<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیرحسین نصیری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ahnasiri</link>
        <description>نویسنده ی  رمان غده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:02:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2897398/avatar/N3CEkJ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیرحسین نصیری</title>
            <link>https://virgool.io/@ahnasiri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاطرات سگی یک گربه 1</title>
                <link>https://virgool.io/@ahnasiri/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-1-bzt0v866akvh</link>
                <description>ما گربه های ولگرد بودیم از آنها که از بیرون یک خانه با گربه ی عقیم توی خانه ها نگاه میکردیم و زار زار می خندیدیم... از آنهایی که تنها وسیله ی تمیز کردن خودمان زبانمان بود... از آنهایی که هفته ای سه چهار بار سگ دنبالمان می کرد و از درخت بالا می رفتیم... این حوالی گربه بودن واقعا سخت شده... ترجیه میدادم یکی از آن گربه های مریضی باشم که پشت پنجره می نشیند و بیرون را تماشا می کند نه عشوه ی گربه های ماده برایش جذابیتی دارد و نه بال زدن کبوتر ها و گنجشک ها چون عقیمش کرده اند.با این وجود هربار که سگی دنبالم می کرد و روی درخت می رفتم به گربه ی داخل خانه نگاه میکردم... دوست داشتم همان گربه ی پشت پنجره با‌شم به قیمت از دست دادن طبیعی ترین نیاز هایم... گاهی اوقات ترجیهش میدادم... نمی‌دانم چرا...داستان پر فراز و نشیب یک گربه ی معمولی که از نژاد خاصی نبود نباید برای کسی جذابیتی داشته باشد نژاد مادرم ولی حدودا ده نسل پیش به گربه ای برمی‌گشت که می گفتند از شهری دیگر به این منطقه آمده بود و قبل از اینکه عقیم شود توانسته بود فرار کند با هفده گربه ی ماده در طول زندگی اش هم خوابی داشته باشد و در آخر با مادر سیاه من آشنا شود و با او بخوابد تا بعد ها هفت توله ی سیاه و خاکستری به دنیا بیاورد لک های خاکستری روی بدن های سیاه توله گربه ها آنها را خاص کرده بود ولی از همه ی رنگ های وراثتی  رنگی که به من رسید سیاه بود و تنها لک خاکستری آن جایی افتاد که هرگز جرات نشان دادنش را به کسی نیافتم... بگذریم... کودکی بسیار شاد و امنی داشتیم خانه ی ما درست در مرکز باغی بزرگ بود که توسط حصار های بلند فلزی به خوبی محصور شده بودند و از جهت سگ های ولگردی که اطرافمان دنبال شکار می‌گشتند ما زندگی امنی داشتیم مادرمان صبحدم از حفره ی زیر حصار عبور می کرد به مجتمعی مسکونی نزدیکی باغ می رفت و شکار می کرد و برای تغذیه ما با شیرش برمی گشت... در حالی که صدای پارس سگ های وحشی از دور به گوش می‌رسید مادرمان را خسته می‌دیدیم که چطور از چنگال چند سگ وحشی فرار کرده بود و به زحمت و سریع از حفره ی زیر حصار خزیده بود تا به داخل باغ برسد و سگ های گرسنه و عصبانی را همانجا پشت حصار درحالی که پارس می کردند و آب دهانشان بیرون می ریخت تنها می گذاشتمادرم با وقار کامل و طنازانه مسیر گربه رو را می پیمود تا به ما برسد و هفت توله اش را زیر سایه ی درخت سیب تماشا کند... آن روز ها به یاد ماندنی ترین روز های من بودند...مادرم روی زمین دراز می کشید و ما پستان هایش را میک میزدیم... شیر لذیذش نشان از تغذیه ی مناسبش بود. زنی قوی و زیبایی بی حد و حصرش هر گربه ی نری را می فریفت...!صاحب باغ هم رفتار خوبی با ما داشت وقتی نوه هایش برای بازی به باغ می‌آمدند او با ما بازی می کرد با ما و مادرمان... نوازش دستان آن خوردسال اولین برخورد من با انسان ها بود... مادرم هم همیشه به ما یاد آور می شد &quot;به قابل اعتماد ترین انسان ها هم نباید خیلی اعتماد کرد&quot; شک مادرمان برایمان غیر قابل درک بود ما هرگز حرف های او را که همیشه بوی شک می‌دادند درک نمی کردیم... او گربه ای آزاد بود گربه ای که از کودکی سختی های زیادی را تحمل کرده بود می گفت یکبار یه ماشین از رویش رد شده و یک بار از تیر چراغ برق پایین افتاده... او گربه ی باران دیده ای بود... ولی هیچ وقت به هیچ کس آنقدر که ما خوشبین بودیم اعتماد نکرد همیشه گوش های میجبید برای شنیدن صدای پای یک شکارچی حتی تا آخرین لحظات زندگی اش هم اینکار را می کرد. داستان هفت توله گربه زمانی به طور جدی آغاز شد که یک روز که مادرمان برای شکار از محوطه ی باغ خارج شده بود دیگر هرگز برنگشت شب اول برایمان مثل جهنم بود تا خود صبح ناله می کردیم و مادرمان را صدا می زدیم... انتهای مسیر گربه رو را نگاه می کردیم به امید اینکه آنروز هم مادرمان در حالی که تغذیه مناسبی داشته برایمان شیر بیاورد ولی آن روز شب و شد و مادر نیامد...همه ی ما ترسیده بودیم صدای پارس سگ ها وحشتناک تر از هر زمان دیگری بود و من می ترسیدم نکند مادرم گیر یکی از آن سگ ها افتاده باشد... عذاب آور ترین اتفاق برای یک گربه از دست دادن یکی از اعضای خانواده اش است. مادرمان برای ما هفت نفر تکیه گاهی امن بود ولی از آن شب که برنگشت زندگی ما دستخوش بزرگ ترین تغییرات ممکن شد. در همان شب اول بچه گربه ای که همیشه در رقابت شیرخوردن بازنده بود به حالت مرگ افتاد من و دو تا دیگر از برادرانم در اطراف درخت پرسه زدیم تا شاید بتوانیم چیزی پیدا کنیم ولی هیچ چیز برای خوردن نیافته بودیم و به نزد درخت بازگشته بودیم. یکی از برادر ها گفت که در مواجهه با یک سگ پس یک سوراخ زیر حصار سگ سعی داشته با آرواره های قدرتمندش او را بگیرد و سهی داشت با چنگال هایش ورودی را بکند و وارد زمین محافظت شده شود. ادامه دارد... </description>
                <category>امیرحسین نصیری</category>
                <author>امیرحسین نصیری</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 10:00:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه سرخ 6</title>
                <link>https://virgool.io/@ahnasiri/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-6-ficf3pyobvqy</link>
                <description>قسمت ششم_&quot; گیاهانی که با خودم آوردم شامل انواع گیاهان با سرعت رشد کم، متوسط و زیاد بودن... گیاهانی چون نخود سبز که قراره در صورت ورود انسان ها به اینجا به شکل فوق العاده انبوهی کشت بشه... لوگ؟ گوش میدی؟&quot;لوگ در اتاق اسناد پشت میز نشسته بود و داشت یک نقاشی را با خودکار روی یک کاغذ باطله می کشید. نقاشی ناشیانه اش خودش را نشان می‌داد که دستش را روی شیشه گذاشته بود آن زن هم روبه رویش ایستاده بود. _&quot; من همه ی اینا رو میدونم... یه چیز جدید بگو&quot;_&quot; اگه میدونی بهم بگو کلم بروکلی در چه دمایی باید کشت بشه؟ و کجای این سیاره برای کشتش مناسبه&quot;لوگ بی معطلی گفت&quot; نمیدونم&quot;_&quot; ولی من و سفینه مادر ازت انتظار داریم که سیاره خودت رو خوب بشناسی لوگ&quot;_&quot; اینجا چیزی جز طوفان و خاک نیست چطور می خوای اینا رو بدونم و بشناسم!؟ میدونی هربار که طوفان میشه شکل تپه های شنی این صحرا عوض میشه؟ اصن چرا باید اینجا رو برای فرود انتخاب میکردی؟ از هر طرف هرسمت که میرم هیچی جز شن و طوفان شن نیست&quot;اپراتور فقط سکوت کرده بود. بعد از سکوت طولانی گفت&quot; باشه! بزار من جواب بدم برای کشت بروکلی نیاز به منطقه‌ای با دمای متوسط ۱۸-۲۳ درجه سانتی‌گراد، خاک غنی از نیتروژن و ۶ ساعت نور روزانه داریم. در این سیاره، تنها در فلات مرکزی این شرایط فراهمه ، اما تابش UV سه برابری موجب جهش‌های ژنتیکی میشه. بروکلی اینجا نه یک سبزی، که یک گونه مهاجم تلقی میشه... پس فعلا کشت بروکلی اینجا منتفیه&quot;لوگ با غرولندی گفت&quot; عالی شد... وجترین ها بروکلی نخورن نمیمیرن که&quot;اپراتور گفت&quot; میتونم این حرفت رو برای مدرک نمره منفیت بایگانی کنم&quot;_&quot; هرکاری دوس داری بکن&quot;آنروز هم لوگ مثل هرروز قصد داشت برای واکاوی سیاره از سفینه بیرون برود در ها باز شدند و لوگ به صحرای خشکی که روبه رویش قرار داشت خیره شد هرلحظه ممکن بود باد های قدرتمند سر و کله شان پیدا شود ولی لوگ اینبار قصد جا زدن نداشت. طناب اطمینان را بست و راه افتاد از نقاطی که علامت گذاشته بود عبور کرد قصد داشت به نقاط جدید سفر کند و یک مسیر جدید را برای کاوش امتحان کند. همین کار را هم کرد در حالی که به نسخه ی همراه اپراتور گفته بود برایش داستان شازده کوچولو را بگذارد نی آب خنک را درون دهانش گذاشت و به نفسش کشید. آب خنک تمام وجودش را خنک کرد و انرژی بخشید سرخوشانه از مسیر های جدید عبور کرد در حالی که بسته های نمونه را پر می کرد پیش می رفت و از کتاب شازده کوچولو لذت می برد &quot;سیاره‌ی پنجم بسیار عجیب بود... کوچکترین سیاره‌ای بود که دیده بودم. در آن فقط یک فانوس و یک فانوس‌بان جا می‌شد...&quot; لوگ خندید&quot; هر  دقیقه مجبور بوده فانوس رو  روشن و خاموش کنه چون سیاره اش هر یک دقیقه به دور خودش‌ می چرخید...&quot; خنده اش محو شد و گفت&quot; عین منکه مجبورم هرروز نمونه جمع کنم... &quot;اپراتور میان داستان گفت&quot; باد هارو پیش‌بینی میکنم لوگ... طوفان تا نیم ساعت دیگه به تو میرسه&quot; لوگ لبخند زد&quot; بزار بیاد... امروز میخوام ببینم توی طوفان چی می گذره&quot;_&quot; ولی این طوفان ها خیلی باد های تندی دارن میتونه به تو و تجهیزات همراهت لطمه بزنه &quot;_&quot; مهم نیست&quot;چندی بعد لوگ درون طوفان بود چشمانش را بسته بود چراغ های روی شانه هایش را روشن کرده بود و نور ذرات معلق شن را طوری نشان می‌داد که گویی لوگ در مقابل جریان رودخانه ای قدرتمند ایستاده و پیش می رود. لوگ همانجا ایستاده بود&quot; برگرد لوگ... بزودی هسته ی طوفان میرسه و ارتباطمون قطع میشه...&quot; لوگ دستش را به سمت جلو گرفت و آرام زمزمه کرد&quot; بیا... میخوام باهات حرف بزنم&quot; و آن هیبت از میان طوفان سر بر آورد...</description>
                <category>امیرحسین نصیری</category>
                <author>امیرحسین نصیری</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 18:53:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه سرخ 5</title>
                <link>https://virgool.io/@ahnasiri/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-5-nsd2wpy3u2mc</link>
                <description>_&quot;سیاره ی حیاتی کشف نشده... شانس بهترین سیاره ی بررسی شده برای ادامه ی حیات بشریت زیر نیم درصده... &quot;لوگ مکثی کرد و به اپراتور گفت&quot; یعنی هیچ کدوم از پیش آهنگ ها نتونستن سیاره ی مناسبی پیدا کنن؟ &quot;اپراتور در جواب گفت&quot; هیچ کدوم موفق نشدن لوگ... سیاره ی تو هنوز شانس زیادی برای انتخاب شدن داره..اگه بتونی یه دلیل بزرگ پیدا کنی میتونی همه ی بشریت رو به اینجا بیاری&quot;لوگ پرسید&quot; باید چیکار کنم؟ &quot;اپراتور در جواب گفت&quot; پیدا کردن آثاری از حیات کهن، وجود گاز هایی که می تونه نشانه ی شرایط جوی مناسب باشه... آب به صورت مایع و نشانه های دیگه ای که خودت بهتر میدونی می تونه رتبه این سیاره رو نزد سفینه مادر بالا ببره&quot;لوگ پرسید&quot; اصلا همچین چیزی ممکنه؟ &quot;سپس انگار گوش هایش بسته شده باشند تصویر آن زن میان طوفان دوباره مقابل دیدگانش آمد.در حالی که طناب اطمینان را گرفته بود گفت&quot; کلاهت رو بردار و نفس بکش...اینجا خونه ی جدید آدم هاست&quot;این جمله چندین بار درون مغز لوگ بازتاب یافت. لوگ از اپراتور پرسید&quot; ترکیبات هوای این سیاره رو میتونی برام تشریح کنی&quot;اپراتور در جواب گفت &quot;ترکیبات اصلی در محدوده استاندارد زمین هستن، اما آلاینده‌های ثانویه، علی‌رغم پایین بودن غلظت، قابلیت تنفس را از بین بردن هوا طوریه که  فورا بهت آسیب نمیزنه، اما به هیچ عنوان نفس‌کشیدن در اون توصیه نمیشه&quot;در های سفینه بالا رفتند لوگ قدمی روی خاک برداشت هوا مساعد بود و طبق داده ها طوفانی تا چند ساعت دیگر در کار نبود.لوگ چند قدم از سفینه دور شد ولی نه آنقدر که در صورت خفگی به سفینه نرسد ایستاد و نفس های عمیق کشید._&quot; بهم گفتی کلاهم رو در بیارم... تو کی هستی؟ از رویا واقعی تری...از اون تصویر بیرون اومدی... ولی فکر میکنم واقعا هستی&quot;در یک آن همه چیز تغییر کرد لوگ با لباس فضا نوردی روی شن های ساحل ایستاده بود و همان زن با لبخند نگاهش می کرد._&quot; واقعی تر از رویایی&quot;لوگ این جمله را گفته بود خم شد و مشتی از شن های ساحل را برداشت و به آن نگاه کرد از مشتی به مشت دیگر ریخت. زن دستش را درون دست لوگ گذاشت و گفت&quot; با من بیا&quot;او را با خود دواند. دویدن با این لباس ها برای لوگ دشوار بود. به چهره ی نیم رخ زن و موهایش که در هوا می رقصیدند نگاه کرد. چقدر زیبا بود... چقدر دوست داشت آن صورت را بدون دستکش لمس کند. زن لوگ را به درون آب کشانده بود. لبانش را به سمت شیشه ی کلاه نزدیک کرد و به شیشه بوسه زد. لوگ برای چند ثانیه دچار هیجان شد دلش لرزید ناخداگاه لبخند زد. زن لبخند زنان لوگ را به سمت آب هل داد. لوگ با پشت درون آب افتاد موج به شیشه ی کلاه برخورد کرد بدون ورود حتی یک قطره آب لوگ شاهد چهره ی بی نقص معشوقه اش زیر امواج دریا بود. _&quot;لوگ... لوگ&quot;لوگ به خودش آمد میان طوفان ایستاده بود. _&quot; برگرد لوگ... طوفان خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردیم سر و کله اش پیدا شد&quot;لوگ خشمگین شد&quot; من ازت خواستم درست پیش‌بینی کنی...&quot;_&quot; متاسفم لوگ... ماهواره های هواشناسی در مدار دچار اشتباه شدن... باید بررسیشون کنم&quot;_&quot; اگه دور تر می شدم چی!؟ &quot;اپراتور فقط سکوت مرد. لوگ وارد سفینه شد و در های سفینه هم پشت سرش بسته شدند.</description>
                <category>امیرحسین نصیری</category>
                <author>امیرحسین نصیری</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 13:53:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه سرخ 4</title>
