<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Maryam Ahmadijam</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ahmadijamm59</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:42:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3923403/avatar/QGz8Mq.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Maryam Ahmadijam</title>
            <link>https://virgool.io/@ahmadijamm59</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«یکی من،یکی برعکس من»</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadijamm59/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%85%D9%86-pfml3lofgxzk</link>
                <description>«قسمت اخر»پست ها رو همین طور می نوشتم و می نوشتم.پست دهم:یکی من:شب موقع خواب از خودم پرسیدم اگر کسی پست ها رو نمی دید بازم ادامه می دادی؟! این سوال؛ بد جوری دلم رو  لرزوند!یکی برعکس من:شب ،دوباره پست جدیدی نوشتم،اصلا مهم نبود کسی حتی پست منو لایک نکنه،چون نوشتن برام مثل نفس کشیدن در هوای تازه شده بود،مثل رها شدن از تمام آنچه در ذهنم مرور می شد!دیگه حتی مهم نیست کسی اونا رو ببینه یا نه!مهم احساس رها شدن بود ،و اینکه امید دارم روزی« برعکس من» قوت میگیره!«یکی من یکی برعکس من» دیگه شده بود روایت هایی از زن هایی که با وجود توانایی های  بالا، وسط روزمرگی ها گیر کردند و آرزوهایشان که هر روز در حال دست و پا زدن در دریای زندگی هستند را،زیر پا له می کنند.خلاصه روزها می گذشت تا روزی اتفاق مهمی افتاد .یکی از ناشرها پیامی داد.و در کمال تعجب نوشته بود :«می خواهیم مجموعه ای از پست ها رو در یک کتاب منتشر کنیم.»ومن دیگه فقط یک مادر ویک زن خانه دار نبودم،بلکه در کنار همه ی مسیولیت ها،یک نویسنده  ی دیجیتال بودم که نقش مادری و همسری را  برایم بسیار زیباتر کرده بود!دیگه محتواهای زیبا می ساختموبرعکس من کاملا قوت گرفته بود!دیگه صبح وقتی بیدار می شد م،همه چیز برام رنگی بود و کلی انگیزه داشتم،حال دلم خوب بود،حس خوبی نسبت به خودم واطرافم داشتم که باعث می شد باهمه مهربان تر باشم و وظایف و مسیولیت هایم را به زیبایی انجام دهم!واین بود که آغاز کردم دوباره زندگی را با ساختن محتواهای زیبا و هدفمند!یکی برعکس من ،زنی بود که بالاخره خودش  رو جدی گرفت!</description>
                <category>Maryam Ahmadijam</category>
                <author>Maryam Ahmadijam</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 21:21:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«یکی من،یکی برعکس من»</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadijamm59/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%85%D9%86-z94jjhw0vtew</link>
                <description>«قسمت دوم»دلم رو چیزی شبیه ذوق یا ترس لرزوند.صفحه ای ساختم به اسم «یکی من ،یکی برعکس من»یکی من:امروز مثل روزای دیگه ،از خواب بیدار شدم وبا فکر به ظرف‌های کثیف و لباسهای نشسته و غذایی که باید آماده می کردم.وهمچنان فکر به آینده ی بچه ها روزم رو تموم کردم!هر روز احساس می کنم در همه ی مسابقه های دنیا مردود شدم و دیگه هیچ راهی برای از نو شروع کردن نیست!یکی برعکس من:صبح زود با صدای پرنده ها بیدار شدم.کمی ورزش کردم؛وبا جسارت تمام شروع به نوشتن کتابی کردم که همیشه آرزو داشتم بنویسم!خلاصه اولین پست رو با دستانی لرزان گذاشتم،با فکر به اینکه آیا کسی می خونه؟یا حتی منو درک می کنه؟یا من فقط در یک اتاق خالی دارم با خودم بلند بلند حرف می زنم؟