<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های alma</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@akbarialma77</link>
        <description>هیچوقت نخواستم که توی بهشت زندگی کنم ..غم یه احساس درخشانه،رنجش بینظیره و درد کشیدن عین زنده بودنه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:23:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1678521/avatar/9EJ1SD.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>alma</title>
            <link>https://virgool.io/@akbarialma77</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خواهر،مادر و بستگان تجربه</title>
                <link>https://virgool.io/@akbarialma77/%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-usnoccc5wqio-usnoccc5wqio</link>
                <description>آدم میتواند بارها و بارها عاشق شود . خیالت راحتبرای مدتی طولانی می‌ترسیدم که فقط همان یکبار باشد و دیگر تمام و اگر دود شوم به هوا برم و آب شوم و به دریا بریزم هم فایده نداشته باشد.ولی اینچنین نبود بعد از او و بعد از او های دیگر هم عاشق شدم و بار دیگر دوست داشتم کمی بیشتر،کمی کمتر، دیوانه تر و عاقل تر به انواع گوناگون به شکل های مختلف عشق را تجربه کردم.شاید برای همه صدق نکند ولی به تجربه دریافته ام اولین قدم در راستای احقاق تجربه &quot;عاشق شدن&quot; پذیرا بودن است.اگر ابر به شما گفت سلام،یا جنگل به شما لبخند زد یا گربه ای آمد و خودش را به پای شما مالید و تو منتظرش بودی تعلل نکن ..در آغوش بکش ، با او بخند ، حرف بزن و زمان خداحافظی اگر تلخ یا شیرین بود (تفاوتی ندارد)عبور کن.پ.ن:ابر و جنگل ، انسان اند(یعنی استعاره و این صحبت ها)</description>
                <category>alma</category>
                <author>alma</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 15:20:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طغیان یک چرخ‌دنده پلاستیکی</title>
                <link>https://virgool.io/@akbarialma77/%D8%B7%D8%BA%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%DA%86%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%DA%A9-hcej8sygdke8</link>
                <description>نشسته ام یک جایی دم در خوابگاه که گوشی بدبختم به اینترنت نیم بند وصل شود،خود فلک زده ام هم زل زده ام به دیوار،صدای ویدیو که پخش میشود،سرم را خم میکنم پایین گوشی را نگاه میکنم ...به این فکر میکنم که تنهایی یعنی چه و آیا انقدر که انتظار داشته ام تنها شده ام؟یکی کنارم نشسته که دارد به کسی پیام میفرستد دوست داشتم که من هم میتوانستم،نه این که کسی نباشد یا من نتوانم بحث این است که واقعا میخواهم یا نه..دلم میخواهد یک چیز با معنا و عمیق بنویسم،برای این قرار نیم‌بند روزانه ای که با خودم در ویرگول گذاشته امولی هیچ چیزی به ذهنم نمیرسد اینقدر آفتاب به این مغز کم‌آبم خورده که کویر شده.صبح رفته بودم شرکت و دو ساعت و نیم (بدون اغراق)نشسته بودم پشت در دفتر که سرپرست تلفن هاش تمام شود و کتاب موانع حضور زنان در حکومت ها را میخواندم و به این فک میکردم که اگر پسر بودم خانم خوش‌برخورد سرپرست اینقدر من را دم در معطل میکرد؟یا اگر خانم سرپرست آقا بود، اینقدر پشت درها و زنگ‌های تلفن من را منتظر میگذاشت؟فقط برای اینکه شرح وظایفم را بدهد ..بعد به این فکر کردم که نکند که همین هم یکی از وظایم باشد منتظر خانوم یا آقای بالا دستی بودن ...به این فکر میکردم که باید بروم دم دفتر و بگویم که من دوساعت و نیم است که اینجا منتظرم و اگر خودش نگفته بود ساعت هشت بیا من میتوانستم ساعت یازده هم به آنجا بروم:/به مهره فکر میکنم به سرباز ، به پیاده نظام ک فقط یک خانه می‌تواند برود البته اگر ناآشنا باشد در حرکت اول می‌تواند یکم پایش را از گلیمش دراز تر کند و دو قدم برود ولی من با این وقت کشی ها و این بی ارزش کردن ها ناآشنا نبودم..