                <link>https://virgool.io/@ahnasiri/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-4-m4lockd6akh6</link>
                <description>_&quot; یه لیوان قهوه میخوای؟ &quot;لوگ با حرکت سر تایید کرد و ماگش پر از قهوه شد در حالیکه تلو تلو می خورد به سمت پنجره بزرگ سفینه رفت و دکمه ی آنرا فشرد. دوست نداشت آن ساحل را ببنید. برایش مثل یک اعتیاد شده بود اعتیادی که نه تنها حالش را خوب نمی کرد بلکه روزش را هم خراب می کرد. لباس هایش را پوشید طوفان ها متوقف شده بودند و پیش‌بینی آب و هوای سیاره نشان می داد می توانست امروز بدون ترس از طوفان مسیری را برای نمونه برداری طی کند که روز های قبل نمی توانست. پیش رفت و پیش رفت مدام با دلشوره عجیبی اطراف را نگاه می کرد چشمش در جست و جوی کسی جز خود بود ولی هیچ نمی‌یافت. اپراتور گفت&quot;داری به محل علامت گذاری شده می رسی لوگ... امروز باید یه گزارش ماهانه به سفینه مادر بفرستی... اونا می خوان یه بررسی اجمالی برای گزینه های ممکن انجام بدن تا تشخیص بدن کدوم سیاره گزینه ی ایده آلی برای ادامه حیات بشره&quot; لوگ متوقف شد همانجا بالای یک تکه سنگ ایستاد و به زمین صافی که پیش رو داشت نگریست. _&quot; ینی میگی امروز میخوان تصمیم بگیرن که کجا برن ؟&quot;_&quot; تصمیم که نه فقط یه بررسیه...ولی می دونم قرار نیست اینجا انتخاب بشه... این سیاره به هیچ وجه محل خوبی برای زندگی بشر نیست&quot;لوگ نفس عمیقی کشید&quot; از کجا میدونی؟ شاید باشه و تو داری اشتباه میکنی &quot;اپراتور بدون مکث در جواب گفت&quot; همه ی نمونه هایی که از خاک سیاره برداشتی و توی سفینه قرار دادی اینو میگن لوگ! داده های من نشون میدن خاک اینجا از مقدار زیادی ید و چند ماده معدنی دیگه بهره میبره که اونو برای کاشت گیاهان به بدترین نوع خاک تبدیل می کنه&quot;لوگ گفت&quot;مگه نمیگفتی زیر سطح این سیاره به مقدار کافی آب هست؟ &quot;اپراتور جواب داد&quot; آره اواجی که از طریق پایه های سفینه به سطح سیاره وارد کردم نشون میده زیر سطح این سیاره پر از آبه ولی تبدیل شدن این سیاره به سیاره ای مثل زمین میلیارد ها سال زمان می بره... بشر در حالی که بین ستاره ها سرگردانه اونقدر وقت نداره که برای آماده شدن این سیاره صبر کنه&quot;لوگ سکوت کرد می خواست آن سوال ترسناک را بپرسد جرات خرج داد و پرسید&quot; اگه این سیاره به عنوان سیاره حیاط شناخته نشه چی می شه؟ &quot;اپراتور گفت&quot; خب مسلمه! انسان ها به اینجا نمیان&quot;_&quot; یعنی... &quot;چشمانش پر از اشک شد&quot; یعنی من تا آخر عمر اینجا تنها میمونم؟ &quot;اپراتور گفت&quot; نه ماگ! بعد از اینکه بشر برای خونش یه مکان امن پیدا کرد از اینجا میریم... سفینه از اینجا بلند میشه و به سیاره جدید آدم ها میریم&quot;ماگ پلک زد اشکی از درون چشمش روی گونه اش چکید و سپس ادامه گام هایش را برداشت نمونه برداری روزانه انجام شد از مکان هایی که تازه به آنجا می رسید عکس می گرفت.خاک سرخ سیاره را در دستانش می گرفت دوست داشت بدون دستکش اینکار را انجام دهد تا بداند لمس خاک این سیاره چه حسی می توانست به او بدهد. کرکره بالا رفت فضانورد همراه با طوفان وارد شد. داخل که آمد در حالی نفس نفس می زد تا بسته شدن کامل در سفینه منتطر ماند و سپس با خستگی تمام روی صندلی نشست و لباس هایش را یکی یکی  در آورد.</description>
                <category>امیرحسین نصیری</category>
                <author>امیرحسین نصیری</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 20:29:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه سرخ 3</title>
                <link>https://virgool.io/@ahnasiri/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-3-qscnqkezk1rl</link>
                <description>یک منظومه کوچک که می شد گفت اگر فضا کنج داشت این منظومه در کنج آن واقع بود... دور از هرگونه حیات و محلی که بتوان احتمال حیات در آن داد. لوگ اینجا بود... وقتی که وارد این سیاره شد می دانست که قرار نیست اثری از حیات را اینجا پیدا کند.. سیاره دارای جوی طبیعی بود در فاصله حیات از ستاره خودش قرار داشت... روی سطح سیاره در برخی نقاط زیر سطح آب به طور مایع قرار داشت که احتمال می رفت با فوران بی رویه بتواند به سطح برسد. ولی همه چیز بر اساس یک احتمال شکل گرفته بود... بر اساس اعدادی که درواقع درصد شانس و احتمال حیات این سیاره را در نظر می گرفت. لوگ بعد از تعمیر محفظه دی اکسید کربن بود که به گلخانه سفینه سری زد به انواع گیاهانی که قرار بود در این سیاره کشت شوند... از درختچه های کوچک تا نهال انواع میوه ها و حتی بوته های گوجه و سیب زمینی لوگ باید طبق پروتکل پیش می رفت. آنروز هم به رسم هرروز لباس هایش را پوشید از سفینه بیرون رفت امروز هم آب و هوای سیاره غیر ایمن تلقی می شد از این جهت لوگ تصمیم گرفت طناب اطمینان را به کمرش ببندد و مسیری که چند روز پیش رفته بود را ادامه دهد. در حالی که لباس هایش را به تن داشت تا جایی که علامت گذاری کرده بود پیش رفت و وقتی به آنجا رسید خم شد و نمونه خاک برداشت در حالی که داشت نایلون ها را پر از خاک و سنگ ریزه می کرد سرش را بلند کرد و به طوفان شنی که به سمتش می‌آمد نگاهی انداخت. دلشوره عجیبی گرفته بود طوفان نزدیک تر از چیزی بود که بتواند از دستش فرار کند پس نایلون های نمونه را در کیف کمری مخصوصش گذاشت به سمت سفینه حرکت کرد ولی طوفان زودتر از چیزی که فکر می کرد به او رسیده بود. طناب اطمینان حالا از روی زمین بلند شده بود و روی هوا تاب برمی داشت و می رقصید. در حالی که لوگ بیش از ده قدم اطرافش را نمیدید طناب را در دستانش گرفت و کشید تا مطمعن شود سفینه درست روبه رویش قرار دارد. طناب را می کشید و در قرقره کمرش می پیچاند و پیش می رفت... چیزی که میدید او را شوکه کرده بود به محل طناب رسیده بود ولی طناب به سفینه متصل نبود... همان زن... بدون لباس های مخصوص فضا نوردی طناب را در دستش گرفته بود.لوگ با نفس عمیقی گفت&quot;تو واقعی نیستی... تو اصلا واقعی نیستی&quot; زن لبخند ملیحی زد و گفت&quot;کلاهت رو بردار و نفس بکش... اینجا خونه ی جدید آدم هاست&quot;لوگ آرام انگشتش را بالا آورد و به سمت دکمه ی باز کردن کلاه برد ولی انگشتش همانجا متوقف شد... _&quot;بزار برگردم سفینه... &quot;زن مکثی کرد و گفت&quot; هرطور راحتی لوگ... ولی تا آخرش نمیتونی اینطوری دووم بیاری&quot;لوگ در فکر عمیقی فرو رفت. در عرض کشیدن یک نفس عمیق بود که آن زن محو شد. سفینه از میان طوفان پدیدار شد. لوگ که وارد سفینه شد لباس هایش را سریع تعویض کرد و رفت سراغ پنجره و تصویر ساحل را انتخاب کرد. زوج جوانی که روی شن ها شل کرده بودند موج ها با فواصل منظم به ساحل می‌آمدند و آن زن!امد لبخند زد و رفت. _&quot;چرا دست از سرم برنمی داری؟ &quot;پنجره را به حالت طبیعی در آورد قمر سرخ پدیدار شد. در حالی که لوگ به قمر سرخ خیره شده بود داشت به انزوای کشنده ای که به آن مبتلا شده بود فکر می کرد. لوگ به اپراتور گفت&quot; فکر میکنم دیوونه شدم...اون بیرون که بودم فکر کردم یه نفر رو دیدم&quot;اپراتور هم در جواب گفت&quot;امکان نداره لوگ... طبق اطلاعات بانک اطلاعات موجود زنده روی این سیاره تویی... تو تنهایی و کسی جز تو اینجا نیست&quot; لوگ نفس عمیقی کشید انگار از درون منفجر می شت&quot;من به یه نفر نیاز دارم... دارم از هم می پاشم میتونی درک کنی؟ &quot;و خودش هم از سوالی که پرسیده بود خنده اش گرفت&quot; معلومه که درک نمیکنی...تو فقط یه هوش مصنوعی هستی&quot;</description>
                <category>امیرحسین نصیری</category>
                <author>امیرحسین نصیری</author>
                <pubDate>Sat, 18 Oct 2025 22:43:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه سرخ 2</title>
                <link>https://virgool.io/@ahnasiri/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-2-vkeek0brgwwt</link>
                <description>دنبال یک موقعیت هرچند کوچک برای دود کردن یک سیگار می گشت ولی می ترسید سیگاری که مخفیانه از زمین آورده بود را دود کند... همین سیگار کوچک می توانست در سفینه یک فاجعه ی بزرگ به بار بیاورد می توانست سیستم ضد حریق فضا پیما را فعال کند و اوضاع را بد و بدتر کند. لوگ هرشب به همان تصویر از زنی که در ساحل قدم می زد نگاه می کرد به زنی که لبخندی ملیح می زد دوست داشت او را کنار خودش داشته باشد گاهی به این فکر می کرد که خیلی خوب می شد اگر یک همسفر برایش تدارک می دیدند همان زنی لوگ عاشق طرز نگاهش شده بود. همه چیز به شکل ترسناکی عجیب پیش رفته بود... همه چیز! او می ترسید. هرروز یک کار تکراری می کرد لباس هایش را می پوشید از سفینه اش بیرون می رفت گشت و گذار می کرد نمونه خاک بر می داشت به اطراف نگاه می کرد به سیاره ای که می دانست کسی جز خودش روی آن نیست... ترس تمام وجودش را می گرفت. انروز ولی برنامه اش تغییر کوچکی کرده بود طوفان های شدید سیاره می توانست کار را به کلی مختل کند پس طبق پروتکل عمل می کرد و به سفینه برمی گشت و به طوفان های شدید سیاره نگاه می کرد. در حالی که قهوه اش را می خورد با خودش می گفت چطور دانشمندان وقتی داشتند این سیاره را در لیست سیاره های قابل سکونت قرار می دادند متوجه طوفان های شن شدید این سیاره نشده بودند؟ طوفان هایی که هر چند رو یکبار اتفاق می افتاد... در سالی که شامل 1012 روز  بود زیرا سرعت گردش سیاره به دور ستاره اش کند تر از سرعت زمین به دور خورشید بود. دکمه را زد و تصویر آن ساحل زیبا کل پنجره را گرفت آن زوج همچنان روی شن ها دراز کشیده بودند لوگ پیشبینی می کرد که زن دستش را روی پیشانی اش زیر کلاه حصیری اش می گذارد. زن درست چند ثانیه بعد از این حرکت وارد چهارچوب تصویر می شود. وارد شد درست آنطور که پیش‌بینی شده بود با همان لبخند زیبا و دلربا. لوگ در حالی که محو تماشای زیبایی های آن زن بود چند قدم عقب رفت و جایی ایستاد که چشمان زن اورا نشانه رفته باشند. اینجا زنده ترین حس لوگ بیدار می شد وقتی چشمان زن درست چشمان لوگ را نشانه می رفتند لوگ خیلی ساده می توانست ادامه داستان را در ذهن خودش خلق کند. در یک ساحل در حالی که خودش هم یک لباس زیر گل گلی پوشیده و به همسرش که با لبخند نگاهش می کند خیره شده. _&quot;نمیخوای بیای؟ &quot;لوگ دستپاچه شد&quot; چرا...&quot;سپس به سمت همسرش دوید پاهای برهنه اش شن های گرم و نرم ساحل را حس می کردند و حس خوبی به او می‌دادند. _&quot; لوگ! فکر میکنم مشکلی پیش اومده &quot;لوگ از میان افکارش بیرون کشیده شد. _&quot; چی شده؟ &quot;_&quot; به نظر میرسه از یه سمت سفینه جریانی از دی اکسید کربن رو حس میکنم... فکر می‌کنم یکی از محفظه های دی اکسید دچار مشکل شدن... میتونی بهشون نگاهی بندازی؟ &quot;لوگ با حرکت سر تایید کرد در حالی که در سالن های متعدد سفینه حرکت می کرد با راهنمایی اپراتور به محل مشکل رسید. یکی از نقاط اتصال محفظه های دی اکسید کربن کج شده بود جریان هوایی ناچیز از  آن خارج می شد ولی این جریان هوای ناچیز می توانست تبعات جبران ناپذیری داشته باشد. وقتی دی اکسید گیاهان در محفظه ی گیاهان دچار کمبود میشد بسیاری از گیاهان پژمرده می شدند و ورود بی وقفه جریان دی اکسید کربن می توانست لوگ را دچار خفگی کند.انگشتش را به سمت جریان دی اکسید کربن برد و به آن نگاه کرد سپس مکثی کرد و با عجله به سمت نزدیک ترین صفحه ی نمایش رفت و آنرا بررسی کرد. _&quot;تصویر دوربین اتاق محفظه های دی اکسید رو میخوام... نشونم بده&quot;تصویر خودش روی صفحه نمایان شد. _&quot; دوربین بالای در رو برام به نمایش بذار... میخوام سطح آلودگی رو بهم نشون بدی&quot;وقتی فرامینش اجرا شد با دیدن سطح آلودگی  ناخداگاه لبخندی زد. بدون اینکه دست به تعمیر آن بزند خم شد و فندک را از جورابش خارج کرد و سپس سیگار را روی لبانش گذاشت... میخواست ریسک کند. _&quot; این بهترین فرصته&quot;درست در مرکز اتاق ایستاد و سیگار را روشن کرد و یک پوک عمیق از آن زد و سپس گفت&quot; یه آهنگ کلاسیک برام بزار&quot;اپراتور گفت&quot; نمیخوای تعمیرش کنی ‌؟ &quot;لوگ هم با مکثی کوتاه جواب داد&quot; دارم انجامش میدم نیاز به یه موسیقی دارم... &quot;موسیقی که پخش شد لوگ پوکی عمیق کشید و دستانش را بالا آورد می خواست برقصد سیستم تعلیق به دلیل حجوم دی اکسید کربن دود سیگار را میان دی اکسید کربن تشخیص نمی داد و این یعنی لوگ توانسته بود سیگار بکشد... بدون اینکه مشکلی برایش پیش بیاید. </description>
                <category>امیرحسین نصیری</category>
                <author>امیرحسین نصیری</author>
                <pubDate>Tue, 14 Oct 2025 12:03:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه سرخ قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@ahnasiri/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-oyonzpsuokdg</link>
