<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عَین صاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ainsad_ir</link>
        <description>| وی از احساساتش می‌نویسد |</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:10:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1514300/avatar/HcdLlG.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عَین صاد</title>
            <link>https://virgool.io/@ainsad_ir</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرندنامه | قسمت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@ainsad_ir/%DA%86%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-vxqmjlwjj3ed</link>
                <description>شخصی از غرب وحشی یا نمی‌دانم کجای گلستان،با کلاه کابوی و قیافه‌ای خمار پشت فرمان نشسته بودو روی سقفش عنوان «تاکسی فقرا» دیده می‌شد!واقعا نمی‌دانم ملت روی کدام دراگ (۱) هستند،امّا هرچه که هست، از اینکه دغدغه‌های مثبت‌شان را بروز می‌دهندو خیابان‌های کثیف گرگان را زیبا می‌کنند، خوشحال هستم.بنده هم همان‌طور که می‌دانید و می‌شناسیدم،سریع دست به کار شدم و شروع به تهیه عکسی با قاب و فضای مناسب کردم،چند شات که گذشت فهمیدم باید بیخیال قاب و فضا بشوم، مانور حبس نفس و پایه کردن یک دست برای دیگری، ثبت تک دستی و دو دستی و موارد دیگر را اجرا کردم ولی هم‌چنان نتیجه دلچسب نبود،شروع به فیلم برداری کردم که بعدش آن را به عکس تبدیل کنم و باز هم نشد که نشد!خلاصه مانورها و روش‌های بسیاری را انجام دادم تا عکس کم‌لرزشی ثبت شود اما زهی خیال باطل؛باید اعتراف کنم که استبلایزر واقعا عنصری ضروری است، باید حین خرید تلفن‌همراه که حکم همسر انسان را داردبه این مورد هم توجه می‌کردم و از روی احساسات تصمیم نمی‌گرفتم!شاید به سرم زد و از ایشان ویدئویی در اینستاگرام نداشته‌ام پست کردم و گفتم ملت! این وضعیت زندگی من است و وی را بدون کاور و قاب محافظ نشان دادم(۲).خلاصه ما حین امور ذکر شده بودیم که ناگهان در اطراف میدان شهرداری شخصی فریادی زد،بنده متوجه کلمه‌ای که ادا کرد نشدم و فریاد و فحش فرضی‌اش را به استخوان چکشی گوشم ارجاع دادم.فردای آن روز بود که یکی از دوستان مرا در خوابگاه دید و گفت فلانی! که شده‌ای که دیشب جواب سلامم را ندادی؟ (۳)گفتم وات؟ سلام؟! برادر بنده در یک هفته اخیر اصلا پایم را از خوابگاه بیرون نگذاشته‌ام! احتمالا کیس تیپیک افسردگی ماژور محسوب می‌شوم،چه می‌گویی با خودت؟ چرا باید بیرون بروم حالا؟ حتما بعدش می‌خواهی یک دستی بزنی و شیرینی یار نوی‌مان را بگیری؟ جمع کن کاسه‌کوزه‌هایت را...و در حین همین مکالمات بودم که گفت نشان به آن نشان که دیشب اطراف میدان شهرداری در حال فیلم‌برداری بودی،دیدم از یک‌دستی‌زدن گذشته و رسماً دارد حق می‌گوید!بنده هم تایید کردم و ماجرا را برایش توضیح دادم.خواستم بگویم دوستان عزیز،اگر در خیابان مرا دیدید و منتظر ماندید که مثل فیلم‌ها آی‌تو‌آی(۴) بشویم تا سلام و احوال‌پرسی بین‌مان جاری شود،باید بگویم که لطفا شما پیش‌قدم بشوید و سلام بگویید،البته باز هم ممکن است نشنوم و متوجه نشوم زیرا بنده اصلا حواس و چشم و گوش سالمی ندارم،اما این کار شما برای بنده بسیار ارزشمند است!درخصوص هوش و حواسم هم اگر بخواهم بگویم،اختلال ADHD را هضم کرده‌ام و حالا در AD4K به سر می‌برم،یعنی با وضوحی دیگر در حال لمس این داستان هستم!از طرف دیگر، به لطف صفحه‌نمایش لپتاپ عزیزم، دچار کوری سوزشی شده‌ام!به این صورت که چشم‌هایم می‌سوزد و زودبه‌زود می‌بندم‌شان تا خشکی آن برطرف شود،و به تبع آن فواصل ندیدن‌هایم بیشتر می‌شود.از جهت دیگر هم سعی می‌کنم زیاد حرکت‌شان ندهم که کمتر بسوزد!یعنی این‌طور فرض کنید که دید به اطرافم را هم از دست داده‌ام!گوش‌هایم را که برای‌تان نگویم، به لطف کارفرمای عزیز متد، باید ویس‌هایش را در ولوم ۱۰۰ و تقویت ولوم ۱۲۵٪ گوش بدهم و خلاصه پرده‌های گوشم در این مدت از حالت باکرگی خارج شده‌اندو ممکن است توانایی شنیدن صداهای آرام را نداشته باشم!آری خلاصه، البته که با وجود تمام موارد گفته شده،به محض دریافت اولین علائم محیطی از اطراف و شناخت ذهنی شخصسعی می‌کنم بسیار گرم و صمیمی احوال‌پرسی کنمتا اگر چندمین باری بوده که سلام کرده و بنده مانند این تازه‌عروس‌های ذوقمند(۵)،جوابش را نگفته‌ام تا پس از گل‌چینی و پاسخ ندادن به نیت پنج‌تن پاسخ بگویم، با این کارم ناراحتی تلاش‌های قبلی‌اش را شسته و برده باشم :)پ.ن:۱- ملت به طرز عجیبی با این موارد درگیر شده‌اند! مراقب خودتان باشید.۲- به جایی رسیده‌ام که دیگر رفتار هیچ کس تعجبم را برنمی‌انگیزد! چه شهرام، چه بهرام.۳- با هم زیاد شوخی می‌کنیم.۴- چشم توی چشم۵- نگفتم افاده‌ای که به تازه‌عروس‌های کانال یا بازدید‌کننده‌های‌گرام برنخورد.می‌دانم دیگر، خیلی رعایت می‌کنم و انسان‌ به‌فکری هستم.🧷 به زبان حال را در آن زبان‌بسته فیلترشده سر بزنید، متأسفانه پول تبلیغات برای گذاشـــــــــتن لینــــــــک ندارم.</description>
                <category>عَین صاد</category>
                <author>عَین صاد</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jan 2025 03:53:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرندنامه | قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@ainsad_ir/%DA%86%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-voukrtimgpbq</link>
                <description>گاهی اوقات که سرخوشی به سرم مهمان می‌شود و احساس راحتی بسیار زیادی در جمع دارم،شروع به ضبط صدا یا فیلم محاورات افراد اطرافم با خود یا دیگران می‌کنم و ثبت آن لحظات، به‌شکلی است که اطرافیان متوجه رفتار بنده نمی‌شوند و بسیار مخفیانه این کار را انجام می‌دهم.شاید تا به اینجای متن گمان بردید که درحال جمع‌آوری مدارک برای ارائه آن‌ها به بچه‌های بالا هستم و بنا دارم در آینده نزدیک به گونی روانه‌تان کنم یا اینکه آتویی داشته باشم تا در کوچه‌ای بن‌بست یا روزی مبادا،به‌عنوان حکم از آن استفاده کرده و دستتان را ببرم!نکته خوشحال‌کننده این می‌تواند باشد که بگویم دکترتان تا به حال چنین کار سخیفی را مرتکب نشدهو نخواهد شد، ما اگر از خنجر هم استفاده کنیم حمله به پشت را درست نمی‌دانیم زیرا که مقصر محسوب می‌شویم،بلکه تیزی را بر صورت فرد می‌نشانیم که تا پایان‌عمر چهره‌مان را به یاد داشته باشد و شخص اول درسریال‌های کابوس شبانه‌اش شویم (خودم هم احساس کردم مقداری گنده‌حرفی کرده‌ام، لطفا شما به رویم نیاورید تا دلم نشکند؛ این شتر دیدن‌ندیدن‌ها را که استادید دگر؟).بله داشتم می‌گفتم، این فایل‌ها اغلب جنبه خاطرات شخصی داشته و معمولاً هنگام تخلیه حافظه گوشی، به تماشای آنها می‌نشینم و خاطراتم مرور می‌شود؛به قول ع.ک.گ، از خاراندن محل بهبودیافته (اسکار) زخم‌های گذشته‌ام لذت می‌برم.البته از اطرفیان هم رفتارهای جالبی ندیدم، برخی که با عتاب گفتند ما ممنوع‌التصویر هستیم،چرا برای ما پرونده درست می‌کنی و این بیهوده‌کارهای تو راه به جایی نخواهد برد و نان‌وآب نمی‌شود.عده‌ای دیگر امّا معتقد بودند نباید ریا بشود و می‌خواهند سبک‌بال به دیدار معبود بشتابند،چرا سنگ راه‌شان می‌شوم و الباقی صحبت‌ها؛امّا گوش‌های بنده به سخنان فوق بدهکار نبود (بلکه طلبکار نیز بود!) و بی‌توجه به آن‌هاکار خودمان را کردیم و نتیجه‌اش نیز به این صورت شد کهآن فایل‌ها از معدود خاطراتی است که از درگذشتگان بسیار نزدیک به جا مانده و گاهی زمینه خاراندن زخم‌های دیگر اعضای فامیل را در خلوت خودشان فراهم می‌کند،احتمالا زخم‌های دردناکی باشد که اشک‌شان را هنگام تماشا جاری می‌سازد.ویژگی مثبت این فایل‌ها، ثبت لحظات به دور از هرگونه روتوش و سندرم استرس مواجهه با دوربین است!خندیدن‌ها و احساسات دیگر افراد در طبیعی‌ترین شکل خود ثبت شدهو شاید اگر مبالغه نباشد، گویا اشخاص حاضر در فیلم، در کنارتان حاضر هستند و شاهد LIVE آنها هستید!حالا این همه صحبت کرده‌ام که چه بگویم؟ نتیجه اخلاقی؟ انگیزشی؟ در انتهای متن موزی را به‌عنوان جایزه گذاشته‌ام؟ خیر، همه گمان‌ها اشتباه است! در ادامه داستان با بنده همراه شوید تا بدانید چه خبر است.اخیراً در حال گوش دادن به یکی از فایل‌های صوتی بودم که متوجه شدم، یکی از طرفین این گفتگو بسیار پر حرف است!لامصب، پزشکیان باشد در مناظرات ریاست جمهوری؟! پابرهنه به میان صحبت همه می‌پرد، دلقک بازی در‌می‌آورد،همیشه چرت‌و‌پرت آماده‌ای در آستین دارد و خلاصه خیلی فک می‌زند!تا آخر فایل صوتی منتظر بودم صحبت دیگر افراد را نیز بشنوم که متأسفانه این موجود نامرد، یک‌تنه تا پایان این فایل را پر کردو سهم دیگران را با لیوان آبی روی آن، خورد و حالا با ذوقبه‌دنبال یادآوری خاطرات دیگران از طریق گوش دادن به مکالمات آن‌ها است!بله، با عرض تأسف، آن شخص بنده بودم (می‌دانم حدس نمی‌زدید! اگر هم زدید دل مرا نشکنیدو بگوید عجب! نه، ما نمی‌دانستیم و ادامه داستان)الحق و الانصاف مواجهه‌شدن با این حجم از رذائل خویش در فایل صوتی غیرقابل انتظار بود،بی‌صاحب فرصت ویدئو چک نیز نیست! چه می‌شود کرد، انگار گاهی باید پذیرفت و خندان گذشت!عه عه عه!اطرافیانم گاهی گوشزد می‌کردند که فلانی بس است دیگر،سرمان را به درد آوردی! امّا همان‌گونه که در بالاتر گفتم،گوش‌های بنده بدهکار کسی نبوده و نیست! از شرمساری‌ها بگذریم،البته که این اتفاق جنبه مثبتی نیز داشتو آن، این بود که اگر ایامی را تجربه می‌کنید که اطرافیان‌تان شروع به توصیه‌های اخلاقییا پیف‌پیف کنان شروع به فاصله گرفتن از شما کرده‌اند،صدا یا رفتار خودتان را ضبط بفرمایید و پس از مدتی (پیشنهادم بیشتر از ۷ روز است) آن‌ها را مجدد گوش کردهو از اسناد موجود بر علیه خود استفاده کنید،در حکومت فعلی‌تان کودتا به‌راه بیاندازیدو نکاتی که به‌نظرتان قابل اصلاح است را تغییر بدهید،باشد که تغییرات حاصله باعث بهبود و کمال شخصیت‌تان شود.اگر روش بالا نیز به‌کارتان آمد می‌توانید برای این حقیر دعا بفرماییدتا مراتب کمال را دوتا دوتا و شاب‌زنان* طی کنم تا از دریای رذائلم رهایی یابم و قول یکی از خفن‌های خطابه،«آدام» بشوم که انسان شدن چه آسان،آدام شدن چه مشکل!پ.ن:۱- شاب زدن همان پریدن خودمان است، البته به مازندرانی🧷 به زبان حال را در آن زبان‌بسته فیلترشده سر بزنید، متأسفانه پول تبلیغات برای گذاشـــــــــتن لینــــــــک ندارم.</description>
