<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Saied Davoodi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aghagol</link>
        <description>سعیدم؛ داودی. وبلاگ‌نویس قدیم و محتوانویس این روزها</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:52:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/8831/avatar/rFrbjc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Saied Davoodi</title>
            <link>https://virgool.io/@aghagol</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مسیر 8 ساعته که 19 ساعت طول کشید (از کامیون چهل‌چراغ تا ته دره)</title>
                <link>https://virgool.io/@aghagol/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-8-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%87-19-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%B7%D9%88%D9%84-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%86-%DA%86%D9%87%D9%84-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%87-sw3cvsfhzdli</link>
                <description>از سر گردنه افتاده بودم پشت سر کامیونی که فقط دو چراغ خطر قرمزرنگ داشت و پیچ‌های جاده را یکی یکی رد می‌کرد. با آن همه مه چاره‌ای نداشتم. باید دل می‌بستم به همان دو چراغ قرمز و ادامه می‌دادم. جاده سراسر مه بود و سیاهی. حتی همین دو چراغ خطر را هم به سختی می‌دیدم.مسیر 8 ساعته که 19 ساعت طول کشید.فکر همه‌جا را کرده بودم، الا اینکه باران بگیرد و هوا مه‌آلود شود. عصر که از بندر زده بودیم بیرون، هوا ابری هم نبود. مپ گوگل را باز کردم و به بچه‌ها گفتم از راه شیراز برویم؛ بهتر است. می‌‌اندازیم توی اتوبان اصفهان نهایتاً هفت هشت ساعته سمیرم‌ هستیم. بعد هم زیربغل امیر را گرفتیم و نشاندیمش صندلی جلو که راه بیفتیم. طفلک دو ساعت مانده به برگشت، زانویش پیچید و کار دستش داد. عقب هم عارفه و امید بودند. یکی سرماخورده و دومی هم ناخوش‌احوال. شده بودم تنها فرد سالم ماشین و باید تا خود سمیرم رانندگی می‌کردم.جاده خلوت بود، پیش خودم گفتم کاش زودتر برسیم خانه؛ اما هنوز از جاده‌های نخل‌دار بندر بیرون نیامده بودیم که باران شروع شد. اول نم‌نم بود؛ اذیت نمی‌کرد. تا قبلش با 110 تا می‌رفتم و حالا نهایتاً مجبور بودم سرعت را بیاورم زیر 100. باز هم بد نبود؛ می‌شد تا دوازده، یک شب رسید خانه.مشکل اما از جایی شروع شد که فراموش کرده بودیم از بندر تا شیراز فقط یکی دو ساعتش دشت و جاده‌ی صاف است. بعدش می‌افتی وسط کوه و دره. هیچ‌وقت نفهمیدم چرا جاده‌های کوهستانی را این‌طور می‌سازند. جاده از پای کوه شروع می‌شود و مارپیچ‌وار می‌رود تا بالای کوه، بعد از آن سمت کوه همان‌طور مارپیچ‌وار می‌آید پایین تا می‌رسد پای کوه بعدی. مسیری که کلاً 2 کیلومتر هم نیست، این شکلی می‌شود 20 کیلومتر. دیگر دوطرفه بودن جاده‌ و باران و مه‌گرفتی می‌شود قوزبالاقوز.چاره‌ای نبود. باید سر هر گردنه می‌انداختم پشت یکی از کامیون‌ها و با دنده‌ی یک و دو ادامه می‌دادم تا کوه را برویم بالا و این وسط‌ها اگر دید داشتم و فرصتی پیش می‌آمد، از یکی دو کامیون هم می‌زدم جلو.  البته ترجیحم این بود که پشت سر کامیون‌های چهل‌چراغ بمانم. نور ماشین آن‌قدرها هم خوب نبود. حسن چراغ‌های قرمز کامیون‌ها این بود که وسط آن توده‌ی وهم‌آلود لااقل می‌فهمیدم هنوز وسط جاده‌ام.رسیده بودیم پایین دره‌ی سوم که افتادم پشت سر همین کامیون لاکردار. بد مصب دو چراغ خطر کم‌نور داشت و راننده‌اش هم حسابی نشئه می‌زد. این را از نور ماشین‌های جلویی می‌شد فهمید. هر ماشینی از راه می‌رسید، ده بار نور بالا می‌زد. هنوز پیچ دوم گردنه‌ی جدید را رد نکرده بودیم که باز رفتیم توی مه. باران می‌کوبید به شیشه. چشمم نه جاده را خوب می‌دید و نه چراغ‌های کامیون را. فقط از روی ناله‌های گاه‌وبی‌گاه امیر می‌فهمیدم که رفته‌ام توی دست‌انداز یا از روی سنگی رد شده‌ام.  احساس‌ کردم اگر بخواهم به این کامیون اعتماد کنم، دست آخر می‌رویم ته دره؛ یا اگر شانس بیاوریم، با همین چرخ‌های گل ‌درشتش لهمان می‌کند و تمام. همین شد که تا پیچ تمام شد، پا را گذاشتم روی گاز. به امید اینکه شاید کامیون بعدی از این چهل‌چراغ‌های پرنور باشد و لااقل وسط این توده‌ی مه بشود به آن اعتماد کرد.