<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های aida.bandi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aidabandi</link>
        <description>دل مينويسد، گاهي روزي چند بار، گاهي حتي ماهها چيزي نميگويد... ؛ بستگي دارد به فصل، به هوا، به نور، به عشق، به غم...aida.bandi@gmail.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 16:01:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/72790/avatar/Qkcoih.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>aida.bandi</title>
            <link>https://virgool.io/@aidabandi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بي پاياني كه پايان داشت...</title>
                <link>https://virgool.io/@aidabandi/%D8%A8%D9%8A-%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86%D9%8A-%D9%83%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-ix7mzaomv0ab</link>
                <description>داستانمون رو مرور ميكنم، داستان تلخِ شيريني كه عمر بودنت كوتاه بود و يادآوري خاطراتش بي پايان.بي پاياني كه پايان داشت...و امروز سالگرد شروعِ پايان من و بي پايان تو .من، يك جسم خسته ، نشسته بر روي نيمكتي زنگ زده در گوشه خياباني خلوت با هواي بلاتكليف ارديبهشت ماه و غبار هوس برانگيز بهارنارنج ، دست و پنجه نرم ميكنم و روي ديوار كاهگلي باغ روبرو مثل پرده سينما ، تو را تخيل ميكنم.و روز اخر را جور ديگري رقم ميزنم.من،! بهترين نويسنده و كارگردان سكانس آخر و &quot;بدترين &quot;بازيگر فيلم كوتاهمان بودم.</description>
                <category>aida.bandi</category>
                <author>aida.bandi</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2020 23:37:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ لعنتيِ نيمه</title>
                <link>https://virgool.io/@aidabandi/%D9%85%D9%86%D9%90-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%D9%8A%D9%90-%D9%86%D9%8A%D9%85%D9%87-pdyeuv2fperu</link>
                <description>تو اينقدر دوري كه حتي صداي رعد و برق رو نميشنوي،صدايي كه الان همه شهر درگيرشن....صدايي كه تنها نقطه مشترك ميشد...تو اينقدر دوري كه حتي رنگ خورشيد آسمونمون با هم فرق داره.حتي صداي تيك تاك ساعتمون با هم نميخونه.تو رفتي، خودتو بردي، يك تيكه از وجود من رو هم بردي... من حالا با منِ لعنتيِ نصف نيمه چه كنم؟</description>
                <category>aida.bandi</category>
                <author>aida.bandi</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2020 12:55:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغز نازنينم ،آرام بگير!</title>
                <link>https://virgool.io/@aidabandi/%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%86%D9%8A%D9%86%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%DA%AF%D9%8A%D8%B1-z3ffzqcmdqwx</link>
                <description>از در و ديوار مغزم ، فكر تو ميريزه پايين، چراغشو خاموش ميكنم و ميخوابم، اونجا هم خواب تو رو ميبينم،بيدار ميشم يه ليوان آب ميخورم ، تا خواب از سرم بپره، ولي در نزده ،  ميخواي درو باز كني ، غافل ازينكه در رو قفل كردم و نميتوني واردمغزِ نازنينم بشي. هي پسر...ركب خوردي....ميرم زير پتو ، يه بالش تو بقلم يكي زير سرم، چه تركيب خوبي داره با موسيقي لايت شبونه و پنجره نيمه باز، نه؟صبر كن....يه صدايي از تو سرم مياد...لعنتي ،از پنجره؟</description>
                <category>aida.bandi</category>
                <author>aida.bandi</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2020 19:09:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر تار موي سفيد، داستان توست</title>
