<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های احمد بهزادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ahmadbehzadi</link>
        <description>وبلاگنویسِ science-spirituality.blog.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:47:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1525872/avatar/W5eOXT.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>احمد بهزادی</title>
            <link>https://virgool.io/@ahmadbehzadi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من فرشته‌ی نگهبان تو هستم و همیشه کنارت خواهم بود (مرگ موقت رندی گلینگ)</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadbehzadi/%D9%85%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%88-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%B1%D9%86%D8%AF%DB%8C-%DA%AF%D9%84%DB%8C%D9%86%DA%AF-ybd8mymnx1yn</link>
                <description>ترجمه: احمد بهزادیهشتم سال 1988، روز تولد ده سالگی رندی گلینگ بود که تجربه‌ی نزدیک به مرگش اتفاق افتاد. او با دوچرخه‌ای که به مناسب تولدش هدیه گرفته بود بیرون می‌رود که پسر همسایه در حالی که سوار ماشینش بوده با او تصادف می‌کند. رندی ادامه‌ی ماجرا را اینگونه توصیف می‌کند:من واقعا نمی‌دانستم که چه چیزی با من تصادف کرده است. فقط به نظر می‌رسید که به سمت هوا پرتاب شدم. بعد، اتفاق بامزه‌ای افتاد. بخشی از من – که فکر کنم همان روحم بود – به پرواز در هوا ادامه داد و بدنم را دیدم که به زمین برخورد کرد. می‌دانستم که به این شکل برخورد کردن با زمین خیلی درد دارد، برای همین از اینکه داخل بدنم نبودم خوشحال بودم. وقتی بالاتر رفتم، متوجه شدم این ماشین کرت بوده که با من تصادف کرده است. من همیشه به او می‌گفتم که سرعت رانندگی‌اش در محله خیلی زیاد است. اما او معمولا در جواب برایم شکلک درمی‌آورد و بی‌اعتنایی می‌کرد. اما او باید به حرف من گوش می‌داد. با خودم فکر کردم حالا او بخاطر کشتن من باید به زندان برود.همین موقع که متوجه شدم مُردم، وحشت‌زده شدم. اما ناگهان یک فرشته‌ی زیبا کنار من ظاهر شد. او خیلی زیبا بود. او بال داشت و شبیه ستاره‌های سینما بود. صدای آن فرشته، شبیه صدای مادرم بود که موقع دلدرد یا مریضی من را دلداری می‌داد. آن فرشته به من گفت که نگران نباشم. او گفت که همراه من است و کنارم خواهد ماند. بعد، دستم را گرفت و من احساس خیلی بهتری پیدا کردم.ما خیلی زود به یک تونل تاریک رسیدیم. من توقف کردم و گفتم که از رفتن به تاریکی می‌ترسم. فرشته به من لبخند زد و گفت «این تنها راهی است که ما را به مقصد می‌رساند». من می‌توانستم یک نور درخشان را در انتهای تونل ببینم برای همین به فرشته گفتم: «باشه میام، ولی به شرطی که دستم را رها نکنی». او خندید و جواب داد: «من که گفتم هیچ‌وقت از پیشت نمی‌روم. من از وقتی که به دنیا آمدی کنارت بودم. در واقع، وقتی به دنیا آمدی من کنار مادرت بودم. من فرشته‌ی نگهبان تو هستم». از او اسمش را پرسیدم، او گفت: «ما به آن شکلی که مد نظرت هست اسمی نداریم. اما اگر احساس بهتری به تو می‌دهد، می‌توانی من را «آریئو» صدا کنی».تونل آن قدرها هم ترسناک نبود و ما به سرعت از آن عبور کردیم و بعد، در مقابل آن نور شگفت‌انگیز قرار گرفتیم. آن نور به قدری درخشان و قدرتمند بود که نمی‌شد مستقیم به آن نگاه کرد. من به آریئو نگاه کردم و می‌خواستم بدانم که حالا باید چی کار کنیم. او گفت که ما باید وارد نور بشویم و با آن یکی شویم. بعد، قبل از اینکه بتوانم سوال بیشتری بپرسم، کمی دستم را کشید و ما وارد نور شدیم.این خیلی باحال بود. من به نوعی احساس کردم که بدنم به صورتی که خیلی هم خوب بود، منفجر شد و به میلیون‌ها اتم تبدیل شد که هرکدام، افکار و احساسات خودشان رو داشتند. به یک‌باره به نظر می‌رسید که من یک پسر، یک دختر، یک سگ، یک گربه و یک ماهی هستم. بعد، احساس کردم که یک مرد مسن، یک زن مسن و بعد یک نوزاد خیلی کوچیک هستم.بعد، من و آریئو در مکان بسیار زیبایی ایستادیم که با میلیون‌ها میلیون گل رنگارنگ تزیین شده بود. من می‌توانستم صدای موسیقی زیبایی را از دوردست بشنوم. کمی دورتر می‌توانستم پلی را ببینم که یک نفر رویش ایستاده بود. آن طرف پل، یک شهر طلایی را دیدم که برج‌هایی مثل قلعه‌های اروپایی داشت. به نظر می‌رسید کل آن شهر با نوری می‌درخشید که مثل یک نورافکن بزرگ به آسمان تابیده می‌شد. من می‌توانستم ببینم که تعدادی از گنبدهای آن شهر قرمز و تعداد دیگری طلایی و آبی بودند. به نظر می‌رسید دروازه‌ها و دیوارهای شهر از نورهای آبی، قرمز و بنفش روشن ساخته شده بودند. من از آریئو پرسیدم که آیا قرار است از آن شهر دیدن کنیم؟ او با تکان دادن سرش تایید کرد و گفت: «رندی، آنجا خانه‌ی جدید توست».ما به سمت پل آن شهر حرکت کردیم و من متوجه شدم مردی که روی پل ایستاده بود، پدربزرگم هانسن بود. او منتظر ما بود. من به سمت پدربزرگم دوییدم و ما همدیگر را در آغوش گرفتیم. او وقتی من شش سالم بود فوت شده بود. من از پدربزرگم پرسیدم که آیا قرار است در بهشت ما با هم زندگی کنیم؟ او گفت: «بله حتما یک روز این اتفاق می‌افتد، اما الان هنوز وقتش نرسیده است. هنوز درس‌هایی هستند که تو باید روی زمین یاد بگیری». به نظر می‌رسید آریئو از این مطلب جا خورده و برای همین به پدربزرگم گفت: «من فکر می‌کردم که کار درستی انجام دادم. چیزی که به من گفتند این بود که وقت برگشتن رندی به خانه (بهشت) فرارسیده.» پدربزگ شانه بالا انداخت و گفت: «به من گفتند که روی پل با شما ملاقات کنم و بگویم که رندی را به زمین برگردانی. او هنوز درس‌هایی دارد که یاد نگرفته و کارهایی دارد که حتی شروع به انجامشان نکرده است.»قرار شد به زمین برگردیم، اما قبل از اینکه حرکت کنیم، یک چهره‌ی دیگر را کنار پدربزرگم دیدم. او مسیح بود؛ من او را از چشمانش شناختم. من همه‌ی حرف‌هایی که مسیح به من زد را به یاد نمی‌آورم، اما برخی از حرف‌هایش را کاملا به یاد دارم و نسبت به آنها مطمئن هستم. او به من گفت که من هرگز مثل قبل از بازدیدم از بهشت نخواهم شد و مقداری از قدرت نور درون من باقی خواهد ماند. او گفت که بگذارم عشقی که درون قلبم احساس می‌کنم به همه‌ی مردم ابراز شود. او همینطور به من گفت که اگر مردم نسبت به تجربه‌ی من شک کردند یا نتوانستند آن را درک کنند نگران نباشم، چون یک روز، همه، تمام آن چیزهایی را که من دیدم خواهند دید.منبع تجربه:https://near-death.com/randy-gehling/کانال تلگرام من:https://t.me/Near_Death</description>
                <category>احمد بهزادی</category>
                <author>احمد بهزادی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Sep 2024 22:09:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاکس نیوز: یک مدیوم جسد زن گمشده را پیدا کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadbehzadi/%D9%81%D8%A7%DA%A9%D8%B3-%D9%86%DB%8C%D9%88%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%85-%D8%AC%D8%B3%D8%AF-%D8%B2%D9%86-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-fhvgelae5hn2</link>
                <description>ترجمه: احمد بهزادی«تِرِزا جونز»، زن 56 ساله از ایالت لوئزیانای آمریکا، در فوریه‌ی سال 2023 ناپدید شد. علی‌رغم جستجوی فراوان نیروهای پلیس، ماموران نتوانستند خانم جونز را پیدا کنند.بریتنی، دخترِ خانم جونز، با مدیومی به اسم «کارولین کلَپرِ»  (Carolyn Clapper) که در ایالت ویسکانسین بود تماس تلفنی گرفت و دختر دیگر خانم جونز، اَشلی (که خود را نسبت به این موضوعات شکاک می‌دانست) هم در سکوت با تلفنی دیگری به مکالمه‌ی آنها گوش می‌داد. کارولین به صورت رایگان، 45 دقیقه با روح خانم جونز ارتباط برقرار کرد.آشلی می‌گوید: «کارولین (مدیوم) اطلاعاتی به ما داد که هیچ‌کس جز کسانی شخصا که او را می‌شناختند نمی‌دانست. هیچ کدام از این اطلاعات در اینترنت یا جای دیگر پیدا نمی‌شوند. او مادرم، شخصیت او و روابط منحصر به فردش با نزدیکانش را توصیف می‌کرد. او می‌توانست، بدون اینکه ما چیزی بگوییم، همه چیز را ببیند.»روح خانم جونز محل جسد خود را به این مدیوم نشان داد و دخترش اَشلی توانست بر اساس دستورالعمل قدم به قدمی که روح مادرش داده بود، جسد او را پیدا کند.اَشلی می‌گوید: «در یک نقطه از مکالمه، کارولین مکث کرد و از بریتنی پرسید که آیا من هم دارم به صورت بی‌صدا، از یک ایالت دیگر به مکالمه‌شان گوش می‌دهم؟ حسابی جا خوردم. او از کجا می‌دانست که من دارم به مکالمه‌ی آنها گوش می‌دهم؟ بریتنی در جواب به دروغ به او گفت که فقط خودش پای تلفن است. اما کارولین اصرار کرد که هر دوی ما یادداشت برداری کنیم، چون (روحِ) مادرمان می‌خواست که دستورالعملی گام به گام برای پیدا کردن جسدش به ما بدهد؛ و کارولین گفت که این من هستم که باید جسد او را پیدا کنم، چون محل زندگی من به مادرم نزدیک‌تر بود.»علاوه بر مشخص کردن محل دقیق جسد خانم جونز، مدیوم جزئیاتی دیگر از جمله نتیجه‌ی کالبدشکافی را به درستی توصیف کرده بود.ترجمه‌ی گزارش کامل:وقتی «تِرِزا جونز»، زن 56 ساله از ایالت لوئیزیانا و مادر سه فرزند و مادربزرگ هفت نوه، به طور ناگهانی در فوریه‌ی سال 2023 ناپدید شد، دخترش «اَشلی دیز» دیوانه‌وار به جستجوی او پرداخت.اَشلی دیز می‌گوید که دوم فوریه‌ی سال پیش (2023)، وقتی دوست پدر مادرش با او تماس می‌گیرد و سراغ ترزا را از او می‌گیرد، او متوجه می‌شود که مادرش گم شده است.خانواده‌ی تِرِزا جونز همان روز گم شدن مادرشان را به کلانتری محله‌ی یونیون پریش گزارش دادند. کلانتری در گزارشی رسمی اعلام کرد که خانم جونز آخرین بار در روز پنجشنبه در «اجتماع اِوِرگرین» با لباس خواب صورتی دیده شده است.کلانتری در آن زمان گفت که خانم تِرِزا جونز تلفن همراه و اتوموبیلش را با خود نبرده است. در سوم فوریه، نیروهای پلیس با سگ‌هایشان، در اطراف خانه‌ی خانم جونز به جستجو پرداختند. اما هیچ مدرکی در ارتباط با ناپدید شدن او پیدا نکردند.کمتر از یک هفته بعد، در ششم فوریه، کلانتری اعلام کرد که جسد خانم جونز در یک نهر پیدا شده است:«خانواده‌ی جونز با کلانتری محله‌ی یونوین پَریش تماس گرفتند و اظهار داشتند که مقداری لباس در یک منطقه‌ی جنگلی در نزدیکی محل سکونت خانم جونز پیدا کرده‌اند که ممکن است متعلق به خانم جونز باشد. پس از حضور در صحنه، نمایندگان متوجه شدند که جسد خانم جونز در نهر ادموندز کریک به صورت شناور افتاده است.» کلانتری در آن زمان گفت: «جسد پیدا شد و به عنوان جسد ترزا جونز شناسایی شد. با دفتر پزشکی قانونی محله‌ی یونیون پریش تماس گرفته شد جسد برای کالبدشکافی فرستاده شد.»اَشلی دیس می‌گوید که ژاکت مادرش را پیدا کرده، اما لباس‌های دیگر او «از کمر به پایین» پیدا نشده‌اند.دختران خانم جونز می‌گویند که یک مدیوم به اسم «کارولین کلَپر» (Carolyn Clapper) به آنها کمک کرده است تا بتوانند جسد مادرشان را پیدا کنند.اَشلی می‌گوید: «تا چهارم فوریه، نیروهای پلیس با سگ‌هایشان تمام تلاش خود را برای برای پیدا کردن مادرم انجام دادند اما هیچ چیزی پیدا نکردند. خواهرم، بریتنی، یکشنبه پنجم فوریه، ساعت 10:48 شب به صورت تلفنی با کارولین کلَپِر (مدیوم) تماس گرفت. او بلافاصله، بدون اینکه اطلاعی در مورد ماجرای مادرم داشته باشد یا حتی اسم او را بداند، جواب داد. این مدیوم، به صورت رایگان، 45 دقیقه جلسه‌ی خوانش مدیومی خود را انجام داد.»خانم کلَپِر به فاکس نیوز گفت که می‌خواسته به آنها کمک کند، چراکه ناامیدی و نگرانی آنها باعث شده او احساس کند که باید به آنها کمک کند.خانم کلَپر گفت: «من 45 دقیقه به صورت رایگان برای آنها خوانش انجام دادم. در طی این زمان، اطلاعات زیادی را دریافت کردم. از جمله جزئیات ویژه‌ای در مورد ناپدید شدن او؛ مثلا محل وسائل شخصی به جا مانده، روابط تِرِزا با دیگران و نشانه‌های ویژه‌ دیگر.»در طول مدتی که بریتنی داشت با مدیوم صحبت می‌کرد، اَشلی به صورت بی‌صدا، داشت با تلفنی دیگر (به صورت سه طرفه) به مکالمه‌ی آنها گوش می‌داد؛ چرا که نسبت به ارتباط مدیومی «شکاک» بود.اَشلی می‌گوید: «کارولین (مدیوم) اطلاعاتی به ما داد که هیچ‌کس جز کسانی شخصا که او را می‌شناختند نمی‌دانست. هیچ کدام از این اطلاعات در اینترنت یا جای دیگر پیدا نمی‌شوند. او مادرم، شخصیت او و روابط منحصر به فردش با نزدیکانش را توصیف می‌کرد. او می‌توانست، بدون اینکه ما چیزی بگوییم، همه چیز را ببیند.»اَشلی ادامه می‌دهد: «کارولین نمای بیرونی خانه‌ی مادرم را توصیف کرد. او رنگ فرش و جای همه چیز را از جمله چیزهایی که مادرم بعد از ناپدید شدنش جا گذاشته بود، توصیف کرد.»اَشلی می‌گوید: «در یک نقطه از مکالمه، کارولین مکث کرد و از بریتنی پرسید که آیا من هم دارم به صورت بی‌صدا، از یک ایالت دیگر به مکالمه‌شان گوش می‌دهم؟ حسابی جا خوردم. او از کجا می‌دانست که من دارم به مکالمه‌ی آنها گوش می‌دهم؟ بریتنی در جواب به دروغ به او گفت که فقط خودش پای تلفن است. اما کارولین اصرار کرد که هر دوی ما یادداشت برداری کنیم، چون (روحِ) مادرمان می‌خواست که دستورالعملی گام به گام برای پیدا کردن جسدش به ما بدهد؛ و کارولین گفت که این من هستم که باید جسد او را پیدا کنم، چون محل زندگی من به مادرم نزدیک‌تر بود.»این دستورالعمل‌ها شامل استفاده از یک قطب‌نما برای پیدا کردن نقاط و نشانه‌هایی خاص مانند «یک تنه‌ی بزرگ درخت» در جنوبِ نقطه‌ی شروع جستجوی او بود.کلَپِر می‌گوید: «دستورالعمل‌ها قدم به قدم به من نشان داده می‌شدند. نقطه‌ی شروع، خانه‌ی تِرِزا بود. اَشلی باید پیاده به سمت جنوب می‌رفت تا به خط جنگلی برسد. سپس باید به سمت جنوب غربی می‌رفت تا به یک تنه‌ی درخت بزرگ و مشخص می‌رسید. به من نشان داده شد که این تنه‌ی درخت، جلوی راه اَشلی را می‌گیرد. سپس دیدم که یک نهر، پشتِ تنه‌ی درخت است. در آنجا بود که جسد تِرِزا را دیدم. به من نشان داده شد که جسد تِرِزا از کمر به پایین برهنه است و ژاکت او فاصله‌ی زیادی با جسدش ندارد.»یک روز بعد از این مکالمه، آشلی به همراه یکی از دوستانش دست به کار شد تا جنگل پشت خانه‌ی مادرش را جستجو کند. او از یک اَپِ قطب‌نما در موبایلش برای دنبال کردن دستورات کارولین استفاده کرد. او طبق دستورالعمل‌های مدیوم پیش رفت تا اینکه همانطور که مدیوم گفته بود، به یک تنه‌ی بزرگ درخت در جلوی راهش برخورد کرد که نزدیک یک نهر قرار داشت.اَشلی می‌گوید: «من دیگر نمی‌توانستم پیش بروم، چون حالم بد شده بود و داشتم استفراغ می‌کردم. در همین زمان بود که دوستم توانست جسد مادرم را در چند قدمی تنه‌ی درخت در داخل نهر پیدا کند؛ دقیقا همان جایی که کارولین گفته بود.»اَشلی با کارولین تماس گرفت و این خبر را با او هم به اشتراک گذاشت. کارولین یک خوانش مدیومی دیگر انجام داد و طی آن موادی که در بررسی جسد خانم جونز کشف خواهد شد و همینطور نتایج سم‌شناسی، پاتولوژی و گزارش پزشکی قانونی که بعدا اعلام می‌شد را به درستی توصیف کرد.همانطور که شبکه‌ی KNOE گزارش داده، مقامات، پرونده‌ی خانم جونز را در آگوست 2023 بستند و اعلام کردند که علت مرگ او غرق شدن تصادفی بر اثر مسمومیت با متامفتامین است. اما دختران خانم جونز با این اقدام مخالف هستند و می‌گویند که خواهان اجرای عدالت در مورد این پرونده‌اند. آنها می‌خواهند که پرونده‌ی خانم جونز مجددا باز شود.اَشلی می‌گوید: «با اینکه جسد مادرم از کمر به پایین برهنه بود، هیچ کیت آزمایش تجاوز و هیچ آزمایشی از زیر ناخن او انجام نشد.»کارولین کلَپر وقتی از اَشلی شنید که جسد مادرشان را دقیقا در همان نقطه‌ای که او گفته بود پیدا کردند، به گفته‌ی خودش مثل همیشه یک فرد گم‌شده را پیدا می‌کند، احساسات مختلفی را تجربه کرد.کارولین می‌گوید: «اول از همه بابت پیدا شدن بدن مادرشان احساس آرامش پیدا کردم و نسبت به روح تِرِزا بخاطر اینکه من را به سمت بدن خود راهنمایی کرد، احساس قدردانی داشتم. به دنبال آن، احساس همدلی، دلسوزی و اندوه عمیقی نسبت به اَشلی داشتم که جسد مادرش را پیدا کرده بود.» کارولین به دلیل حساسیت پرونده و بخاطر اینکه مجریان قانون برای صحبت در مورد یافته‌هایش مستقیما با او تماس نگرفته‌اند، جزئیات بیشتری را بیان نمی‌کند.کلانتری یونیون پَریش، به درخواست فاکس‌نیوز دیجیتال در مورد پرونده‌ی خانم جونز پاسخی نداد.کارولین کلَپِر می‌گوید: «تلاش‌های مکرر من و دختران خانم جونز برای ارتباط با مجریان قانون رد شدند. این درحالی است که وقتی آنها با واحد جستجو و سگ‌هایشان هیچ مدرک جدیدی پیدا نکردند، من توانستم از طریق تلفن، از یک ایالت دیگر در 45 دقیقه به صورت رایگان، جسد خانم جونز را پیدا کنم.»گزارش فاکس نیوز به زبان اصلی:https://www.foxnews.com/us/louisiana-women-say-wisconsin-psychic-led-them-their-mothers-body-she-disappearedکانال تلگرام من:https://t.me/Near_Death</description>
                <category>احمد بهزادی</category>
                <author>احمد بهزادی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Sep 2024 14:00:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیح من را در آغوش گرفت و من شفا یافتم (تجربه نزدیک به مرگ سوزان)</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadbehzadi/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D9%86-%D8%B4%D9%81%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86-tnld5ixawfdk</link>
                <description>ترجمه: احمد بهزادیاول از همه چیز باید بگویم که من اهل یک شهر روستایی در جنوب شرقی آلباما هستم. من در کل زندگی‌ام به کلیسا می‌رفتم و همیشه پدر و مادرم را می‌دیدم که درحال دعا کردن بودند و همواره به خدا اعتماد داشتند. اما با وجود همه‌ی اینها، من آن قدرها به خدا نزدیک نشده بودم. من به خدا باور داشتم و معتقد بودم که مسیح به زمین آمده و بخاطر من به صلیب کشیده شده، اما این سال 1993 بود که من با تمام قلبم به مسیح ایمان آوردم.من برای سال‌ها از بی‌اشتهایی عصبی رنج می‌بردم. این مشکل از وقتی که من چهارده سالم بود شروع شد. سال 1993، درحالی که بیست و پنج سال سن داشتم، به قدری مریضی‌ام شدت گرفته بود که وزنم فقط 29 کیلو شده بود. من برای این مشکلم تراپی را امتحان کردم و حتی مجبور شدم به زور غذا بخورم. اما هیچ چیز کمک نمی‌کرد. وقتی سپتامبر همان سال فهمیدم که کلیه‌هایم در حال از کار افتادن هستند، همه‌ی درمان‌ها را کنار گذاشتم و از خدا خواستم که خودش کمکم کند. به خدا گفتم که اگر کمکم کند، من زندگی‌ام را وقفش می‌کنم. من واقعا فکر نمی‌کردم که بمیرم، چون قبلا همیشه جان سالم به در برده بودم.در آن دوران بیرون رفتن برایم مثل کابوس بود. مردم وقتی من را می‌دیدند، با لقب «دختر ایدزی» یا چیزهایی مثل این من را صدا می‌زدند و با صدای بلند مسخره‌ام می‌کردند. خیلی زود خانه‌نشین شدم؛ بیشتر بخاطر وضعیت سلامتی‌ام و همینطور بخاطر اینکه بی‌رحمی مردم برایم قابل باور نبود. تا اینکه یک شب از خواب بلند شدم و تلاش می‌کردم که نفس بکشم اما نمی‌توانستم. من به شدت احساس تهوع داشتم، بدنم شدیدا می‌لرزید و به قدری حالم بد بود که نمی‌توانستم حرکت کنم. من فکر نمی‌کردم که بمیرم، چون دکترها قرار بود من را دیالیز کنند و فکر می‌کردم که قرار است حالم خوب شود. اما اینطور نشد.خیلی زود من از بدنم خارج شدم. من از تونلی عبور نکردم، بلکه فقط در اطراف شناور بودم. تا اینکه قبل از اینکه خودم متوجه شوم، از بهشت سر در آوردم. من می‌دانم که در بهشت بودم، چون تا آن موقع هرگز چنین عطری از گل‌ها را استشمام نکرده بودم و چنین زیبایی‌ای ندیده بودم.در آنجا مادربزرگم را دیدم که منتظرم بود. من پیشش رفتم. او وقتی هفتاد و پنج سالش بود فوت شده بود، اما آنجا سی ساله به نظر می‌رسید. بعد، پدربزرگم را دیدم. او در نود و دو سالگی فوت شده بود. او جلوی من روی دستانش راه می‌رفت و دائم می‌گفت: «ببین چی کار می‌تونم انجام بدم.» من نمی‌فهمیدم که او چرا دارد این کار را انجام می‌دهد. بعد، مادربزرگم از من پرسید که آیا می‌خواهم مسیح را ببینم؟ من فریاد زدم: «بله!»لحظه‌ی بعد، مسیح را دیدم و شروع کردم به گریه کردن. می‌توانستم محبت و دلسوزی مسیح را احساس کنم. به او گفتم که چطور مردم روی زمین بخاطر شرایطم با من بدرفتاری می‌کردند و چقدر بخاطر بی‌اشتهایی عصبی‌ام اذیت شدم. او من را بابت این مسائل دلداری داد. او خیلی خیلی مهربان بود. او به من گفت که همه‌ی اینها را می‌دانسته و گفت که همه چیز درست می‌شود. من از او پرسیدم که آیا قول می‌دهد که شرایطم درست شود؟ مسیح گفت: «بله.»به او چیزی گفتم که شاید نباید می‌گفتم. گفتم «تو خیلی خوشتیپ هستی». او از این حرفم خندید و بعد هم من خندیدم. اوقات فوق‌العاده خوبی را گذراندم.به ظاهرش توجه کردم. او قدی در حدود دو متر داشت و وزنش احتمالا حدود 68 کیلو بود. او لاغر اندام بود و چشمان قهوه‌ای و موهای قهوه‌ای تیره‌ای داشت. افراد زیادی دور و برش بودند، اما من به راحتی می‌توانستم پیشش بروم و با او صحبت کنم. این من را به شدت تحت تاثیر قرار داد؛ چون روی زمین شما به سادگی نمی‌توانید سراغ یک آدم مهم بروید و با او حرف بزنید؛ اما در مورد مسیح قضیه فرق می‌کند؛ شما به راحتی می‌توانید این کار را انجام دهید.بعد، مسیح به من گفت که باید برگردم و چیزهایی که دیدم را برای همه تعریف کنم. من هم قبول کردم. سپس مسیح من را در آغوش گرفت و وقتی من را در آغوش گرفت، احساس کردم که یک میلیون ولت برق در بدنم جریان پیدا کرد و بخاطر نیروی شدیدی که از جانب مسیح احساس می‌کردم نمی‌توانستم روی پایم بایستم.بعد احساس کردم که به سرعت دارم به پایین می‌افتم. من به معنی واقعی کلمه درون بدنم که روی تخت بود کوبیده شدم. من به بدنم برگشتم. به قدری شدید به بدنم کوبیده شدم که بی‌اختیار نشستم. از اینکه دیگر در حضور مسیح نیستم و به جایی برگشتم که همه بی‌رحم هستند، احساس ناامیدی می‌کردم. خیلی حالم بد بود. من هنوز می‌توانستم آن حس برق‌گرفتگی لمس کردن مسیح را احساس کنم. اما باز حالم خیلی بد بود. تا اینکه نهایتا خوابم برد.صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، احساس گرسنگی داشتم و برای همین شروع به غذا خوردن کردم. در این یازده سال، این اولین بار بود که یک وعده‌ی غذایی کامل را خوردم و هیچ اثری از احساس بی‌اشتهایی‌ای که قبلا داشتم نبود.همان روز، نوبت دکتر داشتم. دکتر من را معاینه کرد و چند مورد آزمایش نوشت. چند روز بعد، او با من تماس گرفت و خواست که من را ببیند. او به من گفت که کلیه‌هایم کاملا سالم هستند. من شوکه شده بودم. او گفت: «تو دیگر نارسایی کلیه نداری».بعد از این، من فقط بهتر و بهتر می‌شدم. پزشکم نمی‌توانست این مسئله را توضیح دهد. هیچ کس نمی‌توانست. اما من دلیلش را می‌دانستم. مسیح من را لمس کرد و من را شفا داد. پزشکم فقط گفت که هیچ دلیل پزشکی‌ای وجود ندارد که چرا کلیه‌هایم سالم هستند! بار بعدی‌ای که من را دید، حدود هفت کیلو وزن اضافه کرده بودم. حالا که نُه سال از آن ماجرا گذشته، من از 29 کیلو به حدود 61 کیلوگرم وزن رسیدم. من دیگر هیچ وقت دچار مشکل کلیوی و هیچ مشکل سلامتی دیگری که مرتبط با بی‌اشتهایی باشد نشدم. حال من خوب است و سالم هستم.من هرگز ملاقات با مسیح را فراموش نمی‌کنم. هرگز. من حتی نمی‌توانم بدون گریه کردن به مسیح فکر کنم. احساس خیلی خاصی دارم که او من را لمس کرد و من توانستم با او صحبت کنم و اینکه او تا این اندازه برای من احساس مهربانی و دلسوزی داشت. من اینجا هیچ وقت با چنین چیزی برخورد نکردم.در آخر باید بگویم که من فهمیدم که چرا پدربزرگم روی دستانش راه می‌رفت. من وقتی تجربه‌ام را برای مادرم تعریف کردم، حرفم را باور نکرد. می‌دانم که مسیح گفت تجربه‌ام را به همه بگویم ولی نُه سال طول کشید تا توانستم درباره‌ی تجربه‌ام حرف بزنم. به مادرم گفتم که پدربزرگ را دیدم و اینکه او چطور با هیجان می‌خواست روی دست راه رفتنش را به من نشان بدهد. وقتی این را گفتم صورت مادرم مثل گچ سفید شد. از مادرم پرسیدم که چه اتفاقی افتاده؟ او گفت وقتی پدربزرگم نوجوان بوده روی دستانش راه می‌رفته تا بقیه را تحت تاثیر قرار بدهد. مادرم گفت که پدربزرگم خیلی در این کار خوب بوده و از این خودنمایی خیلی لذت می‌برده است. اما مادرم گفت که حتما این موضوع رو از کسی شنیده‌ام. من گفتم که من هرگز چنین چیزی را از هیچ کس در فامیل نشنیده‌ام. حتی بعدا وقتی از آنها در این مورد پرسیدم، خیلی‌ها این موضوع را نمی‌دانستند. مادربزرگم این موضوع را وقتی مادرم بچه بوده به او گفته و به همین خاطر، مادرم یادش مانده است. وقتی من به دنیا آمدم، پدربزرگم خیلی پیر بود و هرچی سنش بیشتر می‌شد، در انجام کارهایش بیشتر مشکل داشت. من هیچ چیز در مورد بچگی پدربزرگم نمی‌دانستم. هیچ کس هیچ وقت درباره‌ی او چیزی به من نگفته بود. بنابراین، مادرم می‌داند که هیچ راهی وجود نداشته که من از این قضیه با خبر شوم. با این حال، مادرم هنوز باور نکرده که من به بهشت رفته‌ام، هرچند نمی‌تواند توضیح دهد که چطور این قضیه را فهمیدم. پدربزرگم همانطور که در بهشت بابت این کارش خیلی افتخار می‌کرد، روی زمین هم چنین احساسی داشته است.یادم رفت بگویم، تمام حیوانات خانگی‌ای که در دوران کودکی‌ام داشتم را در بهشت ملاقات کردم. سگ‌ها و حتی طوطی‌هایی که واقعا دوستشان داشتم. آنها یک مراقب هم داشتند که از همه‌ی حیوانات مراقبت می‌کرد. بنابراین، اگر کسی از من بپرسد که آیا حیوانات زندگی پس از مرگ دارند؟ جواب من مثبت است.این داستان من بود و باید بگویم با اینکه بعد از این ماجرا بارها مرتکب گناه شدم، اما می‌دانم که اگر درخواست بخشش کنم، بخشیده می‌شوم. من جوری زندگی می‌کنم که وقتی مُردم بهشت خانه‌ام باشد و دوباره در کنار مسیح و خانواده‌ام باشم.من در اینترنت درباره‌ی این تجربه‌ام صحبت کردم، اما آنهایی که به خدا باور ندارند فکر می‌کنند که من دیوانه شده‌ام. اما برای من مهم نیست. من دائم این آیه از انجیل را به یاد می‌آورم که در حضور جسم نبودن، به معنای در کنار خدا بودن است (دوم قرنتیان 5:8). این حقیقت دارد.منبع تجربه:near-death.com/susans-nde/کانال تلگرام احمد بهزادی:https://t.me/Near_Death</description>
