<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آیدین آر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@agqarqa</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:18:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3367/avatar/D5bfvv.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آیدین آر</title>
            <link>https://virgool.io/@agqarqa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در ستایشِ غیرمولد بودن و تأملی در میل به ابتذال</title>
                <link>https://virgool.io/@agqarqa/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%90-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%85%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D8%A3%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%B0%D8%A7%D9%84-bdiz7yqnujcn</link>
                <description> انسانِ خسته از بازده، اگر نتواند در سکوت بیارامد، به ابتذال پناه می‌برد.ابتذال، چهره‌ی نرمِ همان سازوکار مولد است؛ با این تفاوت که دیگر چیزی تولید نمی‌کند، فقط تظاهر به بودن می‌کند.در جهانی که هر چیز باید در معرض دید باشد، ابتذال همان استتارِ خستگی است در لباسِ لذت. انسان مدرن در میان تصویرها و نمایش‌ها، به جایی می‌گریزد که در آن دیگر نیازی به اندیشیدن نباشد.میل به ابتذال، در سطح روان‌شناختی، میلی برای فرار از آگاهی است؛آگاهی، همچون زخم، مدام خود را به ما یادآور می‌شود: آگاهی از گذر زمان، از بی‌معنایی کار، از تهی‌شدن جهان از عمق. انسان برای درمان این زخم، سطح را برمی‌گزیند. در سطح بودن، یعنی رهایی از عمق و درد. در سطح بودن، یعنی زیستن بی‌تعهد، بی‌تفکر، بی‌سؤال. و همین است که ابتذال، در ژرف‌ترین معنا، نه صرفاً سقوط، بلکه نوعی مکانیسم بقاست.در سطح فرهنگی، میل به ابتذال را می‌توان واکنشی دانست به جهانِ بیش از حد جدی.در نظمی که هر چیز باید هدف، کارکرد، و پیام داشته باشد، لذتِ بی‌دلیل نوعی شورش است. کسی که در شبکه‌های اجتماعی از بی‌اهمیت‌ترین امور لذت می‌برد، شاید نه به‌خاطر بی‌ذوقی، بلکه از سر فرار از معنا باشد؛ از بارِ سنگین تفکر. همان‌طور که نیچه می‌گفت: «انسان، گاهی سطحی می‌شود تا از عمق رنج نکشد.»با این حال، ابتذال نیز به‌سرعت در چرخهٔ مصرف گرفتار می‌شود.ابتذال به کالا تبدیل می‌شود: بازتولیدِ بی‌پایانِ بی‌معنایی. آنچه زمانی کنش رهایی‌بخش بود، حالا خودش ابزار سلطه است. انسان در نهایت، درون همان نظامی که می‌خواست از آن بگریزد، به‌صورت خندان اسیر می‌ماند. میل به ابتذال، به‌جای آنکه شکلی از آزادی باشد، بدل به صورت جدیدی از خستگی می‌شود.از این رو، درک ریشه‌های ابتذال تنها زمانی ممکن است که در کنار آن، از غیرمولد بودن نیز دفاع کنیم.غیرمولد بودن، سکوتی آگاهانه است؛ ابتذال، سروصدایی بی‌خود. اولی امتناع است، دومی انفعال.غیرمولد بودن به انسان امکان می‌دهد که بایستد، نفس بکشد، و دوباره به معنا بیندیشد.اما ابتذال، به او فرصت فرار می‌دهد — فراری شیرین، اما کوتاه.و شاید همین تضاد، سرنوشت انسان معاصر است:میانِ سکوت و سروصدا، میانِ آگاهی و فرار، میانِ رهایی و فرسودگی.در ستایش غیرمولد بودن، ما از حقی سخن می‌گوییم که در زیرِ میل به ابتذال دفن شده است:حقِ اندیشیدن بی‌هدف، دیدن بی‌دلیل، و زیستن بی‌کارکرد.</description>
                <category>آیدین آر</category>
                <author>آیدین آر</author>
                <pubDate>Wed, 15 Oct 2025 03:35:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیباترین نامه‌های عاشقانه در ادبیات جهان</title>
                <link>https://virgool.io/@agqarqa/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-lvk8vrqwjsco</link>
