<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آیسان عبادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aisanebady</link>
        <description>اندر احوالات مهندسی که آرزوی نویسنده شدن دارد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 06:32:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/194881/avatar/YrsIkQ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آیسان عبادی</title>
            <link>https://virgool.io/@aisanebady</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روایتِ فوتبال</title>
                <link>https://virgool.io/@aisanebady/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-jtjqgmrtszbn</link>
                <description>در سال ۱۳۷۷، وقتی که تنها ۱۳ سال داشتم عاشق فوتبال شدم.مسابقات جام جهانی را با شور و هیجان تماشا میکردم.محمد خاکپور اسطوره‌‌ام شده بود.تمام عکس‌ها و پوسترهایش را میخریدم‌.از آنجا که خانواده‌ام فوق العاده مذهبی بودند، پیدا شدن عکس نامحرم در خانه‌، حکم پیدا شدن ۱۰ کیلو شیشه را داشت.قصاص!بنابراین پوسترها و عکس‌ها را در امن‌ترین جای اتاقم پنهان میکردم تا مبادا دست مامان و بابا بیوفتد! یک روز جِغِله‌پسرهای محل، مسابقه‌ی فوتبال گذاشته بودند.از پنجره حواسم به بازی‌شان بود.افتضاح بازی میکردند!یکی از تیم‌ها خیلی ضعیف بود.نه دروازه‌بان درست و حسابی داشت و نه مهاجمان به درد بخور.دلم سوخت.به بهانه‌ی خریدن شیر، از خانه زدم بیرون و با التماس وارد بازی‌شان شدم.چنان بادقت بازی میکردم و بابت اشتباه بچه‌ها حرص میخوردم که گویی واقعا بازیکن تیم ملی‌ام و این هم مسابقات جام جهانی است! آنقدر غرق بازی بودم که متوجه نشدم عمویم به همراه خانواده، سرزده به منزل ما آمده‌اند.شب وقتی که همگی سر سفره بودیم،عمو با قیافه‌ای عبوس خطاب به بابا گفت: خبر داری دخترت تو کوچه با پسرها توپ بازی میکنه؟صورت بابا تغییر رنگ داد.اول قرمز شد و بعد بنفش!عمو ادامه داد: زشته دختر تو این سن دنبال توپ بدوه.در و همسایه ببینن چه فکری میکنن؟زن‌عمویم هم برای اینکه پُز دختر خودش را داده باشد گفت: بفرستیدش کلاس قرآن زهرا و یا گلدوزی.دیگه وقتشه از هر انگشتشون هنر بباره! آن شب بدون توجه به علاقه‌ی من، فوتبال و کوچه رفتن کنسل و ثبت نام در کلاس قرآن و گلدوزی تصویب شد! از آن شب، ۲۳ سال گذشت.حالا زنی هستم با دو بچه.آبگوشت‌های خوبی میپزم، بلدم انواع لکه‌ها را از بین ببرم، خدای تکنیک‌های ریز خانه داری هستم.بلدم قرآن را با صوت بخوانم اما لایش را سال تا سال باز نمیکنم‌.گلدوزی بلدم اما از هرچه گل و بلبل است بدم می‌آید.خلاصه بگویم از هر انگشتم هنر می‌بارد اما نه کسی بابتش از من تشکر میکند و نه تشویق.نه برای مردم مهم است که من گلدوزی بلدم نه اینکه میدانم تلفظ صحیح حروف عربی چگونه است. برای همان مردمی که قرار بود کلی غیبتم را بکنند، اصلا هم مهم نیست که آیا هنری دارم یا نه.همان مردم، اصلا نمیدانند که چه حسرتی در دلم مانده!هنوز هم پوستر‌های خاکپور را دارم.هنوز هم با ذوق فوتبال میبینم.هنوز هم برای هر دربی استرس میگیرم.زنی هستم با دو فرزند که هنوز هم اگر بگذارند، گور پدر مردم! توپم را برمیدارم و میدوم سمت کوچه...#آیسان_عبادیعکس: عباس عطار/سال ۱۳۷۷</description>
                <category>آیسان عبادی</category>
                <author>آیسان عبادی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Apr 2022 01:34:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ زیبا</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-dmr03q39clvk</link>
                <description>دوستم حسین، برادری به اسم حمید داشت که عاشق و دلباخته‌ی زیباترین دختر محله‌مان یعنی &quot;زیبا&quot; شده بود.&quot;زیبا&quot; همانند اسمش واقعا زیبا بود، اما برخلاف بختش! او هم دلباخته‌ی حمید بود و به قول حسین، آن دو همدیگر را یک‌جور دیگر می‌خواستند.حمید و خانواده‌اش بارها برای خواستگاری به خانه‌ی آقا پرویز،‌ پدرِ زیبا رفته و با مخالفت شدیدش مواجه شده بودند. آقا پرویز می‌گفت حمید عرضه‌ی زندگی ساختن ندارد.میگفت حمید لاابالی است و بعید میداند که بتواند گلیم خود را از آب بیرون بکشد! بعد از مخالفت‌های شدید و حرف و حدیث‌هایی که مردم محل برای زیبا و حمید ساختند، آقا پرویز زیبا را علی‌رغم میل باطنی‌ او، به پسر یکی از بستگان خود داد و طولی نکشید که مجلس عقد و عروسی‌شان هم برگزار شد.حال و روز حمید دیدن داشت. در عرض چند ماه چنان شکسته شده بود که مادرش هرجا می‌نشست آقا پرویز را نفرین میکرد.میگفت آتش به جان بچه‌ام انداختی،انشاالله خدا هم به جان تو آتش بیندازد!