                <link>https://virgool.io/@aidabandi/%D9%87%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%88%D9%8A-%D8%B3%D9%81%D9%8A%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%AA-qfuzyzy0vrvy</link>
                <description>هر تار موي سفيد روي سرم، داستاني دارد.صبح كه ميشود ، به وقت بافتن موهايم ، انگار كتاب قطوري را ورق ميزنم. تو و داستانهايت هر روز مرور ميشويد.صفحه يك... صفحه دو... صفحه سه... .شايد اگر مانده بودي هيچ داستاني از كتاب روي سرم جوانه نميزد... .</description>
                <category>aida.bandi</category>
                <author>aida.bandi</author>
                <pubDate>Fri, 13 Mar 2020 11:08:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از قرنطينه</title>
                <link>https://virgool.io/@aidabandi/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D9%84%D9%8A%D9%86-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-chjjydwtizzu</link>
                <description>وقتي كه روزهاي تاريك تمام شدند،وقتي كه شب هاي بي خوابي ، كوتاه شدند،وقتي كه مجوز ديدارت را زمين و زمان امضا كرد،تو را در آغوش نگه ميدارم، بوي تنت را در شيشه ي دربسته ميريزم، نگاهت را دور چشمانم حلقه ميكنم و تو را خط به خط مينويسم .اينبار پس از نخستين ديدارمان ، نفس هايت را در سلول هايم &quot;حل&quot;ميكنم.</description>
                <category>aida.bandi</category>
                <author>aida.bandi</author>
                <pubDate>Thu, 05 Mar 2020 19:38:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست داشتنت</title>
                <link>https://virgool.io/@aidabandi/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%AA-fseuywqqzcgn</link>
                <description>من تو را آنچنان دوست دارم كه چشم ضعيف عينك را.گوش نا شنوا سمعك را.و پاي كم توان عصا را.تو آنچنان مرحم مني كه موسيقي ، روح پريشان را،ميخك ، درد دندان را،و شفا ، درد لاعلاج را.و من چه بي تاب آرامشم در لحظه هاي نحس ِ بي تو.</description>
                <category>aida.bandi</category>
                <author>aida.bandi</author>
                <pubDate>Sun, 09 Feb 2020 22:52:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثل دوست داشتنِ تو</title>
                <link>https://virgool.io/@aidabandi/%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%D9%90-%D8%AA%D9%88-ehm7cvnucnfx</link>
                <description>دوست داشتن با هيچ چيزي قابل مقايسه نيس، مثال زدني نيس، منحصر بفرده، حد پايان نداره، تعريف نداره، ...مثل پرستش، مثل لطف خدا به بندش... كه در كلام جايي نداره و وصف نميشه...اما ... گاهي بايد نامحدود رو در كلام محدودش كني، حبسش كني توي چند كلمه، و اونوقت دوست داشتن معناي زميني ميگيره،... درصورتيكه اين واژه اصلا زميني نيست ، مثل وحي خدا به پيامبرش... مثل روح بخشيدن خدا به آدم...مثل دوست داشتن ِ تو....... اين چند خط بهانه بود ، براي اداي احترام به دوست داشتنت ،كه نه وصف پذيره نه گنجايش نشستن در كلام رو داره.</description>
                <category>aida.bandi</category>
                <author>aida.bandi</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jan 2020 10:05:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باش</title>
                <link>https://virgool.io/@aidabandi/%D8%A8%D8%A7%D8%B4-ah6r3pqdb5vz</link>
