<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی قنبری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ailghanbari</link>
        <description>دانشجوی پزشکی، پژوهندۀ علوم انسانی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:02:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/168329/avatar/pWc6uI.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی قنبری</title>
            <link>https://virgool.io/@ailghanbari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«بینوایانِ» ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@ailghanbari/%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-iehdwmvvi9sc</link>
                <description>?️ نادر فتوره‌چی- «بینوایان» زنان میان‌سال پای ثابتِ «آشغال گوشت»های «سوپرگوشت امیر»اند.- «بینوایان» پروموتر پنیر فلان کمپانی‌ست که مسئولش سرش داد می‌زند «ماتیکت رو پُررنگ کن لاشی».- «بینوایان» آمپول‌زنِ آبله‌رویی‌ست که در مسیر بازگشت از درمانگاه در مترو دستفروشی می‌کند.- «بینوایان» فراوان هست، ما «ویکتورهوگو» نداریم.- «بینوایان» دختر خوش‌صدایی‌ست که زنگ می‌زند برای شرکت بیمهٔ آتش‌سوزی غدیر تبلیغ کند و اگر بگویی «نه خانم، متشکرم» با اندوهی به وزنِ تمام قرون و اعصار می‌گوید «باشه، ببخشید».- «بینوایان» امید بود که برای دزدیدنِ ۶ تا لامپ پارک، حبس گرفته بود.- «بینوایان» آن پیرزنِ چاقی بود که سرِ خیابانِ نوبخت به من گفت «مرد باش و یک شیر کم‌چرب میهن برایم بگیر».- «بینوایان» پیک موتوری‌ای بود که عصر جمعه کسی نبود جسدش را برِ اتوبان شناسایی کند.- «بینوایان» پاسخگوی شماره 241 بود که با گریه گفت «آقا خسته‌ام، زود بپرس».- «بینوایان» پیرمرد بازنشسته‌ای بود که وقتی شنید «اسکن کامل دندان» مشمول بیمهٔ خدمات درمانی نیست، گفت «مجدد مزاحم میشم خانم» و رفت.- «بینوایان» حتی اسم شجریان را هم نشنیده‌اند، حتی نمی‌دانند ساعت چند است.- «بینوایان» روایت ترمیدور انقلاب است، نگاه مجلل یک نابغه بر ویرانه‌های برجا مانده از نبرد واترلو، شرح مفصلی از کفل‌های توپُرِ لات‌های خوش‌اندامِ آدمکشِ قرتی پاریس، یک حماسهٔ سوزناک و در عین حال پر ابهت از شکست آرمان‌های یک ملتِ تازه تولدیافته، یک جادو در قالب کلمات، کلمات، کلمات... .- هوگوی دوران ما، اگرچه که اکنون ترمیدور یک انقلاب‌ست، اگر بود، شاید اصلاً «بینوایان» نمی‌نوشت، بلکه برای تاریخ، شرحِ «رجاله‌گان» را می‌نوشت؛ شرح دزدها، دلقک‌های دولتی، ارزان‌قیمت‌ها، سلیطه‌هایی که از بحرانِ عزت‌نفس نان می‌خورند، کسانی‌که در پایتخت‌های اروپایی از شکستِ آرمان‌ها «پول» در می‌آورند.- بله، اگر ویکتور هوگو بود، حتی یک لحظه از این منظرهٔ نفرت‌انگیزِ خجالت‌آور را از قلم نمی‌انداخت.- «بینوایان» ویکتور هوگو، شرح خداحافظی طولانی و حادِ یک جنتلمن تودار، خونسرد و پر جذبه با یکی از باشکوه‌ترین انقلاب‌های تاریخ، و زنان و مردانی که در این ضیافت رقصدیدند، است.- دریغ از ما که نه آن شکوه در کار بود، نه در میدان رقصیدیم، نه چنین جنتلمنی داشتیم.- ما نفهمیدیم چه شد؛ یا قِردادیم، یا لودگی کردیم، یا چسناله سردادیم.- ما نتوانستیم تاریخ‌ را روایت کنیم. ما الکن و بی‌مقدار بودیم. صله‌بگیران اربابانِ همان وضعیتی که ما را صله‌بگیر کرده بود.- ای کاش تاریخ، ما و دوران‌مان را فراموش کند. که نمی‌کند، که به آیندگان خواهد گفت: «این‌ست منظوراز بینوایان».</description>
                <category>علی قنبری</category>
                <author>علی قنبری</author>
                <pubDate>Wed, 03 Feb 2021 14:42:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«بوبو»ها در کارگاه ساختماني: روايتي از تجربه‌ي شهري در دهه ۹۰</title>
                <link>https://virgool.io/@ailghanbari/%D8%A8%D9%88%D8%A8%D9%88%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%8A-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%8A%D8%AA%D9%8A-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87%D9%8A-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%8A-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%87%D9%87-%DB%B9%DB%B0-hi8msgntq2hx</link>
                <description>نادر فتوره‌چی«چرخ‌ها بايد بي‌وقفه بگردند. اما بدون مواظبت نمي‌توانند بچرخند. اين، انسان‌ها هستند که بايد آن‌ها را بگردانند، انسان‌هايي که مثل چرخ روي محورش ثابت باشند، آدم‌هاي معتدل، آدم‌هاي مطيع و در خرسندي استوار.»دنياي شگفت انگيز نو- آلدوس هاکسلياز اوايل دهه ۹۰ و با تسلط نيروي سياسي جديد حکومت ايران که محمود احمدي‌نژاد نماد تمام عياري از ديدگاه، رفتار و کردار سياسي-اقتصاي آنها محسوب مي‌شود، شهرهاي بزرگ از جمله تهران، اصفهان، تبريز، مشهد و … در مقياسي کلان به کارگاه‌هاي ساختماني‌اي تبديل شدند که در برابر چشمان شهروندان سربه‌زير، بي‌وقفه در حال ساخت سازه‌هاي غول‌آسا هستند: ۶۵ مال در تهران، ۱۲۷ مال در مشهد(۱)، ساخت صدها شهرک با نام‌هاي مشابه «پديده»، «اطلس»، «طلايي»، «لاکچري» و … که عموما يا پسوند «ايرانيان» دارند يا «پارسيان» و «پاسارگاد»، ساخت هتل ۵۷ طبقه در کوچه ۸ متري(۲) و …، تنها بخشي از هزينه‌اي ست که شهرها براي پيش‌برد فرايند انباشت (اوليه‌ي) طبقه‌ي حاکم نوظهور بر گرده‌شان حمل مي‌کنند.حالا صداي دستگاه‌هاي سنگبري، به صداي پس زمينه شهرها تبديل شده و عبورومرور دستگاه‌هاي کمپرسي و جرثقيل، در کوچه‌هاي تنگ و ترش مناطق «در حال رشد» در تمامي ساعات شبانه‌روز ديده مي‌شود.کارگران ِ افغانستاني، بي‌آنکه از حداقل حقوق يا حتي «کلاه ايمني» و اوراق شناسايي و هويت برخوردار باشند، يواشکي و بدور از چشم مقامات دولتي و البته با ترس و لرز از رفتارهاي خشم‌آگين و تحقيرآميز طبقه متوسط و حتي تشکل‌هاي دولتي کارگران هم‌طبقه «آريايي»ِ خود، شهر را مي‌سازند و از سوي «کارآفرينان» و مقامات رسمي نيز مدام مورد مواخذه و استيضاح قرار مي‌گيرند.از هر چشم‌اندازي که به شهر‌ها نگريسته شود، دودي خاکستري و قهوه‌اي فضا را آکنده و هر از گاهي که بر حسب تصادفي طبيعي، هوا براي لحظاتي پاک مي‌شود، در هر شعاع ديد، دستکم ده تا پانزده دستگاه غول‌آساي جرثقيل که منظره‌شان بي‌شباهت به تصاوير فيلم‌هاي علمي-تخيلي دهه‌هاي ۸۰ و ۹۰ هاليوود درباره بازگشت دايناسورها و گودزيلا نيست، چشم را آزار مي‌دهند.جاي سوزن انداختن در هيچ نقطه‌اي از شهر باقي نمانده و توصيه‌هاي اخلاقي و باسمه‌اي دم و دستگاه‌هاي تبليغاتي درباره حفظ باغات و محلات و فضاي سبز، حتي در روزنامه‌هاي دولتي و شبکه کارمندان بخش روابط عمومي و بروکرات‌هاي خرده پاي نهادهاي رسمي خريدار ندارد.طبقه‌ي متوسط شهرنشين، ناخواسته و به اجبار به فضاهاي مجازي کوچ کرده و زيست اجتماعي خود را همراه با انبوهي از احساس سرخوردگي، نفرت، کينه، خشم و حالات کيش شخصيت اقتدارگرا و ولعي عجيب و باورنکردني براي لودگي و جلب توجه، به «چت‌روم»هاي ويژه‌ي گوشي‌هاي هوشمند؛ اين معابد شخصي‌سازي شده‌ي قابل حمل که همگان در همه‌ي نقاط در حال سجده به صفحات نوراني آنها هستند، منتقل کرده است.فضاي عمومي شهرها، جز براي خريد و خشونت يا ايجاد ازدحام و سرسام کارکرد ديگري ندارند و شهروندان کنسرو شده در خانه‌هاي قوطي کبريتي، ايستگاه‌هاي خفقان آور مترو، مراکز خريد براق و بنفش و قرمز، از بام تا شام در حال تاب خوردن در اين دوزخ‌هاي دست ساز بشر هستند.شکل جديدي از رژيم ادراک حسي- پديدار شناختي در حال تثبيت است: بوتيک- معابد بسيار لوکس با سقف‌هاي بلند ۶ متري که مثلا يک جفت کفش يا ساعت‌مچي را در نورپردازي‌اي عرفاني- ملکوتي در معرض نگاه ستايش‌گر پيروان «فرهنگ لاکچري» قرار مي‌دهند. مجمتع‌هاي عريض و طويل تجاري و تفريحي که ورودشان فقط براي افراد «وي.آي.پي» مجاز است، بيلبوردهاي تبليغاتي‌اي که به مخاطب القاء مي‌کنند اگر سس پنير نخورند يا خودروي شاسي بلند نداشته باشند اصلا آدم نيستند، کافه‌هاي ملوس که به شکل اتاق عروسک‌هاي باربي و با رنگ‌هاي مليحِ زرد و صورتي و کرم و آبي آسماني تزئين شده‌اند، شهرک‌هاي مسکوني اعياني و حفاظت شده، نمايشگاه‌هاي غول‌آساي خودرو‌هاي چند ملياردي، راه‌اندازي صدها سايت درباره «سلبريتي‌ها» که با ظاهر و ژستي متضاد با حاکمان، در خيريه‌ها و ديگر کانال‌هاي پولشويي، ايدئولوژي آنان را با لبخند و کرشمه تبليغ مي‌کنند، تبديل شدن شعار رسمي از «ايران آباد و آزاد» به «مردم به کمي شادي نياز دارند»، راه اندازي هفته مد در پاساژهاي پايتخت جمهوري نيمه خودمختار ثروتمندان در خيابان الهيه، راه‌اندازي ده‌ها شبکه ماهواره‌اي جهت پخش ويدئوکليپ‌ها و فعاليت‌هاي «هنري- موسيقايي» فرزندان و بستگان مقامات، ميدان دادن به پديده نوظهورِ«فشن- مذهب» که خود را در ايام و آيين‌هاي رسمي به شکل سرو«سوشي و کوکتل ِ نذري» يا تخفيف «آرايش ويژه محرم» و … نشان مي‌دهد، تبليغ و کيش شخصيت ِ فرماندهان به عنوان عارفان وارسته يا يگانه ناجيان کشور، تبديل کردن رسانه‌هاي اپوزيسيون به آپاراتوس‌هاي برون‌مرزي ايدئولوژي دولتي، احداث و تأسيس صدها نشر و فروشگاه عريض و طويل محصولات فرهنگي آنهم در شرايطي که تيراژ واقعي کتاب‌ها ۳۰۰ نسخه است، افغانستاني‌هراسي در تريبون‌هاي رسمي، زن‌ستيزي ساختاري، تقديس مالکيت خصوصي و…، در کنار باب شدن انواع و اقسام جادو و جنبل‌هاي نمايشي و رفتارهاي اجتماعي منحط همچون «باديگارد خصوصي»، حراج بزرگ آثار هنري و … که جملگي منجر به تنزل بي‌سابقه ذائقه عمومي در تمامي زمينه‌ها شده و نمونه‌اي کامل از تلفيق «عرفان و پورنوگرافي» ِ مورد اشاره‌ي لنين و يا به تعبير آدورنو، ميدان دادن به «بوديسم غربي» با لعابي بومي يا در يک کلام «ابتذال محض» را به نمايش مي‌گذارد.مجموعه اين نشانه‌هاي پديدارشناختي که در کنار امداد‌رساني به «مهندسان اجتماعي» و نهادهاي کنترل-نظارت جمعي، وظيفه‌ي به غايت مهم «اعيان‌سازي» محيط‌هاي شهري را بر عهده دارند، منجر به بخش‌بندي و تفکيک سه جمهوري ِ غيررسمي و نسبتاً خودمختار ذيل ساختار مسلط سياسي-اقتصادي شده است.يکم، جمهوري ريچ‌کيدزها و کارآفرينانِ جديد:اطلاعات و آمار چنداني از تعداد، تبار و پراکندگي جمعيتي اعضاي اين جمهوري برگزيده در دست نيست. اما آنها خود مدتي‌ست که از طريق راه‌اندازي يک کلوپ هواداري فعال در شبکه‌هاي اجتماعي، از خود به عنوان «جامعه الگو» که مي‌تواند «آبروي کشور» را در چشم بيگانگان حفظ کنند، ياد مي‌کنند.آنطور که ساکنان اين جمهوري نشان داده اند، آنها علاقه‌اي به پيگري مباحث کسل کننده و سخيفي همچون سياست، بحران‌هاي اجتماعي و … ندارند و معتقدند که همگان بايد آنها را به عنوان نمونه‌هاي موفق دوري گزيني از دعواهاي بي‌سر‌و‌ته رسانه‌اي بپذيرند.اکثر قريب به اتفاق آنها ساکن مناطق شمالي کلانشهرها و يا حومه‌هاي ييلاقي اعيان‌نشين و محصور شده هستند.فهرست علايق آنها ازپيش مشخص است: خودروهاي لوکس، املاک و مستغلات ويلايي- باغي، زيورآلات گرانقيمت، ساعت‌ها و گوشي‌هاي جواهر نشان، ورزش و تحرکات هيجان‌انگيزي همچون صحرا نوردي، جت اسکي، خلباني، اسب دواني، شنا و شيرجه، گلف، چتربازي، پاراگلايدر و …. آنها آشنايي با فرهنگ‌هاي ديگر از طريق سفر به خارج از کشور را به همگان توصيه مي‌کنند. علاقه‌ي زيادي به کسب مدارج علمي در کالج‌هاي اروپايي دارند هرچند که معتقدند پس از فراغت از تحصيل بايد براي «خدمت» به کشور بازگردند. معتقدند که در اوقات فراغت بايد ضمن مطالعه‌ي تاريخ ايران باستان، راه‌هاي نفوذ به بازارهاي جهاني و فرصت‌هاي سرمايه گذاري بين المللي را فراگيرند.ظاهر آراسته، شاد، گشوده و خوش‌خلق را به همگان توصيه مي‌کنند و خلاصه در يک کلام، هر کدام ماري آنتوآنتي هستند که مي‌گويند در صورت کمبود نان، به جاي‌اش کيک بخوريد.به غير از مواقعي که در حين عبور و مرور بين اقامتگاه‌هاي خصوصي يا رفتن به کلوپ‌هاي شبانه، پاتوق‌هاي ورزشي-تفريحي«وي.آي.پي» و … در خيابان و لابلاي مردم ديده مي‌شوند،در باقياوقات تعامل چنداني با ديگر شهروندان ندارند.زمانِ زيستي ساختار سرمايه داري که جان راولز آن را براي طبقات مولد به «لژر تايم» و «ليزي تايم» تقسيم مي‌کند درباره‌ي آنها مصداق چنداني ندارد و بازه‌ي زماني اصلي فعاليت گروهي آنها ساعات اوليه نيمه شب جهت رفتن به تفريح و يا ظهرها جهت شرکت در فعاليت‌هاي هيجان‌انگيز و ورزشي‌ست.هم آنها و هم سلبريتي‌هايدولتي علاقه‌ي زيادي به همکاري، تعامل و معاشرت با يکديگر دارند و لذا حداکثر تماس اجتماعي آنها با ديگر اقشار، به سلبريتي‌ها و فوتباليست‌ها و سرمايه گذاران محدود مي‌شود.