نفرین خیلی بدی بود.هنوز یک سال از ازدواج زیبا با شوهرش نگذشته بود که کم کم سر و صدای خانه‌شان بیشتر شد. کارشان از دعوا و ناسزا گفتن‌ به کتک کاری کشیده شده بود و معمولا روزی نبود که قسمتی از صورت و بدن زیبا بدون کبودی و زخم نباشد! به خاطر دارم یک روز سرد پاییزی، نزدیک‌های ساعت ۶ عصر با صدای جیغ و فریاد مردم محل، خود را به انتهای کوچه رسانده و با بدن بی‌جان زیبا مواجه شدیم که با چشم‌هایی نیمه باز مشغول تماشای مرگ خودش بود. خون از بینی و دهانش میریخت و زیر سرش دریایی از خون شده بود. زیبا، همان دختر نجیب و مهربان آقا پرویز، دیگر توان کتک‌های شوهرش را نداشته و خود را از پشت‌بام ساختمانشان پایین انداخته بود. روز خاکسپاری، آقا پرویز و همسرش بر سر پیکر بی‌جان دخترشان زار میزدند چرا که حالا، به جان آنها هم آتش افتاده بود!یک سال بعد از مرگ زیبا،خبر رسید که شوهر سابقش، همان مرد ریغویی که حتی در خاکسپاری هم شرکت نکرد، دوباره ازدواج کرده و به شهرستانش برگشته است. خانواده‌اش هم تا چند ماه رخت سیاه به تن کردند و بعد از مدتی با نبود زیبا کنار آمدند.به‌هرحال زندگی‌ ادامه داشت. این وسط تنها حمید بیچاره خانه‌خراب شد. یکی‌ می‌گفت مجنون شده،یکی می‌گفت قرص افسردگی میخورد، دیگری می‌گفت مریض احوال است و رو به موت. حمید زنده بود، اما زندگی‌ نمیکرد. مثل گیاهی که در گلدان باشد، یک گوشه‌ی خانه افتاده بود و فقط قلبش کار میکرد. جسمش در خانه و روحش با زیبا زیر خاک مدفون بود. گاهی با خود میگویم، چه میشد پدر زیبا تنها یک فرصت به حمید میداد؟آخر چه میشد اگر آن دو عاشق به هم می‌رسیدند؟ نمیدانم‌ سرانجامشان بدتر از حالا می‌شد یا نه. تنها چیزی که میدانم این است که در این محله، جای صدای گرم حمید و لبخند‌های شیرین زیبا، جای یک ماشین عروس کنار درِشان، جای اولین قدم‌های بچه‌ای که آرزویش را داشتند و هرگز به دنیا نیامد و جای یک عمر خوشبختی دو جوان معصوم به شدت خالی‌ست...#آیسان_عبادی</description>
                <category>آیسان عبادی</category>
                <author>آیسان عبادی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 01:37:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی من و هم‌کلاسی‌ام فاطمه</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%87%D9%85-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-b0rv2ag9jmkz</link>
                <description>پدر و مادرم هر دو تحصیل کرده و شاغل بودند.هر دو از صبح علی الطلوع میرفتند سرکار و تا عصر هم نمی‌آمدند خانه.شده بودند افتخار فامیل! غریبه و آشنا فرقی نمیکرد.همه به موقعیت اجتماعی آنها غبطه میخوردند. این وسط یک بچه هم داشتند که من بودم و شده بودم پاپیچشان.کسی به اسم خاله یگانه از من مراقبت میکرد.برایم غذا درست میپخت و خانه را مرتب میکرد.گاهی هم اگر حوصله داشت، با من بازی میکرد و اگر نه، یک گوشه از تنهایی غمباد میگرفتم!یک روز قرار شد بعد از مدرسه، همراه دوستم فاطمه، به خانه‌شان بروم و تا عصر آنجا بمانم. فاطمه بغل‌دستی من بود.تنها دوستی که داشتم.هر روز میدیدمش.حتی از پدر و مادرم هم بیشتر! خانه‌ی آنها مثل خانه‌ی ما نبود.کوچک بود و نقلی.دوتا فرش تقریبا کهنه روی زمین پهن بود.چندتا پشتی قرمز، یک بوفه‌ و تلوزیون تمام وسایلی بودند که در هال کنار هم قرار گرفته بودند. اسباب‌بازی زیادی هم‌ اینور و آنور نبود.فاطمه دو یا سه تا اسباب بازی بیشتر نداشت.روی هم رفته معلوم بود که وضع مالی‌شان خوب نیست.با غرور خاصی گفتم: میدونستی من کلی اسباب بازی دارم؟تازه بابا گفته برایم باربی هم میخرد. فاطمه با ذوق گفت: خوشبحالت! بخاطر شرایطی که داشتم، احساس برتری خاصی نسبت به فاطمه پیدا کردم.میدانم اصلا قشنگ‌ نیست اما در آن لحظه احساس خوبی داشتم.چیزی که خیلی کم در من دیده میشد!وقت نهار که رسید، پدرش از سرکار برگشت.دست‌هایش سیاه بود‌.بعد از احوال‌پرسی کوتاهی، دست‌هایش را شست و همگی سر سفره‌ای که وسط هال پهن شده بود نشستیم. نهار ماکارونی بود با سالاد شیرازی! شروع کردیم به خوردن غذا.خیلی خوشمزه بود.حداقل از دستپخت خاله یگانه خیلی بهتر بود! پدر فاطمه دستی به موهای بلند فاطمه کشید ‌و گفت: امتحان ریاضی رو چند شدی بابا؟ فاطمه هم با لبخند ملیحی که میزد گفت: اینبار ۱۸ شدم بابایی. در دلم به فاطمه خندیدم و با خود گفتم:الآن پدرت حسابی تنبیه‌ات میکنه!احتمالا میفرستت کلاس رفع اشکال.کارت ساخته‌ست!برخلاف انتظارم یکهو بابای فاطمه شروع به دست زدن کرد و بعد هم‌ پیشانی‌اش را بوسید و گفت: آفرین دختر قشنگ بابا.میدونستم دختر من نمره‌ خوبی میگیره!یکهو غذا در گلویم ماند و دیگر پایین نرفت.اشک در چشمانم جمع شد. با خود گفتم:یعنی قرار نیست دعوایش کنن؟