                <description>جلوی آینه به خودش خیره شد..._&quot;به نظر خیلی خسته میای... میخوای یه قهوه ی غلیظ بهت بدم؟... &quot;لوگ با صدای گرفته اش گفت&quot; البته... &quot;بازوی مکانیکی خم شد و مایعی سرخ رنگ را درون ماگ ریخت و سپس بالا رفت و جمع شد... لوگ ماگش را برداشت و به مایعی که درون آن ریخته شده بود چشم دوخت خوب می دانست چیزی که در حال تماشای آن است درواقع قهوه نیست... یا حداقل تماما قهوه نیست.حیوان خانگی اش وقتی روی سقف راه می رفت طی یک بازیگوشی افراطی درون محفظه قهوه افتاده بود و چرخ شده بود...قهوه را درون سینک ریخت و به پنجره که منظره ای از دریا و ساحل را نشان می داد نزدیک شد... همه چیز مرتب به نظر می رسید مردی تمام شب را روی موج ها موج سواری می کرد زوجی جوان چند روز است بدون اینکه تکانی خورده باشند روی شن ها دراز کشیده بودند و حمام آفتاب می گرفتند و یک زن برای هزارمین بار از جلوی پنجره عبور می کرد سرش را تا نیمه می چرخاند و به لوگ نگاه می کرد... قسمت شیرین ماجرا تنها بخش قابل تحمل کل این چهارچوب آن زن و لبخند جذاب و دل فریبش بود عبور هر صد باره اش در طول روز نمی توانست چهره ملیحش را تکراری کند حداقل نه برای لوگ که چند سالی می شد زنی ندیده است.آن زن یا بهتر است بگویم بازتابش تنها دلخوشی لوگ بود یک بارقه امید که بیشتر اوقات تسکین دهنده درد تنهایی و در مواقع نادری بدتر از هرنوع عذابی بود.دستش را برد سمت دکمه ی نزدیک پنجره و آنرا فشرد ناگهان تصویر ساحل محو شد و تصویر قمری عظیم و سرخ تمام آن چهارچوب را گرفت. لوگ آه عمیقی کشید...به دنیای واقعی خوش آمدی لوگ!لوگ باید هرچه سریع تر روز کاری اش را آغاز می کرد کند و کاو در سیاره ای کوچک به دنبال اثری از حیاط و به دنبال آن مخابره پیامی برای بشر سرگردان در فضا برای دعوت به یک ضیافت نو..لوگ لباس هایش را پوشید لباس هایی به خوبی آزادی عمل را به او می‌دادند که بتواند از موانع بالا برود بپرد بدود و از تونل های تنگ عبور کند بدون اینکه نگران پارگی یا آسیب به لباس هایش باشد. هرروز از سفینه بیرون میزد با تفنگ پلاسمایی خودش سیاره عجیب کی هفتصد و بیست را می کاوید از خاک مناطق مختلف نمونه برداری می‌کرد... در حالی که تپه ها و پستی بلندی های متعددی را پست سر می گذاشت هرروز به دنبال چیزی که توجهش را جلب کند سیاره را می کاوید بعد از چند ساعت گشت و گذار دوباره به سفینه بر می گشت. آنروز  آنقدر خسته بود که به خوش گفت یک فنجان قهوه می تواند خستگی اش را در کند ولی وقتی قهوه ساز قهوه آلوده به خون را درون فنجان ریخت تصمیم گرفت مفحظه را تعویض کند. رفت و محفظه را باز کرد تکه های گربه ی ملوس را از آن بیرون کشید در حالی که از شدت کار عرق کرده بود و یک فنجان قهوه در دست داشت روبه روی پنحره اتاقش ایستاد و دکمه را فشرد دوست نداشت به این زودی ها به ساحل برود پس یک تصویر دیگر را انتخاب کرد جنگل آمازون با پوشش گیاهی انبوه که باران می بارید و صدای آرامش بخش قطرات باران را می توانست بشنود در حالی که لبخندی از سر رضایت زده بود به دل جنگل های آمازون خیره شد... او را دید زنی که در ساحل دیده بود حالا با همان لباس های ساحلی در حالی که بدنش زیر باران خیس شده بودند قدم هایش را شبیه به آهویی محتاط بر می داشت تا مبادا چیزی به پایش آسیب برساند. چشمان لوگ گرد شده بودند دستش را روی شیشه گذاشت چنین چیزی چطور ممکن بود اولین بار بود که می دید دو تصویر با هم مخلوط شده بودند زن از تپه بالا آمد و درست روبه روی شیشه ایستاد درست روبه روی لوگ و دست خیسش را روی شیشه گذاشت... لوگ در حالی که لبخندی از هیجان می زد دستش را بالا آورد و درست جایی که زن دستش را گذاشته بود قرار داد. چشمان لوگ لبان زن را نشانه رفته بودند... ناگهان زن محو شد درست به سرعت پدیدار شدنش ناپدید شد. اپراتور پرسید-( اتفاقی افتاده لوگ؟ چیزی شده) لوگ نفس عمیقی کشید و گفت( نه...) قمر سرخ نمایان شد این قمر عجیب ترین قمری بود که تا به حال دیده بود. چشم هایش را بست قهوه اش را سر کشید می دانست قهوه بی خوابش می کرد ولی ترجیه میداد بی خواب شود تا خواب زمین یا معشوقه ای را ببیند.او از خواب دیدن هم خسته شده بودوقتی داشت دوش می گرفت دستانش را روی دیوار گذاشت و همانجا درون حمام سفینه سعی کرد افکار مشوشش را تحت کنترل بگیرد دوست داشت زیر دوش یک سیگار دود کند ولی از وقتی فضا نورد شده بود سیگار را ترک کرده بود همیشه هوس می کرد... همیشه! دنبال یک موقعیت هرچند کوچک برای دود کردن یک سیگار می گشت ولی می ترسید سیگاری که مخفیانه از زمین آورده بود را دود کند... همین سیگار کوچک می توانست در سفینه یک فاجعه ی بزرگ به بار بیاورد می توانست سیستم ضد حریف فضا پیما را فعال کند و اوضاع را بد و بدتر کند. لوگ هرشب به همان تصویر از زنی که در ساحل قدم می زد نگاه می کرد به زنی که لبخندی ملیح می زد دوست داشت او را کنار خودش داشته باشد گاهی به این فکر می کرد که خیلی خوب می شد اگر یک همسفر برایش تدارک می دیدند همان زنی لوگ عاشق طرز نگاهش شده بود. همه چیز به شکل ترسناکی عجیب پیش رفته بود... همه چیز! او می ترسید. ادامه دارد.... </description>
                <category>امیرحسین نصیری</category>
                <author>امیرحسین نصیری</author>
                <pubDate>Thu, 09 Oct 2025 13:16:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تناسخ ابدی 3</title>
                <link>https://virgool.io/@ahnasiri/%D8%AA%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C-3-ubjnpgednml4</link>
                <description>قسمت سوم_&quot;مامان میترسم من... میترسم که بمیرم... همین الان خودم رو در برابر یه موجود خیلی عظیم میبینم که نیروی معنوی عظیمی حس میکنم که در برابرش مثل یه حشره کوچیک موزی ام که هر لحظه ممکنه دستش رو دراز کنه و لهم کنه...من اینجا تو قلمرو اونم می دونم اگه الان زنده بودی از شنیدن اینکه من به این جزیره اومدم خیلی نگران و عصبانی می شدی چون می دونم هیچ وقت دوست نداشتی من از طلسم هایی که برام می نوشتی دوری کنم یا هیچ وقت اون گردنبندی رو که برام درست کردی و حکاکی حرف عجیبی رو روش کردی رو از گردنم در بیارم... نوشتن این متون خیلی ازم انرژی می گیره مامان نمی دونم چرا این اتفاق افتاده ولی خیلی احساس خسته بودن می کنم دوست دارم وسط نوشتن یهو دست بردارم میخوام چشمم رو باز کنم خودم رو روی تختم ببینم بدون هیچ پرونده ای روی میزم از خواب بپرم... ما به روستای کوچکی که تا چند ساعت پیش بسیار دور دیده می شد رسیده بودیم رنگ راف پریده بود و سفیدی چهره اش در تاریکی شب هم به آسانی دیده می شد. در حالی که به خانه های روستا نگاه می کردیم منتظر کوچک ترین نشانه ای از حیاط بودیم... هیچ چیز نبود کلبه ها تاریک بودند هیچ ردی روی خاک نیفتاده بود که نشان دهد این حوالی محل عبور گاری یا انسانی بوده است و یا حتی رد پای موجودی که به ما بگوید اینجا جزو قلمرو بشر نیست. راف گفت( حواست رو جمع کن اشلی... انگار کم کم داره یه چیزایی یادم میاد) مکثی کردم و در جواب حرف راف گفتم(چی؟) راف انگشت اشاره اش را جلوی لبانش فشرد و گفت(هیییس) نفس در سینه ام حبس شده بود ترس در یک لحظه تمام وجودم را گرفت صدای نفس های موجودی را می شنیدم که گویی اطراف خانه های متروک جزیره گشت می زد راف به من نگاه کرد ما در جا خشکمان زده بود صدای نفس های خرناس مانند موجودی که انگار نزدیک بود و انگار دور بود در یک آن پشت گوشمان راه می رفت و آنی دیگر ده متر آنطرف تر پشت یک کلبه.راف آرام زمزمه کرد(اشلی باید زود پنهان بشیم) صدا نزدیک تر شد به منشا صدا گوش فرا داده بودیم و سراپا گوش بودیم. هیبت مردی از پشت کلبه بیرون آمد چهارشانه و چاق بود... بزرگ تر از من و راف لباس های پاره ای که گویی سال ها در کف رودخانه مانده بود... نه تنها لباس هایش بلکه پوست بدنش نیز پوسیده بود... سرش را که چرخاند ناخداگاه می خواستم جیغ بلندی بکشم که راف دستش را جلوی دهانم گذاشت... سر مرد از نیمه قطع شده بود و گویی بدنش سال ها پیش کف رودخانه پوسیده بود در حال یکه چون سگی زخمی هر سمت را می بویید و به دنبال قربانی می گشت... من می ترسیدم می خواستم همین حالا پرونده را رد کنم  ولی من بطن پرونده بودم... حضور همکار زبده ای چون راف هم نمی توانست به من قوت قلب بدهد. چهره ی آن مرده ی متحرک وحشتناک ترین چیزی بود که در طول کل عمرم دیده بودم و چه بسا قرار بود در آینده ببینم.به محض اینا راف دستش را از جلوی دهانم برداشت آرام پرسیدم &quot;این چیه&quot; راف مکثی کرد و گفت &quot;نمیدونم اشلی نمیدونم چه اتفاقی اینجا افتاده شاید یکی از گمشده هایی بود که در طول چند سال تو جزیره ناپدید شده بودن&quot; در حالی که با چشمان گرد شده او را تماشا میکردم به دنبال یکی از هزارن سوالی بودم که درون مغزم شکل  گرفت ادامه دارد</description>
                <category>امیرحسین نصیری</category>
                <author>امیرحسین نصیری</author>
                <pubDate>Mon, 01 Sep 2025 12:37:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تناسخ ابدی 2</title>
                <link>https://virgool.io/@ahnasiri/%D8%AA%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C-2-qgx3fntwvqgy</link>
                <description>قسمت دوممادر من می ترسم... تو درباره یه موجود خیلی عظیم حرف می زدی داشتی برای مدح اون یه متن می نوشتی یه متن مثل دعا یه متن که لحجه ات رو هنوز نگه داشته بود لحجه ای که دیگه از نسل کهنمون به نسل جدید منتقل نمیشه و می دونم بزودی قراره از بین بره...نمی دونستم داری چیکار می کنی گاهی اوفات فکر می کنم نکنه حق با اون پرستار باشه نکنه واقعا تو توسط یه موجود شیطانی تسخیر شده باشی... نمی دونم ولی اون الهه درست از اون به بعد بود که وارد تو شده بود... من این موضوع رو میدونستم مامان... اشکال عجیبی که میکشیدی مثل موجودی بودن که در بند بودن زنجیر هایی که اونو سرجاشون نشونده بودن درواقع طلسم هایی بودن که اون موجود غیر مادی رو اسیر خودشون کرده بودن...راف لبخندی زد ما مسیر پیاده ای را از دل یک جنگل داشتیم همسفر و همکار من راف وقتی که در حال رفتن به سمت مقصد بودیم گفت&quot;اینجا هیچی طبیعی نیست هیچی سر جاش نیست&quot;نگاهش کردم اینجا حس عجیبی به من میداد می دانستم این مکان عجیب و خفه کننده ارتباطی با مادرم و کابوس هایش داشت. شعر کوچکی که میان مه چون هیبتی ناقص از مردی عجیب الخلقه دیده می‌شد دلشوره ی عجیبی درونم انداخت راف گفت&quot;من قبلا اینجا بودم&quot; و من در حالی که سرجایم میخکوب شده بودم به منظره ای که روبه رویم قرار داشت نگاه کردم&quot; چی یادت اومد راف؟&quot; راف سرش را چرخاند و به من نگاه کرد&quot;انگار یه بخشی از زندگیم رو فراموش کرده بودم... اون بخشی که اینجا بودم گم شده بود... فکر می‌کردم حداقل یه چیزی باید به خاطر داشته باشم ولی حالا میفهمم همه چیز رو فراموش کرده بودم طوری که انگار از اول نبود.. &quot;رفتار راف مرا می ترساند دوست داشتم وسط حرف هایش بگوید که شوخی میکرده بگوید که فقط می‌خواهد قیافه مرا وقتی می ترسم ببیند ولی اینها را نگفت شوخی نمی‌کرد که هیچ بلکه خودش هم واقعا ترسیده بود هرچه پیش می رفت ترس بیش از پیش آثارش را در چهره ی او می گذاشت گویی که دالان های پنهان خاطراتی وحشتناک را در ذهن هزار تویش می پیمود و چیز های بیشتری برای ترسیدن میافت.در مسیر از راف پرسیدم&quot;چی یادت اومد؟&quot; او سرش را تا نیمه چرخاند در حالی که همچنان ترسیده بود و بهت زده بود گفت&quot; نمیدونم...تا به حال حس بازیچه شدن رو تجربه کردی؟ ولی نه توسط آدما توسط یه نیروی برتر یه نیرو که انگار میتونه از هزاران کیلومتر دورتر وارد خواب هات بشه و تورو مجبور کنه برای رسیدن به جواب سوال هات هزاران کیلومتر رو بیای تا به منشا خوابت برسی... منم انگار بازیچه شدم... اشلی! چیزی که باعث شد پای من به این جزیره باز بشه دقیقا همون خواب های عجیبی بود که می دیدم...یه موجود عجیب هم هیبت خودم روبه روم ایستاده بود بدنش چند تیکه مثل یه حشره ولی نه مثل اون مثل فنس ماهی ولی نه دقیقا مثل اون... چطوری بگم &quot;ناتوانی راف در توصیف آن موجود برایم مشهود بود ولی حرف هایش بوی کابوس های مادرم را می‌داد راف همه چیز را پنهان کرده بود و مادرم نه... راف کارآگاه زبده ای است و مادرم در تيمارستان جان سپرد وقتی که در شش هایش آب پیدا کردند گفتند غرق شده. معمایی که باعث شد به سمت حل معما ها سوق پیدا کنم و کارآگاه شوم اصلی ترین دلیل آنها مادرم بود. -( اون موجود انگار فانی نیست انگار در کالبد جسم نیست انگار یه احساسه که از سرت می پره دیدی یه روزایی همه حال یه کاری رو ندارن؟ یا همه دوست دارن برن یه جای مشترک مثل یه هوش جمعی مثل آب و هوات که مدام تغییر می کنه اونم مثل باد از سر ما میگذره... هرکی رو که بخواد به داستان خودش پیوند می زنه تا بکشونتش اینجا... می دونی چی میگم اشلی؟) می خواستم بگویم همه چیز را می دانم می خواستم بگویم چقدر حرف هایش برایم آشناست ولی می دانستم راف چرا گفت که همه چیز را به یکباره به خاطر آورده... او ترسیده بود. از قضاوت شدن مثل دیوانه ها خودش را زده بود به فراموشی نمی دانم چند سال پیش که از جزیره برگشت درون اظهارات خود در پرونده چه چیزی نوشت ولی می دانم نباید اشاره ای به وقایع عجیب این جزیره کرده باشد. -(مادر... من می ترسم... یکی از نقاشی های تو مجسمه ای از چهره ی مردی بود که گردن بلند و صورتی کشیده داشت از سنگی مرمرفام ساخته شده بود و اشکال صص‌ عجیبی روی اون به چشم می خورد وقتی از تو پرسیدم اینا چین گفتی که اونجا محل آرامشته  محلی که در اون میخزی و از دست همه فرار می کنی نمی دونستم منظورت چیه آیا چنین جایی وجود داشت یا نه ولی می‌دونستم قایدتا نباید وجود داشته باشهسر همه ی اعتقاداتت با پرستار ها جنگ و جدل می کردی...سر نقاشیات که تو تيمارستان دور ریخته می شد آتیش زده می شد می گفتی همه‌ی اینا حاوی اشکالی هستن که از همه دربرابر اون موجود محافظت می کنه اون چی بود؟ کاش حداقل به من می گفتی... هیچ کدوم از اشکالی که کشیدی رو به طور دقیق به خاطر ندارم ولی موجود در بندی که گاهی به ذهنم میومد همچنان به ذهنم کیتو میاد می ترسم مامان... </description>
                <category>امیرحسین نصیری</category>
                <author>امیرحسین نصیری</author>
                <pubDate>Sun, 24 Aug 2025 22:32:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تناسخ ابدی 1</title>
                <link>https://virgool.io/@ahnasiri/%D8%AA%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C-1-givimwolbllj</link>
