<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الف</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alef-A</link>
        <description>از حرامزاده‌های تکراری قرن بیستم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 16:07:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1590132/avatar/sRHR3H.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الف</title>
            <link>https://virgool.io/@alef-A</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آدم، گناهکار متولد می‌شود.</title>
                <link>https://virgool.io/@alef-A/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-brby0ngcuy8w</link>
                <description>خیال کنم دیوانه شدم. آرام آرام، یواش یواش. پوست جدا میشود از گوشت و خون می‌پاشد روی تن و بدن و آدم برهنه میشود. خیال نکنم دیوانه شده باشم. خیال کنم تا دیوانگی، راه طولانی‌ست. ولی از دست دادن عقل سلیم، روندی آهسته است. آهسته و پیوسته. بار اول که قلبت می‌زند در دیوارهای نورانی و گرم و آشنای رحم، ظرفیت و ظرافت و ابتکار است که شکوفه میزند زیر پلک‌های بسته‌ی جنین گرم و نورانی‌ای که تو باشی. آنجا، همه چیز خوب است و مرتب. آرام میخوابی و انگشت‌هایت شکل میگیرند و بعد مژه‌هایت و گوش‌هایت و این میان، مغزی ناچیز. رگ‌هایت پر از خون بکر است و جوان‌ترینی هستی که تا آخرین تپش خواهی بود. شکل گیری عقل سلیم نُه ماه طول می‌کشد. از روزی که خوابت پاره میکشد و طبل‌ها را خرد میسوزانند و با دست‌های پلاستیکی بیرون میکشندت و خون میریزد و داد میزنی و نور، مثل چاقو، چشم‌های جدیدت را خراش میدهد و هوا پوست نازکت را میلرزاند و باکتری‌ها و ویروس‌ها و پدوفیل‌ها از شادی هوار میکشند، می‌میری. مصنوعی غرقت میکنند و ریه‌های کوچکت نفس میکشند و عربده میزنی از آغاز رنج. زوال عقل، از اینجا شروع میشود. مادرت همچون مریم مقدس، در آغوش سست‌ش نگهت میدارد. مریم خیال نکرد که پسرش، نوزاد لرزانی که هوار میکشد، نوزادی که در دست‌های خونینش گرفته، پسرش، گوشت و خونش، قربانی‌ای که نُه ماه در شکمش رویا می‌دید، از بدو تولد، مرده است؟ مسیح جوان از اولین فریادی که زد، مرده بود. من هم همینطور. تو هم. از اولین باری که هوا خورد به پوستت، از همان موقع مرده‌ای. مسیح هر روز از نو مصلوب میشود و تو را هر روز از نو کفن می‌پیچند. نوزاد آیا پاک است، اگر یقین داری که فرسوده خواهد شد و گناه‌کار؟ و آیا مسیحِ کودک، در رحم مریم به صلیب کشیده شد؟ و اصلا روزی بود که عاقل باشی، و اصلا عقل سلیمی بود، اگر از بدو تولد یقین داریم روزی دیوانه خواهی شد؟‌</description>
                <category>الف</category>
                <author>الف</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2024 12:45:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هشت میلیارد شیطان در جهنمی فانی</title>
                <link>https://virgool.io/@alef-A/%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D9%86%DB%8C-mwfj4tgcxh5t</link>