بعد به این فکر میکردم که باید مهره نباشم و جور دیگری حرکت کنم که همه را غافل گیر کند ، بعد به قسط فکر کردم به کرایه خوابگاه به این که سهم پول روزانه ام میشود پنج‌تا تخم مرغ و بعد باز به طغیان فکر کردم به آشوب به اینکه از سیستم خارج شوم و بعد خودم را مثل یک چرخدنده پلاستیکی فرض کردم ک آب میشود و هیچ چیز از او باقی نمی‌ماند چه باشد ، چه نباشد...بعد از دوساعت و نیم خانم سرپرست از توی دفترش صدا زد خانم فلانی بیا داخل رفتم تو سلام کرد و گفت ببخشید که منتظر ماندی و من داشتم به این فکر میکردم که این را نشانه ای از شعور بگیرم ، یا صرفا جمله‌ای که در دهان می‌چرخد تا دهانم را بیش از آنچه بسته بودم ، بسته نگه‌دارد.</description>
                <category>alma</category>
                <author>alma</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 15:20:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید اگر بار اول رفته بودم ، خودش را کشته بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@akbarialma77/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-bqlrdjz1gcmg</link>
                <description>همیشه می‌گفت که بدون من می‌میرد ،دوستش داشتم نمیخواستم ک نبود من او را نابود کند ،شادکامی اش را میخواستم ،میخواستم پناهگاهش باشم و بودم ،چتر بودم سایه‌بان بودم،دستی بودم که اورا نگه می‌داشت..ولی بسیار تهی بود انقدر که وقتی به دستهام نگاه میکردم هیچ اثری از حضورش نبود ، پوچ و تهی بود بدون معنا ...حرفی اگر میزدم لبه های کلماتم به او شکل می‌داد،اخم اگر می‌کردم خم ابرویم او را می‌شکست،ضعیف و بی شکل بود زمانی از اثر گذاری خود مسرور بودم فکر می‌کردم که او هم من را دوست دارد،چون ارزشمند و دوست داشتنی بودمچون قدرشناس و صبور بودم و نگاهش که می‌کردم می‌دید که چشم‌هایم برایش برق می‌زند...جای ما عوض شده بود هیچ چیز در معادلات بین ما برای منطق بقیه قابل درک نبود،برای مدت زمان طولانی خواستم که چیزی از این خمیر بی‌شکل و بی‌معنا بسازم ،میخواستم برای خودم جایی امن ، پناهی گرم و سایه‌بانی برای طوفان ها بسازم ولی هیچ فایده ای نداشت خمیری بود که آب فراوان به او داده بودم و خودش از ازل بی‌مایه بود دائما به دستهام می‌چسبید و همه چیز را لکه دار کرده بودبارها خواستم رهایش کنم به او گفتم که خودم آسیب پذیرم ، خودم در فرسایش روزگار کوچک و رنجور شده ام نیاز به پشتیبانی و پناهگاه دارم اما او بیشکل و تهی‌ از هر توان و اراده ای بود ..اگر هر انسانی بتواند هزاران شکل بگیرد و هزاران ویژگی داشته باشد تو بگو چه چیزی فرومایه تر از بی‌مایه‌گی است؟لکه های چرک شده از وجود ناتوانش به همه جای دست و بدنم چسبیده بود ، بارها خواستم رهایش کنم می‌ترسیدم بمیرد،می‌گفت که میمیرد ،نمی‌خواستم، شادکامی اش آرزویم بود ..حیف که دوست داشتن من هیچ قوامی به اون نداد فقط او را نچسب تر و ناپاک تر از همیشه کرد،بسیار با خودم جنگیدم ، بسیار تلاش کردم،قلبم را کشتم تا بتوانم رهایش کنم چون زندگی ام را بیشتر می‌خواستم حتی اگر دل مرده باشم ..نگفتم که من خودخواه نبودم،بودم.قوی بودم میخواستم قوی تر باشم ، توانا بودم میخواستم توانا تر باشم ..رها بودم نمیتوانستم بگذارم لکه های ضعف دیگران مرا چسبناک کند ..رهایش کردمبه سختی از تمام اجزای بدنم جدایش کردم که داشت مثل زالو آنها را می‌مکید،جای زخم هایم کبود شد،جایش باقی ماند ،ولی اجازه ندادم بیشتر از این از من تغذیه کند..