<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کافه کاتارسیس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aida.golnesayi</link>
        <description>معرفی فعالیت‌های سایت هنری‌تحلیلیِ کافه کاتارسیس                                                                               http://cafecatharsis.ir/</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 03:29:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/71770/avatar/496vqG.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کافه کاتارسیس</title>
            <link>https://virgool.io/@aida.golnesayi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این‌بار می‌خواهم نیلوفر زرد به سینه‌ام بزنم...</title>
                <link>https://virgool.io/@aida.golnesayi/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D8%B2%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D9%85-r9qmm7ry3jnt</link>
                <description>این‌بار می‌خواهم نیلوفر زرد به سینه‌ام بزنمو جایی بایستم که از هر دری به جهان آمدیمرا ببینیتو پیراهنی از عسلو گندمزار آشفته به تن کندریا دامن تو باشدو چرخ که می‌زنی فرو بریزند گوش‌ماهی‌هاشمونجوق‌های رخشنده از آننور بیاییو آب خوردن با گلوی شب را رها کنمناودانیِ ابرهای تو باشمرودخانه‌ای بی‌قرار که پشت هر پیچ دره‌اشانگار بشارتیانگار که معجزه‌ای و طلسمی در کار باشدو بی‌واهمه دویدن بر سنگ‌های تیزاین‌گونه بی‌قرار…این‌بار می‌خواهم دو درخت بروییمدو عصایِ چوبی در کهنسالگیدو مقبرۀ باستانی خلوت کنار نیلدو نوار مرزیِ مجاور در مسالمتاین‌بار اگر پایی داشتم و گلوییبر شانه‌ی زندگی می‌رومو هر شعر را با صدای تو می‌خوانماین‌بار اگر دستی داشتم و لبیچشم‌هایت را می‌بندمو تاریکی‌ات را یک‌نفس سر می‌کشممنبع(از مجموعه شعری در دست انتشار)پ ن:برای شنیدن این شعر با صدای و تصویر شاعر به اینجا مراجعه کنید.</description>
                <category>کافه کاتارسیس</category>
                <author>کافه کاتارسیس</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2020 14:53:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حق با بهار بود...</title>
                <link>https://virgool.io/@aida.golnesayi/%D8%AD%D9%82-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-aierx4e1ehtl</link>
                <description>در این روزهای غریب که طبیعت بی‌اعتنا و با شکوه به هیچ دلیلی از سر گرفتن زیبایی‌اش را به تعویق نمی‌اندازد یاد جملاتی از داستان «آینه‌های در دار»ِ «هوشنگ گلشیری» افتادم.حق با بهار بود، با همان ساقه های لُخت.بر این پهنه خاک چیزی هست که به رغمِ ما ادامه می دهد.خوب است که جلوه های بودن را به غم و شادیِ ما نبسته اند.</description>
                <category>کافه کاتارسیس</category>
                <author>کافه کاتارسیس</author>
                <pubDate>Wed, 25 Mar 2020 22:29:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس‌هایی که از سیب‌زمینی آموختم</title>
                <link>https://virgool.io/@aida.golnesayi/%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D8%A8%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%85-ypy8o0xzaosu</link>
                <description>تا به حال به این اندیشیده‌اید که بدترین دردها در زندگی آدم‌ها چیست؟ قطعاً نمی‌توان به این پرسش پاسخ واحدی داد ولی به گمان من یکی از سهمناک‌ترین این دردها «کوری» است. کوری اگر عادتِ انسان شده باشد تمام شگفتی‌های اطرافش را به اموری عادی تقلیل می‌دهد.آدم‌های کور فکر می‌کنند از زندگی طلبکارند. آن‌ها نمی‌توانند ببینند. «اسکار وایلد» گفته است «فقط احمق‌ها تعجب می‌کنند» البته منظور او احتمالاً این است که هرچیزی در این جهان ممکن است و نباید از هیچ چیز جا خورد. باید برای هر پیشامدی آمادگی داشت. اما این جمله یک گزارۀ قطعی و وحی مُنزل نیست. می‌توان گفت ابله‌ها دیگر شگفت زده نمی‌شوند و به طرز اسفباری کوری با کودن شدن رابطه دارد.خیلی وقت‌ها اطراف ما پر از زندگی و نور است و ما حقایق را از «اخبار» می‌خواهیم. از بی‌صلاحیت‌ترین گزینۀ ممکن.در حالیکه حقیقت حقانیت حیات است که در جوانه‌ها و نور  و آب متجلی می‌شود.هزاران دهان نورانی ستاره‌هاست که علی‌رغم تاریکی سرود می‌خوانند.و من حقیقت را اخیراً در رفتار شگفت‌آور یک «سیب زمینی» دیدم در گلدانی بی‌نور و نمور. خیلی گل‌ها به اتاق من آمدند و نماندند. زیرا آن‌ها تنها ظریف و زیبا بودند و این کافی نبود. آن‌ها زود خشک شدند، آن‌ها به محیطی مشروط نیاز داشتند و مراقبت‌های ویژه. آن‌ها زیاد اما و اگر می‌کردند و می‌گفتند نمی‌توان در یک محیط بسته و پر خفقان شکوفه داد و ادامه یافت. آن‌ها اهل توقع بودند و نمی‌توانستند با تمامِ وجود باشند. بودنشان با اولین موانع فرومی‌پژمرد.روزی چند بوتۀ گل سرخ در جواب چند شعر به من رسید. در جایی خواندیم برای ریشه بستن باید چند سیب زمینی را خالی کرد و شاخه‌ها را در آن‌ها قرار داد، چنین کردیم و نشد. گل‌ها زود فرسودند اما کمی بعد جوانه‌ای زیبا و شاداب غافلگیرمان کرد. در خاکی محدود، دور از آفتاب با کمی آب (من به گلدان‌های خالی‌ام همیشه آب می‌دهم به نشانۀ امید) آن سیب زمینی گیاهی شد بلند که اکنون تا سقف می‌رسد و گُل داد.گل سرسخت من صدایی بود غیرمنتظره. صدایی پر صلح و آکنده از نور و دوستی. او به من آموخت محیط بهانه است برای آنکه به ارزش‌هایی مانند رُستن باوری سرسختانه دارد. او به من آموخت گاه دلخوش یک خوشبختی سختیم که خود تعریفش کردیم (مانند من که چشم به راه گل‌های سرخ بیشتر بودم) اما یک خوشبختی زیباتر و شگفت‌آور در انتظار ماست. گاهی چیزی که ما آرزو داریم رخ نمی‌دهد تا اتفاق به مراتب بهتری بیفتد.باور کنید جهان آن گونه که اخبارها به شما می‌گویند خالی از انسان و آب و مرتع نیست. باور کنید خیلی‌ها دوست ندارند که دوست بدارید. اما عشق خود یک لشکر است و به قول احمد شاملو «عشق خود فرداست   خود همیشه است»زندگی زیباترین شانس و اقبال ماست.زندگی را از پنجرۀ کودن و تاریک سنگ‌ها نبینید.خودتان را نجات بدهید از کوری و سپاسگزارانه هدایای روزانۀ بودن را دریافت کنید.نگویید مرگ، نگویید انتقام، نگویید کینه و کشتن که تمام این کلمات بی‌رحم و بی‌درک به خودتان بازخواهد گشت.بگویید سلام... بگویید صلح... بگویید ممنونم... بگویید لبخند و آفتاب و دریچه... این‌ها چیزهای کمی نیست اگر کوری در میان نباشد.بگویید؛ چرا که کلمات نیرویی غریب دارند در تغییر زندگی ما و این حرف تازه‌ای نیست. حرفِ کهنۀ تازه‌ایست.«گل سیب زمینی» به من آموخت آنچه بیشتر از زیبایی و ظرافت به کار جهان می‌آید سرسختی و کوتاه نیامدن است. به من یادآور شد که نجابت یعنی مقداری دیوانگی داشتن (جمله از نیچه است) و آن کس که نمی‌بیند که چقدر زنده است و چقدر می‌تواند جوانه بزند و جهانی را زیر سایۀ پر آرامش رشد و شکوفایی خود بگیرد بی‌شک دیری نخواهد پایید و کوتاه و کم دوام و بی عطر خواهد زیست...کلامم را با سطرهایی از شعر «صدای پای آب» به پایان می‌برم که چون «باران تکرار طراوت است»:«چیزھا دیدم در روی زمین:کودکی دیدم، ماه را بو می کرد.قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می زدنردبانی که از آن، عشق می رفت به بام ملکوتمن زنی را دیدم ،نور در ھاون می‌کوبید.ظھر در سفره آنان نان بود، سبزی بود، دوری شبنم بودکاسه داغ محبت بود.من گدایی دیدم،در به در می‌رفت آواز چکاوک می‌خواستو سپوری که به یک پوسته خربزه می‌برد نماز.بره‌ای را دیدم، بادبادک می‌خورد.من الاغی دیدم، ینجه را می‌فھمیددر چراگاه «نصیحت» گاوی دیدم سیر.شاعری دیدم ھنگام خطاب، به گل سوسن می‌گفت: «شما»من کتابی دیدم، واژه‌ھایش ھمه از جنس بلور.کاغذی دیدم ، از جنس بھار.موزه‌ای دیدم دور از سبزه،مسجدی دور از آب.سر بالین فقیھی نومید، کوزه‌ای دیدم لبریز سؤال.قاطری دیدم بارش «انشا»اشتری دیدم بارش سبد خالی «پند و امثال»عارفی دیدم بارش «تننا ھا یا ھو»من قطاری دیدم ، روشنایی می‌بردمن قطاری دیدم، فقه می برد و چه سنگین می‌رفتمن قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می‌رفتمن قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می‌بردو ھواپیمایی، که در آن اوج ھزاران پاییخاک از شیشه آن پیدا بود:کاکل پوپکخال‌ھای پر پروانهعکس غوکی در حوضو عبور مگس از کوچه‌ی تنھایی.خواھش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به زمین می‌آید.و بلوغ خورشید.و هم‌آغوشی زیبای عروسک با صبح.»مطالب بیشتررابطه مثل یک بالون است...عشق همواره بر درد پیروز می‌شود...آنگاه که به عشق شیفته شویمعشق را باور کنچند عاشقانه از بیژن الهیعاشقانه‌هایی از غلامرضا بروسان</description>
                <category>کافه کاتارسیس</category>
                <author>کافه کاتارسیس</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2020 16:22:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم شیر شاه جدید پیامی مشابه فیلم جوکر 2019</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AC%D9%88%DA%A9%D8%B1-2019-zgwnssyoqj4d</link>