                <description>نامه غلامحسین ساعدی به معشوق خود طاهره کوزه کنانیدر تاریخ ادبیات، نامه‌های عاشقانه‌ای به نگارش درآمده‌اند که به دلیل عمق احساس، زیبایی بیان و ماندگاری در اذهان، از جایگاهی ویژه برخوردارند. در ادامه، به تعدادی از این نامه‌ها اشاره می‌شود:۱. نامه‌های عاشقانه جان کیتس به فانی براون:شاعر انگلیسی، جان کیتس، در خلال سال‌های ۱۸۱۹ و ۱۸۲۰، مجموعه‌ای از نامه‌های عاشقانه را به فانی براون نگاشت. این نامه‌ها که در دوران جوانی کیتس (۲۳ تا ۲۵ سالگی) به رشته تحریر درآمده‌اند، به واسطه شور و اشتیاق، صداقت و زیبایی شاعرانه، مورد تحسین بسیاری قرار گرفته‌اند.۲. نامه‌های عاشقانه ویرجینیا وولف به ویتا ساکویل-وست:مجموعه‌ای از نامه‌های عاشقانه رمان‌نویس انگلیسی، ویرجینیا وولف، خطاب به ویتا ساکویل-وست، روشنفکر اجتماعی، بین سال‌های ۱۹۲۵ و ۱۹۴۱ نگاشته شده است. این نامه‌ها تصویری صمیمی و گاه پرتلاطم از رابطه این دو زن را به نمایش می‌گذارد.۳. نامه‌های عاشقانه ناپلئون بناپارت به ژوزفین:امپراتور فرانسه، ناپلئون بناپارت، در طول سال‌های ۱۷۹۶ تا ۱۸۱۴، مجموعه نامه‌های عاشقانه‌ای را به همسرش، ژوزفین، نوشت. این نامه‌ها علاوه بر برملا کردن زوایای پنهان زندگی شخصی ناپلئون، Einblickی نیز به زندگی سیاسی وی ارائه می‌دهد.۴. نامه‌های عاشقانه آبلار و هلوئیز:مجموعه‌ای از نامه‌های عاشقانه که در قرن دوازدهم بین فیلسوف فرانسوی، پیتر آبلار، و راهبه‌ای به نام هلوئیز رد و بدل شده است، داستانی غم‌انگیز از عشق ممنوعه را روایت می‌کند.۵. نامه‌های عاشقانه روبرت برونینگ به الیزابت بارنت:شاعر انگلیسی، روبرت برونینگ، در سال‌های ۱۸۴۵ و ۱۸۴۶، مجموعه‌ای از نامه‌های عاشقانه را به الیزابت بارنت، زنی که بعدها همسرش شد، نگاشت. این نامه‌ها تصویری جذاب از خواستگاری و ازدواج این زوج ارائه می‌دهد.اینها تنها نمونه‌هایی از نامه‌های عاشقانه ماندگار در ادبیات هستند که به دلیل قدرت بیان احساسات انسانی و عمق عشق، جایگاهی ویژه در تاریخ ادبیات یافته‌اند.</description>
                <category>آیدین آر</category>
                <author>آیدین آر</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 20:23:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صلح درون چیست و چگونه به دست می آید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@agqarqa/%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-folq5uoxum1g</link>
                <description>صلح درون، حالتی از آرامش و سکون درونی است که در آن فرد با خود و دنیای اطرافش در صلح و هماهنگی است. این حالت با احساساتی مانند رضایت، شادی، و شکرگزاری همراه است.نشانه‌های صلح درون:احساس آرامش و سکون: فرد احساس می‌کند که در صلح و آرامش است و اضطراب و نگرانی ندارد.احساس رضایت: فرد از زندگی خود راضی است و احساس می‌کند که زندگی‌اش معنا و هدف دارد.احساس شادی: فرد احساس شادی و خوشبختی می‌کند و از زندگی لذت می‌برد.احساس شکرگزاری: فرد شکرگزار نعمت‌هایی است که در زندگی‌اش دارد.احساس خودآگاهی: فرد خود را به خوبی می‌شناسد و با نقاط قوت و ضعف خود در صلح است.احساس پذیرش: فرد خود و دیگران را به طور کامل می‌پذیرد.احساس بخشش: فرد خود و دیگران را بخشیده است و کینه و رنجش در دل خود ندارد.احساس عشق: فرد به خود و دیگران عشق می‌ورزد.راه‌های رسیدن به صلح درون:خودشناسی: شناخت خود، اولین قدم برای رسیدن به صلح درون است. فرد باید نقاط قوت و ضعف خود، ارزش‌ها، و باورهای خود را بشناسد.پذیرش: فرد باید خود و دیگران را به طور کامل بپذیرد. پذیرش به معنای تأیید همه چیز نیست، بلکه به معنای آگاهی از واقعیت و کنار آمدن با آن است.بخشش: فرد باید خود و دیگران را ببخشد. کینه و رنجش مانع از رسیدن به صلح درون می‌شود.عشق: فرد باید به خود و دیگران عشق بورزد. عشق قدرتمندترین نیرویی است که می‌تواند به صلح درون منجر شود.تمرین‌های معنوی: تمرین‌های معنوی مانند مراقبه، دعا، و یوگا می‌توانند به آرامش ذهن و رسیدن به صلح درون کمک کنند.کمک گرفتن از متخصص: اگر فرد در رسیدن به صلح درون مشکل دارد، می‌تواند از یک متخصص مانند روانشناس یا مشاور کمک بگیرد.صلح درون یک سفر است، نه یک مقصد. رسیدن به صلح درون زمان و تلاش می‌برد. اما این سفر، سفری ارزشمند است که به شادی و رضایت بیشتر در زندگی منجر می‌شود.</description>
