<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های احمدرضا علیجانزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ahalijanzadeh</link>
        <description>به بررسی مفاهیم عمیق انسانی می‌پردازم و از طریق نوشتارهایم، تلاش می‌کنم درک بهتری از زندگی و وجود انسان به خوانندگان ارائه دهم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:48:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4004337/avatar/SISl8J.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>احمدرضا علیجانزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@ahalijanzadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ناگفته های من .</title>
                <link>https://virgool.io/@ahalijanzadeh/%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-a2oklactlq9j</link>
                <description>اکنون که برای تو می‌نویسم، نمی‌دانم روزهای خوبی در پیش داری یا بد؛ اما تنها یک خواسته دارم: بدرخشی.ناگفته‌های من، تویی؛ ایرانِ من.تن و جانم به فدایت.می‌خواهم در صدر باشی، ای که هویت می‌سازی و می‌بخشی.دل‌نگران توایم و مشتاقِ فردا.من یقین دارم… یقین دارم که می‌مانی و می‌گذری؛تویی که از همه‌ی ما سرسخت‌تری.بارها ثابت کرده‌ای؛آنجا که تاریخ و قلم تاب و توان نداشتند، تو بردبار بودی و خواهی ماند.ای پهناورِ خردمندِ من...صبر دارم تا نسیمِ صلح و آرامش، دماوندت را در آغوش کشد؛تماشایت کنم.امیدوارم بمانم و ببینم،چرا که مطمئنم تو خواهی ماند؛نیک‌سرشت‌تر از همیشه...ایرانِ من.</description>
                <category>احمدرضا علیجانزاده</category>
                <author>احمدرضا علیجانزاده</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jun 2025 11:57:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاور پوچی</title>
                <link>https://virgool.io/@ahalijanzadeh/%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D9%88%DA%86%DB%8C-ogdol3zvath8</link>
                <description>ما می‌جنگیم و نابود می‌شویم، بدون پیروزی یا شکست.بدان که از جنگ، گریزی نیست، زیرا که وجود تو یعنی جنگیدن؛و با هر دم، خود را یک قدم از نابودی دور و با هر بازدم، یک قدم به آن نزدیک می‌شوی، که حاصلش سکون بین دو هیچ است؛ بدون اندکی دست آورد.چنان‌که در فراخی تاریک، ساکت و گسترده ایستاده‌ای، با شمعی بر دست شیهه می‌کشی؛در کسری از خاموشی، گویی که نه تو بودی، نه نوری و نه شیهه‌ای، تنها آن فراخ خواهد ماند.پس تنها پوچی ست که می‌ماند، و در مواجهه با آن باید گاهی لذت هم ببری.و من از پایان این جنگ به جنگیدن نگاه نخواهم کرد، زیرا این تضاد ما را در جایگاه نابودی می‌نشاند.خبر از نابودی، آنقدر کافی هست تا به تنهایی ما را بخنداند.مهم است که از چه دیدی به این جنگ نگاه کنیم؛آیا رسالتی برای خود در نظر گرفته‌ایم؟این نقطه ضعف ماست که باید منبعی انرژی‌بخش داشته باشیم، یا مایه‌ی پستی آن پوچی است که نمی‌تواند برای خود رسالتی تولید کند؟شاید به این دلیل است که آن پوچی جنگاور بهتری است و همیشه توانسته تصرف کند.او چیزی برای از دست دادن ندارد.آن که بدون ترس از دست دادن به میدان می‌آید، با تمام وجود می‌جنگد؛یا آن که نگران بهایی است که می‌دهد؟قرار است بفهمیم که ما غرق در پوچی هستیم و جزو جدایی‌ناپذیر از آن؛پس با چه می‌جنگیم؟ با خود؟من دلیل شکست را این دیدم که سعی در انکار آن داشتیم، در حالی که او واقعیت ماست!پس چشم‌هایم را بستم،و شانه به شانه در دل او ایستادم،و شمشیر کشیدم علیه هر نوری که در آن پدید آمد.</description>
                <category>احمدرضا علیجانزاده</category>
                <author>احمدرضا علیجانزاده</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jun 2025 20:51:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«قدیسی که خود را زیر سؤال می‌برد»</title>
                <link>https://virgool.io/@ahalijanzadeh/%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D8%A4%D8%A7%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-gfvmq2ufsead</link>
                <description>شک را پاس می‌دارم؛چرا که قاعده‌ی زندگی من بر او نهاده شد، و زمانی آن را نیز زیر سؤال بردم… و او مرا زیر سؤال می‌برد.این رخداد را باید جشن گرفت؛زیرا در این لحظه، ما می‌فهمیم که بدون وجودمان، چراها و چگونگی‌ها چطور شکل می‌گرفت؛که به ماهیت خالصانه‌تری از محیط هدایتمان می‌کند.و این حقیقت، سخت، ویران‌گر است . اما سازنده!مرا به جنون می‌کشاند این دوگانگی.شک، ترسناک است، فرسایشی‌ست و در اکثر موارد موجب نابودی و فرار است؛ولی من ترجیح می‌دهم با ترس، یک فنجان چای بنوشم، تا از او فرار کنم.و می‌دانم که در من رخنه کرده… زیرا هنوز نفس می‌کشم.باید بدانی، در مواجهه با او، درست زمانی که خنجرش را زیر گلویت حس کردی، بر درونش هجوم بَری.و اگر از او فرار کردی، بدان که روزی تو را خواهد یافت.این مرگ حقیقت است.در این‌جا شاید بتوانی با واقعیت روبه‌رو شوی و او را هم زیر سؤال ببری.و این، چیزی‌ست که شک را مقدس می‌کند:او به خود هم رحم نمی‌کند.و این امر به‌قدری مقدس است که در وجودمان از ابتدا کاشته شده:ما به شک، شک داریم!و او را ندیدیم، زیرا او از سیّاس‌ترین، حیله‌گرترین و قدرتمندترین‌هاست؛که کارش را شروع نکرده، به اتمام می‌رساند.اکنون، مغز تو در حیطه‌ی اوست…حالا باید بر او چیره شوی.</description>