                <description>نگاهی به نقد دیوید ساندرلند دربارۀ شیر شاه این نکته را آشکار می‌کند که او به مواردی مانند مقایسۀ نسخۀ بازسازی شده با نسخۀ انیمیشنی پرداخته و مزایا و معایب آن را برمی‌شمارد و به اثرپذیری شیرشاه از هملت شکسپیر هم اشاره می‌کند حال آنکه اگر نگاهی از نو و معنی‌گرایانه به این فیلم داشته باشیم زوایای دیگری از آن را خواهیم دید. نکاتی که کاملا از نگاه آن منتقد دور مانده است.در ابتدای فیلم شیر نوزادی را می‌بینیم که توسط میمون به حضار (تمام حیوانات جنگل) نشان داده می‌شود. آن‌ها مسرورند از اینکه پادشاه آینده را می‌بینند. پسر موفاسا را که پادشاهی ست خردمند و عادل. تفکر موفاسا این است که نباید حیوانات را بی‌جهت کشت، شکار زیاد ممنوع است و کفتارها هم در این مُلک جایی ندارند بلکه در جایی متروکه اسکان داده شده‌اند و حق دست‌درازی به اقلیم موفاسا را ندارند. موفاسا تفکرِ سیستمی دارد. او تمام موجودات را یک کلِ واحد می‌بیند. آن‌ها شکارها را بر حسب ضرورت می‌خورند و وقتی خودشان مردند تبدیل می‌شوند به خاک و علف و شکارها آن‌ها را می‌خورند. در این تفکر با حد نگهداشتن و سوءاستفاده نکردن از قدرت و مردم را رعایای خود ندیدن همه با هم به خوبی و صلح زندگی می‌کنند و مُلک و کسب و کار رونق دارد. دورۀ اول حکومت، زمان زمامداریِ موفاسا دورۀ دموکراسی و مردم‌سالاری است و حکومت حامیِ منافع جمع نه در برابر جمع و مردم برایش کسانی‌اند که باید به آنان خدمت شود نه اینکه خورده شوند.اما موفاسا برادر فاسد و حسودی دارد که همدست کفتارهاست. او موفاسا را می‌کشد، پسرِ موفاسا یعنی سیمبا را فراری می‌دهد و از مُلک بیرون می‌کند و با دسیسه پادشاه می‌شود. پس از آن گروه کفتارها را به ملک خود دعوت می‌کند تا هرکاری دوست دارند بکنند. نتیجه واضح است جایی که حکومت از قدرت خود سوءاستفاده می‌کند و به کفتارها اجازۀ تام و اختیار کامل در ویرانی و چپاول می‌دهد مردم رعیت و برده فرض می‌شوند؛ شکارهایی که باید تا می‌شود آن‌ها را کشت و خود را فربه ساخت. در این دوران تاریک دو حالت وجود دارد و دو نوع عکس‌العمل. برخی مانند سیمبا که به او القا شده مقصر مرگ پدرش موفاساست وطن را دست کفتارها رها می‌کند و به یک زندگی بی‌تفاوت و شاد شخصی در جایی دیگر روی می‌آورد. سیمبا در سرزمین زیبای جدید خود گیاهخوار می‌شود و در قلمرویی‌ست که همه باهم برادرند و خرمی و آبادانی بیداد می‌کند. در این قسمت فیلم یک شعار وجود دارد «هاکونا ما تاتا» یعنی نگران هیچ چیز نباش.  از نظر این افراد زندگی یک خط صاف بی‌معنی است که افراد در آن به هم ربطی ندارند. و سرنوشت هیچکس به هیچکس مربوط نیست. باید فقط خوش بود و شخصی زندگی کرد و بی‌خیال سیاست و اقتصاد بود و توقعات را تا می‌شود پایین آورد. (سیمبا حشره خوار بود)اما این تفکر نالا _دختری که قرار بود ملکۀ بعدی باشد و همسر سیمبا_ نبود. او به دنبال سیمبا می‌آید و اتفاقی او را می‌یابد و از او می‌خواهد دست از بی‌تفاوتی بردارد و برای بدست آوردن آزادی و برقراری حکومت عادل بجنگد. حق گرفتنی است. حق مبارزه می‌خواهد. یاد این جملۀ سیمین دانشور افتادم در رمان جاودانۀ سووشون: «وقتی زیاد نرم شدی همه تو را خم می‌کنند»نالا مقابل تفکر سیمباست: باید به محیط حساس بود، باید جنگید، باید اگر لازم بود زد و شکست و خون به پا کرد. زیرا زندگی دایره است نه خط صاف. (تفکر نالا تفکر موفاساست) وقتی زندگی را یک دایره ببینیم دیگر حس نمی‌کنیم هیچ کس به هیچکس ربطی ندارد و فکر نمی‌کنیم زندگی یک ماشینی است که رانندۀ آن اختیار تام دارد ما را به هر کجا  که دلش می‌خواهد ببرد و هر بلایی می‌خواهد سرمان بیاورد. اجازۀ تجاوز نمی‌دهیم. شاملو هم که به درستی می‌گوید: «فریادی شو تا باران وگرنه مُرداران» نهایتا مبارزه در ذاتِ خود عاقبت‌ به خیری است. نالا و سیمبا به سمت پس گرفتن قلمرو خود از ولگردها و کفتارها می‌روند و در اینجا نکتۀ جالب رفتار دوستان آن‌هاست که همیشه در ناز و نعمت و تفکر خطی بوده‌اند. آن‌ها به حرمت دوستی دنبال سیمبا راه می‌افتند و در جنگ برای آزادی و آبادانی شرکت می‌کنند. یک دیالوگ بسیار جالب و کلیدی در این قسمت وجود دارد: سیمبا به گراز می‌گوید تو کجا می‌آیی مگر معتقد نیستی زندگی یک خط صاف بی‌ربط به بقیه و بی‌معنی است. گراز می‌گوید: من نگران توام. فکر کنم آن خط صاف کمی کج شده! و در اینجاست که همگی از تفکر خطی به تفکر دایره‌ای برمی‌گردند: ما همه با هم هستیم!چقدر این فیلم من را دوباره یاد محتوای «رمان سووشون» و بگو مگوی خسرو و یوسف و زری از سر صحبت‌های آقای فتوحی انداخت. اما چون در تحلیل فیلم جوکر 2019 هم به آن دیالوگ‌های جاودان اشاره کرده‌ام، مطلب را مکرر نمی‌کنم.</description>
                <category>کافه کاتارسیس</category>
                <author>کافه کاتارسیس</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2019 18:41:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به فیلم غم‌انگیز هرگز رهایم مکن</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%BA%D9%85%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D9%85%DA%A9%D9%86-jjgzt1hbw2ze</link>
                <description>فیلم «هرگز رهایم مکن» بر اساس رمانی به همین نام از «ایشی گورو » به کارگردانی «مارک رومنک» است. فیلمنامۀ این اثر را «الکس گارلند» نوشته است.در این فیلم با جایی عجیب و مرموز به نام «هلشیم»  مواجه می‌شویم که ظاهراً مدرسه‌ای شبانه روزی است با این شعار «خودت را از درون سالم نگه دار». در ابتدای فیلم گفته می‌شود با یک پیشرفت پزشکی انسان می‌تواند 100 سال عمر کند. “انسان”.داستان از زبان کتی 31 ساله روایت می‌شود که به خاطرات این مدرسه شبانه‌روزی و دوستانش تام و روث می‌پردازد. در این مدرسه دروس عادی داده نمی‌شود آن‌ها فقط نقاشی می‌کشند و آواز می‌خوانند. هیچکس نمی‌داند در این مدرسه چه خبر است تا معلم باوجدانی به نام لوسی پرده از راز این مدرسه برمی‌دارد و به دانش‌آموزانش می‌گوید که آن‌ها بر اساس ژن همسان‌سازی متولد شده‌اند تا اعضایشان به آدم‌های بیمار شبیه خود اهدا شود. یعنی این انسان‌ها در حکم لوازم یدکی انسان‌هایی‌اند که از پدر و مادری متولد شده‌اند.اما چرا نقاشی می‌کشند و بهترین نقاشی‌هایشان را به جایی به نام گالری می‌فرستند؟ در پایان فیلم به این سؤال پاسخ داده می‌شود.این بچه‌ها در هجده سالگی به جایی دیگر منتقل می‌شوند. به مراکز مراقبت و اهدای اعضا آغاز می‌شود. حال فکر کنید کتی و تام در آنجا به هم از کودکی علاقه‌مند شده‌اند و روث هم که یک شایعاتی دربارۀ عشق واقعی و به تعویق افتادن عمل اهدا عضو شنیده  تام را از کتی جدا می‌کند. کتی پس از این ماجرا شغل پرستاری را برمی‌گزیند. پرستاری از افرادی که دارند اعضایشان را اهدا می‌کنند (اهدا واژۀ درستی نیست: تاراجِ اعضا)  و جایزه‌اش هم این است که کمی مرگش را به تعویق می‌اندازد.امید در این فیلم از یک شایعه ایجاد می‌شود. شایعه‌ای که طبق آن به کسانی که همدیگر را واقعا دوست دارند زمانِ حیات بیشتری داده می‌شود. به بچه‌های هلشیم گفته شده خانم گالری‌دار از روی نقاشی‌ها می‌تواند بفهمد چه کسی واقعا عاشق چه کسی است بنابراین تام چند سال شبانه‌روز نقاشی می‌کشد تا شاید حق حیات به او داده شود. حیاتی هرچند کوتاه! در پایان فیلم می‌بینیم که خانم مدیر می‌گوید شما نقاشی نمی‌کشیدید که روحتان بررسی شود بلکه ما فقط می‌خواستیم به جامعه ثابت کنیم که شما روح دارید. همین!***در این فیلم با یک پیشرفت پزشکی که به انسان‌ها اجازه داده می‌شود بیشتر زنده بمانند و با شکست اخلاقی هولناکی روبروئیم. ساختن یک چیز را در کنار قساوت و قتل‌عام در آن سو می‌بینیم. بچه‌های هلشیم انسانند اما قانون و جامعه آن‌ها را چون از طریق دیگری متولد شده‌اند به رسمیت نمی‌شناسد. آن‌ها به وجود می‌آیند تا فدا شوند. فدا شدنی که هیچ چون و چرایی نباید در آن بکنند.اولین نکتۀ مسحورکنندۀ این فیلم جهانِ داستانی نیرومند و باورپذیر آن است. در جای جای فیلم مخاطب از خود می‌پرسد آیا واقعاً همچنین فاجعه‌ای به بار آمده؟ ما انسان‌هایی تولید می‌کنیم تا برای انسان‌های دیگر قربانی شوند؟ آیا کار پزشکی به آنجا رسیده که برای هر انسان شبیهِ یدکی درست کند تا  از این راه بر عمر انسان‌ها بیفزایند؟ جاودانگی به این قیمت است؟ اینکه آدم باید قید شرف و انسانیت را بزند و به جنایت پزشکی اعتماد کند فقط برای اینکه بماند؟چقدر داستانِ این فیلم توانسته از نظر ساختن یک جهان عجیب و منحصربفرد که در آن انسان‌ها مجبور به فکر کردن دربارۀ ابعاد گسترده‌تری از جهان و انسان و اخلاق شوند خوب و متمایز رفتار کند. من پیشتر در فیلم خرچنگ لانتیموس هم با چنین جهان مرموز و عجیبی مواجه شده بودم. جهانی به کل متفاوت با هرچه دیده‌ بودم. جهانی با یک تخیل بی‌نظیر. یک امپراتوری خیره‌کننده، با قوانینی که ما باور نمی‌کنیم اما ما را وادار می‌کنند هم بپذیریم و باورشان کنیم و هم از آنان بیاموزیم و به آدم‌های بهتری تبدیل شویم.این فیلم از یک قانون صحبت می‌کند. قانونی که برای تمام مردم عادی و بدیهی است: اهداکننده با یک وظیفه به دنیا می‌آید و رسالتش قربانی شدن است تا اعضایش آدم‌ها را از مرگ نجات دهد. یک زندگی از پیش طراحی شده و غیرقابل تغییر. اینکه آن‌ها روح دارند، آواز می‌خوانند، نقاشی می‌کنند، عاشق می‌شوند، حسادت دارند، می‌آمیزند، سرتاپا شور زندگی‌اند و برای ماندن تقلا می‌کنند مهم نیست زیرا قانون می‌گوید آن‌ها آدم نیستند بلکه فقط لوازمِ یدکی انسان‌های ژنِ خوب هستند!!رمانِ هرگز رهایم مکن ایشی گورو اولین کتابی است که بنا بر پیشنهاد سایت آمازون پیش از مرگ باید خواند (الحق که باید خواند. رمان و قلم ایشی گورو کجا و فیلم کجا) اما فیلم هم توانسته جهان رمان را با تصویر برایمان عینی‌تر کند. با این فیلم به شدت یاد این سوال قیصر امین‌پور افتادم که سر کلاس نقد ادبی از ما می‌پرسید: هرچه قانون است خوب است؟ یا هرچه خوب است باید قانون باشد؟برای مردمِ رمان ایشی‌گورو این بچه‌ها آدم نیستند. قانون آن‌ها را آدم نمی‌داند. آن‌ها یک دستاورد پزشکی‌اند همین! برای آن مردم هرچه قانون است خوب است. حتما خوب است. خیلی جنم می‌خواهد، روحیۀ آرمان‌خواه و پرومته‌وار که آدم بر زئوس و بر سلطۀ قانون بتازد و معتقد باشد هرچه خوب است باید قانون باشد. اما چه خوب است؟ ما خوب را در ارتباط با منافع خودمان معنا کرده‌ایم اغلب. حواسمان به این نکته هست؟ چه خوب است؟خوب است انسان بمیرد بر اثر سرطان و پزشکی نتواند نجاتش دهد؟یا خوب است پزشکی یک همزاد انسان تولید کند که واقعا انسان است فقط مدل لقاحش فرق دارد تا بتواند در صورت لزوم قربانی آدم شود؟ (محترمانه‌تر: به کمک بقا آدمی بیاید)پاسخ به این سؤال راحت نیست. «بودن یا نبودن مسئله این است»!. آیا در اینجا صدای دن کیشوت را نمی‌شنوید؟ جواب سوالش را می‌دانید که پرسید: «به کدام دچاری؟ جنونی خردمندانه؟ یا سلامت عقلی ابلهانه؟»آیا انسان باید به هر قیمتی زنده بماند؟ (سلامت عقلی ابلهانه) یا جاودانگی انسان و طول عمر او به این نمی‌ارزد که دیگران را ابزار کند (جنون خردمندانه)پاسخ به این سوالات دردناک و پیچیده است. مخصوصا اگر کسی در شرایط حقیقی آن قرار بگیرد. مثلا سرطانی داشته باشد و تنها نقطۀ امیدش دریافت یک عضو سالم باشد. حالا اگر دستاورد پزشکی به او بگوید نگران نباش، تو دیگر نمی‌میری زیرا ما اعضای یدکی برایت تولید کرده‌ایم آیا او این عمر دوباره و فرصت را رد می‌کند؟ سوال طوری طراحی نشده که بتوان به آن پاسخ داد و دردناکی زندگی همین است: رازی است که هیچ پاسخی ندارد. یا شاید ما ضعیف‌تر آنیم که بتوانیم از پس سوالات بزرگی که پاسخ به آن فداکاری می‌خواهد بربیاییم.در پایان فیلم کتی که تام را در اهدا عضو (تاراج عضو) از دست داده از خود می‌پرسد: آیا زندگی آنان که ما باید نجاتشان دهیم از ما مهمتر است؟ (سوال بسیار دردناکی است) مخصوصاً وقتی معنای ژن خوب و ژن بد را با تمام وجود درک کرده باشید.این داستان در عین حال که به تقابل دستاوردهای پزشکی و اخلاق می‌پردازد قدرتِ باورها را نیز به ما نشان می‌دهد. در مغز بچه‌های هلشیم این فکر را گذاشته بودند که رسالت آن‌ها مایۀ حیات شدن برای دیگران است، اهدا عضو. بنابراین آن‌ها با اینکه فرصت فرار دارند این کار را نمی‌کنند. اینجاست که آدم از خود می‌پرسد در مغز ما از کودکی چه چیزهایی فروکرده‌اند که امروز مانع فرارمان از هلشیم می‌شود؟ چه چیزهایی در جامعه وجود دارد که فقط چون قانون است باید خوب دانسته شود؟ آیا ما مطمئنیم که مانند بچه‌های هلشیم با گردن کج جلوی قدرت‌ها ننشسته‌ایم تا به ما حقِ حیات بدهند؟ آیا ما با این هدف کار نمی‌کنیم تا ما را تأیید کنند و بر ما رحم آورند؟باید فضای این فیلم را تعمیم داد به سوالاتی از این دست تا ربط آن را به خودمان دریابیم. ساده‌لوحانه است که فقط یک لایۀ فیلم و یک پیام آن را بگیریم و از بی‌شمار سوالاتی که می‌خواهد از خود بپرسیم چشم بپوشیم.فیلم را ببینید. دردناک‌تر از آن است که بتوان به کلمه کشاندنش. امکان ندارد با آن از جهان محدود خواسته‌ها و رنج‌های حقیر و کوچک خارج نشوید.</description>
                <category>کافه کاتارسیس</category>
                <author>کافه کاتارسیس</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2019 23:52:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم جوکر 2019</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-vpiw4lxih2kd</link>
                <description>جوکر 2019 داستان دلقکی بی‌مزه و دارای اختلال روانی است که می‌خواهد استندآپ کمدی معروف شود. در بخش اول فیلم با یک شخصیت مفلوک و رقت‌آور روبروئیم. شخصیتی کاملا نمادین و قابل تعمیم به کل اجتماع.این مردِ 40 سالۀ تنها با مادر پیرش در نهایت فقر زندگی می‌کند. پدر او کیست؟ یکی از ثروتمندان سرشناس که با مادر او رابطه‌ای زودگذر داشته و بعد، بخاطر شأن اجتماعی‌اش این زن و پسر حاصل از آن رابطه را نادیده می‌گیرد و بدتر، برای زن پروندۀ روانی درست می‌کند تا ادعایش را مبنی بر اینکه او پدرِ تنها پسر اوست به کل بی‌اعتبار کنند!همین مرد پدر پسر دیگری هم هست: پدر نقطۀ مقابل جوکر یعنی بتمن! حاصل ازدواج همان مرد با یک زن در سطح خودش!این پدر و دو پسرش عجیب آدم را یاد اسطورۀ زروان و دو پسر اهورا و اهریمن‌اش می‌اندازد. یعنی ثنویت. یکی بودن منشأ خیر و شر: زروان!وقتی به فیلم جوکر نگاه می‌کنیم و سیر زندگی او را می‌بینیم نه دیگر بد وقاحتی دارد و نه خوب فضیلتی محسوب می‌شود بلکه همه چیز از یک جبر محیطی و مسئلۀ تصادف آغاز می‌شود! بی‌اعتنایی ثروتمندان به زیردستان، همان بی‌تفاوتی کیهان نسبت به بشر است بنابراین هم تراژدی است و هم عمیقاً کمدی: کمدی‌اش آنجاست که آدم‌ها دنبال عدالت‌اند و دنبال اینکه جامعه و جهان با ایشان مهربان باشد: زهی خیال باطل! در اینجا یادی کنیم از «رومن گاری» و کتاب زندگی در پیش‌رو که دقیقا تراژدی را با لحن کمدی برایمان تعریف می‌کند«این حرف درست نیست که طبیعت همۀ کارها را درست انجام می‌دهد. طبیت با هرکس کاری که بخواهد می‌کند و حتی نمی‌داند که چه دارد می‌کند.»در ابتدای فیلم جوکر از چند بچه کتک می‌خورد، این صحنه کلیدی و نمادین است. بعد آن زود پی می‌بریم که داستان ماهیت سیاسی دارد. ضعیف‌ها زیر دست و پای قوی‌ها له می‌شوند، زندگی‌شان خالی از عشق و سرد است و حتا غذای خوردن هم ندارند! تحقیر می‌شوند، با آن‌ها عین زباله رفتار می‌شود. چون ضعیف‌اند. چون صدایشان به گوش کسی نمی‌رسد مگر وقتی که فریادی یکصدا شوند. شادی در زندگی این افراد نوعی کالای لوکس به حساب می‌آید! آن‌ها زنده‌اند فقط چون از مرگ می‌ترسند نه چون چیزی دارند که بخاطرش زنده بمانند. خنده‌های  جوکر نشان خوشحالی نیست و واقعا تشویش‌برانگیزند! خنده‌ای است هزار بار از گریه بدتر! تن آدم را می‌لرزاند. خصیصه‌ای که آن را از جوکر مقتدر و باهوش پیشین (هیث لجر) متمایز می‌کند!عاقبت جوکر علیه ضعف‌های خود قیام می‌کند. مادرش را که نماد ضعف و زبونی اوست از بین می‌برد تا دیگر چیزی برای باختن نداشته باشد و بعد از آن است که زلزله شروع می‌شود! جنبش دلقک‌ها به راه می‌افتد. جنبش آدم‌های نادیده گرفته شده که حقیقتا جامعه برایشان ارزشی قائل نیست و غالبا روانی خوانده می‌شوند. (سیمین دانشور در رمان سووشون مفصلا شرح می‌دهد که اگر محیط درست باشد دیگر آدم‌ها روانی نمی‌شوند بنابراین هر تغییری را باید در جامعه ایجاد کرد)«فتوحی اگر راست می‌گوید به خواهر بدبختش برسد که در دیوانه‌خانه، چشم بدر دوخته و منتظر است او بیاید و به باغ صد و بیست و چهار هزار متری ببردش.»خسرو گفت: «به قول آقای فتوحی، وقتی جامعه درست شد دیگر هیچکس دیوانه نمی‌شود و همه جا باغ می‌شود.» زری از جا در رفت و به تحقیر گفت: «واقعا فتوحی آدمی هم می‌تواند جامعه را درست کند.»خسرو به پدر رو آورد و پرسید: «نمی‌تواند پدر؟»پدر جواب داد: «اگر هم فتوحی و امثالش نتوانند، لااقل امکان تجربۀ عظیمی به مردم می‌دهند.»حقیقتا فیلم جوکر  آدم را یاد نمایشنامۀ شهربندان (حکومت نظامی) می‌اندازد. وقتی می‌بینیم که دلقک‌ها چگونه می‌توانند با اتحاد، کمدیِ وحشت راه بیندازند و امنیتی را که هیچگاه نداشته‌اند از سرمایه‌داران نیز سلب کنند، انگار صدای کامو را  با وضوح بیشتری می‌شنویم که می‌گوید:«دیه‌گو:من شیوۀ کارتان را خوب فهمیده‌ام. شما مردم را گرسنه نگاه داشته‌اید و آن‌ها را از هم جدا کرده‌اید تا عصیان و شورششان را از بین ببرید، شما آن‌ها را ضعیف و درمانده می‌کنید و سبعانه نیروی آن‌ها را می‌بلعید و اوقاتشان را مشغول می‌کنید تا از وحشت نه جوششی بکنند و نه مجالی برای جوشش داشته باشند!آن‌ها در یک جای ایستاده‌اند و درجا می‌زنند، راضی باشید! علی‌رغم جمعیتی که دارند تنها هستند، من هم تنها هستم، همۀ ما تنها هستیم. زیرا دیگران ترسو و ذلیل هستند. ولی با وجود تنهایی و اسارت با وجود آنکه مانند آن‌ها خوار و پست شده‌ام به شما اعلام می‌کنم که شما هیچ نیستید و این قدرتی که تا چشم کار می‌کند گسترش دارد و تا اعماق آسمان را به سیاهی و تاریکی کشانده است چیزی نیست مگر سایۀ کوچکی که به روی قطعه خاکی سنگینی می‌کند و بر اثر بادی خشمگین نابود می‌شود.شما خیال کرده‌اید که همه چیز می‌تواند کلاسه شود و به فرمول درآید. همین دفتر زیبای صورت اسامی شما گل سرخ وحشی، علامت آسمان، قیافه تابستان، غرش دریا و لحظه‌های بندگسل و خشم انسان‌ها را فراموش کرده است!(خانم منشی می‌خندد) نخندید، احمق نخندید. شما نابود شده‌اید، من این را به شما اطمینان می‌دهم، در بحبوحه پیروزی‌های ظاهری شما شکست خورده‌اید، زیرا در وجود انسان، به من نگاه کنید، نیرویی که شما نمی‌توانید آن را تقلیل دهید، وجود دارد. یک جنون روشن ممزوج با ترس و جرأت ولی نادان و در عین حال نیرومند بر همه چیز و همه کس. نیرویی که به زودی قد علم خواهد کرد و شما خواهید فهمید که پیروزی و افتخارات شما دودی بیش نبوده است.صص121-120</description>
                <category>کافه کاتارسیس</category>
                <author>کافه کاتارسیس</author>
                <pubDate>Tue, 26 Nov 2019 02:01:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما آدم‌های بدی نبودیم فقط می‌ترسیدیم...</title>
                <link>https://virgool.io/shojazan/%D9%87%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%80-%D8%A2%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%AF%D9%84%D9%86%D8%B3%D8%A7%DB%8C%DB%8C-lhscv9qsomtf</link>
                <description>ما خسته بودیمبرای همین یک‌نفس می‌دویدیمتا خودمان را برسانیم به جاودانگی_آن خانۀ پر اتاق_و جیرجیرهای ابدیِ تاریکیما عاشقِ هیچکدام از این مردها نبودیمفقط می‌ترسیدیمو به دریا نمی‌رسیدیمما خسته بودیمبرای همین یک‌نفس می‌دویدیمتا به پاسخ‌هایی ساده‌تر رسیده باشیمبه اینکه بهتر استآب‌هایی بمانیم در تُنگتنگ‌هایی بمانیم بی‌آبمگر چقدر می‌شود به یک ماهیِ راهی دل‌ خوش کرد؟ما آدم‌های بدی نبودیمفقط می‌ترسیدیمو ملخ‌هایی می‌شدیمکه هجوم می‌بردیم به مزرعه‌هاهجوم می‌بردیم به قداست بی‌لک میوه‌هاهجوم می‌بردیم به ژتون‌های غذاهجوم می‌بردیم به باجه‌های بانکآیا عدالت همین نیست؟وقتی هیچکس صدایت را نمی‌شنودجز میکروفن‌هایی که روی قلبت کار گذاشته‌اندنه برای درک زنده بودنتنه برای آن ماه که در تاریکی‌هایت داریتا پوتین‌های پارۀ پر ریگت را بالا بیاورندآیا عدالت همین نیست؟که ما انارهایی باشیم بر شاخهسیلی‌هایی که درخت با آنصورتش را سرخ می‌سازد؟آیا عدالت همین نیست؟مقابل آن سفرۀ شامکه تا می‌آیی یک لقمه بیشتر برداریخودش را جمع می‌کندبا خورشیدیکه نمی‌تواند شب را از ریشه دربیاورد؟ما آدم‌های بدی نبودیمفقط می‌ترسیدیم و می‌خواستیمسهممان کمی بیشتر باشداما وقتی هیچ‌چیز هیچ چیز را تمام نمی‌کندعزیزماین دکمه‌های براق راکه از سر آستین‌های «فروغ» کنده‌ایدوباره به شومیز شعرهای ابریشمی او برگرداندزدی هم باید دلیل بهتری داشته باشدما خسته بودیمبرای همین دیگر نمی‌دویدیمو روی تنور تخت‌هایمان سرد می‌شدیمو پشت نیمکت فست‌فودی‌های سادهاز دهن می‌افتادیمما عاشق نبودیمو دیگران را با تعارفاتی از این دستدلخوش می‌کردیم:عزیزم من فکر می‌کنماین ساندویچ که روی میز استبرای یک نفر زیادی باشدنصفش را هم تو گاز بزن هم‌تاریکیمنبعکافه کاتارسیسآیدا گلنسایینشر آن‌سوویراست دومصص73-76</description>
                <category>کافه کاتارسیس</category>
                <author>کافه کاتارسیس</author>
                <pubDate>Fri, 22 Nov 2019 11:00:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب ورق پاره‌های زندان اثرِ بزرگ علوی</title>
