<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ahmadzadeh.saeed15</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ahmadzadeh.saeed15</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:08:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/53536/avatar/vX3KOg.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ahmadzadeh.saeed15</title>
            <link>https://virgool.io/@ahmadzadeh.saeed15</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از خاطرات یک سرباز</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadzadeh.saeed15/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2-dvhgnfe7fnkc</link>
                <description>یکشنبه ده مهر 90صبح رو با نشاط بلند شدیم و زدیم صبحگاه . با جمیل و احسان به سمت گردان رفتم . جناب سروان جهان.غ لابه لای درخت ها بود . فکر کردم دنبال انجیره . سلام و علیک کردم و پرسیدم جناب سروان انجیر میکنی ؟گفت نه بابا دنبال سیگارم که این سربازا لابه لاها قایم کردن . چندتا انجیر داد دستم و من شروع کردم خوردن .تو صبحگاه جناب سروان آد.ه درباره همسایه اشون میگفت که دختره رو دادن به پسری و دو روز بعد از عروسی پسره زده دختره رو کشته . حالم گرفته شد .ورزش بعد از صبحگاه و آمار گرفتن و سرگرد که گیر داد که پسر بیا اینجا . رفتم پیشش . گفت تعداد کادری ها و سربازا رو بنویس بیار . خیلیا موقع ورزش جیم میشن . شروع کردم به نوشتن . بعد از ورزش رفتم رکن . جناب سروان س..گفت مهندس ازت گله دارم . پرونده ها رو نگاه نمیکنی . گزارش نوبه ایی 25 ام رو الان آوردن . برات توبیخی میزنم . زیاد جدی نگرفتم حرفش رو .سرباز ب..روزنامه جام جم رو نشونم داد . نوشته بود کشف فسیل های 200 میلیون ساله در اصفهان . جالب اینکه آقای احمدرضا لاهیجان زاده گفته بود دوران تریاس و کرتاسه متعلق به سنوزوئیک هستن !!! و فسیل ها شامل اسفنج و مرجان . والاه ما تو دره دیز جلفا 500 میلیون ساله اش رو پیدا کردیم . روزنامه شنبه 9 مهر نود ، سی ذی القعده 1432 ، و اکتبر 2011 ، سال دوازدهم ، شماره دوازدهم ، 3239 بود . و اشتباه به این گندگی !؟سنوزویئک ؟جناب سروان ک.. بالاخره نامه ب..رو نوشت . این سرباز خیلی موجود عجیبیه .دیشب ریختن از بازرسی زیر تختش سیگار پیدا کردن . خودش میکه پاپوشه . البته میدونم راست میگه . اونقده خره که هرکسی یکی میزنه سرش و رد میشه .نامه ایی بود که باید میبردم مهن تخصصی ، راه افتادم . تو راه موتوری وایستاد و گفت مهندس بپر بالا . سوار شدم . فکر کردم ستوانی چیزیه . تو راه متوجه شدم سرهنگه . تعجب کردم از این که سرهنگی موتور سوار شه . به هر حال دمش گرم .نامه رو دادم . با استوار و جنای سروان بر..صحبت کردم و جواب رو گرفتم و برگشتم .این نظامی ها هم موجودات بدبختی هستن برای ازدواج کردن هم باید از مقامات بالا اجازه بگیرن . جناب سروان کا.ژ نامه نوشت که من با فاطمه ... ازدواج کردم و عنوان نامه هم درخواست ازدواج بود. دیگه کم مونده توی بدن هاشون هم ردیاب کار بگذارن .اسم پادگان رو هم تغییر دادن و یه ولایت چسبوندن ته اش . </description>
                <category>ahmadzadeh.saeed15</category>
                <author>ahmadzadeh.saeed15</author>
                <pubDate>Sun, 16 Feb 2020 12:28:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دفترچه خاطرات دوران سربازی</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadzadeh.saeed15/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-y4i57oka8pxc</link>
