<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضا طهرانی ها</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@al_na_te</link>
        <description>دنیای جای بهتری میشد اگه لایک نبود</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:01:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/48351/avatar/eiScCy.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضا طهرانی ها</title>
            <link>https://virgool.io/@al_na_te</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اِژدَها (بعد از یک سال) دوباره وارد می شود ...</title>
                <link>https://virgool.io/@al_na_te/%D8%A7%D9%90%DA%98%D8%AF%D9%8E%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-mph1ft1fkfho</link>
                <description>تصویر کمتر دیده شده از من در قامت ورود به عنوان اژدهاسلام به همه رفیق رفقای ویرگولیاز آخرین پستی که در ویرگول منتشر کردم حدود یک سال میگذرد که امروز میخواهم به طور فشرده و احتمالا غیرمفید(والا دیگه داستان زندگی ما کجاش مفیده) اتفاقات این یک سال را برایتان تعریف کنم.در این یک سال، سه اتفاق مهم برای من افتاد.عماد ، کار و شکست عشقی  سه اتفاقی بودند که با همکاری هم، من را به مدت یک سال به افسردگی فروبردند...و اما چه اتفاقاتی افتاد:1-عماد را که یادتان هست...ازدواج کرد :)(اگر عماد رو نمی شناسید برای درک بهتر عمق فاجعه داستان های «من، عماد و ...» را بخوانید) https://virgool.io/@al_na_te/%D9%85%D9%86-%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D9%88-%DA%86%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%A8%DB%8C%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-iu3rgok3fp6q عماد اوایل سال 1401 به تهران آمد، و بعد از دو سال رابطه لانگ دیستنس با دختر مورد علاقه اش ازدواج کرد.خبرش کوتاه بود اما ضربه اش یک درد طولانی در قلبم ایجاد کرد.قضیه از این قرار بود که من در شرکتی کار میکردم و چند ماهی یک دختر به عنوان اولین، آخرین و تنها دختری که در مدرسه، دانشگاه، سر کار و ... با من در یک محیط بوده به استخدام شرکت درآمد. در همان چند ماه که دختر آنجا بود، یک بار عماد برای دیدن من به تهران آمد. عاشق همان دختر شد و حالا نیز با او ازدواج کرده.یعنی در واقع خوب که به داستان نگاه کنیم درک میکنیم که دور و اطراف من که اصولا دختری پیدا نمی شود، آن یک نفر هم که پیدا شده عماد جان سریع با او ازدواج کرد.ازدواج عماد موجی از افسردگی را بین دوستان بوجود آورد.من همیشه فکر میکردم که چه کسی میتواند با عماد زندگی کند؟ اصلا شخصی پیدا می شود که در طولانی مدت به این شخص دل ببندد؟ اما پس از ازدواج عماد در یک عمل خود ناامیدکننده، عقیده ام 180 درجه تغییر  کرد و حالا به این فکر میکنم که اگر عماد ازدواج کرده و من نکردم، پس مشکل از من است و این روزها به این نتیجه رسیدم که اصلا چه کسی می تواند با من زندگی کند. اگر کسی می‌توانست که تا الان یک نفر یک جواب سلامی به ما عرض می کرد.درگیری با نشخوار فکری و افسردگی پس از ازدواج عماد، در مورد دوستان دیگر هم صدق میکرد تا جایی که یکی از رفقای قدیمی در یک گفتگوی تلفنی، پس از شنیدن این خبر ضمن زدن یک سکته ریز اظهار کرد: من فکر میکردم عماد بعد از تولد اولین بچه من، تازه بخواد نامزد کنه.البته پس از ازدواج این دو گل نوشکفته رابطه من و عماد، در شوخی بی مزه بنده با عروس خانم مبنی بر اینکه: اگه ژاپن دیجیمون را در کارتونهایش به آگامون تبدیل کرد، شما دوست پسر را در واقعیت به آقامون تبدیل کردید...نزدیک بود شکراب شود که برعکس خیلی هم خندیدند.(بسته های داستانی اتفاقات عماد، همسر محترم و من، در صورت استقبال در آینده منتشر خواهد شد... تا همینجا 4- 5 تا داستان عجیب داریم.... همین قدر عرض کنم که عماد شب بعد از عقد به خانه نرفت و به خانه من آمد و من در حالی که نیم ساعت به اون خیر شده بودم، به صورت سوال پرسیدم الان اومدی اینجا حتما صبح هم باید بهت بگم شب زفاف کمتر از پادشاهی نیست؟)با توجه به نوع نگاه من و استایل عکس گرفت عماد، حدیث مفصل بخوانید خودتان...2-مدیر شدم...اصولا مدیر شدن فرایند به خصوصی دارد. یک سری ویژگی ها باید داشته باشید، درس مدیریتی خوانده باشید یا حداقل تجربه های پله به پله ای را کسب کرده باشید تا به بالاترین رتبه برسید.اما از آنجا که گویا خداوند رونالدینیو را مسئول گوش دادن به دعاها و پاداش دادن به تلاشهای من کرده، و همیشه من اینور تلاش میکنم ولی اونور نتیجه میگیرم، این بار هم در یک اتفاق عجیب، من در حال تلاش برای رسیدن به یک درآمد ثابت، به دنبال کاری حتی با حقوق پایین تر از اداره کار بودم، که ناگهان مدیر شدم.اگر کسی از من بپرسد چطور مدیر شدی؟  پاسخ می دهد که : داشتم رد می شدم.من در 5 سالی که برای رادیو کار میکردم، به طور کلی 7 یا 8 بار به این مکان نامقدس رفته بودم، و اصولا از دور یا مینوشتم یا پادکست می ساختم و میفرستادم. اما در یکی از معدود رفت و آمدهایم به رادیو جوان، از جلوی دفتر مدیریت رد می شدم که یک نفر من را صدا زد و گفت : علیرضا یه دقیقه بیامن نه آن آقا را میشناختم و نه میدانستم که با من چه کار دارد؟. ولی با همان آقا به دفتر مدیر رفتیم و پس از صحبت چند دقیقه ای با مدیریت مجموعه، یک ماه بعد مدیر روابط عمومی شدم. نکته جدی: مدیریت بسیار کار سختی است و برای افرادی مثل من که جایی برای خالی کردن فشارهای مغزی ندارند، چیزی بجز افسردگی، بی انگیزه شدن و بی حسی نسبت به همه چیز در پی ندارد. البته فعلا گویا همه راضی هستن جز من، و من هم که دارم همچنان ادامه میدم چون پول میدن... تا ببینیم رونالدینیو در ادامه چه خوابی برای ما دیده است.تصویری از پخش رادیو جوان3-در ده دقیقه شکست عشقی خوردم...عشق چیزی است که یک دفعه می آید و بیرون نمی رود. شما در را ببندید از پنجره میاید. پنجره را ببندید از لوله بخاری،در لوله بخاری را بگذارید از درز پنجره، درز پنجره را بگیرید از سوراخ چاه توالت و ... خلاصه از یک سوراخی وارد می شود. در واقع عشق رفتاری مگس گونه دارد... هیچوقت معلوم نیست از کجا میاید؟ ولی وقتی می آید هرچقدر در را باز بگذارید راه بیرون رفتن را پیدا نمیکند.اما من در زندگی به این نتیجه رسیدم که اگر می خواهید عشق وارد زندگی تان بشود، حداقل باید دری... پنجره‌ای... جایی را ببندید که عشق فرصت کند از جای دیگری بیاید.  اگر مثل من همه جا را باز بگذارید قطعا عشق رفتاری آنمگسگونه (un magas gone) یا به فارسی سلیس رفتاری برعکس مگسها خواهد داشت. یعنی از همان ابتدا هر چقدر درها را باز بگذارید نمیتواند راه ورود را پیدا کند. اگر هم وارد شود سریع خارج میشود.دقیقا مثل اتفاقی که برای من افتاددر یکی از روزهای منتهی به پاییز در یکی از تماس های تلفنی با یکی از دخترهایی که در دانشگاه با او آشنا بودم، پس از حال و احوال با این جمله رو به رو شدم که:&quot;تو خیلی پسر خوبی هستی. من واقعا دوست داشتم که بتونیم رابطه جدی تری داشته باشیم&quot;من که اولین بار بود این جمله را می شنیدم، ضمن استقبال از این عمل خداپسندانه، به جدی تر شدن رابطه با آ« دختر ابراز علاقه کردم و قرار شد که چند روز دیگر در یکی از رستورانها همدیگر را ببینیم.پس از تمام شدن ارتباط تلفنی، سریعا در ذهنم مراحل ایجاد رابطه تا ازدواج و سپس فرزندآوری را مرور کردم . سپس به این فکر کردم که این اولین پاییز خواهد بود که بالاخره تنها زیر باران قدم نخواهم زد و رویاهای ذهنی من به اینجا رسید که قرار است این بار دست در دست پاییز سخت را میگذرانم.سپس خدا را شکر کردم که عشق در 28 سالگی در خانه من را زده.از شما چه پنهان دقایقی نیز به لیورپول فکر کردم و شعار هوادارانش که تو هرگز تنها قدم نخواهی زد را در ذهنم مرور کردم. راستش را بخواهید موسیقی انگلیسی اش را هم دانلود کردم اما قسمت نشد یک بار کامل آن را گوش کنم https://top90.ir/mp3/07.mp3 وسطای آهنگ بود که دختر زنگ زد و گفت:&quot;ببین من واقعا دوست دارم با تو ارتباط برقرار کنم و بیشتر با هم آشنا بشیم ولی تو رو خدا ببخشید من احساس میکنم الان نمیتونم شخص جدیدی به زندگیم اضافه کنم.&quot;نمی دانم از تماس اول تا تماس دوم 9 دقیقه طول کشید یا 10 دقیقهT اما ما برای رند شدن آن را 10 در نظر میگیریم، (عدد پی را هم اگر لازم بود بجای 3/14 ، 3 در نظر بگیرید).نمیدانم دختر 10 دقیقه قبل چرا فکر میکرد که میتواند شخص جدیدی به زندگی اضافه کند و 10 دقیقه بعدش نمیتوانست. اما 9 یا 10 مهم نیست. اینکه در آن ده دقیقه چه اتفاقی برای دختر افتاده هم مهم نیست. مهم این است که همین دقایق کوتاه تا مدتها من را شبیه به مونالیزا کرده بود.یعنی هم یک لبخند ژکوند روی لبم بود (البته از سر استیصال) و هم قدرت تحرکم مثل مونالیزای روی تابلو بود. در واقع قدرت تحرک نداشتم و حتی در تکلم هم دچار مشکل شدم.در واقع از لحاظ فوتبالی بخواهم توضیح بدهد، آن شخص با من همان کاری را کرد که ایمون زائد در 10 دقیقه با استقلال کرد و نتیجه 2-0 را 3-2 کرد. من هم دقیقا  فکر میکردم 2-0 جلوئم، ولی در 10 دقیقه بازی را 3-2 باختم.در انتها تصویر کمتر دیده شده از خودم پس از قطع کردن تماس را میگذارم و شما را تا پست بعدی به خدای بزرگ می سپارم.</description>
                <category>علیرضا طهرانی ها</category>
                <author>علیرضا طهرانی ها</author>
                <pubDate>Thu, 11 Aug 2022 23:54:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استقلال هزینه دارد</title>
                <link>https://virgool.io/@al_na_te/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-xgrbfjuhunks</link>
                <description> اگر با خواندن تیتر این نوشته فکر کردید که این مطلب در مورد سخن آن حکیم فرزانه است و میخواهم انگلکی بر هزینه های که باید در راه استقلال فرهنگی ، فکری ، مالی و... کشور بدهیم بنویسم، کاملا کلیک اشتباهی بر پست کردین. اما اگر به دنبال مقادیر کمی لبخند و به اندازا کافی آمادگی ذهنی برای زندگی مستقل اینجا حضور دارید آفرین بر انگشتتان که کلیک خجسته ای بر صفحه زده است.ماجرای این نوشته مربوط به انگیزه های من برای دل کندن از پدر و مادر ، جدا شدن از آنها و همچنین مشکلاتی که پس از مستقل شدن و تنها زندگی کردن با آنها دست به گریبان شدم استاستقلال هزینه دارد قسمت اولانگیزه اول :میدونی گوجه کیلو چنده ؟این جمله ای بود که از دوران نوجوانی همیشه در ذهن من به عنوان یک عامل بازدارنده برای ازدواج نقش بسته بود و دروغ نگویم اصلی ترین دلیل من برای مستقل شدن در سن 28 سالگی بود.این جمله در ظاهر یک جمله ساده و بی اهمیت است اما تمام کودکی مرا تحت تاثیر قرار داد.ریشه یابی ترس ذهنی من از جمله تو اصن میدونی قیمت گوجه کیلو چنده، بر میگردد به زمان کودکی و مواجهه پسرخاله 27 ساله ام با پدرش .در یکی از روزها که برای مهمانی به خانه خاله جان رفته بودیم، در حین صحبت های خاله زنکی دو خواهر (یعنی مادر من و خاله جان) بحث عجیبی در مورد زن گرفتن پسرخاله اینجانب، بالا رفتن سنش و پیرپسر شدنش شکل میگیرد.پیش آمدن مسئله ازدواج که گویا مورد استقبال پسرخاله محسن هم بود، سبب شد تا او هم وارد بحث شود و در جواب سوال مادر من که پرسیده بود:محسن جان چرا زن نمیگیری؟ بگوید:والا من میخوام بگیرم ولی اینا نمیذارن.بخاطر دارم در همان لحظه پدر محسن که در صدر مجلس روی مبلی لم داده بود صدایش را از اعماق سینه اش طنین انداز کرد و طوری که همه بشنوند با حالت نیمه فریاد گفت:&quot;تو هنوز دهنت بوی شیر میده&quot;... که البته پس از ها کردن پسرخاله زیر دماغ پدرگرامی اش و اطمینان شوهرخاله من از اینکه دهان پسرش دیگر بوی شیر نمیدهد، پدر برای پیچاندن دوباره او داد زد که:&quot; تو اصن میدونی گوجه کیلو چنده&quot;؟ که در این لحظه پسرخاله بی زبان من که تا آن لحظه به خرید گوجه اقدام نکرده بود، سوال پدر را با یک &quot;نه&quot;  قاطع پاسخ داد و پدر سر را بالا گرفت و گفت:تو که نمیدونی گوجه کیلو چنده، چطوری میخوای خرج زندگی رو بدی؟همان شد که این جمله از کودکی در ذهن من نقش بست و رشته های عصبی من این واقعیت را پذیرفت که اگر کسی میخواهد زن بگیرد باید بداند گوجه کیلو چند است. یا به اصطلاح &quot;دستش تو خرج باشد&quot;.القصه ، بنده از دی ماه 99 که مستقل شدم، به صورت خیلی جدی در اولین اقدام برای اثبات توانایی هایم و رفتن به دل جنگ با اقتصاد و پایه گذاری ستون های آینده خودم، به نزدیک ترین حاجی ارزانی محله استاد معین رفتم و با سوا کردن مقداری گوجه و خرید آن به خانه برگشتم .اما درست هنگامی که کلید را به در کوچه انداختم، فهمیدم اصن به قیمت گوجه توجهی نکردم. من همیشه یک جمله کلیدی دارم که میگویم: &quot;به قیمتش فکر نکن، فقط کیفیتش خوب باشه&quot;. (که البته همیشه به قیمتش فکر میکنم) اما این دفعه گویا کیفیت گوجه های سوا کردنی آنقدر برایم مهم بود که نه به قیمتش دقت کردم، نه به وزن گوجه ها.لا اقل اگر فاکتور میگرفتم یا وزن را میفهمیدم میتوانستم وزن گوجه ها را به قیمت تمام شده تقسیم کنم و قیمت هر کیلویش را به دست بیاورم...شاید اگر مغازه دارها به جای آن همه کاغذ نوشته بیهوده که روی آنها نوشته : &quot;در هنگام خرید به جنس خریداری شده توجه نمایید&quot; و &quot;جنس فروخته شده پس گرفته نمیشود&quot;، یک کاغذ هم اضافه میکردند که: &quot;درهنگام خرید گوجه به قیمت آن توجه فرمایید&quot; به در جای جای میوه فروشی نصب میکردند، الان وضعیت جوانان جامعه ما این چنین نبود و حداقل مشکل ازدواج در کشور حل میشد.خلاصه ناراحت وغمین به خانه برگشتم و طی تماسی که با پدر داشتم به او گفتم پدر من قیمت گوجه را نفهمیدم...انتظار داشتم پدر من هم مثل شوهر خاله گرامی ام مثال &quot;تو که قیمت گوجه را نمیدانی&quot; را پیش بکشد که در یک حرکت محیرالعقول پشت تلفن گفت: &quot; عیب نداره. منم نمیدونم. زن بگیری، اون خودش دقت میکنه. زنها تو این چیزا دقیق ترن&quot;در آن لحظه من ضمن از دست دادن اولین انگیزه ام برای مستقل شدن، و فروریختن کاخی که در کودکی از دانستن قیمت گوجه برای خودم درست کرده بودم، به تفاوت فلسفه تربیتی در خانواده های مختلفنیز  پی بردم.آن لحظه پس از سالها فهمیدم شوهر خاله گرامی ام آمادگی برای زن گرفتن را در اطلاع از تمامی نوسانات قیمت گوجه در بازار (اعم از قیمت خرید در باغ، قیمت خرید از دلال و وانتی و قیمت تمام شده برای مصرف کننده ) میدانست. اما پدرم معتقد بود مردها بعد از ازدواج هم قیمت گوجه را نمیفهمند و اصول تربیتی و تزش در اداره زندگی را بر اساس &quot;مرد چه داند قیمت گوجه و خیار&quot; بنا نهاده بود.البته فی الحال با توجه به نوسانات بازار ارز، و سر به فلک کشیدن گاه و بی‌گاه قیمت یکی از میوه ها و سیفی جات، حتی گوجه کار ، گوجه گر و گوجه فروش هم نمیدانند در حال حاضر قیمت گوجه کیلویی چند است، چه برسد به ما.به گمان من بالا رفتن سن ازدواج و منفی شدن آمار رشد جمعیت در کشور رابطه مستقیمی با ندانستن قیمت گوجه توسط مردان دارد که به همین مناسبت شعری از خودم در مورد قیمت گوجه و نوسان لحظه ای قیمت آن که تنه سنگینی به تنه قیمت ارز و دلار میزند را برایتان نوشته ام.در کارگه گوجه گری رفتم دوش   دیدم دو هزار گوجه گویا و خموشناگاه یکی گوجه برآورد خروش   کو گوجه ‌گر و گوجه ‌خر و گوجه فروشراستی عکس اول نمایی از اتاق اینجانب استبعدا بیشتر براتون از انگیزه ها و هزینه های استقلال میگم.درضمن اگه نصف وزیرای رییسی رای نیارناین متن رو به صورت پادکست میخونم و صوتشو میذارم اول کار??‍♂️</description>
                <category>علیرضا طهرانی ها</category>
                <author>علیرضا طهرانی ها</author>
                <pubDate>Sun, 22 Aug 2021 20:27:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند پیشنهاد مسئول پسند برای افزایش جمعیت با صدا</title>
                <link>https://virgool.io/@al_na_te/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84-%D9%BE%D8%B3%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-lwo4tcw59qam</link>
                <description>سلام به همه دوستانم بعد از چند ماه، و بعد از پشت سر گذاشتن روزهای پرفشار کاری، روحی و مریضی، دوباره فرصت کردم به ویرگول سری بزنم که با پست صوتی آشنا شدم . این اتفاق همزمان شد با ممنوع الپخش شدن یکی از پادکست هایی که هرروز برای یکی از برنامه های رادیو میسازم . قضیه از این قرار بود که مسئولین کشور بعد از گذشت 9 سال از روزی که اعلام کردن نرخ افزایش جمعیت در ایران رو به کاهشه، به این فکر افتادن که توسط رسانه ها فرهنگسازی کنن. منتهی مشکلشون این بود که به من گفتن یه آیتم در مورد این موضوع بساز. که من سه تا ساختم و دوتاش رو با سانسور پخش کردن. یکیشو اصن پخش نکردن . از اونجایی که نسخه صوتی ویرگول رو دیدم . تصمیم گرفتم نسخه صوتی کاری که پخش نشد رو اینجا بارگذاری کنم. امیدوارم که دوست داشته باشین.  تو این پادکست با توجه به طرز فکری که مسئولین ما دارن، پیشنهاد هایی دادم برای افزایش جمعیت که گویا مسئولین از طرز فکر خودشون خوششون نمیاد و نذاشتن پخش بشه.از دوستانی که در ویرگول با هم در ارتباط بودیم و تو این چند ماه کلی مطلب خوب گذاشتن که واقعا دوست داشتم بخونم و وقت نکردم معذرت میخوام . امیدوارم که به زودی بتونم از مطالب مفیدتون استفاده کنم. دمتون بسیار گرم.</description>
                <category>علیرضا طهرانی ها</category>
                <author>علیرضا طهرانی ها</author>
                <pubDate>Wed, 19 May 2021 15:27:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدامیک خوشبخت تر است؟ کاوشگر مریخ یا یک ایرانی.</title>
                <link>https://virgool.io/@al_na_te/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D9%88%D8%B4%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-jq8budezcakf</link>
