<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حامد محمودخانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ainyava</link>
        <description>یه توسعه دهنده/کدنویس سرگردون! خودمو گیک میدونم و چیزی که بره رو مخم تا حلش نکنم ولش نمیکنم... مطالب تخخصی که تو اینترنت پره اینجا بیشتر تجربیات زندگی شخصیمو مینویسم و افکار و طوری که زندگی میکنم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 01:31:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/172228/avatar/pFVkYs.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حامد محمودخانی</title>
            <link>https://virgool.io/@ainyava</link>
        </image>

                    <item>
                <title>Life is Strange</title>
                <link>https://virgool.io/@ainyava/life-is-strange-xtqex0zgsj75</link>
                <description>Before the storm!خوب بازم اومدم با یکی از مهم ترین اتفاقای زندگیم. حالا نه اینکه من نویسنده خوبی باشم ولی حتما نباید همه چیز خیلی ادبی باشه که ارزش نوشتن رو داشته باشه.. پس من هرچی توی ذهنمه رو می نویسم و خیلی روی ادبی بودنش تمرکز نمیکنم هرچی باشه به نظرم از ننوشتنش بهتره :)حالا که اینارو گفتم پس میگم این نوشته واسه خودم خیلی ارزش داره و به خاطر همینم تقدیمش می کنم به تو! تویی که با اومدنت توی زندگیم و با اینکه شاید چند ماه بیشتر نشده ولی بهترین چند ماه زندگیم رو ساختی، حس عجیبیه کلا من از موقعی که یادم میاد همش داشتم خود خوری می کردم و همش احساس می کنم سختی کشیدم فقط هرچند که خوب همونا هم خیلی کمک کردن تا شخصیتمو حالا هرچند خوب و بد بسازن..ولی همیشه هم توی ذهنم بوده که پس کی قراره این سختی ها نتیجه بده و اونور زندگی هم ببینم، حالا که فکر می کنم اون نوک موج سینوس احوال زندگیمم پس موقعیت خوبیه که این نوشته رو بنویسم تا بمونه به یادگار :)خوب اگه نوشته های قبلی رو خونده باشید می دونید که من برنامه نویسم! تقریبا بیشتر عمرم رو پای کامپیوتر گذروندم و تقریبا خودمو درون گرا می دونم، همه ی اینا باعث شده که به شدت Overthinker باشم و هر چیزی رو قبل از اتفاق افتادنش کلی براش سناریو بچینم و حالت های مختلفش رو براش فکر کنم.. حالا وقتی میرسه به شرایط زندگی توی این هرج و مرج خوب همه می دونیم که خیلی سختش می کنه و سختم بوده.. از تلاش هایی که برای ساختن یه حرفه و از توش یه زندگی بگیر تا جنگیدن با بیماری جسمی و حال های بد و افسردگی..حالا که این پیش زمینه هارو گفتم احتمالا می دونید که با یه همچین احوالی احتمالا آدم دلش خوشه به اطرافیانش و حس درک شدن و درک کردن و دوستی و خانواده و خلاصه اینچیزا.. خوب با چسبیدن سفت و سخت به کار و تغییر شرایط و تموم شدن دانشگاه و اکیپ هایی که تا نصف شب آنلاین بازی کنیم کم کم شروع میشه فرو رفتن توی منجلاب تنهایی و دور شدن از آدما.. حالا دیگه مثل دوران مدرسه نیست که راحت بشه دوست پیدا کرد.. حالا دیگه اعتماد کردن سخت تر شده و معنای دیگه ای داره.. حالا اعتماد با هزار تا جوانب در نظر گرفتن میاد و دیگه اونقدر راحت نمیتونی دلتو بزنی به دریا.. اما چه میشه کرد زندگی همینه دیگه آدما میان و میرن پس ترس نداره که بزار پیش بریم ببینیم چی میشهاحتمالا پسا Move onخوب حالا که ادامه دادیم (چاره چیه!)، راستش فکر کنم ۲ سال اخیر اینطوری بود که اینقدر همه چی قاطی پاتی و شلوغ بود و الویت اول من مستقل شدن بود و انگیزه برای تلاش کردن بیشتر که دیگه به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکردم اما اول امسال این اتفاق افتاد و خوب با کلی استرس و اون کارای اولش تا به وضعیت پایدار برسه اما بعد از چند ماهی حالا این فاز شروع میشه که خوب حالا چی؟خوب یکی از مهمترین خواسته هایی که همیشه داشتم بهش رسیدم و دوباره احساس گم شدن داره شروع میشه.. خوب بیاین شروع کنیم سفر رفتن، کوهنوردی و دوچرخه سواری های پی در پی رو تا زوال عقل پیدا نکنم! در کنار اینکه همه اینا به نوع خودش خوبه و کمک می کنه که آدم انرژی داشته باشه برای ادامه و دیدن آدم های خوش ذوق  که هر کدومشون داستان های مختلفی دارن ولی خوب ما که اونقدر صمیمی نیستیم که بدونیم تو زندگیشون چه خبره؟ پس ولش کن همسفر بیا این دو روزو خوش باشیم و بعدش دوباره بریم به روزمرگیمون برسیم و بعدش فقط کار؛ ،کار، کار، کار! اما همیشه آدم یکیو نیاز داره که بتونه بدون هیچ فکر کردنی و در نظر گرفتن عواقب و اینا خیلی راحت از اعماق وجودش باهاش حرف بزنه و درد و دل کنه.. واقعا چقدر سخته بزرگ شدن، و خوب این اتفاق با سالی یه بار دیدن دوستایی که قبلا خیلی با هم صمیمی بودیم دیگه تقریبا امکان پذیر نیست و آدما میرن سمت خودشون و زندگیشون..پس توی این بازه کم کم تلاش کردم برای نزدیک شدن به اطرافیانی که بیشتر حس می کردم شبیهشونم و شاید چند وقت یه بار توی این سفر های پر از غریبه چهره چند تا آشنا هم بود که قوت قلب خوبی بود، ولی خوب همونم راستشو بخواید یکم سخته چون آدم به این حس ها وابسته میشه و بقیه چیزا یکم عادی میشه و کلا حس خوبی نداره بگی نگی..اما همه اینا مقدمه ای بود بر اینکه یهو توی این چند ماه همه چیز عوض شد، کی فکرشو میکرد قراره یهو اینقدر همه چیز عجیب و دوست داشتنی بشه، میدونی وقتی همه اتفاقایی که قبل تر گفتم میوفته آدم دیگه خیلی خودش رو از آدما جدا و متفاوت می بینه و دریغ از یه نفر که نمیگم شبیه باشه! اینکه بتونه آدم رو درک کنه.. خیلی حس نا امیدی به آدم میده که چرا این همه آدم هر روز میبینیم یکیش اونطوری که باید نیست؟خوب طبیعتا اولش اینطوری شروع میشه که از یکی خوشت میاد و کم کم سعی می کنی نزدیکتر بشی.. (چقدرم سخته چون اصلا اینطوری نیست که بگی خوب نشدم نشد دیگه اشکال نداره! این فاز اینطوریه که همش می ترسی که اگه اشتباه قدم برداری ممکنه کلا خراب بشه همه چیز) و خوب ترس از حس بعدش.. ولی میگن:You can&#x27;t win if you don&#x27;t playالبته قبلا چند باری هم حس مزخرفی هم داشته ها و شب بیداری و فکر و فکر و فکر و حسی توی مغز که از حالت تحوع فیزیکی هم میتونه بدتر باشه :/ولی خوب اینبار نه تنها که همه چیز خوب پیش رفت بلکه با شناخت بیشتر اینقدر حس نزدیکی و درک متقابل و دوست داشتن و دوست داشتن و دوست داشتن دارم که بعضی وقتا به واقعی بودنش شک می کنم..واقعا زندگی عجیبه کی فکرشو می کرد من که اینقدر احساس دوری داشتم از آدما الان یکیو بدون اغراق از خودم بیشتر دوست دارم.. توی کار همیشه می گم موقعیت کاری ای خوبه که در حین اینکه به کلیتش علاقه داری یکم احساس خطر هم داشته باشی چون این یعنی هنوز خیلی چیزا هست برای یاد گرفتن و تلاش کردن و خوب این ترسه میاد که اگه تلاش نکنی پس از دست میدی اون موقعیت رو.. اما فکر نمی کردم این وضعیت عجیب توی رابطه هم بوجود بیاد! مگه من منطقی در نظر نمی گرفتم همه چیزو؟ پس چی شد یهو اینکه اینقدر یکیو دوست دارم که ترس از دست دادنش رو دارم؟ احساس ناامنی عجیبیه، چطوری میشه دلت برای یکی که توی آغوشته تنگ بشه، چطوری میشه در عین اینکه از لحظه و بودن لذت می بری پس ذهنت احساس ترس اینکه نکنه چیزا تغییر کنه بیاد.. نمیدونم اسمشو چی میزارین ولی در عین حال ذوق و خوشحالی غیر قابل اندازه گیری عجیبی هم کنارشه، حس خوب تصور کردن موقعی که چشات رو می بندی و میبینیش و بعد یه لبخندی میاد روی صورتت به شکلی که بقیه اگه ببین براشون این تغییر حالت یهویی احتمالا عجیبه :)حس عجیبی که کم کم وجودتو پر می کنه، به آخرین فکری قبل از خواب و اولیش موقع بیدار شدن.. به اینکه برای اینکه احساس نا کافی بودن نداشته باشی سعی کنی آدم بهتری باشی.. جزئیاتی از ظاهر، افکار و شخصیت که هر روز میخوای بیشتر ازشون بدونی...اینکه حالا یه کار معمولی روزانه هم لذت بخش تر میشه! اینکه بدون هیچ فکری بگی و بشنوی و کم کم اطراف و این دنیای پر از ماشین و سر و صدا محو بشه.. اینکه فیلم و انیمیشن چند برابر لذت بخشه.. اینکه با دیدن یه couple توی خیابون کلی ذوق کنی و به یادش بیاری و یهو یاد خاطراتت بیوفتی..خیلی عجیبه الان که می نویسم دقیقا شد ۳ ماه ولی انگار چندین سال شده و همین نشونه خوبیه برام که این دوران خوب بوده، البته همیشه این ترس وجود داشته که نکنه یه جاییش تند بریم و عین این فیلما همه چی خراب بشه ولی زندگی کوتاه تر از اونیه که احساساتمونو بروز ندیم، در کنارش وجود اعتماد به اینکه اگه اتفاقی بیوفته می دونی که قرار نیست خیلی بمونه و گنده بشه و احتمالا راجع بهش صحبت می کنیم و رو راست احتمالا یه نتیجه ای میرسه :) همین پایه بودنه مهمه و اعتماد، واقعا What did I do to deserve you؟خواستم به این بهانه و برای اینکه به یادگاری بمونه نوشتمش که بگم خیلی خیلی دوستت دارم و هر بار که میبینمت احساس خوشحالی عجیبی دارم و قشنگ قند تو دلم آب میشه، هربار که دستتو می‌گیرم انگار با اعتماد به‌نفس ترین آدم دنیام، هر بار که چشمانت رو می‌بینم و بوست می‌کنم همه چیز و همه دنیا محو میشه و فقط تویی! هر بار که بهت فکر می کنم همه ی حس های عجیب میاد که و به هر کدوم از جزئیات که توجه می کنم بیشتر و بیشتر این حس تشدید میشه و عمیقا احساس خوشبختی می کنم، هرچی فکر می کنم نوشتن این متن برام سخت تر میشه چون کلمات مناسبی برای حسم پیدا نمی کنم؛ درسته که نمی دونیم بعدا چی قراره پیش بیاد ولی توی این لحظه خیلی خیلی خوشحالم و امیدوارم بعدا هم اگه چالشی بود با همدیگه از پسش بر بیایم و در ادامه هم همه چیز خوب باشهخیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دوستدار تو❤️❤️❤️ ؛ حامد.</description>
                <category>حامد محمودخانی</category>
                <author>حامد محمودخانی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jan 2024 01:17:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درونگرا؛ خوبی ها و بدی ها!</title>
                <link>https://virgool.io/@ainyava/introversion-woj1ymisucod</link>
                <description>خوب یکی از چیزایی که همیشه گوشه ذهنمه و دوست داشتم راجع‌بهش بنویسم شخصیت هستش! البته اینجا هدف این نیست گفتن از INTJ. INTP. ENTJ. ENTP و ... نیستش :)و اینکه جالبه این متن از پارسال این موقع ها توی پیش‌نویس های ویرگولم بودم ولی تنبلی هیچ‌وقت نذاشت کامل و منتشرش کنم :/راستش همه‌چیز اینطوری شروع میشه که من خودم رو درونگرا می‌دونم و از بچگی ارتباط گرفتن با آدما برام سخت بود، از طرفی هم بیشتر عمرو پایه کامپیوتر گذروندم.. از همون سنین کم و بازی کردن تا نوجوانی و بعدا هم جوانی و کار... تا همین یکی دو سال پیش وقتی توی یه جمع جدیدی قرار می‌گرفتم استرس می‌گرفتم و برام ارتباط گرفتن، راحت بودن و صحبت کردن سخت بوده در حدی که وقتی اومدم شرکت برای کار تا چند ماه اول اصلا با کسی گرم نمی‌گرفتم و فقط کارامو انجام می‌دادم و می‌رفتم.. مثلا یادمه که بچه های شرکت می‌گفتن که بابا تو چرا یخت باز نمیشه ما هی تورو میاریم تو جمع و اینا ولی بحث تعارف و اینا نبوده طبیعتا! شخصیتم اینطوری شکل گرفته بوده 🤔به هر حال وقتی این مدل از رفتار کردن خیلی کم پیدا میشه (حتی توی جامعه برنامه نویس ها!) اتوماتیک دید خودت و بقیه به این سمت میره که احتمالا یه چیزی مشکل داره و باید کم کم این روند تغییر کنه.. در نتیجه مثل هر چیز دیگه‌ای شروع می‌کنی با روبرو شدن باهاش و قرار گرفتن در موقعیت هایی که باعث بشه از Comfort Zone بیای بیرون.. :)طبیعتا این مدت خیلی استرس بیشتری بهت وارد میشه و خسته از این که نمی‌دونی چی درسته و غلط و آیا اصلا ارزشش رو داره؟ اینم بگم مثلا در حدی بود که توی شرکت حتی از وسایلی که برای همه هست استفاده نمی‌کردم و یا موقع ناهار اینکه یه سری آدم غریبه نشستن اونجا باعث می‌شد سخت تر بشه و بعضا حتی یکم دست‌وپا چلفتی بودن باهاش بیاد (به خاطر اضطراب قرار گرفتن توی این موقعیت)البته الان که دارم اینو می‌نویسم کاملا این موضوع تغییر کرده و دیگه حتی با آدم های جدید خیلی سریع و راحت تر ارتباط می‌گیرم ولی چیزی که عجیب ترش می‌کنه اینه که بعضی وقتا با همین آدما که حتی شاید ۲ ساله میشناسمشون می‌شینیم دور یه میز به این فکر می‌کنم که چرا یه چیزی تغییر نکرده و اون نداشتن حرف مشترک و شرکت کردن توی بحث هاست! همیشه می‌دونستم که من آدم سلام چطوری هوا چه خوبه‌ای نیستم! یا مثلا امروز چقدر ترافیکه نه؟ امروز بارون اومده و هوا خیلی تمیز شده (So What) حتی چیزای دیگه مثلا اینکه کارات خوب پیش میره؟ تیم جدید چطوریه بهتره اوضاع؟ خلاصه حرفم اینه که وقتی یه گاردی نسبت به چیزای سطحی هست یهو می‌بینی که توی چیزای عمیق تر هم حرف زدن خیلی سخت میشه و اینجاست که می‌گردی دنبال محدود آدم هایی که خیلی خوب میفهمنت چون خودشونم اونطورین :)خوب احتمالا با توجه به تعداد محدود تر و سخت تر شناختن اینطور آدما و اون Opening line که شروع کننده داستان باشه این مدت همش به این فکر می‌کنیم که چرا اینطوری باید باشه؟ ولی می‌دونین چیه؟ من که میگم خیلی هم خوبه چون توی اون مدت که همه حرفای تکراری داره میاد شما می‌تونین به خیلی چیزا فکر کنین! برنامه ریزی کنین یا هرچیزی فقط باید مراقب باشین که زیادی نباشه و تبدیل به اضطراب نشه چون ذره ذره تبدیل میشه به غذاب جونتون!!البته این به این معنا نیست که کلا یه لاک درست کنین و برین توش قایم بشین و کلا از جامعه فاصله بگیرین همونطور که گفتم این یه برچسب زدن نیست که تو MBTIـت فیلان شده پس فیلان .و بیسار... می‌دونی همش به حس و حال آدم برمی‌گرده شاید یه روزی بخوای خیلی بیشتر با آدما صحبت کنی و همون Small talk ها هم برات جذابیت داشته باشه اشکالی نداره.. ولی عمق حرفم اینه  که قرار نیست این رفتار ها بشه جرئی از شخصیتت پس نیازی هم نیست براش اضطراب بگیری :)چیزی که افراد درون‌گرا رو جالب و دوست‌داشتنی می‌کنه اینه که چون کمتر خودشون میوفتن جلو و (به قول خودمون مجلس رو گرم می‌کنن) در نتیجه احتمالا ماها شنونده‌های خیلی خوبی هستیم و فقط برای اینکه مکالمه ادامه پیدا نکنه Reaction نشون نمی‌دیم و واقعا سعی می‌کنیم موضوع رو درک کنیم (هرچند به ظاهر معلوم نباشه) و همیشه در حال فکر به موضوعات و حل کردنشون هستیم (در نتیجه معمولا این افراد مسئله حل کن های خوبی هم هستن و به شرط اینکه تمرکز و فضای کافی بهشون داده بشه) پس اگه همچین فردی رو کنارتون دارین بدونین که بهترین و قابل اعتماد ترین آدمان برای درد دل و این داستانا :)چیز جالب تر اینکه وقتی با این افراد صمیمی بشین کافیه یه فضای ۱ به ۱ داشته باشین تا با دنیایی از شخصیت و حرفای قشنگ نزده روبرو بشین! چون برخلاف اینکه آدما خیلی جمع و اکیپ و ... رو دوست دارن که بشینن سبزی پاک کنن و گل بگن و گل بشونن اینا دوست دارن که مکالمه هاشون توش خیلی آدمای زیادی نباشه و عمیقا شناخت پیدا کنن به همون آدمای محدود و کیفیت به کمیت 😛 (شدیدا توصیه میشه که فیلم Amélie رو ببینین) https://en.wikipedia.org/wiki/Am%C3%A9lie بحث بعدی اینجاست که من توی این ۲ سال با جمع های زیادی بیرون رفتم (بر خلاف قبلا که نهایت با دوستای دانشگاه می‌رفتم بیرون) مثلا با تور مسافرت رفتم با با گروه کوه‌نوردی چندین بار رفتیم (که با یه گروه که پایه ثابتشون بودم یه مدت منو به اسم حامد درونگرا صدا می‌کردن) و خوب توی این بیرون رفتنا و شروع صحبت با آدمای کاملا غریبه (حتی در سفر که فقط ممکنه ۱ بار باشه) و شناختن شخصیت های جالب و شنیدن داستان آدما.. از مهراد که ۲۵ ساله کوه میره، از خانم سارا که ۲۲ تا قله سیمرغ رو رفته، گردش‌گرایی که براشون جاذبه و فرهنگ مون براشون جالبه و خلاصه خیلی از این داستان ها که پشت خیلیاش یه زندگی با پر از سختی های روزمرگی و شهرنشینی داره ولی آدمای خوش ذوقی که دارن بهش ادامه می‌دن و با این سفر ها و کوه ها و تلاش‌ها و بزن و برقص ها ادامه می‌دن..با این حال چیزی که برای من ادامه این جور ارتباط هارو سخت تر می‌کنه اینه که آدما چرخشی تغییر می‌کنن و بعضا حتی وقتی از شخصیت کسی خوشت بیاد یا ارتباط بگیری فقط احتمالا امیدواری که توی کوه و سفر بعدی هم آدمارو ببینی، حتی دوستای خودت که ممکنه در این مسیر همراه بشن و زندگی و ناهماهنگی هایی که باعث میشه شاید سالی یه بار ببینیشون.. خلاصه حرفم اینه که همه اینا بدتر برمی‌گرده به آدم و از آدم کسی رو می‌سازه که باز خیلی Picky و سختگیر میشه توی ساختن ارتباط های جدید و با بالا رفتن سن این دیوار درونگرایی ممکنه سخت‌تر بشه.. البته به نظرم ایده عالش وقتیه که انرژیتون رو بگیرین از این سفر ها و معاشرت‌ها ولی نزارین که خیلی وابسته بشین که صرفا شخصیت ها و وقت خالیتون رو به جای اسکرول کردن اینستاگرام شاید با دیدن فیلم و کتاب خوندن پر کنین و غرق بشین توی همون دنیای پر زرق و برق :)اما اینجا می‌خوام از یه چیزی هم یه جورایی گلایه کنم،‌ خوب یادتونه که قبل تر گفتم که وقتی تعداد کمی از آدما اینطوری هستن برای دووم آوردن توی جامعه (حالا چه اجتماع یا حتی کوچیکترش مثل شرکت و دانشگاه و ...) اتوماتیک اینطوریه که رفتار  شماست که یکم عجیب غریب می‌زنه و احتمالا بقیه با این فکر که باید این تغییر کنه و &quot;یخش آب‌شه&quot; یا &quot;سافت‌اسکیلش خوب بشه&quot; یا هر کوفت دیگه‌ای شروع می‌کنن توصیه دادن و جلسه گذاشتن و کتاب معرفی کردن و X و Y و Z بدون این‌که اصلا بدونن شخصیت شما اینو می‌پذیره یا نه..مثلا توی ۱ سال و نیم گذشته من اینقدری به خاطر کار مجبور بودم با بقیه ارتباط بگیرم (و واقعا بگم  که هر روز انرژی فوق‌العاده زیادی این موضوع می‌گرفت ازم) که کلا کم کم شده جزئی از عادتم (یا شخصیتم؟! Who knows) و الان اینطوریه که وقتی یه روز با بقیه حرف نمی‌زنم اینگار یه چیزی عجیبه!! در حالی که قبلا از آرامش و فکر کردن به چیزا لذت می‌بردم الان به نظر عجیب میاد و وقتی میری توی دنیای خودت ناخودآگاه کم کم ناراحتی باهاش میاد،‌ به هر حال گلایه از این بود که یهویی پریدن وسط ۴ متری شاید یه جاهایی جواب بده ولی برای من یک‌سال و نیم استرس آورده (و ۱۰۰٪ که خیلی چیزا ازش یاد گرفتم و خوب مهارت های اجتماعیم بهتر شده) ولی بحث اینه که اصلا این مهارت ها با چه قیمتی اومدن؟ مگه هدف من پیشرفت توی مهارت های فنی و تکنیکال و برنامه نویسی و ... نبود؟ پس چرا الان موقیعیت طوریه که دیگه اونا کافیه و فقط باید با ارتباط گرفتن با آدما و &quot;Bussiness&quot; فقط بهتر و سریع‌تر اجراشون کرد؟ و آدمارو رسوند به آرزوهاشون؟ چقدر مگه باید از وجودمون و شخصیاتمون خرج کنیم؟ پس کی نوبت ماعه؟!!الان احتمالا میگین اوووو چه خبرته چرا اینقدر غر می‌زنی خوب آدم انتخاب می‌کنه دیگه میخواستی انتخاب نکنی :) کاملا موافقم اما می‌گم آدم اولویت هاشو انتخاب می‌کنه و نه لزوما مسیر رو.. شما ممکنه و احتمالا به خاطر اولویت های در لحظه زندگیتون چیزی رو انتخاب کنین که شاید خیلی باب میلتون نباشه (و البته برای مدت محدود تا اون اولویت ها برطرف بشن) و احتمالا بحث بعدی اینه که خوب پس انتخاب کردی دیگه هزینشم بده 😅Well, its not that simple!می‌دونین به نظرم آدم وقتی می‌تونه هزینه این تصمیم ها و سبک زندگی رو بده که محیط و درک خوبی هم براش وجود داشته باشه، مثلا کاری براش می‌زنم:‌فرض کنین که شما توی فیلد کاریتون خیلی پیگیرن و خلاصه مهارت خوبی کسب کردین... بر خلاف تصور عموم که باید استعداد و هوش خیلی خوبی داشته باشین کافیه که فقط صحبت و غر زدن و فکر بیش از حد رو قطع کنین و با تمرکز شروع کنین پیش‌رفتن (حتی به غلط و حتی قدم گذاشتن توی مسیر های اشتباه و حتی اوایل از شاخه به شاخه پریدن).. بعد یه مدت می‌بینین که احتمالا شروع می‌کنین به پیشرفت کردن و از اطرافیانتون کمی فاصله می‌گیرین و احتمالا مهارت یکم بهتری کسب می‌کنین.. دقیقا اینجاست که اون محیطه میاد وسط و دقیقا موقعی که پیدا کردن قدم بعدی علاوه بر این که سخته نیازمند یه محیطیه که اینو درک کنه.. مثلا اگه شما خبره و علاقمند به یه چیزی باشین آیا کدوم محیط حاضر میشه که هزینه تحقیق و خوشحال نگه‌داشتن شمارو بده؟ تا شما هم با انگیزه کار هارو پیش ببرین و آدمارو به رویای Penthouse و اینکه BMW سوار بشن نزدیک‌تر کنین؟احتمالا هیچ‌جا!! در نتیجه این به شکل یک ضعف می‌زنه بیرون و باید گپ ها و نداشتن مهارت های نه چندان جذاب دیگه رو تقویت کنین که بتونین دووم بیارین :)البته برای من در نهایت اینطور شد که از شدت اضطراب و نداشتن تمرکز و هر روز اعصاب خوردی با تغییرات و دریافت موقعیتی که کمتر نیاز با ارتباط با بقیه داشته باشه و در نهایت رسیدن به آرامش این موضوع حل شد اما هزینش زمان زیادی احتمالا ۵٪ یا خوشبینانه ۳٪ از کل زندگیم! بوده باشه و بالاخره قبولوندن به بقیه که اینطوری برام بهتره و من چیزی که اونا برام در نظر گرفتن رو نمی‌خوام و خودم باید مسیرو پیدا کنم.. راستش یکم تلخ بودنش برام اینه که دیدم این موقعیت برای بقیه خیلی راحت تر به دست اومده و من چرا اینقدر دیر براش قدم برمی‌دارم.. شاید خوبیش اینه که حداقل می‌دونم چی رو نمیخوام ولی اینکه چی میخوام خودش یه سختیه دیگه ای داره 😬😬خیلی گنگ شد ولش کن 😬 فقط اینکه زیادی به رفتار های خودتون به شکل ایراد نگاه نکنین و اینکه شمارو متمایز کرده از بقیه لزوما چیز بدی نیست فقط یاد بگیرین که ازش به بهترین نحو استفاده کنین و برای شخصیت خودتون باستید تا این تمایز از نقطه ضعف تبدیل به قوت بشه و هرچیزی رو قبول نکنین، کم کم می‌بینین که بقیه هم احترام بیشتری براتون قائل میشن و حتی از پیشرفت و کار و ... خودتون هم راضی تر خواهید بود :) (باشه بابا بزرگ اینقدر نصیحت نکن)Game of Lifeهاها! از عنوان این مطلب نمی‌خورد قرار باشه راجع به این چیزا صحبت کنم نه؟ حالا که گول خوردین در ادامه می‌گم که به هر حال زندگی اینطوریه دیگه و به نظرم جامعه های پیشرفته و جهان اولی اینطوری به چیزا دست پیدا می‌کنن که به با شناخت خوب آدما براشون موقعیت های Fitـشون رو پیدا می‌کنن و وقتی این آدما فضا دارن و زورچپون نشده موقعیت بهشون با علاقه پیش میرن و جامعه های خوشحال و موفق رو می‌سازن.. توی این جوامع چیزی که خوب پیدا میشه Mentor های ارزشمند و با انگیزه هستن که لایه های پایینی خودشون رو پیشرفت میدن و خودشون هم از قبلی هاشون یاد میگیرن و پیش میرن.. نه اینکه مثلا اینقدر متخصص کمه که شما کافیه یه مدرک از فرودگاه شریف داشته باشی و زارت، علاوه بر داشتن فضا احتمالا باید بقیه هم آموزش بدین و شما که حتی صلاحیتش رو هم ندارین و نمی‌دونین چطوری! البته نه اینکه تقصیر شما باشه خوب برای شما هم فضاش وجود نداشه :) پس بار و بندین رو ببندین و تیکت یه طرفتون رو بخرین.. هعی :/به نظرم خوبه که برای درک بهتر موضوع و اینکه اصلا چرا باید با این افراد بهتر برخورد کرد و بهشون فضا داد اینه که گفتم که این افراد مسئله حل کن های خوبی هستن.. اما مهم تر اینه که این افراد بعضا زندگیشون رو می‌زارن تا یه مسئله گنده حل بشه و به آرامش برسن،‌ بد نیست در در ادامه چند تاشونو با هم ببینیم:  https://www.ted.com/talks/susan_cain_the_power_of_introverts  https://en.wikipedia.org/wiki/Quiet:_The_Power_of_Introverts_in_a_World_That_Can%27t_Stop_Talking خالق لینوکس (لینوس توروالدز) https://www.ted.com/talks/linus_torvalds_the_mind_behind_linux?referrer=playlist-for_the_love_of_introverts&amp;autoplay=true  https://linuxstory.ir/ اما یه چیزی رو بگم اگه خوش‌شانس بودین و چنین فضایی داشتین و نیمه پر رو می‌دیدین و ازش به عنوان چیزی منفی یاد نمی‌کنین (چون اگه اینطوریه به نظرم یا شرایط رو تغییر بدین یا افکارتون رو) جوگیر نشین! بدترین چیز جوگیریه..من اینهمه دفاع کردم ولی حواستون باشه که داشتن این فضا خیلی خطرناکم هست ممکنه ازتون یه آدم افسرده بسازه، ممکنه زیادی جو بگیرتتون و جامعه‌ستیز و گریز و تبدیلتون کنه به کسی که فقط از همه فرار می‌کنه بدون دلیل خاصی و اینکه حتی توی اون چیزی که اون زمان داره صرفش میشه هم پیشرفته خوبی یا با سرعت خوبی نمی‌کنه.. پس جوگیر نشین (یهو یه فیلم هالیوودی رو دیدین جو نگیره بخواین هکر بشین و سبک زندگیتونو به بوق ندین! در نهایت واقع گرا بودن خیلی خوبه) از زندگیتون لذت ببرین، ورزش کنین، آهنگ گوش بدین،‌فیلم ببینین، با آدما بیرون برین و سفر برین و... حتی اگه لازمه سعی کنین که شخصیتتون رو کمی تغییر بدین و مهارت های اجتماعی کسب کنین یا هر چیزی، به هر حال ما توی همون محیطی که بالاتر گفتم زندگی می‌کنیم پس با این حال که غرتون رو می‌زنین ولی یاد بگیرین و ادامه بدین.. هرچقدرم شرایط بر وفق مرادتون نبود 😬یه مفهوم جالبی از FOSS (Free open source software) هم هست که به نظرم خیلی می‌تونه حتی توی زندگی شخصی هم مفید باشه و اونم اینه که همیشه نگاه کنین که کجا وایسادین و بر اساس اون تصمیم بگیرین خیلی توی افق خیره نشید! کافیه دایره کوچیک‌تری از اطرافتون و شرایط زندگی و ... خودتون رو ببینین و بر اساسش تصمیم بگیرین و پیش برین.. بعد یه مدت این قدمای کوچیک‌ برداشتن و پیش رفتن شمارو به همون افق می‌رسونه و البته هم که Just stop talking و فکر کنین! همینطوری قدم برداشتن هم شمارو به هیچ‌جا نمی‌رسونه یا حداقل در زمان مناسبی :)اره خلاصه (راستش اونموقع یادمه که خیلی بیشتر چیزایی میخواستم بنویسم که به عنوان این مطلب ربط داشت، پس فعلا همینا اگه چیزی رو یادم اومد اضافه می‌کنم دوست داشتین بخونین) به قول خارجیا:‌ if you can&#x27;t beat them join themو به قول شاعر: مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن، که در شریعت ما غیر از این گناهی نیستارادت 🙋‍♂️</description>
                <category>حامد محمودخانی</category>
                <author>حامد محمودخانی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jan 2024 21:33:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی معنا</title>
                <link>https://virgool.io/@ainyava/meaning-of-life-fndrmzsk8xq5</link>
