<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ain_kaf</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ain_kaf</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-11 15:42:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2343417/avatar/9acijW.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ain_kaf</title>
            <link>https://virgool.io/@ain_kaf</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حوراء</title>
                <link>https://virgool.io/@ain_kaf/%D8%AD%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%A1-rqwrwiil8tgy</link>
                <description>نوازشش میکنند     دستان سردش را دور پاهایش پیچیده     و آرام آرام ساق های کشیده را میمالد      موج را میگویم        آسمان صفحه کاغذی میشود تا باد رنگ مو هارا بر هوا بفشاند            و خورشید نورپرداز این صحنه است         چه زیبا میخواند بلبل در غم دوست            پروانه ها ساقدوش و آهوان ارابه ران اما این صحنه برای من زیبا نیستدل‌انگیز است آن صحنه که قلب فشار میآید از تیغ حرف مردم و دنیا را زندانی میپنداری  که دوش تا دوشت را فراگرفته و تو تنها قدرت پلک بر هم زدن داری و مگر جز این است که  دنیا زندان مومن است؟ و می‌دوی ، با تمام قدرتت، اما اقدام تو را همراهی نمی‌کنندتا کی از خویش گریختن؟بایستفرار میکنی تا نگویند چه؟فرار میکنی تا تورا به خاطر اعتقاداتت سرزنش نکنند؟  بایست حوراءایستادنی سخت و ستبر خدایت آن بالاستنه!خدای من پایین استاز تمام چشم ها به من نزدیک ترپس پیش از آنکه تیر نگاهشان قلبم را آزرده سازدنگاهش مرحم قلبم خواهد بود...  </description>
                <category>ain_kaf</category>
                <author>ain_kaf</author>
                <pubDate>Thu, 25 May 2023 15:59:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی من درد فراغ است تو چرا می‌نالی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ain_kaf/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%88-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%84%DB%8C-tung58wpeayh</link>
                <description>تنهایی من درد فراغ است تو چرا می‌نالی؟حرف زدن از تنهایی بس حرام‌ست، چرا؟چون تو گر تنها بُدی از غربت یار باز گومی‌زند هردم قدم در کوچه ی افکار تو امید آنکه‌ در بیابی تو دمی افکار اومداد مینالدکاغذ خمیده گشته و چشمانش از بس که بر مداد دوخته شد،تا شاید بنویسند بر اندامش، سویش رفته است به ناکجا آبادعلفزار خالی از سکنهآسمان پر از خالی‌ستبه راستی، پس کجایند خلق الله؟شاید در کوچه پس کوچه های تکبر و ریا گم‌شده اندباید آگهی بگذارم برای کسی که هردم قدم هایش زمین را نوازش میکنداگر او را بیابیم دیگر کسی گمشده نیست خواهم نوشت بیش از ۱۰۰۰ سال است محبوب خود را گم کرده ام سوی چشمانم از گریه به ناکجا آباد گریختهچشمه‌ی اشک یعقوب که چهل سال جاری شد و  سر آمد به درازای عمر زمین تاوان هم زیاد خواد شد؟ بغض او هم میترکد و با غرش باران می‌باردآسمان را میگویم مردم شهرغریبه آشنایی را گم کرده اماز نشانه هایش حکمت رسول استهیبت علیحلم حسنهل من ناصر ینصرنی حسینسجده های سجادعلم باقرصدق صادقخلق کاظمغربت رضابخشندگی جوادهدایت هادیو تنهایی حسن عسکر‌ی است هرکس یوسف فاطمه را یافت، مرا به این نشانی خبر کند:شهر گمشدگانخیابان غربتکوچه ی بیخیالیپلاک فراموشی.... بااحترام: رد صلاحیت شده از ۳۱۳نفر.</description>
                <category>ain_kaf</category>
                <author>ain_kaf</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 15:08:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلامُُ علی سلام</title>