                <description>چند وقتیه که در برنامه &quot;تهران من&quot; در رادیو تهران یه آیتم 5 الی 6 دقیقه ای مثلا طنز دارم که حداقل عصبانیت روزمره مو از زمین و زمان تو اون آیتم خالی میکنم. تصمیم گرفتم هراز گاهی بعضی از متنها رو اینجا هم بذارم . البته نکته اینه که این متن برای تولید پادکست آماده شده و خب بعضی از جملات با موسیقی و صداهای مختلف بهم ربط داده میشه که تو متن قابلیت آوردنش نیست. ولی امیدوارم دوست داشته باشین. اگه دوست داشتین هراز گاهی میذارم از این متنها.واما موضوع امروزمون : کدامیک خوشبخت تر است ؟ کاوشگر مریخ یا یک ایرانی؟ https://www.mehrnews.com/news/5152417/%DA%A9%D8%A7%D9%88%D8%B4%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%81%D8%AA سلام به کسایی که طرفدار بارسلونا و لیورپول و آث میلانن ، و سه ماه حقوق نگرفتن ، پول بیمه ازشون کم میشه ، ولی بیمه بهشون تعلق نمیگیره، و تو ماه اسفند نه تنها هنوز حقوق سه ماه قبلشون رو نگرفتن، بلکه عیدی و سنوات هم بهشون تعلق نمیگره. و مجبورن روزی 18 19 ساعت کار کنن که خرجشون در بیاد. سلام به همه شمایی که مثل من همین مشکلات رو دارین ولی کمر خم نکردین. ( اشاره به صحبت چند روز پیش اسحاق جهانگیری که گفته بود نمیذاریم کمر مردم ایران خم بشه)دم همه کسایی که تو مشکلات همچنان میخندن و شادن گرم، عیدتون مبارک باشه. میدونم مثل من دیگه رد دادین ولی حداقل من خداروشکر میکنم لیگ برتر ایرانو دنبال نمیکنم در نتیجه دغدغه محمود فکری رو ندارم . البته مدرسه هم نباید برم که همین خودش دوتا گل آوراژ مثبته. ولی این خبرها در برابر فرود یک فروند کاوشگر به زمین مریخ اصن اهمیتی نداره. کاوشگری که من فکر میکردم با رسیدنش به مریخ شناخت ما از کهکشان رو در چند روز متحول کنه و حداقل شاید یه آدم فضایی تو تصویر دیدیم یکم باهاش جک درست کردیم، حالمون خوب شد ولی دیدم از این خبرا نیست.ناسا کاوشگر فرستاده مریخ، از 292.5 میلیون مایل اونورتر پخش زنده داشته، تمام اخبار جهان رو تحت تاثیر خودشون قرار داده، همه رو الکی ذوق زده کرده، حتی مادربزرگ من رو که  سکته کرده و زبونش حس نداره که صحبت کنه، به زبون آورده که از من بپرسه کاوشگر سالم نشسته یا نه؟ اونوقت بعد این همه جنجال، اعلام کرده کاوشگرمون باید 5 روز استراحت کنه.  گفتن &quot;کنجکاومون&quot; استراحتشو کرد، باید خودشو شارژ کنه، که بعد از 5 روز برای اولین بار 5 متر جلو عقبش کنیم. (زخم بستر نگیره کاوشگرتون 5 متر جابجاش میکنید.) اما من این قضیه رو که فهمیدم به کاوشگر حسودیم شد. واقعا برای لحظاتی دوست داشتم کاوشگر مریخ بودم. به یه ربات آهنی تو مریخ 5 روز استراحت میدن، اونوقت خیلیا تو ایران در سال 5 روز استراحت ندارن.  همه ش باید کار کنن تا زنده بمونن.کاوشگر رو بعد از این همه جنجال میخوان 5 متر جابه جا کنن که بهش فشار نیاد. اونوقت اینجا اینقدر کار میریزن سرت که نمیتونی 5 سانت جابجا بشی، فشار از همه جات میزنه بیرون .کاوشگر مریخ به محض اینکه نشست سلامت تمام قطعاتشو چک کردن ببینن مشکلی نداشته باشه. اینجا تحقیق کردن فهمیدن مردم به دلایل مختلف، (مثل بی پولی، نداشتن وقت یا نبود پزشک حاذق ) اینقدر دیر به پزشک مراجعه میکنن که بیماری ها در مرحله وخیمش شناسایی میشه و دیگه نمیشه کاری کرد.تازه همه ش اینا نیست . اوضاع وقتی بدتر میشه که میفهمی کاوشگر مریخ رو همراه با یه بالگرد فرستادن اونجا که تک و تنها نباشن. اونوقت اینجا انسان قرن 21 کلا باید در تنهایی خودش غوطه بزنه . تازه به خاطر کرونا عزیزانشم نمیتونه ببینه.ولی خب خدارو شکر ما هنوز خواب رو به عنوان یک برتری نسبت به کاوشگر داریم. که البته من تصور میکردم که داریم. ولی یکم که بیشتر در موردش خوندم فهمیدم در این مورد هم وضعیت کاوشگره بهتره.تصور کنین شما میرسید خونه ،رو تشکتون میخوابید، قبل از خواب میاید یه سری به اینترنت بزنید، میبینید موبایلتون شارژ نداره. میخواید شارژ کنید، پریز برق نزدیک رخت خواب نیست. کجاست ؟ اون ور خونه. بلند میشید میرید بغل پریز برق میشینید که موبایلتونو شارژ کنید. درسته نمیتونید بخوابید ولی عوض شارژ دارین که اینترنت برید ولی میفهمید بغل پریز برق اینترنت نداره، حالا کجا نت خوبه؟ دم پنجره . جایی که هم سرده . هم نمیشه خوابید ، هم پریز برق نداره. ولی در عوض کاوشگر مریخ شارژرش سر خودشه، هر جا اراده کرد هم میتونه بخوابه. در نتیجه تشکش هم بغل پریزشه.. اینترنت هم که تو خودش داره ، عکس و فیلماشو سریع دانلود و آپلود میکنه.اینجاست که با مفهوم کپه مرگ آشنا میشید. در حالی که کاوشگر اصن چیزی به اسم کپه مرگ نمیفهمه. خلاصه من بعد از فهمیدن اینا آرزو کردم برای دو سه روز هم شده تفریحی کاوشگر مریخ بودم . </description>
                <category>علیرضا طهرانی ها</category>
                <author>علیرضا طهرانی ها</author>
                <pubDate>Mon, 22 Feb 2021 01:38:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مولودی ای برای یک کابوس</title>
                <link>https://virgool.io/@al_na_te/%D9%85%D9%88%D9%84%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-r318skfdco28</link>
                <description>نمایی از اتاق 6 متری مندر اتاق من جایی که تختم قرار دارد، همان طور که در عکس ملاحظه میکنید ، در قسمتی سرم را میگذارم (یعنی قسمتی که با دایره قرمز مشخص شده) یک ستون قرارداده شده و بقیه دیوار به اندازه بیست سانت با تخت فاصله دارد.چند وقتی میشود که تعدد کارهایی که میکنم بالا رفته و مجبورم برای گذران زندگی 18 19 ساعت کار ، بدون تعطیلی و بدون اینکه تفریح داشته باشم که همین موضوع باعث شده من شبها هم خواب کار کردن ببینم و وقتی کابوس به اوج خودش میرسد یکهو  با ضرب خیلی شدیدی بیدارم میشوم، سرم  را از  روی بالش بلند میکنم و به اطراف نگاه میکنم. این یکهو از خواب بلند شدن باعث شد که دماغ بنده که حدود چند میلیمتر ناقابل در آفساید قراردارد هر شب حوالی ساعت 4 صبح با شدت هر چه تمام تر به همان ستون که دقیقا کنار بالش قرار گرفته برخورد. پس از چند بار ضرب دیدگی و خون افتادن دماغ آن هم ساعت 3 و 4 صبح، وقتی یک بار تا مرز شکستگی دماغ رفتم تصمیم گرفتم برای اینکه در اوج جوانی دماغم را از دست ندهم ، چاره ای بیندیشم.پس از ساعت ها فکر کردن، در گوگل سرچ کردن و دیدن فیلمهای یوتوب به این نتیجه رسیدم که این مشکل در تاریخ تنها برای یک نفر پیش آمده و آن شخص هم من هستم .ولی ناگهان فکری به سرم زد . به این نتیجه رسیدم که یک بالش کنار ستون بگذارم . ایده بینظیری بود. حداقل اینطوری اگر در خواب ناخودآگاه سرم را محکم میچرخاندم بجای برخورد به ستون سیمانی و گچی به یک بالش نرم میخورد و خطری پیش نمیامد. ولی به شما توصیه میکنم هیچگاه این کار را نکنید چون نصف شب با کوچکترین تکانی از شما، بالش تعادلش را از دست میدهد و روی صورتتان میفتد. آن موقع است که وسط خواب و بیداری حس میکنید دزد به خانه شما زده، خانه را جمع کرده و برده ، اهالی خانه را کشته و حالا هم تنها کسی که در خانه زنده مانده شما هستید  و میخواهد موقع رفتن، شما را هم با یک بالش خفه کند. البته این فکر حتی در حالب بیداری پس از چند ساعت تخیل به فکر خود دزد ها هم نمیرسد ولی نمیدانم چرا آن شب وقتی بالش با ضرب روی صورتم افتاد، بجز این فکر، فکر دیگری به ذهنم نرسید .با افتادن بالش وسط خواب و بیداری در حالی که توانایی تکان خوردن را در خود نمیدیدم با تمام توان شروع کردم به فریاد زدن. از آن فریادها که اگر در کوهستان بزنی حتما بهمن روی سرت آوار میشود. از آن فریاد ها که محسن طنابنده وقتی دخترش در فیلم هفت دقیقه تا پاییز مرد میزد.جالب اینجاست چون هنوز خواب و بیدار بودم قدرت تصور این را داشتم کهیک نفر بالش روی سرم گذاشته و خفه ام میکند، ولی مغزم آنقدرها بیدار نبود که به زبانم دستور دهد کلمه ای بگویم. برای همین فقط مثل لال ها بلند داد میزدم و اَ بَ بَ بَ میکردم.هنوز چند ثانیه ای نگذشته بود که دیدم پدر و مادر بالش را از روی سرم برداشتند و با تکان شدیدی مرا به خودم آوردند. صدایم داد زدنم در کل ساختمان پیچیده بود و همسایه ها به هوای اینکه دزد به آپارتمان زده و خفت پسر آقای تهرانی را گرفته با چوب و چماق ریختند دم خانه ما.تصور کنید پدر با پیژامه آبی و زیرپیرهن، در حالی که از ثمره زندگی اش ناامید شده بود، ساعت 4 صبح درِ واحد را باز کرد تا به یکسری آدمِ شلواک و رکابی به تن و چوب و چماق به دست توضیح بدهد که بالش افتاده روی صورت پسرم.پس از کلی متلک شنیدن از همسایه ها و عذرخواهی از ما، قضیه ختم بخیر شد . البته خیر که چه عرض کنم فقط پایان یافت. در را که بستیم مادر پرسید چرا بالش افتاد روی صورتت؟قضیه را از ابتدا برایش شرح دادم و  مادر هم انصافا با تمام وجودش کل ماجراهایی که برای من اتفاق افتاده بود را گوش کرد. پس از تمام شدن داستان های من ، مادر در حالی که خمیازه میکشید گفت :مادر سر تو بذار این ور تخت ، پات طرف ستون باشه.مشکل حل شد.از دوستانی که نتونستم تو این چند ماه مطالبشونو بخونم عذرخواهی میکنم. من خیلی مشتاقم که این یکی دو هفته تموم بشه و دوباره بتونم مطالب دوستان رو بخونم و نظر بدم. انشالله این همه شب بیداری و روزبیداری نتیجه ش تو همین یکی دو هفته آینده از شبکه نسیم پخش میشه. </description>
                <category>علیرضا طهرانی ها</category>
                <author>علیرضا طهرانی ها</author>
                <pubDate>Fri, 13 Nov 2020 15:41:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکسها و خاطرات 2</title>
                <link>https://virgool.io/@al_na_te/%D8%B9%DA%A9%D8%B3%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-2-ttnjfcel6fdi</link>
                <description>(اگر با موبایل هستین ممکن است عکسها برای شما کمی با تاخیر باز شود)همه عکسها یا بهتر بگم همه چیزهایی که ما اسمشون رو میذاریم کار هنری، یک داستان پشت صحنه همراه خودشون دارن که به نظرم میتونن از خود اثری که خلق شده جذاب تر باشن.زیبایی اثر خلق شده باید از دید کارشناسان بررسی بشه ولی زیبایی فرایندی که منجر به خلق اثر شده همیشه داستانی خودمونی داره که بیشتر از چشم نواز بودن، دلنوازه.(اگه جمله بالا رو نفهمیدین معنیش میشه ، من با حس و حالی که طرف قبل خلق اثر داشته بیشتر حال میکنم تا خود اثر )اگه قسمت اول سری عکس ها و خاطرات شون رو ندیدن لینک شو اینجا گذاشتم. و در ادامه هم 10 تا عکس دیگه که خودم حس خوبی بهشون داشتم رو آپلود کردم. البته با تمایل بیشتری به حال و هوای پاییزی. امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد. https://virgool.io/@al_na_te/%D8%B9%DA%A9%D8%B3%D9%87%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D8%B4%D9%88%D9%86%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%82%D8%B3%DB%8C%D9%85-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86-bngmmze5sw99 1- سیمان و گچ ساختمان عکس اول مربوط میشه به اوایل پاییز پارسال. شاید همه با دیدن این عکس،  نصفه زرد و سبز بودن برگها نظرشون رو جلب کنه و بگن پاییز تونسته نیمه ای از زورش رو به سبزی درختا برسونه. اما من درست چند لحظه بعد از لذت بردن از گرفتن این عکس، فهمیدم گوشه سمت چپ پایین یکی تبلیغات سیمان و گچ ساختمون کرده بود، و هر بار این عکسو میبینم دقیقا نگاهم به همون فضای کوچیک سمت چپ پایین تصویره و دیگه از عکس لذت نمیبرم.مکان : پارک جهان کرج2- تفاوت فرهنگی سال دوم ارشد در خوابگاه دانشگاه کاشان اتاقی داشتیم که با تعداد زیر 14 - 15 نفر تشکیل نمیشد. فکرش را بکنید 14 - 15 نفر جوان 24 تا 30 سال که همه یک ویژگی مشترک داشتند در یک اتاق جمع شده بودند. ویژگی مشترک همه ما این بود که سال دوم فقط پایان نامه داشتیم و خوابگاه نگرفته بودیم. ولی از فرط بیکاری، رفته بودیم دانشگاه و دزدکی میرفتیم خوابگاه و در اتاق 208 جمع میشدیم. جمع الافان روزگار زمانی منفجر میشد که من با یک دوربین 700D وارد اتاق میشدم و ندای &quot;عکس عکس&quot; از کل اتاق بلند میشدم. حدودا 1000 تا شات در حالت های مختلف عکس از بچه ها انداختم. عکس دوم هم یکی از قابهای همان دوران است که من خیلی دوستش دارم. در عکس میتوانید تقابل بچه شیراز محله سعدی را با یک بچه کرج محله عظیمیه مشاهده کنید. بچه شیراز محله سعدی: دمپایی، شلوار شیرازی، سوییشرت، سیبیل و موهای ساده.بچه کرج: کتونی و جلیقه و گردنبند و مچبند و موهای آرایش شده.مکان : محوطه خوابگاه دانشگاه کاشان3- شکوه در سفری که به شیراز داشتم (قسمت قبلی هم چند تایی عکس ازش گذاشتم و در مورد سفر با کامیون توضیح دادم)، روز آخر داشتیم تخت جمشید ندیده برمیگشتیم که با بسته بودن جاده ها مواجه شدیم. برای همین تصمیم گرفتیم برای اینکه زمان بیکاری مان، تا وقت باز شدن جاده را پر کنیم .برای همین خوشحال به تخت جمشید رفتیم. این اولین مواجهه من با تخت جمشید بود و خوشحالم که در اولین مواجهه بخاطر ابری بودن آسمان و غروب زیبای بهار این عکس رو شکار کنم. البته باید از پلیس راه هم تشکر کرد که مانع عبور ما شد.مکان : تخت جمشید4-  مجسمه آزادی با چراغ قوهمن بعد از 6 سال زندگی در کاشان، اولین بار همان آخرین سال با سرای عامری آشنا شدم.  اولین آشنایی من بخاطر این بود که دوستم مسئول کافه سرای عامری شده بود و فقط همون یک نفر در کل کاشان، توانایی درست کردن شیک بادوم‌زمینی با شکلات رو داشت.   علاقه من به شیک بادوم زمینی با شکلات من رو به سرای عامری کشوند، و آشنایی دوستم به سرای عامری باعث شد تا جایی قایم بشیم و همزمان با تعویض شیفت نگهبان ، دزدکی بریم روی سقف سرای عامری.روی بام عمارت آنقدر تاریک بود که همدیگرو نمیدیدیم، برای همین هرکس چراغ قوه گوشیش رو روی صورتش انداخت. این عکس هم دقیقا مربوط به همون لحظه ست.مکان :پشت بام سرای عامری کاشان5- فَچ ما همیشه فکر میکنیم بچه ها بیشتر اسباب بازیهای الکترونیکی دوست دارن و قفسه اتاقشون رو پر میکنیم از اسباب بازیهای متحرک.  دوستی دارم که سالها روی فرش ایرانی تحقیق میکرد و بخاطر علاقه اش به عروسک ها، به این نتیجه رسید که میشه فرش ایرانی رو با عروسک تلفیق کرد و از داستانهای فرشهای ایرانی، عروسکهای خیمه شب بازی خلق کرد. بعد از اولین نمایشش در کاخ سعدآباد فهمیدم بچه ها چقدر به این عروسک ها و داستانهاشون علاقه‌‌مند هستن. انگار یک قطعه ای از وجود خودشون رو دیدن . بعد از نمایش همه شون دوست داشتن برن پشت دار قالی ، عروسکارو دست کنن و قصه خودشون رو بگن.  البته با این سطح بالای اهمیتی که مسئولین به تغذیه فکری روحی بچه ها میدن، معلومه که ته اینطور ایده ها به کجا میرسه.مکان : کاخ سعدآبادعکسهای پاییزی6-جارو بی جاروکرج پاییز زیبایی داره. پاییز پیارسال بود که چشمم به بنری که بغل پارک زده بودن خورد . روی بنر نوشته بود به خاطر زیبایی معابر و خیابانها شهرداری برگهای پاییزی را از سطح شهر و پارک ها جمع نخواهد کرد.همین شد که منم دوربین رو برداشتم و صبح جمعه رو با عکاسی از کل شهر شروع کردم.این عکس هم یکی از اون عکسهاست که خیلی دوستش دارم. رفتگر عزیزمون با خیال راحت از اینکه نیازی نیست برگها رو جارو کنه، جاروش رو روی کولش گذاشته بود و قدم زنان از سکوت یک صبح جمعه پاییزی لذت میبرد.مکان : خیابان استانداری البرز7- پاییزیکی از بهترین عکسهایی که در چند سال اخیر گرفتم این عکسه. عکس رو اگه در ابعاد وسیع تر ببینید زیباییاش دو چندان میشه.( مثلا روی پرده یا حداقل ال ای دی 42 اینچ به بالا) با اینکه خیلی دوستش دارم ولی یک اشکال خیلی بزرگ داره، و اون هم وجود یک عدد کیف دوربین و سوییشرت روی شاخه درخته که مربوط به خودمه . هر کی تونست پیداش کنه. مکان : باغ فاتح کرج8- پیرمرد شاید با دیدن این عکس فکر کنید عجب لحظه ای رو شکار کردم . یه پیرمرد تنها و تکیده ، روی نیمکت پارک درحالی که به فکر فرو رفته. در یک عصر پاییزی (البته برگا سبز بود هنوز ) . یعنی پیرمرد داره به چه چیزی فکر میکنه؟ولی در اصل حدود 20 تا شات عکس گرفتم تا به این عکس رسیدم. نکته عجیب این بود که پیرمرد بنده خدا در کل این مدت سانتی متری از جاش تکون نخورد. مکان : پارک جهان ، چهارراه طالقانی9- باغ انار اگر یادتون باشه ، یک متنی نوشته بودم به اسم خانواده قشنگه . اونجا توضیح داده بودم که من یک عمه دارم که در یکی از روستاهای ساوه زندگی میکنه. ما همیشه سعی میکنیم اوایل پاییز بریم اونجا که از دیدن باغ های انار و چیدن انار لذت کافی رو ببریم . به نظرم انار یکی از بهترین خلقت های خداست. هم میوه ش خوشمزه ست. هم عکساش قشنگ میشه. هم وقتی پاییز رسید، انارستان زودتر از بقیه درختا یه دست زرد و نارنجی میشه. پیشنهاد میکنم یه بار تو زندگیتون انارستان رو تو پاییز ببینید.مکان : روستای الوسجرد10- زیرپل فردی که در تصویر زیر مشاهده میکنید خودمم که با هزار زحمت با تایمر گذاشتن از خودم عکس گرفتم. این عکس مربوط میشه به یکی از پارکهای کرج که نزدیک ورودی جاده چالوسه. پارک بالای پله ولی پایین پل کلی پتو و تشک ریخته که معلومه شبها خیلی ها اونجا میخوابن.عکس آخر رو در دو ورژن با ادیت و بی ادیت میذارم که فکر نکنید همیشه همه چیز به همون زیبایی که تو عکس میبینده. مکان : حصار خط سه - کرج - با ادیتبدون ادیتدر آخر هم  چند تا موزیک بی کلام بهتون معرفی میکنم از کارهای بچه های ایرانی.1- اردیبهشت از آلبوم دروج.  کاری از سهیل مخبری https://soundcloud.com/soheilmokhberi/soheil-mokhberi-ordibehesht 2- والس های تهران . کاری از مهرداد مهدی از آلبوم احوالات شخصی ( این آهنگ رو ستار اورکی برای موسیقی فیلم فروشنده کاور کرده) https://soundcloud.com/honaremaa/mehrdad-mehdi-aso-kohzadi-tehran-waltz-jazz-honaremaair </description>
                <category>علیرضا طهرانی ها</category>
                <author>علیرضا طهرانی ها</author>
                <pubDate>Thu, 24 Sep 2020 03:20:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الهه بدشانسی و بی حواسی در ایران نوین کیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@al_na_te/%D8%A7%D9%84%D9%87%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-vrc0z1jjgixw</link>
