<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ahmadreza Ahmadreza</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ahmadreza.ahmadreza</link>
        <description>روزنامه‌نگار، منتقد سینما و ادبیات، نویسنده، فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:53:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/756576/avatar/fpfUnd.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ahmadreza Ahmadreza</title>
            <link>https://virgool.io/@ahmadreza.ahmadreza</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اگه می‌تونست، مَنو می‌کُشت!</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadreza.ahmadreza/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%86%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%8E%D9%86%D9%88-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%8F%D8%B4%D8%AA-qqj5gkxwzfsv</link>
                <description>درباره‌ی داستان کوتاه «پَپه» نوشته‌ی کارسون مک‌کولرزهشدار: امکان افشای داستان وجود دارد.احمدرضا حجارزاده: کارسون مک‌کولرز (یا مک‌کالرز/ Carson McCullers)، از موفق‌ترین نویسندگان آمریکایی بوده، ولی تاکنون چیزی از آن نخوانده بودم. از معروف‌ترین آثارش، می‌توان رمان «قلب، شکارچی تنها» را نام برد که فیلمی با همین عنوان در سال 1968 بر اساس آن ساخته شده است.کتاب دیگری به نام «آواز کافه‌ی غم‌بار» از این نویسنده در کتابخانه‌ام دارم که مدت‌هاست قصد خواندنش را دارم و هنوز فرصت نشده. داستان «پَپه» نخستین اثری‌ست که از او خواندم و البته قلم و داستان‌گویی‌اش را پسندیدم.داستان کوتاه «پَپه» (22 صفحه)، ماجرای دو پسرعموی نوجوان است که با هم از یک اتاق مشترک استفاده می‌کنند اما «پیت» (پسرعمومی بزرگ‌تر) به «ریچارد» کم‌توجه‌یی می‌کند. او برای تحقیر و تمسخر، ریچارد را پَپه صدا می‌زند، چون گرچه او پسربچه‌ی آرام و ساکتی‌ست، ولی ذهنی ساده و زودباور دارد و همه‌ی حرف‌های پیت را باور و گاهی اجرا می‌کند. زمانی که پیت به سن بلوغ می‌رسد و در مدرسه عاشق دختری به نام مِیبِل می‌شود و با او رابطه‌ی پرشور اما کوتاه‌مدتی را آغاز می‌کند، تحت تاثیر هیجان‌های روحی و عاطفی، با پَپه تغییر رفتار می‌دهد و او را دوست صمیمی و هم‌راز خود می‌داند. پَپه که از این رابطه‌ی گرم و مهربان با پیت به وجد آمده، روزهای خوشی را سپری می‌کند و باور می‌کند پیت، او را مثل برادر واقعی‌اش دوست دارد، ولی وقتی رابطه‌ی پیت با مِیبِل به پایان می‌رسد، او دچار سرخوردگی عاطفی شده و دوباره مثل گذشته و این‌بار شدیدتر رفتاری تند و خشن را با پَپه در پیش می‌گیرد. پَپه که انتظار چنین چیزی را نداشته، ناگهان دچار رشد عقلی و شخصیتی می‌شود و با گذشت زمان، حالا اوست که پیت را نادیده می‌گیرد و با دوستانش خوش می‌گذراند. در حالی که پیت از این تغییر ناگهانی پَپه وحشت کرده و دیگر جرات آزارش را ندارد، می‌کوشد تا رابطه‌ی خدشه‌دارشده‌اش با پسرعمو را ترمیم بکند اما ریچارد نه تنها به او فرصت دل‌جویی نمی‌دهد،که به گمان پیت، اگر می‌توانست، او را می‌کُشت.طرح جلد کتاب «پپه»مک‌کولرز در داستان «پپه» با زبانی محاوره، از زاویه‌دید اول شخص، ماجرای دو پسرعمو را تعریف می‌کند. داستان خیلی سریع پیش می‌رود و نویسنده از هر توضیح اضافه‌یی پرهیز می‌کند اما کلیاتی که برای معرفی شخصیت‌ها و پیشبرد اتفاق‌ها ارائه می‌دهند،کاملاً گویا هستند و به فضاسازی داستان کمک می‌کنند. شیوه‌ی روایت داستان «پپه»، خیلی به روایت رمان «ناتور دشت» اثر جاودان جی.دی.سلینجر شباهت دارد؛ زبانی اعتراف‌گونه از ماجرایی که چند ماه پیش بین دو پسر نوجوان اتفاق افتاده و حالا یکی پشیمان است و دیگری خشمگین و انتقام‌جو. در این داستان، پیت هم درست مثل هولدن کالفیلد (در ناتور دشت)، احساس برتری و باتجربگی می‌کند و خواننده را از مانیفست‌ها و کشفیاتش بی‌نصیب نمی‌گذارد. برای مثال، همان اوایل داستان می‌گوید:ـ این وسط یه چیزی یاد گرفتم؛ یه چیزی که باعث می‌شه احساس گناه کنم و خیلی سخته ازش سردربیارم: اگه یکی خیلی تحویل‌تون بگیره، تحقیرش می‌کنین و محلش نمی‌ذارین، عوضش اون کسی رو که به‌تون محل سگ نمی‌ذاره،کلی تحویل می‌گیرین و می‌رین تو نخِش.