                <link>https://virgool.io/@aida.golnesayi/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%88%D8%B1%D9%82-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1%D9%90-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C-j0juyedjftsl</link>
                <description>کتاب «ورق‌پاره‌های زندان» که چاپ اول آن برای سال 1320 است و چاپ دوم آن به سال 1357 برمی‌گردد، اثری است تکان‌دهنده و هولناک که درآن درد و رنج انسان‌هایِ تحت استبداد و بی‌حرمتی، در حقیقی‌ترین شکل تصویر شده است. این کتاب 120 صفحه‌ای شامل پنج داستان کوتاه است به نام‌های:پادنگستارۀ دنباله‌دارانتظارعفو عمومیرقص مرگدو داستان پادنگ و رقص مرگ دربارۀ آدمکشی است و قاتل‌هایی که قاتل نبوده‌اند و هرکدام به دلیلی محبوس‌اند. اما سه داستان ستارۀ دنباله‌دار، انتظار و عفو عمومی به احوالات زندانیان سیاسی در دورۀ هولناک استبداد رضاشاه می‌پردازد. به شرح مصایب آنان که آزادی‌شان را فدای آسایش دیگران کردند و هزینه‌هایی آن‌گونه گزاف دادند که آدمی نمی‌تواند باور کند!از وجوه خیره‌کنندۀ این کتاب وفاداری زنان جوان نسبت به شوهرهای محبوسشان است. مردهای آزادی‌خواه در این اثر، شیرزن‌هایی در کنار خود دارند که بهیچ‌وجه آن‌ها را تنها نمی‌گذارند حتا وقتی حبس ده سال طول می‌کشد. عشق در این اثر با رنج عجین می‌شود و از شهوت فاصله می‌گیرد. باوجود فضای ناراحت‌کننده و هولناک کتاب (مخصوصاً در داستان انتظار) اما عشق در آن متعالی، نجات‌دهنده و عمیق است، پناهگاه و جایی امن که می‌تواند جبران تمام بدبختی‌های بشر باشد. یک بندگی مطبوع و خودخواسته. درخشش مسحور کنندۀ این عشق فداکارانه را در پایان داستان «عفو عمومی» و ر«قص مرگ» بیشتر از بقیۀ داستان‌ها می‌توان دید. بنابراین این اثر تاریکی و روشنی را درهم می‌آمیزد و همیشه به یک روزن احتمالی نور مؤمن می‌ماند.کوتاه کلام«ورق پاره‌های زندان» نه اغراق است، نه معرکه‌گیری و نوشتن زخم‌های نزیسته، بلکه دردی است که توصیف آن، تنها تقلیلش می‌دهد بنابراین بهتر آنکه به قلم خود نویسنده و نوشته‌های وی بپردازیم.مقدمهورق‌پاره‌های زندان اسم بی‌مسمایی برای این یادداشت‌هایی که اغلب آن در زندان تهیه شده، نیست. در واقع اغلب آن‌ها روی ورق پاره، روی کاغذ قند، کاغذ سیگار اشنو و یا پاکت‌هایی که در آن برای ما میوه و شیرینی می‌آوردند، نوشته شده است، و این کار بدون مخاطره نبوده است. در زندان اگر مداد و پاره کاغذی، مأمورین زندان، در دست ما می‌دیدند جنایت بزرگی بشمار می‌رفت.امان از آن‌وقت که اولیای زندان پی می‌بردند که کسی یادداشت‌هایی برای تشریح اوضاع ایران در آن دوره تهیه می‌کند.خانباباخان اسعد در زندان به سخت‌ترین و وقیح‌ترین وجهی مُرد، فقط برای آنکه یادداشت‌های او به دست مأمورین افتاد، راجع به این خانباباخان اسعد رئیس زندان به یکی از دوستان من گفته بود:«تصور کنید که یک نفر زندانی، آن هم سیاسی وقایع روزانۀ زندان را یادداشت کند؛ تصورش را بکنید چه چیزی بالاخره از آب درمی‌آید.»محمد فرخی یزدی به دست جنایتکارانی بی‌شرم و رو کشته شد، فقط برای آنکه شعر می‌گفت و با اشعارش اوضاع ایران را در دوره استبداد سیاه برای نسل‌های آینده به یادگار می‌گذاشت.من با علم به این مخاطرات یادداشت می‌کردم. چون ایمان قطعی داشتم به اینکه ملت ایران از این جریانات اطلاع کافی ندارد و برای نسل‌های آینده لازم است بدانند که در این دوره سیاه با جوانان با غیرت و آزادی‌خواهان ایران چه معاملاتی می‌کردند.اگر یادداشت‌های من، یعنی همین ورق‌پاره‌ها به دست اولیای زندان می‌افتاد، من هم دیگر امروز زنده نبودم.اما بزرگترین دلخوشی من این بود که بالاخره وقایع یادداشت شده و ورق‌پاره‌های زندان خواهی نخواهی روزی به دست ملت ایران خواهد افتاد.بخش‌هایی از این اثر جهت آشنایی با قلم نویسندهدر این دو سالی که کوچیک‌خنم در خانه غلامحسین بوده، یک آب خوش از گلویش پایین نرفته و یا اقلاً همسایه‌هایش اینطور می‌گفتند. اهل محل همه دلشان به حال او می‌سوخته، نه اینکه مثلا وقتی می‌دیدند که کوچیک‌خنم طشت‌نشا را روی سرش گذاشته چادرش را به کمر بسته و به طرف بیجار می‌رود، دلشان به حالش می‌سوخت، که چرا این زن جوان باید کار به این سختی بکند، اینطور چیزها که دلسوزی نداشت، دخترها و زن‌های خودشان هم همینطور بودند. روزی 12 تا 14 ساعت با پاچه‌های بالا زده و سرمای بهار تا زانو توی گل نشا برنج را در زمین می‌گذاشتند. گاهی هوا آنقدر سرد بود که پایشان توی گل و لجن کرخ می‌شد. اغلب پاهایشان از بس که زالو آن‌ها را می‌گزید و خونشان را می‌مکید مجروح بود.مقصودم این است که به این چیزها اهمیتی نمی‌دادند. اما همان دخترها و همان زن‌ها وقتی که به خانه برمی‌گشتند و پایشان را لخت روی الو آتش می‌گرفتند که جانی بگیرد، با وجودی که خوب می‌دانستند که حاصل دسترنج آن‌ها را مفتخورهای تهران‌نشین از آن‌ها می‌دزدند و به غارت می‌برند_باز هم یک نوازش مادر، یک لبخند پدر، یک بوسه شوهری بود که از رنج و زحمت آن‌ها حق‌گزاری کند. اما وضعیت کوچیک‌خنم اینطور نبود. خواهر شوهرش که با او مثل کارد و پنیر بود. برای اینکه از وقتی کوچیک‌خنم به خانه غلامحسین آمده، وضعیت خانمی او داشت متزلزل می‌شد. غلامحسین هم که آنقدر بیحال بود و حرص پول آنقدر او را مشغول کرده بود که تا بوق سگ یا پشت ترازو ایستاده بود و یا اینکه با دستک و دفترش ور می‌رفت و «چرکه» می‌انداخت. کسی که در آن خانه گاهی ممکن بود از روی مهربانی به کوچیک خنم بخندد کئس آآ بود و بس.ص 14خوشبختی هم مثل ستارۀ دنباله‌دار فقط یک‌مرتبه در زندگی مردم پیدا می‌شود. بعضی از این یک‌دفعه هم برخوردار نشده‌اند.ص 21نمی‌دانم کیست، ولی گویا یکی از گویندگان فرنگی است که می‌گوید: ارواح از خوشبختی آدمیان بیزار هستند. من نه به ارواح معتقدم و نه به اینکه آن‌ها با ما آدمیان سر ستیزگی دارند. اما اینکه زندگی مبارزه است و مبارزه یعنی تبدیل درد شدید به درد خفیف، یعنی بالاخره درد، در این هم حرفی نیست.ص 21پس از ده سال زنده‌بگوری در زندان، تازه می‌خواهند ما را بجاهایی که دور از آب و آبادی است تبعید کنند. دود از کله آدم بلند می‌شود. چیزی که آدم را تکان می‌دهد، این است که چه اطمینانی این‌ها به دستگاه خودشان دارند؛ کوچکترین فکری به نظرشان نمی‌رسد که ممکن است این اوضاع روزی به هم بخورد.ص64مقصرترین عدۀ ما آن‌هایی هستند که کتاب خوانده‌اند. در این کتاب‌ها افکاری گفته شده که با منافع طبقۀ حاکم ایران تباین دارد، در این کتاب‌ها از آزادی در مقابل استبداد صحبت شده، از آزادی فرد، از آزادی اجتماع بالاخره از آزادی طبقه‌ای در مقابل طبقۀ دیگر. به این جرم من باید ده سال در زندان بمانم و بالاخره هم بمیرم، باید زنم دربدر باشد، باید کسانم جرأت نکنند به دیدن من بیایند، باید مخالفین ما پولدار و متمول شوند و بچاپند و بعد روز مبادا فرار کنند.حیف است، حیف است. نباید مُرد. باید ماند و زندگی کرد.ص71این‌ها که اینجا همه پهلوی هم نشسته‌اند، و در زندگانی عادی پزشک، استاد، صاحبمنصب، دبیر. وکیل عدلیه، محصل و یا کارگرند و دارند قاچاقی طب، فلسفه، حقوق، تاریخ، ادبیات، ریاضی، فیزیک و شیمی یاد می‌گیرند، اینها همه مطابق قانون جانی و جنایتکار هستند و باید در زندان بمانند و جنایتشان این است که کتاب خوانده‌اند، و حالا بازهم کتاب می‌خوانند…ص 77دنیا رو به ترقی است، رو به بهبودی است. از این موج استبداد و وحشی‌گری که امروز در دنیا در خروش است، چشم‌پوشی کن. بالاخره تکامل در کار است.ص 92زیبایی زندگی در همین ندانستگی است، در همین امید که فردا بهتر خواهد شد، دنیا آرامتر، زیباتر خواهد شد.ص104مشخصات کتابورق‌پاره‌های زندانبزرگ علوینشر امیرکبیرچاپ دوم</description>
                <category>کافه کاتارسیس</category>
                <author>کافه کاتارسیس</author>
                <pubDate>Tue, 19 Nov 2019 02:09:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم خرچنگ ساختۀ یورگوس لانتیموس</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AE%D8%B1%DA%86%D9%86%DA%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%80-%DB%8C%D9%88%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%B3-%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%B3-zlzj5yc2zwjg</link>
                <description>آنچه در ابتدا در فیلم «خرچنگ» ساخته‌ی کارگردان خلاق و عمیق یونانی «یورگوس لانتی‌موس» جلب توجه می‌کند، فیلمنامه‌ای است که در آن مخاطب احساس می‌کند با جهانی سرتاپا بیگانه و ناشناس روبروست.اولین مشخصه‌ی فیلم‌هایی او را می‌توان آشنایی‌زدایی دانست. امکان ندارد فیلمی از او ببینید که پس از آن در آنچه بدیهی می‌پنداشته‌ایدشک نکنید.او سقراط را به خاطر می‌آورد که آنقدر لاخس را در مورد شجاعت و معنای آن سوال‌پیچ کرد تا به او فهماند آنچه که بدیهی می‌نماید مسئله‌ای است که جواب آن را نمی‌داند و فقط به یک شکل از جواب عادت کرده است. در فیلم‌های لانتی‌موس مخاطب در موضوعی که او انتخاب می‌کند به چالش جدی کشیده می‌شود.در این فیلم ما با سه فضای متفاوت روبروئیم.مکان اول:شهری که باید حتما در آن زوج باشی وگرنه مأموران تو را دستگیر می‌کنند. کسی که همسرش دیگر دوستش ندارد، همسرش مرده یا طلاق گرفته از شهر اخراج می‌شود.مکان دوم هتل است.هتل کجاست؟ جایی که افراد اخراج شده از شهر باید در آنجا شریک زندگی پیدا کنند و رابطه‌ی عاشقانه برقرار کنند و البته مسئله‌ی مهم یافتن تفاهم با یک فرد است. اگر تفاهم نباشد افراد نمی‌توانند همدیگر را انتخاب کنند و به شهر برگردند.در فیلم خرچنگ این تفاهم سر موارد بسیار سطحی و غالبا جسمی است. مثلا اینکه هردو نفر دماغشان خون بیاید، چشمان هردو نزدیک‌بین باشد یا هردو لنگ بزنند تفاهم حساب می‌شود. در هتل اگر نتوانی شریکت را انتخاب کنی تبدیل به حیوانی می‌شوی که خود انتخاب خواهی کرد. شخصیت اصلی فیلم می‌گوید اگر موفق نشوم می‌خواهم خرچنگ شوم. زیرا خونش آبی است، صد سال عمر می‌کندو تمام عمر با یک جفت می‌ماند. در این فیلم قانون دیگری هم هست افراد جویای جفت(هتل) باید به جنگل بروند و افراد مجرد را در جنگل شکار کنند. هرچقدر بیشتر مجرد شکار کنند بیشتر می‌توانند در هتل بمانند و به حیوان بدل نشوند. البته آن‌ها مجردها را نمی‌کشند تیرها فقط بیهوش می‌کنند.مکان سوم جنگل است.