                <category>احمد بهزادی</category>
                <author>احمد بهزادی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2024 20:50:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وارد عالم نور شدم (تجربه نزدیک به مرگ خانم لیسا مِیلر)</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadbehzadi/%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%A7-%D9%85%D9%90%DB%8C%D9%84%D8%B1-uawrhsctjvpu</link>
                <description>ترجمه: احمد بهزادیتجربه‌ی نزدیک به مرگ من، زمانی اتفاق افتاد که من 5 سال داشتم. من در روسیه به دنیا آمده‌ام و هنگامِ این تجربه هم در همانجا زندگی می‌کردم. من با مادرم، پدربزرگم و مادربزرگم، برای تعطیلات به دریای سیاه سفر کرده بودیم.در آن روز خاص، همه به ساحل دریا رفته بودیم. دریا مواج بود و مادرم درحالی که من را در بغل داشت،درون آب ایستاده بود. به یاد می‌آورم با اینکه از نگاهِ منِ پنج ساله، امواج دریا بسیار عظیم و بزرگ بودند؛ احساس آرامش و امنیت می‌کردم و وقتی این امواج به من و مادرم برخورد می‌کردند، هیجان‌زده می‌شدم. تا اینکه یک موج بزرگ خاص با ما برخورد کرد و مادرم تعادلش را از دست داد. این موج من را به همراه خودش به درون آب برد.برای لحظه‌ای، احساس ترس از مرگ من را کاملا فراگرفته بود. بدنم به طور غریزی، این موقعیت مرگ‌آور را حس کرده بود. من نفسم را حبس کرده بودم و تقلا می‌کردم تا بتوانم چیزی را بگیرم و خودم را نجات دهم؛ اما فقط داشتم به آب چنگ می‌زدم. همه جا فقط آب بود. من درمانده شده بودم و کاملا کنترلم را از دست داده بودم؛ تا اینکه متوجه شدم تلاش کردن هیچ فایده‌ای ندارد. من به هیچ جا نمی‌توانستم دستم را بند کنم. پس تسلیم شدم. از حبس کردن نفسم دست کشیدم، از تلاش کردن برای نجات جانم دست کشیدم و اجازه دادم هر اتفاقی که میخواهد بیافتد.چیز بعدی‌ای که به یاد می‌آورم این است که کامل‌ترین و عمیق‌ترین احساس آرامش زندگی‌م را تجربه کردم. من به یک باره، کاملا احساس امنیت می‌کردم. من تحت پوشش و محافظت چیزی قرار گرفته بودم که فقط می‌توانم با عنوان «عشق بی‌قید و شرطِ کامل» توصیفش کنم. این عشق تمام پیرامون من را گرفته بود، در همه جا این عشق حضور داشت؛ در عین حال، من هم بودم؛ یعنی درونی‌ترین وجود من هم بود. دیگر، هیچ ترس، نگرانی و هیچ تقلایی برای هیچ‌چیزی وجود نداشت. من می‌توانستم تا ابد آنجا بمانم و این احساس را برای همیشه تجربه کنم.در آنجا احساس می‌کردم که خود حقیقی و واقعی خودم هستم. هیچ محدودیتی در آنجا وجود نداشت؛ من می‌توانستم هرجایی که می‌خواهم بروم و هرکاری که دوست دارم انجام دهم. احساس آزادی‌ای که داشتم غیرقابل توضیح است. من همینطور به طرز عجیبی متوجه بودم که آن چیزی که ما با عنوان «زمان» ازش یاد می‌کنیم، به حالت تعلیق درآمده و دیگر وجود ندارد.بعد، توسط یک نیروی ناشناخته، با سرعت بسیار زیادی که احساس کردم بسیار سریع‌تر از سرعت نور هست، به حرکت افتادم. من مسافت بسیار زیادی را طی کردم و به معنی واقعی کلمه، به ورای جهان سفر کردم. من حس می‌کردم که بدنی ندارم، بلکه مثل یک صاعقه از میان تاریکی به سمت یک نقطه‌ی نور درخشان در دوردست، حرکت می‌کردم. وقتی به آن نور نزدیک‌تر شدم، تنها آرزویم این بود که به آن نور برسم و در جایی باشم که آن نور قرار دارد.وقتی به آن نور رسیدم، متوجه شدم که درون یک جهان نورانی هستم. من وارد «عالم نور» شده بودم. هرچیزی که در این جهان بود، از نور ساخته شده بود و نور ساطع می‌کرد. زیبایی و درخشندگی آنجا، فراتر از چیزی است که بتوان بیانش کرد. «بهشت» می‌تواند توصیف مناسبی از آن مکان باشد. با این حال، من هیچ احساس مذهبی‌ای در آنجا نداشتم و می‌دانستم که چیزی با عنوان «جهنم» وجود ندارد. نمی‌دانم که چرا و چطور، اما من می‌دانستم که همه بعد از مرگ، فارغ از اینکه چه کسی هستند یا چه کاری در زندگی‌شان انجام داده‌اند، نهایتا به این مکان خواهند آمد.در میانه‌ی آن نور، یک موجود مردمانندی ایستاده بود. او از خودش، نور و عشقِ کاملا بی‌قید و شرطِ غیرزمینی ساطع می‌کرد. این موجود، من را در آغوش گرفت؛ یا می‌توان گفت که من در نور او محصور شدم و این، احساسی مثل در آغوش گرفته شدن داشت. ناگهان من این مکان را به یاد آوردم. آنجا خانه‌ی من بود؛ خانه‌ی حقیقی من بود. تعجب کرده بودم که چطور ممکن است آنجا را فراموش کرده باشم. مثل این بود که بعد از یک سفر سخت و طولانی، بالاخره به خانه‌ام برگشتم. آن موجود نورانی، من را بهتر از هرکس دیگری می‌شناخت.او همه چیز را در مورد من می‌دانست. همه‌ی افکار، گفتار و اعمال من را می‌دانست و تمام زندگی‌ام را در یک لحظه به من نشان داد. به من تمام جزئیات زندگی‌ام نشان داده شد؛ هم مواردی که گذرانده بودم و هم مواردی که اگر به زمین برمی‌گشتم (در آینده) برایم پیش می‌آمدند. همه‌ی آنها همزمان آنجا بودند؛ تمام جزئیات علت و معلولی زندگی من، تمام جنبه‌های مثبت و منفی، تمام اثراتی که زندگی من بر دیگران گذاشته بود و همینطور تمام اثراتی که زندگی دیگران بر روی من گذاشته بود. همه‌ی افکار و احساسات آنجا بودند و هیچ چیز از قلم نیافتاده بود. من می‌توانستم احساسات و افکار انسان‌های دیگری را که در زندگی من حضور داشتند تجربه کنم. تقریبا مثل این بود که من تبدیل به آنها شدم و این باعث شد که نسبت به آثار اعمال خودم بر دیگران، درک خالصی داشته باشم و درد، لذت و تجربه‌های مثبت و منفی آنها را درک کنم.در طول مرور زندگی‌ام، آن موجود نورانی به هیچ‌وجه من را قضاوت نمی‌کرد. این درحالی بود که من کاستی‌های زیادی در زندگی‌‌ام می‌دیدم. او فقط زندگی‌ام را همانطوری که بود به من نشان می‌داد و بی‌قید و شرط من را دوست داشت. این عشق بی‌قید و شرط به من قدرت می‌داد که زندگی‌ام را همانطوری که بود ببینم و باعث می‌شد که بتوانم تصمیم بگیرم چه چیزی مثبت یا منفی بوده و چه کاری باید در موردشان انجام دهم. من جزئیات اتفاقاتی را که به من نشان داده شد به یاد نمی‌آورم، چه اتفاقات مربوط به گذشته و چه آینده؛ اما به یاد می‌آورم که چه چیزی مهم‌ترین مسئله بود.آن وجود نورانی به من نشان داد که تنها چه چیزهایی در زندگی مهم هستند: عشقی که احساس می‌کنیم؛ اعمال محبت‌آمیزی که انجام می‌دهیم؛ حرف‌های عاشقانه و محبت‌آمیزی که بیان می‌کنیم و افکار محبت‌آمیزی که در سر داریم. تنها همین‌ها مهم هستند. هرچیزی که بدون عشق باشد، بی اهمیت است و دیگر وجود ندارد. عشق تنها چیزی است که اهمیت دارد. فقط عشق حقیقت دارد. هر عملی را که از روی عشق انجام داده‌ایم، به درستی انجام داده‌ایم؛ آن عمل مشکلی نداشته است؛ آن عمل، عملِ خوبی بوده است. و عشقی که در طول زندگی‌مان احساس کرده‌ایم، تنها چیزی است که باقی می‌ماند.بعد، یادم می‌آید که به یک جای دیگر رفتم، اما نمی‌دانم چطور. آن موجود نورانی قبلی رفته بود و حالا موجودات یا افراد دیگری من را احاطه کرده بودند که احساس می‌کردم آنها را می‌شناسم. آنها برای من مثل اعضای خانواده و دوستان قدیمی‌ای بودند که برای همیشه و تا ابد کنار هم بودیم و خواهیم بود. بهترین توصیفی که به نظرم می‌رسد این است که آنها «خانواده‌ی روحی» من بودند. ملاقات با آنها مثل ملاقات مجدد با مهم‌ترین افراد زندگی آدم بعد از یک جدایی طولانی مدت بود. دیدن آنها باعث شد، انفجاری از عشق و لذت بین ما جریان پیدا کند.آنها با من و خودشان از طریق تله‌پاتی صحبت می‌کردند. ما بدون استفاده از کلمات، مستقیما و به صورت ذهن به ذهن و روح به روح، گفتگو می‌کردیم. هیچ کدام از ما بدن نداشتیم. همه‌ی ما از یک ماده‌ی ناشناخته ساخته شده بودیم؛ مثل تراکم نور خالص. ما مثل نقاط نوری بودیم که درون نوری که تمام اطراف ما را گرفته بود، حضور داشتیم. هرکسی بلافاصله می‌دانست که دیگری چه چیزی در ذهنش دارد. امکان نداشت که بشود چیزی را از دیگری مخفی کرد و البته نیازی هم به این کار نبود. این نوع ارتباطی که ما داشتیم، سوءتفاهم رو غیرممکن کرده بود و ما را به شکلی به هم نزدیک کرده بود که توصیفش غیرممکن است. ما هرکدام، موجودیت و هویت مجزایی داشتیم و در عین حال، همه با هم یگانی و اتحاد داشتیم؛ این اتحاد ما، ناشی از پیوندهای ناگسستنی عشق بود که برای همیشه ما را به همدیگر متصل کرده بود. همچنین ما با نوری که در «عالم نور»، در اطراف ما بود، اتحاد داشتیم و بخشی از آن بودیم و همینطور بخشی از نور همدیگر بودیم.عشقی که این موجودات نورانی ساطع می‌کردند، من را شفا داد، تمام تاریکی‌های درون من را پاک کرد و تمام درد و اندوهی را که در طول زندگی من انباشه شده بود از بین برد. در آن لحظه، زمین و زندگی زمینی‌ای که داشتم بسیار دور به نظر می‌رسید؛ به قدری دور به نظر می‌رسید که انگار اصلا هیچ وقت وجود نداشته است. مدتی که من در آنجا، با خانواده‌ی روحی‌ام بودم، مثل یک زمان ابدی بود. آنجا، هیچ «زمانی» به معنای معمولش وجود نداشت. مفهوم «فضا» هم در کار نبود، اما با این حال، مکان‌های متفاوتی برای رفتن وجود داشت و مدت‌های زمانی‌ای وجود داشت که می‌گذشتند. این تناقض‌آمیز به نظر می‌رسد، اما این تنها راهی است که می‌توانم با کلمات توضیحش دهم. در آنجا، فضایی بدون فضا و زمانی بدون زمان وجود داشت. در این مکان، فقط هستی محض وجود داشت.به جز «شفا گرفتن»، دیگر یادم نمی‌آید که همراه با خانواده‌ی روحی‌ام چه کارهایی انجام دادیم. جز اینکه باهم بودیم و از این باهم بودن بسیار لذت می‌بردیم. من این «عالم نور» را به عنوان یک مکان عظیم و بزرگ و بدون هیچگونه مرز و محدودیتی به یاد می‌آورم. به یاد می‌آورم که تمام موجوداتی که در این عالم بودند، درباره‌ی همه چیز، دانش کامل و تام داشتند. در آنجا همه چیز، به طرز غیرقابل وصفی، لذت‌بخش، زیبا و دوست‌داشتنی بود. همه چیز و هر موجودی در این مکان، از نور ساخته شده بود و همه چیز نور بود؛ با این حال، افراد و اشیاء مجزایی در این مکان وجود داشتند. نور بیشترین چیزی هست که من به یاد می‌آورم. آن نور زنده بود و حیات داشت. نوری زنده که همه چیز بود و همینطور، اساس همه چیز بود.چیز بعدی‌ای که به یاد می‌آورم این است که ناگهان دوباره در محضر آن موجود نورانی‌ای بودم که در ابتدا ملاقات کردم. او به من گفت که باید برگردم. من گفتم: امکان ندارد! من این کار را نمی‌کنم. این اصلا چیزی نبود که من بخواهم. زندگی روی زمین سرشار از تاریکی، درد، اندوه و محدودیت است. در مقایسه با جهانی که در آن بودم، زمین یک زندان وحشتناک بود و من بدون شک حاضر به برگشتن نبودم. به من گفته شد که هنوز زمان من نرسیده و فقط این اجازه به من داده شده که بازدیدی از خانه‌ی حقیقی‌ام داشته باشم؛ اما من باید هدف و کاری که خودم قبلا انتخاب کرده بودم را روی زمین انجام بدهم. آن وجود نورانی به من یادآوری کرد که هدف من یادگیری بیشتر در مورد عشق و شفقت و چگونگی ابراز آنها بر روی زمین است؛ و وظیفه دارم به هر شکلی که می‌توانم به دیگران کمک کنم. اینها وظایفی بودند که من خودم قبلا انتخابشان کرده بودم. آن وجود نورانی به من گفت که به زودی دوباره به «عالم نور» باز خواهم گشت. او به من گفت که هرگز فراموش نکنم، در واقعیت هیچ زمانی وجود ندارد، بلکه تنها ابدیت وجود دارد.چیز بعدی‌ای که می‌دانم این است که به زمین برگشتم و بدنم را احساس کردم. موج دریا دوباره من را به ساحل آورد و من چهاردست و پا به سمت خشکی می‌آمدم و آب دریای زیادی را با سرفه بیرون می‌دادم.وقتی بچه بودم، تجربه‌ی نزدیک به مرگم را فراموش کردم و خاطره‌ی این تجربه سال‌ها بعد به خاطرم آمد. با این حال، این تجربه همیشه همراه من بوده و به من قدرت می‌داده تا بتوانم با مشکلات زندگی خودم کنار بیایم و به دیگران کمک کنم. در طول کل زمانی که شاغل بودم، به شیوه‌های مختلفی به دیگران کمک کردم. وقتی هجده ساله بودم، شروع کردم به کار کردن با افراد مسن، سالخورده، درحال مرگ و افرادی که از نظر جسمانی یا روانی بیمار بودند. من همینطور با مبتلایان ایدز و بیماران روانی هم کار کردم. بعدا در بخش مراقبت از سلامت روان و مراقبت اجتماعی مشغول به کار شدم و به افرادی که دچار سختی‌های روان‌شناختی، اجتماعی، وجودی، احساسی و معنوی بودند کمک می‌کردم. حتی قبل از اینکه تجربه‌ی نزدیک به مرگم را به یاد بیاورم، همیشه کاری که داشتم برایم عمیقا معنادار بود. در حال حاضر، به عنوان یک تراپیست با رویکرد «روان‌ترکیبگری» هم کار می‌کنم. این رویکرد شاخه‌ای از «روان‌شناسی فرافردی» است.تجربه‌ی نزدیک به مرگم سبب اصلی علاقه‌ی مادام العمر من به امور ماوراءالطبیعی، روحی، عرفانی و عجیب است. تا جایی که یادم می‌آید من همیشه این علایق را داشته‌ام و برای سال‌ها دلیلش را نمی‌دانستم. این تجربه باعث شد که من در مورد ابعاد ناشناخته کاوش کنم و به دنبال جواب سوالات بسیاری بگردم. این تجربه باعث شد که من دائما تلاش کنم تا در مورد زندگی، مرگ و موضوعات مرتبط با آنها بیشتر یاد بگیرم و در جستجوی راه‌های بیشتری برای کمک به دیگران باشم. و به نظر من، اینها معنادارترین کارهایی هستند که یک نفر در طول زندگی‌ش می‌تواند انجام دهد. در آخر باید بگویم، تجربه‌ی نزدیک به مرگ، به همان میزان که در مورد مرگ به من آگاهی داد، به همان اندازه در مورد زندگی هم به من درس داد؛ و هنوز هم درس دادن‌هایش ادامه دارد.منبع تجربه:https://www.nderf.org/Experiences/1lisa_m_nde.htmlآدرس کانال تلگرام من:https://t.me/Near_Death</description>
                <category>احمد بهزادی</category>
                <author>احمد بهزادی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2024 21:05:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشتباهات مقدمه‌ی یادگیری هستند (بخشی از تجربه نزدیک به مرگ هاورد استورم)</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadbehzadi/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%85-xrgkzntbzhr7</link>
                <description>ترجمه: احمد بهزادیمتن زیر بخشی از تجربه‌ نزدیک به مرگ معروف هاورد استورم است:من با دوستان نوری‌ام مدت زمان زیادی را در مورد موضوعات مختلف صحبت کردیم. بعد، به خودم نگاه کردم؛ من در حال درخشیدن بودم و از خودم نور ساطع می‌کردم. من داشتم زیبا می‌شدم، البته نه به زیبایی آن موجودات نورانی، اما به هر حال درخششی داشتم که هرگز قبلا دارایش نبودم. من نمی‌خواستم به زمین برگردم و به آنها گفتم که می‌خواهم برای همیشه نزد آنها بمانم. به آنها گفتم: «من آماده‌ام. من آماده‌ام که مثل شما باشم و برای همیشه اینجا بمانم. این عالی خواهد بود. من عاشق اینجا هستم. من شما را دوست دارم. شما فوق‌العاده هستید.» من می‌دانستم که موجودات نورانی من را دوست دارند و همه چیز را در مورد من می‌دانند. می‌دانستم که از این به بعد همه چیز درست خواهد شد. پرسیدم که آیا می‌توانم از شر جسمم خلاص شوم؟ من می‌دانستم که جسمم مانع می‌شود و می‌خواستم قدرت‌ها و شرایط آن موجودات نورانی را داشته باشم. اما آنها گفتند که نمی‌شود؛ و من باید برگردم. آنها توضیح دادند که من از نظر پیشرفت روحی بسیار مبتدی هستم و اگر به زمین برگردم تا درس‌های بیشتری را یاد بگیرم به نفعم خواهد بود. این برای من فرصتی خواهد بود تا بتوانم دفعه‌ی بعدی‌ای که نزد آنها برمی‌گردم، سازگاری بیشتری با آنها داشته باشم. من باید ویژگی‌های مهمی را در خودم پرورش دهم تا بیشتر شبیه آنها شوم و بتوانم در کارهای آنها مشارکت داشته باشم. با این حال، من تلاش کردم که با آنها بحث کنم تا دوباره به زمین برنگردم؛ برای همین، گفتم که من ممکن است باز هم مرتکب اشتباه شوم و خواهش کردم که اجازه دهند همانجا بمانم.اما دوستان نوری‌ام به من گفتند: «تو فکر می‌کنی که ما انتظار داریم بی‌نقص باشی؟ آن هم بعد از این همه عشقی که ما نسبت به تو داریم؟ و با وجود اینکه روی زمین به خدا توهین می‌کردی و با آدم‌ها به بدترین شکل برخورد می‌کردی؟ و با وجود اینکه می‌دانی ما افرادی را می‌فرستیم تا به تو کمک کنند و حقیقت را به تو نشان دهند؟ تو واقعا فکر می‌کنی ما از تو جدا خواهیم شد؟»من گفتم: «اما احساس شکست خودم چطور؟ شما به من نشان دادید که چطور می‌توانم بهتر باشم، اما من مطمئنم که نمی‌تولنم به آن عمل کنم. من آن قدرها خوب نیستم». مقداری از خودمحوری‌ام شدت گرفت و گفتم: «اصلا امکان ندارد. من برنمی‌گردم». آنها گفتند: «کسانی هستند که تو برایشان اهمیت داری. مثل همسرت، فرزاندنت و پدر و مادرت. تو باید بخاطر آنها برگردی. بچه‌هایت به تو نیاز دارند.» من گفتم: «اما شما می‌توانید به آنها کمک کنید. اگر من را مجبورم کنید که برگردم، کارها به درستی پیش نخواهند رفت. اگر من برگردم و مرتکب اشتباه شوم، نمی‌توانم این را تحمل کنم، چون شما به من نشان دادید که من می‌توانم مهربان‌تر و دلسوزتر باشم؛ اما من این را فراموش خواهم کرد. من با بقیه بدجنس خواهم بود و ممکن است کار بدی در حق کسی انجام دهم. من می‌دانم که این اتفاق خواهد افتاد، چون من یک انسانم. من می‌دانم که خراب می‌کنم و نمی‌توانم این را تحمل کنم. من احساس بدی پیدا خواهم کرد و خودم را خواهم کشت؛ و نباید چنین کاری کنم، چون زندگی ارزشمند است. اگر برگردم شاید فقط باید مثل یک جسد، بی‌حرکت یک جا بمانم. برای همین، شما نمی‌توانید من را به زمین برگردونید».آنها به من اطمینان دادند که اشتباه کردن، بخش قابل قبولی از انسان بودن است. آنها به من گفتند: «برو و مرتکب هر اشتباهی که می‌خواهی بشو. اشتباهات موجب یادگیری می‌شوند. تا زمانی که تلاش می‌کنی تا کاری را که می‌دانی درست است انجام دهی، در مسیر درستی قرار داری. اگر اشتباه کردی، باید کاملا اشتباهت را بپذیری و بفهمی و بعد از آن اشتباه عبور کنی و سعی کنی دیگر آن اشتباه را تکرار نکنی. مهم این است که هرکس بهترین تلاشش را انجام دهد، اصول اخلاقی و استانداردهای خوبی و حقیقت خودش را حفظ کند و بخاطر جلب رضایت مردم اصول و استانداردهای خودش را زیر پا نگذاشته و از آنها عدول نکند.»گفتم: «اما اشتباه کردن حال من را بد می‌کند». آنها جواب دادند: «ما تو را همانطوری که هستی، با تمام اشتباهاتت دوست داریم. تو می‌توانی بخشش ما را احساس کنی. تو می‌توانی هر وقت که خواستی عشق ما را احساس کنی». من گفتم: «من متوجه نمی‌شوم. من چطور می‌توانم عشق شما را احساس کنم؟». جواب دادند: «فقط کافی است که به درون خودت رجوع کنی. عشق ما را طلب کن و اگر از صمیم قلبت درخواست کنی، عشق ما را احساس خواهی کرد». آنها به من توصیه کردند که هر وقت اشتباه کردم، متوجه اشتباهم شوم و بعد، طلب بخشش کنم. آنها به من گفتند که حتی قبل از اینکه دهانم را برای طلب بخشش باز کنم، بخشیده خواهم شد، اما باید این بخشش را بپذیرم. اعتقاد من به اصل بخشیده شدن، باید واقعی باشد و من باید بدانم که بخشیده شدم. اول باید به خطای خودم به صورت خصوصی یا عمومی اعتراف کنم و بعد، طلب بخشش کنم. بعد از طلب بخشش کردن، اگر نپذیرم که بخشیده شدم، در واقع به آنها توهین کرده‌ام. من نباید به احساس گناه داشتن ادامه دهم و همینطور نباید خطاهایی که مرتکب شدم را تکرار کنم؛ بلکه باید از اشتباهاتم درس بگیرم. من گفتم: «اما من از کجا بدانم که انتخاب درست چه چیزی است؟ از کجا بدانم که شما از من چه کاری میخواهید که انجام دهم؟» آنها گفتند: «ما می‌خواهیم که تو هرکاری که می‌خواهی انجام دهی. این یعنی تصمیم بگیری و ممکن است الزاما تصمیم درست وجود نداشته باشد. طیفی از احتمالات وجود دارد و تو باید بهترین تصمیمی که می‌توانی را از بین آن احتمالات اتخاذ کنی. اگر تو چنین کاری کنی، ما برای کمک به تو اقدام می‌کنیم.»من به راحتی تسلیم نشدم. من گفتم که روی زمین پر از مشکلات است و هرچیزی که من می‌خواهم همینجا هست. من توانایی خودم را در تکمیل هر کار مهمی روی زمین زیر سوال بردم. آنها گفتند که دنیا، ابرازی زیبا از طرف خداوند است. اینکه یک نفر زیبایی را ببیند یا زشتی، بستگی به این دارد که ذهنش را به چه سمتی هدایت کند. آنها به من توضیح دادند که ظرافت و پیچیدگی سیر تکامل دنیای ما، فراتر از درک من است. اما من ابزار مناسبی برای خالق خواهم بود. آنها توضیح دادند که هر بخش از آفرینش، بی‌نهایت جالب توجه است؛ چراکه جلوه‌ای از خالق است. یک فرصت بسیار مهم برای من این خواهد بود که با شگفتی و لذت، به جستجوی دنیا بپردازم. آنها از من خواستند که در زندگی‌ام، به مردم عشق بورزم و نه اشیاء. به آنها گفتم که من به اندازه‌ی کافی خوب نیستم که بتوانم چیزهایی را که در این جهان تجربه کردم، روی زمین به نمایش بگذارم. اما آنها به من اطمینان دادند که هر وقت نیاز داشته باشم به کمک من خواهند آمد و تنها کاری که من باید بکنم این است که از آنها درخواست کنم.این موجودات نورانی، که در واقع معلمان من بودند، بسیار قانع‌کننده صحبت می‌کردند. من کاملا آگاه بودم که جایی نه چندان دور، آن وجود بزرگ حضور دارد؛ وجودی که با عنوان خالق می‌شناسیم. موجودات نورانی هرگز نگفتند که «خالق چنین می‌خواهد»، اما مشخص بود که پشت هر کدام از حرف‌های آنها اراده‌ی خالق نهفته است. من نمی‌خواستم زیاد بحث کنم، چون آن وجود بزرگ، بسیار شگفت‌انگیز و خارق‌العاده بود. عشقی که از او نشات می‌گرفت، بسیار عظیم بود. نهایتا بزرگترین استدلال خودم را برای برنگشتن به دنیا مطرح کردم؛ گفتم اگر برگردم قلبم می‌شکند و خواهم مرد؛ چون آنها را ترک می‌کنم و از آنها جدا خواهم شد. گفتم که برگشتنم به قدری بی‌رحمانه است که من توان تحمل ندارم. گفتم که دنیا پر از نفرت و رقابت است و من نمی‌خواهم به چنین دنیایی برگردم و نمی‌توانم آنها را ترک کنم. دوستان نوری‌ام به من گفتند که ما هیچ‌وقت از هم جدا نبودیم و نخواهیم بود. گفتم که قبلا از وجود آنها مطلع نبودم و وقتی برگردم هم متوجه حضورشان نخواهم شد. آنها به من توضیح دادند که چطور با آنها ارتباط برقرار کنم. گفتند که برای ارتباط با آنها باید در سکوت، به درون خودم بروم و عشق آنها را درخواست کنم و به این ترتیب، عشق و حضور آنها را احساس خواهم کرد. آنها به من گفتند: «تو هیچ وقت از ما جدا نخواهی بود؛ ما کنار تو هستیم. ما همیشه کنار تو بودیم و همیشه در هر زمان، کنار تو خواهیم بود». من گفتم: «اما چطوری این را بدانم؟ شما این مطالب را به من میگویید ولی وقتی برگردم فقط در حد یک نظریه‌ی خوب خواهد بود». آنها گفتند: «هر موقع که به ما نیاز داشته باشی، ما به کمکت می‌آییم». گفتم: «یعنی جلوی من ظاهر می‌شوید؟» گفتند: «نه! اصلا! ما به هیچ وجه دخالت بزرگی در زندگی‌ات نمی‌کنیم؛ مگر اینکه به ما نیاز داشته باشی. ما فقط کنار تو خواهیم بود و تو حضور و عشق ما را احساس خواهی کرد».بعد از این توضیحات، من دیگر به بحث کردن ادامه ندادم و تصمیم گرفتم برگردم.منبع: کتاب Love the Person You’re With از David Sunfellow</description>