تعريف سرراستي از «بيزنس»، اين اسم رمز ِ موفقيت در مناسبات ايران نوين، دارند: واردات کالاهاي لوکسي که بتواند بخشي از مازاد به دست آمده از انباشت اوليه را جذب کند، برج سازي و مال‌سازي، باشگاه‌داري، نمايشگاه داري ، خيريه سازي و حالا پس از توافق اتمي؛ اخذ نمايندگي فروش يا توليد برندهاي بين المللي.دوم، جمهوري «بوبو» ها و «ياپي» هاي جن زده:به موازات سر برآوردن جمهوري اول، جمهوري بوبوها نيز از سال‌هاي پاياني دولت محمود احمدي نژاد، حضور اجتماعي خود را به رخ کشيد؛ به گفته‌ي حسن روحاني، «غوغا»ي آنها در شبکه‌هاياجتماعي که مکان اصلي تبلور، يارگيري، تعامل و هويت‌يابي آنها محسوب مي‌شود، نقش مهمي در پيروزي او به عنوان «سيماي جديد» ساختار رسمي حاکميت ايفاء کرد.خاستگاه اکثر آنها طبقات متوسط شهرستاني‌ست که در دهه‌هاي هفتاد و هشتاد به پايتخت کوچ کرده‌اند. آنها سروري جمهوري اول را به عنوان «جامعه الگوي طراز نوين» پذيرفته‌اند و فاصله انتقادي خود را با آنها و پدران‌شان يعني گردانندگان رسمي سياست، فرهنگ و اقتصاد کشور به حداقل ممکن رسانده‌اند.اطلاق نام و نشان «بوبو» يا «هيپستر» بر آنها به دليل شباهت رفتاري و علايق سياسي و اجتماعي‌شان با طبقه نوظهور ِ پس از جنگ سرد در متروپل‌هاي غربي همچون نيويورک، پاريس، ميلان و لندن است. با اين حال ترکيب متورم شده‌ي «بوديسم و جلب توجه» در نسخه بومي اينجا، آنهم پس از شکست آخرين کنش سياسي راديکال، مدلولي بس با مسمي‌تر از نمونه‌هاي غربي را نشان مي‌دهد.واژه‌ي «بوبو» مخفف ترکيب «بورژوآ- بوهمي»(Bourgeois – Bohemians) است و در آستانه قرن جديد توسط يک روزنامه‌نگار به نام ديويد بروکس (۳) براي نام‌گذاري طبقه اليت ِ جوانان ِ به ظاهر نوپرست، صلح خو، انعطاف پذير، غير افراطي در عشرت و عياشي، اعتدال‌گرا و … در محلات مرفه نشين نيويورک ضرب شد.(۴) آنهايي همان‌هايي هستمد که پيش از اين نامگذاري«هيپستر»(Hipster) خوانده مي‌شدند. واژه‌اي ترکيبي از گويش عاميانه‌ي «hip» به معناي افيون يا حالت دراز کشيدن بر روي ران ديگري پس از استعمال افيون، به همراه پسوند انگليسي «ster» که نخستين بار در توصيف مخاطبان نسل جاز در دهه ۱۹۴۰ به کار رفت.(۵)تحقيق بروکس محدود به طبقه‌ي بالانشين نيويورک بود. همان طبقه‌اي که کارکرد اصلي‌اش جاده صاف‌کني مسير حرکت کاروان ِ «اعيان‌سازي»(Gentrification) در مناطق فقير‌نشين شهري، با هدف گسترش ساخت و سازهاي نو، احداث گالري‌ها و خيريه‌هايي که پشت ويترين «معصومانه» شان وظيفه سنگين «پولشويي» را بر دوش مي‌کشند، و کوچ دادن فقرا و سياه پوستان از گتوهاي مرکزي شهر به حومه‌هاي رها شده و … بوده است. به اين معنا، اگر بپذيريم که «هرجا بوبويي در کار است از پيش نوعي فرآيند اعيان‌سازي هم در حال اتفاق افتادن است»، مي‌توان آنها را سربازاران پياده نظام ارتش «ريچکيدزها و پدران» دانست.بروکس، بوبوها را نشانه شناسي و از آنها به رنداني تعبير مي‌کند که مي‌کوشند صف خود را از«ياپي»(۶)‌هايي که در صفوف کار براي بازار بورس، دفاتر بيمه، مؤسسات برگزاري همايش و مراسم، کمپاني‌هاي خدمات ارتباطي، صنعت تبليغات و مُد جا گرفته‌اند، جدا کنند و از طريق آفتاب گرفتن، تابوشکني جنسي، گياه خواري، گوش دادن به موزيک آلترناتيو، ادا و اطوارهاي هندي-بودايي، گالري گردي و ابراز انزجار از سياست و … براي خود هويتي مجزا دست و پا کنند. تصويري که به خوبي در فيلم «شادي»(Happiness) به کارگرداني تاد سولوندز، در کاراکتر رقت انگيز-مضحکي به نام «جويي جردن» خود را نشان مي‌دهد. حال آنکه اين فيلم دو سال قبل از کتاب «بوبوها در بهشت»ِ بروکس ساخته شد و کارگردان با تيزهوشي، سندروم جديد خودنمايي متوسط الحالان را، بي‌آنکه خبري از نام «بوبو» باشد، طي آن روايت کرده بود.اگر تقسيم بندي‌هاي فرهنگي-اجتماعي دوران جنگ سرد در غرب را بر اساس هژموني قالب در هر دهه پي بگيريم، «بو بو»‌ها و «هيپستر»‌ها را بايد وارثان ِ قرن بيست و يکمي و البته سر به راه شده‌ي «هيپي»‌ها (۷) بدانيم: گروه جوانان موبلندي که در تضاد با نسل جن‌زده‌ي «ياپي»هاي عاشق «کسب و کار شيک»، اواخر دهه ۶۰ و اوايل دهه ۷۰ را با لباس‌هاي رنگي و گل و گشاد، ماري‌جوآنا و اسيد و وودستاک و … به دهه‌ي پايان تلاش‌ براي مقاومت در برابرِ موج جهاني نئوليبراليسم تبديل کردند, موجي که همزمان با «کافئين زدايي» از قهوه‌ها ، از معترضان «هيپي» و «پانک» نيز سوژه‌زدايي کرد تا قرن جديد با ۱۱ سپتامبر و بوبوها و داعش آغاز شود.بوبو‌ها و هيپسترها برخلاف ياپي‌هاي صاف و صوف و عصا قورت داده، «کول»، باحال و متفاوت اند. اهل مد و طراحي و باسوادند و اگرچه به لحاظ سياسي مقبول و صحيح (politically correct) حرف مي‌زنند، اما آن‌قدر واقع‌گرا و رند هستند که شيطنت و طغيان را در محدوده حوزه‌ي خصوصي نگاه دارند، و درگير کسالت‌هاي سياسي و سويه‌هاي تاريک مردم و شهر نشوند؛ آنها دريک کلام، نسخه‌اي پست-مدرن از جان زيباي هگلي محسوب مي‌شوند.همه‌ي آنها يک شعار واحد دارند:«مي‌شود شيک بود بدون آن که هزينه خاصي پرداخت کرد». و اين هزينه، چيزي نيست جز همان «بدنامي طبقاتي» که در پس روکش سانتيمانتال و به ظاهر آوانگاردش، حجم انبوهي از خودشيفتگي و حسادت و بده بستان‌هاي اقتصادي پنهان شده است.اصطلاح اعيان‌سازي را نيز نخستين بار روث گليس براي توضيح هجوم بخش‌هايي از طبقه‌ي متوسط به بالا، به محلات قديمي و نوسازي آنها از طريق تغيير در فضاي فرهنگي به کار برد. (۸) ماجرا از اين قرار است که در اروپا و آمريکاي شمالي، حضور ساکنان جديد(هنرمندها، مردان و زنان تنهاي ثروتمند و…) باعث افزايش کرايه‌ها و هزينه‌هاي زندگي در محله‌ها شده به گونه‌اي که ساکنان سنتي (غالباً سياه‌ها، مسلمان‌ها و …) ديگر توانايي پرداخت هزينه‌ها را ندارند، و در نتيجه از محله تبعيد شده و به محله‌هاي حاشيه‌اي‌تر رانده مي‌شوند. اتفاقي که حالا نه فقط در نيويورک، لندن و برلين که در قاهره و پکن و تهران هم در حال رخ‌دادن است.وانگهي، اعيان سازي را نبايد صرفاً سازوکاري محدود به فضاهاي شهري دانست، بلکه تمام عرصه‌هاي اجتماعي، سياسي و فرهنگي، ادبيات، هنر و … نيز اکنون به شکلي آشکار به ميدان تاخت و تاز بوبوها تبديل شده است:انتشار بيلان فله‌اي ۷۰۰ ميليون نسخه کتاب(۹)، ۳۲۰۰نمايشگاه نقاشي سالانه، ۶۰۰۰ نقاش (۱۰) ، ۲۶۵ نگارخانه(۱۱)، ۱۰۳۹۵ مولف ادبي و شاعر(۱۲)،۲۰۰ فيلم سينمايي و بيش از ۱۰۰۰ فيلم مستند(۱۳)، گردش ۲۱ ميليارد توماني حراج آثار هنري(۱۴) و …، بدون مشارکت بوبوها ناممکن است.انعطاف پذيري خارق العاده، هوش اقتصادي متوسط، خودشيفتگي تام و تمام، و توانايي فوق‌العاده در کلبي‌مسلکي و مسخره بازي، اسنوبيسم و ابراز انزجار از سياست به عنوان مقوله‌اي خشن و جدي، از جمله ويژگي‌هاي عام اين اليت است و هر شکلي از تاکيد بر جديدتِ مقولات سياسي-اجتماعي، با واکنش منفي آنها مواجه مي‌شود. آنها به شکل اغراق شده‌اي تأکيد دارند سوژه‌هايي مختار و غير‌سياسي‌اند و خود را درگير «بي پدر و مادري» عرصه‌اي که گويي هيچ سر‌ريزي در مناسبات فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي ندارد، نمي‌کنند.به همين ميزان از «جديت» نيز منزجرند و تمامي گفتارهايي که بر «بحران» تاکيد دارند را از آن حيث که لازمه مواجهه با آنها دست کشيدن از لودگي و مسخره بازي است، محکوم مي‌کنند.آنها دشمنان پر و پا قرص خوانش بحراني وضعيت‌اند و واکاوي علت اين نفرت‌شان- که معمولا در پشت تکه کلام‌هاي طنز، تقليدي و ساخته و پرداخته سريال‌هاي دولتي و محافل دوستانه پنهان است- از خلال پرداختن به خود ِ اصطلاح «بحران» قابل تشخيص است.آنطور که آگامبن به ما مي‌گويد؛ اصطلاح بحران «crisis» واجد دو معناي «پزشکي-باليني» و «الهياتي-مسيحي» است. مفهوم پزشکي آن ناظر به لحظه‌ي حساس و تعيين کننده تصميم ِ پزشک درباره مرگ و زندگي بيماري‌ست که دچار مرگ مغزي شده و ديگري به آخرين قضاوت مسيح در پايان زمان باز مي‌گردد. هر دوي اين معاني، ارتباط «بحران» با «حکم» ( Judgment)-يا همان ضرورت «موضع‌گيري»- را نشان مي‌دهند و اين همان نقطه اتصالي‌ست که بوبوها را تا حد مرگ خشمگين مي‌کند؛ چرا که نابسندگي ِ انتخاب استراتژي تمسخر در مواجهه با وضعيت‌هاي بحراني اجتماعي- سياسي را به رخ شان مي‌کشد و لايه‌هاي پنهاني اين گرايش بيمارگونه و انفعالي در«خنديدن به هر چيز و به هر قيمت» را برملا مي‌کند: انکار بحران به مثابه يگانه راه فرار از تصميم و موضع‌گيري.از همين رو بي‌دليل نيست که گزاره شبه اخلاقي «قضاوت نکن»، به اصلي ترين شعار زندگي بوبوها تبديل شده است.محمل اصلي خودنماييِ بوبوها، فضاهاي به ظاهر دموکراتيک مجازي ست، حال آنکه به واسطه نقش کليدي ِ مشارکت در پروژه اعيان‌سازي که طبقه حاکم/کارآفرين بر عهده ‌شان گذاشته، هم اکنون مال‌ها، پاساژها، کافه‌هاي ملوس، گالري‌هاي هنري، جشنواره‌هاي سينمايي، کنسرت‌هاي موسيقي ِ مجاز و شبه زيرزميني، کتابفروشي‌هاي سوپرمارکتي، اماکن متعلق به شهرداري و دولت و … نيز به عرصه‌ي گردهمايي بوبوها تبديل شده است.به تازگي يک گروه موسيقي شبه‌جاز که از سوي صاحبان سهام يک بانک خصوصي حمايت مالي مي‌شود توانست جمعيتي در حدود ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ بوبو را در محوطه اطراف «برج ميلاد» که در کنار «ميدان ونک» يکي از دو کانون اصلي تجمع طبقه متوسط در تهران ِ پس از وقايع ‌اي اخير محسوب مي‌شود، گرد‌هم آورد. علت محبوبيت اين گروه موسيقي نيمه دولتي که به لحاظ غناي موسيقايي با ملودي‌هاي رقيق و ساده و خام، در رده بنجل طبقه‌بندي مي شود، سواي حمايت‌هاي مالي آن بانک خصوصي، عنوان يکي از آهنگ‌هاي‌شان بود:«شهر من بخند».ترکيب «خنده» و«شهر» جذاب ترين ترکيب براي بوبوهاست و اين گروه موسيقي، با توانِ موسيقايي کم‌مايه اش که نويد «تو هم مي‌تواني از اين آهنگ ‌هاي قشنگ بسازي» به مخاطبان مي‌داد، توانسته بود اين هر دو را در يک جا جمع آورد و از همين رو با استقبال بوبو‌هايي مواجه شد که در يک برآيند کلي، همه‌ي آنها يا آلبوم موسيقي دارند، يا نقاش اند، يا در«عرصه سينما» فعاليت مي‌کنند و به طرزي باور نکردني، الگويي يکسان و يونيفرمي در ظاهر و پوشش دارند: مانتوهاي گل‌دار، سيبيل‌هاي دسته موتوري، پيراهن‌هاي چهارخانه، تيشرت‌هايي با نقش و نگارهاي سنتي يا شعارهاي بامزه، شلوارهاي سبز و قرمز، ريش‌هاي بلند که تصوير سربازان دوران هخامنشي را تداعي مي‌کند، زيروآلات ارزان قيمت اما انبوه و از همه مهمتر، به همراه داشتن يکي از محصولات «اپل».اگر بازه‌ي زماني فعاليت اجتماعي اعضاي جمهوري اول را بتوان پيش از ظهر و اوايل نيمه شب تخمين زد، اين زمانبندي درباره بوبوها به بعد از ظهرها و روزهاي جمعه( روز افتتاح نمايشگاه هاي هنري) قابل تعميم است.اين ستايشگران فضاي شهري، عموما در اين ساعت‌ها در کافه‌ها، سالن‌هاي اجراي تئاتر و نمايش، سينماهاي تأسيس شده در مال‌ها و مجتمع‌هاي تجاري، گالري‌هاي نقاشي، مراسم رونمايي از کتاب در کتابفروشي‌هاي پر زرق و برق و… پرسه مي‌زنند.اين پرسه‌زني اما، هيچ شباهتي به تجربه فلانورها(flaneur) از فضاي شهري پاريس قرن نوزده ندارد. سنت پرسه‌زني دندي‌هايي(dandy) نظير بودلر که الهام بخشِ پروژه نا تمام پاساژهاي والتربنيامين يا همان تجربه ادراک ماترياليستي ملال در ايستگاها و تالارهاي مجلل شد کجا، و ستايش و شيفتگي بوبوهاي وطني از سازه‌هاي بدقواره تقليدي از بازارهاي بورس و طلا در دبي و شانگهاي که پولشويي اصلي ترين کارکرد آنهاست، کجا؟بودلر در مقام ِ فلانور مدرن، روايت‌گر مواجهه‌اي دوزخي با شهر بود. براي او ويترين‌هايي که مشتريان همچون پرستندگان ِ شيفته، مقهور طاق‌ها و رواق‌هاي معابد گونه‌اش مي‌شوند، نه بخشي از رژيم زيبايي شناختيِ «شهري که مي خندد»، بلکه يگانه شکل احياي مدرنيستيِ وعده‌ي عهد‌عتيق از «جهنم» بود:«ببين، اما لمس مکن».(۱۵)فرماني که حالا نه تنها در«عهد عتيق» که در تابلوي هشدار ِ تمامي ويترين‌هاي مجهز به دوربين مدار بسته‌ي بوتيک‌هاي لوکس و نيمه لوکس نيز ديده مي‌شود: «مشتري گرامي، لطفا به اجناس داخل ويترين دست نزنيد».در مقام قياس با سنت بودلري-بنياميني، يا همان مواجهه ديالکتيکي با لايه‌هاي تاريک شهر، نوع پرسه‌زني شيفته‌وار بوبو‌هاي ايراني دهه‌ي ۹۰، در بهترين حالت تکرار روايت ِ جاناتان رابان(۱۶) از تجربه‌ي مرد جوان ِ روستايي ِ رُمان «شهر‌نرم» است: درک شهر به مثابه يک ملودرام، گم کردن دست و پا با شنيدن رايحه تلفيق شده‌ي کباب و عطر ِ خوش زن، يا به عبارت ديگر «فرهنگ» در مقام عرصه‌اي امن براي فرار از بحران.(۱۷)ستايش ِ نخراشيده و دروغين از فضاهاي شهريِ در حال دگرگوني، تنها بخشي از وظيفه و کارکردي‌ست که اين اليتِ نوظهور بر عهده دارد. کارکرد اصلي آنها همانا کمک به هژمونيک شدن فرهنگ ِ اعتدال-ابتذال است.آنها نه تنها فضاي شهري آکنده از بحران اجتماعي-اقتصادي را ستايش مي‌کنند، بلکه گويي در تقسيم کاري نانوشته، موظف‌اند که از تمامي اقدامات دولت در فرآيند خصوصي‌سازي نيز حمايت کنند.