دنده را جا زدم و  پا را بیشتر روی گاز فشار دادم، خوب که مطمئن شدم از جلو هم ماشینی نمی‌آید، سبقت را گرفتم. پا را از روی گاز برنداشتم. امیدوار بودم کمی جلوتر چراغ‌های کامیون بعدی را ببینم؛ اما زهی خیال باطل. دوباره رفته بودیم توی مه و جز سیاهی و صدای کوبیدن قطرات باران هیچ‌ نبود. مانده بودم وسط پیچ و سربالایی. حتی نمی‌فهمیدم سمت چپم دره است یا سمت راست؟ چشم تیز کرده بودم سمت جاده و هیچ چیزی نمی‌دیدم.صداها پیچیده بود توی سرم و نمی‌فهمیدم باید چه کنم. (بزن کنار. کدام کنار؟ اصلاً کجای جاده‌ام که بفهمم کنارش کجاست؟ از روبرو ماشین نیاید؟ حواست به پیچ هست؟ چرا نور بالا نمی‌اندازی که بهتر ببینی؟ سمت راستت دره بود یا چپ؟ کامیونی که از آن سبقت گرفتی، از پشت لهمان نکند؟)وسط همین کشمکش‌های درونی به گمانم فحشی هم از دهانم خارج شده بود که امید و عارفه  را از خواب پراند. تا قبلش فقط خودم بودم و خودم و حالا چهار نفره خیره شده‌ بودیم به مه و جاده‌ای که مطمئن نبودیم کجاست.دنده را کردم یک و با همه‌ی توانی که داشتم، خیره شدم به کف جاده. قطرات باران می‌خورد روی خط سفید وسط و تنها چیزی که می‌دیدم، انعکاسی کوتاه از همان خط سفیدرنگ بود. پیچ و واپیچ‌های سربالایی را به همین شکل آمدیم بالا؛ اما کمی جلوتر احساس کردم تمام شد. دیگر نه خبری از خط سفید است و نه جاده. فقط توده‌ای از مه بود و سیاهی مطلق. صدای برف‌ پاک‌کن هرچقدر تلاش می‌کرد باران و مه را کنار بزند، زورش نمی‌رسید.وسط داد و فریاد و شلوغی هر چهار نفرمان، وسط آن همه استرس، یک پا روی ترمز، یک پا روی کلاج، سانتی‌متر به سانتی‌متر جاده را به سمت پایین آمدم جلو. از سر پیچ تا جایی که لااقل چشمم خط جاده را تشخیص بدهد، فکر نمی‌کنم بیشتر از چهار پنج متر شده باشد؛ اما در همین مسیر چند متری چیزی نمانده بود قلبم از حرکت بایستد. حتی به این فکر کردم که بی‌اختیار پا را بگذارم روی گاز، فرمان را رها کنم و ادامه‌اش را بسپارم دست قضا‌وقدر الهی. هرچه شد، شد.توی همین فکر و خیال‌ها بودم که چشمم خورد به قرمزی چراغ‌های کامیونی که یکی دو متر جلوتر از ما سلانه‌سلانه پیش می‌رفت.مسیری که قرار بود دوازده، یک شب نشده تمام شود، تا پنج صبح کش آمد. تمام مسیر باران بود و گهگاهی توده‌ای وهم‌آلود از سیاهی و مه. وقتی رسیدیم خانه و سر را گذاشتم روی بالش، تازه فهمیدم 24 ساعت اخیر را خواب نبودم؛ که بیدار بوده‌ام و در حال دست‌وپنجه نرم کردن با عجیب‌ترین جاده‌ی عمرم.#دنده عقب با اتو ابزار</description>
                <category>Saied Davoodi</category>
                <author>Saied Davoodi</author>
                <pubDate>Fri, 28 Nov 2025 22:11:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه | خوشه‌های خشم</title>
                <link>https://virgool.io/@aghagol/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B4%D9%85-mv9wdl2wcam4</link>
                <description>خوشه‌های خشم - جان اشتاین‌بکهمه چیز از رکود بزرگ آغاز می‌شود. دهه‌ی 30 امریکا. امریکایی که از جنگ جهانی اول بیرون آمده و مردمش چند سالی می‌شود در رفاه کامل به سر می‌برند. مزد کارگران 60 تا 90 سنت است و کمپانی‌های بزرگ در باد سودهای چند ساله خفته‌اند. بازار سهام هر روز رشد می‌کند و اوضاع بر وفق مراد است. بانک‌ها با خیال راحت وام می‌دهند و طبقه کارگر خودش صاحب زمین و خانه شده است؛ اما همه‌ی این‌ها آرامش پیش از طوفان است. قدم اول: ریزش بازار سهام4 سپتامپر 1929، سه‌شنبه‌ی سیاه بورس است. بورس امریکا همان‌طور که بالا رفته به یک‌باره می‌ریزد و خبر ریزش آن تمام جهان را پر می‌کند. هیچ خریداری در بازار وجود ندارد. بانک‌ها ثروت خود را یک‌ روزه از دست داده‌اند. مردم عادی هم حال و روز خوبی ندارند. هرکس توانسته پولی قرض کرده یا وامی گرفته و آن را در بازار سهام گذاشته! اما دیگر نه خبری از سهام است و نه از پول‌های سرمایه‌گذاری شده. رکود بزرگ فرا رسیده و قرار نیست اقتصاد امریکا حالا حالاها کمر راست کند.