<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ahmad.hosseinzade</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ahmad.hosseinzade</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 17:56:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/211039/avatar/YJs8By.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ahmad.hosseinzade</title>
            <link>https://virgool.io/@ahmad.hosseinzade</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دکتر تقی</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmad.hosseinzade/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%AA%D9%82%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF-ouxbedtl5nnh</link>
                <description>عکس تزئینی از گوگلطبق روال هر روز، مثل یه ربات، قبل از اینکه ساعت پنج و سی دقیقه صبح گوشیم زنگ بخوره، بیدار شدم، نشستم لبه ی تخت، به مدت ده ثانیه تمام الفاظ رکیک صبحگاهیم رو حواله ی خودم، زندگی و رئیسم کردم، صورتمو شستم، مثل سربازِ خشم شب خورده لباسامو میپوشم و همچون دوران اوج مایل شوماخر یا لوئیس همیلتون، با یه رانندگی دیوانه وار، یک ساعت و سی دقیقه قبل از شروع ساعت کاری خودمو مقابل سورئال ترین اداره دولتی تاریخ بشریت رسوندم. دلیل سورئال بودن اوضاع اداره رو شاید در آینده شرح دادم. همین که وارد شدم، با آقای دادرسی مواجه شدم که نشسته بود رو پله ها، مچ پاشو گرفته بود و ناله میکرد. پرسیدم چی شده؟ در حال توضیح چگونگی پیچیدن مچ پاش بود که آقا تقی و زارع، زحمتکش ترین آبدارچی های خاورمیانه وارد شدند. آقا تقی کیسه ی ظرف غداشو رها کرد و به شکلِ سوپروایزرهای اورژانس خودشو به پای آقای دادرسی رسوند و مشغول بررسی پا شد. بعد از معاینه با اعتماد به نفس و اطمینان کامل گفت چیزی نیست، در رفته، تو چشمای دادرسی نگاه کرد و گفت یه لحظه طاقت بیاری جا میندازمش. دست آقا تقی رو گرفتم بردم یه گوشه، گفتم واقعا بلدی؟ گفت آره بابا، تو دهات پای گاو و گوسفندا زیاد اینجوری میشد و همیشه من جا مینداختم و میبستمشون. گفتم اونا گاو و گوسفند بودن، اگه پاشون درست که هیچ، بدترم میشد، نهایتا سرشون رو میبریدن، گوشتشون رو میخوردن، اینو پاشو داغون کنی چی کارش میکنی؟ گفت نگران نباش، انگشت زارع هم پارسال من جا انداختم، ببین چه خوب شده. برگشتم دست زارع رو نگاه کردم، یکی از انگشت هاش به قاعده ی دور بازوش بود. برگشتم سمتش که بگم منظورت اون انگشت، که حرفم تو دهنم ناتموم موند و دیدم پای دادرسی تو دستشه و با یه حرکت سریع اونو چرخوند!برای انتقال وضع موجود در این صحنه فقط تارانتینو، میتونه کمک کنه. انگار یه پا داشت میومد و یه پاش در حال رفتن بود، عرق تمام بدنش رو فرا گرفته بود، حتی نمیتونست داد بزنه. گوشام داشت سوت میکشید. آقای دادرسی از فشارِ درد، بی هیچ صدایی از حال رفت، آقا تقی بلند شد، چند قدم عقب اومد، ظرف غداشو برداشت و مثل میگ میگ پله ها رو درنوردید.سه هفته بعد، صبح زود، آقای دادرسی رو در حالی که پاش تا زانو تو گچ بود و آقا تقی از اهمیت فیزیوتراپی بعد از باز کردن گچ، توضیح میداد، دیدم.</description>
                <category>ahmad.hosseinzade</category>
                <author>ahmad.hosseinzade</author>
                <pubDate>Sat, 02 Oct 2021 23:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسن توکیو - ارسلان تایچی</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmad.hosseinzade/%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D8%AA%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%88-%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DA%86%DB%8C-nt8azopb5dmk</link>