                <category>عَین صاد</category>
                <author>عَین صاد</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jan 2025 03:47:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرندنامه | قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@ainsad_ir/%DA%86%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-xhcptyd7iogh</link>
                <description>ایامی است که تحت تاثیر نوشته‌های کاردیولوژیست‌سال‌یک بیمارستان رجایی تهران هستم و چشمه‌هایی را (حالا به اشتباه و غلطش گیر ندهیم) در من فعال کرده و رودهای پریشانی را به جریان انداخته است و به تقریب به روزهای محصول دادنش رسیده‌ام که یا مزارع وجودی‌مان را آب‌یاری می‌کند و یا ممکن است راهش را به دریا پیدا کند و سعادت دنیا و عقبی مرا فراهم نماید و شاید هم در میانه راه خشک شود و مقصدی نداشته باشد و مدتی روزگارم را بیابان کند. یکی از تاثیرات یادشده، این تصمیم است که زین پس صاحب کانال را در ورود و خروج‌ و پیام‌بازرگانی‌های متونش دکتر خطاب کنم و اگر آن را نشانه تکبر و نفخ و غرور اینجانب می‌دانید و آن را برنمی‌تابید اجازه خروج از کانال را بهتان می‌دهم و اگر هم که لحن طنز و پیژامه‌پوش* اینجانب برای‌تان مسجل است که عزیز دکتر هستید و جای‌تان در کانال پایدار باد! درد و بلایتان بخورد در سر آنها که برنتابیدند و ترک این بوستان گفتند!اجازه بدهید یه لحظه، عمو واسه جمع چایی نبات بزن، مهمون منن؛ زیرسیگاری هم نیار، این‌دفعه موضوع انگیزشیه! (مثلا در قهوه‌خانه‌ایم - جیبم خالی‌ست و در لاتی کار شاهان کرده‌ام)پس از حذف اینستاگرام مدتی است که خانه‌به‌دوشم، گاهی در مایکت و گوگل می‌چرخم و اگر خیلی حوصله کنم کتاب‌گردی طاقچه را بالا و پایین می‌کنم و حین دور‌دورهایم احساس می‌کنم چشم‌هایم گرم‌شده و کنار می‌زنم و به خواب می‌روم.عکس بالا را نیز به‌همین شکل پیدا کردم، درحال گشتن در گوگل لنز بودم (بله واقعا، قطعا سازنده گوگل هم گمان نمی‌برد که چنین استفاده‌ای داشته باشد) و ناگهان با این جمله روبرو شدم!احتمالا تعدادی از شما این جمله‌ را دیده‌ باشید و هنگام روبرویی با آن، نورون های مغزتان درحال مخابره این پیغام‌اند که «عه این... یه جایی دیدمش قطعاً؛ کجا بود؟» جالب است که من هم مشابه چنین احساسی داشتم و بعد از کمی تامل، متوجه شدم این مطلب را از روان‌شناسی در اینستاگرام شنیده بودم!چه کسی؟ آیسان اسلامی! بله...حالا کاری به شخصیت و روش‌هایش در جلسات آنلاین و لایوش ندارم، مخصوصاً حوزه‌ای که در آن تبحر دارد و به ارائه راهکار می‌پردازد!اما بیایید چند دقیقه‌ای به جمله بالا فکر کنیم؛در پس فرصت‌هایی که در زندگی با آنها روبرو می‌شویم، چند درصد شانس موفقیت و شکست وجود دارد؟ اگر شرایط را کاملا برابر درنظر بگیریم،یک تعادل ۵۰ - ۵۰ برقرار می‌شود و حالا با بالا و پایین کردن عوامل و احتساب ضریب بدبختی و خوشبختی و دیگر موارد،گیریم این رقم به ۴۰ درصد موفقیت و ۶۰ درصد شکست برسد، اصلا به خاطر شما ۲۰ درصد موفقیت و ۸۰ درصد شکست!چی؟ باز هم راضی نیستید؟ غیرممکن‌ترین حالتش را درنظر بگیریم؟ باشد، ۱ درصد موفقیت و ۹۹ درصد شکست! خوب است؟حالا هنگام ورود قهرمانانه جمله فوق است؛ببینید، درست است که شاید شانس بسیار کمی برای موفقیت در این امر داشته باشیم،اما بیایید همان اندک‌شانسی که داریم را نیز امتحان کنیم، بهتر از واگذار کردن کامل این فرصت نیست؟ از تحمل عذاب وجدان و حسرت انجام ندادنش که بهتر هست، نیست؟ نمی‌خواهم تعابیر فوق را به‌عنوان انگیزه‌‌دادن‌های الکی این کتاب‌ زردهای روان‌شناسی که سر و تهش به‌هم نمی‌خواند تلقی کنید،زیرا می‌پذیرم که تصمیم‌گیری‌های زندگی یک‌ قل و دو قل بازی کردن نیست که تمام زندگی‌مان را بند این جمله کنیم و فردا پشت‌سر دکترتان بگویید،وی چنینی مزخرفاتی را به خوردمان داد و ما به تبعیت از او تصمیم‌های مهم زندگی‌مان را به میز قمار کشاندیم و نابود شدیم!عقل حکم می‌کند که پیش از تصمیمات مهم زندگی ضرر و فایده آن را بسنجیم، اما مشابه آنچه که در گذشته می‌شنیدیم،شانس یک‌بار در خانه آدم را می‌زند و بعد مثل کودکان مردم‌آزار کوچه‌های‌شهرپا به فرار می‌گذارد و چیزی را گردن نمی‌گیرد؛ بله، اینجا زمان مطرح است!باید زمانی را به فکر کردن اختصاص داد و سپس به دل مسئله زد! باید تجربه و آزمایش کرد و شانس خود را سنجید که آن‌بی‌پدر یک‌بار زنگ خانه‌ات را می‌زند!وقتی که با افراد موفق در زمینه‌های مختلف در اطرافم صحبت می‌کنم و می‌پرسم چه شد که این‌طور شد و این چنین خرت در فلان کار به جلو رفته و کره‌ها زائیده و موفق به تاسیس خرداری شده‌ای؟اکثرا این‌گونه می‌گویند که: « فرصتی را پیش‌روی خود دیده بودیم و می‌دانستیم که نسبت به باقی افراد شرکت کننده در ماراتن شانس کمتری داریم، پس سبک سنگین کردیم و دیدیم انتخاب این گزینه و انجامش، فایده بسیار بیشتری از ضررش دارد و با تقریب مناسبی می‌توان ضررش را نادیده گرفت، تا همین‌جایش را فکر کردیم و سپس زدیم به مسئله، البته گاهی هم هل‌مان دادند! ».برخی از آنها در بار اول و دوم (شاید هم بیشتر) شکست خوردند و برخی نیز شانس‌شان زد و همان بار اول کارشان گرفت!اما همه آنها نقطه مشترکی داشتند و چنین گفتند که:« انجام و سنجش آن فرصت‌ تجربه بزرگی برای‌مان آفرید!برخی فهمیدیم که مرد این کار نیستیم و نباید این گزینه را ادامه بدهیم،برخی نیز فهمیدیم که این گزینه شایسته ادامه دادن است، اما با روش و ابزاری مناسب‌تر! پس خودمان را آماده کردیم و به تمرین‌های مرگ‌آفرین‌ ادامه دادیم و درنهایت شد!البته که در مسیر پارگی‌های بسیاری برایمان پیش آمد،اما آخرش قشنگ شد! »خلاصه که به قول نمونه‌های زنده فوق،باید رفت و شانس‌ را امتحان کرد و تا آخرین لحظه انتظارش را کشید که سحر نزدیک است و این دسته از جملات امیدبخش و انگیزه‌ده...امیدوارم چندسال دیگر که درحال خواندن نوشته‌های این کانال بودم، ببینم‌تان که قله‌های زیادی را در زندگی خود فتح کرده‌ایدو از امتحان کردن شانس‌های خود در طول عمرتان به نیکی یاد می‌کنید.خب بروم هزینه‌ بریز و بپاش امشب را حساب کنمکه حاجی می‌خواهد کرکره قهوه‌خانه را بکشد،تا چرندنامه‌ای دیگر بدرود :)پ.ن:۱- مقصود از پیژامه‌پوش، لحن صمیمانه متن است.در مراپ و معرفت اطرافیان ما هنگامی که می‌خواهیم میزان صمیمت‌مان را با او نشان بدهیم،پیژامه‌پوش در کنارش پهن می‌شویم و هروکر راه می‌اندازیم.🧷 به زبان حال را در آن زبان‌بسته فیلترشده سر بزنید،متأسفانه پول تبلیغات برای گذاشـــــــــتن لینــــــــک ندارم.</description>
                <category>عَین صاد</category>
                <author>عَین صاد</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jan 2025 03:40:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان عطرها - قسمت دوم | فرعون</title>
                <link>https://virgool.io/@ainsad_ir/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%B9%D9%88%D9%86-e09a90tha8qe</link>