جنگل از آنِ مجردهاست. برخلاف هتل که قانون بر جفت‌یابی است، در جنگل معاشقه ممنوع است و رابطه‌ی جنسی و بوسه و غیره مجازات سخت دارد. بنابراین ما با دو ایدئولوژی متضاد و منطقی صفر و صد روبروییم. در شهری که همه‌چیز تأهل و ازدواج است،در جنگلی که رابطه‌ی عاطفی جرم است. در اینجا می‌توان تمسخر جامعه‌ی تک‌صدایی و غلبه‌ی یک ایدئولوژی را به مثابه‌ی امری اجتناب ناپذیر و نقض‌ناشدنی در تفکر لانتی‌موس مشاهده کرد. اما در هتل افراد، تحت فشار ترس از حیوان نشدن، به پیدا کردن رابطه‌ی عاشقانه رو می‌آورند. (رو به یافتن آن، نه خلق کردنش) افراد با هم رقابت می‌کنند. در این شرایط چه بلایی سر انسان‌ها و روابطشان می‌آید؟روابطِ وحشتناک به ظاهر عاشقانهتظاهر به عشق نه واقعا به خاطر هم‌روحی بلکه برای نجات از مهلکه و آیا هم اکنون نیز در جامعه، بسیاری از افراد به خاطر فرار از تنهایی و ترس از برچسب تن به ازدواج نمی‌دهند و نتیجه چیست؟ رابطه‌ی زناشوییِ بدون عشق همانکه «سیمون دوبووار» می‌گوید: تقلیل دادن زیباترین احساسات و هیجانات به وظیفه وظیفه‌ی زناشویی، وظیفه‌ی هم‌خوابی و تمکین! کاری که لانتی‌موس انجام می‌دهد، نمادین نشان دادن اتفاقی است که همین حالا هم دارد در جامعه می‌افتد. افراد جویای جفت، برای بقای خود دیگران را شکار می‌کنند و علت اینکه این حق را به خود می‌دهند یک چیز است: تفاوت در ایدئولوژی و نوع نگاه به زندگی.اتفاقی که در هتل به نمایش درمی‌آید بیانگر این حقیقت است: وقتی رابطه‌ی عاشقانه در نقشِ نجات‌دهنده ظاهر می‌شود، اولین چیزی که از دست‌ می‌دهد صداقت و حس و حال است. در هتل می‌بینیم افراد برای حیوان نشدن دروغ می‌گویند تا تفاهم ایجاد کنند. مثلا مردی که سالم است کاری می‌کند تا خون دماغ شود تا بتواند با دختری که خون دماغ می‌شود ازدواج کند! این صحنه‌ی نمادین گویای این است وقتی رابطه‌ی عاشقانه به صورت قانون دربیاید و جامعه به حمایت آن برخیزد چیزی که رواج پیدا می‌کند دروغ است. دومین نکته‌ی دردناک این هتل رابطه‌های جنسی آن است. روابط جنسی در این هتل، بدون عشق و تنها برای پیشبرد اهداف است. انگار رابطه توافقی است برای مقصدی مشترک و نه مسیری که به زیباترین شکل باید آن را ساخت. لانتی‌موس می‌خواهد نشان دهد هر نوع اجباری، بشر را از اصالت دور می‌کند. چه اجبار به ازدواج، چه اجبار به تجرد (زیرا قوانین جنگل هم همین قدر مسخره است)در هتل افراد باید تظاهر کنند به دوست داشتن کسانی که دوست ندارند زیرا این‌گونه به حیوان بدل نمی‌شوند در ظاهر. البته فقط در ظاهر!نقطه‌ی مقابل این جریان در جنگل اتفاق می‌افتد. وقتی شخصیت اصلی از هتل فرار می‌کند و می‌خواهد مجرد باشد در جنگل عکس جریان هتل اتفاق می‌افتد. در جنگل افراد باید وانمود کنند به دوست نداشتن کسانی که دوست دارند در واقع  در این فیلم، دو چالش برای مخاطب عینی می‌شود. که البته در یک چیز مشترکند دروغ‌گفتن و دور شدن از اصالت. شخصیت اصلی این فیلم که از هتل گریخته در جنگل هم نمی‌تواند این تفکر تک‌بعدی را تاب بیاورد.چیزی که در این فیلم باید به آن توجه داشت نمایش جنگ‌های میان این دو ایدئولوژی است افراد هتل، برای شکار به جنگل می‌روند.افراد مجرد هم شبانه به هتل حمله می‌کنند (باید دقت کرد وفاداری بیش‌ از حد به ایدئولوژی و تعصب، افراد را خشن و سنگدل می‌کند)افراد مجرد به مقر ریاست هتل می‌روند. زن و شوهری که در ظاهر عاشقانه همدیگر را دوست دارند، برای ساکنان هتل و جویندگان جفت برنامه‌های مختلف ترتیب می‌دهند تا به آن‌ها بقبولانند تنها راه انسان ماندن، جفت بودن است و مجردی معنا ندارد و انسانی که جفت ندارد باید تبدیل به حیوان شود. اما نکته در اینجاست، در این هتل تفاهمی که افراد را به هم می‌پیوندد جسمی است و در آنجا بر روح،روابط حقیقی عاطفی و دوست داشتن صادقانه تأکیدی نمی‌شود. زیرا وقتی پای مصلحت و نجات خود در بین است دیگر احساسات متعالی معنایی نمی‌تواند داشت. در حمله‌ی مجردها به اتاق مدیر هتل، زن را می‌گیرند و به مرد می‌گویند تنها کسی زنده می‌ماند که می‌تواند تنها زندگی کند. مرد می‌گوید من می‌توانم به خوبی تنها زندگی کنم و تفنگ را به راحتی سمت زن شلیک می‌کند! البته تفنگ خالی است اما مجردها موفق می‌شوند ضربه‌ای ایدئولوژیک به هتل وارد کنند. زیرا به رهبران تفکر زوجیت نشان می‌دهند همه چیز منفعت و مصلحت است و اگر روزی این مصلحت عوض شود، رابطه‌ای که براساس آن شکل گرفته به راحتی فروخواهد پاشید. و کسی که روزی با تو جفت شد تا خود را از دست فشار جامعه نجات دهد و مقبولیت کسب کند، روزی هم که ارزش‌ها و منفعت‌ها و مصلحت‌ها تغییر کند به راحتی تو را کنار خواهد گذاشت. بنابراین بهتر است بدانیم واقعا چرا زوج شده‌ایم؟ برای صمیمیت روحی و یا برای همرنگ جماعت شدن و طبیعی به نظر آمدن در جامعه‌ای که به شدت زوجیت را تشویق می‌کند؟ این فیلم نشان می‌دهد چگونه انسان‌ها بین دو تفکر متضاد سرگردانند. تفکر مجردی و وانمود کردن به دوست نداشتن و تفکر زوجیت و وانمود کردن به دوست داشتن البته شخصیت اصلی داستان می‌گوید وانمود کردن به دوست داشتن کسی که دوست نداری سخت‌تر است. در پایان شخصیت اصلی قوانین جنگل را زیر پا می‌گذارد. رئیس مجردها می‌فهمد دو نفر در آنجا باهم معاشقه کرده‌اند برای همین زن را کور می‌کنند. حالا آن دو  زن و مرد دیگر باهم تفاهمی ندارند. زن کور است و مرد بینادر پایان فیلم، مرد می‌خواهد خودش را کور کند تا با کسب تفاهم بتواند با زن ازدواج کند (تفاهم در کوری شرط ازدواج و برگشتن به شهر است و این کوری نمادین است) اما مرد منصرف می‌شود، عاقبت او نمی‌تواند جفتش را بیابد و فیلم تمام می‌شود.در ابتدای فیلم الاغی را می‌بینیم که توسط یک مجرد بی‌رحم که البته شکارچی قهاری است و در هتل زندگی می‌کند کشته می‌شود.نهایتا لانتی‌موس در یک فیلم نمادین واهی بودن اجبار، دروغ، و ایدئولوژی‌های تک‌بعدی و بدون روح را نشان می‌دهد ولی در عین حال واقع‌بینانه این را هم می‌گوید که ایدئولوژی بسیار قدرتمند است و یک فرد هرگز نمی‌تواند آن را نابود کند یا به مخالفت با آن برخیزد بنابراین فرد الاغی است که در ابتدای فیلم کشته می‌شود و در واقع صحنه‌ی ابتدایی، صحنه‌ی پایانی است و می‌توان گفت این جریان از اولش، آخرش معلوم است که چه تراژدی دردناکی دارد به وقوع می‌پیوندد. انسان‌ها را نه یکدیگر بلکه غلبه‌ی یک ایدئولوژی خاص است که شکار نموده و آن‌ها را به حیواناتی بدل می‌کند که خود را تا سطح رابطه‌ی جنسی بدون روح و فقط از روی ضرورت تقلیل دهند.پس از تماشای فیلم، انسان ناخودآگاه به اساس رابطه‌اش فکر می‌کند. آیا او در رابطه راضی است؟ آیا رابطه به او عشق می‌دهد و خوشحالش می‌کند به روحش نور و روشنی می‌بخشد، باعث رشد و تعالی‌اش می‌شود یا نه فقط غذا خوردن یک گرسنه است آن هم نه غذایی گرم و تزئین شده بلکه غذایی چند روز مانده و بی‌طعم که صرفا برای زنده ماندن است؟و یک پیام دیگری هم در این فیلم وجود دارد:زنده ماندن مساوی زنده زیستن نیست.نکته‌ی غم‌انگیز همین‌جاست: آنقدر که افراد به فکر زنده ماندند به زنده زیستن توجه ندارند و آنقدر که به ابعاد جسمانی توجه دارند به مختصات روحی ندارند. و همین است که آدم‌ها شکار شده‌اند. انسانِ بدون ظرایف روحی، انسان دائم در تقلای بقا آیا صورت دیگری از تفاله و حیوان نیست؟لانتی‌موس دعوتمان می‌کند به تمام این‌ها فکر کنیم.آیدا گلنسایی</description>
                <category>کافه کاتارسیس</category>
                <author>کافه کاتارسیس</author>
                <pubDate>Thu, 14 Nov 2019 23:08:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا مادرِ آرنوفسکی تمشک طلایی بدترین کارگردانی را گرفت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aida.golnesayi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%90-%D8%A2%D8%B1%D9%86%D9%88%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%B4%DA%A9-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA-yyl1dv7pgj7r</link>
                <description> از آنجا که در پی نقد مثبت سایت زومجی تصمیم گرفتم فیلم «مادر» ساختۀ «دارن آرنوفسکی» را ببینم، به زوایایی برخوردم که در هیچکدام از نقدها به آن اشاره نشده بود، بنابراین تصمیم گرفتم  چند سطری توضیح بدهم که چرا دارن آرنوفسکی در این فیلم مستحق هو شدن است!«مادر» داستان خدایی است (آسمانی) به شدت محتاج ستایش؛ خدایی بی‌رحم، بی‌تفاوت با نگاهی ابزاری به آدم‌ها؛ خدایی در ظاهر مهربان، اما بسیار خونخوار که با پنبه سر می‌بُرد؛ خدایی که رابطه‌ای با زنان و جنس مونث ندارد و تنها مردان او را درک می‌کنند و می‌فهمند؛ خدایی اهل شعار و کلمات پرطمطراق، اهل گفتن و عمل نکردن؛ خدایی منفور ولی به شدت محبوب! (در فیلم میهمانان مزاحم مدام از صاحبخانه (فقط مرد) تشکر می‌کنند و مرد بی‌توجه به ناراحتی زن (زمین) فقط برای ستایش شدن مزاحمت این موجودات را بر زمین به دیدۀ منت می‌پذیرد.)تمام این فیلم که روایتی از داستان هبوط، جدال قابیل و هابیل، زاده شدن مسیح، کشته شدنش و قربانی‌های انسانی قبیلۀ آزتک‌ها و مایاها بود، تمسخر و نفرت و اعتراض شدید آرنوفسکی را نسبت به آسمان نشان می‌دهد.مسئله‌ای که فیلم می‌کوشد آن را به تصویر بکشد خباثت و شهوت دستگاه خدایان است. به رنج انداختن انسان‌ها، درست کردن یک باغ‌وحش غم‌انگیز انسانی، هرج و مرج و غوغا تنها برای ارضا شدن خدایی شهرت‌طلب.وقتی در آخر فیلم، زن به مرد التماس می‌کند: «به طرفدارانت بگو بروند و ما را تنها بگذارند، مرد می‌گوید من نمی‌خواهم آن‌ها بروند.» وقتی مسیح (بچۀ آنان) کشته و خورده می‌شود، زن به مریدان/ حواریون حمله می‌کند اما مرد که هیچ احساسی به فرزند خود ندارد، با لحنِ مهربانِ نفرت‌آوری می‌گوید: آن‌ها را ببخش!!آرنوفسکی نشان می‌دهد مهربانی الهیات چقدر خطرناک است. از آدم قدرت مبارزه و عصیان را می‌گیرد و ایشان را تبدیل به مشتی حیوانِ پیرو و مرید بی‌ارزش و بی فکر می‌کند. (لزوم پاسداشت کینه را سارتر در نمایشنامۀ شیطان و خدا به انسان یادآوری می‌کند)در عین حال فیلم مادر انتقاد تند اخلاقی نیز هست و از طریق خلق شخصیت شاعر که هست و نیست و آرامش و حتا فرزندش را می‌دهد تا ستایش بشنود، کثیف بودن شهرت را به بشر گوشزد می‌کند. شاعر این داستان_که در ظاهر قدرتمند است_ در واقع آدم مفلوکی است که بدون توجه دیگران هیچ است و به شدت به حضور مخل و مزاحم مریدانش نیازی بیمارگون دارد.