                <description>تو نباشي خنده هاي سرخ رنگم، كبود و برق چشمانم  تاريك ميشود...تو نباشي درياي خزر ،كوير لوت ميشود، طبيعت ماسال ، زمينِ باران نخورده ي صدساله ، آتشكده ي هميشه روشن ، خاموش وخورشيد بي طلوع ميشود،تو نباشي هيچ چيز سر جاي خودش نيست... . من هم سر جاي خودم نيستم.تو فقط باش تا من كه هيچ، دنيا آرام بگيرد.</description>
                <category>aida.bandi</category>
                <author>aida.bandi</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2020 01:40:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بومرنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@aidabandi/%D8%A8%D9%88%D9%85%D8%B1%D9%86%DA%AF-uibvp2gmpqqk</link>
                <description>فرياد ميشود هر روزخبر مرگ انسان هااز جنگ و دشمني و غروروَ گاه پرتاب موشك هابومرنگيست نفرت و كينهكه ميشود خطاي انسانيدرد ميكشيم ما هر لحظهاز حماقت سياست هاقلبمان اگر قلب باشدتاب اين بلا نشايد داشتبد به حال من و تو و مردمخوشبحال رفتگان از دنيا</description>
                <category>aida.bandi</category>
                <author>aida.bandi</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2020 12:14:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صلح</title>
                <link>https://virgool.io/@aidabandi/%D8%B5%D9%84%D8%AD-aiqz8wpo0aoi</link>
                <description>صلح يك معناي دور از ذهن نيستيا كه يك درياي شهر دور نيستصلح اين است كه ما با هم خوشيمعشق ميورزيم و با هم سرخوشيمصلح را كبوترها خوب لمسش ميكننديا كه در دشت مورچه ها حسش ميكنندصلح دوستي بين بچه هاستيا دست كشيدن از چيدن تك غنچه هاستصلح يعني من و تو با هميمگرچه فكر ما جدا ولي ما با هميمعشق يك معناي دور از ذهن نيستصلح و عشق با هم يكي، هيچ  جز اين نيست</description>
                <category>aida.bandi</category>
                <author>aida.bandi</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jan 2020 23:17:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ...</title>
                <link>https://virgool.io/@aidabandi/%D8%AC%D9%86%DA%AF-s3dvw9tdbsne</link>
                <description>جنگ كه تمام شد...مردان سياست كه آرام گرفتند...كودكان بي گناه كه در جنگ نمردند...دريا كه طغيان نكرد...آتش زمين كه خاموش شد...اتوبوس ها كه از خواب بيدار شدند...هواپيماها كه به مقصد رسيدند...بگوييد تا بيدار شوم ...قصد دارم بخوابم ... چشمانم را كه باز كردم،صلح را لمس كنم.</description>
                <category>aida.bandi</category>
                <author>aida.bandi</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jan 2020 19:03:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم برايت تنگ شده...</title>
                <link>https://virgool.io/@aidabandi/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-op5te1gegqou</link>
                <description>وقتهايي كه دلم تنگ تو ميشود، به آن چمدانِ هميشه آماده ي دم در نگاه ميكنم ...همه چيز مهياست، فقط كافيست بردارم و به سمت تو حركت كنم.اما چمدان آنقدر سنگينِ خاطرات زخمي و كهنه شده كه توان بلند كردنش را ندارم.كاش ميشد كمي از آن دردهاي روزهاي اخرِ ِبا تو بودن را از چمدان در بياورم و سفرم را آغاز كنم.</description>
                <category>aida.bandi</category>
                <author>aida.bandi</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jan 2020 10:43:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه كنم با غم خويش... كه تويي منشا و هم درمانش</title>