                <description>من له له میزدم برای ساعت نه صبح جمعه های تابستان که حسن توکیو آف بود، سر کار نمیرفت، می آمد می نشست سر کوچه، از خاطرات تلخ و شیرین ژاپن تعریف میکرد، من هم چشمامو میبستم، بدون اینکه خبر داشته باشم اونور تر از میدان فتح و مهرآباد، دنیا چه شکلی ست، به اقصی نقاط مجمع الجزایر ژاپن سفر میکردم و گاهی خودم رو جای قهرمان آن روزهام حسن آقا میذاشتم و به مبارزه با تاتسویوکی هیشیدا، مخوف ترین یاکورای ژاپن میپرداختم. اما دنیام تا مدتی بی قهرمان و خالی از خیال شد از وقتی هم بندیش از ژاپن اومد بهش سر بزنه و برای اصغر سوسکی تعریف کرد که حسن بخاطر سیزده گرم حشیش زندان بوده نه درگیری با مخوف ترین یاکوزای توکیو! البته زندانش هم بر خلاف آنچه حسن توصیف میکرده غیر مختلط و طبعا از مکالمات اروتیک با خلافکارهای زنی که سینه هایی به بزرگی توپ والیبال داشتند هم خبری نبوده و حسن فقط یک بار با  زنی فیلیپینی پنجاه و سه ثانیه دیالوگ آن هم در حد آیم فرام ایران، تو از کجایی داشته و وقتی زن، ازش خواسته با او به خانه اش برود که تا صبح خوش بگذرانند، از شدتِ ترشح هورمون های مردانه اش و تصور اینکه تا صبح چه غوغایی در رختِ خواب به پا خواهد کرد، فعل و انفعالات عجیبی در منتها علیه فاق شلوارش تا بالای زیپ و زیر دکمه ی شلوارش حس کرده و بعد از اعمال جابجایی در اعضای میانی بدنش که بعدها به بالا بغل نامگذاری شد، جهت هضمِ این آبرو ریزی، ناپدید و بعد از آن در توکیو، کیوتو، ناکازاکی همچنین حومه، دیده نشده است. حسن بعد از افشای حقایق زندگی مرموزانه و البته قهرمانانه اش پیش صاحب خانه، من و سایر اهالی محل، حالا بعد از ده سال حتی برای گرفتن پول پیش هم به خانه برنگشته.اما ارسلان تایچی اصلا همچین چیزی نبود یعنی خالی بند یا بلوف زن نبود. صبح تا ظهر در صافکاری برادرش، ارسلان بی رنگ بود، از غروب به بعد هم برای ما ارسلان تایچی! شاید حرفاش درمورد هنرهای رزمی، تایچی، انرژی، خوابیدنِ شبانه روزی روی نیزه، زندگی اش در معبد شائولین و شاگردِ ممتازِ استاد شی یونگ بودن، مثل اثبات وجود خدا یا بهشت و جهنم دور از فهم ما بود، اما مثل پیامبران اوالعزم، معجزاتی برای اثبات حرف هاش هم داشت که مُرید و رهرو اش شدم. مثلا یک بار با تایچی و از راه دور یک نیسان را سه سانتیمتر جابجا کرد، هرچند که از جمع هشت نفره ای که به تماشای معجزه ی ارسلان نشسته بودند فقط من آن سه سانت را باور کردم، چون خودم قبل و بعد از جابجایی را اندازه زدم، نمیدانم از کجا تا کجا و با چه معیاری بود اندازه گیری ام ولی خب ایمان داشتم درست بود یا یک بار ازم خواست موقع دوچرخه سواری چشمامو ببندم تا او با تایچی کنترلم را در دست بگیرد و من را تا میدان آزادی ببرد و برگرداند، اما وقتی بعد از شش متر با کله رفتم تو جوب و گوه سر تا پام را گرفت، متقاعدم کرد که باید بیشتر دل به انرژی های روانه شده به سمتم بدهم و کمتر به دختر بزرگه ی آقای قربانی و چیزهایی که موقع قایمکی دید زدن ازش دیدم، فکر کنم تا او بتواند کنترل دوچرخه را در دست بگیرد.دیروز ماشینم را بردم تا هم گلگیر را با ترکیب تایچی و مهارت، بی رنگ دربیاورد و هم بعد از نه سال ببینمش، گفتند زمستان پارسال شرط بسته که میتواند ماشینِ راننده ای با چشمان بسته که به سمتش در حال حرکت است را با تایچی نگه دارد، اما... اما تایچیِ لعنتی کارساز نبوده و ماشین با سرعت شصت کیلومتر در ساعت، کوبیده بهش، بعد از انتقال به بیمارستان هم کسی ندیدش.من مطمئنم راننده حواسش را پیش دِکُلته ی قرمزِ دختر بزرگه ی همسایه اش، جا گذاشته و دل را به انرژیِ بی پایانِ ارسلان نداده.از زمستان و سرماش و رفتن قهرمان هام متنفر شده بودم. حسن توکیو هم زمستان رفته بود ولی تا مدتی فکر میکردم ارسلان همینجوری نرفته، حتما برگشته به معبد شائولین تا شاگردی استاد را کند و چند تایچی کارِ حرفه ای مثل خودش تربیت کند و پر قدرت تر از قبل برمیگردد اما راستش را بخواهید، قهرمان های نوجوانیم کاریزماتیک ترین لوزرهای قرن معاصر بودند.</description>
                <category>ahmad.hosseinzade</category>
                <author>ahmad.hosseinzade</author>
                <pubDate>Fri, 05 Feb 2021 22:58:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سر آشپز دیپلمات</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmad.hosseinzade/%D8%B3%D8%B1-%D8%A2%D8%B4%D9%BE%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D9%BE%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-gzvfmssp1fn0</link>