تا شب ،چند نفری لایک کردند،یکی نوشته بود:«اخ که چقدر شبیه من هستی»و دیگری نوشته بود:«من احساس می کنم دیگه تنها نیستم»اون شب موقع خواب در حال فکر کردن به پست دوم بودم.یکی من:امروز یک مهمونی ترتیب دادم ومثل همیشه همه از غذاها و دسرهای خوشمزه و تمیزی خونه لذت بردند و منم  تمام آرزوها م پشت لبخندم پنهان کردم.یکی برعکس من:به مهمون ها گفتم :«ببخشید امروز باید پروژه ای که در حال نوشتنش هستم تحویل بدم و مهمونی رو کنسل کردم وبعد نشستم و به نوشتن ادامه دادم.و همچنان پست ها را یکی یکی قرار می‌دادم ،بدون اینکه ،یکی برعکس من قوت بگیره یا واقعی بشه!فقط دلم خوش بود به آدمهایی که پیام میدادند که ما هم مثل خودت هستیم ولی جرات نوشتن نداشتیم!«منتظر قسمت آخر این داستان باشید......»</description>
                <category>Maryam Ahmadijam</category>
                <author>Maryam Ahmadijam</author>
                <pubDate>Wed, 06 Aug 2025 18:59:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«یکی من،یکی برعکس من»</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadijamm59/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%85%D9%86-dx6zf7ewfzfv</link>
                <description>ساعت ۳ بعد از ظهر بود ، کمتر پیش می‌اومد که ظهر کمی استراحت کنم !ولی آن روز آنقدر خسته بودم که رفتم کمی بخوابم. اما صدای بچه‌ها ناخواسته بیدارم کرد.کسی شاید درک نکند، که حتی یک مادر ،گاهی فقط دقایقی به یک خواب آرام احتیاج دارد،ان هم بدون فکر به دغدغه‌های مختلف !آن هم بدون شنیدن صدای بچه‌ها .مامان پیراهنم کجاست؟مامان سوالها رو برام نوشتی؟مامان بابامو راضی کردی ؟یا اونی که گفتم خریدی؟پتو را روی سرم کشیدم ولی ذهنم خاموش نمی‌شه !زمان‌ هایی هست که دوست داری آروم باشی ،بدون فکر به هیچ چیز !ولی ذهنت اجازه نمی‌ده!مثل همیشه ذهنم چکش وار وبی رحمانه ،همه چیز رو مرور می‌کنه از گذشته تا حال و حتی تصورات آینده .امروز هم مثل دیروز گذشت و من فقط همان کسی هستم که باید روزش را با خرید وپختن غذا ی مورد علاقه ی تک تک اعضای خانواده وشستن ظرفهای توی سینک شروع کنه!کسی که خانه را تمیز می کنه و هزار مشکل ریز و درشت خانه را حل و فصل می کنه!تمام چیزهایی که گاهی هیچ وقت به چشم هم نمی‌آید !این روزها وقتی تو آینه نگاه می‌کنم دیگه خودم را نمی‌شناسم !پسرم مثل همیشه لب تابش باز کردهو سر کلاس آنلاینه.دخترم نیز با کارهای خودش مشغوله.و همسرم که اکثر اوقات نیست.گاهی فکر می‌کنم کل دنیا رو داره می‌گردونه!اینقدر که سرش شلوغه !و اما من فقط باید به گردوندن یک خونه و خانواده افتخار کنم،وفکرم بشه هزار مشکل ریز و درشت خانواده و نگرانی از کار و درس و اینده ی بچه ها!وگاه گاه لحظه شماری کنم تا یکی از افراد خانواده کنارم باشه تا احساس تنهایی نکنم!البته که ارزشمنده ،ولی کافی نیست!من هم برای تحصیلات و یادگیری هنر های مختلف و تجربه کاری مشقت زیادی کشیدم ولی به خاطر خانواده شغلم را رها کردم.واینو خوب می دونم زنی که برای خودش کاری نکنه شدیداً احساس تنهایی می‌کند!اون روز مثل همیشه با یک لیوان چای نشسته بودم جلوی پنجره و وارد اینستاگرام شدم .نه برای سرگرمی،بلکه برای ساختن یک مطلب جدید،در یک صفحه ی جدید‌،بارها به ایده ای که می خواستم در موردش بنویسم فکر کرده بودم.چی می شد اگر یک زن دقیقا شبیه من بود ولی کارهایش برعکس من.واقعا اون زن حرف وعملش چی می تونست باشه؟ادامه دارد........«قسمت اول»«تقدیم به زنهایی که خودشان را از یاد برده اند»</description>
                <category>Maryam Ahmadijam</category>