قرار نیست ببرنش کلاس خصوصی؟قرار نیست باهاش قهر کنن و چند روزی محلش ندن؟اما انگار این چیزها در زندگی آنها تعریف نشده بود. پدر و مادر فاطمه شاد و خندان بودند و با هم سر سفره ی کوچک‌شان غذا میخوردند و از هر دری حرف میزدند و میخندیدند. با دیدن آنها دلم برای خودم سوخت.منی که از بدو ورودم به خانه‌شان احساس برتری داشتم، حالا خود را خیلی کوچک و ناتوان میدیدم. آنها در خانه‌شان  یک چیزی داشتند. یک چیزی که بغضش هنوز هم در گلویم است.یک چیزی که پدرم هیچوقت نمیتوانست آنرا برایم بخرد! یک چیزی که جای خالی‌اش را خیلی احساس میکردم و دلم برایش خیلی تنگ میشد با اینکه هرگز لمسش نکرده و هرگز صاحبش نبودم...#آیسان_عبادی</description>
                <category>آیسان عبادی</category>
                <author>آیسان عبادی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Nov 2021 15:40:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بافتن موی یار، از کارهای مردانه است</title>
                <link>https://virgool.io/@aisanebady/%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%85%D9%88%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-d42de72iz6cj</link>
                <description>عزیز و آقاجان ۵۵ سال باهم متاهل بودند.وقتی عزیز ۱۵ سال داشت با آقاجانم که آن زمان‌ها جوان خوش قد و بالای ارتش پهلوی بود ازدواج کرد.به گفته‌ی خودش آن زمان‌ها عشق و عاشقی‌های امروزی مُد نبود.آن زمان‌ها اگر مردی گرفتار یک زن می‌شد، با شجاعت می‌آمد جلو.مادر،خاله،عمه و تمام کس و کارش را می‌فرستاد در خانه‌ی دختر و بعد از گرفتن جواب بله، دست دختر را می‌گرفت و میبرد به خانه‌ی خودش تا خانمی کند.خبری از آمدن و رفتن‌های چند روزه نبود‌.خبری از بی‌وفایی و بی‌مهری نبود.آن زمان‌ها یک چیزهایی هنوز حرمت داشت!عزیز که موهایش از همان دوران نوجوانی تا کمرش می‌رسید، بافتن را بلد نبود و طی ۵۵ سال زندگی مشترک، همیشه آقاجان موهایش را می‌بافت.می‌گفتیم &quot;عزیز جان بیا یادت بدهیم کار به این آسانی را&quot;.می‌گفت &quot;نه جانم.حوصله می‌خواهد که من ندارم!&quot;بعد از فوت آقاجان، یک روز که اتفاقی وارد اتاق عزیز شدم، دیدم مشغول بافتن موهایش است.با تعجب گفتم&quot;عزیز جان، شما کی بافتن را یاد گرفتین؟&quot;عزیز نشست روی لبه‌ی تخت و زل زد به گل‌های قالی.گفت &quot; از همان اول هم بلد بودم جانم.منتها یکبار که آقاجانت موهایم را بافت،خیلی خوشم آمد.قند در دلم آب شد.به دروغ گفتم من بلد نیستم موهایم را ببافم‌.آقاجان از خدا بی‌خبرت هم گفت &quot;عیبی ندارد.به ما از اول اشتباه یاد داده‌اند.در اصل بافتن موی عیال، یک کار مردانه است.مثل جنگیدن.مثل دفاع از ناموس، مثل دفاع از وطن&quot; نگاهش کردم...به پیرزنی با موهای سفید که هنوز هم با یاد همسرش آرام می‌شد.پیرزنی که گاهی اسم بچه‌هایش را هم فراموش می‌کرد اما حرف‌های همسری که سال‌ها پیش از دستش داده بود را نه. آقاجان درست می‌گفت.بافتن موی یار کاری مردانه است... #آیسان_عبادی</description>
                <category>آیسان عبادی</category>
                <author>آیسان عبادی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Oct 2021 01:52:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت کودک همسری</title>
                <link>https://virgool.io/@aisanebady/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1%DB%8C-yhvnyci9qudf</link>
                <description>آن شب همه چیز عالی بود.شبیه پرنسس‌ها شده بودم.مادر لباس سفید چین‌داری تنم کرده بود و به دختردایی‌هایم اجازه داده بود تا کمی صورتم را بزک کنند آن هم بدون اینکه ذره‌ای عصبانی شود.همه‌ی فامیل‌هایمان در خانه‌ای جمع بودند و من با تمام دخترهای فامیل رقصیده بودم و از عمه‌ها و خاله‌ها و حتی زن‌دایی شکوفه‌ که از همه خسیس‌تر بود، شاباش گرفته بودم.از اینکه لباس من از لباس تمام مهمان‌ها زیباتر بود به خودم می‌بالیدم.از همه چیز عالی‌تر بابا بود که آن شب &quot;زهرماری&quot; نخورده بود.از همان زهرماری‌هایی که بعد از خوردنش مامان و بعضی وقت‌ها هم من را کتک می‌زد.آن شب خوشحال بود.می‌خندید و یک‌جوری نگاهم می‌کرد.مثل بقیه‌ی باباها!مجلس رقص و پایکوبی تا آخرهای شب ادامه داشت و من کم کم از شدت شلوغی و صدای ضبط و گریه‌ی بچه‌های فامیل خسته شده بودم.دلم می‌خواست زودتر برگردیم خانه تا مادر لحاف و تشکم را پهن کند و من عروسک موردعلاقه‌ام که اسمش را گذاشته بودم &quot;شادی&quot;، بغل کنم و دوتایی آرام و آسوده بخوابیم.مهمان‌ها کم‌کم می‌رفتند ولی نوبت رفتن ما نمی‌رسید.درحالی که چشم‌هایم را می‌مالیدم به مامان گفتم که خیلی خوابم می‌آید.