                <description>مداد موجود قشنگی است . البته یارش ، پاک کن را نباید از یاد برد . که عیب های مداد را پاک میکند .لابد دوست خوبی است .با مداد نوشتن ، از خودکاری کردن کاغذ زبان بسته بهتر است .تا اینجا سه بار متن روی این کاغذ سپید را پاک کرده ام .ابتدا قصد داشتم برای یاری بنویسم که هوس روی زیبایش را داشتم و دیدم هر چه چاپلوسی و ثناگویی می کنم بیشتر حالتم، دروغ است و ریا . و آنی نیست که من هستم . پاکش کردم . سپس خواستم تا متن دیگری برایش بنویسم و باز چند کلمه نوشتم . بسیار اغراق کردم . پاکش نمودم .در ذهنم افکار و ایده های جالب بسیاری دارم . اما افسوس وقتی روی کاغذ می آورم چندان برایم دلچسب نمی شوند .دوست دارم از دختر بچه شش ساله ی دستمال فروشی بنویسم با دست ها و صورتی کثیف که در خیابان انقلاب در گوشه ایی نزدیک بانک سپه در نبش خیابان کارگر شمالی ، نشسته و به کسی می گوید : عمو ؟ پنج تومن بده من سردمه برم خونه گرم شم و کسی او را نمی شنود. پدرش یارانه را گرفته ، در خانه نشسته ، منقل را روشن کرده و تریاک گرمش میکند . شاید هم پدری ندارد و مادرش در جایی کلفتی خانه ایی را می کند .صاحب خانه فرزندی ندارد و به جایش ثروت بسیار دارد . شاید هم سگی خریده جای بچه دوستش میدارد. اسم سگ را هم هلیا یا ملیکا گذاشته و خودش با دستش به سگ غذا میدهد . شاید هر روز چند کیلو گوشت میخرد و او را زیر پتو با خود میخواباند . و گرمای بدنش را از سگش دریغ نمی کند . شاید هم بچه دار میشود ولی دردسر بچه داری زیاد است ؛ سگ را ترجیح میدهد . شاید خانم خانه دوست ندارد تا با زایمان ، زشت شود.پسر بچه های دستفروش حمله میکنند . پول های دختربچه را میدزدند و فرار میکنند . وای اگر دختر دست خالی به خانه برود ، شاید پدر معتادش او را به شدت کتک بزند . شاید دوست ندارد مادرش دلشکسته گردد. دستمال ها را رها میکند و به دنبال پسرها میدود .شاید امیدی باشد .شاید باید پاک کن را بردارم و نوشته ام را پاک کنم .</description>
                <category>ahmadzadeh.saeed15</category>
                <author>ahmadzadeh.saeed15</author>
                <pubDate>Sun, 09 Feb 2020 10:15:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه کوچکتر از نخود</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadzadeh.saeed15/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%AF-ml6pffbp1tdl</link>
                <description>در همان عهد دود که انسان های غارنشین برگ مو جلو و عقب خودشان نصب می کردند .مردمی بودند در نقطه کوچکی از دنیا که بود و نبودشان برای سایر قبایل کره خاکی چندان مهم نبود . نه صادراتی داشتند و نه وارداتی .نه مراوده و نه معاملاتی .مردم این قبیله به گرد آوری هویچ و خیار وحشی اکتفا می کردند . روزی از روزها مردم این نقطه کوچک پدربزرگ من را که شخصیتی کاریزماتیک داشت و رفتاری فانتاستیک به عنوان رهبر انتخاب کردند ، چون فکر می کردند ، رهبر داشتن خیلی کلاس دارد . البته ناگفته نماند برخی اهالی هنگام گشتن به دنبال هویج و دیدن سایر قبایل بدوی و پیشرفتی که در کاشت و داشت و برداشت حبوبات داشتند ، باعث شده بود ، این روشنفکران گمان کنند ، نقطه کوچکشان با داشتن رهبر به ابر نقطه تبدیل می شود .خلاصه پدر بزرگ را رهبر کردند .پدربزرگ در نخستین سخنرانی خود در لزوم داشتن حبوبات و علی الخصوص نخود نطق کردند و بعد مردم را تشویق به جمع آوری نخود وحشی نمودند .مردم به دنبال نخود می گشتند ، اما هیچکدام نمی دانستند که نخود چه شکلی و چه رنگی است !