<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Alan Shah</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alanshah</link>
        <description>369Hz</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:20:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1469840/avatar/eug1Mm.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Alan Shah</title>
            <link>https://virgool.io/@alanshah</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زمین سبز</title>
                <link>https://virgool.io/@alanshah/%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-lc7yhss1mged</link>
                <description>آن شب باران زده بود, هوای شهر آلوده را ماتم زده بود دلم هوای رفتن کرده بود هوای نبودن و نیستی و تنم هوای وطن کرده بود هوای بودن و هستی.تو که ادعایت میشد دستانت را مشت میکردی و آزادی را زیر لب زمزمه, تو که قد غرورت به آسمان می رسید و همه درختان را آفت ماتم زده! تو که چشمانت را باز میکردی و به دور دست خیره میشدی و از شر میگفتی - میخواستی با اسب سفید خیالت تمام دنیا را از نکبت ندانستن و نتوانستن نجات دهی اما خودت یک تنه دلیل همه زندان ها و کتاب سوزی ها بودی - تو خودت نماد ندانستن بودی مجسمه نتوانستن تو به افکارت هم خوره می افتاد و به جانت بختک حتی در خوابت هم رنگی از خورشید و امید نبود.یک روح زجر کشیده یک تن خسته, به دنبال وطن در حوالی زمین پرسه, دلم میخواهد همه رودها را سربکشم و همه کوه ها را به چنگ بگیرم و پشت پنجره معشوقه ام به نواختن آواز بخوانم, قانون های دیگران را بشکنم و خودم را به باد تمسخر بگیرم و از نو آنچنان که می خواهم دوباره رویده شوم.انتهایش را نمی دانم آنچه مرا با خود به سمت آنچه نمیخواهم میکشد را هم نمی دانم, خستگی ام را نمی فهمم رویایم را نمی فهمم در بیداری خودم را به خواب میزنم و این سنگینی غم را نمی فهمم, دلم میخواهد از حرص تمام کلمات را از اعماق ذهنم بیرون بکشم و از تو بخواهم بوسه بر دفتر و کلماتم بزنی تا این سفیدی بی محتوا از سبزی وجود تو سبز شود و ریشه و برگ بی اندازد و درخت شود و جوهر این قلم در مقابل سبزی وجودت رنگ ببازد و حاشیه ای شود کم اهمیت و من به اهیمت تو پی بردم آن موقع که سکوت کردم و دلت شکست و آن موقع که دهان باز کردم و اشک از چشم هایت جاری شد, آن موقع فهمیدمت که مرا با چشم های زیبایت زیر نظر داشتی و نظر می انداختی به سر و رویم و من تو را داشتم و تو مرا داشتی بی هیچ واهمه ای و نبود ترسی و نبود اندوهی و سکوتی و صدایی, همه اش تو بودی.بیا و این تن خسته از زمین خاکی بگیر, نگذار به خاک سپرده شود, نگذار بال هایش شکسته شود, نگذار زخمی شود و امیدش بمیرد.من اشک هایت را دیدم چشم هایت را دیدم آری تنت را دیدم, ظریف بود و زیبا, می خواستم از شوق راهی وطنم شوم و به آغوش بگیرمت آری وطن برای من تن تو بود و چشم هایت بلندی کوه نفس گیرش و اشک هایت رود پاک شفافش و من همه اش را می خواستم آن قصر بلند را آن سرزمین سبز را آن باران تگرگ را, بهشت را می خواستم دور بودن را میخواستم از مزدم از نفس هایشان از دود کارخانه هایشان از نگاهشان از کلامشان - کتاب میخواستم تنهایی و تو را.زمین خاکی سرزمینم هوای بهار کرده, هوای سبز بودن, زمین سخت شکافتن می خواهد زیر و رو شدن, دوباره روییدن.دلش می خواهد باران بگیرد به سر و رویش, گلی شود و از درون آن سختی گیاهی نرم بروید و جان ببخشد به سنگ و خاکش, این زمین تشنه تغییر است می خواهد همه مردگان را پس دهد و زندگان را در سبزی وجودش پناه دهد, پناهی که هیچ تند بادی آن را بی پناه نکند, و هیچ خشمی سبزی وجودش را زرد نکند.برای من همه آنچه از کوه است و آن درختانی که از آن بالا می روند و آن رودی که در آغوشش جاری می شود و به خشکی میرسد را به خانه ام بیاور و در قلب و مشت من جای بده و بعد آن نامش را سرزمین من بگذار, زیبا دست نخورده و برای من.آلِن شاه !خدایا مارو از شر کفتار ها و حیوانات وحشی نجات بده!</description>
                <category>Alan Shah</category>