شخصیت شاعر این فیلم به ما می‌گوید کسی که برای دیدن خود به چشمان دیگران محتاج است، نه مغرور که متکبر و ضعیف است. چنین فردی به خود باور ندارد و چون صدایی از درون خود نمی‌شنود، به فریادهای زنده باد و مرده باد مشتی آدم تهی محتاج است. اما پیکان آرنوفسکی ضمن انتقاد ضمنی از مقوله شهرت، سمت خدایی است که از نظر وی نهایتِ شهوتِ شهرت است.در واقع تمام این فیلم باید در دو بعد انسانی/ الهی نگریسته شود. آرنوفسکی می‌خواهد نشان دهد خدایی که طبق روایات، جهان را خلق می‌کند تا دیده و دوست داشته شود و بلبشویی شبیه خانۀ شاعر در فیلم به وجود می‌آورد، چقدر ترحم‌آور و حقیر است! (از آنجاست که نویسنده و متفکری مانند ولتر با خلق رمان کاندید بر فلسفۀ خوش‌بینانۀ لایپ‌نیتس می‌تازد)البته واضح است که او به روایت انسان‌ها از خدا می‌تازد و جهنمی که به اسم وی ترتیب داده‌اند، برای همین سارتر گفته است: «وقتی خدا ساکت است می‌توان هر ادعایی را به او نسبت داد.»یکی از وقیحانه‌ترین صحنه‌های فیلم زمانی است که مرد با آن مهربانی نفرت‌آور و دروغین‌اش زنِ سوخته را در آخر فیلم بغل می‌کند و از او عشق می‌خواهد. عشقِ مکانیکی، عشق بدون رابطۀ روحی، عشق یک زالو! (مارگوت بیکل: ساده است دوست داشتن انسانی/ بی‌هیچ احساس عشقی/ او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمی‌شناسمت)مرد برای ساختن دوبارۀ خانۀ سوخته قلب زن را درمی‌آورد تا ماهیت واقعی رابطۀ معبود و بنده را برملا کند: مرد زن را دوست دارد نه به خاطر خودِ زن، بلکه به خاطر عشقی که زن به او دارد و خدماتی که ارائه می‌دهد. در واقع در این مدل از عشق، همراهی و صمیمیت وجود ندارد و زن برای مرد کار می‌کند، زن وجودی است فنا شده و محو در برابر اشعۀ ذات! (در فیلم هم مرد بارها تأکید می‌کند زن این خانۀ سوخته را تعمیر و بازسازی کرده است)بنابراین شخصیت مادر در این فیلم، نمادی از مطلق بشر است. بشری که برای خدا هیچ‌کس نیست و قصۀ عشق و عاشقی‌اش با او یک طرفه و توهمی است، در فیلم هم دیدیم عشق مرد به زن وجود نداشت و شاعر حتا به خود زحمت نمی‌داد هفته به هفته همسر زیبایش را در آغوش بگیرد!، سن بالای مرد/ خدا هم اشاره به قدیم بودن و ازلی بودن او دارد. (خدایان منزه از ارتباطات عاطفی‌اند، قُدما جنس آسمان را از سنگ می‌دانستند)نکتۀ دیگر در این فیلم فداکاری‌های زن بود و عشق عجیبش به این خدایِ نخواستنی! زنی که نیروی عصیان ندارد، یک فرشتۀ محترم و کسالت‌آور است. (آنقدر بی‌جاذبه که با وجود جذابیت فیزیکی مرد به او رغبت جنسی ندارد!)زنی که بلد نیست مخالفت کند، بجنگد و قبل از اینکه با او مثل یک زباله رفتار بشود، رابطۀ یک‌طرفه را ترک کند. آدمِ اخته که اسم بی‌جنمی را عاشقی می‌گذارد و خبر ندارد عاشق ابتدا باید برای خود احترام قائل شود و زیر بار بی‌توجهی و نادیده گرفته شدن نرود و تن به یک رابطۀ یک صدایی ندهد.داستان مادر، انتقاد از تمام آدم‌های تحقیرپذیری است که آنقدر فریاد نزده‌اند که صداهایشان گم شده است. آدم‌هایی که کله‌شان را زیر برف کرده‌اند و وقتی به خودشان می‌آیند که دیگر فریاد زدنشان فایده‌ای ندارد، شبیه «باکستر»در داستان«قلعۀ حیوانات» که از بس شریف و سر به راه زندگی می‌کرد و در برابر محیط پرآشوب عکس‌العمل قاطعی نداشت که بالاخره او را به سلاخی فروختند.در واقع این فیلم هرچند دارد بر آسمان و الهیات مسیحی می‌تازد، (کاری که لانتیموس در فیلم کشتن گوزن مقدس به بی‌نظیرترین شکل ممکن انجام می‌دهد) اما نقدی جدی هم دارد بر عملکرد مادرِ/انسان‌های ستم‌پذیر. بر مطلق انسان‌های ذاتا مطیع، فرمانبردار و بدون قدرت ایجاد تغییر. انسان‌هایی که نمی‌دانند گاه ساختن فقط در ویرانی است!بله این فیلم سیاسی است. فیلمی که دارد به بینندگان اعلام می‌کند چون در برابر هر اتفاقی بی‌تفاوت شده‌اند هر بلایی که سرشان بیاید حقشان است. (درگیری نظامی هم در فیلم وجود داشت و صحنه‌هایی شبیه یک جنگ جهانی) پیام این فیلم جمله‌ای از آلبرکامو را به یاد می‌آورد:«آزادی همزمان با عدالت محقق می‌شود و حقیقت این است که یکی بی‌دیگری ناممکن است. اگر کسی نان شما را ببُرد آزادی شما را نیز گرفته است، همین‌طور اگر آزادی شما را گرفتند یقین بدانید نانتان نیز در خطر است. زیرا از آن پس نانتان وابسته به هوا و هوس اربابان شماست نه تلاش خودتان.»البته در این فیلم با گرفتن آزادی زن (ورود متجاوزانۀ مهمانان و ستایشگران مرد به خانه و ماندگار شدنشان) نه تنها نان که جان زن و فرزندش نیز به خطر می‌افتد.نکتۀ دیگر در این فیلم نقد تولیدمثل بود. زنی که در زندگی‌اش هیچ نکتۀ مثبتی وجود ندارد از آن مرد بی‌احساس و دور، بچه می‌آورد تا با سیلی صورتش را سرخ کند و بگوید «آه من بسیار خوشبختم»!در این فیلم یک خودخواهی و خودشیفتگی حاد می‌بینیم (خدا/شاعر) که حاضر است هر چیزی را فدا کند برای دیده شدن و ستایش شنیدن، و یک خودخواهی ِ معصومانه و طبیعی! از سمت زن. کسی که برای فرار از شرایط ناهنجار خود موجود بی‌گناهی را وارد این دنیای کثیف می‌کند. این است که فیلم با یک طنز تلخ یک سیرک انسانی را می‌سازد تا بازی شهوت و قدرت را در یکایک افراد این سیارۀ خاکی نشان دهد!آرنوفسکی مخاطب بصیر را با این سؤال مواجه می‌کند: آیا زنی که خود خوشبخت نیست حق دارد مادر شود و از وجود دیگری ابزاری برای فرار از تنهایی و احساس حقارت خویش بسازد؟ (کَل اگر طبیب بودی، سرِ خود دوا نمودی!) آیا در مرگ کودک تنها خدا / شاعر مقصر است یا سالی که نکوست از بهارش پیداست؟بنابراین فیلم ضمن اینکه یک بیان اسطوره‌ای از رابطۀ یک‌طرفه و مستبدانۀ انسان و آسمان ارائه می‌دهد، سرشار از انتقادات اجتماعی، اخلاقی و عاطفی است. طبیعتاً کارگردانی که اینهمه ضربه به وجدان مخاطبان خود وارد می‌کند و اعتقادات آنان را در تمام شئون به باد استهزا می‌گیرد، لایق گرفتن تمشک طلایی بدترین کارگردانی است!در پایان می‌توان پیام‌های متعدد این فیلم را چنین جمع‌بندی کرد:انتقاد از رابطۀ کاذب و یک‌طرفۀ آسمان با بندگانانتقاد از عدم اعتراض و طغیان (شخصیت مادر)انتقاد به اختگی و انفعال در محیط (پیام سیاسی فیلم)انتقاد از تولید مثل بی‌عشقانتقاد از شهرت‌پرستی(آیدا گلنسایی)</description>
                <category>کافه کاتارسیس</category>
                <author>کافه کاتارسیس</author>
                <pubDate>Tue, 22 Oct 2019 19:02:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد و بررسی فیلم «دندان نیش» ساختۀ لانتیموس</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%80-%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%B3-qfnid7mjndgc</link>
                <description>«دندان نیش» ساختۀ یورگوس لانتیموس داستان پدر دیکتاتوری است که به اسم تربیت درست فرزندان، آن‌ها را از جامعه دور نگه می‌دارد و تحت نظارت شدید خود می‌گیرد و نهایتاً کار به جایی می‌رسد که شاهد روابط جنسی خارج عرف و ناهنجار اعضای خانواده (خواهر و برادر) با هم هستیم.می‌توان  پیام اولیۀ این فیلم را جملۀ معروف «برتراند راسل» دانست: «آدم‌ها نادان به دنیا می‌آیند نه احمق آن‌ها توسط آموزش اشتباه احمق می‌شوند.»دقیقا فیلم لانتیموس در گام نخست به ما نشان می‌دهد چگونه می‌توان از انسان‌های نادان، احمق‌های تمام و کمال ساخت اما نکتۀ جالبی که در این فیلم وجود داشت رفتار طغیانگر دختر بزرگ خانواده بود که در آخر فیلم دندان نیش خود را شکست تا بلکه بتواند از آن باغ بیرون برود و آموزش ببیند. این نشان می‌دهد حق با آلبرکامو در نمایشنامۀ حکومت نظامی است زمانی که به منشیِ طاعون گفت: نخندید احمق، نخندید در انسان نیرویی که شما نمی‌توانید آن را تقلیل دهید، وجود دارد.بنابراین در عین حال که فیلم دارد نشان می‌دهد چگونه والدین و در سطح وسیع‌تر حکومت‌ها دارند افراد را احمق بار می‌آورند اما  خاطر نشان می‌کند که نمی‌توان کاملاً هم ناامید بود زیرا نیروی مهیبی در وجود آدمی هست که در برابر هر تزی آنتی‌تزی و در مقابل هر خفقانی، عطش رهایی و آزادی را  موجب می‌گردد. بنابراین به نحوی این فیلم نویدی هم در خود دارد. هرچند که پایان فیلم بر تحقق آزادی صحه نمی‌گذارد.اگر فیلم‌هایی دیگر لانتیموس مانند کشتن گوزن مقدس و خرچنگ را دیده باشید، خیلی زود متوجه می‌شوید کارگردانِ شکنجه‌گری مثل لانتیموس در این فیلم تنها یک کمدی ساخته است! کمدیِ رفتار دیکتاتورهایی که به اتوپیا و آرمان‌شهر قائلند.ارزش این فیلم در عینی‌سازی مدینۀ فاضله است. این کشور باغی زیباست که در آن اسباب تفریحات سالم وجود دارد. این دیکتاتور آنقدر مهربان است که به فکر غرایز جنسی پسر کودن خود هم هست و برایش از بیرون دختری می‌آورد. هرچند آن دختر بیرونی نهایتاً به مثابۀ دشمنی علیه امنیت به شمار می‌آید و چون رفتارش بدآموزی داشته از سمت دیکتاتور با کوبیدن دستگاه ویدئو بر سرش مجازات می‌شود!در این اتوپیا احساسات وجود ندارد، افراد خشک و مکانیکی هستند (حافظ: فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی/ بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز). افراد باهم می‌خوابند چون موظفند بخوابند. چون باید خانواده را بزرگتر کنند تا از حمایت بیشتری برخوردار شوند.  لانتیموس به خوبی توانسته نشان دهد وقتی آدم‌ها کودن می‌شوند که کنجکاوی‌ و نیروی نارضایتی‌شان را از دست می‌دهند و به جای آزادی به امنیت فکر می‌کنند.از جمله صحنه‌های رقت‌بار و ترحم‌آور این فیلم بازی فرزندان خانواده با هواپیمای پلاستیکی و عروسکهای باربی است (آن هم در سنی که آن‌ها هستند) و رقص مضحک دخترها در سالگرد ازدواج پدر و مادرشان. البته همه خوب می‌دانیم این بزرگنمایی‌ها نمادین است و ناخودآگاه به این فکر می‌افتیم که نکند ما هم با سرگرم شدن به فرعیات و حواشی و در نتیجه نیندیشیدن به مسائل حیاتی و ضروری همین‌قدر کودن شده باشیم! آن‌قدر که هرچه به ما می‌گویند را دلسوزی و خیرخواهی و حمایت فرض می‌کنیم و هرگز جسارت مستقل اندیشیدن و مستقل به نتیجه رسیدن را نداریم!در این فیلم گربه دشمن اعضای خانواده است. در یک صحنۀ ناراحت کننده می‌بینیم پسر خانواده چگونه گربه‌ای را می‌کشد که در باغ خانه دنبال غذاست. اما سگ در خانواده تقدیس می‌شود و اعضای خانواده باهم صدای سگ درمی‌آورند. از اینجا می‌توان گفت به تفاوت ساختاری این دو حیوان هم توجه شده. سگ تحت تربیت قرار می‌گیرد و کاملا مطیع و وفادار است و این خصلتی است که دیکتاتورها می‌پسندند: اطاعت و وفاداری برعکس گربه که موجود خودپسندی است و به قول تی. اس.