<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های احمد اسلامی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alef_mashal</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:27:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/832484/avatar/ff6O5Z.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>احمد اسلامی</title>
            <link>https://virgool.io/@alef_mashal</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فهم آب، راهبرد صلح سبز در نظام اندیشگی سپهری</title>
                <link>https://virgool.io/@alef_mashal/understanding-water-gxe2jz9a862h</link>
                <description>احمد اسلامیچکیدهسپهری زیست‌جهانی دارد که به «فلسفه لاجوردی» تعریف شده است. این فلسفه که بر‌آمده از اندیشه‌ هستی‌شناختی «وحدت وجود» است، بر سازه‌ای از «هویت توحیدی و توحید هویت» معماری شده است.شاعرانه‌های سپهری، آبستن منشوری است به مثابه مانیفست فرا‌اومانیستی اخلاق همزیستی بر پایه نظریه زمین_سوژگیاین تجربه شاعرانگی، که هستی را نمایشگاه امر قدسی و جهان را باشگاه عشق و پرستش، و نیز خاک و افلاک را حوض موسیقی سلام و صلح می‌داند، در عین و متن زندگی، سویه‌های پر شماری دارد. از آن جمله: «نسبیت هرگونه باور دینی و کثرت‌گرایی مذهبی» و پیرفت آن «همزیستی مسالمت‌آمیز در دنیای تضادها و تفاوت‌ها»این نگاه و نگر، بر پایه کفر به «خود شیفتگی» و نیز «نفی و انتفاء مطلق‌نگری، اصالت نژادی و قومی» گوهر آزادی و دموکراسی را «روا داری، دگر‌پذیری و پذیرش حق دگراندیشی» می‌داند.انگاره‌ای چنین در چارچوب زیبا‌شناختیِ هستی‌شناسانه و وجدان اخلاقی انسان، بوم‌زیستی از «رقابت و رفاقت» را رقم زده که در آن «کثرت مایه وحدت» است.مانیفست بر‌آمده از تجربه عرفان طبیعت_محور سپهری، در این صورت قابل نمایش است:۱- هستی یک کل واحد است.۲- هستومندها، بمثابه یک شبکه بهم پیوسته و هر کدام جزیی از آن کل یکپارچه‌اند.۳- و در این میان انسان نیز جزیی از آن کل است و بنا بر این بخشی از محیط است .۴- زیستمندها، دارای تشخص و تشخیص‌اند، جاندار، شور‌مند و شعورمند و از گونه‌ای مرجعیت در الهام و اشراق برخوردارند.۵- زیستمندها، گر چه در شان متفاوت بوده و هستند، اما در « بودن» هموزن‌‌اند.۶- و بر این پایه انسان، در هر شأن و تراز، اما امیر بر جهان و نیروی مسلط بر طبیعت نیست و نباید باشد۷- بدین نگاه، انسان‌ها و همه پدیده‌ها در خدمت هم و برای هم هستند. «تاشقایق هست، زندگی باید کرد»بدین بیان، راهبرد «صلح و سلام همه جانبه و پایدار» به مثابه «آسمانه»‌ گستره زندگی انسان، «فهم آب و پاس قانون زمین» استکلیدواژه‌ها: سهراب سپهری، هشت کتاب، آب، صلح پایدار درآمدسپهری فیلسوف نیست، اما فلسفه‌ای دارد، فلسفه‌ای که خود از آن به «فلسفه لاجوردی» یاد می‌کند. چنانکه وی عارف - به معنای کلاسیک - هم نیست، اما - چنانکه شعر او نشان می‌دهد - نسبت به هستی و طبیعت و نیز در سیر و سلوک زندگی، رویکرد عارفانه دارد.به این ترتیب، او زیست‌جهانی دارد، منشور مانند، جامع، متوازن و برخوردار از یک دستگاه فلسفی که دارای هسته و مولفه‌هایی است.۱- سپهری - چنانکه زندگی‌نامه خود‌نوشتش روایت می‌کند - در خانواده‌ای سنتی زاده شده و سر بر‌آورده و بدین روند، با تنفس در چنین فضایی، دارای نگرش مذهبی بوده است و تا پس از بازه‌ای و بر فرایندی، از آن دست نگه داشته و با آن زاویه پیدا کرده و دوری جسته است. تعبیر «از پله مذهب تا ته کوچه شک» روایت این روند و فرایند است.۲- به رغم آن اما - چنانکه آثار وی (اتاق آبی، و هنوز در سفرم، ...) و از جمله اشعار او نشان داده و می‌دهد، به شیوه متفکران رمانتیست - چنان اسپینوزا - و از رهگذر مراقبه با و در طبیعت - گویا - به نوعی از «خدا همه انگاری» رسیده است به گونه‌ای که از تماشای ستاره خونش پر از «شمش اشراق» (ما هیچ ما نگاه / اینجا پرنده بود) می‌شود.