اخمی کرد و من را برد به یکی از اتاق‌های صاحبخانه که تخت بزرگی وسطش جای گرفته بود.گفتم:《وای مامان چقد تختشون بزرگه.میشه به بابا بگی برای خونه‌ی خودمون هم از اینها بخره؟》مامان درحالی که سیاهی ریمل زیر چشمم را پاک می‌کرد گفت:《دیگه این تخت واسه خودته.میتونی بری روش بخوابی.》از شدت شادی رفتم روی تخت و شروع کردم به پریدن.مامان از اتاق خارج شد و چند دقیقه بعد صاحبخانه آمد تو.همان آقایی که دوست بابا بود و من او را عمو صدا میزدم و همیشه هم از نگاهش می‌ترسیدم.آن شب همه چیز عالی بود.تا اینکه من دلم تخت‌خواب خواست.تا اینکه اسم صاحبخانه به &quot;شوهر&quot; تغییر کرد.آن شب همه چیز عالی بود تا زمانی که من یکباره 20 سال بزرگ شدم.تا اینکه چیزهایی را فهمیدم که برایشان زیادی کوچک بودم.آن شب همه چیز عالی بود تا اینکه &quot;شادی&quot; را از من گرفتند و بدون اینکه به من بگویند انداختنش دور.گفتند دیگر بزرگ شدی و من حتی نتوانستم برای آخرین بار در کوچه لی‌لی بازی کنم.نتوانستم زنگ همسایه را برای آخرین بار بزنم و تا دورترین نقطه‌ی کوچه فرار کنم و همسایه به بابا بگوید که زنگشان را زده و در رفته‌ام تا برای آخرین بار از بابا کتک بخورم!آن شب همه چیز عالی بود تا اینکه بعد از آن به جای بازی کردن، شوهرداری کردم.آن شب همه چیز عالی بود و بعد آن همه چیز ترسناک...#آیسان_عبادی</description>
                <category>آیسان عبادی</category>
                <author>آیسان عبادی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Sep 2021 12:39:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کی بخوره، کی نگاه کنه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aisanebady/%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87-%DA%A9%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%87-atcycsgxzabs</link>
                <description>عکس برگرفته از روزنامه‌ی شهروندچند روزی می‌شد که حالم عجیب خوب بود.نه دغدغه‌ای داشتم و نه شکایتی.بوی عید می‌آمد و شوق هزاره‌ی جدید، حال دلم را خوب کرده بود.همه چیز خوب بود.خیلی خوب! انقدر خوب که می‌دانستم کاسه‌ای زیر نیم کاسه است.تعجب می‌کردم و با خودم می‌گفتم: یعنی چه؟یعنی کسی نیست که دم عیدی بخواهد گند بزند توی حال و احوالم؟ ناگهان از بین همه‌ی مردم، خانم کارشناسی که همچون خودش کارنامه‌ی بسیار بسیار تپلی داشت، قد علم کرد و مسئولیت این کار را به عهده گرفت.پریناز بنیسی، کارشناسی که نفهمیدم مدرک چی چی از دانشگاه چی چی دارد، در یک برنامه‌ی تلوزیونی گفت: مردم باید سطح توقعاتشان را از حد کنونی هم پایین‌تر آورند!ابتدا حس کردم اشتباه شنیده‌ام.صدای تلوزیون را زیاد کردم.این‌ بار چیزهای برگریزان‌تری به گوشم خورد.خانم کارشناس گفت: اگر من همیشه این غذا را می‌خوردم، از این به بعد باید برنج خالی بخورم و خورشت را کنار بگذارم!این کارشناس در پاسخ به پرسش مجری تأکید کرد: «الان که میوه گران شده، چه لزومی دارد در سفره ما چند نوع میوه باشد؟ حالا اگر یک هفته میوه نخوریم، هیچ اتفاقی نمی‌افتد.»علاوه بر این، درمورد چیزی که اصلا به  ظاهرش نمیخورد هم صحبت کرد.قناعت!و با تأکید بر اینکه باید به کودکان قناعت را آموخت گفت: به جای اینکه هر هفته میوه بخوریم، ماهی یکبار این کار را انجام دهیم!آخر خانم کارشناس محترم که ساکن منطقه‌ی 2 تهران هستید و مرغ‌هایی که میخورید کیلویی 80 هزار تومان است، خانمی که به ما می‌گویید پلوی خالی بخوریم، میوه را حذف کنیم و به شرایط عادت کنیم، شما دیگر چرا؟قرار بود برای همین مردمی که بخاطر کمی ارزانتر بودن مرغ و گوشت، ساعت‌ها در صف می‌ایستند، آب و برق و اتوبوس رایگان شود.قرار بود پول نفت سر سفره‌های مردم بیاید.قرار بود همه صاحب خانه شوند.قرار بود بهره‌های بانکی قطع شده و همه‌ی خانوارها حقوقی به نام حق نفت ماهیانه دریافت کنند!قرار بود خیلی چیزها بشود اما به جان خودتان قسم که قرار نبود میوه و گوشت و مرغ حذف شوند!شاید در آن منطقه‌ای که شما زندگی می‌کنید، جنس مردم از گیاه باشد و فتوسنتز کنند، اما ما مردمان پایین، برای زنده ماندن  به غذا نیاز داریم.خانم کارشناسی که فعالیت‌هایتان شمردنی نیست، چرا به جای مردم، از مسئولین نمی‌خواهید که سطح توقعاتشان را پایین بیاورند؟مثلا به جای اینکه از ما بخواهید چیزی نخوریم، می‌توانید از مسئولین بخواهید که قناعت کنند و به جای 13 هزار میلیارد تومان اختلاس، 3 هزار میلیارد تومان اختلاس کنند!می‌توانید به جای اینکه مردم را به قناعت دعوت کرده و در گوشمان موعظه‌ی کنار آمدن با شرایط را بخوانید، از سلبریتی‌هایمان بخواهید که برای زایمان، گرفتن کارت سبز اقامت، خرید ملک و یا تزریق واکسن فایزر کرونا به همان آمریکایی که از ازل دشمن ما بوده، فرار نکنند!یا اصلا می‌توانید چیزی نگویید.بنده هم از جانب خیلی‌ها، به شما قول می‌دهم خدایی نکرده، زبانم لال، کسی فکر نکند که شما لال تشریف دارید!خانم کارشناس...اصلا هرچه شما می گویید قبول!ما میوه نمی‎خوریم، گوشت نمی‌خوریم، قناعت می‌کنیم، واکسن نمی‎زنیم، اصلا به شرایط زندگی بخور و نمیرمان هم اعتراض نمی‌کنیماما رای...خیالتان تخت.حتما رای می‌دهیم!آن هم نه یکبار؛ دوبار رای می‌دهیم!آیسان عبادی</description>
