<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های احمدرضا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ahmadreza</link>
        <description>شاید یک انسان، وبلاگ‌نویس، کتاب‌خوان، موزیک‌دوست و منتقد افراطی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:37:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1794/avatar/BD5XaB.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>احمدرضا</title>
            <link>https://virgool.io/@ahmadreza</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هر آنچه باید درباره فیدیبو، کتابراه و طاقچه دانست!</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/aftk-hd9jqvdrv4jp</link>
                <description>این روزها با گرون شدن قیمت کاغذ و افزایش چند صد درصدی قیمت کتاب‌ها، خیلی از ناشرها و خواننده‌ها به فکر یه روش برای دور زدن گرونی‌ها و کم کردن هزینه‌های جانبی افتادن. خب اگه نخوایم از کاغذ استفاده کنیم گزینه‌های محدودی داریم که از اون‌ها میشه به نوشتن روی چرم و سنگ، فروش کتاب از طریق ریختن فایل اون روی سی‌دی، کتاب صوتی و در نهایت هم کتاب الکترونیک اشاره کرد.صنعت کتاب الکترونیک در ایران رو میشه نوپا و رو به رشد دونست؛ این روزها تقریبا همه آدم‌هایی که از تکنولوژی سر در میارن و خوشبختانه کرم کتابی چیزی هم هستن؛ اسم آمازون رو شنیدن. آمازون رو میشه پیشتاز بی‌رقیب ارائه کتاب الکترونیک در اونور آب دونست. عرصه‌ای که گوگل و ... هم نهایت تلاششون رو می‌کنن جای پاشون رو اونجا محکم کنن. به لطف تحریم‌ها و میل از 0 شروع کردن ما ایرانی‌ها و استانداردهای غیراستاندارد ارشاد، ورود آمازون به ایران عملا ممکن نبوده و نیست. البته کیندل‌ها با قیمت‌های نسبتا زیاد وارد ایران شدن ولی استقبالی که شاید و باید ازشون نشد. به سه دلیل:طاقچه - فیدیبو - کتابراه1. ناشرهای ایرانی جایی در کیندل نداشتن و خرید کتاب الکترونیک صرفا با دلار و ناشرهای غیر فارسی‌زبان ممکن بود.2. زمانی که کیندل وارد ایران شد؛ ما ملت شریف و همیشه قهرمان، درکی از چیزهایی مثل حقوق ناشر، مترجم، نویسنده و ... نداشتیم. در واقع تصور ما این بود که ما برای کتاب پول میدیم؛ چون ناشر برای کاغذ و جوهر پول داده. در نتیجه اصلا برای ما قابل درک نبود که کتابی بگیریم که نه تنها کاغذ و جوهر که اصلا حضور فیزیکی نداشته باشه. در اون دوران نسخه pdf کتاب‌ها بطور رایگان در اینترنت منتشر می‌شد و کسی هم اعتراضی نداشت. طبیعتا وقتی شما بتونید یه کتاب رو رایگان دانلود کنید حاضر نیستید برای همون محصول پول بدید.3. فونت فارسی شرایط خاص خودش رو داره. شیوه حروف‌چینی ما کاملا با فونت لاتین متفاوته. راست‌چین بودن زبون ما یکی از مسائلی هست که هنوزم که هنوزم توی خیلی از سایت‌ها و اپلیکیشن‌ها رفع نشده.خب ما تا اینجای کار یه جمعیت چند میلیونی داریم که علیرغم همه مشکلات داره با سرعت در دنیای تکنولوژی پیش میره و امکاناتی زیادی هم بواسطه شرایط ویژه‌ای(!) که داره براش وجود نداره! اینجاست که فیدیبو، طاقچه، کتابراه و ... متولد میشن.این سه اپ برای باز کردن راه‌شون دردسرهای زیادی داشتن. اولین دردسر این بود که هیچکدوم از دو طرف توجیه نبودن. یعنی نه خواننده‌ها درکی از خرید Ebook داشتن و نه ناشرها حاضر بودن کتاب‌هاشون رو در بستر اینترنت منتشر کنن؛ به خصوص اینکه دل خوشی هم از اینترنت نداشتن و با وبسایت‌هایی که کتاب‌ها رو اسکن و رایگان منتشر میکردن در کلنجار بودن. در واقع پیش‌برد صنعت کتاب الکترونیک ورای یه کسب و کار ساده هست و رسالت اصلی این کسب و کارها، ایجاد و حفظ فرهنگه!خب چرخ گردون چرخید و رسیدیم به جایی که امروز هستیم. امروز اگه بخوایم کتاب الکترونیک بخریم آپشن‌های زیادی داریم. معروف‌ترین‌هاشون فیدیبو، کتابراه و طاقچه هستن.فیدیبو، طاقچه یا کتابراه؟ مسئله این استخب برای شروع می‌ریم سراغ home page این سه تا اپ؛ چیزی که در نگاه اول ازشون می‌بینیم و ذهنیت ما رو تشکیل میدن. طاقچه و فیدیبو وقتی برای اولین بار اپ رو باز می‌کنید؛ یه معرفی/راهنمای مختصر هم دارند. صفحه اصلی سه اپ:با طاقچه شروع می‌کنیم. طاقچه بالاترین منو رو به تقسیم‌بندی بین سه بخش اصلی اپ اختصاص داده. اینکه همون اول کار راه کسایی که دنبال کتاب صوتی هستن رو از بقیه جدا کرده خیلی آپشن مناسبیه و باعث میشه با چیزی روبرو نشیم که دنبالش نیستیم! درباره کتابخانه همگانی هم جلوتر توضیح میدم.بعد از منو بخش &quot;داغ‌ترین‌ها&quot; رو می‌بینیم. طاقچه توضیح نداده که ملاک انتخاب کتاب‌های این بخش چیه ولی احتمالا ترکیبی از میزان فروش، کامنت‌ها و ... هست. یکی از محاسن بخش داغ‌ترین‌های این‌جور اپ‌ها اینه که شما می‌‌تونید با سلایق مخاطبین آشنا بشید. این نه تنها برای برای ناشرها و نویسنده‌ها، بلکه برای کسایی که مطالعات اجتماعی دارن هم مفیده! این روزا مردم بیشتر دنبال کتاب‌های انگیزشی و کسب و کار و خلاصه ره صدساله رو یک شبه طی کردن هستن.بعد از اون طاقچه بنرهایی رو قرار داده که بر اساس مناسبت و سیاست‌های اون تغییر می‌کنن. و باقی صفحه اصلی هم به جدا کردن کتاب‌های برگزیده نشرهای مختلف اختصاص داده شده و البته بخش‌هایی برای معرفی کتاب‌های تازه از تنور درآمده و تقسیم‌بندی موضوعی هم داره!منوی پایینی هم به شما این امکان رو میده تا بین &quot;خانه&quot; ، &quot;جستجو&quot; ، &quot;کتابخانه&quot; که در واقع آرشیو کتاب‌های شما هست؛ بخش متفاوت و جالب &quot;کتاب‌گردی&quot; و در نهایت هم راهی به منوی جانبی وجود داره.بخش کتاب‌گردی در واقع عملکردش مثل بخش نظرات اخیر وبلاگ‌ها هست. این بخش باعث میشه یه شبکه بین کاربرها برقرار بشه. شما می‌تونید نقدهای اخیری که بر کتاب‌ها نوشته شده رو بخونید و هم نظرتون رو بگید. اینجا میشه بریده‌هایی از کتب مختلف که توسط کاربرها نشان شده رو خوند. این ویژگی که فقط توی طاقچه دیده میشه یه نقطه مثبت خیلی پررنگ محسوب میشه.فیدیبو پیشتاز این عرصه هست و بعد از اینکه توسط دیجی‌کالا خریده شد؛ پیشرفت‌های زیادی کرد. نوار بالایی فیدیبو خلوت و ساده هست و سبد خرید و ابزار فیدیباکس رو نشون میده. فیدیبو اخیرا وارد حوزه کتاب صوتی شده و داره جدی پیش میره به همین دلیل اولین باکس رو به &quot;پرفروش‌ترین کتاب‌های صوتی&quot; اختصاص داده. فیدیبو هم مثل طاقچه بنر رو در اولویت دوم قرار داده. فیدیبو معمولا تخفیفات موضوعی و انتشاراتی رو از این طریق اطلاع‌رسانی می‌کنه. در ادامه کتاب‌هایی که اخیرا به فیدیبو اضافه شدن رو می‌تونید ببینید. این تلاش فیدیبو برای مطرح کردن کتاب‌های تازه چاپ برای ناشرها و نویسنده‌های نوپا خیلی می‌تونه مفید باشه.باکس‌های بعدی برخلاف طاقچه غالبا به موضوعات اختصاص داده شده. البته فیدیبو از یه باکس برای کتاب‌های ترند و مشهور هم دریغ نکرده. کتاب‌هایی که در این بخش می‌بینید؛ معمولا برای شما آشنا هستن و شما رو به خودشون جذب می‌کنند.منوی پایینی اپ هم ساده و مناسبه و به شما این امکان رو میده تا بین بخش‌های مختلف جا به جا بشید. البته یه بخش دسته‌بندی هم هست که نبودش بهتر از بودنشه. دسته‌بندی‌ها اصلا مناسب نیستن و شما رو به هدفتون نمی‌رسونن.کتابراه ولی اولویت رو به بنرها داده. اگه از یه بنر استفاده کرده بود می‌تونست ایده خلاقانه‌ای باشه ولی استفاده از دو بنر، فرصت دیدن کتاب‌های پیشنهادی در اولین نگاه رو از مخاطب گرفته. قضیه وقتی فاجعه‌بارتر میشه که باکس بعدی رو هم به کتاب صوتی اختصاص داده. این درحالیه که غالب مخاطب‌های کتابراه علاقه‌مند به مطالعه کتاب هستند نه شنیدنش.منوی بالایی کتابراه ، دو بخش راهنما و معرفی به دوستان داره. بخش راهنما به سایت کتابراه باز میشه که اگه راهنمای گام به گام درون برنامه‌ای میداشت بهتر بود. بخش معرفی هم خیلی جالب نیست و بهتره از منوی بالایی حذف بشه!کتابراه بعد از کش و قوس های فراوان از برگزیده هاش رونمایی میکنه و دوباره دوتا بنر دیگه رو به نمایش می‌ذاره. این کار کتابراه این اپ رو بیشتر شبیه ورودی سینما کرده تا کتابفروشی! در ادامه هم باکس‌هایی داریم که کتاب‌های پرفروش صوتی و غیر صوتی رو معرفی میکنه و تقسیم بندی موضوعی هم مشاهده میشه. منوی پایین هم مثل دو اپ دیگه طراحی شده....خب بریم سراغ رابط کاربری بخش کتاب. وقتی شما روی عنوان یه کتاب کلیک می‌کنید با این روبرو میشید :کتابراه - طاقچه - فیدیبورابط کاربری این بخش در هر سه اپ خیلی خوب و مناسبه و همه انتظارات رو برآورده می‌کنه. در طاقچه این امکان وجود داره تا شما بریده‌های انتخاب شده توسط کاربرها رو بخونید. این خیلی به شما کمک میکنه تا بتونید کتابتون رو انتخاب کنید. هر سه اپ هم بر اساس کتاب انتخابی شما کتاب‌های مرتبط دیگه رو هم پیشنهاد میدن. فیدیبو آثار دیگه همون ناشر رو توصیه میکنه؛ کتابراه علاوه بر کتاب های هم موضوع ، کتاب های دیگه نویسنده و ناشر رو هم معرفی می‌کنه و طاقچه هم کتاب‌های دیگه نویسنده و کتاب‌های هم موضوع رو پیشنهاد داده. در کل میشه گفت توی این قسمت کتابراه عملکرد بهتری از دوتای دیگه داشته!