بیش‌ترین موقعیت‌های داستان در اتاق مشترک پیت و پپه می‌گذرد. راوی از شخصیت و زندگی خصوصی خود چیز زیادی نمی‌گوید. از پدر و مادرش و سبک زندگی خانوادگی او چیزی نمی‌دانیم. از طریق اطلاعات کُلی و مبهمی که می‌دهد، فقط می‌فهمیم دانش‌آموزی‌ست که دوست دارد توجه دیگران را به خود جلب بکند، هرچند که در این کار خیلی موفق نیست.داستان کوتاه «پپه» روایت جذابی دارد، ولی ایده‌ی اصلی ـ تعویض موقعیت دو شخصیت ـ ذهن مخاطب را درگیر نمی‌کند که پند و تجربه‌یی از داستان بیاموزد و مدت‌ها به آن فکر بکند. با این‌حال خواندنِ آن خالی از لطف نیست و می‌تواند سرگرم‌کننده باشد.</description>
                <category>Ahmadreza Ahmadreza</category>
                <author>Ahmadreza Ahmadreza</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 17:44:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روایت سینمایی از یک زندگی ادبی</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadreza.ahmadreza/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-prxtwpgka5om</link>
                <description>نگاهی به کتاب «وداع با گابو و مرسدس» نوشته رودریگو گارسیااحمدرضا حجارزاده: زندگی‌نامه مشاهیر فرهنگ و هنر همیشه یکی از پرطرفدارترین و پرخواننده‌ترین نمونه‌های رایج در عرصه نشر کتاب بوده است، به ویژه زمانی که متن اثر را خود شخص نامدار یا یکی از بستگان نزدیکش نوشته باشند. در این رابطه، نمونه‌ها بسیارند. آثاری مثل «زنان زندگی‌ام» (ایزابل آلنده)،«خوشحالم که مادرم مرد» (جَنت مک‌کِردی)،«موضوع مرگ و زندگی» (اروین یالوم)،«آدری هپبورن؛ یک روح زیبا» (شان هپبورن فرر)،«اعترافات» (ژان ژاک روسو) و «شما که غریبه نیستید» (هوشنگ مرادی‌کرمانی) برخی از بهترین زندگی‌نامه‌هایی هستند که طی سال‌های گذشته منتشر شده و مورد توجه علاقه‌مندان به این ژانر ادبی قرار گرفته‌اند اما چندی پیش کتابی تحت عنوان «وداع با گابو و مرسدس» به قلم رودریگو گارسیا توسط نشر نو منتشر و توزیع شد که دربرگیرنده خاطراتی از آخرین سال‌های زندگی نویسنده معروف کلمبیایی «گابریل گارسیا مارکز» و همسرش «مرسدس بارچا» است.گرچه گارسیا مارکز پیش از این در کتابی با نام «زنده‌ام که روایت کنم»، خاطراتی صادقانه از کودکی، نوجوانی و نخستین سال‌های جوانی‌اش را بازگو کرده بود، ولی کتاب «وداع با...» شرح واپسین سال‌های زندگی او و همسرش به روایت پسرشان رودریگو گارسیاست.رودریگو گارسیا، فرزند ارشد گابریل گارسیا مارکز، نویسنده و کارگردان سینما و تلویزیون، تاکنون فیلم‌های موفقی مانند «نُه زندگی»،«آلبرت نابز» و «چهار روز خوب» را برای سینما و سریال‌هایی نظیر «شش فوت زیر زمین»،«خانواده سوپرانو» و «عشق بزرگ» را برای پخش از تلویزیون ساخته است. فعالیت او در حرفه فیلم‌سازی، تاثیر ویژه‌ای در شیوه نگارش خاطرات پدر و مادرش داشته، چراکه خواننده کتاب، با فصل‌های موجز و روایتی دقیق و دکوپاژشده مواجه خواهد بود. نویسنده، اثر خود را به پنج بخش (سکانس) تقسیم کرده که هر بخش از چند فصل کوتاه (پلان) تشکیل شده. همچنین در آغاز هر بخش، بُرشی مرتبط با مضمون همان بخش را از مهم‌ترین آثار گارسیا مارکز برگزیده است. بخش‌های اول و سوم، با قسمت‌هایی از رمان «صد سال تنهایی»، بخش دوم از رمان «ژنرال در هزارتوی خود»، بخش چهارم از رمان «پاییز پدرسالار» و بخش پنجم از رمان «عشق در زمان وبا» آغاز می‌شود.