                <category>آیدین آر</category>
                <author>آیدین آر</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 20:09:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تله های دوقطبی سازی در زندگی روزمره</title>
                <link>https://virgool.io/@agqarqa/%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%82%D8%B7%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-ksifwhmxoima</link>
                <description>دوقطبی سازی، پدیده ای رایج در دنیای امروز است که به گرایش افراد به تقسیم جهان به دو دسته ی متضاد و اغلب متخاصم اشاره دارد.expand_more این پدیده در عرصه های مختلف زندگی از جمله سیاست، دین، و حتی روابط شخصی نمود پیدا می کند. در این یادداشت، به بررسی تله های دوقطبی سازی در زندگی روزمره از بعد روانشناسی و جامعه شناسی خواهیم پرداخت.از منظر روانشناسی، دوقطبی سازی می تواند به عنوان یک مکانیسم دفاعی عمل کند. زمانی که افراد با اطلاعات پیچیده و یا موقعیت های اضطراب آور روبرو می شوند، ممکن است برای ساده سازی جهان و کاهش اضطراب خود، به دوقطبی سازی روی بیاورند. این امر می تواند به تعصبات و پیش داوری های منجر شود، زیرا افراد تمایل دارند اطلاعاتی را که با دیدگاه آنها مطابقت دارد، تأیید کنند و اطلاعات مخالف را نادیده بگیرند.از منظر جامعه شناسی، دوقطبی سازی می تواند به عنوان ابزاری برای کنترل و قدرت عمل کند. گروه های قدرتمند ممکن است از دوقطبی سازی برای ایجاد تفرقه و جدایی بین مردم استفاده کنند و بدین ترتیب، سلطه خود را حفظ کنند. دوقطبی سازی همچنین می تواند به بی ثباتی اجتماعی و درگیری منجر شود.در ادامه به برخی از تله های دوقطبی سازی در زندگی روزمره اشاره می کنیم:ما vs. آنها: این نوع تفکر، دنیا را به دو دسته &quot;ما&quot; و &quot;آنها&quot; تقسیم می کند. &quot;ما&quot; گروهی هستند که خوب، درست، و شایسته هستند، در حالی که &quot;آنها&quot; گروهی هستند که بد، نادرست، و غیرقابل قبول هستند. این نوع تفکر می تواند به تعصب، تبعیض، و خشونت منجر شود.خوب vs. بد: این نوع تفکر، پدیده ها را به دو دسته &quot;خوب&quot; و &quot;بد&quot; تقسیم می کند. هیچ چیز بین این دو دسته وجود ندارد و همه چیز باید به طور کامل در یکی از این دو دسته قرار بگیرد. این نوع تفکر می تواند به عدم انعطاف پذیری فکری، قضاوت، و عدم درک منجر شود.درست vs. غلط: این نوع تفکر، ایده ها را به دو دسته &quot;درست&quot; و &quot;غلط&quot; تقسیم می کند. فقط یک راه درست برای انجام کارها وجود دارد و هر راه دیگری غلط است. این نوع تفکر می تواند به عدم تحمل، جزم اندیشی، و عدم تمایل به یادگیری منجر شود.راه های مقابله با تله های دوقطبی سازی:آگاهی از تله ها: اولین قدم برای مقابله با تله های دوقطبی سازی، آگاهی از وجود آنها است. زمانی که متوجه شدیم در حال تفکر دوقطبی هستیم، می توانیم به طور آگاهانه به چالش کشیدن آن بپردازیم.تفکر انتقادی: به جای پذیرش اطلاعات به طور passive، باید به طور انتقادی آنها را مورد بررسی قرار دهیم. این امر شامل جستجوی اطلاعات از منابع مختلف، ارزیابی شواهد، و در نظر گرفتن دیدگاه های مختلف است.همدلی: سعی کنیم خود را جای دیگران بگذاریم و دیدگاه آنها را درک کنیم. این امر می تواند به ما کمک کند تا از تعصبات و پیش داوری های خود آگاه شویم و به دیگران با دید بازتری نگاه کنیم.گفتگوی سالم: با افراد مختلف، به خصوص کسانی که دیدگاه های متفاوتی با ما دارند، گفتگوی سالم و سازنده داشته باشیم. این امر می تواند به ما کمک کند تا دیدگاه های خود را به چالش بکشیم و چیزهای جدیدی یاد بگیریم.</description>
                <category>آیدین آر</category>