                <description>من به قربان شما بروم، عزیز من. نمیشود. بهتان میگویم، نمیشود. از طلوع تا غروب سعی میکنی. که آدم باشی. مواظبی، مبادا کلمات نوک زبانت نیش نزنند. مبادا خطایی کنی، پای راست را اول بگذاری یا چپ را. آنقدری حواست را جمع میکنی که راه رفتنت از یاد میرود و بی‌هوا، چانه‌ات را میکوبانی به زمین و سرت گیج میرود و فرشته یا شیطانی اذان میخواند توی گوشت. برعکس نوشته‌اند، باید فقط یک فرشته باشد و صدها شیطان. هشت میلیارد. تا حالا چند نفر مرده‌اند؟ چند نفر تا حالا زیر سقف آسمان از تن مادر بیرون خزیدند، و عربده کشیدند از سر رنجی که تولد بر شانه‌شان گذاشت؟ چند نفر بوسیدند، هم آغوشی کردند، کشتند، خوردند، به بردگی گرفتند، غارت کردند، حسد ورزیدند، تباه کردند، تباه شدند، سوزاندند، و آخرش سر به زمین گذاشتند و به آسمان نگاه کردن و یکهو ندیدند، و سینه‌شان بالا رفت و پایین آمد و بالا رفت و پایین آمد و دیگر بالا نرفت. عین دویدن میان تپه‌هاست، زندگی. عین تنفس، وقتی آخر آخرش روی خاک و خون و اشک و عرق خودت و دیگری خوابیدی و به آسمان نگاه میکنی. بین تپه‌ها که میدوی بالا میروی و پایین میایی و بالا میروی و پایین میایی و یکهو، پایت بی‌هوا میشکند و دیگر بالا نمیروی و تنت پیچ میخورد و هیولا میشوی و دیو میشوی و سهره میشوی و گنجشک و کبوتر با دو بال شکسته، و به آسمان نگاه میکنی با چشمان نیمه‌تار و سینه‌ات بالا میرود و پایین می‌آید و دیگر بالا نمی‌رود و بالا را نگاه میکنی و دیگر نمیبینی، و لبهایت از جای بوسه‌ی تنها فرشته‌ی زمین کبود میشود و قلبت سرد. کِی بود که به جای آدم‌ها شیاطین مثل مور و ملخ ریختند توی خیابان‌ها؟ نه، شیرینم. نمیشود، آبیِ من‌. نمیشود. هرکاری که کنم، شیطان سرخ همانجاست. من هم، مثل تو. پیچ میخوردم و هیولا میشوم و زاغ و دیو و چشمانم سرد میشود و آب سرد میریزم روی گرمای قلبت و یخ میزنی و پیچ میخورم و کبوتر وحشی میشوم و چشمانم مرطوب و دمم گرم. آرام میگیرم جایی، و بعد، یواش یواش جان میدهم و میدانم وقتی کسی را دوست بداری هرکاری کنی خنجریست در قلبش. دهان خشک مرگم را پس با اشتیاق می‌بوسم تا چاقوی توی شکمت را خلاف عقربه‌های ساعت بچرخاند. شاید تو هم آرام بگیری مریمِ من، غنچه‌ی لطیف سرسخت زمستان. یک شیطان کمتر در این جهنم فانی هم غنیمت است. ببخش مرا، عزیزکم. قربانت بروم، باید بخوابم. خوابی آرام و بی کابوس. بهشت همین است. بهشتِ من. خوابِ بی کابوس.شاید نتوانم بنویسم، اما گرفتن حق نوشتن سخت است. حق نوشتن تنفس است، خانم سلیمیان. حق نوشتن دویدن در میان چمنزار است تا جایی که زیر پایت خالی شود و بیفتی توی گودال کثافت‌ها و از روزنه‌ای آسمان را ببینی و ستاره‌هایی که نمیدرخشند و صبر کنی و به آواز کلاغ گوش دهی و صبر کنی تا نفس‌هایت آرام شوند و چشم‌هایت خشک و لبهایت آبی، و منتظر بمانی و نفس‌هایت را بشماری و به کودکانی فکر کنی که روی تپه‌ها میدوند و پسرهایی که از پرتگاه‌ها می‌پرند و زنانی که باد، میرقصاند پرده اتاقشان را پس از خودکشی. و خانم می‌آید و آکاردئون می‌نوازد و میرقصد و میرقصاندت و میبوسد، جوری که دندان‌هایت میخورد به دندان‌های سفید بی‌نقصش و برایت لالایی میخواند. و نفسهایت آنقدر آهسته میشوند که نمیشنویشان و چشمهایت گرم میشود و درد، از گلویت میروند پایین و میسوزاندت و تو یواش یواش میخوابی، بی کابوس. نفس بکش، عزیزم. با من نفس بکش، و بدون من. تا وقتی خانم مهربانمان پیدایت نکرده نفس بکش، که به صدای سینه‌ی گرفته‌ات گوش بدهم تا وقتی زنگ کلیسای گوش‌هایم زیادی نزدیک شود و نشنوم چشم‌هایت را. آخر راه، نوری نیست. تا چشم نمیبیند تاریکی بی کابوس. نفس بکش، ارکیده. دم، بازدم. دم، بازدم. پایین، بالا. پایین، بالا. پایین، بالا. پایین... .</description>