                <author>Maryam Ahmadijam</author>
                <pubDate>Mon, 04 Aug 2025 15:55:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهتاب،گفت وگو،سکوت....</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadijamm59/%D9%85%D9%87%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-p8dkk9upysnl</link>
                <description>ماه هم نشین شبانه ام بود ،وقتی می نوشتم.می نوشتم که دلم برای جشن شکوفه ها تنگ شده!وتو نمی دانی که سکوت شبانه ی مهتاب چه ناگفته هارا فریاد می زند!چه بغض ها  وشادی ها!چه قصه های تلخ و شیرین که از دل زندگی تک تک مردمبا خود زمزمه می کند!مردمی که زیر مهتاب به خواب عمیق فرورفته اند ولیقصه هایشان  همچنان باقیست!ومن همچنان می نور دم مهتاب را!وتو نمی دانی که چه حسی دارم!وشاید باور نکنی که در تمام طول مهتاب ،برای پایان خوش قصه ی تک تک این مردم دعا کردم!و همچنان که درد قصه هایشان استخوانهایم را فشرده می کند،من به شاعری بیشتر ترغیب می شوم!</description>
                <category>Maryam Ahmadijam</category>
                <author>Maryam Ahmadijam</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jun 2025 01:22:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی دلم برای یک انسان قدیمی ،یک تفکر قدیمی ،یک خانه ی قدیمی ،و کمی حال و هوای قدیمی تنگ می شود.</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadijamm59/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-c1wvjtrbdfwq</link>
                <description>در کتابخانه عمر، کتاب‌ها یکی یکی کهنه شدند و به شعر و داستان پیوند خوردند.برگ برگ این کتاب‌ها، پر شده از پیکرهای خسته، با هزاران خاطره و آرزو!و من در قدمگاه زمان، همچنان به دنبال خاطرات آدم‌هایی می‌گردم ،که در کهنه‌ ترین کتاب‌ها حک شده‌اند.و بسیار دلتنگم !دلتنگ لحظات ساده زندگی‌شان!در خانه‌هایی که بوی خاک می‌دادند و عشق!دلتنگ شنیدن حکایت‌ها از دل خاطرات تلخ و شیرینشان!دلتنگ دیدارشان!همان‌هایی که بی‌دلیل ، به هم لبخند می‌زدند و دلشان رنگ کینه و قهر نداشتوساعت‌ها ،کنار هم بی بهانه، در دنیای واقعی و قابل لمس به عیش ،سپری می‌کردند.کرسی‌هایشان که بسیار زیبا بود، دورهمی‌هایشان را گرم تر وگرم‌تر می‌کرد !ورقابتشان ، به جای مدگرایی و مادی گرایی در مهر بود و راستی !وافتخارشان در ارزش‌های واقعی !و آهنگ زندگی‌شان ، بدون هیچ نتی ،زیباترین نغمه ی زندگی را می‌نواخت !کلامشان بوی بهشت می‌داد واندیشه‌هایشان ،بوی انسانیت!بوی بوی انسانیت</description>
                <category>Maryam Ahmadijam</category>
                <author>Maryam Ahmadijam</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jun 2025 12:26:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«رنج را به آغوش بکش»</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadijamm59/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%A8%DA%A9%D8%B4-jcqlazbgfh8n</link>
                <description>اگر فراری از آفتاب سوزان نبود ،سایه‌ها رخ نمی‌نمودند !و اگر شبانگاهان نبود ،ماه راه خویش را در دل کدام تاریکی می یافت!اگر اندوه نبود، لبخند رنگی نداشت!و اگر درد نبود، شوق رهایی در جانی شعله نمی‌زد!و اگر رنج نبود،التیام چه معنایی داشت !و اگر زخم نبود ،نوازش پر زخمی هیچ بود وهیچ!وبی خزان ، بهار آن قدر دل چسب نبود!واگر سکوت نبود ،ترانه‌های زیبا هم ، در همهمه‌های ناتمام گم می‌شدند!و اگر شب‌های بی‌قراری نبود،طلوع خورشید چه ارزشی داشت؟؟؟روح رنجیده ، همچون سنگ در دل رود ،با هر موج صیقل می‌خورد و درخشان‌تر می‌شود.پس بگذار تند باد ، بورد.برگ‌ها برقصند.و ابرها بگریند .تا شاید، خاک بوی زندگی بگیرد .و بگذار آتش بتازد و از دل خاکستر،ققنوسی زاده شود!خیالی نیست ،وقتی پشت هر گریه لبخندی و پشت هر پایان ،آغازی ست دوباره!پایان پای و آغازیست دوباره</description>