و اما اصل کار یعنی رابط کاربری بخش کتابخوان. مهم ترین نکته درباره کتابخوان اینه که ساده باشه ، حروف چینی مناسبی داشته باشه و قابل تنظیم باشه که طاقچه هر سه‌تای اینا رو داره و شما می تونید فونت و سایز اون، فاصله بین خطوط و رنگ پس زمینه رو تغییر بدید. قابلیت جالبی که طاقچه در تمایز با دو اپ دیگه داره اینه که با کلیک روی بالانویسه می‌تونید پی‌نوشت اون رو ببینید و شما رو -برخلاف فیدیبو- به صفحات دیگه منتقل نمی‌کنه؛ علاوه بر اینا طاقچه در طراحی رابط کاربری سعی کرده حس کتاب فیزیکی رو القا کنه و از رنگ هایی مثل کرم و کاهی بهره برده.طاقچهضعیف‌ترین عملکرد در بخش کتابخوان رو کتابراه داره. فاصله بین خطوط و حروف‌چینی چندان جالب نیست. نوشته قالب‌بندی نشده و کل صفحه گوشی رو می‌پوشونه (این مورد به سلیقه شما بستگی داره) و هنگامی که صفحه رو تاچ می‌کنید‌؛ منوی جانبی و خط زمان نوشته رو می‌پوشونه. اینجا شما امکان هایلایت ندارید؛ البته می‌تونید بخش هایی از متن کتاب رو کپی کنید و به اشتراک بگذارید. فونت های متنوعی هم وجود داره ولی امکان تغییر فاصله خطوط رو نداریم.کتابراهکتابخوان فیدیبو با طاقچه تقریبا برابری میکنه و میشه گفت در یه سطح هستن. اعمال تغییرات روی متن در فیدیبو راحتتر هست ولی فرصت بارگزاری صفحات کندتره.فیدیبومورد بعد که حائز اهمیته اینه که کتاب به هر شکل در دسترس باشه. هر سه کتابخوان برای ios و اندروید اپ دارن و از نسخه تحت وب هم پشتیبانی می‌کنند. فیدیبو و کتابراه اپ ویندوز هم دارن که بود و نبودش خیلی مهم نیست. رابط کاربری نسخه ویندوز فیدیبو متوسط و رابط کتابراه فاجعه‌بار هست. هر دو اپ هم باگ های زیادی دارند. درباره نسخه وب، طاقچه از نظر سرعت از دوتای دیگه بهتره و در رابط کاربری هم با فیدیبو برابری میکنه.رابطه کاربری تحت وب طاقچه | با وجود نکات مثبت زیادش، اینکه امکان اشتراک‌گذاری متن و مطالعه آفلاین در ویندوز وجود نداره؛ ناامیدکننده هستقیمت‌ها و تخفیفات:تعیین قیمت تا حد زیادی خارج از کنترل این اپ‌ها هست و ناشر حرف اول رو میزنه به همین دلیل بحث قیمت بیشتر مربوط به تخفیف‌ها میشه. علاوه بر تخفیف، طاقچه یه بخش کتابخانه همگانی هم داره که در واقع شما حق عضویت -مثلا شش ماهه- اون رو میپردازید و بعد می‌تونید در طول اون مدت از همه کتاب‌های موجود در کتابخانه استفاده کنید. در واقع شما میتونید کتاب قرض بگیرید. طاقچه به مرور داره تعداد کتاب‌های بخش همگانی رو اضافه می‌کنه؛ با این وجود باید توجه بیشتری بهش داشته باشه!هوشمندانه‌ترین تخفیف‌ها رو هم فیدیبو داره و به مناسبت رویدادهای مختلف تخفیف‌هایی تا سقف 50 درصد میده. امکان دیگه‌ای که ویژه فیدیبو هست؛ فیدیباکسه. فیدیباکس رو می‌تونید در متروهای تهران و بعضی اماکن عمومی پیدا کنید. نحوه عملکرد اون به این صورت هست که شما بارکد فیدیباکس رو اسکن می‌کنید و تا یه سقف زمانی (مثلا یه ساعت) می‌تونید هر کتابی که مایل باشید رو رایگان بخونید. این نه تنها کمک میکنه از اوقات مرده‌تون بهتر استفاده کنید؛ بلکه می‌تونید یه کتاب رو در چند نوبت که در راه محل کار هستید بخونید و نیازی به خریدش نباشه. علاوه بر اون، فیدیبو اخیرا بخش فیدیبن رو راه اندازی کرده؛ شما با هربار خرید، ارسال کامنت درباره کتاب‌ها و ... امتیاز دریافت می‌کنین و می‌تونید در ازاش کد تخفیف بگیرید. کتابراه بیشتر تخفیفاتش رو روی کتاب های پرفروشش متمرکز کرده و تخفیف مناسبتی کمتر داره. پس اگه بیشتر اهل TOP10ها و کتاب‌های خاص هستین؛ کتابراه گزینه مناسبی می‌تونه باشه. در کل هر وقت می‌خواید یه کتاب رو بخرید عاقلانه‌ترین کار مقایسه قیمتش در هر سه اپ هست.نمونه‌ای از تبلیغاتپراکندگی و فراوانی کتاب‌ها:اینجا فیدیبو با اختلاف از دو رقیب دیگه جلوتره. تنوع کتابی فیدیبو هم خیلی بیشتره و سرمایه‌گذاری فیدیبو روی کتاب‌ها با دقت بیشتری انجام میشه. البته ناگفته نمونه که بعضی کتاب ها رو فقط در دو اپ دیگه می تونید پیدا کنید. یکی از نمونه هاش آثار نوح هراری از نشر نو هست.چیزهایی که این سه شرکت فراموش کردن:با وجود اینکه این اپ‌ها هم از نظر هزینه‌ها، هم سهولت و هم محیط‌زیست مزایای زیادی دارن و موفق هم عمل کردن ولی مواردی هست که هیچ‌کدوم رعایت نمی‌کنن و می‌تونه در بلند مدت بهشون آسیب بزنه:همکاری: خب این سه کسب‌وکار طبیعتا با هم رقیبن و رقابت باعث پیشرفتشون هم میشه ولی همون‌طور که سامسونگ و اپل هم رقیبن؛ دلیل نمیشه با هم همکاری نداشته باشن! مثلا کتابخوان فیدیبوک که حدود یه سال پیش از طرف دیجی‌کالا و فیدیبو وارد بازار شد؛ می‌تونه با سرمایه‌گذاری و فراهم کردن شرایط برای فروش کتاب‌های طاقچه، کتابراه و ... مخزن کتاب‌های خودش رو گسترش بده. این نه تنها باعث میشه استقبال عمومی از فیدیبوک خیلی بیشتر بشه؛ بلکه به اون دوتای دیگه هم در دیده شدن و فروش کمک می‌کرد.به روز بودن: اوج استقبال و فروش یه کتاب، زمان معرفیش هست. معمولا اون زمان اخبار درباره اون کتاب داغ داغه و هوادارهای نویسنده هم در به در دنبال تاریخ انتشار کتاب هستن. روال کار این سه اپ در حال حاضر به این صورته که چند ماه بعد از انتشار چاپی اون، با زور و التماس نسخه الکترونیک اون رو منتشر می‌کنن. درحالی که اگه بتونن همزمان و حتی قبل از انتشار نسخه چاپی کتاب رو برای فروش (و در بعضی موارد خاص پیش‌فروش) بگذارن؛ مخاطب‌های خیلی بیشتری می‌تونن جذب کنن. البته این مورد درحال بهبوده و امسال چند جلد کتاب همزمان با رونمایی در نمایشگاه کتاب به این کتابخوان‌ها اضافه شد.محترم شمردن حقوق مخاطب: طبیعتا وقتی من 60 درصد قیمت یه کتاب رو پرداخت می‌کنم؛ انتظار دارم همون حق مالکیتی که نسبت به کتاب‌های فیزیکی دارم؛ اینجا هم داشته باشم. مثلا من باید به فایل epub کتاب دسترسی داشته باشم یا بتونم اون رو به یه نفر دیگه قرض یا هدیه بدم یا به اصلاح تاخت بزنم! در حال حاضر روال کار این اپ‌ها به این صورته که شما هربار که بخواید کتاب رو در یه دیوایس دیگه داشته باشید؛ باید به سرورهای اپ متصل و اون رو دانلود کنید؛ به عبارتی اگه یه روز سرورهای اونا قطع بشه؛ دسترسی شما به کتابتون هم قطع میشه. این اپ‌ها می‌تونن امکان ذخیره‌سازی فایل epub (هرچند رمزگذاری شده) در فضاهایی مثل Google drive شخصی هر فرد رو فراهم کنن تا برای استفاده از کتاب‌ها نیازی به بقایای اون اپ نباشه. همینطور فعال کردن امکان هدیه دادن یا قرض دادن کتاب به دیگران (البته به صورت محدود) هم خیلی در ترویج کتاب‌خوانی نقش داره.هموار کردن راه برای نویسنده‌های تازه کار: این اپ‌ها می‌تونن به نویسنده‌ها کمک کنن تا بدون نیاز به کمک ناشر، کتاب‌هاشون رو منتشر کنن. این علاوه بر کاهش هزینه‌ها برای نویسنده و مخاطب، باعث میشه یه نویسنده خیلی سریع‌تر دیده بشه.حرف آخرخب تصویر دیگه گویای همه چیز هست. بهترین کار اینه که از هر سه تای این کتاب‌خوان‌ها استفاده کنیم. مثلا شما می‌تونید کتاب مورد علاقتون رو با کمک کتابراه پیدا کنید؛ بعد از توی طاقچه نقد و کامنت‌ها و بریده‌هاش رو بخونید و در نهایت هم با یه تخفیف خوب از فیدیبو بخرید :)</description>
                <category>احمدرضا</category>
                <author>احمدرضا</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2019 14:17:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادکست گالینگور، انسان‌ها نوشته مت هیگ</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadreza/thehumans-yt9rvsfouuoh</link>
                <description> اگه پادکست گالینگور رو نمی‌شناسید؛ اول این پست رو بخونید. دومین اپیزود گالینگورکست درباره یه کتاب علمی‌تخیلیه. کتاب انسان‌ها نوشته مت هیگ رمان‌نویس بریتانیایی، داستان یه آدم فضاییه که به واسطه ماموریتی که بهش واگذار شده در قالب یه انسان اومده به زمین. این آدم فضایی با سوالات و بن‌بست‌های زیادی درباره ما آدما دچار میشه و کارهایی که در طول رمان انجام میده؛ باعث میشه بیشتر به فکر فرو بریم.https://anchor.fm/galingorcast/episodes/ep-e4dov2/a-ahho7hاین قسمت رو همینطور می‌تونید در تلگرام، کسب باکس، شنوتو و ... هم بشنوید!گویندگان قسمت دوم پادکست، زهرا مستور (گوینده اصلی) و محمد سعادت (خواننده بریده‌ها) هستن. میکس و انتخاب آهنگ توسط علی فدایی انجام شده و نویسندش هم من (احمدرضا عباسپور) بودم.این پایین اطلاعات تکمیلی درباره کتاب که شاید براتون جالب باشه رو گذاشتم:به قلم مت هیگ! درباره نویسندهمت هیگ یه نویسنده گمنام در ایرانه (البته اونور آب هم جزء مشاهیر نیست ولی خب طرفدار داره!). هیگ 44 سال پیش در بریتانیا به دنیا اومد. هیگ تجربه نوشتن رمان‌های علمی‌تخیلی و غیر از اون رو داشته و هم برای کودکان و هم بزرگسال‌ها کتاب نوشته. معروف‌ترین کتابش &quot;دلایل زنده ماندن&quot; هست که در پرفروش‌ترین‌های نیویورک‌تایمز قرار گرفت و 46 هفته هم در لیست ده کتاب برتر بریتانیا بود. یکی دیگه از رمان‌های علمی‌تخیلی اون، &quot;چگونه زمان را متوقف کنیم&quot; نام گرفته. داستان این رمان درباره مردی هست که 40 ساله به نظر میاد ولی در واقع 400 سالشه و افرادی مثل شکسپیر رو هم در طول عمرش ملاقات کرده! هیگ برای این رمان هم برنده جایزه شد. ظاهرا قراره از کتاب &quot;پسری به نام کریسمس&quot; اون یه فیلم سینمایی ساخته بشه. علاوه بر همه اینا هیگ تجربه ترانه‌سرایی هم داره و چندتا از آهنگ‌های اندی بروز رو هم نوشته!هر کتابی، حاصل قرار گرفتن ذهن انسان در یک وضعیت مشخص است. همه‌ی کتابها را کنار هم بگذارید تا همه‌ی آنچه را به اسم انسان و انسانیت می‌شناسیم یک‌جا ببینید. هر بار که یک کتاب خوب را می‌خوانم، احساس می‌کنم در حال خواندن یک نقشه هستم. نقشه‌ی یک گنج. و گنجی که به سمت آن هدایت می‌شوم، خودم هستماگه کتاب انسان‌ها رو خوندین؛ بگید نظرتون دربارش چی بود؟ اگرنه، بگید با شنیدن این پادکست ترغیب شدین برید سمتش؟ اگه این اواخر کتاب خوب و گمنامی خوندید؛ معرفیش کنید تا توی قسمت‌های بعد نقدش کنیم!می‌تونید از روش‌های زیر در گالینگور سابسکرایب کنید: انکر: http://bit.ly/2NriWK8 کست باکس: http://bit.ly/2xmGLId شنوتو: http://bit.ly/2KQdMFl ساندکلاد: http://bit.ly/2RL4afN پادینه: http://bit.ly/2xpspXs پادبین: http://bit.ly/2RRjOGjبه زودی در آیتونز!و تلگرام: https://t.me/galingorcastتوییتر: galingorpodcast</description>