قدم دوم: کاسه گردوغبار (dust bowl)دشت‌های جنوبی امریکا گرفتار خشک‌سالی است. طوفان‌های گردوغبار شدت گرفته. دام‌ها و مزارع نابود شده‌اند و مردم حتا پول خرید نان هم ندارند. اغلب مردم با وام‌های بانکی خانه‌دار و زمین‌دار شده‌اند و حالا همزمانی طوفان‌های Dust Bowl و رکود باعث شده همه‌چیزشان از دست برود. بانک‌ زمین‌ها را پس‌گرفته و برای مردم چاره‌ای جز آوارگی نیست.قدم سوم: مهاجرت«خوشه‌های خشم» روایت زندگی خانواده‌ی جود است. خانواده‌ای که در دهه‌ی 30 امریکا چاره‌ای جز آواره شدن ندارد. تام جود از زندان آزاد شده و به خانه برگشته. اهالی خانه نقشه کشیده‌اند هر چیزی دارند را جمع کنند و بروند سمت غرب. سمت کالیفرنیا. جایی که کار هست و هرجایی که کار باشد، امید به زندگی هم جریان دارد. نقطه شروع داستان بازگشت تام است و کشمکش‌های اول با تصمیم مهاجرت شکل می‌گیرد.قدم چهارم: امید سرچشمه‌ی زندگیخانواده‌ی جود و دیگر ساکنین دشت جنوبی امریکا به سمت غرب می‌روند. کالیفرنیا سرزمین موعود است و بهشت برین. جایی پر از باغ‌های هلو و دیگر میوه‌های تابستانی. جایی که کسب و کار رونق دارد و اگر پای خانواده‌ی جود به آن برسد، دیگر فلاکت و بدبختی‌شان تمام می‌شود. مادر امید دارد تا قبل از زمستان صاحب خانه باشند و از آوارگی نجات پیدا کنند. برای ادامه‌ی مسیر امید تنها سلاح خانواده (و در رأس آن مادر) است. مسیری که با مرگ پدر بزرگ و مادربزرگ همین‌طور کش می‌آید و تمامی ندارد. قدم پنجم: زندگی همان کثافتی است که بود و اما امید!خانواده‌ی جود به همراه پانصد هزار نفر دیگر به کالیفرنیا می‌رسد. رکود و انبوه مهاجرین باعث شده هیچ چیز سر جایش نباشد. مزرعه‌دارها حاضر نیستند بیشتر از 25 سنت به کارگرها بپردازند. مهاجرین جنوبی گرسنه و تشنه‌اند و حاضرند با ساعتی 20 سنت هم کار کنند. زندگی اما همچنان جریان دارد. همراه با تمام بالا و پایین‌ها (و البته بیشتر در سراشیبی)، خانواده زنده است و پیش می‌رود. ادامه‌ی داستان روایت رنج‌ها و چالش‌‌های خانواده است با همین بالا و پایین شدن‌ها. با آوارگی و مهاجرت. مرگ و زندگی. فرار و اتحاد.پایان: امید - زندگی - مرگبرای اینکه برسم به ضرب‌المثل «The Hope That Kills You» که بیشتر بین فوتبالی‌ها معروف است، باید کمی از متن خارج شوم. در دنیای فوتبال و به‌خصوص برای انگلیسی‌ها امید چیزی جز مرگ تدریجی نیست. امید همان است که باید فراموشش کرد؛ وگرنه نقطه‌ی پایان کشنده‌تر می‌شود و دردش تا عمق جان نفوذ می‌کند. برای امریکایی‌ها اما امید هیچ‌وقت تمامی ندارد. حتی در سیاه‌ترین پایان‌‌ها باز نوری از امید وجود دارد. نوری که زندگی ببخشد و خواننده را به ادامه‌ی زندگی فرا بخواند. درست شبیه پایان کتاب. مرگ دوباره از راه می‌رسد و در پایان زندگی می‌بخشد.خوشه‌های خشم، جان اشتاین‌بک، ترجمه عبدالحسین شریفیان، نشر نگاه. </description>
                <category>Saied Davoodi</category>
                <author>Saied Davoodi</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jul 2023 05:12:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه | اعترافات یک تبلیغاتچی</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA%D8%A7%D8%AA%DA%86%DB%8C-oycl5lipoatk</link>
                <description>شناختم از دیوید اگیلوی برمی‌گردد به خیلی روزهای قبل. وقتی که مانده بودم بین استراتژی محتوا و کپی رایتینگ. البته نه می‌دانستم استراتژی محتوا چیست و نه از کپی رایتینگ سر درمی‌آوردم. تنها محتوانویس ساده‌ای بودم که میل به پیشرفت و تجربه داشت. سر و کارم با کلمه بود و خب هرچقدر جلوتر می‌رفتم، تبلیغات برایم جذاب‌تر می‌شد. اینکه با جادوی کلمات بتوانید مفهومی را توسعه دهید و محصولی را بفروشید، بخش هیجان‌انگیز تبلیغات بود. واقعیت فقط یک قدم مانده بود تا بروم سمت تبلیغات و کپی رایتینگ، که یک‌باره گرفتار چالش تازه‌ای شدم. پیشنهاد کار به عنوان سرپرست بخش محتوایی هوراز (که البته آن روزها کمکس بود)، سبب شد تا مسیرم از کپی رایتینگ کمی فاصله بگیرد و بپیچم به سمت بازاریابی محتوایی. ناخواسته نبود، اما چیزی هم نبود که انتظارش را داشته باشم. از رخدادهای بالا بیشتر از یک و نیم سال می‌گذرد. هنوز هم در مسیر تجربه‌اندوزی و یادگیری‌ام. این وسط گاهی فیلم یاد هندوستان و تبلیغات می‌کند و این‌طرف‌ها هم کمی بازیگوشی می‌کنم. البته که بازاریابی محتوایی هم جدا از تبلیغات نیست و مرزها آن‌قدر باریک و ناپیداست که خیلی‌ وقت‌ها متوجه هم‌پوشانی‌اش نمی‌شوم. به هرجهت، با این مقدمه‌ی طول و دراز قصد دارم بروم سراغ کتاب خاطرات یک تبلیغاتچی. گمانم حالا مشخص باشد که چرا این کتاب و چرا دیوید اگیلوی را انتخاب کرده‌ام.  