                <author>آیدین آر</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 20:05:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا سکسیزم یا جنسیت زدگی قابل توجیه نیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@agqarqa/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%AA%D9%88%D8%AC%DB%8C%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-jkrd22zfdbkf</link>
                <description>سکسیسم، تبعیض و نابرابری بر اساس جنسیت است. این پدیده به اشکال مختلفی مانند زن‌ستیزی، مردستیزی، و تبعیض جنسیتی در زمینه‌های مختلف زندگی مانند کار، آموزش، و سیاست خود را نشان می‌دهد.دلایل غیرقابل توجیه بودن سکسیسم:نقض حقوق بشر:سکسیسم، حقوق اساسی بشر مانند حق برابری، حق آزادی، و حق کرامت انسانی را نقض می‌کند.آسیب‌های اجتماعی:سکسیسم، به سلامت و رفاه افراد، خانواده‌ها، و جوامع آسیب می‌رساند.این پدیده می‌تواند منجر به خشونت جنسی، فقر، و نابرابری‌های اجتماعی و اقتصادی شود.غیرمنطقی و غیرعلمی بودن:هیچ توجیه علمی و منطقی برای تبعیض و نابرابری بر اساس جنسیت وجود ندارد.توانایی‌ها و ارزش‌های انسانی به جنسیت افراد ربطی ندارد.مخالف با عدالت و انصاف:سکسیسم، با اصول عدالت و انصاف مغایرت دارد.همه انسان‌ها فارغ از جنسیت، شایسته برخورد عادلانه و احترام هستند.راهکارهای مقابله با سکسیسم:آموزش و آگاهی‌رسانی:افزایش آگاهی عمومی در مورد مضرات سکسیسم و ترویج فرهنگ برابری و احترام به حقوق همه انسان‌هاقوانین و مقررات:وضع و اجرای قوانین و مقرراتی برای منع تبعیض جنسیتی در all spheres of lifeحمایت از قربانیان:ارائه حمایت‌های اجتماعی و حقوقی به قربانیان سکسیسمتغییر نگرش‌ها و باورها:تلاش برای تغییر نگرش‌ها و باورهای sexist در جامعهجمع‌بندی:سکسیسم، پدیده‌ای غیرقابل توجیه و مضر است که باید با آن مبارزه کرد.با تلاش برای ترویج فرهنگ برابری و احترام به حقوق همه انسان‌ها، می‌توانیم به سمت جامعه‌ای عادلانه‌تر و انسانی‌تر حرکت کنیم.منابع:&lt;نشانی وب نامعتبر برداشته شد&gt;https://www.who.int/news-room/fact-sheets/detail/violence-against-womenhttps://www.worldbank.org/en/topic/gender/overview</description>
                <category>آیدین آر</category>
                <author>آیدین آر</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 19:58:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدیمی ترین روایت های غیرخطی در ادبیات</title>
                <link>https://virgool.io/@agqarqa/%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%AE%D8%B7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-lpvz3kbydhto</link>
                <description>در حماسه‌های یونان باستان مانند ایلیاد و ادیسه، شاهد جابجایی‌های زمانی و روایت داستان به صورت غیر خطی هستیم.همچنین، در برخی از متون مذهبی مانند تورات و قرآن نیز می‌توان نمونه‌هایی از روایت‌های غیر خطی را مشاهده کرد.در قرون وسطی، استفاده از روایت‌های غیر خطی در ادبیات رواج کمتری داشت.با این وجود، برخی از نویسندگان مانند جفری چاسر در رمان‌های خود از تکنیک‌های غیر خطی مانند داستان‌های درونی و جابجایی زمانی استفاده می‌کردند.در دوران رنسانس، رمان‌های متعددی با روایت غیر خطی به نگارش درآمدند.یکی از نمونه‌های برجسته این دوران، رمان دن کیشوت اثر میگوئل د سروانتس است که در آن از تکنیک‌های مختلفی مانند جابجایی زمانی و داستان‌های فرعی در هم تنیده استفاده شده است.در قرن نوزدهم، رمان‌های متعددی با روایت غیر خطی به نگارش درآمدند که به دلیل نوآوری و خلاقیت در روایت داستان، جایگاه ویژه‌ای در ادبیات جهان دارند.برخی از نمونه‌های برجسته این دوران عبارتند از:مoby Dick (1851) اثر هرمان ملویل:این رمان داستان کاپیتان ایهاب و سفر او برای شکار نهنگ سفید را روایت می‌کند.ملویل از تکنیک‌های مختلفی مانند جابجایی زمانی، روایت‌های درونی، و نمادگرایی برای خلق یک روایت غیر خطی و پیچیده استفاده می‌کند.