                <link>https://virgool.io/@aidabandi/%DA%86%D9%87-%D9%83%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%BA%D9%85-%D8%AE%D9%88%D9%8A%D8%B4-%D9%83%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%8A%D9%8A-%D9%85%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D9%88-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4-zf65b50bfiey</link>
                <description>با خودم حلش ميكنماينكه هستي ، و ندارمت.بايد خودم با خودم حلش كنم! ...چقدر مرورت كردم تو ذهنم ،توي تاريكي، توي تنهايي، و غرقِ تو شدم.وقتايي كه غرقِ تو ميشم چشمام بستست... و نفسهام منظمه، يه لبخند ... نه ، يه نيم لبخند دارم  كه &quot;فقط&quot; وقتي به تو فكر ميكنم، ميشينه رو لبهام. حالا امشب ميخوام غرق تو بشم، وقتي همه خوابن ، وقتي خونه تاريكه، وقتي صداي گذر ماشينا از پنجره خيلي شنيده نميشه ،وقتي اونقدر همه جا ساكته كه فقط صداي عقربه هاي ساعت مچي رو ميشنوم.ميخوام تو درياي تو شيرجه بزنم و ... بعدشم دست و پا نزنم تا غرق بشم ... الان وقتشه كه با خودم حل كنم، بايد به خودم حالي كنم.اين حقيقت كه تو رو دارمت ولي توي همون لحظه ندارمت قوانين فيزيك رو بهم ميريزه. من هميشه آدم قانون مندي بودم، چي شد كه به اين بي قانوني تن دادم؟بايد به خيلي چيزا عادت كنم، حتي به اين بي قانوني،كه اگر عادت نكنم پاهام خم ميشن، انگشتهام ميريزن، چشمهام بسته ميشن ، لبهام دوخته ميشن، و روحم با جانم خداحافظي ميكنه.پس بايد به اين بي قانوني عادت كنم...</description>
                <category>aida.bandi</category>
                <author>aida.bandi</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jan 2020 22:58:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من ماندم</title>
                <link>https://virgool.io/@aidabandi/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-yglk6ucgmz7w</link>
                <description>بهم گفتي از رفتن ننويس.باشه ؛ قبول ! از موندن مينويسم.موندنِ من ، موندن دوست داشتنهاي من، موندن يادت تو فكر من، موندن يادگاريهات پيش من، موندن عطر تنت توي مشام من ، موندن حسرت ها توي سينم...چطور بود؟ از موندن نوشتن رو دوست داشتي؟!!!</description>
                <category>aida.bandi</category>
                <author>aida.bandi</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jan 2020 14:10:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر شب من يلداست رفيق</title>
                <link>https://virgool.io/@aidabandi/%D9%87%D8%B1-%D8%B4%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D9%8A%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D9%8A%D9%82-muk6vbmotesd</link>
                <description>داره بهم خوش ميگذره... مثه هر شب ِ ديگه. شبهاي تنهاييم.راستش... هر شبِ من يلداست،و ٣٠ آذر ها براي من يه شوخي جذابه.داره بهم خوش ميگذره چون من با عكست كه هميشه چسبيده رو صفحه گوشيم و يه فنجون قهوه ، كه كافئينش تا يكي دوساعت بيشتربيدار نگهم داره، و چند تا شاخه گل نرگس كه از طرف تو به رسم قديم براي خودم خريدم ... ، نشستيم دور هم و من با طعم قهوه و بوي نرگس و ژست فريبندت توي عكس دارم كِيف ميكنم.اين سكوت بي نظيره. اين سكوت منو انقدر دگرگون ميكنه كه ناخودآگاه آهنگ &quot;آوار&quot; فرهاد رو پلي ميكنم تا جمع همه لذت ها جمع بشه...عجب دور همي اي شد ...آره رفيق! داره بهم خوش ميگذره ، ولي جاي تو... نه جاي تو هرگز خالي نيست...</description>
                <category>aida.bandi</category>
                <author>aida.bandi</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2019 22:44:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>براي تو ...</title>