دامن زدن به گفتار رسمي از طريق ابراز احساسات براي تکنوکرات‌ها و بروکرات‌هاي رسمي، بازيکنان تيم‌هاي ملي و انبوه سلبريتي هاي دولت ساخته و … آنهم در هيبتي عقل سليمي و خوشباشانه، مشارکت در تهيه محصولات فرهنگي مورد تاييد حاکمان همانقدر «وظيفه»‌ي بوبوهاست که کمک به فرآيند «اعيان سازي» درمحلات و پولشويي در گالري‌ها و خيريه‌ها و حراج‌ها.بوبو‌ها در شرايطي که ايران يکي از بي‌سابقه ترين تراژدي‌هاي رشد و توسعه سرمايه‌دارانه، يعني ورود به عصر «توزيع سبد امنيت غذايي» در بين گرسنگان را از سر مي‌‌‌گذراند، بي‌وقفه در پوشش عناويني جعلي همچون «تشکل‌هاي مردم نهاد»، «جشنواره‌هاي فرهنگي-هنري»، «مراسم رونمايي و شب بزرگداشت»، «همايش نخبگان»، «خيريه‌هاي هنرمندان»، «باشگاه‌هاي هواداري از چهره‌هاي مشهور» و … سويه‌هاي ايدئولوژيک هسته سخت حاکميت را بزک مي‌کنند.به اين معنا، سومين کارکرد بوبو‌ها در کنار مشارکت در پروژه اعيان سازي و ستايش وضع موجود، پُرکردن جاي خالي «مردم» در گفتار سياست رسميِ حاکميتي‌ست که بر حسب ضرورت‌هاي تجاري- سياسي، دال ِ «اعتدال» را به دال اعظم خود تبديل کرده است و بوبوها، عملا متحدانِ خوش رنگ و لعابِ جريان سياسي-اقتصادي جديدش هستند که بخت تبديل شدن به «تنها گزينه نجات» را بر حسب ضرورت‌هاي قاعده سرمايه‌داري از يکسو و استيصال سياسي جامعه ايراني از سوي ديگر، به چنگ آورده است.سوم، جمهوري گوني به‌دوشان و ژوليدگان:در ميان‌پرده‌ي تراژيک ِ رشد و توسعه در ايران، «گوني به‌دوشان» سومين جمهوري غير رسمي را تشکيل مي‌دهند. هيچ آمار مشخصي حتي درباره جمعيت تقريبي آنها وجود ندارد، اما مي‌توان دريافت زماني که دولت از توزيع «بسته‌ي امنيت غذايي» در ميان دوازده ميليون نيازمند سخن مي‌گويد، اعضاي واقعي اين جمهوري چقدر است.(۱۸)بر اساس آمارهاي موجود، در طي ده سال گذشته ۳۰ درصد از جامعه ايران گرفتار «گرسنگي سلولي» شده است(۱۹)، ۲۵ درصد در زاغه‌ها زندگي مي‌کنند(۲۰)، تعداد کودکان کار دستکم ۳ ميليون تن برآورد مي‌شود (۲۱)و هزينه درمان و محروميت از خدمات بيمه‌اي، يکي از اصلي‌ترين عوامل سقوط خانوارهاي کم بضاعت به زير خط فقر بوده است. (۲۲) خط فقري که جمعيت سقوط کرده به زير آن بين ۴۰ تا ۷۰ درصد برآورد (۲۳) و دستکم ۹۰ درصد از جامعه کارگري نيز خوش‌نشينان آن محسوب مي‌شوند.(۲۴)سواي آمارهاي مخدوش دولتي، منظره‌ي شهرها نيز يادآور تصاويري‌ست که در رمان‌هاي چارلز ديکنز، به ويژه شاهکارهاي دراماتيک او يعني«اوليور توئيست»، «دوران سختي» و «دوريت کوچک» روايت شده‌اند: انبوه مردمان و کودکان فقير و گرفتار کپک، بوي فاضلاب و مکانيسم‌هاي تاديب و کنترل اجتماعي.هر ناظر منصفي که براي ساعتي در يکي از خيابان‌هاي کلانشهري چون تهران گام بردارد، نمي‌تواند واقعيت رو به رو شدن با دستکم دو گوني به دوش در هر ۲۰۰ متر و يا پنج متکدي بر سر هر چهارراه را انکار کند و در دل، به آمار دولتي ِ «۱۵ هزار کارتن خواب در پايتخت » کشوري که در آن ۱۲ ميليون نفر به بسته‌هاي «امنيت غذايي» نياز دارند، نخندد.(۲۵)در سال ۹۱ و در زماني که عوامل نيروي جديد حکومت ايران به سرکردگي محمود احمدي نژاد در حال ساخت پايه‌هاي اقتصادي طبقه‌ي حاکم يا همان شهروندان ِ جمهوري «بچه پولدارها» بودند، شهرداري تهران به دليل هجوم بيش از ۴۰ هزار تن از مردم، نتوانست مراسم «پخت ساندويچ ۱۵۰۰ متري گوشت شتر مرغ» را به ثبت کتاب گينس برساند.در همان زمان، يک خبرگزاري، مشاهدات گزارشگر اش از هجوم مردم به غذاي مجاني را اينچنين بازتاب داد:« شهرداري تهران مقدمات پخت ساندويچ ۱۵۰۰ متري شترمرغ را فراهم کرد.تلاش شرکت کنندگان از پايين خيابان جام جم شروع شد و تا بوستان ملت ادامه يافت. در حالي که سه نماينده «گينس» براي اندازه گيري ساندويچ آماده مي شدند ناگهان برخي از شرکت‌کنندگان هجوم بردند و ساندويچ ۱۵۰۰ متري را در عرض چند دقيقه خوردند.هجوم مردم گرسنه و کشمکش براي خوردن اين ساندويچ سبب شد که ناظران گينس نتوانند آن را اندازه بگيرند و همين به سردرگمي سازمان‌دهندگان و ناتمام ماندن اين طرح منجر شد. مسئولين برگزاري خبر نداشتند بعد از درست کردن ساندويچ،جمعيت حاضر در آن مراسم چون قوم تاتار به ساندويچ درست شده،حمله و اجازه ثبت چنين رکورد را، آن هم در حضور دوربين‌هاي خبري، نخواهند داد».(۲۶)اين گزارش خبري خشمگينانه، هرچند که به لحاظ گفتاري، بازتوليد همان منطق نگاه ثروتمندان به فقرا از منظر «آبروريزي» در چشم خارجي‌هاست، اما در صورت تأويل آن بر اساس آموزه‌هاي اقتصاد سياسي، مي‌توان دريافت که هسته‌هاي اوليه جمهوري گوني به دوشان( با اين جمعيت) در همان روزها بسته شده است.زمان فعاليت اين جمهوري بي برو برگرد به نيمه‌هاي شب محدود مي‌شود؛ يعني حوالي ساعت ۲ الي ۴ بامداد که اکثر شهروندان ساکن دو جمهوري ديگر يا در اندروني‌اند و يا در حال استراحت و تجديد قوا. در اين زمان مرده، دسته‌هاي انبوهي از گوني به‌دوشان و بي خانمان‌ها که دولت به تاگي به آنها «ولگرد» مي گويد، در سطح شهر تردد مي‌کنند و در سطل‌هاي سامانه مکانيزه جمع آوري زباله به دنبال غذا، پوشاک، قوطي‌هاي پلاستيکي قابل بازيافت و کارتن‌هاي بزرگ مي‌گردند.مؤخره:اين سه جمهوري غير رسمي اگر چه که با وجود تضاد منافع شديد، از طريق به کارگيري مکانيسم‌هاي سفت و سخت کنترل اجتماعي از سوي نهادهاي برخوردار از قوه قهريه و همچنين بر اساس منطق لکاني «نقطه آجيدن» با دال‌هاي ايدئولوژيکي حاکميت، به يکديگر مرتبط شده‌اند و در گفتار رسمي، کليتي يکپارچه به نام «ملت» را ساخته‌اند، اما ترديدي وجود ندارد که جمهوري سوم، از پيش به دليل از دست دادن منزلت اجتماعي، کرامت نفس، حق بر شهر، دسترسي به بديهيات زيستي چون آب و غذا و مسکن، و همچنين تبديل شدن به استثناء برسازنده وضعيت به عنوان گوشت قرباني در مراسم و مناسک تنبيه دستجمعي و گردانده شدن در خيابان براي عبرت ديگران و …، هيچ پيوندي به لحاظ اجتماعي- اقتصادي با دو جمهوري ديگر ندارد و در روبناي سياسي نيز به همان ميزان «محذوف» است که نمونه‌هاي سياسي‌اش در دهه‌هاي پيشين، تجربه‌اي خشونت بار از حذف را به حافظه تاريخي ما سپردند.تجربه‌ي تاريخي ايران، آنطور که مجله «کاوش» در سال ۵۸ بر آن انگشت نهاد(۲۷)، همواره شاهد نوعي همدستي ِ ارگانيک ميان اعضاي جمهوري سوم به عنوان حاميان پابرهنه‌ي ايدئولوژي رسمي و هسته اصلي حاکميت بوده است، حال آنکه ورود ايران به باشگاه سرمايه‌داري جهاني، شايد براي اولين بار اين پيش فرضِ بارها به اثبات رسيده را در هم بشکند و اينبار دستگاه رسمي را با هم‌پيمانان جديدي مواجه سازد: «بوبو»ها و هيپسترهايي که گرايش بارزي- دستکم از چرخ سياسيِ سال ۹۲ به اين سو – براي نزديکي به قدرت رسمي دارند، از کارگزاران اعتدال‌گرا و غير اعتدال‌گرا عميقا «متشکر»‌اند، به هر بهانه‌اي به ميدان ونک مي آيند و بابا کرم مي‌رقصند، و در يک کلام، مي کوشند تا در کارگاه ساختماني متعلق به بچه پولدارها، هر لحظه جلوي چشمان متعجب کارگران و گوني بدوشان بهانه‌اي براي خنديدن و شادي پيدا کنند.پي نوشت:۱- «مال»‌سازي؛ چالش اقتصاد مقاومتي، روزنامه جام جم، ۲۸ /۲/ ۹۴۲- ساخت يک آسمانخراش ۵۷طبقه در خيابان ۸متري، سايت فرارو، ۲۶/۳/ ۹۴۳- David Brooks۴- Bobos in Paradise: The New Upper Class and How They Got There, David Brooks,Simon &amp; Schuster ,2000۵- Hipster, Dan Fletcher, ۲۰۰۹, time.com۶- Yuppie :young urban professional۷- درباره مفهوم و تبار معنايي هيپي ها و ياپي ها نگاه کنيد به جنبش دانشجويي در آمريکا، قطعاتي از دهه ۶۰، گردآوري نادر فتوره چي، انتشارات گام نو، سال ۷۸۸- London: aspects of change, Ruth Glass, MacGibbon &amp; Kee,1964۹- انتشار ۷۰۰ ميليون نسخه کتاب در دولت دهم، خبرگزاري ايرنا، ۲/۴/۹۲۱۰- مجيد ملانوروزي: گالري‌داري گسترش مي‌يابد، روزنامه جام جم، ۱۴ /۴/ ۱۳۹۳۱۱- نگاهي به عملكرد وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي دولت دهم در عرصه تجسمي، خبرگزاري ايرنا، ۲/۲/۹۲۱۲- آمارهاي نمايشگاه کتاب منتشر شد، خبرگزاري کتاب ايران، ۲/۲/۹۴۱۳- گزارش ايوبي از توليد سالانه ۲۰۰ فيلم سينمايي در کشور، خبرگزاري فارس، ۹۳/۱۱/۲۶۱۴- گزارش چهارمين حراج بزرگ آثار هنري در تهران، سايت فرارو، ۹/۳/۹۴۱۵- The Dialectics of Seeing: Walter Benjamin and the Arcades Project , Susan Buck-Morss, The MIT Press,1991۱۶- Jonathan Raban۱۷- Soft City, Jonathan Raban, The Harvill Press,1974۱۸- وزير کار خبر داد: توزيع بسته امنيت غذايي ميان ۱۲ ميليون نيازمند، خبرگزاري ايسنا، ۱۵/۳/۹۴۱۹- نماينده مجلس: ۳۰ درصد خانواده‌هاي ايراني از گرسنگي سلولي رنج مي‌برند و ۲۰ در صد خانواده ها نا امني غذايي دارند، سايت عصر ايران، ۲۳/۴/۹۳۲۰- ۲۵ درصد از جمعيت ايران در زاغه ها زندگي مي کنند، سايت خبرآنلاين، ۱۸/۹/۹۳۲۱- ايران ۳ ميليون کودک کار دارد، سايت مشرق، ۱۷/۶/۹۱۲۲- وزير بهداشت: هزينه درمان، سالانه ۷۰۰ هزار نفر را به زير خط فقر مي‌برد، سايت عصر ايران، ۲۶/۵/۹۳۲۳- به زبان دولت: ۴۰ درصد مردم؛ زير خط فقر، روزآنلاين، ۶/۳/۹۴۲۴- نماينده مجلس: ۹۰درصد کارگران ايران زير خط فقر زندگي مي‌کنند، خبرگزاري ايلنا، ۱۶/۵/۹۳۲۵- قاليباف: تهران ۱۵ هزار کارتن خواب دارد، خبرگزاري ايرنا،۲۸/۷/۹۳۲۶- آبروريزي هنگام ثبت رکورد گينس در تهران، خبرگزاري فارس، ۹۱/۰۳/۲</description>
                <category>علی قنبری</category>
                <author>علی قنبری</author>
                <pubDate>Wed, 21 Oct 2020 03:30:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینده ایران و چهار زلزله</title>
                <link>https://virgool.io/@ailghanbari/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D9%84%D8%B2%D9%84%D9%87-kqru5ze67bpk</link>
                <description>مصاحبۀ روزنامه شرق در شماره با دکترمحسن رنانی _ 25 خرداد 1399⬜️ علیرضا غریب‌دوست: شمار تحولات و وقایع یک دهه گذشته در ایران را می‌توان در فهرستی بلند برشمرد. دکتر محسن رنانی این تحولات را در میانه دو زلزله‌ نخست دهه و دو زلزله‌ پایانی دهه می‌داند که آغاز آن سال 1388 بوده و پایان آن بهار سال ۱۴۰۰ خواهد بود و دیگر وقایع را که اتفاقا تحولات مهمی نیز بوده‌اند، پیامدها و پس‌لرزه‌های متأثر از آنها می‌خواند. در طولِ گفت‌وگو، دکتر رنانی مدام به انتخابات ریاست‌جمهوری 1400 اشاره می‌کند که از نظر او، صحنه بروز و نمایان‌شدن نتایج یک دهه تحولات در کشور خواهد بود و چه‌بسا فرصتی باشد برای آغاز تحولات جدید. او معتقد است اکنون بهترین زمان برای گفت‌وگو و تعامل با آمریکاست، چراکه نوعی توازن میان هر دو طرف برقرار است. دکتر رنانی دل‌بستن به ناکامی ترامپ در انتخابات آتی ریاست‌جمهوری آمریکا را دور از واقع‌بینی می‌داند و معتقد است نباید تصمیم‌گیری در این مورد را به بعد از انتخابات موکول کرد، زیرا بهترین معامله‌ها زمانی رخ می‌دهد که طرفین منفعت زیادی از مذاکره می‌برند و اکنون به ‌دلیل نیاز مبرمِ ترامپ در آستانه انتخابات، می‌توان امتیازهای خوبی از آمریکا گرفت.