فرازهای فراوانی از هشت کتاب، روایت چنین تجربه و چنین نگاه و نگرشی است، برای نمونه:·        «شب سرشاری بود / رود از پای صنوبرها تا فراتر می‌رفت / دره مهتاب‌اندود و چنان روشن کوه که خدا پیدا بود / ... » (حجم سبز، از روی پلک شب)·        «.... / رفتم قدری در آفتاب بگردم / دور شدم در اشاره‌های خوشایند / رفتم تا وعده گاه کودکی و شن / تا وسط اشتباه‌های مفرح / تا همه چیزهای محض / رفتم نزدیک آبهای مصور / پای درخت شکوفه‌دار گلابی / با تنه‌ای از حضور / نبض می‌آمیخت با حقایق مرطوب / حیرت من با درخت قاتی می‌شد / دیدم در چند متریِ ملکوتم / ... » (ما هیچ ما نگاه، نزدیک دورها)·        «باید کتاب را بست / باید بلند شد؛ / در امتداد وقت قدم زد، / گل را نگاه کرد. / ابهام را شنید... / باید دوید تا ته بودن / باید به بوی خاک فنا رفت / باید به ملتقای درخت و خدا رسید... / باید نشست، / نزدیک انبساط / جایی میان بیخودی و کشف ... » (ما هیچ ما نگاه، هم سطر هم سفید)باری، چکیده سخن - شاید - همان است که در شعر «صدای پای آب» آمده است: «... / و خدایی که در این نزدیکی است / لای این شب‌بوها، پای آن کاج بلند / روی آگاهی آب، روی قانون گیاه / ...» ۳- بدین نگاه، از وجوه نظام اندیشگی سپهری، مواجهه او با امر قدسی / امر متعال است، سپهری به مثابه سالکی است - چنان اسپینوزا - که امر قدسی را در جهان پیرامون می‌بیند و برای بیان این مهم از زبان شعر مدد می‌گیرد، به «همه خدا انگاری = پانته‌ایسم» باور دارد و قدسیت را منتشر در کل هستی می‌داند و از این رهگذر، نظاره‌گر راز ازلی و جریان ابدیت در همه جای هستی است.در این نظام اندیشگی، خدا نه مرده است و نه ذیل یک نظام متافیزیک فربه انتزاعی تعریف می‌شود، بلکه «بود» پشت همه «نمود»ها و «هستی» همه «هستومند»ها و تنیده در همه پدیده‌ها و زیستمندهاست.این نظام اندیشگی که در تعبیر خود او «فلسفه لاجوردی / ما هیچ ما نگاه، از ابها به بعد» نامیده شده است، بر اندیشه هستی‌شناسانه‌ای بار و سوار و ایده و انگاره‌ای را در پی دارد و می‌اورد.به گواهی شعر بلند «صدای پای آب» فلسفه لاجوردی او بر سازه‌ای از «هویت توحیدی و توحید هویت» بنیان‌گذاری و معماری شده است «و‌ خدایی که در این نزدیکی است، لای این شب‌بو‌ها، پای آن کاج بلند، روی آگاهی آب، روی قانون گیاه، .... هر کجا هستم، باشم، آسمان مال من است، پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است، چه اهمیت دارد، گاه اگر می‌رویند قارچهای غربت، من نمیدانم، که چرا می‌گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست، و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست، گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد ؟! .... / صدای پای آب»هویت توحیدی و توحید هویت، به مثابه سازه و بن‌مایه نظام اندیشگی سپهری به لحاظ اثر‌گذاری در عین و متن زندگی، سویه‌ها و جلوه‌هایی گوناگون و پر‌شمار دارد، از آن جمله، یکی هم «صلح‌ جهانی و همزیستی مسالمت‌امیز انسان‌ها در دنیای تضادها و تفاوت‌ها بر پایه تجربه شاعرانگی اندیشه معنوی» است. ۴- بر این پایه - و برابر آنچه از منظومه آثار سپهری آشکار و هویدا‌ست - وی، چنانکه مذهب ستیز و یا مذهب گریز نیست - صد البته - در لفاف خرقه هیچ مذهبی هم در نیامده و نام و نشان از هیچ کیش و آیینی بر خود نگرفته است، اما - به رغم آن - او چنان سالکی است که رستگاری را در کثرت‌گرایی دانسته و بر شیوه فیلسوفانی - چون جان‌هیک - نجات را در پلورالیزم، سراغ می‌گیرد.شعر سپهری، بازنمود چنین مواجهه‌ای است، چنان این فراز: «... / قرآن بالای سرم / بالش من انجیل / بستر من تورات و زبر پوشم اوستا / می‌بینم خواب / بودایی در نیلوفر آب ...» (شرق اندوه، و شورم را)و در تاکید بر این گشودگی و گشادگی است که در پی سروده است: « .... / هر جا گل‌های نیایش رست / من چیدم / دسته گلی دارم / ... » (همان)با چنان بن‌مایه‌ای است که ذهن ناز و نغز سپهری در زبانش طنین انداخته و به شیوه‌ای سمبولیک - چنانکه از قرآن، انجیل و تورات می‌گوید - از «کتاب جامعه»، «مزامیر»، «ودا»، «اوستا»، «بودا و نیلوفر» و نمادهای