                <category>احمدرضا</category>
                <author>احمدرضا</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jul 2019 03:24:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادکست گالینگور، کتاب شهر دزدها</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadreza/cot-xsqdbakrcikq</link>
                <description>این پست هم معرفی‌نامه پادکست هست و هم درباره قسمت اول پادکست گالینگور می‌نویسم. احتمالا الان کمی گیج و متعجب به مانیتور زل زدین که پادکست چیه این وسط؟ این از کجا اومد دیگه؟ در این مطلب همه این‌ها رو توضیح میدم و میگم چرا پادکست؟ چرا گالینگور؟ و چرا شهر دزدها!چرا پادکست؟خب آدم‌ها روز به روز سرشون شلوغ و شلوغ‌تر میشه و از طرفی وقت تلف شدشون هم بیشتر میشه. بشر داره به سمتی میره که اکثر کارهاش رو با چشم و دستاش انجام میده (به لطف کامیپوترها) و کمتر از گوش و دهنش استفاده می‌کنه. به همین دلیل شاید پادکست گزینه مناسبی باشه برای انتقال محتوا. پادکست کمک می‌کنه که شما multi tasking بشید در واقع. مثلا همون‌طور که دارید آشپزی می‌کنید؛ می‌تونید به پادکست هم گوش بدید یا مثلا توی ترافیک، مترو و ... نه تنها خودتون رو سرگرم نگهدارید بلکه تا حد زیادی هم از آلودگی صوتی راحت بشید! البته ناگفته نماند که یادگیری از طریق شنوایی (اونم حین انجام دادن یه کار دیگه) خیلی خیلی کمتره و پادکست گزینه مناسبی برای مطالبی که تمرکز بالایی می‌طلبن نیست!گالینگور دیگه چیه این وسط ؟!اجازه بدین با اسم کتاب شروع کنم. اگه اهل کتاب خوندن باشید؛ حتما این اسم رو شنیدید. اگر کتاب جلد سخت خریده باشید؛ حتما دیدید که در بخش جنس جلد کتاب عبارت &quot;گالینگور&quot; ذکر شده. گالینگور در واقع اسم پارچه‌ای هست که برای جلد کتاب‌های جلد سخت (hardcover) به کار گرفته میشه. در کتاب‌های گالینگور به این علت که صفحات در واقع به جلد دوخته می‌شن؛ مقاومت و دوام بیشتری دارن و ما هم به همین دلیل اسم &quot;گالینگور&quot; رو (بعد از گیس و گیس‌کشی و مذاکرات فشرده فراوان!) برای پادکست معرفی کتاب انتخاب کردیم. در گالینگور ما کتاب‌ها رو نقد می‌کنیم. سعی‌مون بر این هست که کتاب‌هایی رو انتخاب کنیم که در عین خواندنی بودن؛ گمنام هم باشند. همین‌طور در مورد کتاب‌هایی که ترجمه‌های متعددی دارن؛ مترجم‌ها و ناشرها رو هم مقایسه خواهیم کرد تا بتونید راحت‌تر تصمیم بگیرید. در کنار نقد کتاب، بریده‌هایی از بخش‌های جالب کتاب هم در نظر گرفته شده تا با قلم نویسنده هم آشنا بشید!قسمت اول، شهر دزدها نوشته دیوید بنیوفاولین قسمت از پادکست گالینگور رو به کتاب شهر دزدها اختصاص دادیم که احتمالا در پست قبلیم دربارش خوندید. اما این معرفی کاملا متفاوت و کامل و جامع‌تر هست و پیشنهاد میکنم از دستش ندید. خب یه راست بریم سر اصل مطلب. مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید! https://anchor.fm/galingorcast/episodes/ep-e4a65u این پادکست رو می‌تونید در سایت‌های زیر هم بشنوید: https://shenoto.com/album/28296/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D8%B2%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%86%DB%8C%D9%88%D9%81  https://castbox.fm/episode/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D8%B2%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%86%DB%8C%D9%88%D9%81-id2159196-id162199861?country=us همینطور این پادکست رو از کانال تلگرام ما هم می‌تونید بشنوید: https://t.me/galingorcast/10 گویندگان این قسمت از پادکست، مسیریکا و یاسین بودن. میکس و انتخاب آهنگ توسط علی فدایی انجام شده و هماهنگی‌ها رو هم نئو تد انجام داده. نویسنده متن این قسمت هم من بودم :)1:Allegro.Vivaldi.Oboe Concerto in Dm, Op.8 No.2:GAME OF THRONES - The Piano Medley - Costantino Carrara3:National Anthem of USSR4:The Artillerymen&#x27;s Song - russian artillery ww2 - rocket artillery barrage5:Песня -Журавли-..Великая Отечественная война6:Ben Woods -From Blue to Grey7:The Internationale -Интернационал- - Russian Version8:Dmitry Evgrafov-While The Glacier Was Melting9:The Red Army Choir-Souliko10:The Red Army Choir-Slavery and Suffering11: The Red Army Choir-- Smuglianka12: The Red Army Choir- Dark Eyesدر صورتی مایل هستید می‌تونید این مطلب رو در وبلاگم هم بخونید: http://dankoob.blog.ir/post/89  پادکست رو گوش کنید و بگید چقدر پادکست رو به وبلاگ متنی ترجیح میدید؟ زمانش چطور بود؟ گوینده‌ها، کیفیت متن و ... چطور؟</description>
                <category>احمدرضا</category>
                <author>احمدرضا</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jun 2019 15:50:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب شهر دزدها، در دل جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadreza/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D8%B2%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%AC%D9%86%DA%AF-igh5nytehad6</link>
                <description>یه کتاب درباره جنگ و در عین حال به دور از جنگ! داستان دو نوجوان که در شهر لنینگراد1 شوروی توسط ارتش نازی محاصره شدن. داستان این کتاب از زبان شخص اول و کاراکتر اصلی داستان که یه پسر 17 ساله به اسم &quot;لف&quot; هست روایت می‌شه. داستان از زمان حال و جایی شروع میشه که نویسنده داستان -دیوید بنیوف- به ملاقات پدربزرگ روس‌تبارش که در نبرد لنینگراد حضور داشته میره و ازش می‌خواد خاطرات اون دوران رو براش تعریف کنه تا اونا رو کتاب کنه. این پدربزرگ همون &quot;لف&quot; هست در واقع. البته داستان تخیلیه و واقعی نیست اما نویسنده کاملا این‌کاره بوده و به شرایط اجتماعی و وقایع تاریخی او زمان کاملا آشنایی داشته!طرح جلد کتاب نسخه اصلی و نسخه نشر هیرمند   این رمان احتمالا با همه رمان‌های جنگی و تاریخی‌تخیلی دیگه‌ای که خوندین متفاوته. بنیوف در این داستان شرایط اجتماعی و مشکلات یک شهر در حال محاصره رو به روی کاغذ میاره. در این رمان هیچ جنگ کلاسیکی رخ نمیده. هیچ روایتی از درگیری هزاران سرباز و توصیف میدان جنگ نخواهید خوند بلکه نویسنده شما رو به پشت صحنه جنگ می‌بره. جایی که انسان‌ها در حال تقلا برای بقا دست به هرکاری می‌زنن و هر ثانیه منتظرن یه بمب از آسمون بیفته زمین و همه چی رو تموم کنه!توییت یه کاربر درباره کتاب: درحالی که همه دارن به دیوید بنیوف بخاطر گیم آف ترونز بد و بیراه میگن (من فقط یکمشو دیدم). من میخوام بگم که رمان شهر دزدها بدون شک یکی از بهترین رمان‌های نوشته شده در دهه‌های اخیره! حتما جزو ده‌تای اول هست و شاید جزو 5 تای اول هم باشه!حالا در این هیاهو و خشونت، دست تقدیر دو نوجوون به اسم لف و کولیا رو کنار هم قرار می‌ده؛ نوجوون‌هایی که در عین ناامیدی، هنوز سرزنده هستن و شوق زندگی دارن. لف شخصیت بچه سال و بی‌تجربه داستانه. لف قرار داده شده تا من و شمای خواننده که با جنگ آشنا نیستیم؛ قدم به قدم به لف پیش بریم و در وحشت و هیجان و امید و ترس غرق بشیم. کولیا اما وجه تمایز این رمان با رمان‌های دیگست. کولیا همون شخصیت طنزی هست که شما رو حسابی می‌خندونه. حتما تا آخر داستان عاشقش می‌شید. طنزی که دیوید بنیوف به کار می‌بره اما طنز پوچ نیست. طنزی هست که با تلخی آمیخته شده. طنزی که به ما نشون میده چقدر جنگ تلخه و افراد جنگ‌زده تلخ‌تر و چقدر این سرنوشت تلخ خنده‌دار می‌تونه باشه! با کولیا خواهید دید که آدم چه موجود ضعیف و تنهایی هست. موجودی که به راحتی می‌میره و فراموش میشه!کمی هم از سیر داستان بگم. بنیوف خیلی ماهرانه حواسش هست شما حوصلتون سر نره. مدام ماجراهای جدید بوجود میاره و دقیقا از راهی که فکرشو هم نمی‌کنید مشکل رو حل می‌کنه! به طوری که یکهو به خودتون میاید و می‌بینید 100 150 صفحه خوندین و متوجه نشدید!توصیفات هم فوق‌العاده قوی هستن. شما هر خط کتاب رو با پوست و گوشتتون حس می‌کنید و فضای سرد زمستانی لنینگراد، ترس از غافل‌گیر شدن توسط نازی‌ها، خشم و افسردگی جاری در جامعه و عشق کاراکترها به هم رو کاملا حس خواهید کرد. که حتما جز این هم از فیلم‌نامه‌نویس Game of thrones انتظار نمی‌رفت (حالا بگذریم از فاجعه‌بار بودن فصل آخر سریال!).