اعترافات یک تبلیغاتچی - دیوید اگیلویاعترافات یک تبلیغاتچی - دیوید اگیلویتصور اولیه‌ام از اسم کتاب روبرو شدن با زندگی نامه و به نوعی روایت اگیلوی بود. چیزی که با خواندن همان سه چهار صفحه‌ی ابتدایی متوجه اشتباه بودنش شدم. کتاب خاطرات یک تبلیغاتچی، یک زندگی‌نگاره‌ی فردی نیست. در بهترین حالت می‌شود اسمش را گذاشت یک زندگی‌نگاره‌ی کاری. البته با این تصور که اگیلوی دو برابر همکاران و رقیبانش کار می‌کرده (به گفته‌ی خودش)، می‌شود آن را نوعی زندگی‌نگاره‌ی نویسنده هم دانست. به هرجهت کتاب آن‌قدر معروف است که یک میلیون نسخه از آن فروش برود و محبوب‌ترین کتاب اوگیلوی باشد. خاطرات یک تبلیغاتچی شامل هشت سرفصل اصلی است. سرفصل‌ها به نوعی از نقطه‌ی شروع تبلیغات آغاز می‌شود. نقطه‌ی شروع، یعنی ساخت و مدیریت یک شرکت تبلیغاتی. اینکه چطور باید یک آژانس تبلیغاتی را مدیریت کرد؟ و بعد اینکه چطور مشتریان را به سمت خود جلب کنید. چطور برایشان تبلیغات جذاب بسازید و چگونه آن‌ها را پیش خود نگه دارید. و درنهایت به چه شکل به قله‌ی تبلیغات برسید و به این راحتی‌ها پایین نیایید.چیزی که این توصیه‌های تک خطی را تحمل‌پذیر می‌کند و باعث می‌شود همان یک دقیقه‌ی ابتدایی آن را پس نزنید و به گوشه‌ای پرت نکنید، محوریت تجربه است. اینکه می‌دانید هر توصیه همراه با خاطره‌ای از دیوید اگیلوی بیان می‌شود و همین باعث شده تا متن ساختاری خوش‌خوان به خود بگیرد. دیگر اینکه توصیه‌ها، توصیه‌هایی است دقیق و امکان‌پذیر و حتا با گذشت سالیان، بازهم می‌شود از آن‌ها الگو گرفت و به نتیجه‌ای مطلوب رسید.و نکته‌ی پایانی، اینکه وقتی کتاب را دست گرفتم، شروع کردم به مارک کردن نکته‌های مهم. دوست داشتم در پایان، یک تعدادی از نکته‌های مهم و ایده‌های اگیلوی را داشته باشم. اما همین‌طور که پیش می‌رفتم، حس کردم دارم هفتاد هشتاد درصد متن را مارک می‌کنم. این شد که بیخیالش شدم و ترجیح دادم کتاب خاطرات اگیلوی را به عنوان یک دفترچه‌ی راهنما کنار دستم نگه دارم. کوچکی و کم حجم بودن کتاب هم دلیل جانبی دیگری بود که سبب شد این تصمیم را بگیرم. این‌ طوری می‌توانم هروقت هرجایی که نیاز باشد، به سراغش بروم و با خیالی جمع از آن بهره ببرم.پ.ن: این یادداشت‌ در پی شرکت در چالش کتابخوانی طاقچه 1401نوشته شده است.مشخصات کتاب:اعترافات یک تبلیغاتچیانتشارات مسیر سبز رشددیوید اگیلویترجمه سعید ابراهیم‌پورلینک دریافت کتاب: https://taaghche.com/book/94644/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA%D8%A7%D8%AA%DA%86%DB%8C </description>
                <category>Saied Davoodi</category>
                <author>Saied Davoodi</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jun 2022 11:16:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه | روی دریا فقط یک قایق کاغذی مانده است</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-s6elmkcxpqsy</link>
                <description>احمدرضا احمدی را خیلی اتفاقی شناختم. سال‌ها پس از اینکه از شعر فاصله گرفته بودم و دیگر میلی به کتاب‌های شعر نداشتم. یادم است ایستاده بودیم توی حیاط یکی از این خانه‌های تاریخی و با «میم» و «ف» از داستان حرف می‌زدیم. روزهایی بود که سودای نویسندگی در سر داشتم و هربار داستانکی می‌نوشتم، بلکه در انجمن بخوانم و تشویق شوم؛ که البته هربار تیرم به سنگ می‌خورد و جز یک صفحه انتقاد و پیشنهاد چیزی نصیبم نمی‌شد. بگذریم. داشتم از احمدرضا احمدی می‌گفتم. در همان حیاط بود که میم از شعر گفت و تاکید کرد اگر دوست داری داستان خوبی بنویسی شعر بخوان! احمدرضا احمدی بخوان. شاملو بخوان. اگر به این‌ها علاقه‌ای نداری، برو همان حافظ و سعدی بخوان. فردای آن روز که نه، چند روز بعدش خیلی اتفاقی رسیدم به این شعر احمدرضا احمدی:ماسرانجاممجبور شدیمبر فراز فنجان‌های چای پرواز کنیم.