                <category>الف</category>
                <author>الف</author>
                <pubDate>Thu, 23 Nov 2023 23:03:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جانِ ما جاودانه شد.</title>
                <link>https://virgool.io/@alef-A/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF-noikre4tiqnp</link>
                <description>سلام دوباره، آقای معروفی عزیز.آدم‌های خوب دنیا، حق مردن ندارند. و با این‌حال استخوان‌های شما جایی زیر خاک‌اند. استخوان‌ها نمی‌پوستد. استخوان‌ها می‌مانند و بعد، شما زمین می‌شوید و می‌چرخید و می‌چرخید و می‌مانید و از نو می‌میرید.مرگ شما، عجیب‌ترین حادثه‌ای نا‌حادثه‌ی دنیاست. پارسال، امروز مردید. اول سپتامبر. زمان می‌پرد، ساعت‌ها کار نمی‌کنند و مردان شریف می‌میرند. غریب، دستم را روی عطف کتاب‌ها کشیدم و یافتمش. خواندمش. سر صفحه‌ی سی، لب پائینم می‌لرزید. حادثه، چیزی جز حادثه نیست. بغض شدم و گلویم سفت شد و چشمهایم تار. تابی نمانده؛ بر این اندوه نمی‌شود گریست، آقای معروفی. من نویسنده نیستم آقای معروفی. اصلا نمیشود گفت می‌نویسم. نمیشود به چیز بافتن‌هایم بگویم نوشتن. اما کاش شما می‌ماندید و می‌نوشتید، آقای معروفی. کاش شما به جای من و امثال من می‌ماندید.غربتی که ازش می‌نویسید را می‌فهمم، قربان. توی گلویم گیر کرده، یا زیر دنده‌ی چهارم. احساساتم را می‌نویسید و من بغض می‌شوم. اول سپتامبر است و شما مرده‌اید. بلوز سبزِ خاکی چروکیده افتاده لای کاغذها. وطن، مچاله شده. خانه خاک می‌خورد و من اینجا نشسته‌ام. زمان پرواز می‌کند، و شما زمین می‌شوید و از نو می‌میرید. کاش میشد دستتان را گرفت و سر را گذاشت روی شانه‌تان و قلمتان رو بوسید و گریست و گریست و گریست...خداحافظ آقای معروفی.</description>
                <category>الف</category>
                <author>الف</author>
                <pubDate>Fri, 01 Sep 2023 23:41:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیر سقف آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/@alef-A/%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D9%82%D9%81-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-rgpvt8jgpmwa</link>
                <description>آقای عزیز. از آخرین باری که برایتان نوشتم مدت‌ها نمیگذرد‌. درست نمیدانم چند ماه است یا چند سال. خیال کنم ده دقیقه‌ای میشود. بگذریم. اسماعیل را یادتان هست قربان؟ اسماعیل خودمان را میگویم. اسماعیل دیشب مرد. قبل از طلوع تمام کرد آقا. پسربچه‌ای بود و یک‌شبه پیرمرد شد آقا. عمرش همینقدر مختصر بود. آنقدری التماس کرد که دلم نیامد زنده نگهش دارم آقا‌. اسماعیل اگر بود، سلام میرساند. قیافه‌تان را یادم رفته، آقا. حالا که می‌بینم، دلخور نشوید قربان، ولی هیچوقت دلتنگتان نشدم. دلتنگ اسماعیل هم نشدم. دلتنگ خانه هم نشدم. حتی وطن هم نه. روزی پدر می‌میرد و آهوی جوان و دکتر و حتی ماه توی آسمان و دلِ سنگ من از جایش جم نخواهد خورد. نمی‌دانم چه مرگم است آقا. کاش حداقل میدانستم. دیشب که اسماعیل گوشه‌ی تشک مچاله شده بود و عرق سرد می‌ریخت هی نظرش میکردم و هی هیچی نمیفهمیدم. قلبم تکان نمیخورد. بعد که اسماعیل ناله