                <category>احمد بهزادی</category>
                <author>احمد بهزادی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2024 22:18:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقشه‌ی بزرگ خدا (بخشی از تجربه نزدیک به مرگ هاورد استورم)</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadbehzadi/%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%85-vhsm2wow1fw7</link>
                <description>ترجمه: احمد بهزادیمتن زیر، بخشی از تجربه نزدیک به مرگ معروف «هاورد استورم» است:وقتی مسیح به من گفت که باید برگردم و من داشتم سعی می‌کردم قانعش کنم که همانجا بمانم، از او پرسیدم وقتی به زمین برگردم باید چه کار کنم؟ قبل از اینکه او فرصت جواب دادن پیدا کند، بهش گفتم، «می‌دونی که من یک هنرمندم و دوست دارم برای تو یک زیارتگاه درست کنم. یک زیارتگاه بی نظیر بزرگ و زیبا درست می‌کنم که مردم سراسر جهان رو به سمت خودش بکشونه و وقتی اونجا بیان متوجه بشن که این زیارتگاه برای توئه و همین باعث بشه که به تو فکر کنن. این کاریه که دوست دارم وقتی برگشتم انجام بدم.»مسیح به من گفت: «ترجیح می‌دم که این کار رو انجام ندی». گفتم: «چی؟ مردم همیشه برای تو زیارتگاه ساختند. این همه زیارتگاه وجود داره. من هم می‌خوام یک زیارتگاه برای تو بسازم.» مسیح جواب داد: «تو خودت رو مدت زیادی از زندگی‌ات توی اتاق کارت پنهان کرده بودی و از مردم دوری می‌کردی. من ترجیح می‌دم که تو با ساختن چنین زیارتگاه بزرگی، از مردم دوری نکنی. زیارتگاه‌ها واقعا برای من اهمیت ندارند. مردم دوست دارند زیارتگاه بسازند. من این رو درک می‌کنم. این به اونها احساس خوبی می‌ده. اما اونها مطلقا هیچ کاری برای من یا برای خدا انجام نمیدن. اگر این کار برات سرگرم‌کننده است، خب فکر کنم باید انجامش بدی. اما این کار رو برای من انجام نده. خودت رو فریب نده که این چیزیه که مسیح می‌خواد یا بهش نیاز داره.» من گفتم: «باشه قبول. حالا ایده‌ی شما چیه؟»مسیح گفت: «به کسی که در کنارت هست عشق بورز». من گفتم: «باشه قبول، حتما این کار رو انجام میدم. مشکلی نیست. ولی تو چی می‌خوای؟ تو چه کاری رو می‌خوای که من انجام بدم؟» مسیح جواب داد: «من همین الان بهت گفتم که ازت چی می‌خوام. بهت گفتم: به کسی که در کنارت هست عشق بورز». من گفتم: «باشه، اما بعد از این کار، چه چیزی هست که تو واقعا بخوای من انجام بدم؟» اون گفت: «نه، این دقیقا همون چیزیه که من واقعا می‌خوام: به کسی که در کنارت هست عشق بورز». گفتم: «خب این خیلی راحته. این کار رو انجام میدم.» اون گفت: «واقعا؟ خب این کاریه که من می‌خوام تو انجام بدی. و این کار کفایت می‌کنه.» پرسیدم: «چطور کفایت می‌کنه؟» مسیح جواب داد: «اگر تو این کار رو انجام بدی، جهان رو تغییر خواهی داد». من پرسیدم: «پس تو از من می‌خوای که جهان رو تغییر بدم؟» اون گفت: «دقیقا! و اصلا به همین خاطر هم تو رو در دنیا قرار دادم؛ برای اینکه دنیا رو تغییر بدی».من گفتم: «خب می‌دونی، آدمای زیادی بودن که تلاش کردن دنیا رو تغییر بدن، اما معمولا نتیجه‌ی کارشون خیلی ناجور بوده. مثلا هیتلر، استالین یا مائو. همه‌ی اونها می‌خواستن دنیا رو تغییر بدن و آخر سر همه چیز رو بدتر کردن. اگر من برگردم به دنیا و تلاش کنم که دنیا رو تغییر بدم، چه چیزی مانع میشه که مثل اونا خطاهای وحشتناک انجام ندم و دنیا رو به جای بدتری تبدیل نکنم؟»مسیح گفت: «اما روشی که من می‌خوام باهاش دنیا رو تغییر بدی متفاوته. من می‌خوام با عشق ورزیدن به کسی که در کنارت هست، دنیا رو تغییر بدی».من گفتم: «یه لحظه صبر کن. اینجا یه تناقضی وجود داری. تو از من می‌خوای که دنیا رو تغییر بدم، در عین حال، تو فقط از من می‌خوای که به کسی که در کنارمه عشق بورزم؟»مسیح گفت: «بله، نقشه همینه. این همون نقشه‌ی بزرگه. اگر تو به کسی که در کنارته عشق بورزی، اون هم بیرون می‌ره و به کسایی که در کنارش هستند عشق می‌ورزه و این یک زنجیره‌ی واکنش‌ها رو به وجود میاره و نهایتا عشق بر دنیا حاکم می‌شه و همه همدیگه رو دوست خواهند داشت. این همون نقشه‌ی بزرگ خداست».من گفتم: «این جواب نمیده؟» پرسید: «چرا که نه؟» گفتم: «من می‌رم و به کسی در کنارمه عشق می‌ورزم. اون می‌ره بیرون و یک کامیون باهاش تصادف می‌کنه و بعد همه عصبانی و ناراحت می‌شن». اون گفت: «بله ممکنه این اتفاق بیفته، اما این نقشه‌ی خداست و هیچ چیز نمی‌تونه جلوش رو بگیره. این حتما محقق میشه». گفتم: «حتی اگر یک میلیون نفر هم داشته باشی، فکر نمی‌کنم این نقشه عملی بشه». مسیح گفت: «توی این نقشه، بیشتر از یک میلیون نفر حضور دارن». گفتم: «خب با توجه به شناختی که من از دنیا دارم، این مقدار کافی نیست».مسیح گفت: «راستش، ما همه‌ی فرشته‌ها رو برای این نقشه داریم. اونها خیلی زیاد هستند. تعداد فرشته‌ها خیلی بیشتر از مردم توی دنیاست. میلیون‌ها انسان و همه‌ی فرشته‌ها توی این نقشه ایفای نقش می‌کنند. و خدا هم هست. این یک امر اجتناب‌ناپذیره. این نقشه اتفاق خواهد افتاد.»من گفتم: «اگه این نقشه‌ی شماست من انجامش می‌دم. ولی راستش خیلی بهش امید ندارم».و مسیح جواب داد: «تو به اندازه‌ی کافی نمی‌دونی که متوجه بشی چطور این نقشه اتفاق خواهد افتاد».حالا، راه حل من برای همه این است که همدیگر را دوست داشته باشند. وقتی داشتم انجیل می‌خواندم، متوجه شدم که حکم مسیح در انجیل اینطور نوشته شده: «حکم من این است که یکدیگر را محبت کنید» (یوحنا 15:12) این همان برنامه‌است و من تلاش کرده‌ام که بخشی از این برنامه باشم. بنابراین، من خودم هیچ نقشه‌ی بزرگ دیگری به غیر از عشق ورزیدن ندارم.تنها مشکل این قضیه این است که من فکر می‌کردم، این راه حل، خیلی آسان و ساده است؛ اما معلوم شد، این سخت‌ترین کاری است که من انجام داده‌ام. این کار به نظر آسان می‌آید، اما واقعا سخت است. برای من آسان است که مادرم را دوست داشته باشم، چون او یک زن خوب و دوست داشتنی است. اینکه به کسی که خوب و دوست داشتنی است عشق بورزی و بهش محبت کنی، کار سختی نیست. اما در مورد کسی که بداخلاق یا بدجنس است چطور؟ محبت کردن به این افراد آسان نیست.و در ضمن، معنای عشق ورزیدن به یک نفر چیست؟ گاهی عشق ورزیدن به یک نفر، به زندان انداختن آن فرد است و این اصلا لذت بخش نیست. گاهی عشق ورزیدن به یک نفر به این معناست که تا حد امکان از آن فرد دور باشید و به او بگویید که دیگر با شما تماس نگیرد. عشق ورزیدن به آدم‌ها آسان به نظر می‌رسد؛ اما بسیار سخت است.توضیح مترجم: همانطور که می‌دانید محتوای تجارب نزدیک به مرگ متنوع هستند. باید در خواندن هر تجربه‌ای به شرایط و احوال تجربه‌گر و حتی عوامل دیگر هم توجه شود. من فکر می‌کنم، ساخت زیارتگاه یا بناهایی مثل آن نیز می‌تواند فضایی برای محبت‌ورزی و جنبه‌های مثبت دیگر ایجاد کند؛ اما اینکه در تجربه‌ی هاورد استورم به این شکل به این مسئله اشاره شده، ممکن است بخاطر شرایط و مسیر خاص هاورد استورم باشد.منبع: کتاب Love the Person You’re With از David Sunfellowکانال تلگرام من:https://t.me/Near_Deathوبلاگ من:https://science-spirituality.blog.ir</description>
                <category>احمد بهزادی</category>
                <author>احمد بهزادی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2024 23:36:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ی ماورایی مایکل شرمر</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadbehzadi/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%84-%D8%B4%D8%B1%D9%85%D8%B1-hk2rnar2w4qk</link>
                <description>احمد بهزادیخانم لارا لین جکسون (مدیوم تاییدشده توسط موسسه‌ی ویندبریج) در کتاب خودش با عنوان «نشانه‌ها»، به موضوع ارتباط ارواح با عزیزانشان از طریق فرستادن نشانه‌ها و رویدادهای معنادار می‌پردازد. یک نوع از این نشانه‌ها که در این کتاب مورد اشاره قرار گرفته، استفاده‌ی ارواح از وسائل برقی و حتی گوشی‌های موبایل برای فرستادن نشانه است.بسیاری از افرادی که تفکر ماتریالیستی دارند، اغلب با شنیدن این مطالب شروع به انکار و حتی تمسخر می‌کنند؛ اما جالب اینجاست که حتی یکی از مشهورترین ماتریالیست‌های عصر حاضر هم با چنین تجربه‌ای مواجه شده و حتی اذعان می‌کند که توضیحی برای آن ندارد!مایکل شرمر، موسس جامعه‌ی شکاکان (skeptic.com) و یکی از مشهورترین چهره‌های ماتریالیست، بخش زیادی از عمر خود را صرف تلاش برای انکار و توجیه پدیده‌های پارانرمال کرده است. با این حال، او در مقاله‌ای در سایت «ساینتیفیک امریکن» از مواجهه‌ی شخصی خود با یک رویداد غیرقابل توضیح پرده برمی‌دارد. (لینک این مقاله)او می‌گوید با رویدادی مواجه شده که به وجود ماوراءالطبیعه اشاره دارد و باورهای ماتریالیستی او را سخت تکان داده است.ماجرا از آنجا شروع می‌شود که مایکل شرمر تصمیم می‌گیرد با خانمی به اسم جنیفر از آلمان ازدواج کند. جنیفر پدربزرگی داشت که بسیار به او نزدیک بود و در واقع جایگاه پدر را برای او داشت؛ اما وقتی او 16 ساله بود پدربزرگش فوت می‌کند. قبل از عروسی، جنیفر به خانه‌ی مایکل شرمر اسباب‌کشی می‌کند و در این حین، بسیاری از وسائل از جمله یادگاری‌های پدربزرگش آسیب می‌بینند یا گم می‌شوند. اما یک جعبه سالم به مقصد می‌رسد که حاوی یک رادیوی ترانزیستوری متعلق به پدربزرگ جنیفر است. اما این رادیو برای ده‌ها سال کار نکرده و خراب بوده است. مایکل شرمر تصمیم می‌گیرد هرطور شده این یادگاری پدربزرگ جنیفر را تعمیر کند. او هر راهی را امتحان می‌کند، اما جواب نمی‌دهد و رادیو روشن نمی‌شود. جنیفر و مایکل تصمیم می‌گیرند این رادیو را داخل کشوی اتاق‌خوابشان بگذارند.سه ماه بعد، مراسم عروسی برگزار می‌شود. جنیفر به شدت دلتنگ خانواده و پدربزرگ مرحومش است. او عمیقا آرزو داشت که می‌شد پدربزرگش در مراسم عروسی‌اش حضور داشته باشد. به همین خاطر در میانه‌ی مراسم، جینفر از مایکل می‌خواهد که به جایی خلوت بروند تا بتواند بر احساساتش مسلط شود. اما ناگهان صدای یک آهنگ را از طرف اتاق خوابشان می‌شنوند. آنها هیچ سیستم پخش موسیقی‌ای آنجا نداشتند، برای همین گوشی‌های موبایل و لپ‌تاپ‌ها را چک می‌کنند و حتی درب پشتی خانه را باز می‌کنند تا ببینند آیا همسایه‌ها هستند که این آهنگ را پخش کرده‌اند؟ اما هیچ‌کدام از اینها نبودند!ناگهان فکری به ذهن جنیفر خطور می‌کند! نگاهی بین جنیفر و مایکل رد و بدل می‌شود و او می‌گوید: «نمی‌تونه چیزی که فکر می‌کنم باشه! یعنی واقعا ممکنه؟» سپس به سراغ کشوی اتاق‌خواب می‌روند و متوجه می‌شوند رادیوی پدربزرگِ جنیفر است که در حال پخش این موسیقی عاشقانه است! هر دو برای دقایقی در سکوتی همراه با حیرت می‌نشینند، تا اینکه جنیفر گریه‌کنان می‌گوید: «پدربزرگم اینجا با ماست. من تنها نیستم.»آنها شب با موسیقی‌ای که از این رادیو پخش می‌شد خوابیدند، اما درست صبح روز فردا، رادیو دوباره از کار افتاد و هرگز دوباره روشن نشد!توجه کنید، رادیوی پدربزرگ جنیفر برای ده‌ها سال خراب بوده و بعد از تلاش‌های مایکل هم درست نشده و تا سه ماه بعد هم خاموش بوده، اما دقیقا همان زمانی که جنیفر اظهار دلتنگی می‌کند، رادیو شروع به پخش موسیقی عاشقانه می‌کند و دقیقا فردای روز عروسی دوباره از کار می‌افتد.مایکل شرمر در مقاله‌اش می‌نویسد که جنیفر به اندازه‌ی او نسبت به پدیده‌های ماورائی شکاک است، اما این رویداد باعث شد که احساس کند روح پدربزرگش در کنارش حضور دارد و آن موسیقی هم هدیه‌ای از جانب اوست.مایکل شرمر اذعان می‌کند که اگر این اتفاق برای هرکس دیگری افتاده بود، او به راحتی آن را توجیه می‌کرد. اما چون خود او در جریان این اتفاق بوده، بسیار تحت تاثیر قرار گرفته است.باید توجه کنیم که این نوع رویدادها بسیار شایع هستند و نمونه‌هایی از آنها را می‌توانید در کتاب «نشانه‌ها» و همینطور قسمت چهارم مستند «زندگی پس از مرگ» از شبکه‌ی نتفلیکس مشاهده کنید.در ادامه می‌توانید ترجمه‌ی کامل مقاله‌ی مایکل شرمر را مطالعه کنید:اغلب از من سوال می‌شود که آیا تا به حال، با چیزی مواجه شده‌ام که توانایی توضیحش را نداشته باشم؟ و البته منظور از این سوال، معماهای گیج‌کننده‌ای مثل هوشیاری یا سیاست خارجی آمریکا نیست، بلکه منظور، اتفاقات غیرعادی و مبهوت‌کننده‌ای است که به وجود ماوراءالطبیعه یا پدیده‌های پارانرمال (فراهنجار) اشاره دارند. اکنون در پاسخ به این سوال، می‌توانم بگویم: بله! چنین تجربه‌ای داشته‌ام.این تجربه در 25 ژوئن سال 2014 اتفاق افتاد. در آن روز، من با جنیفر گراف، که اهلِ شهر کلن آلمان بود، ازدواج کردم. او را مادرش بزرگ کرده بود و هنگام 16 سالگی‌اش، پدربزرگش «والتر» که بیش از هرکس دیگری نقش پدر را برایش داشت، فوت شده بود. قبل از عروسی‌مان، هنگام اسباب‌کشی جنیفر به خانه‌ی من، بیشترِ جعبه‌ها آسیب دیدند و چند یادگار خانوادگی از جمله دوربین شکاری پدربزرگ جنیفر گم شدند. رادیوی ترانزیستوری 070 فیلیپس محصول سال 1978 که متعلق به پدربزرگ جنیفر بود، به سلامت رسید، اما دهه‌ها بود که کار نکرده بود و من تصمیم گرفتم که آن را راه بیاندازم. درونش باطری‌های نو انداختم و بازش کردم تا ببینم اگر اتصالاتی شلی وجود دارند، آنها را با لحیم جوش بدهم. من حتی «تعمیر ضربتی»! را امتحان کردم که گفته می‌شود در مورد این نوع وسائل کارساز است؛ یعنی با ضربه زدن به آن سعی کردم درستش کنم. اما هیچ‌کدام از این کارها کارساز نبود. ما تسلیم شدیم و آن را پشت یک کشوی میز در اتاق خواب گذاشتیم.سه ماه بعد، پس از امضا کردن گواهی ازداوجمان در ساختمان دادگستری بورلی هیلز، به خانه برگشتیم و در حضور خانواده، سوگند ازدواج خوردیم و حلقه‌ها را دست هم انداختیم. از آنجایی که جنیفر 9 هزار کیلومتر از خانه و خانواده و دوستانش دور بود، احساس ناراحتی و تنهایی می‌کرد. او آرزو داشت که پدربزرگش در عروسی حضور داشته باشد. سپس آهسته به من گفت که می‌خواهد خصوصی با من حرف بزند، پس ما عذرخواهی کردیم و به پشت خانه رفتیم. اما ناگهان از درون اتاق خواب، صدای موسیقی به گوشمان رسید. ما آنجا سیستم پخش موسیقی نداشتیم، برای همین، دنبال لپ‌تاپ یا گوشی می‌گشتیم و حتی درب پشتی خانه را باز کردیم تا ببینیم آیا همسایه‌ها درحال پخش موسیقی هستند؟ ما صدا را تا پرینتر روی میز دنبال کردیم و به طرز مضحکی با خود فکر کردیم که نکند این دستگاه پرینتر/اسکنر/فکس ترکیبی، رادیو هم دارد؟ اما هیچدام از اینها منبع آن صدا نبودند.در این لحظه، جنیفر نگاه شگفت‌زده‌ای به من انداخت، نگاهی که قبلا در چهره‌ی تماشاگران فیلم جنگیر دیده بودم! او گفت: «نمی‌تونه چیزی که فکر می‌کنم باشه! یعنی واقعا ممکنه؟» او کشو را باز کرد و رادیوی ترانزیستوری پدربزرگش را بیرون کشید... بله! منشاء صدا همان رادیو بود و حالا آهنگ آن موسیقی عاشقانه فضا را پر کرده بود. برای دقایقی بدون هیچ حرفی، بهت‌زده نشستیم. جنیفر درحالی که اشک می‌ریخت گفت: «پدربزرگم اینجا با ماست. من تنها نیستم.»کمی بعد، همانطور که آهنگ رادیو پخش می‌شد، نزد مهمانان برگشتیم و من ماجرا را برایشان تعریف کردم. دخترم، «دوین»، که درست قبل از شروع مراسم از اتاق خوابش بیرون آمده بود، در ارتباط با حرف‌های من گفت: «دقیقا همون موقع که می‌خواستید مراسم رو شروع کنید، من صدای آهنگ رو از اتاقتون شنیدم.» نکته‌ی عجیب اینجاست که ما خودمان دقایقی قبل‌تر، در اتاق خوابمان درحال آماده شدن بودیم، اما آن موقع خبری از موسیقی نبود.همان شب، ما با صدای موسیقی کلاسیکی که از رادیوی پدربزرگ جنیفر پخش می‌شد خوابیدیم. اما دقیقا روز بعد، این رادیو دیگر کار نکرد و تا الان کاملا خاموش و ساکت مانده است.این اتفاق چه معنایی دارد؟ اگر این اتفاق برای فرد دیگری افتاده بود، احتمال ناهنجاری الکتریکی و قانون اعداد بزرگ را به عنوان توضیح آن مطرح می‌کردم؛ با وجود میلیون‌ها انسان که روزانه میلیاردها تجربه دارند، به شدت امکان دارد که تعداد انگشت‌شماری از اتفاقات غیرمحتمل رخ دهند که از نظر زمان و معنا قابل توجه باشند. در هر صورت، چنین حکایت‌هایی، مدارکی علمی برای ادامه‌ی حیات درگذشتگان یا توانایی برقراری ارتباط آنها از طریق لوازم الکترونیکی به حساب نمی‌آیند.جنیفر به اندازه‌ی من نسبت به پدیده‌های ماورایی و فراهنجار شکاک است. با این حال، همزمانی عجیب این اتفاقات به شدت خاطره‌انگیز، این احساس واضح را به جنیفر منتقل کرد که پدربزرگش در کنارش حضور دارد و آن موسیقی نیز هدیه‌ای از جانب اوست. باید اعتراف کنم که این تجربه، به شدت من را شوکه کرد و شکاکیت من را نیز از بنیان تکان داد. من بیش از توضیح و توجیه این ماجرا، مجذوب خود تجربه شدم.صرف نظر از علت چنین رویدادهای غیرعادی‌ای، برداشت‌های عاطفی از آنها اهمیتشان را تصدیق می‌کند. و اگر ما می‌خواهیم که طریقت علمی را جدی بگیریم تا بتوانیم هنگامی که شواهد نتیجه‌بخش نیستند و معماها حل نشده‌اند ذهنمان را باز نگه داریم و ندانم‌گرا بمانیم، نباید با بستن درهای ادراک خود، خودمان را از شگفتی اسرار زندگی محروم کنیم.مایکل شرمرکانال تلگرام من:https://t.me/Near_Death</description>
                <category>احمد بهزادی</category>
                <author>احمد بهزادی</author>
                <pubDate>Wed, 06 Sep 2023 21:32:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شواهد شگفت‌انگیز مدیومشیپ</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadbehzadi/%D8%B4%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%85%D8%B4%DB%8C%D9%BE-g5uus0fhkrsa</link>
                <description>نویسنده: دکتر استیو تیلورترجمه: احمد بهزادی(مقاله‌ای از دکتر استیو تیلور، مدرس ارشد روان‌شناسی در دانشگاه لیدزبکت انگلستان، در مورد شواهد مدیومشیپ- «لینک مقاله به زبان اصلی»)نکات کلیدی مقاله:· اگرچه بسیاری از مدعیان مدیومی احتمالا شیاد هستند، اما برای تعداد قابل توجهی از آنها هیچ توضیحی وجود ندارد.· یکی از مشهورترین مدیوم‌ها «لیئِنورا پایپر» بود که توسط ویلیام جیمز و افراد دیگر، به طور گسترده مورد بررسی قرار گرفت.· در سال‌های اخیر، مطالعات علمی به بررسی مدیوم‌های توانمند پرداخته‌اند. این مطالعات با نتایج موفقیت‌آمیزی همراه بوده‌اند.· یک متاآنالیز در سال 2020 نشان داد که مدیوم‌ها به طرز قابل توجهی نمره‌ای بالاتر از حد شانس می‌گیرند.در سال 1985، عجیب‌ترین مسابقه‌ی شطرنج در تاریخ آغاز شد. «ولفگانگ آیزنبایس» شطرنج‌باز مبتدی سوئیسی و علاقمند به پاراسایکولوژی، تصمیم گرفت که مسابقه‌ی شطرنجی را بین یک استادبزرگ فوت شده و یک استادبزرگ زنده ترتیب دهد. او با استادبزرگ زنده یعنی «ویکتور کورچنوی»، که علاقه‌اش به پاراسایکولوژی معروف بود، تماس گرفت و او نیز با این آزمایش موافقت کرد. مدیومی به اسم «رابرت رولانز» ادعا کرد که با یک استادبزرگ مجارستانی با نام «گِزا ماروتزی»، که سال 1950 فوت شده بود، ارتباط برقرار کرده است. روزگاری ماروتزی جایگاه سومین شطرنج‌باز برتر جهان را در اختیار داشت.رابرت رولانز خودش شطرنج بازی نمی‌کرد، اما (روحِ) ماروتزی حرکات را به او منتقل می‌کرد. مسابقه تا 48 حرکت ادامه یافت و با پیروزی کورچنوی خاتمه پیدا کرد. متخصصان شطرنج، از جمله «بابی فیشر» که مشهورترین شطرنج‌باز زمان خودش بود، این مسابقه را تحلیل کرده و تایید کردند که سطح بازی مدیوم در حد یک استادبزرگ بوده است. این متخصصان همچنین تایید کردند که سبک بازی او نسبتا قدیمی بوده و با سبک بازی ماروتزی مطابقت داشته است.علاوه بر این مسابقه، روح ماروتزی، از طریق مدیوم 38 صفحه متن نوشت که شامل جزئیات بخصوصی در مورد زندگی‌اش بود. ولفبانگ آیزنبایس برای پیگیری این موضوع، 91 سوال دقیق و بخصوص را از طریق مدیوم با ماروتزی مطرح کرد. یک محقق دریافت که از 81 پاسخی که اطلاعاتشان قابل دسترسی بوده، 79 پاسخ درست بوده است.چگونه می‌توان چنین مورد عجیبی را توضیح داد؟ اگرچه رابرت رولانز ادعا کرده بود که شطرنج بازی نکرده است، اما شاید در واقع یک شطرنج‌باز بسیار حرفه‌ای بوده است! با این حال، با توجه به اینکه او باید در سطح یک استادبزرگ بازی می‌کرده، این فرض غیرمحتمل به نظر می‌رسد. فرض دیگر این است که شاید مدیوم (یا آیزنبایس) به یک استادبزرگ زنده‌ی دیگر تلفن کرده و از او درخواست راهنمایی کرده است. این فرض از لحاظ تئوری امکان‌پذیر است، اما هیچ استادبزرگی هرگز چنین تماسی را گزارش نداده است. به علاوه، این فرض با سبک متمایز و قدیمی ماروتزی همخوانی ندارد.اما فرض آخر، با وجود اینکه غیر قابل تصور به نظر می‌رسد، این است که مدیوم واقعا با روح ماروتزی ارتباط داشته و این روح ماروتزی بوده که حرکات شطرنج را به مدیوم القا کرده است. به طور واضح این یعنی ماروتزی 35 سال بعد از مرگ جسمانی‌اش، به طریقی، در یک جهان دیگر یا یک بُعد دیگر، کماکان زنده بوده است. (برای اطلاعات بیشتر در مورد این ماجرا اینجا را ببینید.)گزا ماروتزی معمای مدیومشیپاینکه مدیوم‌ها بتوانند با ارواح ارتباط برقرار کنند، شاید مهمل به نظر برسد. هیچ شکی نیست که برخی از مدعیانِ امروزین «مدیومی» یا فریبکارند یا اینکه دچار خودفریبی شده‌اند. برخی از مدعیان مدیومی سوالاتی کلی می‌پرسند و حدس‌هایی با احتمالات زیاد مطرح می‌کنند، تا جایی که به نظر می‌رسد انگار جزئیات خاصی را ارائه می‌دهند. برخی دیگر حتی زحمت تهیه‌ی جزئیات خاص را به خود نمی‌دهند، چراکه می‌دانند افراد سوگوار معمولا آماده هستند که حتی مبهم‌ترین اطلاعات را در مورد عزیز فوت‌شده‌شان به راحتی بپذیرند. فعالیت‌های این مدعیان شیاد، به راحتی توسط شعبده‌بازان قابل انجام است.با این حال، این مسائل لزوما باعث نمی‌شوند که کل مدیومشیپ بی‌اعتبار شود، همانطور که وجود پزشکان قلابی، کل حرفه‌ی پزشکی را زیر سوال نمی‌برد. در واقع، مدیوم‌های بسیار ماهر زیادی بوده‌اند که توانایی‌شان در دریافت اطلاعات درست و دقیق درباره‌ی افراد فوت شده و حتی ابراز توانایی‌ها و ویژگی‌های شخصیتی آنها، هرگز به شیوه‌های مرسوم توضیح داده نشده است. از قرن 19 میلادی، بسیاری از مدیوم‌های توانمند -در برخی از موارد برای ده‌ها سال- مورد بررسی دقیق و مکرر دانشمندان و ناظران قرار گرفته‌اند؛ و مدرکی مبنی بر شیادی آنها هم پیدا نشده است.یکی از مشهورترین این مدیوم‌ها «لیئِنورا پایپر» بود که سال 1850 متولد شده بود. احتمالا پایپر بیش از هر مدیوم دیگری در تاریخ مورد بررسی قرار گرفته است. روان‌شناس بزرگ «ویلیام جیمز» (پدر روان‌شناسی آمریکا) آزمایش‌های زیادی را با پایپر انجام داد و 25 نفر از همکاران و آشنایانش را با اسامی مستعار نزد پایپر فرستاد تا او را ببینند. خانم پایپر با توصیفات درستش از ظاهر و فعالیت‌های افراد فوت‌شده، مراجعینی که جیمز می‌فرستاد را وحشت‌زده می‌کرد. او پیام‌های طیف وسیعی از دوستان و نزدیکان فوت‌شده‌ی مراجعانش را تبادل می‌کرد که شامل موارد زیادی از جزئیات ریز و دقیق می‌شد. او بارها پیام‌های مرتبطی را از ارواح انتقال می‌داد و معمولا از زبان بدن مناسبی استفاده می‌کرد. در نتیجه‌ی این آزمایش‌ها، ویلیام جیمز نوشت: «من اکنون باور پیدا کرده‌ام که او (پایپر) دارای نیرویی است که در حال حاضر توضیحی برایش وجود ندارد.» (1)تحقیقات تجربینکته‌ی خیره‌کننده‌تر این است که در سال‌های اخیر، مطالعات علمی دقیق و متعددی در مورد مدیوم‌ها انجام شده که نتایج مثبتی هم به همراه داشته است. این تحقیقات شامل آزمایش‌هایی دوسوکور، سه‌سوکور و حتی پنج‌سوکور می‌شوند. محققانی مانند «جولی بایشل» در «موسسه‌ی تحقیقاتی ویندبریج» از اندازه‌گیری‌های سخت‌گیرانه استفاده کرده، تا هرگونه احتمال تلقین، شیادی و «نشت حسی» منتفی باشد. (منظور از نشت حسی، انتقال ناخودآگاه اطلاعات بین مدیوم و مراجع است.)