برای مدتی حس مادری را داشتم که فرزند بیچاره اش را به نوانخانه برده و رهایش کرده برایش می‌سوختم ولی چاره ای نداشتم می‌ترسیدم بی من بمیرد،نمرد ، چرا اینقدر دیر فهمیدم که زالو ها ملتمسانه به تو می‌چسبند نه چون تو را دوست دارند،بلکه برای اینکه میخواهند از تو تغذیه کنند.او بدون من نمرد فقط لغزید و لغزید تا بینوای دیگری را یافت و خونش را مکید،بعد از آن به روی همه چیز تف اندخت ، بی‌چشم ورویی صفت جدیدی نبود برایش ولی نتوانسته بودم حجم عظیمش را از پشت مردمک های لغزان چشم هاش ببینم ، از او متنفر بودم چون عمرم را گرفته بود از من متنفر بود چون نگذاشته بودم روحم را تمام و کمال بمکد.بعضی وقتها به این فکر میکنم که باید زودتر از این جدایش میکردم او را به کناری پرتاب می‌کردم و پاشنه ام را توی سینه اش فرو میکردم،بی‌پناهی راه پناه دادن ،بی مادری را عشق ورزیدن چیزی بود که از کودکی به من آموخته بودند ولی کسی به من نگفته بود که با دندان های چرکین و دهن آلوده ای که زالو صفتان نشانم میدهند چطور برخورد کنم،فقط حسرت خوردم و از کنار عمر از دست رفته خودم و دهان بدبویش در سکوت گذر کردم.سکوت گذر کردم .</description>
                <category>alma</category>
                <author>alma</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 17:02:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نزدیکی بی‌نهایت</title>
                <link>https://virgool.io/@akbarialma77/%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-knsgeppwabne</link>
                <description>خواب دیدم گربه بودی ، داشتی موهامو لیس میزدی که مرتب بشن یا نمیدونم ، شاید چون خیلی دوستم داشتی..احساس نزدیکی بی‌نهایتی کنار تو داشتم هر چیزی که میگفتم می‌شنیدی از قاب نگاه من می‌دیدی.من اینقدر راحت بودم که به کمر خوابیده بودم دست و پام تو هوا معلق مانده بود چشم‌هایم نیمه باز بود و از لذت حس خیس شدن موهای کنار گوشم برای تو خر‌خر میکردم ..من و تو کنار هم هر چیزی می‌تونستیم باشیم ، حتی گربه‌ای توی خیابان..</description>
                <category>alma</category>
                <author>alma</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 14:03:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها سرگرمی که اینجا داری خواب دیدنه.</title>
                <link>https://virgool.io/@akbarialma77/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%D9%87-uwryvy8tn7ek</link>
                <description>توی یک مکعب یک در یک توی خودم جمع شدم .سوراخ های هوای ریزی که اکسیژن رو از خودشون عبور میدن چسبیده به لبه بالایی مکعب قرار دارن .لبه ها به زیبایی پخ خوردن و هیچ اثری از زنگ زدگی فلز وجود نداره.نمیدونم کجا هستم فقط مکعب دائما در حال جابه جا شدنه ، دوست دارم بالا بیارم ولی خب هیچ علاقه ای به گند زدن به تنها جایی که غذا میخورم،میخوابم و زندگیم رو میگذرونم ندارم . بعد از گذشت مدت زمان نه چندان کوتاهی همه چیز متوقف میشه بعد از توقف کامل صدای دستور عمل کار با جعبه پخش می شه.آخرین بخش توضیحات اینه:کافیه که کف دستتون رو روی یکی از وجه های مکعب قرار بدین ، کدی که کف دستتون حک شده رو می خوانه و تو میفهمی که امروز می تونی از جعبه بری بیرون یا نه .کف دست چپم رو می زارم رو دیواره ی جعبه ، چراغ های ال ای دی قرمز حاشیه های مکعب روشن می شن از رنگ قرمزشون خوشم میاد اینجا این نور های قرمز تنها نور هایی هستن که می بینی ، خسته کننده و قابل پیش بینی ان ولی تنها نوریه که می بینی پس بعد چند وقت عاشقشون می شی.تنها سرگرمی اینجا خواب دیدنه ..یه کالکشن کامل از خواب های آدم های توی جعبه وجود داره .خیلی خوش شانس خواهی بود اگ خواب های یه تازه وارد،بیاد توی مکعب تو ، اون موقع یه سری چیزهای واقعا جالب می بینی چیزهایی که شاید به یاد نیاری ، چیزایی که دیگه فراموش شدن .