دیگر مذاهب سامی و شرق آسیا (نظیر هندوییسم، بودیسم) و... نیز می‌گوید:·        «..... / من از سیاحت در یک حماسه می‌آیم / و مثل آب / تمام قصه سهراب و نوشدارو را روانم / سفر مرا به در باغ چند سالگی‌ام برد / و ایستادم تا دلم قرار بگیرد / صدای پرپری آمد / و در که باز شد / من از هجوم حقیقت به خاک افتادم / و بار دیگر در زیر ‌آسمان مزامیر / در آن سفر که لب رودخانه بابل / به هوش آمدم / نوای بربط خاموش بود / و خوب گوش که دادم صدای گریه می‌آمد / و چند بربط بی تاب / به شاخه‌های تر بید تاب می‌خوردند / و در مسیر سفر راهبان پاک مسیحی / به سمت پرده خاموش ارمیای نبی اشاره می‌کردند / و من بلند بلند / کتاب جامعه می‌خواندم / و چند زارع لبنانی / که زیر سدر کهن سالی نشسته بودند / مرکبات درختان خویش رادر ذهن شماره می‌کردند / کنار راه سفر کودکان کور عراقی / به خط لوح حمورابی نگاه می‌کردند » (مسافر)·        « من &quot;ودا&quot; می‌خوانم / گاهی نیز / طرح می‌ریزم سنگی، مرغی، ابری / ... / » (حجم سبز، ساده رنگ)در این رابطه، نکته شایان درنگ و دقت، اشاره به پاره‌ای از وجوه نظام اندیشگی شاعر است. به نظر می‌رسد یکی از سیماهای برجسته در آن، درهم تنیدگی همیشگی مفهوم و تصویر است. سپهری، همزمان منطقی و شاعرانه می‌اندیشد و هر یک از این دو، آن دیگری را مایه داده و بارور میکند، از سویی، وی استاد اندیشه تحلیلی است و از سوی دیگر، با حقیقت خیال‌ورزی آشناست، و بر این پایه، آنچه بیش از هر چیز مایه دل‌مشغولی و دغدغه اوست، مساله وحدت یا یگانگی حقیقت است که از پنجره نگاه انسان گونه‌گون و در کثرت و نسبیت است. ۵- باری، چکیده سخن این است که در ذهن و زبان و در اندیشه سپهری «خدا» یک «نماد» است تا باز‌نمودی بی‌چند و چون از حقیقت غایی، نمادِ ذاتِ مطلقی که همواره از طریق صورت آشکار شده و برای بشر شناخته می‌شود. این جنبه «پدیدار شدن» جنبه اساسی است، زیرا حقیقت را به راستی نمی‌توان شناخت مگر تا آنجا که آدمیان - برابر ظرفیت احساس و ادراک خود - دریافته و در می‌یابند، از این رو بخش پایانی صدای پای آب، شایان درنگ است: «.... / کار ما نیست / شناسایی راز گل سرخ ! / کار ما شاید این است / که در افسون گل سرخ شناور باشیم...! پشت دانایی اردو بزنیم / دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم / ..... / کار ما شاید این است / که میان گل نیلوفر و قرن / پی آواز حقیقت بدویم... » (صدای پای آب)چنین نگاهی، بایسته نسبیت هر گونه باور دینی است و از این رو‌ست که اندیشه سپهری - چنان آسمانه بلندی - هر دین و دیدگاه دینی را فرا گرفته و چون چتری، پوشش داده و بر پایه این منطق که: «... من نمی‌خندم... / و نمی‌خندم اگر فلسفه‌ای ماه را نصف کند » (صدای پای آب) فهم کامل «یکتایی» را در آن می‌داند که «یکتا را با خودگشایی بسیار‌گونه‌اش» در بر گیرد. در واقع سپهری از این زاویه چنان ابن عربی است که می‌گوید: « قلب من پذیرنده هر صورتی است / چراگاه غرالان / پرستشگاه راهبان / خانه بتان / کعبه زائران / و‌کتیبه تورات و قران است / که دین من، دین دوستی است / و این رشته الفت، همه ایده من است / اری / کیش و آیین من عشق و دوستی است » (ترجمان العشاق، غزل ۱۱) ۶- و از همین رو است که وی - گر چه باریگارد هیچ ایده‌ای نبوده و با هیچ اندیشه‌ای پیمان برادری نداشته است، اما، نه تنها سنت‌ستیز نیست، بلکه - در یک رویکرد انتقادی و در پس نوعی غربالگری، «سنت» را محترم شمرده و پاس داشته و بایسته و شایسته اعتنا و اعتبار می‌داند:·        در شعر «سایبان آرامش ما ماییم از دفتر آوار آفتاب»: « در هوای دوگانگی / تازگیِ چهره‌ها پژمرد / بیایید از سایه روشن برویم / بر لب شبنم بایستیم / در برگ فرود آییم / و اگر جا پایی دیدیم / مسافر کهن را از پی برویم...»