البته اشکالاتی هم طبیعتا به داستان وارده مثلا محمد در گودریدز در این‌باره می‌نویسه:داستان در ژانر هیستوریکال فیکشن نوشته شده. یعنی بستر تاریخی داستان واقعیست و نویسنده فقط به بعضی جاها بال و پر داده و یا کم و زیاد کرده. یک بار دیگر به آمارها درباره محاصره‌ی لنینگراد برمی‌گردم. ارتش آلمان نازی در دو سال و سه ماه محاصره لنینگراد، 150000 گلوله توپ و خمپاره به سوی آن پرتاب کرد و هواپیماهای آلمانی بیش از 107 هزار بمب بر سر مردمان این شهر ریختند. و 1000 دستگاه تانک و 1500فروند هواپیمای نازی بطور شبانه روزی این شهر روسیه را مورد حمله قرار می‌دادند. در طول دوران محاصره از رادیو صدای تیک تاک پخش می‌شده که یعنی نفس‌های شهرتان به شماره افتاده تا روحیه مردم تضعیف شود. توی مقدمه دیوید بنیوف گفته به پدربزرگم گفتم من می‌خواهم در مورد لنینگراد بنویسم. به نظر من بنیوف در مورد لنینگراد ننوشته، وقتی که توی داستان زیاد گلوله شلیک نمی‌شود؛ صدای خمپاره نمی‌آید و هواپیماهای آلمانی زیاد شهر را بمباران نمی‌کنند. توقع داشتم حین خواندن داستان سرمای زمستان 1942 تا مغز استخوانم نفوذ کند و با جیره روزانه‌ی 150 گرمی نان احساس گرسنگی کنم و با صدای تیک تاک رادیو، تا مدتی از صدای تیک تاک ساعتم خودم هم بترسم.و اما ترجمه و نشر! این کتاب رو رضا اسکندرآذر ترجمه و نشر هیرمند به چاپ رسونده. مترجم الحق آدم کارکشته‌ای هست. بخش‌هایی از کتاب رو که با نسخه اصلی مقایسه کردم؛ به بهترین وجه ممکن داستان رو منتقل کرده بود. جمله‌بندی‌ها روان و دلنشین هستن و نویسنده در بازگردانی اصطلاحات و کنایه‌ها هم موفق عمل کرده. تقریبا میشه گفت نویسنده هیچ چیزی رو سانسور نکرده و مواردی رو که ناچار بوده در لفافه گفته و کاملا به اثر وفادار بوده. من نسخه فیزیکی این کتاب رو خوندم و طراحی جلد، جنس کاغذ، فونت و ... کاملا مناسب بود.اگه علاقه‌مند به خرید کتاب هستین؛ می‌تونید نسخه الکترونیکش رو از فیدیبو خریداری کنید. همینطور اگه مایل به خرید نسخه فیزیکی هستین؛ می‌تونید از سایت نشر هیرمند اقدام کنید.1. اسم شهر در واقع سنت‌پترزبورگ بوده ولی اون زمان ملت انقلاب کرده بودن و جوگیر بودن و ... اسمشو گذاشته بودن لنینگراد یه وقت اسامی طاغوتی رو شهراشون نباشه :)اگه دوست داشتین میتونین این مطلب رو در وبلاگ من هم ببینید و نظرات اونجا رو هم بخونید: https://dankoob.blog.ir/post/87 </description>
                <category>احمدرضا</category>
                <author>احمدرضا</author>
                <pubDate>Sat, 25 May 2019 18:18:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیزیک محافظه‌کار!</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadreza/%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-g7nenecm46qj</link>
                <description>معلم درباره قانون القای الکترومغناطیسی فارادی و قانون لنز و صحبت می‌کرد و از ارتباطش با جامعه بشریت گفت ارتباط جالب و عجیبیه. تعریف این قانون به این صورته که هرگاه شار مغناطیسی که از یک مدار بسته می‌گذره تغییر کنه؛ در اون نیروی محرکه الکتریکی القا میشه که اندازه اون با اندازه تغییرات شار متناسبه. (نفهمیدید؟ عیب نداره ما هم به زور فهمیدیم :) به زبان ساده یعنی اینکه هر گاه تراکم خطوط میدان مغناطیسی گذرنده از یه حلقه تغییر کنه؛ اون حلقه برای مقابله با این تغییر یه میدان دیگه بوجود میاره. حالا اگه این تغییر کاهشی باشه؛ حلقه میدان رو تقویت میکنه تا به حالت قبلی برگرده و اگه افزایشی باشه اونو ضعیف میکنه. به عبارتی حلقه ما محافظه‌کاره و از تغییرات استقبال نمی‌کنه و به دنبال پایداری هست! اما این چه ربطی به جامعه داره؟در واقع یه قانون لنز بر ذات همه ما انسان‌ها حاکمه قانونی که منشاء حسادت و دلسوزی‌های ما هست. مثلا فرض کنین پسرعمه‌تون با اینکه یه کارمند معمولی و همرده شما هست؛ هرسال ماشینش رو عوض می‌کنه؛ سفر میره و مهمونی میده. در حالی که زندگی شما خیلی روتین درحال گذره، اون ارتقا شغلی می‌گیره و در حال پیشرفته. واکنش شما طبیعتا اینه که طرف پاچه‌خاری میکنه یا رشوه می‌گیره یا اختلاس کرده و ... . به عبارتی شما تغییرات مثبت زندگیش رو بر نمی‌تابید. یه مثال دیگه می‌زنم. همسایه 70 ساله شما رفته مو کاشته و تجدید فراش کرده :) واکنش شما و اطرافیانتون اینه که از سنش هم خجالت نمی‌کشه پیرمرد فلان شده. الان وقت فلان کاره؟ بازم یه تغییر دیگه که ما برنمی‌تابیم!خب آیا این فقط درباره پیشرفت‌ها هست؟ آیا همه قضیه اینه که ما حسودیم؟ طبیعتا نه! فرض کنید همون پسرعمه نازنین‌تون که به جرایم مختلف متهمش می‌کردید؛ در اثر یه تصادف آسیب ببینه و زمین‌گیر بشه. واکنش شما؟ به طرز عجیبی ناراحت می‌شید! چه بسا چند شبی هم در بالین بیمار به سر ببرید و اشک و آه و نذر و نیاز راه بندازید. این دفعه دیگه چرا؟ چون پسرفت کرده و ما این پسرفت رو هم مثل پیشرفت دوست نداریم. در واقع مشکل ما با خود تغییر هست چه مثبت چه منفی! ما میخوایم زندگی اطرافیان‌مون و همه پدیده‌های اطرافمون کاملا یکنواخت و قابل پیش‌بینی باشن. در واقع همین میل به ثبات محیط هست که هنجارها رو بوجود میاره. مثلا 30 سال پیش شما رو با مدل موی آلمانی دانشگاه راه نمیدادن! 100 سال پیش مدرسه رفتن دخترها رو جایز نمی‌دونستن. 130 سال پیش واکسن رو بدشگون می‌دونستن (هرچند هنوزم حیواناتی وجود دارن که چنین عقایدی دارن :) همین میل به ثبات گاهی باعث مقاومت در برابر حقیقت میشه. در واقع ما نمی‌خوایم بذاریم چیزی ذهنمون رو مشوش کنه و به ما ثابت کنه که چندهزار سال از زندگی‌مون رو بر ستون‌های اشتباهی بنا کردیم.گالیله به دادگاه تفتیش عقاید کشیده شد چون حاضر نبود حرف بی‌دلیل کلیسا مبنی بر تخت بودن زمین رو بپذیرهما انسان‌ها، ما موجوداتی که خودمون رو خردمند جلوه می‌دیم؛ شاید فقط افرادی باشیم که خودشون رو در حاشیه امن‌شون زندانی کردن و برای ماندن در اون توجیهات فلسفی و مذهبی و علمی میارن و این وسط، کسایی هم بودن که این حاشیه رو شکستن و درد و رنج این شکستگی رو هم تحمل کردن تا به ما ثابت کنن که شاید اونی که ما می‌ترسیم بهش نزدیک بشیم هم چیز بدی نباشه. اما ما در عوض چیکار کردیم؟ اوناها رو انکار کردیم و به زندان انداختیم یا شکنجه کردیم. اون‌هایی که قاشق رو در دست چپ گرفتن و چنگال رو به دست راست دادن؛ اون‌هایی که به جای شنا توی رودخونه روی اون پل زدن؛ اون‌هایی که به جای راه رفتن پرواز کردن؛ همون‌هایی که تونستن اول به خودشون و بعد به مرزهای دروغین اطرافشون محکم نه! بگن؛ در نهایت ابراهیم، محمد، بودا، نیوتون، انیشتین، گالیله، داروین، خیام، رازی، بوعلی، مولوی، حافظ، نیما ، کترین جانسون ، آبراهام لینکلن و خط‌شکن‌هایی مثل این‌ها شدن. آیا من و تو هم خط شکن خواهیم بود؟در صورتی که مایل هستین می‌تونید این مطلب رو در وبلاگ من هم بخونید و کامنت‌های اونجا رو هم ببینید: https://dankoob.blog.ir/post/86 </description>
                <category>احمدرضا</category>
                <author>احمدرضا</author>
                <pubDate>Tue, 07 May 2019 16:34:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید مطالب من در سال ۹۷</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadreza/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B7-u6k95jikys9j</link>
                <description>من در سال گذشته، در مجموع ۸ مقاله در ویرگول منتشر کردم. در طول این سال مقالات من ۶۵ مرتبه لایک شدند و ۲۶ نظر نیز بر روی آن‌ها ارسال شد. با مطالعه این مقالات، ۲۶ نفر تصمیم گرفتند تا من را در ویرگول دنبال کنند تا از مقالات بعدی من باخبر شوند.مخاطبیندر طول این سال، مقالات من توسط ۹۵۳ نفر در ویرگول مطالعه شده است. مدت زمانی که این افراد در حال مطالعه‌ی آن‌ها بوده‌اند برابر با ۵۳,۹۹۶ ثانیه است. اگر فرض کنیم در حال حاضر جمعیت ایران ۸۰ میلیون نفر است، این یعنی من توانسته‌ام سرانه مطالعه کشورم ایران را ۰/۰۰۰۶۷۵ ثانیه افزایش دهم. شاید بتوانیم این عدد را به «اثر پروانه‌ای» تشبیه کنیم؛ چرا که هر کدام از نویسندگان در ویرگول توانسته‌ایم عددی کوچک را به سرانه مطالعه کشور اضافه کنیم اما مجموعِ تک تکِ این اعداد، یک عدد بزرگ شده است. من در کنار سایر کاربرانِ ویرگول توانستیم در سال ۹۷، سرانه مطالعه ایران را ۴/۱۲۲۳۴۳ ثانیه افزایش دهیم.می‌توانیم برای سال ۹۸، اتفاقات بزرگتری را رقم بزنیم.ویدیوی آمار مخاطبین من را ببینید: https://cdn.virgool.io/annual-report-97/tyixqjdx0ohx-xOyV.mp4 </description>
                <category>احمدرضا</category>
                <author>احمدرضا</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2019 09:00:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایرانی که مرکز جهان نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadreza/location-of-iran-in-worlds-mind-zrjm8wgrceyk</link>