                <description>این نوشته هیچ ربطی به کباب غاز ندارد ولی آقا افشین، شخصیت نوشته امروز، شباهتی عجیبی به نقاشی کباب غاز دارد.سال پیش در شرکتی کار میکردم و همکاری داشتیم به اسم افشین که 50 ساله ش بود. از لحاظ ویژگی های ظاهری هر آنچه جمالزاده در داستان کباب غاز در مورد مصطفی توصیف کرده در موردش صدق میکرد. دیلاق(از نظر قد و بالا)، آسمان جل، پخمه، بی دست و پا و بدقواره. اما از لحاظ ویژگی های رفتاری مردی بسیار متین، آرام ، محترم، پخته و با شعور بود.چیزی که آقا افشین را کمی با دیگران متمایز میکرد این بود که استاد کمی حواس پرت و کمی بدشانس بود. به اعتقاد من و همکاران دیگر او الهه بدشانسی و بی حواسی در ایران نوین بود.آنقدر در خودش بود و حواسش از دنیا پرت بود که همیشه پشت سرش میرفتم و یکهو داد میزدم آقا افشین که مثلا بترسانمش. 5 دقیقه بعد با صدای آرامی میگفت بچه ها کسی منو صدا کرد؟ و آنقدر بدشانس بود که اگر با او لب چشمه میرفتی تشنه بر میگشتی.این دو ویژگی باعث شده بود در زندگی از یک جوان پولدار که انتشارات کل دانشگاه های امیرکبیر و دانشگاه هنر را گرفته بود به فردی تبدیل شود که دنبال یک میلیون تومان پول بود تا نجات پیدا کند.همین دو ویژگی زندگی آقا افشین را جذاب کرده بود و تک تک لحظاتش را پر از خاطره. در ادامه برای اینکه کمی لبخند به لب خودم و شما بیاید چند تایی از داستانهایش را برایتان مینویسم. البته خودش این داستانها را در کمال خنده تعریف میکرد و اجازه انتشار آنها را هم صادر کرده.میدون انقلاب باش؟1- آقا افشین تعریف میکرد: چندین سال در خیابان امیرآباد شمالی تهران سر کار رفتم و برای رسیدن به آنجا از انقلاب سوار اتوبوس میشدم. چون همیشه دیر راه میفتادم هیچگاه زودتر از ساعت حرکت اتوبوس به آن نمیرسیدم. برای همین همیشه مسیر میدان انقلاب تا ایستگاه اتوبوس را میدویدم تا از به اتوبوس برسم. یک سال بود که آنجا کار نمیکردم و بیکار بودم. نیاز شدید به کار و پول باعث شده بود که همه ش در فکر این باشم که اگر کار پیدا نکنم چه اتفاقی می افتد. از کیوسکی در حوالی میدان انقلاب یک روزنامه همشهری خریدم و  از قسمت نیازمندیها دنبال کار میگشتم. چند نفر را دیدم که  به سمت اتوبوس  امیر آباد شمالی میدوند. یکهو من هم شروع کردم دویدن به سمت اتوبوس.  اتوبوس در حال راه افتادن بود، ولی من خیلی فاصله داشتم. روزنامه را در خیابان ول کردم که بتوانم سریعتر بدوم. با دست تکان دادن های من راننده ، متوجه شد و اتوبوس را نگه داشت. خودم را با هزار بدبختی به اتوبوس رساندم و سوار شدم. کلی از راننده تشکر کردم و حدودا ده دقیقه ای نفس نفس زنان وسط اتوبوس ایستاده بودم که شمارش نفسهایم به حالت عادی برگردد. ایستگاه پنجم بود که یادم آمد من اصن یکسال است از آن شرکت بیرون آمدم و دنبال کار بودم. از اتوبوس پیاده شدم و به میدان انقلاب برگشتم. یک روزنامه همشهری خریدم و برای اینکه دوباره اشتباه قبلی را تکرار نکنم به سمت چهارراه ولیعصر به راه افتادم.چهارراه ولیعصر(یکبار من داشتم در مورد کسانی صحبت میکردم که در دانشگاه به من سلام میکردند و من اصلا آنها را نمیشناختم که آقا افشین خاطره ای تعریف کرد:)آقا افشین : سال 82 یا 83 بود که با دوست دخترم قرار گذاشته بودیم بریم رستوران. من: آقا افشین سال 83 با 33 سال سن دوست دختر داشتین شما؟ بهتون نمیخوره اصلا.افشین: آره دیگه.من: چرا ؟آقا افشین: چون زن نداشتم دوست دختر داشتم.من: بله ادامه بدین.آقا افشین: سر چهارراه ایستاده بودم و منتظر دوست دخترم بودم. دختر جلو آمد و من گفتم سلام. یکهو دیدم با بی توجهی از کنار من رد شد. کمی با خودم فکر کردم که نکند من اشتباهی کردم که دختر اینچنین به من بیتوجهی کرده . یکهو با خودم فکر کردم که اصن من یادم نیست قیافه دوست دخترم چه شکلی بود. اصن این دختری که رد شد من را میشناخت یا نه؟ اصن این که دوست دخترم نبود. پس چرا من به او سلام کردم؟ حالا که قیافه ش یادم نیست اگر او آمد و من نشناختمش چه خاکی بر سرم بریزم؟  اگر نشناسمش قطعا دوستی ما کات میشود.برای همین تصمیم گرفتم به هر دختری که از سر چهارراه رد میشود لبخند بزنم اگر توجه نکرد که من را نمیشناسد. اگر او هم لبخند زد که دوست دخترم است. بعد از 20-30 مورد لبخند ، یک نفر پاسخ لبخندم را داد و من هم احساس کردم چهره اش را میشناسم. دستش را گرفتم و به رستوران رفتیم.من: اقا افشین اگه لبخند میزدین و یه دختر دیگه بهتون لبخند میزد چی ؟آقا افشین: خب چه بهتر . دو تا دوست دختر میگرفتم.من »   /:فرد مذکور در کادر قرمز رنگ نشان داده شده. و برای پوشاندن 50 درصدی او از رنگ سفید استفاده کردم.3- یک شب پاییزی بود و من و آقا افشین تنها کسانی بودیم که در شرکت مانده بودند. برای آقا افشین تعریف میکردم که زن گرفتن خیلی سخت شده و پیدا کردن کیس برای من مشکل است چه برسد به کیس مناسب.استاد بعد از 5 دقیقه که تازه فهمیده بود من در مورد چی صحبت میکنم سرش را از لپتاپ بیرون آورد و شروع کرد به خاطره تعریف کردن.آقا افشین: یه بار با خانمم به مهمانی رفته بودیم و موقع بازگشت، از خیابان گوهردشت کرج رد میشدیم. آنجا بورس لوازم روشنایی و لوستر است. خانمم پشت ویترین تک تک مغازه ها می ایستاد و نگاه میکرد، ولی من در حال خودم بودم و فکر میکردم که قرضهایم را چطور تسویه کنم.اواسط صحبت های خانمم احساس کردم لحن صحبتش جدی تر شده و انگار قصد خرید دارد. چون میدانستم هیچ پولی در بساط نداریم سریع دستش را گرفتم و کشان کشان از کنار مغازه ها دورش کردم. اوایلش یکم تقلا میکرد ولی من بدون آنکه نگاهش کنم او را میکشیدم. بعد از صد قدم دیدم دیگر تقلا نمیکند و انگار خودش هم راضی شده و با اشتیاق راه میاید. سرم را برگرداندم و دیدم اشتباهی دست یک دختر جوانی را گرفته بودم . تا او را دیدم عذرخواهی کردم و او هم پذیرفت.سریع برگشتم دم مغازه لوستر فروشی و دیدم خانمم محو لوسترها، هنوز در حال حرف زدن است و میگوید &quot;افشین اگه اینو بخریم به خونه مون بیشتر میاد . ولی اون یکی قشنگتره و...&quot;من : آقا افشین حالا چه ربطی داشت به زن گرفتن و نبود کیس ازدواج؟آقا افشین: میخواستم بگم که زن گرفتم زیاد هم سخت نیست.  از تو خیابون دست یکی رو همینجوری بگیر اونا هم هیچ اعتراضی ندارن. تازه من حواسم نبود طرف داشت با اشتیاق میومد. اگه بدونن حواست هست ببین اون موقع چی میشه.من»  /:4-آقا افشین : در دوران جوانی اصلا علاقه ای به ازدواج نداشتم اما برعکس، پدرم شدیدا معتقد بود که من باید زودتر ازدواج کنم و سروسامون بگیرم. برای همین از هر شرایطی استفاده میکرد تا به من کیس ازدواج معرفی کند. اما هر بار به یک بهانه ای من از ازدواج سر باز میزدم.بعد از چند بار تلاش نافرجام، دستش آمده بود که با معرفی معمولی من تن به ازدواج نمیدهم . برای همین تصمیم گرفته بود که من را در عمل انجام شده قرار بدهد. پدر یک روز به من گفت که تولد یکی از دوستانم است و برای تولدش مهمانی ترتیب دیده، برای همین من را هم با خود برد. در اواسط مهمانی به من گفت با دوستم صحبت کردم که دخترش را برای تو بگیریم. دخترش در اتاق نشسته تا تو بروی و کمی با او صحبت کنی.من که خیلی از دست پدرم عصبی بودم قصد داشتم مهمانی را ترک کنم ولی پدر به تمام مقدسات قسم داد که اگر صحبت نکنم ، در جمع دوستان آبرویی برایش باقی نمیماند. من قبول کردم که با دختر صحبت کنم ولی  تصمیم گرفتم از لج پدر تمام اخلاقهای بدم را به او بگویم.وقتی با دختر صحبت کردم گفتم من پول ندارم، اخلاق ندارم، دست بزن دارم و... ولی دختر همچنان قبول میکرد و اعتقاد داشت که من مرد شریفی هستم. خلاصه که آنقدر بر نخواستن دختر پافشاری کردم که خواستگاری بهم خورد.من : آقا افشین دختره زشت بود؟آقا افشین: نه بابا . خیلی خوشگل بود. خیلیییی.من: اخلاق نداشت؟آقا افشین: نه بابا همه جا ازش تعریف میکردنمن: خانواده ش مشکل داشتن؟ دختر بسازی نبود؟ پرتوقع بود؟ درخواستهای عجیب داشت؟آقا افشین : نه اتفاقا برعکس. خیلی همه چیش عالی بود.من: چرا پس هی میگفتی نمیخوام؟آقا افشین : از لج پدرم.من : الان از انتخابی که خودتون واسه ازدواج راضی هستین؟آقا افشین : نه . چطور؟من : هیچی همینجوری پرسیدم.5- آقا افشین : سال 80 و خورده ای بود و من میخواستم چند میلیون تومان پول را به حساب بانکی ام بریزم. برای اینکه به شلوغی بانک نخورم، صبح خیلی زود بلند شدم و سریع حاضر شدم و آشغالها را دم در گذاشتم و سوار تاکسی شدم. بین راه احساس کردم مسافر کناری بوی خیلی بدی میدهد. بعد از چند دقیقه دیدم همه متوجه این بود شده اند ولی هیچ کس حرفی نمیزند. میخواستم اعتراض کنم که دیدم بجای آشغالها کیف پر از پول را دم در گذاشتم و آشغالها را با خودم به تاکسی آوردم.  اگه این متن رو خوندین و باور نکردین به شما حق میدم. ما هم اول باور نمیکردیم. ولی وقتی یک ماه همکارمون بود چیزایی ازش دیدیم که باورمون شد.مثلا یه بار از همه خدافظی کرد که بره خونه ، دو ساعت بعد دیدم نشسته رو صندلی جلوی در. گفتم آقا افشین نمیرید؟ گفت : کجا؟گفتم : خونه .گفت : آها داشتم میرفتم خونه. (بعد بلند شد رفت.)به نظرم همه ما از این دست خاطرات زیاد داریم. ولی آقا افشین دیگه خاطراتش یه کم سورئال شده. خلاصه که با این وضع و اوضاع اینقدر غرق روزمرگی و فرار از بدبختی شدیم که هر روز احساس میکنم دارم به سمت آقا افشین شدم پیش میرم. چند روز پیش داشتم تو مترو با خودم حرف میزدم. یکی گفت یواشتر حرف بزن جوون. منم گفتم آخه من که ماسک زدم.(تو فکرم بود که چون ماسک زدم صدام تو هوا پخش نمیشه.)خدا بخیر کنه.این موسیقی بسیار بسیار زیبا از یونس عباسی ، به نام نگاه عشق هم جزو خاطرات من با آقا افشینه. چون وقتی اینو بهش دادم یک ماه بیست چهارساعته داشت گوش میداد. میگفت یاد خاطراتم میفتم . درسته قشنگه ولی چون هدفن نداشت ما زخم شدیم. https://soundcloud.com/donya-pakdaman-104538759/younesabbasi-negahe-eshgh-mp3 </description>
                <category>علیرضا طهرانی ها</category>
                <author>علیرضا طهرانی ها</author>
                <pubDate>Fri, 18 Sep 2020 19:43:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکسها و خاطرات 1</title>
                <link>https://virgool.io/@al_na_te/%D8%B9%DA%A9%D8%B3%D9%87%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D8%B4%D9%88%D9%86%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%82%D8%B3%DB%8C%D9%85-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86-bngmmze5sw99</link>
                <description>(اگر با موبایل هستین ممکن است عکسها برای شما کمی با تاخیر باز شود)چند روز پیش یکی از پست های دوست عزیزمون آقای بهنام رو دیدم که عکس نوشت یک و دو نام داشت. با دیدن اون پست تصمیم گرفتم چند تا از عکسای حال خوب کن خودمو منتشر کنم. (البته اون عکسا کجا و اینایی که من گرفتم کجا)من از مرداد سال 93 که برای خودم به عنوان کادو تولد یک دوربین 700D کانن خریدم تا الان هرجا رفتم مثل ندیده ها، ایستاده، نشسته و دراز کش در حالتهای مختلف در حال عکاسی بودم. اعتقاد دارم وقتی عکسی رو میگیرم بعدا باید صدها بار بهش نگاه کنیم. عکس ها برای ثبت خاطره گرفته  میشن. برای اینکه یک حرفی رو به ما بزنن یا یک خاطره ای رو در ذهن ما بازسازی کنن. به نظرم درمان قطعی حال بد و رفتن به سمت حال خوب بعد از چایی نبات، نگاه کردن به عکسهاست. از قدیمی تا جدیداشون.در ادامه چند تا از عکسها و حس حال خوبشون، همراه با توضیح مختصری در مورد اتفاقی که منجر به گرفتن اون عکس شده رو براتون گذاشتم.1- اگه یادتون باشه پارسال بهار دسته جمعی پروانه ها اومده بودن ایران. تو شهر پُر پروانه بود. این دقیقا بوته جلوی خونه ماست که حداقل 17 18 تا پروانه توش بود .من کلی منتظر نشستم که یه دونه شون رو تکی گیر بندازم و عکسشو بگیرم. ( کیا پروانه ها رو یادشونه؟)2- پاییز سال 95، سال دوم ارشدم بودم. نه دوستای دوره کارشناسی باهام بودن. نه دیگه بچه های ارشد سال دوم میومدن دانشگاه. من مونده بودم با یه مشت بچه که بزرگترینشون حداقل 3 سال از من کوچیکتر بود. به پیشنهاد یکیشون قرار شد دسته جمعی بریم باغ فین. تعدادمون دقیقا 9 نفر بود. 4 تا دختر و 4 تا پسر که دوتا دوتا با هم چفت و جور بودن و من یک نفر. اگر بخواهم یک توصیه در زندگی به شما بکنم اینه که هیچ وقت ، هیچ وقت، وقتی تنها هستین با 8 نفر که کوچیک تر از شمان و با هم چفت شدن، وقتی برف اومده نرید باغ فین .اونم وسط پاییز. خلاصه من تصمیم گرفتم تنهایی اون لحظه رو رو با عکس گرفتن پر کنم و این یکی از اون عکساست. عکس حس و حال اون لحظه رو کاملا نشون میده.3- زمستون 95 برف خیلی زیادی بارید و تقریبا 2 ماه زمین پوشیده از برف بود. اون زمان آهنگ تِرَن چاوشی رو زیاد گوش میدادم که میگفت &quot;قطار رد شد و رفت ، مسافرا موندن. مسافرا که برن قطار می مونه&quot;و حاصلش شد اینکه بلند شیدم رفتیم قطاری که از حسین آباد کرج میگذره و این عکس رو گرفتم.4- اسفند ماه سال 95 یکی از روزهای به یاد ماندنی در زندگی من بود. با توجه به علاقه م به سبک گروتسک نمایشنامه ای که نوشته بودم که چون کسی نمیدونست گروتسک چیه فکر میکردن یه نمایشنامه دوزاری نوشتم. بعد از کلی زحمت و تلاش و استرس ، بالاخره روی صحنه بردیمش. این صحنه، یک صحنه درگیری برای تصاحب اسلحه ست و یادم میاد که دختری که پشت من نشسته بود به قدری خندید که نفسش بند اومد و از دوستش کمک میخواست. ولی دوستش هم چون اینقدر خندیده بود نمیتونست کمکش کنه.(اسم تئاتر بود : همه چیز زیر سر گربه ایست که حرف میزند)5- شاید جمله سحرخیز باش تا کامروا شوی همیشه صدق نکنه، ولی وقتی مسافرت مشهد میرید حتما یک روز هم که شده صبح زود برید حرم و اونجا اتراق کنید. تا  ساعت 9 صبح اتفاقات جالبی رخ میده.این عکس مال سگ لرز زمستون، ساعت 7 صبحه و عملیات فراش ها و خدام برای تمیز کردن صحن.6- اگر تجربه مسافرت با کامیون رو نداشتین به یک حس عالی رو در زندگی تجربه نکردین. چند سال پیش با شوهر خاله م که راننده کامیون بود ، پشت کامیون رو مبل و فرش گذاشتیم و دسته جمعی راه افتادیم به سمت شیراز. شوفرهای بیابون اخلاقهای خاصی دارند، مثلا اینکه نه دستشویی میرن نه میخوابن. یادم میاد 9 شب از کرج راه افتادیم و این فردی که توعکس میبینید بعد از 15 ساعت رانندگی با کامیون ، روبه‌روی مقبره کوروش خاموش شد و روی نیمکتش خوابید. اگه کوروش زنده بود میگفت شوفر آسوده بخواب که من بیدارم . ولی جفتشون آسوده خوابیده بودن.7-در آرامگاه حافظ، ضلع جنوب غربی یک جای تاریکی هست که هیچکس آنجا نمی ایستد. شما به راحتی میتونید دوربینتون رو هر چقدر میخواید اونجا بذارین و عکس بگیرین. حس جاری بودن زندگی در این عکس رو خیلی دوست دارم.8 و 9- سال 92، طبقه ششم خوابگاه شهریارِ دانشگاه کاشان بودیم. از اون بالا همه دانشگاه معلوم بود. تراس اتاق 311 جایی بود که میشد یه صندلی گذاشت و گذر عمر رو به زیبایی هر چه تمام تر دید.  یک پلان از زمستان سخت و یک پلان از بهار زیبا رو میتونید تو دو تا عکس ببینید. من هروقت این دو تا عکس رو کنار هم میذارم به عظمت خدا فکر میکنم ...10 - امروز اول محرمه و همه کسایی که عاشق امام حسینن از اینکه نمیتونن امسال دور هم جمع بشن و عزاداری کنن ناراحتن. در کرج یک هیئتی هست به نام هیئت انصار که یکی از قایق های بجا مانده از جنگ تحمیلی رو تو حیاط هیئت گذاشته. من وسط روضه تو حیاط نشسته بودم و بچه هایی رو دیدم که دارن با شور و شوق با این قایق بازی میکنن. با خودم فکر کردم چند نفر تو این قایق شهید شدن تا امروز این بچه ها بتونن اینقدر راحت و در امنیت با این قایق بازی کنن.این عکس هم یادگار اون لحظه ست.امیدوارم که عکسها خوب بوده باشه . و امیدوارترم که شما هم همین الان سر آلبوما ، گوشیا و کامپیوترهاتون، عکسهای قدیمی رو بکشید بیرون و نگاهشون کنید. یاد خاطراتشون بیفتید و حالتون رو بهتر کنید.یاعلی.</description>
                <category>علیرضا طهرانی ها</category>
                <author>علیرضا طهرانی ها</author>
                <pubDate>Fri, 21 Aug 2020 03:41:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهروند بی دغدغه مند</title>
                <link>https://virgool.io/@al_na_te/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%AF-ldhmmvmbrcwf</link>
                <description>شما یک جوان ایرانی هستید که چند وقتیست فکر میکنید، حسهایتان را به دنیا باخته اید. باید به خودتان و دیگران ثابت کنید که هنوز هم وجودتان پر از احساس است. *مثلا باید بگویید همواره در زندگی در پی عشق میگردید و حتی بدون معشوق هم عاشقانه زندگی میکنید. چه چیزی بهتر از اینکه درباره عشق در کازابلانکا یا امیلی پوئن صحبت کنید؟ تعریف یک فرد از عشق در قاره ای دیگر که متولد یک نسل جلوتر از شماست را به عنوان تعریف خودتان از عشق؛ ارائه میدهید و بدون اینکه خودتان عشقی واقعی را تجربه کرده باشید در مورد صحنه های عاشقانه صحبت میکنید. با این کار حس میکنید واقعا احساس عشق در وجودتان غلیان یافته.*اما شما گاهی گریه هم میکردید. باید نشان دهید که هنوز هم در برابر رذالت زندگی بغضتان میشکند. دردهای زندگیِ شما حد نصاب اشک آوری و سوزناکی را پر نمیکند، اما شاعر ترانه های داریوش، ابی، شادمهر و امثالهم خیلی شعرهای گریه آوری میسرایند. پس درماشین صدای ضبط را بلند میکنید تا هنگام فیلم برداری از داشبرد، خواننده احساس تلخ زندگیتان را بیان کند. شاید چیزی که خواننده میگوید زندگی شما نباشد اما تلخ و گریه دار است.*تصمیم میگیرید حس جاری بودن شاعرانگی درونتان را هم به رخ همگان بکشید. هیچ چیز بهتر از &quot;نشسته ام به در نگاه میکنم&quot; ابتهاج جوابگوی جریان شاعرانگی درونی شما نیست. پس بدون اینکه حتی یک کتاب از ابتهاج خوانده باشید، شعرش را استوری میکنید و احساس میکنید که واقعا نشسته اید و زل زده به در این شعر را سروده اید.*شما جدیدا با خودتان زیاد صحبت میکنید. به این فکر میکنید که احتمالا در دنیا هیچکس اندازه شما با خودش صحبت نمیکند. شما خیلی تنها هستید و در تنهایی خودتان به اعماق وجود انسان تفکر کرده اید. اما کنکاشتان در اعماق وجود انسان به قدری نیست که جمله ای در مورد انسان بگویید. پس &quot;انسان در تنهایی انسان تر است&quot; کیارستمی را استوری میکنید. تفکر سطحی اش به اندازه شما عمیق نیست اما گوشه ای از اعماق تفکرات شما را نشان میدهد.*کم کم میخواهید گوشی را کنار بگذارید که به خاطر می آوردید، در مورد سیاست هم دغدغه هایی دارید. شما خیلی روشنفکر هستید و خیلی میفهمید. فکر میکنید اصل رنجیدنتان در زندگی از همین فهمیدنتان است. پس یک جمله استوری میکنید که در آن مردم را به گاو یا گوسفند تشبیه میکنید و بقیه را به گرگ یا چوپان. در آخر هم ابراز میکنید که از این شرایط احساس خفگی دارید. حجت فهم و عقل را بر خود تمام میکنید.*گوشی را کنار میگذارید و حالا یقین دارید که شما یک فرد دغدغه مند و با احساس هستید. هیچ وقت در زندگی این چنین احساساتان ارضا نشده بود.این پادکست هم یکی از داستانهای تولید مشترک ماست. در مورد احساس های از دست رفته و احساسهای جعلی و زودگذری که در زندگی امروز داریم.*راستی کتابی که تو پادکست بهش اشاره میکنه رو حتما از اینترنت دانلود کنید و بخونید. این کتاب توسط یک نویسنده ای نوشته که شده که هیچوقت هیچکس هیچ ردی ازش پیدا نمیکنه . کتاب هیچکاک و آغاباجی اثر بهنام دیانی ، در کنار کتاب &quot;یوزپلنگانی که با من دویده اند&quot; یکی از بهترین کتابهای داستان کوتاه ایرانه.  https://soundcloud.com/storyofnavid/stort-of-reza </description>
                <category>علیرضا طهرانی ها</category>
                <author>علیرضا طهرانی ها</author>