همین چند کلمه شروع آشنایی من با احمدرضا احمدی بود. بعدها خیلی اتفاقی کتاب «ساعت ده صبح بود» را وسط یک دست‌دوم فروشی پیدا کردم. نزدیک به پنج شش سال می‌شد که هیچ کتاب شعری نخریده بودم. اما وقتی تمام خاطرات بالا در ذهنم مرور شد، قانع شدم که برش دارم و بیاورمش خانه. برای من بعضی از کتاب‌ها حکم کتاب بالینی را دارند. می‌گذارمشان کنار تشک و لحافم و شب‌ها موقع خواب سری به آن‌ها می‌زنم و چند صفحه‌ای را می‌خوانم. ساعت ده صبح بود هم برای یکی دو هفته تبدیل شد به کتاب بالینی‌ام.بعدها از احمدرضا احمدی کتاب‌های دیگری هم خواندم. نه فقط شعر، که سری به رمان‌هایش هم زدم. «بر دیوار کافه‌ها» را به واسطه‌ی فرم و زبان شاعرانه‌اش پیشنهاد می‌کنم بخوانید. به جز رمان‌ها و داستان‌های بلندش، البته شعر و ترانه‌های کودکانه‌اش هم جذاب‌اند. یک سنگینی و ملاحت خاصی دارند که خاص خود احمدرضا احمدی است.خیلی خب. برگردم به طاقچه و چالش اردیبهشت ماه. وقتی دیدم چالش اردیبهشت، خوانش یک کتاب شعر است، باز یاد احمدرضا احمدی افتادم. خیلی وقت بود کتاب شعری دست نگرفته بودم. خیلی وقت بود فرصت رها شدن در دنیای شاعران را از خودم دریغ کرده بودم. تا اینکه رسیدیم به اردیبهشت، که ماه زیبایی و شعر و ترانه هم بوده و هست. این‌بار رفتم به سراغ کتاب «روی دریا فقط یک قایق کاغذی مانده است.» اسم کتاب به قدری شاعرانه است که خود خبر از سر درون بدهد. من هم اهل فن نیستم که بخواهم تخصصی درباره‌ی کتاب حرف بزنم. نتیجه اینکه، اکتفا می‌کنم به آوردن شعری از کتاب، که آن را هم با فال زدن انتخاب خواهم کرد. صرفاً چون اعتقاد دارم به جز حافظ با دیگر کتاب‌ها هم می‌شود فال زد.در کنار آن کتاب‌فروشیولگردان از سرماآتش روشن کرده بودندجعبه‌های شکستهو کارتن‌های خالیکفاف آتش و گرمای آنان را نمی‌داداز کتاب‌فروش خواستندبه آن‌ها کتاب بدهدتا آتش بزنندو گرم شوندکتاب‌فروش قبول کردخودش یکی یکیکتاب‌ها را در آتش انداختولگردان و کتاب‌فروشدر پایان شباز دروازه‌های وحشت آرام و سربه‌زیر عبور کردند.«همه‌ی آن باغ - روی دریا فقط یک قایق کاغذی مانده است - احمدرضا احمدی.»پ.ن: این یادداشت‌ در پی شرکت در چالش کتابخوانی طاقچه 1401نوشته شده است.مشخصات کتاب:روی دریا فقط یک قایق کاغذی مانده استانتشارات نیکااحمدرضا احمدی https://taaghche.com/book/91905/%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA </description>
                <category>Saied Davoodi</category>
                <author>Saied Davoodi</author>
                <pubDate>Sun, 22 May 2022 15:39:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: قصه‌های شب برای مدیران</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-inxod6lcmghm</link>
                <description>اگر یک سال و شش ماه پیش زنی جلوی راهم سبز می‌شد و می‌گفت: «پیشانی بلندی داری جوان. بذار فالت ببینُم!» و بعد با نگاهی به خط و خطوط دستم می‌گفت: «در آینده به کتاب‌های مدیریتی علاقه نشان می‌دهی.» بی‌شک می‌گفتم کلاه‌بردار است و راهم را می‌کشیدم و می‌رفتم.اما حالا نشسته‌ام گوشه‌ی اتاق. پشه‌ای دور سرم ویزویز صدا می‌دهد؛ صدای رعد و برق می‌آید؛ کتاب مدیریت کاتلر هم در نیم متری‌ام روی زمین افتاده و ذهنم درگیر نوشتن یا ننوشتن از قصه‌های شب است. خلاصه‌اش اینکه دنیای دیوانه‌ای داریم آقا. یک سال و شش ماه پیش، شب‌ها اغلب هزار و یک شب می‌خواندم. قصه‌هایی از دیو و ددان و شهرزادی قصه‌گو. روزها به شکل پراکنده برای گروه صنعتی دی و یک سایت ورزشی مطلب می‌نوشتم و مابقی روز را به داستان و نویسندگی فکر می‌کردم. تصورم این بود که باید نویسنده شوم. باید از درد و رنج‌های زندگی بنویسم. باید داستان‌های زیادی را روایت کنم. اما گفتم که دنیای دیوانه‌ای داریم!