الیوت نمی‌شود زیاد مزاحمش شد!لانتیموس در دندان نیش به درستی نشان می‌دهد چگونه تفکر اتوپیایی و در را بستن به روی بیرون و آن را خطر و دشمن دانستن در نهایت باعث سقوط و شکست درونی می‌شود و چگونه پافشاری شدید بر اخلاق به بی‌اخلاقی می‌انجامد (روابط جنسی خواهر و برادر باهم)دیالوگی نیز در فیلم «مارمولک» ساختۀ «کمال تبریزی» وجود داشت که همین نکته را گوشزد می‌کرد: «انقدر به بچه‌هایتان فشار می‌آورید بروند بهشت که از آن طرفِ جهنم بیرون می‌زنند»!یکی از صحنه‌های دیگری که در این فیلم باید به آن دقت داشت اطلاعات غلط دادن مادر خانواده به فرزندان و سعی شدید در حذف و سانسور است. وقتی پسر می‌گوید مامان زامبی چیست؟ مادر جواب می‌دهد نام گل‌های ریز و زرد.  غافل از آنکه برای واکسینه شدن همیشه مقداری میکروب لازم است و اشتباه بزرگ در واقع از اشتباه ترسیدن و تلاش مذبوحانه برای بی‌نقص بودن است. (نقد کمال طلبی)نهایتا این فیلم دهن کجی به افراد پاستوریزه، سیستم آموزشی کودن پرور، دیکتاتوری و بسته بودن سیاسی و عدم ارتباط با جهان و تلنگری است برای تأمل در نسبی بودن اخلاق.روابط جنسی با محارم که در بیرون و عرف عملی قبیح به حساب می‌آید، در این بهشت زمینی چون در جهت تأمین امنیت خانواده و در بستن به روی بیگانگان است تحسین و بدل به امری آن‌گونه پسندیده می‌شود که حتا مادر خانواده خود موهای دخترش را شانه می‌کشد و صورت او را درست می‌کند. زیرا دخترش دارد کاری به صلاح مصلحت نظام اتوپیایی انجام می‌دهد! و مهم سیستم و اهداف آن است نه شأن و منزلت آدم‌ها! (نگاه شود به کتاب ظلمت در نیمروز)بنابراین این فیلم دارد به ما گوشزد می‌کند بد و خوب / اخلاقی و غیر اخلاقی/ مشروع و نامشروع همه و همه توسط سیستم‌هایی به ما القا شده‌اند که منفعتشان در آن بوده و گویی باید حرف «لویی آلتوسر» را باور کرد که گفت: «تمام آدم‌ها تنها سوژه‌هایی هستند که ایدئولوژی نظام حاکم را بازتولید می‌کنند»!هرچند این فیلمِ بدبینانه با عصیان دختر بزرگ خانواده که دندان نیش خود را شکست (چون به او آموزش داده بودند که هروقت دندان نیشش بیفتد می‌تواند بیرون برود و مثلا رانندگی یاد بگیرد) با نوعی نوید به آزادی همراه می‌شود اما از آنجا که فیلم عاقبت دختر را که در صندوق عقب ماشین پدر پنهان شده، نشان نمی‌دهد نمی‌شود چندان امیدوار بود که او بتواند در سیستم بسته به جایی برسد و رهایی را محقق کند!این فیلم سراپا کمدی مرثیۀ زندگی دردناک آدم‌هایی است که قربانی حکومت‌ها و سیستم‌ها و ایدئولوژی‌ها و باورهای غلط دیگران می‌شود و فریادشان _علیرغم خواست‌شان_ به جایی نمی‌رسد.(آیدا گلنسایی)</description>
                <category>کافه کاتارسیس</category>
                <author>کافه کاتارسیس</author>
                <pubDate>Tue, 17 Sep 2019 10:24:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جملات تأمل برانگیز رمان جشن بی‌معنایی اثر میلان کوندرا</title>
                <link>https://virgool.io/@aida.golnesayi/%D8%AC%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D8%A3%D9%85%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%A7-gaarml4q9wab</link>
                <description>بی‌وقفه حرف زدن بدون کم‌ترین جلب توجهی کار آسانی نیست! همیشه حرف زدن و حضور داشتن، باوجوداین، نشنیده ماندن، هنرمندی خاصی می‌طلبد.ص 23وقتی مردی زیرک می‌کوشد دل بانویی را به دست آورد، آن بانو احساس می‌کند با کسی وارد رقابت شده. بنابراین او نیز ناچار است بدرخشد. نمی‌تواند بی‌مقاوت به عشق تن دهد. وانگهی، نکته‌پراکنی‌های بی‌معنی و بی‌سروته، او را از این اجبار می‌رهاند. از دوراندیشی و ملاحظه‌کاری‌های رهایش می‌کند. نباید ذهنی حاضر و آماده و هوشیار داشته باشد. بی‌معنایی او را بی‌قید و بی‌خیال و، راهیِ عشق می‌کند، این‌گونه او در دسترس‌تر است.صص 24-25خودشیفته بودن به معنی خودخواه بودن نیست. آدم خودخواه دیگران را تحقیر می‌کند، آن‌ها را خوار می‌شمارد. آدم خودشیفته دیگران را بالا می‌برد، بالاتر از آن‌چه به‌راستی هستند، چون در چشم هریک از آنان، خودش را می‌بیند و می‌خواهد این خودِ در چشم دیگران دیده را، بیاراید، پس بسی با مهربانی با آینه‌هایش رفتار می‌کند. و برای تو و کالیبان که قرار است مهمانیِ این مشتری تازه را راه بیندازید، همین باید مهم باشد و بس، که او مهربان است.ص 25زمان می‌گریزد. به لطف این گریز، ما زنده‌ایم، بهتر است بگوییم متهم و قضاوت شده. آن‌گاه می‌میریم، پس از مرگ، هنوز چندسالی در یادِ کسانی که ما را می‌شناختند، زنده‌ایم و گویی زندگی می‌کنیم، اما به سرعت تغییر دیگری رخ می‌دهد: تازه درگذشتگان، کهنه می‌شوند، دیگر کسی به خاطرشان نمی‌آورد، در دل نیستی فرو می‌روند و ناپدید می‌شوند؛ فقط و فقط تعداد بسیار بسیار اندکی از آنان نام‌شان در خاطرها به یاد می‌ماند، لیکن چون از شاهدی حقیقی محروم‌اند، چون از خاطره‌ای واقعی بی‌نصیب‌اند، در قالبِ عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی فرو می‌روند…ص 33هیچ‌کس حق ندارد وانمود کند می‌تواند نقش آدمی را که دیگر زنده نیست بازسازی کند. هیچ‌کس حق ندارد با خیمه‌شب‌بازی «آدم» خلق کند.ص 33خود را مقصر دانستن یا ندانستن؟ به گمانم، مسئله این است. زندگی سراسر جنگ است، جنگ آدم‌ها علیه آدم‌ها. اما چرا این جنگ در جامعه‌ای کم‌وبیش متمدن به وقوع می‌پیوندد؟ آدم‌ها نمی‌توانند همین‌که چشم‌شان به هم افتاد، جفت پا از روی هم بپرند. پس سعی می‌کنند به یک‌دیگر انگِ مقصر بودن بزنند. آن‌کس که موفق می‌شود دیگری را مقصر قلمداد کند، پیروزِ این جنگ است و آن‌کس که به تقصیر خود اعتراف می‌کند، بازنده.ص 52کسی که عذر می‌خواهد در واقع مقصر بودن خود را اعلام می‌کند. اگر خود را مقصر قلمداد کنی به آن دیگری جرئت می‌دهی دوباره تو را به بادِ ناسزا بگیرد و تا آن‌جا پیش برود که در ملأعام به مرگ محکومت کند. این همه، پیامدهای منحوس عذرخواهی نخست است._راست می‌گویی. نباید عذر خواست. باوجوداین، من دنیایی را دوست دارم که آدم‌ها همه بدون استثنا و بیهوده و بی‌اندازه و به خاطر هیچ و پوچ از هم عذرخواهی می‌کنند، دنیایی که در آن، آدم‌ها یکدیگر را با عذرخواهی لبریز می‌کنند….صص 52-53از چمدانی دو کت سفید درآوردند و پوشیدند. احتیاجی به آینه نداشتند. هم‌دیگر را نگاه کردند و نتوانستند جلو خنده‌شان را بگیرند. آن‌لحظه برای آن‌ها همیشه لحظۀ کوتاه سرخوشی بود. تو گویی فراموش می‌کردند که از سر ضرورت کار می‌کنند، برای لقمه نانی. وقتی در کت‌های سفیدشان خود را آن‌گونه تغییر شکل یافته می‌دیدند، احساس می‌کردند بهشان خوش می‌گذرد.ص 62آه، شادی بی‌پایان! تا حالا آثار هگل را خوانده‌ای؟ البته که نخوانده‌ای. حتی نمی‌دانی کیست. اما سرورمان، که همانا ما پرسوناژهای دست پروردۀ اوییم، مرا مجبور کرد آثار هگل را مطالعه کنم. هگل در اندیشه‌هایش به مقولۀ کمدی می‌پردازد. هگل می‌گوید که طنز واقعی، بدون شادی بی‌پایان غیرقابل تصور است. خوب گوش کن، آن‌چه هگل می‌گوید موبه‌مو همین است: «شادی بی‌پایان».شادی بی‌پایان و نه ریشخند، نه هجویه، نه طعنه و کنایه. فقط از بلندای شادی بی‌پایان است که می‌توانی آن پایین، حماقت جاودانۀ آدم‌ها را ببینی و به آن بخندی»ص83زندگی از مرگ تنومندتر است، چون زندگی شکم خود را با مرگ سیر می‌کند.ص84آن‌چه رؤیایش را در سر داشتم پایانِ تاریخ انسانی نبود یا که نابودی آینده، نه، نه، آن‌چه می‌خواستم محو شدن آدمیان بود، با گذشته و آینده‌شان، با آغاز و پایان‌شان، با تمام مدتِ بودن‌شان، با تمام یادهاشان، با نرون و ناپلئون، با مسیح و بودا، فروپاشیِ مطلق درخت را آرزو داشتم که ریشه در زهدانِ کوچک بی‌نافِ نخستین زن نادانی داشت که نمی‌دانست چه می‌کند، نمی‌دانست درآمیختن غم‌انگیزش با آن دیگری، چه‌قدر برای ما گران تمام می‌شود، زنی که بی‌شک از آن درآمیختن، کوچک‌ترین لذتی هم نصیبش نشده بود…ص 86رفقا، مهم‌ترین دستاورد کانت ارائۀ مفهوم نظری “شیء به خودی خود” است که به آلمانی می‌شود Ding an sich. کانت بر این باور بود که در پس تصاویر ذهنی ما عنصری ابژکتیو وجود دارد، به عبارتی، عنصری بیرونی و مستقل از درون ما، یک Ding (چیز) که ما نمی‌توانیم بشناسیم، اما به هر روی واقعیت دارد. اما این نظریه اشتباه است، هیچ واقعیتی در پسِ تصاویر ذهنی ما وجود ندارد، از “شیء به خودی خود” خبری نیست، Ding an sich حقیقت ندارد.صص 94-93رفقا، مهم‌ترین دستاورد فلسفی شوپنهاور این است که می‌گوید، جهان فقط و فقط عبارت است از بازنمایی‌های ذهنی آدمی و ارادۀ او. این به آن معنی است که در پس این جهان، آن‌گونه که ما می‌بینیم، هیچ واقعیت ابژکتیو یا به عبارتی واقعیت بیرونی مستقل از دنیای درون آن وجود ندارد، یعنی  Ding an sich  وجود ندارد و برای آن‌که این بازنمایی ذهنی، وجود و واقعیت یابد، باید اراده‌ای حاکم شود؛ اراده‌ای راسخ که خود را بر آن تصویر ذهنی مستولی سازد.ص 94«در این دنیا به اندازۀ آدم‌هایی که در آن زندگی می‌کنند تصویر ذهنی وجود دارد و این امر بی‌شک آشفته بازاری می‌سازد، چگونه می‌توان به این آشفته بازار سروسامان داد؟ پاسخ روشن است: با تحمیل کردن یک تصویر ذهنی به همۀ دنیا. و نمی‌توان چنین کرد مگر با حاکم کردن تنها یک اراده، اراده‌ای استوار، اراده‌ای ورای همۀ اراده‌ها، و این همان است که من کردم، با تمام توان خود خواستم با ارادۀ خود، تصویری را که خود از دنیا دارم، به همگان تحمیل کنم. به شما اطمینان می‌دهم که فقط در قلمرو اراده‌ای برتر و استوار است که سرانجام همگان هر چیزی را باور می‌کنند! آه رفقایم، هر چیزی را!»و استالین با صدایی شاد خنده سر داد.صص 95-94همۀ دنیا دربارۀ حقوق بشر وراجی می‌کنند. چه شوخی مسخره‌ای! هستی تو بر هیچ حقی بنا نشده. این سینه‌چاکانِ حقوق بشر حتی اجازه نمی‌دهند به ارادۀ خودت به زندگی‌ات پایان دهی.ص 104آدم‌ها را نگاه کن! نگاه کن! دست‌کم نیمی از این آدم‌ها که می‌بینی زشتند! زشت بودن نیز جزو حقوق بشر است؟ و می‌دانی چه دشوار است بار زشت بودنت را همه عمر بر دوش بکشی؟ بی‌وقفه، بی‌آن‌که بتوانی دمی بیاسایی؟ جنسیتت هم همین‌طور، خودت جنسیتت را انتخاب نمی‌کنی و نیز رنگ چشمانت را. نه هزاره‌ای را که در آن به دنیا آمده‌ای. نه زادگاهت را. نه مادرت را. هیچ و هیچ. حقوقی که یک انسان می‌تواند از آن‌ها برخوردار باشد، چیزهای عبثی هستند که هیچ دلیلی ندارد به خاطرشان بجنگی یا بیانیه‌های آتشین بنویسی!ص 104ابله نازنین من، تو از زندگی من چه می‌دانی! اجازه می‌دهی ابله صدایت کنم؟ بله عصبانی نشو، از نگاه من، تو ابلهی بیش نیستی و می‌دانی بلاهتت در کجا ریشه دارد؟ در مهربانی‌ات! در مهربانی مسخره‌ات!ص 105این‌روزها هر طرف را که نگاه می‌کنی جز یکنواختی چیزی نمی‌بینی. اما این پارک، انتخاب گسترده‌تری از یکنواختی پیش رویت می‌گذارد، می‌توانی یکنواختی دلخواه را خودت برگزینی. این‌طوری می‌توانی از توهم «فردیت» داشتن دلخوش شوی و هم‌چنان متوهم باقی بمانی.ص107زن، در همۀ ابعاد و ریزه‌کاری‌هایش، سراسر زیبایی است.ص 108این روزها “بی‌معنایی” را زیر نور شدیدتر و روشن‌کننده‌تری می‌بینم. بی‌معنایی، دوست من، جوهر زندگی است. همیشه و همه‌جا با ماست. حتی جایی که کسی نمی‌خواهد ببیندش، حی و حاضر است: در فجایع گوشه و کنار دنیا، در جنگ‌های خونین، در سخت‌ترین مصیبت‌ها. شهامتی بسیار باید تا بتوان در شرایط سخت و غم‌انگیز “بی‌معنایی” را بازشناخت و به اسم صدایش زد. اما بازشناختنش کافی نیست، باید دوست داشتنش را یاد گرفت.ص 113دوستِ من، این بی‌معنایی را که ما را در برگرفته، نفس بکشید که همانا کلید دانایی است، کلیدِ شادیِ بی‌پایان…ص 113منبعجشن بی‌معناییمیلان کوندراترجمه الهام دارچینیاننشر قطرهچاپ هفتم</description>