‌ ? محور اصلی این گفت‌وگو بررسی تحولات دهه گذشته ایران از منظر سیاسی و اجتماعی است با این رویکرد که کدام مسائل اصلی نیازمند تحول در دهه گذشته وجود داشته که یک بار فرصت بهره‌برداری از آنها از دست رفته است و دیگر نباید چنین فرصتی را برای تحول و توسعه جامعه از دست داد؛ چراکه ممکن است فرصت جبران آنها را دیگر نداشته باشیم. برخی از شاخص‌ترین وقایع و تحولات ایران از سال 1388 تا 1398 همچون چالش انتخابات ریاست‌جمهوری دوره دهم و تبعات بعدی آن، اختلافات در درون جریان اصولگرایی و تنش‌های میان دستگاه‌های مختلف، حذف سوبسید‌های دولتی که با توصیه صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی اعمال شد، قطع‌نامه 1929 شورای امنیت سازمان ملل و افزایش تحریم‌ها، ترور دانشمندان هسته‌ای، تحولات موسوم به بهار عربی، اجرای طرح هدفمندی یارانه‌ها، خانه‌نشینی 11روزه آقای احمدی‌نژاد، اختلاس سه هزار میلیاردی، حمله به سفارت انگلستان، حمله سایبری استاکس‌نت، بحران‌های سوریه، عراق، افغانستان، بحرین و یمن، انتخابات ریاست‌جمهوری یازدهم و رد صلاحیت آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی و پیروزی دکتر روحانی، مذاکرات رسمی وزرای خارجه ایران و آمریکا و اولین تماس تلفنی رؤسای‌جمهور دو کشور پس از انقلاب، گسترش داعش و اعلام دولت اسلامی، بازداشت تفنگ‌داران دریایی آمریکا توسط سپاه در خلیج‌فارس، انعقاد توافق‌نامه برجام و لغو قطع‌نامه‌های سازمان ملل علیه ایران، حمله به سفارت عربستان و قطع روابط دیپلماتیک آن کشور با ایران، فروریختن ساختمان پلاسکو، حادثه قطار در محور سمنان-دامغان، فوت آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی، کودتای نافرجام علیه اردوغان در ترکیه، رأی مردم بریتانیا به خروج از اتحادیه اروپا و ماجرای برگزیت، پیروزی دونالد ترامپ در انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا، پیروزی مجدد دکتر روحانی در سال 96، حمله داعش به مجلس شورای اسلامی و پاسخ موشکی ایران به مواضع داعش در سوریه و عراق، زلزله کرمانشاه، آتش‌سوزی و انفجار کشتی سانچی، سقوط هواپیمای مسافربری در یاسوج، اعتراضات دی‌ماه 96 و آشوب‌های گسترده اجتماعی، خروج آمریکا از برجام و آغاز فشارهای گسترده و تحریم‌های بی‌سابقه علیه ایران، سقوط ارزش ریال، پرونده شریفی قائم‌مقام وقت شهرداری تهران و استعفای غیرمنتظره محمدعلی نجفی از شهرداری، لغو قراردادهای فروش هواپیما و سرمایه‌گذاری در صنعت نفت، شروط دوازده‌گانه آمریکا جهت بازگشت به برجام، کانال مالی اتحادیه اروپا موسوم به اینستکس، انتصاب آیت‌الله سیدابراهیم رئیسی به ریاست قوه قضائیه، صدور بیانیه گام دوم انقلاب توسط رهبری، قتل میترا استاد توسط محمدعلی نجفی، قتل جمال خاشقجی، سفر نخست‌وزیر ژاپن برای ارسال پیام آمریکا به ایران، حمله به دو نفتکش در دریای عمان، حمله پدافند ایران به پهپاد آمریکایی و ساقط‌کردن آن در خلیج‌فارس، حمله به تأسیسات نفتی آرامکو عربستان، سفر رئیس‌جمهور به نیویورک و تلاش کشورهای اروپایی برای دیدار میان رؤسای‌جمهور ایران و آمریکا، افزایش ناگهانی قیمت سوخت و بروز اعتراضات گسترده و بی‌سابقه در آبان‌ماه 98، ناآرامی‌ها و شورش‌های عراق، ترور سردار حاج‌قاسم سلیمانی، پاسخ نظامی ایران و حمله موشکی به پایگاه عین‌الاسد آمریکا، هدف قرارگرفتن هواپیمای اوکراینی توسط پدافند ضدهوایی کشور، عدم تصویب لوایح سی‌اف‌تی و پالرمو و قرارگرفتن ایران در لیست سیاه FATF، توقیف نفتکش ایران در جبل‌الطارق، توقیف نفتکش انگلیسی در خلیج‌فارس، برگزاری انتخابات یازدهمین دوره مجلس وپیروزی اصولگرایان، شیوع گسترده بیماری کرونا در کشور و توقف اکثر فعالیت‌های اجتماعی و اقتصادی و قرنطینه خانگی، کاهش بی‌سابقه تولید و فروش نفت ایران و کاهش جهانی قیمت نفت، نمونه‌هایی از این تحولات و وقایع یک دهه گذشته است. با این مقدمه، آیا در میان این تحولات و وقایع فرصت‌هایی داشته‌ایم که از دست رفته باشد و با نگاهی به تجارب حاصل از آن بتوانیم راهکار و پیشنهادی برای آینده ارائه کنیم؟اجازه دهید تا موضوع را با نگاهی اجمالی و کلان‌تر تحلیل کنیم. دهه گذشته که آغاز آن را سال 1388 و پایان آن را بهار ۱۴۰۰ فرض می‌کنیم، با دو زلزله آغاز شد و با دو زلزله هم پایان می‌پذیرد و تمام وقایعی که در فاصله این دو مرحله رخ داده است، از جنس زلزله نیستند، بلکه از پیامدها و پس‌لرزه‌ها و نشانه‌های بحران و نمود‌های آنها هستند. در اشاره به واژه زلزله، منظور من تحولاتی است که درنتیجه آنها ساختارهایی تغییر می‌کند و در‌پی این اتفاقات و بازسازی‌ها، تغییرات ساختاری به‌وجود می‌آید. این تغییرات حتی اگر بر همان پیکره و نقشه قبلی هم رخ دهد، بسیاری از مسائل را دستخوش تغییر می‌کند. در مثالی عینی در عالم واقع، پس از وقوع زلزله خیلی چیزها تغییر می‌کنند، برخی انسان‌ها از بین می‌روند، عده جدیدی برمی‌آیند، مالکیت‌ها تغییر می‌کنند، ساختار سازه‌های فیزیکی، نگرش‌ها، مناسبات، مکان‌ها و نظایر آن تغییر می‌کنند. در زلزله‌های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی هم این‌گونه است. در دهه گذشته، همه وقایعی که ذکر کردید به‌نوعی بر‌پایه تحول و تغییرات ساختاری ناشی از این چهار زلزله سیاسی، اجتماعی، نهادی، فرهنگی و اقتصادی بوده و خواهد بود؛ دو زلزله‌ای که این دهه با آن آغاز شد و همه تحولات بعدی به‌نوعی بر پایه تحول و درهم‌ریزی ناشی از آن دو بوده‌اند عبارت‌اند از انتخابات سال 1388 که سیاسی بود و اجرای طرح هدفمندسازی یارانه‌ها در سال 1389 که یک زلزله اقتصادی محسوب می‌شود و به‌گمانم در این حوزه، زلزله‌ای با این وسعت بعد از انقلاب نداشته‌ایم. اما زلزله‌ای که این دهه با آن به اتمام خواهد رسید، یکی زلزله اجتماعی، اقتصادی و نهادی کرونا در سال 1398 و 1399 است که بسیاری از ساختارهای نهادی و تاریخی کشور را تغییر می‌دهد و بر همه حوزه‌های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، تأثیر عمیقی خواهد داشت و نهایتا تحول پایانی که در پیش‌روی ماست، زلزله سیاسی، اجتماعی ناشی از انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۱۴۰۰ خواهد بود که متعاقب آن تغییراتی صورت خواهد گرفت؛ یعنی حتی اگر هیچ حادثه‌ای رخ ندهد و یک انتخابات آرام با هر سطحی از مشارکت و با پیروزی هر شخصی با هر نگرش سیاسی برگزار شود، این انتخابات سرآغاز سلسله‌ای از تغییرات خواهد بود. در حقیقت شکل و نتیجه انتخابات ۱۴۰۰ و نتایج آن برآیند همه وقایع دهه گذشته و آغاز یک دوره تحولات بنیادین خواهد بود؛ یعنی ما در طول این دهه متحمل تغییراتی شدیم که آرام و تدریجی بود و با انتخابات ریاست‌جمهوری 1400 پایان آن تغییرات و آغاز یک‌سری تغییرات ساختاری جدید را شاهد خواهیم بود. انتخابات ۱۴۰۰ منجر به ریل‌گذاری جدیدی در حیات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی جمهوری اسلامی ایران خواهد شد؛ خواه انتخاباتی بسته و غیررقابتی و کم‌رونق باشد که منجر به پیروزی یکی از چهره‌های محافظه‌کار بشود؛ خواه انتخاباتی نسبتا آزاد و دو‌قطبی و با رقابتی شدید بین کاندیداهای محافظه‌کاران و تحول‌خواهان باشد.‌اما وقایع بسیار مهم دیگری نیز در طول این مدت رخ داده است که نمی‌توان از کنار آنها به‌سادگی عبور کرد؛ وقایعی همچون برجام و خروج آمریکا از آن، اعتراضات دی‌ماه 1396، اعترضات آبان 1398 و ترور سردار قاسم سلیمانی و حمله موشکی ایران به پایگاه عین‌الاسد آمریکا و همین‌طور شلیک به هواپیمای مسافربری اوکراینی ازسوی پدافند خودی...برجام تابع تحولات ناشی از حوادث سال 1388 و 1389 بود و خودش زلزله سیاسی و اجتماعی محسوب نمی‌شود. حتی شورش‌ها و اعتراضات سال‌های 1396 و 1398 نشانه‌ها و پیامدهای آن زلزله‌هاست و درواقع علامت و نمودهایی است از تغییراتی که در لایه‌های زیرین ساختار جامعه رخ داده است، اما خودشان تغییر ساختاری ایجاد نکرده‌اند؛ یعنی چیزی را به‌هم نریخته‌اند و ساختارهای کشور قبل و بعد از آنها تغییری نکرده است؛ گرچه ممکن است روندهای موجود کند شده باشد یا شتاب گرفته باشد یا برای دوره‌ای کشور در التهاباتی به‌سر برده باشد اما به‌سرعت اوضاع به وضع سابق برگشته است. ترور سردار سلیمانی و حمله ایران به پایگاه آمریکا در عراق هم نشانه‌ای از یک بحران است اما زلزله ایجاد نکرده است؛ سقوط هواپیمای اوکراینی، مسائلی که بین احمدی‌نژاد و دو قوه دیگر به وقوع پیوست، تنش‌هایی که میان او و سایر شخصیت‌ها رخ داد، روی‌کار‌آمدن روحانی در سال 1392 و پیروزی او در سال 1396، و نظایر آنها، هیچ‌کدام نمی‌توانن واجد صفت زلزله سیاسی، اجتماعی و فرهنگی باشند.? بنابراین آیا جنگ تحمیلی، ریاست‌جمهوری آیت‌الله هاشمی و ریاست‌جمهوری آقای خاتمی و آغاز دوران اصلاحات را هم می‌توانیم در این سطح دسته‌بندی کنیم؟جنگ حتما زلزله بود، اما آمدن آقای هاشمی بعد از جنگ زلزله نبود؛ تغییر رویکرد بود، تغییر راهبرد بود، ولی زلزله نبود. همین‌طور روی‌کار‌آمدن آقای خاتمی زلزله نبود، بلکه تحول بزرگی بود، بسیاری از فرایندها و روندها تغییر کرد و تحول بزرگی بود، اما زلزله نبود یعنی موجب به‌هم‌ریزی ساختارها نشد و فرایندهایی هم که تغییر کرد بعدا دوباره برگشت به وضعیت اول. درست است که برخی از اقدامات به تعویق افتاد، برخی از استراتژی‌ها تغییر کرد، اما تغییر ساختاری رخ نداد، فقط تنش‌هایی به‌وجود آمد که این تنش‌ها آرام‌آرام دوباره بازگشت به شرایط قبلی‌اش، یعنی وقتی که آقای خاتمی دولت را تحویل داد با وقتی که تحویل گرفت به‌لحاظ ساختار توزیع قدرت و ساختار توسعه اقتصادی، جامعه تغییر بنیادین نکرده بود، داستان اینجاست، البته فرایندها و ساختارهای جمعیتی تغییر کرد، برخی زیرساخت‌های اقتصادی ساخته شد، نهادهای مدنی زیادی شکل گرفتند و نظایر اینها، اما آنها یا ناشی از یک روند تاریخی بودند، مثل تغییر ساختار جمعیت، یا تغییرات موقتی و غیرساختاری بودند مثل افزایش تعداد ‌روزنامه‌ها یا سمن‌ها. در‌واقع ساختارهای اطلاع‌رسانی تغییر کرده بود، فناوری تغییر کرده بود، و اینترنت و موبایل به‌شدت گسترش پیدا کرده بود، اما اینها ناشی از تحولات در فناوری جهانی بود نه دوم خرداد.گفتیم منظور از زلزله این است که ماقبل و مابعد آن پدیده، ساختارها دگرگون شده باشند. وقتی ساختارها دگرگون می‌شوند، سازوکارها و فرایندها هم به‌هم می‌ریزند. ساختارها را می‌توان ترکیب ‌اندازه، تعداد، تقسیم‌بندی‌ها و چیدمان اجزاي سیستم دانست؛ سازوکارها همان روابط بین ساختارها هستند و فرایند‌ها، حرکت‌ها و جریانی است که در دل سازوکارها وجود دارند و رخ می‌دهند. اگر ساختارها تغییر کنند، حتما سازوکارها و فرایندها تغییر می‌کنند ولی برعکس؛ اگر سازوکارها و فرایند‌ها تغییر کنند، الزاما ساختارها تغییر نمی‌کنند. روی‌کارآمدن آقای خاتمی نه‌تنها ساختارها را تغییر نداد، بلکه خواسته یا ناخواسته، ساختارهای مستقر پیشین مقاوم‌تر و مستحکم‌تر شدند و وضعیت پس از ایشان، به ساختارهایی که قبل از سال 1376 شکل گرفته بود، بازگشت.?  برجام چطور؟ برجام را هم شما تغییر ساختاری نمی‌دانید؟ این دستاورد نتیجه چندین سال مذاکره، تنش، التهاب و تلاش برای دستیابی به توافقی با غرب بود که به رسمیت‌یافتن فعالیت هسته‌ای ایران منتهی شد.برجام تغییر ساختاری نبود، برجام سازوکاری بود که در زمان آقای احمدی‌نژاد شکل گرفته بود و با یک فرایند غیرجدی و صوری داشت جلو می‌رفت. بعد از احمدی‌نژاد، فرایندهای داخل این سازوکار، جدی‌تر شد و سرعت گرفت و روش‌های اجرای آن تغییر کرد تا به نتیجه رسید. اما به‌نتیجه‌رسیدن سازوکار برجام، ساختارها را تغییر نداد؛ یعنی قبل و بعد از برجام ساختار سیاسی و اقتصادی در جمهوری اسلامی تغییری نکرد. شاید اگر نظام سیاسی تمایل می‌داشت می‌توانست اجازه دهد برجام به یک زلزله تبدیل شود اما چنین نشد و برجام عملا عقیم شد. چون از همان اول برجام به وسیله خود بازیگران داخلی، مورد حمله قرار گرفت و بی‌اعتبار شد و بنابراین اجازه داده نشد تا برجام راه را برای یک تغییر ساختاری در مناسبات اقتصادی و سیاسی با خارج باز کند.? با این اوصاف پس پیروزی و ریاست‌جمهوری میرحسین موسوی در انتخابات 88 هم نمی‌تواسته در قالب تحول ساختاری در کشور تأثیرگذار باشد؟ به بیان دیگر شما هم بر این باورید که با روی‌کارآمدن میرحسین موسوی و به فرض این‌که هیچ‌کدام از وقایع نیز رخ نمی‌داد، تحول ساختاری چندانی در کشور به‌وجود نمی‌آمد؟بله، معتقدم اگر مهندس موسوی هم رئیس‌جمهور می‌شد چیزی تغییر نمی‌کرد و تحولی ساختاری پدید نمی‌آمد.? علت آن چیست؟ مبنای تحلیل شما متوجه ساختار قدرت است یا به مردم باز می‌گردد؟بیشتر متوجه ساختار قدرت در ایران است. بايد اصولا آمادگی گفت‌وگو در پنداره یا پارادایم موسوی به وجود می‌آمد تا چیزی تغییر می‌کرد و تحولی ساختاری رخ می‌داد. وقتی آمادگی گفت‌وگو در چارچوب یک پنداره وجود نداشته باشد، با آمدن یک پنداره متعارض، تازه دردسر، مشکلات و تنش‌های جدید آغاز می‌شود. همان‌گونه که در دوران آقای خاتمی شاهد بودیم.اما وقتی احمدی‌نژاد آمد، چون آمادگی پذیرش پنداره او وجود داشت، اجازه داده شد احمدی‌نژاد دست به اصلاحات ساختاری بزند و از قضا آنجا بود که دیده شد اصلاحات ساختاری چقدر سخت، پرهزینه و حساس است و چقدر نیازمند انسجام و برخورداری از حمایت هسته مرکزی قدرت است و نمی‌توان با اصلاحات سطحی و موردی کشور را نجات داد.? اجازه دهید تعریضی داشته باشم به فرمایش جنابعالی؛ از طرفی شما بر این باورید که روی‌کارآمدن رؤسای جمهوری چون آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی، سیدمحمد خاتمی، محمود احمدی‌نژاد و حسن روحانی قابلیت این را نداشته است که به‌عنوان یک زلزله‌ سیاسی- اجتماعی در کشور تأثیرگذار بوده و تحولات ساختاری را موجب شود، از طرفی دیگر می‌فرمایید زلزله چهارمی که پایان این دوران و آغاز دوران جدید را رقم خواهد زد، در سال 1400 و انتخابات ریاست‌جمهوری خواهد بود. اینجا تعارضی وجود ندارد؟