                <description>هروقت یه زیردریایی جنگی، ناو لیکلنی چیزی نزدیک خلیج فارس میشه، خوابام عجیب پریشون میشه. دفعه قبل که ناو هواپیمابرشون اومده بود، خواب دیدم مثل جمشید هاشم پور تو فیلمای جنگی خودمون که میزد به دل ارتش عراقی های گاگولی که متهم به شکست از ما بودن، من هم زدم به دل ارتش آمریکا و ماموریت دارم مغز متفکر عملیات رو بِکَنم با خودم بردارم بیارم بسپارم دست یکی از حاجی های عملیات خودمون تا از زیر زبونش بکشه که چه گوهی میخوان بزنن به منطقه تا اون یکی حاجی ها گاز انبری دهنشون رو سرویس کنن. نکته عجیب اینکه بدلیل عدم تسلط من به زبان انگلیسی آمریکایی ها هم فارسی حرف میزنن و من خیلی خوب باهاشون ارتباط برقرار میکنم و عجیب تر اینکه تو خواب های منم مثل عراقی های تو فیلم جنگی های خودمون، آمریکایی هم همون قدر گاگولن و من موفق میشم دست ژنرالِ مغز متفکر دشمن رو بگیرم و بعد از به کار بردن چند ترفند جنگی و کشت و کشتار بی صدا همچون جمشید خانِ آریا، تحویل شهید چمران بدمش. اما دیشب با تهدیدهای جدید خواب دیدم ترامپ، نتانیاهو، مکرون، مرکل و چند تن از سران سیاسی کشورهای قَدَر رو جمع کردم تو یکی از کاخ های مجلل و قشنگ و میخوام با دیپلماسی غذایی بهشون یه شامِ ایرونیِ خوشمزه بدم تا کدورت هارو بذارن کنار، به قرمه سبزی و کوبیده و کشک بادمجون ایمان بیارن و سر و صورت همدیگه رو ماچ و بمب ها رو غلاف کنن.همه چیز به خوبی و خوشی داشت تموم میشد که مرکل دستور پخت قرمه سبزی رو ازم خواست، همونجا یه تفاهم نامه باهاش امضا کردم که قول میدی اگه رسپی رو در اختیارت بذارت، دیگه شیمیایی و میکروبی و رادیو کوفت و زهرمار نسازی و ندی دست این و اون؟ به تک تک دانه های لوبیا قرمزهای قرمه سبزی قسم خورد و تفاهم نامه رو امضا کرد در همین اَثناء بودیم که ترامپ دوباره دبه کرد و گفت آشِ شله قلمکار میخواد! هرچی بهش گفتم دونالدِ نازنین خیلی با میدون انقلاب و نیکوصفت فاصله داریم، به خرجش نرفت که نرفت. در حال چونه زنی بودیم که آقا محمدجواد ظریف یه سطل برداشت و پرید ترک ‌موتور، رفت سمت نیکوصفت، یک ربع بعد با آش و فاکتور خرید آش سر سفره بود. فاکتور رو که گرفت سمتم ناخودآگاه از کوره در رفتم سرش داد زدم: از دیشب تو آشپزخونه دارم برای مصالح مملکت و فرزندان دلبندِ رنجکشیده ی فرنگی شما، غذا میپزم که همه چیز فیصله پیدا کنه بعد فاکتور آوردی برام؟ خب بده به حسن (منظور همان حسن روحانی ست) یا دو ساعت آبروداری کن اینا گورشون رو گم کنن بهت میدم گدا. راستش بیش از اینها مستحقش بود اما کمی لحنم بد بود جلوی مهمان ها و دونالد یک صد دلاری گذاشت رو میز و سطل آش را گرفت و با چشمشش به ملانیا اشاره کرد بریم. وقتی ازش پرسیدم آخرش چی؟ گفت به حرمت اون کوبیده همه چی حله به شرط اینکه هفته بعد همین جمع خونه ی ما شام تشریف بیارید و رفت.صبح شد، از خواب بیدار شدم، تابلوی خیابونِ شجریان رو کندن. ای گوه تو این مملکت که من برای دیپلماسی خودمو تو آشپزخونه ش پاره کردم!</description>
                <category>ahmad.hosseinzade</category>
                <author>ahmad.hosseinzade</author>
                <pubDate>Sun, 27 Dec 2020 21:32:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقصِ پا</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmad.hosseinzade/%D8%B1%D9%82%D8%B5%D9%90-%D9%BE%D8%A7-mit8fefiggqi</link>
                <description>حدود ۱۲ شب بود. میدون انقلاب روبروی سینما مرکزی، داخلِ ماشین منتظر بودم. هوا گرم بود و گازِ کولر ماشینم تموم شده بود. شیشه هارو دادم پایین و شروع کردم به چک کردن گوشیم. یکی از دوستام ویدئویی از مبارزه محمدعلی کِلِی و جورج فورمن رو با یه متنِ انگیزشی از کتابِ &quot;قهوه سرد آقای نویسنده نوشته ی روزبه معین&quot; با این شرح برام فرستاده بود: &quot;هر جمعه بابام به کلوب محلمون می رفت و نوار بوکس محمد علی کلی و جورج فورمن رو کرایه می کرد، مسابقه قهرمانی جهان بود، ما با هم اون بازی رو هزار بار دیدیم، حرف نداشت.اولش فورمن تا جایی که می خورد علی رو زد، هوک چپ، هوک راست، شکم، زیر چونه، اما علی چسبیده بود به رینگ و می گفت&quot; نا امیدم کردی پسر!&quot;فورمن چپ می زد، علی می خندید، فورمن راست می زد، علی می رقصید، رقص پاش بی نظیر بود، این کارش باعث می شد فورمن عصبی تر شه، تا اینکه آخر سر علی با یه هوک راست جانانه فورمن رو ناک اوت کرد.همیشه وقتی بازی تموم میشد بابام بهم می گفت:ضربه ی وحشتناکی بود ولی علی با این ضربه برنده نشد، چیزی که اون رو برنده کرد رقصیدن و خنده هاش بود ، بعد نوار رو در میاورد و با خودش می گفت:بذار هرچقدر که می خوان ضربه هاشون رو بزنن، اما بخند، نذار فکر کنن که برنده میشن...