·        و نیز در شعر&quot; تا نبض خیس صبح از دفترحجم سبز:« آه! / در ایثار سطح‌ها چه شکوهی است / ای سرطان شریف عزلت! / سطح من ارزانی تو باد! / یک نفر آمد / تا عضلات بهشت / دست مرا امتداد داد / یک نفر آمد که نور صبح مذاهب / در وسط دگمه‌های پیرهنش بود / از علف خشک آیه‌های قدیمی / پنجره می‌بافت / مثل پریروزهای فکر جوان بود / حنجره‌اش از صفات آبی شط‌ها / پر شده بود / یک نفر آمد کتاب‌های مرا برد / روی سرم سقفی از تناسب گلها کشید / عصر مرا با دریچه‌های مکرر وسیع کرد / میز مرا زیر معنویت باران نهاد / بعد نشستیم / حرف زدیم از دقیقه‌های مشجر / از کلماتی که زندگانی‌شان در وسط آب می‌گذشت / فرصت ما زیر ابرهای مناسب / مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه / حجم خوشی داشت / نصفه شب بود از تلاطم میوه / طرح درختان عجیب شد / رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت / بعد دست در آغاز جسم آب تنی کرد / بعد در احشای خیس نارون باغ / صبح شد...»بمثابه پاورقی در پیوند با بند / ۶:یاد‌آوری این نکته - البته - چندان بیجا نیست که این‌ها همه در ان ترکیب بندی از نظام اندیشگی سپهری درک و دریافت می‌شود که وی - چنانکه «رویه خشونت‌بار مدرنیته» و نیز «غبار عادت» را بر نتافته و به نقد می‌کشد، با پیش‌انگاره‌های سنت‌پرستی دینی - هم - از ریشه در‌آفتاده و آن‌ها را - از ان روی که انسان ستیز و زندگی سوز است - سخت به پرسش گرفته و بر پایه ان - مثلا - فقه و فقها را با زبانی طنزآمیز چنین به چالش کشیده و می‌کشد:·        «موزه ای دیدم دور از سبزه، / مسجدی دور از آب، / سر بالین فقیهی نومید، کوزه‌ای دیدم لبریز سؤال»·        « من قطاری دیدم.... / من قطاری دیدم، فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت / من قطاری دیدم، که سیاست می برد (و چه خالی می رفت) » (صدای پای آب)·        « من به اندازه¬ يك ابر دلم مي¬گيرد / وقتي از پنجره ميبينم حوری / -دختر بالغ همسايه- / پای كمياب ترين نارونِ روی زمين / فقه مي¬خواند» (حجم سبز، ندای آغاز)·        ... / موزه‌ای دیدم دور از سبزه / مسجدی دور از آب / سر بالین فقیهی نومید، کوزه‌ای لبریز سوال » (صدای پای آب)در هر سه فقرۀ نقل شده طنزِ پررنگی موج می‌زند. فقیهی که بزرگ‌ترین وظیفه‌اش پاسخ گفتن به پرسش‌های شرعی خلایقِ است، اما در کار خود مانده و با ناامیدی دست و پنجه نرم می کند ۷- ششگانه برنبشته بمثابه پیش‌انگاره‌های ایده و اندیشه صلح و سلام در نظام اندیشگی سپهری اسن. بر این پایه و بدین نگاه و نگر:ایده و اندیشه صلح و سلام در هشت کتاب چنان «آسمانه»‌ای است که گستره زندگی انسان و همه مناسبات او با دنیای پیرامون را فراگرفته و پوشش میدهد و در واقع «زیست جهان» شاعر را تعریف می‌کندو چنین است که این بینش و کنش در شعر سپهری بر گونه دیگری هم، بازتاب دارد، برای نمونه، آنجا که می‌گوید:«... من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد / و نمی خندم اگر فلسفه ای، ماه را نصف کند... » (صدای پای آب)سخنی از این دست، بر‌آمده از یک نظام اندیشگیِ فلسفی و زاییده هستی‌شناسیِ زیبا‌شناختی است که جهان خاک و افلاک را -سراسر- نماهنگ سمفونی صلح می‌داند، بنگرید:«من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن / من ندیدم بیدی، سایه‌اش را بفروشد به زمین / رایگان می‌بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ / ... » (صدای پای آب)بر این پایه، بند «من نمی‌خندم... » در بردارنده ارزشی زیبا‌شناختی است و واگویه گونه‌ای ویژه از «مدارا و کثرت‌گرایی / رواداری و دگر‌پذیری» است، گونه‌ای که راهبردِ «امکان‌پذیری جامعه انسانیِ متکثرِ برهنه از هر گونه سود انگاری و سوداگرایی» را در آن می‌داند که « هر کس پاسِ فلسفه‌ای را بدارد که فلسفه او نیست و به آن باور ندارد» ۸- روشن است که این گونه پاسداری، نه از سر شک و تردید و نه از سر هم‌ارز دانستن همه فلسفه‌هاست، چنانکه - تنها - رفتاری عاطفی / اخلاقی و یا از سر پایبندی به یک قرار اجتماعی و مرام سیاسی هم نیست و بلکه برآمده از نوعی وجدان اخلاقی و عقلانیت انسانی استو نیز روشن است که «این نخندیدن / نرمخویی و دگر‌پذیری / مدارا» بمثابه یکی از مهمترین مولفه‌های زیرساختی «صلح و سلام» بر‌خوردار از دو جنبه سلبی و ایجابی است.