                <pubDate>Wed, 12 Aug 2020 16:19:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه هایی درباره زندگی و دیگر هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@al_na_te/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-knxfzg6ctoll</link>
                <description>انسانها معمولا در پیری حرفهای به یاد ماندنی تری در مورد زندگی میزنند. گاهی اوقات میشود ساعتها به حرفهایشان فکر کرد . قدیمی ترها مثل الان ما نبودند که علمشان کتاب و اینترنت باشد، هر چه یاد میگرفتند از تجربه های زندگی کردن بود.این دو حکایت ، دو خاطره واقعیست از لحظات زندگی من با مادربزرگ هایم. اتفاقاتی هر وقت یادشان میفتم  ساعتها به آنها فکر میکنم.حکایت اول: در باب &quot;سخت نگیر غذاتو بخور&quot; در زندگیسوم راهنمایی بخاطر کوچ کردن از شهر تهران به سمت کرج، برای اینکه وسط سال تحصیلی درگیر عوض کردن مدرسه نباشم ، مجبور بودم چند ماهی را با مادربزرگ زندگی کنم تا سال تحصیلی را در تهران به پایان برسانم.مادربزرگ که عزیز صدایش میکردیم ، هیچگاه به خوشمزه بودن غذا اعتقادی نداشت و همیشه یک چیزی جلوی ما میگذاشت که تنها فشار گرسنگی میتوانست مارا وادار به خوردن آن کند.نه اینکه نخواهد غذایش خوشمزه باشد، اول اینکه بلد نبود و مهمتر از اولی اینکه هیچگاه در زندگی وقتش را  برای خوشمزگی غذا صرف نمیکرد.عزیز، معروف بود به زن سعدی.( از آنجا که سعدی زیاد سفر میرفت ما هم به او میگفتیم زن سعدی)  لحظه ای در خانه بند نمیشد. همیشه از این کلاس قرآن به آن کلاس قرآن در حال رفت و آمد بود. نمازهایش را همیشه در مسجد میخواند و اوقات بیکاری اش هم برای شادی روح تمام اموات قرآن تلاوت میکرد. اگر در حال انجام یکی از موارد بالا نبود پس حتما برای انجام صله رحم در خانه یکی از فامیلها بود یا به بهشت زهرا رفته بود برای قرائت فاتحه.یکبار عزیز جان با کلی شوق و ذوق مرا صدا و زد و گفت: مادر بیا الویه داریم. از اون نونا هم گرفتم.(نون باگت رو تلفظ نمیکردن اصن)من  در آن لحظه کلی دلم را صابون زدم که بالاخره بعد از مدتها خوردن کدو آبپز امشب یک غذای معقول میخورم... اما چشمتان روز بد نبیند. عزیز کمی سیب زمینی پخته را پوره کرده بود و درون نان ساندویچی میپیچید.گفت : بیا مادر این ساندگیج رو برای تو پیچیدم. ( تلفظ صحیح ساندویچ ، از نظر عزیز ساندگیج بود)گفتم : عزیز اینکه الویه نیست. این سیب زمینی پخته س؟گفت : خیار شور و کالباس ضرر داره نخریدم. عوضش سس گرفتم.با خودم گفتم حداقل سیب زمینی را آغشته به سس میکنم ، اما دیدم عزیز از پشتش یک سس کچاپ مدل خرسی در آورد و گفت: بیا اینم سس . بخور ببین چه خوشمزه ست. (همیشه وقتی غذا درست میکرد و بقیه غر میزدن، خودش با ولع میخورد و میگفت بیا بخور ببین چه خوشمزه س)گفتم: عزیز این که سس مایونز نیست.گفت: سس سفید نداشت ، قرمز گرفتم. عب نداره.... بخور ببین خوشمزه ست. و خودش با هیجان تمام سس قرمز را روی سیب زمینی پخته میریخت و با ولع تمام ساندویچ را گاز میزد.گفتم: عزیز جان من... بابااااا.  این که اصن الویه نمیشه.گفت : خب الویه نشه. غذا که هست. سخت نگیر غذاتو بخور. و سپس سس قرمز را با هیجان روی سیب زمینی پخته ریخت(البته سیب زمینیش هم نیم پخته بود) و با ولع تمام گاز زد.حکایت دوم : در باب دیگه اون مَزَه رَ نَدارَد... (با لهجه قزوینی خوانده شود)مادربزرگ مادری من اسطوره مصیبت دیدن در زندگی است. از فرار مادر، درست یک ساعت پس از زاییدنش گرفته، تا دفن کردن سه تا از فرزندانش و بیوه شدن در جوانی با 5 تا بچه قد و نیم قد. فشار و استرس زندگی کاری کرد که دقیقا 10 سال پیش، یک نیمچه سکته، طرف چپ بدنش را لمس کرد و ما از همان موقع او راه نگه میداریم. الان 10 سال است که فقط روی تخت مینشیند، غذا میخورد و میخوابد. البته کلکسیونی از امراض را هم با خود حمل میکند.چند روز پیش داشت یکی از خاطرات دوران نوجوانی اش را تعریف میکرد که در یکی از زمستانهای سرد مجبور بوده از زیرزمین آب بیاورد، اما چون پله ها یخ بسته بوده، هنگام بالا آمدن سر میخورد و همزمان با اینکه دنده هایش میشکند، سطل آب هم سوراخ میشود.نامادری اش وقتی صحنه را میبیند، وسط حیاط چنان کتکی به او میزند که تا چند روز نمیتواند از جایش بلند شود.در حالی که سر تکان میداد ، خاطره اش را با این جمله تمام کرد که گفت: هنوز یادَمَس... به من گفت خودت جهنم . چرا سطلَ سوراخ کردی؟من که میخواستم کمی دلداریش بدهم گفتم : عوضش الان دیگه میارن غذاتو میذارن جلوت، ماها دورتیم. کلی میخندیم . شما هم اینجا میخوری ، میخوابی دیگه. حال کن.مادربزرگ ، باصدایی که از معلوم بود از ته دلش میاید جواب داد... خب... ولی دیگه اون مزه رَ نَدارَد.همیشه وقتی شروع به نوشتن میکنم قصدم اینه که زمان مطالعه مطلب نهایتا بشه 4 دقیقه ولی نمیدونم چرا 11 - 12 دقیقه میشه.برای همین این مطلب رو در کوتاه ترین حالت ممکن نوشتم.در انتها هم قسمتی از شعر هوشنگ ابتهاج رو بشنوید. و اگه یاد عزیزان درگذشته تون افتادین براشون فاتحه ای بفرستید. https://soundcloud.com/aminedavari/68i45uanm9pv </description>
                <category>علیرضا طهرانی ها</category>
                <author>علیرضا طهرانی ها</author>
                <pubDate>Fri, 07 Aug 2020 03:50:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;خانواده قشنگه&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@al_na_te/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF%D9%87-i9btg8ix0lhl</link>
                <description>(توجه : در این داستان به خاطر اینکه آوردن اسم ها ممکن است بعدا دردسر ساز شود، فقط از نسبت فامیلی افراد با خودم استفاده شده- کمی آزاردهنده میشه ولی دیگه چاره ای نبود.)دقیقا نمیدانم چه کسی برای اولین اصطلاح خانواده قشنگه را به کار برد! در سریالی به گوشمان خورد یا خودمان ساختیم. ولی &quot;خانواده قشنگه&quot; اصطلاحی ست پر کاربرد بین من و خواهرم ، و در زمانهایی به کار میرود که رفتارهای خانواده ای ، بسیار عجیب باشد.رفتارهای عجیب که میگویم نه از این رفتارها که در توییتر و تلگرام میخوانید : مثلا بابام کولر را خاموش میکنه یا مادرم بعد از دعوا 5 ساعت برای خودش دعوا را ادامه میدهد.خیرررر.برای اینکه  از نظر ما در دسته بندی &quot;خانواده قشنگه&quot; قرار بگیرید ، باید دست کم چند مورد از معیارهای خانواده پدری من را داشته باشید.شجره خاندان پدری من از همان ریشه درخت، شامل معیارهای &quot;خانواده قشنگه&quot; می شوند و از پدر بزرگ گرفته تا پسر عمو و دختر عمه همگی صبح که بلند میشوند سعی میکنند اتفاق عجیبی در راستای عجبیتر شدن داستانهای خانواده رقم بزنند.اگر بخواهیم کمی به عقب برگردیم و نحوه قشنگی خانواده پدری را ریشه یابی کنیم به پدربزرگ میرسیم.در خانواده پدری من ازدواج امر بسیار مهمی است. به طوری که اگرالف) یک روز کاری برای انجام دادن نداشته باشندب) شرایط آب و هوایی مناسب باشد،سریع ازدواج میکنند. این ژن ازدواجی از پدربزرگم به اولاد ذکور خانواده نیز به ارث رسیده است.اما بخش کوچکی از داستانهای پدربرزگ :پدربزرگم در جوانی عاشق داف اسمی آن زمان (داف در حد محله) میشود و از آنجایی که طریقه مُخ زنی با دوچرخه را بلد بوده، طی یک عملیات چند روزه مخ را زده و گوی سبقت را از تمام هم محلیها و جوانهای ژیگول دوران میرباید.پس از سه سال زندگی موفق(ازلحاظ جنسی) و نا موفق ( از لحاظ بقیه چیزها) ، زوجین با هم سازش نمیکنند و از هم طلاق میگیرند.حاصل آن سه سال ازدواج، سه فرزند پسر با اختلاف سنی 5 سال است.(نمیدونیم چطوری ولی دقیقا به خاطر همینه که میگیم خانواده قشنگه احتمالا اونقدری که لازمه از هم طلاق نگرفته بودن)پس از طلاق زن اول، یک نفر به پدربزرگم پیشنهاد میدهد که :&quot;یه بنده خدایی تو یکی از روستاهای ساوه هست که پدر و مادر نداره، کسی نمیگرتش، تو که تهران زندگی میکنی بیا برو بگیرش!!!!&quot;پدر بزرگ نیز در یکی از روزهایی کهالف ) بیکار بوده،ب) شرایط آب و هوایی مناسب بوده،به قصد خواستگاری از دختر به سمت روستایی در نزدیکی ساوه طی طریق میکند.پدر بزرگ یک هفته ای آنجا میماند تا شرایط عقد و عروسی آماده شود. کل روستا بسیج میشوند تا دختر یکی یک دانه مشهورترین فرد روستا را به خانه بخت بفرستند.شب عروسی فرا میرسد و طبق رسم آن روزها مراسم شب زفاف نیز همان شب برگزار میشود.پدربزرگ و مادربزرگ دوم من قرار بود همدیگر را برای اولین بار همان شب به صورت کامل ببینند. یک اتاق را برایشان خالی میکنند . پدر بزرگ وارد اتاق که میشود بعد از یازده دقیقه داد میزند که:این که کچله!!!!پدر عروس که دختر را انداخته بوده و خرش از پل گذشته میگوید: عیب نداره عوضش دختر خوبیه.و پدر بزرگ دوباره میگوید: ولی خب کچل هم هست.فردا صبحش پدربزرگ از همه روستا خدافظی میکند و به آنها میگوید به مدت یک هفته به تهران میرود تا شرایط را برای آوردن عروس فراهم کند.این جمله که : &quot; من یه هفته ای میرم تهران برمیگردم&quot; ، &quot;همان ما میریم یه دور بزنیم، برمیگردیم&quot; خودمان بود.بعد از سه چهار ماه که پدربزرگ از زن دومش خبر نداشته و در تهران به کار و زندگی خودش مشغول بوده، همان شخصی که دختر را معرفی کرده بوده اتفاقی پدربزرگ را میبیند و به او میگوید:مشتی کل روستا دنبالتن. اگه پیدات کنن قلم پاتو میشکونن.از همین رو، پدربزرگم که خیلی ترسو بوده ( مخ زن بوده ولی ترسو هم بوده!!!) از ترس شکستگی قلم ، دیگر هیچ وقت پایش را ساوه نمیگذارد.حاصل این ازدواج که از لحظه عقد تا لحظه ای که پدربزرگم از دختر خدافظی کند تقریبا یک نصفه روز طول کشید، یک فرزند دختر است.امروزه ما همچنان هر سال دسته جمعی میرویم به همان روستای نزدیک ساوه، عمه خود را در آغوش میگیریم و برمیگردیم.البته شاید به نظر شما این حرکت پدربزرگ جزو حرکات &quot;خانواده قشنگه ای&quot; به حساب بیاید ولی هیچکدام از فرزندان با قضیه یک نصفه روز ازدواج کردن و بچه دار شدن مشکلی نداشتند. تنها مشکلشان این بود که پدربزرگ که میخواست از روستا زن بگیرد، چرا نرفت شمال؟در این مورد من هم با ایشان موافقم . اگر از شمال زن گرفته بود، حداقل الان ویلای شمال اوکی بود. ولی الان هر ساله میرویم وسط بیابون عید دیدنی.نمایی از همان روستای مذکور که از آوردن نام آن معذورم.اما حرکات پدربزرگ در راستای قشنگ سازی خانواده به اینجا ختم نشد . اگر یادتان باشد گفتم پدربزرگ مخ زنی خوب، ولی به ازدواج هم بسیار معتقد بود.پس برای اینکه قضایای مادربزرگ دوم را فراموش کند، در حدود 40 بار دیگه ازدواج میکند (نترسیدید که ... اولش خواستم عدد رو کمتر بگم که سکته نکنید، واقعیتش 42 بار بوده).البته چون به هیچ کدام از آنها آنقدرها هم علاقه مند نبود ، فقط به صورت موقت  ازدواج میکرد و  اسمشان در جایی ثبت نشده است.(احتمالا یکی از دلایلی که پدربزرگ تریاک میکشید و وزنش از 50 کیلو تجاوز نمیکرد همین بود که دیگه چیزی ازش باقی نمی ماند. وگرنه هر چه فکر میکنم شغل سلمانی آنقدری از آدم انرژی نمیگیرد که تا این حد لاغر باشد.)اما بعد از مورد چهل و دوم ، پدربزرگ از موقتی بودن خسته میشود و یک روز از زن اولش خدافظی میکند، از خانه به سمت سلمانی میرود و در راه مادربزرگ اصلی من را میبیند. ( اینو نگفته بودم دوباره برنمیگرده به زن اولش- زن اولش به خاطر بچه هاش میومده اونجا میمونده)اما مادربزرگ من نه داف بود و نه از زیبایی خیره کننده ای برخوردار. اتفاقا یک زن ساده، خود ساخته ، بسیار معتقد و از خانواده ای مذهبی بود. اما پدربزرگ من هم مخ زن خوبی بود.دلیل اینکه مادربزرگ من با پدربزرگم ازدواج میکند و به عنوان سومین زن رسمی؛ دعوت آقا کریم را لبیک میگوید، این بود که مادربزرگ من هم یک جور دیگر خانواده قشنگه بود.چه تفاهمی از این بالاتر که دو تا خانواده قشنگه بهم برسند؟اما مادربزرگ:مادربزرگ را وقتی نوجوان بود به زور به عقد پسرخاله اش در میاورند. ازدواجی که فکر میکردند سر و سامان خوبی بگیرد اما پسرخاله اش درست یک هفته بعد از ازدواج به مدت 2 سال غیبش میزند.این که کجا رفت را کسی نفهمید. ولی مادربزرگم را با یک بچه تک و تنها میگزارد.بعد از دوسال برادران مادربزرگم، شوهر مفقود الاثر را پیدا میکنند و او را میاورند پای میز محاکمه. قرار میشود که همانجا در دم از هم طلاق بگیرند.شوهر مادر بزرگ که به اون عمُقلی میگفتند( عمُقلی از ادغام تو کلمه عمو و نقلی درست شده. به کسی میگفتند که همیشه در جیبش نقل و شیرینی حمل میکرده) از همه اجازه میگیرد تا به خانه برود و مادربزرگ را به همراه شناسنامه هایشان بیاورد.عمُقلی به خانه میرود اما پس از خروج از خانه به مدت 5 سال دوباره مفقود الاثر میشود. (یه شناسنامه س دیگه داداش چرا اینقدر طولش دادی؟)باز هم کسی نمیفهمد کجا غیبش زده اما هرچه بود مادربزرگ من را با دو تا بچه، تنها و بی کس رها میکند.در سال سومِ مفقود الاثریِ عمُقلی بود که شناسنامه او در خانه پیدا شد و جد بزرگوار ما تصمیم گرفت به صورت غیابی طلاق دخترش را بگیرد. فکر میکنم اولین طلاق غیابی در ایران در خانواده های مذهبی را باید به نام مادربزرگ من ثبت کرد.اینکه چطور خانواده مادربزرگ من از قزوین به تهران مهاجرت کردند ، داستان خودش را دارد که الان کاری به آن نداریم.اما در اولین باری پدربزرگ، مادر بزرگ را میبیند، سوار بر دوچرخه تا خانه دنبالش میکند. وسطای راه از او میپرسد:-جون من بگو شوهر داری یا نداری.-ندارم . ولی نمیخوام زن تو بشم.-آخه من دوست دارم. اگه زن من نشی با دوچرخه میام تو شکمتا.(قدیم مخ زدن راحت تر بوده گویا- بعضا تا توسل به تهدید و زور مخ میزدن)مادر بزرگ هم که حجب و حیا داشته به سمت خانه فرار میکند و میگوید: با آقاجونم صحبت کنید..بعد از خواستگاری و انجام رسم و رسومات، دو کفتر که یکی از آنها عاشق بوده و دیگری فرقی برایش نداشته ، به هم میرسند.حاصل این ازدواج هم دو فرزند است که یکی از آنها پدر من است.اگر دقیقتر بخواهیم به رابطه بین خواهرها و برادرها در خانواده پدری نگاه کنیم، متوجه میشویم که من در مجموع 7 - 8 تا عمه و عمو دارم که به زور دوتا از آنها خواهر برادر تنی هستند.و حتی در بعضی اوقات عمه و عموهایی دارم که از مادر جدا و از پدر سوا هستند، یعنی هیچ اشتراکی با هم ندارند ولی عمه و عموی من محسوب میشوند.اما مادربزرگ من پس از ازدواج با پدربزرگم، میفهمد دو تا بچه ای که مال خودش نیست را باید بزرگ کند، با یک زن طلاق گرفته که هر روز آنجاست باید دست و پنجه نرم کند، و یک هوو هم در یکی از روستاهای ساوه دارد.با زن اول طریقه دوستی و عطوفت را پیش میگیرد.اما با هَوویش در ساوه کار را به صورت دیگری پیش میبرد.با اولین سفرش به ساوه در همان نگاه اول ، مِهر هر دو زن به دل هم میفتد و مادربزرگ من هر سال خودش را با اتوبوس و اسب و الاغ به ساوه میرساند تا با همتای خودش در آن روستا دیدار فرماید.در کل برگای شجره خانوادگی ما با دیدن این مهر و عطوفتی که بین دو هوو شکل گرفته میریزد.این داستانها فقط لحظاتی از خانواده قشنگه بودنِ خانواده پدری را نشان میدهد. اگر تا اینجا برایتان جالب بوده باید خدمتتان عرض کنم ، داستانهای عمه ها و عموها و فرزندانشان آنقدر جذاب است که اگر حال داشتم بنویسم یک چیزی شبیه کلیدر اما طنز از تویش در میامد. به هر حال امیدوارم فکر نکنید فامیل قشنگی دارین. به نظرم مال ما قشنگ تره. به جان خودم اگه کسی بیاد بگه فامیلای ما داغون ترن ، فقط سه تا داستان از یکی از عمه ها مو مینویسم که دیگه زبان در دهان فروبرد. :-)))))حسن ختام هم یکی دیگه از پادکستهای ساخت خودمون در مورد روابط بی پایه و اساس و سرد در خانواده های امروزی رو میذارم. داستان قشنگیه به قلم نوید عظیمی. https://soundcloud.com/storyofnavid/story-of-parsa یه میکس عالی هم بشنوید از شعرخوانی صالح اعلا با  آهنگ بمرانی که اگه نشنوید از دستتون رفته. https://soundcloud.com/haataari/q0roii05sztj </description>
                <category>علیرضا طهرانی ها</category>
                <author>علیرضا طهرانی ها</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jul 2020 01:40:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، عماد ، بهرام بیضایی (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@al_na_te/%D9%85%D9%86-%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-k0gyowmba0u0</link>