                <description>در یک روز بارانیمردی سوئیسی درحال عبور از یک کوچه خلوت در سوئیس بودکه ناگهان دزدی با چاقوی سوئیسی به وی گفت: «هی سوئیسی! بهتر است که هرچه پول داری رد کنی بیاید وگرنه با همین چاقوی سوئیسی که مدل جدید است هرکاری که بخواهم میتوانم با تو انجام بدهم!» مرد بدبخت که بسیار ترسیده بود با صدایی لرزان گفت: «یعنی چه؟ حتی آن کار؟» دزد که متوجه ارتباط سوال مرد با موقعیت‌شان نشده بود گفت: «نمیدانم منظورت چیست،ولی کاری نمی‌توان یافت که از کاربرد این چاقوها به دور باشد! حالا انقدر خذعبل نباف، بنده در تایم‌های محدودی به دزدی می‌پردازم و نیم ساعت دیگر وقت ناهارم است، پول‌هایت را رد کن که حداقل چیزی کاسب باشیم!» مرد مورد دزدی واقع شده اظهار بی‌چیزی کرد و گفت: «همه پول‌هایم را به زنم داده‌ام و اختیاری بر اموالم ندارم، باور بفرما اگر چاره داشتم و چیزی در جیبم بود تقدیمت می‌کردم، که جان ارزشش بیشتر است از مال و حرفهای اینجورکی که در فیلم‌ها شنیده‌ای»دزد که مقداری متعجب شده بود پرسید: «یعنی کوفت هم در ته جیبت نیست؟ مگر می‌شود آخر؟!» مرد گفت: «خیر! عیالم اندک پولی داده بود تا بروم ماست بخرم و باقی‌اش را بستنی لیسی بخرم که حوصله‌ام تا خانه سر نرود!» دزد که تحت تاثیر قرار گرفته بود چاقو سوئیسی را غلاف کرد و قسمت دستمال چاقو را باز نمود تا مرد، اشک هایش را پاک کند.در کنار رودی نشستند و دزد به مرد گفت: «تعارف نفرما، اگر گوش بی‌کار و شانه مردانه برای گریه می‌خواهی دارم، تعارف نکن!»مرد سرش را به نشانه تشکر تکان داد و اشک‌هایش را که پاک کرد گفت: «روز اول که به خواستگاری او رفتم اینگونه نبود!دختری سر به زیر و مدام به فکر درس بود که در دانشگاه با هم آشنا شدیم،طبق معمول سرش به زیر بود و من هم حواسم درجایی دیگر که با هم برخورد کردیم و خراشی بر دست نازکش ایجاد شد! بنده هم چون دوره‌های هلال احمر شعبه سوئیس را با نمرات بالا گذرانده بودم، پیراهنم را دریدم و با گوشه‌ای از آن دستش را پانسمان کردم؛ایشان هم بسیار تحت تاثیر قرار گرفت و فردای آن روز برای تشکر، پیراهنی زیبا برایم تهیه کرد و داستان‌مان این‌گونه آغاز شد! از این کافه به آن کافه، از این پارک به آن پارک و خلاصه پس از چندی، به سر خانه و زندگی‌مان رفتیم و هر روز نسبت به هم عاشق‌تر می‌شدیم؛ من برایش گل می‌چیدم و او برایم عشق می‌کاشت! چند ماه که از زندگی مشترک‌مان گذشت، متوجه شدم علت سر به زیر بودنش افکار درسی نیست و این رفتار، ریشه در اعتماد به نفس پایینش دارد! به سراغ روانپزشکی حاذق رفتم و وی پیشنهاد داد، کاری هایی را انجام بدهم تا جلوه‌های شخصی‌اش بروز کند، لباس‌های رنگین و زیبا برایش بخرم و در امور زندگی، از او نظر بخواهم و گاهی کارهای خانه را به او بسپارمو از قبول زحمتش تشکر کنم! خلاصه این کارها را مو به مو انجام دادم و باعث شد هر روز نسبت به روز قبل اعتماد به نفس بیشتری کسب کند و سرحال و بانشاط‌تر بشود! یک روز به توصیه همان دکتر برایش عطری را خریدم که به گفته فروشنده‌اش، در کارگاه‌های خانگی‌شان کشفش کرده بودند و به نقل از پدر پدر جدشان،مصریان باستان این رائحه را برای فرعونک‌ها از کودکی تا بزرگ‌سالی به کار می بردند تا این خدایان احساس خودباوری و گانگ بودن بیشتری کسب بنمایند و در آینده فرعون موفقی برای جامعه خودشان باشند! به طوری که مردم وقتی نت اولش را استشمام می‌کردند، میگفتند: «به‌به، باد آمد و بوی فرعون آورد!» و به تندی همان بو، مودبانه می‌نشستند.نت میانی‌اش نیز به فرعون اجازه بروز تلخی‌اش را می‌داد و باعث می‌شداحکامش را راحت‌تر جاری بسازد و در انجام‌شان به خود تردید راه ندهد.نت پایانی‌اش نیز به ملایمت‌ها و عفو‌های فراعنه معروف بود و خلایق در هنگام استشمامشگذشتن از گناهان‌شان را انتظار می‌کشیدند.آری خلاصه هدیه‌دادن این عطر همانا و بیدار شدن روحیه تفرعن همسر ما همانا! از آن روز است که بدبخت شده‌ام».دزد که دید مردی بسیار بدبخت به تورش خورده گفت:«عجب! اتفاقاً به دختری علاقمند بودم و قصد داشتم با وی ازدواج کنم، بنده مهندس و مخترع چاقوی سوئیسی از این مدل همه کاره‌ها هستمامّا چون پدرش شروط سختی برایم تعیین کرده‌است، مجبور شده‌ام دو شیفته کار کنم و در ایامی که شیفت نیستم به دزدی بپردازم! با این حسابی که شما گفتید گویی نمی‌ارزد ازدواج کنیم، درست است؟»مرد سرش را به نشانه عدم تایید تکان داد و گفت: «باید چهارچوب و اندازه هر مسئله را نگه داشت! تزریق محبت بدون ایجاد بستر برای جذب و درک آن بی‌حاصل استو انگار در بافتی بدون رگ و نکروز شده ماده‌ای مهم را تزریق کنی! تاثیری دارد؟ خیر!باید اجازه بدهی فاکتور VGF و سایتوکاین‌های دیگر در آنجا پخش شوند و رگ‌زایی اتفاق بیفتدو بعد دوز مصرفی را بالا ببری تا...» دزد به وسط حرفش پرید و گفت: «بنده گفتم مهندس هستم،لطفا از اصطلاحات پزشکی استفاده نفرمایید! چیزی متوجه نشدم» مرد با شنیدن این صحبت، سرش را به نشانه «مهم نیست بابا» تکان دادو گفت: «خلاصه‌اش آن است که، باید قدم به قدم به هم‌دیگر محبت کنید! نه یک قدم بیشتر و نه یک قدم کمتر! این رازی است که بعد از این مدت به آن پی‌بردم».همین لحظه بود که از گوشی مرد صوتی پخش شد: «باد آمد و بوی فرعون آمد»گویا زنش با او تماس گرفته بود و با دستپاچگی تمام بر سرش زد!پیشانی دزد را بوسید و گفت: «حرف‌هایم را به خاطر بسپار، پرنده مردنی‌است»و ماستش را برداشت و به سمت مقصدش فرار کرد.</description>
                <category>عَین صاد</category>
                <author>عَین صاد</author>
                <pubDate>Sun, 17 Nov 2024 01:14:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان عطرها - قسمت اول | کرید اونتوس</title>
                <link>https://virgool.io/@ainsad_ir/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%B3-h63jiba6dcav</link>
                <description>ناپلئون را که می‌شناسید دیگر؟ چی، نمی‌شناسید؟! بابا، مدرسه مرتضوی، کنار مسکن مهر،اصغری سال پنجمی که پدرش اسمش را از روی شیرینی برداشته بود!یادتان آمد؟ برگشتنی از مدرسه تا خانه‌شان که چند کوچه بالاتر بودروپایی می‌زد و بچه‌ها تشویقش می‌کردند! یادش بخیر واقعا...انسان به وجود چنین استعدادهایی در کشور افتخار می‌کند!زندگی جالبی هم داشت؛ روپایی زدن را از پدرش آموخته بود و در حیاط خلوت‌شان تمرین می‌کردکه به‌مرور حرفه‌ای‌تر شد و داستان روپایی زدن‌ها و استعدادش در محله پیچیدو معروف شد به ناپلئون روپایی یکم از خانواده اصغری!پسرهای کوچه به او افتخار می‌کردند و باعث ورود روپایی به معیارهای ازدواج دختران محل شده بود،به‌طوری که ۱۰۰۰۰۰ روپایی را به‌عنوان مهریه در جلوی محضر به اجرا می‌گذاشتند و ناتوانی پسر،او را به فرد کنسلی تبدیل می‌کرد! حالا بگذریم،یکی از روزهای ۱۸ سالگی درحال روپایی زدن در مسیر برگشت از مدرسه بود و بچه‌ها با جیغ و کف‌ تشویقش می‌کردند؛به جلوی در خانه که رسید رکورد قبلی‌اش را شکانده بودو به نظرش آمد وقت آن شده که رکورد جدیدش را ارتقا بدهد و آپدیتی برای معیارهای ازدواج محل صادر کند!این شد که تا غروب آفتاب به روپایی‌زدن ادامه داد و جمعیت که دیدند وی دست‌بردار نیست،به سراغ کار و زندگی‌شان رفتند و تنها تعداد اندکی ناپلئون را به تماشا نشسته بودند. اصغری بعد از چندین ساعت روپایی‌زدن و جابجایی رکوردش، بالاخره توپ بدبخت را رها کرد و در گوشه‌ای نشست. درحال استراحت پسا رکورد بود که لیوان آبی به سمتش تعارف شد و نازک صدایی گفت خسته نباشید آقای اصغری!سرش را که بالا آورد خشکش زد! فخری، دختر احمدآقا بود! اصغری هم در نگاه اول عاشقش شدو از آن روز به بعد، مدرسه‌اش که تمام می‌شد،خودش را به در خانه فخری می‌رساند و به عشق او روپایی می‌زد و فخری ذوق می‌کرد! دخترهای محل هم به حالش حسادت می‌کردند که فرد با استعدادی دل به عشق فخری داده است.مدتی گذشت و اصغری به خواستگاری فخری رفت و در یک شب زیبای بهاری، مراسم عروسی‌شان را برگزار کردند و به سر خانه و زندگی‌شان رفتند. ناپلئون یکم داستان هم که دید با روپایی‌زدن نمی‌توان از پس هزینه‌های خانه و زندگی برآمد،سراغ کار نون‌وآب داری رفت و با روپایی در اوج خداحافظی کرد؛اما خاطره‌اش همچنان در محله می‌پیچید و ناپلئون یکم، داستان پیش از خواب کودکانو روایت پیرمردهای قهوه‌خانه محله آقای اصغری بود.گویا پس از چندین سال، این داستان به گوش مالک شرکت «کرید» می‌رسد و ایشان نیز به‌خاطر علاقه‌ای که به این شخصیت پیدا کرده بود،به افتخار ناپلئون یکم، دست به ساخت عطر «کرید اونتوس» زد و شد یکی از محصولات پرطرفدار این شرکت بزرگ! نت اولش را به یاد بهار نوجوانی و وجود شور شوق اصغری، میوه‌جات انتخاب کردو نت میانی‌اش را روایت‌گر داستان عشقش به فخری قرار داده است، بوی رز و یاس؛نت آخرش هم در اوج خداحافظی می‌کند و حماسه این اتفاق را در ذهنتان می‌نشاند!خلاصه که عطر دلبری می‌باشد و داستانی حماسی در پس آن نهفته است.</description>
                <category>عَین صاد</category>
                <author>عَین صاد</author>
                <pubDate>Sun, 17 Nov 2024 01:09:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرندنامه | قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@ainsad_ir/%DA%86%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-zfvdhgp9pnuu</link>