یادمه یه بار خوابی که وارد مکعبم شده بود خواب دریا بود یکی از تازه وارد ها هنوز تصوری از دنیای بیرون داشت باورم نمی شد که دارم دریا رو میبینم،برای لحظه ی کوتاهی حتی بوش رو هم احساس کردم مثل یه کبریت که روشن میشه و همون لحظه میوفته توی ی سطل آب همینقدر کوتاه بود..باورم نمیشد واقعا داشتم دریا رو می دیدم خیلی خیلی دلتنگش بودم .خیلی زود متوجه شدن انگار که بوکشیده بودن بوی دریا از سوراخ های ریز اکسیژن زده بود بیرون سریع فهمیدن برای من مثل یه شوک ناگهانی بود یه شیرجه عمیق یه برخورد دردناک و بدون اراده،انگار کسی تو رو از روی یک صخره بلند هل داده.یه مایع غلیظ کف مکعب رو پوشوند و خواب عوض شد.بلافاصله وارد یه خواب تکراری شدم ، خوابی که همه می بینن وقتی که وارد اینجا میشن : دیوار های مکعب به هم نزدیک میشن همه چیز کوچک و کوچک تر میشه ولی تو هیچ چیزی حس نمیکنی هر بار اینقدر تحت فشار قرار میگیری که تبدیل به هیچ میشی انگار که هیچوقت وجود نداشتی..یک فضای تهی یک جای خالی مثل یه بخش از صفحه دسکتاپ،بی هیچ محتوای قابل توجهی یک نفر با حرکت موس تو رو به وجود میاره و از بین می بره .</description>
                <category>alma</category>
                <author>alma</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 15:32:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ چیزِ با معنا</title>
                <link>https://virgool.io/@akbarialma77/%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%90-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-mwcucfeuwtbj</link>
                <description>دلم برای بابا تنگ میشه . این از اون چیزایی نیست که بتونم به بقیه بگم خیلی چیزاهست که بابتش پشیمونم ولی اینکه به آدما این حسم رو بروز بدم یه چیزیه که قطعا از انجامش پشیمون میشم،ولی همه اینا خیلی سنگینه تو بهم بگو باید چیکار کنم وقتی که دارم خفه میشم؟چرا نبودنت اینقدر سنگینه؟ چرا کم نمیشه وزنش ؟چرا هرچقدر میگذره بیشتر دردم میگیره؟انگار که تازه میفهمی پات میسوزه وقتی از جایی که شیشه خورده ریخته بوده ردمیشی ..نبودنت مثل غروب دلگیره،از غروب ها متنفرم انگار این خورشید میاد پایین پایین یجایی که خون قرمزش رو میتونی بو بکشی سایه اش سنگین و سنگین تر میشه سر میخوره رو جاده، قاطی میشه با آب دریا، چشمارو میسوزونه باید صدای شلیک بیاد توی پس زمینه ولی همه چیز فقط سیاه میشه خورشید میمیره خونش انگار گردن منه. دستاش از دور گردنم کنار نمیره شب که میشه یه سیلی محکم میخوره تو گوشم میگه حواست هست؟ چته کما زدی باز؟خون خورشید سنگینه بابا، تو میتونستی زیر خون نفس بکشی ؟تقاص مردن این همه روز بی تو رو کی میده ؟ کاش میشد یه پولی بدم به کسی بگم غم های منو ذکر کنه مثل نماز قضای مرده .. غمت خیلی سنگینه بابا کسی نا نداره ورش داره از رو سینه ام.زور خودت هم نمیرسید بهش ... اصلا چی شد که کار به اینجا رسید ؟ چرا من هیچی از تو نمیدونم ؟ چرا بهم یاد ندادی؟ باهام حرف نزدی..چرا رفتی اصلا ؟بوی خون دماغمو قلقلک میده.خورشید رو چجوری دوست داشتی؟ مرده یا زنده ؟ چه رنگی دوست داشتی بابا؟ از کدوم فصل خوشت میومد؟ چرا اینقدر خاطره کم دارم ازت ؟چرا هیچی نمیدونم ازت؟ چیکار کنم با اینهمه آدم بدرد نخور دورم؟به جای همه اینا اگه خودت بودی چی میشد ؟ اگه بودی راه حل میدادی بهم؟ اصلا حوصله حرفامو داشتی ؟اه خسته شدم چقدر از این همه تو خیالم با تو و با خودم حرف زدم از همه چیز بدم میاد ، کاش کلمه ها تفنگ میشدن چاقو میشدن آتیش میشدن آسیب میزدن نابود میکردن ولی اینارو من فقط تایپ میکنم اینقدر بیخطرن که حتی لبه تیز کلمه ها دست هیچکی رو نمیبرن فقط شیشه میشن میشکنن میریزن کف قلبم دست که میکشی معلومه که زبره...کلمه هام ضعیف شدن مثل خودم ، رمق ندارن جونشونو گرفتن پا گذاشتن روی ستون فقراتشون همه دیسکاشون ترکیدن قطع نخاع شدن.کلمه هام به هیچ جا نمیرسن..بابا تو اگه بودی به حرف های من گوش میدادی؟بیا روی قلبم دست بکش زبر شده مثل دست هات.</description>