جنبه سلبی، پروا‌داری و پرهیز از کاری است که موجب فشار روانی و اجتماعی بر دیگران شود.و جنبه ایجابی آن، روا‌داری و پذیرش دگر‌دیسی و حق دگر‌اندیشی است. ۹- مدارایی چنین، که در عرصه اجتماعی، نوعی کنشِ سیاسی و موثر بر جهت‌گیری و فرهنگ سیاسی است، زیست‌جهانی از «رقابت و رفاقت» را رقم می‌زند که در آن «کثرت پایه وحدت» و «گونه‌گونی، مایه زیبایی و بالش آرامش و روشنایی» است.پیش از صدای پای آب، در سروده‌ای دیگر از هشت کتاب آمده است:«قرآن بالای سرم، بالش من انجیل، بستر من تورات، و زبر پوشم اوستا / می‌بینم خواب / بودایی در نیلوفر آب / ... / هر جا گلهای نیایش رست، من چیدم / دسته گلی دارم / ... »(شرق اندوه، شورم را)منش و کنشی چنین -چنانکه پاره‌ای انگاشته و می‌پندارند- تنها، چاره‌جویی برای دفع و رفع درگیری‌های عقیدتی و مذهبی و برآمده از درون جنگهای - مثلا - صلیبی نیست، بلکه فراتر از آن - همان که گفته شد - برخاسته از نوعی زیبا‌نگری، وجدان اخلاقی و ژرف‌اندیشی است. ۱۰- کثرت‌گرایی و پلورالیزم بر‌آمده از عقلانیت زیبا‌شناختی - البته- در کنش اجتماعی و فرهنگ سیاسی، سویه همزاد دیگری هم دارد و آن نفی اصالت نژادی و امتیازات قومی و نیز نفی مطلق نگری و تعصب‌ورزیهای ناشی از آن است، و از این روست که می‌گوید: «اهل کاشانم / نسبم، شاید برسد / به گیاهی در هند، به سفالینه‌ای از خاک سیلک / نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد / .... / اهل کاشانم / شهر من اما کاشان نیست / .... / شهر من گم شده است» (صدای پای آب)شگفتا زیبایی! «کثرت گرایی و مرز گریزی » پاردوکس قشنگی است، باری:الغاء اصالت نژادی و امتیازات قومی بر پایه عقلانیت زیبا‌شناختی در نگاه و نگرش سهراب -البته- از لایه‌های معنایی و ژرفای بیشتری برخوردار است و تا انجا پیش میرود که همه اجزاء هستی را در «بودن» هم‌وزن و همپایه دانسته و در این میان، نه تنها انسان را تافته جدا بافته و پدیده برگزیده ندانسته و حق سلطه بر طبیعت و جهان را برای او روا ندانسته و بر نمی‌تابد، بلکه می‌گوید:«و من مسافرم / ای بادهای همواره! / مرابه وسعت تشکیل برگ‌ها ببرید / و مرا به کودکی شور آب‌ها برسانید / و کفش‌های مرا تا تکامل تن انگور / پر از تحرک زیبایی خضوع کنید... / دقیقه‌های مرا تا کبوتران مکرر / در آسمان سپید غریزه اوج دهید / و اتفاق وجود مرا کنار درخت / بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک / و در تنفس تنهایی / دریچه‌های شعور مرا به هم بزنید / روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز / مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید / حضور هیچ ملایم را به من نشان بدهید!» (مسافر) ۱۱- بدین زبان، شاعر خود را نه در محیط، که بخشی از محیط دانسته - و بی آنکه در شولای ویژه‌ای از مذهب در‌آید - (نک: و هنوز در سفرم، خاطرات) با درک «تن واحده» جهان از «وحدت وجود» می‌گوید و می‌گوید:«من نمیدانم؛ / که چرا میگویند: / اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست؛ / پس چرا در قفس هیچ کسی، کرکس نیست؟ / چشم ها را باید شست / جور دیگر باید دید... !» (صدای پای آب) ۱۲- بر پایه چنین نگاه زیبا‌شناختی است که از «پاس قانون زمین» سخن می‌گوید:«روی قانون چمن پا نگذاریم» (صدای پای آب)«... یاد من باشد، هر چه پروانه که می‌افتد در آب، زود از آب در آرم / یاد من باشد، کاری نکنم که به قانون زمین بر‌بخورد» (حجم سبز، غربت)و می‌گوید:«چیزهایی هست که نمی‌دانم / می‌دانم، سبزه‌ای را بکنم خواهم مرد» (حجم سبز، روشنی، من، گل، آب)و درست بر همین شالوده و بر پایه حس همفازی کیهانی است که همسازی با همه زیستمندان را شایسته دانسته و بدین نگاه، رعایت اخلاق زیست‌محیطی را بایسته می‌داند:«صبح‌ها نان و پنیرک بخوریم / و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام / و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت / و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید / و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست / و کتابی که در آن یاخته‌ها بی‌بعدند / و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد / و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون / و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت / و اگر خنج نبود / لطمه می‌خورد به قانون درخت / و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می‌گشت / و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد / و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریاها» (صدای پای آب)این است که شاعر «قطع درخت» را بمثابه «قتل» دانسته (صدای پای آب) و از همه می‌خواهد تا به نام «زن، زیبایی و زندگی» چنان مردم صفاپیشه بالا‌دستِ آبادی «آب» را گِل نکنند (حجم سبز، آب) و درست در این راستا، در جستجوی شهری است که شهروندانش، چنین بازنمایی می‌شوند:«قایقی خواهم ساخت / خواهم انداخت به آب / دور خواهم شد از این خاک غریب / که.... / همچنان خواهم راند / همچنان خواهم خواند / .... / پشت دریا ها شهری است / که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است / بام‌ها جای کبوترهایی است / که به فواره هوش بشری می‌نگرند / دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است / مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند / که به یک شعله به یک خواب لطیف / .... / پشت دریاها شهری است / که در آن...» (حجم سبز، آب)و نیک می‌داند که - البته - «ایدال»‌ی چنین، در پهنه جهان، رخت « رئال » بر تن نخواهد کرد، مگر آنکه نخست در گستره جان، نمود و نماد یابد و این « نیایش » اوست:«... / ما جنگل انبوه دگرگونی / از آتش همرنگی صد اخگر برگیر / برهم تاب ؛ بر هم پیچ / شلاقی کن و بزن بر تن ما / باشد که ز خاکستر ما / در ما جنگل یکرنگی بدر آرد سر / .... / هر سو مرز هر سو نام / رشته کن از بی شکلی، گذران از مروارید زمان و مکان / باشد که به هم پیوندد همه چیز / باشد که نماند مرز / که نماند نام / ...» (حجم سبز، نیایش) ۱۳- ایده «رواداری و همزیستی آشتی‌گرایانه» چنانکه از سر «انفعال و انعزال=وادادگی و گوشه‌گیری» نبوده و نیست، لزوما بر شالوده پذیرش وضع موجود و همرنگی و غرقابی در آن هم نیست، بلکه -با توجه به بن‌مایه زیبا‌شناختی صلح و سلام- درونمایه دیگری داشته و گویای تجربه‌ای ناز و نغز و به غایت زیباست. نیک بنگرید:«.... و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم / و... / و به آنان گفتم: / هر که در حافظه چوب ببیند باغی / صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند / هر که با مرغ هوا دوست شود / خوابش آرام‌ترین خواب جهان خواهد بود / آنکه نور از سر انگشت زمان بر چیند / می‌گشاید گره پنجرها را با آه» (حجم سبز / سوره تماشا)در شعر بلند صدای پای آب، بیان دیگری از این تجربه آمده است، می‌گوید:«... پدرم وقتی مرد / آسمان آبی بود / مادرم بی‌خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد / پدرم وقتی مرد / پاسبان‌ها همه شاعر بودند» (صدای پای آب)سپهری، بار دیگر این عبارت را در یاد‌داشتی آورده و تا اندازه‌ای از آن تجربه پرده‌برداری کرده است. چنین می‌نویسد:«دنیا پر از بدی است. و من شقایق تماشا می‌کنم. روی زمین میلیونها گرسنه است. کاش نبود. ولی وجود گرسنگی، شقايق را شديدتر می‌كند. و تماشای من ابعاد تازه‌ای می‌گیرد. يادم هست در بنارس ميان مرده‌ها و بيمارها و گداها از تماشای يك بنای قديمی دچار ستايش اُرگانيك شده بودم. پایم در فاجعه بود و سرم در استتیک. وقتی كه پدرم مرد، نوشتم: &quot;پاسبان ها همه شاعر بودند. &quot;حضور فاجعه، آنی دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكّه بود و گرنه من می‌دانستم و می‌دانم كه پاسبان‌ها شاعر نيستند. در تاريكی آن قدر مانده‌ام كه از روشنی حرف بزنم. چیزی در ما نفی نمی‌گردد. دنیا در ما ذخیره می‌شود. و نگاه ما به فراخور این ذخیره است. و از همه جای آن آب می‌خورد. وقتی که به این کُنارِ بلند نگاه می‌کنم، حتی آگاهیِ من از سیستم هیدرولیکیِ یک هواپیما، در نگاهم جریان دارد. ولی نخواهيد كه اين آگاهی خودش را عريان نشان دهد. دنيا در ما دچار استحالهٔ مداوم است.