                <description>داستان از اینجا شروع میشه که این روزا از لحاظ روحی حال خوبی نداشتم و راجع به همه چیز زندگیم بیش از حد فکر و خودخوری می‌کردم و ذهنم دنبال این بود که دلیل اصلی رو پیدا و حلش کنه.. همیشه پس ذهنم این بوده که شرایط جامعه خوب نیست و هزار تا اتفاقای دیگه و استرس و فشار کاری و ... در نتیجه طبیعیه که حال خیلی خوبی نداشته باشم اما همیشه یه چیزی هم می‌گفته که انگار مشکل یه چیز بزرگ‌تری باید باشه..یکم زمینه‌سازی می‌کنم، همیشه توی این مواقع معمولا آدم میره سراغ کارایی که براش فان باشه و وقت خوبی رو براش بسازه یا سراغ روش هایی برای انکار که کمک کنه روزامو بگذرونیم و کارمون به جنون نکشه!راه حل موقت!برای من معمولا سرگرمی بوده و با ویدیوگیم، فیلم و سریال، موزیک، دوچرخه‌سواری و کوه‌نوردی و کتاب خوندن بوده.. شاید هم یه وقتایی وقت گذروندن با آدما و ایجاد رابطه، دورهمی، کافه یا شاید تغییر استایل و خرید و لباس و شاید حتی بدتر مثلا الکل یا سیگار بوده (برای خیلیا غذا و پرخوری هم هست ولی راستش من از غذا خوردن خیلی لذت نمی‌برم ولی هله‌هوله و Junk Food رو هستم و امتحان کردم) و همیشه می‌دونستم که یه تعدادیش کمک می‌کنه و یه تعدادیش فقط اوضاع رو بدتر می‌کنه هرچی باشه روراست بودم و پذیرفتمش ولی بازم اون کمکی ها راهی بوده برای اینکه از این باتلاق بیام بیرون و اونیکی هاش هم همون انکار که پاک کردنش و مشغول نگه‌داشتن مغز! (دوپامین کوفتی!)راه حل شاید موقتراه حلی بعدی که یکم بزرگ‌تره این جمله انسان به امید زندست بوده و برای خودم یه سری اهداف داشتم و این اهداف با توجه به جاه‌طلبی ذاتی انسان بزرگتر شدن.. طبیعتا توی یه دوره‌ای پیدا کردن یک شغل خوب که باعث رشدم باشم (چه مالی و چه معنوی و فردی)، خرید یه سری ویجت که نیاز داشتم یا عقده شده بوده و الان هم تلاش برای مستقل شدن و خونه‌گرفتن و جدا شدن از خانواده فعلیم یا حتی کسی چمیدونه عاشق شدن مثل این فیلما! خوب به هر حال برای اینا که دارم تلاش می‌کنم و به نظرم توی مسیرش هستم حالا یا میشه یا نه ولی بیشتر از اینکه نمیتونم کاری براش بکنم درسته؟ پس این توجیهه که دیگه سخت نگیر چون داری تمام تلاشتو براش می‌کنی پس شل کن.. یکی از این اهداف هم وقتی از بقیه چیزا ناامید ترم مهاجرت و apply هستش و راستش ترس از اینکه اگه بعد از اون بازم این حسه موند چی؟ حالا با تنهایی بیشتر سخت تر نمیشه؟بلوغ ؟!اما با تجربه اینا و دیدن اینکه انگار مشکل از جای دیگست و گذر زمان و بالاتر رفتن سن کم کم به این بلوغ میرسم که Root Cause رو پیدا و حلش کنم.. این چند وقت خیلی فکر کردم و خودخوری کردم ولی به یه نتیجه‌ای رسیدم که میخوام اینجا به اشتراکش بذارم، قضاوت و تصمیمش با خودتون :)بازم برای تاکید می‌گم به این نتیجه رسیدم که شرایط جامعه، خانواده، فشارکاری، اهداف و ... بخشی ازش بود و انگار مشکل یه چیز فراتری باید باشه و اون شخصی و شخصیتی هست!یه چیزی که همیشه عاشقش بودم و با توجه به اطرافیانم توش استعداد هم دارم &quot;حل مسئله&quot; هستش، راستش فکر کنم همین باعث شده که حرفه برنامه نویسی رو انتخاب کردم و ازش خسته نمیشم، وقتی اینقدر کلی بهش نگاه می‌کنم می‌فهمم که باعث شده در مسئله و چالشی رو دوست داشته باشم در نتیجه رولم توی شرکت هم شده Full-Stack Developer و تا جایی که حل‌مسئله باشه احتمالا منم خوشحالم از بابتش.. اتفاقا آدم سخت گیری هستم و خودم رو به چالش می‌کشم و مسئولیت های سختی رو قبول می‌کنم این باعث میشه که کاملا ذهنم درگیرش باشه و با حل مسائل بزرگ به حس رضایت برسم..مشکلجالب شد نه اول راه حل هارو گفتم بعدا مشکل رو! حالا مشکل چی بود؟! اینکه یکی از این مسئله ها که داره خفم می‌کنه و به نابودی میکشتم و از پسش برنمیام متاسفانه حرفه و کار نیست و شخصیه و احتمالا ضعف هایی که از اونجا نشئت گرفته :/از اینجا شروع میشه که اینقدر غرق در دنیای خودم بودم فکر می‌کنم هیچوقت از بیرون نتونستم به وضوحی که الان فکر می‌کنم می‌بینم ببینمش، ولی زندگی به یه جایی می‌رسه که یه لحظه pause می‌کنی و عمیقا سعی می‌کنی به عنوان سوم شخص به خودت نگاه کنی و این چیزیه که من دیدم..احتمالا کم وقت گذاشتن برای رشد شخصی، کمال‌گرایی و ترکیبش با درون‌گرایی (از این جهت که ممکنه اوضاع از چیزی که به نظر میاد بهتر باشه) کمک کرده بهش نمی‌دونم ولی همیشه وقتی با آدما صحبت می‌کنم این اذیتم می‌کنه که دوست دارم حس واقعیه افراد رو بگیرم حتی اگه تنفر باشه و کاش قدرت ذهن‌خوانی داشتم تا مجبور نبودم برای فهمیدنش اینقدر سختی بکشم! (شاید پیش خودتون فکر کنین که کمبود محبت دلیلشه اگه اینطوره شاید حق با شما باشه!) ولی فکر کنم به خاطر چیزی که جلوتر می‌گم بازم یکم بزرگ‌تر باشه..چیزی که از بیرون دیدم این بود که چیزی که اذیتم می‌کنه اینه که به این فکر می‌کنم که چی به زندگیم معنا می‌بخشه.. یعنی حتی با کلی کتاب خوندن هم نتیجه حسادتی هست بر آدمایی که دنیا رو به جای بهتری تبدیل کردن و زندگیشون معنای بزرگی داشته.. فکر می‌کنم چیزی که بیشتر از همه اذیتم می‌کنه اینه که در کنار همه چیزایی که گفتم معنای زندگی من در چیه؟ نکنه اینهمه زمان در جهت اشتباهی باشه و حتی چیزای مثبتی مثل تحصیل، رشد حرفه‌ای و کاری و ... در نهایت اون معنا رو نرسودن و به پوچی ختم بشن :(بازم راه‌حل!به عقب که نگاه می‌کنم می‌بینم که برای اینم یه کارایی کردم.. برای خیلی آدما گذاشتن یه میراث از خودشونه مثل یک کتاب و شاید نوشتن همین وبلاگ! انگار همیشه توی ناخودآگاهمون می‌گم حتی اگه ۱ نفر هم این میراث رو استفاده کنه پس زندگیمون معنا داشته.. فکر می‌کنم دلیل بچه دار شدن خیلی از آدما هم همینه.. یعنی میخوان یه میراث از خودشون بزارن و اون حتی نام خانوادگی نیست، اون آرزو هاییه که برای میراثشون دارن و بهش سخت می‌گیرن که مسیری که براش چیندن رو بره و آخرش بگن ایول عجب معنایی ساختم! حالا می‌فهمم که کل‌کل کردنم با آدما سر اینکه بچه آوردن توی این شرایط داغون ظلمه بهش و اینکه روزی و برکت باهاش میاد چرته محضه.. اتفاقا این تصمیم رو کاملا خودخواهی می‌بینم برای اون افراد که دوست دارن رشد یکی دیگه که بهش احساس مالکیت دارن رو ببینن و عجیب اینکه میگن شیرینه و در کنار همه‌ی سختی هاش جذابه.. ولی همش میراث و ساخت معناست حالا اگه واقعا این معنا باشه باز قابل درکه، اما اینارو نگفتم که بگم این راه حله چون من که اصلا دنبالش نیستم و کوبیدم قضیه رو..!اون یه کاریی که من کردم در حد همین نوشتن، ساخت ویدیو آموزش برنامه نویسی و خلاصه ایجاد همون میراث هرچند کوچیک و برای هرچند تعداد کمی از آدما، سخت کوشی و درجا زدن توی کار و شرکت و شاید کمک برای اینکه کارا انجام بشن و آدما خوشحال :) فکر کنم یکی از مهم‌ترین هاش جاهایی بوده که باعث شدم شخصی خوشحال بشه اون لحظه برام حالت اوج رو داشته و حس می‌کنم که چه معنایی بهتر از این.. اما چیزی که اذیت کنندست اینه که چرا با این همه سخت کوشی و کمال گرایی و رسیدن یه یه سری ایده‌ عال ها و تبدیل دنیا به یه جای بهتر اون Impact رو نمیشه دید و نتیجش میشه رنج کشیدن و حرص خوردن و خودآزاری که داری اشتباه می‌زنی ‌:/ یعنی میشه یه روزی بشینی پیش خودت بگی من اینجای دنیا رو بهتر کردم!!</description>
                <category>حامد محمودخانی</category>
                <author>حامد محمودخانی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Feb 2023 21:48:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدف، تصمیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@ainyava/decision-making-bdehxijlurgy</link>
                <description>خوب! فکر کنم از آخرین باری که اینجا نوشتم ۷ ماهی گذشته، قبلا گفته بودم که ویرگول برام اشتراک اتفاق های مهم زندگیم بوده و هرچیزی رو اینجا نمی‌نویسم (حداقل تا الان!) پس بریم بعد از این مدت طولانی اگه حوصلشو دارین بریم ببینیم چی شد که برای نوشتن دلم تنگ شد...همونطور که از عنوان مطلب مشخصه تمرکز مطلب رو می‌زارم روی هدف و تصمیم هایی که توی زندگی می‌گیریم، دیدین که این سخنرانا و خلاصه اینایی که حرفای قشنگ میزنن میگن که همه چیز رو بنویسین و کلا نوشتن رو پرستش میکنن! ولی من کاری به اونا ندارم و البته نوشتن من هم روی کاغذ نیست ولی برای کار هایی که توی زندگیم انجام میدم یه سری فایل تکست روی کامپیوتر دارم و سعی می‌کنم از روی اونا برای زندگیم تصمیم بگیرم.. (و اینطوری باعث میشه که یادم هم نره و هر چیزی که به ذهنم رسید رو توی این فایل ها اضافه کنم و به ترتیب اولویتشون ببرمشون پایین و بالا...) (اگه پیش خودتون فکر می‌کنین که چه حوصله ای داری باید بگم که این خیلی منظم نیستش و خیلی چیزا با درگ کردن یه لینک توی بوکمارک های مرورگر حل میشه؛ که بعدا هم احتمالا فراموش می‌کنم و سراغشون نمی‌رم ?)حالا می‌تونم بگم که اصلا ایده نوشتن این متن از اینجا اومد که یکی از فایل هارو بعد از مدت ها چک کردم و خودم از اینکه چقدر نسبت به اونموقع تغییر کردم تعجب کردم! یعنی یه سری چیزا رو نوشته بودم که توی لحظه برام خیلی سخت بوده ولی الان که نگاه می‌کنم می‌بینم که زندگی چقدر چیزای مهم تری رو برام ایجاد کرده و صرفا یه چیزایی که اونموقع دغدغه ای بود واسه خودش الان خیلی به شکل خیلی مسخره‌ای حل شدن.بزارین سرتون رو با گفتن کلیات و چیزای عجیب و قریب درد نیارم و یه مثال بزنم..یکی از چیزایی که توی این  فایل هست چیزایی هست که میخوام بخرم.. حالا از ویدجت و چیزای کوچیک تا چیزای بزرگی که ممکنه خیلی سخت بدست بیان.. مثلا توی این فایل لیستی بود از قطعات کامپیوتری و خریدن یه کامپیوتر جدید که خوب الان هزینه زیادی داره و خیلی گرون محسوب میشه حتی معادل با یک ماشین چند مدل سال پیش و خوب من شروع کردم به تیک زدن اینا و کم کم به هدفه رسیدم.. چقدر ذوق کردم که بالاخره چیزی که شاید عقده چندین و چند ساله بوده رو رفع کردم و حالا وقتشه بشینم پاش و حسابی Game بزنم! اما وقتی که برطرف شد دیگه فقط آسودگی خاطر بود و هیچ‌وقت اونطوری که راجع بهش فکر می‌کردم برام لذت بخش نبود! حالا چیزای مهم تری توی این فایل هستن مثل خونه گرفتن و مستقل شدن و تشکل یک زندگی! واقعا که آدمی زاد همش بیشتر و بیشتر میخواد و سیرمونی نداره...اما اینارو نگفتم که بگم نیاز ها همشون مالی و مادی گرایانه هستن.. مثلا توی فایلی به اسم Decisions تصمیماتی هست که برای زندگیم می‌گیرم و اولویتشون! مثلا:خوندن یه سری کتاب که برای خودم لیست کردمدیدن یه سری فیلم و سریال و مستندگوش کردن! به آهنگ، پادکست و ...کار کردن و حوزه های اون که شامل انجام دادن یه سری پروژه نرم‌افزاری، تحقیقاتی و درست کردن Portfolio و رزومه و اینا میشه..بازی های کامپیوتری که دوست دارم تجربشون کنمورزش و تمرین (کوه نوردی، دوچرخه سواری و...) ( که مثلا توی این مدت شنا یاد گرفتم)و Hobby ها که شامل موسیقی، فیلم ساختن و عکس‌برداری میشهخوب اینا خیلی چیزای بزرگی هستن (علاوه بر اینکه برای هرکدوم یه سری فایل زیر مجموعه هست که جزئیات بیشتری داره) و خوب طبیعتا آدم نمی‌تونه به همشون برسه اما کمک می‌کنه برای اینکه تصویر ذهنی شکل بگیره و نسبت به اولویت براشون زمان گذاشت و هزینه کرد..ابزار های Mind Mapper هم تقریبا همچین چیزی هستن و کمک می‌کنن برای اینکه تصمیم ها و ساختار ذهنی رو به تصویر بکشن و کمک کن برای تصمیم.. (حتی ساختار مغز و نورون ها هم اینو ثابت می‌کنه و شبکه عصبی که توی کامپیوتر ها برای هوشمند کردن نرم‌افزار ها استفاده میشه..)یه سری از لیست ها هم می‌تونن Pros/Cons باشن یا مثلا برنامه غذایی و ...حالا چیزی که جالبه اینه که اینا خیلیاش بزرگ فکر کردن و عمل نکردن بهشونه! و از وقتی که دغدغه های کاریم زیاد شد و Full-Time مشغول شدم دیگه به این فایل ها کمتر و کمتر سر می‌زدم (البته یه سری فایل از پارسال دارم که Todo List هست و کار هایی که محل کار باید انجام بدن هست و کمک می‌کنه که منظم تر کار کنم و زمانی که براشون می‌زارم و کار هایی که انجام می‌دم رو داشته باشم..) اینطوری وقتی بعدا Overally بهشون نگاه می‌کنم میتونم بفهمم که پیشرفت داشتم یا نه و ...چیز دومی که جالبه اینه که فایل هایی که بالا گفتم رو بعد از مدت ها باز کردم دیدم توی یه سری هاش به شکل ضمنی پیشرفت داشتم و اولویت ها چقدر جا به جا شدند!همین! گفتم بد نیست راجع به روشی که برای چیزاش مختلف کوچیک و بزرگ تصمیم می‌گیرم و اشتراک بزارم شاید برای کسی جالب بود اگه فکر می‌کنین چیز مشابهی که همچین کمکی می‌کنه خوشحال می‌شم توی کامنت معرفی کنین..این لیست هارو هم توی گیت‌هاب خودم میزارم شاید جالب باشه! که مثلا چی گوش میدم! چی می‌بینم! می‌خونم، توی شبکه اجتماعی چی دنبال می‌کنم و حتی Pull Request بدین خوشحال میشم D:https://github.com/ainyava/life https://github.com/ainyava/life </description>
                <category>حامد محمودخانی</category>
                <author>حامد محمودخانی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Dec 2022 22:29:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه کارآموزی در همراه اول</title>
                <link>https://virgool.io/@ainyava/mci-internship-ksotcqstbgzq</link>
                <description>خوب سلام! می‌دونم خیلی وقته ننوشتم ولی راستش اینقدر که اینجا اتفاقای مهمی از زندگیمو نوشتم که حیفم میاد خیلی چیزای معمولی رو بنویسم، توی این مطلب میخوام از تجربه اخیرم به عنوان کارآموز در یکی از شرکت های زیر مجموعه همراه اول بنویسم.خوب اول اینکه الان که دارم این مطلب رو می‌نویسم دو ماه از کل دوره که چهار ماهه گذشته و طبیعتا این مطلب رو بروز خواهم کرد و اتفاقات آتی رو بهش اضافه می‌کنم. (بروزرسانی: الان سه ماه از پایانش گذشته که دارم ادامش رو می‌نویسم! راستش دلیلش خود همین نوشته بود یعنی خود کارآموزی و بعدش کار کردن در شرکت که تمرکزم رو کامل گذاشتم روی اون و خیلی تایم برای چیزای دیگه نموند!)خوب کلا قضیه اینه که من بعد ریکاوری کاملم از لنفوم و... که میتونید نوشته مربوط بهش رو اینجا بخونید شغل ثابتی نداشتم و فقط بعضی وقتا پروژه می‌گرفتم و توی خونه انجام می‌دادم که چون من خیلی توی مارکتینگ و سر و کله زدن با آدما خوب نیستم خیلی موفق نبودم.. یه‌روز یه آگهی رو که خواهرم برام فرستاده بود دیدم که آکادمی همراه اول یه دوره‌ای برگزار می‌کنه برای کارآموزی و انواع پوزیشن ها رو برای کارآموزی و در ادامه با هدف جذب در شرکت های زیر مجموعه یا خود همراه اول رو داره، منم درخواستمو برای پوزیشن ها گذاشتم و بعد از مراحل اولیه و مصاحبه و ... توی این دوره به عنوان Front-end Developer کارآموز شدم که می‌تونید تجربیات منو در ادامه بخونید.نحوه ثبت نام و پذیرشخوب اولین مرحله این بود که توی سایت آکادمی همراه عضو بشیم و خوب علاوه بر اینکه امکان دسترسی به یه سری آموزش های ویدیویی هست (هم رایگان و هم با هزینه) هرچند ماه یکبار دوره کارآموزی هم برگزار میشه که من برای دوره دوم درخواستمو ثبت کردم. هر شخص میتونه برای ۳ موقعیت کاری درخواست بده که منم برای مهندس داده، مهندس نرم افزار (برنامه نویس Python) و برنامه نویس Front-end درخواست دادم و رزومم رو هم داخل سایت وارد کردم.توی این دوره ۴۷۰۰ نفر شرکت کردن که مجموعا بیشتر از ۹۰۰۰ درخواست برای موقعیت های شغلی ثبت شد. (هر نفر در بیشترین حالت ۳ درخواست میتونه داشته باشه)آزمون آنلاینبعدش اینطوریه که این رزومه ها و درخواست ها بررسی می‌شه و یه لینک آزمون آنلاین هست که براش هیچ منبع و حتی اینکه از چه موضوعاتی هست معرفی نشد و خوب ۴۰ تا سوال بود که ۴۰ دقیقه وقت داشت که بعد از باز کردن آزمون سوالات قابل مشاهده  و پاسخ دادن بود که خوب یه بخشی ازش سوالات هوش و ریاضی بود که خیلی هم سخت بود هی بخشی سوالات تخصصی کامپیوتر بود که اصلا مربوط به برنامه نویسی نبود و بیشتر ویندوز و آفیس بود که خیلی هم سخت نبود و بیشتر نکات بود، یه بخشی هم اگه درست یادم باشه سوالات روانشناسی طور بود که بیشتر شخصی بود و جواب خیلی مشخصی براش نیست و ممکنه هر مدلی بهش پاسخ داد.۲. دعوت به مصاحبهخوب بعد از اینکه این آزمون رو بررسی می‌کنن و با توجه به رزومه هایی که توسط منتور ها بررسی شده ممکنه که برای مصاحبه حضوری دعوت بشین (البته این دوره به خاطر کرونا مصاحبه أنلاین بود)، خوب روندش اینطوری بود که توی سایت وضعیت رو (که یکم هم با تاخیر بروز شد) میزنن که مثلا چند نفر توی آزمون قبول شدن و اگه رزومه خوبی داشتن براشون میزنه که برای مصاحبه دعوت شدن یا نه.من برای ۲ موقعیت از ۳ تایی که میشد درخواست داد دعوت شدم و خوب بعد از چند روز تماس گرفتن برای هماهنگی مصاحبه همونطور که گفتم این دوره آنلاین بود...مصاحبه اول و هر دو مصاحبه هم توی یک روز بود برای من برای پوزیشن پایتون و علوم داده صبح ساعت ۱۰ بود که یک لینک گوگل میت فرستادن و وقتی وارد شدم به غیر از خودم ۵ نفر حضور داشتن که هر کدوم سوال هایی رو می‌پرسیدن، و خوب از منتور و مسئول HR توی این جلسه حضور داشتن، منتور که طبیعتا سوالات تخصصی می‌پرسه و راستشو بخواین از مصاحبه اولم خیلی راضی نبودم چون سوالات به نسبت عمومی بودن و سطح خیلی خوبی نداشتن و من به خیال خودم خیلی خوب پاسخ داده بودم اما سوالات شخصی تر و اینکه مثلا تصمیمت برای آیندت چیه و یک سری سناریو که مثلا وقتی عصبانی میشی چطوری مدیریت می‌کنی شرایط رو، اینکه چی بیشتر از همه باعث عصبانیتت میشه، توی کار تیمی خودتو چطوری میسنجی، انتظاراتت از موقعیت شغلی و آیندش چیه و خصلاصه از این قبیل سوالات حدود نیم ساعتی صحبت کردن گفتن که بررسی میشه و توی یکی دو هفته آینده خبرشو میدن (با توجه به اینکه من خیلی این موقعیت رو دوست دارم و علاقم به زبان پایتون خیلی دوست داشتم که زودتر تماس بگیرن و حداقل نتیجش رو بدونم و کلا چند روزی فکر و خیال داشتم)مصاحبه دوماین مصاحبه ساعت ۴ بعد از ظهر بود که با کمی تاخیر دوباره وارد گوگل میت شدم و تقریبا با همون روند مصاحبه دیگه ای داشتم اما واقعا راضی بودم از همه چیز و برخورد و سوالات و سطحش و خلاصه همه چیز!توی این مصاحبه هم افرادی از بخش های مختلف بودن که سوالات مشابهی رو پرسیدن راجع به کار تیمی، برخورد با مشکلات، عصبانیت، برنامه ریزی، ... یه سوال به به نظرم خیلی جالب بود این بود که اگه منو اکسپت نکنن برنامم چیه و چیکار میکنم؟ یا کلا هدفم از اینکه میخوام این دوره رو شرکت کنم چیه.. سوالاتی جالب دیگه ای هم در مورد HR یا روانشناسی و شخصیت شناسی بود که متسفانه چون زمان زیادی شده (کاش زودتر می‌نوشتم!) و البته که من بیشتر بخش فنی مصحابه برام جذابه یادم نیست اما توی این مصاحبه با فردی آشنا شدم (منتورم) که با اجازه گرفتن ازشون نامشون رو آوردم آقای &quot;حسن کتابی&quot; واقعا فوق العاده بودن، اول از همه اهمیتی که از همون مصاحبه مشخص بود قائل شدن و کلا تبدیل مصحابه فنی از یه سری سوال به یه گپ زدن فنی که آدم واقعا احساس راحتی بهش دست میداد و زمان به راحتی بیشتری می‌گذشت... همچنین روششون که واقعا موافقشم این بود که درسته که ما برای Frontend ، طبیعتا تخصص مورد نیازمون React بود اما شروع کردن به گپ زدن برای اینکه ببینن چقدر برنامه نویس خوبی هستم و نه اینکه فریمورک بلدم! در نتیجه سوالات اکثرا مربوط به جاوا اسکریپت بود و ساختمان داده.خود سوالات هم روند جالبی داشتن (هرچند که وقتی میگم سوالات خیلیاش همون گپ زدن بود و حس آزمون رو نداشت) اما روند جالبش این بود که سوال ساده ای پرسیدن و با توجه به جوابی که دادم موضوع رو بست دادن و پیچیده ترش کردن و مثلا یادمه که راجع به Callback ها، Promise, Async await بحث کردیم، راجع به اینکه اصلا JS زبان Single Thread هست یا Multithread یا کامپایل میشه یا مفسریه؟ (البته با جزئیاتی که با توجه به عجیب بودن JS احتمالا بدونین!)، اینکه Callback Hell چیه و کلا Convention هایی که هست چیه، Type ها و Coercion چیه و ... اما جالب ترش این بود که اگر به سوالی جواب نمیدادم با سوالات مشابه سعی نمیکردن که منو به چالش بکشن و از در دیگه ای وارد میشدن که ببینن توی ذهنم چی میگذره ؟! خلاصه که خیلی لذت بردم از این مصحابه و طبیعتا با اینکه خیلی مشتاق بودم که نتیجش بیاد و قبول شده باشم ایندفعه حس خیلی بهتری داشتم که احتمال زیاد قبول میشم :) همچنین بعد ها گفتن که مهم ترین فاکتور این بخش فهمیدن انگیزه ما بوده و صرفا اینکه چقدر توی موضوع عمیق شدیم یا تخصص داریم خیلی مهم نبوده (که بعد ها بهمون اثبات شد) یعنی واقعا اگه فرد پیگیری باشین و خیلی هم سابقه کار کردن نداشته باشین اوکیه! و پشتکار داشتن اولویت بیشتری داره.پذیرشخوب بعد از چند روز تماس گرفتن و گفتن که برای موقعیت Frontend قبول شدین (آخ که چقدر ذوق کردم) و اینکه در این دوره ۴ ماهه نه هزینه ای پرداخت میشه و نه دریافت میشه (که البته ما کارت هدیه ای رو دریافت کردیم و به قول خودشون این دوره Pizza Money هست) اگر مایل به ادامه هستین که خوب بعد از اینقدر تلاش کردن طبیعتا مایل بودم D: میتونیم به عنوان کارآموز فعالیت کنیم.افتتاحیهاین روند از روز آزمون تا اینجا تقریبا ۱ماه ۴۰ روزی شد و یه اطلاعیه گذاشتن توی گروه واتس اپی که عضمون کرده بودن که جلسه افتتاحیه روز ۱۸ مهر در آمفی تئاتر ساختمان ستاره ونک برگذار میشه و بخش هایی از این جلسه توی اینستاگرام آکادمی همراه به صورت لایو پخش می‌شد و البته که ما باید شرکت کنیم :) در این جلسه ۷۰ نفر که از بین ۴۷۰۰ نفر متقاضی انتخاب شده بودیم شرکت کردیم و بیشتر معرفی و خوش آمد بود به همراه اول و استارت آپ های زیر مجموعه اون که خانواده بزرگیه و نزدیک به ۵۰ شرکت هست، یه سری هدایا هم دریافت کردیم مثل کیف، دفتر و چند کتاب و فلش دیسک، بج و ماگ کارآموزی، محصولات بهداشتی و اینطور چیزا که دیگه شروع کنیم :)جالب ترین بخش این جلسه سخنان آقای دکتر اخوان مدیر عامل شرکت همراه اول و سابقه خودشون و روند اینکه چه مسیری طی شده بود که خیلی ارزشمند بود و کلی تجربه پشتش بود (که البته یه بخشیش لایو رو قطع کردن و سخنانشون مستقیم به خودمون بود).در پایان این جلسه هم به تسهیلگر هامون معرفی شدیم که واسط بین ما و شرکت بودن و از &quot;تسهیلگر&quot; مشخص بود که قراره کمک ما باشن که کارمون راحت تر پیش بره و اگه سوالی داریم ازشون بپرسیم یا هر مشکلی و انتقادی بود از طریق ایشون در میون بگذاریم :) در نتیجه این ۷۰ نفر طبق موقعیت های مشابهی که داشتن تقسیم شده بودن و هر گروه تسهیلگر مربوط به خودشو داشت که برای ما دوباره من ازشون اجازه گرفتم که اسمشونو ذکر کنم &quot;خانم ملیکا تربیان&quot; بودن که ایشون هم با خیلی با روی باز سعی داشتن که ما از دوره رضایت خوبی داشته باشیم و اگه انتقادی داریم پیش خودمون نگه نداریم، از ایشون هم خیلی ممنونم که تلاش داشتن در اینکه وضعیت دوره خیلی خوب باشه.تور برج همراهبعد از چند روز یک تور گذاشتن برامون و بخش هایی از برج همراه رو دیدیم که البته جلسات کوتاه و صحبت هایی تخصصی که میشد بیشتر مربوط به برق و مخابرات بود و برای برنامه نویس ها خیلی کاربردی نبود اما بازم جالب بود و کلی دیتا گرفتیم که کلا چیزی که همیشه از بیرون دیده بودیم داخلش چه خبره و چه میگذره! به هر حال جالب بود (همچنین یه سری دیتا که نمیشد ازش عکس گرفت و حس جالبی بود)، البته که توی این فضا همه چیز برنامه ریزی شده و ارائه میشه در نتیجه توی واقعیت اگه بخواین بدونین چه خبره یکم سردرگم میشین و باید همش سوال کنین اما در کل که خوب بود.اما مهم تر از همه ظهر این روز به همراه تسهیلگرمون اولین بار وارد فضای شرکت شدیم که خیلی حس جالب و خفنی بود چون فضا Open Office و استارت آپی بود و دیدن افراد زیادی که انگار خط تولید کد بود! (البته برای خیلیا عادی تره اما برای من که جالب بود) یکم منتظر موندیم و بعدش به منتورمون هم معرفی شدیم که قبل تر گفتم &quot;آقای کتابی&quot; که واقعا با اهمیتی که دادن (حالا بعدتر بیشتر راجع بهش می‌نویسم که مثلا چی و چرا) باعث شدن دوره خیلی خوبه باشه.. به هر حال اینجا که ما بی خبر از همه چیز فقط آشنایی بود و اینکه مواقعیت هامون چیه (با بقیه اعضای گروه هم که کاملا غریبه بودیم کمی بیشتر آشنا شدیم) اینجا فهمیدیم که توی گروه ما ۶ نفر هستیم و همگی برای Frontend هستیم، همین ابتدا هم مشخص بود که همه کمی نگران هستن که احتمالا محدودیتی هست برای جذبمون و خلاصه قراره سخت بگذره؟ اما گفتن که کارآموز به تعداد موقعیت هایی که نیاز هست درخواست میشه و در نتیجه اگه وضعیت هممون خوب باشه امکان جذب هممون هست. این روز دیگه همین بود، همچنین چون دوستان از شهرستان اومده بودن و صحبت هایی که شد قرار شد که روند کارآموزی آنلاین باشه و چهارشنبه هارو حضوری بیایم (که البته من دوست داشتم بیشتر توی فضا قرار بگیرم و حضوری باشه اما چون برای دوستان سخت نباشه و برای خودمم طبیعتا راحت تر بود اعتراضی نبود و قرار بر همین شد البته آنلاین شدنش بر خلاف تصور من باعث نشد که کارا نباشه و خیلی خوب پیش رفت که در ادامه می‌نویسم، به هر حال، در پایان این روز نهار صرف شد و رفتیم :)کارگاه های آموزشیبعد از این آشنایی هایی که گفتم یه سری کارگاه ها برگذار میشد که به صورت هر ۲-۳ هفته یکبار بود و اینطوری بود که اگر بیشتر از ۲ کارگاه رو شرکت نمیکردیم به معنای انصراف از دوره بود و نمیتونستیم ادامه بدیم، البته این کارگاه ها بیشتر مربوط به مهارت های نرم و مدیریتی و شخصیتی بود و مربوط به برنامه نویسی نمیشد، و خوب چون ما هم قرار شد که با منتورمون آنلاین فعالیت کنیم تقریبا روز های کارگاه رو حضوری جلسه میذاشتیم که برای فردی سخت نباشه، موضوع کارگاه ها مثلا آشنایی با صنعت تلکام، کار تیمی، موفقیت در کارآموزی، رهبری و ... بود که بین تخصص های مختلف مشترک باشه و همه ازش چیزی یاد بگیرن که در کل خوب بود و افرادی که برای ارائه انتخاب شده بودن افراد با تجربه ای بودن و جدای از تخصص بیشتر انتقال تجربه بود، یا کلی روش ها و تجربه ها، کتاب ها و افراد مهم توی این صنایع بهمون معرفی میشد که در کل خوب بود.جلسات روزانههمونطور که گفتم با منتورمون قرار شد که فعالیت ما آنلاین باشه اما اینجا جایی بود که کار آقای کتابی خیلی ارزشمند بود و اون این بود که هر روز ۲ ساعت جلسه داشته باشیم توی فضای اسکای روم و جدای از اینکه خودمون واقعا چقدر وقت میزاریم برای یاد گیری و مطالعه و تمرین، این جلسات بود که انگیزه ای بود برای ادامه و اینکه تعامل داشته باشیم... تعاملی که به وضوح بعد ها دیدیم که گروه های دیگه خیلی کمتر داشتن یا نداشتن یعنی ما از یک گروه تبدیل شدیم به یک تیم که خودش خیلی ازرشمند شد برامون.. حالا به جای اینکه به فکر رقابت می‌بودیم به همدیگه برای یادگرفتن و انجام کار ها کمک می‌کردیم و هر شخصی یه جورایی مسئول یه کارایی بود.. توی این جلسات هرروز با مشارکت خودمون و منتورمون ارائه هایی از کتاب YDKJS۷ اسلاید های CSS خانم estelle و داکیومنت React (و کتاب های Definitive Guide) انجام می‌شد که هر یه جور کتاب خوانی همراه هم بود، درسته که اینطوری یکم فضا رو آکادمیک می‌کرد و از پیاده سازی دور میشد اما خوبیش به این بود که از مباحث درک عمیق تری پیدا می‌کردیم و فرصتی بود برای کارایی که احتمالا وقتی تنهایی سراغشون می‌ریم حوصلشو نداریم.. البته کنار اینها توسط منتورمون برامون تمرین و پروژه تعریف می‌شد که مباحثی که یاد میگیریم رو پیاده سازی کنیم و بعد توی بعضی از همین جلسات ارائه و بحث کنیم..در کل خوب بود یکمم مشابه با دانشگاه ولی خیلی باحال تر و با تعداد کم که باعث میشه بازدهی خیلی بهتر باشه.. همونطور که گفته بودم روزایی هم برای کارگاه و جلسه حضوری بود که مثلا دیدیم گروه دیگه ۳ روز رو در هفته حضوری میومدن ولی حتی همونا هم تعاملی که ما داشتیم و نداشتن! (بر خلاف تصور خودم که فکر می‌کردم آنلاین شدن باعثش بشه) و خوبی دیگه این بود که هرازگاهی منتورومون از کارمندان میخواستن که برامون ارائه داشته باشن از موضوعات مختلف مثل NextJS, SASS, Docker/CICD, Execution Context که خیلی خوب بود و یم هم آشنا میشدیم با مهارت های افرادی که در مشغول به کار هستن و موضوعاتی که در ادامه می‌تونیم پیش رو بگیریم البته این آنلاین شدن طبیعتا معایبی هم داشت اما در مجموع خوب بود :)تفریح و تعاملیه روزم برنامه یکی از این کارگاه های آموزشی رو طوری گذاشتن که همراه با تفریح باشه و برنامه ای گذاشتن در کارمان لواسان که همه جمع شدیم و همینطور که یکم بیشتر تعامل داشتیم و با مسئولای بخش های مختلف هم فرصت بحث و پرسش داشتیم و در کنارش هم تفریح و بازی و البته که کارگاه آموزشی در همون محیط و بحث راجع به آینده کاری و ارائه ای که شخصی که چندین سال پیش جای ما ها بوده و برنامه نویس... در کل که خوش گذشت و بیشتر با بقیه راحت شدیم..Pizza Moneyهمونطور که گفتم این دوره قرار نبود که هزینه ای دریافت و پرداخت بشه اما بهمون کارت های هدیه ای دادن (البته توی این مدت تعداد کمی از دوستان دیگه ادامه ندادن و یکم تعداد کمتر شده بود) اما دوستانی که هنوز ذوق داشتن واسه کار کردن توی شرکت های بزرگ زیر مجموعه هنوز بودن و خوب حس خوبیه وقتی که بابت کاری (هدچند که هیچ کاری در راستای نیاز های شرکت نبود و همشون چالش هایی بود برای یادگیری خودومن) اما وقتی هدیه‌ای دریافت می‌کنی میدونی که کاری که داری میکنی ارزش داره و میشه ادامش داد که اینم حس خوبی بود و جای تشکر داره، همچنین برای افرادی که ممکن شرایط سختی داشته باشن یه کمکه که بتونن برای وقتی که دارن میذارن از پس مخارشون بر بیان.. پایان دوره اواخر دوره هم به همون منوال داشت می‌گذشت و کم کم تعامل ما با محیط کار واقعی بیشتر شده بود و خوب پروژه ای که بهمون دادن هم نیاز داشت که با کارمند های شرکت در ارتباط باشیم و ازشون کمک بخوایم و چالش های سخت تری هم طبیعتا داشت، همزمان سنجیده شدن خودمون هم شروع شد و چندین مصاحبه که دیگه وارد فضای کار بشیم.. (افرادی که در ادامه هستن هم چون ازشون اجازه نگرفتم اسمشونو نمیارم اما ازشون ممنونم که با حوصله این وقت رو گذاشتن و بعدا که همکار شدیم هم حس خوبیه در کنارشون کار کردن)  برای من دو مصاحبه فنی در نظر گرفتن و با افرادی بود که در شرکت مشغول به کار هستن، یه هفته ای وقت بود برای مرور مباحث و خلاصه آماده شدن برای مصاحبه ها که خوب استرس خاص خودش رو هم داشت البته خوبیش این بود که مصاحبه ها با افرادی بود که برامون ارائه دادن بودن و یک شناخت اولیه ای داشتیم..