                <category>آیسان عبادی</category>
                <author>آیسان عبادی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 04:54:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احضار روح</title>
                <link>https://virgool.io/@aisanebady/%D8%A7%D8%AD%D8%B6%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%AD-kzudaf5kuxze</link>
                <description>کلاس دوم ابتدایی بودم که یک بازی مسخره و همانقدر عجیب در بین بچه‌ها رواج پیدا کرد.ماهایی که تا‌ به‌حال آن بازی را نکرده بودیم، با شنیدن اسمش هم مو به تنمان سیخ می‌شد.&quot;احضار روح&quot;باید بگویم که هرکسی جرئت این بازی را نداشت و هرکه وارد بازی می‌شد، در چشم ما نماد شجاعت و جسارت بود!نحوه‌ی بازی به این شکل بود که یک نفر نقش احضارگران روح را بازی می‌کرد و رو‌به‌روی کسی که می‌خواست توسطش روح احضار کند می‌ایستاد.وِرد نامعلومی را زیر لب زمزمه می‌کرد و ابتدا دو بِشکن کنار گوش راست و دو بِشکن کنار گوش چپش می‌زد و چیزهایی در گوشش می‌گفت.بعد دوباره ورد می‌خواند و یکهو دست‌های طرف مقابل بالا می‌رفت.ما همه جیغ و داد می‌کردیم و از فرط هیجان، قلبمان به دهنمان می‌آمد.حتی دوستانم دیده بودند که یک نفر از ترس شلوارش را خیس کرده و ناظممان بعد از فهمیدن این موضوع گوشش را کشیده!یک روز همان دختری که روح احضار می‌کرد گفت &quot;چه کسی جرئت دارد که باهم روح بازی کنیم؟ &quot;هیچکس حرفی نزد جز منی که همیشه سرم برای شیطنت و اینجور چیزها درد می‌کرد.سینه سپر کردم و گفتم &quot;من&quot;رو‌به‌رویش ایستادم و چشم‌هایم را بستم.بچه‌ها دورمان حلقه زده و با کنجکاوی منتظر بودند تا روح بیاید و دست مرا بالا ببرد.(ساده لوح‌های بیچاره!خیلی دوست دارم بدانم الان چه کار میکنند.)بگذریم.رو‌به‌رویش ایستادم و چشم‌هایم را بستم.طبق معمول وِردی را خواند و بعد از بِشکن زدن، طوری که بقیه نشنوند درِ گوشم گفت: هر وقت جمله‌ی آخرو گفتم دستاتو بیار بالا!تازه آن موقع بود که دوهزاری من ساده افتاد و فهمیدم روحی در کار نیست و بچه‌ها خودشان دستشان را بالا می‌برند!برای اینکه چیزی را خراب نکنم حرف‌هایش را عینا تکرار کردم و همه تشویقم کردند.یکی می‌گفت &quot;زودباش بگو چه حسی داشت؟&quot;دیگری می‌گفت &quot;وقتی روحت از بدنت خارج شد چیزی فهمیدی؟&quot;من هم (خدا مرا ببخشد) کمی پیازداغ ماجرا را زیاد کردم و با اغراق چیزهایی تحویلشان دادم.بعدازظهر آن روز آمدم خانه و خواستم به مادرم نشان دهم که می‌توانم روح احضار کنم.برادر کوچکم که آن زمان‌ها خیلی کوچک بود و هنوز مدرسه هم نمی‌رفت را گذاشتم جلویم و ورد معروف بازی را خواندم.اما زمانی که درِ گوشش گفتم دستش را بالا ببرد او نفهمید و درنتیجه کار خراب شد.به مادرم گفتم که ارتباط با روح برقرار نشد یکبار دیگر امتحان می‌کنم.حتما سرش شلوغ است!چند بار دیگر امتحان کردم اما برادرم که چیزی نمی‌فهمید دستش را بالا نمی‌برد و من هم که بدجور ضایع شده بودم، از حرص کشیده‌ای درِ گوشش زدم و مادرم هم -دستش دردنکند- خوب از خجالتم درآمد.خلاصه از همان روز شد که دیگر نه روح بازی کردم و نه اجازه دادم کسی روحم را احضار کند.   ?خاطرات/احضار روح#آیسان_عبادی</description>
                <category>آیسان عبادی</category>
                <author>آیسان عبادی</author>
                <pubDate>Mon, 16 Nov 2020 00:07:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;ایده‌های احمقانه‌ی بچگی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@aisanebady/%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87%DB%8C-%D8%A8%DA%86%DA%AF%DB%8C-eceucwekjfix</link>