                <category>Maryam Ahmadijam</category>
                <author>Maryam Ahmadijam</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jun 2025 11:56:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی دلیل انسان و انسان جو باش</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadijamm59/%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-lz3ilx3svcza</link>
                <description>گر بهشت را به بهایی وعده ات دادند،تو بی‌دلیل انسان و انسان جو باش !گر رخت ابریشم بر تنت ، برتر نهادند،تو بی‌ بهانه ، در فکر پروانه شدن باش!گر بو تیمار یا ققنوس ،تو را نقش دادند،تو هماره بی‌نقش ،پرواز جو باش !گر جام‌ها، ز عشق تو را بسیار وعده دادند،تو دم به دم ،عشق را بی‌هوس ،در آغوش دو روح ،جویا باش!گر تو را به جمع خویش بسیار خواندند ،تو آن دورهای نزدیک را جویا باش!زمین سرابی بیش نبود میدانم،ولی تو آن آخرین قطره آب حیات باش</description>
                <category>Maryam Ahmadijam</category>
                <author>Maryam Ahmadijam</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jun 2025 11:29:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول برای من یعنی‌‌‌......</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadijamm59/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-cblsu5pinsfp</link>
                <description>ویرگول برای من صفحه‌ای است که واژه‌های دلم را بر روی آن پهن کردم و قفل دفتر خاطراتم را باز کردم . صداهای گمشده ذهنم را ویرگول شنید تا بتوانم سبک‌تر شوم! ویرگول سکوتم را شکست و واژه‌های خاموشم را شعله ور کرد !ویرگول بود که شنید  ،وقتی از درد نوشتم ، از رگ  های زخم خورده زندگی ،از حقیقت پنهان ، از عشق ،از درد پنهان ،از روزمرگی ، و ....او شنید و قضاوت نکرد !  او شنید و همیشه حضور داشت !هر چند  نویسنده ی کوچک بی‌نام ، در کوچه فراموش شده بودم، که کسی وا ژه هایش  را نمی‌خواند ، ویرگول مرا فهمید و من همچنان نوشتم ،برای خاک روبی غبار دلم،برای رهایی و نجات !برای فرار از روزمرگی!برای ماندن!برای جاودانگی! برای خاکروبی غبار دلم برای رهایی برای نجات</description>
                <category>Maryam Ahmadijam</category>
                <author>Maryam Ahmadijam</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jun 2025 11:12:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی دلیل نوشتن اینه که پیام هات به گوش آدمها برسونی ،شاید حداقل  روی یکی دونفر ،تاثیر بذاره.</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadijamm59/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%AF%D8%A7%D9%82%D9%84-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D9%87-x6meuwtco3ry</link>