میکرد خیال کردم حالاست که گلاب به روی شما، دل و روده‌ام در هم بپیچد. ولی هیچی نشد. یعنی این تاثرِ کوچک بود، توی گِلو. انگار غذا گیر کرده باشد. وقتی تمام کرد، آن هم رفت. تا طلوع چال توی حیاط کنده شده بود. زیر درخت مو دفنش کردم قربان، همانی که انگورهایش را دوست داشت. آخر کاری چیزهایی درباره‌ی خورشید میگفت. درباره‌ی گنجشک‌ها و بوسه‌ها. اسبی چوبی و سیب‌ سرخ. بهار و بادبادک‌ها. انگار هنوز بهار است. بهار هم مرد، شما هنوز نرفته بودید. خودتان ختمش را خواندید. آقا اسماعیل قبل از اینکه نور را ببیند تمام کرد، قربان‌. با کمی کمک، البته. دهانش باز مانده‌ بود، وقتی مرد. سرفه که میکرد، خون میپاچید بیرون. هنوز تشک را نشستم. نجس شده. وقتی بالاخره ساکت شد، گوش دادم. به جای خالی نفس‌هایش. سمفونی جیرجیرک‌ها. سکوت خیلی بلند است. به خس خس نفسهایم گوش دادم و چشمهای بازش را تماشا کردم. دلم خالی بود. هیچ. مطلقا هیچ. آهوی جوانم هم تلف خواهد شد، آقا. فردای مرگش چشمهایش را فراموش خواهم کرد. حالا که میبینم، دلم برای هیچ چیز تنگ نمیشود. دل هیچ کس هم برایم تنگ نمیشود. فکر کنم مهم نباشد. همه می‌میرند. همه می‌میرند و بعضی‌ها مثل اسماعیل، قبل از سحر. قیافه‌تان را یادم نمی‌آید، لحن صوتتان را چرا. خیال کنم کافیست، آقا. برای فراموش نکردن الفبا. شهرتان مرده است، قبل از سحر تمام کرد. گرگ‌ها زوزه کشیدند، شب‌پره‌ها سوختند و شکوفه‌های سیب‌ خشکیدند. تسلیت میگویم آقا. همه می‌میرند. مثل اسماعیل. مثل شما. مثل من؟ خنده‌دار است. کاش میشد بگویم مثل من. اسماعیل اگر بود سلام می‌رساند. ده دقیقه گذشته است. اسماعیل زیر درخت مو دراز کشیده. میخندد. دهانش باز مانده، چشمهایش به خورشید. میگوید بگویم سلامش را به خانم و بچه‌ها برسانید. خدمتتان میرسم، انشاالله. تا وقتی زبانتان را فراموش نکردم. راستش را بخواهید، به خاطر سپردن الف و با برای من سخت‌تر از شماست. الوداع. باید خون روی تشک را بشورم. گناه است. در پناه حق، قربان. اسماعیل سلام میرساند. فشار دادن بالش روی صورت پسربچه‌هایی که یک‌شبه پیر میشوند کار غریبی‌ست، ولی سخت نیست. فقط حال عجیبی دارد. عمر بعضی‌ها یک شبه است. سحر که میشوند، زیر سقف آسمان می‌خوابند. میبینمتان آقا. اسماعیل سلام میرساند. پدرود.</description>
                <category>الف</category>
                <author>الف</author>
                <pubDate>Fri, 05 May 2023 00:08:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واژه‌ها.</title>
                <link>https://virgool.io/@alef-A/%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7-alarebznptan</link>
                <description>اندوه، بغض، ضره، حزن. وزنه، سینه، سرب، ملال. کرب، نژندی، یتم، حوب. مساء، کبود، گران، ثقیل. سوگ، مصیبت، تکدر. ضیق، پریشانی، رقت، غم، اَراز. گلو، گریستگی، -مث ابر باهار-. استخراط، تبکاء. گرییدنی. آزرده‌دل، ضجر، دژم، مغموم. مکروب، غصه دار، مهموم، فگار، تنسه. آزرده، غمنده، حنون. پایان.از کتاب trainspotting Let the right one in 2008</description>
                <category>الف</category>
                <author>الف</author>
                <pubDate>Sun, 30 Apr 2023 01:14:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهوه‌ات را با شیر میخواهی یا اشک؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alef-A/%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-ikvmwybpnazj</link>