شرح روایت رودریگو گارسیا از زندگی و مرگ پدرش نیز بسیار دقیق و گیرا و جذاب است، چنان‌که خواننده به راحتی می‌تواند آن‌چه را می‌خواند همچون صحنه‌هایی از یک فیلم سینمایی خوش‌ساخت در ذهن خود تصویرسازی کند. نگارنده در خلال روایت کتاب، علاوه بر این‌که به وضعیت جسمی و روحی گارسیا مارکز در آخرین روزهای زندگی پرداخته، روایتی کامل و بی‌نقص از فرهنگ و خلق‌وخوی خانوادگی خود و زندگی مردم کلمبیا را به تصویر کشیده است. مخاطب کتاب مانند تماشاگر یک فیلم سینمایی، هر لحظه از روند بیماری و بستری‌شدن گارسیا مارکز، بازدید بستگان و دوستان دور و نزدیکش، لحظه مرگ، وداع اعضای خانواده و آشنایان با پیکر نویسنده، مراسم تشییع‌جنازه و خاکسپاری، بازتاب رسانه‌های مکتوب و تصویری از خبر مرگ او و حس‌وحال روزهای فقدان مارکز را می‌خواند و می‌بیند. جالب این‌که نویسنده اثر، هم‌زمان با پیشبرد خاطرات والدینش،گاهی فلاش‌بک‌هایی به زندگی پدر و خودش می‌زند و تصویرهایی از وقایع سال‌های دور زندگی‌شان را ثبت و پخش می‌کند.جلد کتاب «وداع با گابو و مرسدس»با وجودی که مضمون کتاب درباره مرگ یک نویسنده موفق و صاحب‌نام است، ولی خواننده نه تنها با محتوای تلخ و غمباری روبه‌رو نیست،که اتفاقاً به لطف قلم دل‌نشین رودریگو گارسیا و اشاره به شوخی‌ها و طنازی‌های پدرش تا لحظه وداع، با اثری شیرین و بامزه مواجه می‌شود که حتی گاهی برخی موقعیت‌های کتاب او را به خنده وا می‌دارد. برای نمونه به این قسمت از فصل هفتم در صفحه 30 کتاب دقت کنید:«یک روز بعدازظهر دکتر جوانی که انترن اصلی بیمارستان بود و پدرش کلمبیایی است سری می‌زند. از پدرم می‌پرسد حالت چطور است و پدر جواب می‌دهد «بدتر از این نمی‌شود». پرستار ضمن گزارش مفصلی از چگونگی اوضاع بیمار، به عرض دکتر می‌رساند که چون دچار ساییدگی پوستی شده مجبورند دست و پا و کشاله رانش را مدام کرم بمالند. پدرم دارد گوش می‌دهد و قیافه‌ای به خودش می‌گیرد که یعنی دلش آشوب شده است اما لبخندی به لب دارد و سیمایش نشان می‌دهد سرِ شوخی دارد. بعد برای روشن‌شدن وضع، می‌گوید «منظورت آن پایین‌هاست لابد». همه می‌زنند زیر خنده. تو گویی قدرت طنز او از نسیان جان سالم به در برده است».علاوه بر ذکر شوخی‌های مارکز در روزهای نبرد با بیماری، نویسنده کتاب از اشاره به زندگی عاشقانه او و همسرش، مرسدس، غافل نمانده. حتی پس از مرگ مارکز، رفتار باوقار و سرشار از ارادت و احترام مرسدس به همسر مرحومش، نشان از عشقی عمیق و ابدی میان آن دو دارد. هرچند به نظر می‌رسد مرسدس در طنزپردازی چیزی از مارکز کم ندارد. برای مثال نگاه کنید به فصل مراسم بزرگداشت نویسنده پس از مرگش که با حضور رییس‌جمهور کلمبیا و مکزیک برگزار می‌شود و وقتی رییس‌جمهور مکزیک در نطق خود، همسر مارکز را «بیوه» خطاب می‌کند، مرسدس دل‌خوری‌اش را با طنز تلخی ابراز می‌کند:«مادرم هم بی‌تعارف نظرش را با دلخوری بیان می‌کند. می‌گوید قصد دارد به اولین خبرنگاری که به سراغش بیاید بگوید به محض این‌که فرصتی پیش بیاید قصد دارد با یک نفر دیگر ازدواج کند. دست آخر هم می‌گوید من بیوه نیستم. من منم» (صفحه 97).از دیگر نکات ویژه کتاب، اشاره نویسنده به شباهت‌ها و موقعیت‌های سینمایی در زندگی شخصی و برخورد با مرگ پدرش است. رودریگو گارسیا که در روزهای بیماری مارکز، درگیر تدوین یک فیلم تازه و بین مکزیک و لس‌آنجلس در رفت‌وآمد بوده، ناخواسته با لحظه‌هایی مواجه می‌شود که برای او یادآور موقعیت بیماری پدرش است. همچنین برخی خاطرات سینمایی‌اش با پدر در ذهن او تداعی می‌شود. مثلاً فصل یازدهم کتاب در صفحه 37 را بخوانید:«یکی‌دو روزی به لس‌آنجلس برمی‌گردم تا تدوین فیلمی را ادامه بدهم. داستانی است درباره پدر و پسری، و صحنه تعیین‌کننده‌اش که خیلی هم طولانی است، و در حال حاضر داریم روی آن کار می‌کنیم، به مرگ پدر در شرایطی می‌پردازد که پسر احتمالاً تا حدی مسئول وقوع آن بوده است. مواجهه‌ای هست، و پس از آن، تصادفی پیش می‌آید، صحنه مرگ را داریم، و بعد حمل جسد و شستن آن،که باعث از بین‌رفتن کامل جسد می‌شود، و به این ترتیب، پدر برای همیشه از صفحه روزگار محو می‌شود. قضیه از این قرار است که من مجبورم در حالی روی این صحنه کار کنم که پدر خودم آخرین هفته‌های عمرش را سپری می‌کند، و همه ملتفت این هم‌زمانی ناگوار هستند. من سعی می‌کنم طوری با تدوین این صحنه برخورد کنم که انگار کاری است مثل بقیه صحنه‌های فیلم، ولی در واقع از آن شوخی‌های خداوندی است اما ضمن کار متوجه می‌شوم دیگر نمی‌توانم وانمود کنم که کارکردن روی این صحنه ناخوشایند نیست. آزارنده است».