                <description>توی مترو، تاکسی، صف نونوایی و ... حتما چندتایی از این جملات را شنیدید: &quot;الان چشم دنیا به ماست ببین با تحریمای آمریکا جا می‌زنیم یا نه!&quot; &quot;میدونستی 99.9 درصد دانشمندای ناسا ایرانین؟&quot; &quot;شما برو اروپا تعداد ایرانیاش از خودشون بیشتره. اینقدر که ایرانی اونجا هست از هیچ جای دیگه نیستن. من خودم 50هزار سال اروپا بودم. پروازم همین 30ثانیه پیش از لندن نشست!&quot; و قص علی هذه.ولی واقعا این حرفا تا چه حد واقعیت داره؟ آیا مردم دنیا از عبادت‌گاه‌های بودایی چین تا سواحل آفتابی غرب آمریکا دارن لحظه به لحظه دلاوری‌ها و حماسه‌سازی‌های ملت قهرمان ایران! رو نگاه می‌کنن؟ آیا واقعا ایرانی‌ها از خرطوم فیل افتادن و قومی برگزیده، فوق‌العاده باهوش، موفق، حیرت‌انگیز، سوپرمن، بتمن و حتی اسپایدرمن هستند؟ آیا تعداد مهاجرین ایرانی در کشورهای مهاجرخیز بیشتر از بقیه ملت‌هاست؟ ریاضی می‌تونه جوابی بر تمام این مشکلات باشه. البته ما فراموش نمی‌کنیم که به قول ساندرز مک‌لین: &quot;ریاضیات صحیح هست ولی صادق نیست&quot;. ادعای اول: ایرانی‌ها خیلی باهوش ولی پشتکار ندارنخب اول بریم سراغ بحث هوش. اگه درباره IQ ملت‌های جهان گوگل کنید؛ احتمالا صفحه اول و دوم مطالبی که به نحوی با کتاب بهره هوشی و ثروت ملت‌ها نوشته ریچارد لین و تاتو ون‌هانن مرتبط میشند مواجه می‌شید. اول بذارید نگاهی به آمار و ارقامی که این دو نویسنده منتشر کردن بندازیم!طبق گفته این کتاب، ضریب هوشی ایرانی‌ها با آیکیو 84 در رتبه 57م از بین 82 کشور مورد بررسی قرار دارن. البته چند نکته درباره این کتاب رو نباید فراموش کنیم. اول اینکه داده‌های آماری بعضی از کشورها از منابع نچندان معتبر بدست اومده و آمار بعضی دیگه از کشورها هم اصلا وجود نداشته و نویسندگان ناچار شدن که از میانگین گرفتن آیکیو کشورهای همجوار یه عدد رو در نظر بگیرن.(مثلا گفته میشه در مورد ایران آیکیو بیان شده حاصل سنجش کمتر از 1000 نفر بصورت رندوم بوده!) دوم اینکه هدف کتاب اصولا این نیست و نویسنده میخواد اثر اقتصاد بر رشد هوش مردم و بلعکس رو بررسی کنه. برای توضیحات تکمیلی این مقاله nature در نقد این کتاب رو بخونید.به هرحال از جایی که ما به لطف سیستم نچندان شفاف چرخش اطلاعات در ایران به آمار دیگری (چه معتبر و چه غیر معتبر) دسترسی نداریم؛ تحلیل‌ها را روی همین اطلاعات دست و پاشکسته انجام میدیم.برهمگان واضح و مبرهنه که ما تافته جدابافته نیستیم! آیکیو ملت عراق و ترکیه به مراتب از ایران بیشتره. (دوستان و عزیزانی که پروفسور سمیعی و میرزاخانی بدست آماده حمله هستید در نظر داشته باشید این ملل هم علیرغم تمام مشکلات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی افراد مطرحی در سطح جهان داشته و دارند. مثلا در ترکیه عزیز سنجر جایزه نوبل شیمی 2015 و اورهان پاموک نوبل ادبیات 2006 رو برنده شد!)و البته درباره بحث کم‌کاری. اگر ملاک کار رو ساعات کاری در نظر بگیریم؛ بر اساس این مقاله مشرق نیوز ،بطور میانگین ایرانی‌ها سالیانه حدود 900 ساعت کار می‌کنند. (البته در همین مقاله ادعا شده در کشور‌های توسعه یافته ساعات کار روزانه بیش از 6 ساعت (معادل 2190 ساعت در سال) هست که معلوم نیست مقاله‌نویسان محترم این گزارش چنین آماری رو از کجا آوردن!؟)به هرحال بر اساس آمار منتشر شده از OECD در سال2017 پرکارترین مردم جهان مکزیکی‌ها با 2257 ساعت در سال هستند و فقط دو کشور در جهان ساعت کاری بالای 2100 دارن که هیچکدوم هم توسعه‌یافته محسوب نمی‌شند!بر اساس همین آمار میانگین ساعت کاری 1753 ساعت/سال هست که با توجه به آمار ارائه شده از مرکز آمار ایران، ایرانی‌ها یک‌سوم میانگین کار می‌کنن (خسته نباشین ملت قهرمان! :)نکته جالب دیگه در این آمار اینه که آیا واقعا تلاش کردن ارتباطی با موفقیت داره؟ بله طبیعتا. اما جهان کم‌کم داره به این نتیجه می‌رسه که کار بیش از حد اثر معکوس داره. به عبارتی پرکارترین ملت جهان بودن افتخار نیست! در واقع میانگین ساعت‌کار OECD از 1822 در سال 2000 به 1744 در سال 2017 کاهش پیدا کرده!ادعای دوم: صددانه ایرانی دسته به دسته. با نظم و ترتیب تو ناسا نشستهباز هم همه چیز زیر سر مشرق‌نیوزه. مشرق‌نیوز در این مقاله به نقل از سایت sapce.com (که یکی از معتبرترین نشریات فعال در حوزه هوا-فضا هست) ادعا می‌کنه که 43 درصد از کادرپژوهشی ناسا رو دانشمندان ایرانی تشکیل میدن. جدا از این بحث که شاید درصد افراد آمریکایی‌الاصل هم 43 درصد نباشه؛ سرچ‌های مکرر من در space.com با کلیدواژه‌های iranians in nasa , iranians, iran, persians هیچ نتیجه مرتبطی نداشت و مقالات موجود هم غالبا درباره فعالیت‌های موشکی-فضایی ایران بود.حاصل سرچ در گوگل هم چندین مطلب نامرتبطه. فقط یکی از نتایج به نظر مرتبط میومد که از سایت iranian.com بود و منبع این سایت هم همون مشرق‌نیوز راستگو! هست.انوشه انصاری ؛ اولین گردشگر زن فضاییبابک فردوسی مهندس آزمایشگاه پیشرانه جت ناسابا این حال از موفقیت‌های ایرانیان در ناسا چشم‌پوشی نمی‌کنیم و به هموطن‌های فعال در ناسامون افتخار می‌کنیم. موفقیت‌هایی که توسط دانشمندهایی با سایر ملیت‌ها هم بدست اومده و دلیل خاص بودن ما ایرانی‌ها نیست. خلاصه اینکه :ایرانی‌ها چه در ایران چه در سراسر جهان مثل همه ملت‌های دیگه زندگی می‌کنن. ما مثل همه ملت‌های دیگه آدم خوب و بد داریم. فرهنگ و ضد فرهنگ داریم. عادت‌های مختلف و اخلاقیات متفاوت داریم. دستاوردهای علمی فرهنگی اجتماعی داریم. فداکار داریم؛ تروریست داریم. نابغه داریم؛ ابله داریم. کشور ایران هم مثل همه کشورهای دیگه فراز و فرودهایی داره. و هیچکس هم اونقدر بیکار نیست که لحظه به لحظه پیشرفت و پسرفت‌های ما رو رصد کنه. همونطور که ما پیشرفت‌های سنگاپور، گینه بیسائو، آرژانتین یا هر کشور دیگه‌ای رو لحظه به لحظه رصد نمی‌کنیم. چیزی که این وسط مهمه اینه که هر فرد به عنوان عضوی از یک کل به دنبال اصلاح و بهبود خودش باشه. با پیشرفت یک فرد، خانوادش، اطرافیانش، شهرش، کشورش، کشورهای دور و برش و در نهایت کل مردمان این کره خاکی؛ چه اون‌هایی که وجود دارن و چه اون‌هایی که هزاران سال بعد وجود خواهند داشت پیشرفت می‌کنن. چیزی که تغییر می‌کنه و از بین میره؛ مرزبندی‌ها و کشور‌ها و قومیت‌هاست. چیزی که باقی می‌مونه پیشرفت‌هاست!می‌تونید ای مطلب رو در وبلاگ من هم مشاهده کنید و کامنت‌های اونجا رو هم ببینید: https://dankoob.blog.ir/post/85 </description>
                <category>احمدرضا</category>
                <author>احمدرضا</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2019 06:17:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با پنبه سر بریدن!</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadreza/%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%86-igvbvugk8oyj</link>
                <description>تقریبا اواسط تابستان که می‌شود؛ پرنده‌های والد، جوجه‌هایی که حالا پشت لبشان سبز شده را با اُردنگی از لانه بیرون می‌اندازند تا بروند و برای خودشان سرپناه و نان حلال دست و پا کنند! در واقع به همین علت هم هست که معمولا این‌طور مواقع پرنده‌ها به گوشه و کنار خانه‌ها پناه می‌آورند و آن‌جا لانه‌ می‌سازند. امسال یکی از همین پرنده‌ها هم به تور ما خورد!نمی‌دانم این یکی خام و بی‌تجربه بود یا کلا قمری‌ها احمق تشریف دارند که آمد و کنار در ورودی لانه کرد! سه چهار بار به دلایل مختلف لانه نیمه‌کاره‌اش خراب شد و وقتی هم که توانست با مشقت زیاد و وام مسکن(!) صاحب لانه شود؛ رفت و آمد ما اسباب ترسش بود. اگر احدالناسی از کنار لانه‌اش عبور می‌کرد؛ کرک و پر می‌ریخت و پرواز می‌کرد و می‌گریخت. کمی که زمان گذشت؛ با ما آدمی‌زادها صمیمی‌تر شد و خلاصه اینکه ای روزها توی سرش هم بزنی؛ نمی‌ترسد و فرار نمی‌کند!همه این چرندیات را گفتم تا به اینجا برسم که خود ما آدم‌ها، ما که منم‌ منم‌هایمان گوش عالم را کر کرده هم دست کمی از این پرنده‌ها نداریم! تا وقتی صمیمی نشده‌ایم؛ حواسمان به همه چیز هست. مراقب خطرات هستیم و با احتیاط قدم بر می‌داریم. ولی وقتی یخ‌مان آب شد؛ سرمان را هم ببرند صدایمان در نمی‌آید. بیخود نیست که حافظ می‌گوید:مـن  از  بیـگانگان  دیگر  ننالمکه با من هرچه کرد آن آشنا کردنکته عجیبی است. ما دقیقا زمانی ضربه می‌خوریم که از جانب کسی احساس امنیت کنیم!‌ این‌ها در رابطه‌های عادی روزانه شاید مشکلات زیادی بوجود نیاورد ولی وقتی بحث یک کشور می‌شود؛ قضیه فرق می‌کند. شاید آن‌قدر که حکومت‌ها از بزرگ‌ترین متحدین‌شان ضربه خورده‌اند؛ از قوی‌ترین دشمنان آن را لطمه ندیده‌اند. این یک درس طبیعت است. بیشتر از اینکه از دشمنان‌مان بترسیم؛ باید مراقب حرکت دوستان‌مان باشیم!در وبلاگ شخصی‌ام هم این پست را منتشر کرده‌ام: http://dankoob.blog.ir/post/82 </description>
                <category>احمدرضا</category>
                <author>احمدرضا</author>
                <pubDate>Thu, 13 Sep 2018 02:24:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا وبلاگ بنویسیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadreza/blogging-sl7uhuxkmnyx</link>