                <description>آنچه تصویر شدشبی پاییزی بود؛ در معیت جناب تناقض به بیمارستان شهید صیّاد شیرازی، از برای نگارش جزوه استادی غریب‌پرست و پرداختنبه دروس مورد غفلت‌واقع‌شده سفر کردم؛در جایگاه رزیدنت های محترم سکنی گزیده و مشغول به کارهای مذکور شدم امّا چندی نگذشته بود که مثانه‌ام با شوقی زیاد، مرا از آنچه آماده کرده بود باخبر می‌کرد و برای خارج کردنش تلاش داشت! ترک میز گفتم و پیش از آنکه سوی چشمانم کامل از بین برود، سراغ بیت‌الخلا را گرفته و پس از تخلیه مایعات و برگشت بازده ذهنی قبلی، متوجه این صحنه شدم!احساس قریبی با این منظره داشتم، به شدت آشنا بود و مرا به یاد ذهن خودم می‌انداخت؛ بله، یک سرویس بهداشتی عمومی بدون چفت و بست! که عده‌ای در نقاطی از زندگی‌شان که فلک بر آنها سخت می‌گرفت و نیاز به تخلیه خودشان داشتندبه این مکان مراجعه کردند؛ حین رفت و آمدشان هم مراعات نمی‌کردند که قفلش هرز شد و به عنوان هدیه‌ای برای آیندگان باقی ماند، به طوری که حتی درصورت وجود فردی در آن، شخص حاضر در صف می‌توانست راه به این ذهن بیابد و در تخلیه نفر قبلی اختلال ایجاد کند یا در یک هم‌کاری قابل تقدیر، به کار هم‌دیگر برکت بدهند؛خلاصه که هرکه توانست آمد، دید و رفت و جای گله نیست که سرویس های بهداشتی عمومی هرگز خاطره خلقنمی‌کنند و کسی با ذوق، از یافتن این مکان و خریده شدن آبرویش جلوی هزاران نفر تعریف نمی‌کند. درد زیادی برایم زنده شد تا در انتها بگویم، اگر روزی تصمیم گرفتید محل قضای حاجت عزیزانتان شوید حتما از چند مسئله مطمئن باشید، یک عزیز بودن آن فرد دو عزیز بودن شما برای آن فردسه صحت قفل چهار وجود راه و فرصتی برای پاکسازی حوادث درون ذهنتان و درصورت عدم حضور حتی یکی از موارد فوق، هرگز به فکر تجربه این مسئله نیفتید! که برای کنجکاوی، هروئین گزینه مناسب‌تریست، زیرا اثرات کمتری از خود باقی می‌گذاردو بهتان هم می‌گویند معتاد مجرم نیستو به برگشتتان امید دارند.بعد از چندین دقیقه خیره ماندن و اشغال مکانی عمومی، در را باز کردم و به مکان قبلی بازگشتم تا پس از به پایان رساندن امورات نصفه و نیمه رها شده و جمع کردن کاسه کوزه‌هایم، با قاطری فرانسوی راهی قلب شهر  بشوم و این شب را به صبح برسانم.</description>
                <category>عَین صاد</category>
                <author>عَین صاد</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2024 16:15:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرندنامه | قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@ainsad_ir/%DA%86%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-sox6j1vctfzu</link>
                <description>اینجانب در راهروی خوابگاهجعآااان...خدای جذابیت باشه؟! ----- کاتدر ابتدای متن لازم به ذکر است کهاندام فوقانی را پیام از تعلیم‌گرانو اندام تحتانی را سید رشیدِ شیروانی‌ُالاَصل‌ْساکن‌ِبجنورد برایم فراهم کردند و همانطور که وضوح از آن می‌بارد به شکلی تصنعی خیره به افق‌های دورم تا عکاس تصویر مرا ثبت‌کند.اگر به پس‌زمینه کار توجه زیادی نشان ندهیم، انصافاً جذابیت یعنی این عکس! حالا تصور کن با این سر و وضع به تردد در اماکن عمومی و حاضر شدن در کلاس های درسی بپردازم، چه می‌شود؟! اورژانس ۵آذر به اندازه کافی ترومایی دارد! (کوفتو استاد بالین)* علاوه بر آنها، تلفات جدیدی به خاطر غش و ضعف از دیدن جناب عَین‌صاد هم به آن اضافه بشود! قطعاً قیامت خواهد شد.می‌دانم شما هم در اینجای متن احتمال داده‌اید که دکتر گل‌فیروزی (تازه هیئت علمی محترم طب اورژانس) بتواند ترتیبی برای وضع به وجود آمده بدهدامّا وظیفه انسانی من چه می‌شود؟ نباید جذابیتم را کنترل کنم؟! اتفاقا از هفته ها قبل احساس کرده بودم که این مهمان ناخواسته دارد کار دستم می‌دهد. یکبار که با پیژامه راهیان‌رفته‌ام دونفری مسیر خوابگاه را گز می‌کردیم، ناگهان احساس کردم برخی تعقیبم می‌کنند! برگشتم و متوجه سگان محوطه شدم که خیلی تحویلم گرفته بودند، پارس می‌کردند و دندان نشان می‌دادند! حیوانکی‌ها از برخی دانشجوها آموخته بودند و گمان داشتند این افعال نامش نخ دادن است... ولی من پا ندادم بهشان و به آنها فهماندم کهاین‌جانب حرمت دارم نه لذت!شالم... چیز یعنی شلوارم را محکم نمودهو به آخرین‌روزتیری‌تابستان** حواله دادمشان. یا برای مثال روزی دیگر با صاحبان اندام فوقانی و تحتانی عکس فوق برای پا در میان گذاشتن در مسئله امتحانشان رفته بودم که گویی پا در جای دیگری گذاشتم و استاد ‌کم‌احترام مقداری ناراحت شد و داد و بیداد راه‌انداخت! آن لحظه متوجه نشدم امّا بعداً فهمیدم که تمام آن حرکات و دلقک‌بازی‌ها از سر حسادت به جذابیت این جانب بود که متاسفانه برای افتادگان آن درس کمی گران تمام شد و در ادامه فحش‌های زیادی به همان حسود رسید.خلاصه خواستم بگویم جذابیت است و دردسر هایش! مراقب چَشم‌هایتان باشید تا از حجم آسیب وارده کاسته شود.(خنده شیطانی)... پرنده‌ای شکاری***-----* تنها آنهایی که از حلقه نزدیکان این شخصیت باشند متوجه خواهند شد!** ٣١ تیر ماه*** پایانی باز ساختم</description>
                <category>عَین صاد</category>
                <author>عَین صاد</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2024 16:12:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو فقط هشدار بده :)</title>
                <link>https://virgool.io/@ainsad_ir/%D8%AA%D9%88-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%87%D8%B4%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D9%87-vqqarsiaff3r</link>
                <description>از شما بلا به دور(البته به گفته حاجی رهید، بلا نشونه علاقه خدا به بندشه)، چند روز پیش رفته بودم یه مرکز درمانی که در نوبت مقرر حاضر بشم،مشغول کار خودم شدم تا دکتر برسه که یهویی یه صدای عجیب شنیدم، سمت راسمتو نگاه کردم و فقط یه خانم ترکمن رو دیدم که داشت به سمت سالن انتظار می‌اومد؛یه ذره تعجب کردم که این صدای مردونه رو چجوری از این سمت شنیدم؟!شاید صدا مال سالن های دیگه بود که به خاطر پرتاب زیادش تا اینجا هم رسید،بیخیالش شدم و دوباره سرمو انداختم توی گوشیم،به جزوات امتحان شنبه نگاه می‌کردم و غمی بزرگ گلومو فشار می‌داد،همینطور که بغض راه هوارو سد کرده بود اون خانم ترکمن رسید جلومو منم برای مرور مفاهیمی که توی گلستان یاد گرفته بودم،شروع کردم به تشخیص تأهل و تجرد ایشونکه یهویی همون صدای آشنا رو از اعماق وجودش تولید کرد!من که مقدار زیادی تعجب به تعجب قبلیم اضافه شده بود سعی کردم هول نکنمو با دقت بیشتر روی اهمیت واکسن‌های تزریقی در بدو تولد نوزاد توجه کنم، داشتم به واکسیناسیون ماه ۱۲ می‌رسیدم که دوباره اتفاق افتاد، از طرف همون خانم!دیگه حجم تعجب‌هام از ظرفیت تعبیه شده در بدنم فراتر رفته بود و داشتم به دلیل وقوع این اتفاق فکر می‌کردم، شاید یه چیزی رفته توی بینیشو حساسیت باشه احتمالا...ولی همینطور که من داشتم توی ذهنم به احتمال حساسیت بها می‌دادم و خیالمو آروم می‌کردم،ایشون مثل بمب ساعتی و در فواصل تقریبا منظم یه صدایی از خودش تولید می‌کرد!لامصب، پیش‌مرگه‌ای از دیار پاکستان باشه که اومده خبر از یه انفجار قریب‌الوقوع بیاره؟حدود یه ربع گذشت و ایشون داشت همچنان به هشدار دادنش ادامه می‌دادکه منشی نشسته پشت میز گفت: «خانمی که عطسه می‌کنید، شما برای دکتر داخلی مراجعه کردین؟»ایشونم بعد از یه هشدار دیگه و چند ثانیه سکوت جمع با تعجب برگشت گفت: «با من هستین؟»این چه سوالی بود آخه منشی‌خانم! الان با این سوالت احساس میکنه لو رفته و برای حفاظت از اطلاعات بمب منفجر میشه؛منشی سر تکون داد و ایشونم گفت: «نه، واسه سرفم اومدم دکتر روانپزشکی»خیالم راحت شد که داره با کارمندها همکاری میکنه و گفتگو رو به پاسخ سخت ترجیح داده،تا اینجا که به خیر گذشته بود، یهویی بلند شد و اومد کنار میز که بتونه راحت‌تر صحبتشو ادامه بده؛خانم‌هایی که در شعاع ۱ متریش بودن بی‌معطلی مقنعه‌هاشون رو گرفتن جلوی صورتشون تا یه موقع تایمر اونها هم فعال نشه و به این بیماری مبتلا نشن!به خودمون اومدیم که دیدیم ایشون خودشو رسونده به منشی و با اعتماد به نفس داره بیماریش رو توضیح میده؛همین حین بود که یک عدد پرستار دانا هم اونجا حضور پیدا کرد و با شنیدن هر جمله از شرح‌حال ایشون،با اطمینانی بیشتر از گذشته تاکید می‌کرد که ایشون آسم دارهو حاضرم شرط ببندم و این داستان‌ها... خلاصه که ایشون داشت شرح‌حال می‌داد و منم در اون لحظه دوتا ویژگی مهم داشتم،بیکاری و گل‌کردن حالت جستجوگری! خلاصه با کمک ویژگی‌های مذکور، شرح‌حالی که داد رو همینجوری واسه خودم نوشتم:بیمار خانم جوان، با شکایت سرفه‌های مکرر از چند ماه گذشته به مرکز درمانی مراجعه کردهو روند این اتفاق را تدریجی و پیش‌رونده گزارش کرده است. بیمار در ناحیه عضلات گردن کوفتگی داشتهکه با شرح حال وی مرتبط می‌باشد. بیمار مشکل زمینه‌ای نداشته و در ماه اخیر به متخصصین عفونی، گوارش و ریهمراجعه نموده و مشکلی در موارد پاراکلینیک و معاینات نداشته که وجود هرگونه عامل عفونی را رد می‌کند.مصرف داروی خاصی را ذکر نکرده و اشاره به برطرف شدن سرفه‌ها هنگام خواب دارد!دیگه همه‌چیز برای معاینه آماده بود، میخواستم یهویی از کیفم روپوشو دربیارم و وارد معرکه بشم!