                <author>Alan Shah</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 19:22:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابی که رویایش درخت بود !</title>
                <link>https://virgool.io/@alanshah/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF-qi8zvxkr6hja</link>
                <description>The Lord Of The Rings - Antonio De Lucaساکن بی خبر سرزمینی بودم که از آن من نبود، هیچ یک از درختانش را نمیدانستم و هیچ یک از کتابهایش را نمیفهمیدم، لبخند بر لبانم داشتم و کودکی بودم با چشمانی درشت که جز بازی نمیفهمد، من گیاهی بودم که در خاکی اشتباه جان گرفته و برگ به آسمان اشتباهی دراز کرده، من دیوانه ای کوچک بودم که نمیدانستم ؟! چه را، این را که سر نوشت برای من چه ها سرشته و کتاب روزگار چه ها نوشته، آن روز من آخرین روز یک کودک بودم و چشمانم را به اتفاق دوخته بودم.بی هیچ رویا و بی هیچ دانستی، گشتم و گشتم به جستجو خودم را، درون متن ها به جا گذاشتم وجودم را، و احساسم را سوختم در آتش ها و هر کس درد را به شیوه ای تجربه میکند و از من اینگونه بود، آه ای خستگی بی انتها که مرا با خود بردی و آی ای تنهایی بی سر پناه که مرا تنها نگذاشتی و تو مرا داشتی و من تو را داشتم، آن روز دیگر کودک نبودم به لطفت، به لطف دانستنت دیگر پر شور نبودم و به زشتی وجودت دو دل داشتم یکی موافق و دیگری مخالف و چه نداشتم؟! خودم را...گیاهی بودم که هوای سرو شدن به سرش زده بود...کتاب برای من خانه ای از رویا بود جایی که نوشته ای پناه تنم میشد و مرا با خود میبرد به اعماق رویا ها، من عاشقی بودم که دل به معشوق بسته بود، معشوقی از جنس درخت و دانستن و اما این دانستن تاوانی هم داشت و گاه بر سرم آوار کتاب خراب میشد و هر بار صورتم را یک رویای رنگین از رنگ و رو می انداخت و روبرویم هزار هزار زندگی جوانه میزد و در مغزم هزار هزار راه سبز میشد و ادامه میداد و کش می آمد و چون زیاد اندیشه میکردم هزار هزار طناب پاره میشد، و به صورتم چنگ می انداخت و ردش را بر بروی چهره ام بر جای میگذاشت...حالا من دیگر وارث کتابخانه ای بودم در ذهنم که در طبقه طبقه آن رویا جاری بود و من چه ساده و خام همه آن رویا ها را میخواستم، منی که توان باز کردن و تجربه یکی از آن را نداشتم و اندوهگین مینشستم و به خیال خودم هر بار کتابی رو به آغوش میگرفتم و آرزوی درخت شدن میکردم، میخواستم درخت باشم و درختان را به آغوش بگیرم، رویایش در کتاب بود بین آوار متن ها و حقیقتش بیرون بود و میان آغوش درخت ها، همان درخت هایی که در فضایی باز کتاب زنده بودند، نفس میکشیدند و نفسی را هدیه این وجود خاکی میکردند...حالا آن گیاه دیگر سرو شده...عمق تاریکی زبان دراز کرده و برای من سخن از ترس میگوید، رویایی را جلوی چشمانم می آورد، و بعد آن لب بر روی لب میگذارد و ترسان ترسان میگوید : تو را آنچه از فهم بوده تنها یک موجود از نفهمیدن مانده آنهم نفهمیدنی که گیج است و هر شب دهان به الکل میزند و از خود هذیان بالا می‌آورد...مثل آنکه تاریکی هوای روشنایی کرده...و من گیج و افتاده بر زمین به چشمان سیاهش می نگرم حالا دیگر آن ها سر جایشان نیستید دیگر حتی آسمانی هم نیست که ستاره ها را به رصد تماشا کنم و با رویی باز و دو دیده خیره زمان رسیدن به سرزمینم را از عمق سیاهی چشمانش بپرسم...مثل آنکه آن دیده تاریکی سر کشیده...سر کشیده و سرمست خودش را به دیوار تاریکی میکوبد و هدیه اش تنها تاری میشود دوخته عنکبوت تنهایی، و تنش را در حصار تارها میتند تا از هر گیجی و ضربه دو چشم تار و یک روزگار بماند تار و مار شبیه شخصی که هیچ نمیداند و اما سرش را به هر کتابی میکوبد...مثل آنکه آن دیده کتابی سر کشیده...و حالا من از آن سرزمین جدا و به سرزمین رویاهای خود ساخته وصل و پیوندم، تنها و بی پناهم و کسی مرا نمیفهمید، زخم خورده ام و کتاب ها میدانم بی آنکه برگی خوانده باشم و درخت ها نفس کشیده ام بی آنکه درختی را به تبر کتاب کرده باشم...