                <description>اگر شما هم وبلاگ‌نویس هستید؛ حتما این سوال رو به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم از دور و بری‌هاتون شنیدید! احتمالا با افرادی برخورد کردید که توصیه کردند به جای وبلاگ کانال تلگرام، پیج اینستاگرام یا صفحه فیس‌بوک بزنید (و احتمالا شما هم خیلی دلتون خواسته اونا رو خفه کنید :) ) تا مدت‌ها جواب درست و حسابی‌ای برای این افراد نداشتم ولی الان دلایل خودم رو دارم!ااینفوگرافی چرا وبلاگ‌نویسی!اول: ریش و قیچی دست خودتونهدر فضاهایی مثل تلگرام، مطالب علمی، طنز، خاطره، تکنولوژی، اخبار و هر چیز دیگه‌ای فقط و فقط در یک قالب همگانی منتشر می‌شوند. دست شما در طراحی رابط کاربری مناسب و مرتبط با مطالب‌تون کاملا بسته‌ست و به همین علت اثرگذاری لازم بوجود نمیاد! علاوه بر این‌ها، فونت‌های مزخرفی مثل تاهما و بدتر از اون آریال که توی شبکه‌های اجتماعی به عنوان فونت پیش‌فرض فارسی تنظیم شدند؛ از خوانا بودن مطلب کم می‌کنه و باعث میشه کسی حال و حوصله خوندن متون طولانی رو نداشته باشه!تاره در فضایی مثل تلگرام، خیلی از امکانات ویرایش متنی مثل تغییر رنگ، قرار دادن عکس وسط مطلب و تغییر اندازه نوشته رو نخواهید داشت!دوم: ثبت است بر جریده عالم دوام ماهر مطلبی که شما در تلگرام یا اینستاگرام منتشر کنید؛ برای همیشه همون‌جا باقی خواهد ماند و دسترسی به اون‌ها به این راحتی‌ها نخواهد موند. به دو دلیل: اول اینکه سرچر تلگرام به قدرتمندی گوگل نیست و شما اگه در کانال x عضو نباشید و به مطالبی در موضوع کانال x نیاز داشته باشید؛ به این راحتیا مطلبی که می‌خواهید رو پیدا نمی‌کنید! دوم هم اینکه وقتی شما یه مشکل دارید؛ اصلا سراغ باکس جست‌وجوی تلگرام نمیرید! مستقیم توی گوگل سرچ می‌کنید. خب طبیعیه که مطالب تلگرام توی گوگل نمایش داده نمیشن پس هر محتوایی که شما در تلگرام تولید کنید؛ بادهوا محسوب میشه و به مرور با کوچ مردم از اون شبکه اجتماعی، زحمات شما به باد میره! در حالی که وبلاگ و در کل سایت‌های اینترنتی، محکم بر جای خودشون استوارن و مردم هم‌چنان چیزهایی که میخوان رو توی اینترنت سرچ می‌کنند نه توی تلگرام و فیسبوک و اینستاگرام!سوم: فحش میخورید!اگه وبلاگ‌نویس باشید و برای نوشته‌تون ارزش قائل باشید؛ بخش نظرات رو فعال می‌کنید. به این ترتیب، یه عالمه بازخورد از مخاطبین‌تون دریافت می‌کنید و می‌فهمید مطلبی که نوشتید چقدر می‌ارزه!‌ خب شاید بگید توی توییتر و فیسبوک هم همچین چیزی وجود داره! خب من فکر این‌جاش رو هم کردم! وقتی وبلاگ می‌نویسید؛ افرادی که می‌تونن به شما نظر بدن؛ کل جامعه کابران اینترنته (یعنی نزدیک به ۳/۷ میلیارد نفر). در حالی که تعداد کاربران بزرگ‌ترین شبکه اجتماعی دنیا (فیسبوک) ۲ میلیارد نفره و کاربران تلگرام کمتر از ۲۰۰ میلیون نفرند! از طرفی طیف فکری کاربرانی که شما در وبلاگ خواهید داشت؛ خیلی گسترده‌تر از شبکه‌های اجتماعیه! چرا؟ چون یک کاربر توی توییتر ممکنه شما رو به این علت دنبال کرده باشه که شما فمنیست هستید و یک کاربر دیگه صرفا بخاطر اینکه شما دوستش هستید فالوور شما شده! طبیعتا در اینجا شما با یک طیف فکری محدود مواجه خواهید شد که به مرور زمان باعث از بین رفتن کیفیت نوشتن‌تون میشه!پس به ۳ علت شبکه‌های اجتماعی جای وبلاگ رو نمی‌گیرند :  اختیارات همه‌جانبه - دوام و دسترسی‌پذیری - تعامل مفیداین مطلب رو در وبلاگ من هم می‌تونید بخونید: http://dankoob.blog.ir/post/81 </description>
                <category>احمدرضا</category>
                <author>احمدرضا</author>
                <pubDate>Sat, 01 Sep 2018 02:12:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس‌هایی که از کتاب گرفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadreza/most-effective-books-ehkwqr7uegw9</link>
                <description>۱. دور دنیا در ۸۰ روزاگر فکر می‌کنی حرفت درسته؛ روی حرف بایست. این چیزیه که از داستان‌های ژول‌ ورن به خصوص این یکی یاد گرفتم. داستان مردی که معتقد هست می‌شه دور دنیا رو توی ۸۰ روز دور زد و سر این اعتقادش کل داراییش رو شرط بست. البته داستان این‌جا تموم نمیشه. مرد شجاع قصه ما وسط راه عاشق هم میشه و وقتی به لندن بر می‌گرده؛ فکر می‌کنه که یه روز دیر رسیده ولی ناراحت نمیشه و از اون خانم خواستگاری می‌کنه. البته داستان بازم اینجا تموم نمیشه (ای بابا!) معلوم میشه که این یارو یه روز توی محاسبه اشتباه کرده بوده و در واقع به موقع رسیده!دور دنیا در ۸۰ روز اصلا کتاب طولانی‌ای نیست. در طول یک یا دو روز میشه تمومش کرد ولی دوتا نکته خیلی مهم از این کتاب یاد گرفتم. یکی اینکه اگه مطمئنی یه چیزی درسته؛ روش ریسک کن و کوتاه نیا و دوم اینکه بدست آوردن بعضی چیزا به کل زندگی مادی یه فرد می‌ارزه!۲. مزرعه حیواناتسیاست پدر نداره! این حرف رو هممون قبول داریم ولی با خوندن این کتاب با گوشت و پوستتون این رو حس می‌کنید. قضیه از این قراره که حیوانات یه مزرعه انقلاب می‌کنند و مزرعه‌دار (نماد پادشاه مستبد) رو با هدف برابری و دموکراسی و ... برکنار می‌کنند و یه حکومت دیگه (که به عقیده من نماد جمهوری سوسیالیستی هست) رو جایگزینش می‌کنند. اون اوایل همه چیز خوب پیش میره ولی اوضاع کم کم بهم می‌ریزه و شرایط از زمان مزرعه‌دار بدتر میشه! از این کتاب یاد گرفتم که مهم‌تر از راه انداختن هر جنبش/انقلاب/خیزش/اتحاد یا هر کوفت و زهرمار دیگه، نگهداشتن اون و جلوگیری از منحرف شدن مسیر اون جنبشه!۳. مریخیمریخی احتمالا روایت بدترین بلایی هست که سر یه آدم می‌تونه بیاد. خلاصه داستان اینه که یه عده فضانورد بیکار (!) میرن مریخ ولی یه سری مشکلات بوجود میاد و یکی از اونا جا می‌مونه و این بدبخت بیچاره چند سال رو به عنوان تنها شهروند کره مریخ زندگی می‌کنه ولی در طول این مدت امیدشو از دست نمیده. زخمی میشه؛ با کمبود آذوقه مواجه میشه. به کشاورزی رو میاره و توی مریخ سیب زمینی می‌کاره ولی در اثر یه حادثه همه سیب‌زمینی‌هایی که کاشته از بین میره. ولی بازم کوتاه نمیاد! بالاخره یه راه ارتباطی پیدا می‌کنه تا به ناسا پیام بده و در نهایت هم موفق میشه و بر می‌گرده زمین!هر وقت که فکر می‌کنم توی شرایط سختی قرار دارم و همه کارا ریخته روی سرم؛ یاد مریخی میفتم و میگم اون که هزار برابر بدتر از من بود ولی ناامید نشد! چرا من بشم ؟!پی‌نوشت : از هرکسی که این مطلب رو خونده دعوت می‌شود که این کارو رو ادامه بده.(حتی شما دوست عزیز!) اگه وبلاگ دارید که چه بهتر و اگرنه هم توی شبکه‌های اجتماعی می‌تونید این کار رو انجام بدید. از طریق پست اینستاگرام یا کانال تلگرام و حتی در قالب یه توییت ساده میشه این حرکت جالب رو معرفی کرد!این مطلب را در وبلاگ من بخوانید: https://dankoob.blog.ir/post/80 </description>
                <category>احمدرضا</category>
                <author>احمدرضا</author>
                <pubDate>Thu, 30 Aug 2018 15:07:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترک فال‌گیر؛ پیرزن فال‌گیر</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadreza/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D9%81%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%9B-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D9%86-%D9%81%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C%D8%B1-fikwo999uuu7</link>
                <description> دخترک فال‌گیر در هر کوچه و خیابانی، هر شهر و روستایی از آفریقا گرفته تا اروپا پیدایش می‌شود. هر روز صبح زود می‌آید؛ می‌نشیند گوشه پیاده‌رو و جعبه فال‌هایش را می‌گذارد جلویش و منتظر می‌شود که عاشقی، چشم به‌ راهی، احمقی چیزی پیدا شود و یکی از فال‌ها را بخرد. در سرما و گرما، روز و شب همان‌جا می‌نشیند و فال می‌فروشد.امروز هم مثل روزهای دیگر است. ساعت 10 11 صبح است و هرکس با عجله می‌دود تا به کارش برسد. یکی به سمت بانک و دیگری در پی اتوبوس می‌رود. چشمش به کوچه خلوت روبرو می‌افتد. این‌بار شلوغ است. ده بیست نفری فریاد می‌زنند و با پلاکاردهایی از کوچه بیرون می‌آیند. به نخست‌وزیر پرت و پلا می‌گویند و اعتراض می‌کنند. رفته رفته جمعیت 20 نفره به سیلی 200 نفره مبدل می‌شود. همه یک‌صدا فریاد می‌زنند و نخست‌وزیر و کابینه‌اش را لعن و نفرین می‌کنند. روزهای بعد تظاهرات سنگین‌‌تر می‌شود. پلیس با مردم درگیر می‌شود. طرفین چند نفری تلفات می‌دهند و کار به رسانه‌های بین المللی کشیده می‌شود. یک‌روز دخترک در گوشه روزنامه‌ای خبر حمله مردم به نخست‌وزیری و روز دیگر خبر سرنگونی‌اش را می‌خواند.مردم به خیابان می‌آیند و چند هفته جشن برپا می‌شود. نخست وزیر جدید، با وعده حمایت از فقرا و رفاه انتخاب می‌شود. بارقه‌هایی از امید در دل دخترک جان می‌گیرد؛ با خودش فکر می‌کند که او هم بالاخره می‌تواند شب‌ها گوشت بخورد، به دانشگاه برود و یک روز معلم بشود. ماه‌ها می‌گذرند اما خبری نمی‌شود. یک روز نخست وزیر جدید در تلویزیون اعلام می‌کند که در شرایط وخیمی قرار دارند. چند روز بعد مغازه‌دارها ورشکستگی خود را اعلام می‌کند. وزرا یکی پس از دیگری استعفا می‌دهند.کوچه خلوت همیشگی دوباره شلوغ می‌شود اما این‌بار فرق می‌کند. صدای چکمه‌های نظامی جای فریاد مردم را می‌گیرد. تانک‌ها به خیابان می‌آیند. صدای هلیکوپتر در همه جای شهر شنیده می‌شود. هیچ‌کس نمی‌داند چه خبر است. چند ساعت بعد صدای تیراندازی به گوش می‌رسد. برنامه‌های تلویزیون قطع می‌شوند. فردای آن روز صدای نتراشیده‌ای بلندگوهای شهر را به صدا در می‌آورد. اعلام حکومت نظامی می‌شود. کودتای نظامی شده و نحست وزیر جدید هم سرنگون ... . برنامه‌های تلویزیون دوباره وصل می‌شوند. ژنرال قوی‌هیکلی در تلویزیون ظاهر می‌شود. وعده حمایت از نیازمندان را می‌دهد. دخترک دوباره امیدوار می‌شود، رویایی که تا دیروز ناممکن بود، در تصوراتش ممکن می‌شود. خود را در دانشگاه تصور می‌کند و از ته دل می‌خندد.