برای اینکه میل دکترنمایی در انظار عمومی خودمو کنترل کنم یه بسته اینترنت تهیه کردم و با نشونه‌هایی که بیمار ذکر کرده بود، مشغول به پیدا کردن تشخیص‌های افتراقیش شدم؛ در انتها و پس از جستجوهای بسیار به سه مورد رسیدم که احتمال می‌دادم به نشونه‌هایی که گفت نزدیک‌تره:اولیش ریفلاکس معده به مری(GERD) بود که به خاطر ایجاد تحریکات حاصل از برگشت مواد به نزدیکی لوله تراشه، سرفه مزمن می‌داد،دومیش وجود یه اختلال آناتومیک توی مری یا لوله تراشه بود که با تحریک عصب واگ منجر به سرفه می‌شد،سومی هم تیک عصبی و اختلالات مربوط به حوزه روانپزشکی بود!از بین این موارد، اولی و دومی رد می‌شدن چون بیمار خوابش خوب بود و در این زمان سرفه‌‌ای نداشت!دیگه فاز دکتریم خیلی زده بود بالا و می‌گفتم درست نیست بیمار محترم از اینجا با دست خالی بره،پس مسئولیت اجتماعیم چی میشه و از این حرفها! رفتم که بفهمم خب در حال حاضر چه درمانی براش وجود داره که دیدم بهترین درمان،رفتار درمانیه و یکی از راه های موثر و سادش اینه که هروقت احساس کرد داره سرفش میگیره، با یه پارچه محکم دور شکمش فشار وارد کنهتا جلوی سرفه رو گرفته باشه و با تکرارش بتونه درمانش کنه!حیف که نهایت اجازه‌ دادن به دانشجوی فیزیوپات،حضور با روپوش در کلاس‌های پربار پاتولوژی در بیمارستانو تماشای فیکس کردن نمونه آپاندیس همراه با مخلوط فکال تهیه شده از بیمار محترم بود!بعد از این همه کسب اطلاعات و تحقیق و پژوهش، این عدم اعتماد به نفس باعث شد سر جام بشینم و منتظر بمونم تا اتند محترم بیمار رو قبل از من معاینه کنه و براش تشخیص بذاره!حتما فکر می‌کنید که داستان اینجا به پایان رسیده ولی بنده بیکارتر از این حرفها بودم؛بیمار که از اتاق خارج شد، در فرصت مناسب و با کسب اجازه، رفتم سراغ آقای دکتر و ازش پرسیدم که تشخیصتون برای بیمار با این مشخصات چی بود؟و ایشون هم صحه بر متن و توضیحات فوق گذاشتند!بخوام رو راست باشم، خیلی خوشحال بودم از این اتفاق، از این جهت که بعد از سه سال حضور در رشته پزشکی،میتونستم احساس فایده داشتن کنم!انگار اون همه درس پشت درس، امتحان پشت امتحان،و منتظر موندن برای ورود به فضایی واقعی‌ترو کاربردی‌تر، امروز یکی از نتایجشو رو کرده! توی این مدتی که بهم گذشته بود،یدک کشیدن لفظ دانشجوی پزشکی خسته‌‌کننده‌ترین جزء زندگیم محسوب می‌شدو این اتفاق انگار یه ذره از این بار رو کم کرد و سبک‌تر از قبل بودم!اینجا بود که داستان به انتهای خودش نزدیک می‌شدو داشتم خوشحال و خندان از مجموعه خارج می‌شدم که یهویی دوباره کنار در خروج هشدار شنیدم!همون خانم ترکمن بود ولی این دفعه یه تفاوتی داشت،اونم این بود که دیگه هشدارهاش به اندازه بار اول اذیت‌کننده نبود؛به قول یه رفیقمون با خودم گفتم تو فقط هشدار بده :)*باید صداشم آپلود میکردم براتون که حوصلش نبود،به بزرگواریتون ببخشید.</description>
                <category>عَین صاد</category>
                <author>عَین صاد</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2024 23:40:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این داستان؛ پت‌پت ماشین!</title>
                <link>https://virgool.io/@ainsad_ir/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%AA-%D9%BE%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-rlpdl93anb5y</link>
                <description>امروز مورخ ۱۲ام تیرماه ۱۴۰۳، رفتم مکانیکی که پت‌پت ماشین خانواده رو برطرف کنم و با دو موضوع جالب مواجه شدم که دوست داشتم اینجا بنویسمش؛خب اگه بخوام درقالب داستان بگم، پارک کردم و اوستا کاپوتو داد بالا،یه نگاه عمیق و نافذ به موتور و داستان‌های اطرافش کردو بعد از چند دقیقه سکوت و خیره شدن به افق،برگشت و با یه لحن خسته گفت: شمع‌هاشو تازه عوض کردی؟ سرم رو به نشونه تایید تکون دادم،بعد پرسید: وایرهاش چی؟ گفتم: اونم آره، کمتر از یه ماه میشه،گفت: استارت بزن و گاز بده و رفت اگزوز رو بررسی کنه،بعد اومد و کوئل هاشو تست کرد که ببینه چطوره و در آخرین مرحله رفت سراغ انژکتورش؛در همین حین که داشت کارشو انجام می‌داد، یاد تشخیص افتراقی‌های کتابامون افتادمکه با دیدن یه سری از علائم، ترشحات و گزارشات، شروع به رد کردن دلیل های احتمالیش میکنه تا عامل اصلی رو گوشه تشک گیر بندازه؛تا اینجای داستان چیز جالبی دیدم امّا باید بگم هنوز به اون دوتا مورد نرسیدیم.حین باز کردن اتصالات، باید چندتا پیچو باز می‌کردکه شاگردشو صدا زد تا فلان رابط رو با آچارش بیاره،شاگرد هم یه پسر گل، با تجربه دوسال اشتغال در این تعمیرگاه به جهت کسب علم و دانش بود؛ایشون با یه اشتباه کوچیک، مسخره‌ترین وسیله ممکن رو آورد، یعنی یه دوسوی کوچیک! چیزی که در نهایت برای بازکردن پیچ‌های کوچیک داخل کابین ازش استفاده میشه و نه برای موتور و ادواتش!اوستا یه نگاه عمیق و نافذ به شاگردش کرد و ساکت موند،به افق خیره شد و چندتا پلک زد، توی دلم گفتم الان میپرسه شمع‌هاتو کی عوض کردی؟تا اومدم توی دلم به این جوک‌ بی‌مزم بخندم، دیدم با دستش(که هم‌اندازه صورت شاگردش بود) یه سیلی محکم نشوند روی چهرش!و مقداری سرش غر زد و بهش امر به فرار از زیر دست و پاش کرد.خب، به اولین مورد جالب داستانمون رسیدیم یعنی، رفتار نادرست استاد با شاگردکه شما میتونی معادلش کنی به «رفتار نادرست اتند با دانشجو(غالبا استاجر)»!بنده که هنوز به این مقطع پرفایده نرسیدم ولی شنیده‌ها حاکی از اونهکه قراره با رفتاری مشابه این اتفاق مواجه باشیمو حسابی زیر کتک های اساتید محترم کبود بشیمتا پزشک‌های خوبی تحویل جامعه بشه!شاگرد خاطی بعد از این اتفاق، نه ناراحت شد و نه یه قطره اشک ریخت،سرشو انداخت پایین رو رفت سراغ ماشین‌های دیگه تا کار اونها رو برسه!داشتم فکر می‌کردم ممکنه رفتار اساتید در آینده این‌شکلی باشه و منو برنجونهولی متاسفانه فضای استاد و شاگردی در کشورانگار به طور کلی این‌شکلیه و اساتید غالباً روی فاز برخورد سخت تربیتی هستن و در گزینش فعل تربیتی مناسب و بجا، زحمت زیادی به خرج نمیدناز طرف دیگه هم احساس می‌کنم اگه بخوام مثل این شاگرد در چنین فضای مسمومی رشد کنم،باید از این قبیل رفتارهارو بپذیرم و به بار آموزشیش نگاه کنم تا هم اعتماد به نفسمو از دست ندمو هم اینکه بتونم به یادگیری ادامه بدم و ناامید نشم.خلاصه که اولین مورد جالب تموم شد و بعد از معطل موندن برای چندین دقیقه،موتورو بست و گفت یه دوری بزن که ببینی هنوز پت‌پت میکنه یا نه،ماهم رفتیم دورمون رو زدیم و اومدیم برای پرداخت هزینه و تعویض لنت‌های عقب؛وقتی رسیدم دیدم با یه نایلون از سوپرمارکت بیرون اومد و با خوراکی داره برمی‌گرده،وقتی رسید تشکر کردم و تا گفتم ترمز دستیش... گفت: اونو الان انجام نمیدیم،تعجب کردم و میخواستم بپرسم چرا که گفت: بچه‌ها صبحانه بخورن، بعدش...منم دیدم اینها اگه بشینن پای سفره حالاحالاها بلند بشو نیستنهزینه هنگفتشو پرداخت کردم و با کمری شکسته زیر بار هزینه‌ها راهی خونه شدم.اتفاق جالب دوم هم همین بود، «وقت کار، از وقت شخصی جداست»و زیر پا گذاشتن این اصل، یعنی توهین مستقیم به شعور و شخصیت فرد!بازم یاد شغلمون افتادم، خسته و کوفته حین شیفت دادن با یه عده مریض و همراه مریض عصبی،که دارن سرت غر میزنن، چرا کار مریض مارو انجام نمیدی، حالش بده!یا اینکه اصلا نگاهش نکردی و تشخیص الکی دادی و...خب اگه در جواب به این عزیزان بگم یه تایمی برای رفع خستگی داریم و بعد از صبحانه خوردن میام و به کار مریضتون می‌رسم، به نظرتون چه واکنشی نشون میدن؟احتمالا در وهله اول انسانیت و تعهد حرفه‌ایم رو زیر سوال می‌برن (البته اگه دست به چوب نباشن و توی بخش دعوا راه نندازن)و در ادامه، تهدید به شکایت و داستان‌های بعدیش!با دیدن این اتفاق، توی دلم می‌گفتم خب منم اولویت‌هایی توی زندگیم دارم و بیکار نیستم،پس به نسبت عجله دارم و این درست نیست که کلی منتظر بمونم،از طرف دیگه بابت این رفتار تحسینش می‌کردمکه برای خودش و شاگرداش ارزش قائله و اگه کسی باهاش کاری دارهباید منتظرش بمونه تا استراحت کنن و با کار زیاد به خودشون آسیب نمیزنن!از این وضعیت ناراحتم و امیدوارم بتونم جوابی براش پیدا کنم،که چرا در این حرفه، بر من واجبه که در هرلحظه بقیه رو بر خودم ترجیح بدم؟ و وقتی که به اونها میرسه و زمان اجرت گرفتن که میشه فرقی با بقیه نداری و معتقدن دارن هم‌ارزش با کار انجام‌شده، نرخ صنفشون رو دریافت می‌کنن!درنهایت بعد از این‌همه صحبت و فکر،به برتری کسب رضایت خدا و تلاش جهت به دست آوردنش ربطش دادم با یادآوریعدم توجه به صحبت‌های خلق، مقداری آروم شدم که طرف معاملم ایشونه!البته نمیتونم پیش‌بینی کنم که در عمل چطور خواهم بود،فقط امیدوارم یه پزشک خودخواه نشمکه وجدانشو به کلی از دست داده و براش زنده یا مرده آدم‌ها فرقی نمی‌کنهچون تنها مسئله مهم، نفع شخصیش و خودشه :)</description>
                <category>عَین صاد</category>
                <author>عَین صاد</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2024 23:33:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@ainsad_ir/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-rn3wy9ib068o</link>