قصه‌های شبانه برای مدیرانبگذریم. می‌خواستم از قصه‌های شب برای مدیران بگویم. اول کاملاً صادقانه عرض کنم که گول اسم کتاب را نخورید. من روز اولی که فایل کتاب را باز کردم، فکر می‌کردم قرار است واقعاً قصه بخوانم. (هنوز چیزی در من عاشق قصه‌هاست.) اما زهی خیال باطل! خبری از قصه نبود. لااقل با آن فرم و ایده‌ای که من در ذهن داشتم نبود. در عوض اما پر بود از روایت‌های آشنا و غیرآشنا برای مدیران و سازمان‌ها. ناحق نگویم، همین روایت‌محور بودن کتاب هم باعث شده تا از خواندنش کمتر خسته شوید و با آن پیش بروید. تنها ایرادش این است که خیلی به درد خوابیدن نمی‌خورد. در حقیقت به جای اینکه شب‌ها با قصه‌های مدیران به خواب خوش فرو روید، یک ربع، بیست دقیقه ذهنتان درگیر مفاهیم سازمانی است و اگر کمی خوش‌شانس هم باشید، در خواب و بیداری ممکن است با هنری مینتزبرگ و گفته‌هایش گلاویز شوید. خلاصه‌ی کلام اینکه اگر به دنبال قصه هستید، بروید سراغ هزار و یک شب؛ اگر از هزار و یک شب هم دل خوشی ندارید، پیشنهادم بورخس است. اما اگر دنبال کتابی روایت‌محور هستید که پندهای تجربی‌گرایانه‌ای نصیبتان کند، بروید سراغ کتاب قصه‌های شب مینتزبرگ. مثلاً اگر می‌خواهید سرپرست یا مدیر جایی باشید، سری به کتاب مینتزبرگ بزنید تا خیلی مهربانانه بگوید از آن آسمان‌خراش کوفتی پایین بیایید. باور کنید آن بالاها خبری نیست. جای مدیر، نه آن بالا که در مرکز است. چیزی شبیه مدل اتمی بور و حلقه‌های اطرافش. مدیر کسی است که باید تخم مرغ‌های هم زده‌ی سازمانش را بخورد و درک کند در طبقه‌های پایین‌تر چه می‌گذرد. دیگر اینکه مدیر بودن پشت میزنشینی و صادر کردن دستور و چپ و راست کردن دیگران نیست. مدیر بودن ارائه‌ی داده و آمار هم نیست. مدیر رهبر سمفونی یا عروسک خیمه شب‌بازی هم نیست. در یک کلام، مدیر بودن تمام چیزهایی که از دور به نظر می‌رسد باشد، نیست. (و حالا که فکر می‌کنم، هنوز نمی‌فهمم اگر مدیر بودن این‌ها نیست، پس چیست و چه باید باشد؟)نکته‌ی پایانی اینکه از شب اول شروع کرده بودم به نت برداری و گاهی چیزهایی برای خودم می‌نوشتم. تا اینکه رسیدم به دو صفحه‌ی پایانی کتاب و دیدم فصل آخر (پس برخیز و دست به کار شو) خودش حکم خلاصه‌ی کتاب را دارد و خیلی هم نیاز به نکته برداری و نت برداری نبوده. به جایش می‌شد کتاب را آرام آرام خواند و به هر روایتش فکر کرد. این‌طوری شاید بهتر می‌بود. احتمالاً برای همین هم بوده که نویسنده اسم کتابش را گذاشته قصه‌های شبانه برای مدیران. پ.ن: این یادداشت‌ در پی شرکت در چالش کتابخوانی طاقچه 1401نوشته شده است. مشخصات کتاب:قصه‌های شب برای مدیراننویسنده: هنری مینتزبرگمترجمان: محمد حسینی تقوی، علی بابایی، حانیه محمدینشر: ملیکان https://taaghche.com/book/64419/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86 </description>
                <category>Saied Davoodi</category>
                <author>Saied Davoodi</author>
                <pubDate>Thu, 21 Apr 2022 16:39:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم‌ها، جام‌جهانی و دیگر هیچ...</title>
                <link>https://virgool.io/@aghagol/%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-thf7o0r5whcm</link>
                <description> استادی داشتیم که می‌گفت زندگی درست شبیه یک رینگ بوکس است. می‌گفت وقتی با مشکلات زندگی روبرو شدی، اگر اولین مشت را تو بزنی احتمال برنده شدنت خیلی بالاست. اما اگر این تو بودی که اولین مشت را خوردی، نباید تسلیم شوی. می‌گفت باید قوی‌تر از قبل بلند شوی، روی پاهای‌ات بایستی، زندگی‌ات را دست بگیری و تا پیروز نشدی به مبارزه ادامه دهی. با همۀ این توصیف‌ها من زندگی را بیشتر شبیه یک زمین فوتبال می‌بینم. یک مستطیل سبز، یک بازی بزرگ، با تماشاچیان و ده بازیکن دیگر؛ خوب بودن یا نبودن هرکدام از این ده بازیکن می‌تواند نتیجه بازی را تغییر دهد. و این دست شماست که تصمیم بگیرید کجای زمین بازی کنید. می‌توانید یک مهاجم نوک قدرتمند باشید. یا یک وینگر سرعتی. یا یک هافبک طراح، که نقش مهمی در حملۀ تیم داشته باشد. یا حتی یک دفاع وسط مستحکم. ما آدم‌های معمولی اما، همیشه دروازه‌بان بوده‌ایم. اسون اولریش، دروازه‌بان بایرن، پس از باخت به رئال با اشتباه مرگ‌بار. تنهاتر از همیشه...