یک‌سالی از سخنرانی ژنرال می‌گذرد. دخترک هنوز هم همان‌جای همیشگی می‌نشیند. فال فروختن ممنوع شده و به جای فال، عکس ژنرال‌های عالی رتبه و کتاب‌هایی که عضویت در ارتش را تشویق می‌کنند می‌فروشد. صدای بلند و مهیبی به گوش می‌رسد. این‌بار نه از کوچه بلکه از آسمان است. دود از ساختمان خیلی دوری بلند می‌شود؛ از صحبت‌های مردم وحشت‌زده می‌فهمد جنگ است. چند هفته بعد فراخوان برای شرکت در جنگ را می‌دهند. خیابان‌ها خیلی خلوت‌تر شده است. مدام حکومت نظامی اعلام می‌شود. چند ماه بعد، کوچه روبرو دوباره شلوغ می‌شود. این‌بار هم صدای پوتین زمین را می‌لرزاند اما این‌بار لباس نظامی‌شان فرق می‌کند، پرچمشان هم همینطور. شهر تحت کنترل نیروهای دشمن در آمده است ...سال‌ها از این اتفاق می‌گذرد؛ دخترک فال‌گیر، اکنون پیرزن فال‌گیر است. پیرزنی که تا به حال صدها بار شلوغ شدن کوچه و وعده و امید و ناامیدی را به چشم دیده است. همه آمدند و رفتند و او هم‌چنان فال‌گیر ماند اما امروز چیزی می‌داند که دیروز نمی‌دانست:هیچ‌کس تو را نجات نمی‌دهد؛ هیچ عقیده و سیاستی دستت را نمی‌گیرد. وعده هیچ حاکمی زندگی‌ات را تغییر نمی‌دهد. غیر از خودت. زمانی موفق می‌شود که از جایت بلند شوی و برای آرزوهایت تلاش کنی و بجنگی. اگر تلاش کنی؛ هیچ محدودیتی مانعت نخواهد بود.دنیا پر است از دخترک‌های فال‌گیر. کسانی که منتظرند کسی بیاید و نجاتشان بدهد. این‌ها به امید واهی زندگی می‌کنند و هر روز به امید آمدن سردمداری جدید از خواب بیدار می‌شوند. غافل از اینکه تنها راه نجات هرکس، خودش است. شاید من و شما هم دخترک فال‌گیر باشیم. مایی که یک‌روز چاره را سوسیالیسم می‌بینیم و روز دیگر به آغوش لیبرالیسم می‌گریزیم. مایی که یک‌روز پادشاهی پارلمانی می‌خواهیم و روز دیگر جمهوری دموکراتیک. مایی که 100 سال است در خیابان فریاد می‌زنیم و می‌خواهیم وزیر و حکومت و جهان و هزار نوع کوفت و زهر مار دیگر را تغییر دهیم الا خودمان! بیاید یک بار هم که شده تغییر را از خودمان شروع کنیم. بیایید بعد از 100 سال فریاد کشیدن، خودمان را تغییر دهیم. فقط خودمان رادر وب اصلی من بخوانید : http://dankoob.blog.ir/post/70 </description>
                <category>احمدرضا</category>
                <author>احمدرضا</author>
                <pubDate>Tue, 21 Aug 2018 13:45:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقتصاد از جنس مصدق</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadreza/%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D9%85%D8%B5%D8%AF%D9%82-eseuuejyo7os</link>
                <description>اگر ورق به ورق تاریخ 200 سال گذشته مملکت را شخم بزنیم؛ کمتر کسی را پیدا می کنیم که محبوبیت و مقبولیت مصدق را در میان مردم داشته باشد و بعد از گذشت سال‌ها از مرگش، این محبوبیت روز به روز افزایش یابد. دور از ذهن نیست که دکتر محمد مصدق را پدر آزادی‌خواهی و استثمارستیزی در خاورمیانه بدانیم. امروز 28 مرداد، سالروز اشکی است که از چشم دموکراسی چکید. اشکی که آتش شد بر خرمن باروت بغض ملت ایران. آتشی که توانست 25 قرن پادشاهی -کم و بیش- استبدادی در ایران را پایان دهد. خدمت‌ها و فعالیت‌های مثبت یا منفی مصدق بی‌شمار است. با وجود دوران نخست وزیری کوتاه (2 سال) او، اثراتی که او و دولتش بر سرنوشت ایران گذاشتند؛ از حکومت‌های 200 ساله بیشتر بود. اما من دست روی نکته‌ای گذاشته‌ام که برای ما نوعی تکرار تاریخ محسوب می‌شود!اقتصاد غیرنفتی مصدقبیایید به سال 1329 برگردیم. زمانی که قانون ملی شدن تصویب می‌شود. انگلستانی را تصور کنید که نخست‌وزیر آن واینستن (۱) چرچیل است. نام چرچیل کافی است تا کسی جیکش در نیاید. در زمانه‌ای قرار داریم که انگلستان تقریبا هیچ دشمن یا مخالف جدی‌ای ندارد. دایره مستعمره‌های بریتانیا از شرق تا غرب کشیده شده است پس اشاره چرچیل کافی است تا دنیا بر علیه ایران بسیج شود.بعد از ملی شدن نفت و اخراج مدیر بریتانیایی شرکت نفت آبادان، تحریم‌های نفتی علیه ایران آغاز می‌شود. هیچ کشوری حق خرید نفت از ایران را ندارد. یک کشتی ایتالیایی خریدار نفت در عدن متوقف و نفت آن توسط انگلیس مصادره می‌شود. شرکت‌های آمریکایی اعلام می‌کنند که از خرید نفت ایران معذورند. حالا ایرانی داریم که اقتصاد نفتی ندارد و تا به حال اقتصاد غیر نفتی را هم تجربه نکرده است. اما مصدق مرد روزهای سخت است. قدم اول او، جبران کسری بودجه است؛ به کمک مردم! اوراقی به نام قرضه ملی چاپ می‌شوند. جریان این اوراق از این قرار است که مردم بیایند 100 ریال به دولت قرض بدهند و یک سال بعد اصل پول را با %6 سود (جایزه) پس بگیرند. استقبال از قرضه ملی به شدت زیاد است. حتی گفته می‌شود برخی حاضر به نگهداشتن کوپن قرضه خود نمی‌شدند (یعنی پول را به دولت هدیه می‌دادند و پس نمی‌گرفتند).سیدحسین موسویان در این باره می‌گوید:چه بچه‌های دبستانی که قلک‌هاشونو شکستن پول خرداشو در آوردن و رفتند قرضه ملی خریدند! و یکی از بچه‌های اون روز خود من هستم.قدم دوم مصدق احیای کشاورزی است. حالا که مردم دست‌رنج و پس‌انداز یک عمر خود را بدون چشم داشت به دولت بخشیده‌اند؛ خارج کردن این پول از کشور و خالی گذاشتن سفره مردم ایران کار درستی نیست! پس مصدق از طریق بانک‌های ملی و کشاورزی، سرمایه‌گذاری‌های گسترده در کشاورزی را آغاز کرد. نتیجه این سرمایه‌گذاری‌ها این بود که در زمان کمبود بودجه، پول بسیار کمتری جهت واردات موادغذایی از کشور خارج می‌شد و دوم اینکه درآمد قشر بزرگی از مردم ایران که به کشاورزی وابسته بود تامین می‌شد. از طرفی کشورهای دیگر نمی‌توانستند از طریق تحریم مواد غذایی ضروری به کشور فشار وارد کنند.مصدق درحال صرف ناهار در مقر نخست وزیری اما نتیجه این اقتصاد غیر نفتی چه بود؟برای اولین‌بار ایران توانست به صادرکننده گندم تبدیل شود.واردات گندم به مقدار 4670 برابر، واردت جو 17 برابر و واردات برنج 5 برابر کاهش یافت!! و اما نرخ تورم!مصدق توانست تورم را تک رقمی نگهدارد. در واقع کاری که امروز در نظر دولت‌مردان شق‌القمر محسوب می‌شود؛ شاید کمترین دستاورد دولت محمد مصدق باشد. ختم کلامعامل اصلی موفقیت مصدق، حمایت مردم بود. شاید اگر مردم در آن زمان فداکاری نمی‌کردند؛ مصدق یک‌ماه هم دوام نمی‌آورد. اما قضیه از چه قرار است که پدربزرگ حاضر است جانش را کف دستش بگذارد و تقدیم دولت کند اما نوه همان فرد، دزد هم دست دولت نمی‌دهد!؟به نظرم جواب سوال دو علت است. یکی اینکه مردم از توانایی‌های نظام اقتصادی کشور مطمئن نیستند. آن‌ها نمی‌دانند که سرمایه‌ای که آن‌ها به این سیستم می‌دهد به درستی استفاده می‌شود یا به چاه پروژه‌های شکست‌خورده بی‌شمار ریخته می‌شود. دوم هم اینکه شفافیتی در کار نیست. من شهروند اگر قرار باشد به دولت کمک کنم؛ باید دقیق، شفاف و بدون معطلی در هر لحظه بتوانم رصد کنم که پول من در کجا، به چه صورت، با چه شرایطی سرمایه‌گذاری شده و نتیجه آن چه بوده است. باید مطمئن شوم که حتی یک ریال از چیزی که می‌بخشم؛ برای غیر از مردم ایران خرج نمی‌شود و یا توسط افراد مختلف سر از کانادا در نمی‌‌آورد. در واقع شاید تنها راه نجات دولت از تحریم‌های نفتی و موفقیت در اقتصاد غیرنفتی، سیستم کاملا شفاف و آزاد اقتصادی باشد.پی‌نوشت۱: تلفظ درست کلمه winston بصورت وینستون هست که من به اشتباه واینستن نوشتم.? مستند آقای نخست وزیراین مطلب را در وب شخصی من بخوانید : http://dankoob.blog.ir/post/78 </description>
                <category>احمدرضا</category>
                <author>احمدرضا</author>
                <pubDate>Sun, 19 Aug 2018 13:37:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک قدم تا فتوشاپ</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadreza/on-step-to-graphic-et3ao5bwjnwb</link>