مصاحبه شغلیاینجا دیگه مصاحبه ها تقریبا مشابه با افرادیه که مستقیما میخوان موقعیت شغلی رو بگیرن و فرقش برای ما که کارآموز بودیم شناخت اولیه بود و امیدوار برای جذب..مصاحبه اول من خیلی خوب بود و برخورد خیلی خوبی که داشتن و اینکه حالا دیگه تلاشمو کردم و بیشتر از این کاری از دست خودم بر نمیومده باعث شد که اون استرسه از بین بره و این مصحابه هم یمک حالت همون گپ زدن رو پیدا کرد که واقعا لذت بخش بود، چیزی که خیلی بهترش می‌کرد صبور بودن مصاحبه کننده و گشاده رویی خوبشون بود که با حوصله سوالاتی رو می‌پرسیدن و بهش شاخ و برگ می‌دادن که حس راحتی از بین نره در عین حال کیفیت فنی لازم رو داشته باشه، نکته جالب دیگه توضیح دادن مسائلی بود که نتونسته بودم پاسخ بدم که باعث میشد به ذهنم نظم بده و برای سوالات بعدی آماده باشه و مسائل با هم قاطی نشه! حدود یه ساعتی بحث بود و بیشتر مباحث از چیزایی بود که توی دوره پوشش یا معرفی شده بودن و خوب برای افرادی که واقعا زمان رو گذاشته بودن و تلاش کرده باشن به راحتی انجام میشه و البته کسب تجربه مصاحبه که درسته که از اول دوره تعدادشون زیاد شد و یکم حس سختی پذیرش رو القا می‌کرد اما تجربه خیلی خوبی بود که هزینش برای ما فقط زمان بود که خیلی خوبه.مصاحبه دوم با دو نفر بود که اونم تقریبا مشابه البته با سخت گیری کمتر و بحث بیشتر راجع به مباحث شغلی انجام شد البته یکم این حس رو داشت که چون نمیدونستیم مصاحبه آینده ای هم خواهد بود یا نه یا اینکه دومین مصاحبه برای اینه که ما بازخورد بدی داشتیم یا نه یکم فضا رو عجیب می‌کرد اما بعدا فهمیدیم که مصاحبه کننده ها توی تیم های مختلفی هستن و یکم سنجش این هست که ما مناسب کدوم تیم هستیم، در مجموع خوب بود همونطور که گفتم حداقلش کسب تجربه بود در پایان این دو مصاحبه گفتن که نتیجه رو به منتورمون اعالام میکنن و یکم باید منتظر می‌موندیم...مصاحبه نهاییخوب نتیجه مصاحبه های قبلی رو که به منتورمون گفتن خوب بود و تایید شد که ادامه بدیم، در اینجا یک مصاحبه با مسئول تیم (Technical Lead) گذشتن که البته با توجه به بازخوردی که از مراحل قبل گرفته شده بود و خوب برای من سخت گیری خاصی نبود (ممکنه در این مرحله یک تسک دو سه روزه براتون تعریف بشه که ارزیابی بشین که از پسش بر میاین یا نه) و فقط یه گپ بود راجع به نحوه کار و عمده کار و مسئولیتی هایی که قراره توی اون تیم به من سپرده بشه و علاقمندی خودم برای همکاری همچنین گفتن که اگه دوست داشته باشم می‌تونم با تیم های دیگه هم مصاحبه بشم اما چون موقعیتی که به من پیشنهاد شد خیلی چیزای جدید زیاد داشت و نیاز به یادگیری و R&amp;D بیشتری بود (اینم بگم که مسئولیت و استرس بیشتری هم همراهش میومد) و مدل شخصیت خودم که عاشق چیزای جدیدم و یاد گرفتن همراه کار کردن همون رو پذیرفتم و خوب بعدش هم همون موقع یه مصاحبه با HR بود و بحث های شغلی و حقوق، مزایا و ... که همه چیز به خوبی پیش رفت و گفتن که میتونم کارمو شروع کنم و باهام تماس میگیرن. یکی دو روز بعد هم یه جلسه گذاشتن با رئیس شرکت که دیگه بیشتر سوال های شغلی و هدف و انگیزه و اینا بود که انجام شدو گفتن که از فرداش می‌تونم کارمو شروع کنم و خلاصه اینجا (۲ هفته مونده به پایان کارآموزی) به شکل رسمی شروع کردم...محیط کاربعد از ورود به محیط واقعی کار چیزی که اولش زیاد بود استرس و نگرانی از نتیجه کار هام بود! و ابزار هایی که تجربه کار زیادی باهاشون نداشتم و معماری پیچیده ای که یه تیم بزرگ چطوری کار می‌کنه و توی ترافیک زیاد چطور باید یه چیز پایدار رو توسعه داد، همچنین تعامل با افراد مختلف و بحث راجع به نحوه پیاده سازی و خلاصه از اینجور چیزا، چیزی هم که برای خودم خیلی جذاب بود کار کردن و مانیتور کردن داده های واقعی توی حجم زیادتری بود و حس خوبی که چیزی که توسعه داده میشه در محصول نهایی قابل حس شدنه :) از اینجا به بعدش هم به خاطر مسائل شغلی و هم جذابیت هایی که ممکنه خیلی عمومی نباشه یا اصلا قابل نشر نباشه جزئیاتش رو نمی‌نویسم (و شاید توی نوشته جداگانه تجربه های شخصی رو نوشتم!) اما خوبه با دغدغه هایی که نسبت به قبل خیلی بیشتر شدن اما همچنان این رضایت رو ایجاد می‌کنه که آدم روز رو به خاطرش شروع کنه و سعی کنه در ساختن یک زندگی بهتر برای خودم و برای بقیه :)پایان دورهدر پایان در این دوره هم یک جشن برگذار شد که دورهمی بود با بقیه کارآموز ها که حالا بعضی هاشون همکار شده بودیم و دریافت نامه پایان دوره و کارت هدیه، همچنین توی کارگاه قبل از این جشن هم یک نامه میدن که به نوعی کارناممون بود و گزارشی بود از فعالیتمون، نقاط قوت و ضعف که بتونیم بهبود بدیم خودمونو و خوب این جشن هم در یک تالار برگذار شد که برای من جذاب ترین بخشش حیاط و لذت بودن از فضای زیبای این تالار و هم صحبت شدن با همگروهیام بود و فکر کردن به اینکه یه دوره خوب چهار ماهه به زودی گذشت و تموم شد و اینکه چقدر رضایت داشتم از شرکت در این دوره و زحمت هایی که خودم و همه ی افراد این دوره براش کشیدن که از همه تشکر می‌کنم و در کنار شما رشد کردن باعث افتخار من بوده.ارادتمند، با امیدواری موفقیت روز افزون،  حامد محودخانی</description>
                <category>حامد محمودخانی</category>
                <author>حامد محمودخانی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Apr 2022 21:18:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@ainyava/alone-g6gbtyxdhlhb</link>
                <description>خوب، alone یا lonely مسئله این است! که به دوتاش توی فارسی میگیم تنهامن همیشه آدمی بودم و هستم که بیشتر مواقع ترجیح میدم تنها باشم اما تنها بودن به معنی احساس تنهایی کردن نیست، میدونید تنهایی اینش خیلی خوبه که به شما امکان میده که از همه چیز استراحت داشته باشید و درباره زندگی و مسائل فکر کنید.بیشتر مواقع من در مورد موارد بیش از حد فکر می‌کنم و به اینکه افراد راحت باشند، و فکر می‌کنم این خصوصیت افراد درونگراست. ولی اگه این باعث بشه خودمون راحت نباشیم چی؟ مگه برای کسی مهمه! این خودخواهی نیست (و حتی مهم هم نیست اگه باشه) که به خودتون اهمیت بدید و طوری افتار کنید که خودتون راحت باشید.برای مدت طولانی من فکر می‌کردم که چی‌کار کنم و چیزای مختلفی رو امتحان کردم، تفریح کردم، صحبت کردم و خلاصه هر چیزی. ولی همون طور که آوریل لاوین میگه: متوجه شدم در طول تمام مدت در خود من بود(حتما آهنگشو هم گوش کنید Avril Lavigne - It was in me)پس درباره چیزایی که کمک میکنن من راحت باشم فکر کردم و بیشتر مواقع اون تنها بودنه افرادی که باهاشون صحبت کردم سعی دارن که بگن این چیز بدیه و سعی داشتن بگن که این رفتار نیاز به تغییر داره در حالی که درخواست تغییری نداریم! ولی می‌دونید چیه؟تفاوت بین این دو تاس که همه اشتباهشون میگیرن تنها بودن به معنای احساس تنهایی کردن نیست و به نظر من این اختلال نیست، این به معنای درونگرا بودنه، به علاوه کی اهمیت میده که بقیه چی فکر می‌کنن؟ هرکسی حق داره زندگیشو طوری که دوست داره زندگی کنه و اگه کسی نمی‌تونه به اون احترام بگذاره این مشکل خودشهفرق تنهایی با تنهایی! نیاز داشتم اینو بگم چون می‌دونم برای افرادی مثل من سخته که درباره چنین چیزایی صحبت کنن و میخواستم بگم که اینطوری فکر کردن ایرادی نداره و اگر شما هم اینطور فکر می‌کنید پس به خودتون احترام بگذارید :)</description>
                <category>حامد محمودخانی</category>
                <author>حامد محمودخانی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jul 2021 17:34:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان...</title>
                <link>https://virgool.io/@ainyava/time-vhomtekm6yo0</link>
                <description>بد نیست برگردیم به گذشته ها.. می‌خوام بگم که  چی شد که زمان اینقدر سریع گذشت؟همین چند سال پیش بود که بچه بودیم و دغدغه هامون خیلی نُقلی و ساده بود؛ من وقتی بچه بودم روحیه حساسی نسبت به اتفاقات داشتم و درباره مسائل زود احساساتی میشدم و گریم می‌گرفت در حدی که بقیه مسخره میکردن و توی سرم میزدنش.. اما میدونید چیه؟ زندگی اونطوری خیلی راحت تر بود حالا هرجور که بقیه میخواستن فکر کنن.حامد محمودخانی در کودکیاما حالا به عنوان یه جوان یا بزرگسال چرا نمی‌تونیم احساساتمونو بروز بدیم و یا به اون راحتی گریه کنیم، حالا که مشکلات بزرگتری داریم یا مواقعی که با حرفامون همدیگه رو میرنجونیم و فقط میخوایم فرار کنیم؛ سخته که این جور مواقع نمی‌تونیم بروز بدیم و مسائل رو حل کنیم و بیان کنیم.پس اینجور مواقع شروع میکنیم به انجام کار هایی که راهیه برای انکار زندگی و سختی هاش، انکار هایی که به نام اعتیاد میشناسیمش، حالا به کتاب و دعا یا اینترنت، بازی، فیلم و سریال، موزیک یا چیزای بدتری مثل دود یا بدتر از اون مواد و قرص و انواع چیزای دیگه فرقی نمیکنه وقتی از یه حدی زیاد باشه و ما برای فرار از واقعیت بهشون روی بیاریم، این موارد مشکلات رو حل که نمیکنه بلکه بد ترش می‌کنه.چیزی که می‌تونه واقعا کمک کنه هدیه ای به نام افراد دور و برمونه و تعامل با اونها به جای کارایی که صرفا سرگرمی یا تفریح هستن! ما با کمک افراد میتونیم مسایل رو پشت سر بزاریم و سراغ چالش های بعدی زندگیمون بریم، ما باید بتونیم گذشته و مشکلات رو پشت سر بزاریم تا بتونیم توی زندیگیمون موفق باشیم، مثل اقای گامپی که ۳ سال دوید تا بتونه گذشته رو پشت سر بزاره و بالاخره بتونه به زندگیش ادامه بده، حالا چیزی که این پشت سر گذاشتنو برای ما ها سخت می‌کنه اینه که یا اون تعامل رو نداریم (منظور فیزیکی نیست و شاید همون تفاهم یا هرچیزی که اسمشو میذارید باشه) یا انگیزه و شخصیتی نداریم که بتونه سه سال بدوه (بازم استعاره است و ممکنه هر چیزی باشه)در نتیجه چیزی که من برای خودم و همه ی شما ها آرزو دارم اینه که قدرت اون دویدن و پشت سر گذاشتن مسائل رو داشته باشیم.</description>
                <category>حامد محمودخانی</category>
                <author>حامد محمودخانی</author>
                <pubDate>Fri, 28 May 2021 11:04:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۲</title>
                <link>https://virgool.io/@ainyava/22-tuegjblz2f9s</link>
                <description>&quot;برنامه های ما الان کمی غم‌انگیز طور چیز میشه.&quot;به قول تیلور &quot;I don’t know about you, but I&#x27;m feeling 22&quot;بدون شرح! فقط امیدوارم که پاک نشهولی نمیدونم برای منی که کم کم داره ۲۲ سالم میشه حس و حالم عین تیلور خوب نیست!شاید مشکلات جامعه‌اس، شاید بد زمانی برای جوانی کردن دهه هفتادی/هشتادی‌اس، شاید مشکل از منه، هرچی که هست میدونم که خیلی سخته فهمیدن معنی زندگی شایدم خیلی سادس؟ نکنه ما زندگی کردن بلد نباشیم؟ به هر حال برای من که خیلی گنگ بوده و زیاد بهش فکر کردم.برای اینکه سوءتفاهم نشه نمیگم توقع اینه که عینه بعضی از این فیلمای چرت چوب مقدس چرا ما همش در حال پارتی کردن نیستیما چون اونم خودش باز به اندازه کافی غم انگیزه.. میگم که چی شد که ما ها که هرچقدرم شرایط سخت بود، هرچقدر تمیز کردن بخاری نفتی توی زمستون، نفت گرفتن و هل دادن بشکه توی کوچه، دستشویی های ۵۰۰ متر دور از خونه توی شهرستون، برق رفتن های وقت و بی‌وقت یا قیژ و قوژ دایال‌آپ و غر شنیدن اینکه چرا باز تلفتن رو اشغال کردی، دست و پا زدن توی خاک و گل و بازی هایی که همشون با اسم خر شروع می‌شد، سر خوردن روی برف های کوچه و سگ لرز زدن بعدش، حتی کتک کاری ها، نمیدونم خیلی چیزا...چی شد که یهویی اینطوری شد؟ با کله افتادیم توی یه مدرنیته‌ای که ظاهرا خیلیامون ازش می‌نالیم؟ چی شد که خوشحال بودن از یادمون رفت؟ چی شد که خیلیامون از خوشی های بی دلیل تبدیل شدیم به ماشین های پول جم‌کنی که سیرمونی نداریم؟ چی شد اصلا اینهمه املاک باز شد؟ مگه ما کنار هم خوشحال نبودیم چرا دیگه حوصله همدیگه رو نداریم؟ هیچی نبود که توش همدیگه رو لایک کنیم ولی چطوری اینقد نزدیک بودیم؟شاید عاقل ترا میگن اینقدر دغدغه بعدا چی میشه رو نداشته باش. خداروشکر کن که خیلیا الان آرزوی اینو دارن که زندگی تورو داشته باشن؟ چی شد که ما اینقدر پست شدیم که از اینکه کسی هم هست که شرایطش از ما بدتر باشه خوشحال باشیم؟ پس نه من که میگم دغدغه داشتن خیلی خوبه وقتی بقیه هم توش لحاظ کنی... البته این خوبه که تلاشتو بکنی و مثبت باشی و خیلی ترس از نتیجه نداشته باشی چون احتمالا اگه خوب انتخاب کنی نتیجه به نسبت خوبی هم ازش در میاد... ولی اصلا بحث ناامیدی و نگرانی از آینده نیست، بحث تبدیل شدن ما به چیزی که الان هستیمه؛ اگه انتخابش کردیم چرا خیلیامون ازش راضی نیستیم؟اصلا چی شد یهویی نگرانی هامون که نهایتا نمره امتحان فردا بود اینطوری شد؟ نکنه بزرگ شدن مزخرف بوده باشه؟ نه اینکه تقصیر کسی باشه ولی دور از ذهن نیست نتیجه چیزی که ساخته میشه ماهاییم که به قول ننه بابامون سرمونو از کامپیوتر/گوشی بیرون نمیاریم... خوب اگه زندگی بیرون از اون تو برامون مزخرفه چی؟ اونو که ما نساختیم که. چی شد که اینطوری شد؟امشب که توی خیابون مثل بعضی وقتا رکاب می‌زدم، مردمو که نگاه می‌کردم به این فکر می‌کردم که چی‌میشه که همین الکترون ها که دارن می‌چرخن برا بعضیا اینقدر خوب میچرخن و زندگی راحتی دارن برای بعضیا هم یه جوری میچرخه که انگار بدهی چیزی بهش دارن، دهنشون داره صاف میشه.. نکنه واقعا ژن اینقدر مهم بود؟ پس عدالت چی‌میشه؟نکنه ماتریکسش باگ داشت؟ نکنه بعضیامون اولویت و بعضیامون فقط گلیچ باشیم؟فعلا همینا، شاید بعدا ویرایشش کردم...اگه توی ذهنتون اومد که چی‌میگی دیوونه... به قول حبیب “بگو من دیوونه‌م. اصن کی خواست عادی باشه؟”</description>
                <category>حامد محمودخانی</category>
                <author>حامد محمودخانی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Mar 2021 10:38:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حفظ سلامتی - تجربه رادیوتراپی (پرتودرمانی)</title>
                <link>https://virgool.io/@ainyava/radiation-therapy-srw17lcvizgh</link>
                <description>خوب سلام دوستاناز اونجایی که احتمالا میدونستید من سرطان دستگاه لنفاوی داشتم و اینجا از تجربه کلیش و درمان اینا نوشته بودم که حالا بعد از شش ماه دارم بخش آخرشو می‌نویسم که میتونید مطالب قبلی رو از این لینک ها بخونید: https://vrgl.ir/hiyFL  https://vrgl.ir/LLJ02  https://vrgl.ir/TPEkX خوب تا اونجایی پیش رفته بودیم که من پت اسکن رو هم انجام داده بودم و نتیجش چیزای خوبی رو نشون میداد و درمان من کاملا موثر بوده اما باید رادیوتراپی یا پرتودرمانی (Radiation Therapy) هم انجام بدم که آثاری از سلول های سرطانی در بدنم باقی نمونه و کاملا از بین برهالان البته ۶ ماه از اون دوران گذشته و درمان من به اتمام رسیده اما خوب شرایط جور نبود که زودتر دربارش بنویسم و الان دارم می‌نویسم (بهمن/اسفند ۹۹)همچنین اینکه این مطلب با توجه به اینکه عوارض پرتودرمانی به مراتب از شیمی درمانی کمتره و راحت تره خیلی درمورد این چیزا حرف نمیزنم و بیشتر از تجربه خودم و جنبه روحی صحبت می‌کنم.قبل از اینکه بخوام شروع کنم بد نیست یادآوری کنم که اگر توانشو دارید از طریق سایت زیر می‌تونید به کودکان مبتلا به سرطان کمک کنید، واقعا حق هیچکس نیست رنج ببره و خوب این داستان جدا از درد هزینه های سنگینی داره که ممکنه همه نتونن از پسش بر بیان باشه پس چه خوب که بتونیم کسی رو اینطوری خوشحال کنیم: www.mahak-charity.orgمن اواخر شیمی درمانی و ۶ ماه بعد از پایان درمانویزیت و شروع پرتودرمانیخوب از اینجا شروع می‌کنم که بعد از مدتی که جواب پت اسکن اومده بود و تصمیم پزشک مبتنی بر اینکه باید پرتو درمانی هم انجام بدم و خوب نوبت گرفتن از پزشکی از انستیتو کانسر در کرج یه هفته ای رو اینطوری گذشته بود (تیر ماه ۹۹) که با برادرم رفتیم و خوب این مرکز خصوصی یا نیمه دولتیه دقیقا نمی‌دونم بعد از منتظر بودن حدودا نیم ساعتی توی کلینیک اسممو خوندن و با داداشم رفتیم داخل و خوب طبعیتا کل مدارک پزشکی رو برده بودیم.. راستی همینجا بگم که از دکتر قبلیم کاملا راضی بودم ولی خوب اون مرکز فقط شیمی درمانی بود و برای پرتو درمانی باید به جای دیگه مراجعه می‌کردیم..وایب و انرژی که از دکتر گرفتم اصلا خوب نبود و بعد وارد شدن در اتاق ایشون شروع کردن سوالاتی رو راجع به بیماری پرسیدن و سابقه درمانی و... چیزی که برای من عجیب بود حتی به عکس PET-CT نگاه هم نکرده بودن! که خودم گفتم این عکس ها هست و سی تی اسکن قبل از شیمی درمانی رو نگاه کردن و پت اسکن که جزئیات زیادی داره رو یه نگاه ساده انداختن و گفتن که باید ۲۵ جلسه پرتو درمانی بشم و هزینش هم ۱۵ میلیون تومانه (که ۳۰ میلیونه و بیمه سلامت ۵۰٪ شو میده) که چون تا همینجا هم فشار سنگینی به خانواده‌ام برای هزینه ها اومده بود بهشون گفتم که اگه انجام ندم چی؟ آیا ضروریه حتما بعد شیمی درمانی پرتو درمانی هم بشم؟ که جوابی که دادن این بود: &quot;اگه انجام ندی من ناراحت میشم! حیفه جوانی حتما انجام بده&quot; و یه وقت دادن برای شنبه هفته دیگه که درمان شروع بشه و گفتن که اگه میخوام هزینه ها قسط بندی بشه و اینا...منو داداشتم رفتیم توی ماشین و من یکم فکر کردم.. بعدش چون اصل نسخه پزشک قبلیم رو گرفته بودن! (که باید برگردونن و فقط یک کپی ازش برای پرونده نگه‌دارن و ظاهرا یادشون رفته بود) داداشم برگشت و نسخه رو گرفت.. توی ماشین خیلی فکر کردم که چقدر راجع به پول صحبت شد و راستش خیلی ترغیب نشده بودم که انجامش بدم.. گفتم ضرری نداره پیش یک دکتر دیگه هم برم (و خوب چون یکم باعث میشد روند به تاخیر بیوفته خانواده هم اصرار داشتن که نگران هزینش نباشم و انجام بدیم و با توجه به بیماری کووید۱۹ و شلوغی بیمارستان ها خیلی گزینه زیادی نیست) اما اینجا برام اهمیت داشت که حتما پیش یک دکتر دیگه برم و یک روز با پدرم (که کل این دوره من رو با ماشین برد و آورد و ازش تشکر می‌کنم) رفتیم بیمارستان امام خمینی..خوب از اونجایی که بیمارستان امام خمینی دولتیه و به شدت شلوغه ولی خوب جدا بودن بخش های اون (و بخش آنکولوژی و سرطان که ما مراجعه کردیم) باعث میشد حداقل از بیمار های دیگه جدا باشیم و خطر گرفتن بیماری های دیگه رو حداقل نداشته باشه، به هرحال پس از مراجعه به دکتر مربوط به خون و داخلی که جا داره بگم فوق‌العاده دکتر با اخلاقی بودن و رفتار عالی داشتن با من چه در هر بار مراجعه و چه در طول درمان که خوب از جمله قبل متوجه می‌شید که قراره این بیمارستان درمانم ادامه پیدا کنه..همونطور که گفتم دکتری که مراجعه کرده بودیم (خوبیه بیمارستان دولتی هم اینه که دکتر هاشون از فارغ‌التحصیل های دانشگاه های بهتری می‌گیرن) و اگه ازشون اجازه گرفته بودم حتما ازشون اسم می‌بردم واقعا  انسان با اخلاقی بودن و جدای از هزینه (که رادیوتراپی رو بیمه کاملا شامل میشه و به جز هزینه خرید کمی تجهیزات کاملا رایگان هست) اما چیزی که جدای از هزینه منو به شدت ترغیب کرد که با وجود شلوغی شدید و خطر کرونا اینجا رو انتخاب کنم اهمیتی بود که دکتر به بیمار ها قائل شدند و رفتارشون..پیش نیاز ها و شروعهمونطور که بالاتر گفتم با رفتار ویژه و اخلاقی که باهام برخورد شده بود از این خیلی خوشحال شدم که: دکتر پس از پرسیدن سوالاتی در مورد پیش زمینه ها، گرفتن بیماری و روند درمان مدارکم رو به دقت بررسی کردند و گفتند که اگه ایرادی نداره مدارک پزشکی‌ام پیششون بمونه که بیشتر بررسی کنند و تصمیم بگیرند که درمان به چه صورت باشهوقتی فرداش مراجعه کردیم گفتن من ۱۶ الی ۱۸ جلسه باید پرتو درمانی بشم و خوب تا شروع درمان یک ماسک هم نیازه به نام ترموپلاست (Thermoplastic) هست که بهش Fixator هم می‌گن، استفادش به این صورته که همونطور که از اسمش معلومه یه نوع پلاستیکه که با گرم کردنش میشه تغییر حالت داد، اون رو روی صورت بیمار تغییر حالت میدن و بعد با گیره به تخت می‌بندن که هم بیمار ثابت بمونه و موقع انجام درمان تکون نخوره و هم روش علامت گزاری می‌کنن (یه چیز شبیه نشونه توی بازی ها D:) حالا جلوتر روند رو میگم که این علامت ها برا چیه.پس باید اونو تهیه می‌کردیم و برای من چون از نوع چهار نقطه بود یکم پایین تر از گردن یعنی بخشی از قفسه سینه هم دربر‌می‌گرفت و اون رو چون داروخانه خود بیمارستان نداشت ۴-۵ تا داروخانه اطراف رو هم رفتیم و هیچ‌کدوم اون نوع خاص رو نداشتن و یکم کوچکتر بود.. دوباره به دکتر مراجعه کردیم و با تشکر از ایشون یه آدرس بهمون داده که همون اطراف بود و ظاهرا دفتر شرکت تولید کنندش بود! (برای اینکه این آدرس رو بهمون بدن از اتاقشون در درمانگاه بیرون اومدن و رفتیم بخش دیگه ای از درمانگاه و تماس گرفتن و گفتن که اوکیه موجود دارن و آدرس رو بهمون دادن، واقعا هرجا که هستن امیدوارم موفق باشن و سرزنده چون با حوصله توی اون شلوغی به بیمار هاشون رسیدگی می‌کنن)اینجا یه گریزی بزنم: توی این تایم یه پدر با پسرش که پسرش بیمار بود و فک کنم ۸-۹ سالش بود دیدیم که دیدنش به شدت ناراحت کننده بود، به تا اینجا همه‌ی بیمار هایی که من دیده بودم سنشون از من بیشتر بود و بیشترشون میان سال یا سن بالا بودن و تعداد کمی ازشون جوان های ۲۷-۳۰ ساله، و البته توی سن پایین خانم های بیشتری بودن که متاسفانه آمارش خیلی پایین نیست و احتمالا به خاطر سرطان سینه باشه.. به هر حال دیدن این کودک که چند باری هم بعدش توی روز های ویزیت که در ادامه می‌خونید دیدم به شدت ناراحت کننده بود و امیدوارم حال ایشون و همه‌ی بیماران به خصوص کودکان بهبود پیدا کنه و هیچ کسی مجبور نباشه باهاش دست و پنجه نرم کنه.رفتیم ماسک رو تهیه کردیم (هزینش حدود ۳۵۰ هزار تومان بود که تنها هزینه درمانی بود که آزاد پرداخت کردیم و شامل بیمه نبود) و برگشتیم بیمارستان که بعد از منتظر موندن که دکتر بیان رفتیم توی یک اتاق که من لباسم رو کامل در‌آوردم و ماسک رو داخل یه دستگاه گذاشتن (که فکر می‌کنم با آب گرم ماسک رو حرارت میداد) بعد ماسک رو روی صورت و قرار دادن و با فشار دست خلاصه یه قالب ازم ساختن که اولش خیلی برام جالب بود و ندیده بودم همچین چیزیو.. البته یکم استرس هم گرفته بودم که این دیگه چیه و اگه از نوشته قبلی یادتون باشه گفته بودم از قرار گرفتن توی جای تنگ استرس می‌گیرم و خوب این ماسک وقتی سفت میشه قشنگ باید با زور با گیره به تخت بستش! ولی خوب بعد یکی دو جلسه عادت کردم (هرچند که زیادی سفت بودنش طبیعیه.)بعد که ماسک آماده شده بود مونده بود شروع درمان که قبلش باید یه سی تی اسکن می‌رفتم (بخش تصویر برداری بیمارستان امام خمینی و یه وقت داده بودن برای سه‌شنبه ۳۰ تیر ۹۹ که وقتی مراجعه کردیم طبق معمول بیمارستان دولتی ۲-۳ ساعتی منتظر بودم تا اسممو صدا کنن، جالبه که توی این انتظار های آمادگی های قبل درمان یه پسر جوان دیگه هم دیدم که اسمش هم حامد بود! و خوب ایشون گردنشون رو جراحی کرده بودن برای برداشت غذه و چون بخشی از زبان رو برداشته بودن میگفت که یه مدتی خیلی براش حرف زدن و غذا خوردن سخت بوده که شک ندارم و امیدوارم هرجا که هست حالش خوب باشه :)وقتی اسممو صدا کردن و وارد اتاق شدم لباسم رو درآوردم (که این خودش برام یکم اولش سخت بود و استرس می‌گرفتم) روی تخت دراز کشیدم و ماسکی که ساخته بودن رو قرار دادن روی بدنم و بعد با دستگاه CT-SCAN احتمالا میتونستن یه چیزایی رو ببینن و با ماژیک یه سری علامت زدن روی ماسک که احتمالا اونجا ها قرار بودن سلول هارو با اشعه از بین ببرن و یک علامت چون جا نشد روی خود بدنم کشیدن و خنده دار اینکه گفتن باید برم با سوزن اونجا رو یک نقطه بزنن که پاک نشه و باورتون بشه یا نه احتمالا من جز معدود افرادیم که رفتم به پذیرش درمانگاه گفتم تتو دارم و اونا بهم وقت دادن تا منتظر پرستار اون بخش که با توجه به سنشون فکر کنم کارآموزیشون بوده باشم تا برام یه نقطه تتو بزنه که به نوبه خودش جالب بود ? و ایشون گفتن من که ماسک دارم و نیازی به تتو نیست چون علامت هارو روی ماسک می‌کشن که بهشون علامت فِلِش روی ماسک رو نشون دادم که جالب بود فلش زده بود که جا نشده روی قفسه سینه خودم علامت گذاشتن?باز هم میگم کلا کادر درمانی این بخش هم فوق العاده بودن و کلا به جز سالن های انتظار خسته کننده و خدمه کمی عصبی تر (که منطقیه) بقیه کادر درمانی رفتاری کاملا خوبی رو داشتن..وقتی که تموم شد (که از قبل هم گفته بودن باید حتما این سی تی اسکن انجام میشد برای نقشه برداری و شروع درمان نیاز بود) و بعد از این یک شیلد هم نیاز بود که روی دستگاه رادیوتراپی نصب می‌شد که خودشون داخل کارگاهی که توی همون بخش بیمارستان بود درستش می‌کردن و هزینه جداگانه هم نداشت و جز هزینه درمان بود که بیمه پرداخت می‌کرد.. این شیلد ها چند قطعه فلز مانند روی صفحات شیشه‌ای بودند که دقیقا نمیدونم چرا نیازه اما احتمالا تاثیری روی اشعه ها دارن که آسیبش رو کمتر کنن.به هر حال حالا همه چیز آماده بود برای شروع درمان که از هفته بعدیش یعنی شنبه ۴ مرداد ۹۹ شروع می‌شد و باید هر روز به انجام میشد (به جز پنج شنبه ها و جمعه ها) روند درمانخوب، از شنبه هفته بعدیش (۴ مرداد ۹۹) بود که با خواهرم مراجعه کردیم و برای تکمیل پرونده پزشکی که این بخش عین همه ی کارهای ادارات دولتی خیلی طول کشید و چندباری بیمارستان رو بالا پایین کردیم (برای کپی گرفتن و تکمیل پرونده مربوط به خود درمانگاه بیمارستان و درمانگاه مربوط به پرتودرمانی که زیرزمین اونجاست و کادر درمانی فوق‌العاده و بی‌نظیری دارن) و جالبه که یه بخشی از زیر زمین رو نما های روکار زدن و یه جای تر و تمیز درست کردن و کلا انگار جدا از بیمارستان قدیمیه و حتی رفتار کادر درمانیش هم اون رو از بیمارستان متمایز کرده که خیلی جالب ترش کرده.. به هر حال وقتی کاغذ بازی ها و منتظر موندن های خسته کننده این بخش که ۳-۴ ساعتی مارو درگیر خودش کرده بود گذشت (یه مشکلی هم بود که بخش مالی گفته بودن باید براشون گواهی اشتغال به تحصیل بیارم چون بیمه میخواد! که نمیدونم چرا چون دفترچه من تایید شده بود و صفحاتش مهر داشت که به هر حال برای اینکه مانع از شروع درمان نباشه چند روزی کارت ملیم رو گرفته بودن که تا من توی وضعیت کرونا ۲ بار رفتم دانشگاه که این گواهی رو بگیرم چون ظاهرا خوده بود به تعطیلی که بخش اداری دانشگاه هم شامل شده بود!) به هر حال همه چیز اوکی شد و همون شنبه ظهر بود که وقتی پرونده کامل شدمو بردم زیر زمین برای بخش رادیو تراپی گفتن که سریع برم که تا هستن و شیفتشون تمام نشده جلسه اول درمان هم انجام بشه..