<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ailar_ab</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ailarmoon</link>
        <description>یه روز یه عکسی دیدم یک دفعه یک داستان اومد تو ذهنم و رفتن به دنیای نوشتنم شروع شد..🌌</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:56:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4850153/avatar/HZJrQW.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ailar_ab</title>
            <link>https://virgool.io/@ailarmoon</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان کوتاه: پناه</title>
                <link>https://virgool.io/@ailarmoon/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-p0axwdaoyyn1</link>
                <description>«اون صدای رادیو رو یا کم کن یا خاموشش کن. سرسام گرفتم از بس صدای فیش فیش شنیدم.»بدون اینکه حرفی بزنم یکم صدای رادیو رو کم کردم. مصرانه پیچشو می‌چرخوندم تا موجی که میخوام پیدا شه. هر روز ساعت ۷ غروب، یک لیوان چای می‌ریختم و  می‌نشستم رو به روی پنجره اتاق و منتظر می‌نشستم ببینم امروز چه اهنگی رو پخش میکنند. عاشق این برنامه بودم و همیشه هم کنجکاو اهنگ جدید بودم. اهنگاش انگار ادم رو می‌برد یجای دیگه. یجایی که هرچی بود خوب بود.. همیشه ورقی  کنار دستم می‌ذاشتم که قسمتای قشنگش رو بنویسم، ولی چنان غرق اهنگش می‌شدم که یادم می‌رفت. اخر سر وقتی مجری برنامه شروع به حرف زدن می‌کرد  به لحظه حال برمی‌گشتم و من می‌موندم و ی برگه خالی و چای سرد شده..چشمام که به خاطر صدای لطیف گوینده روی هم اومده بود با شنیدن&quot;خب اهنگ امروز از ...&quot; باز شدند.«ایول بالاخره موجش پیدا شد...»با صدای مجری که داشت شب خوبی رو ارزو میکرد به خودم اومدم..‌کاغذم اینبار سفید نبود...اشکی رو واژه های نوشته شده هم دیده میشد.« دریغ اگر من و تو بجای این گله‌ها پناه هم نشویم..»سرمو برگردوندم دیدم او هم غرق شده بود تو صدای بهشتی خواننده.. شاید هم در پناهی که خودش دریغ کرده بود..✍️Ailar_ab</description>
                <category>Ailar_ab</category>
                <author>Ailar_ab</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 23:41:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمایش گاه کتاب!</title>
                <link>https://virgool.io/@ailarmoon/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-avqcnh3ftbgb</link>
                <description>اول سلام. دوم اینکه نمیدونم شماهم این چند سال اخیر با نمایشگاه کتاب مشکل داشتین یا نه، ولی من فکر میکنم واقعا شده نمایش گاه!( با مکث بخونید)بچه که بودم یادمه داداشم هر سال میرفت نمایشگاه تهران و وقتی برمیگشت کلی کتابای درسی برای خودش و خواهرم میگرفت و چندتا هم کتابای بچگونه برای من. بزرگتر که شدم بازم یادمه که وقتی داداشم میرفت نمایشگاه دست پر برمیگشت. تو شهر خودمونم نمایشگاه کوچیکی میزدن که گاهی میرفتم و یادمه که قبلش با ذوق تخفیف ها رو میگرفتیم و بعدم چندتایی کتاب میخریدیم. رفته رفته که از الف تا ی همه چی داشت گرون میشد بوی گرون شدن کتاباهم اومد. ولی اونقدری نبود که اذیت کنه. حتی تا سه سال پیش که خودم بالاخره برای اولین بار رفتم نمایشگاه تهران. با اینکه بوی گرون شدن کتابا بیشتر شده بود بازم تونستم چندتایی بگیرم و ذوق زده برگردم.