دقت بفرمایید؛ اینجا بحث اشخاص و نگرش‌های آنها مطرح نیست. با دو زلزله سال‌های 1388 و 1389، یعنی انتخابات و اعتراضات ۱۳۸۸ و تحولات بعد از آن که زلزله‌ای سیاسی بود و سپس اجرای هدفمندسازی یارانه‌ها در سال ۱۳۸۹ که زلزله‌‌ای اقتصادی بود، دوره تازه‌ای در عصر جمهوری اسلامی آغاز شد. اگر آقای احمدی‌نژاد هدفمندی یارانه‌ها را اجرا نمی‌کرد، زلزله 1388 قدرتش آن‌چنان که الان می‌بینیم، نبود و به همان یکدست‌شدن ساختار قدرت سیاسی محدود می‌شد، ولی هدفمندی یارانه‌ها باعث شد که زلزله ۸۸ به یک تحول ساختاری گسترده‌تر در همه حوزه‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی تبدیل شود؛ یعنی من تحولات ۸۸ و ۸۹ را یک بسته مکمل می‌بینم که یکی دیگری را تکمیل کرد. حتی معتقدم آقای احمدی‌نژاد در سال ۸۹ سیاست‌ هدفمندی را با آن سرعتی که در تصمیم و اجرا داشت، برای تغییر فضای کشور و عبور از فضای روانی ۸۸ اجرا کرد.پس این دهه با این دو زلزله‌ مکمل در حوزه‌های سیاسی و اقتصادی آغاز شد که پس از آن تمام ساختارهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی تغییر جدی کردند و سپس با زلزله کرونا نیز پایان یافت و البته زلزله کرونا که یک زلزله اقتصادی و اجتماعی است نیز با زلزله مکملش؛ یعنی انتخابات ۱۴۰۰ تکمیل می‌شود و یک دهه بی‌نظیر و پرشتاب و سرنوشت‌ساز در جمهوری اسلامی به پایان می‌رسد. در بین این دو مقطع زمانی، ما حوادثی داریم که دستاوردها، پیامدها و علائم و پس‌لرزه‌هایی محسوب می‌شوند از آشوبی که آن زلزله‌ها در بطن جامعه ایجاد کرده است، مانند شورش‌ها و اعتراض‌های دی‌ماه 1396 و آبان 1398 که دقیقا ریشه در تحولات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی سال‌های 88 و 89 دارند. حاصل این 10 سال که با زلزله نهادی و اجتماعی کرونا به نقطه پایان نزدیک می‌شود و همه درهم‌ریزی‌ها و بی‌ثباتی‌های دهه گذشته را در خودش نهفته دارد، نهایتا در انتخابات ریاست‌جمهوری 1400 نمایان خواهد شد و به نقطه پایان می‌رسد و آخرین دستاورد این تحولات آنجا به ثمر می‌نشیند؛ یعنی این تحولات در طول این دهه برای جناح‌های مختلف و برای نظام سیاسی دستاوردهای مثبت و منفی دربر داشته و برایند اینها در نقطه پایانی؛ یعنی در انتخابات ریاست‌جمهوری سال 1400 آشکار خواهد شد. درواقع نتیجه و برایند تمام تحولات دهه گذشته در انتخابات ۱۴۰۰ خودش را نمایان خواهد کرد؛ یعنی انتخابات به هر شکلی که برگزار شود و هر گروه یا جناحی که برنده شود، ایران پسا ۱۴۰۰ ایران کاملا جدیدی خواهد بود که حاصل تحولات 10 سال گذشته است. نمی‌دانم دقیقا چه شکلی‌ خواهد داشت، اما می‌دانم که خیلی متفاوت از امروز خواهد بود و ادامه دیروز و امروز نخواهد بود؛ یعنی هرکدام از احتمال‌هایی که امروز می‌دهیم اگر محقق شود، ایران کاملا تازه‌ای از آن سر برخواهد آورد و به گمان من هرکدام که محقق شود، نسبت به امروز یک گام به جلو خواهد بود. درواقع نتیجه بستگی به خیلی چیزها دارد؛ مثلا آیا این احساس ایجاد می‌شود که از تمام موانع گذشته عبور کرده‌ایم و حالا می‌توان در انتخابات ۱۴۰۰ آخرین مخالفان و منتقدان را کنار گذاشت و به تمام نگرانی‌ها پایان داد؟ یا این‌که تحولات 10 سال گذشته باعث می‌شود که انتخابات 1400 را تبدیل به یک برنامه و تحول افق‌گشایانه برای نوسازی نظام سیاسی، اجتماعی ایران کنند. به بیان دیگر، در انتخابات 1400 یا یک رئیس‌جمهور کاملا همسو خواهیم داشت یا حتی یک رئیس‌جمهور نظامی خواهیم داشت که در این صورت قدرت سیاسی یکپارچه می‌شود و ساختارهای سنتی حاکم بر دهه گذشته تقویت می‌شوند. اگر چنین شود، این خودش یک ظرفیت برای کشور و ساختار سیاسی، اجتماعی به‌ وجود می‌آورد که بتواند بدون نگرانی، با قدرت تحولات بزرگ افق‌گشایانه را رقم بزند. یا این‌که در نتیجه حوادث و تحولات دهه گذشته، مسئولان به این نتیجه می‌رسند که وضعیت موجود قابل تداوم نیست و در یک نقطه باید چرخش کنند و آن نقطه شاید آخرین فرصتی باشد که می‌تواند جامعه ما را به آرامش و ثبات برساند. و معتقدم این وضعیت نیز نتایج و ظرفیت‌های گسترده دیگری برای ما در پی خواهد داشت. در آن مقطع است که مشخص خواهد شد نظام سیاسی، اجتماعی ما از مجموعه تحولات گذشته چه دستاوردی برای خود کسب کرده و به دنبال چه هدفی است و در آن زمان برای ما مشخص خواهد شد که آیا نظام سیاسی، اجتماعی ما توانسته است از این‌همه انرژی انباشته‌شده و تجربه‌ های آزموده‌شده برای ارتقای خود بهره ببرد یا نه؟ انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۴۰۰ ‌ای‌بسا ممکن است بدون تنش و بدون هیچ مسئله و حاشیه‌ای برگزار شود یا ممکن است منجر به پدیداری موج تازه‌ای از امید اجتماعی شود که به هجوم جدیدی به صندوق‌ها بینجامد. اما به هر شکلی که برگزار شود و هر نتیجه‌ای در پی داشته و هر کسی بر مسند ریاست‌جمهوری تکیه زند، پایان مرحله تحولات دهه گذشته و آغاز تحولات ساختاری جدید خواهد بود. برای درک بهتر مسئله به نقش سوزن‌بان در هدایت قطار اشاره می‌کنم. سوزن‌بان با چرخاندن سوزن ریل، مسیر حرکت قطار را عوض می‌کند، اما او ریل‌گذاری جدیدی ایجاد نمی‌کند، بلکه ریل‌گذاری‌هایی را که پیش‌تر ایجاد شده و آماده است در یک نقطه به هم متصل می‌کند تا قطار از یک مسیر وارد مسیر تازه‌ای شود. در انتخابات سال 1400 نیز یا کشور بر همان ریل سابق حرکت خواهد کرد که یک نتایجی خواهد داشت یا سوزن را عوض می‌کند و قطار روی ریل جدیدی ادامه حرکت خواهد داد که نتایج کاملا متمایزی خواهد داشت. حال با توجه به اینکه به ‌نظر نمی‌رسد ادامه حرکت در مسیر ریل قبلی - به دلایل مختلف که شرح آن در این مجال نمی‌گنجد - امکان‌پذیر باشد، بنابراین به احتمال قوی، گزینه ادامه مسیر در ریل جدید انتخاب خواهد شد و یک مسیر تازه آغاز شده و فرایند‌ها و ساختارهای جدید به ‌وجود خواهند آمد.?‌ به نظر می‌رسد جناب‌عالی هم با نظریه‌ انحطاط و نوزایی ایرانِ سیدجواد طباطبایی همسو باشید، گرچه شاید نتوان تحلیل شما را عینا منطبق با نظریه ایشان دانست. منصرف از این بحث علمی در حوزه علوم سیاسی، اجازه بفرمایید بازگردیم به مجموعه تحولات و وقایع دهه گذشته. به ‌نظر شما کدام‌یک از وقایع و رویدادها در این دوره موردنظر، حادث شده که ظرفیت این را داشته در صورت تشدید و تعمیق، به بحران یا فاجعه‌ای ساختاری در عرصه سیاسی و اجتماعی ایران تبدیل شود؟اساسا هر حادثه، واقعه یا تحولی که به یکی از این سه نتیجه بینجامد، برای کشور فاجعه‌بار خواهد بود: یا به شورش‌های داخلی بینجامد که قابل مدیریت و کنترل نباشد و به‌ سمت برخوردهای خشن یا مسلحانه میان گروه‌های جمعیتی مختلف در درون کشور منجر شود؛ یا به برخورد نظامی با خارج بینجامد؛ یا به تقابل خشونت‌بار و حذفی جناح‌های داخل در قدرت و ارکان حکومت منجر شود. بنابراین هرکسی که دغدغه منافع ملی دارد و دلسوز کشور است، در حوادث پیش‌رو، اگر احتمال بدهد اقداماتش ممکن است به یکی از این سه نتیجه برسد، باید منافع ملی را بر منافع شخصی و جناحی خود اولویت دهد و از سوق‌دادن مملکت به آن سمت پرهیز کند و اجازه ندهد کشور درگیر بحران‌های فاجعه‌بار شود.با مروری بر حوادث دهه گذشته، به نظر من حوادث انتخابات سال 1388 پتانسیل برخورد نظامی خشونت‌بار میان جناح‌های درون حکومت و پتانسیل شورش‌های خشونت‌بار و خونین درون جامعه را نیز نداشت و دیدیم که هر دو طرف منازعه در عمل نشان دادند که هرگاه حوادث به سمت خشونت سوق پیدا می‌کرد و کنترل‌پذیر نبود، حتما یکی از طرفین کوتاه می‌آمد و راه مصالحه را پیش می‌گرفت، البته به گمان من از هر دو سوی منازعه خیلی بهتر می‌شد آن را مدیریت کرد. بااین‌حال دیدیم وقتی عملا به سمت تندشدن حرکت‌ها رفت، رهبران جریان اصلاح‌طلب، آن پافشاری و اصرار مورد انتظار طرفداران خود را اعمال نکردند و برای حفظ کشور کوتاه آمدند. در میان حوادث بعدی نیز اعتراضات دی‌ماه سال 1396 نیز ظرفیت تبدیل‌شدن به وضعیت خطیری را که گفته شد، نداشت و دیدیم که کنترل و مدیریت شد؛ اما اعتراضات آبان‌ماه 1398 این پتانسیل را داشت که به‌سرعت به یک فاجعه ملی و شورش‌های مستمر دنباله‌دار تبدیل شود و ‌ای‌بسا برخورد تند و کنترل فوری حکومت نیز ناشی از این بود که نگران همین مسئله بودند. درهرحال اعتراضات سال 98 ویژگی‌هایی داشت که می‌توانست به فاجعه تبدیل شود.از سوی دیگر نیز ما در شرایط ضرورت نوسازی نظام سیاسی ایران قرار داریم که نخبگان مدنی و پیکره اصلی جامعه بر آن اجماع و تأکید دارند ولی بخش‌هایی از هسته قدرت در نظام سیاسی اجتماعی ایران به دلایل متعدد چنین اعتقادی ندارند و مخالف آن هستند. بنابراین معتقدم با وجود همه بحران‌های موجود، تا زمانی‌ که کشور هنوز در ثبات و آرامش قرار دارد و اقتدار مرکزی رهبری در کشور حکم‌فرماست، امکان آغاز تحول و نوسازی نظام سیاسی کشور وجود خواهد داشت و بهترین فرصت برای آغاز تحولات افق‌گشایانه و نوسازانه است. بنابراین همه نخبگان درون و بیرون حکومت باید به زمینه‌سازی برای پذیرش و آغاز چنین تحولاتی کمک کنند؛ چراکه گمان می‌کنم در غیاب یک اقتدار مرکزی و در صورت بروز خلأ قدرت، ممکن است دیگر این تحول ساختاری امکان‌پذیر نشود و نزاع و رقابت‌های گروه‌های در قدرت و بیرون قدرت، کشور را به‌سوی بی‌ثباتی ببرد.? ترور حاج‌قاسم سلیمانی، شهادت او و پاسخ نظامی ایران به آمریکا چطور؟ این واقعه چنین ظرفیتی در ایجاد جنگ و مخاصمه نداشته است؟ترور حاج‌قاسم و پاسخ نظامی ایران اتفاقا این ظرفیت و پتانسیل را داشت که کشور را به وضعیت حاد ناشی از درگیری نظامی سوق دهد اما هر دو طرف خویشتن‌داری کرده و خردمندانه پاسخ دادند و از جنگ و برخورد نظامی جلوگیری شد؛ اگرچه امکان و پتانسیل آن وجود داشت. اما حتی اگر برخورد هم اتفاق می‌افتاد، یک برخورد محدود بود و به‌عنوان یک زلزله سیاسی محسوب نمی‌شد؛ یعنی در ساختار تغییری ایجاد نمی‌شد.? آیا حوادث دیگری هم ممکن است در این فاصله رخ دهد که ما را به ‌سمت تغییرات پیش از بهار 1400 سوق دهد؟بله، کشور ما پیش از بروز کرونا نیز با بحران‌های جدی اقتصادی مواجه بود که با بیماری کووید19 این بحران‌های اقتصادی تشدید و تعمیق شده است و اگر مجموعه رقبای در قدرت نتوانند با یک همبستگی و همسویی، کشور را از بحران بی‌کاری و تورم و رکودی که گرفتار شده است خارج کنند، می‌تواند به درهم‌ریزی ساختاری اقتصادی و متعاقب آن پیامدهای سیاسی و مدنی منجر شود. بنابراین در صورت تعمیق رکود اقتصادی و کنترل‌نشدن آن، امکان بروز یک فاجعه وجود دارد. خطر دیگر این است که ما خوش‌‌باور باشیم و گمان کنیم که ترامپ در انتخابات آتی آمریکا رأی نخواهد آورد و حتما بر اثر بروز حوادث داخلی متأثر از بیماری کووید19 و اعتراضات عمومی در آمریکا، محبوبیتش را از دست داده و شکست خواهد خورد و بعد برنامه کشور را بر این مبنا تنظیم کنیم. اتفاقا به‌دلیل پیچیدگی تحولات و مناسبات در آمریکا باید این احتمال را بدهیم که امکان پیروزی او در انتخابات وجود دارد و ترامپ بعد از پیروزی در انتخابات رفتار و موضعش نسبت به ایران بسیار خشن خواهد شد و نباید اجازه دهیم که شرایط به‌گونه‌ای رقم بخورد که پس از پیروزی احتمالی او، بحران میان ایران و آمریکا به یک برخورد نظامی سخت منجر شود. این در حالی است که این احتمال هم همواره وجود دارد که اگر ترامپ به این نتیجه برسد که در حل مشکلات داخلی آمریکا ناتوان است، برای فرار از مشکلات داخلی و پیروزی در انتخابات با ایجاد یک بحران نظامی در خارج از آمریکا بتواند از بزنگاه انتخابات ریاست‌جمهوری عبور کند. در هر صورت این حقیقتی است که تخریب ایران و حذف هژمونی منطقه‌ای ایران، همین الان هدف شماره یک سیاست خارجی ایالات متحده است که از طریق هم‌پیمانان منطقه‌ای‌اش در حال مدیریت و اجراست و ما نباید اجازه دهیم کشور به چنین وضعیت خطرناکی دچار شود.? مستحضرید که اخیرا ترامپ با اشاره به اینکه در انتخابات ریاست‌جمهوری آتی پیروز خواهد شد، به ایران پیشنهاد داده که بیایید پیش از انتخابات با یکدیگر مذاکره کنیم و توافقی خوب – به گفته او – به دست آوریم و منتظر انتخابات نمانید! اما بسیاری بر این باورند که شرایط ایران اکنون برای مذاکره آماده نیست و چنین مذاکره‌ای در نقطه‌ضعف و از روی استیصال خواهد بود. آیا شما هم باور دارید که مذاکره با آمریکا در این شرایط به زیان ایران است؟درواقع مذاکره در شرایط برابر مثل یک معامله می‌ماند، در معامله هر دو طرف باید سود کنند و اگر برای طرفین منافع و سودی داشته باشد، حتما با یکدیگر معامله می‌کنند. اگر در یک معامله، یکی از طرفین سودی نبرد، معامله‌ای رخ نمی‌دهد.- منصرف از مفهوم حقوقی معاملات خاص- بنابراین وقتی دو طرف سودی در معامله داشته باشند و اختیار کامل برای معامله داشته باشند و مجبور به معامله نبوده و به معامله نیاز داشته باشند و منافع آنها با معامله تأمین شود، امکان انعقاد یک معامله خوب و برد-برد وجود خواهد داشت.