                <description>کلاس سوم دبستان بودم که یکی از احمقانه‌ترین ایده‌های زندگی‎ام را با دوستان نزدیکم عملی کردم.جریان از این قرار است که روز معلم بود و همگی شور و هیجان خاصی داشتیم؛ چون تنها آن روز بود که می‌توانستیم مقنعه‌ی چانه‌دار و  مانتوی گشادمان را دربیاوریم و آزادانه یک زنگ را در کلاس بگذرانیم. تصور کنید که یک مشت بچه، با کلی ذوق بهترین تی‌شرت و پیراهن خود را انتخاب می‌کردند و روز معلم آن را می‌پوشیدند.موهایشان را می‌بافتند و با گل‌ِسر‌های زیبا تزئین می‌کردند.البته بچه‌هایی هم بودند که همیشه لباسشان کثیف بود یا چون نهار ماکارونی خورده بودند، دور دهانشان نارنجی بود و یا موهایشان فرقی با جنگل آمازون نداشت.بماند!با اینکه نماینده‌ی کلاس - که مادر یکی از بچه‌های خرخون بود- با جمع کردن مبلغی از طرف همه برای معلممان کادو خریده بود، عده‌ای کادوی جداگانه آورده بودند و معلممان هم که از این وضع بسیار خوشنود شده بود، کلی از آنها تعریف می‌کرد و باعث می‌شد که حس حسادت در بچه‌های دیگر مثل من و بغل دستی‌هایم، برانگیخته شود.بغل دستی‌ام که نامش فائزه بود گفت: دیدی این نکبت‌ها کادوی جداگانه آورده‌اند؟ گفتم: کاری ندارد ما هم می‌توانیم کادوی جداگانه به معلم دهیمگفت: چطوری؟من هم که خیلی تحت تاثیر فرهنگ خارج بودم و آهنگ‌های خارجی گوش می‌دادم و سعی می‌کردم مثل دختربچه‌های خارجی بگردم، سریعا گفتم: یک گروه رقص تشکیل دهیم و ب‌صورت هماهنگ یک آهنگ خارجی بخوانیم تا بچه‌ها از حسودی بترکند.هرچه باشد آنها خارجی بلد نیستند.قبول دارم که با آن سن کم، حتی یک جمله‌ی خارجی که از لحاظ دستوری درست باشد هم نمی‌توانستم بسازم اما خیلی خوب ادای خارجی‌ها را درمی‌آوردم و همین به من اعتماد به سقف خاصی می‌بخشید.دوستانم موافقت کردند.آهنگ را یکی دوبار درِگوششان خواندم و آنها هم سریع حفظ شدند.سه نفری پیش معلم رفتیم و اجازه گرفتیم که نمایشمان را اجرا کنیم.معلم با خوشرویی و کنجکاوی قبول کرد و ما سه تا وسط کلاس ایستادیم  و شروع کردیم به خواندن آهنگی که نه تنها ما چیزی از آن نمی‌فهمیدیم، بلکه بقیه هم چیزی نمی‌فهمیدند!قبلا به بچه‌ها گفته بودم که برای رقص، هرکاری که من کردم را عیناً تکرار کنند.از این رو راحت بودم و می‌دانستم که در این مورد گندی نخواهیم زد.شدیدا جوگیر شده بودیم و حس می‌کردیم که از ستارگان هالیوود هستیم که منت بر سر بچه‌های &quot;مدرسه‌ی شکوفه‌های انقلاب&quot; گذاشته‌ایم و داریم برایشان آهنگ مُفتی اجرا می‌کنیم.قیافه‌ی معلم و بچه‌ها دیدنی بود.هاج و واج نگاهمان می‌کردند و سعی داشتند بفهمند که ما چه می‌گوییم و یا دست کم به چه زبانی آهنگ می‌خوانیم.راستی این را هم بگویم که شلوار هر سه‌ی ما گشاد بود.به قدری که در شلوار من پای تمامی اعضای خانواده‌ام جا می‌شد.با آن تیپ و قیافه و اعتماد به نفس کاذب آهنگ را اجرا کردیم.معلم خوشش آمد و بچه‌ها هم تشویقمان کردند.آنقدر در حس فرو رفته بودیم که هرکی از ما می‌پرسید &quot; این آهنگ را چگونه حفظ شده اید؟&quot; می‌گفتیم &quot; استعداد خدادادی است و نصیب هرکسی نمیشود.&quot;حتی زنگ تفریح هم کلاس گذاشتیم و به بچه‌ها گفتیم که وقتی بزرگ شدیم قصد داریم از ایران برویم و در هالیوود خواننده شویم و قول این را هم دادیم که چون بامعرفت هستیم، بلیت رایگان کنسرتمان را برایشان می‌فرستیم.به هرحال آن زمان ما پولدار می‌شدیم و ممکن بود بقیه به اندازه‌ی ما پولدار نباشند. حالا که به آن روز فکر می‌کنم، دیگر آن حس عجیب اعتماد به نفس را ندارم بلکه به کارها و ایده های فوق مسخره‌ام می‌خندم و دلم به حال معلمی می‌سوزد که یک سال تمام دانش آموزانی مثل من را تحمل می‌کرد بی آنکه خسته شود و یا به کارهایمان بخندد... خانم صادقی‌نیا، معم عزیز کلاس سومم، ممنون از اینکه آن روز به کار احمقانه‌ی من نخندیدید و مرا تشویق کردید.امیدوارم هر کجا که هستید سالم و شاد و سرحال باشید.  18 آبان 1399</description>
                <category>آیسان عبادی</category>
                <author>آیسان عبادی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Nov 2020 23:09:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاورقی۲</title>
                <link>https://virgool.io/@aisanebady/%D9%BE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%82%DB%8C%DB%B2-jf0pve9x9xv6</link>
                <description>من شعر گفتن بلد بودمشاعر شدم،به عشق شبیکه تا صبح برایت شعر بخوانمقسمت نشد!و حالا توهمسر مردی هستیکه شعر گفتن بلد نیستو شب ها تا صبح،برایت اشعار کتاب‌ مرا میخواند!#آیسان_عبادی</description>
                <category>آیسان عبادی</category>
                <author>آیسان عبادی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2020 04:25:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاورقی ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@aisanebady/%D9%BE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%82%DB%8C-%DB%B1-hhkeyaaschn0</link>