درخت ها و کتاب ها به هم نزدیکند، درخت کتاب زنده است بی آنکه برگی داشته باشد و کتاب سراسر برگ است بی آنکه زنده باشد، من در کتاب تنها خاطره ای مرده می یابم که زنده است و نفس میکشد، زنده از این جهت که یادش باقی و جاودان است و رویایی در آن است پنهان و مرده از آن جهت که گذشته ای گذشته و پایان است و خوابی است پیدا...مثل آنکه تن سرو شده من هوای زندگی کرده...نقطه مقابل بیداری من رویایی بود که در خواب میدیدم، مشکل این است که نمیشود کتاب ها خواند و آرزوی سرو شدن ها کرد و سرو شد اما نفس نکشید، تو خود درختی بالا و بیداری و تو خود کتابی که پایا و زنده ای، و نوشته شده ای و نوشته میشوی و خوانده میشوی و جاودان میمانی، تو خود آغوش سروی و تو خود نفس های اکنونی که خیره میشوی و نگاه میکنی و در دل میمانی و دلی را شیدا میکنی، فکری هستی که حک میشود نه رویایی که از یاد میرود، قلبی هستی که میتپد نه ذهنی که فراموش میکند، وصف و توصیف بلند بالایی که تمام نمیشود و ته نمیکشد، مفهوم ناخود آگاهی که مینویسد نه با قلمش بلکه با قلبش، و چه زیبا و شاعرانه ای و چه رویای نابی و چه احساس پاکی که میشود تا ابد در وصفت کلمه کلمه به صف کشید و شعر ها سرود و در سرایش زندگی با تو ماند و خواند و سمفونی ها نواخت و در نواختن هر نت وجودی گران مایه گذاشت چنان که گویی تا ابد جاودانه ای.درخت ها را فراموش کن، کتاب ها را بالا بیاور، رویای تو فردا نیست رویای تو اکنون نفس کشیدن است، خیرگی و فراموشی را از یاد خود ببر و میان آوار کتاب ها و در آغوش سخت درخت ها جان نده، طلوع کن و بر تاریکی بتاب چنان وقتی که باران بارید و ابرها کنار رفتند کمانی از هفت رنگ در چشمانت حلقه زند و تو چشم باز و تا آنجا که باز پرواز میکند سرزمینت باشد سبز و بی انتها، دستانم را بگیر و وجودم را احساس کن، من انعکاس روحی لطیف و ناپیدام یک تن بی وطن که دنبال سرزمینش میگردد و وطن برای من چیزی شبیه آمیخته بودن تن و خاک است مثل نفس کشیدن درخت ها و جاری بودن رودها، بگذار اینبار برایت داستانی بگویم که به حقیقت نزدیک تر است، داستانی به جاری بودن رود بر سنگ و باقی بودن یاد بر آن، شبیه احساسی گنگ در تنی پیدا و شبیه شبهی پنهان در جسمی هویدا، میخواهم و میخوانمت مانند موسیقی نت به نت، و شبیه داستانی برگ به برگ، بیا و با من از زیر سایه درختان عبور کن، اجازه بده باد موهایت را شبیه پرچمی مشکین با خود به این طرف و آن طرف ببرد، بیا شبیه باد شو مست و بی خود از آنچه که هست و نیست و سپس مرا به آغوش بگیر مانند کودکی که از دنیا تنها مادر میداند، بیا و تمام زندگی ام شو و به سراسر وجودم چنگ بینداز و مرا پرت کن چنان که سال ها پیش از پرتگاه نگاهت پرت شدم، اما اینبار در آغوشت، من نام تو را زمزمه میکنم و تو را به لب میخوانم و بوسه بر دهان سرخ تو نقاشی میکنم، و از تو میخواهم تنها اثر من باشی، برای من و جاری و باقی بر نام من.Not All Those Who Wander Are Lost - Magdalena Katańskaحالا دیگر اینجا سرزمین من است، حاصل اندوه من است و نتیجه رویای من است همان جایی که آن رشته های پوسیده را دور انداختم و در هوای بازش نادانی را کاشتم و فریاد زدم و از اندوهم باران بارید رشد کرد و جنگل شد و در فضای سبزش قدم زدم و به هیچ فکر نکردم و از میان نادانی ها همه اش را نفس کشیدم، دیگر نمی اندیشیدم زیرا که هیچ یک از درختان را نمیدانستم، بعد آن من فقط خودم را احساس میکردم، و من تنها اثر خود بودم.آلن شاه !</description>
                <category>Alan Shah</category>
                <author>Alan Shah</author>
                <pubDate>Sun, 20 Apr 2025 17:09:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تن ها</title>
                <link>https://virgool.io/@alanshah/%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%A7-grp4g3x01ueq</link>