&quot;متن رو خوندم و تو ویدئو جوری غرق شده بودم که یه لحظه خودم رو جای محمدعلی دیدمُ وسطِ رینگ ظاهر شدم. از شدت خستگی نمیتونستم رو پاهام بایستم. صدای حُضارِ در سالن داشت گوشامو کَر میکرد که یهو تایسون با یه موتور سیکلت اومد گوشه ی رینگ، نگاهم به تایسون بود که یه درد غریب تو چشمم حس کردم و دوباره خودم رو داخل ماشین جلو سینما مرکزی پیدا کردم. از ماشین پیاده شدم و شروع کردم به رقص پا کردن و خندیدن اما فورمن بعد از ضربه به صورتم، گوشیم رو زده بود و با سرعت تمام پرید تَرکِ موتور تایسون. من همچنان رقص پا میکردم و میخندیدم و بلند بلند میگفتم نا امیدم کردی پسر.  نمیخواستم فکر کنه داره برنده میشه. تایسون و فورمن، داشتن دورتر و دورتر میشدن که چشمم به جمعیت وسط میدون انقلاب افتاد که باهم میگفتن: گوشیش رو زدن، بیچاره دیوونه ام هست. گوشیم رو دزد زد اما من هر شب حدود ساعت ۱۲، میدون انقلاب، جلوی سینما مرکزی رقص پا میکنم و میخندم که شاید دزدا بازم منو ببینن و یه وقت فکر نکنن برنده شدن.بعد از اون شب رقص پا کردن و خندیدن محمدعلی خطِ مشیِ زندگیم شد. من موقع خریدن روغن و گوشت و مرغ و میوه و ...  وقتی قیمت ها رو میشنوم هم رقص پا میکنم، میخندم و بعد کارت میکشم و میگم ناامیدم کردی پسر. من در تمام لحظات سختی و مشقت بارِ زندگیم، رقص پا میکنم و میخندم و ماتحتم پاره و پاره و پاره تر میشه...</description>
                <category>ahmad.hosseinzade</category>
                <author>ahmad.hosseinzade</author>
                <pubDate>Fri, 07 Aug 2020 11:19:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب خواب خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmad.hosseinzade/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-a0hdvouoijzg</link>
                <description>تو نقاشی افتضاح بودم. شب قبل از امتحان نقاشی، برگه نقاشی رو گذاشتم رو کتاب آموزش رنگ آمیزی و یه خونه که کشیدنش واسه هر بچه اول ابتدایی دشوار بود رو تمیز کپی کردم بعد چمن و رنگین کمونم بهش اضافه کردم و صاف داخل دفتر خیاطی مادرم جاساز کردم و بردم مدرسه. موقع امتحان دفتر خیاطی زیر دستم بود و موقع تحویل برگه با نقاشی جاساز شده عوض کردمش و بیست شدم. تا پنجم همین ترفندم بود تا اینکه یه شب خواب دیدم دانش آموز مدرسه دارالفنون امیرکبیرم. آخه اون روز تاریخ داشتیم.تو خواب امتحان داشتیم و امیرکبیر مراقب بود. صدراعظم خیلی آدم تیزی بود و برگه جاساز شده رو بعنوان تقلب گرفت.از تحصیل منع شدم و برای دلاکی به حمام فین کاشان تبعید شدم. یه روز میرزا تقی خان اومد حموم منم واسه اینکه عجز و التماس کنم رفتم واسه ماساژ تایلندی. وسطای ماساژ گفت رنگین کمونم داشت نقاشیت. گفت میدونی نماد کیاست؟ گفتم نه والا من فقط کلاس پنجمم. نیش خندی زد و رفت.شب تو گوگل سرچ کردم رنگین کمون نماد کیاست؟ خواب بود دیگه، گوگلم داشت.فرداش دوباره میرزا تقی خان اومد حموم. از اونجاییکه خیلی بهم برخورده بود، وقتی تو نمره بود پاشنه هامو مثل قیصر ور کشیدم و رفتم داخل نمره با تیغ امیرکبیرو کشتم. تاریخ ساز شدم و از خواب پریدم.  همون شب تصمیم گرفتم دیگه رنگین کمون نکشم آخه به من ربطی نداشت و ایجاد سوء تفاهم میکرد.</description>
                <category>ahmad.hosseinzade</category>
                <author>ahmad.hosseinzade</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jul 2020 00:25:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موز اشتباهی</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmad.hosseinzade/%D9%85%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C-uzukcsgtv5o5</link>