                <description>سلام . چند وقتی بود داستان طنز ننوشته بودم. امیدوارم که دوست داشته باشین. نظرتونو بگید. ممنونتصویر کمتر دیده شده از قیافه من، در آرامش قبل از طوفانسال اول ارشد که بودم، من ، نوید عظیمی پسرخاله ام و عماد مالکی یک برنامه هفتگی پخش فیلم راه انداخته بودیم . قصدمان این بود چند تا فیلم قابل نقد در ژانرهای مختلف از نجات سرباز رایان اسپیلبرگ بگیر تا دزد دوچرخه دسیکا را پخش کینم. من مسئول انتخاب و نمایش فیلم، نوید که از همه ما خوش صحبت تر بود مسئول نقد کردن فیلم و عماد هم به خاطر اینکه از ما دوسال کوچک تر بود مسئول زیرنویس و کارهای فنی بود.کمتر پیش میامد که من یا عماد برای نقد، بالای سِن برویم. مگر در زمانهایی که کارگردان یا فیلم تخصصی‌ ِخودمان بود.چون حال و هوای فیلم خوب دیدن با شلوغی جمعیت از بین میرفت ، خیلی دوست نداشتیم تعدا بچه ها در سالن زیاد شود. سعی میکردیم با تبلیغات دهان به دهان فقط فیلم بین ها را دعوت کنیم.5 - 6 هفته پیش رفته بودیم و همه چی داشت خوب پیش میرفت.اما نوید عظیمی خیلی زود، زور به فشارش آمد و درست، دمِ درِ دانشگاهِ کاشان دچار شد. یک دختر چادری کاشانی دل بچه را ربوده بود و او نظرش از &quot;حاجی سگ ازدواج میکنه&quot; به &quot;داداش بهمن ماه میریم خواستگاری&quot; تغییر پیدا کرده بود . او برای فراهم آوردن مقدمات باید بر میگشت به شهر خودمان و کار و کاسبی اش را راه می انداخت.اما من و عماد میخواستیم بدون نفر سوممان کار را ادامه دهیم. کم شدن یکی از ما به معنی این بود که باید فرایند سانسور و زیرنویس را حذف میکردیم تا به کارهای دیگر برسیم، و این یعنی مجبور بودیم بجای فیلمهای خارجی، فیلم های ایرانی پخش کنیم.اولین هفته پس از رفتن نوید عظیمی، قرار شد فیلمی انتخاب کنیم که هیچ دانشجویی علاقه مند به دیدن این فیلم و نقد آن نباشد. برای همین گشتیم و با کمی سرچ در اینترنت یک فیلم پیدا کردیم به نام باشو غریبه ای کوچک که نه من دیده بودم ، نه عماد. اما از وجنات مفهومی و کارگردانش که بهرام بیضایی بود معلوم بود که فیلم عامه پسندی نیست.روز پخش فیلم رسیده بود و چون پیش بینی میکردیم، از ظرفیت 100 نفری سالن حدود 10 الی 20 تا صندلی پر شود تصمیم گرفتیم بجای اینکه از قبل فیلم را بررسی کنیم، ما هم همزمان با بقیه فیلم را ببینیم و همانجا یک نقد دورهمی برگزار کنیم.ساعت 7 شب کلید در دست میخواستم وارد دانشکده شدم که دیدم یک جمعیت 50 نفره در کریدور منتظر هستند. در پخش فیلم های قبلی هیچوقت چنین اتفاقی نیفتاده بود. یقین کردم که این جمعیت برای برنامه دیگری جمع شده بودند. اما با ورود من به دانشکده 50 نفر از جا بلند شدند و پشت سرم راه افتادند.تصویر من وقتی دیدم با ورود من 50 بلند شدن دنبال من راه افتادن.چرااااااا؟این سوالی بود که همانجا از خودم پرسیدم. چرا باید واسه باشو اینقد آدم بیاد؟ چرا قبلیارو نمیومدن؟ چرا الان که خودمونم فیلم رو ندیدیم اومدن؟ چرا این همه اومدن؟ چرا رکورد تعداد تماشا رو باید امروز میشکستیم؟ چرا عماد مالکی کدوم گوریه؟(این آخری چرا نداشت ولی چون با بقیه باید هماهنگ میشد اولش چرا گذاشتم.) من به سمت در سالن قدم میداشتم و تمام این سوالات در ذهن من میگذشت.جلوی در سالن که رسیدم،  احساس کردم به حدی غرق افکارم بودم که جمعیتی که پشت من بودند، زودتر از من جلوی در سالن رسیده اند.برای اطمینان پشتم را نگاه کردم دیدم 50 نفر پشتم ایستاده بودند. دوباره جلویم را نگاه کردم دیدم 30 - 40 نفری هم آنجا بودند..من وقتی دیدم برای اولین بار هنوز فیلم شروع نشده 90 نفر اومدنفیلم شروع نشده سالن پر شده بود. همانجا لبخند ژکوندی گوشه لبم نقش بست . به این فکر میکردم که چه شب رویایی قرار است رقم بخورد. یک مثلث هجومی تشکیل داده بودیم .من بال راست. بهرام بیضایی بال چپ و عماد مالکی نوک حمله ...و قرار بود سه نفری شبی را رقم بزنیم که در شهر کاشان بی سابقه باشد. اما اگر فکر میکنید آن شب گند و فضاحتمان فقط مختص به نقد فیلم بود، کاملا در اشتباهید.چند دقیقه ای از فیلم گذشته بود ولی عماد هنوز نرسیده بود. یک پیام از طرف عماد معادله نقد آن شب را عوض کرد. پیام این بود: &quot;داداش من دارم میام. فقط لطف کن 4 تا جا برای من نگه دار. فیلم هم خودم نقد میکنم. &quot;اگر بخواهم پیام عماد را رمز گشایی کنم. قسمت اول که گفته بود داداش من دارم میام. یعنی خواب مانده بود و نیم ساعت دیگر میرسید.قسمت دوم که گفته بود 4 تا جا برام نگهدار یعنی داداش من مخ یه دختره رو زدم. گفتم من خیلی شاخم تو فیلم و دعوتش کردم با 3 تا از دوستاش میخوان بیان اونجا.و قسمت آخر که گفته بود خودم نقد میکنم یعنی پیش دختر قپی آمده بود که من متنقد حرفه ای فیلم هستم و بچه ها همه چیز رو برام آماده کردن که امشب نقد کنم.با هزار زحمت در آن شلوغی، 4 تا صندلی کنار هم پیدا کردم و به ضربِ زور و خواهش،  دراز کش از لالوی دسته ها و صندلی ها بدنم را طوری دراز کردم که 4تا صندلی کنار هم را اشغال کنم.نیم ساعت اول فیلم گذشته بود و همچنان بر تعداد بچه ها افزوده میشد. هیچوقت نفهمیدم چطور آن شب این همه دانشجو، علاقه مند به سینمای بهرام بیضایی شده بودند. خود بهرام بیضایی آنقدرها هم علاقه مند به سینمای خودش نیست . اما جمعیت به حدی رسیده بود که تمام صندلی اضافی های سالن را هم پر کرده بودند. از آن طرف من مثل مار چنبره زده بودم روی چهار تا صندلی اما نه از عماد خبری میشد ، نه از آن 4 نفر.45 دقیقه از فیلم گذشته بود که یک پیام دیگر از عماد روی گوشی من ظاهر شد: داداش سه تاش کن.تفسیر این پیام یعنی یکی از دوست های ِدختر، حالِ فیلم دیدن را نداشته و 3 نفر از آنها به احترام عماد قرار است با تاخیر در جلسه پخش فیلم حاضر شوند. پس از دیدن پیام یک لنگم را کمی جمع کردم تا سه صندلی را اشغال کرده باشم و برای یک نفر جا باز کنم.1 ساعت از فیلم گذشته بود. جمعیت به حدی زیاد شده بود که در آن سالن کوچک عده ای روی زمین نشسته و عده ای سرپا هم ایستاده بودند.به خودم و کشورم میبالیدم که چنین جوانهای اهل هنر و فرهنگی داریم. اگر میدانستم سینمای ایران و بهرام بیضایی اینقدر طرفدار دارد، از اول فیلمهای او را پخش میکردیم.اما به خود بالیدن چیزی از شرایط اسفناک من کم نمیکرد . من با لنگهای تا ته باز کرده، سه تا از صندلی ها را گرفته بودم و با وجود اصرار بچه ها همچنان بخاطر حفظ آبرو و سربلندی رفیقم، و برای اینکه قپی اش پیش دوست جدیدش بگیرد، آن سه جا را نگه داشته بودم.همین لحظه یک پیام دیگر از طرف عماد دریافت کردم :&quot;داداش دو تاش کن.&quot;پر واضح بود که دو نفر از دوستان دخترک ، حال فیلم دیدن نداشتند اما دوست دختر عماد و یکی از دوستانش ، تصمیم گرفته بودند دو نفری به خاطر احترام به عماد خودشان را به سالن برسانند.من لِنگ راستم را را کمی جمع تر کردم و جای دوم را هم به یکی از بچه های سرپایی دادم.یک ساعت و نیم از فیلم گذشته بود و من یک چشمم به فیلم بود، یک دستم روی صندلی بغل و هی پشت سرم را نگاه میکردم تا ببینم خبری از عماد و دوستانش می شود یا نه. در همین لحظه یک زوج خیلی جوانِ ترم اولی که معلوم بود دنبال جایی تاریک میگردند تا کمی زور را از روی فشارشان بردارند، با لحنی التماس گونه از من خواهش کردند آن دو صندلی را در اختیار آنها بگذارم.دلم برایشان سوخت . بالاخره سینما گاهی مکانِ فیلم دیدناست و گاهی هم امر فیلم دیدن از آن برداشته میشود و فقط حکم مکان را دارد.از جا بلند شدم.اما در حین بلند شدن، سوالی در ذهنم نقش بست. :&quot;این جمعیت به خاطر بیضایی آمده بودند یا بخاطر تاریکی ؟&quot;من در حال فکر کردن به اینکه اون جمعیت بخاطر بیضایی اومده بودن یا تاریکی؟چشمم را دور سالن گرداندم و دیدم حدودا 40 50 جفت دختر و پسر ، دو به دو کنار هم نشسته بودند. از آن طرف بخاطر اینکه برنامه ساعت 7:30 شب شروع میشد ، حراست دانشگاه هیچوقت به سالن ما سر نمیزد.تاریکی ، نیاز به مکان، و نبود حراست سه عاملی بود که در کنار هم ، مشخص میکرد همه آن جمعیت 130 140 نفره، عاشقان سینما و پیروان بهرام بیضایی بودند.تقریبا اواخر فیلم بود که یک پیام دیگر از عماد دریافت کردم.&quot;داداش تو رو خدا یه جا واسه من نگه دار من 5 مین دیگه میام.&quot;پر واضح بود که هر سه دوستِ دوست دختر جدید عماد حال فیلم دیدن نداشتند و دخترک تصمیم گرفته بود به خاطر احترام به عماد حداقل خودش را به نقد فیلم برساند. اما دیگر برای خود عماد هم جا نبود.5 دقیقه مانده به انتهای فیلم عماد با حالتی مغموم وارد سالن شد. با دیدن چهره عماد پر واضح بود که سه تا دوست آن دختر جوان به علاوه خود آن دختر جوان تقوط کردن بر احترامی که برای عماد قائل بودند و هر سه با گفتن گوربابایی بر عماد و خاندان عماد در خوابگاه مانده بودند.دستم رو به نشونه دلداری روی شونه ش گذاشتم و بغلش کردم. بهش گفتم:پیش میاد. عیب نداره . حالا هفته بعد میان. نمیشه به زور بگی بیان که.عماد گفت : آخه داداش قول داده بود.گفتم : عیبی نداره . حالا نقد فیلمتو که آماده کردی؟گفت: داداش من با این وضعیت میتونم نقد فیلم کنم دیگه؟ من میرم خوابگاه.عماد رفت و من در آن لحظه با لبخند ژکوندی روی لب، به این فکر میکردم که نوید عظیمی که آنگونه دچار شد و رفت. عماد مالکی که اینگونه دچار شد و رفت. 130 نفر دختر و پسر هم که اینجا در حال دچار شدن هستند و معلوم نیست در ادامه به کجا خواهند رفت.من مانده بودم وسط این همه دچار شده.دقیقا مثل خود باشو که غریبه کوچکی بود از جنوب و اتفاقی میفتاد وسط آن همه شمالی . من هم احساس میکردم، رنگم، زبانم، تفکرم و حالا احساساتم با همه آنها فرق میکرد.حالا من مانده بودم به همراه بهرام بیضایی و دریای نقدی که قرار بود توش دست و پا بزنم.دست وپای خوبی زدم. راضی بودم.تصویری کمتر دیده شده از من در حال بازگشت به خوابگاه پس از پخش فیلم باشو.اما آن شب پایان این ماجرا نبود. اصل ماجرا درست هفته اتفاق افتاد. درس اصلی را مثل همیشه کیارستمی به ما داد.اگه اینو دوست داشتید ادامه شم مینویسمبرای حسن ختام هم گفتم شاید براتون جالب باشه از نوید عظیمی هم بگم. به نظر ما که بهترین نویسنده دهه هفتادیه ایرانه. همه سبک های ادبی رو در سطح عالی مینویسه. یکی از داستاناش رو براتون میذارم(این یکیش طنزه): https://soundcloud.com/storyofnavid/story-of-hossein </description>
                <category>علیرضا طهرانی ها</category>
                <author>علیرضا طهرانی ها</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jul 2020 03:05:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدف بیخوابی هایمان بی هدفیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@al_na_te/%D9%87%D8%AF%D9%81-%D8%A8%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%AF%D9%81%DB%8C%D8%B3%D8%AA-waybmlpsbhkl</link>
                <description>این مطلب طنز نیست . اما یک دغدغه چند ساله بود. خوشحال میشم نظر شما رم بدونم.یادم می آید در کتاب دین و زندگی پیش دانشگاهی یا سوم دبیرستان نوشته بود : (نقل به مضمون)&quot;دنیایی را تصور کنید که گاهی اوقات آب انسان را سیراب میکند و گاهی تشنگی را بیشتر میکند، آتش گاهی نمیسوزاند و گاهی میسوزاند، از ابرها گاهی باران میبارد، گاهی آتش، و ... .انسان در چنین دنیایی به هیچ عنوان نمیتواند زندگی کند، اگر هم بتواند همیشه در استرس و اضطراب است ، زیرا نمیداند چند ثانیه بعد چه میشود.***با این توصیفات بالا پس : بسم الله الرحمن الرحیم : &quot;به ایران خوش آمدید.&quot;چند روز پیش خیلی اتفاقی با یک روانشناس همصحبت شدم و باز هم خیلی اتفاقی و حرف تو حرف، صحبتمان به بیخوابی شب کشید . فرصتی شد تا من معضل 5 - 6 سال اخیر زندگی ام یعنی بی خوابی شب ، حتی با وجود خستگی بسیار را با او مطرح کنم.ابتدا فکر میکرد با چند سوال میتواند علت نخوابیدن را پیدا کند، از استرس کاری، تنهایی، فکرهای استرس زا، اتفاقات تلخ گذشته و هر آنچه باعث بیخوابی میشود سوال پرسید . اما از آن جایی که تمام موارد را تا حد زیادی برطرف کرده بودم ، هر چه بیشتر سوال میکرد بیشتر در باتلاق کتابهای فروید و یونگش فرو میرفت.اما دست آخر، در آخرین دست و پا زدنهایش در افکار من گویا ویکتور فرانکل دستش را گرفت و از باتلاق بیرون کشید. پس از کنکاش های طولانی در داستان زندگی من ، نتیجه ای را از اعماق ذهن من بیرون کشید که من هم با او موافق بودم.او فهمید من معنای زندگی و هدف زیستن در این جامعه را گم کرده ام و استرس های پنهان به من هجوم آورده.اما قضیه معنای زندگی و استرسهای پنهان و هدف زیستن یا هر اسمی که شما روش میذارید چیست؟یکی از مهمترین ویژگی های زندگی در جامعه این است که ما میتوانیم به مقدار فهم مان از زندگی آنچه در آینده اتفاق میفتد را کم و بیش پیش بینی کنیم. یا حداقل با توجه به کاری که میکنیم منتظر نتیجه متناسب با آن کار باشیم. (صد در صد نمیتونیم پیش بینی کنیم . ولی تا یه حدی میشه پیش بینی کرد)پیش بینی پذیر بودن زندگی و آینده برای انسان بسیار مهم است. چون میتواند درک نسبی به اطراف خود پیدا کند.اگر این پیش بینی پذیر بودن وجود نداشته باشد، جامعه چیزی میشود شبیه به جنگل. بدون هیچ قانونی.  همه مردم صبح که از در خانه بیرون میزنند فکر میکنند وارد جنگل شده اند و پر از اضطراب و استرس خواهند بود.در چنین شرایطی انسان با خودش فکر میکند من که در این جامعه هیچ نقشی ندارم، در این دنیایی که حتی نمیتوانم برای یک ثانیه بعد ، تصمیم بگیرم پس چرا زندگی میکنم ؟ معنی اینکه من هنوز زنده هستم چیست؟ اگر انسان قرار است مثل یک بز فقط بیاید و برود و نه بتواند روحش را تعالی بخشد و نه حتی غریزه حیوانی اش را پاسخ دهد!!!... پس خب که چی؟دقیقا همینجاست که انسان در جستجوی معنای زندگی میرود .به جوانهای اطراف خودتان نگاه کنید ، همه گی نمیدانند چرا زندگی میکنند. هدف زندگی چیست؟ پر واضح است که هر کسی در زندگی هدفی دارد. برخی مادی ، برخی معنوی، برخی هر دو با هم . برخی میخواهند فقط آدم خوبی باشند. برخی میخواهند برسند به آنچه خدا در قرآن گفت...اما بیایید معمول ترین هدف زندگی افراد جامعه را بررسی کنیماکثر مردم هدف زندگیشان این است که یک زندگی آرام داشته باشند.مثلا یک شغل مناسب ، تشکیل به موقع خانواده ، و داشتن حداقل امکانات رفاهی و... .به هیچ عنوان در این جامعه نمیتوانید پیش بینی کنید، با کسب علم یا یاد گیری یک فن مطمئن  یک شغل مناسب به دست خواهید آورد.به هیچ عنوان نمیتوانید بگویید اگر شغل مناسب و امکانات زندگی را داشتید میتوانید به موقع تشکیل خانواده دهید. به هیچ عنوان نمیتوانید پیش بینی کنید کی خانه میخرید. کی ماشین میخرید؟نمیتوانید پیش بینی کنید آیا غذایی که امروز میخورید ، فردا هم میتوانید بخورید یا نه؟(یعنی رسیدن به خواسته های نوع یک، یا خواسته های کف هرم قابل پیش بینی نیست. دقیقا مثل اتفاقی که در جنگل میفتد)یا یک مثال دیگر : بعضی ها خلق و خوی لیدر بودن دارند و دوست دارند خودشان کارافرین شوند.اگر تو امروز شروع کنی و پایه و اساس یک کسب و کار را خیلی اصولی بچینی ، هیچگاه نمیتوانی مطمئن باشی که چون من دست و اصولی کار کردم ، پس موفق میشوم. حتی یک درصد هم احتمال پیش بینی پیروزی یا شکست کسب و کار را نخواهی داشت.نمیتوانی پیش بینی کنی اگر کسب و کارت راه افتاد فردا از فلان سازمان نیایند به زور کسب و کارت را بگیرند.اگر هزار سال بشینی تحلیل اقتصادی کنی نمیتوانی پیش بینی کنی اقتصاد کشور در چند سال آینده چه میشود.و یا هزاران مثال دیگر.(نکته مهم: نمیگم نمیشه اینارو به دست آورد. میگم نمیتونی پیش بینی کنی.)خلاصه. هر کس خودش را در نظر بگیرد. با هر هدفی که دارد ، بنشیند دودوتا چهارتا کند ببیند با اطلاعاتی که امروز در دست دارد، میتواند پیش بینی کند سال دیگه چه مقدار از هدفی که در ذهن دارد را طی خواهد کرد؟اما سوالاتی که همچنان در ذهن من آزار دهنده ست :جوان امروزی اگر چند بار نتواند به هدفش برسد باز هم برای خودش هدف طراحی خواهد کرد؟معمولا میگویند شکست خود نوعی پیروزیست . اما اگر شکست ها پشت سر هم بیایند در صورتی که هیچ تجربه ای به شما اضافه نکنند چه؟چقد میتوان بدون چشیدن حتی یکبار طعم پیروزی خفیف به شکست خوردنها ادامه داد؟چقدر میتوان بی هدف جلو رفت؟اگر از من بپرسید ، جوانهای هم سن و سال من راهشان را گم کرده اند. اصن نمیدانند باید به چه چیزی بپردازند به چه چیزی نه. اینقدر هدفها دست نیافتنی ست که برای زندگی هیچ هدفی را برای رسیدن انتخاب نمیکنند.شاید برای همین باشد که از هر 5 جوانی که بپرسی هدفت چیه؟ 3 یا 4 تاشون میگه دوست دارم کارم به یه جایی برسه که بدون کار کردن پول در بیارم بقیه عمرمو سفر برم و کتاب بخونم. فیلم ببینم.حالا چرا ویکتور فرانکل دست دوست روانشناسمان را گرفت؟ گویا ویکتور فرانکل در زمان جنگ جهانی در اردوگاه نازی ها اسیر بوده و چون اونجا هم هیچ وقت نمیتونستن پیش بینی کنن که آینده چی میشه ، اسیرها به این درد دچار شدن. و ویکتور فرانکل اونجا در جستجوی معنای زندگی گشته.  دوست روانشناسمون کتابشو معرفی کرد بهم . هنوز نخوندم. اگه خوندم حتما خلاصه ای ازش میگم. ولی شما هم اگه به درد من دچارید بخونید.حالا اینارو ولش کنین. من از وقتی فهمیدم پیش بینی آینده چیز مهمیه و انسان باید بتونه از درصدی از آینده خودش پیش بینی داشته باشه،  الان واقعا شبا دارم به این فکر میکنم نوستراداموس که میتونست پیش بینی کنه یعنی شبا خیلی راحت میخوابید؟ هیچی استرس نداشت یعنی؟؟؟خدا داند</description>
                <category>علیرضا طهرانی ها</category>
                <author>علیرضا طهرانی ها</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2020 21:37:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شورای تشخیص صلاحیت ازدواج</title>
                <link>https://virgool.io/@al_na_te/%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B4%D8%AE%DB%8C%D8%B5-%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-rvtqcgtdokgi</link>
                <description>جوانتر که بودیم در خوابگاه یک اتاق هفت نفره داشتیم که هر هفت نفرمان اعتقاد داشتیم انسان با ازدواج به آرامش و تکامل میرسد. تمام کتب الهی و غیر الهی در مورد ازدواج را خوانده بودیم و از حیث روانشناسی تمام نکاتی که باید قبل ، حین و پس از ازدواج رعایت کنیم تا یک زندگی را به نحو احسن پیش ببریم از بر کرده بودیم. حتی آن موقع فکر میکردیم اگر یک شغل داشتیم میتوانستیم دست وِلی(بدون دخالت دست) ازدواج کنیم و گاها به متاهل ها مشاوره ازدواج هم میدادیم.(که درست هم از آب در میامد)آن زمان با اطلاعات آماری فراوانی که کسب کرده بودیم یک مجمع تشکیل داده بودیم به نام شورای تشخیص صلاحیت زن دادن، و آنجا مشخص میکردیم طبق معیارهای جامعه و جنم فرد به چه کسی زن میدهند، به چه کسی نمیدهند.اما به شما میگویم ، تمام آنچه در کتابها نوشته را بریزید دور، همانطور که در کتابها نوشته تنبلی کار زشته ولی اصلا این گونه نیست.تجربه نشان داده فرایند مزدوج شدن دو فرد بسیار عجیبتر است از آنچه در آینه بغل ماشین میبینید، به طوری که هیچگاه نمیتوانید پیش بینی مشخصی از آن داشته باشید. بنده اعتقاد دارم این امر هم مثل امور دیگه دست خداست.در ادامه برای اینکه شما هم با من هم عقیده شوید ، تعدادی از افراد که در شورای تشخیص صلاحیت زن دادن مورد بررسی قرارگرفتند، و آینده شان برعکس تشخیص ما شد را برایتان بازگو میکنم.1-یک امین نامی داشتیم در دانشگاه کاشان که ترم پایینی ما بود. از آنجایی که من را دو سه باری در دفتر بسیج دیده بود فکر میکرد من فرمانده بسیج دانشگاه کاشانم. همیشه از من اطلاعات سیاسی روز میگرفت و من هم هر آنچه که لازم بود از سیاست بی پدر مادر بداند را به او میگفتم و او را از این دنیای پر از امپریالیسمِ دیوناک و سگ مذهب آگاه میکردم. از اینکه آمریکا به رییس جمهور جزیره لانگرهانس رشوه داده که علیه کشورمان صحبت کند. از اینکه مرکز دین زرتشت میخواهد از واتیکان تغییر پیدا کند به مسجد الاقصی و اینها همه اش زیر سر عربستان است.از اینکه در انتخابات 96 میرسلیم، انتخاب همه مردم ایران است و برایش از نیاز مبرم ایران به میرسلیم صحبت میکردم.  همه حرفهایم را از دم باور میکرد.یک بار آمد اتاق ما یا همان شورای تشخیص صلاحیت زن دادن و گفت من نه کار دارم ، نه پول دارم نه علاقه ای به زن گرفتن ولی بابام میگه بگیر...ما هم گفتیم اینا که دلایل زن نگرفتن نیست. تو باید بری زن بگیری.هفته بعد استاد حلقه در انگشت به اتاق ما آمد. ما متعجب گفتیم تو مگه نگفتی علاقه ای ندارم به زن گرفتن؟گفت اتفاقا تو جلسه خواستگاری، هم به خانمم گفتم هم به خانواده ش. ولی اونا معیارهای دیگه ای براشون مهم بود، آخرش قبول کردن ازدواج کنیم.گفتیم معیارهای دیگه چی بود ؟گفت نمیدونم. ولی هر چی سوال پرسیدن من جواب منفی دادم.