اگر در تمام عمرتان تنها ده دقیقه فوتبال دیده باشید می‌دانید که وسط آن مستطیل سبزرنگ، هیچکس تنهاتر و مظلوم‌تر از دروازه‌بان‌ها نیست. دروازه‌بان که باشی تقریباً باید دور قهرمان بودن را خط بکشی. دروازه‌بان که باشی تفاوتی نمی‌کند چقدر در طول نود دقیقه خوب بودی. مهم نیست، چون تو قهرمان زمین نخواهی بود. بهترین بازیکن زمین کسی است که دریبل می‌زند، پاس گل می‌دهد و گل می‌زند. اما، اما تو کافی است تنها یک اشتباه داشته باشی تا از یک بازیکن عادی تبدیل شوی به منفورترین بازیکن زمین. تا همۀ کاسه‌کوزه‌های باخت سر تو شکسته شود. درست مثل زندگی. بله؛ درست مثل زندگی..گفته بودم که نزدیک‌ترین واژه به زندگی فوتبال است. و به‌مانند فوتبال که گاهی اوقات بهترین‌ ستاره‌هایش را به بازی می‌گیرد و به قدری درمانده می‌کند که حتی در صدوبیست دقیقه هم نمی‌توانند کاری را پیش ببرند، زندگی هم یک وقت‌هایی همه را به بازی می‌گیرد. درمانده می‌کند. له می‌کند. صدوبیست دقیقه تلاش نافرجام، صدوبیست دقیقه جنگ، جنگ، جنگ. و بعد می‌دانید چه می‌شود؟ انتها این صدوبیست دقیقه این‌بار نوبت ما معمولی‌هاست، ما دروازه‌بان‌ها. نوبت ضربات پنالتی، دوئل‌های دونفره، ده دقیقه برای رسیدن از فرش به عرش، برای تبدیل شدن به یک قهرمان. برای طی کردن ره صدساله. درست مثل وقتی که شانس در خانه‌ات را می‌زند.پس بلند می‌شوی. زندگی‌ات را به دست می‌گیری. هفت‌تیرت را می‌بندی. جای پایت را محکم می‌کنی و به سمت چهارچوب زندگی قدم برمی‌داری. دوئل‌های نهایی. چشم می‌دوزی به چشم سختی‌ها، بی‌هیچ واسطه‌ای خیره می‌شوی به نگاه‌ بازیکنان حریف. و بعد، یک انتخاب یک حرکت یک شلیک و این‌بار شاید تو قهرمان قصّه باشی. قهرمانی که حق دارد سرش را بالا بگیرد. با مشت به سینه بکوبد، دورتادور ورزشگاه را بدود، قهرمانانه نفس بکشد و از خوشحالی اشک بریزد.جام‌جهانی که باشد، دروازه‌بان که باشی، سخت است بهترین بودن. سخت است چشم‌ در چشم سختی‌ها دوختن. سخت است مهاجمان حریف را به نبرد فراخواندن. سخت است قهرمان شدن، قهرمان بودن و قهرمان ماندن. سخت است ولی غیر ممکن نه!</description>
                <category>Saied Davoodi</category>
                <author>Saied Davoodi</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jun 2018 14:07:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به مناسبت روزبزرگداشت حکیم توس</title>
                <link>https://virgool.io/@aghagol/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AD%DA%A9%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D9%88%D8%B3-niwaga5uckde</link>
                <description> بیشتر شاهنامه را با رستم و جنگ‌آوری‌های او می‌شناسیم. اما شاهنامه داستان‌های دیگری نیز دارد. از جمله اینکه داستان عاشقانه هم دارد. یکی از همین داستان‌ها، داستان عاشق‌پیشگی زال و رودابه است. رودابه، دختر شاه سمنگان، پادشاه کابل و از تیرۀ ضحاک‌ماردوش است.فردوسی به قدری در داستان‌سرایی و توجه به ریزه‌کاری‌های عاشقانه هنرمند است که کوچکترین جزئیات را به بهترین شکل در دل داستان آورده است.وصال زال و رودابه یکی از ویژگی‌های مهم در داستان‌های عاشقانۀ کهن این است که دو دلباخته تنها از راه گوش و بی‌آنکه یکدیگر را ببینند، دل از دست می‌دهند. نکته‌ای که در داستان زال و رودابه هم وجود دارد. در ابتدا این زال است که در مهمانی دربار مهراب وصف رودابه را از یکی بزرگان می‌شنود و حالتی به او دست می‌دهد که دلش به جوش و خروش می‌افتد و هوش از سرش می‌رود:براورد مر زال را دل به جوشچنان شد کز او، رفت آرام و هوششب آمد؛ پراندیشه، بنشست زالبه نادیده بر، گشت بی خورد و هالو بعد نوبت دل‌باختن به رودابه می‌رسد؛ که از مهراب می‌خواهد تا وصف زال را برایش بگوید. توصیفات مهراب چنان بر جان و دل رودابه اثر می‌کند که او هم ندیده دل به زال می‌بازد. چو بشنید رودابه آن گفت و گویبر افروخت و گلنارگون کرد رویدلش گشت پر آتش، از مهر زالوز او، دور شد خورد و آرام و هال  http://bayanbox.ir/info/3718609070527855865/03-Roudabeh-Va-Zaal-Homayoun-Motebassem-Simorq   (بخشی از قطعۀ زال و رودابه با صدای همایون شجریان عزیز از آلبوم سیمرغ)</description>