اما امسال انگار دیگه بوی گرون شدنشون کامل درومده. هرچی سایت نمایشگاه و چندتا سایت دیگه که کتاب دارن رو میگشتم میدیدم خیلی تلاش کنم دو تا بیشتر نمیشه خرید. تخفیفاتشونم که خب حقیقتا فرقی ندارن، یچیزی هم باید بزاریم رو اونا بشه پول پست! انگار که دیگه نمایشگاه کتاب شده باشه فقط محلی برای نمایش دادن کتاب ها بدون خرید خاصی!میدونم کتابای الکترونیکی اومدن تا یکم جبران شه. خودم هم میخونم ازشون ولی میدونی، دل آدم لذت به دست گرفتن چندتا کتاب باهم رو هم میخواد، همون ذوق زدگیِ اخجون ببین ایییین کتابااارو گرفتم..😉امیدوارم این بوی گرون شدن همه چی از جمله کتاب هم کمتر شه..</description>
                <category>Ailar_ab</category>
                <author>Ailar_ab</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 01:30:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای برای تو</title>
                <link>https://virgool.io/@ailarmoon/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-zadhjcsbsolq</link>
                <description>اولین باره تو چالش از ویرگول شرکت میکنم.. اتفاقی به یه پستی برخوردم که از شرکت کننده ها بود، رفتم اکانت مرجع شروع چالش رو دیدم و به خودم که اومدم دیدم دارم می‌نویسم.. چالش  از اکانت گنجشک شروع شده به عنوان نامه نویسی برای کسی یا چیزی که دوسش داریم.. و من غیر از این واژه ها چیز دیگه ای نتونستم بنویسم..نامه ای به تواز روزگار نامه نویسی اونقدر دور شدیم که ساختارش به یاد نمونه، تو عصر جدید، قرن ۲۱، دیگه خیلی خبری از کاغذهای ساده، یا طرح‌دار برای نامه‌نگاری و چیزی به اسم پاکت نامه وجود نداره. یعنی وجود که دارند اما نه برای رقم زدن لحظات به یادموندنی نوشتنِ حرف دل تو قالب نامه.  تایپ کردن تو این دستگاه های کوچیک هوشمند شده شکل جدیدی از نامه.. ولی خودمونیم، اون لحظات به حرکت دراوردن مداد و خودکار روی کاغذ و ذوق پنهان شده تو یه گوشه دلمون اونقدر خاص بود که ایکاش دوباره تکرار شه.. به هرحال من  تصمیم گرفتم اینجا برای تو بعد از مدتها بنویسم، شاید یک روز گذرت خورد و این نامه‌ی الکترونیکی رو باز کردی و لحظه‌ای بندهای دور قلبت یکم باز شدن... راستی سلام! سلام به تویی که بعد از یک روز سخت، درحالی که داری برای برگشت به خونه سوار سرویس میشی، تو ذهنت داری کلمات  ناجوانمردانه همکارت رو مرور میکنی، شایدم چشماتو بستی و داری حساب و کتاب میکنی که چقدر تا زمان پرداخت قسطات مونده و چقدر تا زمان پرداخت حقوق این ماه.. البته اگر از اون حقوق چیزی بمونه!سلام به تویی که تو اتاقت نشستی و داری سریال محبوبت رو میبینی یا شایدم کتاب محبوبت رو میخونی و تو ذهنت از اینکه هنوز شغلی پیدا نکردی ناراحت و نگرانی.سلام به تویی که این روزها که خودتو با سختی داری برای امتحاناتت اماده میکنی و صدای مرموز و نچسبی از پس ذهنت آینده مبهمت رو یاداوری میکنه.سلام به تویی که هوای دلت ابریه..سلام به تویی که رویاهاتو ریختی رو میز و با ترس، امیدواری، ناامیدی و هیجان داری نگاهشون میکنی..سلام به تویی که با بغض گیر کرده تو گلوت نگران سلامتی عزیزترینتی و تو دلت میگی ایکاش من جای اون بودم‌‌...سلام به تویی که از پشت شیشه های بیمارستان داری گذر آدم ها رو میبینی و  دل دل میزنی تا بتونی توام یکی از اونا شی دوباره...سلام به تویی که با ذوق داری میری پیش معشوقت تا هدیه کوچولو و قشنگی  که براش گرفتی رو بهش بدی و غرق شی تو چشمای ستاره بارونش..سلام به تویی که تو این روزا بی حوصله ترینیسلام به تویی که عزیزی رو از دست دادی و هیچ مرهمی نمیتونه تسکین بدهو سلام به  تو.. به تویی که به قول مولانا یک سینه سخن داری و نمیدونی شرح بدی یا نه..به تویی  که شاید  هیچ حرف، کلمه و واژه ای نتونه احوالت رو  عوض کنه، فقط میخوام تو این یک برگ نامه برات بنویسم که عزیزِ رهگذر، تو تنها نیستی.. هممون باهمیم. هممون تو این جاده پر پیچ و خم با همیم و دستت رو رها نکردیم..</description>
