<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Akan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@akanxx1</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:31:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1591209/avatar/jS2Hkj.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Akan</title>
            <link>https://virgool.io/@akanxx1</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یه مشت اضطراب ، لطفا پاکش کن !</title>
                <link>https://virgool.io/@akanxx1/%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%B4-%DA%A9%D9%86-cqi5gcvivyjv</link>
                <description>اگه می‌تونستم یه ویژگی شخصیتی ارثیم رو تغییر بدم ، اون چی بود ؟ (چکاپ ژنتیکی روانشناختی TalentX)#مای اسمارت ژناز خدا که پنهون نیست ، از شما چه پنهون ، راستش رو بخواین ، اگه یه روزی قرعه بنامم بیفته و جایزه‌م تغییر یه ویژگی شخصیتی ارثی باشه ، میگفتم : دکتر جون ، این اضطراب لعنتی رو بردار بنداز زباله دانِ تاریخ ، لطفاً !یعنی نمی‌دونید این اضطراب با من چیکار کرده ! بچه که بودم فکر می‌کردم فقط من این‌ جوری‌ام ، ولی بعداً فهمیدم داداشمم دکمه‌ی اضطرابش فعاله ! و البته خیلی وقته که با این اضطرابِ نسل‌ اندر نسل دوست شده‌ !براتون مثال میزنم :مثلاً یه پیام ساده برام میاد با این متن : «باید باهات صحبت کنم» من تا ته دنیاااااا سناریو می‌چینم ! با خودم میگم ؛ نکنه اخراج شدم !!! نکنه یه چیزی گفتم طرف ناراحت شده !؟؟ نکنه فلانی حالش بد شده ؟؟؟ خلاصه که ذهنم دائم توی حالت فیلم‌ نامه‌ نویسی برای بدترین حالت ممکنه .حالا تصور کنید اگه این ویژگی نبود چی می‌شد . وای یعنی زندگیم یه چیز دیگه می‌شد . صبح‌ها با انرژی پا می‌شدم ، نه با سردردِ عصبی . می‌تونستم تصمیم بگیرم بدون اینکه سه روز بعدش بشینم با خودم جلسه‌ی بررسی برگزار کنم و بگم : نکنه اشتباه بود ؟ نکنه اون یکی گزینه بهتر بود ؟ آخه اضطراب فقط یه حس نیست ، یه پروژه‌ست ! وقت ، انرژی و حتی بیشتر وقتا خوابمو هم ازم می‌گیره . همه‌ش هم به خاطر یه چیزاییِ که نود درصدش هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افته !!! ولی ذهن من ول‌ کن ماجرا نیست . انگار یه مامور مخفیه که وظیفه‌ش فقط نگرانیه ، تازه بدون مرخصی :/اگه می‌تونستم این ویژگی رو تغییر بدم، قطعاً خودمو توی آینه بیشتر دوست داشتم : ) یه نسخه‌ی خونسردتر و شادتر از خودم که وقتی اتفاقی می‌افته ، به‌ جای اینکه دکمه‌ی «وحشت !» رو بزنه ، یه چایی واسه خودش میریزه و میگه : «خوبه ! حلش می‌کنیم»تو اجتماع هم راحت‌تر می‌بودم . به‌ جای اینکه هزار بار حرفی رو توی ذهنم مرور کنم و آخرشم نگم ، راحت حرفمو می‌زدم . مثلاً وقتی کسی می‌پرسید : «نظرت چیه؟» نمی‌گفتم «نمی‌دونم» ! تو ذهنم نظر نمیدادم !!! خیلی راحت با طرف مقابلم تبادل نظر میکردم ... حتی تو کار و تصمیمات بزرگ زندگی ، جای اینکه تا مرز انصراف پیش برم فقط چون می‌ترسم خراب بشه ، می‌رفتم سراغش . شاید کاری رو شروع می‌کردم یا یه رشته‌ی جدید می‌خوندم ، یا اصلاً می‌رفتم سفر بدون اینکه ۵ روز قبلش استرس چمدون جمع کردن بگیرم !حالا نمی‌گم اضطراب هیچ‌وقت خوب نیستا ، گاهی بهم هشدار داده ، باعث شده آماده‌تر باشم . ولی خب، وقتی دائم روشن باشه ، دیگه تبدیل می‌شه به صدای پس‌زمینه‌ای که نمی‌ذاره موسیقی زندگی‌ تو درست بشنوی .پس اگه روزی قرعه‌ی تغییر ویژگی شخصیتی به نامم بخوره ، من بدون لحظه‌ای معطلی می‌گم : لطفاً این اضطراب ژنتیکی رو پاک کنید و یه کوچولو اعتماد به نفس و آرامش به‌ جاش بریزین . با تشکر از آزمایشگاه ژن‌ درمانی آینده !یه چکاپ کوچیک نتیجه‌ش میشه یه کشف بزرگ !تو آزمایشگاه TalentX فقط خون نمیدی ! رازهای پنهون شخصیتت رو هم کشف می‌کنی !شاید ژنتیکت باهات شوخی کرده ، ولی ما جدی می‌گیریمش !TalentX — جایی که DNA باهات حرف می‌زنه!#مای اسمارت ژن</description>
                <category>Akan</category>
                <author>Akan</author>