                <description>اولین ضربه زندگیمو سی سال پیش تو همچین روزی خوردم.همون موقع که اون پرستار ایکبیری منو از شکم مادرم بیرون آورد (آخه من سزارینی بودم) و تموم حرصش از جاریش رو جمع کرد تو دستش و زد در کونم (قبلا گفتم جاشم مونده)، با نیش باز گفت خوش اومدی پسرِ زشت. خودش زشت تر از من بود ولی، من با خوش آمدگویی اون فهمیدم که کجا به دنیا اومدم. داشت فارسی حرف میزد. مثل کابوس بود. پیش خودم گفتم شاید هنوز به دنیا نیومدم و تو شکم مادرم دارم خواب میبینم. آخه خودم دیدم رو جعبه موزی که توش بودم نوشته بود: برای صادرات به سوییس! اما از اونجاییکه اواخر دهه شصت بود و ایران درگیر جنگ، سوییسی ها در یک اقدام بشردوستانه هرچی موز داشتن رو میفرستن ایران. در حدی که روایت هست اون سال موز در برن و زوریخ کمیاب شده و سال بعدش هیچ بچه ای هم به دنیا نیومده.پدرم یک کیلو از اون موزهارو میخره و بعدش رو شرمنده که دیگه نمیتونم تعریف کنم.من در پایان جنگ، تو تحریم و آغاز حاکمیت یه نظامِ فاشیست، در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشودم. با ترور، قتل عام، جهاد سازندگی و بگیر و ببند یه کم بزرگ شدم. بچگیم بدون آب پرتقال اول صبح، بدون زمین بازی و دوچرخه، با خرپلیس و میخ طویله گذشت، جوونیم هم با گرونی بنزین، ماشین، خونه، هاله ی نور، دوباره تحریم، قتل عام، جوون کشی، دنبال کار گشتن و ... در حال گذره.خلاصه به هر سختی ای بود، امسال، سی ساله شدم... پ.ن: هرکی میخواد جای دست و ضربه ی پرستارو ببینه، یه شارژ ده تومنی بفرسته تا عکسش رو واسش بفرستم...</description>
                <category>ahmad.hosseinzade</category>
                <author>ahmad.hosseinzade</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jul 2020 17:56:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انصاف</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmad.hosseinzade/%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D9%81-zgmr0ny5dttv</link>
                <description>در محله قدیم ما انصاف و مشتری مداری حرف اول و آخر را می زد. مثلا شاید آقا بیوک جنسش درجه یک نبود اما اخلاق و برخوردش با مشتری فراتر از درجه یک بود. هیچ وقت هم کم نمی گذاشت. می گفتند دویی هایش از دویی های دکتر بهرام بیشتر هم است. اگر هم مشتری جایی برای مصرف نداشت، در بقالی اش را تخته می کرد و با هم می نشستند پای بساط.ولی از زمانیکه عنان کار به دست پسر بزرگ یعنی مهدی افتاد، برکت از آن خانه رفت. حتی دیده بودیم که یکی از خانم های خانواده شان به همسرش خیانت می کرد. مردم می گفتند آهِ مشتری ها آنها را گرفته. گویا مهدی کم فروشی میکرده، اخلاقش هم که می گفتند شبیه پابلو اسکوبار شده بود. اصلا ادب مدب نداشت. یک بار با یکی از مشتریانش گلاویز شده بود، یارو داد میزد: خوبه پابلو اسکوبار نیستی مهدی! وگرنه کُت مان را پاره می کردی. تریاک 2تومنی تو با انصاف بفروش ناشی. مهدی هم در جوابش یکسری حرف ها می زد که معصومیت و کودکی مان فیلترش می کرد و ما نمی شنیدیم. یا مثلا زحمتکشی بود که کارش خط بود. هرکس می خواست لات خوبی بشود، باید به او مراجعه می کرد تا چند خط دائمی به سر و کله و گردنش بینداز. لاکردار در عین ظرافت با چنان بی رحمی ای خط ها را می انداخت که گویی فرد متقاضی خط، خواهرش را مورد لطف و عنایت خود قرار داده بود. مثال بسیار دارم برای وجدان کاری و عدم کم فروشی فقط خواستم عرض کنم اگر آن روزگاران، روزهای خوبی بود، فقط بخاطر همین وجدان کاری و انصاف بود که حالا اثری از آن نیست.سر جدتان مثل دکتر بیوک با انصاف باشید.احمدم</description>
                <category>ahmad.hosseinzade</category>
                <author>ahmad.hosseinzade</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2020 03:55:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ننه بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmad.hosseinzade/%D9%86%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-h7xnwexybqzg</link>
                <description>سلام رابرت ماریو دِ نیرو جونیور.خواستم بگم حیف شما نیس رفتی نیویورک تو غربت و شلوغی و دود و دم، تک و تنها داری گذران زندگی میکنی؟ میگم شما از سر فیلمبرداری که خسته و کوفته میای خونه نباید یکی باشه یه چای بذاره جلوت؟راستش من یه مادربزرگ دارم مثل خودت تنهاست پاشو بیا پیوند مبارک رو باهاش جاری کن هم ما به ارزومون که دیدنته برسیم هم تو از تنهایی دربیای.از مادربزرگمم نگم برات که ابگوشت میپزه انگشتاتم میخوری، اصلن همین پاچینو که پشت سرته چند بار اومد خواستگاریش اما ما به سیسیلی جماعت اعتماد نداریم. فقط تنها مشکلش زبانشه، امریکنش خوب نیست عوضش اذریش عالی!! تو اذری یاد میگیری ازش اونم امریکن.حالا از ما گفتن بود اگه نیای یه جواهر رو از دست میدی.</description>