در این نوع تحقیقات از «سیتر وکالتی» استفاده می‌شود تا مدیوم با سیتر واقعی هیچ ارتباط مستقیمی نداشته باشد. (به فردی که برای ارتباط با ارواح، به مدیوم مراجعه می‌کند، اصطلاحا «سیتر» (sitter) گفته می‌شود.) به مدیوم فقط اسم فرد فوت شده داده می‌شود تا با او ارتباط برقرار کند. مدیوم پیش از آزمایش اسم فرد فوت شده را نمی‌داند و همین باعث می‌شود که احتمال فریبکاری منتفی باشد. سپس مدیوم با توانایی مدیومی خود، تا جایی که می‌تواند اطلاعات مرتبط با ظاهر، شخصیت، سرگرمی‌ها، علایق، علت مرگ فرد فوت‌شده و موارد دیگر را دریافت می‌کند. سپس دو متن نوشته شده را به یک سیتر می‌دهند؛ متن اول، دریافت‌های مدیوم در ارتباط با عزیز فوت‌شده‌‌ی همان سیتر است، و متن دوم، دریافت‌های همان مدیوم در ارتباط با فرد فوت‌شده‌ی یک سیتر دیگر است. (سیتر نمی‌داند که کدام متن مرتبط به خود اوست). سپس سیتر باید متنی را که مرتبط با اوست انتخاب کند و میزان صحت اطلاعات آن را ارزیابی کند. این رویه بارها در جلسات مختلف با همان مدیوم تکرار می‌شود. (2)آزمایش‌های به شدت کنترل‌شده‌ای که از این پروتکل استفاده کرده‌اند، نشانگر نتیجه‌ای بسیار قابل توجه و ثابت، با «نمره‌ی اصابت» (Strike Rate) حدود 75 درصد هستند.(3) همانطور که گروهی از محققان اخیرا نوشته‌اند، یافته‌های این مطالعات، قویا نشان می‌دهند که «برخی از مدیوم‌ها می‌توانند اطلاعات درست و دقیقی را در مورد عزیزان فوت‌شده‌ی افراد گزارش دهند... و این درحالی است که هیچ اطلاع قبلی‌ای در مورد سیترها یا افراد فوت‌شده نداشته‌اند، هیچ بازخورد حسی‌ای دریافت نکرده‌اند و از شیادی یا فریبکاری استفاده نکرده‌اند.»(4)یک متاآنالیز از تحقیقات برجسته‌ی مدیومی بین سال‌های 2001 تا 2019، در سال 2020  میلادی منتشر شد. این متاآنالایز فقط تحقیقات به دقت کنترل شده را بررسی کرده است. بررسی آمارها نشان می‌دهد که نمره‌ی مدیوم‌ها به طرز قابل توجهی، بالاتر از حد شانس است. همانطور که محققان نوشته‌اند: «نتیجه‌ی این متاآنالایز، این فرضیه را حمایت می‌کند که برخی از مدیوم‌ها می‌توانند اطلاعات مرتبط با افراد فوت‌شده را، از طرق ناشناخته، بازیابی کنند.» (5)جمله‌ی معروفی از ویلیام جیمز در ارتباط با لیئِنورا پایپر وجود دارد که می‌گوید: «برای نقض گزاره‌ای که می‌گوید &quot;همه‌ی کلاغ‌ها سیاه هستند&quot;، نیازی نیست که نشان دهیم &quot;هیچ کلاغی سیاه نیست&quot;؛ بلکه فقط کافی است که یک کلاغ سفید پیدا کنیم. همان یک کلاغ سفید کفایت می‌کند.»(6)در مورد مدیومشیپ، ما کلاغ‌های سفید بسیاری داریم. بنابراین، شاید ما باید در مورد برخی از مفروضاتمان درباره‌ی حیات انسان، تجدید نظر کنیم؛ فارغ از اینکه جایگزین این مفروضات چقدر غیرقابل ادراک هستند.رفرنس‌ها:1. Myers, F. W. H., Lodge, O., Leaf, W. &amp; James, W. (1890). A record of observations of certain phenomena of trance. Proceedings of the Society for Psychical Research, 1889–90, 6, pp. 436–659, p. 6532. See Beischel, J. et al. (2015). Anomalous information reception by research mediums under blinded conditions II: replication and extension. Explore, 11(2):136-42.; Beischel, J. &amp; Schwartz, G. (2007) Anomalous information reception by research mediums demonstrated using a novel triple-blind protocol. Explore, 3(1):23-3. Barušs, I &amp; Mossbridge, J, (2016). Transcendent Mind: Rethinking the Science of Consciousness. Washington, DC: American Psychological Association.4. Rock, A, et al., (2014). Discarnate readings by claimant mediums: Assessing phenomenology and accuracy under beyond doubt-blind conditions. Journal of Parapsychology, 782, pp. 183–194, p. 183.5. Sarraf, M. et al. (2020). Anomalous information reception by mediums: A meta-analysis of the scientific evidence. Explore online pre-publication. DOI: 10.1016/j.explore.2020.04.002.6. James, W. (1896). Address of the president before the society for psychical research. Science, 3(77), 881-888, p. 884</description>
                <category>احمد بهزادی</category>
                <author>احمد بهزادی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Aug 2023 20:48:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحقیقات مدیومی موسسه‌ی ویندبریج</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadbehzadi/%D8%AA%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%85%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D8%B3%D9%87-%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AC-rfynlv8e1jw5</link>
                <description>احمد بهزادیهمانطور که می‌دانید، مدیوم‌ها افرادی هستند که به گفته‌ی خودشان، می‌توانند با ارواح ارتباط برقرار کنند. آنها همچنین مورد توجه دانشمندان هم قرار گرفته‌اند و تحقیقات متعددی هم در موردشان انجام شده است. یکی از شناخته‌شده‌ترین مراکز تحقیقاتی‌ای که در عصر حاضر، در زمینه‌ی بررسی مدیوم‌ها فعالیت می‌کند، «مرکز تحقیقاتی ویندبریج» (Windbridge Research Center) است. این موسسه که در سال 2008 توسط خانم دکتر جولی بایشل و همسرش مارک باکوتزی در آمریکا تاسیس شد، به گفته‌ی وبسایت موسسه، بانی تحقیق علمی دقیق و داوری همتا شده‌ای (peer-reviewed) در شرایط کنترل شده‌ی آزمایشگاهی است که توانایی مدیومی برخی از افراد را تایید می‌کند. (لینک مقاله‌ی تحقیق موسسه‌ی ویندبریج در ژورنال اکسپلور)همچنین در آزمایش‌های این موسسه از پروتکلی «کاملا کور» (fully-blinded) استفاده می‌شود.یکی از اقدامات جالب توجه موسسه‌ی ویندبریج اعطای مدرک به مدیوم‌هایی بوده است که توانایی‌شان تحت شرایط کنترل‌شده‌ی آزمایشگاهی تایید شده است. یکی از این مدیوم‌ها که توانایی‌اش توسط موسسه‌ی ویندبریج تایید شده، خانم «لارا لین جکسون» مدیوم مشهور است که در قسمت دوم، سوم و چهارم مستند نتفلیکس هم حضور داشته است. (تماشای مستند شبکه‌ی نتفلیکس با عنوان surviving death با زیرنویس فارسی در سایت آپارات؛ از قسمت اول)در ادامه، برخی از یافته‌های تحقیقاتی موسسه‌ی ویندبریج را به نقل از وبسایت این موسسه ذکر می‌کنیم:به نظر می‌رسد یک جلسه‌ی «خوانش مدیومی» (ارتباط با ارواح از طریق مدیوم) شامل یک ارتباط پویا بین مدیوم، روح دعوت‌شده و فرد مراجع‌کننده («سیتر») است. هرکدام از آنها می‌توانند به طور بالقوه بر روی موفقیت جلسه تاثیر بگذارند.برخی از مدیوم‌ها قادر هستند تحت شرایط کنترل‌شده‌ی آزمایشگاهی، اطلاعات درست و خاصی را در مورد فرد فوت‌شده ارائه دهند.تجربه‌ی برقراری ارتباط با فرد فوت شده، با تجربه‌ی بازیابی اطلاعات در مورد افراد زنده (از طریق توانایی‌های سایکیک) متفاوت است. بنابراین، ممکن است که آنها دو پدیده‌ی متفاوت باشند و امکان دارد که مدیوم‌ها واقعا با افراد فوت‌شده ارتباط برقرار کنند.مدیوم‌ها در قیاس با افراد غیرمدیوم، دارای ویژگی‌های شخصیتی و روان‌شناختی منحصر به فرد هستند.نوار مغزی (EEG) مدیوم‌ها نشان می‌دهد که تجربه‌ی برقراری ارتباط با افراد فوت شده، با یادآوری خاطرات یا تخیل کردن متفاوت است. بنابراین، ادعاهایی که می‌گویند مدیوم‌ها اطلاعات را از خود درمی‌آورند یا اطلاعات درست را (قبلا از منابع دیگر دریافت کرده و سپس در جلسه‌ی ارتباط آنها را) به یاد می‌آورند، مورد حمایت این یافته نیستند. علاوه بر این، از آنجایی که ارتباط مدیومی شامل صحبت کردن و استفاده از عضلات صورت می‌شود، و نوار مغزی (‌ای‌ای‌جی) نسبت به حرکات عضلات آسیب‌پذیر است، ممکن است که ای‌ای‌جی برای مطالعه‌ی این پدیده مناسب نباشد. آزمایش‌های مرتبط با مسائل مغزی-عصبی ارتباطات مدیومی، با استفاده از تکنیک‌های مختلف تصویربرداری مغز، در حال حاضر در مرحله‌ی برنامه‌ریزی هستند.یافته‌های نظرسنجی نشان داده‌اند که مدیوم‌ها در قیاس با افراد غیرمدیوم، به طرز قابل توجهی بیشتر دچار بیماری‌های خودایمنی می‌شوند و به طور کلی بیشتر و شدید‌تر بیمار می‌شوند. بررسی اجزای مختلف در خون مدیوم‌ها و همچنین اندازه‌گیری‌های روانی-فیزیولوژیک نشان دادند که هیچ تغییر فیزیولوژیک یا خونی‌ای در وضعیت خوانش مدیومی، در قیاس با وضعیت کنترل وجود ندارد. این فرض مطرح است که بین شیوع بیماری و آسیب‌های دوران کودکی در مدیوم‌ها، ارتباطی وجود داشته باشد.تحقیقات اولیه نشان داده است که شرکت در جلسه‌ی ارتباط مدیومی، برای کسانی که به خاطر سوگ از دست دادن یکی از عزیزانشان رنج می‌برند، ممکن است اثر درمانی مثبت داشته باشد. با این حال، برای رسیدن به نتیجه‌گیری قدرتمندتر، لازم است تحقیقات بیشتری انجام بگیرد.ارتباط‌گیری مدیوم‌ها با «حیوانات فوت شده» نیز به طور مشابهی مورد سنجش قرار گرفته و آزمایش‌ها نشان داده‌اند برخی از مدیوم‌ها قادرند در شرایط کنترل شده، اطلاعاتی درستی را در رابطه با حیوانات فوت شده ارائه دهند.برگرفته از:https://www.windbridge.org/major-findings-to-date/کانال تلگرام:t.me/near_deathلوگوی موسسه‌ی ویندبریج (Windbridge)</description>
                <category>احمد بهزادی</category>
                <author>احمد بهزادی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Aug 2023 19:00:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتبار علمی تحقیقات تناسخ</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadbehzadi/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%AE-mizgsqwbzucz</link>
                <description>نوشته: احمد بهزادیکودکانی در سراسر جهان وجود دارند که می‌گویند زندگی گذشته‌ی خود را به یاد می‌آورند. این کودکان به صورت خودبه‌خود و بدون هیپنوتیزم یا شرایط خاص دیگری, این خاطرات را به یاد می‌آورند. منظور ما از تحقیقات تناسخ در این مقاله, تحقیقاتی هستند که به بررسی این کودکان می‌پردازند. در این مقاله, ابتدا تاریخچه‌ای از تحقیقات تناسخ را ذکر می‌کنیم و سپس درباره‌ی میزان اعتبار علمی-آکادمیک این تحقیقات توضیح می‌دهیم.(در این مقاله صرفا به اعتبار علمی تحقیقات تناسخ و نظر برخی از شخصیت‌های علمی برجسته در رابطه با این تحقیقات می‌پردازیم. در مقالات بعدی به معرفی این کیس‌ها, بررسی انتقادات و توجیهات مادی و غیرمادی این کیس‌ها, معرفی محققان برجسته‌ی این حوزه و موضوعات مرتبط دیگر خواهیم پرداخت.)تاریخچه‌ی تحقیقات تناسخبین سال‌های 1900 تا 1960 تعدادی از افرادی که زندگی قبل خود را به یاد می‌آوردند و اکثرا از هندوستان بودند, در روزنامه‌ها, مجلات و کتاب‌ها گزارش می‌شدند. این گزارش‌ها غالبا از سوژه‌های منفرد بودند و به این ترتیب خیلی راحت به عنوان افسانه‌هایی خیالی نادیده گرفته می‌شدند. اما در دهه‌ی 1950 میلادی, دکتر ایان استیونسون (Ian Stevenson) استاد و رئیس دپارتمان روان‌پزشکی در دانشگاه ویرجینیا شروع به جمع‌آوری و بررسی سیستماتیک و دقیق این گزارش‌ها کرد. استیونسون پس از یافتن چهل و چهار کیس دقیق و مستدل که به راحتی نمی‌شد به عنوان کلاهبرداری ردشان کرد, مقاله‌ای را در سال 1960 منتشر کرد که نشان می‌داد شواهد قدرتمندی در تایید تناسخ وجود دارد و این پدیده شایسته‌ی تحقیقات بیشتری با کیس‌های مشابه است. عنوان انگلیسی این مقاله:The Evidence for Survival from Claimed Memories of Former Incarnations(دانلود قسمت اول این مقاله و قسمت دوم آن از سایت دانشگاه ویرجینیا)این مقاله باعث شد بسیاری از خوانندگان شگفت‌زده شوند. او مدت زیادی منتظر نماند؛ یک سال بعد یعنی در سال 1961 درباره‌ی کیس جدیدی در هندوستان اطلاعات کسب کرد, سپس با کمک هزینه‌ی اندکی به آنجا رفت و تحقیقات میدانی خود را آغاز کرد. وقتی استیونسون وارد هندوستان شد هرگز انتظار نداشت که با این تعداد فراوان از سوژه‌هایی که زندگی گذشته‌ی خود را به یاد می‌آوردند برخورد کند, به طوری که در پنج هفته‌ی اول حضورش در هند حداقل با 25 سوژه مواجه شد. از آن زمان دکتر ایان استیونسون و همکارانش هزاران کیس تناسخ را مورد بررسی قرار دادند. استیونسون در سال 1966 کتاب برجسته‌ی خود را با عنوان «بیست کیس نمایانگر تناسخ» (Twenty Cases Suggestive of Reincarnation) منتشر کرد و پس از این کتاب, چندین کتاب دیگر در این زمینه نوشت. (منبع اصلی این تاریخچه, فصل اول کتاب کریس کارتر با عنوان «Science and the Afterlife Experiences» است)استیونسون از روش‌های تحقیقاتی‌ای استفاده می‌کرد که قرن‌ها توسط حقوقدانان و تاریخدانان مورد استفاده قرار گرفته است. قدم اول او مصاحبه با خود سوژه و تمام شاهدان دست اول بود. معمولا با شاهدان مهم مصاحبه‌های مکرر انجام می‌شد تا صحت گزارش‌ آنها بررسی شود و جزئیاتی که قبلا از قلم افتاده‌اند مطالعه شود. علاوه بر این, استیونسون برای اثبات جزئیاتِ گزارش‌ها گواهی تولد, سوابق بیمارستان و گزارش کالبدشکافی را پیدا و کپی می‌کرد. او حتی سوژه‌ها را به محل زندگی گذشته‌شان می‌برد و مشاهده می‌کرد که چگونه بدون نیاز به راهنمایی میان کوچه پس کوچه‌ها می‌گردند و خانه‌ی قبلی و بستگان خود در زندگی گذشته را شناسایی می‌کنند.یک سوژه‌ی معمول در تحقیقات استیونسون, کودک دو تا پنج ساله‌ای است که درباره‌ی زندگی قبلی‌اش صحبت می‌کند. در بعضی از موارد این اتفاق به محض اینکه کودک توانایی صحبت کردن پیدا می‌کند رخ می‌دهد, هرچند اغلب یک حادثه یا یک صحنه‌ که به خاطرات زندگی گذشته کودک مربوط باشد, باعث می‌شود تا او راجع به زندگی گذشته‌اش صحبت کند. اغلب این کودکان موقع صحبت کردن از عبارات بزرگسالان استفاده می‌کنند و رفتارهایی دارند که برای یک کودک عجیب است اما با شخصیت زندگی قبلی آنها مطابقت دارد. خاطرات زندگی گذشته معمولا از پنج یا شش سالگی کمرنگ شده و اغلب تا هشت سالگی کاملا محو می‌شوند. هرچند استثنائاتی نیز برای این قاعده وجود دارد. منش و رفتارهای غیرمعمول کودک عموما حتی مدتی بعد از ناپدید شدن خاطرات ادامه پیدا می‌کند, گرچه به نظر می‌رسد این موارد هم با گذشت زمان و بزرگ شدن کودک, کمرنگ می‌شوند.بعد از درگذشت استیونسون, دکتر جیم تاکر (Jim Tucker) تحقیقات او را در این زمینه ادامه می‌دهد. همچنین محققان و دانشمندان برجسته‌ی دیگری نیز در سراسر جهان به تحقیق درباره‌ی این موضوع پرداخته‌اند.اعتبار آکادمیک تحقیقات تناسخدکتر استیونسون دانشمندی دقیق بود که با رویکردی علمی, کیس‌های خود را به صورت همه‌جانبه و موشکافانه بررسی می‌کرد و همواره تحقیقاتش را در چهارچوب علمی-آکادمیک پیش می‌برد. رویکرد علمی و دقیق او مشهور و مورد توافق موافقان و منتقدانش است. ایان استیونسون در سال 1967 بخش مطالعات ادراکی (Division of Perceptual Studies) را در دانشگاه ویرجینیا تاسیس کرد. (بخش مطالعات ادراکی در ابتدا «بخش پاراسایکولوژی» نام داشت) از همین تاریخ, بخش مطالعات ادراکی زیر نظر دانشگاه ویرجینیا و به عنوان بخشی از جامعه‌ی علمی-آکادمیک, مشغول فعالیت در زمینه‌ی کیس‌های تناسخ, تجارب نزدیک به مرگ, مدیومشیپ, ارتباط‌های پس از مرگ, ظهور روح و ... است. می‌توان گفت بخش مطالعات ادراکی, بزرگترین و معتبرترین مرجع تحقیقات علمی در زمینه‌ی مباحث روحی و زندگی پس از مرگ است.(صفحه‌ی بخش مطالعات ادراکی در سایت دانشگاه ویرجینیا)تحقیقات و مقالات استیونسون و بخش مطالعات ادراکی در زمینه‌ی تناسخ, در معتبرترین ژورنال‌های علمی منتشر و مورد بررسی قرار گرفته‌اند. یکی از این موارد, مطلبی در بررسی تحقیقات استیونسون است که در ژورنال انجمن پزشکی آمریکا که به جاما (JAMA) معروف است‌, منتشر شده است. ژورنال جاما, معتبرترین و معروف‌ترین ژورنال پزشکی در آمریکا است. در این مطلب که در تاریخ اول دسامبر 1975 در بررسی یکی از تحقیقات استیونسون درباره‌ی کیس‌های هندی در ژورنال جاما منتشر شده, چنین جملاتی به عنوان نتیجه‌گیری بیان شده است:«استیونسن با زحمت فراوان و به دور از جانبداری, مجموعه‌ای از کیس‌های هندی را جمع آوری کرده است که به سختی می توان آنها را با توضیحی به غیر از تناسخ, توجیه کرد... داده‌های جمع‌آوری شده توسط او به قدری زیاد است که نادیده گرفتنشان ممکن نیست.»&quot;In regard to reincarnation he has painstakingly and unemotionally collected a detailed series of cases from India, cases in which the evidence is difficult to explain on any other grounds... He has placed on record a large amount of data that cannot be ignored&quot;(رفرنس: لینک این مقاله در سایت ژورنال جاما - لینک دانلود این مقاله به صورت کامل)احتمالا حتی به خاطر پاندمی کرونا هم شده, اسم ژورنال لنست (Lancet) را شنیده‌اید. لنست, قدیمی‌ترین و معتبرترین ژورنال پزشکی در جهان است که در انگلستان تاسیس شده است. در هفدهم آپریل 1999 متنی از استیونسون درباره‌ی تحقیقاتش در این ژورنال با عنوان «زندگی‌های گذشته‌ی دوقلوها» (Past lives of twins) منتشر می‌شود و به تعبیر دکتر جیم تاکر در کتاب «Return to Life» حتی یک علامت سوال هم به آخر این عنوان اضافه نشده است. (رفرنس: لینک این مقاله در ژورنال لنست - لینک دانلود این مقاله)نمونه‌ی دیگر, مقاله‌ای از روان‌پزشک معروف «هارولد لیف» در یکی از ژورنال‌های معتبر و مطرح در حوزه روان‌شناسی با عنوان «ژورنال بیماری‌های ذهنی و عصبی» درباره‌ی تحقیقات دکتر استیونسون است. دکتر لیف که به خاطر حمایت از آموزش مسائل جنسی در جامعه‎‌ی علمی شخصیت مشهوری بود, در این مقاله, ضمن تمجید از دکتر استیونسون درباره‌ی تحقیقات او می‌گوید «یا او اشتباه فاحشی مرتکب می‌شود یا اینکه به عنوان گالیله‌ی قرن بیستم شناخته می‌شود.» او در ادامه‌ می‌نویسد:«من روش استیونسون را حقیقتا باور دارم. تحقیقات و نوشته‌های او, کارهای مردی است که پیرو روش و اسلوب علمی است؛ او در جمع‌آوری داده‌ها دقیق و در بررسی و ارائه, وضوح و شفافیت دارد». (رفرنس)او ضمنا از موفقیت و اعتبار استیونسون در زمینه‌های معمول روان‌پزشکی و پیشینه‌ی همکاری‌اش با او می‌گوید.چند مقاله‌ی دیگر نیز درباره‌ی کارهای استیونسون در «ژورنال بیماری‌های ذهنی و عصبی» منتشر شده است.مقالات استیونسون و بخش مطالعات ادراکی که مربوط به تحقیقات تناسخ هستند, در دیگر ژورنال‌های معتبر بسیاری منتشر شده‌اند که نام برخی از آنها را در اینجا ذکر می‌کنیم:• Journal of Asian and African Studies• American Journal of Clinical Hypnosis• Medical Hypotheses• Psychological Reports• Journal of Psychology &amp; Human Sexuality• EXPLORE: The Journal of Science and Healingمی‌توانید از صفحه‌ی بخش مطالعات ادراکی در سایت دانشگاه ویرجینیا, بسیاری از مقالات این بخش را دانلود و مطالعه کنید. (به این لینک مراجعه کنید.)در ادامه, نظر برخی از دانشمندان برجسته در مورد تحقیقات تناسخ را ذکر می‌کنیم.پروفسور دوریس کولمن ویلسدروفخانم پروفسور «دوریس کولمن ویلسدروف»(Doris Kuhlmann-Wilsdorf), فیزیکدان و متالورژیست شناخته شده‌ی آلمانی‌الاصل بود. او اولین زنی بود که در دانشگاه ویرجینیا, خارج از دانشکده‌های پزشکی و پرستاری, عنوان «استاد تمام» را اخذ کرده بود. پروفسور ویلسدروف بابت کارهایش در زمینه‌ی تغییر شکل پلاستیک, فیزیک سطح و عیوب کریستالی شهرت جهانی پیدا کرد. او دارای پرستیژ علمی برجسته و افتخارات علمی بیشماری است که برخی از آنها عبارتند از: عضویت در آکادمی ملی مهندسی, عضویت مادام العمر در انجمن بین المللی فلزات آمریکا, عضویت در انجمن فیزیک آمریکا, عضویت در انجمن مهندسان زن, کسب مدال امریکنیزم از دختران انقلاب آمریکا در سال 1966, کسب مدال هاین به دلیل تحقیقاتش در مورد تئوری تغییر شکل فلز از انجمن علم مواد آلمان در سال 1988, کسب جایزه‌ی دستاورد علمی راگنار هولم از موسسه‌ی مهندسان برق و الکترونیک در سال 1991, کسب جایزه‌ی مخترع سال کریستوفر هندرسون از دانشگاه ویرجینیا به پاس تحقیقات و 6 اختراع ثبت شده‌ی او در رابطه با برس‌های الکتریکی در سال 2001 و ... . همچنین برای بزرگداشت ویلسدروف و همسرش(که او نیز دانشمند برجسته‌ای است) ساختمانی در دانشگاه ویرجینیا به اسم آنها نامگذاری شده است. او در روز بیست و پنجم مارس سال 2010 در سن 88 سالگی درگذشت. (رفرنس‌ها: سایت دانشگاه ویرجینیا, ویکی‌پدیای انگلیسی و سایت آکادمی ملی مهندسی در آمریکا)پروفسور ویلسدروف, خود در زمینه‌ی پدیده‌های روحی فعالیتی نداشته است, اما بعد از درگذشت دکتر استیونسون مقاله‌ای را در تمجید او و تحقیقاتش در ژورنال «ساینتفیک اکسپلوریشن» نوشت که از «این لینک» در سایت این ژورنال قابل دانلود است.او در این مقاله ضمن تجمید از تحقیقات دکتر استیونسون, می‌گوید که تنها در یک موضوع با استیونسون اختلاف نظر دارد و آن هم رویکرد محتاطانه‌ی او است. دکتر استیونسون در مورد شواهد تناسخ از تعبیر «پیشنهاد دهنده» (suggestive) استفاده می‌کرد و هیچگاه تعبیر قاطع‌تری را برای آنها به کار نبرد. استیونسون هرگز از تعبیر «اثبات» برای تحقیقات خود استفاده نکرد (کما اینکه بسیاری از دانشمندان از به کار بردن این تعبیر ابا دارند.) دکتر ویلسدروف تحقیقات تناسخ را با قوانین نیوتن, نظریه‌ی نسبیت و تکامل داروینی مقایسه می‌کند و می‌نویسد که شواهد تناسخ دست کمی از آنچه در سایر علوم اتفاق می‌افتد ندارند:«استیونسون بیان می‌کرد که شواهد جمع آوری شده توسط او و دیگران صرفا &quot;پیشنهاد دهنده‌ی&quot; تناسخ هستند. این تنها موضوعی بود که من از اساس با او مخالف بودم. درست است که به دست آوردن &quot;یقین&quot; طبق تعریفی که از آن در اختیار داریم &quot;همیشه&quot; از انسان‌ها دور است و بنابراین نمی‌توانیم نسبت به تناسخ یقین داشته باشیم, اما در مورد قوانین نیوتن, نظریه‌ی نسبیت و نظریه‌ی تکامل داروینی نیز نمی‌توانیم یقین داشته باشیم. با این حال, احتمال آماری اینکه تناسخ, حداقل گاهی اوقات, اتفاق می‌افتد فوق‌العاده زیاد است. این ایده با هزاران مورد مستند شده‌ای که زندگی گذشته‌ی خود را به یاد می‌آوردند تایید می‌شود و همینطور با کیس‌هایی که علاوه بر به یاد آوردن زندگی گذشته, علائم مادرزادی‌ای(مرتبط با زندگی گذشته‌ی خود) به همراه داشتند, به شدت تقویت می‌شود. این شواهد روزافزون در تایید تناسخ, کمتر از چیزی نیست که در اکثر علوم-اگر نگوییم همه‌ی علوم- مانند فیزیک, کیهان‌شناسی یا تکامل داروینی اتفاق می‌افتد.»او ادامه می‌دهد:«در واقع, تمام دانش بشری با درجه‌ای از عدم قطعیت یا عدم یقین همراه است. اما در علوم سخت, ما عادت داریم که احتمالات میلیونی یا میلیاردی را بپذیریم- حتی احتمالات نجومی- بدون اینکه بگوییم شواهد, «پیشنهاد دهنده‌ی» این موضوع هستند. مثلا در نظریه‌ی نسبیت یا بیگ بنگ هم چنین کرده‌ایم. بنابراین هیچ دلیل منطقی‌ای وجود ندارد که در مورد شواهد تناسخ به گونه‌ای دیگر عمل کنیم.»او می‌گوید بارها با دکتر استیونسون در مورد این رویکرد محتاطانه‌اش بحث کرده است تا موضع قاطعانه‌تری از خود ابراز کند:«من بارها با استیونسون بحث کردم که در نتیجه‌ی سکوت بی‌رویه‌ی او, خوانندگانش گمان خواهند کرد که خود او در مورد تحقیقاتش تردید‌هایی واقعی داشته است؛ و همین مسئله باعث ایجاد شک و مانع پذیرش گسترده‌ی این تحقیقات می‌شود.»پروفسور ویلسدروف شواهد تناسخ را به قدری قدرتمند می‌داند که نهایتا از تعبیر «اثبات» برای آنها استفاده می‌کند:«اسناد و شواهدی که استیونسون جمع‌آوری کرده از نظر آماری, با احتمالات بسیار زیاد و فراتر از هرگونه تردید منطقی, &quot;اثبات کرده است&quot; که حداقل برخی از افراد تناسخ یافته‌اند. هرچند خود استیونسون از بیان چنین موضعی خودداری کرده باشد.»او در پایان مقاله‌اش می‌نویسد:«مهم‌تر از همه, ایان استیونسون, الهام‌بخش بسیاری از محققان با استعداد و متعهد در زمینه‌ی تناسخ است تا کار او را ادامه دهند و ساختار علم تناسخ را گسترش دهند تا به تدریج به مقبولیت جهانی دست پیدا کند؛ اتفاقی که وقوع آن به اعتقاد من اجتناب ناپذیر است. به این ترتیب, جایگاه ایان استیونسون به عنوان یکی از شخصیت‌های بزرگ در تاریخ دانشگاه ویرجینیا تضمین شده خواهد بود, و در حالی که (به خاطر درگذشت او) دلیلی داریم که برای استیونسون سوگوار باشیم, دلائل بیشتری داریم که زندگی و دستاوردهای شگفت‌انگیز او را جشن بگیریم.»