                <description>اما واقعیت این است که ما، همانطور که نمیتوانیم انتظار این را داشته باشیم که پروانه ای روی یک گل برای همیشه بماند و یا پرنده ای برای همیشه روی یک شاخه از درخت بنشیند، انتظار این را داشته باشیم که شخصی برای همیشه‌ پیش دیگری بماند!ما تنها میتوانیم از هر کس که می آید انتظار این را داشته باشیم که کمی بیشتر بماند و این &quot;بیشتر&quot;  برای هر کس اندازه ی معین خود را دارد.&quot;رفتن&quot;  طبیعی ترین اتفاقی است که بعد از هر آمدنی می افتد.  #آیسان_عبادی</description>
                <category>آیسان عبادی</category>
                <author>آیسان عبادی</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2020 19:12:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او یک فرشته</title>
                <link>https://virgool.io/@aisanebady/%D8%A7%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-yogqncxbcfli</link>
                <description>کوچک بودم و در دنیای خودم آزادانه زندگی می‌کردم.برنامه ها و آرزوهای زیادی داشتم.هر روز شغل آینده ام را عوض می‌کردم و هر روز پی ماجرای دیگری می‌رفتم.فکر می‌کردم زندگی بی پایان است‌ و فرصت زیادی دارم‌.همه چیز از روزی شروع شد که سمت چپ سینه‌ام یکباره درد گرفت.بعد از آن هم، روزهای تلخی که در بیمارستان می‌گذشتند آغاز شد.کوچک بودم و دکترها با اصرار از من خون می‌گرفتند.کوچک بودم و دردم می آمد.گریه میکردم!مادرم می‌گفت زود تمام می‌شود اما تمام نمی‌شد.حالم هر روز بدتر از روز قبل میشد و من این را خوب حس می‌کردم.کوچک بودم.تحمل نداشتم.کوچک بودم و خیلی میترسیدم!بعد از آزمایش‌ها و از این بیمارستان به آن بیمارستان رفتن‌ها، آخر یک روز بستری شدم‌.دلم خانه‌مان را می‌خواست.اتاق کوچکم را.دلم‌ برای برای دوستانم، اسباب بازی هایم، بازی کردن در کوچه و حتی برای مدرسه‌ای که همیشه از آن‌ فراری بودم هم تنگ می‌شد.بدترین دلتنگی هم، دلتنگی در آغوش گرفتن مادرم بود.کوچک بودم اما می‌دانستم‌ که به خانه برگشتن دیگر کار سختی است.کوچک بودم اما می‌دانستم که کارهای نکرده زیادی دارم.حسرت روزهایی که آسوده در خانه بودم‌ را می‌خوردم.دیگر امید نداشتم.دلم حتی اتاقمم را هم نمی‌خواست.می‌دانستم که به آن روزها دیگر برنخواهم‌ گشت.دوست داشتم زودتر به بهشت بروم.همانجایی که پدربزرگ می‌گفت.بهشتِ پر از درخت و گل که برای بچه ها اسباب بازی زیادی آنجا بود.پدربزرگ‌ می‌گفت دوستانمان هم در بهشت هستند.پس می‌توانستم با آنها بازی کنم و تا زمانی که پدرم و مادرم بیایند تنها نباشم.کوچک بودم و وقت رفتنم آمده بود و برای فرشته شدنم فرصت زیادی باقی نمانده نبود.اما این‌بار، درست زمانی که فکر می‌کردم همه چیز تمام شده، خداوند لطفی به من کرد.مرا به بهشت نبرد اما دوستی از بهشت برایم فرستاد.کسی که با آمدنش زندگی‌ام را نجات داد.او را نمی‌شناختم اما می‌دانم که از تمام بچه های بهشت مهربان‌تر بود.آمد و قلبش را به من هدیه کرد و به من فرصت زندگی جدیدی را داد.آمد و با قلب مهربانش من را مهربان‌تر به خدا نزدیک‌تر کرد.کوچک بودم اما با او، یکباره بزرگ شدم.حالا دیگر تنها برای خودم آرزویی نداشتم.حالا نه تنها برای خود بلکه برای او هم زندگی می‌کردم.به جای او هم با دوستانم در کوچه بازی می‌کردم، بجای او هم درس می‌خواندم، به جای او هم‌ می‌خندیدم و به جای او هم مادرم‌ را در آغوش می‌گرفتم.او بهترین دوست من است که تا کنون حتی برای یک لحظه رهایش نکرده‌ام.او بهترین دوست من است و قلبم با او، برای او می‌تپد.او یک فرشته است و من از او ممنونم...#آیسان_عبادی</description>
                <category>آیسان عبادی</category>
                <author>آیسان عبادی</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2020 02:09:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک</title>
                <link>https://virgool.io/@aisanebady/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-sbvqp9oavvfx</link>
                <description>من از بچگی عاشق خونه‌ی مادربزرگم بودم.یه حیاط بزرگ داشت که من و بچه های دایی و خالم کلی خاطره توش داشتیم.یکی دیگه از دلایلی که حیاط خونه ی مادربزرگمو انقدر دوست داشتم،باغچه ی پر از گلش بود.گل های رنگارنگ محمدی،نرگس،میخک،سلوی و کلی گل دیگه.کنار باغچه هم گلدون های بزرگ شمعدونی بود.اما بین این همه گل،گل رزی که دقیقا وسط گل های نرگس و محمدی رشد کرده بود منو هر دفعه بیشتر از قبل شیفته ی خودش میکرد.انقدر این گل رو دوست داشتم که به قول خودمون هر وقت میدیدمش،دلم براش می رفت...میدونستم مادربزرگ رو گل های باغچه خیلی حسّاسه و اگه اون گل رو از باغچه بکَنم،منو دعوا میکنهواسه همین تصمیم گرفتم که یواشکی اون گل رو بکَنماینجوری چون مادربزرگ نمیفهمید که کی گل رو کَنده،پس من رو هم دعوا نمیکرد!