                <description>این اواخری عواطفمون بهم ریخت،روزهامو با اخم بیدار می‌شدم و شب‌ها با خودم حرف می‌زدم؛همین لحظات بود که ندای درون گفت:میبینم که باز سگ سیاه افسردگی روی کلّت نشسته!چیه باز؟ نکنه منتظری کسی بیاد نازت کنه؟پاشو مسخره بازی رو بذار کن...شما فازت به همه‌چیز میخوره غیر از دپخواستم بگم بیا برو حوصله تو یکی رو ندارم واقعا که ادامه داد:به جای این فاز برداشتنا برو ببین چته!اگه توی همین وضعیت بمونی سگ سیاه افسردگی ممکنه تا مدت زیادی رو سرت سکنی بگزینه!جمله آخرش منطقی بود و پذیرفتم ازشپس بیشتر به مفاهیم تنهایی و توی جمع بودن فکر کردم،داستان از جایی شروع شد کهگاهی حس گوسفند بی‌نیاز شده از گله رو داشتمگاهی هم دلم برای نی چوپان و چریدن به همراه هم‌نوع‌هام تنگ می‌شد!گوسفند بودن هم بد دردیه ها... خداروشکر که انسانی در ایرانمبه جای گوسفندی در سوئیس!خلاصه که بین این دوتا مفهوم رفت‌و‌آمد داشتم و طبق معمول اذیت می‌شدم؛به نظرم تنهایی محاسن زیادی داره ولی احساس میکنم انسان نیازمند آفریده شده و به اختیار خودش حضور در جمع رو انتخاب نمیکنه که یعنی این یه مسئله جبریه و برای ادامه حیاتمون به وجود بقیه نیازمندیم.پیامی از طرف ندای درون:اوهوع! چیه فیلسوف شدی اخیراً؟ سیبیلاتو قربون نیچه،هستت با سنگین فکر کردنت نیست نشه جناب دکارت!مگه میخوای کتاب بنویسی؟ندای درونه دیگه... برگردیم به بحث خودمون،خلاصه هردوشون یه جوری منو میرنجونن، تنها که میشم دلم برای معرفت و شادی توی جمع تنگ میشه،وقتی هم با فامیل و رفقا روبرو میشم از خودم میپرسم واقعاً دلت برای اینها تنگ می‌شد؟مثلاً فلانی که تا دیروز از دیدنت ابراز خرسندی می‌کرد، امروز جوری باهات سرسنگینه که انگار باباشو جلوی چشمش کتک زدی!آخه وقتی تنهایی میکشی، گاهی دلت واسه همین‌ چیزها هم تنگ میشه.اصلا یکی از بدی‌های تنهایی همینه، هیچ‌کس حتی برای دعوا افتادن سمتت نمیادانگار یه درخت توی باغچه حیاط هستی که بود و نبودت برای بقیه فرقی ندارهدلت تنگ میشه واسه زمانی که عزیزت رو توی وضعیت وخیمی ببینیو کمکش کنی و طرف از اینکه یکی همراهشه ذوق کنه،ولی اعصابت خرد میشه از اینکه شعور حداقلیش برای درک نیّتت کفاف نمیدهو یجور دیگه میذاره توی کاست!همین حین بود که یادم اومد یبار از آشنایی پرسیدم چرا باید این آدم‌هارو دوست داشت؟بدون اینکه فکر کنه برگشت گفت به خاطر خدا!آخه... به خاطر احترامی که براش قائل بودم هیچی نگفتم،بعد که ادامه داد دیدم اونقدرا هم که فکر می‌کردم بی‌راه نگفته!آدم‌ها تا براشون نفعی داری میشناسنت و اگه نفعی درمیون نباشه دلیلی برای ادامه این روابط و تحمل ناملایمتی‌هاش وجود نداره؛این نفع البته برای هرکی متفاوته! یکی از دریافت محبت از بقیه یا کسی که دوسش دارن لذت میبره،یکی از اینکه براش خرج میشه حال میکنه، یکی از اینکه کنار طرف احساس امنیت داره و هزارتا مثال دیگهچه خانواده‌هایی که تا قبل از فوت والدین باهم برادر و خواهر هستنولی به خاطر تقسیم ارث و میراث دشمن خونی میشن خلاصه که یه نیازی این وسط برای برآورده شدن وجود داره!ولی چیزی که قابل توجههتوی این دیدگاه طرف معاملت دیگه خلق خدا نیست که کج رفتاریشون بخواد ناراحتت کنهیعنی میگه اگه طرف تشکر که نکرد هیچ، کتکت هم زد غصه نخور! طرف معاملت منم دیگه؟خودم هواتو دارم...بعد از چند دقیقه‌ای که به این موارد فکر کردم،خیالم یه ذره راحت‌تر از قبل بود،سرم سبک شد و صداهای داخلش ساکت؛آسایش لذت‌بخشی داشتم،به دلچسبی وقتی که صورتم روی قسمت خنک بالش قرار می‌گرفت.در آخر هم داستان ما به پایان رسید و جناب سگ سیاه افسردگی که تشریفشو برددر انتهای امر به لونش نرسید.</description>
                <category>عَین صاد</category>
                <author>عَین صاد</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2024 23:27:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارش فعالیت های شب امتحان</title>
                <link>https://virgool.io/@ainsad_ir/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-bpqp3a4bvppu</link>
                <description>- تحلیل روابط ترکیه‌‌ای هم‌کلاسی‌های گرامو پیش‌بینی حرکت بعدی اکیپ های حاضربه سبب اتخاذ رویکرد مناسب برای مواجهه با آن- سنجش گلوکز موجود در ادرار گربه های منطقه برای غربالگری و پایش سلامتی کلیه آنها- انجام تحقیقات برای بررسی قدرت معده انسان در هضم مواد مسموم یخچال خوابگاه- دست یافتن به سبک شخصی در بازی فکری کارتی پس از ۶٠ دور انجام آن- دیدن فیلم های با IMDb زیر ٢ که تعداد دانلود آن به ١٠ عدد نمی‌رسد! با توجیه کسب اطلاعات کشف نشده توسط دیگران - کشف فرمول جدید و سرّی نوشیدنی:لیمو + دارچین + سیب خشک + آویشن + عرق بهارنارنج + زنجبیل + چای + نبات + آب جوش- یافتن تعداد دفعاتی که باید لامپ را خاموش و روشن کرد تا بسوزد! ‌- مباحثه درخصوص چگونگی انجام طی الارض از خوابگاه تا جلسه امتحان در ١ دقیقه پیش از آغاز با استفاده از متافیزیک و علوم وابسته به آن- اجرای روش های نوین دفاع شخصی و تست آن با ابزار موجود در اتاق از جمله هم اتاقی ها- مقایسه پیشرفت های بابل در زمینه های متفاوت با قاره اروپا در سده اخیر- نقد زندگی زناشویی رضا گلزار با همسرش  و پیشنهاد راه حل برای خروج او از این بن بست عاطفی- انجام شعبده بازی و غیب کردن لوازم اتاق به طوری که فاعل امر هم مکانش را فراموش کندو هزاران کار مفید دیگر... خلاصه که هرچه داریم، از این شب هاست!</description>
                <category>عَین صاد</category>
                <author>عَین صاد</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jul 2023 18:08:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطار حومه‌ای شمال</title>
                <link>https://virgool.io/@ainsad_ir/%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D8%AD%D9%88%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84-a8p6ibtdmjf0</link>
                <description>+ ساعت ۶ صبحجمعیت انبوهی با آرامش و متانت روی صندلی‌های ایستگاه نشسته‌ و منتظر رسیدن قطارند؛علی اصغر روی شانه مادرش خوابش برده و فاطی برای صفیه از سبزی‌چینی دیروز تعریف می‌کند.وضعیت جوی مساعد بوده و باد با سرعت مطلوبی از شمال به جنوب در جریان است.+ ساعت ۶:١٠ صبحعمو ناصر که آخرین نخ سیگارش را کشید با قیافه‌‌ای مشابه بازپرس در پایان فیلم های جنایی،انتهای آن را با پاشنه خاموش می‌کندو برای تکمیل پرونده و نشان دادن حس &quot;١-٧&quot; اشحالت &quot; آماده باش &quot; برای سوار شدن در قطار می‌گیرد و به انتهای ریل چشم می‌دوزد.در این هنگام فاطی که داستان سبزی‌چینی خود را به غیبت پشت هفت جد شوهر رسانده بود، با دیدن حرکت عمو ناصر و تنی چند از مازندرانی های غیور دیگر گفت:ای مه شی‌مار* بمیره، صفیه دو بیر!**و آسیمه‌سر در جهت جریان مردم حرکت کرد. از متانت و آرامش مقداری کاسته شداما هنوز جای امیدواری است. وضعیت جوی همچنان مطبوعو دمای هوا مقداری افزایش یافته است.---*نوعی مار خطرناک که فقط در مازندران یافت می‌شود.**ای صفیه، شروع به دویدن کن!+ ساعت ۶:٣٠ صبحجمع کثیری از مردم کنار ریل ها ایستاده‌اند و برخی در حالت استارت دوی ١٠٠ متر قرار گرفته‌اند.نوای نِنِه؟! نِنِه!!* ... با زیرصدایی از فحش‌های مازنی فضا را پر کردهو طاقت همگی به سر آمده. علی اصغر خیلی وقت است بیدار شدهو با مادرش منتظر رسیدن قطارند؛ذوق چشمانش دیدنیست.---*مادرشان را صدا نمی‌زنند،میگویند: نمی‌آید؟! + ساعت ۶:۴٠ صبحقطار از راه می‌رسد؛ هجوم مردم به گونه‌ای است کهفاطی و صفیه‌ای را نمی‌توان دید وتشخیص عمو ناصر از علی‌اصغر مشکل شده. جمعیت به داخل واگن به جریان میفتد!پیرزن بغچه‌اش را روی صندلی پرت می‌کند و این یعنی سالمندم و جایم مشخص. زرنگ پسری روی صندلی بغل، از چمدان تا فلاسکش را جای داده و دو ردیف جلوتر، سلیطه‌ای جیغ میکشد: سکینه!در واقع دوستش که قرار است دو ایستگاه جلوتر سوار شود را صدا میزند؛ شاید علت داد زدن هم فاصله زیاد بین آن دوست. خلاصه که اینجا به جنگل شباهت دارد و اگر نجنبی، جایی برای نشستن نداری!وضعیت جوی بسیار نامطلوب است و به خاطر حضور خانواده در جمع از اعلام واضح آن معذوریم.</description>
                <category>عَین صاد</category>
                <author>عَین صاد</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jul 2023 18:04:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهِ نور</title>
                <link>https://virgool.io/@ainsad_ir/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%90-%D9%86%D9%88%D8%B1-qpke65mn5gsr</link>