                <category>ahmad.hosseinzade</category>
                <author>ahmad.hosseinzade</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2020 00:50:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وانِ نذری</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmad.hosseinzade/%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%86%D8%B0%D8%B1%DB%8C-gcwb214lo7io</link>
                <description>من عاشقِ خوابیدن تو وانِ آب گرم بودم اما فقط یه حموم داشتیم که سه تا خانواده باید مشترک، البته نه همزمان ازش استفاده میکردیم و با یه تشت آب و یه کاسه سر و ته مون رو میشستیم.هشت ساله م بود، یه روز که هیچکس خونه نبود، دیگِ بزرگی که ننه بزرگم داخلش نذری می پُخت رو از بالکن خونه ش برداشتم، بردم حموم، چهارزانو نشستم توش و آب گرم رو باز کردم. تا گردن تو آب بودم که سرمو گذاشتم لبه ی دیگ و ریلکس کردم. بعد از یه ربع احساس کردم دیگه نمیتونم تکون بخورم. آبِ گرم منو گرفته بود و بی حال شده بودم. توانِ تکون خوردن نداشتم. شروع کردم به داد زدن و کمک خواستن. خودمو باخته بودم، حس میکردم تو دیگ غرق میشم و چه مرگ ضایعی، بچه محلا چی میگن؟ احمد تو دیگ غرق شد؟ که یهو بابا بزرگم رسید. درِ حموم رو با هول باز کرد، بخار زد تو صورتش. اولین جمله ای که گفت: یا ابلفضل. کول باشوآ اوشاغ. بی لحظه صبر اِله عِشَگ (خاک بر سرت بچه. یه لحظه صبر کن عِشَگ)چند دقیقه بعد با شورت مایو و عینک شنا بالا سرم بود. یه شیرجه جانانه زد تو دیگ و منو نجات داد. (میدونم هیچکس نمیتونه تو دیگ شیرجه بزنه اما دیگِ خودمه، دلم خواست قهرمانانه تمومش کنم)از اون روز به بعد دیگه هیچوقت غذای نذری به خصوص آش نخوردم چون آدم تو آبِ گرم اختیار خیلی چیزاشو از دست میده!پ.ن: تنها ارتباط تصویر و متن، حضور من و مرحوم حاج ایمان (قهرمان قصه) هستش.</description>
                <category>ahmad.hosseinzade</category>
                <author>ahmad.hosseinzade</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2020 04:08:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیم وُرک</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmad.hosseinzade/%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D9%88%D9%8F%D8%B1%DA%A9-ccbljoqomga5</link>
                <description>دوران کودکی من پر بود از الگو. تقریبا برای انجامِ هر کاری یک الگو پیدا میکردم. خوب حرکات و سکناتش را برانداز و مطالعه میکردم سپس کانسپتش را روی خودم پیاده می کردم. یک روز برای یک کار تیمی نیازمندِ گروهی منسجم بودم و باید الگویِ تیم ورکِ خودم را پیدا میکردم. یادم است ماه رمضان بود و همه ی محله ها تیمِ فوتبال داده بودند برای جام رمضان من هم برای تماشا رفتم زمین فوتبال. تیمِ جمال آبادی های مقیم مرکز با گیلانی ها بازی داشت. تعداد تعویض آزاد بود و در همان هفت دقیقه ی اولِ بازی، جمال آبادی ها هفده مصدوم داشتند بدونِ اینکه گیلانی ها حتی یک تکل رفته باشند. قضیه این بود که وقتی یکی از جمال آبادی ها صاحب توپ میشد و بلافاصله پاس نمیداد، سه نفر از هم تیمی هایش به سمتش یورش میبردند و آن بازیکن را به سختی مجازات می کردند. دقیقه ی ده بود که گیلانی ها از ادامه بازی انصراف دادند و گفتند این ها به خودشان رحم نمی کنند، به ما رحم کنند؟ و بازی سه بر صفر به سودِ جمال آبادی های مقیم مرکز پایان یافت. در همان بازی اول محوِ تیم ورکِ قدرتمندِ جمال آبادی ها شدم و سرِ یه سیخ دُنبلان با محسن شرط بستم جمال آبادی ها قهرمان می شوند. از بازی دوم، جمال آبادی ها یک تیمِ واقعی شدند و تیکی تاکای آنها قبل از تیکی تاکای بارسلونا شکل گرفت البته باز هم به همان شکل مصدوم میدادند اما نه هفده تا؛ هر بازی نهایتا چهار یا پنج تا.  شبِ عید فطر تیمِ گاوصندوق فروشان گوراوان که تیمِ متمولی بود (همین قدر برایتان باز کنم که هرکدام از بازیکنان یک نیسان آبی و یک زانتیا داشتند. روزها با نیسان گاوصندوق میفروختند و شب ها با زانتیاهایشان در اندرزگو دوردور میکردند) با نتیجه ی نزدیکِ سه به دو بازی را از جمال آبادی های مقیم مرکز برد و همان شبدر حالیکه من به یک سیخ دُنبلان فکر میکردم، داورِ بازی که به زعمِ جمال آبادی ها پول گرفته بود و بازی را برای گوراوانی ها درآورده بود،  با چهارده شکستگی به نیت چهارده معصوم، راهیِ بیمارستان شد.احمدم</description>