                <description>گمشان کردم.درست نمیدانم کجا. شاید جا گذاشتمشان. باید همین باشد، توی لبخندش جا گذاشتمشان. هیچ‌وقت نخواهم توانست مثل او بخندم. او هم نمیتواند مثل دیروز بخندد. هیچکس نمیتواند. شاید دیروز روی زمین یخ زده افتادند و برای همیشه محو شدند. گرمایشان روی زمین سرد ذوبشان کرد. دنیایمان آنقدری داغ میشود تا تمامان زنده زنده بسوزیم. جهنم اینجاست، جهنم انتظار است. جهنم فاصله‌ی این لحظه تا فریادهایمان است. رستاخیز خواهد آمد و سیاستمدارهایِ چشم‌آبیِ بلوند کنار ارواح زخمیِ شاعران خاورمیانه خواهند سوخت. تک تکمان خاکستر خواهیم شد و با باد سفر خواهیم کرد، تا اعماق تاریکی ابدی. ما در جهنم زندگی می‌کنیم، در انتظار جهنم بعدی. قلب‌هایمان منجمد شده‌اند. فندک داری؟ قهوه آدمیزاد را دو قرن جلو انداخته. او گفت، دیروز. گفت قهوه دلیل اصلی انقلاب صنعتی اروپاست. گفت اگر قهوه نبود عمر آدمها کوتاه‌تر میشد، با دست‌آوردهای کمتر. گفتم باشد. همان روز گفت قهوه دوست ندارد، فقط چای. نگفتم بدون قهوه نمیتوانم نفس بکشم. گفت کمونیست خوبی میشد. گفتم باشد. بین دندانهایش کمی فاصله است، کج‌اند. دندانهای کمونیست‌ها همیشه صاف‌اند و سفید. با هم دست دادیم. در دست عظیمش گم شدم. انگشتهای درازش زیر آستینم خزیدند. شاید آنجا گمش کردم، شاید زیر آستینم بود و اشتباهی برشان داشت. و بعد رفت، زمان رفت و هرگز پشتش را نگاه نکرد. اشعارم را زیر پنجره‌اش چال کردم و صدایش را آرام از سرم بیرون کردم. خدایی وجود ندارد آقای عزیز، ایمان به چیزی که وجود ندارد ممکن نیست. قهوه عامل پیشرفت بشریت نیست، قهوه خود بشریت است. قبل از اینکه اولین نخ سیگارت را بکشی ریه‌هایت را پر از اکسیژن کن و هوای تمیز را نفس بکش. بعد از اولین پک و سرفه‌هایت راه برگشتی نیست. سیگار یک خودکشی طولانی است، دهه‌ها طول میکشد و تو ذره ذره خودت را نابود میکنی. اهمیتی نمیدهم آنها چه گفته‌اند، من فندک دارم. میخواهی آنقدری سریع راه برویم تا از زمان جلو بزنیم؟ بیا به روزی برویم که من سی و هفت ساله و سیصد و شصت و سه روزه‌ام و تو در تقویمت سی و هفت سال و چند ساعت ناقابل داری. آن‌وقت من فندک دارم و تو یک بسته سیگار. من سیگار مرد بلندقدِ اسلاو را آتش میزنم و تو یک پُک به شاعری تعارف میکنی که کلماتش را گم کرده. آنموقع چه شکلی خواهی بود؟ وانمود میکنم نامت دیمیتری است و به فیلیپ فکر میکنم که هر یکشنبه دست پنج برادرش را میگیرد و به کلیسا میرود. پنج برادر، چون خداوند با کلام مقدس گفته تولید مثل کنید. تو نگفتی فیلیپ فرزند چندم است یا من نپرسیدم؟ فلیپ به خدا باور دارد یا به حقیقت؟ انگشتهایم تاول زده‌اند. شاید در سی و هفت سال و سیصد و شصت و سه روزگی سیگارهای بی‌شماری کشیده باشم. شاید در سی و هشت سالگی دست راستم کاملا از کار افتاده باشد. شاید در سی و نه سالگی نوشتن را از خاطر برده باشم. شاید چهل سالگی‌ای در کار نباشد. در سی و هفت سالگی که میخندی، هنوز هم گوشه‌ی چشمهایت چین می‌افتند؟ اصلا در سی و هفت سالگی هم میشود خندید؟ راه میرویم، و زمان را پشت سر میگذاریم. از جهنم رد میشویم و دیگر نمیشود متوقفش کرد. تو از فیلیپ حرف میزنی و من از خون. دو روز در سال هست که من و تو هم سن هستیم. به سی و هفت سالگی خواهم رسید؟ نمیدانم. قدمهایت را آهسته‌تر کن، باید بند کفشم را ببندم. مال تو را هم محکم میکنم. آماده‌ای؟ یک راست بدو. نایست، به عقب نگاه نکن. برات دست تکان خواهم داد، ولی تو پاسخم را نمیدهی چون باید بدوی. من نمیتوانم بدوم، من راه میروم و به هیچ کجا نمیرسم. من در هفده سالگی گیر خواهم کرد، با قلمی که بند اول انگشت میانی دست راستم زنجیر شده. تو باید با آن پاهای بلندت بدوی. بدو، زمان را پشت سر بگذار. من بنده‌ی واژگانم. شعرهایم را نخوان، فقط بدو. گریه نکن لعنتی، بدو. چرا اشک میریزی؟ فقط بدو. با آن پاهای بلندت بدو. مواظب باش روی یخ سر نخوری. معطل چه هستی لعنتی؟ گریه نکن. فقط تا آخرش بدو، به جای من هم بدو.کاش اسلاو بودم، با چشمهای آبی و انگشتهای بلند. دندانهای کج و قلبی از یخ. کاش کمونیست بودم، کاش اعداد پیچ میخوردند و بعد از شانزده هجده می‌آمد. کاش وقتی من سی و هفت سال و سیصد و شصت و سه روز است نفس میکشم و او سی و هفت سال و چند ساعت ناقابل دارد فندکم را جا نگذارم. کاش بند کفشهایم را محکمتر می‌بستم تا بتوانم بدوم. کاش می‌پرسیدم فیلیپ فرزند چندم است. کاش بیشتر میخواندم و کمتر مینوشتم. کاش میپرسیدم دنیا را هم آبی می‌بیند؟ کاش میشد قدمی به عقب برداشت و واژه‌ها را پیش از خیس شدن زیر باران نجات داد. در نهایت من فقط شاعری غمگینم که قلم را در خون فرو میبرم و مرگم را می‌نویسم. تو آرام سرت را به سینه‌ام میچسبانی و جز گلوله چیزی نمی‌یابی. من چشمهایت را نقاشی میکنم ولی جز آبی رنگی نمانده است. ما غمگینترین ملت جهانیم. قهوه لطفا، بدون شیر و شکر. میخواهم بشریت را در دهانم مزه کنم، وقتی زبانم از حرارتش می‌سوزد و نفسهایم بخار می‌شوند. آسمان من سرخ است و آسمان تو به سرمای قلبت. کاش میدانستم چطور میشود به زبان اجداد تو لالایی گفت. کاش میدانستی چطور میشود اشعارم را بدون مردن خواند. دارد باران می‌بارد و زبانم گز گز میکند. دنیا سرد است و تو، تنها روح پاک باقی مانده در جهان، تو هم خواهی سوخت. روی قهوه‌ام قوز میکنم و تو منتظر می‌مانی باران بند بیاید. واژه‌هایم گم شده‌اند. هر دویمان میدانیم هیچ کس چشمهایت و اشکهایم را به خاطر نخواهد سپرد. ما فقط قطرات بارانیم. من فندک دارم؛ تو سیگار داری؟</description>
                <category>الف</category>
                <author>الف</author>
                <pubDate>Sat, 17 Dec 2022 23:15:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل کبوترهای سفید به دست زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@alef-A/%D9%82%D8%AA%D9%84-%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-wqjahpfaojca</link>
                <description>-مرده‌ای؟نه آقا. نمرده‌ام.-زنده‌ای؟نه آقا. گرد مرگ پاشیده‌اند به زندگی‌ام. همه‌اش کثافت است آقا، همه‌اش بدبختی محض است. آخرش هم..-نفس میکشی؟بله آقا. دود را تنفس میکنم. دود سیگار را. دود سیگار از خودش هم بدتر است آقا. استنشاق دود سیگاری که نداری شکنجه است. آرام فرو میرود توی ریه‌هایت و قفسه‌ی سینه‌ات ترک میخورد. بعدش‌..-معشوق هم داری؟کاش داشتم آقا. کاش داشتم. قبلا داشتم، آنموقع که فکر میکردم میشود عاشق بود. عشق هم مثل همان زهرماری‌هایی است که چهل و هفت روز پیش‌تر از آخرین پنج‌شنبه‌ی تقویم نوشیدم، مثل همان رد تزریق‌های روی ساعدم. همانها را میگویم که آخرینشان برای نود و هفت سال و پنج ماه پیش است. همانجور است آقا. ولی تاحالا کسی را آن جور دوست نداشتم که بیشتر از خودم بخواهمش آقا. مشکل آدمیزاد همین است. میدانید چه..