                <category>احمدرضا علیجانزاده</category>
                <author>احمدرضا علیجانزاده</author>
                <pubDate>Wed, 28 May 2025 21:42:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حتی مرگ هم مرا ترک کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@ahalijanzadeh/%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-op0gum41tido</link>
                <description>شب‌ها مرگ در گوشم زمزمه می‌کرد. در رخت‌خواب، گویی یاری هزاران ساله به دیدنم می‌آمد؛ فرتوت، خردمند، سرد… اما من از او سردتر بودم.ما همدیگر را در آغوش می‌کشیدیم، و افسوس که در صبح، جدایی اتفاق می‌افتاد. من خالقش بودم و او پایان من.نجوا می‌کرد که از رسیدن پایانم می‌هراسد، و من، در انتظار پایان، شوق داشتم.شجاعت او بیش از من بود. من جان می‌دادم، ولی او جان خود را هم باید می‌ستاند.به حالش غبطه می‌خوردم؛ رسالتش را می‌دانست، وظیفه‌اش را می‌دانست، و در انجام دادنش، خردمندانه صبور بود، تا هم خود و هم مرا به پایان برساند.حتی مرگ هم رسالت خود را می‌دانست و من نمی‌دانستم. این نادانی، دردی بود که استخوانم را می‌لرزاند. و او، هر شب مرا در آغوش می‌کشید و به جانم تسکین می‌داد.وابسته‌اش شده بودم. تنها یاد او بود که پایان این رنج را به خاطرم می‌آورد. و این، درست همان لحظه‌ی آرامش بود.وقتی در چشم‌هایم عشق را دید، مرا ترک کرد؛ تا پایان خود را نبیند.و من، صبح‌ها و شب‌ها، در پی او می‌گردم؛ در خودم یا جایی در این نزدیکی. و یقین دارم او در این حوالی‌ست، در کمین من و خود.چون او رسالتش را می‌داند.</description>
                <category>احمدرضا علیجانزاده</category>
                <author>احمدرضا علیجانزاده</author>
                <pubDate>Wed, 14 May 2025 13:08:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صلح درونی: سکوتی که از تکاپو می‌آید</title>
                <link>https://virgool.io/@ahalijanzadeh/%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%BE%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-y7ozleherysf</link>
                <description>خط باریکی‌ست بین پذیرفتن و نپذیرفتن، مرز باریکی بین جنگیدن بعد از سکوت و جنگی برآمده از هیاهو.صلحی‌ست گاه با جبر و یا اختیار. در مورد اول، نپذیرفتنش ما را محکوم می‌کند به نابودی، و در مورد دوم، پذیرفتنش انسان را می‌فرساید. و از رنج نمی‌توان فرار کرد؛ آن را باید پذیرفت.خِرَد در صلح است، و به واسطه‌ی صلح است که در جنگ می‌توان آموخت. اما چه جنگی؟ وقتی ما محکومیم به رنج. در لحظه نابود شویم، یا تلاش کنیم برای دیرتر جان دادن؟ تلخ است پایانی که از آن خبر داریم.جنگیدن و تلاش بعد از سکوت در مقابل رخدادها و زندگی، درست به معنای همان صلح است. نقطه‌ی پذیرفتن آنجاست که تکاپو به واسطه‌ی ارتقا اتفاق می‌افتد. و در موضع مقابل، آن تلاش یا جنگی‌ست بعد از هیاهو؛ چرا که در اینجا، تلاش و جنگ برای فرار از کشمکش‌های درونی‌ست که رخ می‌دهد.و ما باید مقلوب آن دیو شویم که “پذیرفتن” نامش است و ظاهری همچون فرشته دارد. در شکم آن فرو رفتن، همان شجاعت است.این جوهره‌ی مواجهه با خویش در لحظه است. آنگاه که انسان درمی‌یابد که از خوارترین موجودات است و بزرگ‌ترین دشمن خویش. درمی‌یابد خود اوست که تشنه‌ی خون خویش است؛ خود اوست که مسبب امیال بی‌پایان و دست‌نیافتنی خویش است؛ و خود است باعث جان دادن خویش.و ترسِ نابود شدن این امیال است که ما را از شجاعت دور می‌کند. و به‌محض نبودمان، تمام آن امیال و مفاهیم هیچ می‌شوند. این است قدرت واقعی انسان: قدرتی به‌نام «خلق» که به خودش وابسته است.در صلح می‌توان خلق کرد و جنگید برای مخلوق خویش. و تاریکی بود که نیاز انسان را به نور پدیدار ساخت.در این‌جا، سکوت تو را فرا می‌گیرد. سکوتِ منفعلانه مرگ است، اما سکوت تو از تکاپوست.و این سکوت، همان صلح است.</description>
                <category>احمدرضا علیجانزاده</category>
                <author>احمدرضا علیجانزاده</author>
                <pubDate>Sun, 11 May 2025 23:55:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>