                <description>قسمت اولناامیدت کردم مادر... وقتی که اون یادداشت هارو برام گذاشتی فکر نمیکردم همه ی چیزی که بقیه وجودش رو کتمان میکردن وجود داشته باشه و تمام این مدت تورو آزار داده باشه...یه چیزی که قدمتش خیلی بیشتر از قدمت بشر روی این کره ی خاکیه...می ترسم مادر! می ترسم که وقتی به اونجا رسیدیم قبل از اینکه قدمی برداریم یه بلایی سرمون بیاد... جزیره ی گم شده در نقشه... یطوری از نقشه پاک شده انگار از اول وجود نداره... &quot;دفترچه یادداشتش را بست و آنرا درون جیب پالتو اش گذاشت اشلی به اطراف نگاه کرد که مه غلیظ اجازه ی تماشای اطراف را نمی‌داد ولی ناخدا می گفت سال ها پیش مرکز گردشگری خوبی برای دیوانه هایی بوده که قصد جانشان را کرده بودند مسیر را عین کف دستش می‌شناخت.راف مکثی کرد و کنار اشلی ایستاد با او به تصویر مرده و مه گرفته‌ ی اطراف نگاه کرد دلگیر تر از یک ظهر خفه ی پاییزی بود...ترسناک تر از فیلم های سیاه و سفید و کالت دهه ی هفتاد!_&quot;چیزی شده اشلی؟ &quot;اشلی سرش را چرخاند و به همکارش نگاه کرد راف کم کارآگاهی نبود کم قتل و قاتل و صحنه های دلخراش ندیده بود ولی حالا رنگ بر رخسار نداشت... مرد چهل و اندی ساله گفت&quot; میخوام اینم حلش کنیم میخوام تو اوج خداخافظی کنم&quot;اشلی با لبخند به همکارش که چند دهه اختلاف سنی داشتند نگاه کرد&quot;تو داری بازنشست میشی...نمیدونم چرا رئیس این کار رو باهات کرد&quot;راف سیگارش را روشن کرد و به اشلی نگاه کرد&quot;میخوان تا اخرین روز کاریم ازم کار بکشن گفتن اگه این معما رو حل کنم چند هزار بیشتر به حقوق بازنشستگیم اضافه میشه... کم چیزی نیست&quot;اشلی گفت&quot;موافقم... منم چند روز مرخصی می گیریم و با پاداشم میرم ریودوژانیرو... میگن هواش خیلی خوبه&quot; راف پَ کرد و لبخندی به نشانه ی تمسخر زد&quot; اونجا خوبه؟ &quot;اشلی دوباره به مه خیره شد&quot; میدونی مردم راجع به اینجا چی میگن؟ &quot;راف مکثی کرد و گفت&quot; هرکی رفته برنگشته...&quot;اشلی لبخند زد&quot; تو... تنها کسی هستی که رفته و برگشته&quot;راف پوکی از سیگارش زد&quot; بگم چیزی به خاطر ندارم باور میکنی؟ چنتا صحنه ی مات از گذشتست... دوست دارم بدون حاشیه بازشتگیم رو جشن بگیرم... با جنی و اون توله اش که پس انداخت و بعدش از شوهرش جدا شد... دوست دارم بندازمشون بیرون... ولی میگم نکن دخترته اونم دختر دخترته&quot;اشلی مکثی کرد و گفت&quot; چی باعث میشه این کار رو نکنی؟ &quot;_&quot; من مال اینجا نیستم اشلی... میخوام خانواده ام رو یه جا جمع کنم... میخوام همه چی تحت کنترل باشه... اون نمیزاره...&quot;اشلی آه عمیقی کشید و دوباره به مه خیره شد ناخدا طوری سکان داری می کرد گویی راننده ی اتوبوس بود و وسط دریا یک اتوبان وجود داشت که آنها را به جزیره می رساند._&quot; میدونی راف... همه‌ی ما دوست داریم یه تکیه گاه داشته باشیم... و مطمعنم جنی از وجود همچین پدری به خودش افتخار میکنه... شاید الان نه شاید اونوقت که رفت و با یه بچه تو شکمش اومد باید طردش میکردی ولی نکردی... تو پدر خوبی هستی راف&quot; راف نفس عمیقی کشید._&quot; بهتره روی کارمون تمرکز کنیم&quot;_&quot; درسته&quot;_&quot; مادر... یادم میاد یه روز که اومدم پیشت گفتی پرستار های آزارت میدن یادم میاد بهم گفتی سعی میکنن با قیچی اصلاح سم اسب ناخنات رو بگیرن.. یادم میاد گفتی زیر تيمارستان یه چیزی هست...منو که فقط یه دختربچه بودم مجبور کردی از پنجره های زیر تيمارستان داخل رو نگاه کنم و چیزی رو تشخیص بدم... هیچی نبود.. زیر تيمارستان هیچی نبود... اشکال بی معنی که میکشیدی منو می ترسوند کشیش تيمارستان می گفت مادرت رو یه شیطان تسخیر کرده... من که میدونستم حقیقت نداره... عجیب شده بودی ولی هنوز مثل فرشته ها بوی خوبی میدادی... وقتی که بغلت کردم بوی بهشت میدادی... دلم برات تنگ شده مادر!ناخدا گفت&quot;رسیدیم...به ساحل... کمی از مسیر رو باید با قایق برین...&quot;راف گفت&quot;دفعه ی قبلی من رو تا کنار بندر بردن&quot; و ناخدا برگشت و به راف نگاه کرد &quot;دفعه ی قبل اینجا پر گردشگر بود الان اونجا هیچ کس نیست... افسانه ها هم قوت بیشتری گرفتن من این ریسک رو نمیکنم... قایق دارم... &quot;راف زیر لب ناسزایی گفت هردو به سمت قایق رفتیم و سوار آن شدیم به سمت جزیره پارو زدیم یکی من یکی هم راف سخت بود در ابتدا هماهنگی ولی رفته رفته در مسیر درست قرار گرفتیم.درون قایق راف گفت&quot; دلشوره ی عجیبی به دلم افتاده... منی که می خواستم آخرین ماموریتم رو به عادی ترین شکل ممکن انجام بدم حس بدی دارم...فکر کن... بگن راف هیننهال تو آخرین ماموریت خودش کشته شده جسدمم هیچ وقت پیدا نشه..&quot;مکثی کردم&quot;این حرفو نزن راف... ما از پسش بر میایم...&quot; راف هم مکثی کرد و گفت&quot; میدونی چی درباره ی این جزیره میگن؟ &quot;طوری دهانش را به گوشم نزدیک کرد که گرمای نفسش تنم را مور مور کرد.&quot; میگن زیر این جزیره یه موجود خیلی کهن و قدرتمند به خواب رفته... موجودی که با یه نفرین بزرگ مهر و مومش کردن... ولی سعی داره از طریق خواب آدم هایی که به اینجا میانخودش رو آزاد کنه&quot;با تعجب نگاهش کردم عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود رنگش پریده بود._&quot;خودت رو کنترل کن راف&quot; راف نفس عمیقی کشید نفس هایش را با پارو زدن هایش هماهنگ کرد وقتی به ساحل رسیدیم دلشوره ی عجیبی هم وجود مرا فراگرفته بود احساسی که نمی دانستم منشا اش کجاست ولی می توانستم به خوبی حسش کنم مثل سقوط بود ولی پاهای من محکم روی جزیره چفت شده بودند...راف گفت&quot; تو هم حسش میکنی؟&quot; مکثی کردم و گفتم &quot;آره&quot; و ناگهان یاد شهری که در دوران کودکی در آن زندگی می کردیم افتادم..._&quot;مادرم در یک روز کاملا عادی توسط دادگاه محلی به عدم صلاحیت در نگهداری بچه اش ینی من متهم شد... مادرم نقاش بود و کارش رو با نقاشی منظره های طبیعی آغاز کرد... یک روز طبق گفته ی خودش بود که برای نقاشی به یه منطقه ی بکر رفته بود منطقه ای که قرار نبود هیچ کس وارد اونجا بشه... یه دشت مثل محل سقوط یه شهاب سنگ عظیم بود که روش چمن های سبز و گل های کوچیک قرمز روییده بود... بین همین دره‌ سنگی کوچک مثل هیبت یک انسان به چشم می‌خورد چیزی که مادرم هم مثل هیبت یه انسان بلند قامت در مرکز نقاشیش به شکل کوچیک و ناچیز با رنگ های آبی نفتی و اشعه ی زرد کم فروغ کشیده بود... اون شب دیر به خونه برگشت سراسیمه انگار از بند زندانی وحشتناک رها شده باشه... اون سنگ تحت تاثیرش قرار داده بود... از اون به بعد بود که کابوس ها آغاز شد... می گفت یه موجود عجیب رو اون اطراف دیده که سعی داشت بهش تعرض کنه... یه موجود عجیب با اندام تناسلی عجیب که انگار دنبال یه قربانی می گشت... &quot;ادامه داردادامه دارد...</description>
                <category>امیرحسین نصیری</category>
                <author>امیرحسین نصیری</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 15:15:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب اول از ده شب ده داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@ahnasiri/%D8%B4%D8%A8-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-qovxzycoygtd</link>
                <description>شب اول...مدرسه کوچک دخترانه در روستا در آتش سوخت زندگی سرایدار هیچ وقت مثل سابق نشد می ترسید با گفتن حقیقت به دیوانگی و جنون متهم شود از سوی دیگر می ترسید که این راز وحشتناک را در سینه اش تا ابد حفظ کند. بخاری قدیمی مدرسه با نفت کار می کرد یک نشتی کوچک انفجار در یکی از کلاس ها، سرایت از طریق روبان های رنگارنگ آویزان از سقف همه چیز خیلی سریع و خارج از کنترل اتفاق افتاده بود همه چیز ترسناک بود. وقتی که سرایدار به سمت در فلزی رفته بود تا بازش کند دستگیره چنان داغ شده بود که در یک لحظه دستش را عقب کشید. معلم و بچه ها در حالی که زنده زنده می سوختند جیغ می کشیدند و طلب کمک می کردند. سرایدار همانجا خشکش زده بود نتوانست به آنها کمکی کند تلاش های آتش‌نشانان هم ثمری نداشت همه ی دانش آموزان زنده زنده آتش گرفتند و سوختند... همه چیز خیلی سریع و نابود کننده پیش رفته بود...سرایدار به رد دستگیره در که کف دستش مانده بود نگاه کرد آرزو می کرد کاش به گذشته برگردد و با تمام توان بدون اینکه به سوختن دستش فکر کند در را باز کند و همه را نجات دهد ولی اینکار را نکرده بود...همه چیز از شب دوم شروع شد وقتی که پلیس برای تحقیقات دور مدرسه را با علامات مختلف پوشانده بود و در مدرسه باز بود آن صدا به گوش سرایدار رسید...صدایی شبیه به صدای یک دختربچه که داشت در یکی از کلاس ها حرف می زد. سرایدار به تصور اینکه شاید کسی هنوز در مدرسه زنده مانده باشد وارد آن شد صدایی شبیه به یک شعر کودکانه با مضمون درس و مدرسه با هجاهای بلند و موزون که مشخص بود از هنجره ظریف کودکی بیرون می‌آید. چشمان مرد در حالی که گرد شده بود به دنبال منبع صدا حرکت می کرد صدای له شدن خاکستر و خورد شدن چوب های سوخته زیر پایش را به وضوح می شنید ولی به هیچ کدام توجه نمی کرد سرش را خم کرد تا قبل از اینکه پاهایش او را به کلاس برسانند چشمانش داخل را بکاوند. چراغ کلاس روشن و خاموش می شد و چیزی که سرایدار می دید ترسناک تر از چیزی بود که گمان می کرد. هربار که چراغ خاموش می شد دختر بچه ای چون سایه تاریک در مرکز کلاس دیده می شد و هربار که چراغ روشن می شد محو می گشت. دختربچه سکوت کرد و حرفی نزد سرش را چرخاند سراپا تاریکی بود... صدای دیگری از کلاس دیگر به گوش رسید مرد چرخید و به سالن طویل میان مدرسه نگاه کرد که چطو هزاران سایه در قد و قامت بچه ها در میان سالن ایستاده بودند به اطراف می دویدند و بازی می کردند و صدای خنده و شوخی هایشان در سالن طنین انداز بود. مرد ترسیده بود سریع قدم برداشت تا از مدرسه خارج شود که یکی از سایه ها که قد بلندی هم داشت در مدرسه را بست... -(اینجا چه خبره؟) صورتی که از دل سایه بیرون می‌آمد سوخته بود... آتش گرفته بود و تقریبا هیچ پوست سالمی نداشت در حالی که به مرد خیره شده بود مکثی کرد و گفت( تو مارو رها کردی) مرد چشمانش را بست وقتی آنرا باز کرد چراغ های مدرسه روشن شده بودند و هیچ کس درون مدرسه نبود. نفس عمیقی کشید تازه فهمید که عرق سردی روی بدنش نشسته بود. دستگیره را چرخاند و در باز شد. می خواست در اولین فرصت از اینجا نقل مکان کند... هرچه سریع تر! </description>
                <category>امیرحسین نصیری</category>
                <author>امیرحسین نصیری</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jul 2025 13:18:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخشی از رمان غده</title>
                <link>https://virgool.io/@ahnasiri/%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D8%AF%D9%87-ndzdl8unokik</link>
                <description>کاظم اسدی به بچه میان حوله نگاه کرد در حالی که نفس نفس می زد و ترسیده بود دستش را بالا برد و عرق پیشانی اش را پاک کرد باز هم به نفس نفس زدن هایش ادامه داد و خیره شد چیزی که می دید عجیب بود پسرش گریه می کرد و دستانش را در هوا تکان می داد و یک سر و دست از شکم بچه  بیرون زده بودند. هرگز چنین چیزی ندیده بود... -&quot; آقای اسدی؟&quot;کاظم از درون افکارش بیرون کشیده شد چرخید و به دکتر نگاه کرد دکتر هم به او نزدیک شد و کنارش  ایستاد&quot; می بینین؟ بچه تون این غده رو همراه خودش داره&quot;-&quot;چطور ممکنه؟&quot;اسدی این سوال را پرسیده بود دکتر هم نگاهش کرد و سپس به بچه نگاه کرد&quot; دو تا اسپرم تو یه تخمک ولی پروسه ی رشد یکی از این جنین ها خیلی پیچیده پیش رفته...نتونستن از هم جدا تشکیل بشن...عکس نشون میده هردو دارای یک معده روده و خروجی هستن ولی این غده اندام های حرکتی به شدت ناچیزی داره یه اندام شبیه دست درست درون قفسه ی سینه ی پسرتون داره شش های مستقل و مغز کوچک تر از حد مامول...ولی چیزی که مارو  نگران کرده اینه که پسرتون برای این عمل خیلی ضعیفه&quot; اسدی به دکتر نگاه کرد و پرسید&quot; منظورتون چیه؟&quot;-&quot; علاوه بر اینها ستون فقرات هردو در انتها یکی میشه عمل جدایی می تونه جون پسرتون رو به خطر بندازه سی درصد احتمال داره پسرتون زنده بمونه...اگر هم زنده بمونه نود درصد احتمال داره از کمر به  پایین فلج بشه&quot;اسدی نفس عمیقی کشید و به پسرش نگاه کرد.&quot; باید با همسرم حرف بزنم&quot; دکتر هم در جواب این حرف  گفت&quot; بله...ولی عجله کنید هرچی زودتر انجام بشه بهتره&quot;اسدی رفت و کنار پنجره سالن ایستاد و سیگاری روشن کرد یکی از پرستار ها گفت&quot; آقا لطفا سیگارتون رو خاموش کنید اینجا بیمارستانه&quot; ولی کاظم دستش را لبه ی پنجره گذاشته بود و تهران را تماشا می کرد. پرستار با صدای بلند تری گفت&quot; آقا با شمام...لطفا سیگارتون رو خاموش کنید&quot; و کاظم فقط به  صدای تهران گوش می داد.قبل از اینکه پرستار اخطار سوم را بدهد آقای پزشک گفت&quot; کاریشون نداشته باشین&quot; و پرستار هم بدون اینکه حرف اضافه ای بزند رفت و دور شد آقای دکتر به کاظم نزدیک شد و گفت&quot; میفهمم خیلی سخته برای کسی که سال ها بچه دار نشه و وقتی بچه دار شد با این صحنه روبه رو بشه واقعا منظره ی جالبی  نیست...می فهمم آقای اسدی&quot;اسدی مکثی کرد و لب بالایی اش را تر کرد&quot; من نمی فهمم چرا اینطوری شده...نمی فهمم چرا باید یه  همچین اتفاقی بیفته انگار که یکی نفرینم کرده باشه&quot;دکتر هم دست روی شانه ی اسدی گذاشت&quot; این فقط یه ناهنجاری آقای اسدی...چیزی به اسم نفرین حقیقت  نداره&quot; و سپس رفت و از کاظم دور شد.کاظم سیگارش را کشید و تمام کرد فیلترش را از پنجره بیرون انداخت و سپس وارد بخش ویژه شد تا با همسرش گفت و گویی داشته باشد در اتاق همسرش را که گشود طاهره را دید که روی تخت دراز کشیده  بود و رنگ به چهره نداشت.-&quot; پسرم رو آوردی؟ چرا با خودت نیاوردیش؟&quot; طاهره تا کاظم را دیده بود این حرف ها را زده بود کاظم هم حرفی برای گفتن نداشت به تختش نزدیک شد و به همسرش نگاه کرد&quot; چرا پسرم رو با خودت  نیاوردی کاظم؟ مگه نمی دونی خیلی دوست دارم ببینمش&quot;کاظم دستش را روی میله ی سرد تخت گذاشت میله ای که چون رابطه ی آنها سرد و سخت بود &quot;  پسرمون باید عمل شه&quot;طاهره که اجزای چهره اش سخت اشفتگی را به نمایش می گذاشتند سریع گفت&quot; چرا؟ چرا باید عمل  بشه؟ &quot;-&quot; یه غده توی شکمشه...انگار یه بچه ی دیگه قرار بود باهاش تشکیل بشه...ولی نشده و حالا برای  پسرمون مشکل ایجاد کرده&quot;طاهره لبخند ملیحی زد&quot; پس دو قلو به دنیا اوردم؟&quot; کاظم سریع گفت&quot; نه...یکیشون اصلا تشکیل نشده  فقط یه سر و دست و باقی اعضاش تو شکم پسرمون جا مونده که باید با عمل از هم جداشون کنن&quot; طاهره که گویی در میان سرزمین رویا ها فرود امده بود گفت&quot; خب جداشون کنن&quot;...-&quot; دکتر گفت احتمال اینکه زنده از این عمل بیرون بیاد خیلی کمه...پس بهتره تا وقتی عمل انجام میشه  بچه رو نبینیم&quot;چهره ی طاهره دوباره بر آشفت و به کاظم خیره شد&quot; چرا نباید بچه هامون رو ببینیم...؟ چرا نباید  بچاهمون  رو ببینیم محمود؟ ها؟ جواب بده&quot;محمود نفس عمیقی کشید و پرسید&quot; دارو هات رو خوردی؟&quot; طاهره فریاد کشید&quot; جواب منو بده... چرا  نمی زارن بچه هام رو ببینم...برو بیارشون همین حالا&quot;کاظم سرش را پایین انداخت و چرخید تا از اتاق خارج شود ولی پشیمان شد به چهره ی همسرش نگاه  کرد که اکنده از خشم و نفرت بود.-&quot; چرا وایسادی؟ می خوای بذاری بچه هام رو بکشن؟ برو...&quot; کاظم از اتاق خارج شد و از سردرگمی دستی به موهایش کشید و دوباره هوس سیگار کرد تا پاکت سیگار را از جیب سینه اش خارج کرد متوجه  شد سیگارش تمام شده با عصبانیت انرا درون سطل اشغال گوشه ی سالن پرت کرد.سپس به در سالن نزدیک شد و به آن تکیه داد در سردرگمی خاصی گیر افتاده بود. اوهم مسیری را که طاهره طی کرده بود را پیموده بود . انها برای بچه دار شدن مسیر سخت و طولانی را پشت سر گذاشته  بودند.تا فرنگ رفته بودند و سرمایه ی زیادی را صرف کرده بودند. میانه ی راه بود که فشار روانی این سفر ها بیشتر شد تا به حدی که طاهره دچار افسردگی شد و برای درمان ان دامن گیر دارو هایی شد که در  مرحله ی آزمایشی مانده بودند.همه چیز خوب پیش رفت و دارو ها طاهره را از افسردگی که دچار ان شده بود نجات داد و عکس طاهره درون مجله های فرنگی چاپ شد و مصاحبه ای با او انجام دادند کار تا جایی پیش رفت که عکس او را درون دفترچه راهنمایی دارو به صورت کوچک در گوشه ی کاغذ چاپ کردند بعد از گذشت پنج ماه شرکت دارو هایی با کیفیت پایین تر تولید می کرد که دارای عوارضی بود دارو ها به شکل عجیبی  اعتیاد ایجاد می کرد.دیگر اثری هم نداشت طاهره که ماه ها حس ناامیدی اش را با دارو های مخدر فرنگی سرکوب کرده بود ناگهان بد تر شد و به زوال عقل دچار گشت دکتر تشخیص داد دارو ها اعتیاد آور هستند و اگر مصرف  نشوند طاهره به جنون مطلق دچار خواهد شد.کاظم سال ها تنها شده بود همسرش را سال ها پیش از دست داده بود و چند سال فقط تلاش می کرد که دارای فرزندی شود که او را از تنهایی در آورد و حالا در چنین اوضاعی گیر افتاده بود داشت به حرف  های طاهره فکر می کرد. -&quot; میخوای بذاری پسرامون رو بکشن؟&quot;کاظم رفت و از بوفه ی بیمارستان سیگار خواست ! نداشت!  رفت سمت تلفن بیمارستان می دانست خانه ی پسرخاله اش تلفن دارد آنها وضعیت خوبی داشتند.می خواست کمی پول قرض کند. برای عمل جدایی ولی وقتی دست سردش را به سمت دسته ی پلاستیکی تلفن برد به این فکر کرد که آیا احتمال دارد پسرخاله اش دوباره به او پول قرض بدهد؟ ممکن بود اینکار را نکن در ضمن نمی خواست کسی از موضوع بیماری پسرش با خبر شود.تلفن را گذاشت سرجایش رفت کنار پنجره خودش را به دیوار تکیه داد پاهایش مثل دو تکه چوب شده بودند که کاظم به زحمت روی آنها ایستاده بود وزنش را روی یکی از انها انداخت و دیگری را شل کرد و به کنج دیوار سپرد پنجره باز بود و مرد کولی کنار آن ایستاده بود و سیگار می کشید.محمود چشمانش را بست و سعی کرد دود دست دومی را که از ریه های چرک مرد خارج می شد تنفس کند مرد کولی هم نگاهی به کاظم کرد و سپس مکثی کرد و سیگار را به سمت محمود گرفت.محمود وقتی متوجه شد دود به او نزدیک تر شده چشمانش را باز کرد و به سیگاری که به سمت او گرفته شده بود نگاه کرد با لبخندی که از حس قدردانی نشات می گرفت سیگار را از دستان مرد گرفت انرا میان لب هایش گذاشت پوکی عمیق زد چون تشنه ای که بعد از مدت ها اب می نوشید پوک می زد.ته مزه سیر روی فیلتر سیگار مانده بود ولی این مانع از آن نمی شد که کاظم دست از سیگار کشیدن بردارد. مکثی کرد و به این فکر کرد که اگر پول داشت عمل جدایی را انجام می داد ولی حالا که هیچ آهی در بساط نداشت باید چه می کرد؟ در حالی که در فکری عمیق فرو رفته بود پوک دیگری از سیگارش زد و سپس آنرا به دست کولی برگرداند و با باز دمش دود حبس شده در شش هایش را پس داد.در حالی که به اطراف نگاه می کرد به سالن طویل بیمارستان چشم دوخت به کسانی که میامدند و می رفتند او ترسیده بود و نمی توانست به درستی نفس بکشد همه چیز روی سرش هوار شده بودند شاید به خودش حق می داد هر انسانی در موقعیتی که از چیستی آن اطلاعی نداشت گیر می افتاد حالش خیلی بد می شد.سعی کرد نفس عمیق بکشد و چند بار همین کار را تکرار کرد</description>
                <category>امیرحسین نصیری</category>
                <author>امیرحسین نصیری</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jun 2025 11:15:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اساسینز کرید پرشیا</title>
                <link>https://virgool.io/@ahnasiri/%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%A7-pn0yhahsxzmd</link>
                <description>این متن صرفا از روی علاقه نوشته شده و ادامه دار خواهد بود. همیشه ساخت یک اساسین کرید با محوریت ایران رویای همه ی گیمر ها به ویژه گیمر های ایرانی بوده است.از آنجا که من هم یکی از طرفداران متعصب این اثر بوده ام حالا از قدرت نویسندگی خودم بهره برده و اثری قابل تعمل خلق کردم که با روایت یک دوره ی تاریخی از داستان ایران آنرا با داستان جذاب کیش قاتل در آمیخته ام.این اثر با افتخار تقدیم شما عزیزان می شودجنگ می تواند غافلگیر کننده باشد مخصوصا وقتی که شب هنگام وقتی تمام شهر به خواب رفته باشند حمله ای صورت بگیرد.آن شب هم منجنیق ها تا پشت دیوار های قلعه رسیده بودند.هزاران سرباز رومی خودشان را به دیوار های قلعه رسانده بودند و آماده بودند تا نبردی بزرگ و غافلگیر کننده را آغاز نمایند یکی از سربازان با چکش به ضامن منجنیق کوبید و سنگ پرتاب شد.دارا با صدای کوبش سنگ به دیواره ی قلعه از خواب پرید. در حالی که از تخت حریر جنسش پیاده می شد خودش را به ایوان اتاقش رساند که از آنجا به کل شهر و پشت دیوار های شهر اشراف داشت در حالی که از ترس چشمانش سو سو می زدند به دور دست به سپاهیان دشمن که پشت دیوار های قلعه انباشته شده بودند نگریست.در حالی که لباس راحت و حریر جنسش همنوا با پرده های ایوان می رقصیدند همانجا ایستاده بود و دور دست را نگاه می کرد.مشعل به دستانیدرون شهر چون موریانه حرکت می کردند و به سمت قلعه حرکت می کردند شاه از ایوان به آنها نگاه کرد می توانست حدس بزند که چه اتفاقی افتاده.در حالی که دارا به شکارچیانی که از طریق دریچه های آب به شهر وارد شده بودند نگاه می کرد می دانست که همه ی آن مشعل به دستان به قصد کشتن و قطع کردن سرش به سمت قلعه می دویدند.دارا می توانست حدس بزند که اسکندر چند کیلو طلا برای سرش جایزه گذاشته بود.در حالی که به مشعل هایی که میان کوچه پس کوچه های شهر به سمت قلعه اصلی می دویدند نگاه می کرد خاموش شدن یکی از آنها را دید و بلافاصله خاموش شدن دیگری را شاهد بود.در حالی که ترس آثارش را روی چهره ی شاه ایرانی گذاشته بود با صدای مردی پشت سرش ترسید.-(شما باید از اینجا برین) پادشاه سریع چرخید و به مردی که با لباس بلند و پوشیده پشت سرش ایستاده بود نگاه کرد. به پایین نگاه کرد که چطور گروه حفاظتی یکی یکی قاتلان اجیر شده اسکندر را می کشتند و از پای در می‌آوردند.-( آرون...چطور وارد اینجا شدی؟) دارا به در و چوبی که آنرا قفل نگه داشته بود نگاه کرد که هیچ تکانی نخورده بود.آرون گفت( اهمیتی نداره قربان... شما باید از اینجا برین...)دارا به سمت گهواره ی گوشه ی خانه رفت و بالای سر آن ایستاد و گفت( سرنوشت این بچه چی میشه درست وقتی که پایه های سلطنت هخامنشی اینطوری لرزیده...)آرون مکثی کرد و گفت( به خاطر همین میگم شما باید پایتخت رو رها کنید و برید... دو نفر از هم کیشانم بیرون شهر منتظر شما هستن تا شما رو تا بیرون شهر راهنمایی کنن)دارا پسرش را به آغوش کشید و گفت( مادرش اینجا بود می سپردمش به اون و خودم لباس رزم می پوشیدم ولی مادرش خیلی وقته که رفته...)چندی از آدم کشان در حالی که مشعل را در سرسرای قلعه روی کم سنگی آن رها کردند شروع به بالا آمدن از قلعه کردند. آرون گفت ( شما باید از اینجا برین... خواهش می کنم)دارا حریرش کند و آنرا از زیر بغلش رد کرد و نوزادش را به سینه اش چسباند.در حالی که به نقاشی همسرش که گوشه ی اتاق قرار داشت نزدیک می شد دستش را به سمت آرون دراز کرد. آرون جلو آمد و یکی از شش خنجری که به پشتش بسته بود را به سمت پادشاه داد دارا هم با آن گردی صورت همسرش را برید و آنرا لوله کرد و میان خود و نوزاد روی سینه اش قرار داد.قاتلان به پشت در اتاق شخصی پادشاه رسیدند و شروع به زدن ضربات متعدد کردند.- ( داریوش... داریوش... تسلیم شو) کسانی که این کلمات را به زبان فارسی تلفظ می کردند لحجه غلیظی داشتند.آرون یکی از خنجر هایش را از پشتش در آورد و در دستش نگه داشت.دارا گفت ( مراقب خودت باش)آرون هم مکثی کرد و دست در چوبی ایستاد و سپس به داریوش نگاه کرد و گفت ( پشت سر من حرکت کنید قربان) دارا هم با حرکت سر تایید کرد و نوزادش را در سینه اش فشرد.در که باز شد دو نفر از اجیرشدگان به طور ناگهانی بدون تعادل وارد اتاق شدند که آرون با دو خراش روی گلویشان کارشان را ساخت.حجوم چندی از سربازان پشت سر هم در راه پله هم نمی توانست مانع آرون شود. او با کوتاه ترین و آرام ترین حرکات ممکن کار سپاهیان دشمن را می ساخت.دارا در حالی که پسرش را سفت به سینه اش می فشرد پشت آرون از میان اجساد دشمن می گذشت و از پله ها پایین می رفت وقتی به سرسرا رسید شروع به دویدن کرد و چندی از قاتلین اجیر شده را پشت سر گذاشت.سریع خودش را به در پشتی رساند و به حیاط کوچک پشت قلعه وارد شد که در آن سه اسب و دو سوار انتظار پادشاه را می کشیدند یکی از آنها در حالی که صورتش را پوشانده بود گفت( سریع سوار بشین قربان... باید هرچه زودتر شهر رو ترک کنیم)داریوش مکثی کرد و پسرش را از سینه اش جدا کرد و به آن نگریست... ( چشم هاش شبیه مادرشه... ولی نمی تونم در این سفر سخت همراهیش کنم)نوزاد را به سمت یکی از سواره ها گرفت و گفت( تا وقتی که پیش منه جاش امن نیست...اونا دنبال منن نه این بچه... این بچه رو با خودتون ببرین... بزرگش کنین... تا به یکی از هم کیشان شما تبدیل بشه)یکی از سواره ها نوزاد را گرفت و به پادشاه نگاه کرد و پرسید( مطمعنین سرورم؟) داریوش با حرکت سر تایید کرد و شمشیر از غلاف کشید و به داخل قلعه رفت.در حالی که خودش را به آرون رساند به کمکش شتافت...ادامه دارد...</description>
                <category>امیرحسین نصیری</category>
                <author>امیرحسین نصیری</author>
                <pubDate>Sat, 24 May 2025 18:46:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریچارد ونیش قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@ahnasiri/%D8%B1%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B4-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-vubcz0emyos9</link>