                <description>آقا همین اول یچی توی مایه های پیام بازرگانی پیش از پخش برنامه بگم؛این متن توی جاده و به طرزی ناشیانه نوشته شده، ممکنه حاوی غلط املایی - نگارشی باشه یا موقع خواندنش احساس کنید از لحاظ جمله بندیانشای یه بچه تخس هفت ساله که به زور خط‌کش اونو نوشته میخونید(شکستن انتظارات در برخورد اول مخاطب) امّا از طرفی هم میتونه خیلی جذاب باشه؛در آخرشم قید بشه نویسنده‌ای به‌نام از دیار علویان، عَین صاد! جدیدا اسمش روی زبونا افتاده و نوشته‌هاش خاصه، آخر هفته‌ ها جلوی طبقه شعر معاصر سرزمین کتابنشسته و داره غزل‌ هاشو زیر و رو میکنه تا اونی که مورد علاقشه رو پیدا کنه این مواقع بهترین زمان برای گرفتن امضائه وگرنه دیگه پیداش نمی‌کنید؛ (بزرگ سازی در ابعاد محدود برای تعیین سقف رشد در ذهن مخاطب) در انتها باید بگماین متن نه تبلیغ دینیه و نه قصد داره دیدتون رو نسبت به این مسئله بهتر کنه!بازگویی واقعیت از دید شخصیه که این مسیر رو دوست داشته و میخواد که خاطراتی از این جنس ثبت بشنبرای روزهایی که خودشو گم کردهو آدمی که توی آینه بهش زل زده رو نمیشناسهبه این امید که یه پل برای برگشتش گذاشته باشه</description>
                <category>عَین صاد</category>
                <author>عَین صاد</author>
                <pubDate>Wed, 08 Mar 2023 00:08:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منتظرم</title>
                <link>https://virgool.io/@ainsad_ir/%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D9%85-maviyicw2l6f</link>
                <description>یک ساعت به صلاة صبح مانده بود و چشمانم عزم خواب نداشت، دستم به جستجوی عکسش سمت آن قاب مجازی رفت، ولی نه! جرأت روبرو شدن وجود نداشت! ذهنم شده‌ بود اسب عنان از کف دادهو دلم دست از تازیانه زدن نمیکشید! لعنت به این روند احمقانه که تنها مرا تلف می‌کرد! سرم را کمی بالا آوردم تا یک نظر ببینمش... فقط یکبار، نگاه سیرِ سیر، مانند مردان هیز که نه! از آن نگاه هایی که طبق رساله موجب لذت نمی‌شود! اما نه! نشد که نشد! همان لحظه بود که شانه راستم را گاز گرفت، نفس لوّامه را میگویم! چشم غره‌ای رفت و زیر لب گفت: دین‌دارِ مؤمنِ خدا! نامحرم است! خمینیِ ٢٠ساله سحرگاهان مشغول نماز شب بود و تو به چه شاغل؟ دید زدن نوامیس مردم؟! انت لاخواهر؟ لامادر؟(١)تو میخواستی ٣١٣ پوش بشوی؟(٢)کهنه‌شلواری با خشتکِ پاره هم برتو زیاد است! هی گفت و گفت، هرچه که به مغز نداشته‌اش می‌رسید! (در جریان هستید که حالت نفسانی مغز ندارد)روضه‌اش که تمام شد گوش چپم سوت کشید، نوبت نفس امّاره‌ بود که فریاد کند:برو لوّامه دل تو هم خوش است! چرا او را اذیت میکنی؟ مگر راه رسیدن به حب الهی از عشق زمینی نیست؟نشنیده‌ای این شعر حضرت حافظ را؟ &quot;این همه عکس می و نقش نگارین که نمودیک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد&quot; بالاخره هرکس به گونه‌ای ذکر و تسبیحش میکند، یکی با نمازشب و دیگری با دیدن روی معشوقش! همه که از ابتدا ثقفی‌نامی نداشتند تا علاوه بر نماز شب قفل عبادات دیگری نیز برایشان باز باشد!اصلا اینها به کنارمگر روح الله پیش از برگزیدن همسرش یک نظر او را ندیده؟لوّامه پرید وسط حرفش‌ و گفت:آهای امّاره! حرف های جدید می‌شنوم! شرمت کجا رفته‌ است فاقد موجودیت مادّی!(٣)این پسرک خیلی زور بزند سیّد شود! آن هم از نوع بُنجُلش(۴)، که در سیاه‌بازارهای ایران ٣ تا هزار میفروشندش. مابین درگیری این حالات بود که پیامکی آمد، گفتم شاید از جانب اوست!سراسیمه به سوی همان قاب رفتم و لعنت به این شانس!&quot;مشترک گرامی حجم مصرفی بسته اینترنت شما به پایان رسیده...&quot;اِ اِ اِ... دیدی چه شد؟ دیگر عکس هایش هم دریافت نمی‌شود! چه برسد به پیامی از او! چه کنیم... نمازمان را به جا آوردیم و وقت خواب فرا رسید، سرمان را که گذاشتیم به بهانه دیدنش در خیال فرو رفتیم.چه محیط بزرگی،دریا بود! نامش نیست، مکان(۵)خوابم را میگویم. سرم را چرخاندم و بزرگ‌سنگ هایی را که پشت هم چیده شده بود نظاره کردم، ناگهان دیدمش! آری خودش بود! با همان لباس که اولین بار دیده بودمش! چهره‌اش را کامل به یاد نداشتم، چون نشد! (جریان تمام شدن بسته و جرأت نکردن) خب حالا اصلا نشد که نشد، او که مرا میشناسد! یک سلام جناب عین صاد(۶) که تحویلت دهد تمام است! در چشم بهم زدنی نزدیکش شدم که گویا طی الارضی صورت گرفت(٧).ابتدا زلفش را دیدم که همگام با نسیم می‌رقصید،ایستاده بود بر تخته سنگی و کنار دریا مشغول به تماشای افق بود. کمی برایم عجیب می‌نمود، با خودم گفتم کی او را عقد کرده‌ام که جلوی من کشف حجاب کرده؟ حیایت کجا رفته ضعیفه! درست است موافق حجاب کردن اجباری‌ات نیستم ولی با چادر پوشیدنت موافقم! خواستم فریاد بزنم ما هنوز نامحرمیم خواهر‌! که ناگهان رویش را برگرداند، ته ریش داشت و صورتش طوسی بود! (رنگش را میگویم) همان لحظه صدای امواج قطع شد و آسمان تیره! مرغ های آبی از های های به وای وای افتادندو نوای مادرانه همایونفر (آقا کارِن خودمان) به گوش میرسید(٨)؛ دستانش را باز کرد و لبانش غنچه شد، خواست نزدیکم شود که از خواب پریدم! و تلفن همراهم بود که با صدای بلندی همه را از وجود فردی پشت خط آگاه می‌کرد. یعنی کیست؟ چشمانم را تا جایی که امکان داشت باز کردم! به به! پیش شماره‌اش از دیار اوست! منتهی چرا با شماره خانه‌شان تماس گرفته؟ صدایم را صاف کردم؛با خود گفتم اگر صدای مردانه‌ای پشت خط بود چه‌کنم؟ جواب دادم و نازک‌صدایی‌لهجه‌دار گفت: + سلامدلم گفت خودش است، + وقتتون بخیردلم گفت خودش است، + از آژانس تبلیغاتی مزاحمتون میشمدلم همچنان گفت خودش است و احتمالا از محل کار پدرش تماس گرفته، + جناب؟ قلبم داشت به دهانم مهاجرت میکرد؛ با صدایی که لرزشش پنهان شده بود گفتم- جانم بفرمایید+ عارضم فرش های هزارشونه ما... دلم دوباره خواست حرفش را تکرار کند که عقلم دشنام زشتی نثارش نمود و بند خ(٩) را بر او جاری کرد!دیگر نشنیدم که چه گفت و قطع شد.با ناراحتی این آلت آزار و اذیتم را به گوشه‌ای پرت کردم و نشستم که زانوی غم بغل بنمایم. می‌خواستم دوباره به خواب بروم تا خیالش آرامم کند، حال به هر رنگی که بود اما آن هم نشد که نشد! بعد از این اتفاقات، گفتم به انتظار بمانمکه شاید روزی پیامی، تماسی، سلامی از جانبش به ما برسد و میخواهم بدین وسیله به او بگویم! اگر این متن را خواندی(که از فرط تنبلی‌ات بعید میدانم)، بدان منتظرت هستم! همین و تمام. ----------------------------------١-خواهر و مادر نداری؟ (قربانش بشوم، عصبی که می‌شود به زبان مادری‌اش صحبت میکند) ٢-نوعی لباس تاکتیکال که درآینده‌ای نزدیک تهیه‌اش میکنم.٣-حالت های نفسانی تجسم پذیر نیستند.۴-فیک۵-لوکیشن۶-مخفف ناممان است. ٧-درخواب هنگامی که عزم رسیدن به مکانی را بکنید بدون قدم زدن و زحمتی به آنجا می‌رسید. ٨-یکبار که تلفنم زنگ بخورد متوجه ماجرا خواهید شد.٩-همان خفه، از نوع مؤدبانه‌اش</description>
                <category>عَین صاد</category>
                <author>عَین صاد</author>
                <pubDate>Mon, 15 Aug 2022 23:04:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین احساس حضور در دانشگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@ainsad_ir/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-rddpmoc2qgok</link>
                <description>بسم رب الدانشجو و آنکه اسکانش بخشید،همان که در این سال های دور از خانه تنها یاد او مایه آرامش است.همیشه اولین تجربیات زندگی، بر طاقچه ذهن مینشینند و تا سال ها اثرشان ماندگار است! صرفا برای اولین بودن...مثلا اولین باری که بدون کمک دیگران با دوچرخه رکاب زدیم،دریافت نخستین مزد پس از ساعت ها تلاش و ایجاد شدن اولین رفاقت‌ها و یافتن همراهی شفیق! اولین حضور در دانشگاه هم به سبب اولین بودن و وجود شوق زیاد، میتواند از اولین های ماندگار در زندگی یک فرد محسوب شود، به طوری که توصیف این حضور باعث مرور آن احوالات خوش است. این اشتیاق وافر بسته به هر شخص عوامل متفاوتی دارد همچونحضور در محیط و تجربه رشته‌ای جدید، مستقل شدن، کسب علم و شاخصه های دیگر! اما واقعیت آن است که احساس نویسنده در مسیر ورود به دانشگاه، سالی چهار فصل بود!زمستان و بوران کنکور که سلانه سلانه می‌گذشت! بهار اندیشه و ظهور خلق و خویی جدید در رفتارم، تابستان چشم انتظاری و عطش برای ورود به محیطی گرمو پاییزی که با شروعش، تمام آن گرما و شور را در جلدی سرد پنهان کرد! درحقیقت آنچه در ذهنم پرورانده بودم با واقعیت تفاوت محسوسی داشتو همان باعث کوری چشمان ذوق گشت!پس از آن گذشت مجازی روزها و ماه‌ها نیز نتوانست شوق جان داده مارا احیا کند.بسیار فرق است میان ساعاتی بی تحرک پشت شیشه به جریان آب خیره شدن و شیرجه زدن به درون آن! اما شاید بتوان گفت آغاز آموزش حضوری نقطه عطفی در این داستان سرد و تکراری بود! داستانی که پس از فرود های بسیار، حال فرازی به خود دیده است!بستن توشه راه و رد شدن از زیر قرآن، خداحافظ پسرم! و شروع سفری بی پایان! از جاده های عریض و بی سرعتگیر، سردر دانشگاه و خویش‌انداز های پی در پی، فضای سبز دل انگیز و ذوق شرکت در کلاس های حضوری، مشاهده اساتید، دانشجویان همکلاسی و دانشکده پزشکی که حالا میتوان آنها را از نزدیک لمس و درک کرد!  همچنین فرصت یافتن زندگی در خوابگاه با دوستانی که فضای آموزش مجازی، ابعاد این رفاقت هارا محدود میکرد و... که پس از چند هفته همگی به کلیشه‌ای خسته کننده تبدیل شدند و زمانی که از تمام اینها گذشتیم، موارد تازه‌ای در برابر مردم چشم، خودنمایی نمود!