به نظرم الان این شرایط برابر و بدون اجبار، برقرار است؛ چون ایران نشان داده درحالی‌که آمریکا هرچه در توان داشته، در اعمال فشار علیه ایران به‌ کار گرفته است، ایران همچنان کوتاه نمی‌آید و می‌تواند معامله نکند و نشان داده است که با وجود فشارهای اقتصادی و بحران کرونا و کاهش شدید درآمدهای نفت و تحریم و نظایر اینها، می‌تواند دوام بیاورد و مذاکره نکند و صبر کند تا بعد از انتخابات آمریکا و تحولات بعدی جهانی تصمیم بگیرد و مجبور و ناگزیر نیست الان با آمریکا مذاکره کند. از‌ سوی دیگر آمریکا هم نشان داده که می‌تواند معامله‌ای نکند و صبر کند تا ایران تحت فشارهای ناشی از تحریم و مشکلات اقتصادی به زانو درآید؛ اما هر دو طرف هم‌اکنون به چنین معامله‌ای نیاز دارند؛ ضمن اینکه توازن میان دو طرف برقرار است و اتفاقا الان بهترین زمان برای مذاکره و تعامل با آمریکا است؛ چرا‌که چنین مذاکره‌ای برای ترامپ در آستانه انتخابات ارزشمندتر از بعد از انتخابات است و اینجا می‌توان امتیازهای خوبی از آمریکا گرفت. اتفاقا ‌ای‌ بسا مذاکره بعد از نتایج انتخابات برای ترامپ موضوعیتی نداشته و مذاکره‌‌نکردن برایش ارزشمند‌تر باشد. اگر الان این مذاکره انجام شود، با توجه به نیازی که ترامپ به مذاکره دارد و مشکلات داخلی جدی که او مواجه بوده و تحت فشار داخلی است تا فضای آمریکا را به نفع خود عوض کند، نتیجه بهتری برای ما حاصل خواهد شد. از این سو هم برای ما مذاکره تأمین‌کننده منافع ملی خواهد بود؛ به شرطی که از نقطه ضعف و از روی ناگزیری نباشد که اکنون در این وضعیت نیستیم؛ در‌عین‌حال به مذاکره نیاز داریم و باید پیش از‌ اینکه اقتصاد ما دچار بحران‌های جدی‌تر شود و بیش‌از‌این آسیب دیده و خدای‌نکرده دچار درهم‌ریزی شود، مذاکره کنیم. دقت کنیم که پیش از انتخابات ریاست‌جمهوری 1400 ما نباید وارد یک دوران پرتنش داخلی شویم؛ ضمن این‌که احاله‌دادن مذاکره با آمریکا به پس از انتخابات سال 1400 ما هم نمی‌تواند کار چندان دیپلماسی‌محوری باشد؛ چرا‌که معلوم نیست وضعیت ما در آن زمان چگونه است.بگذارید بگویم که ما الان دقیقا در چه شرایطی هستیم. من پیش‌تر در سال ۲۰۰۷ در کتاب «اقتصاد سیاسی مناقشه اتمی ایران» نیز گفته‌ام که وقت مذاکره با آمریکا پیش از انتخابات ریاست‌جمهوری آنهاست (یعنی انتخابات دور اول اوباما) به‌این‌دلیل که نتیجه آن برای مصرف داخلی آنها کاربرد دارد و به‌این‌دلیل که در آن زمان مذاکره برای اوباما منافع داشت؛ ولی ما آن فرصت را از دست دادیم و بعد اوباما با آرامش ما را برد به سمت تحریم‌های فراگیر. اکنون هم ما در چنان شرایطی هستیم. الان هم در این وضعیت هستیم و به‌ نظرم این فرصت را نباید از دست بدهیم.? این بحث به‌ صورت جدی مطرح است که اصولگرایان چنین فضایی را به دولت دکتر روحانی نخواهند داد که مذاکره با آمریکا را آغاز کند و این اقدام را تا پیروزی در انتخابات سال 1400 به تعویق خواهند انداخت. در چنین شرایطی چگونه می‌توان بدون توافق داخلی مذاکره کرد؟ما باید خیلی سریع و قبل از اینکه اقتصاد ملی دچار آسیب جدی شود و تحولات سیاسی غرب هم فرصت امتیازگیری بیشتر را از ما بستاند، وارد مذاکره شویم. اگر بخواهیم این مذاکرات را به بعد از انتخابات 1400 موکول کنیم، چون مشخص نیست در آن زمان اقتصاد جهانی در چه وضعیتی خواهد بود و مثلا نتیجه منازعات میان آمریکا و چین و دیگر مناسبات قدرت در عرصه بین‌المللی به کجا کشیده خواهد شد و مشخص نیست نتیجه انتخابات آمریکا چه خواهد شد و مشخص نیست بحران‌های اقتصادی داخلی ایران در کجا سر باز کرده باشد؛ بنابراین موکول‌کردن این امر مهم و سریع به 15 ماه دیگر پُرریسک است. اطمینان دارم که در یک سال آینده اتفاقات بزرگی در اقتصاد و در جامعه و سیاست ایران رخ خواهد داد و ساختارهای سیاسی-اقتصادی جهانی نیز تغییرات شگرفی خواهد داشت؛ بنابراین اگر اصولگرایان صرفا به‌این‌دلیل الان مانع باشند که بعدا امتیاز این کار را برای خودشان ثبت کنند، به این معنی است که درک درست و دقیقی از تحولاتی که در زیر پوست جامعه و اقتصاد ایران در جریان است، ندارند و نیز درباره تحولات جهانی دچار یک خطای استراتژیک هستند و البته درباره منافع ملی ایران نیز بی‌توجه‌اند.? به‌عنوان کلام پایانی، پیشنهاد شما به کنشگران و فعالان مدنی و مردم برای عبور از گذرگاه پیش‌رو چیست؟ آیا می‌توانند در این دوران حساس، تأثیری بر این فرایند داشته باشند؟کنشگران سیاسی و مدنی و روشنفکران و نخبگان داخل حکومت و حتی خارج از حکومت باید بیش‌ از ‌این مراقبت کنند؛ چرا‌که از نظر من معیار وطن‌پرستی آنها، معیار اصلاح‌طلبی آنها و معیار خیرخواهی آنها در این است که نشان دهند در این گذرگاه تاریخی، تا چه حد به تنش و کشمکش ادامه داده یا از آن پرهیز خواهند کرد تا کشور به ‌سمت تنش سوق داده نشود. اینجا بحث منافع فردی و حزبی و صنفی مطرح نیست و درک‌نکردن منافع عمومی و ملی می‌تواند خسارات جبران‌ناپذیری در پی داشته باشد.</description>
                <category>علی قنبری</category>
                <author>علی قنبری</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2020 15:49:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانشناسی مثبت‌گرا؛ علم، مذهب خوش‌باشی یا مانیفستِ سرمایه‌داری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ailghanbari/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D8%A8%D8%AA%DA%AF%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B0%D9%87%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%81%D8%B3%D8%AA%D9%90-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-vbro2ecinxzn</link>
                <description>نقد روانشناسی مثبت‌گرا هم‌اکنون بیش از هر هنگام دیگری ضروری می‌نماید، در عصری که بیش از اعصار پیشین راجع‌به «خوشبختی» و «شادکامی» آدمیان سخن می‌رانند و به کوشش در جهت کسب آن آرمان‌ها توصیه می‌شود.در یکی از روزهای سال 1997 بود که بر حسب رخدادی، پرسشی در ذهن مارتین سلیگمن (Martin Elias Pete Seligman) روانشناس آمریکایی و رئیس وقت انجمن روانشناسی آمریکا (APA) جان گرفت: چرا همه از ناخوشی و بیماری‌های روانی حرف می‌زنند؟او پیش‌تر در دهۀ 60 تحقیقاتی حول مسئلۀ «درماندگی آموخته‌شده» به انجام رساند و به این نتیجه رسیده بود که افراد بر اساس تجارب ناخوشایند و وقایع تلخ و ناکامی‌های گذشته، دچار یأس و ذهنیتی پریشان نسبت به حال و آیندۀ خویش می‌شوند، و گویی نوعی «درماندگی» را می‌آموزندکه موجب عدم پیشبرد اهداف‌شان در زندگی و نقصان دریادگیری‌های گوناگون می‌گردد. بدین سبب او نتیجه گرفت که اگر درماندگی، آموختنی است، پس «خوش‌بینی» را هم می‌توان فرا گرفت، و در سال 1991 کتابی با همین نام یعنی «خوش‌بینی آموخته‌شده» (Learned Optimism) نگاشت. این تحقیقات و تلاش‌ها انگیزه‌ای شد تا در سال 1997 برای پایه‌ریزی شاخۀ جدیدی در روانشناسی همت گمارد، از این رو برای نخستین بار در سال 1998 در یک سخنرانی «روانشناسی مثبت‌گرا» (Positive Psychology) را معرفی کرد و در سال 2000 نخستین مقالۀ این رشته را به همراه «میهای چیکسنت‌میهالی» (Mihaly Csikszentmihaly) در نشریۀ «American Psychologist» به رشتۀ تحریر درآورد. پس از آن در سال 2002 کتابی با عنوان «شادمانی درونی» (Authentic Happiness) و در سال 2011 کتاب « شکوفایی» (Flourish) را منتشر کرد.سرعت رشد این شاخه از روانشناسی آن‌چنان خیره‌کننده و حیرت‌انگیز بوده که بسیاری از ناظران و اندیشمندان را به تأمل واداشته؛ به‌طوری‌که امروزه میلیون‌ها نفر در جهان به این رشته گرایش یافتند. بیش از همه برای خود سلیگمن توفیق حاصل آمده، او توانست میلیون‌ها دلار کمک پژوهشی دریافت کند، با بسیاری از رهبران سیاسی و دینی دنیا مانند دیوید کامرون نخست وزیر سابق بریتانیا و دالای لاما دیدار کند، همچنین سخنرانی او در مجموعۀ تد (TED) بیش از 5 میلیون بازید آنلاین داشته است.سلیگمن در این سال‌ها همواره، روانشناسی مثبت‌گرا را رشته‌ای «علمی» توصیف کرده که اساس آن پژوهش‌های تجربیِ روش‌مند است، و اذعان داشته که بر خلاف دیگر رشته‌های این حوزه نه بر بیماری و نقصان، که توجه اصلی به تجارب خوشایند، اندیشه‌های مثبت، خاطرات مثبت و نقاط قوت افراد است. او ابتدا به دنبال مسیر‌هایی بود که منجر به شکوفایی درونی شود، اما در کتاب «شکوفایی» اعلام کرد شادی تنها هدف هستی ِ انسان نیست، و هدف زندگی به‌زیستی و شکوفایی است که مؤلفه‌هایی عینی و بیرونی داشته باشد. در کل می‌توان سه بخش عمدۀ روانشناسی مثبت‌گرا را به شکل زیر خلاصه کرد:· تجارب مثبت در :گذشته (احساس شادی و رضایت)، حال (احساس شور و هیجان) و آینده (امیدواری و خوش‌بینی)؛· ویژگی های مثبت انسان: رفتار سالم، عدم نگرانی نسبت به آینده، احساس زبیایی و دانایی؛· ساختارهای مثبت: خانواده، مدرسه و جامعه.سلیگمن، شکوفایی را معطوف به کنش اخلاقی می‌داند و اساس آن را بر فضایل شش‌گانه (شجاعت، عدالت، خرد، انسانیت، خویشتن‌داری و تعالی) استوار می‌گرداند.بسیاری از متخصصان حوزۀ روانشناسی و فلسفۀ علم انتقادات جدی به این رویکرد وارد کردند. نقد اصلی آنان بر ادعای «علمی» بودن روانشناسی مثبت‌گراست؛ آنان این رشته از خارج از علم می‌دانند چون داعیۀ اخلاق و زیست اخلاقی دارد و اگر رشته‌ای چنین ادعایی داشته باشد، دیگر  رشته‌ای تجربی مبتنی بر فکت‌ها (واقعیت‌های مسلم) نخواهد بود. روانشناسی مثبت‌گرا نه بر اساس کمیت‌ها و واقعیت‌های مسلم، که بر اساس کیفیت‌هایی نیآزمودنی(شادی، رضایت و...) طرح مسئله می‌کند. بر همین مبنا می‌توان فهمید که چرا پدیده‌هایی مانند «مثبت‌اندیشی» چسبندگی ناگسستنی‌ای از این رشته دارند؛ زیرا ادعاهای روانشناسی مثبت‌گرا مرز مشخص و تمییزدهنده‌ای با گزاره‌های غیر قابل اثبات و ابطال‌ناپذیر ندارد.نقد دیگر ناظران بر عامه‌پسند بودن آن است. شاید هیچ رشته ویا مکتب دیگری به میزان روانشناسی مثبت‌گرا در این‌ سال‌ها مورد اقبال عموم جهانیان قرار نگرفته باشد، نمود بارز این گزاره تولید و فروش بی‌شمار کتاب‌های خودیاری یا تعداد میلیونی سخنرانان انگیزشی و مربیان و مشاوران و علاقه‌مندان این حوزه است. این پدیده تا جایی گسترده شده که برخی آن را نوعی دین یا مذهبی مدرن می‌دانند که بسیاری از خصایص ادیان کلاسیک را داراست:· مکتب: روانشناسی مثبت‌گرا؛· پیامبر یا مُبلغ: مارتین سلیگمن؛· کتاب مقدس: «شادمانی درونی» یا «شکوفایی»؛· و پیروان را هم  می‌توان میلیون‌ها مشاور و علاقه‌مند فرض کرد.شاید شاهدی متقن‌تر برای اثبات این نقد، جملۀ خودِ سلیگمن در کتاب شکوفایی باشد: «نمی‌توانم این مسئله را به گونه‌ای بگویم که کمتر از این عرفانی باشد: روانشناسی مثبت‌گرا مرا همان‌طور فراخواند که بوتۀ آتشین، موسی را». از این روست که بسیاری از منتقدان ادعاهای این شاخه از روانشناسی را موعظه‌هایی شبیه به عرفان‌بازی می‌دانند، همانند بودیسمی که هم‌اکنون در آمریکا رواج یافته است.علاوه‌بر این، می‌توان روانشناسی مثبت‌گرا را به تجاری‌سازی، کالاشدگی و صنعت‌ شدگی متهم کرد، تا آن‌جا که برخی برآوردها حکایت از صنعتی 12 میلیارد دلاری دارد. در کتاب‌فروشی‌‌ها، پرفروش‌ترین عناوین کتب خودیاری‌اند، بیشترین محصولات فرهنگی دیجیتال مانند دی‌وی‌دی و پادکست متعلق به این رشته است، در مؤسسات آموزشی بیشترین همایش‌ها و کارگاه‌ها مربوط به مسائل انگیزشی است.پروفسور ادگار کاباناس و ایفا اللوز در سطحی عمیق‌تر و موشکافانه‌تر، روانشناسی مثبت‌گرا را مروج آیین غربی و قومیت‌مدار فردگرایی می‌دانند. در بطن روان‌شناسی مثبت‌گرا این انگاره وجود دارد که «ما می‌توانیم با تلاش و با نشان‌دادن عزم و ثبات، شکوفایی و به‌زیستی را برای خود فراهم آوریم». اما واقعیت‌های اجتماعی و زیستی مانند فقر و بیماری و مصائب نابه‌هنگام ویا اثر نظام‌های سیاسی حاکم نادیده انگاشته می‌شود. پروفسور جیم کوین، همکار سابق و منتقد سرسخت سلیگمن می‌گوید: «روان‌شناسی مثبت‌گرا این احساس را به شما منتقل می‌کند که می‌توانید فقط با اندیشیدن به چیزهای درستْ خوب و شاد باشید؛ این رشته باعث ترویج فرهنگ سرزنش قربانی می‌شود».بحث ارتباطات مالی روان‌شناسی مثبت‌گرا با دین نیز مطرح است. بنیاد تمپلتُن (John Templeton Foundation)-که در ابتدا با هدف ترویج مسیحیت انجیلی تأسیس شده و کماکان نیز اهداف مرتبط با فهمِ مذهبی را دنبال می‌کند- بزرگ‌ترین حامی خصوصی سلیگمن است و تاکنون ده‌ها میلیون دلار کمک‌هزینه به او داده است. این مؤسسه بخشی از کمک‌هزینۀ پژوهش سلیگمن در مورد ارزش‌های جهان‌شمول را فراهم کرد و به تأسیس مرکز روان‌شناسی مثبت‌گرا در دانشگاه خودِ سلیگمن یعنی دانشگاه پنسیلوانیا کمک نمود. البته قرابت این بنیاد و روانشناسی مثبت‌گرا، طبیعی است و ریشه در بنیان‌های اندیشگی و اخلاقی مشترک این رشته و دین مسحیت دارد؛ در هر دو نوعی از درون‌گرایی، عطف توجه به خود، انفعال نسبت به اجتماع و عدم توجه به نهادهای اجتماعی وجود دارد . کوین می‌گوید: «خیلی وقیحانه است که یک سازمان دینی -یا هرگونه سلیقۀ شخصی دیگری- بتواند مسیر «ترقی» علمی را تعیین کند و دستاوردهای علم را جهت‌دهی کند».