                <description>شما باید تنها بودن را احساس کنید و در اعماق آن غرق شوید و هوای بدون تن را لمس کنید و در میان شکل ها خط شوید و در هجوم چشم ها تاریک شوید. آنجا که نفس هایتان به شماره می افتد همانجا که احساستان مثل تیکه ای کاغذ مچاله میشود و در گم ترین نقطه شهر خیالتان دفن میشود و تنها یک سنگ از آن باقی می ماند. بر مزارش عاشقانه باید گریست...خاک خورده و بی احساس .دست خورده و بی وجدان به سان مرده ای از مرگ برگشته و به سان زنده ای به گور رفته یکجایی که خط بین مرگ و زندگی مشخص نیست یکجایی که احساس بین بودن و نبودن پیدا نیست و جایی که بین رفتن و ماندن تنها یک گزینه می ماند و آن نیز صبر است. به گردش دیوانه بار باید رقصید...خنده ای بزرگ به عمق صورتی غمگین و اشکی درشت به غلظت خونی رنگین .قلبی به تپش های نامنظم نور و احساسی نجیب به وسوسه های تاریکی گور. آری میان من و او فاصله ای به اندازه آن بود همان که بسیار بیش به دل مینشست و اما من دیگر برایم اهمیتی نداشت روی سخن به این و آن نیست . در فراقم ماتمانه باید درد شد...من درد شدم در میان درمان ها...من زخم شدم در میان ظاهرها...من سوختم در میان سرماها و آتش شدم در هنگام حرارت ها...در سرم سازهاست و در تنم افکاری میرقصد در چشمانم تصویر تو تاب میخورد و در گوش هایم صدایت نرم طنین می اندازد و حرفهایت سخت مرا با خود میبرد به همانجا که نباید رفت آنجا که میان من و آزادی فاصله ای نیست جز تو و آنجا که میان من و قفس حایلی نیست جز خودم. در ماتمم دیوانه بار باید مرد...آه ای دنیای دانا آه ای فراق پر از ماتم و آه ای آدم های پر از ادعا به دیگران که میرسد باید بگذرند و بگذارند هر آنچه به دست دارند بر زمین و اما به خودتان که میرسد پر از دورویی و توقع پر از حسادت و نفرت میشوید و باید فرشته شویم و برایتان بال در آوریم به آسمان؟!. در سرابش باید بی ادعا قفس شد...او در میان تن ها تنها بود .یک یکه که منحصرا در خلوت خود چشمانش را یک تنه به خانه بیرون پنجره میدوخت و هر غروب پرواز مست پرندگان سیاه شب را دید میزد یک خستگی مبهم و یک دیوانگی ممتد.جایی که چشمانش را میبست و فرد فرد آدم ها را از جلوی چشمانش عبور میداد و تنها یک فرد میدید : دیگران.در میان فرد ها باید خود شد...از قصد بر میدارم و به قصد می آورم از آن دست میگیرم و به آن دست میدهم من در میان آدم ها به سان کاتبی هستم که انگار جوهره وجودش خشک شده و در خودش هر روز گم میشود و دنیای دانای درونش هر روز از درون تهی و نادان میشود. من همانم که هنوز شوق رسیدن دارم و دست بر دست نمیگذارم تا آنچه که نمیخواهم بشود هر چند دنیا بار ها به من اثبات کرده که سخت فریبکار است.باید برای رویاها دیوانه بار زندگی کرد...امروز اگر مینویسم و فردا اگر نیستم غم و بغض آن ندارم که همه آنچه که میخواهم نمیشود یا همه آنچه که خواستم نشد من تنها به یک کار تمام وجوم خوش و خرم میشود اگر آن را احساس کنم و اگر امروز مرده ام مرا ببخش... یارای آن نیست که دست مرا بگیری؟من فراری ام از خودم و افکارم.باید ترسان ترسان از فکر نشدن ها گریخت...اگر سرد است اگر سراب است اگر ماتم است اگر مزار است.و امید تنها دارایی من است...آلِن شاه !</description>
                <category>Alan Shah</category>
                <author>Alan Shah</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2024 21:33:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاملترین ماه ممکن !</title>
                <link>https://virgool.io/@alanshah/%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-lkjdjsmvzqps</link>
                <description>در تاریکی آسمان شب سکوت حل شده و دریا را سکان کشتی ها محاصره میکند ، سیاهی سرزمین های مرده را هر نفس فتح میکند و لباس آفت بر تن خاک میپوشاند ،انگار واژه ها همگی خفته اند و انگار بغض فاتح جو شده ، همگی منتظرند یک جلوه از زشتی می‌تازد و یک روح در اعماق خاک بی قراری میکند ، در انتهای نا امیدی جایی که مرگ زجه میزند نوری در تاریکی آسمان شب به همراه ستاره ها قدم میزند ، جاذبه اش جاذب روح های مرده خاک میشود و سکان موهایش سکان کشتی های دریا را از هم می‌گسلد ، سپس لباس عافیت به تن خاک میپوشاند و سکوت را به هیاهوی خروشان موج دریا بدل میکند آن زیباروی مطلوب علت مطلق احساس زندگیست و درست در چهاردهمین شب کاملترین ماه ممکن.آلِن شاه !</description>
                <category>Alan Shah</category>
                <author>Alan Shah</author>