(همانجا اتاق را ترک کردم و همچون شهاب حسینی در فیلم جدایی نادر از سیمین چک بود که میزدم تو سر و صورت فرود میاوردم)این اون صحنه نیست ولی گفتم بذارمش دیگه.2-سال سوم لیسانس یک هم اتاقی داشتیم که با ژله در یخچال مو نمیزد. چاق بود و شل. کارش این بود که روی تخت بخوابد و تمام دغدغه های زندگی را به درک چپش سوق دهد. به او پلنگ خسته چپگرای نطنز میگفتیم. استاد حتی توانایی مدیریت یک کتری را نداشت. شعور به سمت صفر میل میکرد تا حدی که فهمیده بودیم بعد از دستشویی ما باید برویم و سیفون را برایش بکشیم. رفته بود بسیج نطنز ثبت نام کرده بود و رویایش این بود که به &quot;ج-ف&quot; تبدیل شود... (ج - ف مخفف کلمه جانشین فرمانده است ).یک بار در شورای تشخیص صلاحیت زن دادن، به او گفتیم، دوست داری زن بگیری؟ گفت : آره . من درسم تموم میشه میرم یه زن قُرُم ساق میگیرم.(میدونم املاش سرهم نوشته میشه)ما همه دهان باز داشتیم به وی نگاه میکردیم که من پرسیدم میدونی معنی اینی که گفتی یعنی چی ؟گفت : آره . یعنی زنی که ساقهای بزرگی داره. میگن این زنها میتونن بچه بیارن.به او گفتیم عزیزم تو مسئولیت پتویی که شب روت میندازی نمیتونی به عهده بگیری ، کی به تو دختر میده؟استاد که کمی ناراحت شده بود برای اینکه تواناییهای خودش را به رخ ما بکشد گفت: حالا ببینید. میرم یه زنی میگیرم دهن همه تون وا بمونه.استاد در 7 آوریل 2018، با یک پیام کوتاه دهن همه ما را باز کرد. و ناگفته نماند که نتنها ج - ف شد. بلکه الان خود ف هم هست. فرمانده ای شده برای خودش. اما همچنان همان حالتها را دارد.یه پیام داد گفت من زن گرفتم که دهن ما وا بمونه . بعد هم دیلیت اکانت کرد. 3-نفر سومی که میخواهم معرفی کنم با اختلاف از بقیه پیشتاز بود.او یکی از بچه های اتاق بغلی ما در خوابگاه بود. چهره اش آنچنان معمولی نبود. همیشه کچل بود ، یک عینک ته استکانی به چشم داشت و دندانهای خرگوشی اش نیز در چشم مخاطب میزد. حرف زدنش شل بود مثل کسانی که در تکلم دچار مشکل هستند، و از بس همیشه یک لباس میپوشید، وقتی از راهرو رد میشد تا یک ربع بعد میتوانستی از بوی عرق، بفهمی که استاد در راهرو بوده.ریاضیات محض میخواند ، ولی محض رضای خدا یک درس هم پاس نشده بود. در اُسکلیت استاد همین بس که یک بار سر صبحانه آمد نشست سر سفره یک و نیم لیتر شیر کاکائو و خامه شکلاتی عزیز را بالا کشید ، و تازه سرش را که بالا آورد گفت : عه ببخشید فک کردم اتاق خودمونه. یعنی حتی توانایی درک و تشخیص اتاق خودش از اتاق ما را نداشت.ما در شورای تشخیص صلاحیت زن دادن یک بار او را به اتاق خودمان آوردیم که کمی سوژه اش کنیم و به او بگوییم دوست داری ازدواج کنی؟ که دوست عزیزمان گفت . الان دیگه دوست ندارم .چون قبلا ازدواج کردم .گفتیم حاجی تو سه ماهه تو خوابگاهی . گفت آره . نرفتم ببینمش. ولی میرم حالا.4-یک فامیلی داریم که کسانی که نوشته های مرا در جاهای دیگه هم دنبال میکنند حتما اسمش را شنیده اند. استاد بسیار دانا، زیرک، دِردو(ازنوع مردانه)، مُخ زَن و دُم به تله نده بود. از آنجا که با هم یک دانشگاه درس میخواندیم همیشه میگفت علیرضا تو و اون رفیقات، اسکلتون خرابه که دوست دارین زن بگیرین. مجردی برید عشق و حال دنیارو بکنید.استاد را هر بار با یک دختر متفاوت در دانشگاه میدیدم، او هم مرا میدید و از دور دستی تکان میداد و رد میشد.از یک جایی به بعد فقط با یک دختر در دانشگاه دیدمش ،و چند سالیست که با همان دختر در خانه خودشان میبینمشان. در 25 سالگی نظرش از اینکه آدم نباید ازدواج کنه، به آدم عاقل اگه میخواد ازدواج کنه باید تو 25 ازدواج کنه تغییر پیدا کرد.5- یک رفیق هنری در تئاتر داشتیم که نتنها با معیارهای شورای تشخیص صلاحیت زن دادن به او زن نمیدادند، بلکه با معیارهای رفیقهای بی بند و بارمان هم ازدواج او امر محالی به نظر میرسید. استاد به صورت عیان وسط کریدور دانشگاه صندلی میگذاشت و مینشست تا دختر مورد علاقه اش را برای دوستی انتخاب کند. چند باری حتی در لالوهای دانشگاه توسط حراست محترم دانشگاه گیر افتاده بود ولی هر دفعه قسر در رفته بود.شاید فکر کنید این دوستمون هم ازدواج کرد و همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد.خیر. این دوستمون سه بار عقد کرد، که دو نفر از آنها از همان بچه های دانشگاه بودند. یکی خارج از دانشگاه. عقدش را با آن که بهتر بود محکم و با دو نفری که دوست نداشت کمی شل کرد، و الان هم همه چیز به خوبی و خوشی تمام شده است.اینها مواردی بود که اگر هر انسانی چرتکه بیندازد و دودوتا چهارتا کند ، میگوید عمرا کسی به آنها بله بگوید. اما گویا میگویند با کمال اشتیاق هم میگویند. (البته تعداد کسانی که فکرشو نمیکردم ولی ازدواج کردن خیلی زیاده من فقط 5 تا از بامزه هاشو گفتم.)در مقابل، لیست بلند بالایی از دوستانم هستند که با داشتن تمامی شرایط و امکانات مادی و معنوی، واقعا تلاشهای مستمری برای زن گرفتن داشتند. اما هیچکدام تا به حال به نتیجه نرسیده اند.مثلا یک دوستی داریم که شورای تشخیص صلاحیت زن دادن که هیچ، کل دانشگاه میگفتند اگر دختر داشتیم به این شخص میدادیم.اصلا در دانشگاه لذتمان این بود که او بیاید بنشیند در مورد همه چیز برایمان صحبت کند. از مذهب بگیر تا فرهنگ و سیاست در مورد همه چیز تحلیلهای درستی داشت. شاگرد اول مکانیک بود و خدا صدا و سیما را یک جا به او اعطا کرده بود. به خاطر سطح بالای اطلاعاتش در همان سن جوانی چند دبیرستان در اصفهان او را به عنوان مشاور زندگی برای بچه ها برگزیده بودند. اما استاد هر جا خواستگاری رفتند با جواب رد روبه رو شدند. (این طور که شنیدم ازدواج سنتی در اصفهان خیلی سخته، خانواده ها شرایط بسیار سختی تعیین میکنند)از این دست موارد در بین دوستان خیلی زیاد است ولی چون دلایل ازدواج نکردنشان بیشتر تأسفات فرهنگی به دنبال دارد تا بامزه بودن، از گفتنش صرف نظر میکنم. جای ریشه یابی مشکلات در همان شورای تشخیص بود که حالا منحل شده است.پی نوشت ها:1- ما که به این سن رسیدیم نفهمیدم کی ازدواج میکنه کی نه. خدا بهتر میدونه. من که یه گوشه میشینیم اونایی که داستانشون قشنگ تره رو مینویسم. و به این حدیث بیشتر ایمان میارم که میگه :خدا رو به درهم شكستن تصميم و برهم خوردن خواست و اراده شناختم.تصميم گرفتم و تصميمم را درهم شكست، و اراده كردم اما اراده ام را برهم زد .2-  داستانهایی که من گفتم برای پسرها بود، چون با جنس مذکر سروکار دارم. قطعا ازدواج های عجیب و یا نخواسته شدن ، برای دخترها هم اتفاق افتاده که اونارو باید دخترا بگن.3- درسته داستانهای این متن یکمی طنز گونه بیان شده ولی واقعا اتفاق افتاده.4- شما هم از این موردا دیدین؟</description>
                <category>علیرضا طهرانی ها</category>
                <author>علیرضا طهرانی ها</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2020 02:25:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی موسیقی بیکلام</title>
                <link>https://virgool.io/@al_na_te/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85-d5r19swp2m6l</link>
                <description>سلام ، شما رو نمیدونم ولی چند وقتی هست که دیگه با این حال و اوضاع ، حس و حال طنزی واسه م باقی نمونده که بخوام داستان طنزی بنویسم.بیشتر این روزها زندگیم شبیه این یه بیت شعر از روزبه بمانیه که میگهتو آهنگ سکوت تو، به دنبال یه تسکینم صدایی تو جهانم نیست ، فقط تصویر میبینمبا این تفاوت ک روی تصاویر زندگیم داره موزیک بیکلام پخش میشه. به ذهنم رسید حالا که بیشتر بیکلام گوش میدم، مثل دفعه قبل که چند تا فیلم کمتر دیده شده رو معرفی کردم، این دفعه در مورد چند تا آلبوم موسیقی این کارو بکنم.بر خلاف پیج اینستا که اکثرا تک آهنگ معرفی میکنم، این جا چند تا آلبوم خوب بهتون معرفی میکنم که به نظرم همه موسیقیاش ارزش شنیدن داره و هر کدوم داستان متفاوتی رو براتون روایت میکنه .فقط این سه نکته رو هم بگم : 1- سعی کردم از موزیسین های معروف معرفی نکنم، و آلبومایی رو بگم که احتمالا نشنیده باشین 2- از ایرانی ها هم معرفی نکردم . وگرنه موسیقی بیکلام ایرانی خوب خیلی داریم .3- اینا نقد موسیقی نیست. اصن من نقد موسیقی بلد نیستم . فقط جهت اینکه بشنوید و حالتون خوب بشه.اما آلبوم ها :1- ایگور گروشین ، ریتورنو - Egor Grushin , Ritornoآلبومی که تو چند ماه اخیر شدید منو جذب خودش کرده، کاریه از یک موزیسین جوان به نام ایگور گروشین . چند تا آلبوم دیگه داره . کارهای خوبی تو اون آلبوماش شنیدم ولی همه ترک هاش خوب نیستن. این یکی 5 تا ترک داره که یکی از یکی بهتره.-ترک انتخابی من از این آلبوم = Chronos https://soundcloud.com/hrushyn/chronos 2- آلبوم جنگل لومینو از پیانو نوول - Piano Novel - Lumino Forestکسایی که یکم احساسی ترن و عاشق تنهایی و طبیعتن احتمالا این سبک رو خیلی دوست دارن . تو سایتی که ازش دانلود کردم، سبک این آلبوم آمبینت و مدرن کلاسیک نوشته شده، که واقعا هم به معنی و مفهوم واقعی کلمه همینه . انگار که داره به یک داستان مدرن رو به سبک کلاسیک در یک فضای خاصی برای شما تعریف میکنه. ( البته شاید من همچین حسی دارم )ترک انتخابی من از این آلبوم = Scintillations https://dl.songsara.net/RaMt!N/98/7-Mehr/Piano%20Novel%20-%20Lumino%20Forest%20%282019%29%20SONGSARA.NET/03%20Scintillations.mp3 3- جو بلانکنبرگ - کالیدوسکوپ - Jo Blankenburg - Kaleidoscopeنمیدونم بگم این آلبوم رو طرفدارای چه سبکی از موسیقی گوش بدن ولی فک کنم همه باید گوش بدن. من نشده موزیکاشو برای شخصی پلی کنم و دوست نداشته باشه.  ترک انتخابی من از این آلبوم = A Lifetime https://www.aparat.com/v/WjSC8 4- هشام خرما - الیقین -Hisham Kharma - Al Yaqeenاین آلبوم هم مثل قبلی تقریبا همه با همه سلیقه ها سازگاره. با اینکه موسیقی دان این آلبوم عربه و بعضا آهنگ های عربی هم توش دیده میشه ولی یه آلبوم متفاوت که تقریبا میشه گفت حس و حال آهنگاش همه با هم متفاوته رو میشنوید.ترک انتخابی من از این آلبوم : Let Go (acoustic Version) https://soundcloud.com/hishamkharma/letgoacoustic?in=hishamkharma/sets/alyaqeen 5- 2چلو - 2CELLO دو نفری که به خاطر کاور کردن آهنگ they don&#x27;t care about us مایل جکسون و موزیک ویدیوی عجیبشون خیلی معروف شدن سال 2011 آلبومی بیرون دادن به اسم گروهشون یعنی 2CELLOS که برای همه سلیقه ها مناسبه. هم کسایی که موزیک غمگین میپسندن و هم کسایی که دوست دارن با موزیک انرژی بگیرن. ترک انتخابی من از این آلبوم : The Resistance https://www.aparat.com/v/lDq0x/Resistance راستی لینک دانلود واسه هیچ کدوم هم نذاشتم . چون من همه رو از سایت سانگ سرا دانلود کردم و اگه میخواستم لینکاشو بذارم 5 تا لینک از سانگ سرا میشد. اگر توی نت سرچ کنید قطعا تو همون سرچ های اول پیداشون میکنید.</description>
                <category>علیرضا طهرانی ها</category>
                <author>علیرضا طهرانی ها</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2020 02:27:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>15 فیلم که احتمالا ندیده باشید.</title>
                <link>https://virgool.io/viral1/15-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-rzf16qmnchzo</link>
                <description>من معمولا خیلی کم به کسی فیلم و کتاب معرفی میکنم. از وقتی اینترنت اومده، تقریبا همه علاوه بر فیلمهای 2010 به این طرف،  لیست 250 فیلم برتر imdb رو هم دیدن ، پس نیازی به گفتن دوباره شون نیست. البته بعد از اون اتفاقات عماد و فهیم هم اصن حال نقد کردن فیلم رو ندارم:)))))) اما امروز چند تا فیلم بهتون معرفی میکنم فقط به این خاطر که احساس میکنم خیلیا این فیلما رو ندیدن. فیلمهایی که قطعا جزو بهترینا هستند ولی کمتر بهشون توجه شده.در مورد فیلم ها فقط در حد معرفی  و گفتن یک ویژگی بارزشون بسنده میکنم و اصلا وارد نقد نمیشم، خودتون برید و دانلود کنید و ببینید. و این نکته هم بگم که فیلمهایی رو انتخاب کردم که عامه پسندتر باشند.آقا من کلی این متن رو اصلاح کردم ولی ویرگول قاطی کرد همه ش از اول شد. جایی اشتباهی بود ببخشید دیگه.1-بازگشت - The Returnساخته تحسین شده ی آقای Andrey Zvyagintsev (به جان خودم خودشم نمیتونه فامیلشو درست تلفظ کنی) که اصولا فیلم های قابل تأملی میسازه . اگه دنبال این هستین که یه فیلم قشنگ ببینید که در لایه اول یک داستان داشته باشه و در لایه دوم یک مفهوم فلسفی رو دنبال کنه این فیلم بدون شک یکی از بهترین گزینه هاست. قطعا بعد از دیدن این فیلم تا مدتها تو اتفاقات زندگی مغزتون شما رو به لحظاتی از این فیلم ارجاع میده و به فکرفرو میرید.اما به نظر من جدای از مفهوم فیلم ، تصاویر شاهکاری فیلم بردار شما رو مبهوت خودش خواهد کرد. هر پلان از فیلم مثل یه نقاشیه که تو کادر دوربین جا خوش کرده.2-عشق سگی - Amores perrosوقتی این فیلم رو دیدم اینقدر محو داستان،نوع روایت و شخصیتاش شدم که خواستم ببینم کی این فیلم رو ساخته که من تا حالا ندیدمش. با اولین سرچ فهمیدم جزو اولین ساخته های کارگردان معروف الخاندرو (جی) ایناریتوئه. (کارگردان birdmanو  revenant)فیلمی با ساختار اپیزودی ، که قصه زیبا و شخصیت پردازیاش شما رو به عمق خیابونای مکزیک میبره. قطعا کلی از مفاهیم انسانی در این فیلم نهفته س که ترجیح میدم خودتون ببینید.3-آتش سوزیها(خرابیها -  انفجارها-)  incendiesاگه از فیلم کفرناحوم خوشتون اومده باشه ، احتمالا خیلی زیاد این فیلم رو هم دوست دارین. فیلمی که از لحاظ فنی به نظرم بهتر از کفرناحومه.چند سال پیش یک فیلمنامه ای میخوندم به نام آتش سوزی ها. یک روز صبح بلند شدم که بقیه شو بخونم اما هر چی گشتم کتابش پیدا نشد. چند سال بعد این فیلم رو پلی کردم و دیدم خود خودشه. همونی که من میخواستم.فیلم  اتفاقیست که برای یک زن در خلال جنگ بین مسلمانان و مسیحیان ( جنگ داخلی لبنان ) میفته. داستان فیلم به شدت درگیر کننده ست و شما رو با خودش تا آخر میکشونه. اگه تحمل غم زیاد رو ندارین این فیلم رو نبینین، چون خیلیها بعد از دیدنش فحشم دادن. ولی بدونید یکی از بهترین لحظات زندگیتون رو از دست میدین.تو سایتهای این فیلم به اسم &quot;ویران شده&quot; ترجمه شده.4-منشی همه کاره او - His Girl Fridayاگه فکر میکنید فیلمهای قدیمی خیلی سطحی هستند و فقط برای اون سالها شاخ بودن باید بهتون بگم بعد از دیدن این فیلم این نظر از ذهنتون پاک میشه.میتونم بگم یکی از شاهکارهای هاوارد هاوکسه.  یک فیلم با محتوای کمدی که واقعا به اتفاقات اون بخندید و مناسب برای کسایی که حوصله ندارن فیلمهای دو ساعته ببینن.ثانیه به ثانیه فیلم پر از غافلگیری و افتادن اتفاق های جالبه . از نظر کارگردانی و فیلم نامه میتونم بگم جزو بی‌نقص ترین کارهای تاریخ سینماست. حتی بازی بازیگرها نسبت به بازی پر از اغراق اون سالها اصلا تو ذوق بیننده نمیزنه. از اون فیلمها که ممد حسن میتونه نقدشو برامون بنویسه ما کلی حال کنیم و چیز یاد بگیریم.راستی،این فیلم تو top10 تارانتینو بود.5-زندگی شیرین پس از مرگ- sweet hereafterیک فیلم عمیق و عجیب احساسی که شمارو به عمق روح انسان میبره. شاید بشه گفت یکی از روانشناسانه ترین فیلمهایی که تا حالا دیدم.موضوع فیلم در مورد رفتار آدم ها بعد از ، درگذشت عزیزانشونه، از اون فیلمهاییه که  شمارو به فکر فرو میبره که خودتون تو همچین وضعیتی چه واکنشی نشون میدید.6-ام را نشانه مرگ بگیر-Dial M for Murderاثر بی نظیر استاد تعلیق آقای هیچکاک. معمولا اینقدردر مورد سرگیجه و روانی هیچکاک صحبت میشه که بقیه فیلمهای هیچکاک به حاشیه میره. اگه میخواین بدونید چطوری میشه تو یه خونه 70 - 80 متری چطوری بیننده رو تا لحظه آخر میخکوب کرد و هر لحظه با یه اتفاق جدید غافلگیرش کرد این فیلم رو ببینید.7-حفره-Le Trouاز معدود فیلمهای مورد علاقه فراستی که میشه گفت بقیه هم دوست خواهند داشت. شاید داستان فیلم سطحی باشه و از روی این فیلم بارها ساخته شده باشه. اما به نظرمن انتقال حسی که از تمامی اجزای فیلم به شما میشه خیلی عالیه.8-میس سان شاین کوچولو-Little Miss Sunshineاگه به من بگن یک فیلم رو انتخاب کن که هیمنه پوشالی سلبریتی و فرهنگ پرستش سلبریتی رو از پایه بلرزونه و ستوناش رو خرد کنه میگم لیتل میس سان شاین. فیلم پر از محتواست، پر از حرفهای قشنگه. ولی همه حرفاش در ساده ترین نوع ممکن و به طنز گفته شده. این فیلم همه لحظاتش شیرینه.به نظرم اگه میخواین با خانوده تون با خیال راحت یه فیلم ببینید که هم یه چیزی یاد بگیرین ، هم نگران صحنه های جنسی نباشین و از همه مهمتر کسی وسط فیلم نگه من اینو دوست ندارم،  یک گزینه بیشتر ندارین .9-گم شده درترجمه-Lost in Translationبرای همه مون پیش اومده که تو روزمرگی زندگی گم شده باشیم. از زندگی خودمون حالمون بهم بخوره. از احترام الکی که بهمون گذاشته میشه فراری باشیم، و دنبال یک عشق واقعی باشیم. گم شده در ترجمه چنان انسان روح گم کرده عصر جدید رو نشون میده که شمارو برای همیشه درگیر میکنه.10-ماه کاغذی - paper moonاز این دست فیلمها شاید تو عمرتون زیاد دیده باشین . اما فیلم ماه کاغذی یکی از حال خوب کن ترین فیلمهای سینمای کلاسیکه. قطعا بعد از دیدن این فیلم عاشق بازیگر خرد سال فیلم میشید. خیلی در مورد نکات فنیش نمیگم ، چون دوست داشتنی بودنش میچربه به سایر نکات مثبتش.11-قصه های وحشییک فیلم اپیزودی که از سینمای آرژانتین که به نظرم درد مشترک تمام جوامع بشری رو نشون میده. &quot;مورد ظلم واقع شدن افراد متوسط و ضعیف در روزمره زندگی&quot; و اینکه افراد تا چه حد میتونن جلوی خشمشون رو نسبت به ظلمی که بهشون وارد میشه بگیرن. قصه های وحشی ، قصه افرادیه که دیگه در برابر اتفاقات عجیب و غریب زندگی تاب نیاوردن.12-اسم تو - your nameیک داستان عجیب که نوشتنش فقط از ژاپنیا برمیاد. ملغمه ای از احساس، عشق، سنت ، مدرنیته، روانشناسی و ... رو در عین غافلگیری،  میتونید تو این انیمه ببینید.13-ریش قرمز-Red Beardاگه از من بپرسین برای یاد گرفتن سینما چی خوبه، میگم باید کارهای دو کارگردان ژاپنی یعنی کوروساوا و کوبایاشی رو  ببینید. معمولا همه جا از هفت سامورایی و راشامون صحبت میکنن. اما همه کارهای کوروساوا پر از نکات و درس زندگی برای افراد عادی و پر از نکات فنی و محتوایی برای بچه های علاقه مند به فیلمه.خوبی فیلمهای ژاپنی به ویژه ریش قرمز، اینه که انقدر داستاناشون قشنگه که حوصله تون سر نمیره. مثل اکثر فیلمهای ژاپنی فرهنگ این کشور تو فیلم موج میزنه و لحظه هایی رو میسازه که شما خودتونو یک ژاپنی اصیل که میخواد به فقرا کمک کنه فرض میکنه. به نظرم باید دیدن این فیلم رو برای همه پزشکا اجباری کنن.14-در بروژ-In Brugesاثر به یاد موندنی مارتین مک دونا که به نظر من بهترین داستان نویس حال حاضر دنیاست. کارمند معمولی که یه روز تصمیم میگیره کارشو ول کنه و با دیدن سریال و فیلم نمایشنامه بنویسه و اولین نمایشنامه ش ( ملکه زیبای لینان) یکی از بهترین نمایشنامه های جهان میشه.به نظرم مک دونا کامل کننده سبک گروتسک( کمدی سیاه هم بهش میگن تو ایران) تو سینماست.در بروژ رو از دست ندین چون موسیقی ، فیلمنامه و شخصیتاش هیچ وقت از یادتون نمیره.15-ستوان اینیشمورآخرین چیزی که میخوام بهتون معرفی کنم فیلم نیست. فیلم تئاتره. به کارگردانی حسن معجونی و نویسندگی عشق من مک دونا. البته بازی بی نظری رضا بهبودی ، هوتن شکیبا ، سعید چنگیزیان و نوید محمد زاده. تو این تئاتر علاوه بر نمایشنامه فوق العاده مک دونا با پدیده دراماتورژِی فرهنگی یعنی برگردوندن یک متن کاملا خارجی با فرهنگ غربی به یک متن کاملا ایرانی متناسب با فرهنگ ایرانی روبه رو هستیم. معجونی چنان ظریف این کارو انجام داده که نمیتونید تشخیص بدین این متن معجونیه یا متن مک دونا. فقط بگم که برای اینکار باید نماد شناسی، واژه شناسی، سبک محتوا و تاریخ هر دو فرهنگ رو بدونید. به شدت کار سختیه که معجونی مثل باسلق گذاشته در اختیارمون.و البته که دو ساعت میتونید بخندین. این کار رو به هیچ وجه با تئاتر آزاد اشتباه نگیرید چون ، به این سبک میگن گروتسک.</description>