                <description>گلوله ی زنگ زده گرد همچنان در هوا به دور خودش می چرخید و می چرخید و هرچه پیش می رفت سرعتش بیشتر و بیشتر می شد و صدایی شبیه به گردبادی مهیب تولید کرده بود. صدای زنی به گوش رسید {اون چیه؟....اون کیه؟} صدای زن دیگری به آرامی به گوش رسید { ترسا... ترساست... اون مطمعنا یه ترساست... وگرنه هیچ کس نمیتونه همچین قدرت‌هایی داشته باشه... ولی اون مرد شنل بنفش کیه؟ کدوم یک از سرداران ششگانه است؟ کسی چه می دونه؟} ریچارد از خواب پرید در خوابگاه سربازان منتخب چشم باز کرد. کابوسی که همیشه می دید اشکال گردی که به دور خودشون می چرخیدن و هزاران تکه می شدند ریشه در کودکی اش داشتند و او هم متوجه این موضوع بود. در حالی که به باقی سربازان که همگی از شدت خستگی دوران آموزشی خوابشان برده بود نگاه می کرد چشمانش آرام آرام بسته شد و دوباره سرش را روی بالش سفید رنگ گذاشت. وقتی که سرش همانجا روی بالش نرم بود به یاد حرف های امپراطور افتاد که از او درخواست کمک کرده بود... این مطلب را به هرکسی می گفت او را دیوانه خطاب می کردند خودش هم به گاهه باورش نمی شد که با امپراطور دیدار کرده بود و والاحضرت این حرف ها را به او زده بود. مثل یک خواب بود. خوابید مزرعه شان را در خواب دید سلاح های گرم و سرد را که در آموزشی بسیار دیده بود را دید سربازانی که رژه می رفتند و نزدیک صبح آخرین خوابش همان کابوس تکراری بود گلوله ی گرد کوچک و زنگ زده اینبار به خون آلوده بود که هزاران تکه شد. کابوس رهایش نمی کرد. وقتی از خواب بیدار شد فهمید که ترس از کابوس نبود که او را از خواب پرانده بود بلکه صدای خنده ی دیگر سربازان بود که قصد داشتند در سرسرای بهداشت حمام کنند. ریچارد بلند شد برایش عجیب بود که تا این وقت از روز توانسته بخوابد چون پیش از این همه ی سربازان سرساعت مقرری باید از خواب بیدار می شدند. همان مردی که دیروز او را تا سرسرای امپراطور راهنمایی کردند آنجا بود تا ریچارد را دید لبخندی زد لبخندی چنان کمرنگ که ریچارد را به شک می انداخت که آیا وجود دارد یا نه! -{ امروز چندین نفر می خوان باهات دیدار کنن از جمله دوستان پدرت...} ریچارد مکثی کرد و گفت {دوستان پدرم؟} مرد با حرکت سر تایید کرد و گفت { بله... سرداران ششگانه می خوان باهات دیدار کنن...این دیدار باید مخفی باشه... اونا می خوان پسر یکی از بهترین دوستشون رو ببینن} ریچارد فقط سکوت کرده بود فرصت خوبی بود تا با سرداران ششگانه دیدار کند شاید می توانست سرنخ هایی از قتل پدرش به دست بیاورد.با حرکت سر احترام گذاشت. میخواست قبل از دیدار به سرسرای بهداشت برود و حمام کند سرسرای بهداشت یکی از سرسراهای قلعه بود که در زیبایی هیچ دست کمی از دیگر سرسرا ها نداشت بخار خوش بوی آب که با خوش بو ترین عطر ها عطرآگین شده بود و نور خورشید که از سقف شیشه ای و گنبدی شکر به داخل می تابید صحنه ی زیبایی را برایشان خلق کرده بود. چندی از سربازان در حالی که با هم شوخی می کردند زیر آبی که چون آبشار پایین می ریختند ایستاده بودند و برخی درون چاله ای زیبا از آب آبتنی می کردند. خدمتکارانی هم با لباس های خاصی اطرافشان ایستاده بودند تا نیاز هایشان را برطرف کنند.لباس های سفیدی که یقه ی آنها به خاطر بلندی دهان و بینیشان  را از دید پنهان می کرد. کنار ریچارد هم یکی از آنها ایستاده بود. ریجارد چرخید و به آن نگاه کرد که سرش را کمی خم کرده بود تا با او چشم در چشم نشود. ریچارد در حالی که نمی دانست کدام بخش را برای حمام انتخاب کند با گرمای دستی روی شانه اش به خودش آمد { چرا وایسادی پسر؟ نمی خوای یه تنی به آب بزنی؟} ریچارد سرش را چرخاند و به پسر جوانی که یک سر و گردن از او بلند تر بود نگاه کرد پسری که بدنی قوی و عظلانی داشت با موهای تراشیده زرد رنگ و چشمان آبی ولی چهره ای زمخت. -{تو همون سربازی هستی که با تیر مستقیم امپراطور انتخاب شد؟} ریچارد گفت{ آره خودمم...} پسر دست بزرگش را به سمت ریچارد گرفت{ من آبونم... یکی از صد سرباز منتخب...می دونم کی هستی تو آخرین ونیش هستی... پسر یکی از سرداران ششگانه} گونه های ریچارد به سرخی گرایید. -{دوست ندارم درباره ی گذشته ام حرفی بزنم} و خواست برود که آبون گفت{ تو دوست نداری ولی خیلی ها از گذشته ات حرف می زنن چرا باید امپراطور تورو شخصا انتخاب می کرد؟ سرباز خوبی بودی؟ نمونه؟ هیچ کدوم... صرفا به خاطر اسم پدرته که الان بین مایی} ریچارد ایستاد و چرخید و به آبون نگاه کرد{ جدا فکر می کنی من به خاطر پدرم  انتخاب شدم؟} آبون دستانش را مشت کرد{ دقیقا همین فکر رو می کنم.... نه تنها من بلکه ی همه ی صدسربازی که لیاقت حضور در اینجا رو دارن همین فکر رو می کنن} ریچارد سرش را چرخاند و به پسر هایی که در جای جای سرسرای بهداشت مشغول بودند نگاه کرد یکی یکی به ریچارد نگاه کردند و به او خیره ماندند شاید حق با آبون بود همه‌ی  آنها فکر می کردند که ریچارد به خاطر پدرش انتخاب شده. ریچارد چرخید و به آبون نگاه کرد{ مطمعن باش... خودم به اندازه ی کافی خوب هستم که اسم پدرم باعث نشه که به عنوان سرباز امپراطوری انتخاب بشم} سپس چرخید و به سمت آبشار حرکت کرد آبون روی کاشی های مرمرین سرسرا دوید و حین دویدن فریاد زد{ ثابت کن} مشتی را چرخاند و آنرا به سمت ریچارد پرت کرد ریچارد به موقع جاخالی داد و آبون در حالی که متعجب شده بود گارد گرفت و به ریچارد نگاه کرد که چطور خونسردانه روبه رویش ایستاده بود. آبون فریاد زنان مشت دومش را در هوا چرخاند اینبار صورت ریچارد را نشانه رفته بود. انگشتر سرخ و نیمه گردی که در دست آبون بود مردمک چشمان ریچارد را کوچک کرد او را به خاطر گلوله ی کوچک زنگ زده ای انداخت که هزاران تکه می شد و دوباره جمع می شد. -{ترسا!} این کلمه ای بود که آرام زمزمه اش کرده بود. مشت به سرعت به بینی ریچارد برخورد کرد و ریچارد روی کاشی های مرمرین زمین خورد. آبون خندید{ تو لیاقت اینجا بودن رو نداری ونیش! استعفا بده و از اینجا برو} همه ی پسران دور آبون و ریچارد جمع شدند ریچارد در حالی که روی زمین افتاده بود دردشدیدی را درست میان صورتش احساس می کرد مایع گرمی درون دهانش ریخت و ریچارد را وادار کرد بچرخد تا از ورود بی رویه ی خون به دهانش جلوگیری کند. خون روی کاشی های مرمرین سرسرا ریخت. ریچارد سعی کرد که روی دو پایش بایستد که پایش لیز خورد و دوباره روی زمین افتاد. سپس بار دیگر تلاش کرد و روی دو پایش ایستاد. -{ من لیاقت اینجا بودن رو دارم... نه تنها اینجا بلکه بیشتر از اینجا}آبون که بیشتر به خشم آمده بود فریاد زد{ لیاقت تو خاکه... خودم تورو به لیاقتت می رسونم} به سمت ریچارد حرکت کرد دست بزرگ و تنومندش را روی شانه ی ریچارد گذاشت و او را به سمت خودش چرخاند و مشتش را بالا برد ولی قبل از اینکه حتی اراده کند آنرا به سمت صورت ریچارد پایین بیاورد مشت سنگینی روانه ی صورتش شد آبون سریع تر از چیزی که همه فکر می کردند زمین خورد و بیهوش شد ضربه درست به گیج گاهش برخورد کرده بود ولی آنقدر سریع بود که هیچ کس درست نتوانسته بود حرکت دست ریچارد را ببیند. همه با تعجب به پسری که آبون را از پای در آورده بود نگاه کردند. ریچارد در حالی که می لنگید و از دماغش خون میامد به سمت آبشار گرمی که از دریچه ای زیبا پایین می ریخت حرکت کرد. قطرات خون کنار هر یک از قدم هایش روی کف خیس حمام می چکید و خدمتکاران پشت سرش می دویدند و آنها را پاک می کردند. ریچارد سریع خودش را به زیر آبشار رساند و زیر آن ایستاد خونابه اطرافش شکل گرفت و او همانجا خشکش زد تقریبا همه ی سربازان منتخب نگاهش می کردند و با یکدیگر پچ پچ می کردند. ریچارد از ریختن آب گرم به زخمی که روی بینی اش درست شده بود درد می کشید ولی با این وجود نمی خواست کوچک ترین نقطه ضعفی نشان دهد. ولی هیچگاه قکر نمی کرد مسیرش اینچنین آغاز شود</description>
                <category>امیرحسین نصیری</category>
                <author>امیرحسین نصیری</author>
                <pubDate>Thu, 08 May 2025 20:26:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت سوم ریچارد ونیش</title>
                <link>https://virgool.io/@ahnasiri/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%B1%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B4-vtg3kjhg38wz</link>
                <description>بعد از اینکه امپراطور از جایگاه پایین آمد سربازان طبق تشریفات رژه ی کوتاهی رفتند و همه ی مردم و حظار را به وجد آوردند ریچارد هم با نشان شکسته در میان آنها بود و می ترسید هر لحظه او را از رژه بیرون کنند کل رژه را با تمام قدرت پا می کوبید و با بقیه جلو می رفت و حسی آکنده از ترس و هیجان را در وجودش حس می کرد. حسی که از ترکیب دو حس ترس و شادی ساخته شده بود و قلب ریچارد را در سینه می فشرد.رژه که تمام شد بسیاری از سربازان به سمت خانواده هایشان که برای دیدن مراسم آمده بودند حرکت کردند و با اندوه آنها را به آغوش کشیدند. صد سربازان منتخب اما با خوشحال پدر و مادرشان را به آغوش کشیدند و ریچارد که هیچ پدر و مادری نداشت میان جمعیتی که اینطرف و آنطرف می رفتند ایستاده بود و دقیقا نمی دانست آیامیان سربازان منتخب هست یا نه. بعد از چند دقیقه همانجا ایستادن بود که یکی از سربازان بلند پایه ی ارتش امپراطوری به ریچارد نزدیک شد. -{درست به نشانت برخورد کرد نه؟} ریچارد که به حالت خبردار ایستاده بود گفت{ درسته قربان} مرد مکثی کرد و گفت{ میدونی که حفاظت از نشان یکی از مهم ترین وظیفه های یک سربازه؟ اهمیت نشان از جونتم بیشتره} ریچارد که شرمنده شده بود ترسیده بود و همچنان خبردار ایستاده بود و نمی دانست چه چیزی بگوید.تا اینکه بلند پایه گفت{ با من بیا} ریچارد به نشانه ی احترام سرش را کمی پایین تر آورد و به دنبال سربازان بلند پایه تر حرکت کرد. آنها از میان سربازانی که ناامیدانه کنار خانواده شان ایستاده بود گذشتند یا حتی سربازانی که جزو سربازان منتخب بودند هم گذشتند و همه ی آنها بلاستثنا به ریچارد و نشانه شکسته ی روی کلاهش نگاه کردند همه ی آنها کنجکاو بودند که سرنوشت سربازی که با تیر مستقیم امپراطور انتخاب شده بود با خبر شوند. انتخاب شده برای چه کاری؟ برای خدمت به امپراطوری و یا تنبیه به خاطر اشتباهی که موجب مرگ پدر شد؟ هیچ چیز را نمی دانست نه خود ریچارد و نه همه ی سربازان جوانی که نگاهش می کردند. آنها از پله های مقابل قلعه بالا رفتند ریچارد به گاهه مجبور می شد بدود تا به مردی که او را به سمت مقصدش می برد برسد. بعد از پله ها آنها به در های بزرگ سیقل داده شده ی چنار رسیدند که خوب برق می زد درها که باز شد زیبایی سالن داخل قلعه ریچارد را متعجب و هیجان زده کرد. شمع های بسیاری داخل سالن سو سو می زدند و رنگ های گرم از جمله فرش های سرخ کف چوبی که برق می زد و لوستر هایی که به روش سلطنتی با بیشترین جزئیات ساخته شده بودند هرکسی را مجبور می کردند که چشم از همه چیز بردارد و به زیبایی های اطرافش بنگرد. آن سرباز بلند پایه و ریچارد طول سالن را پیمودند و وارد یک سرسرای بزرگ شدند گلدان های بزرگ پرندگانی که در آن مشغول پرواز و سردادن آواز بودند. ریچارد گفت{ شما می دونین چه اتفاقی میفته؟ من انتخاب شدم یا نه؟} مرد ولی هیچ جوابی نداد. بعد از بالا رفتن از چندین پله که به طور قرینه در سرسرا ساخته شده بودند به در های بزرگ قهوه ای رسیدند که چندین سرباز در هردو سمت در به نگهبانی مشغول بودند. مرد پشت در ایستاد { کلاهت رو همین الان از سرت بردار} ریچارد کلاهش را از سرش برداشت و در دستش کنار کمرش نگاه داشت و مرد گفت { بدون کلاه احترام بزار نه احترام با دست مراقب باش هول نشی...چون می تونه به قیمت جونت تموم بشه...}ریچارد با حرکت سر حرف های آن سرباز بلند پایه را تایید کرد و پرسید{ قراره با کی ملاقات کنم؟} مرد بدون اینکه حرفی بزند در را باز کرد و به ریچارد اشاره کرد که داخل برود ریچارد قبل از مرد وارد آن سالن بزرگ و زیبا شد که ریچارد هیچ وقت چنین زیبایی و معماری را در مکانی ندیده بود. برای لحظه ای چیزی نمانده بود که مبهوت زیبایی آن مکان بی نظیر شود که با دیدن مردی بلند قامت در لباسی سفید با شنلی بلند خبردار ایستاد و خشکش زد. مرد چرخید او کسی نبود جز پادشاه! برای لحظه ای انگار که آتشی پرفروغ در درون ریچارد روشن شده بود کل بدنش شروع به داغ شدن کرد نوکران پادشاه لباس او را حمل می کردند و ساده ترین کارهای او را برایش انجام می دادند. -{ خوش اومدی... ریچارد ونیش!} مردمک چشمان ریچارد کوچک شدند و این نشان می داد که چقدر از شنیدن نامش برزبان امپراطور جا خورده بود. امپراطور مکثی کرد و گفت { پدرت کارهای بزرگی برای امپراطوری کرد... اون یکی از سرداران ششگانه سرزمین بود...که بعد از مرگ ناگهانیش همه ی ما رو داغدار کرد} چشمان امپراطور به شکل بی نقصی غمناک شدند ولی چیزی که ریچارد را به فکر فرو برده بود خاطرات خردسالی اش بود در حالی که در آغوش مادرش بر اسب پدر سوار شده بود و پدر در حالی که منتظر مرگ بود روی زمین زانو زد. همه چیز را به خاطر آورد. یک طوطی به آرامی پایین آمد و روی شانه ی امپراطور نشست و گفت{ یه ونیش دیگه... یه ونیش جوان} پادشاه چشمان غمبارش را با لبخندی عمیق معاوضه کرد لبخندی که چهره ی امپراطور را بسیار متحول کرد. -{ درسته میسا! اون یه ونیش تازه نفسه... وقتی که فهمیدم که قصد داری مثل پدرت به خدمت امپراطور دربیای تیری از کمان رها کردم} ریچارد که همچنان خبردار ایستاده بود به طوطی آبی رنگی که روی شانه ی امپراطور نشسته بود نگاه کرد. یک طوطی دیگر روی شانه ی راست امپراطور نشست که اینبار قرمز بود{ باید مراقبش باشی... باید حواست بهش باشه... همیشه... همیشه... اون دشمنان زیادی خواهد داشت} امپراطور به طوطی قرمز رنگی که روی شانه ی راستش نشسته بود نگاه کرد و گفت { درسته موری! اون دشمنان زیادی داره که هرروز به تعدادش افزوده میشه... ولی اگه بتونه از پسشون بربیاد هیچ قدرتی نمی تونه باهاش مقابله کنه} تیر فلزی زنگ زده را به  خاطر آورد که به صد تکه ی ریز تبدیل شد. ریچارد پلک زد امپراطور گفت { تو انتخاب شدی که در ارتش این سرزمین خدمت کنی.... ولی همونطور که موری گفت دشمنان زیادی در این مسیر خواهی داشت من فعلا نمی تونم از تو در برابر خطراتی که میتونه در این مسیر تورو تهدید کنه مراقبت کنم.... پس تا وقتی که به قدرت برسی باید از خودت مراقبت کنی} ریچارد انگار خواب میدید حرف های امپراطور برایش غیر قابل باور بودند حضور او در محضر امپراطور به اندازه ی کافی باورنکردنی بود چه برسد به شنیدن این حرف ها از طرف او که اینچنین دوستانه بود. امپراطور چند لحظه به چهره ی نحیف ریچارد نگاه کرد و گفت{خیلی شبیه پدرت هستی... اونقدر که به آسونی شناخته میشی}امپراطور در جای خود چرخید و دوباره به ریچارد پشت کرد {ترسا ها! اون جادوگران خبیث به قلعه من نفوذ کردن...پدرت یکی از بهترین سرداران ششگانه بود که می خواست اونا رو پیدا کنه... پیداشون کنه و نابودشون کنه... حالا از تو می خوام راهت رو شروع کنی و مسیر پدرت رو بری تا کار نیمه تمومش رو تموم کنی... چشمان ریچارد در حدقه می لرزید و نمی توانست باور کند که امپراطور بلند مرتبه ی سرزمین از اون خواهشی داشته باشد انگار حالا او از تاریکی غار نادانی خارج شده بود و زیر نور تابنده ی حقیقت قرار گرفته بود. -{شما... شما   پدر منو فراموش نکردین} علاوه بر چشمانش صدایش هم می لرزید و اینرا امپراطور هم فهمید{ هیچ وقت وفادار ترین سردارم رو فراموش نمی کنم} ریچارد مکثی کرد و گفت{بهتون قول میدم... قول میدم که راه پدرم رو ادامه بدم و تبدیل به یکی از بهترین سربازان و خدمتگزاران امپراطوری بشم.... من میخوام همه‌ی ترسا ها رو از سرزمینون بیرون کنم} صدای ریچارد قوی و بم شده بود امپراطور لبخندی زد. طوطی سرخ روی شانه ی راستش که موری نام داشت گفت{ اون مثل پدرشه...دقیقا مثل پدرش} میسا هم گفت{اون می تونه سرورم... اون میتونه} پادشاه به ریچارد نگاه کرد و گفت{ درسته اون از پسش برمیاد} </description>