و همین‌طور فصل بیست‌وپنجم کتاب که اشاره جالبی دارد به تمایل گارسیا مارکز برای نوشتن فیلم‌نامه و تبدیل کتاب‌هایش به فیلم؛ اتفاقی که تنها یک بار در زمان حیاتش افتاد و سال 1987،کتاب «گزارش یک مرگ از پیش اعلام‌شده» توسط فرانچسکو رُزی تبدیل به فیلم شد. رمان مشهور «صد سال تنهایی» نیز سال‌ها پس از مرگ خالقش، دستخوش اقتباس شد و سریالی با همین نام به کارگردانی الکس گارسیا لوپز در سال 2024 بر اساس آن ساخته و اکران شد. در صفحه 81 از قول رودریگو گارسیا در مورد پدرش می‌خوانید:«نوشتن و ساختن فیلم را انتخاب کرده بودم که (پدرم) همواره آرزو داشت توفیقی در این زمینه پیدا کند تا این‌که دید نمی‌تواند داستان‌های عجیب‌وغریبش را به کسی بفروشد و تصمیم گرفت آنها را به صورت مشهورترین و تحسین‌شده‌ترین رمان‌های قرن عرضه دارد. هنگامی که داشتم وارد مرحله پیش‌تولید اولین فیلمم می‌شدم، پدرم خواست اگر امکانش هست اجازه بدهم فیلم‌نامه را بخواند. می‌دیدم که نگران من است و مثل همیشه از این می‌ترسید که ممکن است هر کاری را که من و برادرم پیشه می‌کنیم با دستاوردهای چشمگیر خودش مقایسه کنند. خوشبختانه، برای هر دومان، از فیلم‌نامه خوشش آمد. فیلم‌های بعدی مرا هم خیلی دوست داشت و همه را با روی باز برای دوستانش یا هر کس دیگری که به تماشای فیلمی در خانه ما تن می‌داد، به نمایش می‌گذاشت. پدرم در این سال‌های آخر پیشنهاد کرد فیلم‌نامه‌ای را با هم بنویسیم و من آن را کارگردانی کنم».در نهایت باید گفت رودریگو گارسیا در کتاب خود،گزارشی صمیمانه و صادقانه از آخرین روزهای زندگی گابریل گارسیا مارکز ارائه کرده که نه تنها احوال او را در پایان زندگی، بلکه چهره‌ای بسیار انسانی از این نویسنده به نمایش گذاشته؛ داستان مردی که جسم و جانش در حال زوال کامل است اما هنوز طنزی قوی دارد. او در حالی که از اطرافیان خود محبت و توجه طلب می‌کند، همه توش و توانش را برای حفظ آخرین علائم حیات به کار می‌گیرد.پاین‌بخش کتاب «وداع با گابو و مرسدس»، حاوی تصاویری زیبا، دیدنی، حیرت‌انگیز و باکیفیت از عکس‌های گارسیا مارکز و مرسدس بارچا، فرزندان‌شان، عروس‌ها و نوه‌های این زوج کلمبیایی و همچنین انتقال پیکر مارکز از خانه به سردخانه و برخی لحظه‌های خصوصی زندگی اوست.کتاب «وداع با گابو و مرسدس» با ترجمه وازریک درساهاکیان در حجم 136 صفحه، اثری است که برای علاقه‌مندان به اندیشه و زندگی مشاهیر ادبی جهان و بخصوص دوستداران خالق رمان جاودانه «صد سال تنهایی»، ارزش خواندن دارد.</description>
                <category>Ahmadreza Ahmadreza</category>
                <author>Ahmadreza Ahmadreza</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 18:10:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند کیلو خرما برای مراسم محسن</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadreza.ahmadreza/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AC%D9%88-%D9%88-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D8%B4-sygrqyf3qwy9</link>
                <description>درباره‌ی محسن نامجو و حواشی تازه پیرامون اظهار نظرهای اخیرش اعتراف می‌کنم هیچ‌وقت هوادار متعصب و پر و پاقرص «محسن نامجو» نبوده‌م. شاید روزگاری آن زمان که هنوز محسن در مام وطن زیست می‌کرد و هوای این خاکِ همیشه‌پاک را به ریه می‌کشید و هنوز هر ساعت تنفسش معادل شش‌ماه زندگی ما و دیگران نبود و خود اندر خم کوچه‌ی شهرت و جویای نام بود،کمی ـ فقط کمی ـ شیفته‌ی آوانگاردبودن نوع موسیقی و تفکر و فعالیت‌های فرهنگی‌ش شدم که خب این نیز امری طبیعی بود؛ در طغیان ـ بخوانید بی‌صاحبی ـ رودِ ویران‌گرِ هنر، هر آواز ابوعطایی خریدار پیدا می‌کند، چه محسن بخواند، چه قورباغه. به هر تقدیر، تک‌وتوک برخی آهنگ‌های نامجو را دوست داشتم و گاهی زمزمه یا هم‌خوانی می‌کردم. زمانی که هنوز ایران بود، برخی ترانه‌ها و آواز ـ عربده ـ هاش برای امثال بنده هم،که شناخت و اشراف چندانی بر جهان نامحدود موسیقی و سبک‌ها و سازها و دستگاه‌هاش ندارم، حکم «آرامش با دیازپام۱۰» داشت. عوعوی سگ و زوزه‌کشیدنش وسط آهنگ در عین حال که جذاب و بامزه می‌نمود، مضحک و خنده‌دار بود، یا وقتی ندا سر می‌داد «رفتم جیگرکی، دو سه سیخ جیگر (یا یه پاکت سیگار) بگیرم،گفتش سگت چی؟ زنت چی؟ بچه‌ت چی؟»، بی‌آن‌که به فحوا و محتوای کلام و ترانه توجه داشته باشم، همان بندهای سرِهم‌بندی‌شده را تکرار می‌کردم و خیال می‌کردم من هم چه باحال یا به قول امروزی‌ها کول (cool) اَم، ولی نبودم واقعن. آن روزها فقط با این اَداها و تقلیدها بر موجِ جَو سوار بودم و روی اعصابِ مادرم،که سرِ سوزنی به این موسیقیِ ساخته‌گی و تازه از راه‌رسیده علاقه نداشت و نمی‌فهمیدش (خودم هم نمی‌فهمیدم، چون چیزی برای فهم در خود نداشت) و حتا گاهی لعنت و نفرینی هم حواله‌ی صاحب اثر و شنونده‌یی که من باشم می‌کرد. نمی‌دانستم آن موج شاید محسن را به شهرت و حتا از مشهد به نیویورک برساند، ولی من را تا همیشه در ساحلِ بی‌حاصلِ هنر موسیقی، تشنه‌لب و چشم به‌راه نگه خواهد داشت. آن روزها گذشت و محسن به جبر جغرافیایی تن نداد و رخت هجرت بست و آن‌که ماند در این دیار و دیّار من بودم.نامجو حالا هم به نام رسیده و هم به نان و خب بدیهی‌ست که نام‌داری (نه از نوعِ آزاده‌اش) اگر برخوردار از جنبه و تحت کنترل نباشد، بی‌تردید و به‌زودی موجب بدنامی خواهد شد. چنان‌که این روزها نوبت آسیاب به محسن رسیده و از فرط فقدان جنبه، او را به نارسیسیم کشانده. حالا که او در اوج است، تقلاهای کوچک سابقش در تلاطم جوی کوچکِ دیروز، موج‌های سهمگین و شکننده‌ی امروز را پدید آورده تا خواننده‌ی ترانه‌ی «آخ» را به زیر بکشد و در خود غرق بکند، و درست در توفان‌هایی نظیر جنبش «می‌تو» (Me too) است که میزان محبوبیت و خوش‌نامی هر فرد آشکار می‌شود. نامجو این روزها ناآگاهانه شروع به حرف‌زدن کرده؛ حرف‌هایی که به نفع هر کسی باشد، قطعاً به نفع خودش نیست. او در پارادوکسی غریب گرفتار آمده که هرچه بیش‌تر برای خلاصی از آن دست‌وپا می‌زند، عمیق‌تر فرو می‌رود. محسن در تازه‌ترین مصاحبه‌ی ویدیویی خود اعلام کرده از روشدن دست دنیا خسته‌ست و به پوچی در زندگی رسیده. دیگر چیزی او را خوش‌حال نمی‌کند و انگیزه نمی‌بخشد و حالِ ادامه‌دادنش نیست. اعتراف می‌کنم در این بخش از اعترافاتش با او هم‌سو و سلیقه‌ام. این دنیا ـ پس از انتشار ویروس منحوس کرونا ـ دیگر جای زندگی نیست و بعید است به این زودی‌ها روی صلح و صفا و آسایش و آزادی ببیند اما آن‌چه سبب حمله و هجمه‌ی کاربران فضای مجازی بر ضد محسن شده، نه خستگی و ناامیدی او از هستی و روزگار،که برملاشدن اسراری در تایید آزار جنسی توسط این هنرمند است (متاسفم که از واژه‌ی دوست‌داشتنی «هنرمند» استفاده کردم). هرچند که محسن با جسارت و بی‌شرمی تمام از کاری که سال‌ها پیش کرده بود، دفاع کرد و شاید برای فروکش‌کردن این موج عظیم انتقادات به او تن به عذرخواهی نصف و نیمه‌یی داد، ولی پس از آن با انتشار یک فایل صوتی هفده‌دقیقه‌یی، چنان بر جامعه‌ی زنان تاخت و نسبه به این طبقه‌ی محترم و ارزش‌مند جامعه بی‌حرمتی کرد که تیر خلاص را بر پیکر نیمه‌جانِ محبوبیت خود چکاند و به قولی گورِ خود را کَند.محسن به سادگی اعتراف کرده علاوه بر این‌که از جلسات تراپی و مشاوره بهره می‌برد ـ تاییدِ عدم تعادل روانی ـ و مشکلاتی نظیر آزار جنسی را ناشی از فرهنگ مساله‌دارِ تاریخ چندین هزارساله‌ی این آب‌وخاک می‌داند. حالا او با اعتماد به‌نفسی باورنکردنی، ارزش هر یک ساعت تنفس خود را معادل شش‌ماه نفس‌کشیدن دیگران می‌داند و حالا او ادعا دارد که ادعایی ندارد و به قول خاله‌لیلا (ژاله علو) در سریال «روزی روزگاری» ساخته‌ی امرالله احمدجو:«همین هم کم ادعایی نیست».بنده نه قصد قضاوت نامجو را دارم و نه با او قساوتی. فقط برگ‌هایی از زندگی و زمانه‌یی را که پشت سر گذاشته، مرور کردم تا یادمان نرود نامجو کی بود و چرا نامجو شد و در مسیرِ «شدن»، چه چیزهایی را هزینه کرد و از چه چیزهایی گذشت.در پایان خواهش کوچکی از این سه‌تارنواز مشهدی دارم:«محسن نامجوی عزیز، عذرخواهی‌کردن شما بابت اشتباه گذشته حرکتی جسورانه و قابل‌تقدیر بود، ولی این نخستین گام برای آسفالت‌کردن مسیر پرغباری‌ست که طی کرده‌یید. خواهشم این‌ست که مدتی سکوت اختیار بفرمایید و مدام برابر قاب دوربین موبایل و صفحه‌های مجازی ظاهر نشوید و چنان که خود وعده کردید، فقط در جهت جبران خطاها پیشروی بکنید. شما با هر جمله‌یی که این روزها در دنیای مجازی پخش می‌کنید،گام بلندتری به سوی مراسم تدفین خود و پذیرایی از مخاطبان‌تان با چند کیلو خرما برمی‌دارید. باشد که روزی مسیر حقیقی هنرِ اخلاق‌گرایی را بیابید و دست از این تبرزدن به ریشه‌ی خود بردارید. دور نباشد آن روز».</description>