رفتم و یک فرم که حاوی یه سری نکات و جدول برای وقت ها و دوز های اشعه درمان و خلاصه اطلاعات اینطوری بود که داخل پرونده بود رو دادن به خودم که بردم برای تکنولوژیست های پرتودرمانی  بخش درمان که باز هم میگم رفتار کادر درمانی مخصوصا بیمار های سرطانی خیلی مهمه و شاید مسخره به نظر بیاد ولی روی بیمار ممکنه تاثیرات جدی داشته باشه چون بیمار های این بخش جدای از سیستم ایمنی ضعیف (مخصوصا بیمار های با سابقه شیمی درمانی) از نظر روحی نیز آسیب پذیرترند و خوب این خیلی خوبه که حداقل رفتار خیلی معقولی دارن؛ پرونده رو نگاه کردن و گفتن که نیاز به شیلد هست و شیلد من هنوز حاضر نشده بود! با دکترم تماس گرفتن و با اجازه گرفتن از ایشون گفتن اشکالی نداره و میشه این جلسه رو بدون شیلد انجام بدن.. این بخش دو تا اتاق و دستگاه جدا داره که بیمار های هر بخش جداگانه هست و نمیدونم بر چه اساسی اون هارو جدا می‌کنن اما من برای بخش A بودم و چون ظاهرا دستگاه این بخش اون روز داشته تعمیر میشده فقط اولین جلسه توی بخش B انجام شد.. روند درمان هم اینطوری بود که داخل اتاق روی تخت دراز می‌کشیدم و بعد از بستن ماسک با گیره و تنظیم کردن دوز و جهت دستگاه رادیو تراپی و خاموش کردن چراغ های این اتاق و ترک کردن اتاق توسط کادر درمانی شروع میشد که بعد از شروع تابیدن اشعه صدایی شبیه به ریش تراش موزر میده و هر چند ثانیه یک صدای دید دید میده و خوب توی فرم توی ۲ ستون از اون دوز های مختلفی نوشته شده بود که باید من دریافت می‌کردم که کلا ۲ دقیقه اینطور ها زمان می‌برد وبعدش دستگاه می‌چرخید و از زاویه دیگری که بقل گردن من بود (احتمالا به خاطر موقعیت دستگاه لنفاوی در بدن) که در سه جهت گردن روی ماسک علامت خورده بود! از زاویه کنار هم ۲ دقیقه این روند انجام میشد، در نتیجه کلا ۴-۵ دقیقه در جلسه زمان می‌برد و چیز خاص دیگه ای نداشت و بقیه جلسه ها شبیه به همین انجام می‌شد.بعد از جلسه اول ازم پرسیدن که چه تایمی راحت هستم و دوست دارم شیفت صبح باشه یا بعد از ظهر که گفتم صبح و وقتی که به من دادن ساعت ۷:۳۰ بود (که بعدا به ۹ تغییر داده شد که میگم..)چالش!راستش پرتودرمانی خیلی ساده بود و اونقدری که این سالن انتظار های طولانی اذیت کننده بود خود پرتودرمانی نبود و عوارض شدیدی مثل شیمی درمانی هم نداشت که بعد از چند جلسه اول ترسم ازش ریخته بود و خیالم راحت تر شده بود که قرار نیست عین قبل غذاب بکشم! و تنها بعد از حدود ۱۰ جلسه که رنگ پوست گردن و قفسه سینه‌ام به خاطر اشعه ها کمی قرمز شده بود و بعضی وقتا یکم خارش داشت (که البته درد نداشت) و یکم سخت تر شدن غذا و مایعات خوردن (مخصوصا چیزای داغ مثل چایی) که کاملا طبیعی بود چیز دیگه‌ای نبود کاملا راضی بودم :) حداقل همه چیز مزه قبل خودشون میداد و حس و بوی خوردن صابون رو نداشت!همونطور که گفتم سختی درمان بیشتر سالن های انتظارش بود که اونم برای من بود چون هرچی بیشتر منتظر می‌ماندم بیشتر مضطرب می‌شدم و یکم برام سخت تر می‌گذشت که اونم چند جلسه اول بود و یکم که عادت کردم تونستم کار های دیگه‌ای بکم و معمولا توی این تایم توی سالن انتظار یا به خیلی چیز ها فکر می‌کردم یا یه کتابی مطلبی چیزی توی گوشیم می‌خوندم در کل خوب بود.البته تعدادی مجلات و کتاب هم توی سالن انتظار قرار داده بودن و یه دیوار خیلی قشنگ که تصویرشو پایین‌تر می‌بینید (کیفیت عکس به خاطر بازتاب نور یکم پایینه اما محتواش مهمه) این دیوار برام جالب ترین چیز این بخش بیمارستان بود چون نقاشی هایی بود از بیماران یا همراه بیمارانی که اونجا درمان شده بودن...چیزی که توی بیشتر تایم انتظار این ۱۸ جلسه بهش خیره شده بودم، فکر کردم و کلی انگیزه و انرژی گرفتم..نقاشی های بیماران و همراهان - بخش آنکولوژی / انستیتو کانسر بیمارستان امام خمینینقاشی های بیماران و همراهان - بخش آنکولوژی / انستیتو کانسر بیمارستان امام خمینیجلسات دیگراین بخش جلسات درمان رو نوشتم که اگه به نظرتون ممکنه براتون خسته کننده باشه می‌تونید ردش کنید و نخونید.. امیدوارم که همونقدر که نوشتنش و علاقه برای آگاهی دادن به بقیه برای من جذاب بوده خودنش هم جذاب باشه.. به هر حال:جلسه دوم درمان یک‌شنبه ۵ مرداد ۹۹ بود که بعد از مراجعه به کارگاه برای دریافت شیلد که گفتن هنوز هم آماده نشده! و پس از مهر زدن پزشکم که این جلسه هم مشکلی نداره و درمان بدون شیلد انجام بشه (که دکترم رو ناراحت هم کرده بود و گفت که گفتن شیلد شنبه حاضر میشه وگرنه درمان رو شروع نمی‌کردن) به هر این دو جلسه اول بدون شیلد انجام شد..  رفتم زیرزمین و سالن انتظار (از این جلسه اینطور بود که می‌رفتم حضورمو اعلام می‌کردم و پروندم رو توی نوبت می‌گذاشتن که خوب چون هرکسی ساعت خودش میومد معمولا ۲۰ دقیقه منتظر موندن اوکی بود ولی خوب خودشون گفته بودن که ممکنه تا ۲ ساعت هم از ساعت حضور طول بکشه) به هر حال اسممو که بعد از حدود ۲۰ دقیقه که صدا کردن رفتم و بعد از درآوردن لباس، دراز کشیدن و قرار دادن ماسک و تنظیم دستگاه درمان شروع شد و بدون هیچ مشکلی این جلسه هم انجام شد.. البته ماسک یکم زیادی سفت بود و حتی بعد از درمان دماغم از شدت فشار ماسک قرمز میشد که گفتن طبیعیه ولی خوب بعضی جلسات به خاطر بد قرار گرفتن یکم زیادی سفت میشد که با کمی تکان خوردن بهتر بود!فرداش یعنی دوشنبه ۶ مرداد ۹۹ جلسه سوم رفتیم از کارگاه بیمارستان شیلد رو بگیریم که گفتن یکم هنوز کارداره که اگه منتظر بمونم آماده میشه که توی این تایم باهام تماس گرفتن که چرا سر وقتم مراجعه نکردم که گفتم اینطوری شده خلاصه یه نیم ساعتی بعد که آماده شد و شیلد رو بردم زیرزمین برای بخش رادیوتراپی و بهم گفتن که سر تایم خودم بیام! که گفتم اینطور شده و برام جالب بود که اگه اینقدر سروقت بودن براشون مهمه چطور بعضی وقتا ۴۰ دقیقه تا ۱ ساعت منتظر می‌موندم برای شروع درمان! به هر حال این جلسه هم طبق معمول انجام شد و یه چیز خنده دار هم که پیش اومد این بود که وقتی ماسک رو با زور و گیره به تخت بستن بعد ۵ ثانیه از جاش دراومد یکم از جاش بلند شد که هم خودم و هم تکنولوژیست های پرتودرمانی خندشون گرفته بود ?جلسه چهارم سه شنبش بود که چون خیلی جزئیاتی ازش یادم نمیاد تقریبا روند عادی درمان گذشت و پس از حدود ۴۰ دقیقه در سالن انتظار و نگاه کردن و خواندن متن های روی نقاشی های دیوار اسمم رو خوندن و درمان طبق روند عادیش انجام شد و با پدرم برگشتیم که منو برسونه خونه که بازم ازش تشکر می‌کنم که تمام این مدت منو حمایت کرده بود..جلسه پنجم که چهارشنبه ۸ مرداد و آخرین جلسه این هفته بود مراجعه کردیم و وقتی حضورم رو اعلام کردم با توجه به اینکه این روز خیلی خلوت بود سریع اسممو خوندن و این جلسه هم درمان انجام شد.. راستی توی روند درمان باید هر هفته یک توسط پزشکم ویزیت هم می‌شدم که این یکم داستان بود که توی جلسات مربوط به خودش می‌گم..شنبه ۱۱ مرداد ۹۹ جلسه ششم درمانم بود که گفته بودن از این هفته به جای ۷:۳۰، اگه ایرادی نداره از این به بعد ۹ صبح مراجعه کنم که با توجه به مسیر از شهریار تا اونجا برام بهتر هم بود که خوب وقتی مراجعه کردیم یکم نظرم بهتری هم داده بودن و حالا نیازی نبود برم داخل بخش درمان تا حضورم رو اعلام کنم و فردی رو برای اینکار در سالن انتظار گذاشته بودن که خوب بهتر بود چون اگه اسم کسی رو می‌خوندن (که چون بلندگو نبود) راحت متوجه می‌شد، بعد از حدود نیم ساعت اسممو خوندن و این جلسه هم به طبق معمول انجام شد.جلسه هفتم یعنی یک‌شنبه که یک شنبه ها باید توسط پزشک ویزیت هم می‌شدم (البته باید هفته یه یه بار مراجعه می‌کردم با توجه به حضور پزک در روز های شنبه، یک‌شنبه و دوشنبه) باید هر هفته یکی از این روز ها به ایشون نیز مراجعه می‌کردم و هدفم از گفتنش این بود که اجباری توی روزش نبود. به هر حال رفتم زیر زمین و روند درمان بعد از کمی منتظر ماندن طبق معمول انجام شد واز اونجا پرونده (که حاوی دوز اشعه ها، زمان های مراجعه و مشخصات و جزئیات درمان بود) دو دریافت کردم که برای پزشک ببرم، قبل تر گفتم یکم این بخش داستان بود چون درمانگاه که طبقه همکف بود روز های اول هفته که دکتر های زیادی حضور داشتن و منم یک شنبه ها قرار بود ویزیت بشم به شدت شلوغ بود و باید نوبت می‌گرفتیم (که دیگه معمولا از دستگاه نوبت میگرفتم و می‌رفتم پایین درمانم انجام می‌شد و چون دکتر ساعت ۹ میومدن) باید در سالن انتظار درمانگاه که تقریبا همیشه شلوغ بود منتظر می‌موندم که از نیم ساعت تا ۳ ساعت هم میشد و واقعا شلوغی این سالن، ماسک برای کرونا و گرمای مرداد یکم سختش می‌کرد به هر حال به ایشون نیز مراجعه کردم و گفتن که مشکلی نداشتم و درمانش چطور انجام شده و سوالاتی از این قبیل که من گفتم همه چیز خوب بود و ایشون حال عمومی بیمار و اینکه اگر اعتراضی داشته باشه رو داخل اون پرونده یاد داشت می‌کردن و مهر زدنش و گفتن که نیاز به یک آزمایش خون هم هست که انجام بدم و از همون روز تا هفته بعد که برای ویزیت هست وقت دارم انجام بدم و نتیجه رو براشون ببرم.. بعد دوباره پرونده رو بردم برای بخش رادیوتراپی در زیر زمین و رفتیم خونهجلسه هشتم دوشنبه ۱۳ مرداد بود که مراجعه کردیم و حضورم رو که اعلام کردم از دیوار نقاشی ها عکس گرفتم که بالاتر دیدید قدم زدن در سالن انتظار (که عجیب بود بعضی وقتا بدون هیچ دلیل خاصی آروم و قرار برای نشستن روی صندلی های این سالن رو نداشتم!) و این سالن رو متر می‌کردم تا اسممو بخونن و بعد از خواندن اسمم روند درمان طبق معمول انجام شد. چیز جالب که ایندفعه اتفاق اتفاد این بود که: فردی که در سالن انتظار بودن اسممو خوندن و پروندمو برای تکنولوژیست های پرتودرمانی بخش درمان بردم بعد گفتن روی صندلی که داخل سالن بخش درمان بود بشینم تا بیمار قبلی بیاد بیرون و چون یکم طول کشید فرد دیگه‌ای بهم گفتن اونجا منتظر نمونم و برم داخل سالن انتظار تا اسممو بخونن و تا اومدم بیرون اسممو دوباره خوندن ?? من رفتم و بهم گفتن برم داخل سالن (منظورتشون سالنی که دستگاه رادیوتراپی داخلش بود بود) و من دوباره رفتم توی سالن انتظار که بعد از چند ثانیه اسممو بلند صدا کردن که من خندم گرفته بود و رفتم داخل تکنولوژیست پرتودرمانی با خنده گفتن برو داخل این سالن نه اون سالن و گفتن که چقدر کم رویی، بقیه رو با زور میندازن بیرون باز میان و خیره سرت پسری! ? البته راست می‌گفتن و من با غریبه ها خیلی کم رو هستم و احتمالا بخشی ازش به خاطر اینکه که از اول علاقه به کامپیوتر داشتم و بیشتر وقتم رو پای کامپیوتر گذروندم و بعد ها که درسش رو هم خوندم.. این خیلی خوب نیست ولی به هر حال بخشی از شخصیت من شده و باعث میشه که خیلی وقت ها برای حرف زدن ساده با غریبه‌ها یا افرادی که خیلی باهاشون راحت نیستم اضطراب داشته باشم و اعتماد به نفس پایینی داشته باشم.. به هر حال این جلسه هم انجام شد و بعدش هم با پدرم رفتیم آزمایشگاه داخل بیمارستان برای آزمایش خون که پزشک خواسته بودن که اونجا هم یه نیم ساعتی منتظر موندم و ازم نمونه گرفتن و گفتن که نتیجش ظهر همون روز آماده میشه که رفتیم خونه.جلسه نهم سه شنبه ۱۴ مرداد بود که بعد از مراجعه و اعلام حضورم بعد از حدود نیم ساعتی یه اسمی رو می‌خوندن که حضور نداشت و دوباره بعد از ۴۰ دقیقه، حدود ۵ دقیقه ای که اسمشونو صدا کردن و مراجعه نکرده بود اومدن و به من گفتن که اسمم چیه که ظاهرا قصدشون بوده منو صدا کنن ولی اشتباهی فرد دیگه ای رو صدا می‌کردن D: (و من پیش خودم فکر می‌کردم که امروز چقدر طول کشید و همه دارن میرن چرا اسم منو نمیخونن) این جلسه هم طبق معمول انجام شد و رفتیم.جلسه دهم چهارشنبه ۱۵ مرداد بود که معمولا چهارشنبه ها درمانگاه خلوت بود و جدای از سریع تر انجام شدن کارها آرامش خوبی هم توی درمانگاه بود که باعث میشد چهارشنبه ها روز های دوست داشتنی تری باشن :)وقتی مراجعه کردیم حدودا ۱۰ دقیقه ای اسممو خوندن و وقتی رفتم داخل سالن بخش رادیوتراپی (که تعدادی از بیماران رو تا الان دیگه چند باری دیده بودم و یکم با محیط راحت تر شده بودم) منتظر بودم بیمار قبلی بیاد بیرون که تکنولوژیست  که فکر کنم جوان ترین تکنولوژیست این بخش هم بود باهام کمی صحبت کردن و ازم پرسیدن که دانشجو‌ام که گفتم اره و سنم رو پرسیدن (من متولد ۷۸‌ ام و ایشون ۷ سال ازم بزرگتر بود) و اینکه گفتن از کجا میام که گفتم شهریار و ظاهرا ایشون توی بیمارستان امام سجاد شهریار دوره‌ای رو گذرونده بودن و خوب چون از مارلیک میومدن (و شیفت صبح ساعت ۷ شروع میشد) احتمالا براشون کمی سخت بود که تا اونجا بیان (چون خودم تقریبا ۴ سالی رو برای کلاس های صبح دو ساعت توراه و دوساعت برای برگشت بودم می‌دونم که حاشیه نشینی برای کسایی که شغلشون داخل شهره سخته) که راحت بگم دمشون گرم :) و تمام کادر درمانی مثل ایشون که توی این شرایط سخت و همه گیری کرونا کارشون رو با علاقه و جدیت انجام میدن و رفتار خوبی با بیماران دارن، به هر حال این جلسه هم طبق روال عادی انجام شد.تایم اوت!خوب تا اینجا تجربه من توی ۱۰ جلسه رو خوندید و برای اینکه خسته کننده نباشه بد نیست یه تایم اوت بریم این وسط و یه گریزی داشته باشیم از چیزای دیگه ای که من از بودن توی این شرایط یاد گرفتمخوب حالا میدونید که این سالن انتظار های عجیب جدای اینکه صبور تر شدن رو به من یاد بدن، زل زدن های به نقاشی های بقیه همیشه باعث میشد به این فکر کنم که پشت هر کدوم از این برگه های کوچک یه انسان هست، یه قصه، یه زندگی و داستان مجزا.. من آدمیم که بعد از چند روز پشت کامپیوتر بودن دوست دارم برم توی خیابون و با قدم زدن یا دوچرخه سواری فقط آدم هارو نگاه کنم.. فقط نگاه کردنشون باعث میشه حالم خوب باشه، هرچند بعضی وقتا یکم دپرس کنندس ولی برای فرد درون گرایی مثل من که با نوشتن سعی دارم یکم اجتماعی تر باشم و تغییراتی رو توی خودم بوجود بیارم؛ نگاه کردن به این دیوار، دیدن نقاشی ها و خوندن اسم هاشون بیشتر از هرچیزی و فراتر از اینکه صرفا یک بیمار پشت این برگه ها هست، یا دیدن افرادی که با من مراجعه کرده بودن و بعضی وقتا با بی حوصلگی می‌نسشتن تا نوبتشون بشه و احتمالا برگردن سر کار و زندگیشون، به این فکر می‌کردم که هرکدوم از اونها یه داستانی دارن، خانواده و دوستانی که باهاش وقت میگذرونن، افکاری که باهاش تنها هستن و شاید جدای اینکه توی داستانشون برنده یا بازنده باشن چقدر دوست دارم تا دربارشون بخونم یا ببینم.. پس اگه شما یکی از این افراد هستید چقدر خوب که دربارش بنویسید و واقعا که آدمیزاد با ارتباط با بقیس که معنی پیدا می‌کنه.چیز دیگه این بود که برای من که خیلی با خانواده و مخصوصا پدر و مادرم راحت نبودم و خیلی از حرف هام رو نمیتونستم راحت بگم (و البته مشکلات دیگه ای که مطمئنم روش تاثیر داشته و دربارش نمی‌نویسم ولی میدونم که درک می‌کنید و میدونید که نسل من باهاش درگیره) این بیماری و روند درمانش به اینکه من با افرادی که اخلاف سنی زیادی با من دارن راحت تر باشم کمک کرد و شاید حتی بعضی وقتا بی انگیزگی و پوچ بودن زندگی باعث میشه یه تلنگری باشه برای ارتباط ما با افرادی که برامون مهم‌ان و براشون مهم‌ هستیم یا اینکه قدر کسایی که دوستشون داریم و دوستمون دارن رو بدونیم و سعی کنیم لحضاتی خوبی رو کنار همدیگه داشته باشیم.چیزی که توی مطلب قبلی هم بهش اشاره کرده بودم و الان معنی بیشتری پیدا می‌کنه که دربارش بنویسم اینه: ارزش پیدا کردن چیز هایی توی زندگی هست که با پول نمیشه خرید و احتمالا بیماران سرطانی اینو از هرکسی بهتر میدونیم چون درک بهتری از مرگ داشتیم و اینکه ازش ترسی نداشته باشیم، با توجه به باور عمومی و ترس هایی که از این بیماری وجود داره افرادی که توی این راه به اصتلاح شکست خوردن به خاطر این نبوده که افراد ضعیف تری بودن یا انگیزشون رو از دست دادن.. دلیلش اینه که هدفی نداشتن که بخوان بهش برسن و براش انگیزه داشته باشن، پس اگر شما اون ارزش معنوی توی زندگی کسی هستید یا میتونید براش ایجاد کنید، اگر میتونید کنار کسی باشید و حس خوبی براشون ایجاد کنید، اگه دوست دارید سفر برید یا خاطره ای بسازید حتما اینکارو بکنید چون زندگی شاید اونقدرا هم بلند نباشه و وقت رو غنیمت بشمارید! همونطور که گفتم این چیز ها خریدنی نیستن و به زندگی معنا می‌بخشن :)جلسات بعدیخوب بریم سراغ جلسه یازدهم که چون شنبه تعطیل بود میشه یکشنبه ۱۹ مرداد ۹۹ و خوب یه استراحت خوبی کردم بودم و سه روزی درمانش انجام نشده بود. همچنین توی این مدت بیشترین عوارض رو که یکم گلو درد و اذیت کردنش مخصوصا موقع خوابیدن رو داشتم که چیزی نبود که خیلی سخت باشه ولی خوب دوست داشتم تموم بشه و از اینم گذر کنم! این جلسه هم طبق معمول انجام شد و چون یکشنبه بود رفتیم درمانگاه طبق همکف و منتظر موندیم برای ویزیت پزشک که دوباره بعد از پرسیدن اینکه مشکلی ندارم و اینا جواب آزمایش رو دیدن و گفتن که همه چیز خوبه و درمانم هم خوب پیش رفته و دیگه نیازی به آزمایش دوباره هم نیست چون همه چیز اوکیه که خوب خوشحال کننده بود و بعد از تحویل پرونده مهر شده به زیرزمین رفتیم خونهجلسات این هفته راستش خیلی چیز خاصی نداره و برای اینکه با بخش قبلی تکراری نباشن خیلی جزئیاتشون رو نمی‌نویسم و خلاصه جلسات دوازدهم که ۲۰ مرداد تا پانزدهم که شنبه هفته بعدی یعنی ۲۵ مرداد هست طبق معمول گذشت و طبیعتا هر روز صبح بعد از مراجعه و منتظر موندن توی سالن انتظار و خوندن کتاب توی گوشی گذشت و چیزی که جدیدتر بود قرمز تر شدن رنگ پوستم و خارش گردن و سینه بود و کمی سوزش که در مقابل تحمل شیمی درمانی هیچی نبود و من مشکلی نداشتم..خوب میرسیم به جلسه شانزدهم که میشه یکشنبه ۲۶ مرداد ۹۹ که مراجعه کردیم و پس از انجام شدن درمان دوباره ۲-۳ ساعتی منتظر موندیم که بتونیم دکتر رو ببینیم و یادمه که اون روز درمانگاه به شدت شلوغ بود و واقعا خسته کننده بود ولی به هر حال از اینکه احتمالا آخرین باره خوشحال بودم و پس از مراجعه به دکتر و روند معمول و مهر زدن پرونده، نامه مربوط به پایان دوره درمانم رو نوشتن و مهر زدند که برای خودم بود و باید به پزشک قبلیم میبردم که در موردم تصمیم بگیرن و از درمانم هم دوجلسه مونده بود و چون سه شنبه پزشک حضور نداشتن امروز این نامه رو از ایشون گرفتیم و دوتا پماد هم تجویز کردن که ویتامین و دارویی بود که یک هفته بعد از پایان درمان باید مصرف می‌کردم تا جای سوختگی های بعد از درمان هم از بین برن، رفتیم خونه و توی راه پماد هارو هم تهیه کردیم.جلسه هفدهم که دوشنبه ۲۷ مرداد ۹۹ بود هم طبق معمول مراجعه کردیم و درمان که طبق معمول انجام شد تکنولوژیست های اون بخش با خوشرویی بهم گفتن که یه جلسه مونده و از چهرم معلومه که خوشحالم که تموم شده و میخوام برم پی زندگیم ? و خوب راست هم می‌گفتن از شروع روند بیماری و درمانش تقریبا ۷-۸ ماه گذشته بود و طبیعتا خسته بودم و دوست داشتم بالاخره تموم بشه..جلسه هجدهم و آخر که میشه سه شنبه ۲۸ مرداد ۹۹ گفته بودن که صبح زود بیام که خلوته و سریع درمانمو انجام بدن و برم و خوب صبح زود شاد و شنگول از اینکه جلسه آخره و تموم شد مراجعه کردیم که اسممو سریع خوندن و درمان انجام شد، بعد طبق معمول از تکنولوژیست های پرتودرمانی تشکر کردم پرسیدن که از دکترم نامه پایان دورمو گرفتم که گفتم بله و بعد از خداحافظی رفتیم خونه و درمان من تموم شد‌ :)چیزی که جالب بود هفته بعد از درمان و مصرف دوبار در روز پمادی که تجویز کرده بودن رنگ پوستم کم کم از قرمز به سیاه برگشت که قشنگ عین یه آفتاب سوختگی شدید بود و بعضی جاهاش که یکم پوست انداخته بود ظاهر خیلی بدی رو درست کرده بود و خارش زیادی هم داشت اما کم کم رنگ پوستم برگشت ولی کاملا رفع شد و بعد از یکی دو هفته دیگه مشکلی نبود فقط از قفسه سینه تا بالای گردنم رنگش تیره بود که به مرور کمتر شد  هر چند که هنوزم یکم تیره تره (اسفند ۹۹)به هر حال بعد از یک هفته همراه خواهرمم با نامه پایان دوره به پزشک قبلیم که درمانم شروع شده بود و شیمی درمانیم رو انجام داده بودن مراجعه کردیم و وقتی سوختگی های حاصل پرتو درمانی رو دیدن گفتن که اوکیه و درمانم تموم شده و &quot;برو زندگیتو بکن&quot; و اینکه محدودیتی ندارم و میتونم هر غذایی بخورم و خلاصه همه چیز تموم شده و بعد از سه ماه باید دوباره آزمایش خون بدم و برم سی تی اسکن تا چک کنن که بیماری برگشته یا نه و خبری از سلول های سرطانی هست یا نه...خوب با اینکه سه ماه بعدش میشد آواخر آبان یا اوایل آذر ۹۹ من سی تی اسکن رو دی ماه انجام دادم چون هم کمی ترس از کرونا بود و هم موارد دیگه ای که خیلی هم مهم نیست اینجا درموردشون بنویسم اما سختی این چند ماه برای من که دیگه به جز اینکه بدنم یکم ضعیف تر شده که کاملا از کم بودن گلبول های سفید خون آزمایش خون هم مشخص بود عوارض جدی و خاصی نداشتم اما از نظر روحی فشار های زیادی بود و این بلاتکلیفی کمی اذیت کننده بود و برام سخت بود حتی مواقعی بود که واقعا برام نتیجه این آزمایش مهم نبود و شایدم به خاطر زیاد خونه موندن و خاصیت های فصل پاییز بود! توی این تایم پروژه دانشگاه هم که طبق معمول ترم و شرایط خودم عقب افتاده بود هم دفاع کردم و کارشناسی نرم افزار هم تموم شد و امیدوارم بتونم ارشد هم بخونم و با همه‌ی بالا و پایینی هاش دانشجویی  تا الان واقعا یکی از بهترین دوران زندگیم بوده.اما اواخر دی ماه ۹۹ بود که این آزمایش و سی تی اسکن رو انجام دادم و جوابش روز پنجشنبه ۲۵ دی ۹۹ آماده میشد که پدرم رفت گرفت و هفته بعدش با برادرم به کلینیک مراجعه کردیم و چون شلوغ بود وقت که گرفتیم حدود دو ساعت و نیم منتظر موندیم و بعد از مراجعه به دکتر گفتن که جواب سی تی اسکن خوبه و در بدنم توده ای وجود نداره و به جز یه چیز غبار مانند بامزه کوچیکی که ظاهرا توی ریه‌ام وجود داره مشکلی نیست که گفتن اونم احتمالا به خاطر آسیب حاصل از رادیوتراپی هست و بعد از مدتی خودش از بین میره و مشکلی نیست و دوباره آزمایش و سی تی اسکن بعدی رو هم تجویز کردن.سخن آخرخوب این بود کل تجربه درمان من و این سری از مطالب توی اینجا به پایان میرسه و از بهمن ۹۸ که این ماجرا شروع شد تا بهمن ۹۹ که تموم شد، سخترین دوران زندگیم رو توی این ۲۱ سال و نیم تجربه کردم، چیزای زیادی یاد گرفتم و با اینکه هنوز برگشتن به زندگی عادیم سخته و شرایط روحیم کاملا برگشته زندگی بالا و پایین هاشو داره و باید با همه ی ساختی ها ادامه داد.. چیزای زیادی رو کنار خانواده و دوستام تجربه کردم و دوست داشتم این ماجراجویی توی روند زندگی رو با شما که ممنونم وقت گذاشتید شریک بشم.حالا درمانم تموم شده، شغلی ندارم ولی دارم سعیمو برای فریلنسری و یه برنامه نویس جدی بودن تلاشمو می‌کنم، علاقمو برای تدریس فعلا از یوتیوب ، توییچ و آپارات ادامه می‌دم چون ممکنه بعدا با مسئولیت های بیشتر توی زندگیم نتونم برای علایقم وقت بزارم ولی امیدوارم تدریس توی یه موسسه جزئی از آیندم باشه چون واقعا به اینکار علاقه دارم و چیزی رو آموزش دادن خیلی لذت بخشه.. و امیدوارم که تنبلی بزاره و بتونم ارشد قبول بشم و تحصیل رو ادامه بدم، همونطور که گفتم دانشجو بودن رو دوست دارم و با اطمینان کامل یکی از بهترین دوران زندگیم رو تشکیل میدهچیزی که احتمالا خیلی مثبت نیست ولی عاشقشم شب زنده داری و بیدار موندن شب هاست که رسما این مدت اخیر رو به سبک زندگی جغد ها روی آوردم و با چیز خوندن، فکر کردن، فیلم دیدن یا بازی کردن توی آرامش شب ولی گیجی و هنگ بودن روز و بی خوابی و بد خوابی بعدش میگذره.. به هر حال بخشی از وجودم شده و ترجیح دادن شب ها که شایدم بخشی از عقده هایی باشن از ترس اینکه دیگه وقتی نباشه برای این کارها یا شاید زندگی کوتاه تر از اونی بود که این وقت ها توشون از دست برن؛ کسی چمی‌دونهـ...این بود پایانی بر شروعی دوباره، با آرزوی خوشنودی برای همه ی شما و خودم و با احترام؛حامد محمودخانی، اسفند ۹۹</description>
                <category>حامد محمودخانی</category>
                <author>حامد محمودخانی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Feb 2021 09:41:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حفظ سلامتی - تجربه شیمی درمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@ainyava/chemotherapy-hat0jofaazzb</link>