                <link>https://virgool.io/@ain_kaf/salsmonalasalam-oi1dhcafhgrs</link>
                <description>سلام آقاآشنای غریبِ شهرسلام ترنم زیبای باران بهاریسلام تنهای ایستادهسلام ای همه کس ِ جهانسلام ای مولای تنهای منسلام ای کسی که هر صبح به امید یاری‌اش برمیخیزم و هر غروب ناراحت از یاری نکردنشسلام بر کسی که به سختی یادم میماند دارمتسلام به تو ای طلوع خورشیدای نجوای زیباییای صبح سفیدای آرزوی بلندای شفق پایدارای ستاره نامیراای قطب گیرا و سلام بر تو، سلامُُ علی سلام دلتنگ که میشوم پناه میبرم بر در و دیوار حقیقی و مجازیشاید باشد دستگیره ایآقای تنهای منآقای غریب منشما خودتان بهتر از هرکس تنهایی را میدانیو غریب تر از تو نیست که نشانه اش آن استکه امثال من مینویسند برایت وقتی که دلتنگند؟و هنگامی که هیچ امیدی ندارند؟ آقای تنهای منتنها هستمگفتند پدرتان امام رضا غربا را دوست دارد چون خودش غریب بوده استشما که تنهایی دوست داری تنهایان را؟کسانی که دوستی ندارند آقای من؟تا کوله بار هرشب را گاهی به میان بگذارند و دردِ دلی کنند؟آقای غریب تنهای منو در غریبی و تنهایی تو همین بس که مینویسم برای اینکه از تنهایی باز شومآقا جانتا تنها نشوم،  چرا خاطرم نیست امامی دارم؟حی و حاضر از شما در ذهنم زمانی است که تمام رشته ها رو به گسست باشد و من فریاد بزنم یابن‌الحسن!و شما چه زود درد عاشق خود را دوا میکنی و من چه بد شدم که نمیشنوم نجوای هر روز و شبت رابه راستی تو از جدت حسین غریب تر هستیچرا که گوشِ مادیِ میدانِ نبرد،  شنید صدای هل من ناصر ینصرنی حسین را ولی حال صدای تو را جز دل های روشن نمی‌شنوند... تا نیایی گره از کار جهان وا نشودخدا کند که بیایی. این حقیر محتاج به دعای خیر شماست.</description>
                <category>ain_kaf</category>
                <author>ain_kaf</author>
                <pubDate>Mon, 24 Apr 2023 16:17:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکُشی!</title>
                <link>https://virgool.io/@ain_kaf/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D9%8F%D8%B4%DB%8C-hhtloz0blgxa</link>
                <description>ایمان بیاورید به خدایی که به پیچک فرمود: نرده را زیبا کن!شاهزاده ی رُمو قسم به نور، هنگامی که حقیقت را روشن می‌سازد......و سوگند به نجوای شب، که راز ها را فاش میکند......و تو چه می‌دانی آن روز در ویلای خورشید چه ‌گذشت؟دنیای پول و شهرت در انتظار که آیا جیانی صاحب پسر خواهد شد؟ و هنگامی که روز موعود فرا رسید و گریه کودک، لبخند را به پدرش، بزرگترین سناتور ایتالیایی هدیه داد.آمده بود تا کارخانه های لامبورگینی و مازراتی، هواپیماسازی و هزاران شرکت مد و لباس؛گوشه چشمی از املاکش باشد!آمده بود تا یگانه پسر خانواده ای باشد که درآمد سالیانه‌شان سه برابر کل درآمد نفتی کشور های نفت خیز بود!و آیا کسی می‌تواند درک کند ذوق پدر و آرزو‌های مادرش را؟چه خوش میگذشت بر او هنگامی که بنز؛ افسارِ اسبِ غرورش و دختران نازک اندامِ نیلوفرمنش، قاصدک های باغش و پدری که تمام رهبران دنیا تا کمر در برابر او خم می‌شدند و ثروتی افسانه‌ای!کدام زندگی از این بهتر؟جیانی در دل میخندید بر مردم:چرا باید فکرآنها در چیزهای این چنین بیهوده بگذرد؟ چه فرقی دارد ادواردو مسیحی شود یا یهودی؟، پسر نازنیم قرار است جانشین من و تمام پدرانم شود تا دنیا را بگرداند!ولی سرنوشت به گونه ای دیگر رقم خورد که ادواردو، شهزاده ایتالیایی سوالاتی میپرسید که مطرح کردن آن کار هرکس نیست! شاید برای او خیلی گران تمام شود، اما میپرسد، بی مهابا میپرسد تا شاید تسکینی برای قلب بیقرارش پیدا کند! و هیچ کس از سرنوشت او خبر ندارد!و آیا قلب پدری را درک میکنی به هنگانی که پسرش پس از اخذ مدرک دکتری از آمریکا بازگشته و میگوید:+پدر! من عاشق شده امو پدر با اشتیاق میپرسد:-	بگو کدام دختر دل جوان ما را برده است تا قصری از بلور و زمرد تقدیمش کنم...