                <category>Ailar_ab</category>
                <author>Ailar_ab</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 14:00:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی رمان همین گوشه از آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/@ailarmoon/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-kojeaclj0aps</link>
                <description>بالاخره بعد از خوندن ۴ تا رمان پشت هم یک رمانی خوندم که واقعا چسبید. البته از بین اون ۴ تا دوتاش رو دوست داشتم، یکیش رو تقریبا ۵۰ درصد، و اخری رو اصلا... واسه همینم خوندن این رمان بعدش واقعا چسبید بهم.همین گوشه از آسمان روایت ادمای زخم خورده‌ست.. زخم خورده از اشتباهات خودشون، زخم خورده از اطرافیان، از قضاوت ها.. از تلاش همین آدما برای نجات خودشون برای ثابت کردن خودشون به خودشون.. روشنا، یکی از همین ادماست، طاهر یکی دیگه از این ادما...کسایی که روزی به هر دلیلی اشتباه کردن و متوجه اشتباهشون شدن و شروع کردن به رهایی خودشون از اون اشتباهات... و برعکس.. کسایی مثل آیین و جمال که اشتباه بعد از اشتباه دارن و همچنان سرشونو کردن زیر برف..همه چیز این کتاب به اندازه بود، قلم روون و بالغانه، بدون هیچ اطنابی، بدون لوس نشون دادن روابط، و نشون دادن تلاش، و چالش های ادمای قصه مخصوصا دختر داستان.. میگم مخصوصا دختر، چون همه میدونیم تو جامعه چقدر کم میبینن و چقدر مشکلات سر راه کسی به وجودیت دختر میزارن...و جنگ زن علیه زن.. و خانم نوروزی خیلی زیبا این ها رو نشون داد.این کتاب بر عکس خیلی از رمان ها که دختر رو موجودی بی دست و پا، غیر منطقی و لوس نشون میدن نبود و من چقدر این ویژگی رو دوست داشتم. شخصیت طاهر که یک ادم زخم خورده و نجات یافته از اشتباهشه و حمایت دلچسبش، عاشقانه لطیف و بالغانه هم از مواردیه که خانم نوروزی به قشنگی نوشتن.. نشون دادن اینکه هممون میتونیم برای هم نور باشیم، مسیر درست باشیم.. کمک کنیم بهم، دست همدیگرو بگیریم.. مثل استاد هپایت که چقدر دوسش داشتم، مثل زمان، مثل طاهر که در اخر دست کسی رو گرفت که روزگاری شبیه گذشته خودش بود...حتی نشون دادن مشکلات خانوادگی و فامیلی که در بطن زندگی های هممون به شکل های مختلف هم هست ، یا فشاری که به خانواده ها وارد میشه هم از مواردیه که نویسنده به خوبی نشون دادند.حرف برای این کتاب زیاده، امیدوارم اگر خوندین شماهم دوسش داشته باشین..من این کتاب رو از طاقچه گرفتم اگر شماهم امکان خرید فیزیکش رو ندارین میتونین از طاقچه تهیه کنین.🌌</description>
                <category>Ailar_ab</category>
                <author>Ailar_ab</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 23:40:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: سایه‌ای در سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@ailarmoon/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-mssq54or7w1u</link>