                <description>در دل کوهستانی مه آلود، شهری بود که نقشه‌اش را روی جی پی اس پیدا نمی‌کردی. شهر «آرام روها ».در این شهر مردم با آرامش و تواضع راه می‌رفتند و ماشین‌ها به محض دیدن خطوط عابر پیاده با ادب ‌ایست می‌کردند.!! در این شهر اگر پایت را روی خط عابر می‌گذاشتی ماشین‌ها آرام و بی‌صدا متوقف می‌شدند. راننده‌ها لبخند می‌زدند و با اشاره دعوتت می‌کردند ، تا عبور کنی .روزی دختری به نام« ندا» ، از شهری شلوغ و پرهیاهو، با دلی خسته به شهر« آرام رو»  آمد.«ندا » مدتها روی خطوط عابر پیاده می ایستاد و باور نمی کرد که ماشین ها برای او توقف کردند.!چطور می‌شود ماشین‌ها بدون توقف و بدون منت و بدون دعوا ، آن هم بدون سرعت  ،روی خطوط عابر برای ما بایستند.و نگاه پر از شگفتی« ندا »در میان چشمان صبور راننده‌ها جا  می ماند. در «آرام رو» ،ماشین‌ها  نه بو غ می‌زدند و نه سبقت می‌گرفتند.!! رنگ سفید خطوط عابر پیاده شده بود نشانه‌ای از پیمان دوستی بین مردم .!!ندا دوست داشت همیشه در آن شهر بماند. چون انسان‌های صبور و محترمی  که برای رانندگی عجله‌ای نداشتند و صبوری می‌کردند وبرای هم نوع خود ارزش قایل بودند ، حتماً همان‌هایی هستند که برای ساختن یک شهر زیبا لازم و کافی هستند.</description>
                <category>Maryam Ahmadijam</category>
                <author>Maryam Ahmadijam</author>
                <pubDate>Thu, 22 May 2025 13:51:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قفس بی کلید، قفسی هست که همه ی ما انسانها دران به سر می بریم،وکاش روزی از آن رها شویم و.....</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadijamm59/%D9%82%D9%81%D8%B3-%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D9%81%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-%D9%88-vnw3vv29eac6</link>
                <description>در گوشه‌ای از اتاق خرگوشی کوچک و زیبا ،  در قفسی کوچک زندانی بود. و هر بار که چشمم به او می‌خورد انگار چیزی را فریاد می‌زد و من دلم برای حیوانی که کاری جز پریدن و  جستجو  و جو، میان چمن‌های سبز ندارد می‌سوخت .  سکوت شب که از راه می رسید،همچنان ، با اندوه ، به خرگوش زندانی فکر می‌کردم. گاهی انسان‌ها هم جسمشان آزاد است ولی دلشان همیشه زندانی است.  در واقع، همه  ما قفسی داریم  که دیوارهایش از ترس‌ها و خاطرات تلخی ساخته شده که رهایمان  نمی‌کنند. قفسی از بایدها و نبایدها که سال‌ها با خودمان به یدک می‌کشیم .ما انسانها به ظاهر حرکت می کنیم، می ‌خندیم و حتی سفر می‌کنیم .اما همه ما در اعماق  ذهن مان، یک زندانی بی قفل کلید هستیم.زندان ما مثل خرگوش  نه ساده است،نه قفلی دارد و نه باز می شود!! یک روز که خرگوش از قفس بیرون آمد و آزادانه و خوشحال برای خودش می‌دوید و می‌چرخید حس کردم شاید ما هم این جرات را پیدا کنیم که روزی قفل و کلیدی برای زندان افکارمان بسازیم و خود را برای همیشه از آن رها سازیم .«آزادی همیشه منتظر ماست فقط باید بخواهیم و تلاش کنیم»</description>
                <category>Maryam Ahmadijam</category>
                <author>Maryam Ahmadijam</author>
                <pubDate>Wed, 21 May 2025 18:52:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نزاعی بین امید و نا امیدی «رمان کوتاه»</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadijamm59/%D9%86%D8%B2%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D9%86%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-arcvvtvbgfeb</link>