                <description>در عصری زندگی می‌کنیم که زندگی بدون کامپیوترها معنی نمی‌دهد. در زمانه‌ای که به دست گرفتن موس و کیبورد، مثل استفاده از قاشق و چنگال اهمیت دارد. اگر برگردیم به ده سال پیش، کمتر کسی پیدا می‌شود که بخواهد فتوشاپ یاد بگیرد. ولی امروز، فتوشاپ مثل مهارت نقاشی و خطاطی، مورد علاقه خیلی‌هاست. از طرفی در این دوره و زمانه که کسی حال و حوصله کلاس حضوری و دردسرهای رفت و آمد را ندارد؛ همه دست به دامان یار نسبتا رایگان همیشگی می‌شویم. اینترنت !برای شروع، تقریبا هر علاقه‌مند نوپایی با سرچ عباراتی مثل &quot;آموزش فتوشاپ&quot; ، &quot;آموزش فتوشاپ در یک هفته&quot; ، &quot;ویدئو آموزش فتوشاپ&quot; و &quot;یادگیری آنلاین فتوشاپ&quot; کارش را شروع می‌کند. این دقیقا همان خشت اولی‌ست که معمار تازه‌کار ما کج می‌گذارد.خشت راست رواستتا وقتی که ندانید هدف شما از یاد گرفتن فتوشاپ چیست نمی‌توانید کار خود را شروع کنید. مثلا اگر لوگو شما را جذب می‌کند ؛ آموزش ساخت لوگو را به جای عبارت کلی آموزش فتوشاپ انتخاب کنید. با این کار دو دستاورد خواهید داشت :شما دقیقا می‌دانید که در حال یادگیری و انجام چه کاری هستید و نتیجه کار شما چه خواهد شد پس خیلی سریع‌تر به یک نتیجه معقول می‌رسید و برای ادامه کار انرژی خواهید داشت البته فراموش نکنید که تا وقتی که یک نسخه مناسب1 از فتوشاپ را نصب نکرده‌اید؛ هیچ آموزشی را شروع نکنید. قدم به قدم مراحل آموزش را بصورت عملی انجام دهید و تا مرحله n را یاد نگرفته‌اید؛ n+1 را شروع نکنید؟کار هرکس نیست خرمن کوفتنآموزش گرافیک کار هرکسی نیست. سایت‌های زیادی هستند که گرافیک را به طرق مختلف آموزش می‌دهند ولی باید بتوانید از بین ده‌ها مطلب زرد و جعلی، آموزشی که واقعا بدردتان می‌خورد را انتخاب کنید. این‌ها ملاک‌هایی هستند که کمک می‌کنند آموزش بدرد بخور را سریع‌تر پیدا کنید:عکس: مهم نیست آموزش در چه قالبی منتشر شده است. حتی آموزش‌های ویدئویی هم در بخش توضیحات نیاز به تعدادی تصویر دارند. تصاویر کمک می‌کنند تا مراحل در ذهن شما بهتر جا بگیرند.متن خلاصه و مفید: جملات طولانی به سختی در خاطر می‌مانند. آموزش هرقدر هم پیچیده باشد؛ به ازای هر عکس به بیشتر از سه خط توضیحات نیاز نداریم.مرحله به مرحله: فراموش نکنید که شما تازه‌کارید و لازم است که قدم به قدم راهنمایی شوید؛ آموزش‌های بیش از حد خلاصه، باعث وحشت شما از گرافیک می‌شوند. ویدئو/گیف: بعضی از مهارت‌ها را نمی‌توان به خوبی با تصویر و متن نشان داد؛ این‌جاست که پای محتوای پویا به میدان باز می‌شود. محتوای حساب شده ویدئویی در آموزش‌های پیشرفته می‌تواند سرعت شما را بالا ببرد. ز کوشش میاسایهرچیزی که بالاتر گفتم و هرچیزی که هرکس دیگری به شما بگوید؛ در گرو عمل کردن به این یکی‌ست. تمرین فوت کوزه‌گری گرافیک است. اگر تمام آموزش‌های اینترنتی و غیر اینترنتی را روی هم بریزیم؛ فقط 10 درصد مهارت‌ها را یاد گرفته‌ایم. 90 درصد بقیه را هرکسی با دستکاری کردن و ور رفتن با فتوشاپ یاد می‌گیرد. هرچقدر که فکر می‌کنید کارتان بد است؛ باز هم تمرین کنید. چیزهایی که یاد گرفته‌اید را تکرار کنید و آن‌ها را با هم ترکیب کنید. در دنیای گرافیک، برنده کسی نیست که ابزارهایمه بیشتری را می‌شناسد. برنده می‌تواند کسی باشد که بیش از دو ابزار را نمی‌شناسد اما آن‌چنان هنرمندانه آن‌ها را ترکیب می‌کنند که اثری ماندگار می‌سازند.افق گرافیکشاید گفتن اینکه گرافیک تنها هنر تجسمی 50 سال دیگر خواهد بود خیلی عجیب نباشد. گستره گرافیک این روزها از هر هنر دیگری بیشتر است. از بنرهایی که در سطح شهر می‌بینیم؛ تا طرح لباسی که می‌پوشیم؛ نقش قالیچه‌ها و طراحی تک تک لوازم کار و منزل‌مان همه به طور مستقیم به گرافیک وابسته‌اند. با این حساب، اگر می‌خواهید در آینده بتوانید خودتان انتخاب کنید که زندگی‌تان چه طرحی داشته باشد و بتوانید روز به روز آن را زیباتر کنید؛ در یادگرفتن گرافیک تعلل نکنید.این مطلب را در وب شخصی من بخوانید: http://dankoob.com/post/76 </description>
                <category>احمدرضا</category>
                <author>احمدرضا</author>
                <pubDate>Fri, 17 Aug 2018 12:59:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رولینگ و قلم سحرآمیزش</title>
                <link>https://virgool.io/hogwarts/j-k-rowling-and-her-magic-pen-sgziyztbquss</link>
                <description>مجموعه هفت جلدی هری‌پاتر، معروف‌ترین کتاب سبک کودک و نوجوان تاریخ به شمار می‌رود. تقریبا همه ما دهه هشتادی‌ها و اکثر دهه هفتادی‌ها هری پاتر را خوانده‌اند یا مجموعه فیلم‌هایش را دیده‌اند و به‌زودی هیولاهای متولد دهه نود هم به جمع ما می‌پیوندند!هری پاتر در کنار رون ویزلی و هرماینی گرینجربه گفته خانم رولینگ، داستان هری پاتر را وقتی یک روز که در قطار بوده خلق کرده است:در خلال چهار ساعت تأخیر قطار، به‌سادگی نشستم و به فکر فرورفتم، همه جزئیات در ذهنم شکل گرفتند، تصویر پسرکی لاغر و نحیف، با موهای پرکلاغی که عینکی به چشم دارد و هیچ نمی‌داند که یک جادوگر است، برای من بیشتر و بیشتر، شکل واقعیت به خود می‌گرفت.هری‌پاتر می‌توانست یک داستان عادی مثل خیلی از داستان‌های دیگر باشد. مثل خیلی از کتاب‌های دیگر که پس از چاپ سال‌ها گوشه کتاب‌فروشی‌ها خاک می‌خورند تا اینکه به دست بازیافت سپرده شوند. اما چرا سرنوشت هری‌پاتر چیز دیگری بود ؟چرا هری‌پاتر را دوست داریم؟برای جواب دادن به این سوال، بیایید یک قدم به عقب برگردیم و داستان هری‌پاتر را مرور کنیم. هر رازی در این ماجرا نهفته است؛ راهی به قلم جادویی رولینگ دارد. داستان از دنیایی عادی شروع می‌شود. محله‌ای مثل همه محلات دیگر، در خانه‌ای مثل بقیه خانه‌ها. در خانه‌ای که هری، پسرک یتیمی که با خاله و شوهرخاله‌اش زندگی می‌کند؛ پسرکی که با بی‌مهری اعضای خانواده مواجه است و فکر می‌کند برای شکست خوردن به دنیا آمده است.خیلی از نوجوان‌ها، تا این‌جای داستان با هری‌پاتر همزادپنداری می‌کنند. نه از نظر اینکه یتیم هستند بلکه فکر می‌کنند که با بی‌مهری اطرافیان مواجه‌اند. دنیا را علیه خود می‌بینند و آینده‌ای تلف شده را برای خود متصور می‌شوند. پس قصه هری‌پاتر را داستان زندگی خود می‌بینند. از طرفی هری‌پاتر می‌تواند یک دوست خوب برای آن‌ها باشد. دوستی که تقریبا هم‌سن و سالشان است و مانند خودشان احساس تنهایی می‌کند.هری پدر و مادر خود را از دست داده بود و با خاله پتونیا و شوهرخاله‌اش زندگی می‌کرددر ادامه داستان، ورق برای هری‌پاتر بر می‌گردد. ناگهان متوجه می‌شود که جادوگر است و قرار است به مدرسه جادوگرها برود! از این‌جای کار است که پای دنیای جادویی به جهان ما باز می‌شود. هری درمی‌یابد که دنیای جادویی، جایی در میان دنیای عادی نهفته است. جایی در میان دیوارها، ایستگاه‌های قطار و کافه‌ها!این‌جا جایی است که تقریبا همه نوجوان‌ها به داستان جذب می‌شوند. دنیایی جادویی که بشود در آن کارهای عجیب و غریب کرد؛ پای ثابت همه خیالات و رویاپردازی‌های کودکانه است و حالا، نوجوان وارد این دنیا می‌شود. نکته جالب این است که این دنیا جایی در آسمان‌ها یا هزاران متر زیر زمین پنهان نشده است! بلکه در میان دنیای حقیقی جریان دارد. می‌توان با گفتن چند رمز به دیوار به آن وارد شد یا با قطار به آن‌جا سفر کرد! همه این‌ها، دنیای جادویی را برای خواننده واقعی‌تر از آنچه می‌پنداشته به نمایش می‌کشد و این باورپذیری، خیالات او را غرق در داستان می‌کند. درست مثل اینکه خودش پا به پای هری و دوستانش اتفاقات داستان را تجربه می‌کند.کوئیدیچ خاطره‌انگیز دریکو ملفوی و هری‌پاتر :)ورود به دنیای جادویی، پایان دردسرهای هری نیست! هری از بدو ورود، با دردسرهای زیادی دست و پنجه نرم می‌کند. او متوجه می‌شود که در نظر خیلی‌ها قهرمان است چرا که در کودکی، شرورترین جادوگر زمان را نابود کرده اما آن‌قدر کوچک بوده که از این کار چیزی به‌خاطر نمی‌آورد. با ورود هری به مدرسه جادوگری هاگوارتز، زمزمه‌های بازگشت لرد سیاه به گوش می‌رسد. جنگ میان خیر و شر، کم‌کم پررنگ می‌شود. از طرفی هری محبوب همه نیست! خیلی‌ها در هاگوارتز هستند که از او دل خوشی ندارند!رولینگ به خوبی داستان را به نبرد خیر و شر می‌کشاند. نبرد بین خوبی و بدی مطلق، از چیزهاییست که هر نوجوانی عاشقش می‌شود. از طرفی هری ضعیف‌تر از آن است که بتواند بر ترس‌هایش برای پیوستن به این نبرد غلبه کند. چیزی که هر نوجوانی هزاران بار آن را تجربه می‌کند! تجربه روبرو شدن با چیزهایی که از آن وحشت دارد! همین‌طور فراموش نکنیم که رولینگ به خوبی فضای مدرسه را به تصویر می‌کشد. مدرسه جایی است که هر دانش‌آموز بیشترین وقت خود را در آن صرف می‌کند. اینکه مدرسه محور اصلی داستان باشد؛ باعث می‌شود قصه بهتر از هر چیز دیگری برای دانش‌آموز آشنا و دوست‌داشتنی باشد!نبرد هاگوارتز؛ نمادی از نبرد خیر و شر در هری‌پاترهمه این‌ها در کنار سیر فوق‌العاده هیجان‌انگیز داستان، باعث می‌شود هر نوجوان و حتی بزرگ‌سالی عاشق کتاب شود. گفته می‌شود جلدهای دیگر کتاب هری‌پاتر، در فصل مدارس منتشر نمی‌شد تا سرگرمی خواندن رمان باعث نشود دانش‌آموزان از درس و مدرسه غافل شوند! اما آیا این همه جذابیت هری‌پاتر به دلیل اتفاقات هیجان‌انگیر آن است؟ مشخصا نه!رولینگ احساسات یک نوجوان را به خوبی درک کرده و آن را در داستان‌هایش گنجانیده است. احساساتی مثل ترس، غرور، شجاعت، تعصب، شکست، پیروزی، عشق، دلتنگی و تنهایی. همه این‌ها باعث می‌شوند. فرد هری‌پاتر و دنیایش را نه یک کاراکتر ساختگی بلکه دوست صمیمی و همراه واقعی خود بداند.رولینگ و طرفداران هری‌پاتر در افتتاحیه نمایش هری‌پاتر و فرزند نفرین شدهمطلب نسبتا طولانی که خواندید؛ حاصل تفکرات شخصی و ساخته و پرداخته ذهن این نگارنده کم‌سواد بود. اگر شما هم نظری در این‌باره دارید؛ خوش‌حال می‌شوم مطرح کنید. ضمنا بررسی و معرفی سایر کتاب‌های نوشته شده توسط جی.کی.رولینگ، به‌زودی قرار خواهد گرفت!کلیپی که به مناسبت بیستمین سالگرد هری پاتر منتشر شد: https://www.aparat.com/v/xtDWA میتوانید این مطلب را در وب شخصی من هم ببینید: http://dankoob.blog.ir/post/74 </description>
                <category>احمدرضا</category>
                <author>احمدرضا</author>
                <pubDate>Fri, 17 Aug 2018 01:42:29 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>