جنگ و صلح (1869) اثر لئو تولستوی:این رمان حماسی داستان چند خانواده روسی را در دوران جنگ‌های ناپلئونی روایت می‌کند.تولستوی از تکنیک‌های مختلفی مانند جابجایی زمانی، روایت‌های متعدد، و دیدگاه‌های مختلف برای خلق یک روایت غیر خطی و پانورامیک استفاده می‌کند.در قرن بیستم، استفاده از روایت‌های غیر خطی به طور فزاینده‌ای رواج پیدا کرد.برخی از نمونه‌های برجسته این دوران عبارتند از:یولیسس (1922) اثر جیمز جویس:این رمان داستان یک روز از زندگی لئوپولد بلوم در شهر دوبلین را روایت می‌کند.جویس از تکنیک‌های مختلفی مانند جریان سیال ذهن، جابجایی زمانی، و تناقضات روایی برای خلقصد سال تنهایی (1967) اثر گابریل گارسیا مارکز:این رمان داستان خانواده بوئندیا را در دهکده‌ای خیالی به نام ماکوندو روایت می‌کند.مارکز از تکنیک‌های مختلفی مانند جابجایی زمانی، روایت‌های دایره‌ای، و اسطوره‌شناسی برای خلقاهمیت روایت‌های غیر خطی:روایت‌های غیر خطی به نویسندگان اجازه می‌دهند تا داستان را به شکلی خلاقانه‌تر و پیچیده‌تر روایت کنند.با استفاده از این تکنیک‌ها، نویسندگان می‌توانند به لایه‌های عمیق‌تر روان شخصیت‌ها نفوذ کنند، به مفاهیم فلسفی و اجتماعی بپردازند، و تجربه‌ای منحصر به فرد برای خواننده خلق کنند.در طول تاریخ، نویسندگان متعددی از این تکنیک‌ها برای خلق داستان‌های خلاقانه و پیچیده استفاده کرده‌اند.در قرن بیستم، استفاده از روایت‌های غیر خطی به طور فزاینده‌ای رواج پیدا کرد و به یکی از تکنیک‌های رایج در ادبیات مدرن تبدیل شد.</description>
                <category>آیدین آر</category>
                <author>آیدین آر</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 19:52:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سپری کردن عمر در صف‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@agqarqa/%D8%B3%D9%BE%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7-uiggd7af8tav</link>
                <description>نسلی بودیم که در صف‌ها بزرگ شدیم. از صف مدرسه تا صف بازگشت از مدرسه تا خانه. نسل قبلی ما هم زندگی‌شان را در صف‌ها سپری کردند. صفِ کپسولِ گاز، صفِ گالن‌های نفت، صفِ اجناسِ کوپُنی. حتی برای شیرخشک‌هایی که برای ما می‌خریدند در صف می‌ایستادند. ما هم همین صف‌ها را تجربه کردیم. صف، مساله قدمت‌داری است. منظم‌ترینِ آنها در ارتش و ارگان‌های نظامی جهان است و شرق آسیایی‌ها به صف مشهورند. صفِ سینما، صفِ اتوبوس صفِ مترو. اما ما با وجود این همه تجربه و قدمت در صف هنوز صف‌های رضایت بخشی نداریم.  چون همه‌مان کارهای مهمی داریم و مهم‌تر از کارهای مهم خلاقیت و احساس زرنگی عجیبی در زندگی روزمره داریم دوست داریم در ساختار عمودی صف تحول ایجاد کنیم و آن را از خط مستقیم به پاره خط‌هایی با شعبات مختلف و در اشکال هندسی متنوع تبدیل کنیم تا سریع‌تر نوبتمان شود. از صف نانوایی‌ها گرفته تا صف مترو.اگر چه در احساس زرنگی‌مان استثنا قایل نیستیم ولی خود را همیشه مستثنی می‌دانیم و می‌گوییم کار دارم، وقت ندارم، امروز واقعا باید میان‌بُر بزنم. همین موارد در حالی از ذهنم عبور می‌کرد که نا امید از ایستادن در صف به معنای صف روی نیمکت‌های انتظار سکوی سوار شدن نشسته بودم و به شهروندان مقیم مترو می‌نگریستم. امروز به نشانه اعتراض با خود عهد بسته بودم یا سوار نخواهم شد یا در صفِ مستقیم ایستاده و به نوبت سوار خواهم شد. گفته بودم هر کس هم خواست از پهلو وارد شود اعتراض خواهم کرد و خواهم گفت: تهِ صف اینجا نیست این جا در بدبینانه‌ترین حالت اواسط صف است. دومین قطار هم آمد و هجوم نامنظم مردم مقابل درهای قطار امکان ایستادن و صف کشیدن را منتفی کرد. گفتم اگر بر سر عهدم با خود بمانم ممکن است تا عصر هم نتوانم وارد قطار شده و به محل کارم بروم. رفتم مقابل در ایستادم تا وقتی سومین قطار می‌آید اولین نفری باشم که روی سکو ایستاده است. چند نفر آمدند و روی صندلی‌های سالن نشستند. یکی آمد و در کنار من ایستاد. بعد عده زیادی از پله‌برقی به طرف خط زرد گسیل شدند. گوینده مترو گفت: خط زرد سکو، حریم ایمن شماست. لطفا از آن فاصله بگیرید. آدم‌هایی که می‌آمدند پشتِ سرم نمی‌ایستادند بلکه در کنارم قرار می‌گرفتند. گفتم: بیایید به صف بایستیم. یکی خندید و گفت: مگر پادگان است؟ گفتم: صف نشانه پادگان نیست. بلکه باعث می‌شود من و شما که زودتر آمده‌ایم زودتر برویم. یکی دیگر گفت: خب اونوقت تکلیف اونایی که دیر اومدن و می‌خوان زود برن چی می‌شه؟ آقای دیگری هم گفت: راست میگه صف بکشیم دیگه موقع سوار شدن له می‌شیم این طوری. تنها یک نفر دیگر آمد پشت سرم ایستاد. بقیه در کنارم ایستادند. قطار که رسید. منتظر شدم پیاده شوند. دو نفر پیاده نشده بود که آدم‌های اطرافم به داخل قطار هجوم بردند. نسبت به کسی که پشت سرم در صف دو نفره‌مان ایستاده بود احساس مسئولیت می‌کردم. دستش را گرفتم و به داخل کشیدم. یکی از همان‌هایی که صف ایستادن را به سخره گرفته بود وقتی دید به زور وارد واگن می‌شویم گفت: آقا رعایت کنید دیگر. مگر نمی‌بینید جا نیست. فرهنگ داشته باشید. نمی‌شد چیزی نگفت. حتی نمی‌شد چیزی گفت.</description>
                <category>آیدین آر</category>
                <author>آیدین آر</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jan 2018 20:19:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموشی خوب، فراموشی بد</title>
                <link>https://virgool.io/@agqarqa/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D8%AF-tggg3dxwajpc</link>
                <description>فراموشی مشکل بزرگی است. اینکه یادت برود کلیدهای خانه را کجا گذاشته‌ای یا شارژر موبایلت کجاست. یا کارت ملی‌ات را بین کدام مدارک گذاشتی تا جایش امن باشد و گم نکنی ولی دقیقا چون در جای مخصوصی گذاشته‌ای حالا نمی‌توانی محلش را به خاطر بیاوری. اشیاء زیادی همواره جلوی چشمت هست، بی‌‌اینکه نیازی به آنها داشته باشی و درست در وقتی که ضرورت دسترسی به آن را داری از جلوی چشمت دور می‌شوند. بالاخره کارت‌ملی را پیدا نکرده خانه را ترک کردم. خوب بود که کلیدها همراهم بود وگرنه آسیب ناشی از فراموشی می‌توانست من را در سرمای اسفندماه آواره خیابان‌ها کند. وقتی ذهنم مشغول موضوعی است نگاهم نسبت به حرف‌ها، آگهی‌ها و مسائل مربوط به آن موضوع تیزتر می‌شود. شاید هم مساله‌ای ماورایی است که روزی که جای کارت ملی‌ام را فراموش کرده‌ام، مقابل ایستگاه مترو آگهی گم شدن پیرمردی را ببینم که در توضیحات زیر عکسش نوشته: «بهروز شصت‌وپنج ساله در حوالی میدان توحید از منزل خارج شده و مراجعه نکرده است. با اعلام خبری از او مژدگانی دریافت کنید. ضمنا بهروز مبتلا به آلزایمر است.» با دیدن آگهی در مرحله اول اختلاف سن خود و بهروز را محاسبه می‌کنم و می‌گویم اگر این بیماری مربوط به سن است هنوز نباید نگران ابتلا به آلزایمر باشم. در حالی که پله‌ها را پایین می‌روم ضمن اینکه تصویر شکسته بهروز و لبخند شکافته شده با خطوط دور چشم و پیشانی او را از ذهن میگذارنم بلافاصله از شخصی کردن مساله دوری کرده و با خود می‌گویم عجب فراموشیِ بدی. بعد از 65 سال زندگی و ایفای نقش همسری، پدری و احتمالا پدربزرگی و نیز ایفای نقشی احتمالا تاثیرگذار در محیط شغلی الان فراموش کنی چه کسی هستی و باید به کجا برگردی. حتی اگر به کسی بگویی فلانی من گم شده‌ام چیزی در خاطرت نیست که بتوانی کمکی بگیری. شبیه گیر افتادن در هزارتویی که ممکن است هر قدر پیش بروی بیشتر گم شده و بیشتر از مقصدت دور شوی. به سکوی سوار شدن نزدیک می‌شوم. گوینده مترو با لحنی جدی‌تر از گذشته می‌گوید:شهروندان گرامی مترو متعلق به شماست در پاکیزه نگه‌داشتن آن کوشا باشید. ازدحام امروز کمی کمتر است و این خود مایه داشتن حسی خوب است. اما ماجرای بهروز همچنان فضای ذهنم را گرفته است. یک لحظه خودم را جای کسانی که او را گم کرده‌اند می‌گذارم. بعد بلافاصله ترجیح می‌دهم خودم را جای خودِ بهروز بگذارم. فراموشی موقعی که لازم بود رنجهایی را در مسیر65 سال زندگی کم کند آیا به سراغش آمده بود؟ یا آن زمان‌ها تلاشش برای فراموش کردن چیزهایی به نتیجه‌ای نمی‌رسید. الان که هوا سرد است و احتمالا گرسنه و کلافه در گوشه‌ای نشسته است، باید آدرسی، اسمی، شماره تلفنی یا حداقل کد ملی‌ای یادش بیاید تا او را به خانه‌اش یا  حتی خانه سالمندانی بازگرداند. سریع شماره ملی‌ام را با خود تکرار می‌کنم. با این که نمی‌دانم کارت ملی‌ام را کجا گذاشته‌ام شماره ملی‌ام را حفظ هستم. شمارۀ به آن بلندی را.  سرم را بالا می‌آوردم. خودم را در شیشۀ پنجرۀ قطار می‌بینم. کسی بعد از گفتن شماره‌ای نسبتا طولانی لبخند می‌زند.</description>
                <category>آیدین آر</category>
                <author>آیدین آر</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jan 2018 11:38:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کفه سنگین احساسات</title>
                <link>https://virgool.io/@agqarqa/%DA%A9%D9%81%D9%87-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-ywxwaozcvdck</link>
                <description> هوا را به مقصد زمین ترک کردم. و می خواستم زمین را به مقصد زیر زمین ترک کنم. وارد ایستگاه مترو مهرآباد شدم. مقابل در مترو راننده های تاکسی صف کشیده بودند و مهربان تر از  آنی که  در روزهای بارانی و ساعات ترافیک برخورد می کردند به من لبخند می زدند. لبخندشان را با لبخند پاسخ دادم و پله های ایستگاه مترو را پایین رفتم. ایستگاه نونوار بود و تمیز. روی دیوارهای سالن، عکس آتشنشان های فداکار حادثه پلاسکو به ضمیمه شعر و جملات احساسی نصب کرده بودند. مسافران این ایستگاه بیشتر شبیه مسافران کلاسیک بودند و علاوه بر استرسی که از چشمانشان هویدا بود همگی چمدانی در دست داشتند. خانم میانسالی از همان محل تحویل چمدان ها در داخل فرودگاه تا سکوی سوار شدن مترو آدرس مترویی را می پرسید که به سمت کلاهدوز می رود. دو بار از من پرسیده بود و یک بار از راننده تاکسی که به من لبخند زده بود. حالا هم درست در بدو ورود قطار به ایستگاه داشت از مامور مترو می پرسید. مشخص بود فضا برایش غریب است و می خواهد مطمئن‌تر شود وگرنه طبیعی نبود آدم یک آدرس را این قدر از این و آن بپرسد. با خود فکر کردم شاید هم آدم محتاط و منطقی است و دوست دارد مطمئن شود تا مبادا آدرس اشتباهی به او بدهند. سوت بسته شدن درهای واگن شنیده شد و بعد از مدتها توانستم روی صندلی‌های مترو بنشینم. قطار مترو شبیه متروی کشورهای توسعه یافته بود. هم تمیز بود هم خلوت. نه متکدی‌ای دیده می‌شد و نه ازدحام وحشتناکی. حتی می‌شد تا رسیدن به ایستگاه مورد نظر چند صفحه‌ای کتاب خواند. در ایستگاه بعد قطار عوض کردیم. آن خانم میانسال را دیدم که انگار دوباره دنبال کسی است که آدرس مترو کلاهدوز را بپرسد. گفتم خانم مطمئن باشید همین قطاری است که منتظرش هستیم. گفت: ممنون و به طرف واگن بانوان رفت. تا قطار بیاید محو تماشای تابلوهای دیوار مترو بودم. عکس‌هایی که چهره دودآلود ساختمان پلاسکو را تصویر می‌کرد. آتشنشان هایی که هنوز پیکرشان پیدا نشده بود. عجب حادثه غمباری بود. حوادث غمبار در چند ماه گذشته چقدر زیاد بود. چقدر احساسات عمومی مردم جریحه‌دار شد. از حادثه سوختن  دو کودک زباله گرد و ماجرای گورخواب ها گرفته تا حادثه قطار سمنان و حوادثی اینچنین نیروی عظیم احساسی را در مردم ما بر انگیخته بود. نیرویی که در روزهای اول بعد حادثه همدلی و همیاری همه مردم را جلب کرده بود. اما چرا ما همواره از سوراخ های مشابه گزیده می شویم. چرا این نیرو را صرف بهبود وضعیت ایمنی راه و ساختمان و قطار نمی کنیم؟شاعر و هنرمند احساسی شود خب حقش است. مهندس و شهردار و وزیر چرا باید واکنش احساسی نشان دهد؟ با شنیدن صدای گوینده مترو متوجه شدم وقت پیاده شدن است. روی پله برقی همان خانم میانسال را دیدم. از دستفروش های مترو کلی خرید کرده بود. گفتم: خانم اینجا کلاهدوز نیست ها. گفت: می دانم مترو جای من نیست. انقدر دلم سوخت برای دستفروش‌ها و متکدیان که کلی چیز میز خریدم و کلی کمک کردم می‌روم بیرون با تاکسی بروم تا پولم ته نکشیده.#چالش_وبلاگ‌نویسیhttp://undergrand.blogsky.com/1396/11/01/post-3/</description>