                <category>علیرضا طهرانی ها</category>
                <author>علیرضا طهرانی ها</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2020 02:24:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیجاکار 2</title>
                <link>https://virgool.io/@al_na_te/%D8%A8%DB%8C%D8%AC%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D8%B1-2-uy6evavipod3</link>
                <description>چند وقتیه هر بار میام توی ویرگول یه مطلب تحلیلی ، نقد فیلم یا نوشته عاشقانه بذارم میگم آقا ول کن یه چیزی بنویسم شاید یکی خندید. اینه که بازم تصمیم گرفتم یه چیزی بنویسم با یکم چاشنی طنز شاید یکی خندید حالش خوب شد.اگر دانشگاه رفته باشید همیشه یک جدال اعتقادی مسخره ای هست بین بچه های بسیجی و انجمن اسلامی که در اوج خامی دوست دارند الکی با هم بحث کنند. این طرف بگویند شما از اسلام چیزی نفهمیدید. آن طرف بگویند شما کله خرین.(البته نمیدونم هنوزم هست یا نه ولی فکر کنم باشه)بنده از آنجایی که گرایشات مذهبی داشتم نصف دوستانم از جبهه به اصطلاح راستی و چون هنر، تئاتر و سینما را هم دوست داشتم نصف دوستانم از جبهه چپ بودند.پر واضح است که هم از طرف راست و هم از طرف چپ همیشه آماج حملات لفظی دوستان بودم.اما هیچوقت مشکلی با این قضیه نداشتم.مشکل از جایی شروع شد که یکی از بچه ها به خود بسیجی ها هم گیر میداد و میگفت &quot;شما ایمانتون ضعیفه&quot;. دیگر فکرش را بکنید که وقتی با من برخورد میکرد چه حالی میشد. هر وقت مرا در محوطه دانشگاه و مسجد و خانه فرهنگ میدید از هر فرصتی استفاده میکرد که یک تیکه ای به من بیندازد و بگوید:&quot;تو یکی که اصن مسلمون هم نیستی چه برسه به اینکه ایمانت ضعیف باشه. &quot;سر همین اختلاف اعتقاداتش با بقیه رفت برای خودش یک تشکیلات ثبت کرد و شد رییس تشکلیلات. دقیقا یادم است که برای ثبت رسمی تشکیلات 200 امضا میخواست. 199 تا امضا جمع کرده بود، برای آخرین امضا یک نگاهی به من کرد و طوری که به قصد ضایع کردن من در جمع باشد، بلند گفت: &quot;تو که اصن امضات نباید پای تشکیلات من باشه، امضای بعضی ها تشکیلات رو خراب میکنه&quot;. و رفت.اگر داستان دو خرما فروش در بازار را شنیده باشید ، دوست عزیزمان دقیقا مثل یکی از خرما فروش ها هر خرمایی که میخورد هسته اش را پرت میکرد توی سر من و من مثل خرما فروش دوم سکوت اختیار میکردم و لبخند میزدم.اواخر اسفند 94 بود و روز سفر به اردوی راهیان نور.من بخاطر علاقه همزمان به دفاع مقدس و سینما، هر سال خودم را مفت و مجانی در اردو جا میکردم و دوربین به دست، از سفر راهیان نور مستند تهیه میکردم.چند ساعتی قبل از سفر کنار اتوبوس ها، روی چهره تک تک بچه ها زوم میکردم و با هرکدام یک شوخی میکردم، آنقدر حواسم گرم درست بودن کادر و گرم بودن مصاحبه شده بود که اصلا اطراف را نمیدیدم. در کادرِ چشمانم، چیزی جز صفحه ی ال سی دی کوچک دوربین نبود و چند ساعتی بود که از همان صفحه دنیا را برانداز میکردم.چهره به چهره جلو میرفتم که یکهو همان شخص( که از این به بعد استاد مینامم) در کادر صفحه ال سی دی ظاهر شد. سرم را برای اولین بار از ال سی دی کَندم و به چشمان استاد خیره شدم. طوری که قشنگ معلوم بود هم من خوشم نمیاید سفر زهر شود و هم او، نگاهی بهم کردیم و با زبان بی زبانی بهم فهماندیم که :&quot;دور و ور هم پلکیدیم چی؟؟؟ نپلکیدیم.&quot;دو روز از سفر گذشته بود و نوبت به شب ماندن در آبادان رسیده بود.سفره شام را که انداختند همه بچه ها به طرفه العینی جاگیر شدند و تنها یک جای خالی برای نشستن باقی مانده بود و یک نفر هم سرپا ایستاده بود.اگر فیلم سفر فاطمه معتمد آریا به کاشان را دیده باشید،  عده ی کثیری به خاطر حضورش در کاشان تظاهرات خیابانی به راه انداخته بودند و مردم به سمت ماشینش هجوم آورده بودند. در فیلمهای ضبط شده یک جایی هست که پلیس جمعیت را به عقب میراند، و اطراف ماشین معتمد آریا را خالی میکند. بین جمعیت یک جوان میخروشد، از زیر دست پلیس فرار میکند و خودش را به ماشین معتمد آریا میرساند. با چهره خشمگین با کف دست، کف گرگی طور، محکم به شیشه پنجره سمت معتمد آریا میکوبد و سرش داد میزند که چرا اومدی؟ و خیلی حرفهای زشت دیگر.پلیس آن جوان را میگیرد، زندانی میکند و در دادگاه 6 ماه حبس برایش میبرند. ولی به لطایف الحیلی با سند و خرید زندان ، آزادش میکنند.آن یک نفر که پلیس دستگیرش کرد و آن کسی که سرسفره سرپا ایستاده بود همان شخصی بود که با من مشکل داشت و آن جایی که سر سفره خالی بود دقیقا کنار دست من بود.فلش قرمز همان جای خالی کنار منه . و فلش سبز رنگ خود من.من حسابم پاک بود اما خبر زندان رفتن او در کل دانشگاه پیچیده بود و پاکی اش در اذهان عمومی خدشه دار شده بود.استاد درست شبیه اعدامی ها وقتی چوبه دار را میبیبنند، و میداند که قراراست لحظاتی دیگر طناب دار به گردنشان افکنده شود، چهره اش از ترس رنگ به رو نداشت اما در دل منتظر فرجی از سوی غیب بود، با چشمان پر از ترسش به بچه ها نگاه میکرد، شاید یک جوانمردی بلند شود و جایش را به او بدهد.اما بچه ها هم  میخواستند یک جایی، یک منتقمی ظاهر شود و انتقام نیش و کنایه ها را از او بگیرد.برای انتقام چه زمانی بهتر از آن زمان که چند ماهی بود از زندان آزاد شده بود و چه کسی بهتر از من با آن زبان نیش و کنایه ای دوران جوانی.بالاخره با اکراه تمام طوری که بدنش با من برخورد نکند، خیلی آرام کنارم جاگیر شد.اگر از من بپرسید زندگی یا خیلی به شانس بستگی دارد یا تقدیر همه چیز از قبل نوشته شده است. اگر شام را میاوردند، بچه ها مشغول خوردن میشدند و قضیه ختم به خیر میشد. شام را هم آوردند اما یا استاد کمی بدشانس بود یا تقدیرش از قبل نوشته شده بود. نحوه توضیع شام به گونه ای بود که غذا را اول به سَرِ سفره اونوری میدادند، ولی ما ته سفره این وری نشسته بودیم.سکوت حکم فرما بود و همه منتظر اولین جرقه بین ما بودند. بنده همیشه معتقدم انسان باید تا آنجا که میتواند  خویشتن داری به خرج دهد، اصلا حدیث داریم اگر حرفت ارزش نقره دارد، اگر حرف نزنی ارزش طلا پیدا میکند.من خویشتن داری به خرج دادم اما یکی از بچه ها به قیمت 1000 تومن مشت اول را کوبید و گفت : &quot;استاد شنیدم تو زندان روی دیوار خط میکشیدی هفته هارو میشمردی.&quot;استاد لبخند ملیحی زد اما از لبخندش میشد برداشت کرد که غیر مستقیم میگوید خفه شو.در چند خط بالاتر کمی در مورد فواید خویشتن داری صحبت کردم. اما خب خویشتن داری تا کجا؟ انسان معاصر نمیتواند همه خویشتن داریهایش را با خود به گور ببرد. بعضی وقت ها لازم است که خویشتنتان را به دست باد بسپارید. من که نیش و کنایه هایم به نوک زبان رسیده بود، خویشتن خویش را یله و رها ، ول دادم وسط سفره شام. با یک لبخند ملیح طوری که هم مسخره باشد و هم تعلیق ایجاد کند،گفتم : &quot;استاد راست میگن شاخای زندان همه به جنس موافق گرایش دارن؟&quot;شاید اگر بحث بین من و او بود داستان متفاوتی رقم میخورد اما در این لحظه همه بچه ها همصدا گفتند &quot;راست میگه ما هم شنیدیم. تو اتفاقی واسه ت نیفتاده؟&quot;استاد گردنی کج کرد و استغفراللهی گفت.چند ثانیه مکث کردم و همه منتظر ضربه دوم بودند.گفتم: &quot; استاد راست میگن تو زندان بطری بازی میکنن؟&quot;گفت: &quot;بطری بازی؟ یعنی چی ؟&quot;گفتم: &quot;یعنی شاخای زندان بطری میذارن صفر کیلومترا باید بشینن رو بطری.&quot;خنده بچه ها را که دید، از عصبانیت لبی گزید و در کسری از ثانیه صورتش 7 رنگ شد. رویش را برگرداند آن طرف که مثلا نمیخواهد من را ببیند. من هم صورتم را بگرداندم و بچه ها را مخاطب قرار دادم: &quot;بچه ها میگن اون بچه صفر کیلومترایی که میرن زندان وقتی در میان تا یه مدت ...&quot;هنوز حرفم تموم نشده بود که فریاد زد: &quot;نههههههههه. به خدا نه. آقا من دو روز اونجا بودم. درم آوردن. کاریم نکردم&quot;. و کلی حرف دیگر که یادم نیست.حرفهایش که به آخر میرسید کم کم لحنش از فریاد و خشم به تو رو خدا دیگه ولم کنید تغییر پیدا کرد، طوری که دل هر جنبنده ای را آب میکرد.اگر داستان دو خرما فروش در بازار را شنیده باشید آخر داستان  خرما فروش دوم که همیشه هسته خرما توی سرش میخورده، یک گونی پر از هسته خرما در دست میگیرد و محکم میکوبد توی سر خرما فروش اول که هرروز هسته خرماهایش را تک تک پرت میکرده. بعد از آنکه سر خرما فروش اول میشکند، به او میگوید اینا همه هسته خرماهایی که این چند وقت زدی تو سر من. همه شو یک جا بهت پس دادم.من هم طبق داستان خرما فروش در حالی که قضایا با صدای التماس گونه استاد داشت به پایان میرسید گفتم: &quot;توجیه نشونه ضعفه . مشک آنست که خود ببوید نه آن که عطار بگوید. خودت بگی کاری نکردن که قبول نیست، اگه راست میگی ثابت کن.&quot;دوستان هم همه یک صدا گفتند&quot; راست میگه ثابت کن.&quot;همانجا بود استاد در دم چهارگوشه تشک نیش و کنایه را بوسید و رفت . او تصمیم گرفت آن شب گشنه سر به بالین بگذارد و شکم بدهد، اما آبرو به باد ندهد.از آن به بعد هر وقت از من را در دانشگاه میدید با حفظ فاصله دو کیلومتری از دور دستی تکان میداد و میگفت چاکر علی آقا هم هستیم.*اسم داستان از این جهت بیجاکار گذاشتم که واقعا جاش نبود تو اون فضا اینارو بگم . ولی از طرفی هم به قول بچه ها جاش بود که تو همونجا اینارو بگم.</description>
                <category>علیرضا طهرانی ها</category>
                <author>علیرضا طهرانی ها</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2020 03:28:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، عماد، خودکار، ژان پیر ملویل</title>
                <link>https://virgool.io/@al_na_te/%D9%85%D9%86-%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%98%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D9%84%D9%88%DB%8C%D9%84-bafjydncge06</link>
                <description>همه چیز از زیر سر ژان پیرملویل بود وقتی قصد کرد فیلم دایره سرخ را بسازد. امروز که به آن قضیه فکر میکنم ، پیش خودم میگم اصلا تمام بدبختی های &quot;خودکار&quot; شاید از همان روزی شروع شد که ساخت دایره سرخ ملویل کلید خورد.خودکاری که در جمله بالا عرض کردم ابدا به معنی اتوماتیک یا معنی قلمی که در آن جوهر ذخیره شده باشد نیست. خودکار فامیلی یکی از دوستان ما بود. از گفتن اسم کوچکش خودداری میکنم چون الان در اینترنت سئوی بالایی دارد . اسمش را سرچ میکنید، و بعد از خواندن این داستان آبرویش میرود.اما اجازه دهید خودکار را بیشتر برایتان بشکافمخودکار دو ویژگی داشت ، یکی بد شانس بود و دو اینکه بر بدشانسی خود پافشاری میکرد. ( فعلا همینقدر بیشتر شکافش نمیدهم، چون قرار است در ادامه شخصیتش جر بخورد.)من ، عماد و خودکار برنامه ای داشتم در دانشگاه کاشان که فیلم های کمتر دیده شده را نشان میدادیم و درموردشان نقد میکردیم.من &quot;باشو غریبه ای کوچک&quot;، عماد &quot;خانه دوست کجاست&quot; و خودکار &quot;دایره سرخ ژان پیر ملویل&quot; را پیشنهاد داد.من باشو را پخش کردم  و عماد خانه دوست کجاست. اما نوبت که به دایره سرخ رسید قانون پخش فیلم در دانشگاه طی یک هفته عوض شد. قرار شد فیلم های خارجی فقط در صورتی پخش شوند که از شبکه فیلم های خانگی مجوز گرفته باشد.استارت بدشانسی ها از همینجا شروع شد. اما از آنجا که خودکار علاقه داشت بر بدشانسی خودش پافشاری کند خیلی محکم و قاطع گفت &quot;من هفته دیگه این فیلم رو پخش میکنم.&quot;خودکار رفت تهران و در تمام سی دی فروشی های شهر دنبال دایره سرخ ملویل گشت. یک هفته تمام تهران را زیرپا گذاشت اما پیدا نکرد.  دو هفته پشت سر تبلیغ دایره سرخ را کردیم اما فیلم دیگری پخش کردیم.هفته بعد خودکار درجه پافشاری بر بدشانسی اش را اندکی افزایش داد. رفت سراغ انبار مرکزی سروش. آنجا فیلم را یافت و در دم به من زنگ زد که &quot;پیدایش کردم&quot;.دوباره تبلیغات کردیم و قول دادیم که این هفته دیگر فیلم پخش میشود.اما درست برعکس کریس ویلتون در فیلم مچ پوینت که همیشه توپش لبه تور گیر میکرد و به زمین حریف میفتاد، خودکار توپش به لبه تور گیر میکرد، اما توپ نتنها به زمین خودش برمیگشت بلکه با شدت هرچه تمام تر کمانه میکرد و  توی سر خودش میخورد.فروشنده انبار مرکزی سروش به خودکار گفته بود که از این دایره سرخ همین یک نسخه دی وی دی در سراسر ایران موجود است و اگر فیلم میخواهد، باید پولش را بدهد، آدرسش را بنویسد، فردا که مسئول رایت دی‌وی‌دی بیاید، رایت میکند و برایش با پست پیشتاز ارسال خواهند کرد.آن هفته هم ما یک فیلم دیگر پخش کردیم. هفته بعد دوباره تبلیغ رفتیم اما باز هم خبری از سروش و دایره سرخ نشد. هفته سومی بود که تبلیغ میکردیم اما فیلم پخش نمیشد. گویا شرکت سروش دی وی دی را پست کرده بود، پستچی هم دی وی دی را آورده بود اما کسی در منزل نبود، پستچی هم دی وی دی را باز نکرده پس فرستاده بود.هفته بعد خودکار رفت تهران تا با دستان خودش حامل دی وی دی دایره سرخ باشد. یعنی هزینه خرید فیلم، هزینه پُست پیشتاز، کرایه رفتن از کاشان به تهران و برگشت به کاشان را پرداخت کرد تا مطمئن شود که این هفته دیگر فیلم پخش خواهد شد.ما تبلیغ کردیم و همه چی داشت خوب پیش میرفت. ساعت برگزاری نمایش فیلم رسیده بود، خودکار از تهران آمد. میخواستیم فیلم را درون دستگاه بگذاریم که بعد از چند ثانیه گشتن کوله اش ، خودکار دو دستی توی سرش زد و گفت &quot; یه چیزی بگم؟ اصن نذاشتمش تو کیف. فکر کنم همون تو تهران جامونده.&quot;آن هفته هم یک فیلم دیگر پخش کردیم. هفته بعدش به تعطیلی خورد و هفته بعدترش خودکار زنگ زد پشت تلفن طوری که میشد حس کرد چقدر غرور در صدایش گنجانده شده، گفت &quot;من دارم از تهران با دایره سرخ میام ... تبلیغ کنید.&quot;از اتوبوس تهران که پیاده شد خفتش را گرفتم، چسباندمش به دیوار. کیفش را گشتم.نبود. دایره سرخ نبود. باورم نمیشد یک نفر دو هفته پشت سر هم برای کاری به تهران برود و آن کار را انجام ندهد. بنده اگر یک ماهی قرمز را تربیت میکردم و مامور این کار میکردم زودتر به جواب میرسیدم. آن هفته فیلم دیگری پخش کردیم.ما دیگر از رو رفته بودیم اما خودکار همچنان اصرار داشت که بر بدشانسی اش پافشاری کند. هفته بعد من را جلوی سلف گیر آورد و گفت این هفته میخوام دایره سرخ رو پخش کنم.از عصبانیت داد زدم اگه تو دایره سرخ رو پخش کردی من همینجا وسط دانشگاه سر ساعت 12، جلوی سلف تا آخرین لباس خودم رو در میارم لخت و عور جلو همه میرقصم. هنوز هجاهای آخر حرف از حلقومم در نرفته بود که دیدم شرط را جدی گرفت، دست داد و گفت حرف زدی ، باید پاش وایستی.مشکل این نبود که مرد است و حرفش. مشکل این نبود که نمیشود خودکار را پیچاند و شرط را اجرا نکرد. مشکل این بود که عماد هم آنجا حضور داشت. میدانستم اگر بخواهم شرط را اجرا نکنم، بالاخره عماد و دوستان یک روزی مرا گیر میاندازند و شرط را به زور برایم اجرا میکنند.دست پیش را گرفتم و گفتم: &quot;حالا که فعلا دی وی دی رو نداری.&quot;اما خودکار گفت: &quot;ولی تو خودتو برای اجرای حکم آماده کن. چون بابام دی وی دی رو با اتوبوس فرستاده، تا یه ساعت دیگه دستمه.&quot;شب در یکی از سالنهای دانشگاه تئاتری برگزار میشد. اندکی از شروع نمایش گذشته بود، در سالن را باز کردم دیدم یک کله از میان 300 کله حاضر در سالن بجای آنکه به سِن نگاه کند، نگاهش را به در ورودی دوخته. نوری از میان در به آن کله تابیده شد. چشمان شخص  مثل گربه در شب روشن شد. کله ، کله ی خودکار بود. منتظر بود من وارد شوم. دستش را به نشانه پیروزی بالا برد و از دور دیدم که در همان دست بالا رفته یک عدد دی وی دی تکان تکان میخورد .تمام حضارِ نشسته در سالن را یک به یک با معذرتخواهی درنوردید و خودش را با عجله به من رساند. زد روی شونه م و گفت:&quot;فردا جلوی سلف. ساعت 12 . شرط اجرا میشه.&quot;دو دستی زدم توی سرم و باخودم گفتم &quot;خودکار رو بپیچونم عماد و رفیقاشو چی کارکنم؟&quot;در تمام طول تئاتر ذهنم مشغول این بود که فردا ظهر جلوی سلف ، مثل آهو میدوم و عماد، خودکار و رفقا پشت سرم مثل پلنگی سرعت میگیرند.\چند ساعتی از نیمه شب گذشته بود ، و من از ترس اینکه فردا چه خواهد شد خوابم نمیبرد. خدا را به جدش قسم دادم که خودش ماجرا را یک طوری ختم به خیر کند.گویا خدا هم روی جدش حساس است . قسم به جان جد، کارگر افتاد.خودکار همان لحظه زنگ زد. بدون لحظه ای معطلی گفت: &quot; علیرضا فردا چی پخش کنیم؟&quot;من در اوج ناامید گفتم: &quot;دایره سرخ دیگه&quot;خودکار بعد از یک ربعی مِن مِن کردن گفت: &quot;داداش واقعیت... من 5 تا دی وی دی فیلم از سروش گرفته بودم. 4 تا از فیلما سالمه و همه چیش اوکیه. فقط دایره سرخ رو مردکِ عوضیِ کثافتِ بیشرفِ بیشعورِ پدرآهویِ گاوِ گوسالهِ بی ادبِ دریوزه، بجای خود فیلم ، نقد فیلم رو رایت کرده. الان بجای آلن دلون، یه سگ دیگه نشسته به چشمامون زل میزنه و داره فیلمو نقد میکنه.&quot;از لحن فحشهای خودکار پشت تلفن حس کردم یه کمی نه خیلی زیاد، کَمََکی از اینکه روزگار روی خوشش را به او نشان نمیدهد ناراحت است.من از یک طرف خنده ام گرفته بود، از یک طرف داشتم دوستم را دلداری میدادم.از یک طرف میرقصیدم و به این فکر میکردم که حقش است به شکرانه این اتفاق فردا لخت جلوی سلف برقصم، و از یک طرف فکر میکردم که فردا چه فیلمی باید پخش کنیم. آن هفته هم یک فیلم دیگر پخش کردیم.اما پافشاری در بدشانسی در خودکار تمام نمیشود فقط از مسئله ای به مسئله دیگر شیفت پیدا میکند.