                <link>https://virgool.io/@aidabandi/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%8A-%D8%AA%D9%88-w4lduqymf8jw</link>
                <description>هر لحظه كه بي تو ميگذرد ، عطر تو، تن تو ، دستان تو، چشمان پشت عينك تو و خلاصه بگويم ، همه وجود تو را بيشتر دلتنگ ميشوم. مريض لحظه هاي نفس حبس كرده ام هستم كه در آغوش داغ و پر از احساست آرام گرفته ام.و چه آرامشي در صورتت نشسته ،كه وقتي به خاطرش مي آورم ، بايد هر كجا كه هستم چشمانم را ببندم و ياد تو را نفس بكشم.دم... باز دم... همه تو در ريه هايم نشسته، تو را هر ثانيه تنفس ميكنم...، تو را نفس ميكشم، تو را نفس ميكشم. ...و تازه آنوقت اول ماجراست...دلم آشوب ميشود ، ميخندد، گريه ميكند ،ميلرزد ... همه حواس پنج گانه ام از كار مي افتد، نه ميشنوم نه ميبينم نه ميبويم نه لمس ميكنم ونه توان چشيدن دارم. آنوقت منتظر ميمانم تا خبري از تو بگيرم ، اگر بودي و خبري شد كه هيچ... واي به حالم كه نباشي و در اين نبودنت زمان سر لجبازي بر ميدارد و ثانيه شمار مثل لاكپشت پير و فرتوت پيش ميرود.كاش ميفهميدي بي تو ،عقربه هاي لعنتي چگونه با من ناسازگارند...باش ، تا ديوار راز دارِ سرمه اي پشت سرمان، روزهاي ديدارمان را انتظار بكشد...چه دير فصل دوست داشتنت رسيدچه زود سينه ام به ياد تو تپيدچه حيف ندارمت به وقت عيشچه خوب خدا عشق را آفريدچه تاريك شود روزها بي نشان ِتوعجب لحظه ها با حضورت سفيد</description>
                <category>aida.bandi</category>
                <author>aida.bandi</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2019 21:11:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلخِ شيرينِ من</title>
                <link>https://virgool.io/@aidabandi/%D8%AA%D9%84%D8%AE%D9%90-%D8%B4%D9%8A%D8%B1%D9%8A%D9%86%D9%90-%D9%85%D9%86-oaifrm2ozaou</link>
                <description>آه تلخِ شيرين من ،دلتنگي تا پيش از تو معناي ديگري داشت، سوز غم نداشت، درد فراق نداشت، خيالپردازي نداشت، عرق سرد نداشت، بي خوابي نداشت...فقط من بودم و خودم.و به دوست يا نزديكي فكر ميكردم كه تمناي بودنش را داشتم...اما تو كه آمدي و عمر بودنت به عمر گل قاصدكي ميماند كه باد رهايش كرد... ، همه چيز عوض شد...حتي معني دلتنگي،دلتنگ شدن واژه اي شد كه كتاب صد صفحه اي عاجز بود از توصيفش.خط به خط آن كتاب را ميتوانم بدون مكث برايت بگويم. چون سالهاست روزي چند بار مرورش ميكنم.سالهاست تجربه اش ميكنم، لمسش ميكنم....شايد روزي اگر فرزندي داشتم كه خواستم معني دلتنگي رابرايش توضيح دهم ، تو را از دور به او نشان دهم و بگويم او را ببين... او خودِ دلتنگيست... او كتاب صد صفحه ايست... او ... تلخِ شيرين من است... .</description>
                <category>aida.bandi</category>
                <author>aida.bandi</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2019 11:39:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>كافه چيتگر</title>
                <link>https://virgool.io/@aidabandi/%D9%83%D8%A7%D9%81%D9%87-%DA%86%D9%8A%D8%AA%DA%AF%D8%B1-byldapr0fb14</link>