پدربزرگ در بیانات بعدی اعلام کرد که نخود سیاه و گرد و کوچک است . مردم به دنبال چیز سیاه و گرد گشتند و گشتند و هیچ چیزی پیدا نکردند . سال ها گذشت و مردم همچنان دنبال نخود سیاه بودند. اما هر روز شکم پدربزرگ و روشنفکر هایی که مردم را تشویق به داشتن رهبر کرده بودند ، جلوتر می آمد و هر شب صدای باد شکم پدربزرگ و نخبگان سیاسی، کل قبیله را بی خواب می کرد . مردم معترض شدند . اما نخبه ها اعلام کردند که باد شکم پدربزرگ مقدس است و هر کس صدایش را بشنود و یا بویش کند عاقبت به خیر می گردد . این را در کتیبه ایی روی سنگ هم نوشتند . این خبر به قبایل دیگری که در نقاط به اندازه نخود دیگری بودند رسید . از همه آن نقاط برای تبرک پدربزرگ و باد شکمش امدند .پدربزرگ هم چیز گرد کوچک زرد رنگی می خورد و بادی رها می کرد و مردم دچار خلسه می شدند و بعد به بیانات پدربزرگ در رابطه با مزیت های نخود سیاه گوش میدادند و در آخر به نقاط کوچک خود برگشته سعی در پیدا کردن آن داشتند .تا اینکه یک روز مردم ابر نقطه ایی در گوشه دنیا به نقطه کوچک قبیله ما حمله کردند و اعلام کردند یا عوض نخود هایی که خورده اید می دهید یا باید نقطه کوچک خود را که برای کشت نخود مناسب است به ما بدهید . مردم قبیله ما که چیزی نداشتند و همگی لاغر و نحیف شده بودند ، مجبور شدند نقطه را ترک کنند به نقطه دیگری بروند .ولی همچنان باد شکم پدربزرگ نمی گذاشت بخوابند .</description>
                <category>ahmadzadeh.saeed15</category>
                <author>ahmadzadeh.saeed15</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jan 2020 12:27:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مارها و ما</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadzadeh.saeed15/%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D8%A7-adzdipvwdkso</link>
                <description>ما ایگوانا های بدبختی بودیم در جزایر گالاپاکوس که تا سر از تخم در آوردیم گیر مارهایی افتادیم که نگذاشتند تا دنیا را ببینیم .خیلی های ما به سرعت دویدیم تا به ساحل برسیم .اما مارها دنبال ما بودند ! برخی هم در میان صخره ها کمین کرده بودند .مار ها دور ما حلقه زدند و خفه امان کردند .ما را کشتند.خوش به حال آنها که توانستند فرار کنند .بزرگ شوند و دریا را ببینند .دنیا را ببینند .ازاد شوند و ریخت نحس مارها را نبینند .خوش به حال آنها .</description>
                <category>ahmadzadeh.saeed15</category>
                <author>ahmadzadeh.saeed15</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jan 2020 12:26:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حضرت استاد و اتوپیایش</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadzadeh.saeed15/%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%BE%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%B4-zg7s5wbrzfrw</link>
                <description>می گویند که افلاطون بزرگ با آن اتوپیایش آشی پخت برای خودش که یک وجب هم روغن رویش بود . حضرت استاد که فکر میکرد کل دنیا مثل خودش اهل فضل اند و ادب بلند شد رفت به کشور دوست و همسایه ، چون شاه آنجا فکر می کرد مدینه فاضله خرج ندارد و احتمالا فکر می کرد توی مدینه فاضله شاه بودن خیلی بهتر است . (بخاطر همین استاد را دعوت کرد ) استاد هم که رفت و دید که ای بابا اینجا آتن نیست و کل مردم مثل مردم جهان چهارمی کشوری در زمان خودمان اهل تک گویی هستند و دگماتیسم . گفت بسم الله اگر همه مردم را نشود تربیت کرد ، که عمرا هم با این امکانات و سن و سال نمیشود . حداقل این شاه را تربیت کنم که لااقل کاچی بهتر از هیچی است و شروع کرد به تربیت شاه مستبد و دیکتاتور و شاه والا مقام که احتمالا نماینده فلان خدا روی زمین بود هم تاب نیاورد که یک پیرمرد از راه رسیده به او بگوید بالای چشمت ابروست برداشت حضرت استاد را به عنوان برده فروخت ! و فریاد زد ، گور بابای مدینه فاضله و عالم مثل .