                <description>خوب تا اینجارو اگه دنبال کرده باشید میدونید که من بیماری لنفوما (نوعی از سرطان خون) دارم و قضیه رو تا تشخیص بیماری نوشتم (بهمن ۹۸) که الان که تقریبا ۶ ماهی گذشته میخوام روند درمان رو براتون بنویسم و باز هم اشتراک تجربیاتی که ممکنه به آگاهی کسی اضافه کنه (که امیدوارم کمک کنه) به هر حال نتیجه گیری و قضاوتش با خودتون. حتما وقت بزارید بخونید چون من وقت زیادی براش گذاشتم و از احساسات اعماق وجودم نوشتم و فقط مواقعی نوشتم که تمرکز بیشتری داشته باشم و امیدوارم که از خوندنش لذت ببرید و ارزششو داشته باشه...من! در دوره پنجم شیمی درمانیاگه هنوز نمیدونید قضیه چیه میتونید دو مطلب قبلی رو که پایین لینک میکنم بخونید. (سعی میکنم هزینه هارو هم به مطلب های قبلی هم اضافه کنم که البته میدونید متاسفانه روز به روز متفاوته و بصورت آزاد خیلی سنگینه)همچنین این سری نوشته هارو به این ترتیب میتونید بخونید: https://vrgl.ir/hiyFL  https://vrgl.ir/LLJ02 حفظ سلامتی - تجربه شیمی درمانی که این نوشته هست و حفظ سلامتی - تجربه رادیوتراپی یا پرتودرمانی (که بعدا مینویسم)خوب آخر مطلب قبلی یادتون باشه گفتم که دکتر گفتن که باید شیمی درمانی شروع بشه و خوب لنفومی که من دارم از نوع غیر هوچگین هست که هجومی هست و سرعت رشد زیادی داره یا به عبارتی Aggressive هست و در صورتی که بخوایم باهاش مقابله کنیم باید هرچه سریع تر اقدام کنیم و روشی که دکتر گفتند شیمی درمانی بود و خوب همونجا هم یه آزمایش از مغز و استخوان که آیا بیماری بهش نفوذ کرده یا نه؟خوب اول از جواب مغز و استخوان شروع میکنم که منفی بوده و ویروس بهش نفوذ نکرده و خوب مغز استخوان که مسئول خون‌سازی در بدن هست مشکلی نداره (در صورتی که مثبت باشه نیاز به پیوند مغز  استخوان هست که لینک کردم و میتونید دربارش بخونید)اما تجربه شیمی درمانی (Chemotherapy)؛ برای من ۶ جلسه تجویز شده بود که هر جلسه هر ۳ هفته یک بار انجام میشه و بعد از اون باید دوباره از بدن اسکن (PET) انجام بشه که مشخص بشه وضعیت بیمار چطور هست و نیاز به ادامه درمان هست یا خیر و تا آخر این مطلب از تجربه این بخش تا نتیجه اسکن رو میتونید بخونید.نحوه شیمی درمانی هم به این صورته که از بیمارستان/کلینیک وقت گرفته میشه و دارو های تجویز شده (که ظاهرا در تهران فقط داروخانه های هلال‌احمر، ۱۳ آبان، ۲۹ فروردین) دارن تهیه بشه (هزینه دارو ها بصورت میانگین ۳ تا ۴ میلیون تومانه که با بیمه سلامت ۱۰٪ و ۳۰۰ تا ۴۰۰ هزار تومان میشه) و برای تزریق که از طریق سرم انجام میشه به بیمارستان و کلینیک مراجعه کرد.برای خود تزریق هم کلینیک بصورت آزاد جلسه ای ۴۱۰ هزار تومان میشه (بیمارستان دولتی با بیمه هست ولی نمیدونم چند درصد و در مورد بیمه تکمیلی هم که من نداشتم کلا نمیدونم چه طوریه) و خوب بیمارستان های دولتی نوبت دهی حداقل ۲ ماهه داشتن و به خاطر شیوع کرونا توصیه میشد که نریم بیمارستان بهتره و دردسر هایی که حتما خودتون میدونید. همچنین برای تزریق افرادی که دارو های سنگین دارن باید برای هر پوره دوجلسه در دو روز پشت سر هم مراجعه کنند (و هزینه هم دوجلسه خواهد بود که برای من هم به همین صورت بود که دکتر گفتند موردی نداره در یک جلسه طولانی تر انجام بشه و هزینه ۱ جلسه و نیم دریافت می‌شد که  ۶ جلسه که تجربشو در ادامه میخونید تقریبا میانگین ۲ساعت و نیم بود برای تزریق بود که از طریق ۴ سرم انجام میشد که البته همه‌ی سرم ها پر نبودند و بستگی به دوز دارو که توسط پزشک تجویز میشه متفاوته و فاصله هر دوره هم ۲۱ روز هست)زیاد خستتون نکنم و زیاد وارد جزئیات نشم و بریم سراغ تجربه درمان بهتره.دوره اولوقت برای شنبه ۲۶ بهمن ۹۸ ساعت ۱۰:۳۰ صبح بود که هنگام مراجعه با داروها و بعد از خوردن کپسول ضدتهوع و گذشتن بعد از یک ربع در سالنی که ۷ تخت داشت و افراد دیگری داشت تزریقشون انجام میشد پرستار اومدن و بعد از پرسیدن اینکه آیا به دارو یا چیز خاصی حساسیت دارم (که ندارم) ازم رگ گرفتن و سوزن مربوط به تزریق رو قرار دادن. بعدش سرم اول رو وصل کردن (که خوب بعضی وقتا سرم اول همون سرم سدیم کلاراید هست و برای شستشو هست)، پرستار گفتن که دفعه اول معمولا سخت تره و دفعه های بعدی راحت تر هست و اینکه برای اینکه واکنش بدن ممکنه متفاوت باشه دفعه اول سرم ها رو با سرعت کم انجام میدن که اگه مشکلی پیش اومد حاد نباشه و بشه رفعش کرد. سرمی که معمولا برای من خیلی سخت بود و با سرعت کمی میرفت (که معمولا پر پر هم بود) فکر میکنم حاوی داروی ریتوکسی‌مب (Rituximab) بود که هنگام تزریق با کمی سوزش همراه بود. در کل خود تزریق تجربه خیلی عجیبی نیست و شبیه همون سرم زدن معمولی میمونه که به جای نیم ساعت برای من با ۵ تا سرم حدودا ۲ ساعت و نیم طول کشید، البته قبل تر گفتم که برای من باید به صورت دو روز پشت سرم هم می‌بود چون که دارو ها زیاد بود که دکتر گفته بودن اشکالی نداره و کل دارو هارو همون یه روزه تزریق میکردن که راستش اینطوری خودم هم راحت تر بودم و این قضیه خوب بود!به هر حال بعد از گذشت این تایم (که بعضیا یه چرتی میزنن، بعضیا چیزی میخونن یا میبینن و خلاصه این تایم رو یه طوری میتونیم پر کنیم که کمتر حوصله سر بر بشه) حالم کاملا خوب بود و احتمالا میدونید که بعد از سرم زدن یه حس شنگول بودنی به آدم دست میده D:رفتیم خونه و من حدود ۲-۳ ساعت دراز کشیدم و وقتی بیدار شدم حس میکردم خون بدنم داره به جوش میاد و یه حس سنگینی و طعم آهن مانندی بدنمو اشباع کرده بود،‌ نوشتن این حس سخته ولی اگه تجربه تعریق شبانه رو داشته باشید و وقتی از خواب بیدار میشید کاملا بوی گند عرق رو حس میکنید، این تقریبا شبیه همون منتها به جای بوی عرق بوی آزمایشگاه!اما خوب هنوز حال عمومی بدنم خوب بود فقط اینکه خیلی بی‌اشتها شده بودم و یکی از شدیدترین حس های کسل بودنی که تا به حال داشتم رو تجربه کردم.همینجا یه نکته رو میگم و قبلا هم اشاره کرده بودم: انگار این خصلت آدمه که وقتی حالش بده خوبی هارو و وقتی حالش خوبه بدی هارو به فراموشی میسپاره! شاید اگه من همون موقع راجبش مینوشتم دقیق تر بود ولی خوب بیان احساسات و حال آدم با قلم در هر شرایطی سخته و الان که دربارش مینویسم حداقل حس خوبی نسبت بهش دارم!توی چند روز بعدش تقریبا هم کلشو خوابیدم هم اصلا نخوابیدم!! روز دوم هم با بی‌اشتهایی کامل و بی حالی در حال گذر بود...راستی یه چیز مهمو همینجا بگم: توی ۵ روز اول هر جلسه یه ورق قرص هست به نام پردنیزولون (Prednisolone) که برای من با دوز ۵ باید هر روز ۲ تا مصرف میکردم.. که خوب این قرص باعث میشه که بدن کمی ضعیف تر بشه که داروها بتونن راحت کارشونو بکنن! و عوارضش تهوع و خستگی هست و عوارض بلندمدت بدتری که میتونید توی ویکی‌پدیا بخونید اما باید با معده پر مصرف بشه وگرنه احساس تهوع شدیدی میاره. هدف از گفتنش اینه که تقریبا من توی این ۵ روز اول خیلی بیشتر سختی میکشیدم تا هم اثر دارو ها بره و هم قرص ها تموم بشه. توی ۳ روز اول هم کپسول هایی که برای ضد تهوع هست تجویز میشه.غروبش اینقدر بی حال و خسته و بی انگیزه بودم که فقط میخواستم زمان هرچه سریع تر بگذره، که دیگه مادرم گفت لباس بپوش بریم یکم راه بریم و خوب رفتیم و ۵-۱۰ دقیقه ای خسته شدم و برگشتیم. نکته ای که هست اینه که توی چند روز اول خیلی بدن به هم میریزه مثلا لحظه ای احساس سرما میکنم و انگار کاملا هیچ سیستمی جلوش نیست! سرما سریع وارد بدن میشه و وقتی با لباس پوشیدن و پتو خودمو میپوشوندم احساس گرما و خفگی میکردم! یا احساسی که انگار دارم میترکم (از دستشویی ?) و وقتی میرفتم دستشویی نداشتم! به هر حال ۳-۴ روز اول کاملا تکراری و شبیه به هم به کندی گذشت و خوب یکم غذا خوردن سخت شده بود و بیشتر آبمیوه خوردم و خوب میدونید که وقتی نتونید غذا بخورید اون خودش مشکلات بیشتری ایجاد میکنه و اذیت میکنه یا ممکنه تب کنیم که خطرناک هم میتونه باشه (که در ادامه در دوره های چهارم و پنجم اتفاق میوفته و اونجا میخونید) اما روز پنجم صبح که باید قرصی که بالاتر گفتمو میخوردم و خوب از اونجایی که نمیتونستم غذا بخورم با خوردن قرص ها بعد از صبحانه (که از روز اول تزریق خورده بودم و این روز آخریش بود) و گذشتن حدود ۶-۷ دقیقه همشو بالا آوردم و راستش حالم خیلی بهتر شد ? اما نگران از این نکنه دارو هارو هم بدنم پس زده باشه و چیز بدی باشه! به هر حال با مشورت دکتر گفتن که شاید برای دفعه های بعد داروی ضدتهوع برای روز های بعدش تجویز کنن. به هر حال تقریبا سختی جلسه اول شیمی درمانی همین ۵-۶ روز اولش بود که با گذشتنش حالم خیلی بهتر شد و یکم تونستم کار های روزمره رو انجام بدم.فقط چیزی که خیلی اذیت میکنه بهش میگن Metal Mouth یا همون مزه آهن‌مانندی توی دهان که خوردن رو واقعا سخت میکنه... (که بعد از ۲-۳ روز از تزریق از رنگ سفید زبان مشخصه) باعث میشه که خوردن حتی آب سخت باشه و آب مزه مواد شوینده و وایتکس بده :| حتی آبی که جوشیده کاملا مزه صابون بده! یا مثلا من که خیلی چایی خور بودم الان اصلا نتونم چایی بخورم چون هم داغ بودنش اذیت میکنه و هم مزه ای که کاملا متفاوته! یا خوردن چیزایی که نشاسته دارن و برنج و نان! دقیقا ۲-۳ دوره اول شیمی درمانی رو برنج نخوردم (۶۰ روز یا دو ماه) چون حس سوزشی رو توی دهان ایجاد میکنه و انگار که بخواید تیغ بجوید! اما خوب خوردن گوشت هایی مثل ماهی و مرغ راحته و مشکلی ایجاد نمیکنه. خوردن آبمیوه خوبه یا سبزیجات پخته شده یا میوه پخته شده و در مقابل خوردن دانه هایی مثل لوبیا، خیار، کلم یا گیاهانی که باعث گاز دار شدن میشه ? یا کلا خام خواری مثل سبزیجات و میوه خام ممکنه کمی اذیت بکنه. همچنین در هفته اول پس از تزریق نباید شیر و لبنیات پرچرب بخورید. در کل بعد از کمتر شدن اثر دارو ها اشتها برمیگرده و فقط باید به این عادت کنید که حالا یه سری از غذا ها رو نمیتونید بخورید و بقیه هم ممکنه مزه‌ای که فکر میکردید رو نداشته باشه! همچنین خوردن تخم مرغ خوبه و مزش هم زیاد فرقی نکرده که اگه با خوردن تخم مرغ مشکلی نداشته باشید خیلی خوبه!! و اینکه غذاهای مورد علاقتونو نخورید بهتره چون طعم متفاوتش باعث بدبینی‌تون میشه و کمتر شدن اشتها (حتی بعد ها پس از طول درمان ممکنه دیگه حس قبل رو بهش نداشته باشید) که در نتیجه کمتر خوردن میتونه ضعیف شدن بدن رو در پی داشته باشه و البته کاهش وزن...در کل در طول درمان تغذیه خیلی مهمه ولی سخته و جدا از اشتها و میل به خوردن زوری خوردنش (و بعد سخت تر شدن برای دفع چون شیمی درمانی تاثیر جدی روی روده داره) باعث میشه که جدای از غذا خوردن به فکر دستشویی رفتن بعدش باشید!! (که واقعا مشکل جدی ایجاد میکنه جلسه بعدی میگم چرا ?)همچنین تا پایان این دوره تومور ۹ در ۶ سانتی که در نوشته های قبلی اشاره کرده بودم کم کم یه حالت پخش شدن گرفته بود و از حالت سفتش خارج شده بود و البته خیلی کوچک تر..فکر کنم تا اینجا بسه بریم جلسه بعدی و یه سری چیزارو اونجا بنویسم :)دوره دومخوب بعد از گذشت ۲۱ روز که میشه شنبه ۱۷ اسفند ۹۸ و با ۲ روز اضافه که از دکتر خواسته بودیم (چون دوشنبه ها دکتر حضور داشتن و میشد هم برای دفعه بعد دارو تجویز بشه و هم اگر معاینه نیاز باشه دکترو ببینیم) در نتیجه دوشنبه ۱۹ اسفند ۹۸ برای ساعت ۱۵ وقت داده شده بود که پس از مراجعه با دارو ها و دوباره خوردن قرص ضد تهوع (دیگه از جلسات بعد نمی‌نویسم که تکراری نشه ولی همشون به همین ترتیب هستن) و گذشت حدود ۱۰-۱۵ دقیقه و گرفتن رگ و قرار دادن سوزن تزریق وصل کردن سرم شروع شد و تزریق دارو ها که در ۴ سرم بودن باید به ترتیب انجام می‌شد. چیزی که فکر کنم جلسه قبلی یادم رفت بگم اینه که دارو ها تا این زمان باید در یخچال نگهداری بشن و حتی موقع تزریق خنک بودن دارو ممکنه کمی اذیت کننده باشه و دست رو سِر بکنه و بعدا کمی درد بگیره البته درد خفیف دست شاید به خاطر قرار دادن سوزن به مدت ۲ ساعت و نیم درآن هم باشه... (و خوب بعضی از بیمار ها هم به جای رگ دست روی سینه پورت برای تزریق دارن که نمی‌دونم چطوره) و اینکه این جلسه سریع ترین جلسه از نظر سرعت تزریق برام بود و حدود ۴۵ دقیقه با سرعت خیلی بیشتری از قبلی تمامی سرم ها تزریق شدن، خوب بعد از تزریق ها و رفتن به دستشویی (که همه ی جلسات پس از تزریق رفتم) و جالبه بدونید که دارویی هست به رنگ قرمز که مقدار کمی از سرم هست و سرعت تزریقش زیاده و باهاش بهم یخ میدادن که در دهانم قرار بدم تا زحم نشه که کمی از رنگ قرمز ادرار و بوی آزمایشگاهش هم مشخصه که خیلی چیز خوبی نیست ?دوباره بعد از رفتن به خونه و کمی احساس سنگینی و گیجی بعد از تزریق یکم حالم خراب شد و دوباره افتادم به خواب و بیداری های شبانه! ولی در همون زمان عدم توانایی برای انجام کار های معمولی روزمره...عوارضی که علاوه بر چیزایی که گفتم حالا بیشتر اذیت میکرد تنگی نفس بود که باعث میشد نزاره بخوابم و انگار چیزی که گلومو فشار بده (مثل موقعی که تومور در قفسه سینه ام بود و مخصوصا شب ها خیلی اذیت میکرد که حالا اثر خیلی کمی ازش باقی مونده بود) که به توصیه دکتر اسپری ونتالکس و اسپری اکسیژن تهیه کردیم که اگه دچار تنگی نفس شدم ازش استفاده کنم و اینکه موقع خوابیدن چند تا بالش بزارم و ارتفاع سرم و رو بالاتر بیارم که راحت تر باشه که یکم سخت بود و بدتر باعث میشد خوابم نبره که یکم عادت کردم ولی بعدا دوباره عینه قبل می‌خوابیدم چون اینطوری خوابیدن خیلی برام سخت بود.نکته ای که قبل از تجربه های روحی و ... بنویسم راجع به تغذیه که قبل تر هم گفته بودم حالا فقط اشاره کنم که خوردن مایعات پس از هر جلسه به شدت توصیه میشه و خلاصه تا میتونید مایعات مصرف کنید و اگه طبیعی باشه خیلی بهتره (خلاصه خوردن زیاد مایعات حتی اگه باعث اسهال بشن توصیه میشه ?) البته بگم که از اونجایی که خوردن غذا سخت تره و مایعات راحت تر احتمالا خودتون ناخواسته ترجیهش میدین! همچنین خوردن عسل و غذا های کامل دیگه هم توصیه میشه، البته ممکنه خوردنش به این راحتیا نباشه با توجه به طعم، اشتها و ... ولی با هر ترفندی که میتونید باید موارد مورد نیاز بدن رو بهش برسونید وگرنه سختی چند برابر میشه... نمیخوام دوباره حرف از عوارضش بزنم و تکراری بشه پس از تجربش میگم: حالا که بدنم یه خورده ضعیف تر شده تحمل کردنش یکم سخت تره و حال خرابی و حس افسردگی و کسل بودنش شدید تر شده. روز سوم چهارم که دیگه حالم خیلی خراب بود با مادرم و خواهرم رفتیم بیرون (به خاطر شیوع کرونا جای خلوت و با ماسک و ...) یکم هوا بهتر شده بود و رفتیم کنار باغی که درخت هاش شکوفه زده بودن... (که حیف شد عکسشو ندارم بزارم براتون) نمی‌خوام شعار بدم ولی در اوج خراب بودن حالم یکم انرژی گرفتم و زندگی رو یکم بهتر دیدم، اینجا بود فهمیدم اینکه قبلا هرچقدر آماده برای مبارزه با این بیماری بودم حالا درک عمیق تری پیدا کردم از اینکه این اتفاق انتخابی نیست و حالا که زندگی بهم اجبار کرده (چون تا چند ماه پیش برای الان کاملا برنامه ریزی دیگه ای داشتم و حالا اولیت اول شده مبارزه برای سلامتی!) چاره ای نیست چون دل به دریا زدن و پذیرفتن واقعی اتفاقات و استفاده بردن از تجربه ای که بهم میده... چیزیه که با تاثیر روی جسم و روح بر خلاف خیلی چیزای دیگه نمیشه انکارش کرد. نمیشه گفت بیخیال بزار یه دست گیم بریم، فیلم ببینیم، موزیک گوش کنیم و به راحتی سختی های زندگی رو برای حتی مدتی کوتاه Escape کنیم و در عوض باعث میشه تمام فکرتونو به خودش مشغول کنه، اگه میتونید و حوصلشو دارید این زمان بهترین وقت برای کتاب خوندنه...اما در عین حال کنار این باغ خوش آب و هوا حالم به شدت بد بود؛ بادی بهاری که میومد هنوز به نظرم سرد بود (هر چند که هوا خیلی خوب بود) و من با اینکه لباس گرم پوشیده بودم این باد بدون اینکه محافظ بدنم براش مهم باشه وارد پوست و استخوانم میشد و منو به لرزه در می‌آورد ولی در عین حال دوست نداشتم برگردم و توی جو سنگین خونه منتظر گذشتن زمان باشم...(توی این دوره ها که معمولا هفته اول الی ۱۰ روز بعد از تزریقه زمان واقعا به سختی میگذره و چون معمولا بدن توانایی انجام کاری رو نداره و از نظر روحی هم در شرایط خوبی نیست گذر زمان خودش یه داستانیه...) درست در همین موقع یاد چند تا خاطره افتادم.. یکیش اولین سعود به قله توچال با دوست خیلی خوبم جواد بود.. یکی از بهترین حس هایی که تجربه کرده بودم و براش تاسف میخوردم که چرا الان همون هوای خوب همون حس خوب رو نداره... درست موقعی که توی شیب های کوه به سمت شهر و آفتاب گرم (و البته باد سرد زمستانی!) روی خاک ها دراز کشیده بودم و در عین خستگی از حس خوبش لذت میبردم... یا موقعی که رفته بودیم شهرستان و رفته بودیم به اصتلاح صحرا و من تنهایی یکم از کوهی رفته بودم بالا توی آرامشی که سکوتش داشت و فقط صدای باد شنیده میشد و روح رو جلا میداد و جسم رو تراوت... حالا همون باد و سکوت داشت عذابم میداد! واقعا که بعضی وقتا هیچی به جز حال خوب (احساس رضایت) اهمیت نداره و مادیات چقدر میتونن بی ارزش بشن؛ (مثلا وقتی که احساس خفگی میکنیم تنها چیزی که بهش فکر میکنیم نیاز به اکسیژنه.. توی این مواقع هم تنها فکر میشه سلامتی و احساس خوب و نه هیچ چیز دیگه)این وسط یه چیز بگم حال و هوامون عوض شه: حتما باید راجع به کوه رفتن (یا رفتن به طبیعت ممکنه برای یکی جنگل باشه یا برای یکی بیابون یا دریا نمیدونم برای من چیزی که راحت تر میشد رفت کوه بوده) و حس و حالش و تجربش بنویسم.. راستش نوشتن در موردش برام سخته ولی واقعا فوق‌العادس و حتما اگه تاحالا نرفتید چند بار توی فصول مختلف برید مطمئنم که عاشقش میشید. (و یه ذکرخیری بکنیم از جواد، علی، اردلان و علی۲ یا تقی، و کیارش هم که حوصله کوه نداره ? ولی شاید پیش اومد جای دیگه رفتیم! که دوستای خیلی خوبم از دانشگاه هستن و بعدا که با هم کوه میرفتیم واقعا یکی از بهترین خاطرات زندگیم رو تشکیل میده...)بالاخره توی این شرایط یکم تونستم از سالاد اولویه که برده بودیم بخورم و یک چای (که احتمالا حس و مزه عجیب غریبش رو هیچ‌وقت یادم نمیره!) رفتیم خونه و من جدا از همه ی حس و حال جسمی و روحی از این خوشحال که چقدر خوبه که آدم کسی رو کنارش داشته باشه که بهش اهمیت بدن.رفتیم خونه و بعد از یکم دراز کشیدن حالت تهوع شدیدی پیدا کردم و بعد از چند دقیقه تقریبا هرچیزی که خوردم بودم رو بالا آوردم ?اما دقیقا مثل دفعه قبل، بعدش حس خیلی بهتری داشتم و حالم خوب شد فقط نمیتونستم چیزی بخورم و معده خالی و وضع رودم و دل درد ها اذیت می‌کرد... اما قبلا هم گفتم چاره ای نیست پس باهاش کنار اومدم.یادتون باشه از مشکل دستشویی گفته بودم توی این دوره یکی از سخت ترین اختلالات برای روده رو تجربه کردم و اگه باورتون بشه یک روز که رکورد زده بودم بیشتر از ۲۵ بار رفتم دستشویی! همون داستانی که گفتم حس ترکیدن داشتن اما ظاهرا چیزی نبوده و حالت نفخ بوده که واقعا اذیت کنندس و تقریبا بقیه چیزارو هم مختل میکنه (و با هر بار دستشویی رفتن مقدار کمی دفع شدن مواد مورد نظر ?) و با خوردن عرق نعنا و چای نبات و این داستانا هم تاثیری خاصی نداشت و اینکه درد عجیبی هم داره که به انگلیسی میگن Stabbing یا حس چاقو خوردن! یعنی همون حالت دل‌پیچه و دل درد اما با دردی سوزش مانند!حالا دیگه پس از گذشت اون ۵ روز و تموم شدن قرص ها (که البته این‌دفعه قرص اضافه ضد تحوع که با توجه به بالا ظاهرا تاثیری نداشت و شربت ویتامین ب ۱۲ هم بهش اضافه شده بود که اینقدر بد مزه بود که آخرم کامل نخوردمش) راحت تر میتونم بخوابم و یکم باهاش کنار بیام، اینجا یه گریزی رو یاد گرفتم که هروقت که خیلی حالم بد بود و بی حس و حال بودم از اونجایی که دیگه خوابیدن حس خیلی بدی داره و دوست دارم بتونم بلند شم و یه کاری انجام بدم (حتی بتونم یه دست آنلاین با بچه ها بازی کنم) ولی انگار هنوز بدنم اماده نبود و نشستن پشت کامپیوتر خیلی سخته براش! گریزی که گفتم چی بود؟ اینکه اینجور موقع ها میرفتم حموم و دوش رو باز میکردم و با اینکه حتی زیر دوش وایسادن انگار یه چیزی رو داشتن رو شونم فشار میدادن با نشستن کف حموم باعث میشد حال خوبی داشته باشه! واقعا مگه آب چی داره ؟ ?هرچی هست میخواد ساختار مولکولی باشه یا هرچی مایه زندگیه! به هر حال حال برای ۵-۱۰ دقیقه باعث میشد حالم خوب باشه (یاد گرفته بودم! و تقریبا هر روز ظهر اینکارو میکردم ?و بعضی روزا حتی دوبار) البته اگه بیشتر از این تایم کوتاه میشد باعث میشد دیگه بدنم قاطی کنه (هرچند که همینش هم باعث میشد که احساس گرما و سرما شدیدی بکنم ولی به حس خوبش می‌ارزید!) شاید فکر کنید دیگه دارم هذیون میگم شایدم درک کنید! نمیدونم...دوباره کم کم بدنم داشت قدرتش رو به دست می‌اورد و به جز مشکل مزه غذا ها و دفع کردنشون که کم کم بهش عادت میکردم مشکل خیلی جدی دیگه ای نبود.. همینطور به به دوره سوم نزدیک میشدیم کم کم موهام شروع کرد به ریختن و بعد از چند روز وقتی رفتم حموم دیگه تعداد زیادی یک دفعه کنده میشد که خودم بقیشو هم کندم! ?یعنی خیلی شل و ول وصل بود به سرم به جز مو های اطراف و پشت سر که هنوز بخش زیادیش سر جاش بودن که دیگه همین موقع کلا سرمو ماشین انداختیم و نتیجه شد تصویر زیر...هشت روز بعد از جلسه دوم شیمی درمانیالبته واقعا میگم ظاهر برای من خیلی مهم نیست و به طور قطع میگم که مادرم بیشتر نگران این بود که موهام ریخته و آیا دوباره در میاد؟ یا کاش بعدا ابروهات نریزه و اینا و برای خودم بیشتر مهم بود که دل و رودم با توجه به چیزایی که نوشتم مشکلی نخوره یا جای دیگه مثلا درد قلب/معده که توی نوشته های قبلی راجع بهش نوشته بودمو دوباره تجربه نکنم...نمیدونم شایدم چون بیشتر پشت کامپیوتر بودم (و حتی رشته مهندسی نرم افزار کامپیوتر میخونم) یه جورایی بچه خونگی حساب میشم منهای تایم کودکی و گیم نت، به جز خانواده و دوستای خیلی نزدیک با کسی بیرون نرفتم. یا اینکه تا به حال با کسی رابطه نداشتم اینطوری بود که حتی وقتی مو داشتم هم زیاد شونشون نمیکردم ? یا به خودم زیاد نمی‌رسیدم (به قولی گفتنی وقتی انگار میخواد بره سره قرار که خودش جای بحث داره رو تا حالا تجربه نکردم?) و مثلا دانشگاه که میخواستم برم (یا به قول خودمون نرکده! چون دانشکده ما فنی حرفه ایه و دختر و پسر جداس!) تا دقیقه آخر که وقت داشتمو میخوابیدم و عملا وقتی برای حاضر شدن نداشتم! (البته بگم که بهش افتخار نمیکنم و به نظرم چیز بدیه، اینکه زودتر بیدار بشید جای خوابتونو مرتب کنید، برای خودتون صبحانه درست کنید و به طور مرتب دوش بگیرید و به ظاهرتون برسید چیز خیلی خیلی خوبیه و باعث میشه برای بقیه کاراتونم نظم بدید و بهتر انجامشون بدید که من روز به روز بیشتر سعی میکنم اینطوری باشم) به هر حال حالا هم که به خاطر شیوع کرونا کلا باید قرنطینه باشیم و دانشگاه هم که تعطیله و آنلاینه در نتیجه ظاهرم اصلا تاثیر خاصی نداشت...چیز دیگه ای که توی این دوره بود شب چهارشنبه سوری بود که رفتیم توی کوچه خودمون و یه آتیشی روشن کردیم و یکم نشستیمو حرف زدیم و چیز میز خوردیم و برای من این یه مرخصی بود از این همه داستان و خاموش کردنشون برای یه شب و دادن زردی ها به آتیش و گرفتن سرخی ها از اون و پریدن از روش ? همینجا میگم واقعا اگه همچین مشکلی برای خودتون یا کسی پیش اومده حتما کنارش باشید و به بهانه های مختلف اگه میتونید برید حتی یه پارکی جایی (حتی پشت روم خونتون!) با اینکه ممکنه خیلی برای بیمار سخت باشه اما از تنها گذاشتنش با افکارش توی خونه بهتره (نه اینکه لزوما تنها باشه، اینکه احساس تنهایی نکنه... ) حالا که اینو گفتم یه موضوع دیگه هم خیلی مهمه و مرتبطه میگمشب چهارشنبه سوری (هشت روز پس از تزریق دوره دوم شیمی درمانی)ولی بریم برای جلسه سوم نکته بالا رو بیشتر اونجا میگم...دوره سومدوباره بعد از گذشت ۲۱ روز که میشه دوشنبه ۱۱ فروردین ۹۹ (که کل عید رو توی قرنطینه بودیم و نه جایی رفتیم و نه کسی اومد) وقت برای ساعت ۱۱:۳۰ بود که رفتیم برای تزریق و طبق معمول خوردن قرص زد تهوع و شروع تزریق... (کلا هم توی این ۶ دوره دوبار صبح رفتیم ۴ بار بعد از ظهر که چون اسم از کسی نیاوردم میگم که کادر درمانی شیفت بعد از ظهر کلینیکی که مراجعه کرده بودیم خیلی بهتر بود از و اینکه جلسات بعدی کلا توی بعد از ظهره برای من خیلی خوب تر بود!)فک کنم سخت ترین جلسه تزریقم همین جلسه بود چون جدا از خود تزریق اتاق به شدت گرم بود و بعد یکی از سرم ها که یکم با سوزش همراه بود باعث شده بود که یکم دستم ورم کنه و احتمالا کاملا در رگ نبوده... به هر حال بعد از قطع سرم و تزریق آمپول دگزامتازون (Dexamethasone) که برای رفع درد و التهاب/تضعیف سیستم ایمنیه و یهویی یک سوزش شدید، ادامه تزریق از دست دیگرم (چپ) انجام شد و دیگه مشکلی نبود تا پایان تزریق که بعدش هم یخ دادن که بزارم روی التهاب یکم هم منتظر موندیم تا دکترو ببینیم.دکترو دیدیم و گفتن که ظاهرا همه چیز خوبه و ... (البته با توجه به خوندن تجربه دیگران توی اینترنت و سایت های reddit.com و healthcare.com و cancer.com و ...  که بد نیست وقت بزارید شما هم بخونید برام عجیب بود که چرا آزمایش خون نگرفتن چون اونطوری که خونده بودم بین جلسات هم آزمایش گرفته میشده نمیدونم شاید توی درمانگاه های دیگه یا کشورای دیگه روندش اونطور بوده یا اینجا درست انجام نمیشده!) به هر حال از دکتر هم سوال کردم که نیاز به آزمایش نیست؟ و گفتن که دوز دارو ها بر اساس آزمایش های قبلی و قد و وزن الانم تجویز میشه؛ هرچند که کاملا از دکترم راضی‌ام و چون ازشون اجازه نگرفتم اسمشونو نمیارم ولی کلا کادر درمانی رفتاری کاملا خوب داشتن و هرجا که هستن امیدوارم موفق باشن و حالشون خوب باشه. سوال جدی تر من این بود که با توجه به تجربه های دو دوره اخیر (۴۲ روز) ممکنه شیمی درمانی باعث بشه به اندام های حیاتی ضربه ای وارد بشه؟ یا بعد از شیمی درمانی همین مشکلات گوارش و روده باقی بمونه؟ (چون من آدمیم که خیلی به نظرم کیفیت زندگی مهمه نه طول عمرو ... شاید نیاز به توضیحات بیشتر باشه ولی منظورمو میدونید، به طور خلاصه عرض زندگی از طولش مهمتره) و گفتن که نه مشکلی نیست...همینجا یه چیز مهمو بگم: به نظرم علاوه بر اینکه اطلاعات عموم در مورد شیمی درمانی در مردم ایران (حداقل اونایی که من برخورد داشتم) پایینه و خیلی علاقه ای هم راجع بهش نداریم (منظورم اینکه که وقتی کسی حتی از اطرافیان دچارشه) نمیریم راجع بهش بخونیم یا تحقیق کنیم؛ و صرفا به چیزایی که شنیدیم و یا دکتر میگه بسنده میکنیم (بعضی ها هم میگن که آدم هرچی ندونه دردش چیه بهتره و لااقل استرسشو نداره) من کاملا مخالفم و به نظرم آگاهی هرچی بیشترش بهتره. هدفم از گفتن این حرفا اینه که من وقتی تجربه افراد مختلف رو میخوندم دیدم که وقتی با توجه به نوع بیماریشون فهمیدن که عوارض درمانی خاص خودشون و در نتیجه نوع دارو ها، دوز و نوع درمان خاص خودشون خیلی شدیده و ممکنه مشکلات جدی رو براشون ایجاد کنه ترجیح دادن که اصلا درمانو شروع نکن و از همون مدت باقی مونده زندگیشون استفاده با کیفیت رو بکنن که کاملا اوکیه و قابل احترام... (حتما میدونید یا بخونید که استیو جابز هم مخالف درمانش بوده...) به هر حال به نظرم حتما بخونید و آگاهی کسب کنید که دارو هایی که تزریق میکنید، میخورید و ... یا فلان نوع درمان چه عوارضی ممکنه داشته باشه و هر چیزی رو به راحتی قبولش نکنید و با آگاهی کامل بپذیرید... در واقع وقتی که فرم رضایت رو پر میکنید فقط برای کار راه افتادن نباشه و واقعا بدونید دارید به چی رضایت میدید که بعدا هم اگه یه وقت مشکلی بود با رضایت خودتون باشه چون نمیشه در این موارد پشیمان بشید. فکر کنم بسه دیگه خیلی بحث رو به اون سمت نبریم و ادامه بدیم.وقتی رفتیم خونه و من همون حس شنگولی بعد از تزریق سرم رو داشتم (چون حجم زیادی از سدیم کلاراید دریافت شده بود ?) رفتم خونه و با دوستام یکم گیم زدیم که خیلی حال داد و خوردن غذا و کارای دیگه روزانه گذشت.این دوره در کمال تعجب سه روز اول دوره برام کاملا عادی بود و اصلا انگار دارو ها اثر نداشتن! حتی روز سوم به خواهرم هم گفتم که کاش همه‌ی دوره ها همینطوری باشن و خیلی راحته اینطوری! این حرف همانا و حال خرابی روز چهارم همانا... حالا نمیدونم چرا ولی این چند تا دوره بعدی عوارض جدی دارو ها از روز سوم تا پنجم ششم به تاخیر افتاده بود.. البته واقعا سخت ترین دوره ها دوره اول و دوم بود و حالا یکم بهش عادت کرده بودم (واقعا آدمی زاد به هرچیزی عادت میکنه!) و همچنین خوردن غذا ها و به هم ریختن دل و روده (که حالا شدتش کمتر شده بود) دیگه تحملش راحت تر شده بود...اما بدنم طبیعتا نسبت به دوره های قبلی ضعیف تر شده بود و این رو از سریع خسته شدن و بی حالی روزمره میشد فهمید (کلا آدم وقتی کسل و بی حاله زمان دیر میگذره...) به هر حال دوباره عوارض رو تکرار نمیکنم فقط میگم که حدود ۴-۵ روزی رو به همون منوال قبلی گذشت تا دوباره یکم حالم بهتر بشه و برگردم به روال عادی.یه چیزی رو آخر دوره قبلی گفتم میگم مرتبط با اینکه کنار هم باشید و عدم احساس تنهایی... اونو بگم:همونطور که گفتم اگه خودتون یا کسی درگیر این مشکله حتما کنارش باشید و نزارید با افکارش زیاد تنها باشه ، هرچند که ممکنه توی جمع باشه و توی افکارش داره غرق میشه و دیوونش میکنه... (قضیه منتالی و روحیه) حتما بدون اینکه احساس کنه دارید بهش ترحم میکنید یا فقط حرف میزنید، یا نصیحت میکنید از ته دلتون با هم درددل کنید و سعی کنید گوش کنید و حرف بشنوید... یا خیلی معموله که اطرافیان به بیمارای سرطانی میگن که فلانی هم شیمی درمانی کرد خوب شد، یا اینکه فلان درصدشون خوب میشن و مهم روحیه‌ـست، یا مثلا موها هم که درمیاد و ... فقط به خودت برس و ناراحت نباش این داستانا... (حتما میدونید منظورم چیه و اگه نمیدونید ظاهر سازی نکنید! و سعی کنید به چیزی که میگین باور داشته باشین) شرایط انسان ها با هم فرق میکنه  اما در مورد من و مطمئنم خیلی های دیگه به نظرم اصلا اینکارو نکنید، چرا؟ چون کسی که داره شیمی درمانی میشه احتمال خیلی زیاد خودش این موارد رو میدونه و تاکید بیخودی و چند باره این ها از فردی که سلامتی کامل داره فقط باعث میشه بیمار حس بدتری داشته باشه... اگه واقعا اینقدر روحیه مهمه و ایمان دارید که بیمار میتونه از پسش بر بیاد پس از چی میترسید؟ مطمئنا شما جای اون فرد نیستید و خود فرد بهتر از هرکسی میدونه که باید روحیشو خوب نگه داره و براش سعی میکنه... به جاش سعی کنید که راجع به چیزایی که برای بیمار جذابه حرف بزنید و اهمیت بدید، به حرف های همدیگه گوش کنید و بدون اینکه قضاوت  کنید، هم دیگه رو درک کنید.. نیازی نیست هی روحیه خوب داشتن رو تاکید کنید به جاش برای همدیگه وقت بزاریم، درد و دل کنیم، بیرون بریم و لحضات خوبی رو بسازیم.. به جای اینکه به هم بگیم که برامون مهمن بهشون در عمل ثابت کنیم و حرفی از کارایی که براشون میکنیم و حاضریم بکنیم نزنیم (که فکر نکنن منتی بر گردنشونه)، شرایط رو درک کنیم و روحیه خوب رو درشون ایجاد کنیم، اگه واقعا قبول دارید که ممکنه این شرایط برای هر کسی اتفاق بیوفته و خیلی چیزا مهم نیست با نگاه های عجیب و غریب حس تعلق رو از افراد نگیریم... شرایط رو عادی جلوه نکنین به اینکه شرایط عادی هست باور داشته باشین.. که اگه اینکارارو بکنیم بهتون قول میدم تاثیر به شدت بهتری روی فرد میزاره مخصوصا اگه خیلی با بیمار صمیمی نبودید اینارو رعایت کنید.ضمن اینکه در طول این دوره با اینکه دارو ها شرایط جسمی رو تضعیف میکنه شرایط روحی نیز به شدت ناپایداره، گفتار و رفتار تاثیر خیلی جدی تری میزاره پس حواستون باشه که بیشتر رعایت کنید و چیزی نگید یا رفتاری نداشته باشید که باعث پشیمانی بشه، کاری نکنید که بیمار اضطراب و استرس شدیدی بگیره و ممکنه اتفاقی برای همیشه یادمون بمونه و البته که به نظرم افراد کارای همدیگه رو فراموش نمیکنن، به جاش میبخشن... پس اگه کاری هم میکنیم بهتره که عذرخواهی کنیم و به جای اینکه بگیم فلان رفتار/حرفمو بهش اهمیت نده یا فراموشش کن بگیم که میدونم فلان رفتارم بد بوده و سعی کن بتونی ببخشی :) این موارد خیلی ربطی به بیماری نداشت ولی در مورد بیماری تشدید میشه. همچنین اگه فرد بیمار هم رفتاری غیر معمول داشته باشه مطمئن باشید بعدا که ازش ناراحت بشه غذرخواهی میکنه پس عجول نباشید.این دوره باعث حساسیت بیشتری میشه پس حتی قایمکی هم چیزی که حاضر نیستید جلوی خود بیمار بگید رو به کسی نگید! و همیشه هر افکاری رو به زبون نیارید.دوره چهارموقت تزریق برای ۱ اردیبهشت ۹۹ بود ساعت ۱۴ که پس از انجام مواردی که گفته بودم و خود تزریق، که اونم مشکلی نبود و طبق روالش انجام شد حدودا بعد از ۲ ساعت این جلسه هم تموم شد و این مدت هم پدرم منتظر دکتر بودن که دارو های جلسه بعدی رو تجویز کنند که بعضی وقتا این مدت یکم طولانی تر میشد ولی معمولا تا تزریق من تموم بشه پدرم هم پیش دکتر میرفتن؛ بعد خونه رفتن هم طبق معمول این دوران (منظورم چند روز قبل از تزریق و بعدش هست که اثرات دارو ها از بین رفته یا هنوز دارو ها تاثیر جدی نزاشتن و عوراضش زیاد احساس نمیشه) وقتی غذا که میخوردم حالا برعکس شده بود و خیلی حال میداد!! کلا انگار وقتی یه چیزی رو مدت ها تجربه نکردین تجربه کردنش همون چیز لذت بیشتری داره! حالا از غذا خوردن خیلی بیشتر لذت میبردم و تا عوارض دارو ها برگرده و حالم خراب بشه غذای بیشتری میخوردم...همونطور که گفته بودم نمیدونم چرا ولی عوارض دارو ها در دوره های بعدی به تاخیر افتاده توی این دوره ۵ روز اول برام خیلی راحت بود (تا روزی که قرص پردنیزولون تموم شد)، به هر حال در کل هم دیگه یکم هم عادت کرده بودم هم به سختی اوایل نبود، این عکس هم مربوط به این دورس رفته بودیم پارکی که نزدیک محلمونه و چون فضای بزرگی داره و توی این زمان زیاد شلوغ نبود و البته با ماسک توی یه جای خلوتش نشتسته بودیم که حال و هوای منو خیلی عوض کرد و انرژی خوبی گرفتم (با اینکه بدنم حس بهتری داشت اما بازم میبینید که توی اردیبهشت سویشرت پوشیدم! پس هنوز سرما و گرما و ضعیف بودن بدن اذیت میکنه)پارک (دو روز پس از دوره چهارم شیمی درمانی)خوب چند روز بعدیش هم تقریبا تکراری بود و چیز خاصی نداشت اما روز ششم (در واقع پنج روز بعد از تزریق که خود روز تزریق هم حساب میشه) سردرد شدیدی گرفته بودم و از صبح ساعت ۱۱ اینطورا تا ساعت حدود ۶-۷ بعدازظهر داشت دیوانه‌ام میکرد، واقعا شدید بود و اذیت کننده و با توجه به حال عمومی بدنم زمان برام به سختی میگذشت در حدی که تند تند به ساعت نگاه میکردم! واقعا عجیب شده بود برام تجربیاتم با دوره های قبل فرق داره و به نوع دیگه ای اذیت میشدم، توی این دوره دیگه مشکل دوره های قبل و دل درد هام هم شدتش کمتر بود اما هنگام مدفوع به شدت سوزش احساس میکردم که اون خودش خیلی اذیت کننده بود. حالا عوارض رو به شکل دیگه ای داشتم تجربه میکردم.بعد از ظهر که داداشم و پدرم از سرکار اومده بودن و متوجه سردرد شدیدم شدن گفتن شاید تب دارم و وقتی گرفتیم تب شدیدی داشتم (البته یه بار از ترفند دوش گرفتن استفاده کردم و نتیجه خاصی نداشت) و از ترس تداخل دارویی مسکن هم نخورده بودم؛ رسما درد عصبی دیوونه‌ام کرده بود و در حدی که کم مونده بود کسیو گاز بگیرم ?گفتن بزار پا شویه کنیم و چون حالم بد بود و افتاده بودم (که همینجا هم واقعا از خانواده ام تشکر میکنم که کنارم بودن و برام این تجربه رو راحت تر کردن)، داداشم و پدرم یه تشت آوردن که پامو گذاشتم توش و با ریختن آب یخ توی اون تشت مثل مثل آبی که روی آتیش ریخته باشن اولش بدنم شدیدا به لرزه افتاد و سرمای شدیدی رو حس کردم اما کم کم که به دمای آب عادت کردم یه خورده حالم بهتر شد و در این زمان که داداشم با گذاشتن حوله خیس روی پیشانی‌ام و گردنم دمای بدنمو می‌آورد پایین، توی این لحظه برای چند ثانیه چشمامو بستم و چند تا نفس عمیق کشیدم و کاملا راضی که این سردرد دیوونه کننده شدتش کم شد و حالا یه درد خفیفی داشت. با ادامه دادن این روند حدود نیم ساعتی گذشت و حالم خیلی بهتر شد بعدا هم از دکتر پرسیدیم و گفتن که خوردن مسکن بدون کدئین مشکلی نداره و چون داشت درده یکم برمیگشت یه مسکن هم خوردم و دیگه بیخیالم شد و حالم برگشت.بعد از خوابیدن و گذشت اون روز، روز های بعدیش یه دردی رو سمت چپ و پشت سرم (محل فرق سر) احساس میکردم و اینطوری بود که با فشار دادن دست روی اون دردش شدیدتر میشد ولی حالت عادی اونجوری نبود که اذیت کنه و بعد از گذشت دو سه روز کم کم جاش ورم کرد و حدود ۳-۴ سانت (پهنا) و ۲ سانت اینا ورم کرده بود که به شدت منو نگران میکرد! (البته به شوخی خودم میگفتم که تومورو از جای دیگه فشار دادن از اینجا زده بیرون ?) ولی دیگه سرمو که روی بالش برای خوابیدن میذاشتم هم اذیت میکرد و درد میگرفت.خلاصه بعد از پرسیدن و فرستادن عکسش برای دکترم و نگرانی خودم که ممکنه درمان اثر نداشته؟! و کلی فکر و خیال دیگه، دکتر گفتن که احتمالا عفونت (آبسه) کرده و باید بریم برای سونوگرافی که بعد از انجام دادنش گفتن چیز خاصی نیست و با خوردن آنتی بیوتیک که جلوی عفونت رو میگیره حل میشه. که با خریدن دو قرص که یکی هشت ساعت و یکی شش ساعت یکبار هست و خوردنش به مدت ۵ روز مشکل برطرف شد و دردش هم از بین رفت.یه روز دوباره با خواهرام و مادرم رفتیم بیرون و خوب بازم میگم که خیلی ازشون ممنونم چون این تجربه ها مسیر تحمل شیمی درمانی رو خیلی آسون تر میکنه (اینو بگم که اولش پیشنهاد بیرون رفتن ممکنه برای بیمار سخت باشه و انگیزه نداشته باشه اما به قطع میگم که بعدش پشیمانی نداره و کاملا احساس رضایت میکنه) رفتیم به سمت روستای وردیج که هم توی این فصل آب و هوای خوبی داره هم فضای زیادی هست که بشه فاصله رو رعایت کرد (و طبیعتا با ماسک و رعایت موارد بهداشتی) خلاصه رفتیم و تصویر زیر مربوط به این دوره هستسد آبی - وردیج (۱۰ روز پس از دوره چهارم شیمی درمانی)بعدش توی مسیر برگشت رفتیم کنار رودخانه‌اش یکم بشینیم که واقعا دلپذیره اما باد و رطوبت اطراف رودخانه سرد بود و باعث شد یکم به لرزه بیوفتم و یکم بی حال بودم مخصوصا وقتی که بدن ضعیفه انرژی به سرعت تخلیه میشه و سریع خسته میشید؛ بنا براین گفتم من میرم توی ماشین منتظر میمونم شما بشینید که مادرم هم باهام اومد و یکم منتظر شدیم که خواهرام هم اومدن و برگشتیم به سمت خونه. حال هم میخوام از تجربه بعدیم توی این دوره بگم که واقعا یکی از فراموش نشدنی ترین لحظات زندگیمه:چهار روز بعدش روز تولدم بود و برای ما اینطوریه که معمولا کیک/شیرینی میگیریم و خانوادگی یه شامی میخوریم و یه دورهمی کوچکی داریم، البته یه بار پنجم دبستان تولد گرفتم و دوستامو دعوت کردم و بعد از اون به همین منوالی که گفتم بوده. اینبار هم طبیعتا همون انتظارو داشتم و اتفاقا اینطوری خوبم هست، اینکه از همدیگه انتظاری نداشته باشیم و یا برای دوست داشتن هم دنبال بهانه نباشیم و هر روز اونو با کارامون ابراز کنیم، به هر حال این مناسبت ها هم بهانه هستن برای کنار هم بودن.گفتم همون انتظارو داشتم و خوب از اونجایی که خواهر سن پایین تر خوش ذوق‌ام یکم خونه رو تزئین کرد و با شوخی ها و ... لحضات خوبی بود و وقتی شیرینی خوردیم و اینا اتفاقی افتاد که انتظارشو نداشتم، خواهرم رفت و برام کیکی که گرفته بودنو آورد اما چیز غیر قابل انتظار بود؟ در ادامه میگم..اول بازم میگم ممنونم از خواهرام، داداشم، پدرم و مادرم که جدا از زحمت کشیدن برای تک تک این لحظات و چیزایی که براتون قبلا گفتم و اینکه کنارم بودن و شاید یه وقتایی شادی بوده شاید غم بوده شاید یه بحث و دعوایی هم بوده اما اینا برای همه هست، مهم اینه که از همدیگه ناامید نشیم و قدر همو بدونیم.همیشه وقتی توی این فیلما وقتی یه اتفاقی باعث احساساتی شدن طرف میشه فکر میکردم که اگه من جای اونا باشم حس اونارو دارم؟ نکنه ما احساساتمونو یادمون بره؟ اما این هیچ اشکالی نداره که همونطور که میخندین و شادی میکنین، احساساتی بشین و گریه کنین..کیک تولد - (روز چهاردهم ماه و چهاردهم دوره چهارم شیمی درمانی)وقتی اولش عکسمو که جلوتر توضیح میدهم روی کیک دیدم ناخواسته زبونم بند اومد و بغزم گرفت... قشنگ یه شوک بهم وارد شده بود، شدیدا سعی داشتم احساساتمو کنترل کنم ولی چند قطره اشک ریختم و یکم که حالم بهتر شد و رفتم لباسمو عوض کردم که شمع روشن کنیم و ...اما اصلا چرا؟ عکسی که روی کیکه و روی پروفایلم تلگرامم هم هست که احتمالا خانواده‌ام هم از اونجا برش داشتن مربوط به اوج دوران کوه رفتنمونه که پشت دوربین این عکس دوستامم هستن (محل تصویر نزدیکی قله کلک‌چاله) و وقتی برای اولین بار روی کیک دیدمش تصاویر و خاطرات ۲-۳ ساله دوران کوه از جلوی چشم رد شد، حس رضایت بعد از سعود توی برف و باد شدید زمستانی، گرما و عرق تابستانی، حس هوای دلپذیر بهار توی کوه، بوی بخاری داخل پناهگاه و چای، حس نم نم های بارون و بوی خوب کلکچال، سختی های شیب دارآباد و توچال، یخ زدن و حسابی خیس شدن پاهامون ولی در عین حال دیوونه بازی و سر خوردن و برف بازی روی برف های کنار پناهگاه، خستگی و خواب بعد از کوه، چایی داغ بعد از سرمای چند ساعته، مزه نون پنیر روی قله، لش کردن روی سنگ ها، حس ناامنی و ماجراجویی در شب، سکوت آرامش دهنده، دورهمی های درکه و خلاصه همشون واقعا فوق‌العاده بودن. قبلا از دوستام اسم بردم و تا به حال بهترین دوستام در طول زندگیم بودنو حس و حالی که توی این خاطرات با هم داشتیم رو به هیچ قیمتی و با هیچ چیز عوض نمیکنم و فکر میکنم یکی از پر ارزش ترین چیزایی که دانشگاه بهم داد همین تجربه ها و دوستی ها بوده، یه دوستی بی غید و شرط و پر از انرژی خوب، دم همتون گرم...و اینکه چقدر دوست دارم دوباره بتونم اون حس و حالو تجربه کنم، از این بغزم گرفته بود که میشه دوباره اون دوران رو تجربه کنم؟ آیا بعدا دوباره انرژی قبلو خواهم داشت ؟ امدیوارم که بشه؛ با وجود مریضی خودم، کرونا و کسی نمیدونه فردا چی پیش میاد.بریم سراغ دوره پنجم، ظاهرا که اتفاقات دوره چهارم خیلی احساسی بودن!دوره پنجموقت تزریق برای دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۹۹ بود ساعت ۱۴ و خوب طبق معمول تزریق انجام شد که اینبار هم ۲ ساعت و نیم طول کشید و روند کلی به نظرم یکم طولانی بود، در حین تزریق دکتر هم اومدن و معاینه کردن و سوالاتی پرسیدن و گفتن که اوضاع خوبه.این دوره هم چند روز اولش عوارض دارو ها چیز خاصی نبود تا روز ششم بعد از تزریق که دوباره مثل دفعه قبل یه سردرد شدید گرفتم البته به شدت دفعه قبل نبود ولی قابل تحمل تر بود یکم سعی کردم بخوابم که نشد و تا بعد از ظهر که دوباره شدتش بیشتر شد و تب کردم. ایندفعه با توجه به تجربه قبل دوباره همون پاشویه رو انجام دادیم که واقعا تاثیر خوبی داشت و نیازی به مسکن هم نبود و حالم بهتر شد.چند روز بعدشو یخورده کسل و بی حال بودم ولی بعدش دوباره حالم یکم بهتر شد. این دوره هم عوارض فقط یکمی دل درد بود که اذیت میکرد و سوزش شدید هنگام مدفوع اما نسبت به دوره های قبل تحملش راحت تر بود و مخصوصا غذا خوردنم راحت تر شده بود، دیگه حالا برنج و نان هم میخوردم و مشکلی نبود.البته چیزی که یادم رفته بود بگم این بود که توی این چنددوره آخر نون سنگک رو راحت تر از بقیه میخوردم. خلاصه اگه چنین مشکلی دارید چیزای مختلف رو امتحان کنید، حتی غذا هایی که خوشتون نمیاد الان ممکنه مزه و تجربه متفاوتی داشته باشه و دید شمارو تغییر بده. مثلا چیزایی مثل بروکلی و کرفس (که البته باید پخته بشه و خام خوردنش ممکنه باعث اذیت شدن معده بشه)و مورد دیگه ای که کلا زیاد تجربه کردم توی این دوره ها گرفتن تپش قلب بود که دیگه برام عادی شده بود. بعضی مواقع مخصوصا وقتی زیاد بیرون نرفته بودم یا شب ها موقع خوابیدن تپش قلب میگرفتم، توی این مواقع هم فقط نفس عمیق کشیدن ممکنه یکم حالو بهتر بکنه و خوردن آب.یه روز هم که دیگه حالم تقریبا بهتر شده بود رفتیم پارک سر محلمون و توی یه آلاچیق نشستیم و یکم صحبت کردیم و پیاده روی کردیم و خلاصه حال و هوام عوض شد :)پارک (روز هشتم دوره سوم شیمی درمانی)و حالا که کلا تحمل کردنش برام خیلی راحت تر شده بود و به جز مواردی که بالاتر گفتم چیزی به اون شدت اذیت کننده نبود و خوب غذا خوردن راحت تر شده بود سعی میکردم بیشتر غذا بخورم تا انرژی بیشتری داشته باشم و بیشتر به این وضع خودمو عادت بدم. این مدت کمتر پای کامپیوتر بودم و سعی کردم یکم هم خودم آشپزی یاد بگیرم و چند تا غذا رو یاد گرفتم و مثلا خوراک مرغ، قورمه سبزی و ماکارانی و دمی گوجه درست کردم :) ظرف و لباسامو شستم خلاصه سرمو به کارایی که یکم حوصله میخواد اما خیلی سخت نیست گرم کردم که هم تجربه های جدیدی کسب کنم هم زمان راحت تر بگذره و راستشو بخواید خودم از نتیجه‌اش هم راضی بودم و شاید یه روزی بیشتر اینکارارو بکنم و سعی کنم از این سبک زندگی لذت ببرم، هرچند که حوصله میخواد و معمولا حوصلم نمیکشه ولی سعی میکنم برای کار های مختلف وقت بیشتری بزارم.توی این مدت (منظورم همین مدت مرخصی از آنلاین بودنه و گیم و دنیای مجازی) چند تا کتاب دانلود کردم از موضوعات مختلف و از هر کدوم یکم خوندم که واقعا اگه تنبلی اجازه بده خیلی دوست دارم وقت زیادی رو براش بزارم. همونطور که گفتم داشتم چیزای مختلفو بیشتر تجربه میکردم که ببینم واقعا به چه چیزی علاقه دارم شاید علایق الانم فقط از روی عادت بوده باشن؟ به عبارتی داشتم زندگی رو بیشتر تجربه میکردم و برای تجربه های جدید وقت بیشتری میذاشتم که دوران عجیب اما خوبی بود... و نتیجه ای که گرفتم؟ اینکه که حتما حتما باید کتاب خوندنو خیلی بیشتر از این چیزی که الان انجام میدم بدم.یه روز هم دوباره با خانواده رفتیم وردیج و الان که دیگه هواش خیلی گرم شده رفتیم بالا و کنار کوه های با طرح های معروفش یکم راه رفتیم و یکم کوه پیمایی کردیم. الان دیگه بیرون رفتن خیلی راحت تره برام و بر خلاف جثه و ظاهر الانم نسبت به دوره های قبل انرژی بیشتری دارم و گرما و سرما هم بیشتر میتونم تحمل کنم. یکم اونجا نشستیم و خلاصه وقت گذروندیم. تصویر زیر مربوط به اونه و البته کاهش وزنم که کاملا مشخصه. هرچند که من به طور ژنتیکی و کلا آدم لاغری بودم و قبل از شروع درمان وزنم ۵۴ کیلو بود که بعد از این دوران و ۷ جلسه ۴۹ کیلو شده بودم.وردیج (روز پانزدهم دوره پنجم شیمی درمانی)بعدش هم رفتیم پایین تر از جایی که توی تصویر میبینید و کنار رودخانه نشتیم و از آب و هوای اونجا کمی لذت بردیم البته حالا هوای گرمی داره و اگه مگس ها اجازه بدن! بعد از رودخانه اش که آب تقریبا سردی داره یه دست و صورتی شستیم، یه املتی درست کردیم و بعدش به سمت خونه برگشتیم... دوره ششموقت تزریق برای دوشنبه ۱۲ خرداد ۹۹ ساعت ۱۵ بود که طبق معمول با دارو ها مراجعه کردیم و پس از حدودا ۲ ساعت و ربع تزریق تموم شد، کمی در سالن انتظار منتظر دکتر ماندیم، وقتی دکتر اومدن و گفتن که خوب ۶ جلسه تموم شد و از حالم مشخصه که خیلی بهتر شدم حالا باید ۴ هفته دیگه اسکن (PET-CT) انجام بدم که نتایج درمان مشخص بشه، در مورد اسکن هم در بخش مربوط به خودش می‌تونید بخونید.این دوره هم عوارض زیاد اذیت کننده نبود و میگم که دیگه تقریبا عادت کرده بودم، غذا های بیشتری رو میتونستم بخورم و  بر خلاف دو دفعه قبل این‌دفعه تب و سردرد هم نداشتم، تنها مشکل جسمی همون دل دردها و سوزش هنگام مدفوع بود که باز تحملش از قبل راحت تر شده بود. راستش سخت ترین بخش این دوره ندونستن اینکه قراره چی پیش بیاد بود که باعث میشد زمان به کندی بگذره هرچند که باز کارای بیشتری رو میتونستم انجام بدم و خودمو سرگرم میکردم. همچنین باید برای PET-CT چهار هفته دیگه وقت میگرفتم که به صورت اینترنتی انجام میشد. بزارید جزئیات اونو کلا در بخش خودش بگم.خوب از اول دکتر گفته بودن که ۶ الی ۸ جلسه شیمی درمانی باید انجام بشه که ظاهرا همین ۶ جلسه کافی بوده و خوب بعد از مشاهده تصاویر Pet-Ct دوباره تصمیم گیری میشه که باید درمان به چه صورت ادامه پیدا کنه. همچنین دکترم گفته بودن که مورد من نیازی به جراحی نداشت و با شیمی درمانی و پرتو درمانی حل میشه. به خاطر همینم بود که میگم این دوره یکم کند میگذشت چون میخواستم هرچه سریع تر انجام بدم و تکلیفم مشخص بشه و اینکه واقعا دیگه حوصله شیمی درمانی رو نداشتم و امیدوار بودم نیازی به ادامه دادنش نباشه.از اونجایی که دیگه خیلی چیز خاصی از این دوره یادم نمیاد که با قبل فرق داشته باشه و قبلا نگفته باشم یکم از تجربیات کلی تمامی دوره ها میگمموردی که برای من پیش اومده بود همزمانی با شیوع کرونا بوده که خوبیش برای من آنلاین شدن کلاس ها بود و با شرایطی که از اول تا الان خوندین میدونید که دانشگاه رفتن خودش میتونست برای من سخت بشه چون باید مسیری رو میرفتم که در مجموع حدودا ۳ ساعت و نیم ۴ ساعت توی راه بودم. من دانشجوی دانشکده فنی و حرفه ای شهید شمسی پورم و خونمون سمت شهریاره بنابراین با اتوبوس و مترو رفتن با شرایط من یکم سخت بود و دوست هم نداشتم که به خاطر این مورد به خانوادم  فشار بیاد و وبال گردن اونا باشم، البته من ترم آخر بودم و دروس زیادی باقی نمونده بود و خیلی برام سخت نبود در طول این دوره در کلاس ها شرکت کنم و تکالیفم رو انجام بدم. همچنین امسال کنکور ارشد هم داشتم که این یکی رو دیگه براش اصلا نخوندم که هم از تنبلی خودم بوده هم شرایط پیش اومده باعث میشد انگیزم کمتر بشه. البته خود ارشد رو خیلی دوست دارم بخونم و چون به تدریس علاقه زیادی دارم و ارشد کمک خوبی به به دست آوردن این هدف میکنه. به هر حال هنوز میتونستم یه سال پشت کنکور ارشد بمونم هم کم تاثیر نداشت و البته که تا الان یه سال بود و حالا به خاطر بیماری بدخیمی که دارم از سربازی معاف میشم و درنتیجه میتونم روی ارشد هم تمرکز داشته باشم به هر حال اینا برای آیندس کسی نمیدونه چی پیش میاد!مورد دیگه اینکه: اگه قراره شیمی درمانی بشید حتما خودتون میتونید که قراره خیلی سخت باشه و به این راحتیا نباشه پس سعی کنید خیلی به نتیجش فکر نکنید و چون حتی اگه نتیجه ۱۰۰ دردصدی هم نداشته باشه بعدا به خودتون افتخار میکنید که دارید با چنین چیزی مبارزه میکنید و جا نزدید، به این افتخار میکنید که بخشی از این جامعه بودید و مطمئنم بعدش قدر لحضاتتون و عزیزانتون رو بیشتر میدونید. در طول درمان هم سعی کنید خیلی فکر نکنید که بعدش چی میشه (میدونم که خیلی سخته و من خودم نتونستم بهش فکر نکنم) و به مبارزه ادامه بدید و به خودتون ایمان داشته باشید. ناامیدی اشکال نداره و به طور قطع وقتی آدم حالش خیلی بده و کسل و بی حوصله است راحت ناامید میشه ناراحتی اشکالی نداره و حتی اگه کمک میکنه که حالتون بهتر بشه گریه کنید. اما برای خودتون هدف بزارید و با جامعه خودمون همدردی کنید :)و اینکه طبیعتا همچین چیزی رو آدم برای دشمن خودش هم نمیخواد پس اگه کاری از دستتون برای خودتون یا بقیه بر میاد حتما انجام بدید، حالا میخواد مالی باشه میخواد اطلاع رسانی باشه میخواد آگاهی دادن باشه، روحی و احساسی باشه، خلاصه هرچیزی که از دستتون برمیاد دریغ نکنید، به دیگران عشق بورزید و اونها رو درک کنید مطمئن باشید پشیمون نمیشید و چه کاری لذت بخش تر کمک به دیگران برای برگشت به زندگی عادیشون؟اگر هم چنین مشکلی ندارید فکر نکنید که ممکن نیست برای خودتون چنین اتفاقاتی پیش بیاد،‌پس قدر لحظات، اطرافیان و سلامتیتون رو بدونید و کاری نکنید که باعث به خطر افتادنش بشه. حتما بشینید ساعت ها راجع به کاراتون فکر کنید چون بعدا پشیمونیش فایده ای نداره.اگه خدای ناکرده چنین اتفاقی برامون پیش اومد خودمونو بدشانس ندونیم (البته از اینکه همیشه افرادی هستن که وضعشون از ما خراب تره احساس رضایت نکنیمو حقیر نباشیم! به جاش برای بهتر شدن خودمون تلاش کنیم و الهام بخش دیگران باشیم)، زندگی ازمون طلب مبارزه کرده پس جانزنیم، آستینامونو بالا بزنیم و حتی اگه همه ی احتمالات مقابل ما بود و حتی اگه قراره شکست بخوریم، نزاریم طعم پیروزی برای حریفمون شیرین باشه و زنگ تسلیم شدن رو به صدا در نیاریم چون فقط و فقط اینطوریه که بعدش به خودمون افتخار میکنیم و به خودشناسی عمیقی می‌رسیم و فراموش نکنیم که دلیل اینکه زندگی سخته، فلاکت باری و بدشانسی و سرنوشت بد نیست، دلیلش تراش دادن زر وجودی ماست تا به چیز با ارزشی تبدیل بشیم و صرفا برای اینکه یک ماشین مدفوع ساز نباشیم!!پت سیتی (PET-CT)خوب دوستان این بخش هم مربوط میشه به آزمایش و عکسبرداری از کارایی که انجام شده، اول اینکه اگه نمیدونید اصلا پت سی تی (PET-CT) چی هست میتونید از همین لینکا دربارش بخونید. اما به طور خلاصه روشی از تصویربرداری مثل CT-Scan هست که دقت زیادی داره و کابردش در سرطان شناسی، تصمیم گیری در مورد جراحی و پرتو درمانی یا شناسایی مراحل سرطان هست و با دارو های رادیواکتیو که عمر پایینی دارن انجام میشه. به این صورت که رادیودارو به مقدار مشخصی با توجه به بدن به رگ ها تزریق میشه و پس از گذشت حدود یک ساعت (که جزئیات بیشتری رو در ادامه میخونید) باعث میشه که این مواد رادیو اکتیو در جایی که تومور سرطانی باشه جمع بشن و از خود امواج گامایی آزاد میکنند که دستگاه با تبدیل این امواج به امواج مرئی ازاون تصاویر رو تهیه میکنه. همچنین این روش روش بروزیه و از دقت بالایی برخورداره در نتیجه در ایران مراکز کمی هستن که انجامش میدن هزینه بالایی هم داره.خوب توی دوره ششم شیمی درمانی برای پت سی تی وقت گرفتیم و همونطور که دکتر گفته بودن برای چهار هفته بعدش که میشه دوشنبه ۹ تیر ۹۹ ساعت ۹ صبح، ضمن اینکه هزینش رو بیمه نمیده و کاملا به صورت آزاد انجام میشه (در مورد بیمه تکمیلی نمیدونم) و هزینش در این زمان که من انجام دادم ۴ میلیون و ۵۰۰ هزار تومان بود که هزینه سنگینیه اما انجام بشه خیلی بهتره و نتیجه خیلی دقیق تری از سی تی اسکن ارائه میده، همچنین ۱ میلیون رو برای اینکه باید دارو سفارش داده بشه (چون رادیودارو مربوط به سازمان انرژی اتمی هست و داخل باکس های مخصوصی به درمانگاه آورده میشه) از قبل دریافت میشه و اینکه اگه در زمان مقرر مراجعه نکنیم این هزینه از بین میره چون قبل تر گفتم که طول عمر دارو ها پایینه (که البته چیز خوبیه و بعد از انجام شدنش سریع از بدن خارج میشه).نکاتی هست که بگم به این منظور که روز مراجعه باید ناشتا باشم، و ۲۴ ساعت قبل رژیم غذایی خاصی باید رعایت بشه، مثلا چیزی که حاوی شکر هست حتی آبمیوه نخورم و کافئین و بعضی چیزایی دیگه که میتونید با جستجو بهشون برسید. چون روز مراجعه باید قند خون زیر ۱۴۰ باشه و در صورتی که بیماری قند داشته باشید خوردن دارو هاش مشکلی نداره اما باید با مشورت دکتر باشه.هنوز ساعت ۹ نشده بود که رسیدیم اونجا و پس از مراجعه به پذیرش و ارائه مدارک و پاتولوژی و پر کردن فرم رضایت گفتن که منتظر بمونیم که صدا بکنن، همچنین برای خانم ها در صورتی که باردار باشید حتما حتما باید اونو اطلاع بدید و اگه اضطراب شدیدی دارید که نمیتونید برای مدتی ثابت بمونید یا از مکان بسته ترس دارید اطلاع بدید که با مشورت دکتر داروی آرام بخش تجویز بشه... (راستش من خودم در این مواقع استرس شدیدی میگیرم و از جای بسته قرار گرفتن هم کمی استرس میگیرم اما چون شدتش خیلی زیاد نبود اطلاع نداده بودم مثلا قبل از شیمی درمانی که برای سی تی اسکن رفته بودیم استرس شدیدی گرفته بودم و البته چون در فقسه سینم تومور داشتم و نفس کشیدن و اذیت کردن مخصوصا شبانه در حالت دراز کشیدن هم بی تاثیر نبود که برای سی تی اسکن باید کاملا دراز بکشید) حدود یک ساعتی توی سالن انتظار منتظر بودیم که نوبتم بشه و بعد از صدا کردن اسمم و تحویل گرفتن لباس (همون لباس های بیمارستان که بیمار ها میپوشن) به داخل درمانگاه هدایت شدم (که این بخش دری داره که فقط دکتر ها با کارت زدن میتونن بازش کنن و روش هم هشدار های مربوط به مواد رادیواکتیو) در این بخش ازم قد و وزن گرفتن و قند خونم رو گرفتن (که با یک پانچ کوچک از نوک انگشت و از خون مشخص میشه) و وقتی مشکلی نبود داخل درمانگاه اتاق هایی تکنفره هست که کنترل دربشون دست دکتر هست و وقتی بسته باشن از داخل به خارج راه نداره. پس از رفتن به داخل این اتاق و تعویض لباس ها و منتظر ماندن حدود ۱۵ دقیقه دکتر اومدن و ازم رگ گرفتن و سوزن مربوط به تزریق رو قرار دادن و دوباره یکم منتظر موندم و بهم گفتن توی این زمان یکی از دو بطری آب معدنی که توی اتاق هست رو بخورم، بعد دکتر اومدن و با سرنگ مربوط به رادیودارو (که سرنگ ضخیمی داره و داخلش معلوم نیست) برگشتن و دارو رو بهم تزریق کردن که چیز خاصی نبود و فقط یکم احساس خنک بودن داشت که بعد از یکی دو دقیقه از بین رفت و حس عادی داشت.حالا باید بطری دیگه آب رو میخوردم و منتظر میموندم (توی این اتاق تخت هست برای دراز کشیدن و دستشویی و تلویزیون که من استفاده نکردم و کل مدت رو داشتم فکر میکردم!) مدتی که حدود ۴۰ دقیقه تا یک ساعت طول میکشه، بعد از این زمان دکتر میاد و میگه که برید دستشویی (که اون مقدار آب دریافت شده بدن برای همونه) و مواد از بدنتون خارج بشن. هدف چی بود؟ خوب اگه سلول های سرطانی هنوز وجود داشته باشن این دارو کامل از بدن خارج نمیشه و در مکان سلول های سرطانی جمع میشه که در تصاویر مشخص باشه البته نیاز به نگرانی نیست چون این دارو عمر پایینی داره و حتی مقدار باقی مونده در بدن بعدا دفع میشه و باقی نمیمونه. دلیل قند خون و رژیم غذایی روز قبل هم اینه که باعث تاثیر گذاشتن روی نتایج آزمایش نشه و خطایی در نتایج آزمایش نباشه.به هر حال بعد از دستشویی رفتن به اتاق دیگری که دستگاه سی تی در اون بود هدایت شدم و پس از دراز کشیدن روی تخت و گرفتن دست ها بالای سر که باید پایان به همین صورت باشه و بدون حرکت قرار گرفتم. بعد اسکن شروع میشه و با حرکت دادن بدن درون دستگاه سی تی انجام میشه که البته ایندفعه کاملا آرامش داشتم و اصلا استرسی نداشتم، ضمن اینکه در طول اسکن چیزی رو حس نمیکنید همچنین ممکنه دستگاه هنگام چرخیدن اسکنر خاص داخلش صدای موتور مانندی داشته باشه که جای نگرانی نداره و فقط کافیه به مدت نیم ساعت بی حرکت قرار بگیرید و تنها چیزی که حس کردم یک لحظه احساس گیجی خیلی کوتاهی در حد چند ثانیه بود بود که فکر میکنم به خاطر تاثیر امواج هنگام عبور مغزم از زیر دستگاه بوده و هیچ چیزی دیگری احساس نمی‌کردم. حتی چون توی این اتاق کولر گازی داشت و خیلی خنک بود با توجه به اینکه تیر ماهه و بیرون خیلی گرم بود کاملا لذت بخش بود و به عبارتی داشتم حال میکردم ?بعد از اینکه اسکن تموم شد دکتر چند سوال راجع به خودم پرسیدن و کارم برای امروز تموم شده بود؛ دوباره به اتاقی که توش بودم هدایت شدم و لباس های خودمو پوشیدم و بعد از حدود ۱۰ دقیقه که دکتر اومدن منو از درب دیگه ای که کاملا به خارج از درمانگاه باز میشه هدایت کردن (یعنی کاملا بیرون و به خیابان) ضمن اینکه روی درب ورود سالن علامت ورود ممنوع بعد از تزریق هست یعنی حالا دیگه حق ورود به اونجا رو ندارم و برای دریافت نتیجه گفتن که تماس میگیرن. بیرون این درب پدرم که همراهم بود منتظر بود و گفتن کنار نگهبانی اتاقی بود که یکم اونجا میتونیم بشینیم و از صبحانه بخورم که بیشتر شکلات و مواد قندی بود و شیر، که قند خون برگرده و بی حالی بعدش از بین بره.دلیل اینکه بعد از تزریق هم باید رعایت کنید اینه که کلا بعد از تزریق به دلیل امکان وجود مواد رادیو اکتیو و خطرناک بودنش برای اطرافیان نباید برای مدت کوتاهی نزدیک کودکان بریم، نزدیک فرد باردار نباشیم، نزدیک افراد ضعیف یا افراد مسن نباشیم تا این مواد با دستشویی رفتن کامل از بدن خارج بشه و همچنین بعد از دستشویی رفتن سیفون رو دوبار بکشیم یا اگه رفتیم حمام محیط حمام رو آبکشی کنیم. به هرحال احتیاط شرط عقله :)خوب بعد از گذشت ۵ روز و دریافت جوابش که اونو داخل یک کلاسور مانند به همراه یک سی دی و گزارشات کاملش تحویل میدن و چون محتواش طولانیه و تخصصیه و نیازی هم بهش نیست اینجا قرارش نمیدم چون برای هرکسی فرق میکنه اما این بخشش که قابل توجهه رو اینجا مینویسم.این گزارش علاوه بر اینکه تصاویر با جزئیات زیادی رو شامل میشه چند گزارش متنی داره که درش نرمال بودن بخش های مختلف بررسی شده، مثلا در مورد سر و گردن، سینه و شکم و... به صورت جداگانه نوشته شده که برای من در مورد بیشتر بخش ها نرمال بوده و دکتر خودم و دکتر هایی که بعدا برای رادیوتراپی مراجعه کرده بودیم گفتن که جوابش خیلی خوبه و شیمی درمانی کاملا اثر کرده. همچنین بخش های قابل توجه این گزارش به صورت بلد (‌‌Bold) نوشته شده خلاصه بخوام بگم و چیزی که خودم ازش فهمیدم این بود که فقط فعالیت خفیف غیر عادی در ناحیه تیموس (Thymus) بوده و در مورد قفسه سینه، ریه ها، سر و گردن و بقیه نواحی بدن کاملا عادی بوده و فعالیت غیر عادی وجود نداره که خیلی نتیجه خوبی بوده.هموطور که گفتم دکتر گفتن که جوابش خیلی خوب بوده و درمان نتیجه داده، این مربوطبه روزیه که گزارشو پدرم برد پیش دکتر و اما گفتن که برای اینکه بیماری کاملا از بین بره و احتمال برگشتش از بین بره باید رادیو تراپی یا پرتودرمانی (Radiation therapy) انجام بشه که یکی از روش های مقابله با سرطان هست و میتونید توی این لینک ها راجع بهش بخونید. الان که دارم مینویسم در حال انجام رادیوتراپی هستم که بیشتر از این راجع بهش نمیگم و اونم در مطلب بعدی به صورت جداگانه توضیح میدم فقط در این حد بگم که اون خیلی سخت نیست و از شیمی درمانی خیلی راحت تره و جلسات هم هر روز هست.خوب امیدوارم که از این مطلب استفاده کافی رو برده باشید، برای تجربه و نوشتن این مطلب در این سری از نوشته هام وقت زیادی گذاشتم (و روزانه بخشی ازش رو در آرامش نوشتم) و الان که ساعت ۴ صبح دارم پایانشو می‌نویسم حس خیلی خوبی دارم امیدوارم که خوندنش هم همونقدر جذاب بوده باشه، ممنون که وقت گذاشتید، همچنین من به تولید محتوا خیلی علاقه دارم و اگه دوست داشتید میتونید منو با نام Ainyava توی یوتیوب و شبکه های اجتماعی پیدا کنید، اگه پیشنهاد، نظر، سوال، درد و دل و خلاصه هرچیزی دارید میتونید کامنت بزارید یا منو توی شبکه های اجتماعی با آیدی @ainyava پیدا کنید اگه هم منو قابل دونستید و دوست داشتید با من صحبت کنید یا سوالی بپرسید میتونید از طریق این لینک وارد دیسکورد من بشید (خیلی طرفدار تماس تلفنی نیستم و تماس اینترنتی، تکست، چت ،‌ایمیل و پیام دادن رو ترجیح میدم و بهترین راه برای من تلگرام هست) خوشحال میشم تجربیاتمونو با هم به اشتراک بگذاریم و ... تا نوشته بعدی، با ارزوی موفقیت، احساس رضایت و احترام، حامد محمودخانی</description>
