<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Kimia</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@akbarikimia150</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:46:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4893334/avatar/OS2D2Y.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Kimia</title>
            <link>https://virgool.io/@akbarikimia150</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلنوشته ، kimiya</title>
                <link>https://virgool.io/@akbarikimia150/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-kimiya-te4ixatldobl</link>
                <description>جهان، زیادی بلند حرف می‌زند.انگار تمام دنیا، سر یک قرار نانوشته، تصمیم گرفته‌اند هم‌زمان در گوش من فریاد بزنند. من اما، خسته‌تر از آنم که با واژه‌ها به این هیاهو پاسخ بدهم. دلم یک هیچ مطلق می‌خواهد؛ یک خلأ که در آن نه نوری باشد که چشم را بیازارد نه صدایی که گوش را خراش دهدو نه هیچ حرفی که روح را به بند بکشد.دلم می‌خواهد بنویسم... اما نه برای ثبت کردن ، می‌خواهم بنویسم تا خالی شوم. می‌خواهم آن‌قدر بنویسم که جوهر این جهان پر از تشویش، در رگ‌های کاغذ سپیدم تمام شود.من این روزها، یک پرنده‌ی بی‌پروا در طوفانم که فقط یک آرزو دارد:فرود آمدن در جزیره‌ای که نقشه‌اش را هیچ‌کس بلد نیست. جایی که در آن، زمان...نه با ساعت‌های بی‌رحم، که با ریتم آرام نفس‌هایم تنظیم می‌شود. جایی که حتی کلمات هم حق ندارند به حریم سکوتم تجاوز کنند.بگذار جهان در مدارِ بی‌خردی خودش بچرخد. و من، برای چند لحظه، چند ساعت، یا شاید چند عمر...در این کمای ارادی، در این امن‌ترین کنج ذهنم، لنگر بی اندازم.آنجا که نبودن زیباترین شکل بودن است.</description>
                <category>Kimia</category>
                <author>Kimia</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 15:49:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت 🔥 نقاب بلورین 🔥</title>
                <link>https://virgool.io/@akbarikimia150/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%86-tzgt3f17feha</link>
                <description>(صبح روز بعد)لونا روی تخت نشسته بود و نور صبح، از لابه‌لای پرده‌های نیمه‌کشیده، روی شانه‌هایش افتاده بود. موهایش کمی آشفته بود و همین آشفته‌گی، به‌جای آن‌که از زیبایی‌اش کم کند، چیزی کودکانه و دل‌نشین به چهره‌اش بخشیده بود. انگشتانش هنوز رد گرمای دست سایلاس را به یاد داشتند؛ همان گرمایی که انگار از شب گذشته، بی‌وقفه در اتاق مانده بود.سایلاس، که کت کارش را روی ساعد انداخته بود، کنار تخت خم شد و با لبخندی آرام به او نگاه کرد.- بیدار شدی، خانومِ تنبل من؟لونا لبخند زد و ملافه را کمی دور خودش پیچید.ـ تقصیر توئه. دیشب انقدر خوب خوابیدم دلم نمی‌خواست بیدار شم.سایلاس ابرویش را بالا انداخت، با همان شیطنت آرامی که همیشه در صدا و نگاهش بود.ـ پس یعنی من عامل تنبلی امروز توام؟لونا خندید، آن‌قدر نرم و روشن که انگار اتاق به طور ناگهانی روشن‌تر شد.ـ نه…تو عاملِ آرامش منی.سایلاس لحظه‌ای ساکت ماند نه از نداشتنِ جواب، از آن‌ سکوت‌هایی که آدم را وادار می‌کند بیشتر دوست بدارد. بعد نشست لبه‌ی تخت، دستش را دور صورت لونا حلقه کرد و با شستش آرام گونه‌ی او را نوازش داد.ـ خب... این یکی رو خیلی خوب گفتی. باید یادم باشه یادداشتش کنم.لونا چشم‌هایش برق زد.ـ تو از همین اول صبحی، داری مسخره‌بازی درمیاری؟ـ مسخره‌بازی؟ سایلاس وانمود کرد دلخور شده، اما لبخندش کاملا لو می‌داد که اصلاً دلخور نیست. ـ من؟ من فقط دارم سعی می‌کنم کسی که تازه از خواب ناز بیدار شده حالش رو بهتر کنم.لونا به‌نرمی دستش را روی مچ او گذاشت.ـ من با دیدن تو از همون اول حالم خوبه.سایلاس آهسته پیشانی‌اش را به پیشانی او تکیه داد.ـ خوبه... چون منم هر روز با دیدن تو انرژی میگیرمچند ثانیه هیچ‌کدام حرفی نزدند. فقط نفس‌هایشان بود و فاصله‌ی کوتاهی که بین دو صورت مانده بود سایلاس آرام موهای لونا را پشت گوشش زد و گفت:ـ امروز عصر، اگه خواستی، با هم بریم بیرون همون کافه‌ی کنار پارک.چشم‌های لونا برق زد ـ واقعاً؟ـ آره. بعد از کار.بعد با لبخندی عمیق اضافه کرد:ـ می‌خوام روزم رو با تو قشنگ کنم لونا انگار از خوشحالی، بیشتر در خودش جمع شد و بعد آرام سرش را تکان داد.ـ منم دلم می‌خواد.سایلاس دستش را پایین آورد و انگشتانش را با انگشتان او در هم گره کرد.