دکتر الیزابت کوبلر راسخانم دکتر الیزابت کوبلر راس, روان‌پزشک آمریکایی و یکی از پیشگامان مطالعات مربوط به سوگواری, مرگ و تجارب نزدیک به مرگ بوده است. نام او به عنوان یک شخصیت تاثیرگذار علمی در تالار ملی مشاهیر زن در آمریکا ثبت شده است. (رفرنس)دکتر کوبلر راس, در دریباچه‌ی کتاب «Children Who Have Lived Before» از «تراتز هاردو» به تحقیقات استیونسون اشاره می‌کند و آن را اثبات‌کننده‌ی تناسخ می‌داند:«در اواخر عمرم متوجه شدم که پروفسور ایان استیونسون اثبات کرده است که تناسخ حقیقت دارد. من بسیار خوشحالم که در پایان هزاره‌ی دوم, نهایتا این حقیقت به صورت علمی اثبات شده است.»اذعان دانشمندان ماتریالیستدر این بخش, نظرات برخی از دانشمندانی که رویکرد ماتریالیستی دارند یا نسبت به پدیده‌های روحی موضع مخالف داشته‌اند را درباره‌ی تحقیقات تناسخ ذکر می‌کنیم.دکتر کارل سیگنمرحوم کارل سیگن, اخترشناس و مروج علم مشهور, معرف حضور بسیاری از دوستداران علم است. او نسبت به پدیده‌های پارانرمال رویکردی شک‌گرایانه داشت و یکی از همکاران «کمیته‌ی تحقیق شک‌گرایانه» (CSI) بود. برای مثال, دکتر سیگن در توجیه مادی‌گرایانه‌ی تجارب نزدیک به مرگ, در یکی از کتاب‌های خود با عنوان «Broca&#x27;s brain» فرضیه‌ی «خاطرات تولد» را مطرح می‌کند. با این حال, در مورد کیس‌های تناسخ, کارل سیگن موضع متفاوتی می‌گیرد و این کیس‌ها را شایسته‌ی مطالعه‌ی جدی می‌داند. او در کتاب خود با عنوان «The demon-haunted world» می‌نویسد:«در زمان نوشتن این کتاب, سه ادعا در زمینه‌ی ادراکات فراحسی وجود دارد که به نظر من شایسته‌ی مطالعه‌ی جدی هستند... مورد سوم, کودکان خردسالی هستند که گاهی جزئیات زندگی قبلی خود را گزارش می‌دهند که پس از بررسی صحت اطلاعاتی که دادند معلوم می‌شود و این کودکان نمی‌توانستند این اطلاعات را از هیچ راه دیگری به جز تناسخ به دست بیاورند. من این ادعاها را به دلیل معتبر دانستن آنها انتخاب نکردم (من چنین گمانی ندارم), بلکه من آنها را به عنوان نمونه‌‌ای از ادعاهایی که ممکن است درست باشند مطرح کردم. این سه مورد اگرچه هنوز مورد تردیدند, اما حداقل دارای پشتیبانی تجربی (علمی) هستند. البته ممکن است که اشتباه کنم.»دکتر سم هریسدکتر سم هریس, نوروساینتیست و فیلسوف آمریکایی, در کنار دکتر ریچارد داوکینز, دنیل دنت و کریستوفر هیچنز, به عنوان یکی از چهار شخصیت پیشتاز «آتئیسم نو» شناخته می‌شود. او نیز مانند مرحوم کارل سیگن, نسبت به پدیده‌های روحی رویکردی شک‌گرایانه دارد؛ مثلا تجارب نزدیک به مرگ را با توجیهات مادی به راحتی کنار می‌گذارد و در یکی از پست‌های وبلاگ خود تجربه‌ی نزدیک به مرگ ایبن الکساندر را نقد می‌کند.(«اینجا») اما در مواجهه با تحقیقات تناسخ, در پست دیگری در وبلاگ خود, از تمایلش برای دانستن بیشتر درباره‌ی تحقیقات استیونسون می‌گوید. او می‌نویسد:«اگرچه فریبکاری‌های زیادی در تاریخ پاراسایکولوژی اتفاق افتاده است, اما من معتقدم که این رشته‌ی مطالعاتی به طور غیرمنصفانه‌ای مورد بدنامی قرار گرفته است. اگر برخی از روان‌شناسان می‌خواهند وقت خود را با مطالعه‌ی تله‌پاتی یا تاثیرات دعا بگذرانند, برایم جالب خواهد بود که بدانم آنها به چه چیزی پی می‌برند. و اگر درست باشد که کودکان خردسال گاهی شروع به صحبت به زبان‌های باستانی می‌کنند -همانطور که ایان استیونسون ادعا کرده است- من دوست دارم در مورد آن بدانم. با این حال, من سعی نکرده‌ام داده‌های ارائه شده در کتاب‌هایی مانند «جهان آگاه» از دین رادین یا «۲۰ کیس پیشنهاد دهنده‌ی تناسخ» اثر ایان استیونسون را بررسی کنم. این واقعیت که من هیچ زمانی را برای بررسی این موضوعات صرف نکرده‌ام نشان می‌دهد که از نظر من این موضوعات چقدر ارزش وقت گذاشتن دارند. با این حال, از نظر من این کتاب‌ها جالب هستند و من نمی‌توانم به همان شیوه‌ی قاطعانه‌ای که تعصب‌های دینی را انکار می‌کنم, محتوای این کتاب‌ها را هم انکار کنم.» (رفرنس)دکتر هریس همچنین در صحفه‌ی 232 از کتاب خود با عنوان «پایان ایمان» در یادداشت هجدهم ضمن ارجاع دادن به کتاب‌های استیونسون می‌نویسد: «حتی ممکن است شواهد معتبری برای تناسخ وجود داشته باشد.»دکتر جسی برینگدکتر جسی برینگ (Jesse Bering) دانشیار دانشگاه اتاگو و نویسنده‌ی کتاب «غریزه‌ی باور» (The Belief Instinct) است. همانطور که از اسم کتاب او برمی‌آید, رویکردی کاملا آتئیستی-ماتریالیستی دارد. او در فصل چهارم این کتاب صراحتا زندگی پس از مرگ را رد می‌کند و ذهن را محصول مغز می‌داند:«مغز مانند هر عضو دیگری است: بخشی از بدن فیزیکی ما. و ذهن چیزی نیست جز کاری که مغز انجام می‌دهد؛ یعنی ذهن بیشتر یک فعل است تا یک اسم. پس چرا می‌پرسیم که هنگام مرگ جسم, ذهنمان به کجا می‌رود؟ آیا نباید واضح باشد که ذهن نیز مرده است؟»اما او در سال 2013 مقاله‌ای درباره‌ی تحقیقات دکتر استیونسون می‌نویسد و در وبلاگ خود در سایت «ساینتفیک آمریکن» منتشر می‌کند. (رفرنس) او در پایان این مقاله اذعان می‌کند که با توجه به شواهد تناسخ, نمی‌تواند صراحتی را که در کتاب خود داشته است حفظ کند و می‌نویسد:«(من در کتابم نوشته‌ام که &quot;آیا واضح نیست ذهن نیز بعد مرگ جسم می‌میرد؟&quot;) اما شاید اصلا چندان واضح نباشد. من در حال حاضر کاملا آماده نیستم که بگویم نظرم درباره‌ی زندگی پس از مرگ تغییر کرده است. اما می‌توانم بگویم که ارزیابی منصفانه و مطالعه‌ی دقیق آثار استیونسون, به طرز معجزه آسایی توانسته است که ذهن من را نسبت به ایده‌ی حیات پس از مرگ باز کند. خب... هرچند, یک ذره.»او در این مقاله از خود و دانشمندان ماتریالیست دیگر انتقاد می‌کند که چرا این شواهد تناسخ را نادیده می‌گیرند:«اینکه ما حتی از نگاه کردن به یافته‌های استیونسون امتناع می‌کنیم, چه برسد به اینکه درباره‌ی آن بحث کنیم, آیا ناشی از ترس ما از اشتباه بودن (عقیده‌مان) نیست؟»اگر با رویکرد و مواضع این سه دانشمند در مورد پدیده‌های پارانرمال دیگر آشنا باشید, متوجه یک نوع عقب‌نشینی از موضع می‌شوید. در واقع, اگر هرکسی منصفانه به کیس‌های تناسخ نگاه کند, متوجه می‌شود که به راحتی نمی‌توان آنها رو کنار گذاشت و رد کرد. با این حال, طبیعتا عده‌ای از شخصیت‌های آکادمیک که رویکرد ماتریالیستی دارند, مخالفت‌ها و توجیهات مادی‌ای را مطرح کرده‌اند؛ اداعاها و توجیهات این افراد را هم در مقالات و ویدئو‌های آینده بررسی خواهیم کرد.نمونه‌ای دیگر از برخورد جامعه‌ی علمی با کارهای استیونسونمرحوم استیونسون کتابی با عنوان «زبانِ آموخته نشده: مطالعات جدید در زنوگلاسی» نوشته است. زنوگلاسی(Xenoglossy) به پدیده‌ای اشاره داد که شخص بدون آموختن یک زبان, قادر باشد به آن زبان صحبت کند یا بنویسد. این پدیده معمولا با تناسخ, مدیومشیپ یا مسائل روحی دیگر ارتباط دارد. اگرچه در کیس‌های معمول تناسخ مواردی از زنوگلاسی نیز پیدا می‌شوند اما در این کتاب, دکتر استیونسون به دو موردی پرداخته است که یکی به واسطه‌ی هیپنوتیزم و دیگری بر اثر مدیتیشن یا عوامل دیگر, شروع به صحبت به زبانی کردند که هرگز نیاموخته بودند. هرچند این دو کیس را می‌توان با تناسخ توضیح داد, با این حال آنها با کیس‌های متداول تناسخ متفاوت هستند؛ اولا هر دو سوژه در سنین بزرگسالی هستند و ثانیا به طور خودبه‌خود خاطرات زندگی گذشته‌ی خود را به یاد نیاورند بلکه هیپنوتیزم یا عوامل دیگر سبب این یاداوری شدند؛ ضمن اینکه ویژگی‌های خاص و متفاوت دیگری هم دارند.کیس اول این کتاب, خانمی آمریکایی است که برای تسکین کمردردی که داشته توسط همسرش هیپنوتیزم می‌شود و ناگهان شروع به آلمانی صحبت کردن می‌کند و درباره‌ی زندگی خود در آلمان در یک قرن گذشته می‌گوید. دکتر استیونسون اتکایی به هیپنوتیزم نداشت و معمولا علاقه‌ای به بررسی کیس‌های هیپنوتیزم نشان نمی‌داد, اما این کیس را مورد بررسی قرار داد. سوژه‌ی ذکر شده در حالت عادی قادر به تکلم به زبان آلمانی نبود, اما وقتی در وضعیت خلسه‌ی هیپنوتیزم قرار می‌گرفت به آلمانی صحبت می‌کرد. خود استیونسون آلمانی بلد بود و طی جلساتی در حالت هیپنوتیزم‌شده با او صحبت کرد و متوجه شد که سوژه بدون تعلل پاسخش را به آلمانی می‌دهد. او از چند محقق و زبان‌شناس دیگر که زبان مادری‌شان آلمانی بود کمک گرفت تا این کیس را بررسی کنند. استیونسون زندگی‌نامه‌ی سوژه را به دست آورد و تحقیقات میدانی‌اش را شروع کرد؛ خودش به محل زندگی دوران کودکی سوژه رفت و درباره‌ی گذشته‌اش جستجو کرد تا اینکه مطمئن شود هرگز زبان آلمانی را به نحوی نیاموخته است. همچنین برای سنجش ادعای سوژه و همسرش درباره‌ی نیاموختن زبان آلمانی, آن دو درحالی که به دستگاه دروغ‌سنج(پلی‌گراف) متصل بودند, توسط متصدی دستگاه مورد بررسی قرار گرفتند. نهایتا پس از بررسی‌های متعدد, استیونسون نتیجه گرفت شخصیتی که هنگام هیپنوتیزم ظاهر می‌شود, در اواخر قرن نوزدهم در آلمان زندگی می‌کرده و احتمالا در شانزده سالگی فوت شده است.کیس دوم مربوط به دختر هندی بیست ساله‌ای است که پس از ابتلاء به یک بیماری و بستری شدن در بیمارستان, شروع به بنگلادشی صحبت کردن و نوشتن می‌کند و خاطرات زندگی شخصیت دیگری را در گذشته به یاد می‌آورد. ممکن است تمرین‌های مدیتیشن او در بیمارستان یکی از عوامل این وضعیت باشد با این حال سوژه قبل از بستری شدن در بیمارستان نیز به مدیتشن مبادرت داشته و همانطور که در شرح حال این کیس آمده احتمال دخالت عوامل دیگر نیز مطرح است. این کیس نیز توسط دکتر استیونسون به همان ترتیب کیس اول بررسی شد و دکتر استیونسون نتیجه گرفت که سوژه هرگز بنگلادشی نیاموخته است.اما بازخورد جامعه‌ی علمی نسبت به این کتاب بسیار جالب است. سه بررسی را در سه ژورنال معتبر علمی مرور می‌کنیم؛در ژورنال انجمن پزشکی آمریکا «جاما»(JAMA) که قبلا درباره‌ی میزان پرستیژ علمی‌اش صحبت کردیم, دکتر استوارت فینچ استاد روان‌پزشکی دانشگاه میشیگان, قبل از پرداختن به موضوع کتاب می‌نویسد: «وقتی به شواهد حیات پس از مرگ برخورد می‌کنیم شرایط مبهم به نظر می‌رسند, اما نویسنده‌ی کتاب(دکتر استیونسون) تلاش قهرمانانه‌ای در این مسیر (رفع ابهام) کرده است.» او ضمن «جذاب» توصیف کردن کتاب, می‌گوید که استیونسون به ما نشان می‌دهد که چیزهای زیادی برای یاد گرفتن وجود دارد. او بررسی کیس‌های کتاب را مستلزم دقت و زحمت زیاد می‌داند و تحقیق دکتر استیونسون را به طرز قابل ستایشی واجد این ویژگی می‌داند. او می‌نویسد: «هر کدام از کیس‌ها به نوعی به یک داستان کارآگاهی تبدیل می‌شود که نویسنده از تمام سرنخ‌های موجود استفاده می‌کند تا به حل معما برسد. به نظر می‌رسد که او از صداقت شاهدان خود راضی است و تمایل دارد که تناسخ را به عنوان پاسخ معمای خود انتخاب کند.» (رفرنس: لینک این مقاله در سایت ژورنال جاما؛ لینک دانلود این مقاله)مقاله‌ی دوم در «ژورنال آمریکایی روان‌پزشکی» (The American Journal of Psychiatry) ژورنالِ متعلق به انجمن روان‌پزشکی آمریکا, معتبرترین مرکز روان‌پزشکی در جهان, منتشر شده است. دکتر آرماندو فاوازا, نویسنده‌ی این مقاله می‌نویسد: «دکتر استیونسون معتقد است که هیچ مدرکی دال بر دروغگویی در هیچ‌کدام از این دو کیس وجود ندارد و او دلیلی ندارد که در صداقت سوژه‌ها و شاهدان شک کند. او به این نتیجه رسید که هر دو سوژه به وضوح نشانگر &quot;زنوگلاسی&quot; هستند که به معنای توانایی صحبت کردن به زبانی بیگانه بدون آموختن آن است... مطابق با نظر دکتر استیونسون، که استاد روانپزشکی و رئیس بخش پاراسایکولوژی (بخش مطالعات ادراکی) در دانشگاه ویرجینیا است، این دو نفر باید &quot;در زندگی گذشته‌ی خود&quot; به زبان آلمانی و بنگالی صحبت کرده باشند. من شخصا با دکتر استیونسون در تماس بوده‌ام و بر اساس این تماس‌ها و همچنین خواندن این کتاب و کتاب‌های دیگر او، به وضوح می‌توان دریافت که او در تحقیقات خود رویکردی جدی دارد و در ضمن او نه یک احمق است و نه یک شارلاتان.» (رفرنس: لینک این مقاله در سایت ژورنال آمریکایی روان‌پزشکی؛ لینک دانلود این مقاله)مقاله‌ی سوم در ژورنال معتبر دیگری با عنوان «ژورنال بیماری‌های عصبی و ذهنی» منتشر شده است. نویسنده‌ی این مقاله «ریموند پرینس», نحوه‌ی بررسی کیس‌های این کتاب را «دقیق و متین» توصیف می‌کند و می‌گوید «چه این دو کیس را به عنوان مدرک حیات پس از مرگ بپذیریم و چه نپذیریم» از حیث علمی و روان‌پزشکی اهمیت دارند. او در ادامه می‌گوید تنها اشکالی که در روش بررسی این دو کیس می‌بیند, رویکرد نویسنده در کشف فریبکاری است. (رفرنس: لینک این مقاله در سایت ژورنال؛ لینک دانلود این مقاله)واکنش شخصیت‌های برجسته‌ی دیگراکثر محققان برجسته و شخصیت‌های فعال در حوزه‌ی تحقیقات روحی و پاراسایکولوژی به اعتبار تحقیقات تناسخ و کیس‌های آن معترفند. با این حال, در این قسمت فقط چند نمونه از اظهارات قابل توجه برخی از این شخصیت‌ها را ذکر می‌کنیم.دکتر استیو تیلوردکتر استیو تیلور, مدرس ارشد روان‌شناسی در دانشگاه لیدزبکت انگلستان, یکی از شخصیت‌هایی است که درباره‌ی موضوعات مرتبط با پاراسایکولوژی هم فعالیت می‌کند.(قبلا مطالبی از دکتر تیلور را به فارسی برگردانده‌ام.) همیشه برایم سوال بود که چرا دکتر تیلور مطلبی درباره‌ی کیس‌های تناسخ نمی‌نویسد, تا اینکه در تاریخ بیستم دسامبر سال 2021 مقاله‌ای را در وبلاگ خود در سایت «سایکولوژی‌تودی» درباره‌ی این مسئله منتشر کرد. (از «این لینک» می‌توانید به اصل این مقاله دسترسی داشته باشید.) او در ابتدای مقاله‌ی خود می‌نویسد:«من هیچ‌وقت میانه‌ی خوبی با ایده‌ی تناسخ نداشتم. قبلا فکر می‌کردم این ایده زیادی شسته و رفته و ساده است؛ فکر می‌کردم این ایده, گونه‌ی دیگری از اعتقاد زندگی پس از مرگ در مسیحیت است که بر مبنای پاداش و مجازات بنا شده است. ایده‌ای که می‌گوید اعمال خوب باعث تناسخ بهتر در زندگی بعد می‌شود و اعمال بد ممکن است باعث شود که در زندگی بعد به عنوان قورباغه یا کرم تناسخ پیدا کنید!»او ادامه می‌دهد:«با این حال, در سال‌های اخیر با کیس‌هایی آشنا شدم که به خوبی مستند شده بودند, این کیس‌ها شامل کودکانی می‌شوند که جزئیات بسیار ویژه‌ای از زندگی گذشته‌ی خود را به یاد می‌آورند و بعدا این جزئیات توسط محققان تایید می‌شوند.»او سپس به معرفی تحقیقات دکتر استیونسون و جانشنیش دکتر جیم تاکر می‌پردازد و بعد یکی از کیس‌های معروف تناسخ یعنی «رایان هامونز» را به صورت خلاصه معرفی می‌کند. (در آینده این کیس را به طور مفصل معرفی خواهیم کرد.) او نهایتا به قدرتمندی شواهد تناسخ اذعان می‌کند و چاره‌ای به جز قبول آنها نمی‌یابد. او می‌نویسد:«در مجموع, با توجه به این شواهد احساس می‌کنم چاره‌ای ندارم به جز اینکه واقعیت داشتنِ تناسخ را بپذیرم. من به عنوان یک دانشمند, خود را موظف می‌دانم که با توجه به شواهد, در نظراتم تجدید نظر کنم.»دکتر ایبن الکساندراحتمالا ایبن الکساندر, جراح مغز و تجربه‌گر نزدیک به مرگ معروف, نیاز به معرفی ندارد. او داستان تجربه‌ی نزدیک به مرگ خود را در کتابش که به فارسی با عنوان «بهشت برین حقیقت دارد» توسط محمود دانایی ترجمه شده, آورده است. او بارها در موقعیت‌های مختلف به باور خود به تناسخ و اعتبار تحقیقات تناسخ اشاره کرده است. برای مثال, در «این ویدئو» او می‌گوید که در تجربه‌اش متوجه شده که تناسخ حقیقت دارد و ادامه می‌دهد:«من قبل از تجربه‌ام به دلیلِ جریان تقلیلگرای ماتریالیستی‌ای که در علم وجود دارد, هیچ توجهی به کتاب‌های علمی در زمینه‌ی تناسخ نکرده بودم. اما واقعیت این است که «خاطرات زندگی گذشته در کودکان» داده‌های قدرتمندی هستند که «اثبات می‌کنند» ذهن بسیار فراتر از مغز است. گروهی تحقیقاتی در دانشگاه ویرجینیا که «ایان استیونسون» آن را شروع کرد و الان زیر نظر «جیم تاکر» به فعالیت خود ادامه می‌دهد, بیش از 4000 کیسِ مستند از کودکانی که زندگی گذشته‌شان را به یاد می‌آورند, جمع‌آوری کرده است. و هیچ راه دیگری به غیر از تناسخ برای توضیح این موارد نیست... و این واقعیت است! این یک علم سخت و محکم در این زمینه هست.»دکتر ریموند مودیریموند مودی نیز شخصیت معروفی در حوزه‌ی تجارب نزدیک به مرگ است. او از پیشگامان تحقیقات ان‌دی‌ئی و کسی است که برای اولین اصطلاح «تجربه نزدیک به مرگ» را ابداع کرد. دکتر مودی دو فرزندخوانده دارد و نکته‌ی جالب اینجاست که هر دوی آنها زندگی گذشته و تناسخ را به یاد می‌آورند. او در موقعیت‌های مختلف این ماجرا را تعریف کرده است. منبع آنچه در ادامه می‌خوانید «این ویدئو» است که ریموند درباره‌ی فرزندخواندگانش صحبت می‌کند.پسرخوانده‌ی دکتر مودی «کارتر» نام دارد, دکتر موردی ماجرای به خاطر آوردن زندگی گذشته‌ی او را اینگونه تعریف می‌کند:«وقتی پسرم «کارتر» پنج ساله بود... من و او درحالی که دراز کشیده بودیم داشتیم تلویزیون می‌دیدیم. من داشتم کانال‌ها را رد می‌کردم که «کارتر» با ذوق‌زدگی گفت: «بابا! بابا! این روستای من است!» وقتی برگشتم تا آن برنامه را نگاه کنم, متوجه شدم که یک مستند درباره‌ی «زندگی روستایی در چین» است. «کارتر» گفت که «این روستای من است» و خودش متوجه شد که من گیج شدم... برای همین توضیح داد: «آره... قبل از اینکه من پیش تو و مامان بیایم, در چین با مامان, بابا و خواهر و برادرهای دیگری بودم.» کارتر باز متوجه شد که من گیج شدم, برای همین ادامه داد: «و بعد من بالای درخت‌ها بودم... و به تو و مامان نگاه می‌کردم که روی سبزه‌ها دراز کشیده بودید.» و من دقیقا فهمیدم که کارتر درباره‌ی چه چیزی صحبت می‌کند. چون پنج سال قبل از اینکه او به دنیا بیاید, من و همسرم به یونان رفته بودیم...ما به یک محل باستان‌شناختی رفته بودیم و سرپرستمان که متوجه شد ما بخاطر سفر خسته شدیم به ما گفت: «روی سبزه‌ها دراز بکشید و کمی چُرت بزنید.» آنجا دور و برمان همه جا درخت بود و من و همسرم هم درباره‌ی به فرزندخواندگی گرفتن یک بچه صحبت می‌کردیم.»دخترخوانده‌ی دکتر مودی هم که «کارولین» نام دارد, تناسخ خود را به یاد می‌آورد:«هشت یا 9 سال پیش,  یک روز وقتی با کارولین یک پیاده‌روی طولانی داشتیم... به یک پُل چوبی قدیمی رسیدیم... و «کارولین» دوست داشت که آنجا بنشیند و صحبت کند. او یک‌دفعه گفت: «من از اینجا خوشم نمیاید!» و واضح بود که منظورش «این دنیا» است. من شوکه شدم. کارولین ادامه داد: «وقتی که می‌میری می‌‌روی بالا پیش خدا... و خدا تو را آنجا نگه می‌دارد تا اینکه همه‌ی کسانی که موقع زندگی می‌شناختی بمیرند...» «...و سپس تو را به عنوان یک آدم دیگر برمی‌گرداند.» من پرسیدم: «چی شد که به این نتیجه رسیدی؟» او گفت: «من می‌دانم... این در ذهن من است.» او ادامه داد: «من با خدا بودم و خدا به تو اشاره کرد. خدا به من گفت که باید به اینجا بیایم تا دختر تو باشم.» من پرسیدم: «تو از این بابت چه احساسی داشتی؟» کارولین جواب داد: «من نمی‌خواستم بیایم. من می‌خواستم با خدا جونم بمانم. اما او من را هُل داد تا دختر تو باشم.» بعد من پرسیدم: «حالا الان خوشحالی که آمدی؟» او گفت: «اوهوم آره.»»دکتر مودی نهایتا نتیجه می‌گیرد:«من فکر می‌کنم که تناسخ واقعیت دارد, چون این چیزی است که بچه‌هایم به من گفته‌اند و من به بچه‌هایم باور دارم.»دکتر پیتر فنویکدکتر پیتر فنویک, نوروسایکتریست و نورولوژیست انگلیسی, یکی از محققان برجسته در زمینه‌ی تجارب نزدیک به مرگ است. او همچنین به همراه همسرش کتابی با عنوان «Past Lives: An Investigation Into Reincarnation Memories» نوشته که درباره‌ی تناسخ و زندگی‌های گذشته است؛ در این کتاب به تحقیقات تناسخ و دکتر استیونسون اشاره می‌شود.تصویری از دکتر ایان استیونسون</description>
                <category>احمد بهزادی</category>
                <author>احمد بهزادی</author>
                <pubDate>Mon, 25 Jul 2022 14:19:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی صحبت‌های دکتر کیوان یحیی درباره‌ی تجربه‌ی نزدیک به مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%AD%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-ahxkitqpy9zh</link>
                <description>احمد بهزادیاخیرا فایل صوتی‌ای با عنوان «بررسی مسئله‌ی تجربه نزدیک به مرگ از منظر نوروساینس» از دکتر کیوان یحیی (عصب‌شناس) در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده است. در این مقاله قصد داریم, برخی از صحبت‌های جناب دکتر کیوان یحیی را مورد بررسی قرار دهیم. (فایل صوتی صحبت‌های دکتر یحیی را می‌توانید از «این لینک» در کانال تلگرامی Quaestio گوش بدهید.)آیا مشاهدات خارج از بدن اشتباه هستند؟دکتر یحیی چند بار مدعی می‌شوند که مشاهدات خارج از بدن تجربه‌گران نزدیک به مرگ مطابق با وقایع اتفاق افتاده نبوده‌اند. مثلا در دقیقه‌ی 17:44 می‌گوید: «...طرف گزارش می‌دهد اتفاقاتی افتاده که (در واقع) نیافتاده.» یا در دقیقه‌ی 18:46 به بعد می‌گوید:«زمانی که شما از این افراد سوال می‌کنید که چی دیدید؟... اینها اکثرا چیزهایی را تعریف کردند که یا باورشان بوده یا در حافظه‌شان بوده... برای مثال بیمار تعریف می‌کند که من مُردم, بعد دیدم به سرعت پرستارها و پزشکان ریختند بالای سر من که داشتند تلاش می‌کردند یا دکتر فلانی را دیدم که داشت تلاش می‌کرد. حالا از قضا آن روز دکتر فلانی نبوده, بلکه آقای دکتر دیگری بوده... یا برخلاف باور او, دلیلی ندارد همه‌ی پرستارها بریزند, این را توی فیلم‌ها نشان می‌دهد که همه‌ی پرستارها و پزشک‌ها می‌ریزند روی سر طرف...»متاسفانه دکتر یحیی منبعی را برای این گفته‌ها ارائه نمی‌دهند. معلوم نیست ایشان بر اساس کدام تحقیق می‌گویند «اکثر» تجربه‌گران مشاهدات خارج از بدن نادرستی داشته‌اند؟ به نظر می‌رسد تحقیقات مطلب دیگری می‌گویند. خانم دکتر جنیس هلدن تجربه‌های نزدیک به مرگی که دارای مشاهدات خارج از بدن بوده‌اند و تا اوایل سال 2006 در کتب و مقالات علمی آمده‌اند بررسی کرده است. او مشاهداتی که کوچکترین اشتباهی داشتند را هم در دسته‌ی مشاهدات نادرست قرار داده است. طبق بررسی او, فقط 8 درصد این تجربه‌ها دارای مشاهدات اشتباه بوده‌اند.(فقط 1 مورد از این تجربه‌ها کاملا اشتباه بوده و باقی آنها اگرچه دارای مشاهدات اشتباه هم بوده‌اند, اما مشاهدات درست هم داشته‌اند.) در مقابل 92 درصد تجربه‌ها, مشاهدات خارج از بدن کاملا درستی داشته‌اند و درستی کامل 38 درصد این تجربه‌ها از طریق منابع آبجکتیو (اسناد پزشکی و ...) تایید شده است. (رفرنس: هندبوک The Handbook of Near-Death Experiences, فصل نهم)در تحقیق آینده‌نگر معروف «AWARE» نیز دو نفر تجربه‌ی خروج از بدن داشتند و فقط با یک نفر از آنها امکان مصاحبه‌ی تکمیلی فراهم می‌شود که صحت مشاهدات خارج از بدن این تجربه‌گر نیز پس از تطبیق با اسناد پزشکی تایید می‌شود.(رفرنس) این تجربه‌گر وقایع اتفاق افتاده تا 3 دقیقه بعد از ایست قلبی خود را به درستی توصیف کرده بود.دکتر یحیی مدعی است که «وقتی از تجربه‌گران پرسیده می‌شود که اتفاقات رخ داده در بیمارستان را توصیف کنند, آنها بر اساس فیلم‌ها توصیفات اشتباهی را بیان می‌کنند و ظرایف و حتی موضوعات اساسی را به اشتباه توصیف می‌کنند!»صحبت ایشان دقیقا 180 درجه با تحقیقات موجود اختلاف دارد! خانم دکتر پنی سارتوری در طی یک تحقیق آینده‌نگر, هم از افرادی که بعد از ایست قلبی دچار تجربه‌ی نزدیک به مرگ همراه با خروج از بدن شدند و هم از افرادی که بعد از ایست قبلی هیچ تجربه‌ای نداشتند, خواستند تا وقایع رخ‌داده در هنگام ایست قلبی و عملیات احیاء را توصیف کنند. طبق این تحقیق, افرادی که هیچ تجربه‌ای نداشتند, اکثرا حتی نتوانستند حدسی بزنند و افرادی که حدس زدند هم با توجه به مطالبی که از فیلم‌ها دیده بودند مطالبی گفتند که در واقع برایشان اتفاق نیفتاده بود. در مقابل, توصیفات افرادی که تجربه‌ی خروج از بدن داشتند, با وقایع بعد از ایست قلبی آنها مطابقت داشت. نتیجه‌ی این تحقیق به صورت کتابی با عنوان:The near-death experiences of hospitalized intensive care patients: A five year clinical studyمنتشر شده است. (من نتوانستم به خود این کتاب دسترسی پیدا کنم, اما گزارش این تحقیق در فصل هفتم کتاب دیگر دکتر سارتوری با عنوان «The Wisdom of Near death Experiences» و فصل هفتم کتاب «The Science of Near-Death Experiences» از جان هاگان و فصل نهم هندبوک تجارب نزدیک به مرگ, آمده است. دکتر پنی سارتوری در مصاحبه‌ای با سایت اسکپتیکو نیز درباره‌ی این تحقیق توضیح می‌دهد.) لازم به ذکر است که طبق گزارش دکتر سارتوری در کتاب «The Wisdom of Near Death Experiences» یکی از تجربه‌گران نزدیک به مرگ در تحقیق او اگرچه توصیفات درستی از وقایع اتفاق افتاده ارائه می‌دهد, اما به اشتباه روی لباس بیمارستان خود یک تکه جواهرآلات می‌بیند. دکتر سارتوری توضیح می‌دهد این تجربه‌گر تا چند روز بعد از عمل جراحی تحت تاثیر داروهای آرامبخش بوده و همچنین توهماتی را هم تجربه کرده است, به همین خاطر می‌توان احتمال داد داروها و توهمات به نحوی در تجربه‌ی او یا در به خاطر آوردن تجربه‌ی او تاثیر گذاشته‌اند.