                <category>حامد محمودخانی</category>
                <author>حامد محمودخانی</author>
                <pubDate>Fri, 14 Aug 2020 04:32:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حفظ سلامتی - تشخیص و تصمیم</title>
                <link>https://virgool.io/@ainyava/healthcare-mf10ujsgrvky</link>
                <description>خوب برای دوستانی که نمیدونن داستان چیه توصیح می‌کنم متن کامل رو بخونید این بخش دوم هست و این سری از نوشته هارو به این ترتیب می‌تونید بخونید: https://vrgl.ir/hiyFL حفظ سلامتی تشخیص و تصمیم (که دارید می‌خونید) https://vrgl.ir/TPEkX و در آخر تجربه رادیو تراپی که هنوز ننوشتم..فقط میگم که بحث این بود که &quot;حتما به سلامتی خودتون اهمیت بدین&quot; و اگر هم که بخش اول رو خونده باشید بدون معطلی ادامه بدیم:حالا من میخوام اتفاقایی که برای خودم افتاده رو به اشتراک بزارم که به دوستان آگاهی بدم، شاید کمکی بکنه.تا اونجایی رفتیم که عکس قفسه سینه نشانه های از پنومونی ریوی میداد و گفتم که جواب آزمایش نیومده بود.خوب جواب آزمایش خون و ادرار اومد و در اون چیز خاصی نبود به جز مثبت بودن CRP که ظاهرا وقتی التهابی در بدن بوجود بیاد مثبت میشه و خوب علائمی است از وجود توده یا تومور که باید بررسی بشه..دکتر برای بررسی بیشتر CT-Scan نوشتن (که با تزریق انجام میشه برای کنتراست بالاتر میتونید سرچ کنید)و  خوب بعد از یک هفته (برای نوبت دهی و گزارش چون عکس رو همون لحظه میدن)  نتیجه اومد که مینویسم که بخش هایی که Bold هست نشانه از وجود مشکل است.Multi Slice Spiral ct scan of chest with &amp; without contrast axial vies, Reveals:- Normal size heart and mediastinum.- No mediastinal mass or lymph node enlargement is noted.- Diaphragm and bony thorax are unremarkable.- Mass like lesion 93*60mm in RT mid- proximal and para mediastinal portion with air bronchogram is seen.- Irregular enhancement at this lesion is seen, Although main DDX is localized pneumonia, So for R/O mass lesion such as carcinoma BX is recommended.- Ground glass opacity and infiltration at LT middle lobe is seen.با  توجه به تخصصی تر بودن این گزارش فکر میکنم خودتون سرچ کنید بهتره چون  نمیخوام اطلاعات غلط در مورد چیزی که تخصص‌ام نیست داده باشم.اما چیزی که مشخصه وجود یک توده ۹ در ۶ سانتی متری در قفسه سینه هست (که الان ورمش هم همون اندازه شده).خوب نتیجه سی تی اسکن رو پیش دکتر بردم و ایشون گفتن که نیاز به نمونه برداری داره (Biopsy) (در این روش بخشی از بافت توده رو برمیدارن و با میکروسکوپ مشاهده میکنن  یا با مواد شیمیایی آزمایش میکنند که میتونید توی لینک بخونید) که مشخص بشه  بیماری چی هست ولی وجود توده رو تایید کردن و برای نمونه برداری گفتن که باید به بیمارستان های علوم پزشکی مراجعه کنم..بنابراین  سایت های بیمارستان هارو چک کردم که ببینم میتونم اینترنتی وقت بگیرم یا  نه که بیشتر بیمارستان ها نوبت دهی اینترتشون خیلی کم بود و همونا هم رزرو  شده بود و باید توی صف میموندم.. ولی برای بیمارستان رسول یک وقت نزدیک  پیدا شد و با مراجعه به دکتر فوق تخصص توراکس (قفسه سینه) (که میشه به فوق  تخصص ریه هم مراجعه کرد) و مشاهده سی تی اسکن گفتن که باید نمونه برداری  انجام بشه و اینکار رو رادیولوژیست ها انجام میدن. همون روز در بیمارستان  رسول سعی کردیم که انجام بدیم یا وقت بگیریم که متسفانه نظم فوق العاده بدی  داشتن و گفتن که رادیولوژی خرابه!هرچند  که دکتر هم گفت اگه بیرون و جای خصوصی انجام بدید سریع تر نتیجه رو میدن  (با توجه به اینکه من بیمه ندارم فرقی هم از نظر هزینه نداره)خوب  یه روز دیگه بیمارستان هارو رفتیم (جا داره بگم که بیمارستان های دولتی  اصلا تلفن هاشونو پاسخگو نیستند!! و درمانگاه های خصوصی خیلی در این زمینه  بهتر هستند) در نتیجه حضوری به بیمارستان های امام خمینی، شریعتی، رسول  اکرم و بیمارستان تامین اجتماعی فیاض بخش رفتیم که سه تای اولی انجام  میدادند ولی باید توی صف میموندم و خیلی طول می‌کشید برای نوبت دهی..  همچنین همه ی بیمارستان های دولتی گفتن که باید دکتر خودشون ببینه (و خوب  نوبت گرفتن :|) و نسخه جای دیگه رو قبول نمیکنن.در  نتیجه با تماس به یکی از مراکز تصویر برداری (که سی تی اسکن و رادیولوژی و  ... رو انجام میدن) گفتن که انجام میدن و مدارک رو بردیم و یک وقت دادن  برای فرداش و اینکه قبل از اون باید آزمایش انعقاد خون هم گرفته بشهدر  نتیجه ۱ ساعت قبل از وقت بیوپسی به آزمایشگاه همون درمانگاه مراجعه کردیم  (که نتیجه ازمایش انعقاد خون ۱ ساعته حاظر میشد) و پس از اون وارد بخش سی  تی اسکن شدم و نمونه برداری رو تحت دستگاه سی تی اسکن انجام دادن (که به  صورت سر کردن بخش مورد نظر و با سوزن انجام میشه بعد نمونه رو باید به  آزمایشگاه پاتولوژی ببریم که خودشون انجام دادن و دوباره باید حدود یک هفته  منتظر نتیجه بمونیم.خوب نتیجه به این صورت بود:Clinical Data: Anterior mediastinal mass needle biopsy. R/O LymphomaMacroscopic: The specimens received in formalin consist of three fragments, measuring: 2x0.1cm 3/0 100%Microscopic: sections show atypical lymphoid infiltration with crush artifact and areas of necrosis in sclerotic stroma.Diagnosis:ANTERIOR MEDISTINAL MASS, CT-GUIDED NEEDLE BIOPSY:- Lymphoproliferative disorder mostly in favour of large B-Cell lymphoma.- CD3: Few positive- CD20: Most cell positive.- PAX-5: most cell positive.- TDT: Negative- CD30: Positive in most cells.- CD15: Negative- Ki67: 40%خوب اینم از جواب بیوپسی که میتونید هر بخش رو سرچ کنید ولی دو بخشی که مربوط به بیماری بود رو لینک کردم به ویکی‌پدیا.B-cell lymphoma خوب یادتونه که گفتم بیوپسی رو  به تجویز دکتر فوق تخصص توراکس (قفسه سینه) انجام دادن، ایشون نامه ای زدن  به دکتر خون که ظاهرا بیماری ریوی نبوده و به خون مربوطه.پس از مراجعه به دکتر خون ایشون گفتن که من بیماری لنفوما یا Lymphoma دارم که گروهی از سرطان های خون هست که خودتون دربارش بخونید بهتره. وقتی توضیحات که میدادن به نظرم خیلی جالب بود!!اما  برای درمان گفتن که برای جلوگیری از رشد سریع تر شروع کنیم بهتره و باید  دارو های شیمی درمانی تجویز شده رو تهیه کنم و میشه درمان رو شروع کرد.  البته در کنار این ها باید یک اسکن PET انجام بشه (که روش جدیدیه) که مشخص بشه جای دیگه بدن هم توده ای که ممکنه  داستان بشه یا نه که ظاهرا فقط سه جا در ایران انجام میدن که به خاطر هزینه  سنگینش میشه به جاش از همون سی تی اسکن کامل بدن استفاده کرد که تا ۲-۳  سال پیش هم همینطور بوده، بعد اینکه نمونه بیوپسی که قبلا گرفتم رو برای  بررسی ثانویه باید ببریم آزمایشگاه و اینکه همونجا بعد از ویزیت یک نمونه  از مغز و استخوان هم گرفتن که البته این آزمایش ها برای آینده هست که مربوط  به برای تشخیص موارد دیگر،‌پیشگیری، رشد بیماری و ... ؛و چون جوابشون طول  میکشه در کنارش گفتن که شیمی درمانی رو میشه شروع کرد.خوب  حالا دیگه بیماری مشخص شده،‌اگه نیاز بود دوباره ادامه رو خواهم نوشت و از  نتیجه درمان و ...) و در نهایت تجربه های جدا از درمان مثل نوبت دهی،  خدمات درمانی، امکانات و هزینه ها (که شدیدا سنگین هم هست)‌ خواهم نوشت که  جدا از تجربه و مراحل درمان با اون بخش هم آشنا بشید.نکته  ای که هم دکتر گفتن و هم باید بگم و مهمه هم اینه که این بیماری در سن من  (۲۰ سال) درمانش خیلی موفقیت آمیزتره نسبت به سن های بالاتر..بعد  اینکه من خیلی آدم مذهبی نیستم ولی به Vibe و روحیه اعتقاد دارم که کمک  خوبی میکنه و منم آدمی نیستم که به راحتی Give up کنه! حالا که اتفاقی  افتاده و نمیشه برش گردوند حداقل تا میتونم باهاش میجنگم و اگر برای کسی هم  همچین مشکلی رخ داد حداقلش اینه که نزارید راحت امیدتونو ازتون بگیره.  زندگی همین مبارزه هاست و قرار نیست راحت باشه.به نظرم موزیک هم توی روحیه تاثیر خیلی خوبی داره و اینارو توصیه میکنم (شما هم معرفی کنید!)Carrie Underwood - The ChampionKelly Clarkson - StrongerRachel Platten - Fight SongKeith Urban - The Fighter ft. Carrie UnderwoodAvril Lavigne - Head Above Waterدر  آخر هم تشکر میکنم از خواهرم که خیلی کمکم کرد و از وقتش گذاشت برای دکتر و  هر کمکی از دستش بر میاد انجام میده و مسیرو برام راحت تر میکنه و البته  از پدرم که وقت میزاره و هزینه های سنگینی داره بر دوشش میوفته که از این  بابت خیلی نارحتم و اصلا دوست ندارم به خانواده‌ام فشار بیاد.</description>
                <category>حامد محمودخانی</category>
                <author>حامد محمودخانی</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2020 18:37:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حفظ سلامتی - پیشگفتار و اهمیت</title>
                <link>https://virgool.io/@ainyava/healthcare-k9wd4ezqfpxj</link>
                <description>سلام، طبق معمول پست های ویرگول من، اینم:۱ - اشتراک تجربس و هدف اینه که فقط بگم چقدر توجه به حفظ سلامتی مهمه. حتما بخونید شاید کمک کنه.۲  - اینم بگم که تجربیاتی که دارم میگم هنوز در حال اتفاق افتادن هستند و  تموم نشده و شاید خیلی راحت درمان بشه یا خیلی سخت بشه، به هر حال این پست  پس از مشخص شدن یه سری نتایج ویرایش خواهد شد،‌ اما به دلیل اهمیت بسیار  زیادشه که همین الان مینویسمش.۳  - نکته سوم اینکه اینجا هم دنبال دعا نیستیم فقط اشتراک تجربس که اگه شما  هم دارید خیلی خوبه بزارید چون ممکنه باعث پیشگیری از چیزایی بشه.۴  - و در آخر اینکه توی این حوزه هیچ چیز قطعی نیست (مثلا وقتی فکر میکنیم  منشا یه بیماری یه چیزی بوده ولی در واقع اون نبوده) منظور اینکه فقط  اشتراک گذاریه و قضاوت نیست.قبل از شروع این متن فعلا قراره چهار بخش داشته باشه و این اولیش هست.. در ادامه خواهیم داشت: https://vrgl.ir/LLJ02  https://vrgl.ir/TPEkX اینطوری  شروع میکنم که خیلی از ماها در حالت عادی اونقدری که باید سلامتی رو جدی  نمی‌گیریم و چیز هایی که باید رعایت کنیم... اما به محض اینکه یه اختلال  هرچند کوچیک رو تجربه میکنیم میفهمیم که اهمیتش چقدر بوده.. از یه چیز  فیزیک و ظاهری تر شروع میکنم، مثلا ما همیشه داریم از دستمون استفاده  میکنیم اما به محض اینکه یه زخم، خراش یا اتفاق بدتر مانند شکستن براش  میوفته اهمیتشو میفهمیم..یا هیچوقت کاری به دندونامون نداریم! (مخصوصا خودم) تا وقتی که خراب میشن و درد میگیرن و اونماقه این درد شدیده که باعث توجه ما میشه (و خوب خیلی وقتا هزینه درمان خیلی زیاده در نتیجه پیشگیری میتونه خیلی مهم باشه)بگذریم مشکلی که من دچارش شدم و هنوز شدتشو نمیدونم هرچی هست احتمالا مربوط به ریه میشه!اینجا  شروع میکنم به گفتن چیزایی که میتونیم رعایت کنیم ولی شاید منشاء اصلا  اینا نبوده باشه! به هر حال همونطور که اول گفتم فعلا هیچ چیز قطعی نیست.کلا  از بچگیم خیلی گیم نت میرفتم! (دارم چرت و پرت نا مرتبط میگم؟!) و خوب  عموما حداقل برای ما گیم نت ها جاییه که خیلی توش دخانیات مصرف میشه و این  دود ممکنه برای مصرف کننده و اطرافیان خطرناک باشه... در نتیجه به نظرم  جایی که خیلی دود مضر هست نریم بهتره! (وای به حال اینکه مصرف کنیم که در  ادامه میگم اونم...) در ادامه میخوایم اول عواملی رو با هم بررسی کنیم..دخانیاتبرای  اینکه شدت ضرر های جبران ناپذیرشو بگم با یه مثال ادامه میدم: مثلا اکثر  ماها فکر میکنیم تصادفات رانندگی برای بقیه اتفاق میوفته و خیلی کم پیش  میاد خودمون رو توی سانحه تصور کنیم و رانندگی خیلیا رو که هممون دیدیم و  البته ارقام مرگ و میر که دروغ نمیگن! همونطور که در مورد دخانیات دروغ  نگفتن.. اینم یه شباهتی داره مثلا برای من از اولای نوجوانی مصرف قلیان  عادی بود (البته بازم خیلی کم بود نسبت به اطرافیانی که میدونستم میکشن)  حالا میدونید هدف حرفم اینه که ما تصور میکنیم بیماری های که منشا این رو  دارن برای بقیه‌ست و اگه ما مثلا مصرف کنیم اتفاقی برامون نمیوفته یا  احتمالا آگاهی کافی رو نداریم که شدت این ضرر ها چقدره..!همونطوری  که گفتم من خودم یه مدتی داشتم ولی الان نزدیک ۲ سالی میشه که کاملا قطع  کردم و حتی از بوش متنفرم! دلیل من براش همین تنفر بود که کاملا حذفش کنم.  جالبه که اونایی که به قول خودشون برای لذتش مصرف میکنن بعضی وقتا از حال  بدشون دارن لذت میبرن و قافل از صدمه ای که دازن میزنن... و هرچی که بیشتر  دربارش میخونم بیشتر به نفرتم اضافه میشه..در  مورد دیگر چیز های مرتبط و مواد به خاطر این ننوشتم چون مصرف نداشتم! ولی  چیزایی ازش خوندم و دیدم که باعث شد کاملا متنفر بشم و مطمئن از اینکه خودم  سمت همچین چیزهایی نمیرم!! (در حدی که مرگ رو بر اون سبک زندگی ترجیه  میدم)آلودگی هوامورد  بعدی که احتمال میره مشکلاتی ایجاد کنه آلودگی هواست که توی تهران که توی  این سال های اخیر واقعا وضعش بدتر شده و خوب من که تا حالا ماسک و اینا  مصرف نکردم (راستشو بخواید اصلا اعتقادی به کاربردش هم ندارم!) ولی همون  سردرد های بعد از ظهر و شبانه، بی حوصلگی و خستگی (دقت کنید که بدون مصرف  هیچگونه دخانیات یا هر چیز اضافی) میتونه تضمینی بر این باشه که بی تاثیر  نیست!البته این نکته رو  اضافه میکنم که من چای زیاد میخورم و خوب کافئین هم میتونه باعث علائم بالا  بشه اما روی افرادی که اینگونه نبودند هم همین نتیجه قابل مشاهدست!چیز های اضافی اطراف!منظورت  بیشتر همون دود و مواد شیمیایی است اما وقتی که خودمون نمیدونم مثلا موادی  که ممکنه توی آب یا غذا بوده باشه... دودی که از اطراف وارد بدنمون شده  (مثلا در مورد من دود افراد سیگاری یا دود سوزاندن زباله و آتش که نمیدونم  چرا اطرافمون بعضی وقتا انجام میدن!!)یا  دود لحیم کاری که (اینجا که نه تعارف داریم نه سانسور) وقت و بی‌وقت  داداشم روی میز کناری انجام میداد و حداقلش برای من سردرد بود و خوب طبیتعا  اتاق رو ترک میکردم (که معمولا مدتش نه معلوم بود نه تایم مشخصی از روز یا  شب) (اینم میگم که نمیخوام غر بزنم و توی خانواده پرجمعیت یه سری چیزا  طبیعیه مثلا صحبت کردن نصفه شب من تو دیسکورد هم خیلی خوشایند نیست یا صدای  تلویزیون که همیشه هست اما چه کنیم! شاید یه روزی هم راجع به اینا نوشتم) و  در ادامه میگم که این بخش چرا اذیتم کرد باید مرحله بعدی رو بدونید!ورزش!این  مورد جالبه! یادتونه از تنفرم از دخانیات و بقیه داستانا گفتم (در این دو  سال که گفتم تنها مصرف چای داشتم و بس و شاید دارو خیلی کم در حد مٌسَکن) و  خوب در این دوران ورزش رو شروع کردم و به صورت تقریبا جدی ادامه دادم..  کوه میرفتم (یه گریز بزنم حالمون عوض شه) و بعد ها با بچه های دانشگاه که  واقعا بخشی از بهترین خاطرات زندگیمو تشکیل میده.. به هر حال توی این دو  سال به اضافه ی کوه دوچرخه سواری هم میکردم و مسیر هایی که رفتم ۴-۵ بار  حدود ۳۵ تا ۵۰ کیلومتر، دوتا مسیر ۹۰ تا ۱۰۰ کیلومتری و مسیر های ۲۰  کیلومتری هم به مراتب... هدفم از گفتنش اینه که با توجه به وضع هوا شاید  نباید اینقدر به خودم فشار میاوردم که ممکنه آسیب زده باشه. (و بعضی وقتا  هم سرگیجه و خستگی خیلی شدید داشتم که به نظر خوردم طبیعی بود..)به  هر حال منشا هر چی که باشه من مشکلاتی رو که شروعش از پارسال بود تجربه  کردم..و سرفه های طولاتی و شدیدی بود که با خروج نخاط غلیظ و زیادی همراه  بود و بعد از مدت کوتاهی صدای خس خس در ریه.. که به مرور قشنگ احساس میشد و  با یه دم و بازدم عمیق کاملا مشخص بود...در نتیجه به دکتر عمومی مراجعه کردم.اینو بگم که من خیلی دارو نمیخورم (حداقل سعی میکنم تا جایی که ممکنه)به  نظرم واقعا بیشتر درمانگاه های عمومی فقط عامل دوپینگ هستند! و درمانی  اتفاق نمیوفته سر همین زیاد سراغشون نمیرم! (و البته هزینه درمان های تخصصی  هم که بالاست) به هر حال من معاینه شدم و یه سری دارو نوشت +‌ کپسول  اکسیژن + سرم و چند آمپول که بعد از مصرف سرم و آمپول در طی چند روز اول  کاملا شنگول :D شدم و با مصرف داروها در طی دو هفته دیگر تقریبا خوب شده  بود و چیزی حس نمیشد تا اینکه :مرحله دوم!این  از ۵-۶ ماه اخیر شروع شد که هرچند وقت یکبار احساس درد و ضعفی رو داخل  سینه احساس میکردم (که خودم فکر می‌کردم قلبم درد میکنه) و خوب علائمی که  بعضی وقتا کدف چپ و دست چپم درد میگرفت (دردی که داخل استخوان حس میشه و  ضعف شدیدیه نه دردی مثل جراحت) بعد ها وقتی نفس عمیق می‌کشیدم درد میگرفت و  خوب خیلی وقتا احساس سنگین بودن و سخت نفس کشیدن رو داشت..این  درد ها نهایت ۲-۳ روزه بود و قطع میشد و بعد یکی دوهفته دوباره میومد  سراغم.. تا یکی دوماه پیش که مدتش طولانی تر شد و زود به زود اتفاق  میوفتاد.اشباهی که توی این  مرحله مرتکب شدم اینه که به دکتر متخصص مراجعه نکردم و تحمل کردم (من یه  دانشجو هستم که یه سالی میشه سرکار نمیرم و خوب هزینه دکتر نمیتونم بدم)و  البته این نکته هم مهمه:‌از اونجایی که یه عادت بین خیلی از ماها هست و  هرکسی خودش یه دکتره! وقتی مشکلمو مطح کردم یکی گفت از معدته و سیر بخور با  ماست اوکی میشه! (و خوب منم انجام دادم) یکی میگفت قلنج کردی و خلاصه  درمان های اینطوری که فقط وقت رو تلف کرد.حالا یادتونه گفتم دود لحیم اذیت میکرد توی این مرحله دیگه به سردرد ختم نشد یه بار که حدودا یک ماه  و خورده ای پیش اینا بود توی گیم بودم با دوستام (دوتا۲) و خوب نمیشد از  پای سیستم بلند شم.. ایندفع با شروع لحیم کاری طبق معمول سرفه ام گرفت و  قطع نمیشد بعدش احساس کردم یه چیزی داره انگار قلبمو فشار میده و ول نمیکنه  قلبم تند تند میزد و احساس گیجی و سردرد و در کل احساس خیلی بدی داشتم! نا  خودآگاهاه با دستم شروع کردم به ماساژ که یکم دردش کم شه ولی اینقدر حالم  بد بود که به محض تموم شدن گیم لباس هام رو پوشیدم و زدم از خونه بیرون...  بی هدف توی خیابون (ساعت ۱۰:۳۰ شب) شروع کردم به قدم زدن و نفس کشیدن! یکم  حالم بهتر شد و برگشتم خونه...مرحله سومدوی  این دو/سه هفته گذشته (دی ماه ۹۸) اصلا حال خوبی نداشتم و حس کسل بودن و  بی حالی و بی حوصله شدیدی داشتم.. یه روز که از خواب بیدار شدم (۱۰ روز  پیش) متوجه یه باد بالای قفسه سینه (که از وسط یکم چپ تره) شدم که دردی هم  نداشت! ولی مثل یه گردی باد کرده که با دست زدن بهش حس استخوانی مانند داره  ولی هیچ دردی نداشت..بعد  از ۱-۲ روز شب ها موقع خواب اذیت میکردم و واقعا توی این ۱۰ روز با درد  خوابیدم و وقتی بیدار شدم حس سوزش داخل سینه ام رو داشتم که خیلی اذیت  کننده بود..روز ۶ ام دیگه رفتیم دکتر متخصص (وسط امتحانام هم هست که بعد از ۶ روز رفتیم!)وقت  گرفتیم برای (دکتر ریه) که البته دکتر داخلی و غدد بودن (یا باهم ان اینا؟  نمیدونم به هرحال) بعد از معاینه و اینکه گفتم سرفه میکنم و خوب بعدش باد  کرده و اینا..سوالی که دکتر  پرسید این بود که آیا مواد مصرف می‌کنم؟! (منم در کمال تعجب گفتم نه! و یک  سال و نیمه که قلیون، سیگار یا دخانیات دیگه ای هم مصرف نمیکنم).. به هر  حال گفتن که باید آزمایش خون و ادرار بدم و عکس از قفسه سینه..منم  انجام دادم و هنوز نتیجه آزمایش ها نیومده (که بعد از اون و مشخص شدن  بیشتر ماجرا توی پست بعدی خواهم نوشت) اما نتیجه عکس قفسه سینه حدسیاتی رو  میزنه که متن گزارشش رو اینجا می‌نویسم (با لینک کردن کلمات به ویکی پدیا)دیامتر عرضی قلب در حد طبیعی است.در سمت چپ مدیاستن و  در ناف ریه چپ و قسمت فوقانی آن تصویر توده مانند بیضی شکل مشاهده می‌شود  که سبب انحراف متخصر تراشه به سمت راست گردیده است. بررسی شایعات فضاگیر مدیاستینال توصیه می‌شود. همچنین در لوب فوقانی ریه چپ تصویر AIR BRONCHOGRAM وجود دارد که نشانه انفیلتراسیون ریوی (پنومونی) در لوب فوقانی ریه چپ می‌باشد.جهت تشخیص دقیق تر معاینه بالینی از نظر وجود سندروم CLAUDE-BERNARD و انجام HRCT در دانسیته های مدیاستینال و ریوی و در صورت لزوم برونکوسکوپی لازم است.هردو دیافراگم طبیعی مشاهده می‌گردد.مایع در پلور راست و چپ مشهود نمی‌باشد.خوب  تا الان میشه فهمید که ظاهرا علائمی که مربوط به عفونت ریوی یا یه همچین  چیزی هست که خوب بعد از جواب آزمایش دوباره به دکتر مراجعه میکنم و در پست  بعدی خواهم نوشت.همونطور  که در ابتدا گفتم هدف فقط اینه که بدونید اتفاق ها ممکنه خیلی ساده تر  بیوفته پس خیلی بیشتر به سلامتی خودتتون توجه کنید و نسبت به این موضوع  گذرا نباشید. کاری که میتونیم بکنیم اول اینه که آگاهی داشته باشیم.. پس در  مورد کار هایی که ممکنه بکنیم، چیز هایی که ممکنه بخوریم و مصرف کنیم  میتونیم بخونیم و هرچیزی رو اینقدر ساده ازش نگذریم و براش تصمیم جدی  بگیریم.و اینکه لطفا تجربه هاتونو به اشتراک بزارید شاید به درد کسی بخوره :)</description>
                <category>حامد محمودخانی</category>
                <author>حامد محمودخانی</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2020 18:33:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب...</title>
                <link>https://virgool.io/@ainyava/nights-qijtm1katvvn</link>
                <description>ویرگول برای من یه دفترچه بوده از اتفاقای مهم زندگیم.. حالا میفهمم که در عین سادگی ممکنه یه اتفاقی همیشه یادم بمونه...همیشه شب هارو خیلی دوست داشتم و  احتمالا به خاطر آروم بودن، حس کند شدن زمان، بهترین صحبت ها! لذت موزیک و  فیلم دیدن.. اینکه به آدم اجازه میده افکارشو مدیریت کنه و اینکه آخر از  همه یه روز دیگه رو شروع میکنه..واقعا انگار شب ها جادوییه...امشب در عین سادگی و حتی توی دنیای مجازی @ardalanborsi باعث شد که توی فانتزی ها بریم و برای من یه شب به یاد موندنی شد! برام عجیبه که چطور! ولی دمش گرم :)و راستی میخوام بگم که انگار اردلان قدرت دیدن درون آدم هارو داره!و همین دوستی هاست که آدم با هیچ چیز عوض نمیکنه :)اگه شما هم شب هارو دوست دارید خوشحال میشم تجربتونو بنویسید..</description>
                <category>حامد محمودخانی</category>
                <author>حامد محمودخانی</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2020 18:27:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دوچرخه‌سواری تا سبک زندگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@ainyava/cycling-lgvsztrcv7h1</link>