حضرت استاد را یکی از شاگردان  خرید و آوردش به دیار خودشان و استاد و شاگردان دیگر هر چه کردند که پول را بپردازند ، این شاگرد قبول نکرد و گفت ، پولم فدای فلسفه !البته شاید هم روی رودرواسی گیر کرده بود . ولی خب گذشت و گذشت و حکیم هشتاد ساله شد و شاگردش گفت : استاد امشب عروسی منه ، چشما به دنبال من ، حلقه زرد عاشقی و ...شما هم تشریف بیاورید و قدم روی تخم چشمان ما بگذارید .استاد هم بلند شد رفت عروسی و کلی شراب نوشید و هر چه قر در کمر داشت خالی کرد و گفت دیگر باید بخوابم .خوابید و فردایش دیگر بلند نشد .بلیهمه بلد نیستند چگونه مردن را !پ.ن : صائب می گوید : کار عمامه با قطر شکم افتاده است ... خم در این مجلس بزرگی ها به افلاطون کند .پ. ن 2 : عجب عصری بوده است ، عصر افلاطون که هم سقراط پیش از او بود و هم ارسطو پس از او و چه شوری انداختند این سه تا بشر در دنیا .</description>
                <category>ahmadzadeh.saeed15</category>
                <author>ahmadzadeh.saeed15</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2020 10:17:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد رحمت به سنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadzadeh.saeed15/%D8%B5%D8%AF-%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%86%DA%AF-az9ewxgxxxir</link>
                <description>در عصر حجر معتقد بودند که روح آدمی پس از مرگ وارد یک سنگ می شود . به همین خاطر هم بود که چیزی به اسم بت پرستی اختراع شد .روح اجداد ، روح قبیله یا روح هر چیزی که فکرش را می کردند .اما غرض این نیست که درباره اسطوره و تاریخ حرف بزنم .مساله ناراحتی است و خشمی که سرتاسر وجود ما را اشغال کرده .مساله سنگ هایی هستند که روحی درون آن ها را اشغال نکرده .مساله دل ها و سرهای  سنگی هستند که شرم و حیا نمی کنند .صد رحمت به سنگ .منهیر ، صنم یا بت را اگر زبان سخن بود ، میگفت کجاست بت شکنی که قادر به شکستن چنین بت هایی باشد که سختتر از سنگند و بی روحتر از آن .</description>
                <category>ahmadzadeh.saeed15</category>
                <author>ahmadzadeh.saeed15</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2020 12:28:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریخ ماست مالی</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadzadeh.saeed15/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C-uviidl2z9byc</link>
                <description>کاش یکی هم پیدا بشود و کتابی بنویسد با نام &quot; تاریخ ماست مالی های جهان &quot;البته مسلما ، ماست مالی های رخ داده در سرزمین گل و بلبل ایران بیشتر از یک جلد را شامل می شوند .</description>
                <category>ahmadzadeh.saeed15</category>
                <author>ahmadzadeh.saeed15</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2020 12:11:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمهریر با بهانه</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadzadeh.saeed15/%D8%B2%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-iow7l8htucfj</link>