قبل از دکتر سارتوری, تحقیق مشابه دیگری توسط مایکل سابوم انجام شده بود که نتیجه‌ی مشابهی داشت؛ این تحقیق در کتاب مایکل سابوم با عنوان «Recollections of death» منتشر شده است.گزارش‌های زیادی مبنی بر صحت مشاهدات خارج از بدن تجربه‌گران نزدیک به مرگ وجود دارد و از قضا بعضی از آنها دارای جزئیاتی بسیار جالب توجه هستند که اکنون مختصرا به برخی از آنها اشاره می‌کنیم:مورد «مرد دندان مصنوعی»در تحقیقی که توسط دکتر پیم ون لومل در سال 2001 در ژورنال وزین «لنست» منتشر شد, یک مورد مشاهده‌ی خارج از بدن گزارش می‌شود که پرستاری که از او با عنوان «تی‌جی»(TG) یاد می‌شود آن را شرح می‌دهد. تی‌جی در تلاش برای احیاء بیمار 44 ساله‌ای که دچار ایست قلبی شده بود, دندان مصنوعی او را برمی‌دارد تا بتواند لوله‌ی تنفسی را وارد دهانش کند. بعد از یک ساعت و نیم تلاش برای احیاء, ریتم قلبی و فشار خون کافی پیدا می‌کند, اما هنوز هشیار نیست و به این ترتیب به بخش مراقبت‌های ویژه برده می‌شود. یک هفته بعد, وقتی تی‌جی می‌خواهد داروهای این بیمار را بدهد, بیمار به محض دیدن او می‌گوید: «اوه! این پرستار می‌داند که دندان مصنوعی من کجاست.» این بیمار سپس توضیح می‌دهد که این پرستار دندان مصنوعی‌اش را دقیقا کجا قرار داده است و موقعیت آن را به دقت توصیف می‌کند. او توضیح می‌دهد زمانی که آنها در حال تلاش برای احیائش بودند, او از بالا آنها را می‌دیده است. این بیمار همچنین اتاقکی که عملیات احیاء در آن انجام شده بود و همینطور ظاهر افرادی که آنجا بودند از جمله خود تی‌جی را به درستی توصیف می‌کند. (رفرنس: لینک مقاله در ژورنال لنست)مورد «جی‌اس»«دکتر ماریو بوریگارد» نوروساینتیست کانادایی, ماجرای تجربه‌ی نزدیک به مرگ خانم 31 ساله‌ای را در بیمارستان قلب مقدس مونترآل (وابسته به دانشگاه مونترآل در کانادا) در ژورنال احیاء (Resuscitation) منتشر می‌کند. این خانم که با نام «جی‌اس» از او یاد شده, ابتدا تحت عمل سزارین قرار می‌گیرد و سپس بعد از زایمان, درحالی که بیهوش بوده و چشمانش با چسب بسته بوده با تخت چرخ‌دار به اتاق عمل منتقل می‌شود تا تحت عمل پیوند آئورت بالارو قرار بگیرد. او برای این عمل, تحت ایست قلبی هیپوترمیک عمیق (DHCA) قرار می‌گیرد. بیمار در طی این عمل, دچار تجربه‌ی خروج از بدن می‌شود و می‌بیند که پرستار ابزار جراحی را به جراح می‌دهد و همچنین دستگاه‌های بیهوشی و سونوگرافی که پشت سرش (پشت محل قرار گرفتن سر بر روی تخت جراحی) قرار داشته را مشاهده می‌کند. مشاهدات او توسط تیم دکتر بوریگارد و جراح قلب او تایید می‌شود. طبق گزارش مقاله, بیمار, (در حالت بیداری) اعضای تیم جراحی را ندیده و با آنها صحبت نکرده است و دستگاه‌هایی که در حالت خارج از بدن مشاهده کرده, در زاویه‌ی دید (چشمان) او قرار نداشته است. (رفرنس: لینک در ژورنال احیاء)سکه‌ی یک سنتی بالای قفسه‌هاخانم دکتر لیندا موریس و خانم دکتر کثلین نافل, در طی تحقیقی از 19 پرستار پرسیدند که آیا تجربه‌ی غیرمعمولی در ارتباط با بیماران داشته‌اند یا نه. یکی از پرستاران تجربه‌ی خروج از بدن یک بیمار حین ایست قلبی را تعریف می‌کند. این بیمار می‌گوید در این زمان در هوا درحال پرواز بوده و از بالا اتفاقات حین ایست قلبی خود را مشاهده می‌کند. این بیمار در ادامه می‌گوید در زمانی که خارج از بدنش بوده, در بالای قفسه‌ها یک سکه‌ی یک سنتی را مشاهده کرده است که در حالت عادی باید از روی چیزی بالا رفت تا بتوان آن را دید. پرستار مورد اشاره, در گفتگو با یکی از همکاراتمش به این ماجرا اشاره می‌کند. همکارش بالا می‌رود و آن سکه‌ی یک سنتی را پیدا می‌کند. مقاله‌ی مربوط به این گزارش در ژورنال تحقیقات تجارب نزدیک به مرگ منتشر شده است. (رفرنس: دانلود مقاله از ریسرچ‌گیت)مشاهدات خارج از بدن تجربه‌گران نزدیک به مرگ منحصر به اتاق عمل و وقایع رخ‌داده در اطراف بدن آنها نیست. گاهی تجربه‌گران مشاهده‌ی اتفاقاتی که دورتر از بدن جسمانی‌شان رخ داده را نیز گزارش می‌کنند:تجربه‌ی خانم مسلمان میان‌سالدکتر سام پرنیا در فصل چهارم کتاب خود با عنوان «What Happens When We Die» مورد خانم مسلمان میان‌سالی را تعریف می‌کند که هنگام عمل جراحی دچار تجربه‌ی خروج از بدن می‌شود و متوجه می‌شود که مرده است. او می‌گوید: «من می‌توانسم بیرون اتاق عمل را ببینم. پزشکان به خانواده‌ام گفتند که من مرده‌ام. من احساس ناامیدی می‌کردم, چون درحالی که در هوا و پایین سقف بودم, احساس راحتی می‌کردم و می‌خواستم به خانواده‌ام بگویم که حالم خوب است(اما نمی‌توانستم و همین باعث می‌شد احساس ناامیدی داشته باشم.) من احساس آرامش کامل داشتم. نور گرم و روشنی همه‌جا را فراگرفته بود...»دکتر پرنیا با پسر این خانم مصاحبه می‌کند و او نیز تایید می‌کند که به خانواده‌اش گفته‌اند مادرش فوت کرده است.(کتاب دکتر پرنیا با عنوان «What Happens When We Die» با ترجمه‌ی شهرزاد فتوحی به فارسی با عنوان «وقتی می‌میریم چه می‌شود» در انتشارات جیحون منتشر شده است, اما این گزارش و همینطور چند پاراگراف دیگر که در متن اصلی کتاب هستند را در ترجمه‌ی فارسی این کتاب پیدا نکردم. نمی‌دانم این ناشی از ترجمه‌ی ویراست قدیمی کتاب است یا اشتباهی در ترجمه اتفاق افتاده است.)تصویر متن اصلی کتاب «What Happens When We Die» از دکتر سام پرنیا؛ ان‌دی‌ئی زن مسلمان میان سالسس قرمز روی کراواتدکتر بروس گریسون در مقدمه‌ی کتاب خود با عنوان «After» اولین مواجهه‌ی خود با تجارب نزدیک به مرگ را تعریف می‌کند. او درحالی که در رستوران بیمارستان درحال خوردن غذا بوده, پیجرش به صدا درمی‌آید. دکتر گریسون که در آن زمان یک انترن بوده, هول می‌شود و چنگال از دستش می‌افتد و همین باعث می‌شود سس قرمز روی کروات او بریزد. با وجود تلاش او برای پاک کردن کراواتش, جای سس روی کراوات دکتر گریسون می‌ماند. او برای پوشاندن لکه‌ی سس, دکمه‌های روپوش بیمارستان را می‌بندد و به اتاق اورژانس می‌رود. بیمار بیهوش است اما هم‌اتاقی بیمار در انتهای راهرو منتظر است. دکتر گریسون نزد هم‌اتاقی بیمار می‌رود و در حین صحبت با او به دلیل گرمای هوا روپوش خود را باز می‌کند و برای دقایقی لکه‌ی روی کراواتش معلوم می‌شود. هنگام خداحافظی دوباره دکمه‌های روپوش خود را می‌بندد و مجددا به اتاق بیمار می‌رود که می‌بیند او کماکان بیهوش است. اول صبح روز بعد وقتی دکتر گریسون به دیدن بیمار می‌رود, خود را معرفی می‌کند ولی بیمار در جواب می‌گوید: «من تو را می‌شناسم. تو را از دیشب به خاطر دارم.» دکتر گریسون از این جواب متعجب می‌شود, اما بیمار تجربه‌ی خروج از بدن خودش را توضیح می‌دهد, مکالمات دکتر گریسون با هم‌اتاقی بیمار را توصیف می‌کند و نهایتا به لکه‌ی سس روی کراوات دکتر گریسون اشاره می‌کند. (ویدئوی توضیح این ماجرا را از زبان دکتر گریسون, می‌توانید از آپارات یا کانال تلگرام ببینید.)این نوع تجربه‌ها بسیار زیاد هستند و دو نمونه‌ی دیگر را در اواخر این مقاله مطالعه خواهید کرد. اما لازم به یاداوری است که همانطور که گفته شد برخی از مشاهدات خارج از بدن در تجربه‌های نزدیک به مرگ, دارای اشتباه یا توهم هستند؛ کیت آگوستین این تجربه‌ها را «در یکی از مقالات خود» جمع‌آوری کرده است. در ضمن, واضح است که تجربه‌های خروج از بدن توهمی که در موقعیت‌هایی به غیر از ان‌دی‌ئی اتفاق می‌افتند, مانند تجربه‌های بیماران مبتلا به فلج خواب(گزارش Giorgio Buzzi) یا تجربه‌هایی که از طریق تحریک مغز ایجاد می‌شوند, قابل تسری به مشاهدات خارج از بدن در ان‌دی‌ئی‌ها نیستند. (یا حداقل اینگونه تسری دادن‌ها خالی از اشکال نیست.)آیا اکثر ان‌دی‌ئی‌ها ناخوشایند هستند؟دکتر یحیی در دقیقه‌ی 10:48 به بعد ادعا می‌کنند:«چیزی که اطلاع داده نشده این است که اکثر ان‌دی‌ئی‌ها اصلا خوشایند هم نیستند!... و این را باید در نظر داشته باشیم, این چیزی است که خیلی وقت‌ها نمی‌گویند»احتمالا ایشان سهوا تعبیر «اکثر» را به کار برده‌اند, اما به هرحال این جمله برعکس نتایج تمام تحقیقات انجام شده است. همانطور که انجمن بین المللی تحقیقات تجارب نزدیک به مرگ (آیندز) می‌گوید:«وقوع تخمینی تجارب نزدیک به مرگ ناخوشایند بین 1 تا 15 درصد متغیر است.»(رفرنس)از طرف دیگر, در تمام تحقیقات آینده‌نگری که بر روی تجارب نزدیک در هنگام ایست قلبی(مرگ بالینی) انجام شده, هیچ تجربه‌ی ان‌دی‌ئی منفی‌ای گزارش نشده است. این تحقیقات عبارتند از تحقیق دکتر پیم‌ون‌لومل (رفرنس), تحقیق اول دکتر پرنیا (رفرنس), تحقیق دوم دکتر پرنیا با عنوان «AWARE» (رفرنس), تحقیق مایکل سابوم در کتاب «Recollections of Death» و تحقیق شوانینگر و همکارانش (رفرنس). در این تحقیقات با تمام نجات‌یافتگان ایست قلبی مصاحبه شده و تجربه‌ی افرادی که تجربه‌ی نزدیک به مرگ داشتند ثبت شده است.در تحقیقی که در مورد نجات‌یافتگان ایست قلبی در ایران انجام شده بود نیز, تمام تجربه‌گران تجربه‌هایی مثبت و خوشایند داشتند.(رفرنس) همانطور که آیندز می‌گوید با توجه به این تحقیقات به نظر می‌رسد تجارب ناخوشایند نادر هستند. (حداقل در هنگام ایست قلبی)با این حال, دکتر سارتوری در کتاب خود «The Wisdom of Near Death Studies» می‌نویسد که با دو تجربه‌ی ناخوشایند مواجه شده؛ یکی از آنها دارای همان عناصر تجارب ان‌دی‎‌ئی مثبت بوده اما تجربه‌گر احساس مثبتی به آنها نداشته, و دیگری هنگام بیهوشی ناشی از ایست قلبی برای تجربه‌گر اتفاق افتاده و تجربه‌گر احساس می‌کرده که درحال نگاه کردن به جهنم است.در ضمن, تعداد قابل توجهی از محققان در زمینه‌ی تجارب نزدیک به مرگ, مانند دکتر سام پرنیا, دکتر کنث رینگ و دکتر پیتر فنویک تجارب نزدیک به مرگ منفی را به عنوان ان‌دی‌ئی نمی‌پذیرند.کربن‌دی‌اکسید و تجارب نزدیک به مرگدکتر یحیی در دقیقه‌ی 23:56 به بعد می‌گوید:«پروفسور کلمنک کتس و همکارانش آمدند این نظریه را آزمایش کردند و چیز بسیار جالبی را پیدا کردند. چیزی که پیدا کردند این بود که تجمع بالای دی‌اکسید کربن در ان‌دی‌ئی رخ می‌دهد... اینها متوجه شدند که دی‌اکسید کربن و همینطور یک مقدار بسیار کم و سرمی از پتاسیم, دقیقا ان‌دی‌ئی را شروع می‌کنند.»تحقیق مورد اشاره‌ی ایشان, تحقیق دکتر کلمنک کتس و همکارانش در سال 2010 بر روی نجات‌یافتگان ایست قلبی است.(رفرنس) در این تحقیق, تجربه‌گران نزدیک به مرگ در هنگام ایست قلبی, نسبت به گروه کنترل(افرادی که ان‌دی‌ئی نداشتند), سطح کربن‌دی‌اکسید بیشتری داشتند. در واقع, این تحقیق می‌گوید که بین افزایش سطح کربن‌دی‌اکسید و تجربه‌ی نزدیک به مرگ ارتباط وجود دارد.حتی اگر چنین ارتباطی وجود داشته باشد نمی‌توان به راحتی نتیجه گرفت که کربن‌دی‌اکسید ان‌دی‌ئی را ایجاد یا شروع می‌کند, اما مسئله اینجاست که چنین ارتباطی در تحقیقات دیگر تایید نشده است. برای مثال طبق اولین تحقیق دکتر پرنیا که در سال 2001 منتشر شد, هیچ تفاوت معناداری بین سطح کربن‌دی‌اکسید تجربه‌گران نزدیک به مرگ و نجات‌یافتگان ایست قلبی که تجربه‌ای نداشتند, وجود نداشته است.(رفرنس) همچنین دکتر سابوم در کتاب خود «Recollections of Death» تجربه‌ی نزدیک به مرگ مردی را گزارش می‌کند که هنگام تجربه‌ی خود مشاهده می‌کند که چیزی را به کشاله‌ی ران او تزریق می‌کنند؛ البته در واقع تزریقی در کار نبوده بلکه از او خون می‌گیرند. نمونه‌ی خون او نشان می‌دهد که این تجربه‌گر سطح کربن‌دی‌اکسید «کمتری» نسبت به سطح نرمال داشته است. همچنین با توجه به مشاهده‌ی خارج از بدنی که داشته, می‌توان گفت که این نمونه‌ی خون, دقیقا در زمان تجربه‌ی نزدیک به مرگ این بیمار گرفته شده است.تصویر متن کتاب «Recollections of Death» از دکتر مایکل سابوم؛ تجربه‌گری سطح کربن دی‌اکسید کمتر از نرمال داشته است.ارتباط تحقیق دکتر چاولا با تجارب نزدیک به مرگ؟دکتر یحیی در دقیقه‌ی 25:47 به تحقیقات دکتر چاولا اشاره می‌کنند. در این تحقیق که در سال 2009 در ژورنال طب تسکینی (Journal of Palliative Medicine) منتشر شده, پروسه‌ی مرگ هفت بیمار که وضعیت وخیمی داشتند و در حالت کما بودند گزارش شده است.(رفرنس: ریسرچ‌گیت) بعد از اینکه این هفت بیمار از دستگاه لایف‌ساپورت جدا شدند و هیچ ضربان قلب و فشار خونی نداشتند, الکتروانسفالوگرام (ای‌ای‌جی) فعالیت مجدد مغز را تا حداکثر سه دقیقه نشان داده است. حال سوال اینجاست که این یافته چه ارتباطی با تجارب نزدیک به مرگ دارد؟همانطور که گفته شد تمام این بیماران فوت شدند و هیچ‌کدام برنگشتند تا ببینیم اصلا در این مدت تجربه‌ای داشته‌اند یا نه. خود دکتر چاولا و همکارانش در این مقاله تصریح می‌کنند که ارتباط این یافته‌ها با تجارب نزدیک به مرگ یک گمانه‌زنی صرف است. ضمنا از آنجایی که ای‌ای‌جی کاملی در این تحقیق صورت نگرفته, نمی‌توان منشاء دقیق این فعالیت‌ها را مشخص کرد. تیم دکتر چاولا همچنین احتمال اثر عوامل بیرونی مانند سیگنال خارجی را منتفی ندانسته‌اند.اما نکته‌ی مهم‌تر این است که تمام این بیماران پروسه‌ی تدریجی مرگ را تجربه کرده‌اند و شرایطشان با افرادی که دچار ایست قلبی ناگهانی (Acute Cardiac Arrest) می‌شوند متفاوت است. دکتر تایتوس ریواس در فصل سوم کتاب خود با عنوان «The Self Does Not Die» به نقل از دکتر پیم ون لومل (متخصص قلب) می‌نویسد: «تمام تحقیقاتی که در این زمینه انجام شده‌اند نشان می‌دهند بعد از ایست قلبی, فعالیت مغزی قابل اندازه‌گیری, به طور متوسط بیش از 15 ثانیه طول نمی‌کشد.» (برای مثال این مقاله را ببینید.) دکتر سام پرنیا نیز در مقاله‌ی خود در سال 2002 (دانلود مقاله) و همچنین مقاله‌ی تحقیق AWARE با استناد به تحقیقات متعدد, طول زمان فعالیت مغزی بعد از ایست قلبی را بین 10 تا 20 ثانیه عنوان می‌کند. دکتر میشل دورتی, نورولوژیست و استاد عصب‌شناسی دانشگاه درکسل, در مقاله‎ی خود در سایت «نورولوژی کاربردی» زمان صاف شدن خط ای‌ای‌جی بعد از ایست قلبی را بین 10 تا 40 ثانیه می‌نویسد.(رفرنس با استناد به این مقاله) بنابراین, طبق تحقیقات متعددی که در این زمینه بر روی انسان و حتی حیوانات دیگر انجام شده است, زمان کوتاهی (حداکثر کمتر از یک دقیقه) بعد از ایست قلبی, الکتروانسفالوگرام خط صاف را نشان می‌دهد. ولی ما دلائلی داریم که نشان می‌دهد تجربه‌های نزدیک به مرگ خیلی بیشتر از این زمان طول می‌کشند. برای مثال, قبلا به تحقیق «AWARE» که تجربه‌گر تا 3 دقیقه بعد از ایست قلبی خود را توصیف کرده است اشاره کردیم. اما این موارد بیشتر هستند که به دو نمونه‌ی دیگر از آنها اشاره می‌کنیم:ان‌دی‌ئی بیمار دکتر ریچارد منسفیلددکتر پرنیا در کتاب خود «وقتی می‌میریم چه می‌شود» درباره‌ی بیمار دکتر ریچارد منسفیلد توضیح می‌دهد. این بیمار که دچار ایست قلبی شده بود, با وجود نیم ساعت تلاش کادر بیمارستان, احیاء نمی‌شود. آنها او را ترک می‌کنند و بعد از 15 دقیقه که عملیات احیاء متوقف شد, دکتر منسفیلد به اتاق او برمی‌گردد و متوجه می‌شود که صورت بیمار دیگر کبود نیست و (به شکل غیرمنتظرانه‌ای) نبض کشاله‌ی ران او هم مجددا می‌زند. بیمار را احیاء می‌کنند و به بخش مراقبت‌های ویژه منتقل می‌کنند. برخلاف تصور, بیمار دچار هیچگونه آسیب مغزی نمی‌شود. اما ماجرای تجربه‌ی نزدیک به مرگ این بیمار از زبان دکتر منسفیلد:«بعدا وقتی او را دیدم گفت که همه‌چیز را از بالا می‌دیده است و همه‌ی کارهای ما را با ذکر جزئیات تعریف کرد. او تمام کارها و حرف‌های مرا گفت, مثل نبض گرفتن, تصمیم به توقف عملیات نجات, بیرون رفتن از اتاق, برگشتن دوباره به اتاق, نگاه کردن به او, گرفتن دوباره‌ی نبض او و شروع دوباره‌ی عملیات نجات. او تمام جزئیات را درست می‌گفت که غیرممکن بود, چون نه فقط در حالت قطع جریان خون بود, بلکه نبض هم نداشت و 15 دقیقه هم بود که عملیات نجات او متوقف شده بود. چیزی که او به من گفت مرا از خود بی‌خود کرد و تا امروز در مورد آن با هیچ کس حرف نزده‌ام, چون نمی‌دانم آن را چگونه توجیه کنم. من می‌دانم که قطعا مانیتور, تمام قطعات, دستگاه‌ها و رابط‌ها و نبض را پیش از توقف کار بررسی کردم. من هنوز هم نمی‌توانم آن را توجیه کنم و دیگر در مورد آن فکر نمی‌کنم.» (رفرنس: وقتی می‌میریم چه می‌شود؛ سام پرنیا, ترجمه‌ی شهرزاد فتوحی)ان‌دی‌ئی معروف پم رینولدزاما مورد دیگر, تجربه‌ی نزدیک به مرگ معروف «پم رینولدز» است. پم رینولدز خواننده و ترانه‌سرای آمریکایی, در سن 35 سالگی برای عمل مغز, تحت «ایست قلبی هیپوترمیک» قرار گرفت. به این منظور, فعالیت مغزی او توسط ای‌ای‌جی و همینطور ضربان قلب, فشار خون و دمای بدنش در تمام مدت عمل به طور دقیق زیر نظر بودند. چشمان او با چسب بسته شدند و داخل گوش‌هایش گوشی‌ای گذاشته شد که از یک سمت نویز سفید (White Noise) و از سمت دیگر در هر ثانیه 11 کلیک با شدت 100 دسی‌بل (به بلندی صدای بوق ماشین) پخش می‌شد و هر سه دقیقه پخش آنها به سمت دیگر تغییر می‌کرد. درضمن گوش‌های او را با نوار پانسمان(گاز) بسیار و چسب محکم و کیپ کردند. دلیل پخش این صداها این بود که نسبت به عدم واکنش مغزی او اطمینان داشته باشند. در همین وضعیت, خانم رینولدز دچار تجربه‌ی نزدیک به مرگ می‌شود و اتفاقات اتاق عمل, مکالمات تیم جراحی و حتی ابزار جراحی‌ای که قبلا با آن آشنایی نداشته را مشاهده می‌کند. وسیله‌ی جراحی خاصی که او می‌بیند مته یا اره‌ی نوماتیک (pneumatic saw) بوده است. خانم رینولدز حداقل در بخشی از تجربه‌ی نزدیک به مرگ خود, در وضعیت مرگ بالینی و «دارای خط صاف ای‌ای‌جی» بوده است. او می‌گوید قبل از اینکه به او دو شوک الکتریکی برای راه‌اندازی مجدد قبلش وارد کنند, آهنگ «هتل کالیفرنیا» (از گروه ایگلز) را می‌شنود که کاملا درست است. این موارد همه ثبت شده و مستند شده هستند. درباره‌ی این تجربه‌ی نزدیک به مرگ, در سال 2002 بی‌بی‌سی مستندی با عنوان «روزی که مُردم» (The Day I Died) ساخته است.دکتر جرالد وورلی, متخصص بیهوشی و شکاک هلندی, درباره‌ی تجربه‌ی خانم پم رینولدز ادعا می‌کند که او دچار «هوشیاری اتفاقی در هنگام بیهوشی» (Anesthesia awareness) شده و وقایع اتفاق افتاده و مکالمات را با گوش‌هایش شنیده و آنها را به صورت تصویری در ذهن خود تصور کرده است! در پاسخ به این ادعا, دکتر جراح خانم رینولدز یعنی «دکتر رابرت اسپتزلر» می‌گوید:«پم رینولدز تحت وضعیتِ &quot;EEG Burst Suppression&quot; بوده که این وضعیت با هوشیاری اتفاقی در هنگام بیهوشی(Anesthesia awareness) ناسازگار است.» (رفرنس)وضعیت «EEG Burst Suppression» نشانه‌ی واضحی است که مغز فعال نیست و فرد در بیهوشی عمیق است. خانم پم رینولدز قبل از قرار گرفتن در حالت ایست قلبی هیپوترمیک, چنین وضعیتی داشته است. (پخش صدا درون گوش او نیز برای اطمینان از همین مسئله بوده است.)اما نکته‌ی مهم‌تر این است که چطور ممکن بوده که پم رینولدز مکالمات و اتفاقات رخ داده را شنیده باشد؟ گوش او کاملا توسط گوشی, نوار پانسمان و چسب کیپ شده بوده و امکان اینکه شخص بتواند در چنین شرایطی صدای محیط را بشنود بسیار غیرمحتمل است.(رفرنس) همینطور از طریق گوشی‌های کوچک در گوش‌های او به طور مداوم از یک طرف نویز سفید و از طرف دیگر کلیک‌هایی با شدت 100 دسی‌بل پخش می‌شده است. طبق «مرکز کنترل و پیشگیری بیماری آمریکا» (CDC) شنیدن صداهایی با شدت 100 دسی‌بل در عرض 15 دقیقه باعث از دست دادن شنوایی می‌شود.(رفرنس) آیا با این شرایط, حتی اگر شخصی کاملا بیدار و هشیار باشد می‌تواند صدای محیط خارج را بشنود؟ با این حال, پم رینولدز نه تنها صداهای داخل گوشی (یعنی کلیک‌ها و نویز سفید) را در طی تجربه‌ی خود نشنیده, بلکه اصلا در شنیدن مکالمات اتاق عمل هیچ احساس سختی‌ای نداشته است؛ تا جایی که می‌گوید «بسیار واضح‌تر  و شفاف‌تر از قبل می‌شنیدم و می‌دیدم» نکته‌ی دیگر این است که الکتروانسفالوگرام(ای‌ای‌جی) هیچ نشانه‌ای از شنیدن را نشان نداده است! چطور می‌توان ادعا کرد پم رینولدز می‌شنیده است درحالی که مغز او به صداهای بسیار بلند گوشی‌اش هیچ واکنش قابل ردیابی‌ای نشان نمی‌داده است؟به گفته‌ی دکتر رابرت اسپتزلر (جراح خانم رینولدز) هیچ راه عادی‌ای برای پم رینولدز وجود نداشته که بتواند ابزارهای جراحی را ببیند. دکتر اسپتزلر در برنامه‌ی «روزی که مردم» از بی‌بی‌سی می‌گوید:«من فکر نمی‌کنم مشاهدات او بر اساس چیزهایی باشد که هنگام ورود به اتاق عمل دیده است. آن ابزارها اصلا در دسترس (و محل دید) او نبودند. مثلا مته و موارد دیگر پوشانده شده بودند. آنها قابل مشاهده نبودند, بلکه داخل بسته‌هایشان بودند. تا زمانی که بیمار کاملا بیهوش شود, ما واقعا این بسته‌ها را باز نمی‌کنیم تا محیط استریل را حفظ کنیم.»پم رینولدز درحالی که چشم‌ها و گوش‌هایش بسته بوده, مغزش در وضعیت non-responsive قرار داشته و حتی ای‌ای‌جی خط صاف را نشان داده,گزارش درستی از اتفاقات رخ داده و مکالمات رد و بدل شده ارائه می‌دهد. این برای دکتر اسپتزلر کاملا حیرت‌آور بوده است:«من هیچ توضیحی برای آن ندارم. با توجه به وضعیت فیزیولوژیک خانم رینولدز, من نمی‌دانم که چطور ممکن است چنین تجربه‌ای اتفاق بیفتد؟»(رفرنس)(برای اطلاعات بیشتر درباره‌ی تجربه‌ی نزدیک به مرگ پم رینولدز, ضمن مطالعه‌ی رفرنس‌هایی که به صورت هاپیرلینک در متن قرار دادم, می‌توانید به کتاب «Light and Death» از دکتر مایکل سابوم و کتاب «Glimpsing Heaven» از Judy Bachrach منتشر شده در انتشارات نشنال جیوگرافیک مراجعه کنید.)ارتباط تجارب نزدیک به مرگ با عوامل فیزیولوژیکتا کنون مدرک روشنی مبنی بر ارتباط عوامل فیزیولوژیک با ان‌دی‌ئی پیدا نشده, اما حتی اگر بتوان ارتباطی را میان عوامل فیزیولوژیک با تجارب نزدیک به مرگ پیدا کرد, این الزاما به معنی یک ارتباط علت و معلولی نیست. در ضمن, باید در نظر داشت که در تجارب نزدیک به مرگ, عناصری وجود دارند که قابل تقلیل به عوامل فیزیولوژیک نیستند و ما چند نمونه از این موارد را در این مقاله ذکر کردیم. همچنین, ایجاد مصنوعی یک پدیده به معنی فهم منشاء یا علت آن پدیده نیست, چراکه نمی‌توان پدیده‌ی مصنوعی را با پدیده‌ی اصیل یکی دانست, مگر اینکه معلوم شود هر دو پدیده‌ای یکسان هستند.</description>
                <category>احمد بهزادی</category>
                <author>احمد بهزادی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jun 2022 18:04:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توضیح بیشتر درباره‌ی رویکرد دکتر پرنیا در مورد خاطره‌ی تجربه‌ی مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadbehzadi/%D8%AA%D9%88%D8%B6%DB%8C%D8%AD-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-klfnmonywybt</link>