                <description>از همان کودکی می‌خواستمش. البته در آن سن و سال معنی عشق و خواستن را نمی‌دانستم. فقط می‌دانستم که دلم می‌خواهد هر روز و هر لحظه ببینمش. با خندیدنش ذوق می‌کردم و با گریه‌هایش، من هم گوشه‌ای آرام گریه می‌کردم.از خانواده‌های مرفه آن زمان بودند. خانه‌شان حیاط دار و بزرگ بود. ماهم برایشان کار می‌کردیم. پدرم باغبانی می‌کرد و مادرم هم همه کاره‌ خانه‌شان بود. من هم در کارهای پدرم کمک می‌کردم و گاهی هم برای تمیز کردن وسایلشان صدایم می‌زدند.دخترک را زمانی که من در خانه‌شان بودم بیرون نمی‌آوردند. هیچگاه اجازه نداشتم از نزدیک ببینمش. همیشه از سوراخ دری که اتاق کلاس موسیقی‌اش برگزار می‌شد نگاه می‌کردم.از افراد دیگری که در خانه‌شان کار می‌کردند شنیده بودم که پیانو می‌زند. پیانو را از نزدیک ندیده بودم اما صدایش را هنگامی که دخترک می‌نواخت بسیار دوست داشتم. انگار که ارامش را به روحم تزریق می‌کرد و از زمین و زمان جدا می‌شدم. زمان‌های کلاس موسیقی‌اش از دوست داشتنی ترین لحظه‌های زندگی‌ام بود. هم نوای پیانو را می‌شنیدم و هم خودش را یواشکی نگاه می‌کردم. نوای دل انگیزی که از برخورد انگشتهایش با آن ساز بزرگ در می امد، حرکت اهسته سرش و موج آرامی که در موهای قهوه‌ای رنگش می‌افتاد..از زیباترین صحنه‌های زندگی‌ام بود.چندباری پدرش مچم را موقع نگاه کردن از آن در به دخترکش گرفته بود. گوشم را پیچانده و از آنجا دور کرده بود. می‌گفت:« بچه فقیر و چه به این کارا.»آن موقع نمی‌فهمیدم منظورش از &quot;این کارا&quot;  چیست.  گوش دادن به موسیقی‌ یا نگاه کردن به دخترکش؟ بزرگتر که شدم، منظور پدرش از &quot;بچه فقیر و چه به این کارا&quot;  فهمیدم. نه فقط هنگام گوش دادن به نواختن ساز دخترک و یا نگاه به خودش. بلکه در جای جای زندگی‌ام..روزی که دخترک را به عقد یکی از آشنایانشان  درآوردند فهمیدم بچه فقیر را حتی چه به عاشق شدن... سال ها از آن روزها گذشته. در خانه‌ای مشغول به باغبانی هستم. پدرم دیگر کمرش یاری نمی‌کند و مادرم هم همینطور. از داخل خانه صدای پیانو بلند می‌شود.. صاحب خانه برای دخترکش معلم پیانو اورده...✍️Ailar_ab</description>
                <category>Ailar_ab</category>
                <author>Ailar_ab</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 23:10:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه:رزهای قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@ailarmoon/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-yvbwqs1lbc0q</link>
                <description>آب و هوای بهاری خودش را در روزهای اول فروردین نشان می‌داد. افتاب گرم و صمیمی که به شهر می‌تابید جای خودش را ناگهان به باران‌های پی در پی می‌داد و باران جای خودش را به رنگین کمان.اتاقی را در پشت بام یکی از اپارتمان‌های محله اجاره کرده بود. صاحب خانه که طبقه پایین زندگی می‌کرد پشت بام را با انواع گل‌ها و چراغ های رنگی رنگی تزیین کرده بود. با این که اتاقش در پشت بام بود اما دوستش داشت. آسمان در روز از آن بالا آبی تر از همیشه بود و شب ها ماه و ستاره‌ها نزدیک تر از همیشه می‌درخشیدند.__ترکیب صدای وزش باد با صدای جنگنده‌هایی که از آسمان و در نزدیکترین فاصله رد می‌شدند، فضای ترسناکی را به وجود اورده بود.رعد و برقی که ساعتی پیش زده شد هم، برق منطقه را قطع کرده بود.و حالا او با یک شمع کوچک با رایحه ملایم که از دوستش هدیه گرفته بود، روی صندلی چوبی‌اش نشسته بود و به دسته گل رزهای قرمزی که روی میزش بلاتکلیف رها کرده بود، خیره شده بود.