                <category>Ahmadreza Ahmadreza</category>
                <author>Ahmadreza Ahmadreza</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 12:16:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آی آدم‌ها ...</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadreza.ahmadreza/%D8%A2%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-gbkggpdul0j6</link>
                <description>اون پایین دارین چی کار می‌کنید؟ با شما هستم! با شما عوضی‌ها که عینهو کِرم دارید تو هم می‌لولید. چی خیال کردید؟ همه‌تون، از وکیل و وزیر گرفته تا سپور و آشپز و پروفسور، آخرش می‌شید دو عدد. خیلی که هنر کنید، خیلی که خبرِ مرگ‌تون به خودتون برسید، فاصله‌ی دو عددتون می‌شه صد. صِدام رو می‌شنفید؟ می‌شید یه پیرمردِ آب‌زیپوِ عوضیِ بوگندو.کافیه دورِ تند نیگاش کنید. همین که دورِ تند نیگاش کردید، می‌فهمید چه گَندی زده‌ید. می‌فهمید چه چیزِ هجو و مزخرفی درست کرده‌ید. حالا با این عجله کدوم جهنمی قراره برید؟ قراره چه غلطی بکنید که دیگرون نکرده‌ند؟ واسه چی سرِ یه مستطیل یا مربعِ خاکی دخلِ هم رو درمی‌آرید؟ بدبخت‌ها! شما به خودیِ خود بدبخت هستید، دیگه واسه‌ی چی اوضاع رو بدتر می‌کنید؟ از یه طرف تا چشاتون به هم افتاد، اولین کاری که می‌کنید، یعنی آسون‌ترین کاری که می‌کنید اینه که عاشق همدیگه می‌شید. لعنت به شما و کاراتون که هیشکی ازشون سر درنمی‌آره. عاشق می‌شید و بعد ازدواج می‌کنید. صِدام رو می‌شنفید ...؟ عاشق می‌شید و بعد عروسی می‌کنید و بعد بچه‌دار می‌شید و بعد حال‌تون از هم به‌هم می‌خوره و طلاق می‌گیرید.گاهی هم طلاق‌نگرفته، باز می‌رید عاشقِ یکی دیگه می‌شید. لعنت به همه‌تون که حتا مثِ مرغابی‌ها نمی‌تونید فقط با یکی باشید. بوق نزن عوضی! صداش رو خاموش کن و گوش کن ببین چی دارم می‌گم! همه‌ش هفتاد، هشتاد سال. یعنی اگه شانس بیارید، اگه خیلی زودتر ریقِ رحمت رو سَر نکِشید، خیلی که تو این خراب‌شده باشید هفتاد، هشتاد سال بیش‌تر نیست. لامسبا اگه هفتصد سال می‌موندید چی کار می‌کردید؟ گمونم خونِ هم رو تو شیشه می‌کردید.گرچه همین حالاش هم می‌کنید. یعنی غلطی هست که نکرده باشید؟ قسم می‌خورم هر کاری که خواستید کرده‌ید و اگه نکرده‌ید لابد نتونسته‌ید بکنید. مطمئنم از سرِ دل‌سوزی و این‌جور چیزها نبوده که نکرده‌ید. حُکمَن عرضه‌ش رو نداشته‌ید. همین دیروز تو روزنامه خوندم یارو واسه‌ی یک عوضیِ دوپای دیگه‌ی مثِ خودش، زنش و بچه‌ی دوساله‌ش رو گوش تا گوش سَر بریده.گمونم اگه سه تا بچه هم داشت باهاشون همین کار رو می‌کرد. دنبالِ چی می‌گردید؟ آهای عوضی‌ها! آهای با شما هستم! با شما که هر کدوم‌تون فکر می‌کنید دهنِ آسمون باز شده و تنها شما از توش پایین افتاده‌ید. اگه تا حالا کسی به‌تون نگفته، من می‌گم که هیچ آشغالی نیستید. من یکی که براتون و واسه‌ی کاراتون تَره هم خُرد نمی‌کنم. حیفِ این زمین که زیرِ پای شماست. حیفِ این زمین که توش دفن‌تون کنند. شمارو باید بسوزونند. شمارو باید بسوزونند و خاکسترتون رو بریزند توی دریا.بریده‌یی از رمانِ «استخوان خوک و دست‌های جذامی» نوشته‌ی مصطفا مستور </description>
                <category>Ahmadreza Ahmadreza</category>
                <author>Ahmadreza Ahmadreza</author>
                <pubDate>Fri, 09 Apr 2021 19:45:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به رمان «زنجیره» نوشته‌ی آدرین مک‌کینتی</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%DA%A9-%DA%A9%DB%8C%D9%86%D8%AA%DB%8C-tjrb3m2gbdmq</link>