                <description>اینکه دقیقا چه زمانی روستای ما ساخته شده مشخص نیست . هر چند در دوره ایلخانیان بوده و گویی ایلات مختلفی از کردستان و اورمیه و ترکمانان برای پیدا کردن مرتع از مناطق دیگر به این مکان کوچ کرده و بعد این روستا را ساخته اند .( اهالی روستای ما به گردو ( پهلوی ) ، جویز می گویند . معرب گوز . )از این روستا که در صد سال گذشته نه صنایع دستی داشته و نه شیر و ماست و کره و لبنیات درست و حسابی و نه کسی بلد است فرش ببافد و نه هنرمندی بیرون داده و نه اندیشمندی پرورده ، زمانی عده ایی برای کار به کرمان و تهران کوچ کردند و یک عده هم در جاهای دیگر ایران پخش شدند.مثلا حسین آقا به تهران رفته تا کار کند و بعد از چند سال دچار ﺁﺳﯿﻤﯿﻼﺳﯿﻮﻥ گشته و خودش را آریایی می داند و کوروش را پدر ایران میخواند . از نگاه ایشان اسلام و اعراب عامل بدبختی ایرانیان از دیرباز هستند . و ساسانیان بزرگترین امپراتوری تاریخ. وی آرزوی بازگشت هخامنشیان در سر دارد. همچنین در بیانات خود ترک و مغول را وحشی و خونریز معرفی نموده ، خواستار نابودی ایشان است . حسین آقا به جای سلام ، درود می نویسد و سعی می کند زبان پارسی را پاس بدارد . هر از گاهی جشن مهرگان و جشن های دیگر و سالروز تولد اشو زرتشت و کوروش بزرگ را به وسیله پیامک به دیگر هم ولایتی ها شادباش می گوید .از طرف دیگر برادر ایشان آقا ابوالفضل ، چند باری باکو رفته و برگشته و یک کارگاه کوچک برای خودش در تبریز دست و پا کرده . او خودش را تورک معرفی می کند . پرچم ترکیه را روی میز کارش گذاشته و خودش را فرزند قورد (گرگ) میخواند و فارس ها را جاعل میداند که تاریخ تورکان را دست کاری کرده اند و حتی با خشک کردن دریاچه اورمیه قصد کوچاندن تورک ها از تبریز به نواحی دیگر را دارند . ایشان دوست دارد سر به تن ارمنی ها نباشد و از نظر او کردها میخواهند آذربایجان را اشغال کنند ، پس نباید گذاشت تا کردها پایشان در آذربایجان باز شود . وصلت کردن با کوردها را بزرگترین گناه میداند . وی به آناتومیروس و بابک علاقه شدیدی دارد.پدرشان مش حسن در دهاتمان زندگی می کند و بزرگترین افتخارش این است که در جوانی و وقتی چوپان بوده به تنهایی سه تن از زنوزی ها را کتک زده است. وی هر از گاهی شعر می گوید که وزن و قافیه ی درست و حسابی ندارد . او همیشه هم در شعرهایش از شهدا و اسلام می گوید . حتی اگر کسی در عهد بوق از دهات ما رد شده و بعدها در جبهه کشته شده باشد ، در شعر مش حسن، شهید ولایت خودمان معرفی می شود . فلان ملا در فلان روستا اگر در جوانی با ایشان آبگوشت خورده باشد و حتی حوزه علمیه قم را هم در تمام عمرش ندیده باشد از نظر مش حسن عالم وارسته ایی است که اهل روستای ما بوده و مقدس اردبیلی باید جلویش لنگ بیندازد .خلاصه مردم نازنین روستای ما با این تفکرات در یک چیز همبستگی دارند و آن اینکه روستای کوچک ما بهشت روی زمین است و باید به وجود این بهشت افتخار کرد .بهشتی که چیزی ندارد که قابل افتخار باشد .</description>
                <category>ahmadzadeh.saeed15</category>
                <author>ahmadzadeh.saeed15</author>
                <pubDate>Wed, 30 Oct 2019 14:49:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جام جهانی و ما فقرا</title>
                <link>https://virgool.io/@ahmadzadeh.saeed15/%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%A7-%D9%81%D9%82%D8%B1%D8%A7-hwewvlyvoefb</link>
                <description>نگهبان برج با اون شکم گنده اش که خلاف جهت پاهاش بالا و پایین میرفت دوید سمتم و همینجور که نفس نفس میزد٬ یه دستمال یزدی چرکی رو از جیبش در آورد و عرقش رو خشک کرد و هن هن کنان پرسید :واسه چی میخوای خودکشی کنی ؟ + بخاطر خانمم - بخاطر خانمت ؟ البته حق داریا کلا همه مردایی که تو طول تاریخ خودکشی کردن یا بخاطر خانمشون بوده یا به خاطر خانم بقیه. من خودمم بخاطر خانم خودم هر از گاهی میخوام خودکشی کنم ولی چون میترسم هر روز بیاد سر قبرم بشینه و شروع کنه به غر زدن و شکوه و شکایت تا حالا اینکار رو نکردم و به جاش هی میخورم . آخه میگن چاق بودن خودش معادل مردنه و ... پریدم تو حرفش که + نه فقط به خاطر اون بخاطر فوتبالم هست . - بخاطر فوتبال ؟ یعنی خانمت نمیگذاره فوتبال ببینی ؟ خانم من که دیوونه فوتباله . اصلا جام جهانی که میشه زندگیمون میریزه به هم . همین بازی مراکش رو اینقده داد و فریاد کرد که همسایه ها ریختن خونمون که عباس آقا با خانمت راه بیا . زشته تو این سن و سال دعوا می کنید . تازه اونقدر خودش رو زده بود که همه فکر کردن واقعا دعوا کردیم .دیدم گازش رو گرفته و یک بند حرف میزنه گفتم : دست رو دلم نگذار برادر که خونه . از خدا پنهون نیست از تو چه پنهون . تو خونمون تلویزیون نداریم . فوتبالم تو رادیو میشنوییم . این همسایه دست راستی ما قبل جام جهانی خونوادگی رفتن روسیه . همسایه دست چپی هم ماهی یه بار میرن آنتالیا. خانمم گفت سعید ، بابا خسته شدیم از بس تو خونه نشستیم . پس تو کی میخوای ما رو ببری بیرون ؟ تنها خوشیمون شده سید حمزه و زیارت پنجشنبه ها . حداقل یه مشهدی یه قمی . گفتم آخه زن پول و پله مون کجا بود که بریم بیرون ؟ ما تلویزیونشم نداریم که نیم کیلو تخمه بگیریم و جام جهانی لامصب رو تو خونه نگاه کنیم . جفت پاهاش رو کرد تو یه دمپایی که الا و بلا باید بریم خارجه . خودشم روسیه . حرفمون شد و جر و بحث بالا گرفت. خانم قهر کرد و رفت تو آشپزخونه و شروع کرد به هق هق و منم قوطی رنگ هام رو برداشتم و زدم بیرون . آخه من تا چند روز پیش تو مکانیکی صمد آقا کار میکردم . از وقتی فردوسی پور گفت که گابریل ژسوس بازیکن برزیل قبل جام جهانی جدولای پیاده رو رنگ میزده . از اونجا در اومدم و با پس اندازم دو تا قوطی رنگ گرفتم که شاید یه گورادیولایی پیدا بشه تو خیابون و من رو ببینه و ببره تیم ملی که شاید منم پولدار و معروف بشم . همینجور که رنگ میکردم و به این امید چشمم به ماشینا بود که شاید یه ماشین مدل بالا وایسته و من رو سوار کنه و ببره . چشمم خورد به وانت اکبر میوه فروش که کاغذ نوشته بود : در صورت پیروزی ایران مقابل اسپانیا تمامی هندونه ها رایگان هستن . منم با خودم گفتم که ایران عمرن پیروز باشه . و چی بهتر از این ....دو تا هندونه خریدم و بدو بدو رفتم خونه به خانم گفتم باشه اگه ایران اسپانیا رو ببره ، بازی فینال میبرمت روسیه . اونم شاد و خندون شد و آشتی کردیم . امشبم قبل بازی نشستیم پای رادیو که یهو برق خونه رفت و از اونورم باتری نداشتیم تو رادیو بندازیم منم تو دلم آشوب و استرس که خدایا ایران ببازه ها ! از اونورم خانم تو تاریکی نشسته بود و زیر لب میگفت یا سید حمزه ایران ببره از روسیه برگردم یه کیلو خرما نذرت می کنم . یکم که گذشت صدای ترانه و های و هو شنیدیم و خانم پرید بالا و اومد پایین و جیغ کشید که بردیم . هوراااا. و دوید سمتم که آماده شو که رفتیم روسیه . منم با اعصاب خراب و جیب خالی زدم بیرون . رسیدم به برج و دیدم شما حواست نیست اومدم اینجا که بلکه خودم رو راحت کنم و از زندگی نکبت راحت شم.یه نگاه عاقل اندر سفیه کرد و گفت : بیا برو دنبال زندگیت . ایران باخته . گفتم : پس این دیم دارا دوروم برا چیه؟ گفت : برادر من به پیکه لایی انداختیم٬ در حد بوندسلیگا. خودش سه تا گل ارزش داشت . ولی خب باختیم . خوب باختیم . مردونه باختیم برای همین شادی می کنن . از لبه پشت بوم اومدم اینور . بغلش کردم و گفتم درسته گواردیولا رو امروز ندیدم . اما تو خودت یه پا کارلوس کیروشی .گفت من کیروش نیستم عباس اقام . تو هم منتظر کسی نباش . برگرد برو مکانیکیت شاید یکی مثل شوماخر یه روز اومد که ماشینش رو‌درست کنی .</description>
                <category>ahmadzadeh.saeed15</category>
                <author>ahmadzadeh.saeed15</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jun 2019 12:00:07 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>