که پیش از پرداختن به آن به موضوع متن باید پاسخ داد! اگر بخواهم صادق باشم حضور در دانشگاه تا بدینجای عصرجدید آموزش، مرا دچار فوران احساسات عجیبی نکرده و این حادثه تنها به شوقی زودگذر در چندروزه ابتدای دانشگاه (حضوری) منجر شد و پایان یافت. و اما موارد بدیع اشارتٌ الیه؛ از دوران دبستان پشت میز نشستن را تجربه نموده‌ایم، میز کلاس اول، دوم، سوم و ادامه آن تا به حال حاضر که همچنان نیز پشت میزی در فضایی نو به نام دانشگاه مینشینیم و هستند افرادی که پا به پای ما پشت میز نشین مانده‌اند! نه به سبب کسب علم و دانش یا شاید داشتن بیماری افلیج، بلکه به علت ریشه های قدرتمند دوانده شده و وجود گره‌ای کور بین دست‌هاشان و میز منتسب! گره‌ای که دیگر نه با دست باز میشود و نه دندان! تنها چاره‌اش قطع عضو است! والسلام...حیف است متنی از اولین احساس حضور یک دانشجو تا بدینجا شما را بکشاند و موجب عنایتتان به اولین برخورد با مسؤلین و رفتار انگیزه آفرینشان نشود! رفتاری که دربدو ورود به این محیط، تصویری از خود در ذهن مخاطبش باقی میگذارد! این از همان اتفاقات غیرقابل تحملیست که ناشی از بی تدبیری و دون همتی افراد نصب کننده این اشخاص می‌باشد! میدانم گفتنش تکرار مکررات است و شنیدنش آزارنده روح! اما مینویسیم تا در جایی این زنجیره باطل متوقف شود! مردم مسئولی را مدبر و شایان مسئولیت میدانند که پیش از حادث شدن شرایط بغرنج دست به عمل بزند! چنین شخصی میبایست اولویت‌شناس باشد و حافظ بیت‌المال! و آراسته به اخلاقی نیک آنچنان که دربرخورد با فرزندان رؤسا و هم‌حزبان خویش رعایت میکند! امیدواریم با اصلاح ساختارهای اشتباه و عزل این آبدارچیان نابجا ترفیع یافته بی دغدغه، شور و نشاطی تازه در دانشگاه و جامعه تزریق شود و رشد و پیشرفتی در کشور حاصل، که تمام اینها به یکدیگر مرتبط اند! و چند آرزوی پایانی:ای کاش فاعلان صَِرف زُهد دانشگاهی بر کسورات دانشگاه مسئول باشند تا مسامح! کاش مزيّن به اعمال و گفتار صادق باشند تا کاذب به هردو! کاش حلال مشکلات باشند تا رسوب بین راه! کاش بر سفره دانشجویان مهمان باشند تا میزبان! کاش دانشجویان را پناه باشند تا دیو دوسر! و ۴۰ میلیارد کاش و ای‌کاش دیگر که بدترین اتفاق برای آن اختلاس آنهاست... - و نویسنده در این لحظه قلم را بر زمین نهاد و متنش را وارسی نمود، نه صبرکنید! این پایان مقداری غم انگیز نیست؟آرزوهایی را ذکر کردن و منتظر ماندن برای از راه رسیدن احسن الحال؟ پدرْ تغییرات خودش بیاید وپشت در که رسید حتی بدون اذن دخول بر ما وارد شود؟ کاش های مارا تحویل بگیرد و به آنها جامه عمل بپوشاند. آیا در واقعیت این چنین است؟! شاید بهتر است با این نگاه اطراف را بنگریم، من شخص منفعلی هستم و عوامل آزاردهنده اطرافم تنها موجب ایجاد کاش هایی می‌شود که فقط درهمان مرحله &quot;ای کاش&quot; میمانند! &quot;ای کاش&quot; هایی که مانند یک طناب دار به دور گردنمان پیچیده و هرلحظه راه عبور هوا را برایمان تنگ تر میکنند! و شاید بعد از مدتی جانمان را بگیرند! اما این منِ منفعل هیچ قدمی برنداشت! حتی برای نجات و آزادی خودش! که انگار پیش از رسیدن لحظه مرگ به استقبالش رفت! تلخ نیست؟ وقتی تمام اینها تو را میرنجاند، پس چرا تبرت را برنمیداری؟ تا برخیزی و تیشه به ریشه این درختان آفت خورده بزنی! که این درختان همچون چنگاربدخیمی با حرص و طمع به همه جا دست اندازی میکنند و شعله امید مردم را خاموش! و این را بدان، حال که این موجود موذی وارد مأمن ما شده، او باید برود! نه ما!چون اینجا خانه ماست...</description>
                <category>عَین صاد</category>
                <author>عَین صاد</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jul 2022 00:26:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرح حال</title>
                <link>https://virgool.io/@ainsad_ir/sharhehal-imjbii7eygaq</link>
                <description>صورتم خیس بود و موهایم کمی نامرتب، درحال انتخاب لباس بودم که کدام گرم تر است،بوق... بوق... - این پسره کجاست؟ احتمالا منظورشان من بودم! هرچه سریع تر وسایلم را جمع کردم و با عجله به معیت سیداحسان شتافتم. به مدرسه که رسیدیم چادری کهنه محل استقرارمان بود، بوی نم میداد و گازوئیل! در اولین نگاه تعجب برانگیز بود! باخودم گفتم:ما مثلا اومدیم کمک بکنیم اما یه چادر درست و حسابی هم واسمون نیاوردن!مشغول غر زدن درمورد شب قبل و صبحانه امروز بودم که این مثل یادم آمد:سواره از پیاده خبر ندارد، سیر از گرسنه! واقعیت آن است که اینجا خبری از جای گرم و نرم، بوی گل و ریحان و وسایل تمیز نیست! چرا به دنبال راحتی در مکانی آمدی که مردمش برای مسائلی کوچک مثل بنزین و اینترنت باید به کیلومترها دورتر از روستایشان میرفتند؟ عجب‌کاری با خود کرده‌ام، حالا دعا کردن هم برایم مصوّر شده! شاید دفعه بعد، پس از پایان نماز جماعت و شنیدن &quot;الهی درد دردمندان دوا بگردان...&quot;شتابان آمین گفتنم به تاخیر بیفتد و این خاطره برایم تداعی شود! بگذریم، دیری نپایید که اولین نفر رسید! با خوشحالی منتظر بودم او بیاید سراغمان... اما پیرمرد هیچ نگفت و گوشه‌ای آرام گرفت! متوجه شدم اینجا کسی مرا نمیشناسد که برایش از رشته‌ و دانسته‌هایم بگویم! کمی شرمنده شدم! وقتی دیدم اطرافیانم در مردم روستا حل شده‌اند و من همچنان مثل رسوبی سیاهدر کف ظرف مانده‌ام. حاج علی‌ زودتر رفت سراغش!با تواضع او را روبروی خود نشاند و مشغول پرسش از احوالش شد...پس از مدتی کوتاه صدایی جدید توجهم را به خودش جلب کرد، همان پیرمرد بود! حالا میخندید و خوشحال از اینکه فردی پیدا شده تا از حال دلش خبر بگیرد و پای صحبت ها و دردهایش بنشیند...نفر دوم که آمد گفتم ایندفعه نوبت من است، به استقبالش رفتم و مشغول وظیفه آن روزم شدم، + نام و نام خانوادگی‌؟ گفت!دوبار گفت...+ لکزیانی؟ متوجه نمیشم پدرجانیکی از محلی‌ها که کنارش بود کمکم کرد- لک زاییدر دلم به چیزی که روی کاغذ نوشته بودم خندیدم+ خانوادتون چند نفرست؟ - 5 نفریم که سه تاشون نیستنفهمیدم منظورش فرزندان هستند که متاهل شدند و برای کار و پیشرفت از این روستا قطع امید کرده و رفته‌اند.به سوالات ادامه میدهم و همزمان آقا مهدی با خواهشی محترمانه برای بالا زدن آستینش، مشغول گرفتن فشار و قند او شد. با عجله گفتم+ شغلتون چیه؟ پیرمرد من و من کنان سرش را خم کرد، متوجه شدم چقدر بی رحمانه این سوال را پرسیدم!این بود حفظ کردن آبروی مومن؟ چیزی که حرمتش از خانه کعبه بالاتر است! نکند ادبت را مثل ماسک پیرمرد جاگذاشته‌ای؟برای اینکه بیشتر شرمنده‌اش نشوم سریع گفتم+ کشاورزی؟ - آره کشاورزی، کارگری... دیر متوجه شدم که به زبان آوردن &quot;بیکار&quot; برای آن بزرگ‌مرد سخت است! همانکه زمانی با کشاورزی برای خانواده‌اش نان می‌آورد و زمین و محصولاتش قیمت داشت اما حالا به این روز افتاده! رفتم به سراغ سوال بعدی... باید به شکلی میپرسیدم که دیگر چشمش را به درزهای آن پاره چادر ندوزد! سرم را پایین انداختم و پرسیدم+ سرپرست خانوار هستین؟ - نهنگذاشتم ادامه را بگوید و حرفش را قطع کردم+ درطول روز زیاد آب میخورین؟ با خنده‌ای تلخ گفت - فقط آب میخوریم... متوجه حرفش نشدم ولی همراهش خندیدم و ادامه دادم... فشارش طبیعی بود ولی قند خونش نه! + تازه صبحانه خوردین؟ - آره، البته چیزی نداریم، فقط یه لیوان چایی خوردمحالا معنی آن حرفش را فهمیدم! فرم پر شد، مردد بودم که آیا بگویم یا نهاما باید میپرسیدم+ حاج آقا، تریاک میکشین؟ بدون فکر گفت- نه،نه نمیکشم. + چند روز معمولا؟ انگار انتظار این سوالم را نداشت، مکث کوتاهی کردو دستهایش را بهم فشرد.- همیشه نهولی هراز گاهی یه مقدار میکشمآری واقعا فقر چه درد عجیبیست! اینکه غذا برای خوردن نداشته باشی ولی وعده های تریاکت تکان نخورد! دردی که براثر کم توجهی حالا تبدیل به زخم شده بود و ابعاد زندگی مبتلای به آن ذره ذره معنای مرگ میگرفت!دیگر کارمان تمام شده، فرم را به خودش دادم تا به سمت ویزیت دندان پزشکی روانه شودناگهان پرسید- حالم خوبه دیگه؟ این سوال را پیش بینی نکرده بودم، لبخندی زورکی بر لبم نشاندم و با صدایی بلند گفتم+ عالی پدرجان! مثل یه جوان ۲۰ ساله بدنتون سالمه! انشاءالله خدا حفظتون کنه. و همان لحظه اتفاق افتاد، اتفاقی که از ابتدای سفر منتظرش بودم! آن دعایی که دوست داشتم، دعایی که به زبان نمی‌آید و فقط با خیره شدن در عمق نگاهشان می‌توان فهمید! شاید مرا به مادر اربابمان سفارش کرده،شاید با آن دعا داستان زندگی من هم عوض شد و شدم همانکه باید می‌شدم... با دست و پای بسته، عبد برمیگشتم که دوباره کنار آن در بنشینم! و به یاد گفته آن شاعر بیفتم:من مینشینم کار و بارم پا بگیردشاید به من هم چادر زهرا بگیرد(شعر از علی اکبر لطیفیان)</description>
                <category>عَین صاد</category>
                <author>عَین صاد</author>
                <pubDate>Fri, 18 Feb 2022 00:05:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>