                <pubDate>Mon, 30 Sep 2024 20:26:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/@alanshah/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-odkistwaxgqe</link>
                <description>جایی به دور از چشم ها زیر سقف بلند آسمان شب همانجا که قامت بلند درختان برگ به آسمان میدوزد،هر دو بر سر یک میز و هر دو یک جام به دست اینجا در گفتگوی من و تو آخرین شام این طرح زیبا خورده میشودمن نگاهم را به چشمان سیاهت میدوزم و در زیبایی شکلِ لبخندت گُم ترین نقش این طرح میشومزیبای من در آیینه جامت هزارو صد و بیست ستاره شب را ببین،ببین چگونه تو را با چشمک زیرکانه خود به رخ میکشند،انگار امشب آسمان گروهی را به نظم آورده و از میان قوانینش شعری از برای جام سحر سروده آنهم به شاعرانه ترین شکل ممکن و اما این آدمیان آن را به جهت فهم خود به ماهی و نهنگ و پرنده تشبیه میکنندبگذار در سیاهی چشمانت گُم و گور شوم،بگذار پرنده وجودت آزادانه بال به بلندای خیالم کشدبگذار حس حضورت مرا با خود ببرد به آنجا که هیچ نگاهی نیست،هیچ عذابی نیست،هیچ قانون و خط و خط کشی ای نیست و همه ی من و تو درکیم و دریافتن و همه ی حسمان عشق است و آزادیست گویی که با ما شده که قانونی نباشد و یا احساسی به فلک سر کشد و یا حضوری معنا پیدا کندبه یاد دارم از تو پرسیدم آنگاه که رسیدیم و آنگاه که هم را به آغوش کشیدیم می‌توانم در آغوشت یک دریا و دل سیر گریه کنم؟! و تو بی درنگ گفتی آریبه حقیقت تو برای من با همه آنکه دیده ام فرق داری،و از همه آنچه شنیده ام جدایی،می‌توانم بی هدف قدم در راه پُر پیچ و خم احساسم بگذارم و تمام آنچه حس نکرده ام را دوباره احساس کنم گویی که تو وصله به من و جانمی و نمیشود تو را جدا و یا بی من تصور کردبرای من تو خودِ آن احساس وصف ناپذیری هستی که هیچ لغت و فرهنگ نامه ای توان ترجمه و بیان آن را نداردتو همان وجود نازنینی که در دل و وجود من ریشه و برگ دوانده و هیچ فردی را یارای آن نیست که به بلندای آن دست یابد - پیش از آن هر روز صبح خورشید از غرب طلوع میکرد و شباهنگام به وقت دلتنگی از شرق غروبپس از آن،هنگام مهر و به وقت روز آنگاه که از شرق آمدی چمنزار کوه های بزرگ سرزمینم به چشم نمایان شدگرمای درون تو از آنچه که به ظاهر می‌دیدم بیشتر و لبخند دلفریبت از آنچه که میپنداشتم زیباتر بود،گویی که به مهر آمدی و کین از دل من کندی،بذر سرسبزی در خاک سرزمینم کاشتی و باران بهاری بر قلب سرزمینم باریدیمن گرد تو میگردم و تو بر من می‌تابی،آری تمام سرزمینم خبر از تو میدهد و نام تو را بر زبانش میخواند آنهم بر ساز و آواز،و غبار سرزمینم نتواند چهره از تو بپوشاند یا آنکه ماه نتواند به غم جاذب روحم شود،آنگاه که تو هستی و آنگاه که به تو نزدیکم خودم را سنگین تر و کامل تر احساس میکنم و وقتی مرا در آغوش میگیری در خیالت عاشقانه پَر میزنم و سپس سخت رها و بی خود میشومآن نور که به زمین تابید و آن فَروَهرِ زیبارو که قصدِ سرزمین من کرد،چشم روزم شد و در مقابل تاریکی ام ایستادهر دو بر سر یک میز بودیم و من تنها و او تنها خیالشباری به جهت آنکه نبود،نیم جام را من سر کشیدم و نیم دیگر بر زمین ریختم و هرچه بر زمین بود ازآن سرزمینم بود - مثل من مثل او و مثل خیالشآلِن شاه !</description>
                <category>Alan Shah</category>
                <author>Alan Shah</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2024 01:04:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باور به باران</title>
                <link>https://virgool.io/@alanshah/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-x5pnrdxl4kno</link>