                <description>در دل شهری خاموش و فراموش شده ، جایی که پنجره‌ها زمان زیادی بود که چشم بر خورشید بسته بودند  ،دو سایه بر سنگ فرش های ترک خورده  ،روبروی هم ایستاده بودند.« امید و ناامیدی»« امید »لباسی  بهاری و چشمانی براق و سبدی پر از بذرهای نور و امید بر دوش داشت و «ناامیدی» لباسی از سیاهی و چشمان فرسوده و صندوقچه‌ای از خاطرات  مایوس کننده حمل می‌کرد.امید رو کرد به ناامیدی و گفت:«  چرا باران را نفرین می‌کنی؟.» وقتی  باران  ،مادر رود و دریاهاست! ناامیدی لبخندی زد و گفت:« زیرا از اینجا دیگر رودی نمی‌گذرد .همه باران در این باتلاق فرو می‌رود .»در همان  لحظه که باد مکالمه آنها را جابجا می‌کرد ،کودکی با چراغی که نورش سوسو می‌زد  ،از ساختمان‌های خرابه بیرون آمد و به آنها خیره شد. امید به کنار کودک رفت و گفت :«ببین تا آن زمان که فقط یک نور کوچک در دست داریم ، شب نمی‌تواند مالک ما باشد .»ناامیدی گفت :«خیالت راحت !این نور هم به زودی خاموش می‌شود.» کودک جلوتر آمد .نور لرزان چراغش  روی سایه‌ها افتاد. او چراغ را بالاتر برد  وباد سعی کرد نورش را خاموش کند. اما نشد. امید نفسی راحت کشید و گفت:« نور با جنگیدن زنده است.» در آن زمان ناامیدی با زل زدن به کودک انگار در عمق چشمانش چیزی شکست و دیوار باورهایش ترک برداشت.سپس صندوق خاطرات بد و غمگین افتاد و خرد شد. صدای شکستنش چون ناله‌ای در کوچه‌ها پیچید.همان موقع، امید دست کودک را گرفت و گفت بیا برویم ، باید نور را  به تمام کوچه‌ها برسانیم .شاید زخم زمین  ، اندکی شفا یابد.  پنجره‌ها به سوی نور باز شوند و چقدر عجیب که ناامیدی  دیگر سیاه نبود  ،بلکه سراسر نور بود و روشنایی .  وشهری که در خواب بی‌ رویا فرو رفته بو د  ،آهسته آهسته بوی نم باران گرفت و به امید جوانه زدن حتی فقط یک شاخه در همین نزدیکی بیدار شد.</description>
                <category>Maryam Ahmadijam</category>
                <author>Maryam Ahmadijam</author>
                <pubDate>Wed, 30 Apr 2025 14:46:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« گاهی قلم زمین بگذار»</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadijamm59/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-tmzcqs7ygmii</link>
                <description>چه کسی زمزمه کرد شعر را باید نشاند بر کاغذ؟ بنگر  ،سجده ی گیتی و فلک از سر شکر شعر نبود ؟!آن سکوت پر ز راز و رمز،در دل و جان شعر نبود؟! غرش رعد و هیاهوی درخت ، ریزش برگ ، باریدن ابر  ،شعر نبود ؟! گفتگوی گل و بلبل ، تپش نفس زمین در دانه ،شعر نبود؟!  شب بی‌حوصلگی ، رخنه جوی عشق ،روبروی پنجره‌ای باز رفته بودم تا به هنگامه مهتاب ، به لبخندت  بدهم   همه زندگیم ، این همه شعر نبود؟! دست از سر کاغذ و قلم بردار همچنان شعر روان است......</description>
                <category>Maryam Ahmadijam</category>
                <author>Maryam Ahmadijam</author>
                <pubDate>Wed, 30 Apr 2025 12:02:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان کوتاه،«نوری که کلبه را روشن می کرد»</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadijamm59/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-zarwtfhwim0i</link>
                <description>عاشق نوشتن رمان های کوتاه هستم ،چون رمان ها از دل زندگی هامون سرباز می کنند،این رمان تلنگری ست به اکنون ما انسانها که به جای اینکه هوای همدیگرو داشته باشیم ودر شادی هم شریک باشیم ،خودمون رو در رقابت های بیهوده باهم قرار دادیم.صبح که می شد ، نوری که از پنجره می تابید ،      تمام کلبه ی جنگلی رو روشن می کرد،  وامید را در دلش جاری می کرد. چای رو توی همون سماور قدیمی دم می کرد  و طبق روال همیشه،ساعتها از پنجره  زل می زد به کوه البرز ، که عظمتش بهش انرژی و نیرو می داد،.    اسمش «بی بی گل»بود، بیشتر دوران میانسالیش.  رو در انتظار به سر برده بود.