لحظه ای که گل‌ها را در ویترین گل فروشی سر خیابان دید انگار مسخ شده بود و قدمهایش از دستش خارج شده بودند‌. زمانی که به خود آمد، دسته گل رز قرمز را زیر چتر آبی رنگش گرفته بود و به سمت خانه کوچکش نزدیک می‌شد.اصلا دلیلی برای خریدنش نداشت، وقتی کلیومترها فاصله میانشان بود.. اگر مسافت شهرهایشان هم نادیده می‌گرفت، فاصله‌ی میان احساساتشان مدام جلوی چشم‌هایش خودش را نشان می‌داد.چاره‌ای نداشت. نمی‌توانست به عقب برگردد و گل ها را پس بدهد. شاید هم صاحب مهربان گل فروشی گل ها را پس می‌گرفت، اما...باران همچنان می‌بارید،به گل هایش نگاه کرد،دستش دور دسته گل مشت شد..شاید تنها کاری که برای قلب کوچکش میتوانست انجام دهد همین بود..به سمت خانه به راه افتاد، صاحب خانه در اصلی را به زودی قفل می‌کرد..__و حالا نمی‌داست که چقدر از زمان گذشته و خیره‌ی گل‌های بلاتکلیفش شده بود.با صدای در که بخاطر وزش باد بهم کوبیده می‌شد به خود آمد. به آرامی به سمت میز حرکت کرد و گل ها را درون یک گلدان شیشه ای استوانه‌ای معمولی گذاشت. کمی هم آب و یک حبه قند به گلدان اضافه کرد. شنیده بود قند باعث می‌شود که عطر گل بیشتر بماند. نمی‌دانست این حرف درست است یا نه، اما اگر باعث می‌شد عطر گل ها کمی بیشتر بماند و او را بیشتر به یادش بیندازد، که اشکالی نداشت.. می‌توانست امتحانش کند..هنوز صدای جنگنده ها می‌آمد، و برق همچنان قطع بود. فضای کوچک اتاقش با نور شمع کمی روشن تر شده بود. به سمت تختی که گوشه اتاق جا گرفته بود رفت و نشست. این شب ها که صدای جنگنده می‌آمد معمولا تا نزدیکی‌های صبح خوابش نمی‌برد. آن شب هم یکی از آن شبها بود. روی تختش دراز کشید و پتو را تا زیر گردنش بالا کشید. پتوی قهوه‌ای رنگش زیر دست‌های مشت شده از استرسش جمع شده بودند. مجبور بود فکر کند. مجبور که نه، این مواقع که نه برقی بود و نه اینترنت و آنتنی، تنها کاری که می‌توانست انجام دهد فکر کردن بود.دلتنگی و نگرانی برای خانواده‌اش، اضطراب شرایط پیش آمده، و اولتیماتوم مدیرش برای تعدیل نیرو فشار زیادی را وارد می‌کرد. و حالا همین امشب در کنار همه، تصویر اویی که کیلومترها دورتر است هم امده بود جلوی چشمانش..بغضش را بارها و بارها قورت داد، و در اخر ، پلک هایش خیس شد. این روزها بی‌خبری برای اویی که حتی نمی‌توانست تماس ساده ای هم داشته باشد، بیشتر نگرانش می‌کرد..باید یک گلدان شیشه ای دیگری هم بخرد. گلدان قبلی‌اش از گل‌های خشک شده پر شده بود..✍️Ailar_abایکاش صدای جنگنده‌ها زودتر قطع می‌شد..</description>
                <category>Ailar_ab</category>
                <author>Ailar_ab</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 00:40:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه:غریبه آشنا</title>
                <link>https://virgool.io/@ailarmoon/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-kmasr4rrjdsc</link>
