<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عینـ میمـ | علی ملک زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ainmim</link>
        <description>گرافیک دیزاینر | نویسنده تازه کار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:56:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1478723/avatar/qvlkOQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عینـ میمـ | علی ملک زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@ainmim</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نمیدانم!</title>
                <link>https://virgool.io/@ainmim/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-wio968oodwnj</link>
                <description>تمام جهت های زندگی ام را پر کرده، به هر طرف که نگاه میکنم سردردی عجیب بر من چیره می‌شود؛ تمام جهت ها و شخصیت های درونی من نمی‌دانند که باید چه کنند، قدم بردارند و شروع کنند؟یا چشمان و گوش هایم منتظر اخباری جدید باشند؟دستانم حرکت می‌کنند، درد دارند و غضب!از که و چه عصبانی هستی که مشت کرده ای انگشتانت را؟جوابی نمی‌دهد فقط به سمتی می‌رود که آشناست.خیلی درد وحشتناکی دارد، آه _ هیچوقت اینچنین دردی را تجربه نکردم، فریادم تمام دنیا را می‌بلعد، ای دستان بی‌خرد این چه کنشی بود از شما؟برای خلاصی از درد نمیدانم درد دیگری اضافه می‌کنید؟چشمانم، چشمانم درد می‌کند. همه جا تاریک است، گرمی مثل اشک چشم را روی گونه هایم احساس میکنم؛ نه نه این بو، بوی خون است! آه ای دستان بی خرد من را کور کردید بر زیبایی هایی که می‌توانستم نظاره کنم، آه.البته دیگر آن زشتی هارا نخواهم دید!اما صورت عزیزان را ندیدن درد است، صورت زیبای طبیعت بکر، درختان سبز پایدار و آن چشمه ساران را ندیدن زجر است، آیا ارزش دارد برای ندیدن زشتی ها، زیبایی هارا هم نبینم؟نمیدانم!ولی حداقل می‌شنوم صدای پرندگان را، صدای چشمه های جاری و زندگی را.این دست ها بی اختیار شده اند، توان شنیدن زشتی هارا هم نداشتید؟درد دارد درد دارد، ای نابخردان من درد میکشم، گوش هایم را جدا نکنید تا حداقل صدای عزیزترین جان هایم را گوش دهم، صدای گرم و نرم دوستان و خانواده روح بخش است این را از من نگیرید!ای حمقاء! آیا برای گوش فرا ندادن به زشتی ها حاضرید صدای گرم خانواده و دوستانتان فدا کنید؟نمیدانیم!</description>
                <category>عینـ میمـ | علی ملک زاده</category>
                <author>عینـ میمـ | علی ملک زاده</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 00:06:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست بیرون زده</title>
                <link>https://virgool.io/@ainmim/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%B2%D8%AF%D9%87-tvjcmuu7xbh1</link>
                <description>مامان منو صدا می‌زد. معمولاً عصرها همه خواب بودن... جز من. مامان فکر کرده بود منم خسته‌ام و خوابیدم.صدای قدم هاش مثل تیک تاک ساعت بود که به سمت من میومد، با دستای گرمش، یه تیکه گوشت بی‌جون رو تکون داد، با جیغش سکوت خونه از هم درید...بابا هول کرده بود. دوان دوان اومد که ببینه چی شده. نگاهش تلخ بود و خواب‌آلود. آره... منو دیده بود. ولی انگار اشک‌هاش، همون لحظه تو چشمش خشک شده بودن. بی رمق سیگارشو از پاکت در آورد، طول کشید تا روشن کنه.انگار نمیخواست بگرده به این لحظه...همه بهتشون زده بود، انگار اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد. زیر لب باهم صحبت می‌کردن، یه آوای ریز توی خونه پخش شده بود، «زود بود برای رفتنش...»سکوت همه جارو گرفته بود... غیژغیژ ارابه‌کهنه پیرمرد مرده کش چاقویی بود روی این سکوت و غم عجیب. بابا و داداشام و پیرمرد مرده کش گوشت بی روحمو با احترام گذاشتن توی ارابه‌کهنه.تو ده ما رسم نیست پشت سر مرده راه رفتن، پیرمرد ارابه‌کهنشو راه انداخت و رفت سمت گورستون. هوا ابری و خورشید دیگه نمی‌تابید، انگار کل ده محزون شده بودن.غیژغیژ کنان ارابه‌کهنه رسید به گورستون، اول با احترام و حالا اینجا، پیرمرد از پا گوشتمو گرفت و کشید پایین! نه اینکه دیگه من حسی داشته باشم به اون بدن ولی عزت و احترام کجا رفته؟ گوشتو کشال کشال کشید سمت یه چال قبر بی نام و نشون که قراره به اسم من باشه...یکی نبود به مرده کش بگه چرا دست میت بیرون از قبر افتاده؟ نباید دست رو هم چال می‌کرد؟ خصومت شخصی که نداشت؟ فکر نکنم، همه با خوبی منو می‌شناسن و من تا به حال با مرده کش سروکله ای نزده بودم.اون دست بیرون از قبر، همونی که هر سشنبه موقع بازدید، خانواده ها رد میشدن و همون سوهان روحم و بلای روحم، که آخر به نفرینی برای من تموم شد...پیرفرسوده ده که همه ازش حساب می‌برن، با همون صدای نحیف و خش دارش توی جمعیت صحبت می‌کرد: «تسلیت به خانواده داغ دار، خدایان با من سخن گفتند! آنان که پس از مرگ دست از خاک برون کنند، مورد خشمشان‌اند. مبادا به قبرش نزدیک شوید، مگر آن‌که نذری در راه ایشان کنید...»بمیرم برای مادر و پدرم که می‌خوان من رو ببینن و باید از جیب خرج کنن! و صد لعنت به پیرفرسوده ده که خودش رو پیامبری دروغین جا زده تا کاسبی کنه...کاش بابایی، داداشی، یک نفر دیگری از یک گورستون دیگه ای بود که این دست را یا می‌برید یا چال می‌کرد...امان از این ده، که خوابیده اما کابوس می‌بینه...امان از مردم مرده‌کُش و زنده پرست...</description>
                <category>عینـ میمـ | علی ملک زاده</category>
                <author>عینـ میمـ | علی ملک زاده</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jul 2025 07:21:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>