<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های احمد رضوی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ahmadrazavi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:53:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/168149/avatar/xNqeiT.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>احمد رضوی</title>
            <link>https://virgool.io/@ahmadrazavi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پیش از این‌ها فکر می‌کردم خدا ...</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadrazavi/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-hg61veqvp0jz</link>
                <description>همیشه از بچگی به ما یاد داده بودن که باید از خدا ترسید. خدایی که جباره و قهار. خدایی که یه جهنم برامون آماده کرده که اگه به حرفاش عمل گوش ندیم و کارهایی انجام بدیم که اون خوشش نیاد می‌فرستدمون توی اون جهنم. اونم جهنمی که آتیش چنینه و چنان و کلی دیگه از این حرف‌ها ...اما از چند سال پیش که سعی کردم نگاهم به خیلی چیزها رو عوض کنم، نگاهم به خدا هم عوض شد. خدای من دیگه اون خدای ترسناک نبود. خدای من خیلی مهربون بود، باهاش رفیق بودم، باهاش درددل می‌کردم. از خستگی‌ها و درموندگی‌هام براش می‌گفتم. از شادی‌ها و خندیدن‌هام. نمی‌دونستم چجوری میشه این حرف رو به بقیه زد تا این که امروز این ویدیو از دکتر کاکاوند رو تو یوتیوب دیدم. یه شعر از قیصر امین‌پور خوندند که انگار همه حرف‌های من بود. متن شعر و لینک ویدیو رو این پایین میذارم. امیدوارم شما هم خوشتون بیادhttps://www.youtube.com/watch?v=hJiHKsD411c«پیش از این‌ها فکر می‌کردم خداخانه‌ای دارد کنار ابرهامثل قصر پادشاه قصه‌هاخشتی از الماس، خشتی از طلاپایه‌های برجش از عاج و بلوربر سر تختی نشسته با غرورماه برق کوچکی از از تاج اوهر ستاره پولکی از تاج اواطلس پیراهن او آسماننقش روی دامن او کهکشانرعد و برق شب طنین خنده‌اشسیل و طوفان نعره‌ی توفنده‌اشدکمه‌ی پیراهن او، آفتاببرق تیر و خنجر او، ماهتابهیچ کس از جای او آگاه نیستهیچ کس را در حضورش راه نیستپیش از این‌ها خاطرم دلگیر بوداز خدا در ذهنم این تصویر بودآن خدا بی‌رحم بود و خشمگینخانه‌اش در آسمان دور از زمینبود، اما در میان ما نبودمهربان و ساده و زیبا نبوددر دل او دوستی جایی نداشتمهربانی هیچ معنایی نداشتهر چه می‌پرسیدم از خود از خدااز زمین از آسمان از ابرهازود می‌گفتند: این کار خداستپرس و جو از کار او کاری خطاستهر چه می‌پرسی جوابش آتش استآب اگر خوردی جوابش آتش استتا ببندی چشم کورت می‌کندتا شدی نزدیک دورت می‌کندکج گشودی دست، سنگت می‌کندکج نهادی پای لنگت می‌کندتا خطا کردی عذابت می‌دهددر میان آتش آبت می‌کندبا همین قصه دلم مشغول بودخواب‌هایم خواب دیو و غول بودخواب می‌دیدم که غرق آتشمدر دهان شعله‌های سرکشمدر دهان اژدهایی خشمگینبر سرم باران گرز آتشینمحو می‌شد نعره‌هایم بی‌صدادر طنین خنده‌ی خشم خدا ...نیت من در نماز و در دعاترس بود و وحشت از خشم خداهر چه می‌کردم همه از ترس بودمثل از بر کردن یک درس بود ...مثل تمرین حساب و هندسهمثل تنبیه مدیر مدرسهتلخ، مثل خنده‌ای بی‌حوصلهسخت، مثل حل صدها مسئلهمثل تکلیف ریاضی سخت بودمثل صرف فعل ماضی سخت بودتا که یک شب دست در دست پدرراه افتادم به قصد یک سفردر میان راه، در یک روستاخانه‌ای دیدیم، خوب و آشنازود پرسیدم: پدر! اینجا کجاست؟گفت: اینجا، خانه‌ی خوب خداست!گفت: اینجا می‌شود یک لحظه ماندگوشه‌ای خلوت، نمازی ساده خواندبا وضویی دست و رویی تازه کردبا دل خود، گفتگویی تازه کردگفتمش پس آن خدای خشمگینخانه‌اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟گفت :آری خانه‌ی او بی‌ریاستفرش‌هایش از گلیم و بوریاستمهربان و ساده و بی‌کینه استمثل نوری در دل آیینه استعادت او نیست خشم و دشمنینام او نور و نشانش روشنیخشم، نامی از نشانی‌های اوستحالتی از مهربانی‌های اوستقهر او از آشتی شیرین‌تر استمثل قهر مهربان مادر استدوستی را دوست معنی می‌دهدقهر هم با دوست معنی می‌دهدهیچ کس با دشمن خود قهر نیستقهر او هم یک نشان از دوستی استتازه فهمیدم خدایم این خداستاین خدای مهربان و آشناستدوستی از من به من نزدیک‌تراز رگ گردن به من نزدیک‌تر!آن خدای پیش از این را باد بردنام او را هم دلم از یاد بردآن خدا مثل خیال و خواب بودچون حبابی نقش روی آب بودمی‌توانم بعد از این با این خدادوست باشم دوست، پاک و بی‌ریامی‌توان با این خدا پرواز کردسفره‌ی دل را برایش باز کردمی‌توان درباره‌ی گل حرف زدصاف و ساده مثل بلبل حرف زدچکه چکه مثل باران راز گفتبا دو قطره صد هزاران راز گفتمی‌توان با او صمیمی حرف زدمثل یاران قدیمی حرف زدمی‌توان تصنیفی از پرواز خواندبا الفبای سکوت آواز خواندمی‌توان مثل علف‌ها حرف زدبا زبانی بی الفبا حرف زدمی‌توان درباره‌ی هر چیز گفتمی‌توان شعری خیال‌انگیز گفتمثل این شعر روان و آشنا:پیش از این‌ها فکر می‌کردم خدا ... »قیصر امین‌پور</description>
                <category>احمد رضوی</category>
                <author>احمد رضوی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jul 2025 18:20:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>