-قلبت چطور است؟در هر دقیقه پنج لیتر خون پمپاژ میکند آقا. این را یادم است. از قرن‌ها پیش. هرچند گاهی خیال میکنم زیر پوست من اصلا خونی هست که قلبی باشد؟ که بخواهد خون پمپ کند و این مزخرفات؟ یعنی تکه گوشتی اندازه‌ی مشتم اینجاست؟ زیر همین پوست زمخت سینه‌ام؟ باید باشد. ولی واقعا میتپد؟ یعنی واقعا..-خواهی مرد؟نمیدانم آقا. نمیدانم اگر همین حالا مرده‌ام. شبیه اشباحم آقا. دنیا مه گرفته است یا شیشه‌های عینکم کهنه‌اند؟ قبل ها برای قدم برداشتن پای راست را جلوی پای چپ میگذاشتم و پای چپ را جلوی پای راست. حالا که چپ و راست را گم کرده‌ام چطور راه بروم آقا؟ برزخ کجاست اگر اینجا نیست؟ اگر میتوانستم پرواز کنم چرا تا امروز نکردم؟ چیزی در ساعت گم شده است. یک چرخ دنده کم است. پرنده‌ها هم خودکشی میکنند آقا؟ شش صده و چهار دهه و هشت سال و یازده ماه و بیست و سه روز پیش کبوتری جلوی پایم سقوط کرد. پریده بود، به قصد افتادن. قصد را با کدام س مینویسند آقا؟ ظهر بود. برزخ انتظار است. انگشتهایم را میبینید؟ استخوانهایم را چطور؟ رودهای سبز روی گردنم را چه؟ صبح‌ها که بیدار میشوم یادم می‌افتد هفت صده است که نتوانسته‌ام بخوابم. در زمانه‌ی اشتباهی متولد شده‌ام آقا. استخوانهایم را نمیبینم. کلمات را از یاد برده‌ام. با واژه‌ها غریبه‌ام آقا، گلوله‌هایم را گم کرده‌ام. غریب شده‌ام آقا. برزخ کجاست؟ به من بگویید، التماستان میکنم. به من بگویید راست کدام است و چپ کدام. باید راه بروم. باید دوازده صده و دو هفته و سیزده ساعت و شش ثانیه به عقب برگردم و بدوم. گلوله‌هایم را پس دهید. تپانچه همان جاست، توی سومین کشوی میز تحریر. آسمان کبود است و سرخترین رنگ زیر پاهایمان. به پاهایم سنگ بسته‌ام و روی پل ایستاده‌ام. قمری آرام گریه میکند و کرکس آواز میخواند. بچه‌ای را که میکُشند معنا روشن میشود. پس آن بیابان کجاست؟ گلوله‌هایم را پس بده. تفنگ توی کشوی سوم است؛ کنار گنجشک مرده. چندتا استخوان دیده‌ای؟ همه‌ی درخت‌ها دار میشوند. مرده‌ام؟ سیگار بوی اشک میدهد. قفسه سینه‌ام ترک میخورد و ریه‌هایت را مچاله میکند. انتها را به من هدیه کن. چشم چپم را با اشک کور کردم، چشم راستم را با خون. سرفه میکنم و کنار لخته‌های خون، مغزم روی میز میپاشد. گلهای روی طاقچه پژمرده نشده‌اند؟ استخوانهایم رنج منند. بسوزانیدشان. چای را دم کرده‌ای؟ یواش توی لیوانم بریزش، مزه‌ی خون را حس میکنی؟ دو صده و بیست و سه روز پیش دندانهایم را در دهانم شکانده‌اند. مخلوقِ مرگ مرده است. زمان مرده است. بیاید آقایان، برایم آب بریزید. آب زلالی که خودتان می‌نوشید، وقتی با لبخند سوختنمان را تماشا میکنید. وقتی پاره شدن گلوهایمان را تماشا میکنید. وقتی ویران شدن خانه‌هایمان را تماشا میکنید. حالا با چشمهای بینایتان به انعکاس ناقص آب نگاه کنید و آفتاب را بُکُشید. نور را. زندگی را. دنیا سقوطی بی‌نهایت است. زمان تله است. عشق مخدر است. دنیا جای ساده‌ای است. نیست. در شن روان فرو رفته‌ام. تکه گوشتی هم‌اندازه مُشتم بی‌هوده در سینه میتپد. قطره‌ای خون در رگهایم نمانده. عمرم ته کشیده. زمان تمام شده. آخرین دانه‌ی شن فرو ریخته و ساعت شنی شکسته. پس سهمت را از من بردار و گورت را گم کن. با تک تکتان هستم، &quot;سهمتان را از خون ما بردارید و گورتان را گم کنید..*&quot;*محمود درویش.</description>