امروزه در سطح عملکردی و اثربخشی این رشته هم تردیدهایی مشاهد می‌شود. تحقیقات بسیاری صورت گرفته که نشان می‌دهد افراط در پرداخت به نگره‌های مثبت و خیال‌اندیشی‌های خوش‌بینانه به سود افراد نیست، شاید در کوتاه‌مدت این نوع از رویکرد مؤثر باشد اما آثار بلندمدت آن زیان‌آور خواهد بود؛ زیرا با اتخاذ این نگرش، افراد ارتباط طبیعی و واقعی خود را با امور بیرونی و خارجی از دست می‌دهند و برای خود ذهنیت مثبتی پدید می‌آورند که به پیش‌بینی‌های غیرواقعی منجر می‌شود. به نوعی، افراد به‌جای دستیابی به دستاوردهای عینی، متکی به «دستیابی‌های ذهنی» می‌شوند، تا آن‌جا که با فرض توفیق در عمل و نتیجه‌بخشی فعل، نیروی کمتری به‌کار خواهند بست و در پایان مسیر از قضا موفقیت کمتری بدست خواهند آورد، این گزاره در تحقیقات تجربی با مشاهدۀ کاهش فشار خون( که نشان‌دهندۀ سطح انرژی است) گروه مورد آزمایش نسبت به گروه شاهد به اثبات رسیده است. همچنین بر اساس شواهد بسیار، رابطۀ مستقیمی میان افسردگیِ بلندمدت و فانتزی (اندیشه)های مثبت دیده شده است.در واپسین نکته باید روانشناسی مثبت‌گرا را در سطح کلان اجتماعی و ارتباطش با نظام‌های اقتصادی بررسی کرد. در نکتۀ پیشین، به توهم‌سازی این متکب در اذهان افراد اشاره شد، حال می‌بایست به تأثیر این توهم در اجتماع پرداخت. کسانی که به این مکتب روی می‌آورند یحتمل می‌خواهند برای فرار از واقعیت اجتماعی و فردیِ خود، دستاویزهای فریبنده‌ای فراهم ببینند تا با نادیده انگاشتن وقایع تلخ احساس خوشی کنند. به بیان دیگر، ترس از برخورد با جنبه‌های تلخ زیست اجتماعی و کسب تجارب ناخوشایند است که افراد را به این نوع از نگرش سوق می‌دهد، اما چالش اینجاست که با به درون خزیدن افراد در خویش و خوش پنداشتن جهان و زندگیِ امروزی، واقعیت مسلم تغییر نمی‌کند، بل جهان ذهنی افراد تحریف و دچار گسست از جهان خارج می‌شود. و این خیال‌اندیشی موجب انفعال عمومی جامعه از تغییر «وضع موجود» می‌گردد و وضع موجودِ ناگواری که خود مسببِ این نوع گرایش افراد شده، به بقائش ادامه می‌دهد و این چرخۀ گرایشِ مثبت‌نگرانه به جهان و عدم تغییر وضعِ ناگوارِ موجود تکرار می‌شود و این، یعنی رویکردی که قصدش بهبود زندگانی افراد بود، ضدِ خود عمل کرده و نتیجۀ معکوس داده است.اما چرا این وضع پیش آمده؟ علت عمده‌اش را می‌توان درارتباط هم‌افزای جهان سرمایه‌داری و روانشناسی مثبت‌گرا دید. پیش‌تر بازار پر رونق این مذهبِ صنعت‌شدۀ شبه‌علمی توصیف شد. باید دانست در جهان سرمایه‌داری همه‌چیز در جهت ارضاء بشریت است، همه‌چیز و همه‌کس وسیله‌اند، نه هدف، که اگر چنین بود نقض غرض می‌شد. این مکتب هم در لایه‌های درونیِ خود بن‌مایه‌‌ای مشابه دارد. اگر بتوان کلان‌آموزۀ این نگرش را «کامیابی» دانست، می‌توان گفت پس برای حصول نتیجۀ ثمربخش، می‌بایست تمام توان افراد در جهت رسیدن به کامیابی هزینه شود. کسانی که تمام هم و غم‌شان پیشرفت و شادکامی‌ست، برای کسب لذت دست به هر کاری می‌زنند، در این راه همه چیز و همه کس وسیله‌اند، هنگامی که مبلغان این مکتب به همگان توصیه می‌کنند: «برای زندگی خوش بجنگ»، «زندگی دو ماراتن است» و «رقابت کن»، تک تک افراد جامعه برای همدگر «رقیب»‌ می‌شوند، همه در رقابت‌اند، برای پیروزی در این هماورد باید از سدِ همه گذشت،  همگان باید نردبان ترقی یکدگر شوند، اگر فردی وارد این نبرد سرنوشت‌ساز نشود، لاجرم قربانی اهداف دیگران خواهد شد. آشوب در چنین جهانی با این شرایط البته که طبیعی‌ست.پیامد دیگر این امر، لذت‌جوییِ مهیبِ آدمیان امروز است. همان‌طور که ذکر شد، همگان برای کسب لذت پیش می‌روند و دیگر غایتی متصور نیست، همۀ جهان عرصۀ لذت‌جویی می‌گردد، هم‌چنان که مشاهده می‌شود در هیچ زمانی از تاریخ این حجم از ابزارسازی و تولید برای کسب لذت رصد نشده. اینجا همان پیوستگاهِ سرمایه‌داری و روانشناسی مثبت‌گراست. بیشینۀ حجم تولید در کنار بیشترین میزان مصرف، جهانی ملال‌آور به جای نهاده، افراد برای شادکامی بیشتر، دوچندان روی به مصرف‌گرایی می‌آورند، آن‌چنان که غرق در فرعیات و امور جانبی زندگی می‌شوند، این روزمرگیِ بدون غایت موجب ملال و افسردگی می‌شود، برای رهایی از این ناخوشی به سراغ این مکتب می‌روند و این کشاکش تمامی نخواهد داشت.</description>
                <category>علی قنبری</category>
                <author>علی قنبری</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2020 19:21:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصلاحات مُرده است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ailghanbari/%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-soq8dggj2em6</link>
                <description>زیباکلام در مصاحبه با خبرآنلاین: «اصلاحات تمام شده است، در دوم اسفند 98... اصلاحات مُرد، به‌خاطرکرونا نمیشد ختم‌اش را گرفت... مردم در این تاریخ از اصلاحات عبور کردند... مقصر ما هستیم که نتوانستیم بعد از 22 سال بگوییم اصلاح‌طلبی یعنی چه... چقدر ساده‌لوح بودم که شعار” اصلاح‌طلب اصول‌گرا دیگه تمامه ماجرا“ را جدی نگرفتم».فهم پدیده‌ی اصلاح‌طلبی نیازمند تبیین مسیر تاریخی ساختارها و رابطه‌ی فرد یا افراد با ساختارهاست. پس از وقوع انقلاب و حوادث دهه‌ی 60، نظام به عنوان یک سامانه (سیستم یا ساختار) تنشی در خود می‌دید که حل آن مگر با اتخاذ رویکری تا حدی متفاوت، امکان‌پذیر نبود. این به معنی برنامه‌ریزی و نقشه‌کشی آگاهانه میان اجزای نظام نیست، خودِ ساختار به جایی رسید که مجبور بود مَرکب‌اش را عوض کند تا بتواند با هزینه‌ی کمتر ی کوره‌راه‌های پیش‌رو را بپیماید. در این راه می‌بایست عرصه را به طیف دیگری از افراد سپرد، افرادی با آرا و اندیشه‌های متفاوت. در دوم خرداد 76 یعنی روز پیروزی دولت خاتمی، زیرمجموعه‌ی دیگری از یک «کُل» (یا مجموعه) پا به صحنه نهادند. تنش یا کشاکش افراد با ساختارها در این‌جاست، فهم و تبیین تأثیر افراد بر ساختارها یا ساختارها بر افراد بسیار مشکل است، اما آن‌چه مسلم است این رفت‌و‌آمد و درهم‌تنیدگی و تأثیرِ توأمان فرد و ساختار است که موجب پیدایش عرصه‌های گوناگون سیاسی، فرهنگی و اقتصادی می‌گردد. به بیان دیگر، نظام به عنوان سامانه‌ای هوشمند متشکل از بخش های مختلف در سیری تاریخی به نوعی از سازگاری با زمانه‌ی خویش می‌رسد که افرادی در به‌وجود آمدنِ آن وضعیت نقش دارند و این فعلیتِ توأمان فرد و ساختار به‌گونه‌ای جدایی‌ناپذیر (و بدون تقدم و تأخرِ یکی بر دیگری) پیش می‌رود. مسلماً اشخاص برآمده از چنین گذاری از نظر فکری گفتمانی و عملکردی متفاوت خواهند بود.اما باید عمیقاً در نظر داشت که «اصلاح‌طلبی» از درونِ یک «کُل» سر برآورد، و گفتمانی متناظر با مجموعه‌ی نظام بود، نه متخالف، لاجرم عملکرد و نتیجه‌اش هم در نقض دستاوردها و کلیتِ حاکمیت نخواهد بود. برای اثبات این گزاره به‌راحتی ‌می‌توان به مجموعه افراد این جریان اشاره کرد و مثال آورد که کسانی که خود را «اصلاح‌طلب» می‌خوانند همگی‌شان از انقلابیون سال 57، تسخیرکنندگان سفارت آمریکا، دولتی‌های دولت موسوی در دهه‌ی 60 و حواریونِ هاشمی در دهه‌ی 70 بودند. بسیار ابلهانه می‌نماید اگر کسی این گمان را داشته باشد که اصلاح‌طلبی «آلترناتیو» (جایگزین) یا گزافه‌گویانه‌تر «اپوزیسیونِ» نظام یا جریان حاکم است، که اگر چنین بود می‌بایست تظاهر این ادعا را دست‌کم در افراد و رویکردهای افراد دید. اما به‌هر حال این تنشِ برادرانه و درون‌خانوادگیِ اصلاح‌طلبی و اصول‌گرایی را می‌توان از تنشِ ذاتی درون انقلاب دانست که مجموعه‌ای از افراد و گفتمان‌ها و اندیشه‌ها را شامل می‌شود. جنگِ زرگری این دو جریان بر سرِ برجای‌نشاندنِ نوع دیگری از حاکمیت و متعاقباً نوع دیگری از ساختارهای اجتماعی و سیاسی نیست، بل نزاع بر سرِ دردست‌گرفتنِ تمامیتِ قدرت و ثروت کشور است. یکی دیگری را از رسیدن به مناسبات قدرت بازمی‌دارد که خود بر سر کار باشد.تا اینجای کار، تصمیات سیاسی اقتصادی دولت‌های پس از هاشمی، همگی در همگرایی و سنخیتِ کامل بود، فقط لحن‌ها و برخی رویکردهای فرهنگی و گفتمانی متفاوت شده است. یکی «چهارشنه‌های سفید» راه می‌اندازد، دیگری «سه‌شنبه‌های معنوی»، یکی از آخوندها و نظامیان می‌خواهد صحنه‌گردانِ امور فرهنگی باشند، دیگری سلبریتی‌ها و دلقک‌های متعفن‌ را به‌کار می‌گیرد و تقویت می‌کند. مجالی هم برای انکار این واقعیات نیست، سعید حجاریان تئوریسین‌ اصلاحاتچی‌ها بارها گفته، ما باید به سمت انتشار روزنامه‌ها و مجلات زرد برویم و حرف‌هامان را در دهان سلبریتی‌ها بنشانیم؛ انتخابات سال 96 نمونه‌ای بزرگ و خیره‌کننده از این اتحاد مقدس منحوس بود، سپاه سلبریتی‌ها تا دندان مجهز بر کوسِ «با روحانی تا 1400» زدند، گستاخی این دوزاری‌های کودن به‌جایی رسیده بود که از طریق «اروتیسمِ دهانی» با بنفش کردن لب‌هایشان برای روحانی تبلیغ می‌کردند، به همین راحتی سرنوشت یک ملت و یک جامعه را به اضمحلال کشاندند، آن‌وقت هم که نوبت به پذیریش مسئولیت می‌رسید سر باز می‌دهند و خود اذعان می‌داشتند که تفاوت گوزن از شقایق را نمی‌دانند و اصلاً «سیاسی نیستند». بخشنامه‌ای و از بالا بیانیه می‌دهند، بخشنامه‌ای اعتراض می‌کنند، بخشنامه‌ای هم از جشنوراه انصراف می‌دهند، تماماً در همراهی با دولت اعتدال و جریان اصلاح‌طلبی.بی‌شک مسئول و بانیِ بخش وسیعی (حتی به‌زعم نگارنده بخش اعظمی) از این خسارات همه‌جانبه اصلاح‌طلبانند، علی‌الخصوص در بخش فرهنگی، با سوق دادن جامعه به ابتذال محض. هر گاه کسی آمد و فریاد سر داد که در برابر این فساد مهیب و سرکش اقتصادی بایستید، به فکر 25 میلیون حاشیه‌نشین و 10 میلیون گرسنه و ابتذال فراگیر کشور باشید تا جایی که در مدارس ما ترانه‌های ساسی مانکن پخش می‌شود، همین اصلاحات‌چی‌ها مقابل این انتقادات و اعتراضات ایستادند و تا آن جا که مقدور بود سرکوب رسانه‌ای کردند، بخشی را به زندان افکندند و بخش دیگری را تکفیر کردند. حتی پا را از این فراتر گذاشتند، در مقابل تمام این انتقادها، آن‌ها اولویت‌های دسته چندم طبقه‌ی متوسط را پیش کشیدند و مدام با سردادن حمایت از «دختران انقلاب و نه به حجاب اجباری»، «درهای استادیوم‌ها را به روی زن‌ها باز کنید»، «ربنای شجریان را پخش کنید» و ... مسیر مطالبه‌گری را چنان را منحرف کردند که هم‌اکنون هر کس گوشه‌ی روسری‌اش شُل شود، ترانه‌های تهوع‌آور یک‌سری عقب‌مانده را گوش کند، شبکه‌های BBC و IT را تماشا کند، گویی در حال مبارزه را با نظام است.وضعیتِ موجود از برهم کنش نیروی این دو جریان غالبِ هم‌پیوند ایجاد شده، هیچ‌کس بیرون از داستان نیست، حتی آن به‌اصطلاح «اپوزیسیونِ» خارج‌نشین. اسناد انکارناپذیری از رابطه‌ی برخی از خارج‌نشینان با جریان‌های داخلی است، البته اصلاً نیازی به استناد کردن نیست، اندکی بینش می‌خواهد تا متوجه ارتباط ارگانیک و هم‌افزای جریان داخل و خارج شد. بر کسی پوشیده نیست که در این سال‌ها این شبکه‌ی مفسد خارج‌نشین تا چه اندازه برای اصلاح‌طلبان در کانال‌های فارسی‌زبان رپورتاژآگهی رفتند و هر انتخاباتی که فرا می‌رسد با درست کردن ماجرای «انتخاب بین بد و بدتر» جامعه را به سمت آنان سوق دادند. حکایت این خارج‌نشین‌ها با اصول‌گرایان هم مَثَلِ «از قضا سرکنگین صفرا فزود» است، هر قدر که اینان یک‌سری عقب‌مانده‌ی متحجر را در جامعه برجسته می‌کنند، گویی در تقویت آنان برآمده‌ند. به‌هیچ‌روی اپوزیسیون خارج‌نشین، اپوزیسیون نیست، در اصل بخشی از «پوزیسیونِ» آن‌ورِ آبی‌ست که نقاب عوض کرده، احتیاجی به استدلال نیست، ساده‎لوح‌ترین فرد هم می‌داند که اگر حزبی یا گروهی اپوزیسیونِ جریان حاکم یا گروه دیگر باشد و از قضا ادعای «براندازی» داشته باشد، هیچ اصلاحاتی را برنخواهد تافت، قصد ریشه کندن است، اما در کمال تجعب، اینان کراراً از جریان اصلاحات حمایت می‌کنند، تا آن‌جا که رضاپهلوی، فرزند شاه مخلوع، در سال 88 و پس از آن، از کروبی و موسوی حمایت کرد و بارها با رنگ سبز جلوه‌گر شد. به طور قطع می‌توان گفت تا کنون هیچ جریان اصیل و مستقلی، سامان‌مند به اپوزیسیونِ جمهوری اسلامی در نیامده، یعنی جریانی که قصدش برچیدن کل صحنه باشد، نه عوض کردن حاکمان و آویختن کراوات به گردن‌شان. پروژه یا پروسه‌ی اصلاحات در ایران کاملاً کاریکاتوری و مبتذل بود و با گذشت زمان، هرچه بیشتر در جهت منافع عده‌ای پیش رفت.باری، با توضحیات ذکر شده می‌توان گفت اصلاح‌طلبی هم مانند اصول‌گرایی و شبکه‌ی خارج‌نشین به‌علاوه‌ی کلیت حاکمیت، همگی در «کنسرسیومِ سلطه» تعریف می‌شوند؛ ائتلاف کثیری از قوا و نیروها برای احاطه بر قدرت و ثروت. اصلاحات در تعریف خاص سیاسی‌اش یعنی تغییر در «وضع موجود»، یعنی تَرَک انداختن بر این سامانه. اگر در سال‌های 57 و 58 بیم‌وامیدهایی برای تحقق اصلاحات واقعی و نه «اصلاحاتِ نمایشی بن‌سلمانی» بود همان‌وقت در دم منعدم گردید، اصلاً به تولد و مرگ نرسید.واما اعتراف واقعی و تلخ زیباکلام که از قضا راهزن هم هست؛ زیرا او حق گفتن چنین حقیقتی را ندارد، دست‌کم حال، حال که کشور در حساس‌ترین و لرزان‌ترین برهه‌ی تاریخی تمدنی‌اش قرار دارد. در این سال‌ها زیباکلام در قامت یک سلبریتی سیاسی و خبری یا دقیق‌تر در سطح یک بوقچی برجسته شد، اظهارنظرها و تحلیل‌های به‌غایت بی‌رمق و حتی زردی ارائه داد، ایشان واقعاً  یا ذره‌ای از مناسبات قدرت نمی‌داند یا دانسته سدِ راه آگاهی مردم شد و به بقاء دوچندان وضعیت موجود دامن زد، مجال کشیدن رختِ خود از این ورطه را هم ندارد، ایشان بابت حمایت‌های مکررش از مسببان اصلی شرایط کنونی باید پاسخگو باشد.</description>