شوهرش که سالها فوت کرده بودو پسرش هم به شهر رفته بود و دیگه برنگشته بود.روزی که در حال مرتب کردن صندوقچه ی قدیمی بود ،دفتر ی با جلدهای  کهنه که پر از خاک شده بود توجهش را جلب کرد،بازش کرد ،اشک در چشمانش حلقه زده بود،تمام آرزوهای دوران جوانیش را در آن نوشته بود ،بعضیهاشون  برآورده شده بودند و بعضی نیمه کاره رها شده بودند،اول خواست بی تفاوت باشه، ولی دوباره بازش کرد و خاک روش رو پاک کرد،یکی یکی آرزوهایش را خواند ومرور کرد،اخرین آرزویی که نوشته بود دیدن پسرش بود که دیگه برآورده نشده بود ،ناگهان فکری به سرش زد ،دفتر را لب طاقچه گذاشت،از فردای اون روز راه  افتاد تو ی روستا واز همه ی مردم آرزو هاشون می پرسید و در دفتر می نوشت،هر آرزو که می نوشت ،دعایی  می کرد ودفتر رو می بست،یکی می خواست مادرش سلامتیش بدست بیاره،یکی آرزوش  قبولی پسرش بود،یکی دلش بچه می خواست و هزاران آرزوی دیگه،و هر آرزویی که نوشته می شد بعد از چند وقت برآورده می شد و مردم روستا در کمال تعجب شاد و خرسند می شدند،دیگه حالا همه از وجود دفتر باخبر بودند از بی بی گل می خواستند که آرزوهاشون  بنویسه و براشون دعا کنه،یک روز که بچه های روستا پیش بی بی گل بودند ، از او خواستند که آرزوی خودش رو هم بنویسه ،حالا دیگه همه می دانستند آرزوی بی بی گل برگشتن پسرش هست،بی بی گل بالاخره راضی شد و آرزوش را با دستان لرزان ودر کمال ناامیدی نوشت ،شاید  یک ماه  از نوشتن آرزوی بی بی گل نگذشته بود که یکی روز زیبا وافتابی،در کلبه باز شد و نور به داخل خانه پخش شد ،بی بی گل در کمال تعجب چشمش به قامت بلند پسرش افتاد که در حالی که ساک قدیمی دستش بود روبروی او با چشمانی پر از اشک ایستاده بود.شاید دیدار پسرش ،بعد از این همه سال ،انعکاس دعاهایی بود که برای مردم روستا کرده بود.</description>
                <category>Maryam Ahmadijam</category>
                <author>Maryam Ahmadijam</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 14:57:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمفونی نجات</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadijamm59/%D8%B3%D9%85%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-wthpt66rjeox</link>
                <description>گاهی در پیچ وخم زندگی گم می شویم و شاید باید تمام اهداف را مرور کنیمنه از غروب جمعه دلگیر شوونه از آغاز در روز شنبه غمگین.گمان کن ،هر روز همانست که تو می خواهی.شاید کمی حال و هوای اسفندویا بی خیالی آخر هفته!و روز همان است ،که تمام دقایقش بازیچه ی دستان توست.که اگر به آنها چنگ نزنی ،بی آنکه بفهمی می روند.وان معجزه ای که گمان می کنی در کار نیست!پس به انتظارش منشین!تنها با حرکت وایمانواموختن پی در پی است،که معجزه امکان پیدا می کند!وان هم بی عشق ممکن نیست!گاهی باید ،انچه ساختنی است، ساخت وانچه شکستنی است ،شکست! «و شاید این ،همه ی آن چیزی است ،که گاهی ما را از پنجه های خشمگین زوال می رهاید.»</description>
                <category>Maryam Ahmadijam</category>
                <author>Maryam Ahmadijam</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 16:10:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته ای از درون زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadijamm59/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-xxofjhyjizwm</link>