                <category>alma</category>
                <author>alma</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 16:51:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایه های عدالت اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@akbarialma77/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-kuawbtri7ghu</link>
                <description>عدالت آموزشی:برای داشتن تعریف دقیق از عدالت آموزشی ، قاعدتا لازم است تعریفی از عدالت در دست داشته باشیم.عدالت به معنای دادگر بودن وانصاف داشتن است به همین علت است که در تقابل انسان ها با یکدیگر و در  قالب جامعه عدالت باید نقش به سزایی داشته باشد و همه ی افراد جامعه از آن بهره مند شوند .عدالت آموزشی یکی از ملزومات جامعه سالم است. سیستم در جامعه باید بتواند تسهیلات آموزشی را در سطح قابل قبول برای همه ی افراد ارائه دهد.ارائه این تسهیلات باید فارغ از طبقه اجتماعی ، پس زمینه های قومی،جنسیت،توانایی های شناختی،مذهب، سطح در آمد و ... را فراهم کند .زمانی که عدالت آموزشی در جامعه ای پیاده سازی شود می توان گفت که قدمی برای نزدیک شدن به عدالت اجتماعی برداشته ایم .به این علت که وجود چنین سطح پایه و همگانی در آموزش تضمین کننده نوعی عدالت اجتماعی است که به هر فرد به طور خاص داده میشود تا امکان رشد و ترقی داشته باشد و بتواند در راستای بهبود سطح جامعه خود نیز گامی مهم و تاثیر گذار بردارد.خدمات اجتماعی راهی برای رسیدن به عدالت آموزشی:هر سیستم (نظام) بسته به توانایی ها و نواقصی که دارد میتواند راندمان متفاوتی داشته باشد حضور افراد در جامعه به عنوان اعظای تشکیل دهنده این جامعه میتواند برای سیستم فواید و چالش هایی را به همراه داشته باشد .هر فردی که در سیستم قرار میگیرد میتواند بر افراد و محیط خود تاثیر بسیار زیادی داشته باشد به همین علت است که حضور با کیفیت افراد در جامعه دارای اهمیت بالایی است.کلمه ی خدمت ارتباط و تعامل دو انسان با یکدیگر را نشان میدهد پسوند اجتماع مفهوم جدی وعمیقی به آن میبخشد یعنی عملی که در متن اجتماع انجام میپذیرد و تعاملات انسانی را محقق میسازد.از این رو انسان به عنوان یک موجود اجتماعی میداند که تعاملات او با افراد و جامعه امری حتمی و بسیار پر اهمیت است به همین علت است که خدمات اجتماعی و سطح و کیفیت آن بسیار بر زندگی افراد در جامعه تاثیر گذار است.آموزش یک دارایی اجتماعی است:امروزه اگر بخواهیم تعریفی از یک جامعه موفق داشته باشیم باید بتوانیم تا حد بسیار زیادی ارکان اصلی عدالت را در آن شناسایی کنیم.یکی از مهم ترین ارکان عدالت در این جا رکن عدالت آموزشی است.همه ی افراد جامعه باید توان بهره برداری از آموزش های موجود را داشته باشند زیرا ارزش دانش وسودمندی آن در به کارگیری و تعامل انسان ها با یکدیگر معنا میشود ودانش در آنجا ارزش حضورش در جامعه را نمایان میسازددر مسیر عدالت آموزشی:اصل اولیه عدالت آموزشی این است که افراد در هر جایگاهی و در هر سطحی توانایی یادگیری مباحث اولیه را در مسیر خود داشته باشند.تا بتوانند علاوه بر تاثیر گذاری نقشی مثبت دربالا بردن سطح کیفی جامعه و زندگی خود داشته باشند</description>
                <category>alma</category>
                <author>alma</author>
                <pubDate>Tue, 02 May 2023 14:38:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>