                <description>دلم خوش بود به يكشنبه ها، وعده ديدار ، كافه چيتگر، ساعت ٥ ، دو قهوه يكي شيرين يكي تلخ روي يك ميز گرد كوچك چوبي با دوصندلي نسبتا قديمي با پايه هاي لق كه به عمد به سبك قديمي طراحي شده بود تا فضا را به هفتاد هشتاد سال پيش برگرداند... كنار ميز كافه چي...سيگار آزاد، قهقهه ازاد، در آغوش كشيدن آزاد... فضاي كافه چنان ادم را ميگرفت كه نميخواستي تركش كني،كافه چي كه يك مرد قد كوتاه مسن با ريش هاي سفيد بود ، من و تو را ميشناخت ، و يكشنبه ها ميز كنار خودش را برايمان خالي ميگذاشت، يك سالي ميشد كه يكشنبه ها پذيراي ما بود، هر دفعه هم لحظه هاي اخر ميگفت : تا يكشنبه بعد...انگار منتظر قرار ما بود و شايد مشتاق تر از ما، يكشنبه ٧ مرداد ٨٦ آخرين قرار مان بود ، دير رسيدي من يك ساعت و بيست دقيقه منتظر ماندم تا آمدي. كافه چي عصباني شده بود ، از من بيشتر، قهوه شيرين شده ات را با غيظ روي ميز گذاشت، و قهوه تلخ من را كه گذاشت به تو رو كردو گفت : اين دختر يك ساعت و نيمي ميشود نشسته، لب باز كن بگو چرا دير رسيدي، و تو وسط حرفش پريدي وگفتي، يكشنبه آخر است ، زهرمان نكن.تو براي خودت بريده و دوخته بودي، قصد رفتن داشتي، نميتوانستم بدن سست شده ام را جمع و جور كنم ، دستهايم را گرفتي تا توضيح دهي، ولي من رفتم، ...اين يكشنبه كه بيايد ١٢ سال و ٤ ماه است كه تنها به كافه چيتگر ميروم، پسر كافه چي و همسرش هوايم را دارند ، چون كافه چي قبل ازمرگش سفارش من را كرده بود، آن ميز دست نخورده آن گوشه مانده ، همه دكور عوض شده ، الا ميز ما، ... آه تلخِ شيرين ِمن، ....ميبيني؟ هنوز ميگويم &quot;ما&quot; ...راستي ! پسر ١٠ ساله ات را  يك روز به كافه چيتگر ببر، اگر سليقه اش مثل تو باشد ، حتما از آنجا خوشش مي آيد... .</description>
                <category>aida.bandi</category>
                <author>aida.bandi</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2019 22:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولين ديدار ...</title>
                <link>https://virgool.io/@aidabandi/%D8%A7%D9%88%D9%84%D9%8A%D9%86-%D8%AF%D9%8A%D8%AF%D8%A7%D8%B1-chbo1umir6tw</link>
                <description>داشتم كتاب ملت عشق را ورق ميزدم، چشمم به صفحه ديدار شمس و مولانا افتاد ، چه روزي بود وقتي آن صفحه را چهل بار خواندم... آن روزفقط تو را بخاطر ميآوردم ، راستش اولين ملاقات ما چيزي از ديدار آن دو كم نداشت... . اما چرا كم داشت ، من ماندگار شدم و تو رفتي.</description>
                <category>aida.bandi</category>
                <author>aida.bandi</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2019 09:55:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به ياد چنار ، درخت رازدار من</title>
                <link>https://virgool.io/@aidabandi/%D8%A8%D9%87-%D9%8A%D8%A7%D8%AF-%DA%86%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-b4nyn9oghi0l</link>
                <description>شايد روزي يادت به من بيفتد و لبخند بزني ، بعد به فكر فرو ميروي ، براي خودت يك فنجان قهوه ميريزي روي همان صندلي كنار پنجره به ياد خودمان مينشيني و روبرويت همان درخت چنار را ميبيني كه رازدارمان بود و حالا برگهايش زرد و زمخت شدند .ياد روزي مي افتي كه هراسان به خانه ات آمدم و از كيف قاپي برايت تعريف كردم كه كوله پشتي ام را كند و برد... وتو مرا روي همان صندلي نشاندي ، روبرويم ايستادي و تجويز چند نفس عميق كردي... دستهايت را دور گردنم حلقه كردي و آرام در گوشم گفتي : از هيچ چيز نترس... من هميشه هستم... گور پدر كيف قاپ ، گور پدر كوله پشتي... من هستم ... .آه... ديدي نبودي، ديدي نماندي... . قهوه ات تمام ميشود ، از روي صندلي بلند ميشوي ...پرده را ميكشي . من ميدانم چرا، چون از درخت چنار خجالت ميكشي، او شاهدجمله &quot;من هميشه هستمت &quot;بود... .دلم نه براي تو... دلم براي تك تك برگ هاي چنار كه گوش هاي شنوايي داشتند تنگ شده...</description>
                <category>aida.bandi</category>
                <author>aida.bandi</author>
                <pubDate>Sun, 08 Dec 2019 22:37:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>