                <category>آیدین آر</category>
                <author>آیدین آر</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jan 2018 16:16:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ازدحام ‌ترسناک است</title>
                <link>https://virgool.io/@agqarqa/%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D8%AD%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-djvzqudzyyxd</link>
                <description> هوا نم داشت. هوا غم داشت. مقابل دکه روزنامه فروشی کنار ایستگاه مترو ایستاده بودم و تیترهای محزون تلفات جانی آتش‌سوزی ساختمان پلاسکو را می‌خواندم. تصاویر و تیترهای صفحه اول روزنامه‌ها نشان از آن داشت که فاجعه بزرگ بوده است. طولی نکشید وارد ایستگاه مترو شدم. پله‌ها را پایین رفتم. پله برقی کار می‌کرد. موسیقی غم‌انگیزی از بلندگوهای ایستگاه پخش می‌شد. احساس می‌کردم ریتم حرکت مسافران مترو کندتر شده بود. انگار مثل هر روز عجله‌ای در کار نبود. به چهره‌ها که نگاه می‌کردم کمتر چهره‌ای بشاش دیده می‌شد. هوای زیرزمین هم غم داشت.‌ترجیح می‌دادم سریع از زیر زمین خارج شوم. تحمل فاجعه و داغدار بودن در زیرزمین سخت‌تر به نظر می‌آید. خودم را به سکوی سوار شدن رسانده و پشت خط زرد ایستادم. گوینده مترو گفت: «مسافرین عزیز لطفا پشت خط زرد بایستید» . برخلاف پله‌ها سکو شلوغ و پرازدحام بود. از همان کودکی از ازدحام واهمه داشتم مگر ازدحام بازار عید. ازدحام و شلوغی بازار عید را دوست داشتم. صدای دستفروش‌ها و احتمال یک خرید یا یک هدیه به وجدم می‌آورد. اما مدتی بود وقتی ازدحامی می‌دیدم حس خوبی از آن نمی‌گرفتم. ازدحام و بی تدبیری در حج دو سال قبل چند هزار کشته در «منا» به جا گذاشته بود. چند باردرازدحام مترو از حال رفتن افراد مسن و مریض‌احوال را دیده بودم که به خاطر ازدحام کسی نمی‌توانست به آن‌ها کمک پزشکی برساند.سال‌ها بود که وقتی ازدحامی را از دور می‌دیدم هیچ خبر خوشی پشت آن ازدحام نبود. یا دعوایی شده بود که مردم برای تماشای آن جمع شده بودند و یا تصادفی منجر به مرگ که تماشای آن برای بعضی‌ها جذاب به نظر می‌رسید. صدای سوت بسته شدن درهای قطار که بلند شد متوجه شدم غرق در فکر کم مانده بود قطاررااز دست بدهم. خودم را به‌عنوان آخرین نفر به زحمت وارد واگن کردم. قفسه سینه‌ام به قفسه سینه یک افسر وظیفه راهنمایی رانندگی چسبیده بود و شانه‌هایم به درِ کشویی مترو. ازدحام ادامه داشت و گویا  برای زندگی در کلانشهراجنتاب ازآن ممکن نبود. کسی که در کنج صندلی‌های آبی قطار نشسته بود با ولع روزنامه می‌خواند و چشمم به عکسی از تجمع مردم برای تماشای حادثه پلاسکو افتاد. ازدحام در آنجا اما اجتناب‌ناپذیر نبود. می‌شد نایستاد و تماشا نکرد. در خبرها شنیده بودم همین ازدحام باعث خلل در امدادرسانی شده بود. ازدحام‌های این‌چنینی وحشتناک‌تر است. ازدحام افراد گوشی به دست که انگار دارند از پشت صحنه‌های یک فیلم هیجان انگیز فیلم می‌گیرند، در حالی که زیر آوارها چندین نفر منتظر امدادند. احساس می‌کنم تنفس توام با فکر کردن به آتش نشان‌های مانده زیر آوار برایم سخت شده است. با خودم می‌گویم: اگر نزدیک محل حادثه بودم چه کار می‌کردم؟ به تماشاگران حادثه می‌پیوستم یا سریع محل را‌ترک می‌کردم؟ قطار به ایستگاه ولی عصر رسیده است، پیاده شده و از ازدحام زیر زمین دور می‌شوم.#مترونوشت#چالش_وبلاگ‌نویسی</description>
                <category>آیدین آر</category>
                <author>آیدین آر</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jan 2018 16:11:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>