                <description>احمد بهزادیدر پست قبل, درباره‌ی رویکرد دکتر سام پرنیا در مورد خاطره‌ی تجربه‌ی مرگ (RED) مطالبی را عنوان کردیم. اما به نظرم رسید که طبق برداشت خودم, توضیحاتی را درباره‌ی نکات مبهم احتمالی این رویکرد عنوان کنم:طبق تعریف تیم دکتر پرنیا, تنها تجربه‌هایی که هنگام ایست قلبی/مرگ بالینی رخ داده باشند را می‌توان «خاطره‌ی تجربه‌ی مرگ» دانست. با این حال, همانطور که در پست قبل نوشتم, این به معنای عدم اهمیت یا غیرمعنوی بودن باقی تجربه‌های نزدیک به مرگ نیست. اگرچه می‌توان نسبت به ارتباط این تجربه‌ها با مرگ ابهام داشت, اما بسیاری از این تجربه‌ها کاملا شبیه REDها هستند و برای تجربه‌گران بسیار معنادار و عمیقند. حتی می‌توان عناصر پارانرمال قابل بررسی را در این تجربه‌ها دید, کما اینکه مشاهدات تایید شده‌ی خارج از بدن در حالت‌هایی به غیر از ایست قلبی نیز وجود دارند. حتی فراتر از این, مدیتیشن, سایکلدلیک‌ها یا رویاها هم می‌توانند باعث تجربه‌هایی معنوی و پارانرمال شوند. این مطالب درمورد تجربه‌های منفی نیز می‌تواند صادق باشد.اینکه دکتر پرنیا منشاء تجربه‌های منفی را سوءتفسیر بیماران عنوان می‌کند, به این معنا نیست که تمام تجربه‌های منفی فقط ناشی از این مسئله هستند. طبیعتا ممکن است این نوع تجربه‌ها علل مختلفی داشته باشند, کما اینکه خود دکتر پرنیا نیز در کتاب حذف مرگ به این موضوع اشاره می‌کند و از تاثیر احتمالی داروها, مواد و شرایط مختلف می‌نویسد.(این پست تلگرامی) اما به هرحال, واضح است که تجربه‌های منفی دارای ابهامات بسیار بیشتری نسبت به تجربه‌های نزدیک به مرگ (مثبت) یا خاطرات تجربه‌ی مرگ هستند. محققان توافق دارند که سوالات و ابهامات زیادی پیرامون تجربه‌های آزاردهنده وجود دارد و تا کنون منشاء و تبیین دقیقی برای آنها ارائه نشده است. علاوه بر دکتر پرنیا, محققان برجسته‌ای مانند دکتر کنث رینگ و دکتر پیتر فنویک نیز از دسته‌بندی این تجارب تحت عنوان تجربه‌ی نزدیک به مرگ امتناع کرده‌اند. با این حال, همانطور که گفتیم همه‌ی اینها به معنی بی‌اهمیت بودن یا بی‌معنا بودن این تجارب نیست.اگرچه REDها یا NDEها می‌توانند یکی از شواهد موید حیات پس از مرگ باشند, اما آیا می‌توانند منبع کاملی برای شناخت اتفاقات پس از مرگ هم باشند؟ برای مثال ایست قلبی که می‌توان آن را از نظر پزشکی مرگ دانست, آیا از نظر معنوی هم برابر با مرگ است؟ به عبارت دیگر, آیا کسانی که می‌میرند و از ایست قلبی نجات پیدا نمی‌کنند, تجربه‌ای مشابه با افرادی که احیاء می‌شوند دارند؟ چه بسا وضعیت هوشیاری (روح) در هنگام ایست قلبی, با زمانی که فرد کاملا فوت می‌کند متفاوت باشد. دکتر بروس گریسون در یکی از مقالات خود, این مسئله را به این شکل توضیح می‌دهد:«ممکن است افرادی که از دم مرگ نجات پیدا کرده‌اند (و تجربه‌ی نزدیک به مرگ داشته‌اند) در قیاس با کسانی که نجات پیدا نکرده و می‌میرند, تجربه‌های کاملا متفاوتی داشته باشند... حتی اگر تجربه‌های افرادی که از دم مرگ نجات پیدا کرده‌اند با افرادی که مرده‌اند مشابهت داشته باشد, ممکن است این تجربه‌گران فقط مراحل اولیه و حتی غیرعادی مرگ را تجربه کرده باشند.» (رفرنس)</description>
                <category>احمد بهزادی</category>
                <author>احمد بهزادی</author>
                <pubDate>Tue, 24 May 2022 14:11:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویکرد دکتر سام پرنیا در مورد تجارب مرگ؛ آرئی‌دی در مقابل ان‌دی‌ئی!</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadbehzadi/%D8%B1%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D8%A8-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A2%D8%B1%D8%A6%DB%8C-%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C-%D8%A6%DB%8C-ny5ilmpo0vjc</link>
                <description>احمد بهزادیدکتر سام پرنیا بارها انتقاد خود را از اصطلاح «تجربه نزدیک به مرگ» بیان کرده است. یکی از دلائل مهم انتقاد او, وقوع بسیاری از این تجربه‌ها حین «ایست قلبی» است؛ دکتر پرنیا می‌گوید کسانی که دچار ایست قلبی شده‌اند, نزدیک به مرگ نبوده‌اند, بلکه (از نظر پزشکی) دقیقا مرگ را تجربه کرده‌اند. دلیل مهم دیگر او این است که این اصطلاح شامل تجربه‌های بسیار متفاوتی می‌شود که به نظر نمی‌رسد همه‌ی آنها پدیده‌ای یکسان باشند. بسیاری از گزارش‌هایی که با عنوان «تجربه نزدیک به مرگ» می‌شنویم در موقعیت‌هایی رخ داده‌اند که هیچ ارتباط روشنی با مرگ نداشته‌اند یا حتی هیچ خطری تجربه‌گر را تهدید نمی‌کرده است.بنابراین, دکتر پرنیا در کتاب دوم خود با عنوان «حذف مرگ» اصطلاح «تجربه‌ی مرگ واقعی» را برای تجربه‌های ایست قلبی پیشنهاد می‌دهد که البته به نظر می‌رسید بیشتر به منظور انتقاد از اصطلاح تجربه نزدیک به مرگ باشد. (در سال 2019نیز اصطلاح «تجربه‌ی مرگ متحول‌کننده» را پیشنهاد داد.)اما نهایتا دکتر سام پرنیا, برای تجربه‌های معنوی‌ای که هنگام ایست قلبی (مرگ بالینی) رخ می‌دهند, اصطلاح «خاطره‌ی تجربه‌ی مرگ» (Recalled Experience of Death) یا به اختصار «آرئی‌دی» (RED) را مطرح کرد و هم اکنون از همین اصطلاح در مقالات و اخبار مربوط به تیم دکتر پرنیا استفاده می‌شود.اصطلاح دقیقی به نظر می‌رسد. از طرفی گویای این مطلب است که این تجربه‌گران (حداقل از نظر پزشکی) مرگ را تجربه کرده‌اند؛ و از طرف دیگر می‌گوید آنچه که تجربه‌گران گزارش می‌دهند چیزی است که به یاد می‌آورند. «خاطرات تجربه‌ی مرگ» (REDs) تجربه‌های متعالی, معنادار, مثبت, آرامش‌بخش و متحول‌کننده‌ای هستند که هنگام ایست قلبی رخ می‌دهند. طبق این رویکرد, اگرچه ممکن است در وضعیت‌هایی به غیر از ایست قلبی, تجربه‌هایی رخ دهند که شباهت‌هایی با «خاطرات تجربه‌ی مرگ» داشته باشند, اما نمی‌توان آنها را آرئی‌دی دانست. (البته به این معنا نیست که این تجارب تجربه‌های معنوی یا مهمی نیستند.) برای مثال, باید توجه داشت که بسیاری از نجات‌یافتگان ایست قلبی, بعد از احیاء تا مدتی بیهوش هستند و ممکن است هنگام بیهوشی دچار تجربه‌هایی شوند که ارتباطی با مرگ ندارند.طبق رویکرد دکتر پرنیا, تجربه‌های منفی و آزاردهنده, ارتباطی به خاطرات تجربه‌ی مرگ ندارند. برای مثال, در ویدئویی که توسط تیم دکتر پرنیا (Parnia Lab) منتشر شده است, مورد خانمی گزارش می‌شود که گمان می‌کند در حال سوختن در آتش بوده است؛ اما معلوم می‌شود وقتی پرستار داروی این بیمار را تزریق کرده, دارو به زیر پوست این بیمار نفوذ کرده و باعث حس سوختن در او شده است. همچنین دکتر پرنیا در مصاحبه‌ای با شبکه‌ی ABC استرالیا راجع به مواردی می‌گوید که شخص گمان می‌کند در جهنم تحت شکنجه‌ی موجودات فرازمینی است, اما در واقع این خاطره محصول سوءبرداشت بیمار از فعالیت‌های کادر بیمارستان در زمانی است که او نیمه‌هشیار بوده است. همینطور خانم دکتر پنی سارتوری در فصل هفتم کتاب خود با عنوان «The Wisdom of Near death Experiences» به فردی اشاره می‌کند که تجربه‌ی آزاردهنده‌ای را برای او تعریف می‌کند و دکتر سارتوری نیز ابتدائا فکر می‌کند این شخص تجربه‌ای جهنمی داشته‌, اما با بررسی بیشتر متوجه می‌شود این فرد اتفاقات رخ‌داده توسط کادرپزشکی را سوءتفسیر کرده‌ است.</description>
                <category>احمد بهزادی</category>
                <author>احمد بهزادی</author>
                <pubDate>Sun, 22 May 2022 14:30:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی تحقیقات دکتر سام پرنیا در مورد تجارب نزدیک به مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadbehzadi/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D8%A8-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-avvfeittzpmn</link>
                <description>احمد بهزادیتمرکز دکتر سام پرنیا بر روی «هوشیاری حین ایست قلبی» یا به عبارتی تجارب نزدیک به مرگ هنگام مرگ بالینی است. احتمالا بسیاری از افراد, مطالبی را درباره‌ی تحقیقات دکتر پرنیا شنیده‌اند. او برای سنجشِ مشاهداتِ خارج از بدنِ تجربه‌گران نزدیک به مرگ, تصمیم گرفت تصاویری را به صورت رو به بالا کنار تخت بیماران قرار دهد؛ محتوای این تصاویر فقط درصورتی قابل مشاهده بودند که شخص از بالای اتاق به آنها نگاه کند.(لازم به توضیح است که تمام تجربه‌گران نزدیک به مرگ, تجربه‌ی خروج از بدن یا مشاهدات خارج از بدن ندارند. بسیاری از تجربه‌گران بدون داشتن تجربه‌ی خروج از بدن, قلمرویی ماورائی را تجربه می‌کنند.)اولین تحقیق دکتر پرنیا بین سال‌های 2000 تا 2001 (به مدت یک سال) انجام و در ژورنال احیاء منتشر شد. محدوده‌ی این تحقیق فقط بیمارستان عمومی ساوث‌همپتون بود. چهار نفر تجربه‌ی نزدیک به مرگ داشتند, اما هیچ کدام تجربه‌ی خروج از بدن را تجربه نکردند. دکتر سام پرنیا, در کتاب خود «وقتی می‌میریم چه می‌شود؟» توضیحات مفصلی را درباره‌ی این تحقیق ارائه داده است. مقاله‌ی این تحقیق در ژورنال احیاء:https://www.resuscitationjournal.com/article/S0300-9572(00)00328-2/fulltext(این مقاله از این «لینک» قابل دانلود است.)تحقیق دوم, تحقیق بزرگ و معروف «AWARE» است. پانزده بیمارستان و مرکز پزشکی در این تحقیق مشارکت داشتند و این تحقیق 6 سال طول کشید (از 2008 تا 2014). در بین نجات‌یافتگان ایست قلبی, 9 نفر تجربه‌ی نزدیک به مرگ داشتند که از این تعداد 2 نفر تجربه‌ی خروج از بدن را تجربه کردند. اما هیچ‌کدام از این دو نفر, در اتاق‌هایی که حاوی تصاویر بودند حضور نداشتند. با این حال, هر دو گزارش دادند که توانسته‌اند اتفاقات عملیات احیاء را از بالا ببینند, یکی از آنها به دلیل وخامت بیماری‌اش نتوانست مصاحبه‌ی تکمیلی را انجام دهد, اما تجربه‌گر دیگر جزئیات مشاهدات خود را ارائه داد و پس از بررسی معلوم شد که مشاهدات او با اتفاقات رخ داده حین عملیات احیاء منطبق بوده و او توانسته است تا 3 دقیقه بعد از ایست قلبی خود, وقایع اتفاق افتاده را مشاهده کند و همچنین اطلاعاتی را بیان کند که قبل از ایست قلبی نسبت به آنها آگاهی نداشته است. توضیحات بیشتری درباره‌ی این تحقیق, در کتاب دوم سام پرنیا با عنوان «حذف مرگ» نوشته شده است. مقاله‌ی این تحقیق در ژورنال احیاء:https://www.resuscitationjournal.com/article/S0300-9572%2814%2900739-4/fulltext(این مقاله از این «لینک» قابل دانلود است.)اما تحقیق سوم که هنوز نتایج و جزئیات کامل آن منتشر نشده, مرحله‌ی دوم تحقیق قبلی با عنوان «AWARE II» است. این تحقیق در سال 2014 شروع شد و قرار بود سه سال بعد به اتمام برسد, اما این تحقیق هنوز (در سال 2022) تکمیل نشده است. در این تحقیق, تیم دکتر پرنیا از محرک‌های دیداری و شنیداری استفاده می‌کنند و همینطور اکسیژن مغز بیماران را تحت نظر دارند. در سال 2019, گزارش مختصری از این تحقیق منتشر شد که یکی از نجات‌یافتگان ایست قلبی توانسته است محرک شنیداری را به درستی ادراک کند:https://www.ahajournals.org/doi/10.1161/circ.140.suppl_2.387دکتر پرنیا, تیم تحقیقاتی‌ای را در دانشگاه نیویورک با عنوان «پرنیا لب» «Parnia Lab» (آزمایشگاه پرنیا) تشکیل داده است که به طور اختصاصی در مورد ایست قلبی و احیاء کار می‌کنند و تحقیقات «AWARE II» نیز توسط این گروه در حال انجام است. لینک پرنیا لب در سایت دانشگاه نیویورک:https://med.nyu.edu/research/parnia-lab/برخی از منابع به نقل از پرنیا لب خبر داده‌اند که نتایج نهایی تحقیق «AWARE II» در پاییز امسال (2022) منتشر خواهد شد, هرچند به نظر می‌رسد این خبر به طور رسمی منتشر نشده است.در مورد رویکرد دکتر پرنیا نسبت به تجارب نزدیک به مرگ که رویکرد بسیار قابل توجهی است, در مطلب بعد توضیحات مختصری ارائه خواهیم داد.</description>
                <category>احمد بهزادی</category>
                <author>احمد بهزادی</author>
                <pubDate>Sun, 22 May 2022 01:10:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#تفکر_علمی: اعتبار رسانه‌های مختلف و معرفی یک سایت خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadbehzadi/%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D9%84%D9%81-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A8-fw6mevhwt9na</link>
                <description>احمد بهزادیتصمیم دارم گاهی مطالبی را با هشتگِ #تفکر_علمی درباره‌ی نحوه‌ی بررسی ادعاها و اعتبارسنجی آنها به اشتراک بگذارم. در این مطالب, سعی می‌کنم ضمن معرفی راه‌های قابل اعتماد و معتبر برای اخذ اطلاعات, به بررسی منابع نادرست و مغالطه‌هایی که مورد استفاده قرار می‌گیرند هم بپردازم.در این مطلب به مسئله‌ی اعتبار رسانه‌های مختلف و نحوه‌ی سنجش میزان اعتبار آنها خواهیم پرداخت. واضح است که منابع آکادمیک, مراکز علمی-دانشگاهی و ژورنال‌های علمی, معتبرترین منابع برای کسب اطلاعات هستند, اما در این مطلب به رسانه‌های عمومی مانند خبرگزاری‌ها و سایت‌ها می‌پردازیم.طبیعی است که تمام رسانه‌ها اعتبار یکسانی ندارند. برخی از رسانه‌ها به نشر اخبار نادرست مشهور هستند, درحالی که رسانه‌های دیگر به بی‌طرفی و دقت در انتشار اخبار معروفند. علل تفاوت اعتبار رسانه‌ها مختلف هستند؛ برای مثال برخی از رسانه‌ها از نظر فنی توانایی تشخیص اطلاعات درست از نادرست را ندارند, درحالی که برخی از رسانه‌های دیگر به دلیل داشتن سوگیری اخبار را بنا به سلیقه‌ی ایدئولوژیک خود منتشر می‌کنند. برخی از رسانه‌ها هم به دلیل محدودیت آزادی بیان, در انتشار اخبار آزاد نیستند.باید بین سوگیری سیاسی رسانه‌ها با نشر اخبار درست یا نادرست هم تفاوت قائل شد. بسیاری از رسانه‌ها اگرچه سوگیری سیاسی دارند, اما معمولا اخبار نادرست منتشر نمی‌کنند و برعکس, برخی از رسانه‌ها مروج اخبار نادرست و شایعات غیرعلمی هستند.برای تشخیص میزان اعتبار رسانه‌ها باید عملکرد, سابقه و شرایط آنها را رصد کرد. خوشبختانه وبسایتی وجود دارد که این کارها را انجام داده و سوگیری و میزان دقت هر رسانه در انتشار اخبار را بررسی کرده است. آدرس این سایت:https://mediabiasfactcheck.comکافی است اسم خبرگزاری یا سایت مورد نظر خود را در این وبسایت سرچ کنید تا درباره‌ی میزان اعتبار آن رسانه و اخبار نادرست احتمالی آن اطلاعات کسب کنید. همچنین این سایت, رسانه‌ها را از حیث سوگیری سیاسی و همچنین نشر اخبار درست و نادرست طبقه‌بندی کرده و سایت‌های معتبر و قابل اعتماد را نیز معرفی کرده است.لیستی از سایت‌های علمی معتبر:https://mediabiasfactcheck.com/pro-scienceلیستی از سایت‌های معتبر با کمترین سوگیری در زمینه‌ی انتشار اخبار درست:https://mediabiasfactcheck.com/centerوبلاگ من:https://science-spirituality.blog.irتلگرام من:https://t.me/Near_Death</description>
                <category>احمد بهزادی</category>
                <author>احمد بهزادی</author>
                <pubDate>Tue, 03 May 2022 00:44:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحقیقات روحی؛ علم یا شبه علم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadbehzadi/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%88-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hwtijo68ietx</link>
                <description>نوشته: احمد بهزادیبسیاری مدعی هستند که علم فقط توانایی بررسی پدیده‌های مادی را دارد و پاسخ به سوال‌هایی مانند اینکه «آیا زندگی پس از مرگ وجود دارد؟» یا «جهان پس از مرگ چگونه جایی است؟» که ماهیتی فرامادی یا ماوراءالطبیعی دارند, در حیطه‌ی علم نیست. اما آیا این ادعا درست است؟ در قدم اول برای پاسخ به این سوال, باید ببینیم که علم چیست و چه چیزهایی را بررسی می‌کند. (منظور ما از علم در این مقاله همان «ساینس» (science) است.)آکادمی ملی علوم در آمریکا (NAS) علم را اینطور تعریف می‌کند:«علم, یک روش خاص برای شناخت جهان است. محدوده‌ی توضیحات در علم, مشاهدات و آزمایش‌هایی هستند که توسط دانشمندان دیگر تایید شده‌اند. توضیحاتی که بر اساس شواهد تجربی(قابل مشاهده) نباشند, در حیطه‌ی علم قرار نمی‌گیرند.» (رفرنس)پس می‌توانیم بگوییم علم روشی برای شناخت و کشف حقایق است که موضوعات قابل مشاهده را مورد بررسی قرار می‌دهد. اگر موضوعی قابل مشاهده نباشد, بررسی آن از حیطه‌ی علم خارج است. به این ترتیب, باید ببینیم که آیا روح و موضوعات مرتبط به آن قابل مشاهده هستند یا نه؟ اگر این موضوعات قابل مشاهده و آزمایش باشند, می‌توانند مورد بررسی علمی قرار بگیرند. اما قبل از پرداختن به این موضوع, باید منظور خود را از روح تبیین کنیم.منظور ما از روح, همان «هوشیاری», «ذهن» یا «روان» است. واضح است که ما ذهن یا روان را نمی‌توانیم مستقیما مشاهده کنیم, اما نکته‌ی مهم اینجاست که مشاهده در علم صرفا به معنی مشاهده‌ی مستقیم نیست. ما می‌توانیم یک پدیده را به صورت «غیرمستقیم»-برای مثال با مشاهده‌ی آثار آن پدیده- مورد مشاهده و بررسی قرار دهیم. مثال‌های زیادی از علوم مختلف وجود دارند که نشان می‌دهد این اتفاق همین الان هم در مورد علوم متداول می‌افتد. مثلا دانشمندان در مطالعه‌ی عصر یخبندان, جاذبه, شکافت هسته‌ای, بیگ بنگ, وقایع تاریخی و ... اگرچه از روش‌های علمی-تجربی استفاده می‌کنند اما نمی‌توانند پدیده‌های ذکر شده را به طور مستقیم مورد مشاهده قرار دهند. به این فرایند اصطلاحا «استنباط علمی» (Scientific Inference) می‌گویند؛ یک مثال ساده‌ برای استنباط علمی, «دایناسورها» هستند. هیچ‌کس امروز دایناسورها را به چشم ندیده است, اما دانشمندان بر اساس آثار و فسیل‌هایی که از دایناسورها باقی مانده, از شکل و شمایل آنها گرفته تا عادات غذایی آنها و اطلاعات بسیار دیگری را کشف کرده‌اند که کسی در علمی بودن آنها شک ندارد. در همین زمینه, خواندن جملاتی از یک مقاله در سایت «ساینتفیک امریکن» درباره‌ی تکامل خالی از لطف نیست:«فسیل‌ها و شواهد فراوان دیگر گواهی می‌دهند که موجودات در طول زمان تکامل یافته‌اند. اگرچه هیچ کس آن دگرگونی‌ها را (به صورت مستقیم) مشاهده نکرده است, اما شواهد غیرمستقیم, واضح و قانع کننده هستند. تمام علوم به طور مکرر بر شواهد غیرمستقیم تکیه می‌کنند. به عنوان مثال, فیزیکدانان نمی‌توانند ذرات زیر اتمی را به طور مستقیم مشاهده کنند, بنابراین وجود آنها را با تماشای ردهایی که این ذرات در اتاقک‌های ابر به جا می‌گذارند, تایید می‌کنند. فقدان مشاهده‌ی مستقیم در این مسئله, چیزی از قطعیت نتیجه‌گیری فیزیکدانان کم نمی‌کند.» (رفرنس)با این اوصاف ذهن می‌تواند با مشاهده‌ی غیر مستقیم, مورد بررسی علمی قرار بگیرد. برای مثال, در تحقیقات روان‌شناسی برای پی بردن به حقایق روان انسان, «رفتار» انسان‌ها که آثار قابل مشاهده‌ی روان هستند, مورد بررسی قرار می‌گیرند. اما بحث «زندگی پس از مرگ» یا «روح» چطور؟در بیشتر مواقع وقتی ما از واژه‌ی «روح» استفاده می‌کنیم, به روان یا هوشیاری‌ای اشاره می‌کنیم که فراتر از مغز, جسم و مرگ جسمانی حضور دارد.در واقع موضوع «روح» و «زندگی پس از مرگ» به این سوال می‌پردازد که «منشاء هوشیاری یا روان چیست؟ و ارتباط آن با مغز و بدن چگونه است؟» عده‌ای (که می‌توان آنها را ماتریالیست نامید) معتقدند هوشیاری و ذهن ما, چیزی به جز محصول جانبی مغز نیست و بعد از مرگ جسم از بین می‌رود؛ آنها منشاء آگاهی ما را در فعل و انفعالات مغزی جستجو می‌کنند. اما در طرف مقابل, عده‌ای می‌گویند هوشیاری اگرچه با مغز ارتباط دارد, اما وجودی مستقل از مغز دارد و بعد از مرگ جسم نیز به موجودیت خود ادامه می‌دهد. آیا ادعای گروه دوم قابلیت بررسی علمی را دارد؟ آیا روش علمی که مبتنی بر مشاهده و تجربه است, می‌تواند هوشیاری مستقل از مغز را بررسی کند؟طبق تعریفی که از علم و مشاهده‌ی علمی ارائه دادیم, می‌توانیم بگوییم: بله, علم می‌تواند موضوع زندگی پس از مرگ و موضوعات مشابه دیگر را بررسی کند. اگر بتوان شرایط یا شواهدی را یافت که به نحوی روح مستقل از جسم مشاهده شود یا ذهن فراتر از چهارچوب مغز عملکردی داشته باشد که نتوان آنها را در محدویت جسم و ماده توضیح داد, در این صورت ادعای «وجود هوشیاری (روح) مستقل از مغز» تایید می‌شود. برای مثال برخی از پدیده‌های روحی آثار مادی قابل مشاهده‌ای دارند, مثلا اطلاعاتی را درباره‌ی اتفاقات مادی به ما می‌دهند که از هیچ منبع مادی‌ای قابل دریافت نیستند. در این صورت صحت این اطلاعات قابل بررسی هستند و اگر این اطلاعات تایید شوند, مدرکی به نفع وجود هوشیاری فراتر از جسم و مغز هستند.شواهد علمی زندگی پس از مرگاز قضا, تحقیقات علمی معتبری هم در این زمینه انجام شده است و شواهد علمی قابل توجهی هم در تایید زندگی پس از مرگ وجود دارد. در این مقاله فقط عنوان این شواهد را ذکر می‌کنیم:کیس‌های تناسخ یا کودکانی که زندگی گذشته‌شان را به یاد می‌آورندمدیومشیپ و ارتباط با ارواح درگذشتگانتجارب نزدیک به مرگظهور روح (apparition)ادراکات بستر مرگ (deathbed visions)ادراکات فراحسی یا توانایی‌های سایکیکو ...به طور خلاصه به مشاهده‌پذیر بودن این موارد اشاره می‌کنیم:در کیس‌های تناسخ, کودکان ادعا می‌کنند زندگی گذشته‌ی خود را به یاد می‌آورند. خاطراتی که این کودکان به یاد می‌آورند را می‌توان با واقعیت‌های زندگی فردی که مدعی‌اند قبلا در جسمش بوده‌اند مطابقت داد و به این شکل آنها را بررسی کرد. آنچه این کودکان می‌گویند قابل مشاهده و قابل بررسی است. نکته اینجاست که خاطرات و اطلاعاتی که این کودکان ارائه می‌دهند از هیچ راه دیگری به غیر از تناسخ قابل توضیح نیست. البته این کیس‌ها فقط به خاطرات محدود نمی‌شوند بلکه عناصر قابل مشاهده‌ی دیگری مانند شباهت اخلاقی-رفتاری, احساسات و هیجانات مرتبط با زندگی گذشته, فوبی‌های مرتبط با زندگی گذشته, علائم یا نقیصه‌های جسمی مادرزادی منطبق با آسیب‌های زندگی گذشته و ... نیز در این کیس‌ها وجود دارند. تحقیقات بسیار دقیق و معتبری در بررسی این کیس‌ها انجام شده است. (درباره‌ی کیس‌های تناسخ به زودی مطالب بیشتری را به اشتراک خواهم گذاشت. اما برای آشنایی اجمالی با تحقیقات تناسخ, پیشنهاد می‌کنم این ویدئوی صحبت‌های دکتر جیم تاکر درباره‌ی این تحقیقات را که قبلا زیرنویس کرده‌ام از آپارات, یوتوب یا تلگرام تماشا کنید.)در مدیومشیپ می‌توان اطلاعاتی را که مدیوم مدعی است از روح متوفی دریافت می‌کند مورد بررسی قرار داد تا ببینیم آیا با واقعیت‌های زندگی متوفی مطابقت دارد یا خیر. این اطلاعات نیز به گونه‌ای هستند که از هیچ راه دیگری به جز ارتباط با روح متوفی قابل توضیح نیستند. در این مورد هم تحقیقات علمی‌ در شرایط کنترل شده انجام شده است. (در آینده در مورد تحقیقات مدیومشیپ خواهم نوشت.)در مورد تجارب نزدیک به مرگ, اگرچه بخش زیادی از این تجارب را ادراکات و تجربه‌های سابجکتیوی تشکیل داده که امکان بررسی آن بسیار کم است, اما در این تجارب عناصری هم هستند که قابلیت بررسی آبجکتیو دارند. یکی از این عناصر «تجربه‌ی خروج از بدن» است که تجربه‌کننده ادعا می‌کند وقایع اتفاق افتاده در محیط پیرامون یا حتی مکان‌هایی دورتر از جسم خود را مشاهده می‌کند. گزارش تجربه‌گران از مشاهده‌ی این وقایع قابل بررسی هستند و تحقیقات علمی‌ای مانند تحقیقات دکتر سام پرنیا با عنوان «AWARE» در این رابطه انجام شده است.در موارد دیگر هم می‌توان ویژگی‌های قابل بررسی علمی را دید, مثلا در پیشگویی که یکی از توانایی‌های سایکیک است می‌توان اطلاعاتی را که شخص مدعی پیشگویی ارائه می‌دهد با اتفاق‌هایی که بعدا می‌افتد انطباق داد.تمام این شواهد, همانطور که مشخص است, به مستقل بودن هوشیاری از مغز و همچنین ادامه‌ی حیات روح یا هوشیاری پس از مرگ جسم اشاره دارند. درباره‌ی میزان قدرتمندی این شواهد, دکتر پیم ون لومل, متخصص مشهور قلب و محقق برجسته در زمینه‌ی تجارب نزدیک به مرگ در ضمن تمجیدی از کتاب سوم کریس کارتر با عنوان «Science and the Afterlife Experiences» می‌نویسد:«شواهد علمی‌ای که زندگی پس از مرگ را تایید می‌کنند بسیار زیاد و متنوع هستند... شما با شواهد علمی قدرتمند و تکرارپذیری مواجه خواهید شد که بقاء هوشیاری پس از مرگ جسمانی را تایید می‌کنند. این شواهد عبارتند از: کودکانی که زندگی گذشته‌ی خود را به یاد می‌آورند(تناسخ), ظهور روح و مدیومشیپ. تمام این موارد نشان‌دهنده‌ی این هستند که شخصیت انسان پس از مرگ ادامه پیدا می‌کند و یا به عبارت دیگر, هوشیاری انسان مستقل از مغز به حیات خود ادامه می‌دهد. غیر ممکن است که کسی این شواهد قدرتمند را مطالعه کند و متقاعد نشود که زندگی پس از مرگ وجود دارد. هرگونه ادامه‌ی مخالفت با این شواهد, مبنایی به جز ایدئولوژی یا انکار خیالبافانه ندارد.»همچنین, دکتر رابرت المدر, استاد فلسفه‌ی دانشگاه ایالتی جورجیا, در دیباچه‌ی کتاب فوق الذکر می‌نویسد:«به احتمال زیاد دلائلی که برای حیات پس از مرگ و علیه ماتریالیسم مطرح شده را به قدری قانع‌کننده خواهید یافت که نگاهتان به مرگ تغییر خواهد کرد و مرگ را دیگر یک نابودی تلخ نخواهید دانست بلکه به مرگ به عنوان یک آغاز لذت‌بخش در بعدی متفاوت در هستی, نگاه خواهید کرد. احتمالا این سوال که &quot;باور به شکلی از زندگی پس از مرگ چقدر قابل تصدیق و مبرهن است؟