                <description>نه پای در بند باور و نه به گمان در راه یقین،نه در طنز فهمیده ها خندان و نه در اشک نفهمیده ها غرق و گریان و بدان شاد که در نقشِ هر هنر جهانی پر از نگار و راستی می بینم و در جام مستی صورتِ بی شکل یار میبینم،و در برداشت روحم بی پرده و شرم خودم را احساس میکنم.من از دایره لغات و اعداد جدا،از قانون و اثبات شده ها دور - و در نزدیک ترین حالت به خودم در صحبتم،مرا هیچکس جز خودم نمیشنود و هیچ چشمی چشمانم را نمی‌بیند و هیچ تنی تنم را لمس نمیکند.من از فهمیده ها و از آنچه که نفهمیدم فراری ام،دنبال آن نیستم که در گمان خود به یقین بیافتم یا در گمان و گفته دیگران به اعتقادی راسخ دست یابم،من دست های خودم را از زیرو و رو و آنچه چرک و پاکیست شسته ام و در دریای نادانی ام مانند جسمی بی جان شناورم،آری من گمانی بی یقینم که انگار در واژه ها سرگردان به دنبال هیچ پرسه میزند،مثل آنکه وجودش را به توهمی هزار گره بسته اند و در کورترین قسمت این گره ها دنبال آزادی میگردد،مگر این آسمان ریسمان در هم رفته بی درو پیکر کجایش  نشانی مقصد را در خود دارد بگو همان جا دقیقا همان جا جان میدهیم،من که هر چه با چشمان ناقصم دیدم نقص بود و در هر نقص هزاران عیب،در نوشته‌هایم تضاد دیدم چون در هستی ام آن را میبینم،اما نمی دانم دقیقا نمیدامم این تضاد ها چطور در کنار هم بی مشکل به موافقت رسیدند.من که جادوگری بودم و تو فرشته،ما که هر دو یک تضاد بودیم چطور به تکمیل یکدیگر بر دهانمان بوسه نهادیم و از از میان معنا عبور کردیم و در پوچی و خلأ به نفس افتادیم،من که میدانستم فردا روز تو میروی،و تو هم البته که میدانستی،ولی به یک باور یکدیگر را به آغوش کشیدیم و اما دروغ متولد شد،اندیشه شد و اندیشه ریشه و برگ دواند و از میوه اش شیاطین خوردند و باور حاکم شد،اما در انتها چون فهمیدم فریبی بود آنهم از چند رو،به شک افتادم و شک مرا به نادانی ام برد،و من پیروز شکست خورده این میدان شدم.قبل آن گاهی به گمان و گاه به یقین و یک بار به سخن و هر بار به سکوت لب گشودم و از خودم واژه به واژه معنا بیرون ریختم،و در هرجا فکری در سرم کاشتم و چنگ به رشته های پوسیده اش زدم و خودم را محکم گرفتم و نخ به نخ بر رشته های پوسیده طنابم افزودم،گذشت و اما میدانستم که روزی سقوط میکنم و از من جز خودم هیچ نمیماند.پس همه آن رشته ها را دور انداختم و در هوای باز نادانی را کاشتم،و فریاد زدم و از اندوهم باران بارید، رشد کرد و جنگل شد و در فضای سبزش قدم زدم و به هیچ فکر نکردم و از میان نادانی ها همه اش را نفس کشیدم،دیگر نمی اندیشیدم زیرا که هیچ یک از درختان را نمیدانستم،بعد آن من فقط خودم را احساس میکردم.آلِن شاه !</description>
                <category>Alan Shah</category>
                <author>Alan Shah</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2024 21:04:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکان بی نشان</title>
                <link>https://virgool.io/@alanshah/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-yxlus5yn3h6d</link>
                <description>آسمان با پرواز پرنده معنا گیرد و زمین به رویش گیاه زمین آید،خشکی به دریا معنا بخشد و بی رنگ به رنگ معنا،و من با توزیبای بی آلایش آرامشم ای کاش میشد پرواز را ضمیمه آسمان کرد تا هر پرنده ای که پرواز کرد دیگر به زمین ننشیند،ای کاش میتوانستم وجودم را به عهد پایبند کنم تا هر وقت دهان عهدی بست باز نشکند...ای کاش میتوانستم آنچه را از یاد برده ام به خاطر بیاورم تا فراموشی دلیل بد بودن هایم نشود،ای کاش میتوانستم آرامش را به وقت بیداری ام پیوند دهم تا آنوقت که بیدارم دیگر نشکنم...برای من ساحل شدن به وقت طوفان خانه شدن به وقت خشم و اندوه و لبخند شدن به وقت کجی خلق را در نامه ای که برایم مینوسی مهر کن و چون پرنده خوشبختی اش بر آسمان اوج گرفت نشانی اش را در قلب آسمان در ناکجا آباد ترین مکان بی نشان یاد آور شو.آلِن شاه !</description>
                <category>Alan Shah</category>
                <author>Alan Shah</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 14:58:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یگانه علت تکمیل</title>
                <link>https://virgool.io/@alanshah/%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%84%D8%AA%D9%90-%D8%AA%DA%A9%D9%85%DB%8C%D9%84-uscrhsbkusnr</link>