                <category>الف</category>
                <author>الف</author>
                <pubDate>Wed, 07 Dec 2022 00:51:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جانِ ما، جاودانه شد.</title>
                <link>https://virgool.io/@alef-A/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF-jtkes41gmpmt</link>
                <description>سلام آقای معروفیِ مرده‌ی عزیز. حالا مینویسم چون قبل‌تر ننوشتم. و حالا مینویسم، چون اول سپتامبر باید عزای عمومی اعلام شود. باید سیاه پوشید و غمزده به قفسه‌ی کتابها نگاه کرد تا آن یک قطره اشک گرم آرام از گوشه‌ی چشم سر بخورد و از چانه بچکد روی میز و باد داغ آرام به رد خیسش بخورد و پوست را بسوزاند. و باید با چشمهای تار خیره ماند به قفسه کتابها و دوباره و دوباره جمله را خواند:«عباس معروفی مرد.» و بعد انگشتهایت بلرزد و از ناکجا بهتوون بنوازد، مرگ را و ماه را. و تو به ساعت آقای درستکار فکر کنی که سی سال است از کار افتاده و به رنگ پس زمینه‌ی «حضور خلوت انس» که هیچوقت نتوانستی درستش کنی و به نوشته‌هایی که در آن روزها خواندی و به آن زمستان و کلمات. و به اندوهی که باران نمیشود و نمیبارد، به نوش‌آفرین و آیدین و اورهان و به آن نصفه‌ای که از سال بلوا مانده و به پیش نویسی که از آن نامه داشتی و میگفتی بعد از سال بلوا مینویسمش و میفرستمش. به دردی که توی سینه‌ات آرام آرام رشد میکند و بزرگ میشود و بزرگ میشود و بعد، با ترس و لرز جست و جویش میکنی و آن گوشه نوشته وفات: یک سپتامبر 2022. دنیا آرام بی‌صدا میشود و یک آن صدای نفسهایت را میشنوی. و سپاسگزاری که پیام رسانش او بود.حالا معروفی هم رفته. سینه‌ات سربی‌ست و توی سرت بازار مسگرها و بهتوون ماه را مینوازد. صدای افتادن قطره‌ی اشک روی میز چوبی چقدر شبیه مرگ است آقای معروفی. چقدر مثل درهم شکستن است، مثل برف، مثل فریاد کلاغها.مرگ چطور است آقای معروفی؟ شما اهل دیار مرگ بودید. انگار جایی در سی و چند سالگی مرده بودید؛ در جایی دور افتاده دفن شده بودید. در یکی از گوشه‌های تاریک زندگی. شما با مرگ رقصیده بودید آقای معروفی. یک والتس سه ضربی. شما اندوه را نوشتید، مرگ را. آقای معروفی، میدانید درد کجاست؟ اینکه شاید میتوانستم ببینمتان، شاید واقعا میتوانستیم. هردویمان میتوانستیم همان موقع بنویسیم و شاید شما هم میتوانستید بخوانید. و بعدتر که هضمش میکنی خانه‌ی هدایت را باز میکنی و میخوانی‌اش، و نور ماه صدا میشود و همراه مرگ میپیچد توی گوشهایت.دردش مثل سمفونی مردگان بود آقای معروفی. آنقدر عجیب بود که نمیتوانست باران شود و ببارد. و حالا من مانده‌ام و بدنی که چهل و دو درجه است و برفی که از آسمان داغ میبارد. زمان میگردد و ویرانی به بار می‎‌آورد و بهتوون مینوازد:«ماه و مرگ را.» و با چشمهای خیس دنبال قبری میگردم در گوشه‌های تاریک دنیا و آن برگ کوچک خشکی که لای صفحات خفته بود پر پر میشود..جانِ ما، جاودانه شد.Zdzislaw Beksinski – painting AE79خداحافظ آقای معروفی.</description>
                <category>الف</category>
                <author>الف</author>
                <pubDate>Thu, 01 Sep 2022 20:27:14 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>