                <category>کافه کاتارسیس</category>
                <author>کافه کاتارسیس</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2019 17:59:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد و بررسی فیلم لئون حرفه‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87%D8%A7%DB%8C-pg9x3kegjbvj</link>
                <description>فیلم «لئون حرفه‌ای» داستان یک قاتل حرفه‌ای به نام لئون (ژان آرنو). از کدهای ابتدایی که فیلم به ما می‌دهد (مانند توجه او به صورت زخمی دختربچۀ بدسرپرستی که در همسایگی اوست) می‌فهمیم باید بین آنچه او می‌نماید و شغل اوست (یک قاتل خطرناک) و کسی که هست (شخصیت حقیقی او) فاصله بگذاریم.وقتی به زندگی درونی او نگاه می‌کنیم او را فردی می‌یابیم که زندگی شخصی بسیار سالم و منظمی دارد. مدام ورزش می‌کند، مدام شیر می‌خورد، اهل مواد مخدر و سیگار نیست و بااینکه خلافکاران مواد مخدر را اغلب او کشته است، اما دست به موادها یا پول‌های آنان نمی‌زند و در قانونش کشتن زن و بچه جایی ندارد. (حتا پول‌هایی را که از آدمکشی به دست می‌آورد به حکم اعتماد دست پیرمردی داده که با او کار می‌کند و خودش در یک محلۀ فقیرنشین زندگی می‌کند؛ اینجاست که ترانۀ استینگ shape of my heart را بهتر درک می‌کنیم: او برای پول یا جلب احترام بازی نمی‌کند!)توجه خاصی که لئون به نگهداری گلدان خود دارد به ما می‌فهماند این گلدان را باید نمادین ببینیم. نمادی از معصومیت، پاکی و عشق در زندگی تنهای او که ذاتا آدم بسیار شریف و محترمی است (هرچند شغل کثیف و خطرناکی دارد). او به ماتیلدا می‌گوید چرا این گلدان را انقدر دوست دارد زیرا همیشه خوشحال است و سؤال هم نمی‌پرسد.از اولین صحنه‌های این فیلم، (وقتی به دختر کتک خورده‌ای که بینی‌اش خون می‌آید دستمال می‌دهد یا هنگامی که خانواده‌اش قتل عام می‌شوند او را به خانه‌اش راه می‌دهد و از وی مراقبت می‌کند) متوجه می‌شویم مرز باریکی میان خیر و شر وجود دارد. انسان نه مطلقا سیاه است، نه سفید بلکه رنگ این شکل از هستی، خاکستری است. در تمام فیلم این سؤال در ذهن مخاطب پیش می‌آید که چه موج مخالفی لئون را به این مسیر انداخته است، چرا قتل می‌کند؟در اواسط فیلم متوجه می‌شویم لئون زنی را دوست داشته که از خانوادۀ محترمی بوده است. پدر دختر که ارتباط فرزندش را با لئون کسر شأن خود می‌داند دخترش را می‌کشد و دادگاه هم او را تبرئه می‌کند (دو روز بعد قاتل از زندان آزاد می‌شود) بنابراین وقتی عدالتی در کار نیست و حق‌ها داده نمی‌شود، حق را باید به زور گرفت و شکلی از عدالت را اجرا کرد.لئون پدر دختر را می‌کشد و به آمریکا می‌گریزد و در آنجا قاتل حرفه‌ای می‌شود. بنابراین او انگیزۀ دیگری جز پول و حرص و طمع دارد:او برای قلبش قتل کرده است. (برای همین کشتن زن‌ها را قبول نمی‌کند)در ادامۀ این فیلم می‌بینیم ورود این دختر کوچک به زندگی‌اش باعث ایجاد تغییرات مثبتی می‌شود و به او معنا می‌دهد. او که همیشه شب‌ها با چشم باز و به حالت آماده باش و نشسته روی یک صندلی می‌خوابد، حالا توی تخت می‌خوابد. در خانه بازی می‌کنند، می‌خندند و نوشتن و خواندن را از دخترک فرا می‌گیرد. (از نظر محتوا این فیلم را می‌توان با انیمیشن آقای هابلوت برندۀ اسکار 2013 مقایسه کرد)او پس از آشنایی با ماتیلدا برای اولین بار برای مطالبۀ دستمزد قتل‌هایی که انجام می‌دهد، اقدام می‌کند و به پیر مرد می‌گوید پولش را می‌خواهد، پیرمرد طفره می‌رود و با دلایل واهی حق لئون را به او نمی‌دهد. جالب است که این خطرناکترین قاتل برای گرفتن پولش هیچ زوری به خرج نمی‌دهد و برعکس با نرمش فراوان با پیرمرد حرف می‌زند و نهایتاً به قول او در رابطه با ماتیلدا اعتماد می‌کند!نکتۀ دیگر در شخصیت لئون این است که برخلاف دخترک که دائماً دم از عاشقی می‌زند ولی برای لئون دردسرهای بزرگ درست می‌کند (مثلاً به صاحب هتل می‌گوید لئون پدر من نیست هم‌خواب من است؛ درحالیکه این اتفاق نیفتاده) این علاقه را در فداکاری‌ها و جان‌فشانی‌هایش برای دختر نشان می‌دهد، بی‌اینکه بخواهد از این مسئله بهره‌برداری جنسی کند. با اینکه دختر مایل به رابطۀ جنسی با لئون است و حتا بارها پیشنهاد هم می‌دهد، او نمی‌پذیرد و عشق در دنیای درون او ورای پیکرها قرار می‌گیرد.لئون به معنای واقعی روحی فراتر از غرایز حیوانی و پول‌پرستی دارد. او آدم‌های خلافکار و رذل را می‌کشد تا دنیا را پاک کند و آن را به جایی بهتر برای آدم‌ها تبدیل کند. (وقتی دختر شغلش را از او می‌پرسد می‌گوید من پاک کننده‌ام)می‌توان برای درک بهتر سبک زندگی لئون از نظریۀ هانا آرنت  و ابتذال شر نیز بهره برد. به نظر آرنت شر آنگونه مبتذل است که ممکن است از هرکسی سر بزند. او در محاکمۀ آیشمن به جای تمرکز بر او و وی را شیطان دانستن، به همکاری رهبران یهود با او و تأثیر خود یهودیان در هلوکاست اشاره می‌کند و نشان می‌دهد آیشمن آدمی بسیار سطحی و صرفاً بله‌گو بوده که به ارتقاء شغلی می‌اندیشیده و دستورات را اجرا کرده است.بنابراین شر لزوماً از روحی شیطان‌صفت سر نمی‌زند بلکه برعکس از آنجا که بسیار مسئلۀ پیش پاافتاده و مبتذلی است از هرکسی سر می‌زند بنابراین نمی‌توان به راحتی انگشت اتهام به سمت دیگران گرفت.در فیلم لئون نیز شر از یک شخصیت شیطانی سر نزده است، بلکه برعکس انسانی بسیار انسان را شاهدیم که مرتکب شر می‌شود. این مسئله ما را با این موضوع روبرو می‌کند که شاید اگر هرکسی در شرایط و موقعیت لئون قرار بگیرد همین انتخاب را داشته باشد. بنابراین نمی‌توان با تکبر و نگاهی از بالا زندگی دیگران را قضاوت کرد. زیرا همانگونه که گفتیم هانا آرنت معتقد است شر آنگونه پیش پاافتاده است که می‌تواند از هرکسی سر بزند (همانگونه که در هلوکاست نیز خود رهبران یهودی نیز در آن جریان مقصر بودند)مسئلۀ دیگر در این فیلم که می‌توان به آن پرداخت انگیزه‌های پشت اعمال شریرانه و هدف از ارتکاب به آن است. چرا لئون را دوست می‌داریم و شخصیت او مانند ( وی فور وندتا) برایمان دوست‌داشتنی و جذاب است؟ زیرا هم انگیزه و هم هدف او قابل احترام است.انگیزه او از قتل نخستین، گرفتن انتقام یک خون پایمال شده و هدفش پاکسازی دنیاست (نه پول و حرص و مقام) او بازی می‌کند تا جواب سوال‌هایش را بیابد نه برای آنچه متوسط‌ها، رذل‌ها و فرومایگان می‌جنگند و خون می‌ریزند. بنابراین هرچند ظاهر بازی یکی است اما باطن آن فرق می‌کند. بدیِ لئون تنها عکس‌العملی در برابر بدی رفتار آدمهاست.با این حال او واقف است در یک جنگ هر دو طرف بازنده‌اند؛ برای همین سعی می‌کند دخترک را از فکر گرفتن انتقام خون برادر کوچکش منصرف کند. به او می‌گوید بعد از کشتن اولین انسان دیگر هرگز زندگی مثل قبل نمی‌شود و نمی‌توان با چشمان بسته خوابید. یعنی حتا درستکارانه‌ترین شرارت‌ها هم روی زندگی و سرنوشت انسان تأثیر منفی برجای می‌گذارند و نمی‌توان از آسیب‌های عمیق آن برکنار ماند.نهایتاً لئون انتقام خون برادر کوچک ماتیلدا را می‌گیرد، خودش را فدای خواست ماتیلدا می‌کند و این‌گونه سفر قهرمانی‌اش کامل می‌شود تا یکبار برای عشق زنی و گرفتن حق او قتل کرده باشد و بار دیگر برای عشقی تازه جانش را فدا نماید و عشقی بزرگ و قلبی وسیع را به نمایش بگذارد. شخصیت لئون ظواهر، آنچه می‌نماییم و نمود بیرونی را به سخره می‌گیرد و بی‌اعتبار می‌سازد.در اینجاست که یاد سخنان آرتور شوپنهاور می‌افتیم:آنچه ما در درونمان هستیم اصالت دارد نه آنچه می‌نماییم (بود ما نه نمود ما)با این تفاصیل چه اهمیتی دارد که دیگران در مورد ما چه فکری می‌کنند؟ آن‌ها هیچ چیز از انگیزه‌ها، اهداف و دلیل کارهای ما نمی‌دانند ضمن اینکه خودشان نیز از ارتکاب شر مبرا نیستند.در پایان فیلم زندگی به ظاهر کثیف لئون و درباطن انسانی وی مسیر زندگی ماتیلدا را تغییر می‌دهد، او به مدرسه بازمی‌گردد و گیاه لئون را در حیاط بزرگ مدرسه می‌کارد تا او دیگر متعلق به فضای بستۀ گلدان نباشد و رشد کند. (در زندگی دختر ابدی می‌شود)در واقع گیاه نمادی از روح پاک خود لئون است. روحی که با پلشتی‌ها درگیر می‌شود، زخم‌های کاری برمی‌دارد، اما نهایتاً پاک و رهاننده باقی می‌ماند و هرچند نتوانسته در سطح کلان درستکاری را برقرار کند اما در سطح کوچکتر، در سطح زندگی یک دختر بی‌پناه مؤثر می‌افتد و او را به زندگی درست برمی‌گرداند. بنابراین هرچند با یک گل بهار نمی‌شود اما همۀ ما آدم‌ها می‌توانیم سهمی در ارتقاء زندگی خود و دیگران داشته باشیم.آری! شاید نشود جهان را متحول کرد اما می‌توان جهانِ برخی‌ها را تغییر داد و بهتر کرد. آیا همین هدف برای عمر کوتاه ما آدم‌ها کافی نیست؟(آیدا گلنسایی)</description>
                <category>کافه کاتارسیس</category>
                <author>کافه کاتارسیس</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2019 21:49:24 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>