بعدازظهر اون روز وقتی همه خونه بودن،یواشکی اومدم حیاط و با کلی ذوق و استرس دستمو بردم سمت گل تا بکَنمش.اما همینکه دستم به ساقه ی گل رز خورد،دو سه تا از خارهاش رفت تو دستم و من دردم گرفت.خون رو که رو دستم دیدم بی اختیار جیغ کشیدم و مامانم سریع خودشو بهم رسوند.همه ی خارهارو از دستم درآورد اما یکی از اون خارها خیلی عمیق تو دستم فرو رفته بود واسه همین هم مادربزرگم مجبور شد سوزنِ داغ بکنه تو پوستم و از زیر پوستم خار رو دربیاره.اون روز رو هیچوقت فراموش نمیکنم که چقد تحمل داغی اون سوزن که تو پوستم فرو میرفت سخت بود.دست من می سوخت و گریه ام بند نمیومد.مادربزرگم با اینکه فهمیده بود میخواستم گل رز رو بکَنم دعوام نکرد اما جوری نگاهم میکرد که میتونستم از نگاهش بفهمم که تو دلش میگه:حقّته!من بزرگ شدم و همه ی اون دردها تموم شدن.اما از اون روزه که دیگه هیچوقت سمت باغچه نمیرم.نه اینکه دیگه گل ها رو دوست نداشته باشم؛نه..من اون روز فهمیدم که بعضی چیزها فقط از دور قشنگناگه بهشون بیشتر از اون حدی که باید،نزدیک بشی ممکنه بهت آسیب برسونن،ممکنه باعث درد و رنجشت بشنممکنه اشکتو دربیارن بعضی چیزها رو باید با فاصله دوست داشت.به بعضی چیزها باید با فاصله عشق ورزیدبه چیزهایی که هیچوقت به ما تعلق ندارن... #آیسان_عبادی</description>
                <category>آیسان عبادی</category>
                <author>آیسان عبادی</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2020 22:09:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمکت خالی</title>
                <link>https://virgool.io/@aisanebady/%D9%86%DB%8C%D9%85%DA%A9%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-nfqentmko946</link>
                <description>پیرمرد را زیاد می‌دیدم.تقریبا هر روز، روی نیمکت سبز رنگ پارک می‌نشست و دفتری را ورق می‌زد.با اشتیاق می‌خواند.مثل کودکانی که بعد از یادگیری حروف الفبا، اولین کتابشان را می‌خوانند!گاهی لبخند می‌زد،گاهی آه می‌کشید.گاهی چانه‌اش می‌لرزید. هر از گاهی هم اطرافش را نگاه می‌کرد.با دقت، با امید و با بُهت! درست مثل آدم‌های منتظر.یک روز عصر که از سرکار برمی‌گشتم، پیرمرد را دیدم‌.باز هم‌ روی همان‌ نیمکت نشسته بود و دفترش را ورق می‌زد.این‌بار بی‌قرار به‌نظر می‌رسید.گویا چیزی را گم کرده باشد.نزدیکش شدم.گفتم: پدرجان خسته نباشی.بدون اینکه نگاهی کند، گفت: زنده باشیگفتم: آشفته‌این.اتفاقی افتاده؟نگاهش را از دفتر گرفت و به چشمانم دوخت.یکی از چشم‌هایش آب مروارید داشت.دیگری اما می‌درخشید.چین و چروک اطراف چشم‌هایش، هر کدام قصه ای برای گفتن داشتند.گفت: خانومم رفته.یادم‌نیست کجا رفته و کی میاد.گفتم: تو این دفتر نوشته که کجا رفتن و کی میان؟گفت: باید نوشته باشم اما پیدا نمی‌کنم.فقط می‌دونم که باید اینجا منتظرش باشم.گفتم: می‌خواین یه نگاهی هم من بندازم؟شاید پیدا شد.دفتر را گرفتم‌ و بازش کردم.در صفحه‌ی اولش، با خطی زیبا نوشته شده بود:&quot;به نام خداامروز عاشق شدم.نامش پریچهر است.&quot;۱۳۳۶/۷/۱۵لبخند زدم و شروع کردم به ورق زدن صفحه‌ها.هر صفحه، چند خطی از زندگی پیرمرد بود.فهمیدم پیرمرد با پریچهر ازدواج کرده.دو فرزند دارد.گاهی تار می‌نوازد،گاهی برای پریچهر اشعار سعدی را می‌خواند و ۷ سال است که مبتلا به آلزایمر شده.بیشتر ورق زدم.دنبال یک آدرس و ساعت می‌گشتم‌.ناگهان به صفحه‌ی آخر رسیدم‌‌ و لبخند روی لب‌هایم خشک شد.پیرمرد همچنان امیدوارانه نگاهم می‌کرد.پریچهرش را می‌خواست و دلش برایش تنگ شده بود.بعد از چند دقیقه خواندن صفحه، دفتر را بستم.نفس عمیقی کشیدم و گفتم: پدر جان، اینجا نوشته رو همین نیمکت، هر روز منتظر خانومتون باشین.یه کار کوچیکی دارن.تموم که شد خودشون میان.پیرمرد خوشحال شد.گفت:خیر از جوونیت ببینیدستش را فشردم.بی آنکه چیزی بگویم، از کنارش دور شدم.از آن ماجرا چند سالی گذشته.پیرمرد را دیگر نمی‌بینم.شاید کسالت دارد،شاید بخاطر آلزایمر، آدرس پارک را فراموش کرده و شاید هم از انتظار خسته شده و خودش به دیدن خانمش رفته باشد!هر بار که چشمم به آن نیمکت می‌افتد، آخرین برگ‌ از دفتر پیرمرد را به خاطر می‌آورم.آخرین برگی که پیرمرد خواندنش را فراموش می‌کرد و همین فراموشی، امیدش می‌شد.در برگ آخر نوشته بود:&quot; او رفت.برای همیشه،و دیگر نمی‌آید &quot;#آیسان_عبادی#داستان_کوتاه</description>
                <category>آیسان عبادی</category>
                <author>آیسان عبادی</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2020 01:26:34 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>