ـ پس قراره عصر، فقط مالِ ما باشه.لونا، که  لبخندش از هیجان کمی بزرگ‌تر شده بود، زیر لب زمزمه کرد:ـ هیچ‌کس نمی‌تونه مثل تو این‌طوری با حرف زدنش دل آدم رو ببره .ـ نه هیچکس نمیتونه ، ولی منم فقط برای تو این‌طوری حرف می‌زنم.لونا سرش را پایین انداخت تا لبخندش را پنهان کند؛ تلاشی بی‌فایده، چون شادی همیشه خودش را نشان می‌دهد. بعد آرام از تخت بلند شد و روبه‌روی آینه ایستاد. سایلاس نگاهش می‌کرد نه از روی عادت، بلکه از روی شیفتگی. از آن نگاه‌هایی که آدم را مطمئن می‌کنند هنوز می‌شود به زیباییِ زندگی ایمان داشت.او از پشت نزدیک شد، دو دستش را روی شانه‌های لونا گذاشت و با مهربانی گفت:ـ بیا، اول صبحیه. یه چای بخوریم، بعد من باید برم. ولی قول می‌دم زیاد طول نکشه.لونا به تصویرشان در آینه نگاه کرد. دو نفر کنار هم، آرام و بی‌هیچ تلاطمی. لبخند زد و گفت:ـ باشه. ولی وقتی برگشتی، باید اینقدر بغلم کنی که دیگه نتونم به هیچ چیزی جز تو فکر کنم سایلاس خندید؛ خنده‌ای کم‌صدا و گرم.ـ قول میدم و میدونی که آدمِ بدقولی نیستم.او خم شد و یک بوسه‌ی کوتاه و نرم بر شانه‌ی لونا گذاشت، بعد دستش را به آرامی از روی بازوی او پایین آورد و به سمت آشپزخانه رفت. لونا هنوز در آینه به تصویرِ او نگاه می‌کرد و دلش با ریتمی شیرین و مطمئن می‌تپید.آن روز، همه‌چیز بوی زندگی می‌دادبوی یک صبحِ خوب، یک قرارِ عاشقانه، و عشقی که هنوز حتی یک ترک هم برنداشته بود</description>
                <category>Kimia</category>
                <author>Kimia</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 13:26:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت اول 🔥نقاب بلورین🔥</title>
                <link>https://virgool.io/@akbarikimia150/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%86-batbldmtes05</link>
                <description>اتاق در سکوتی نرم و گرم فرو رفته بودسکوتی که فقط با صدای آهسته‌ی نفس‌های دو نفر و خش‌خشِ ملایم ملحفه‌ها جان می‌گرفت. نور زرد کمرنگ چراغ خواب، روی دیوارها افتاده بود و سایه‌ها را به شکل‌هایی آرام درآورده بود انگار حتی تاریکی هم در آن شب جرأت نداشت مزاحمشان شود.لونا به پهلوی سایلاس تکیه داده بود و سرش روی سینه‌ی او قرار داشت. ضربان قلب سایلاس زیر گوشش می‌کوبید؛ منظم، عمیق، و عجیب آرام‌بخش. انگشتان سایلاس آرام از میان موهای او می‌گذشتند و هر بار که دستش روی تارهای نرم موهای لونا می‌لغزید، انگار چیزی درون لونا بیشتر از قبل مطمئن می‌شد که اینجا، کنار او، امن‌ترین جای دنیاست.سایلاس با صدایی پایین و گرم گفت:- خسته‌ای؟لونا لبخند زد، بی‌آن‌که نگاهش را از صورت او بردارد.- نه… فقط دلم نمی‌خواد این لحظه تموم بشه.سایلاس انگشتش را روی گونه‌ی او کشید آرام ... مثل کسی که از شکستنِ چیزی ظریف می‌ترسد.ـ منم همین‌طور.لونا کمی خودش را بالاتر کشید تا بهتر بتواند به چشم‌های او نگاه کند. چشم‌های سایلاس در آن نور کم، عمیق‌تر از همیشه به نظر می‌رسیدند؛ انگار پشت آن آرامش، دنیایی از حرف‌های ناگفته خوابیده بود. لونا با لبخندی محو پرسید:ـ فکر می‌کنی همیشه این‌طوری بمونیم؟سایلاس لحظه‌ای سکوت کرد. نه از تردید، بلکه از آن جنس سکوت‌هایی که آدم وقتی چیزی را بیش از حد دوست دارد، می‌ترسد اسمش را بلند بگوید. بعد آرام گفت:ـ اگه دست من باشه، آره. همیشه.لونا خندید؛ خنده‌ای کوتاه، نرم و عاشقانه.ـ تو همیشه این‌قدر مطمئنی؟سایلاس او را به سمت خودش کشید و پیشانی‌اش را به پیشانی او تکیه داد.ـ نه همیشه. فقط وقتی پای تو وسطه. لونا دیگر چیزی نگفت. چون بعضی جمله‌ها آن‌قدر کامل‌اند که آدم را ساکت می‌کنند. فقط دستش را روی سینه‌ی او گذاشت و با انگشتانش، روی پیراهن نازک، خطی آرام کشید. سایلاس چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشیدو در آن لحظه، انگار همه‌ی آشوب‌های دنیا بیرون از آن اتاق جامانده بودند. او دستش را دور شانه‌ی لونا حلقه کرد و به‌آرامی به خودش نزدیک‌تر کرد. حرکتش محتاط بود انگار با چیزی شکننده سروکار داشت؛ با چیزی که باید حفظ شود لونا هم بی‌هیچ مقاومتی در آغوشش فرو رفت و نفس گرمش روی گردن سایلاس نشست. این نزدیکی، این سکوت ، این نوازش‌های آرام، چیزی فراتر از میل بود نوعی اطمینان بود، نوعی پناه.</description>
                <category>Kimia</category>
                <author>Kimia</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 23:30:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>