                <category>امیرحسین نصیری</category>
                <author>امیرحسین نصیری</author>
                <pubDate>Wed, 07 May 2025 10:41:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت دوم ریچارد ونیش</title>
                <link>https://virgool.io/@ahnasiri/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B1%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B4-aqrqhq2xwoc6</link>
                <description>قسمت دوم ریچارد ونیش  هزار سرباز درست جلوی سکو ایستاده بودند و انتظار امپراطور را می کشیدند در حالی که رگ های پایشان در اثر ایستادن های زیاد متورم شده بود و زانو ها می لرزید برخی از آنها زیر لب امپراطور را دشنام می دادند که چرا باید با تاخیری چندین دقیقه ای در جایگاه حاظر می شد. یکی از این سربازان نوجوان ریچارد بود کسی که خودش هم نمی دانست دلیل آمدنش به اینجا دقیقا چه بود ولی هربار که به این سوال فکر می کرد به یک جواب می رسید چیزی که ریچارد را به ارتش امپراطوری کشانده بود نه مثل بسیاری از پسران دیگر علاقه به خدمت خالصانه به امپراطوری یا یک درآمد خوب  بلکه دلیل ریچارد چیزی فراتر از اینها بود. حل یک معما که سنی به اندازه ی سن ریچارد داشت. اینکه چه کسی پدرش را به قتل رسانده بود و چه توطعه ای پشت این تصمیمات وجود داشت او را به سمت حرکت به سوی حقیقت سوق می داد ولی ورود به ارتش امپراطوری به همین سادگی نبود مراسمی که بعد از دوره ی آموزشی برگزار می شد همه چیز را مشخص می کرد راهبان تیرانداز با کمان خود فقط صد تیر منتخب را به سمت همه ی سربازان شلیک می کردند و این ده صد تیر صد سرباز منتخب این ماه را برای ورود به ارتش مقدس امپراطوری انتخاب می کرد. . مردم در مراسم به طور پرشمار حضور یافتند و توپ ها تا دوردست شلیک شدند تا صدای مهیب آنان شروع مراسم را نوید دهد قطار های بخار از کنار قلعه عبور کردند پرچم ها با رنگ های سرخ و سفید از میان جمعیت به احتزاز در آمده بودند و با باد پیچ و تاب می خوردندبچه ها گاهی سربه سر سربازان که بیش از حد معمول خبردار ایستاده بودند می گذاشتند به سمتشان سنگ ریزه پرتاب می کردند یا مسخره شان می کردند. ریچارد هم یکی از آن سربازانی بود که چند سنگریزه به سمت او پرتاب شد. یکی به پره ی دماغش برخورد کرد و یکی چیزی نمانده بود وارد گوشش شود ولی ریچارد هیچ حرکت اضافه ای نکرد همانطور که ایستاده بود ایستاد و حتی چینی به پیشانی اش نینداخت برخی از سربازان ولی از کوره در می رفتند و زیر لب ناسزا می گفتند و اسباب خنده ی مردم آزارگر را فراهم می کردند این ناسزا ها هم نه تنها از شدت آزار ها نمی کاست بلکه به ازارگران می فهماند که توانسته اند سربازان را خشمگین کنند پس به آزار و اذیت خودشان ادامه می دادند. وقتی که شیپور زن ها شیپور های طلایی و نقره شان را بالا آوردند و لب هایشان را به لوله ی آن نزدیک کردند سربازان محکم تر از قبل خبردار ایستادند و کودکان سنگ ریزه ها را زمین ریختند. خنده ی مردم روی چهره شان محو شد و این تعهد به امپراطوری نه از روی ترس بلکه از روی عشق و تعهدی بود که مردم سرزمین به امپراطور داشتند. شیپور ها نواختند بیرق های رنگین با سرعت بیشتری چرخیدند و کل محوطه ی جلوی قلعه به تکاپو افتاد هرچه پیش می‌رفت جمعیت صدای خود را برای سخنرانی امپراطور پایین و پایین تر می‌آوردند. امپراطور مردی چاق و کوتاه قامت بود که یک سبیل خاکستری پیچ خورده و ابروانی سیاه و پهن ولی حالت داده شده داشت که او را مردی پر ابهت و سختگیر نشان می داد. سکوت که برقرار شد امپراطور با صدای بلند و رسا که از بلندگو ها پخش می شد گفت { بعد از یک ماه حالا ارتش امپراطوری پذیرای سربازان جدیدی است که راه های مبارزه و همچنان قدرت تصمیم گیری در هر موقعیتی را دارند. سربازان جان به کفی که هر لحظه آمادگی فداکردن همه ی دارایی خود را دارند. همه ی صد سرباز قرار است سوگند بخورند تا در هر شرایطی مصلحت سرزمین را لحاظ کرده و هیچگاه کاری را انجام ندهند که این مهم را به خطر اندازد}ریچارد که به تک تک کلمات امپراطور فکر می کرد خاطراتی بسیار محو کمرنگ را به خاطر می‌آورد که متعلق به پدرش بود و سپس به کلمه ی مصلحت فکر می کرد به اینکه شاید پدرش هم به خاطر یکی از این مصلحت ها جانش را از دست داده بود. او صحنه هایی به شدت محو را از کودکی به خاطر می‌آورد به زانو زدن پدرش روی زمین مقابل مردی که شنل بنفشش از راه دور هم قابل مشاهده بود او یکی از سرداران بلند پایه بود ولی نمی دانست دقیقا کدام یک از سرداران وظیفه ی کشتن پدرش را به عهده داشته. همه ی سردارانی که با پدرش مشغول خدمت به امپراطوری بودند را بررسی کرده بود. سرزمین با پدرش شش سردار شنل بنفش داشت که به سرداران ششگانه معروف بودند.حالا با مرگ پدرش فردی جوان جای او را گرفته بود همیشه افرادی بودند که می توانستند جایگزین سرداران ششگانه شوند که دستورات را مستقیم از امپراطور می گرفتند و به زیردستان خود که باقی ارتش بودند ابلاغ می کردند. ریچارد در همان سن نوجوانی به حقیقت رسیده بود که یا دشمنی بین این سرداران شکل گرفته بود و یا به دستور مستقیم امپراطور پدرش کشته شده بود. صدای بلند امپراطور ریچارد را از بین افکار مشوشش بیرون کشید. -{حالا باید تیر های منتخب سربازان لایق را انتخاب کنند...} امپراطور تا نیمه چرخید و به صد راهب که در معبد شهر آموزش دیده بودند نگاه کرد دستش را تا نیمه بالا آورد لباس سفید و بلندش از ابریشم سفید با نخ طلا دوخته شده بود که سنگ های قیمتی در جای جای آن دوخته شده بودند. امپراطور گفت { به نام قانون و تبعات لذت بخش آن} و دستش را ناگهان پایین آورد و تیر ها پرتاب شدند. ریچارد چشمش را بست ترس و استرس تمام وجودش را گرفته بود خدا خدا می کرد یکی از صد سرباز منتخب باشد. تیر ها یک به یک میان جمعیت فرود آمدند و لبه ی کلاه سربازان را سوراخ کردند قلب ریچارد با سرعت زیادی می تپید و هرلحظه منتظر بود یکی از آن تیر های منتخب لبه ی کلاهش را سوراخ کند. تیر ها صدایی شبیه به سوت درمی‌آورند و همه می توانستند متوجه حرکت آنها شوند آخرین تیر هم لبه ی کلاه یکی از سربازان را سوراخ کرد سکوت عمیقی برقرار شده بود ریچارد چشمانش را باز کرد چیزی که می دید باورنکردنی بود چطور ممکن بود؟ هیچ تیری مقابل چشمانش قرار نداشت. هیچ کدام از تیر های منتخب کلاه او را سوراخ نکرده بودند و او یکی از صد سرباز برتر نبود. اشک در چشمانش جمع شده بود. امپراطور به سمت جمعیت نگاه کرد به سمت سربازان همه منتظر دیالوگ پایانی بودند که وزیر کمانی را به دست امپراطور داد و امپراطور نخ کمان را کشید می دانست این تیر قرار است کجا بنشیند.تیر صد و یکم کمان را رها کرد و میان آسمان بلند شد همه سرشان را بلند کرده بودند تیر چنان بالا رفته بود که گویی به خورشید رسیده بود و دیدنش غیرممکن شده بود. صدایی شبیه به سوتی بلند طوری که همه مردم در محوطه صدای آنرا می شنیدند بلند شد. سکوت بیش از حد طول کشیده بود ریچارد سرش را بلند کرد و به آسمان نگاه کرد چه اهمیتی داشت؟ چه تنبیهی برایش در نظر می گرفتند وقتی که تصمیم داشت بعد از مراسم به حاشیه سرزمین به خانه کنار مادرش برگردد و در کشت گندم کمکش کند؟ هیچ تنبیهی متوجه مرد آزاد نمی شد. برای یک آن چیزی تیز در حالی که می درخشید درست میان نگاه ریچارد پایین آمد چنان ناگهانی که ریچارد برای لحظه ای زمان را در نگاهش کند دید آنقدر کند که تکه های خورد شده ی فلزی نشان روی کلاهش را دید که در هوا می درخشیدند و می چرخیدند. روی یکی از این تکه ها که تکه ی بزرگ ستاره ی نقره ای بود چشمان ترسان آبی خودش را دید که چطور ملتمسانه برای زندگی خیره مانده بودند. تیر امپراطور نه تنها کلاه ریچارد را سوراخ کرده بود بلکه نشان او را هم هزار تکه کردند. ریچارد به خودش آمد تیری که کلاه او را سوراخ کرده بود بزرگ تر از تیر های منتخب بود و تیغه ی آن از الماس بود که توانسته بود فلز نشانش را تکه تکه کند. ریچارد به خودش آمد خبردار نبود بلکه دست و پاهایش کج و معوج روی هوا مانده بودند ولی وقتی به حالت طبیعی خودش برگشت سریع دست و پاهایش را جمع کرد و خبردار ایستاد. با این وجود ترسیده بود می ترسید اشتباهی مرتکب شده باشد چون نشان ارتش نشانی مقدس بود در دوران آموزشی همیشه آنها را درباره ی این موضوع آگاه می کردند و از هر بهانه ای برای یادآوری آن بهره می بردند. پادشاه کمان خودش را به یکی از راهبان معبد داد و سپس لبخندی هرچند کمرنگ روی لبانش آورد و گفت{سربازان جدید انتخاب شدند تا در ارتش امپراطوری به سرزمین خدمت کنند لیاقت آنها جشنی است تا ورود آنها را در خاطر همه جاودان کنند} حالا شروع آتش بازی بود شروغع تفریح و جشنی که برای ورود سربازان طراحی شده بود. مردم دوباره به تکاپو افتادند فریاد شادی سردادند سربازان منتخب در جایشان جم می خوردند و نشان می دادند که تا چه حد از انتخاب شدن خوشحال بودند ولی ریچارد دقیقا نمی دانست خوشحال باشد و یا بترسد چون دقیقا نمی دانست تیری که کلاهش را سوراخ کرده بود تیر منتخب بود یا تیر تنبیه پس باید تا انتهای مراسم منتظر می ماند تا تکلیفش مشخص می شد. </description>
                <category>امیرحسین نصیری</category>
                <author>امیرحسین نصیری</author>
                <pubDate>Tue, 06 May 2025 19:32:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریچارد ونیش قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@ahnasiri/%D8%B1%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B4-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-rnmukbitswal</link>
                <description>کلبه ی کوچکی که میان گندم زار به چشم می خورد مقصد مردی بود که روی اسب سیاهش خم شده بود و نفس نفس می زد. در حالی که چشمان سیاه خمارش که در اثر ضعف سوی خود را از دست می داد به باریکه راهی که میان گندم زار شکل گرفته بود دوخته شده بود  در حالی که انتظار دیدن کلبه را می کشید با هر نفس به سمت محو شدن دنیا در نگاهش پیش می رفت. به داخل دره که رسید چشمش به کلبه خورد و گویی با تمام تک تک سلول هایش آفریدگارش را شکر گفت که قبل از اینکه دنیا در نگاهش محو شود به خانه اش رسیده بود بوی کیک مشامش را نوازش کرد و خاطرات بسیاری را در ذهن رو به خاموشی اش زنده کرد. اسب که به نزدیکی کلبه رسید از آن پیاده شد در حالی که پهلویش سوراخ شده بود و زخم عمیقی روی آن شکل گرفته بود می دانست که این زخم نمی تواند در حالت معمول او را از پای در آورد ولی وقتی که چندی پیش نبردی حماسی را در نزدیکی قلعه از سر گذرانده بود و فاصله ی قلعه تا کلبه اش را در حالی که خونریزی داشت پیموده بود می دانست که چیزی تا رسیدن مرگش نمانده. در کلبه قبل از اینکه مرد به کلبه اش برسد باز شد و چهره ی نگران زنی از میان درز آن پدیدار شد. - {چه اتفاقی افتاده؟ چی شده عزیزم؟؛} مرد به محض اینکه به در کلبه رسید آنرا با دست خون آلودش کنار زد گویی با دیدن همسرش کمی از آشوب درونی اش کاسته شده بود ولی باز هم احساس می کرد باید این آشوب را با دیدن پسرش التیام می بخشید. پسربچه تقریبا شش ساله بود و وقتی پدرش را با آن وضعیت وحشتناک دید رنگ رخسارش به سفیدی گرایید و با آن صدای معصومانه اش پرسید {چی شده بابا؟} مرد نفس عمیقی کشید نگرانی اش با دیدن چشمان پر از نگرانی پسرش بیشتر شد دستش را برد و آنرا روی گونه ی نرم تنها فرزندش گذاشت{باید از اینجا برین...تو و مادرت باید از اینجا برین} همسرش که حالا به ترس های درونی اش تسلیم شده بود خودش را میان پدر و پسر انداخت و گفت{چه اتفاقی افتاده؟ کی این بلا رو سرت آورده... چرا از ما می خوای از اینجا بریم؟} پدر مکثی کرد و گفت{ از من نپرس... از اینجا برو} از شدت درد دندان به دندان سایید و گفت{ فقط باید از اینجا برین... ازت می خوام همیشه مراقب ریچارد باشی... همیشه مراقب ریچارد باش... اونو به تو میسپارم} از کلبه که خارج شدند مرد به همسرش کمک کرد تا سوار اسب سیاهش شود. اسبی که تا چندی پیش به او در فرار از قلعه کمک کرده بود شنل بنفش مرد با باد رقصید و دستان خون آلودش لباس ریچارد را هم به رنگ سرخ خون آلود. سپس ریچارد را در آغوش گرفت و او را به سینه اش فشرد آنرا بلند کرد و به آغوش مادر داد و گفت { از پسرم مراقبت کن! هیچ وقت نزار هیچ کس نتونه آزاری بهش برسونه} مادر مکثی کرد و گفت{ تو هم قول بده که زنده بمونی و برگردی} چشمان مرد حالتی یافته بودند که مادر را بیش از پیش نگران می کرد اینکه از مردی چیزی بخواهی که نمی تواند آنرا برای همسرش فراهم کند چنین حالتی در چهره اش پدیدار می شد. مرد بدون اینکه قول دهد و یا حتی با کوچک ترین کلمه ای پاسخ همسرش را بدهد ضربه ای به پشت اسب زد و اسب سیاه ناگهان شروع به تاختن کرد گویی همه  ی دنیا روی سر زن ویران شد چون فهمید که این آخرین باری بود که همسرش را می دید. در حالی که اشک از چشمانش  جاری می شد و سعی داشت اسب را متوقف کند به مردی که کنار کلبه ایستاده بود و با دور شدن کوچک و کوچک تر می شد خیره شده بود حالا آنقدر چشمانش خیس شده بود که حتی نمی توانست آن لکه ی سیاه را که با پر شدن چشمانش مات شده بود درست ببیند. ولی خیلی زود چشمانش لکه های سیاه بسیاری را دید که در جای جای تپه پدیدار شده بودند. می توانست حدس بزند چه اتفاقی افتاده می توانست بفهمد که چه سلسله اتفاقاتی باعث شد که همسرش در چنین روزی در حالی که زخم کشنده ی عمیقی در پهلویش داشت به خانه برگشته بود. چشمانش را بست تمام قطرات اشکی که در چشمانش حلقه زده بود از گونه هایش پایین لغزید و وقتی دفعه ی بعد چشمانش را باز کرد اینبار همسرش را در محاصره ی لکه های سیاه بیشتری دید. مرد چرخید دست از روی زخمش برداشت و به مردانی که به او نزدیک می شدند نگاه کرد سربازانی که چون ارواح از میان گندم زار بیرون می‌آمدند و به او نزدیک می شدند. شمشیرش را چندی پیش در نبرد از دست داده بود و حالا فقط تنفگ باروتی نقره کوبش را در غلاف داشت که با آن می توانست فقط پنج گلوله شلیک کند. تفنگش را از غلاف خارج کرد و گلوله ی اول را از جیب خشاب بیرون آورد و آنرا درون لوله ی تفنگ قرار داد. -{بهتره کاری نکنی که دردت بیشتر بشه وَنیش} مردی که به عنوان ونیش شناخته می شد حتی نمی خواست در حالات چهره اش نقطه ضعفی به دشمنش بنمایاند خیلی خونسردانه گفت{ شما هیچ وقت نمی تونید منو اونطور که می خواید بکشید} از میان سربازان مردی پدیدار شد که او هم شنل بنفشی داشت شنلی که درجه ی بالای او را نشان می‌داد مرد در حالی که خالکوبی چرخ دنده پشت دستش نشان می داد جزو سرداران ارشد قلععه بود گفت{ خریت نکن ونیش... تو فکر می کنی تونستی خانواده ی خودت رو فراری بدی... بهترین سرنوشتی که برای خودت متصوری مرگه... ولی باید بگم بالاخره یکروز هم همسر و فرزندت جونشون رو از دست می دن... اونم به خاطر اینکه تو... خیلی بلند پروازی کردی} -{نمی تونم نجاتشون بدم می تونم؟