                <pubDate>Tue, 15 Apr 2025 23:36:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خود‌‌‌کشی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@akanxx1/%D8%AE%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D8%B4%DB%8C-mwhs9uuqwqmu</link>
                <description>نویسنده‌ی این متن خانم نازنین عابدین پور با خوانش خودم ... آقاجون که مرد عزیز دیگه مثل سابق نشد، غذاهایی که دوست داشت نخورد، به گلدونا آب نداد، از تهِ دل نخندید، دم غروب پاچه ی شلوارشو نزد بالا و پاشو تا زانو تو آب حوض نذاشت، دامنای گلدارشو نپوشید و واسه کسی انار دون نکرد.آقاجون که رفت عزیز از هرچی که دوست داشت فاصله گرفت، اونقدر فاصله گرفت تا مثل آدمایی که منتظر مرگ باشن از یه جایی به بعد زندگیش دیگه هیچ چیز قشنگی نداشت، ساعت ها روی صندلی می نشست و به قاب عکس آقاجون نگاه می کرد، آخرم یه روز جسم بی جونشو روی همون صندلی درحالی که قاب عکس آقاجون از دستش افتاده بود پیدا کردن.آقاجون که مرد عزیز برای کشتن خودش یه مشت قرص رو باهم نخورد، با تیغ رگشو نزد، خودشو از سقف آویزون نکرد اما خودکشی کرد، ازون خودکٌشیا که دل میکَنی از همه ی قشنگیای دنیا و چیزایی که دوسشون داری، ازونا که روزی صدبار به خودت میگی &quot;دیگه بعد از اون هیچ چیز قشنگی تو دنیا وجود نداره &quot;...کی میدونه که درد این خودکشی چقدر بیشتر از مردن یهوییه، یهو که می میری تو یه لحظه همه چی تموم میشه اما وقتی زنده میمونی و ذره ذره واسه مردن و عذاب دادن خودت از دلبستگیا و قشنگیای دنیا میگذری روحت شکنجه میشه، اصلأ تو میدونی چند هزارتا آدم تو این دنیا هستن که به سیم آخر زدن و درحالی که زنده ن و نفس میکشن خودکشی کردن؟! دلشونو با انتخاب آدمی که عاشقش نیستن کشتن، روحشونو با بودن کنار کسایی که دوس ندارن، علایقشونو بخاطر فداکاری های اجباری، آیندشونو با نگفتن حرفایی که باید می گفتن...تو میدونی تهِ همه ی این خودکٌشیا یه لحظه ی عذاب آور هست که توش یه لبخند تلخ تحویل خودت میدی، یه گوشه می شینی و به تموم شدن دنیات نگاه میکنی، درست مثل عزیزجون...نه تو اینا رو نمیدونی ولی من، وقتی به اجبار داشتی می رفتی خودکشی کردنتو دیدم با همون لبخند تلخ!</description>
                <category>Akan</category>
                <author>Akan</author>
                <pubDate>Sat, 14 Sep 2024 01:28:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توی لعنتی</title>
                <link>https://virgool.io/@akanxx1/%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-er5fhlnchai9</link>
                <description>نویسنده‌ی این متن آقای مهرزاد حمیدیان خوانش خودم وقتی عینکی شدم اولش حس میکردم یه چیزی مزاحممههمش یادم میرفت کجا گذاشتمش . بعضی وقتا هم که اصلن برام مهم نبودمگر این که چیزی رو نمیتونستم ببینم میرفتم سراغش . آروم آروم بهش عادت کردم طوری که وقتی نبود آروم و قرار نداشتم ! بعضی وقتا که گمش میکردم نبودش خیلی واضح و اعصاب خورد کن بود . قشنگ حس میکردم یه چیزی کمه . تا این که یه روزی چشمام خوب شد و نیازی به عینک نداشتم خیلی سخت بود برام . اولش کلی اعصابم داغون شد . از رو عادت دستم میذاشتم رو صورتم ولی با نبودش مساوی میشد انگار یه تیکه از بدنمو برده بودن . ولی آهسته آهسته با نبودش کنار اومدم . شدم مثله روزای اول . انگار نه انگار که عینکی بوده ...تو هم مثل عینک بودی ... بودنت اصلن برام مهم نبود . بعضی وقتا هم مجبوری میومدم سراغت . تا این که به بودنت عادت کردم . وقتی نبودی احساس میکردم یه چیزی کمه ، یه چیزی گم شده .آروم آروم بهت وابسته شدم ، قلبم بهت عادت کرده بود . وقتی قلبمو تنها گذاشتی ... وقتی عوض شدی ... وقتی رفتی ...خیلی وحشتناک بود برام . کلافه ، سردرگم ، غمگین ، تنها ، خستههمه این حسای مزخرفو با هم داشتم . نمیدونم چرا نمیتونم با نبودت مثه عینک کنار بیام .نبودنت همه جا حضور داره ...</description>
                <category>Akan</category>
                <author>Akan</author>
                <pubDate>Mon, 19 Sep 2022 14:56:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>