                <description>خوب بزارید اینطوری شروع کنم که  بدون اینکه خیلی از ماها بدونیم احتمالا انتخاب هایی که برای اینجور چیزا  میکنیم به طور کاملا نا محسوس از احساسات و زندگی کاملا خصوصی نشئت میگیرن!(همینجا  هم میگم که توی مطلبی که امیدوارم وقت بزارید و بخونید ممکنه هر لحظه  احساس کنید که چقدر بی نظم نوشته شده! خوب همین مطلب تاکید کننده اینه که  ممکنه چقدر احساس گم شدگی کرده باشم و داشتم اونو القا میکردم)یعنی  چی! یعنی اینکه مثلا من دوچرخه‌سواری/کوه‌پیمایی رو وقتی انتخاب کردم که  به نظرم از نظر احساسی کاملا آسیب‌پذیر بودم و با این روش خودمو از یه سری  چیزا دور نگه میداشتم.. البته نمیگم که بچه مثبت بودم خیلی کارا هم کردم  اما بعدا متوجه شدم که اون چیزا برام خیلی مسخرس و این کار برام شده سبک  زندگی!اینجا جا داره بگم که همش هم به این گل و بلبلی و قشنگی نیست... اما قشنگیش توی سادگیشه!میخوام  رک تر بگم... اولش اینکار فقط برام این بود که خودمو آروم کنم و تخلیه بشم  و دوچرخه سوارا میدونن که وقتی موزیک توی گوشته و توی ترافیک توی خیابون  یا دقیقا برعکسش یه خیابون درختی کاملا خلوت میرونی خیلی لذت بخشه مخصوصا  اگه تایمی که هستید شب باشه! برای منی که با گیم و سریال دیدن و موزیک گوش  کردن شب زنده داری میکنه دوچرخه روندن هم توی شهر لذت بخشه :) خیلی فانتزی و  گل و بلبل شد نه ؟! خوب طرف دیگش وقتیه که اینقدر دپرسی و حالت بده که فقط  داری ماشینا و آدمارو میبینی و تنها چیزی که بهش فکر میکنی اینه که این  آدما هدفشون چیه و زندگی میتونه چقدر پوچ باشه!!خوب  حالا میگم که توی مراحلی از زندگیم بودم که با جر و بحث های خانواده و این  چیزا که همه ی جوونای توی سن من داشتن خودخوری میکردم (اصولا آدمیم که  چیزارو توی خودم میریزم) و خوب این قضیه خیلی اذیت کنندس... اما وقتی که با  نفس های عمیق سعی کردم خودمو آروم کنم (و احتمالا در اون لحظه خشمم هر  لحظه ممکن بوده فوران کنه که چندبار هم اتفاق افتاده و آرامش رو طوری به هم  بریزه که بعدا مطمئنا ازش پیشمون خواهم شد) اینجور موقع ها بعد از نفس های  عمیق سریعا خودمو به دوچرخم میرسونم و یه آهنگ متال (احتمالا از  Evanesence) پلی میکنم و ۶۰ ثانیه بعد اتفاق قبل مسخره به نظر میرسه...البته  چند باری شده که اینقدر با حرص رکاب زدم که بعد از ۲-۳ دقیقه طوری ضعف  کردم که سریع سردرد گرفتم و قلبم داشته میزده بیرون! به هر حال همیشه  همینطوری بودم و میدونم که خواهم بود (البته چند باری هم نزدیک بوده که  ماشین بهم بزنه!)معرفی بسه!شاید  فکر کنید حرفای بالا درد و دل باشه ولی میخواستم بگم که از بیرون ممکنه  خیلی چیزا اون طور که به نظر میان نباشن :) از اینجا میخوام تجربیاتو در  اختیارتون بزارم و بس‌ :)خوب چند باری از خونمون به سمت چیتگر رفتم (دقیقا ۱۹ کیلومتر مسیره) که با برگشتش میشه ۳۸ کیلومتر... به همین بسنده میکنم!پارک جنگلی چیتگریکم قبل تر گفته بودم که آسیب  پذیر بودم! خوب برای اینکه بیشتر خودمو به خودم ثابت کنم یه مسیری رو توی  تابستون انتخاب کردم و اونم جاده های شیب دار روستای وردیج! اونم برای کسی  که خیلی دوچرخه سوار پر تجربه ای نیست و قبلا یه بار بهار با ماشین رفته  بودیم و خوب آب و هوای خوبشو دیده بودم :)اما  ایندفه خبری همه چیز از قبل متفاوت بود! (من برای اینکه به پایین مسیر  برسم حدود ۲۶ کیلومتر رکاب زده بودم!) و خوب به جای خشک و گرم رسیدم که حتی  آب هم تموم شد! (البته مقداری که بالا برید یه رستورانی هست که میشه ازش  چیزای دیگه هم خرید) البته این جاده با شیب زیادش آسفالت خیلی آشغالی داره  برای یه دوچرخه سوار و خوب من با ۵ کیلومتر تقریبا سربالایی به جایی که  میخواستم یعنی روستای وردیج رسیدم و خوب از اونجایی که آب زیادی با خودم  نداشتم گفتم بهتره که برگردم.. حالا توی شیب سرپایینی و بادی که میخوره  دیگه خستگی رو از یاد آدم می‌بره و خیلی لذت بخشه..خوب  زیاد طول نکشید که این سرعت که یکم زیاد میشد و توی اون جاده احتیاط  بیشتری نیاز داشت کار دستم داد! چرخ جلو افتاد توی یه چاله (وسط جاده سر  پیچ!) و با اینکه ترمز گرفتم کنترل از دستم خارج شد و خوردم زمین و خوب یکم  زخمی شدم و دستم هم یکم باز شد توی چند ثانیه اول که بلند شدم دستم طوری  میسوخت که دوچرخه رو ول کرده بودم و لنگان لنگان چند قدم راه میرفتم!یه گریزی میزنم که اگه حالتون خوب نبود کارای اینمدلی نکنین و سعی کنید خودتونو آروم کنین و توی گرمای مرداد تصمیم منظقی بگیرین D:به  هر حال دوچرخه رو برداشتم و اون ۵ کیلومتر رو اومدم و خودمو به پایین  رسوندم که دقیقا توی شیب زیرگذر پنجر هم شدم! (وا ویلا) حالا کی حوصله اینو  داره..!خوب اینم بگم که من  آدمیم که مثلا اگه تجهیزات یه چیزیو نداشتم باشم بازم باعث عدم انجام  اونکار نمیشه... الان میفهمید که مشکل جدا از زخم دستم اینه که حتی نمیتونم  پنجری بگیرم!یه گوشه ذهنم  این بود که خوب زنگ بزنم و کمک بخوام ولی به خاطر اینکه همیشه سرکوفت بوده  که آدم که با دوچرخه فلانجا نمیره و سرکوفت های خانواده (که حتی موقع کوه  رفتن هم بوده) زنگ نزدم و گفتم به درک!سوار دوچرخه پنجر شدم و به سمت خونه رکاب زدم!به  یه جای تقریبا بهتر توی جاده که رسیدم حدودا ۱۸ کیلومتر تا خونه دیگه صبرم  تموم شد و خوب گرما شدیدا اذیت کننده بود، زنگ زدم به خواهرم و اون با  ماشین اومد دنبالم...این  تقریبا تلخ ترین تجربه دوچرخه سواری من بوده ولی بهترین از نظر کسب تجربه..  وقتی رفتیم خونه بعد ازظهر که رفتیم دکتر دستم پنج تا بخیه خورد و خوب  دوهفته ای باندپیچی بود که نتیجش سوار نشدن دوچرخه و یکم سخت شدن سر کار  (چون کارم خیلی فیزیکی نبود با کامپیوتر بود خیلی بد نبود ولی به هر حال)..به هر حال بعد دو هفته روزی که باند دستم باز شد اولین کاری که کردم سوار دوچرخه شدم و دور محل ۵-۶ کیلومتری رکاب زدم!!حالا  سرکوفت ها یکم شدیدتر شده بود به خاطر اتفاقی که افتاده بود ولی این باعث  میشد که من بیشتر انگیزه بگیرم! پس رفتم و یکم ابزار هایی که لازمه و حتی  شاید چندتا که خیلی هم ضروری نیستو تهیه کردم و دقیقا دو هفته بعدش یه روز  صبح ساعت ۷:۳۰ از خونه زدم بیرون (به کسی هم هیچی نگفتم) و به مقصد سد کرج!(تا  سد کرج از خونمون دقیقا ۵۷ کیلومتر راهه و من طولانی ترین مسیری که تا  اونماقه رفتم بودم چیتگر بود که با برگشتش میشه ۴۰ کیلومتر. خوب اینبار تا  کرج که تقریبا ۳۰ کیلومتره چیز خاصی نداشت و فقط جاده بود و موزیک! و خوب  اینبار شدیدا احتیاط!خوب  اولین تابلو جاده چالوس که میرسه تازه سفر اصلی شروع شده و سربالایی های  خسته کننده! به مسیرم ادامه دادم و وقتی راه شروع شد و توی ترافیک سنگین  اولای جاده و خنکی فوق العاده هوا و موزیک EDM کاملا برام لذت بخش بود و  خلاصه اینقد انرژی گرفتم که یه ۱۰ کیلومتری رو رفتم... بعد از منطقه هفت  چشمه تقریبا یه ۷ کیلومتری مونده تا سد کرج توی منطقه ای به نام خوزنکا یه  جاده مارپیچی با شیب سنگینه ه من ساعت ۱ ظهر اونجا بودم اونو که رفتم بالا  شدیدا خسته شدم و همچنان داشتم با تقلا طی میکردم که هندزفری تو گوشم گفت  50 Kilometers انگار این صدا این بود که فعلا بسه! تا بحال اینقد نشده بود و  بهتره که برگردم!(راستی اینم بگم که توی جاده چالوس جمعا ۸ تا دوچرخه سوار به غیر از خودم دیدم که خیلی خوشحال کنندس)خوب  همونجا وسط جاده فرمونو چرخوندم و دور زدم :) رفتم کنار یکی از این  سوپرمارکت های کنار راه و آب خریدم و لواشک و کلوچه! (همه میرن شمال به  عنوان سوقاتی میگیرن خوب راستش من آخرین بار ۱۴ سال پیش رفتم و این که ۱/۴  مسیرو با دوچرخه اومدم خودش برام یه موفقیت بزرگ بود)البته یه روزی اگه تجهیزات بیشتری داشته باشم و هنوز قوتی مونده باشه کل مسیرو برم!بگذریم...  کنار رودخونه وایسادم و توی هوای خنک و دلپذیر ناهار خوردم و استراحت  کردم! بعدش راه افتادم و از سراشیبی های جاده بدون رکاب زدن و بادی که  میخورد لذت بردم :) (اایندفعه با سرعت کم و احتیاط زیاد) و خوب اتفاقی هم  نیوفتاد و تا پایین مسیر خیلی راحت اومدم...دوباره  بعد از ۲۰ کیلومتر راه تقریبا ۷۵ کیلومتر رفته بودم و شدیدا خسته بودم و  فقط دوست داشتم چشامو ببندم و توی خونه باز کنم... کنار دکه ها توفق میکردم  و چای میخوردم که خیلی خستگی رو کم میکنه.یه  چیزی همینجا بگم که توی دوچرخه سواری مهم طول مسیر نیست مهم خود مسیره و  مثلا جاده شهریار-کرج رسما بیابونه و خیلی آدمو خسته میکنه.دیگه  ۱۵ کیلومتر تا خونه داشتم و بعضی جاها توقف که میکردم دست و پام بی اختیار  می‌لرزید!! و تقریبا سخت ترین بخش سفرم ۱۰ کیلومتر آخر بود چون بی اختیار  برای رسیدن به خونه لحظه شماری میکردم..به  هر حال وقتی رسیدم خونه و یکم که نشستم بعدش یکم سرگیجه گرفتم که بعد ۱  دقیقا رفع شد و خیلی خوشحال بودم که ۱۰۰ کیلومتر رکاب زدم :)به  هر حال وقتی رسیدم خونه و یکم که نشستم بعدش یکم سرگیجه گرفتم که بعد ۱  دقیقا رفع شد و خیلی خوشحال بودم که ۱۰۰ کیلومتر رکاب زدم :)تصویر زیر هم تصویر آماریشه.. بعدش یکم ادامه بدیم و نوشته رو تموم کنم :)هرچند که بعد از یه مدت دیگه  عکس گرفتن (چه تو کوه و چه دوچرخه سواری) دیگه برام مهم نبود و حتی اکانت  اینستاگرام هم پاک کردم.. چون وقتی زیاد آدم وابسته به اشتراک گذاری میشه  دیگه هدف میشه که برم فلان جا و عکس بگیرم! دیگه لذت بخش نیست به خاطر همین  معمولا جایی که میرم خیلی کم عکس میگیرم برای یادگاری و سعی میکنم بیشتر  لذت ببرم..خیلی وقته که دیگه کیلومتر شماری نمیکنم..ولی  اشتراک گذاری یه مزیت خیلی خوب داره که افرادی رو که علاقمندن چنین کارایی  کنن امیدوار میشن و دوم هم اینکه با چنین افرادی آشنا میشیم..جالبه که یکی دو هفته دقیقا بعد از همین تجربه دوست خوبم سجاد آذربایجانی پیشنهاد داد که همین مسیرو با هم بریم و چرا که نه! دومین تجربه من با  مسیر یکم کوتاه تر (۹۲ کیلومتری) اتفاق افتاد و اونم خیلی لذت بخش بود (اگه  دوست داشتین سجاد توی وبلاگش یه متن خیلی خوب نوشته که میتونید بخونید)بعد از اون هم مسیر هایی رفتم مثلا مسیر دریاچه چیتگر که رفت و برگردش ۵۰ کیلومتر میشه...سرتونو درد نیارم، حالا دیگه دوچرخه سواری جزئی از شخصیت من شده و بخشی سبک زندیگمه و بهش افتخار میکنم :)ویرایش: حالا نزدیک یکی دوسالی از این ماجرا گذشته و زندگی من خیلی تغییر کرده الان دیگه حتی دوچرخه سوار هم نمیشم.. (پست های بعدی رو بخونید یه سری محدودیت ها برام ایجاد شد و البته قرنطینه و ...) اما اگر زمانی باشه بعد از اینا هم ترجیح اولم میشه کوه و سفر. یه نوشته هم خواهم نوشت که چرا ممکنه این سبک خوب نباشه و خطرناک بودنش ارزششو نداشته باشه. (هر چند که بعد از گذشت اون موارد من انتخاب کردم که این سبک رو حفظ کنم!!)</description>
                <category>حامد محمودخانی</category>
                <author>حامد محمودخانی</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2020 18:20:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دود، مواد!</title>
                <link>https://virgool.io/@ainyava/rap-egdinuxcnmeb</link>
                <description>اینطوری شروع میکنم که من توی یکی از محله های کوچک شهریار زندگی می‌کنم و افرادی رو دیدم با توجه به شرایط سخت زندگی و افسردگی و درکی که ما ها از زندگی داریم، هم سن و سال خودم یعنی ۲۰ سال و چه حتی توی رنج ۳۰ سال اتفاقاتی براشون افتاده و تصمیم هایی گرفتن که لازم می‌دونم دربارش بنویسم؛ اگه به خاطر برخورد نزدیکم با این قضیه نبود اصلا در  این مورد نمی‌نوشتم ولی حالا به نظرم ضروریه.چیزی که متسفانه نسل من یعنی دهه هفتاد مخصوصا بچه های پایین شهر ممکنه درگیرش بشن مصرف چیزای مختلف شاید برای فرار از حقیقت های زندگی باشه شاید خیلی چیزای دیگه.. این از چیزای ساده‌تری مثل قلیان یا سیگار شروع میشه و به جا های خیلی بدی میرسه :/این بخش کامل از تجربیات خودم استفاده میکنم :اوایل که دانشجو شدم و خوب زندگیم تغییرات بزرگی کرد یه خورده ای دپرس شدم و توی  اون مود (Mood) کمی مصرف دخانیات و خوب از آینده خودم تا حدود زیادی ناامید! قبلا نوشته بودم که گوش کردن به موسیقی رپ هم باعث میشد که این ترویج بیشتر باشه ولی چون دوستان برداشت درستی نداشتن مطلب رو کلا تغییر دادم (اگه بخوام مثال بزنم میتونم آهنگ های امیرخلوت رو توی رپ فارسی بگم.. به طول قطع ترویج می‌کنه که مصرف چیزا خوبه.. یا چیزایی که حتی رپ نیست و فقط برای دیده شدن هر چیزی رو ترویج می‌کنن، برعکسش یادتون باشه که چرا توپاک از مواد نفرت داشت، چرا امینم ۱۱ سال دوری خودش از مواد رو انتشار میده و یکی از رهبران مبارزه علیه مواد مخدر توی آمریکاس؟ آگاهی خوبه. در مورد مصرف انواع چیزا لطفا بخونید و اگه ازش تنفر پیدا نکردید پس شاید انتخابش کردید! و البته که آزادید هرچیزی رو انتخاب کنید)یه  مدتی هم پاره وقت سرکار میرفتم و خوب یکم برام سخت تر بود که راجع بهش زیاد توضیح نمیدم ولی بعد از حدود یک سال به جایی رسیدم که دیگه از زندگی خسته شده بودم و از کارم بیرون اومدم (در همین حین  برای اینکه وقتی که توی دانشگاه نبودمو پر کنیم روی آوردم به سریال های  سیتکام که حتما باید در موردشون بنویسم) و خوب آهنگ های با حس و حال بهتر و فیلم و سریال و بازی های کامپیوتری آنلاین و با دوستای دانشگاه تقریبا هر روز بازی میکردیم و به نظرم واقعا داشتم از زندگیم لذت میبردم. (حتی به غلط D:)و با اینکه شاید خیلی از وقتم استفاده مفید نکنم ولی از زندگیم لذت میبرم، فیلم میبینم، بازی میکنم، درسمو میخونم، موزیک خوب گوش میدم و کار میکنم.اما چیزی که خداروشکر خودم درگیرش نشدم اما از نزدیک افراد و دوستان و آشنایانی رو دیدم که درگیر مواد شدن و واقعا کاری که با آدم میکنه نفرت انگیزه، پیشنهاد می‌کنم حتما در مورد انواع مختلفشون توی ویکی‌پدیا بخونید تا آگاه باشید و با چشم باز انتخاب کنید. واقعا تاثیراتش نفرت انگیزه و چه کار هایی که آدمی‌زاد برای سودجویی نمیکنه :|سخن آخربه نظر من خیلی مهمه که در مورد این چیزا آگاهی داشته باشیم و آموزش داده بشن چون وقتی که دسترسی به مواد اینقدر آسونه شبیه به دسترسی به فیلمی با محتوای مناسب برای کسیه که مناسب سن یا روحیاتش نیست! یعنی احتمال آسیب زدن بهش خیلی زیاده.. اما اگه همون فرد آگاه باشه نتیجه خوبی میده و حتی اگه درگیرش بشه باز برمی‌گرده و زندگی بهتری رو پیش می‌گیره (حتما فیلم های Requiem for a Dream و The Basketball Diaries) رو ببینید) مثلا افرادی رو در تاریخ در نظر بگیرید که بدترین آسیب هارو دیدن ولی ازش چیز خوبی در اومده و به موفقیت خوبی رسیدن.. پس حتما به آسیب هایی که ممکنه بهتون بزنه حواستون باشه، هر کسی رو به راحتی الگوی خودتون نکنید و هر چیزی که ترویج میشه رو قبول نکنید چون پشیمونی در مورد بعضی چیز ها فایده ای نداره..همچنین توصیه می‌کنم اگه شرایط و محیط خیلی خوبی ندارین تا جایی که میدونین به تحصیل ادامه بدین، چون شاید جایگاه اجتماعی و توی چارچوب مدرسه، دانشگاه بودن اگه هیچی بهتون یاد نده حداقل بهتون زمان و خط میده که توی یه مسیر درست بمونین و چیزای خوبی یاد بگیرین و آگاهی کسب کنین ولی اگر هم به خاطر شرایط مجبور شدین که ترک تحصیل کنید یادتون باشه که خیلی از موفق ترین آدمای  دنیا مثل بیل گیتز دانشگاه رو ول کردن و موفق شدن ولی خیلی ها ترک کردن و  کاملا در جهت مخالف موفقیتی که فکر میکردن رفتن! به نظرم کسی میتونه توی شرایط سخت هدفمند باشه که عمیقا اونو درک کنه و آگاهی داشته باشه و برای کار هاش دلیل منطقی داشته باشه و در جهت اون تلاش کنه! طبیعتا اگه توی این شرایط باشید مسیر سخت تری رو پیش رو دارید ولی اگه واقعا سخت تلاش کنید و هدفمند باشید پس موفق میشید! حالا کسی که شرایط سختی داره طبعتا مشغله هاش بیشتره چون دائما داره فکر و ذکرش چیزای مختلف و مشکلات جامعه‌اس و ممکنه افکار پریشونی داشته باشه، ولی اگه هدف  بزرگی داشته باشه و براش تلاش کنه و به تغییر اعتقاد داشته باشه پس موفق میشه (دوست داشتید میتونید درباره زندگی خواننده Sia بخونید و البته در مورد بیل گیتز و استیوجابز)در نهایت:هر طور دوست دارید زندگی کنید تا وقتی که به کسی آزاری نمیرسونید</description>
                <category>حامد محمودخانی</category>
                <author>حامد محمودخانی</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2020 18:13:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی، علاقه یا مسئولیت</title>
                <link>https://virgool.io/@ainyava/life-choises-fvz4tvnjhoxk</link>
                <description>خوب هرچی با خودم فکر میکنم  میبینم بد نیست راجع به این بنویسم که اینروزا هرچیزی که تقریبا میبینم از  حتی خانواده خیلی وقتا به این فکر میکنم که خیلی از بزرگترامون یا حداقل  نسل های پیشین وقتی زندگیشونو ساختن دقیقا به چی فکر میکردن ؟!البته  همه میدونیم که هالیوود داره زندگی رویایی رو بهمون پیشنهاد میده که  واقعیت نداره ولی من بحثم اینه که اگه خیلی از آدما با تفکر الانشون توی  مرحله شروع زندگیشون به سبک دیگه ای که مسئولیت های بیشتری توش هست بودن  احتمال زیاد اصلا شروعش نمیکردن!پس  احتمال زیاد تنها دلیلی که زندگی که فکرشو میکردن ندارن احتمالا همین  مسئولیت هاییه که به گردنشونه و برای اونا زندگی میکنن نه برا چیزی که  خودشون ازش لذت میبرن!مسئولیست پذیری یا علاقهخوب  شاید دلیلش اینه که من بالغ نیستم یا اونجوری فکر نمیکنم و هر آدم بالغی  دوست داره خانواده خودشو تشکیل بده و با علاقه برای فرزندانش دلسوزی کنه و  این حرفا... ولی چی میشه که همون آدم بالغا بعد از ۲۰ سال زندگی میبینن  دیگه از زندگی تکراری و با این شرایط سخت دیگه روز به روز از علاقه کم میشه و بیشتر چون یه مسئولیتی به گردنشونه برای رفع نیاز های زندگی و مسئولیت هاشون روز های جدید رو شروع میکنن!زندگی یعنی مبارزهخوب طبیعتا بحث بعدی میشه زندگی یعنی همین و مبارزه با سختی هاش و اونی قهرمانشه که با مشکلاتش روبرو بشه و اونارو شکست بده!خوب  اینجا یه گریزی هست که من آدمای تنهای خوشحال بیشتری رو از آدمای باهم  ناراحت میشناسم! نمیگم تنهایی خوبه ولی انگار خیلیا از همون مسئولیته که  نتیجه تنها نبودنه ناراحتن!نمیخوام  بگم که اون بده فقط میگم قبل اینکه بخواین چیزی رو شروع کنین مطمئن بشین  که خودتون انتخابش کردین و زندگی به جای شما انتخاب نکرده و اکه بعدا به  فکر انتخابتون افتادین ناراحت نشین و دنبال راه گریز نباشین!انتخابچیز جالب دیگه همین انتخاب هاست که انگار نرمال های زندگی انتخاب های مشترک آدماست و اگه  شما راه دیگه ای برای زندگی انتخاب کردین یا احمقین یا آدم نرمالی نیستین!  احتمالا منم یکی از اون احمقا هستم چون توی زندگی ماجراجویی رو دوست دارم و  هر کاری رو از راه معمولیش (و عاقلانش) که همه انجام میدن انجام نمیدم!پس  بزارین از خیلی چیزا بگذریم و زندگی رو از راه احمقانه خودمون پیش  ببریم... زندگی و تمدنی که ممکنه به طور کل توی یه شبیه سازی کامپیوتری  باشه و فیزیکی که به احتمالا فقط برای ما خلق نشده و ممکنه مجازی باشه!</description>
                <category>حامد محمودخانی</category>
                <author>حامد محمودخانی</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2020 18:11:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاه‌برداران علاءالدین</title>
                <link>https://virgool.io/@ainyava/aladdin-frauds-zeikcszyefsi</link>
                <description>خوب سلام دوستاناول بگم که ممکنه مطلب یکم طولانی بشه ولی وقت بزارید چون تجربه های خرید ممکنه بهتون کمک کنه که سرتون کلا نره :)قضیه  از اینجا شروع میشه که من چندین بار از این ساختمان خریدکردم و خوب تجربه  ای که خوب بود این بود که گوشی رو از چند جا قیمت کردم و خوب اونی که قیمتش  به نسبت پایین تر بود رفتم و طی کردم که نه هزینه نرم افزار و فارسی سازی و  این چیزا که فروشنده ها رسما از مردم اضافی میگیرنو نمیدم و خوب طرفم قبول  کرد و معامله به خوبی انجام شد!!!بازار موبایل علاءالدینتا وقتی که توی یکی از موارد  قیمت به نسبت متوسطی بود که گوشی خیلی تمیز بود و حتی یه خط هم روش نبود و  خوب از فروشنده خواستیم که گوشی رو روشن و تست کنیم، گوشی رو روشن کرده  بودیم و یه خورده باهاش کار کردیم که چون شارژ نداشت خاموش شد! در همین حین  فروشنده گفت که گوشی مشکلی نداره و خوب یه هفته مهلت تست داره و اگه هر  مشکلی داشت گوشی رو براش بیاریم، به هر حال ازش خواستیم که گوشی رو به شارژ  بزنه و یکم معطل شدیم بعدش که روشن کردیم و دوباره یه سری چیزا رو تست  کردیم و خوش با خیال راحت خرید و انجام دادیم (یعنی شرایط طوری شده بود که  کاملا قانع بودیم که مشکلی نیست) و خوب یه هفته مهلت تست اوکیه و طوری که  فروشنده مطمئن صحبت میکرد که اگه هر گونه مشکلی خورد پس بیاریم ولی اون  موقع حسگر اثرانگشت رو تست نکرده بودیم و از قرار همون خراب بود... بعدا که  مراجعه کردیم گفت بر اساس فشار خراب شده که گفتیم چطوری گوشی که هنوز ۲۴  ساعت نشده و توی کارتن بردیم و آوردیم ممکنه چنین چیزی پیش بیاد! و در مورد  مهلت تست و ... گفتیم و یه چیز کاملا جالب این بود که توی فاکتور اینقدر  بدخط نوشته شده بود مهلت تست که تیکه آخرش افتاده بود زیر مهر و کلمه آنتن  بوده که منظورش یک هفته مهلت تست آنتن بوده! به هر حال قبول کردیم که مقصر  خودمون بودیم و باهاش کنار اومدیم (هر چند که واقعا باید تست میکردیم ولی  خوب تجربه خرید رو گفتم به اشتراک بگذارم)اما داستان مورد آخری که همین تازگیا (آبان ۹۷) پیش اومده جالبه:خوب بازم قصد خرید گوشی و خوب  کجا بهتر از علاءالدین معروف ؟! خوب تازگیا برای خرید یک گوشی نو رفته بودم  که چند جا قیمت کردم و با توجه به وضع خراب بازار و استرس های گران شدن و  اینا تصمیم گرفتم که خریدمو انجام بدم... چندجا که قیمت ها یکم پایین تر  بودن مراجعه کردم و به دلیل نداشتن رنگ مشکی (سفید داشتن و طلایی) ازشون  گذشتم و یکی از مغازه ها گفت داره و قیمتی داد و منم گفتم مشکلی نیست و خوب  از همینجا شروع میشه! اول اینکه گفت سفیدشو داره و مشکی رو باید یکم صبر  کنم که بیاره! توی این مدت ازم درخواست سیم کارت رو کرد که منم بهش دادم و  رفت و من یه ۱۵ دقیقه ای خورده معطل شدم و خوب یه جورایی دودل شده بودم که  اینقدر با تعارف و چرب زبانی منو سرگرم کردن که گفتم اشکال نداره یه خورده  صبر کردم و اورد و خوب گوشی آکبند بود که باز کرد و محتویات رو نشون داد و  بعد گوشی رو داد به یه آقایی پشت یه میز و گفت که برات کاراشو انجام میده!!  و خوب منم گفته بودم که فقط هزینه گوشی رو میدم و هزینه های اضافی نرم  افزار و فارسی سازی یا هر چرت و پرتی که فروشنده ها میگن رو قبول ندارم و  طرفم گفته بود که مشکلی نیست و گفت رجیسترو میزنه و تمام! و گفت برای ثبت  کارت ملی رو بهش بدم و خوب نمیدونم چرا منم بهش دادم! (فکر میکردم چون  آکبند باز شده و من پولی پرداخت نکردم میخواد یه وقت من جا نزنم و باعث  ضررشون نشم) و خوب کارتو داد به همون فرد دیگر و بعد شروع کرد به صحبت  درباره اینکه برات ریجن ثبت شرکتی بزنم یا به نام خودت! که من گفتم ریجن  دیگه چیه نمیخوام گفت شرکتی بزنم گوشیت بعد چند ماه از کار میوفته و به نام  خودت میزنم! و من در کمال تعجب که اصلا قضیه چیه...! و خوب توی فاکتور  نوشت منم چون قبلش گفته بودم هزینه های اضافی نمیدم خیالم راحت بود که  فروشنده میدونه که من از این قضیه آگاهم! بازم یه ده دقیقه ای معطل شدم و  فهمیدم اون فرد دیگه اصلا کاری نکرده! و حتی گوشی رو توی همتا ثبت نکرده  (دقیقا نمیدونم ولی گوشی نو و آکبند طبیعتا نباید مشکلی داشته باشه و باید  خودم بتونم توی سامانه همتا اضافه کنم) تازه میخواست ناهارشو بخوره و  اینجوری من بازم معطل شدم! دیگه کم کم خسته شده بودم ولی چون توی عمل انجام  شده قرار داشتم و در حین این زمان هم یه جوری باهام صحبت میکردن که قشنگ  مخمو به کار گرفته بودن که مشکلی نیست! (انگار قراره باشه!) بعد که گوشی رو  آورد و گفت بشینم همه چیزو تست کنم (چون گارانتی نداشت و به انتخاب خودم  بدون گارانتیشو گرفتم که قیمت پایین تر باشه) که بعدا قبول نمیکنن منم همه  چیزو تست کردم و اوکی بود بعد که کارت کشیدم قیمتو ۳۰۰ هزارتومن بیشتر کشید  که وقتی ازش پرسیدم برای چی گفت من که گفتم باید ریجن بزنم و اینا منم  گفتم من که گفتم هزینه اضافی نمیدم و خلاصه یه خورده بحث شد ولی در نهایت  دیدم کاری از دستم بر نمیاد (تا این زمان فاکتور هنوز قیمت نداشت و بعد  قیمت زد و منم متوجه این قضیه نشده بودم و چون وقتم رو به شدت تلف کرده  بودن فقط میخواستم تموم شه و برم!) به هر حال من همیشه آدمی بودم که مبنی  رو بر اعتماد میذاشتم و میدونم که همین نداشتن تجربه و خرید های اینترنتی  دلیلش باشه! به هر حال من اونجا رو با دلی پر ترک کردم و به خودم قول دادم  که دیگه کلا از علاءالدین خرید نکنم و این ضرر های مالی رو به عنوان تجربه  داشته باشم تا همیشه یادم بمونه...فقط  داشتم در مورد این چیزا سرچ میکردم که توی یه مطلبی خوندم که حق ندارن  کارت ملی رو بگیرن و ممکنه بعدا عوارض مالیاتی داشته باشه و کلاه برداری و  سوء استفاده... دوستان اگه کسی اطلاع داره که چطور اتفاقاتی ممکنه بیوفته و  چطوری میشه پیگیری کرد ممنون میشم اینجا کامنت بزاره تا با پیگیری های من و  امثال من جلوی چنین اتفاقاتی گرفته بشه :) یا اینکه میشه به خاطر قیمت  بیشتر یا یا همین قضیه دریافت کارت شناسایی پیگیری کرد ؟ ایا مشاوره یا  کارشناس خاصی داره که قبل از پیگیری تایید بشه که تخلفی صورت گرفته ؟ ممنون  میشم کمک کنید :)در آخرم لطفا اگه تجربه های مشابهی داشتید حتما در موردشون بنویسید و لینک بدین تا افراد (مثل خودم) آگاه تر باشیم‌:)</description>
                <category>حامد محمودخانی</category>
                <author>حامد محمودخانی</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2020 18:09:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدی دوباره...</title>
                <link>https://virgool.io/@ainyava/hello-world-jtfbxcezdrxr</link>
                <description>سلام، حامد محمودخانی هستم و  خیلی خوشحالم که با شروع نوشتن میخوام به اینکه همیشه درباره اینکه خیال  پردازی کنم که همه چی باید بهترین باشه پایان بدم و فقط چیزایی که توی مخمه  رو اجرا کنم ! فقط اجراشون کنم نه اینکه فقط به ایده پردازی دربارشون  بپردازم و آخرش هم احتمالا از ذهنم پاک میشن.میشه گفت آدم درون‌گرایی هستم و تنهایی رو ترجیح میدم و برای ارتباط، ارتباط اینترنتی رو بیشتر دوست دارم و کلا دوست دارم روی چیزا کنترل داشته باشم.. دوست ندارم زیاد گوشیمو جواب بدم و در عوض تکست دادن و ایمیل زدنو دوست دارم!برای تفریح و سفر همیشه ماجراجویی رو دوست داشتم و دوستام میدونن که کوه‌نوردی و  دوچرخه سواری رو خیلی دوست دارم (و ترکیبشون با موزیک) و برای سرگرمی شدیدا معتاد به گیم (البته نه به طور حرفه ای و فقط برای فان)، سریال، فیلم و انیمیشن :)بعد اینکه من خودمو یه گیک میدونم و از حل مسائل لذت می‌برم و کلا چیزی که بره رو مخم رو تا حل نکنم بیخیال نمیشم و حتی از فکرشون خوابم نمیبره، در حال حاضر دارم کارشناسی  نرم‌افزار میخونم و واقعا از برنامه نویسی و کلا اینجور چیزا لذت میبرم‌:)توی بخش مهارت ها و تخصص ها گنو/لینوکس (GNU/Linux) و پایتون (Python) همیشه دوستای خوبی برام بودن، برای توسعه وب پایتون و پی اچ پی (PHP)، نود جی اس (NodeJS) و ریئکت (ReactJS) و برای اپلیکیشن موبایل هم جاوا (Java) و ریئکت نیتیو (React Native)، برای دسکتاپ هم دات نت و جاوا، میشه گفت تقریبا یه فول استک دولوپر که خیلی هم توی هیچکدوم از کاراش حرفه ای نیست!در کار Productive هم مطلب خوندن و نوشتن و تولید محتوا و ویدیو رو دوست دارم و حتما حتما اگه تنبلی بزاره کلی کتاب میخونم و ویدیو آموزشی درست میکنم (از شنبه! :دی)میدونم که خیلی درباره خودم دارم صحبت میکنم و خستتون نکنم.فقط از اینجا دوباره شروع کنیم ببینیم به کجا میرسیم :)</description>
                <category>حامد محمودخانی</category>
                <author>حامد محمودخانی</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2020 18:01:49 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>