                <category>ahmad.hosseinzade</category>
                <author>ahmad.hosseinzade</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2020 18:37:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه مصاحبه مصاحبه</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmad.hosseinzade/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-orexybj03pif</link>
                <description>باید برای بار نود و هفتم میرفتم  مصاحبه کاری. تا اون روز هیچوقت نمیدونستم معنی استیصال چیه ولی دیگه عجیب حسش میکردم. شپش های توی جیبم به جون هم افتاده بودن، میترسیدم اونها هم بلایی سر هم بیارن و بیفته گردنِ من. دوستت دارم های زنم تبدیل شده بود به نیش، کنایه و البته قیاس با هر آدمِ رو به رشد و ترقی. آفتاب وسط آسمون بود. یه قطره عرق از مهره های کمرم شروع کرد سُریدن و تا داخل شورت و در نهایت مرکز ثقل بدنم رفت. وقتی رسیدم به اداره ی مورد نظرم، پیش خودم گفتم هرجور شده باید این کارو مال خودم کنم وگرنه کارم تمومه، رفتم داخل. گویا مراسم معارفه ی مدیرعامل جدید داخل سالنِ اجتماعاتِ اداره در حال برگزاری بود، گفتم حالا که زود رسیدم سرکی بکشم داخلش. مدیر عاملِ جدید در حال سخنرانی برای در مراسم تودیع و معارفه  :هنگام بازرسی از مدیران استان ها و تهیه گزارش از عملکرد آنها، با هیچکس تعارف، رفاقت و رودربایستی نکنید. نگذارید شما را با کالا و پول بخرند یا با سفره های رنگین، نمک گیرتان کنند. بی رحمانه زیرِ ذره بین بِبَریدِشان!بنده زمانیکه رییس بازرسی بودم در بازدید و سرکشی از یکی از استان ها متوجه چهار میلیارد کسری انبار شده و در گزارشم مرقوم نمودم. هشت روزی که در این استان میهمان بودم، من رو به بهترین رستوران ها میبردند و بهترین غذاها از جمله چلو ماهیچه، گردن و چه کباب هایی جلوی بنده می گذاشتند اما من فقط جوجه، آن هم بدون برنج، میخوردم. حتی دو بار هم فقط خورشت قیمه خوردم.احدی از مدیران میانی: بسیار کار خوبی کردید آقای مهندس. من خودم هم بیرون گوشت نمیخورم. معلوم نیست گوشتاشون، گوشتِ چیه که. اگه من بودم اون دوبار قیمه هم نمیخوردم. اونم گوشت داره دیگه. برنج هاشونم که همه ش هندی و پاکستانی.جلسه معارفه با یک صلوات محمدی پسند به پایان رسید...به طبقه هفتم واحد کارگزینی رفتم. دقیقا چهل و نفرِ دیگر  هم برای مصاحبه ی کاری آمده بودند و فقط یک نفر قرار بود استخدام شود. فرد مصاحبه کننده بعد از ده دقیقه معطلی اومد و به هرکی یک فرم داد و گفت سریع اینارو پر کنید و به من تحویل بدید. پر کردم و ایستادم که آخرین نفر تحویل بدم. با هیچکس مصاحبه نمیکرد. فقط فرم هارو میگرفت و میگفت: بررسی میکنیم تماس میگیریم. آخرین نفر وارد اتاقش شدم، در حالِ میلِ صبحانه بود، فرم رو دادم دستش اما یه طرف دیگه ش دست خودم بود. تو چشاش نگاه کردم گفتم میدونی استیصال یعنی چی؟ من بدجوری به کار نیاز دارم. هر قسمتی بگید کار میکنم فقط یه کار بهم بدید. یه نگاه عاقل اندر خر بهم کرد، فرم رو از دستم کشید. فرم جِر خورد، انگار خودم جِر خورده باشم، بعد مچاله کرد و انداخت تو سطل زباله، انگار منو مچاله کرده باشه و انداخته باشه تو سطل زباله. دیگه خون به مغزم نمیرسید. هر نود و شش مصاحبه کننده ی قبلی با نگاه های از بالا  به پایین و تحقیرهاشون اومدن جلوی چشمام. باید انتقام جر خوردن و مچاله شدنم رو میگرفتم. یه چاقوی آغشته به کره داخل سفره ی صبحانه ش بود. نفهمیدم چی شد چاقو رو برداشتم فرد مصاحبه کننده رو از پشت گرفتم و چاقو رو گذاشتم زیر گردنش. من همیشه تحت تاثیر قهرمان های فیلما بودم. این بار، انگار سانیِ بعد از ظهر سگی رفته بود تو جلدم.  داد زدم همه بخوابید زمین وگرنه فرد مصاحبه کننده رو میکشم. چند ثانیه بعد صدای بلندی از بیرون اومد. با فرد مصاحبه کننده رفتم جلوی پنجره. بیرون رو نگاه کردم. پلیس نیویورک با آرایش نظامی گروگانگیری مقابل در بودند. کلانتر گفت آقای گروگانگیر اسمت چیه؟ باید چی صدات کنم؟ گفتم فرد مصاحبه شونده. گفت خواسته ت رو بگو. گفتم خفه شو و سعی نکن شمایل تیپیکال یه کلانتر وسط گروگانگیری رو واسه من بازی کنی لطفا. کلانتر گفت گوه خوردم الان زنگ میزنم 110 خودتون بیاد ولی حداقل حالا که تا اینجا اومدیم بگو خواسته ت چیه؟ گفتم من یه کار میخوام. یه کار با حقوق مصوب وزارت کار و بیمه و بعد برای اینکه شان و منزلت یک گروگانگیر واقعی رو حفظ کنم داد زدم هلیکوپتر هم میخوام. فرد مصاحبه کننده گفت یکی از شروط استخدام ما داشتن هواپیماست نه هلیکوپتر.چاقو رو گذاشتم رو شقیقه ش و دو تا تیر خالی کردم تو مغزش. عوضی! من اگر هواپیما هم داشتم حتما کشتی کروز میخواست ازم. اگه میپرسید چطور با چاقو شلیک کردم باید بگم همونطور که کلانتر نیویورک وسط گروگانگیری من ظاهر شد.یه نگاهی به چاقوی تو دستم کردم و یه نگاه هم به فرد مصاحبه کننده. دلم خنک شده بود انگار هر نود و شش تا مصاحبه کننده ی قبلی رو هم کشته باشم. داد زدم بگید مدیر نیرو انسانی بیاد. یه مرد کت و شلواری با قرارداد همکاری در دست، جلوم ظاهر شد و گفت: راستش خودمم با فرد مصاحبه کننده حال نمیکردم. اون منم چند بار رد کرده بود. بهتون تبریک میگم شما استخدام شدید بعد دستم رو به گرمی فشرد و لبخندِ از روی رضایتی زد. حالا من صاحب یک شغلم، زنم بیش از گذشته دوستم داره و هر روز با هلیکوپترم رو سقف یکی از ادارات دولتی فرود میام، میرم داخل شیفت کاریم رو به بهترین نحو به پایان میرسونم و با دستی پر از خرید، برمیگردم خونه.</description>
                <category>ahmad.hosseinzade</category>
                <author>ahmad.hosseinzade</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2020 16:48:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیث پیامبرِ مغضوب</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmad.hosseinzade/%D9%84%DB%8C%D8%AB-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1%D9%90-%D9%85%D8%BA%D8%B6%D9%88%D8%A8-p5hbagqlkxac</link>
                <description>در بیوگرافی یعقوب لیث آماده است، وی از پادشاهان به نامِ ایران است اما با عزیمت به دزفول و بررسی خیابانی به همین نام در این شهر، قطع به یقین در می یابید که باز هم تحریف تاریخی گریبانگیرِ قصه ی این مردِ با خدا شده است.روزی روزگاری یعقوب در مراتع سردشت یا شهیون یا یه جایی همون طرفا در حال چرای گاومیش های خود بود که ندا آمد ای یعقوب تو از جانب من مبعوث گردیدی برای هدایت اهالی خوزستان البته از اندیمشک تا پنج کیلومتری شوش. از شوش به بعد حوزه ی بعثت دانیال نبی ست.یعقوب نگاهی به اطراف کرد و مات و مبهوت پاسخ داد تو کیستی؟ ندا آمد پروردگار احد و واحد. یعقوب پاسخ داد من هم پیامبرتم، خوشوقتم و پس از انجام مراحل اداری بعثت از جانب فرشتگان، روز شنبه اولین روز پیامبری یعقوب لیث بود.اینکه در مواجهه با قوم اندیمشک تا پنج کیلومتری شوش چه ها بر یعقوب گذشت از حوصله ی این مجال خارج است. همین قدر خدمتتان عرض کنم که یعقوب دریافت باید همچون موسی و عیسی معجزه ی خفنی رو کند تا به او ایمان آورند.پس از آزمایش های فراوان، یعقوب موفق به تولید محصولی در حوزه کاری خود (دامپروری و تولید لبنیات) شد که تا امروز هم کاله و میهن و سایر شرکت های لبنیاتی چنین امری برایشان میسر نگردیده است.یعقوب لیث پیامبری ست که معجزه اش بستنی با شیر گاومیش است.یعقوب به قوم خود فرمود اگر به پرورگار من ایمان بیاورید چیزی به شما عرضه خواهم کرد که با چشیدن آن طعم بهشت را تجربه خواهید کرد و بدین شکل قومِ یعقوب لیث با آن بستنیِ قیفیِ تهیه شده از شیر گاومیش، صد در صد ارگانیک با استاندارد سازمان غذا و دارو که طعم بهشت می داد آشنا، به او و خدایش ایمان آوردند.یعقوب لیث پس از ایمان آوردنِ تمامی مردمِ حوزه ی بعثتش،  اولین شعبه ی بستنی فروشیِ خود را در خیابانی نزدیکایِ شریعتی، که بعدها خیابان یعقوب لیث نام گرفت بنا نهاد اما پس مدتی به دلیل عدم رعایت مسائل بهداشتی، از پیامبری عزل و نام وی از فهرست 124001 پیامبر الهی حذف و فهرست نیز با 124000 پیامبر رُند گردید.لازم به ذکر است در حالِ حاضر خیابان یعقوب لیث محلِ دور دور کردنِ جوانان دزفولی ست و در ایام تعطیل جایِ پارک پیدا نمی کنید...احمدم</description>
                <category>ahmad.hosseinzade</category>
                <author>ahmad.hosseinzade</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2020 16:41:22 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>