                <category>علی قنبری</category>
                <author>علی قنبری</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2020 00:33:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاحشگانِ حکمت</title>
                <link>https://virgool.io/@ailghanbari/%D9%81%D8%A7%D8%AD%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA-wahp9f2zijnz</link>
                <description>منظور از عنوانِ نوشتار، روسپیان محله‌ی حکمت‌آباد کرمانشاه نیست، این ناسزای طعن‌آمیزی است که سقراط، به سفسطه‌گران (sophists) می‌داد.سفسطه‌گران در فن خطابه و سخنوری برای اجتماعات مردم و همچنین در به‌کاربردن سفسطه و مغالطه در بحث و احاطه بر فلسفه و حکمت مشهور بودند. حتی افرادی که کارشان به دادگاه کشیده می‌شد، برای پیروزی در جلسات دادگاه (به حق یا ناحق) نزد این استادان، مغالطه و سفسطه‌گری می‌آموختند و هزینه‌های گزاف می‌پرداختند، از این روست که سقراط، آنان را به حکمت‌فروشیِ در ازای پول متهم می‌کرد و، آنان را کسانی می‌انگاشت که برای حکمت و اندیشه جز سود شخصی ارزشی قائل نبودند.مصداق بارز امروزینِ «فاحشگانِ حکمت» کسانی‌اند که با دانشی اندک در حوزه‌های مختلف علمی (از قبیل روانشناسی)  و فلسفی، تولید محتوا می‌کنند یا جلساتی با عناوین «کارگاه یک روزه‌ی تقویت حافظه»، «کارگاه سه روزه‌ی کسب موفقیت برای تمام عمر»، «دوره‌ی آموزشی مثبت‌اندیشی»، «دوره‌ی آموزشی دفع انرژی منفی» و «آموزش فعال‌سازی چاکراهای بدن» و... برگزار می‌کنند. یا در قالب دی‌وی‌دی‌ و کتاب محصولاتی با اسامی «۴۰ راز موفقیت»، «۳۲ نکته برای زندگی شاد»، «۲۵ نکته برای بدست آوردن دلِ زنان/مردان»، «کی پنیرم را خورد؟»، «دختر خوب، زرنگ باش»، «تو استثنایی هستی» و... منتشر می‌کنند. جماعت ساده‌اندیش و ابله هم فریب این راهزنانِ کراواتی را می‌خورند، کسانی که تنها قصدشان پُر کردن کاسه‌ی خود و دریدن کیسه‌ی خیل کثیری از افراد ناآگاهِ علم‌ناشناس است.خزعبلاتی که این شیادان روانه‌ی بازار می‌کنند ذره‌ای قرابت با علم یا اندیشه ندارد، جز مُشتی خرافات مدرن  و سوء‌استفاده از علم و فضای بلا‌هت‌بار رسانه‌ها نیست. معتقدانِ به این یاوه‌ها (چند کیلو ژول انرژی مثبت و کارما و چاکرا و...) هم، وضع‌شان بهتر از کسانی نیست که ضریح‌ می‌‌لیسند و خاک بر فرق می‌مالند  و روغن بنفشه بر مقعد. کمی برای خودمان ارزش قائل باشیم.تئودور آدورنو چه نیک می‌گفت:«امروز دیگر مردم &quot;سرکوب&quot; نمی شوند، &quot;سرگرم&quot; می‌شوند... رسانه‌ها از مخاطب خود می‌پرسند که &quot;چه برنامه‌هایی را بیشتر دوست داری&quot; تا پروژه‌ی &quot;احمق‌سازی&quot; خود را تکمیل کنند».</description>
                <category>علی قنبری</category>
                <author>علی قنبری</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2020 18:24:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمدن و تتلیتی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@ailghanbari/%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D8%AA%D9%84%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D9%87%D8%A7-d4l8hdipimpd</link>
                <description>در این نوشتار به‌هیچ‌روی قصد پرداختن به اشخاصی مانند تتلو، ندا، ساسی‌.م، ساشا‌‌.س و ... را ندارم، اصلاً اینان سوژه‌های قابل بحثی نیستند. مسئله، پدیده و مفهومی است که برای فهم آن می‌بایست از مصادیق رایج بهره جست (در ضمن قصدی هم برای آه و ناله کردن از ابتذال فراگیر کنونی جامعه نیست).امری که در این روزها ویا چند سال اخیر توجه بسیاری را به خود معطوف ساخته، شدت و حدت جنون خیل عظیمی از افراد جامعه (و احتمالاً جوامع دیگر) در پرداخت به مسائلی: امور جنسی، خودابرازگری، زیبایی‌جوییِ رقابتی، پول‌دوستی و قدرت‌طلبی و... است. نکته عجیب آنکه امور فوق بدون استثناء با «امر ابتذال» (با ابعادِ بدشکلی، بی‌معنایی، جابه‌جایی یا انحطاط ارزش‌ها) گره کوری خورده‌اند.مجالی برای علت‌یابی پدید‌هٔ مورد بحث نیست، اما می‌توان از شناخت آن به نگرش خاصی رسید. بشر امروز که عموماً آن را «انسان خردمند» یا «انسان متمدن» می‌خوانند، در طول حیاتش، بیش از هر حیوان دیگری به تکامل نهادهای فرهنگی اقتصادی سیاسی اجتماعی یا «تمدن‌سازی» پرداخته است، از همین روست که انسان را «حیوان تمدن‌ساز» می‌خوانند. اما همین امر، رنج بسیاری بر دوشش نهاد، در این راه مجبور به قربانی کردن بسیاری از غرایز، امیال، هیجانات و امور طبیعی‌اش شد، گویی انسان‌ها با «سرکوب» بخشی از ساختار روانی‌زیستیِ خود و در بند کردن آن، در پی رسیدن به تمایزی از سایر حیوانات بودند، و این امر موجب پدید آمدن نوعی آسیب روانی شد. یعنی برای متمدن شدن می‌بایست ابتدا، آن بخشِ حیوانی خود را جدا می‌کردند، این‌چنین شد که فروید، تمدن را عامل «روان‌رنجوری» انسان‌ها می‌داند و انسان متمدن را «انسان روان‌رنجور» می‌خواند (نیچه هم می‌گفت، انسان حیوانی‌ست بیمار). اما تمدن با تمام خسرانش، برکات وصف‌ناپذیری داشت، «فرهیختگی». تمدن برای انسان، اندیشیدن، فلسفه، ادبیات، علومی مانند طب و...، موسیقی و معماری و بسی امور دیگر به ارمغان آورد. انسان در ابتدا با خود عهد بست که میان «فرهیختگی» و «بربریت/وحشی‌گری» و تمایز از نیای نخستین‌اش، متمدن و فرهیخته شود، گرچه در مواقعی،‌ رخدادهای چندعاملی مسیر را به بربریت کشاند.مسئله‌ای هم که هم‌اینک می‌بایست بدان پرداخت، این انتخاب یا افتادن به یکی از مسیرهاست. شواهد بیم آن می‌دهد که واپس‌رفت پیشاتمدنی یا بربریت دیگری بر سر راه جماعتی کثیری است که فرو افتادن به آن قریب به واقع است.این «بربریت سگ‌منشانه‌ی متأخر» که نشانگانی بارز، مانند تخلیۀ بی‌حد و مرز انرژی روانی‌جنسی و بی‌اخلاقی دارد محصول، سیری تاریخی است که عوامل بسیار درهم‌تنیده‌ای آن را حاصل آوردند. برای فرار از این تحمیلِ قضا‌وقدری نیاز به «آگاهیِ تاریخی» داریم.</description>
                <category>علی قنبری</category>
                <author>علی قنبری</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2020 08:42:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا تیغ‌ها نمی‌بُرند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ailghanbari/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%DB%8C%D8%BA%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%A8%D9%8F%D8%B1%D9%86%D8%AF-ic3u0hvvy1oz</link>
                <description>شاید بهترین عنوان برای این نوشتار «مسخ» باشد. اما گمان آن می‌رفت که عده‌ای ذهن‌شان سراغ رمان «مسخ» کافکا برود. البته این مسخ و بدشکلی‌ای که سطور زیر شرح‌شان می‌دهد با بدشکلی‌ای که کافکا توصیف می‌کرد کمی متفاوت است. آری!... مسخ!... بدریختی! همه بدین وضعیت دچاریم، همه بدشکل شدیم، بوی تعفن مغزهامان خودمان را هم کلافه کرده، مزه‌ی تلخ و تند حرف‌هامان کام خودمان را هم آزرده، این بی‌پناهی و بی‌کسیِ در اوجِ هیاهو و سرگیجگی برای‌مان سرسام‌آور شده، این پرحرفی وحشت‌انگیز، این به در ودیوار زدن‌های عقیم، این دردِ نهفته‌ی جانکاه و همه‌ی این‌های دیگر... مجالی هم نیست. می‌دانم دیگر گوشی برای شنیدن این سخنان نیست، الان همه دوست دارند برای هم کلی غش‌وضعف بروند، و ماچ و بوسه و عشوه و قربان‌ صدقه‌رفتن‌های اغراق‌شده نثار هم کنند، با این تلخ‌نویسی‌ها دیگر بیگانه شدیم... اما چه باک... منم که تلخ‌نویس... از تلخی نباید بگریزیم، اصلاً گریزی از تلخی نیست، تلخی که نباشد، شیرینی هم ترجمه نمی‌شود، تلخی ترجمان شیرینی است. تا از چیزی نهراسیم، تا از وضعیتی ناامید نشویم، گذار به مطلوبِ دلخواهی که در سر می‌پرورانیم خواب‌ و خیال است. پس بیایید براین پرسشهای نادر فتوره‌چی که تصادفاً به دستم رسیده اندکی تأمل کنیم. پرسش‌ها تلخ است، خطرناک است، وحشی‌ست، به آدم تهاجم می‌کند، سیلی می‌زند... اصلاً بگو پُتک... اما دردشان درمانگر است، زهرشان تریاق‌پرور است. می‌شد دوجین دیگر به این پرسش‌ها افزود، اما بیش از این زیاده‌گویی است. روی همین‌ها هم فکرکردن، عمری می‌طلبد.چرا کار و بار «لوس بازی» سکه شده؟چرا همه مثل هم حرف می‌زنند: «اون اتفاق باحاله»، «می دونی آدما»، «ای جانم»، «ازت راضی ام» و...؟چرا زنان و دختران ادای نوزادان را در می‌آورند و مردان و پسران فقط لودگی می‌کنند؟چرا هیچ‌کس شخصیت منحصر به فردی ندارد؟چرا می‌ترسند مبادا با کسی بحث‌شان شود؟چرا وقتی به جوانی بیست و چند ساله می‌گویی «احمق»، به جای آنکه جوابت را دهد، می‌گوید: «وقت به خیر»؟چرا همه «پالت» و «پرتقال من کجایی» گوش می‌دهند؟چرا هیچ کس دیگر کله‌شقی نمی‌کند و در یک نبرد عاشقانه، رقیب را به «دوئل» فرا نمی‌خواند؟چرا همه عاشق فوتبال و تیم «بارسا» و «یووه» شده‌اند؟چرا همه فقط گرافیک و بازاریابی و هنرهای تجسمی می‌خوانند؟چرا از میز شام و گربه و پای لاک‌زده عکس می‌گیرند؟چرا وقتی یک شب عادی با دوستانشان جایی می‌روند، از این اتفاق ساده ده‌ها بار عکس سلفی و دسته‌جمعی می‌گیرند؟چه اتفاقی برای‌شان می‌افتد که از دیدن برنامه «خندوانه» یا طنزهای بی‌نمک لذت می‌برند؟چرا همه سیبیل‌های دسته موتوری دارند و پیراهن چهارخانه و عینک‌های پت‌و‌پهن و مانتوهای چادرگل گلی و شلوارهای قرمز و سبز و کانورس و کوله می‌پوشند؟چرا همه چیز اینقدر گل گلی و عروسکی و ملوس شده است؟چرا هرکس را که می‌بینی، هفته بعدش نمایشگاه یا کارگاه متن‌خوانی یا رونمایی از کتاب دارد؟چرا همه داستان کوتاه می‌نویسند و شعر می‌گویند؟چرا اینقدر عکاس و «کارگردان اولی» زیاد شده است؟چرا هیچ کس رمان نمی‌نویسد؟چرا هر کس که بعد از مدتی کافه نشینی، احساس می‌کند که باید یا مجله ادبی-هنری تاسیس کند یا مترجم و مدرس شود؟چرا هیچکس نمی‌تواند چند دقیقه بدون مسخره‌بازی یا تقلید تکه کلام‌های باب روز، درباره هر موضوعی حرف بزند؟چرا سر و ته همه چیز با دوتا تحلیل و یک کاریکاتور هم می‌آید؟چرا همه بازاریاب و ایده‌پرداز تبلیغات شده‌اند؟چرا همه فکر می‌کنند کانت و هگل و افلاطون یکسری حرف‌های نامفهوم زده‌اند؟چرا آداب معاشرت را در حد جمع کردن حواس و نیاستادن بر سر راه دیگران و بلند بلند قهقهه نزدن در محیط عمومی، بلد نیستند؟چرا هیچکس، هیچ موضوعی را تا انتها پیگیری نمی‌کند؟چرا هیچ کس گله‌ای از رنگ قهوه‌ای و خاکستری آسمان ندارد؟چرا فکر می‌کنند پل طبیعت و برج میلاد آثار معماری ارزشمندی هستند؟چرا وقتی سگ و گربه می‌بینند، به نشانۀ هیجان، حرکات عجیب و اصوات نامفهوم از خودشان در می‌آورند؟چرا نگرانند مبادا «جدی و خشک» جلوه کنند؟چرا مدام احساس می‌کنند که باید به شکل اغراق شده‌ای بخندند و خوشمزه‌گی کنند؟چرا از واژگانی چون «شرم»، «فروتنی»، «شرافت» و ... خنده‌شان می‌گیرد؟چرا همه می‌ترسند کسی برنجد و ناچار خود را در گرداب خاله‌زنکی غرق می‌کنند؟چرا وحشت از «توهین»، کار را به تأیید کَلّاشان و شارلتان‌ها انداخته است؟چرا این‌همه مراسم بزرگداشت این و آن برگزار می‌شود؟چرا همه کودک‌صفت شده‌اند و مدام عکس‌های چند ماهگی و کاراکترهای عروسکی و کارتونی را مرور می‌کنند؟چرا همه به میانجی خیریه‌ها و شیادها، با رنج‌های بشری مواجه می‌شوند؟چرا به شکل بیمارگونه‌ای قربان صدقه هم می‌روند؟چرا تیراژ کتاب‌ها ۳۰۰ نسخه است؟چرا همه در شکستن گردن روشنفکران از حکومت، سبقت می‌گیرند؟چرا نمی‌توانند خودفروختگی را محکوم کنند؟چرا هیچ موضعی ندارند؟و در نهایت چرا فکر می‌کنند خیلی باهوش، شریف، تاج سر بشریت و ملتی برگزیده هستند؟</description>
                <category>علی قنبری</category>
                <author>علی قنبری</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2020 21:51:18 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>