&quot; با وجود اهمیتش سوال نهایی نخواهد بود. سوال مناسب‌تر شاید این باشد که بین باور به حیات پس از مرگ یا عدم باور به آن, کدامیک از لحاظ منطقی و عقلانی درست‌تر و موجه‌تر است؟ در جواب می‌توانیم بگوییم بر اساس شواهد قدرتمند, واضح و قابل دسترسی که وجود دارند نه تنها باور به شکلی از زندگی پس از مرگ منطقی و عقلانی است بلکه به طرز هیجان‌انگیزی باید بگویم عدم باور به حیات پس از مرگ غیرمنطقی و غیرعقلانی است.»آیا تحقیقات انجام شده در حوزه‌ی زندگی پس از مرگ یا تحقیقات پاراسایکولوژی شبه‌علم است؟«شبه علم» معادل فارسی «سودوساینس» (pseudoscience) است. پیشوند «سودو» به معنای «غیر اصیل», «غیر واقعی» یا «دروغین و جعلی» است.(دیکشنری‌های ماریم وبستر, کیمبریج, لانگمن) به این ترتیب می‌توان گفت معنای دقیق‌تر سودوساینس «علم دروغین» است. در واقع, گزاره‌ها و باورهایی شبه علمی هستند که ادعای علمی بودن دارند اما هیچ شاهد و مدرک علمی‌ای در تایید ادعای خود ندارند. تئوری‌های توطئه, جریان‌های ضدعلمی, مخالفان پزشکی مدرن و ... از نمونه‌های جریان‌های شبه علمی هستند.یکی از ادعاهای رایج درباره‌ی تحقیقات روحی و پاراسایکولوژی این است که این رشته‌های تحقیقاتی شبه علم هستند. آیا این ادعای درستی است؟ (مثلا این ادعا را می‌توان در ویکی‌پدیای انگلیسی در صفحه‌ی پاراسایکولوژی دید.)اجازه بدهید قبل از بررسی این ادعا, تعریف مفصلی که سایت «آکسفورد رفرنس» از «شبه علم» ارائه داده است را اینجا ذکر کنیم:«شبه‌علم عبارت است از تئوری‌ها, ایده‌ها یا تبیین‌هایی که با ‌عنوان علمی ارائه می‌شوند اما از علم یا روش علمی نشات نمی‌گیرند. سرچشمه‌ی شبه‌علم غالبا ادعاها, حکمت‌های عامیانه یا خوانش‌های گزینشی است که بدون جمع‌آوری مستقل داده‌ها یا اعتبارسنجی شکل گرفته‌اند. گزاره‌های علمی به خوبی و به طور مشخص تعریف شده‌اند در حالی که گزاره‌های شبه‌علمی مبهم و متغیر هستند. یکی از تفاوت‌های کلیدی علم و شبه‌علم این است که یک گزاره یا نظریه‌ی علمی به گونه‌ای بیان می‌شود که ابطال‌پذیر باشد. در مقابل, اظهارات شبه‌علمی را معمولا نمی‌توان با استفاده از شواهد تجربی یا مشاهدات عینی ابطال کرد. شبه‌علم مجالی برای به چالش کشیده شدن فراهم نمی‌کند و تمایل دارد شواهد متناقض را نادیده بگیرد یا شواهد را به طور گزینشی بپذیرد. بنابراین, شبه‌علم معمولا چیزی بیش از یک ادعا, باور یا اعتقاد نیست که به اشتباه با عنوان یک نظریه یا واقعیت علمی معتبر ارائه می‌شود.» (رفرنس)بنابراین, شبه‌علم اساسا در مورد «تئوری‌ها, ایده‌ها و تبیین‌ها» یا «ادعاها, باورها و اعتقادات» به کار می‌رود. اما پاراسایکولوژی رشته‌ای است که پدیده‌های «فراروانی» مانند تله‌پاتی را مورد تحقیق قرار می‌دهد؛ تحقیقات در مورد زندگی پس از مرگ نیز جزئی از پاراسایکولوژی(و حتی می‌توان گفت علوم دیگر) هستند و همانطور که از عنوانشان معلوم است «تحقیقات» هستند. پاراسایکولوژی و تحقیقات روحی فی نفسه ادعا یا اعتقادی را بیان نمی‌کنند و از پیش مفروضه‌ای را درست نمی‌پندارند, بلکه می‌خواهند موضوعات مورد مطالعه‌ی خود را بررسی کنند. کما اینکه بسیاری سعی کرده‌اند با طراحی آزمایش‌هایی پدیده‌های فراروانی را رد کنند, اما هیچ‌کس این تلاش‌ها را به شبه‌علم متهم نکرده است. به این ترتیب, شبه‌علم خواندن دسته‌ای از تحقیقات یا یک رشته‌ی مطالعاتی از اساس نادرست است.جریان‌های شبه‌علمی اساسا فاقد هرگونه شواهد تجربی هستند, استنادشان به منابع علمی نادرست است و غالبا در جامعه‌ی علمی و آکادمیک جایگاهی ندارند. اما تحقیقات مربوط به زندگی پس از مرگ در چهارچوب آکادمیک انجام می‌شوند و در معتبرترین ژورنال‌های علمی منتشر شده‌اند؛ نمونه‌ی آن «بخش مطالعات ادراکی» در دانشگاه ویرجینیا است که خود بخشی از جامعه‌ی علمی-آکادمیک است.دکتر مایکل شرمر, بنیان‌گذار «جامعه‌ی شکاکان» (The Skeptics Society) که خود یک ماتریالیست است, در مقاله‌ای در سایت ساینتفیک آمریکن اذعان می‌کند که «افراد از اصطلاح &quot;شبه‌علم&quot; علیه هر ادعایی که به هر دلیلی از آن خوششان نمی‌آید, سوء استفاده می‌کنند.» (رفرنس)بحث پیرامون اصل ابطال‌پذیریاما موردی که در این تعریف به عنوان «تفاوت کلیدی» عنوان شده یعنی «ابطال‌پذیری» (falsifiability) چطور؟ آیا ایده‌ی زندگی پس از مرگ یا همان وجود هوشیاری مستقل از مغز, ابطال‌پذیر است؟ قبل از پاسخ به این مسئله باید توجه داشته باشیم که اصل ابطال‌پذیری موضوعی فلسفی و در حیطه‌ی «فلسفه‌ی علم» است و در خود علم چندان موضوعیت ندارد. کما اینکه دکتر مانو سینگهام, از اعضای انجمن فیزیک آمریکا می‌نویسد:«خوشبختانه, ابطال‌پذیری - یا هر موضوع دیگری در فلسفه‌ی علم – ضرورتی برای علم حقیقی ندارد. فیزیکدان پُل دیراک (Paul Dirac) درست می‌گفت که: &quot;فلسفه هرگز به اکتشافات مهم منتهی نخواهد شد, بلکه فلسفه صرفا راهی برای صحبت کردن در مورد اکتشافاتی است که قبلا انجام شده است.&quot; تاریخ علم حقیقی نشان می‌دهد که دانشمندان همیشه همه‌ی قوانین, از جمله ابطال‌پذیری را زیر پا می‌گذارند.» (رفرنس)«جان رنی» سردبیر سابق مجله‌ی علمی ساینتفیک آمریکن, در مقاله‌ای که به انتقادات مخالفان تکامل پاسخ می‌دهد, می‌نویسد که «(ابطال‌پذیری) شاخه‌های بسیار زیادی از تلاش‌های کاملا علمی را حذف می‌کند.» (رفرنس)همچنین مایکل شرمر می‌نویسد: «مشکل (اصل ابطال‌پذیری) اینجاست که بسیاری از علوم مانند نظریه‌ی ریسمان و ... ابطال‌پذیر نیستند.» (رفرنس)اما منظور از ابطال‌پذیری چیست؟ کارل پوپر ابطال‌پذیری را مرز بین علم و غیرعلم می‌دانست. «دیکشنری انجمن روان‌شناسی آمریکا» ابطال‌پذیری را اینگونه تعریف می‌کند:«احتمال منطقی اینکه بتوان نادرستی یک ادعا, فرضیه یا نظریه را با مشاهده یا آزمایش نشان داد.» (رفرنس)یعنی گزاره‌ای ابطال‌پذیر است که «از نظر منطقی» بتوان راهی برای نشان دادن نادرستی‌اش تصور کرد. برای مثال, گزاره‌ی «تمام کلاغ‌ها سیاه هستند» یک گزاره‌ی ابطال‌پذیر است, زیرا برای نشان دادن نادرستی آن کافی است یک کلاغ غیرسیاه را پیدا کنیم (و از آنجایی که در واقعیت کلاغ سفید هم وجود دارد, پس این گزاره نادرست است). اما مثلا گزاره‌ی «اژدهای سه سر وجود دارد» یک گزاره‌ی ابطال‌پذیر نیست؛ زیرا هیچ راهی را نمی‌توان تصور کرد که نادرستی این گزاره را نشان دهد.اما مسئله اینجاست که در اغلب مواقع برای نشان دادن «عدم وجود» یک چیز راهی وجود ندارد, به همین خاطر اغلب گزاره‌هایی که به وجود چیزی اشاره می‌کنند ابطال‌پذیر نیستند. مثلا گزاره‌ی «کلاغ سیاه وجود دارد» ابطال‌پذیر نیست اما آیا به این معناست که غیرعلمی است؟ ما می‌دانیم که کلاغ سیاه وجود دارد و این یک گزاره‌ی علمی و درست است, اما هیچ راهی وجود ندارد که نشان دهیم کلاغ سیاه وجود ندارد, ما فقط می‌توانیم این گزاره را با فراهم کردن کلاغ‌های سیاه تایید کنیم اما راهی برای رد کردنش وجود ندارد. ما هیچ راهی را نمی‌توانیم تصور کنیم که نشان دهد گزاره‌ی «انسان وجود دارد» درست نیست و همینطور هیچ راهی وجود ندارد که نشان دهیم گزاره‌ی «ویروس کرونا وجود دارد» درست نیست و... . همه‌ی اینها ابطال‌ناپذیر هستند, اما همه‌ی اینها از نظر علمی درست هستند (ما می‌دانیم که طبق شواهد واضح ویروس کرونا وجود دارد و بسیار بدیهی است که انسان هم وجود دارد). ما در مقابل این نوع گزاره‌ها, فقط می‌توانیم بگوییم «شواهدی در تایید وجود فلان پدیده وجود ندارد» که این جمله از نظر علمی, جمله‌ی درستی است و به این معناست که ادعای مطرح شده مبنایی ندارد, اما از نظر منطقی واضح است که عدم وجود شواهد به معنی ابطال ادعای مطرح شده نیست.راه چاره این است که به جای معیار قرار دادن ابطال‌پذیری, همان «مشاهده‌پذیری» یا «آزمایش‌پذیری» را که در ابتدای مقاله ذکر کردیم معیار قرار دهیم. معیاری که علم عملا بر اساس آن جلو می‌رود. اگر شواهد قابل مشاهده, وجود چیزی را تایید کردند که بدیهی است آن چیز وجود دارد و اگر هم شواهدی را نیافتیم, طبیعتا وجود این پدیده تایید نمی‌شود. مثلا در مورد وجود اژدهای سه سر, می‌توان با یافتن یک اژدهای سه سر یا آثار قابل مشاهده‌ی آن وجودش را تایید کرد, اما از آنجایی که شواهد قابل مشاهده‌ای در این مورد در اختیار نداریم, وجودش تایید نمی‌شود. حال اگر کسی کماکان ادعا کند که اژدهای سه سر وجود دارد و مدعی علمی بودن آن شود, با یک ادعای «شبه‌علمی» مواجه هستیم.البته در این موارد می‌توانیم مشاهده‌پذیری را به شکل دیگری با ابطال‌پذیری انطباق دهیم. در واقع می‌توان گفت, از آنجایی که ما در علم می‌خواهیم بدانیم که «آیا فلان پدیده وجود دارد یا نه؟» و موضوع ما «وجود فلان پدیده» است, کافی است به جای بیان شکل مثبت موضوع, شکل منفی آن را به عنوان گزاره‌ی مورد نظر خود بیان کنیم. مثلا در بررسی «وجود اژدهای سه سر» به جای اینکه بگوییم «اژدهای سه سر وجود دارد» شکل منفی یا همان نقیض آن را بیان کنیم, یعنی بگوییم «اژدهای سه سر وجود ندارد». در این صورت این گزاره ابطال‌پذیر است و فقط کافی است یک اژدهای سه سر پیدا کنیم تا نادرستی گزاره‌ی «اژدهای سه سر وجود ندارد» را نشان دهیم. وقتی نادرستی این گزاره آشکار شود, به طور خود به خود درستیِ نقیض این گزاره یعنی «اژدهای سه سر وجود دارد» تایید می‌شود.با این اوصاف, حتی اگر ایده‌ی زندگی پس از مرگ یا هوشیاری مستقل از مغز را ابطال‌پذیر ندانیم, همانطور که گفته شد می‌توانیم نقیض آن را مبنا قرار دهیم که در ابطال‌پذیری آن شکی وجود ندارد. کریس کارتر در کتاب خود با عنوان «Science and the Afterlife Experiences» توضیح می‌دهد:«گزاره‌ای که می‌گوید &quot;ذهن انسان بعد از مرگ جسمانی از بین می‌رود&quot; قطعا ابطال‌پذیر است و اشتباه بودنش را می‌توان با شواهد نشان داد. و یاداوری این نکته لازم است که ابطال یک گزاره, نشان‌دهنده‌ی درستی نقیض آن است, حتی اگر این نقیض ابطال‌پذیر نباشد.»به عبارت دیگر, ما می‌دانیم که گزاره‌ی «حیات پس از مرگ وجود ندارد» ابطال‌پذیر است. حال اگر شواهدی در ابطال این گزاره بیاوریم, درستی نقیض آن یعنی «حیات پس از مرگ وجود دارد» تایید می‌شود.بر همین مبنا, تحقیقات زندگی پس از مرگ را می‌توان تلاشی برای ابطال گزاره‌ی «هوشیاری محدود به مغز است و با مرگ جسم از بین می‌رود» دانست (که ابطالش به معنی وجود حیات پس از مرگ است) و این هم کاملا در تطابق با اصل ابطال‌پذیری است. به این ترتیب, جای هیچ شکی باقی نمی‌ماند که ایده‌ی حیات پس از مرگ در حیطه‌ی علم قرار دارد.در آخر صحبتی از دکتر رابرت المدر, فیلسوف و استاد فلسفه‌ی دانشگاه ایالتی جورجیا و مولف کتاب‌های «حقیقت و شک‌گرایی» و «مرگ و بقاء شخصیت» را از دیباچه‌ی کتاب کریس کارتر با عنوان «Science and the Afterlife Experiences» ذکر می‌کنیم:«ماتریالست‌ها می‌گویند حتی اگر حیات پس از مرگ را امری ممکن و منطقی بدانیم, هیچ دانش علمی‌ای وجود ندارد که بگوید حیات بعد از مرگ بیولوژیکی ادامه پیدا می‌کند, چراکه هیچ تحقیقی تحت شرایط دقیق و سخت آزمایشی در این مورد انجام نشده است. آنها می‌گویند ما نمی‌توانیم موردی را خودمان در موضوع حیات پس از مرگ به صورت ارادی تکرار کنیم, ما نمی‌توانیم در شرایط آزمایشگاهی کاری کنیم که ارواح ظاهر شوند و آنها را مورد کنترل قرار دهیم. آنها ادعا می‌کنند هیچ کدام از شواهد حیات پس از مرگ در شرایط آزمایشگاهی کنترل‌شده, قابل تکرار ارادی نیستند. و نهایتا می‌گویند تا وقتی این شواهد در شرایط کنترل شده تکرار نشوند, مورد پذیرش نبوده و نمی‌توانند به قلمروی دانش بشری راه پیدا کنند.در جواب این استدلال باید گفت پدیده‌های بسیاری هستند که ما می‌دانیم وجود دارند و در عین حال قابل تکرار ارادی نیستند. [برای مثال در بازی بیس‌بال اصطلاحی با عنوان «هوم-ران » وجود دارد که اشاره به مواردی دارد که ضربه‌زننده‌ی توپ طوری ضربه بزند که بتواند دور زمین بازی بچرخد و بدون خطای تیم مدافعان به خانه(هوم) برگردد] «هوم-ران»ها قابلیت تکرار ارادی ندارند, اما ما می‌دانیم که اتفاق می‌افتند. ما می‌دانیم که گاهی از آسمان سنگ می‌افتد, اما نمی‌توانیم به طور ارادی سقوط شهاب‌سنگ از آسمان را تکرار کنیم. وقایع منحصر به فرد تاریخی نیز قابلیت تکرار ندارند, اما ما می‌دانیم که آنها واقعا رخ داده‌اند. با این حال همانطور که خواهید دید, در حقیقت و برعکس اداعاهای ماتریالیست‌ها شواهد قدرتمند و تکرارپذیر بسیاری مانند کیس‌های تناسخ, مدیومشیپ و ظهور روح وجود دارند که زندگی پس از مرگ را تایید می‌کنند.»نتیجه‌گیریموضوعات مربوط به روح و حیات پس از مرگ, به صورت غیرمستقیم قابل مشاهده هستند پس علم می‌تواند آنها را بررسی کند.تا کنون تحقیقات علمی قابل توجهی بر روی این موضوعات انجام شده است؛ از جمله: تحقیقات کیس‌های تناسخ, مدیومشیپ, تجارب نزدیک به مرگ و ... که انجام گرفتن چنین تحقیقاتی خود موید قابل بررسی بودن این پدیده‌هاست.اصطلاح شبه‌علم در مورد ادعاها, گزاره‌ها و اعتقاداتی به کار می‌رود که ادعای علمی بودن دارند اما درواقع چنین نیستند. پاراسایکولوژی و تحقیقات روحی فی نفسه متضمن هیچ ادعا یا اعتقادی نیستند, پس برچسب شبه‌علم زدن به آنها از اساس نادرست است.حتی اگر اصل ابطال‌پذیری را به عنوان ویژگی تعیین کننده‌ی علم بپذیریم, ایده‌ی حیات پس از مرگ در حیطه‌ی علم است. چراکه گزاره‌ی «ذهن پس از مرگ جسم از بین می‌رود» گزاره‌ای ابطال‌پذیر است و ابطال این گزاره به معنی ادامه‌ی حیات هوشیاری پس از مرگ است.+ همین مطلب در وبلاگ من</description>
                <category>احمد بهزادی</category>
                <author>احمد بهزادی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Mar 2022 16:30:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی ثانیه فعالیت مغزی بعد از ایست قلبی چه ارتباطی با تجارب نزدیک به مرگ دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadbehzadi/%D8%B3%DB%8C-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%BA%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D9%84%D8%A8%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D8%A8-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-snlnsuhvwtnm</link>
                <description>احمد بهزادیمی‌دانیم که هنگام ایست قلبی, خون‌رسانی و اکسیژن‌رسانی به مغز متوقف می‌شود و در عرض مدت کوتاهی فعالیت مغز به پایین‌ترین سطح خود می‌رسد؛ به طوری که الکتروانسفالوگرام (ای‌ای‌جی) قادر به ردیابی فعالیت مغز نیست. اینکه بلافاصله بعد از ایست قلبی, عملکرد مغز متوقف نمی‌شود بلکه ای‌ای‌جی به مدت چند ثانیه فعالیت مغز را ثبت می‌کند مطلب جدیدی نیست. برای مثال در گزارش سایت دانشگاه سوث‌همپتون از تحقیقات «AWARE» در سال 2014, به نقل از دکتر پرنیا آمده است: «معمولا 20 الی 30 ثانیه بعد از ایست قلبی, عملکرد مغز متوقف می‌شود.»اخیرا مقاله‌ای منتشر شده که آخرین فعالیت‌های مغزی یک مرد 87 ساله را گزارش می‌دهد. در این مقاله آمده است که تا 30 ثانیه بعد از ایست قلبی بیمار, الکتروانسفالوگرام(ای‌ای‌جی) تغییرات صورت گرفته در امواج مغزی را ثبت کرده و نشان داده است که امواج گاما افزایش پیدا کرده‌اند. (اصل این مقاله را می‌توانید از «اینجا» به انگلیسی مطالعه کنید.) آزمایش‌های انجام شده‌ی قبلی بر روی مغز موش‌ها نیز نتایج مشابهی داشته است.حال به چند مسئله در ارتباط با این مقاله و تجارب نزدیک به مرگ می‌پردازیم:مسئله‌ی اولآیا فعالیت سی ثانیه‌ای مغز می‌تواند تمام عناصر یک تجربه‌ی نزدیک به مرگ را توضیح دهد؟ به عبارت دیگر آیا می‌توان گفت یک تجربه‌ی نزدیک به مرگ محصول همین فعالیت سی ثانیه‌ای مغز بعد از ایست قلبی است؟ به دلائل مختلفی چنین نتیجه‌گیری‌ای درست نیست. یکی از این دلائل, شواهدی هستند که تایید می‌کنند وقوع (حداقل برخی از) تجارب نزدیک به مرگ, در زمانی بسیار بیشتر از سی ثانیه بعد از ایست قلبی رخ داده‌اند. برای مثال, در تحقیق معروف دکتر پرنیا با عنوان «AWARE» یکی از بیماران بعد از ایست قلبی, دچار تجربه‌ی خروج از بدن می‌شود و رویدادهایی را که بعد از ایست قلبی و هنگام عملیات احیاء او انجام می‌شوند را مشاهده می‌کند. وقتی مشاهدات او را با توجه به اسناد پزشکی و وقایع اتفاق افتاده بعد از ایست قلبی بررسی می‌کنند, درستی مشاهدات او تایید می‌شود؛ و معلوم می‌شود که این بیمار «تا 3 دقیقه» بعد از ایست قلبی خود, وقایع اتفاق افتاده را دیده است. آنچه این تجربه‌گر از تجربه‌ی خروج از بدن خود گزارش می‌دهد به شرح زیر است:«(قبل از ایست قلبی) داشتم به سوالات پرستار جواب می‌دادم, اما فشار سختی را در ناحیه‌ی کشاله‌ی ران خود احساس می‌کردم. درد یا چیزی شبیه به این نداشتم, اما یک فشار سخت را احساس می‌کردم, انگار کسی داشت من را به سمت پایین فشار می‌داد. درحال صحبت با پرستار بودم اما ناگهان بیهوش شدم... من می‌توانم به یاد بیاورم که در این لحظه به طور کاملا شفاف یک صدای خودکار را شنیدم که می‌گفت: «به بیمار شوک وارد کنید, به بیمار شوک وارد کنید.» و همراه با این, خانمی را دیدم که در گوشه‌ی اتاق داشت به من اشاره می‌کرد... من با خودم فکر کردم: «من نمی‌توانم بلند شوم»... آن خانم به من اشاره کرد.... من احساس کردم که او من را می‌شناسد و احساس کردم که می‌توانم به او اعتماد کنم؛ احساس کردم که او به خاطر دلیلی آنجا حضور دارد ولی این دلیل را نمی‌دانستم. در لحظه‌ی بعد, من بالای اتاق بودم و داشتم به پایین نگاه می‌کردم. من بدن خودم را می‌دیدم و همینطور پرستار و مرد دیگری که سر طاس داشت را می‌دیدم. نمی‌توانستم صورت آن مرد را ببینم اما پشت بدنش را می‌دیدم. او درشت هیکل بود...  او لباس آبی اتاق عمل را به تن داشت و کلاه آبی سرش بود. اما به خاطر موقعیت کلاه می‌توانم بگویم که سر او کاملا بدون مو بود. صحنه‌ی بعدی‌ای که به یاد می‌آورم این است که روی تخت به هوش آمدم و پرستار به من گفت:«اوه تو بیدار شدی... تو الان با ما هستی.» نمی‌دانم که این را پرستار گفت یا صدای خودکار بود... می‌توانم به یاد بیاورم که احساس سرخوشی داشتم. من الان می‌دانم که آن مرد با لباس آبی چه کسی است؛ من نام کامل او را نمی‌دانم.... اما آن مرد را روز بعد (از ایست قلبی) دیدم... او برای دیدن من آمده بود و من می‌دانستم که او همان کسی است که روز قبل دیده بودم.» (رفرنس)همانطور که اشاره شد, در مقاله‌ی تحقیقات «AWARE» آمده است که این بیمار افراد, صداها و وقایع اتفاق افتاده بعد از ایست قلبی و حین عملیات احیاء را به درستی و دقت توصیف کرده است و اسناد پزشکی توصیفات او را تایید می‌کنند. ضمنا مشاهدات بیمار تا «3 دقیقه بعد از ایست قلبی و حین عملیات احیاء» را پوشش می‌دهد:&quot;He accurately described people,sounds, and activities from his resuscitation. His medical records corroborated his accounts and specifically supported his descriptions and the use of an automated external defibrillator (AED). Based on current AED algorithms, this likely corresponded with up to 3 min of conscious awareness during CA and CPR.&quot;(«این لینک» مقاله‌ی مربوط به تحقیقات «AWARE» در ژورنال ریساستیشن است. همچنین از «این لینک» در سایت دانشگاه ویرجینیا می‌توانید این مقاله را به صورت کامل دانلود کنید.)پس همانطور که می‌بینیم شواهدی وجود دارند که نشان می‌دهند, حداقل برخی از تجارب نزدیک به مرگ, بسیار بیشتر از سی ثانیه بعد از ایست قلبی طول می‌کشند.مسئله‌ی دومآیا این یافته‌ها می‌تواند بخشی از تجارب نزدیک به مرگ یا برخی از عناصر آن را توضیح دهد؟ به عبارت دیگر, آیا می‌توان به جای اینکه کل یک تجربه‌ی نزدیک به مرگ را به فعالیت مغزی نسبت داد, بخش کوچکی از آن مثل عنصر «مرور زندگی» را ناشی از این فعالیت سی ثانیه‌ای مغز دانست؟ این ادعای قابل تامل و محتملی است, اما دلیلی برای آن وجود ندارد. فرد مورد مطالعه در این مقاله, احیاء نشده است که بدانیم چه چیزی را در چه زمانی تجربه کرده است! از طرف دیگر هیچ دلیلی از تحقیقات دیگر برای این ادعا وجود ندارد.مسئله‌ی سومکسانی که تلاش می‌کنند تجارب نزدیک به مرگ را با توضیحات فیزیولوژیک توجیه کنند, باید به یک نکته توجه کنند؛ تجارب نزدیک به مرگ در شرایط مختلفی بروز می‌کنند و وضعیت مغز تجربه‌گران در شرایط مختلف کاملا متفاوت است. برای مثال فردی که هنگام ایست قلبی تجربه‌ی نزدیک به مرگ دارد با فردی که هنگام کما یا بیهوشی عمومی یا حتی خواب و یا به دلیل افسردگی دچار چنین تجربه‌ای می‌شود متفاوت است. اما تمام این افراد تجربه‌ای را گزارش می‌دهند که دارای عناصر مشابه و مشترک است.مسئله‌ی چهارمماهیت پارانرمال و ماورائی تجارب نزدیک به مرگ به فعالیت مغزی بستگی ندارد. در واقع, مغز چه فعالیت داشته باشد یا نه, تجربه‌ی نزدیک به مرگ دارای عناصری است که فی نفسه ماورائی هستند و نمی‌توان آنها را با توضیحات مادی توجیه کرد. برای مثال وقتی تجربه‌گران درحالی که چشمانشان بسته است اتفاقات پیرامون بدن خود را مشاهده می‌کنند, ما با یک پدیده‌ی پارانرمال رو به رو هستیم, خواه مغز فعالیت داشته باشد یا نداشته باشد(نمونه‌ای از این موارد را از تحقیقات دکتر پرنیا در مسئله‌ی اول ذکر کردیم). تجربه‌گران دیگری هم وجود دارند که وقایع اتفاق افتاده در فاصله‌های دورتر از بدن خود را گزارش می‌دهند و شاهدان نیز مشاهدات آنها را تایید می‌کنند. ملاقات تجربه‌گران با ارواح نزدیکانی که نمی‌دانستند فوت شده‌اند یا ارواح کسانی که نمی‌شناخته‌اند از دیگر موارد پارانرمال این تجارب هستند. همچنین می‌توان به تله‌پاتی یا ذهن خوانی هنگام تجربه, درمان معجزه‌آسای تجربه‌گر بعد از تجربه, به دست آوردن توانایی‌های غیرمعمول بعد از تجربه, تجربه‌ی نزدیک به مرگ مشترک و ... نیز به عنوان دیگر عناصر ماورائی تجربه‌ی نزدیک به مرگ اشاره کرد.در ادامه, تجربه‌ی نزدیک به مرگ کوتاهی را مطالعه خواهیم کرد که تجربه‌گر وقایع اتفاق افتاده خارج از محیط پیرامون بدنش را دیده است:«سرگرد اسکال زمانی که در بیمارستان بستری بود, دچار یک تجربه‌ی خروج از بدن می‌شود. در این تجربه, او بالای گوشه‌ی سمت چپ اتاق آی‌سی‌یو معلق می‌شود و بدن خود را مشاهده می‌کند. او همچنین می‌تواند از طریق پنجره‌های بالای دیوارهای اتاقش, قسمت پذیرش را مشاهده کند. او ناگهان همسرش جوآن را می‌بیند که پشت میز در قسمت پذیرش منتظر است. حضور همسرش در آنجا عجیب بود, زیرا هنوز ساعت بازدید نشده نبود. جوآن داشت با کسی که پشت میز نشسته بود صحبت می‌کرد و کت شلوار قرمز پوشیده بود. صحنه‌ی بعدی که اسکال به یاد می‌آورد این است که در تخت خود بیدار می‌شود و لحظه‌ای که چشمانش را باز می‌کند, همسرش جوآن را درحالی که کت و شلوار قرمز پوشیده است, کنار تخت خود می‌بیند.»دکتر پیتر فن‌ویک و همسرش درباره‌ی این تجربه می‌نویسند که این مشاهده را نمی‌توان با عنوان تصادف رد کرد, چراکه اسکال نه تنها همسرش را در لباس خاصی دیده است, بلکه حضور او را خارج از ساعت ملاقات مشاهده کرده است.این دو محقق با «جوآن» همسر اسکال ملاقات کردند و از او پرسیدند که آیا او معمولا کت شلوار قرمز می‌پوشد یا اینکه اسکال به کت شلوار قرمز علاقه‌ی خاصی دارد؟ جوآن گفت که هیچکدام از اینها درست نیست. جوآن یک هنرمند بود و آن روز عمدا این لباس رو پوشیده بود. قرمز, رنگی نبود که او معمولا برای لباس‌هایش انتخاب کند, اما آن روز پیش خود فکر کرده بود از آنجایی که قرمز رنگ شادی است, برای خوشحال شدن شوهرش این لباس را بپوشد.(منبع این تجربه و ماجراهای آن, کتاب دکتر پیتر فن‌ویک و همسرش خانم الیزابت فن‌ویک با عنوان «The truth in the light» است.)این تنها یک نمونه از این نوع تجارب است. تجارب بسیار دیگری در منابع مختلف ثبت شده‌اند که بعضا دارای تاییدهای قوی‌تری هستند.+همین مطلب در وبلاگ من</description>
                <category>احمد بهزادی</category>
                <author>احمد بهزادی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Mar 2022 23:25:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>