                <description>سلول به سلول در زندان تنم دنبال خودم میگردم و واحد به واحد تیکه های خودم را کنار هم می‌چینم،و هر بار که احساس گرما میکنم آغوش خودم را پناه پختگی فردایم میکنم،تمام من در من حضور دارد آن را احساس میکنم اما همه آن را گم کرده ام - کِی و کجا؟! نمی دانممن به تکمیل خودم همه شهر را گشتم و تا کامل شدن همه راه را پیمودم،فهمیدم یگانه علتِ این گمگشتگی،شکستگی من است آری من خورده هایم را گم کرده اممن از میان ترس و غم و اندوه عبور کردم،اضطراب را احساس و فریاد را زیر لب زمزمه کردم -  در سکوت سقوط و در شلوغی ذهنم واژه ها را لمس کردم و درد را با خودم به اسارت بردمآنگاه که هنگام غروب شد آشفتگی جهان را درک کردم و به وقت طلوع به چشمانم خواب نشست هر روز می‌نشستم و این خود ناقصم را تماشا میکردم و به پرده و نهان وجودم چنگ میزدم و سوال به سوال بر دفتر مشکلاتم افزوده میشد انگار تا بوده همین بوده و بعد آن هم قرار است جور دیگر نباشد،قرار است در خودم بمانم و در مرداب نا امیدی ام بیشتر و بیشتر فرو روم تا آنجا که دیگر چشم هایم نبیننداما من این را نمیخواستم و می‌دانستم که این من خورد شده هرگز آن من زیبا نخواهد بودیک روز با خودم احساس کردم که شاید تنها هدف از خلقت خلق کردن باشد و آنگاه فهمیدم که باید خالق باشم - اما خالق چه؟! هنر یا یک تابلوی نقاشی شاید هم نوشته هایم یا آوایی دلنشینبگذارید تا یادم نرفته جواب را همینجا بنویسم ،من می‌خواهم خالق خودم باشم پس برای من سوال آن بود و جواب اینجا درست در درونم حضور داشتجایی که متن با احساس و درونم می آمیزد جایی که خشم و اندوه و خواستن دلیل روانی واژه هایم می‌شود،همان جایی که بی تفکر و بی تعلل و به نهایتِ بداهت کلمه به کلمه این درد عمیق را پشت هم می‌چینم و از آن معنایی پر از من بیرون میزندفردا شاید روز تغییر باشد اما هرچه که هست اکنون هم روز من است،من آن را روشن رنگ میزنم و نقش آن را با سادگی می آمیزم و سپس تمام وجودم را به خدمت خودم به کار میگیرم باشد آن روز که آمد در آخرین روز زندگی ام همان شخصی من را ببیند که می‌توانستم باشم و من قرینه بی تفاوت به آن باشم آری من می‌خواهم یگانه علتِ تکمیل خود باشم.آلِن شاه !</description>
                <category>Alan Shah</category>
                <author>Alan Shah</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2024 21:40:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن من زیبا</title>
                <link>https://virgool.io/@alanshah/%D8%A2%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-z13pkxelwvo4</link>
                <description>آنگاه که واژه هایم ته کشیدند و زبانم به بند کشیده شد و به دنبال آن احساسم را در میدانی پر از جمعیت به دار آویختند،پاداش هر مهربانی من یک زخمه تازه بر تن ویرانم بود و یک اشتباه برای تنبیه من کافی بود.بعد آن دیگر اشک ها دلیل ناراحتی و لبخند نشان شادمانی نبود،روشنایی دلیل روز و تاریکی نشان شب نبود.در خیالم احساسم را به آغوش کشیدم و اشک هایم را در درونم به اسارت بردم.یک من تاریک به دنبال یک من زیبا انتظار را به دوش میکشد و یک خفته تاریکی به دنبال نور شب را به روز میفروشد و تمام احساسم را در درونم بارها به قتل میرساند انگار صبر کلید فردای روشنی باشد که باید دنبال آن بود و بی آن مانند این باشد که دیگر زندگی جریان ندارد و هیچ رودی برای آشامیدن جاری و هیچ ابری برای باریدن خالی و هیچ خاکی برای رشد خیس و نم نمیشود و هیچ پرنده ای برای نشان دادن بلندی پرواز نمیکند،برای من,بودن و نبودن و چرا های بسیار دلیل زندگی شد مثل آن شخص که در تاریکی دنبال گمشده ای میگردد من هم خواستار و دنباله روی چیزی هستم اما بی آنکه بدانم چیست،من به دنبال شهری بر بلندای آسمانم...آلِن شاه !سلام راستش باورم نمیشه از اولین پستی که اینجا گذاشتم سه سال گذشته و واقعا فکر میکنم دیروز بود که اون متن رو نوشتم و خب جالبه این متن بالا رو هم همین دیروز نوشتم :)اینجا میخوام از احساسم بگم از اینکه چی شد و خب اتفاقا میدونید گاهی وقتا آدم نمیدونه از دنیا چی میخواد راستش خیلی وقتا نمیدونه شایدم هیچوقت نمیدونسته  برای همینه که سه سال گذشت و من نفهمیدم هنوز که هنوزه دنبال خودم میگردم باید بگید دنبال چی میگردی؟ خب نمیدونم شما میدونید دنبال چی میگردید؟یه حس خوب یا تحسین شدن آرامش یا هیجان شاید هم دنبال قصری بین ابرا میگردید شاید هم نه فکر میکنید همینه و همین , راستش خودم با این جمله همینه و همین موافق نیستم دنبال یچیز بزرگترم خیلی بزرگتر یچیز که بتونه معنی این نفس کشیدن رو بهم توضیح بده یچی که بتونه با صدای بلند بهم بگه فقط همینه و همین نیست خیلی بیشتره حتی از اون قصر توی آسمون حتی از بنای بلند خیالت بزرگتره و خب قراره از حالا به بعد خیلی خیلی بیشتر اینجا فعالیت کنم میدونید چرا؟خب میخوام یجا باشه که به خودم یاد آوری کنم که هنوز هستم و توی این دنیای شلوغم تلنگری باشه به شناختن بیشتر خودم و خب حرف زدن درمورد خودمون پس بیاید خودمون رو پیدا کنیم اونموقع سختی هم شاید معنا پیدا کنه.ممنونم که خوندید  ارادتمند شما آلِن...</description>
                <category>Alan Shah</category>
                <author>Alan Shah</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2024 10:36:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمفونی خلقت !</title>
                <link>https://virgool.io/@alanshah/%D8%B3%D9%85%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D9%84%D9%82%D8%AA-jzbe3a8gwnbg</link>
                <description>و انگار این ذات خلقت است که با لذت آمیخته و شاید تنها هدف از خلقت خلق کردن باشد !پس چه هدفی والاتر از خلقت در دنیای به ظاهر بی هدف.با نیم نگاهی میفهمید همه ی رشته ها به هم تنیده اند و کلافی از سردرگمی و بی نظمی را ساخته اند اما به طرز شگفت انگیزی به هم متصل و مربوط هستند.فرض کنید آینده تنها یک تابلوی نقاشیست که قرار است خالق آن باشید آن را چطور نقش میزنید؟بیاید از این دیدگاه به خلق کردن بنگریم.دیگران کاشتند و ما خوردیم و ما میکاریم تا دیگران خوردند.دنیا پر از هدف های گوناگون است پر از افکار متفاوت و متناقض پر از تضاد های بشدت گوناگون و در نهایت پر از تن های بشدت متفاوت.اما همه یک نقطه مشترک دارند حتی تضاد ها در نقطه ای با هم به موافقت میرسند.و مهمترین این برخورد و شباهت.شباهت خالق بودن همگیست.چه خواسته و چه ناخواسته !ما ناخواسته روندی از توسعه خلق کردن هستیم و اگر در میان همه ساز ها که منظم در نواختند سازی خلاف گونه نوازیم.موسیقی زندگی ما شبیه همان موسقی های فالش بدرد نخور میشود.حالا تصور کنید موسیقی که شما نقشی در نواختنش دارید و جزیی از آن هستید همان تابلوی نقاشیست که هر لحظه در خلق آن موثرید.آیا میخواید یک موسیقی بدرد نخور از خود به جای بگذارید یا خیر یک موسیقی که هرکس با شنیدنش و دیدنش مست و مدهوش از آن میشود.فراموش نکنید هر چند جز کوچکی از این سمفونی هستید.اما خود به تنهایی یک قطعه و یک شاهکار به یاد ماندنی هسیتد...آلِن شاه !</description>
                <category>Alan Shah</category>
                <author>Alan Shah</author>
                <pubDate>Mon, 03 Apr 2023 21:08:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه پشت درخت</title>
                <link>https://virgool.io/@alanshah/%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%90-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%D9%90-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-xawuanjhaqkv</link>
                <description> شب بود و ستاره بود و درخت بود و ماهی...به ماه نگاه کن پشت درختِ برگ نارنجیست،نه ماه پشت درخت نیست!،درخت است که روبروی ماه است!،چه فرقی داره ماهِ پشت درخت یا درختِ روبروی ماه،اصلا نه ماه پشت درخت است،نه درخت روبروی ماه!،مگر میشود که ماه هم پشت،درخت باشد و هم نباشد؟!یا اینکه،درخت روبروی ماه باشد و هم نباشد؟!،من میگویم میشود،بستگی به دید تو دارد،آخر ماه پشت درخت هست یا نه؟!،نمیدانم،خدا میداند.آلِن شاه !</description>
                <category>Alan Shah</category>
                <author>Alan Shah</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jan 2022 19:10:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>