} فرمانده لبخندی زد و گفت {اگه خودت رو تسلیم کنی و به مرگی که من برات خواستم تن بدی قول میدم نزارم هنگام مرگ درد بکشن} ونیش تفنگش را بالا آورد و آنرا به سمت سردار گرفت. وقتی ماشه را چکاند کمتر از یک ثانیه نیاز داشت که باروت پشت گلوله منفجر شود و گلوله را به سمت جلو حرکت دهد. گلوله ی گرد در هوا چرخید و چرخید و با سرعتی که چشم نمی توانست دنبال کند هوا را شکافت و جلو رفت و درست جلوی صورت سردار متوقف شد. سردار لبخندی زد گلوله همچنان مقابل صورتش در هوا معلق مانده بود.چشمان ونیش گرد شده بودند{ تو یه... تو یه ترسائی} سردار مکثی کرد و در ذهنش به هزار تکه شدن گلوله فکر کرد و تار و پود جهان طبق خواسته اش به حرکت در آمد و گلوله ی فلزی به هزاران تکه تقسیم شد و طوری ناپدید شد که گویی از ابتدا وجود نداشت. کسی که مقابل ونیش ایستاده بود انسان نبود بلکه مردی از نژاد جادوگران کهنی بود که سال ها پیش توسط امپراطوری اعدام شده بودند و حالا یکی از بهترین آنها تبدیل به یک سردار امپراطوری شده بود. -؛ لعنت بهت...} گلوله ها یک به یک از جیب خشاب ونیش خارج شدند و میان هوا معلق ماندند ونیش می دانست چه کسی آنها را کنترل می کرد. گلوله ها با سرعتی بیشتر از سرعت انفجار باروت به سمت بدن ونیش حرکت کردند و در بدنش فرو رفتند. چهار زخم در جای جای بدن ونیش شکل گرفته بود و یکی از آنها درست در نزدیکی قلب او متوقف شده بود. مرد با قدم های استوار و سنگین به ونیش نزدیک شد و گفت{ تو حاظر نشدی که تسلیم بشی... تو نخواستی که افتخار مرگ در سرسرای قصر رو به بپذیری و حالا باید در خفت و خواری بمیری.... در حالی که یک گلوله ی زنگ زده داره با کنترل من به سمت قلبت حرکت می کنه... همسر و پسرت هیچ وقت نمی تونن از خشم امپراطوری جون سالم به در ببرن...}در حالی که ونیش از درد دندان به دندان می سایید گفت{هیچ وقت... دستت... به اونا... نمی رسه} با اشاره ی جادوگر گلوله با سرعت بالا وارد قلب ونیش شد و سپس مثل گلوله ی اول درون ونیش به هزاران تکه تقسیم شد و به طور کامل قلب او را متلاشی کرد. ونیش روی زمین زانو زد همسرش در حالی که به بالای تپه رسیده بود شاهد همه ی وقایع بود شاهد همه ی بلاهایی که سر همسرش آمده بود و نه تنها او بلکه ی پسرش هم همه ی اتفاقات را دیده بود. ریچارد نمی توانست مرگ را به طور کامل درک کند ولی در همان سن می توانست بفهمد که قرار نیست از این به بعد پدرش را ببیند. </description>
                <category>امیرحسین نصیری</category>
                <author>امیرحسین نصیری</author>
                <pubDate>Tue, 29 Apr 2025 23:19:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر اجاره ای</title>
                <link>https://virgool.io/@ahnasiri/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-ldf6axbmgbpv</link>
                <description>جلد مادر اجاره ایدر حال نگارش رمان مادر اجاره ای هستم داستان دختری که با وجود اعتیاد پدر و بیماری مادر بعد از دستگیری برادرش که خرج خانواده رو میداد مجبور به انصراف از رشته دانشگاه میشه و همزمان بهترین دوستش در ازای دریافت پول بهش پیشنهاد میده فرزندش رو به مدت نه ماه در شکمش نگه داره... زیبا دختری سرسخته... دختری که سعی داره در جامعه ای مرد سالارانه سرش رو بلند کنه و در عین حال یه مادر باشه ولی نه یه مادر کامل بلکه یه مادر اجاره ای... حالا تصور کنین چه اتفاقی افتاد وقتی که خانواده اش فهمیدم زیبا حامله است؟ چند پارت براتون بزودی میزارم</description>
                <category>امیرحسین نصیری</category>
                <author>امیرحسین نصیری</author>
                <pubDate>Wed, 23 Apr 2025 12:26:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اساسینز کرید پرشیا 1</title>
                <link>https://virgool.io/@ahnasiri/%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%A7-1-tmnz7fx9ko1l</link>
                <description>این متن صرفا از روی علاقه نوشته شده و ادامه دار خواهد بود. همیشه ساخت یک اساسین کرید با محوریت ایران رویای همه ی گیمر ها به ویژه گیمر های ایرانی بوده است. از آنجا که من هم یکی از طرفداران متعصب این اثر بوده ام حالا از قدرت نویسندگی خودم بهره برده و اثری قابل تعمل خلق کردم که با روایت یک دوره ی تاریخی از داستان ایران آنرا با داستان جذاب کیش قاتل در آمیخته ام. این اثر با افتخار تقدیم شما عزیزان می شودجنگ می تواند غافلگیر کننده باشد مخصوصا وقتی که شب هنگام وقتی تمام شهر به خواب رفته باشند حمله ای صورت بگیرد. آن شب هم منجنیق ها تا پشت دیوار های قلعه رسیده بودند. هزاران سرباز رومی خودشان را به دیوار های قلعه رسانده بودند و آماده بودند تا نبردی بزرگ و غافلگیر کننده را آغاز نمایند یکی از سربازان با چکش به ضامن منجنیق کوبید و سنگ پرتاب شد. دارا با صدای کوبش سنگ به دیواره ی قلعه از خواب پرید. در حالی که از تخت حریر جنسش پیاده می شد خودش را به ایوان اتاقش رساند که از آنجا به کل شهر و پشت دیوار های شهر اشراف داشت در حالی که از ترس چشمانش سو سو می زدند به دور دست به سپاهیان دشمن که پشت دیوار های قلعه انباشته شده بودند نگریست. در حالی که لباس راحت و حریر جنسش همنوا با پرده های ایوان می رقصیدند همانجا ایستاده بود و دور دست را نگاه می کرد. مشعل به دستانیدرون شهر چون موریانه حرکت می کردند و به سمت قلعه حرکت می کردند شاه از ایوان به آنها نگاه کرد می توانست حدس بزند که چه اتفاقی افتاده. در حالی که دارا به شکارچیانی که از طریق دریچه های آب به شهر وارد شده بودند نگاه می کرد می دانست که همه ی آن مشعل به دستان به قصد کشتن و قطع کردن سرش به سمت قلعه می دویدند. دارا می توانست حدس بزند که اسکندر چند کیلو طلا برای سرش جایزه گذاشته بود. در حالی که به مشعل هایی که میان کوچه پس کوچه های شهر به سمت قلعه اصلی می دویدند نگاه می کرد خاموش شدن یکی از آنها را دید و بلافاصله خاموش شدن دیگری را شاهد بود. در حالی که ترس آثارش را روی چهره ی شاه ایرانی گذاشته بود با صدای مردی پشت سرش ترسید. -(شما باید از اینجا برین) پادشاه سریع چرخید و به مردی که با لباس بلند و پوشیده پشت سرش ایستاده بود نگاه کرد. به پایین نگاه کرد که چطور گروه حفاظتی یکی یکی قاتلان اجیر شده اسکندر را می کشتند و از پای در می‌آوردند. -( آرون...چطور وارد اینجا شدی؟) دارا به در و چوبی که آنرا قفل نگه داشته بود نگاه کرد که هیچ تکانی نخورده بود. آرون گفت( اهمیتی نداره قربان... شما باید از اینجا برین...) دارا به سمت گهواره ی گوشه ی خانه رفت و بالای سر آن ایستاد و گفت( سرنوشت این بچه چی میشه درست وقتی که پایه های سلطنت هخامنشی اینطوری لرزیده...) آرون مکثی کرد و گفت( به خاطر همین میگم شما باید پایتخت رو رها کنید و برید... دو نفر از هم کیشانم بیرون شهر منتظر شما هستن تا شما رو تا بیرون شهر راهنمایی کنن) دارا پسرش را به آغوش کشید و گفت( مادرش اینجا بود می سپردمش به اون و خودم لباس رزم می پوشیدم ولی مادرش خیلی وقته که رفته...)چندی از آدم کشان در حالی که مشعل را در سرسرای قلعه روی کم سنگی آن رها کردند شروع به بالا آمدن از قلعه کردند. آرون گفت ( شما باید از اینجا برین... خواهش می کنم) دارا حریرش کند و آنرا از زیر بغلش رد کرد و نوزادش را به سینه اش چسباند. در حالی که به نقاشی همسرش که گوشه ی اتاق قرار داشت نزدیک می شد دستش را به سمت آرون دراز کرد. آرون جلو آمد و یکی از شش خنجری که به پشتش بسته بود را به سمت پادشاه  داد دارا هم با آن گردی صورت همسرش را برید و آنرا لوله کرد و میان خود و نوزاد روی سینه اش قرار داد. قاتلان به پشت در اتاق شخصی پادشاه رسیدند و شروع به زدن ضربات متعدد کردند. - ( داریوش... داریوش... تسلیم شو) کسانی که این کلمات را به زبان فارسی تلفظ می کردند لحجه غلیظی داشتند. آرون یکی از خنجر هایش را از پشتش در آورد و در دستش نگه داشت. دارا گفت ( مراقب خودت باش) آرون هم مکثی کرد و دست در چوبی ایستاد و سپس به داریوش نگاه کرد و گفت ( پشت سر من حرکت کنید قربان) دارا هم با حرکت سر تایید کرد و نوزادش را در سینه اش فشرد. در که باز شد دو نفر از اجیرشدگان به طور ناگهانی بدون تعادل وارد اتاق شدند که آرون با دو خراش روی گلویشان کارشان را ساخت. حجوم چندی از سربازان پشت سر هم در راه پله هم نمی توانست مانع آرون شود. او با کوتاه ترین و آرام ترین حرکات ممکن کار سپاهیان دشمن را می ساخت. دارا در حالی که پسرش را سفت به سینه اش می فشرد پشت آرون از میان اجساد دشمن می گذشت و از پله ها پایین می رفت وقتی به سرسرا رسید شروع به دویدن کرد و چندی از قاتلین اجیر شده را پشت سر گذاشت. سریع خودش را به در پشتی رساند و به حیاط کوچک پشت قلعه وارد شد که در آن سه اسب و دو سوار انتظار پادشاه را می کشیدند یکی از آنها در حالی که صورتش را پوشانده بود گفت( سریع سوار بشین قربان... باید هرچه زودتر شهر رو ترک کنیم) داریوش مکثی کرد و پسرش را از سینه اش جدا کرد و به آن نگریست... ( چشم هاش شبیه مادرشه... ولی نمی تونم در این سفر سخت همراهیش کنم) نوزاد را به سمت یکی از سواره ها گرفت و گفت( تا وقتی که پیش منه جاش امن نیست...اونا دنبال منن نه این بچه... این بچه رو با خودتون ببرین... بزرگش کنین... تا به یکی از هم کیشان شما تبدیل بشه) یکی از سواره ها نوزاد را گرفت و به پادشاه نگاه کرد و پرسید( مطمعنین سرورم؟) داریوش با حرکت سر تایید کرد و شمشیر از غلاف کشید و به داخل قلعه رفت. در حالی که خودش را به آرون رساند به کمکش شتافت... ادامه دارد... </description>
                <category>امیرحسین نصیری</category>
                <author>امیرحسین نصیری</author>
                <pubDate>Sun, 23 Mar 2025 23:01:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب چهارم:والد</title>
                <link>https://virgool.io/@ahnasiri/%D8%B4%D8%A8-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AF-k2exwmwwczpl</link>
                <description>شب چهارم:والدوقتی که به دنیا اومد یه دستگاه هشدار بچه تو اتاقش گذاشتیم که ارتباط مستقیم با گوشی ما توی اتاق خوابمون داشت.شب اول بچه خیلی زود تر از وقتی که انتظار می رفت بیدار شد و گریه کرد. ساعت 2 شب ما رو از خواب بیدار کرد رفتم سراغش و در حالی که داشت خوابم می برد و چرت می زدم حرکتش میدادم تا بخوابه.بچه خوابید و من در حالی که خیلی خسته بودم و داشتم میفتادم خودم رو رسوندم به تخت و دراز کشیدم.نمی دونم چه خوابی دیدم ولی خواب درهم و برهمی بود با صدای همسرم که از دستگاه به گوش می‌رسید بیدار شدم به ساعت دیجیتال کنار تخت نگاه کردم (3:14) خونه تاریک تاریک بود.شوهرم داشت بچه رو آروم می کرد&quot;بخواب عزیزم بخواب عزیزم&quot;  از اینکه اینقدر مسعولیت پذیر شده بود خوشم اومد ترجیه دادم بخوابم.انگار یه چرت زدم چشامو که باز کردم صدای شوهرم رو شنیدم.(مامانت خیلی جذابه... خیلی!) در حالی که به زور چشام رو نیمه باز نگه داشته بود ناخداگاه لبخندی زدم.(اون خیلی زن زیباییه)ساعت (3:46) رو نشون می داد میخواستم بخوابم که دوباره ذهنم به حرف های شوهرم متمرکز شد.(چه دستای کوچولویی داری... چه خوشگل می خندی) بچه هم شروع کرد به خندیدن صدای قشنگ و دلنشینی داشت.( !) چشام گرد شد اخم کردم.(ازش راضی هستی؟به نظر که مرد خوبی میاد) حرفای عجیبی که همسرم می زد منو متعجب کرد. روی تخت غل خوردم و با دیدن شوهرم روی تخت انگار آب یخ روی سرم ریختن.انگار بدنم بی حس شد و نمی تونستم کوچک ترین حرکتی بکنم سرم رو آروم به سمت گوشیم چرخوندم.(همیشه یادت باشه...وقتی که مامان بابا خوابیدن نباید سر و صدا کنی)تکوندمش(بیدار شو... بیدار شو یه صدایی داره از اتاق بچه میاد) همسرم کمی تکون خورد و گفت (خودت برو... من خوابم میاد باید برم سر کار)آروم از تخت پیاده شدم در حالی که گوشی رو دستم گرفته بودم از اتاق خوابمون خارج شدم.(همیشه باید حواست باشه کوچولو... همیشه) آروم به سمت اتاق بچه انتهای سالن حرکت کردم.در حالی که به دستگیره اتاق بچه نگاه می کردم رفتم سمت در اتاق و اونرو سریع باز کردم و هیچی جز لباس بچه ندیدم زمزمه کردم (تو چرا تا این موقع بیداری عزیزم) رفتم به سمت در اتاق و خواستم از اون خارج بشم که چشمم به شیشه ی پنجره افتاد رعد غرید و نورش روی چهره ی مردی افتاد که چهره ی باریک و کشیده و قد بلندی داشت لبخند عمیق و ترسناکش منو خیلی ترسوند تا به حدی که جیغ کشیدم.شوهرم بلند شد و پرسید&quot; چه اتفاقی افتاده&quot;از اتاق خوابمون در خارج شد. گوشی دستم گفت&quot; تو تو کابوس من گیر افتادیبرگشتم و به همسرم که لبخند شیطانی روی چهره اش خشک شده بود نگاه کردم.تو دهنم جا میشی؟ </description>
                <category>امیرحسین نصیری</category>
                <author>امیرحسین نصیری</author>
                <pubDate>Tue, 18 Mar 2025 23:09:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>