اما ادواردو در حالیکه کتابی را با احترام در آغوش گرفته  میگوید:+ پسرت دیوانه این کتاب گشته!ویلای خورشید دیگر محلی برای آرامشش نبود، هر روز گروه گروه می آمدند و سعی در منصرف کردنش داشتند! اما چه میکردند که ادواردو عاشق شده بود، عاشقی واقعی!و چه بد رقم خورد برای خاندان آنیلی، وقتی فهمیدند انقلاب ایران نه تنها قلب مردمش، بلکه روح و جان شاهزاده را نیز تسخیر کرده ! و حال او نه تنها شیعه بلکه عاشق مرام و شجاعت خمینی گشته!   دشمن درجه یک اروپا و اسرائیل! حال پدر چگونه سر بلند کند         در مقابل آمریکا؟بگوید چه؟ یگانه وارثم عاشق مردی‌است که شما برای نبودش روز و شب نمیشناسید؟و همین ماجرا پولدارترین جوان شیعه را از تمام مدیریت ها محروم کرد و درنهایت خبرِ ساختگیِ جنونش او را از داشتن ذره ای ارث بازداشت!تحملش سخت‌تر از پیش بود، دوستانش یکی یکی به تشیع مشرف می‌شدند، حتی گرمای این آتش قلب لوکا پسر سلطان شراب ایتالیا را نیز مجذوب خود کرده بود. تلاش های ادواردو درپی بازپس گرفتن ارث و میراثش طاقت همه را طاق کرده بود، خوب میدانستند اگر مبلغی به دستش برسد، بی‌شک در راه شیعه خرج خواهد شد...و قسم به نور هنگامی که توسط ابر درنده پوشانده می‌شود....و سوگند به مهتاب در دل ظلمات...و سوگند به تو ادواردو که نامت را مهدی برگزیدی به یاد مولای غریبت....و قسم به تو و تنهایی؛ که مثل مسیح صلیبت را به دوش کشیدی، و درنهایت ثروتنمد ترین شهید شیعه گَشتی...و قسم به طلوع که در پی شب خواهد بود.                              ●عاشقانه ای برای او(ادواردو آنیلی)●</description>
                <category>ain_kaf</category>
                <author>ain_kaf</author>
                <pubDate>Sun, 09 Apr 2023 22:39:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون قرار قبلی وارد نشوید...</title>
                <link>https://virgool.io/@ain_kaf/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%A8%D9%84%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%AF-lbmkrpummsu0</link>
                <description>بند آمده بود، پله ها را یکی یکی بالا می‌رفتماسک اکسیژن را به دهان برد و گوشه ای ایستاد تا کمی بالا بیاید، چشمانش را بست،نوه ی کوچکش دستهایش را محکم فشار می‌داد و با این‌کار سعی در آروم کردن پدربزرگ داشت ، میگفت: باباجونی، هنوز امضاتون رو نگرفتین؟این پنجمین مسئولی بود که امروز می‌رفت تا اگر خدا میخواست دستگاهش خراب نباشد! اینترنت وصل باشد! جلسه نداشته باشد و از همه مهمتر حالی باشد تا امضا کند!ناگهان از دور پسر جوانی دوان دوان آمد و گفت:پدرجان! گویا خیلی معطل شده‌اید میتوانم کارتان را راه بی‌اندازم؟مرد که شعله ی امید در دلش روشن شده بود گفت:پیر شی جوون! یه امضا کوچیک پای این درصد جانبازی باید بزنن....برگه را گرفت، با چشم اشاره کرد که بنشینند و خودش رفت.بعد از یک ربع آمده بود با خبر فتح امضا!....هنگام خداحافظی پیرمرد گفت: خدا خیرت بده جوون، نجاتم دادی‌ .....توی جنگ دم اتاق فرمانده ها میزدند: یا حسین فرماندهی از آن توست، ولی حالا مینویسند بدون قرار قبلی وارد نشوید!.....ای کاش هنوز هم مسئولان ما اون خصلت رو داشتند. و بعد از خداحافظی جوان ایستاده بود و پیرمرد و نوه‌اش را تماشا می‌کرد تا زمانی که تاکسی زرد رنگ آن ها را از جلوی چشمانش دور کرد.بعد از اون ماجرا اتاق مدیر  به همکف منتقل شد، به طوری‌که در لحظه ورود با این نوشته روبرو می‌شدی: یاحسین فرماندهی ازآن توست.</description>
                <category>ain_kaf</category>
                <author>ain_kaf</author>
                <pubDate>Mon, 03 Apr 2023 01:36:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>