                <description>«عطش زندگی »قطره قطره از روزها  می گذریم.بی آنکه بدانیم هر لحظه اش ،می توانست پر از عشق باشد!پر از نگاه هایی که آرامت می کنند!ولبخندهایی که امید می آورند!تا امیدی که در دستانمان هر لحظه، جان می دهد بار دگر زنده شود!و گاهی فراموش می کنیم،درون هر چشم جهانی نهفته است.جهانی که در سکوت خود تشنه ی توجه است،و گرسنه ی عشق.و گاهی انتظار می کشد نگاهی مهربان را.بله،ما از یاد برده ایم که دلیل بودنمان در این دنیا،کنار هم بودن است،نه فقط ،با سیل زندگی همراه شدن!وعشق تنها دلیل ماندن است.و شاید هم،خبر گرفتن از دل های هم، که یک زندگی را از دل های خسته بیرون می کشد!کاش یادمان داده بودند ، میان این همه دویدن،گاهی به نوای دل هم گوش دهیم،سکوت را بشکنیم ودمی کنار هم آرام بنشینیم.کاش بفهمیم زندگی در لحظه لحظه است نه در پایان راه!وان گاه دیگر،ثانیه ها را قربانی کار و دغدغه ها و اضطراب ها  نمی کردیم.بله ،زندگی عبور نیست،بلکه تزریق عشق و همدلی به تمام لحظات آن وشنیدن و لمس درون دل هایمان است!«واین همان معنای انسان بودن و انسان ماندن است»</description>
                <category>Maryam Ahmadijam</category>
                <author>Maryam Ahmadijam</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 15:43:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadijamm59/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-jru0qzutlviq</link>
                <description>«فراتر از  رازها»ماهی تنگ ،بنگر،که به امید دریاها ست!تو نگو تقدیر ما،چرا ناپیدا ست.به انتظار حادثه ی بهار منشین نالان ،که بهار ،نه به سرحالی باغ وگل پیداست.   ان بهار، به طراوت گل وبوته های دل انسانهاست.گر همه روح وجان،نسپاری به رود آرام زندگی آسان!می شوی اسیر گرداب تلخی ها آسان!آنچنان بزدای ساحت دل،از حسرت دیروز وفردا،تاکه شادیت پر کند ،گوش زمین وفرداها!گر اراده ات در این دو روز دنیا،زندگی ،زندگی،زندگی  ست ،به تمام معنی!در هیچ هم می شود،زمزمه کرد،نجوای باران ها!</description>
                <category>Maryam Ahmadijam</category>
                <author>Maryam Ahmadijam</author>
                <pubDate>Sun, 06 Apr 2025 17:56:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«کوچ زیبا»</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadijamm59/%DA%A9%D9%88%DA%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-xudkahs7fssd</link>
                <description>کوچه هایش نامی نداشت، دیوارهایش لبخند می زدند، چراغ هایش خواب ستاره و خورشید می دیدند و ابرهای سیاهی در آسمانش نبود.انجا ،باد گریزان،عطر تازه ای برای زندگی آغاز کرده بود.وهیچ کس در سایه زندگی نمی کرد.وجای زخم ها روی سنگ فرش ها و آجرهای  ساختمان ها نمانده بود. سلام ها بی پاسخ نمی ماند و کسی با سکوت آشنا نبود. سیل ، رشد شقایق ها را متوقف نمی کرد ورعد، روح خدا را در زنبق ها نکشته بودوخورشید  یاسمن ها را از نوازش محروم نکرده بود.انجا ارغوان ها حسرت شادی رزها را نمی بردند وسنبل ها خشکی ارغوان ها را به سخره نمی گرفتند. علفها ، یاسمن ها را از مهربانی پشیمان نمی کردند.انجا ،سنبل ها بی منت، عشق را به وفور انفاق می کردند، وتکثیر مهربانیشان ،حلال زخمها بود.ودرختان همچنان به آب و هوای آن شهر خو گرفته بودند و به خاک و ریشه هایشان پایبند بودند.نمی دانم چه شهری بود وچه نام داشت ،«ولی روزی مردم شهرم را به آنجا خواهم برد.»</description>
                <category>Maryam Ahmadijam</category>
                <author>Maryam Ahmadijam</author>
                <pubDate>Mon, 31 Mar 2025 02:10:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>