                <description>دیگر شب شده بود و برای برگشت به خانه داشت دیر می‌شد. باید زودتر کارم را تمام می‌کردم. با عجله کتاب‌هایم را در کوله پشتی‌ام چپاندم و از کتابخانه شبانه‌روزی بیرون آمدم. مثل شب‌های پاییزیِ این هفته، دوباره باران شدیدی می‌بارید. دیگر به این هوا عادت کرده بودیم. این موقع از سال بیشتر روزها و شب ها بارانی می‌شد.بالاخره توانستم چترم را با دردسر باز کنم و به راه بیفتم. دیگر داشت قدیمی می‌شد. سال‌ها بود که مانند یک یادگاری ارزشمند از آن مراقبت می‌کردم. یادگاری از یک فرد عزیزِ بی معرفت... سرم را تکان دادم تا فکر و خیالش دوباره غلبه نکند. گرچه که در تمام لحظه‌های زندگی‌ام در این چند سال همیشه او را گوشه‌ای در قلبم نگه داشته بودم.قدم هایم را تند برمی‌داشتم تا زودتر به خانه برسم. نزدیک امتحاناتم بود و این دفعه دیگر نباید با بی احتیاطی مریض می‌شدم.همانطور که یک دستی با گره‌های سیم هندزفری‌ام درگیر بودم سرم را بلند کردم تا مسیرم را هم ببینم که .. دنیا لحظه‌ای برایم ایستاد.دستم همانطور بند هندزفری مانده بود و پاهایم دیگر یاری‌ام نمی‌کرد. صدای باران انگار از فاصله ای دورتر می‌آمد و هوا سنگین تر از همیشه شده بود.چشمهایم بر روی قامتش ثابت ماند. مطمعنم خودش بود. با همان سویشرت خاکستری رنگی که من برایش گرفته بودم. داشت در کافه‌ی خاطره انگیزمان، زیر باران پاییزی قهوه‌اش را می‌نوشید.آنجا چه می‌کرد؟ نزدیک خانه ما، در همان کافه‌ی پر خاطره و زیر آن باران بعد از این همه مدت؟در یک لحظه با لبخند صورتش را برگرداند..دنیا شروع به حرکت کرد.. نفسم ارام ارام ازاد شد و چشم‌هایم دیگر ثابت نبودند. او نبود...آن قامت سویشرت خاکستری به تن،غریبه‌ی آشنای من نبود..باید به راه می‌افتادم. این دفعه دیگر نباید مریض می‌شدم..سیم هندزفری همچنان در دستم فشرده می‌شد. چیزی در گلویم سنگین شده بود..صدای باران حالا نزدیکتر شنیده می‌شد...آسمان هم به گمانم او را اشتباه گرفته بود‌‌..✍️Ailar.ab</description>
                <category>Ailar_ab</category>
                <author>Ailar_ab</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 19:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانی از خیال و نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@ailarmoon/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-fnfotlfli45z</link>
                <description>به نظرم من قدرت خیال پردازی نسبتا قوی ای دارم. احساس میکنم از بچگی همینطور بودم. تا جایی که یادم هست تو خیالم  معلم بودم و به شاگردهای خیالیم درس میدادم. با عروسک هام حرف میزدم و حتی در کتاب های برجسته هم داستان های خودم رو میساختم. یادم می آد که با وسیله‌های کوچکم یا اون پاک کن های ۶ تایی قشنگ که هنوزهم دوسشون دارم و دیگه نیستند، نقش آدم ها را در می اوردم و اون برگه های کتابِ برجسته میشد خونه‌شون. من حتی یک دوست خیالی هم داشتم که براش اسم هم گذاشته بودم. آوازه اش حتی به فامیل‌های دور هم رسیده بود. من حتی الان هم خیال پردازی میکنم، در بیداری و موقع خواب. شغل های مختلف را امتحان کردم، آدم های مختلف را ملاقات کردم و حتی عاشق هم شدم. تو خیالم برای هرکدام فضاسازی هم کردم، حتی نقش مقابل هم میدونم چی میگه و چه رفتاری داره.. راستش من هنوزم خیال پردازی می‌کنم. خیلی اتفاقی سایت ویرگول رو پیدا کردم و بین خودمون بمونه ولی حتی درباره نوشتنم  تو اینجاهم رفتم تو خیال:)بگذریم.. دوست دارم بازم بیام بنویسم...از داستان‌های کوتاهی که گاهی به ذهنم میان و می‌نویسمشون.. امیدوارم دوسشون داشته باشین.یعنی حقیقتا دوست دارم که دوسشون داشته باشید:)یعنی حقیقتا دوست دارم که دوسشون داشته باشین:)</description>
                <category>Ailar_ab</category>
                <author>Ailar_ab</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 14:30:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>