پس از آن واقعه خودکار دیگر آن حالت سابق را نداشت. تمام روز را در خودش بود. اما نه برای اینکه نتوانسته دایره سرخ را پخش کند. برای اینکه شرط را باخته بود و نتوانسته بود مرا لخت کند.از آن روز به بعد هر جا مرا میدید ، هر اتفاقی میفتاد میگفت: &quot;شرط ببندیم؟ شرط لخت شدن جلوی سلف؟&quot;&quot;شرط ببندیم فردا بارون میاد؟ شرط ببندیم ماشین بعدی که رد میشه پرایده؟شرط ببندیم روحانی رای میاره؟ شرط ببندیم طلوع فردا ساعت 6:12 دقیقه س؟&quot;آخر سر در یکی از شرط ببندیم، شرط ببندیم گفتن هایش مرا گیر انداخت. قرار شد هر کس pes  را ببازد جلوی سلف لخت شود. شرط در حضور عماد و 5 تا از رفقایش بسته شد. سه دست ، دست گرمی بازی کردیم ، سه دستش را خودکار با اختلاف عدد 4 پیروز شد. نوبت به دست شرطی که رسید من با اختلاف عدد 4 خودکار را شکست دادم. فرداش جلوی سلف میخواستند خودکار را لخت کنند، شوخی نداشتند ، اما من سر رسیدم. قسم جد را پیش کشیدم و گفتم خبطشو ندید بگیرن. ماجرا ختم به خیر شد. اما خودکار همچنان پافشاری میکرد.یک هشتم نهایی بازیهای لیگ قهرمانان اروپا بود و بارسلونا بازی رفت را 4 بر صفر از پاریس سنت ژرمن باخته بود. دقیقه 80 بازی برگشت بود و پاریس سنت ژرمن در خانه ی حریف یکی زده بود و بارسا نیاز به سه گل داشت تا بتواند صعود کند.سه گل باید در ده دقیقه زده میشد. چیزی شبیه معجزه...خودکار که شرایط را محیا دیده بود نفس زنان وارد اتاق تلویزیون شد و گفت: &quot; من میگم بارسا صعود نمیکنه. سر لخت شدن جلوی سلف شرطُ ببندیم؟پر واضح بود که بارسا صعود نمیکند . اما من خر شدم.دستم را دراز کردم و زندگیم را پای میز قمارگذاشتم.بارسا باید در ده دقیقه سه گل به پاریس سن ژرمنی میزد که دژ مستحکم داوید لوییز و تیاگو سیلوا را در خط دفاعی داشت. پاریسی که به پشتوانه جناب خان و ناصر الخلیفی در آن ده دقیقه که هیچ، یک نیمه دیگر هم بازی میکردند توپ تکانش نمیداد.اما دوچیز حکم نابودی پاریس را امضا کرد. اول سوراخ بین تیاگو سیلوا و داوید لوییز که جناب خان همیشه از آن مینالید و دوم بدشانسی خودکار.کاری که هیتلر نتوانست تمام کند را خودکار در یک دقیقه با بدشانسی خودش تمام کرد. نحسی بدشانسی اش در سطح بین الملل قربانی میگرفت. بارسا آن شب معجزه فوتبال را رقم زد. سه گل در ده دقیقه.پاریس فتح شد.ما فر میخوردیم و فردوسی پور تمام تنش میلرزید . خودش میگوید از معجزه فوتبال بوده، اما من میگویم تنش از بدشانسی خودکار میلرزید.چیه این خودکار اصن؟ تمام تن من داره میلرزه!بازی تمام شد. خودکار معصومانه نگاه میکرد. اما این بار دیگر خبری از رحم و مروت نبود. یک جایی باید این پافشاری بر بدشانسی را برایش تمام میکردیم. تصمیم گرفتیم همانجا لختش کنیم.عماد و رفقایش مانند آن 6 سیاه پوستی که رقص تابوت میکنند وارد سالن تلویزیون شدند. خودکار پنجره را باز کرد تا فرار کند، اما جمعیتی به سمتش هجوم آوردند. تعقیب و گریز تا میدان اصلی راوند ادامه پیدا کرد. خودکار، کار را برای خودش سخت تر کرده بود.اگر همانجا گیر میفتاد نهایت چهارتا دانشجو میدیدنش. اما وسط میدان اصلی راوند نفسش برید و بر زمین افتاد. شد آنچه که دوست نداشتیم بشود.آن شب خودکار ، دستی به جام باده و دستی به زلف یار مسافتی 4 کیلومتری را بدون هیچ لباسی از میدان راوند تا دانشگاه کاشان طی کرد.به عقب که برمیگردم ، میبینم همه بدشانسی ها شاید زیر سر ژان پیرملویل باشد با فیلم دایره سرخش.  شاید اگر ایده دایره سرخ به ذهنش نرسیده بود الان خودکار باعفت تری را در جمعمان داشتیم.</description>
                <category>علیرضا طهرانی ها</category>
                <author>علیرضا طهرانی ها</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2020 03:12:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، عماد ، PES  شرطی</title>
                <link>https://virgool.io/@al_na_te/%D9%85%D9%86-%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%AF-pes-%D8%B4%D8%B1%D8%B7%DB%8C-bueyv5anmzhi</link>
                <description>نمایی از خوشحالی فرد برنده در پایان داستانهر فردی در بخشی از زندگی قدرت خارق العاده ای دارد ، مثلا یکی در قانع کردن دیگران خوب است، یکی ایده پرداز است، یکی قدرت مدیریت خوبی دارد.اما عماد علاوه بر ویژگی های عجیب دیگرش یک ویژگی خیلی عجیب دارد و آن هم ترشح بیش از حد آدرنالین بعد از شرط بندیست. استاد چنان حواس 6 گانه اش بیدار میشوند و مغزش به کار میفتد که گویا سوپرمنی چیزی در روحش دمیده شده.سال اول ارشد، در راهروی خوابگاه، همه خوره بازی PES بودیم، جز عماد. کسی زیر 5 تا به او میزد برایش شکست محسوب میشد. استاد اولین دست را زمانی برد که من با او سر شستن ظرفها شرط بستم .اواخر سال تحصیلی با توجه به اینکه ما مایع نخاعی PES  را با انگشت درآورده بودیم حتی عماد هم در PES بازیکنی خبره شده بود، و حالا در تعداد شکست و پیروزی تقریبا 50 - 50 بودیم.یک شب خسته از کلاسهای از 8 صبح تا 8شب و گرمازده در کویر کاشان به اتاق برگشتم . دیدم عماد با یک دسته بازی منتظر اولین نفری است که به اتاق بیاید. وقتی وارد اتاق شدم چنان چشمانش را گِرد کرد و معصومانه به من زل زد که دلم نیامد به درخواستش برای بازی کردن لبیک نگویم.طبق عادت هنوز بازی شروع نشده بود گفت شرط چی؟ من ابتدا از بستن شرط امتناع کردم ولی با اصرارهای مکرر عماد بالاخره قبول کردم که سر یک چیزی بازی کنیم.من که هم خسته بودم و هم از اصرارهای استاد عصبانی ، دست گذاشتم روی نقطه ضعف عماد و گفتم : &quot; تو 100 گیگ فیلم گلچین شده داری تو پوشه رضا یزدانی- تو پوشه وصایا...&quot;گفت: خب خب خب ...گفتم: اگه بردم 100 گیگ رو پاک میکنی ( میدانستم برای جمع کردن آرشیو سالها زمان گذاشته بود.)فکر نمیکردم قبول کند اما یکهو دستش را جلو آورد وگفت: پس اگه من بردم یه چیزی بهت میگم که دیگه بعدش اون علیرضای سابق نباشی .بنده هر چه اصرار کردم که باید شرط را بدانم بعد قبول کنم ، حتی کلمه ای از آن شرط را لو نداد. من هم مثل شما وسوسه شدم تا بدانم این شرط اسرار آمیز چیست که من پس از انجامش، دیگر علیرضای سابق نخواهم بود و آبرویم در دانشگاه خواهد رفت. از روی کنجکاوی شرط را قبول کردم .بازی شروع شد و آدرنالین در بدن عماد شروع به ترشح کرد، هم بخاطر پیروزی در شرط بندی و هم به خاطر ترس ازدست دادن 100 گیگ فیلم های گلچین شده اش. در 35 دقیقه ابتدایی 5 گل به ثمر رساند.با توجه به قدرت رجزخوانی اش، جنگ روانی را آغاز کرده بود و من که توانایی هیچ گونه زجزخوانی را نداشتم و ندارم، تمرکز خودم را از دست داده بودم. تنها شانسی که میاوردم این بود که گاهی اوقات توپ به تیر و تخته میخورد و من از خوردن گلهای بعدی نجات پیدا میکردم.درصد مالکیت توپ 90 به 10 به نفع عماد بود و من هنوز شوتی به سمت دروازه عماد نزده بودم. دقیقه 75 بازی بود که یکی از هم اتاقیهای من به نام محسن وارد اتاق شد.نتیجه را نگاه کرد و گفت:&quot; علیرضا تو از عماد عقبی؟ آبرومونو بردی.&quot;محسن فرشته نجات من در آن لحظه شد. بنده اولین رجز زندگی ام را همان لحظه خواندم. درست مثل چرچیل که در اوج ناامیدی با سخنرانی هایم امید را به اردوی تیم یوونتوس بازگرداندم، رو به محسن کردم و گفتم:&quot;آقا محسن الان دقیقه 75 ه و من این بازی رو برمیگردونم. &quot;همان لحظه خطا کردم و پنالتی دادم و موسیقی پت و مت در ذهنم جاری شد.اما همان پنالتی فرشته نجات من بود. همان لحظه دومین رجز زندگی ام را از قعر چاهی که در آن افتاده بودم تلاوت کردم. گفتم: آقا محسن اگه این توپ رو بگیرم بازی رو برمیگردونم.محسن چند ضربه به شانه ام زد و گفت: &quot;ها با شه عامو ...  تو نتیجه رو برمیگردونی ، منم میرم دستشویی کاری که تو اینجا میخوای بکنی رو اونجا میکنم.&quot;(با لهجه شیرازی تصور بفرمایین بسیار زیباتر از اینی که من نوشتم)عماد با اعتماد به نفس تمام پنالتی را زد، من جهت درست را تشخیص دادم و توپ را گرفتم. یک لحظه با عماد چشم در چشم شدیم .چشمان من میگفت نتیجه را برمیگردانم تا شرفم را در دانشگاه حفظ کنم، و چشمان عماد میگفت حاجی تو پنج به هیچ عقبی ، چطوری میخوای از دقیقه 80 تا 90 نتیجه رو برگردونی؟!برگشتِ همان توپ گل شد. نتیجه 5-1عماد بازی را از نیمه شروع کرد، من مثل جومونگ داد جانانه ای زدم و گفتم سربازان من حمله کنید... عماد از یک لحظه از جا پرید و تا دوباره به زمین برگردد گل دوم را خورده بود. 5-2دوباره چشم در چشم شدیم. چشمان من میگفت نتیجه را برمیگردانم و چشمان عماد کمی متزلزل شده بود.بازی را شروع کرد، دوباره توپ را گرفتم. من چیزی برای از دست دادن نداشتم و عماد با تمام وجود میخواست بازی را نگه دارد. شروع کرد به تکل زدن . دقیقا مثل کارتون فوتبالیستا که سوباسا از تمام تکلها رد میشد من هم با پوگبا همه را دریبل کردم و در آرامش کامل گل سوم را زدم.نفس عماد به شماره افتاده بود. رجزهای الکی من در او به شدت اثر کرده بود و دستانش میلرزید. من هر لحظه جو را سنگین تر میکردم و عماد تکل پشت تکل میزد. سعی میکرد هر طور شده من را متوقف کند. اینقدر هیجان گرفته بودیم که اصلا نفهمیدم کی نتیجه 5 بر 4 شد.تنها یک دقیقه از زمان بازی مانده بود و من آخرین حمله خودم را ترتیب دیدم. داشتم با دروازه بان تک به تک میشدم که عماد با تکل از پشتی ناجوانمردانه مرا پشت محوطه متوقف کرد. حالا تنها امید ضربه آزادی بود که اصلا بلد نبودم چطور باید بزنم.دوربین بازی به نمای ضربه آزاد رفت و من در ناباوری تمام دیدم هیچ دیواره دفاعی جلوی من نیست. همانجا بود که فهمیدیم بعضی از مواقع PES هم باگ دارد .عماد چشمانش از حدقه بیرون زده بود و تکمه پشت تکمه فشار میداد که شاید دیواره دفاعی بیاید.در این جا استاد رضا براهنی شعری دارد متناسب با این موقعیت عماد: &quot;نیامد (منظور شاعر دیواره دفاعیست)شتاب کردم که دیوار بیاید ، نیامد.دویدم از پیِ دیوانه‌ای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می‌ریخت که دیوار دفاعی بیاید ... ، نیامد&quot;و در این لحظه من با یک ضربه آزاد که بدون دیواره دفاعی مثل پنالتی بود دروازه را باز کردم .نتیجه 5-5همین لحظه محسن وارد اتاق شد و با نتیجه 5-5 روبه رو شد. در حالی که با تعجب ما را نگاه میکرد گفت:&quot; مگه من چند دقیقه دستشویی بودم؟ عماد من یه آب خالی داشتم ولی کار تو با لوله باز کن هم حل نمیشه.&quot;بازی به وقت اضافه رفت و من با زدن سه گل توانستم 8 بر 5 بازی را ببرم.درست مثل تام در کارتون تام و جری که وقتی عصبی میشود از کله اش بخار بیرون میزند، عماد هم که حالا 100 گیگ فیلم دستچین شده ای که پای دانلودشان عرقها ریخته بود را برفنا رفته میدید دسته را زمین کوبید عصبی به اتاقش رفت و 100 گیگ را پاک کرد.در این جا شاعر در باب پاک شدن فیلمهای مستهجن عماد شعری سروده :&quot;هر گل را که به چمن بیشتر میدهد صفا  گلچین روزگار امانش نمی دهد&quot;با عصبانیت تمام برگشت، دسته را به من داد و گفت: یه دست دیگه .گفتم: اگه بردم دیگه نباید از کسی از این فیلما بگیری.عماد گفت: اگه بردم یه چیزی میگم که دیگه اون علیرضای سابق نشی.بازی را شروع کردیم، عماد در 15 دقیقه ابتدایی 3 تا زد و در آخر 5-3 باخت. دسته را زمین کوبید و با عصبانیت بیشتر گفت یه دست دیگه.گفتم: &quot;اگه بردم دیگه آنلاین نمیبینی. &quot;گفت: &quot;اگه بردم یه چیزی میگم که دیگه اون علیرضای سابق نشی.&quot;بازی کردیم و دو بر صفر بردم. دسته را زمین کوبید و  مثل کسانی که تا خرخره عرق خورده اند و پای قمار همه چیزشان را باخته اند داد زد یه دست دیگه.گفتم اگه من بردم تو دیگه نباید از اون فیلما ببینی.گفت : اگه من بردم .... لحظه ای مکث کرد و گفت چی ؟گفتم دیگه نباید از اون فیلما ببینی. عماد دسته را زمین گذاشت. لبخند زنان گفت: &quot;عمرا&quot; و اتاق را ترک کرد. بعد از ترک اتاق عماد تا آخر آن شب با هیچکس حتی کلامی صحبت نکرد.حتما شما هم مثل من منتظرید بدانید شرط عماد چه بود که قرار بود حیثیت من را بر باد بدهد؟ عماد بعد از پاک شدن آن آرشیو ارزنده، آنقدر عصبی بود و از کرده خود کله به دیوار میکوبید که من فقط میخندیدم و قضیه را به طور کلی فراموش کردم.3 سالی از آن قضیه میگذشت. دانشگاه تمام شده بود و عماد برای سفری کوتاه به کرج آمده بود تا مرا ببیند. ساعت 11 شب در حالی که بقیه اهل خانه خواب بودند سرمیز شام نشسته بودیم. فضای خانه تاریک بود که با یک چراغ هالوژن روشن شده بود. من این طرف میز مستطیلی و عماد آن طرف میز. یاد خاطرات میکردیم که صحبت این اتفاق به میان افتاد.بعد از کلی خنده ، لبانم را جمع کردم و خیلی جدی پرسیدم عماد، راستی اونشب تو چه شرطی داشتی؟عماد چشمانش گرد شد و انگار که چیزی را مخفی کندشروع کرد به آب دادن به یابو ... وقتی با نگاه سنگین و منتظر من روبه رو شد گفت:واقعیت داداش اون موقع اینقدر عصبی بودم هیچ وقت تا همین الانم بهش فکر نکردم . فقط میخواستم یه کاری کنم اون فیلما پاک نشه . میخواستم بترسونمت شرط بندی نکنی. من: خب موفق شدی ؟عماد: نه داداش . قسمت نبود... ببین هیچ وقت شرط نبند. زندگیت رو به باد میدی. قمار اعتیاد داره...و سپس هردو بدون هیچ کلامی به ادامه شام پرداختیم.</description>
                <category>علیرضا طهرانی ها</category>
                <author>علیرضا طهرانی ها</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2020 01:49:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی شبیه به هیچ چیز...</title>
                <link>https://virgool.io/@al_na_te/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-djpl01mepn3n</link>
                <description>انسان هیچوقت نمیتونه بفهمه آخرین جمله ای که در دنیا به زبون آورده می شه چه جمله ایه.اما چیزی که معلومه ما حتی تا آخرین لحظه دمیده شدن شیپور اسرافیل هم حرف توان قصد داریم حرف بزنیم. دوست داریم از خودمون بگیم، از حسمون، از روزمره گی ها و بلاهایی که سرمون اومده.این وسط، قافیه رو اونایی میبرن که حرفاشون رو آهنگین تر میزنن. شعر، ترانه و موسیقی تا روزی که انسان روی کره خاکی باشه ، قراره از عشق و هجران، شادی و غم و اشکها و لبخندها بگن.اما به نظر من حرف های دنیا رو کسایی میزنن که آهنگ میزنن اما هیچ آوازی سر نمیدن. یه قصه بی کلام ، یه حرف ناگفته که تو، خودت باید از درون نُتها ، ملودی ها و سکوتها بیرونش بکشی.گوش دادن به موسیقی بیکلام مخلوطیه از حرف ها و حس ها ... حرفهایی که از زبون هیچکسی جز خودت برنیومده، حس هایی که از جایی نزدیک به انتهای قلب بیرون کشیده شده.باز شدن پلی لیست موسیقی بیکلام ، سفر به خیال انگیز ترین نقاط ذهن بشره.چیزی شبیه به حس وونگ کاروای در فیلم &quot;در حال و هوای عشق&quot;، وقتی که موسیقی بر تمام احوالات جهان پیشی میگیره و کارگردان همه چیز رو موزون با ریتم موسیقی، اسلومیشن میبینه.درست مثل پرواز خیال انگیز بدن های کیلومترها از هم دور شده ی میا و سباستین در سکانس آخر فیلم لالاند، وقتی که شنیدن موسیقیِ شهرِ ستاره ها، روح اونا رو از بدنشون جدا کرد و تو سرزمین آرزوها، حتی برای لحظاتی کوتاه در حد نواخته شدن یک ترک موسیقی اونا رو دوباره بهم رسوند.گوش دادن به موسیقی مازنی کنار دریای شمال و جنبش بی اختیار مولکولهای بدن برای تبدیل نیروی پتانسیل به جنبشی، منجر به عملی میشه که چند لحظه بعد تداعی کننده حس رقصیدن ساراجینا در فیلم 8 و یک دومه.رقصی شبیه رقصنده های حرفه ای با صورت زشت که بیشتر شبیه به رقص شیاطین باشه تا انسان .گوش دادن به موسیقی در اتاق 6 متری که هر روز بیشتر از دیروز تنگ تر میشه ، حسی ه درست مثل حس بوسه زدن ماهی ها بر پاهای علی در بچه های آسمان، وقتی که بعد از یک مسابقه سخت بیشتر از اونچه که باید برنده شده بود. حسی شیبه به لحظه له شدن جان اسنو میان محاصره در نبرد حرام زاده ها و سربرآوردن از میان انبوهی از مشکلات و استنشاق هوای تازه . انتظار کشیدن برای رخ دادن معجزه ای در ناامیدی محض.و وقتی که موسیقی به اوج خودش برسه  همونقدر هیجانی و حماسی میشیم مثل فیلم کفرناحوم ، وقتی که زندانیا صدای زین رو از تلویزیون میشنون و همونقدر ناتوان در ابراز احساسات مثل زندانیایی که کاری به جز کوبیدن به میله و فریاد کشیدن، برای تخلیه هیجانشون ندارن.پلی شدن موسیقی پس از فشرده شدن مابین انبوه آدمها و به پایان رسیدن تنفس سخت در میان حجم زیادی از پا و باسن در کف مترو و رسیدن به آرامش پس از طوفان، در حال عبور از خیابان های سرگردان و تاریک شهر مثل راه رفتن جان کافی تو سبزترین مسیر زندگیش و قدم برداشتن از زندانی که متعلق به اون نبود تا رسیدن به صندلی اعدامی که اون رو به جایی که بهش متعلق بود، یعنی بهشت، میرسوند.چیزی شبیه به شل شدن ثانیه به ثانیه پاها در گندم زار و دست کشیدن روی گندم هایی که حالا قدشان هم اندازه قد ماکسیموس شده بود. گندم زاری که نماد آزادی را با چیزی جز موسیقی بینظیر هانس زیمر نمیتوانست کامل ببیند.حسی شبیه لحظات موج گرفتگی کاپتان میلر پس از انفجار یک بمب درست چند متر آن طرف تر و راه دیدن جان دادن سربازانش در دریای نورماندی... یا  شاید چیزی شبیه به خرامیدن آقای کیم  در فیلم پاراسایت از پشت بوته ها تا رسیدن به رییس و فرو بردن چاقو تا انتهای شکمش ، که قرار است همه چیز در سکوت باشد اما نیست.موسیقی بیکلام امیدیه برای جداشدن از داستان روزمرگی ،حتی برای لحظه ای،حتی به دروغ...امیدوارم از نوشته خوشتون اومده باشه . چون تصحیحش نکردم احتمالا ایرادات نگارشی و دستور زبانی زیاد توش باشه . به بزرگی خودتون ببخشید. از اونجا که علاقه بسیار زیادی به موسیقی بیکلام دارم این متن رو نوشتم و این نوشته صرفا جهت علاقه مند کردن شما به موسیقی بی کلام است و شاید هیچ ارزش دیگری نداشته باشد. در آخر چند تا موسیقی بیکلام هم بهتون معرفی میکنم، باشد که رستگار شوید.1- موسیقی شهر ستاره ها - city of stars - موسیقی متن فیلم لالاند. https://www.aparat.com/v/FG9jV/%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C_%D9%81%D9%88%D9%82_%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85_%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%86%D8%AF_%DA%A9%D9%87_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D8%B1_%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA 2- موسیقی بی نظیر در حال و هوای عشق که حتما شنیدینش. https://www.aparat.com/v/SjJqD 3- موسیقی زیبای فیلم The Beautiful Country https://www.aparat.com/v/1tcyF </description>
                <category>علیرضا طهرانی ها</category>
                <author>علیرضا طهرانی ها</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2020 01:01:16 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>