                <description>هیچ‌کجا امن نیستاحمدرضا حجارزاده«اگه به چیزهایی که می‌گم گوش ندی، بچه‌ت رو می‌کُشم. اول خون‌بها رو می‌پردازی و بعد بچه‌ی یه نفر دیگه رو می‌دزدی. من خودم مادرم و پسرم رو دزدیدن. مطمئن باش برای برگردوندن پسرم، حاضرم دخترت رو بکشم. تو اولین نفرِ این زنجیره نیستی و مسلماً آخرین نفر هم نخواهی بود»./ از متنِ کتاب.این تهدیدِ ترسناک همه‌ی چیزی است که رمان زنجیره به شما عطا می‌کند. حرفِ آخر را اول بزنم. اگر ترسو هستید یا ناراحتی قلبی یا اعصاب دارید، برای خودتان شر درست نکنید و از خیرِ خواندنِ این کتاب بگذرید.«زنجیره» یک شوخی وهم‌آلود با شما و ادبیات است؛ داستانی که امکان ندارد به سادگی آن را فراموش بکنید. به محض این‌که کتاب را باز بکنید و سطر اول را بخوانید، شما هم وارد بازی و یکی از اعضای زنجیره شده‌اید. مثل کتاب «جومانجی» (کریس فن السبورگ) از آن رهایی نخواهید داشت. آدرین مک‌کینتی ـ نویسنده‌ی ایرلندی ـ تمام نبوغ خود را در نویسندگی با خلق جهانِ هول‌ناکِ «زنجیره» در قالب ادبیاتی جنایی به نمایش می‌گذارد. این کتاب با تلفیقی از یک ماجرای حقیقی در دهه‌ی1970 مکزیک و اندکی خرافات ایرلندی و خیال‌پردازی‌های ذهن یک نابغه خلق شده است. زنجیره تمام ایمان خواننده را به هم می‌ریزد و به طور غریزی و ناخواسته پارانویای خطرناکی را در روح و روان او می‌گنجاند تا باور بکند هیچ کجا امن و هیچ‌کس قابل‌اعتماد نیست. رمان به ماجرای راشل، مادری رهاشده و شکست‌خورده می‌پردازد که از بیماری سرطان رنج می‌برد و با شیمی‌درمانی زنده است. در چنین اوضاعی، یک روز عادی وقتی دختر سیزده‌ساله‌اش کایلی را به ایستگاه اتوبوس مدرسه می‌رساند، یک باند مافیایی مخوف با عنوان «زنجیره» دخترش را می‌دزدند و در تماسی تلفنی از او می‌خواهند برای آزادی دخترش، بچه‌ی دیگری را بدزدد. راشل ابتدا تلاش می‌کند با پرداخت پول و انجام هر کاری،کایلی را آزاد بکند اما او نیز همان پاسخی را می‌شنود که زنجیره پیش از این به همه‌ی طعمه‌های خود داده است:«مساله پول نیست راشل. مساله، زنجیره است. زنجیره نباید بشکنه» و او باید در کم‌ترین زمان ممکن، به‌ترین تصمیم‌ها را بگیرد و درست عمل بکند. اشتباه‌کردن ممنوع، وگرنه کایلی می‌میرد. نباید به پلیس زنگ بزند. نباید قهرمان‌بازی دربیاورد. فقط باید کارهایی را که از او خواسته‌اند، انجام بدهد. داستان در دو فصل کلی با نام‌های «همه‌ی دخترهای گم‌شده» و «هیولایی در هزارتو» روایت می‌شود. در فصل نخست از ابتدا با زمان‌بندیِ آغاز هر بخش (مثلاً پنج‌شنبه 7:55 صبح) مخاطب لحظه‌به‌لحظه پیش می‌رود و نگران می‌شود که آیا راشل می‌تواند به تنهایی در این زمان محدود، خواسته‌ی آدم‌ربایان را برآورده بکند؟! خیلی بعید به نظر می‌رسد. راشل زنی باهوش اما احساساتی و مهربان است. چگونه باید فرزند کسی را بدزد و نقش یک آدم‌ربای خبیث را بازی بکند؟کاری که تا امروز نکرده! پاسخ این پرسش خیلی ساده است: وقتی مادر باشید، برای نجات فرزندتان دست به هر کاری لازم باشد می‌زنید. در همین رمان روندِ تدریجیِ تبدیل‌شدن راشل را از یک مادرِ پرمِهر به هیولایی بدذات و بی‌رحم می‌بینیم. وقتی او آملیا را،که به بادام‌زمینی آلرژی دارد، می‌دزدد و آملیا بر اثر خوردن یک کلوچه‌ی حاوی بادام‌زمینی به حالت مرگ می‌افتد، تلاشی برای نجات بچه نمی‌کند و او را به بیمارستان نمی‌رساند، چون باید بین زنده‌ماندن او و دخترش یکی را انتخاب بکند و حسی باورنکردنی درون او موجب می‌شود دومی را انتخاب بکند.نویسنده سلسله‌حوادث کتاب را کاملاً با دقت و وسواس کنار هم چیده تا هزارتویی از یک معمای به ظاهر بی‌پاسخ بسازد. مخاطب داستان هم مدام از سوی آدم‌رباها تهدید می‌شود که هیچ راهی برای فرار از زنجیره ندارید و این سیستم باید تا ابد به کار خود ادامه بدهد اما چنین پروژه‌یی چگونه کار می‌کند که تا امروز دوام آورده؟ طراح آن کیست و با چه هدفی راه‌اندازی شده؟ «مجبورکردن مردم به انجام کارهای وحشت‌ناک برای‌شان لذت‌بخش است؟» (ص216). پاسخِ این پرسش در فصل دوم کتاب و فلاش‌بکی به اعماق زنجیره نهفته است. آن‌چه خواننده را در داستان بیش از هر چیز به وحشت می‌اندازد، قدرت نفوذ و کنترل تکنولوژی‌های امروز بر زندگی بشر است. همه‌چیز از طریق گوشی‌های یک‌بارمصرف، سایت‌ها،کامپیوترها و خرید بیت‌کویین اداره می‌شود. همه‌چیز کدگذاری شده و امکان ندارد کسی بتواند ردِ آن را بگیرد. هر اقدامی علیه زنجیره، منجر به مرگ فرد خطاکار و خانواده‌اش می‌شود. داستان مدام به شما این حس را القا می‌کند که همیشه تحت نظرید؛ به وسیله‌ی گوشی‌های موبایل، لپ‌تاپ‌ها و ردیاب‌ها. تمام حرف‌های‌تان شنیده و حرکت‌های‌تان دیده می‌شود. هیچ‌کدام از شبکه‌های اجتماعی امن نیست. حالا به اهمیت حفاظت اطلاعات پی می‌برید. یاد می‌گیرید نباید همه‌ی دقایق، لحظه‌ها و رویدادهای زندگی‌تان را در شبکه‌های اجتماعی منتشر بکنید، ولی کسی نمی‌داند چه کسی یا کسانی زنجیره را می‌گردانند. از این منظر، چیدمان ساختمان داستان بسیار درست، دقیق و حساب‌شده است. خواننده باید مثل راشل به همه شک بکند. درباره‌ی این ماجرا با کسی حرف نزند و فقط داستان را دنبال بکند.«استفن کینگ»، خالق رمان «درخشش» و از به‌ترین ترسناک‌نویس‌های دنیا، درباره‌ی «زنجیره» می‌گوید:«این کابوس به صورت غیرقابل‌وصفی اصیل و درخشنده است. تا مدت‌ها آن را رها نمی‌کنید» و به راستی همین‌طور است.هم‌چنین با وجودی که محور اصلی کتاب بر مبنای جنایت و خشونت است، در آن اَشکال دیگری از تِم داستانی می‌بینید؛ از درام خانوادگی و عشق و معما گرفته تا سیاست و جامعه‌شناسی و روان‌شناسی و فلسفه و موارد دیگر، و همه در جای مناسب خود و کارآمد. نویسنده به شکلی خردمندانه لابه‌لای روایت داستان،گاهی جمله‌های قصاری از اندیش‌مندان و بزرگان اهل ادب و فرهنگ و هنر در تایید و تکمیل توضیح و توصیف‌های خود آورده که ضمن رساندن منظور او،کارکرد آموزشی برای مخاطب دارند. نگاه بکنید به صفحه‌های110و 125کتاب و نقل قول‌هایی که از «تاکیتوس» و «آلبر کامو» آمده. شخصیت‌پردازی‌های قوی و فضاسازی رمان به گونه‌ای‌ست که دنبال‌کننده‌ی داستان، هرچه را می‌خواند، به وضوح در ذهنش می‌بیند. درست مانند یک فیلم جنایی و مهیج، و از آن‌جا که سینما و ادبیات همیشه رابطه‌ی مستقیم و تنگاتنگی داشته‌اند، خبر رسیده فیلمی بر مبنای این اثر در حال تولید است.گرچه نمونه‌های چنین داستانی با همین میزان هیجان پیش‌تر در سینما تولید، اکران و استقبال شده‌اند. از جمله فیلم «ربوده‌شده/Taken» ساخته‌ی پیر مورل که آن‌جا نیز دختر یک بادیگارد بازنشسته دزدیده می‌شود و پدر باید همه‌ی تلاش خود را برای آزادی فرزندش بکند، یا مورد دیگر فیلمِ اسکاریِ «اتاق/Room» به کارگردانی لنی آبراهامسون که از قضا بر اساس رمان مهیجی به همین نام ـ نوشته‌ی اِما داناهیوـ ساخته شده است. از طرفی، شیوه‌ی عملکرد زنجیره، فیلم‌های دلهره‌آوری نظیر «بازی‌های مسخره» (میشاییل هانکه)،«زودیاک»،«هفت» (دیوید فینچر) و «داوطلب مرگ» (دیدیه گروسه) را در ذهن مخاطب اهل سینما تداعی می‌کند.بی‌انصافی‌ست اگر از رمان زنجیره بگوییم و اشاره‌یی به ترجمه‌ی خوب زهرا چفلکی نکنیم. ترجمه‌ی کتاب بسیار روان، خواندنی و بی‌نقص است و مترجم به خوبی توانسته ضمن وفاداری به اصل اثر، ریتم و هیجان موجود در کتاب را حفظ و به خواننده منتقل بکند.«زنجیره»،که توسط نشر نفیر به چاپ رسیده، رمان فوق‌العاده‌یی است که تا مدت‌ها به آن فکر می‌کنید و به دیگران نیز پیشنهاد می‌دهید. تا کتاب را نخوانید و با سرنوشت پرمخاطره‌ی راشل همراه نشوید، نمی‌دانید از چه دنیایی حرف می‌زنیم؛ دنیایی که پیت ـ برادرشوهرِ سابق راشل ـ درباره‌ی آن می‌گوید:«هیچ چیز جدیدی زیر نور این خورشید وجود نداره. مردم فقط از قبل بدتر می‌شن» و راشل که تا سر حد مرگ از مخمصه‌یی که گرفتارش شده می‌ترسد، اعتراف می‌کند:«تا وقتی بچه‌تان به خطر نیفتاده باشد، ترس واقعی را حس نمی‌کنید. مرگ بدترین اتفاقی نیست که برای مردم می‌افتد. بدترین اتفاق اینست که بلایی سرِ بچه‌ات بیاید و هنوز نمرده باشی».</description>
                <category>Ahmadreza Ahmadreza</category>
                <author>Ahmadreza Ahmadreza</author>
                <pubDate>Mon, 29 Mar 2021 11:56:13 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>