                <category>Saied Davoodi</category>
                <author>Saied Davoodi</author>
                <pubDate>Tue, 15 May 2018 18:28:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبرد یازده رخ-شاهنامه‌خوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@aghagol/%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%AE-jnukzredm1yt</link>
                <description> جهان چون بزاری برآید همیبدو نیک روزی سرآید همیچو بستی کمر بر در راه آزشود کار گیتیت یکسر درازبیک روی جستن بلندی سزاستاگر در میان دم اژدهاستنبرد یازده رخشاهنامه تنها شامل رشادت‌های فردی نیست. و صحنه‌های نبرد جمعی نیز در آن نقش ویژه‌ای دارد. یکی از صحنه‌های زیبای نبرد که در شاهنامه روایت شده است نبرد معروف یازده رخ(یا دوازده رخ) است. نبرد یازده رخ در زمان پادشاهی کیخسرو فرزند سیاوش و نواده‌ی کی‌کاووس و افراسیاب تورانی اتفاق می‌افتد. وقتی افراسیاب در جنگ با ایرانیان مغلوب می‌شود برای جبران این شکست سپاهی فراهم می‌آورد و عزم حمله به ایران را می‌کند. پیران ویسه که از سرداران افراسیاب است مأمور حمله به ایران می‌شود. شبیخون کند تا در خان مناز ایران بیازند بر جان مندلاور شد آن مردم نادلیرگوزن اندر آمد ببالین شیربرین کینه گر کار سازیم زودوگرنه برآرند زین مرز دودپیران ویسه پیرمردی با دانش است که به سیاووش پناه می‌دهد. دختر خودش را به عقد او در می‌آورد و برای انکه او را از مکر سرداران افراسیاب حفظ کند فرنگیس دختر افراسیاب را برای او خواستگاری می‌کند. پیران ویسه همچنین در فرار کیخسرو از توران نقش دارد و او را از مرگ حتمی نجات می‌دهد. اما حال مأمور حمله به ایران می‌شود. ایرانی که پادشاهش کیخسرو پسر سیاووش است. پیران ویسه اگرچه عاشق کیخسرو است ولی وطن پرستی را بر عشق خود برتری می‌دهد و به جنگ سپاه ایران می‌رود. گودرز فرماندهی سپاه ایران را بر عهده دارد. جنگ بین سپاه توران و ایران به طول می‌انجامد و بسیاری از پهلوانان تورانیان کشته می‌شوند و شکست سپاه تورانی نزدیک می‌شود. در نهایت پیمانی بسته می‌شود که برای آنکه پیروز جنگ مشخص شود با طلوع آفتاب یازده پهلوان از هر سپاه انتخاب شوند و با یکدیگر نبرد کنند. سپهدار ترکان برآراست کارز لشکر گزید آن زمان ده سوارابا اسب و ساز و سلیح تمامهمه شیرمرد و همه نیک‌نامهمانگه ز ایران سپه پهلوانبخواند آن زمان ده سوار جوانبرون تاختند از میان سپاهبرفتند یکسر به آوردگاهاین جنگ در شاهنامه به نبرد یازده رخ مشهور است. از سپاه ایران فریبرز، گیو، گرازه، فروهل، رهام، بیژن، هجیر، گرگین میلاد، برته، زنگه شاوَران و گودرز انتخاب می‌شوند و به جنگ فریبرز، گروی زره، سیامک، زنگله، بارمان، رویین، سپَهرَم، اندریمان، کُهرَم، اَخواشت و پیران ویسه می‌روند. قرار بر این می‌شود که هر پهلوانی که پیروز شد با پرچم کشورش در بلندی برود. پهلوانان ایرانی یک به یک در صحنه نبرد حاضر می‌شوند و پس از پیروزی با درفش کاویانی به بلندی می‌روند تا نوبت به نبرد آخر می‌رسد. نبرد آخر بین پیران ویسه و گودرز است. گودرز از جانب کیخسرو فرمان یافته که پیران ویسه را زنده به ایران بیاورد. ولی در نبرد دو پهلوان پیران کشته می‌شود. ابیاتی که نبرد پیران ویسه با گودرز را شرح می‌دهد به زیبایی هرچه تمام تر سروده شده است.بینداخت خنجر بکردار تیربیامد ببازوی سالار پیرچو گودرز شد خسته بر دست اویز کینه بخشم اندر آورد رویبینداخت ژوپین بپیران رسیدزره بر تنش سربسر بردریدز پشت اندر آمد براه جگربغرید و آسیمه برگشت سربرآمدش خون جگر بر دهانروانش برآمد هم اندر زمانچو شیر ژیان اندر آمد بسربنالید با داور دادگربران کوه خارا زمانی طپیدپس از کین و آوردگاه آرمیدزمانه بزهراب دادست چنگبدرد دل شیر و چرم پلنگچنین‌ست خود گردش روزگارنگیرد همی پند آموزگار...</description>
                <category>Saied Davoodi</category>
                <author>Saied Davoodi</author>
                <pubDate>Sat, 12 May 2018 20:49:27 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>