من هزارها گرسنه در خاك هند ديده‌ام و هيچ وقت از گرسنگی حرف نزده ام. نه، هيچ وقت. ولی هر وقت رفته ام از گلی حرف بزنم دهانم گس شده است. گرسنگی هندی سَبك دهانم را عوض كرده است و من دِين ِخود را ادا كرده‌ام. » (هنوز در سفرم، یاد‌داشتها)این یا‌داشت (که گویا در یکی از سالهای دهه چهل و در پاسخ به پاره‌ای از منتقدانش نوشته شده) از وضعیتی پارادوکسیکال سخن می‌گوید، وضعیتی که در آن « پاسبانها همه شاعر باشند»روشن است که شاعر نه دچار توهم است و نه در پی آرمانشهری که از درون، تناقض‌آمیز باشد، بلکه از تجربه‌ای سخن می‌گوید که «حضور فاجعه آنی دنیا را تلطیف کرده بود» تجربه‌ای که در آن از نیاز به کنترل خشونت کاسته و بر گرایش به زیست شاعرانگی افزوده شده باشد، به گواهی آنکه می‌گوید: «در حضور شمعدانی‌ها، شقاوت آب خواهد شد» (حجم سبز، ورق روشن وقت)«پاسبان» نماد سلطه دولت، خشونت و کنترل از بالا به پایین در جامعه سیاسی است و «شاعر» - بویژه در نگاه سهراب - نماد درک زیبایی هستی، حرمت زندگی، نرمش و مدارا‌ست و بدین نگاه - در واقع - پارادایم نهفته زیر پوست پارادوکس پاسبان / شاعر « نفی نیاز شهر و شهروندان به پاسبان» است.و درست در این راستاست که بر پایه نظام اندیشگی خود، با یاد‌آوریِ بر بایستگیِ سه‌گانه « شناخت زمینِ زندگی، خود‌اتکایی و عبور » که: «دم صبح، دشمن را بشناسیم»، « بر خود خیمه زنیم، سایبان آرامش ما ماییم» (آوار آفتاب، سایبان آرامش) و «عبور باید کرد و همنورد افقهای دور باید شد» (مسافر) اما بر « افق‌گشایی » تاکید کرده و در همان شعر «سایبان آرامش» می‌گوید: « دم صبح،.. و به خورشید اشاره کنیم» ۱۴- نتیجه اینکه، بر پایه منش و بینش یاد شده، سپهری:الف / بهترین چیز را در «عشق و نگاه عاشقانه» می‌داند. می‌گوید: «بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است» (د / حجم سبز، ق / شب تنهایی خوب)ب / و از همین رو، نگاهی را که « عاشقانه به تماشا » ننشیند و نپردازد، موجب دلتنگی دانسته و آن را به چالش میگیرد که: « من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم / حرفی از جنس زمان نشنیدم / هیچ چشمی عاشقانه / به زمین خیره نبود / کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد / هیچ کس زاغچه‌ای را / سر یک مزرعه جدی نگرفت... !» (د / حجم سبز، ق / ندای آغاز)ج / و با این بن‌مایه، از پویه سمت مهر بر پایه باران سخن می‌گوید، که«... روی پای تر باران به بلندی محبت برویم »(صدای پای آب)د / و فتوی به نوازش می‌دهد. نوازش جهان و هر چه و هر که در اوست. می‌نویسد: (در نامه‌ای با شناسه: تهران / ششم فروردین ۱۳۴۲ / خطاب به دوستی به نام نازی) «.... بر بلندای خود بالا رو و سپیده‌دم خود را چشم به راه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا. پیچک راببین. بر روشنی بپیچ. از زباله‌ها رو مگردان که پاره‌ی حقیقت است. جوانه بزن .... »و نیز می‌گوید: «.... خواهم آمد / پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت / مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد / خر فرتوتی در راه من مگسهایش را خواهم زد / خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت / پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند / هر کلاغی را کاجی خواهم داد / مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک / آشتی خواهم داد / آشنا خواهم کرد / راه خواهم رفت / نور خواهم خورد / دوست خواهم داشت... » (د / حجم سبز، ق / و پیامی در راه)و در این راستا - حتی - از نوازش خطر می‌گوید، می‌گوید: «... در به نوازش خطر بگشاییم..» (د / آوار آفتاب ق / سایبان آرامش ما ماییم) و زباله را هم قابل و لایق نگاه مهرآمیز می‌داند (چنانکه در نامه به نازی گذشت) چرا که آنها را هم پاره ای از حقیقت می‌داند. در نامه دیگری (با شناسه: تهران / دوم اردیبهشت ۱۳۴۲ / خطاب به دوستی به نام مهری) بر نبشته آمده است: «.... آموخته‌ام که خُرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم. دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد و نان و سبزی هم. آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زباله‌ها هم هست »ه‍ / و راهبرد « آرامش» را « دوستی » می‌داند. می‌گوید:«.... هر که با مرغ هوا دوست شود / خوابش / آرام‌ترین / خواب جهان خواهد بود... »(د / حجم سبز، ق / سوره تماشا)و / و بر این پایه او بر ایده و در اندیشه « دیوار زدایی » است. طی نامه‌ای- آورده است: « خرده مگیر. روزی خواهد رسید که من بروم خانه همسایه را آب پاشی کنم و تو به کاج همسایه سلام کنی و سارها بر خوان ما بنشینند و مردمان مهربان تر از درخت شوند. اینک رنجه مشو اگر در مغازه ها پای گل‌ها بهای آن را می‌نویسند و خروس را پیش از سپیده دم سر می‌برند و اسب را به گاری می‌بندند... خوراک مانده را به گدا می‌بخشند. چنین نخواهد ماند... »(از نامه به نازی، فروردین ۱۳۴۲)و همراستای با آن در سروده‌ای می‌گوید: « روزی خواهم آمد و.... / هر چه دشنام از لب خواهم برچید / هر چه دیوار از جا خواهم برکند / ..» (د / حجم سبر، ق / و پیامی در راه)و در سروده دیگری، در توصیف آرمانشهر: «.... / من ندیدم دهشان / بی‌گمان پای چپرهاشان جا پای خداست / ماهتاب آنجا می‌کند روشن پهنای کلام / بی‌گمان در ده بالا دست چینه‌ها کوتاه است / مردمش می‌دانند که شقایق چه گلی است / بی‌گمان آنجا آبی آبی است» (د / حجم سبز، ق / آب)ز / بدین گونه شاعر هیچ‌ دیواری را بر نمی‌تابد، مگر یک دیوار، دیواری که پایه گل میخک باشد: «... / خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت»ح / و چنین است که در «جنگل‌آباد کثرت» سوژه نیایش او « گل بیرنگی» است. می‌گوید: «...ما جنگل انبوه دگرگونی / از آتش همرنگی صد اخگر برگیر / برهم تاب، بر هم پیچ / شلاقی کن و بزن بر تن ما / باشد که ز خاکستر ما / در ما جنگل یکرنگی بدر آرد سر / چشمان بسپردیم خوابی لانه گرفت / نم زن بر چهره ما / باشد که شکوفا گردد زنبق چشم / و شود سیراب از تابش تو و فرو افتد / بینایی ره گم کرد / یاری کن و گره زن نگه ما و خودت با هم / باشد که تراود در ما همه تو / ما چنگیم: هر تار از ما دردی سودایی / زخمه کن از آرامش نامیرا / ما را بنواز / باشد که تهی گردیم آکنده شویم از والا / &quot;نت&quot; خاموشی / آیینه شدیم ترسیدیم از هر نقشخود را در ما بفکن / باشد که فراگیرد هستی ما را و دگر نقشی ننشیند در ما / هر سو مرز هر سو نام / رشته کن از بی شکلی گذران از مروارید زمان و مکان / باشد که به هم پیوندد همه چیز / باشد که نماند مرز / که نماند نام» (د / شرق اندوه ق / نیایش) ۱۵- بدین نگاه و نگر، به گواهی فرازهای برخوانده‌یِ پر شمارِ هشت کتاب، در نظام اندیشگی سپهری، « صلح » وابسته به جنگ و در برابر سلاح نبوده و نیست و به تعبیر دیگر: جنبه تابعی و وجه ابزاری ندارد. بلکه بمثابه پارادایم نیاز وجودی، جوشیده از درون و بر‌آمده از روح و روان آدمی است و جان و جهان او را پوشش داده و می‌دهد و از این رو چنانکه فراگیر و همه جانبه است، جاوید و جاودانه نیز هست. و به تعبیر دیگر یکی از مولفه‌های رنگ فطری انسان است. شعر « فراتر از دفتر آوار آفتاب » را بنگرید. آنجا می‌گوید:«... اینجا که من هستم / آسمان خوشه کهکشان می‌آویزد / و کو چشمی آرزومند ؟ / ....... و اینجا افسانه نمی‌گویم / نیشِ مار نوشابهٔ گل ارمغان آورد / ........ و قصه نمی‌پردازم / در باغستان من / شاخه بارور خم می‌شود / بی نیازی دست‌ها پاسخ می‌دهد / ...... در جنگل من / از درندگی نام و نشان نیست / ....... من شکفتن ها را می‌شنوم / و جویبار از آن سوی زمان می‌گذرد / ... » ۱۶- ادبیات صلح و سلام در میراث سپهری و از جمله در شاعرانه‌های هشت کتاب بسیار فراوان‌تر از فرازها و فقراتی است که آورده شد و روایت همه آنها، فرصت و ظرفیت دیگری می‌طلبد. اینجا و در پایان این نوشتار، به گزارش چند نمونه دیگر بسنده میشود. بخوانید:« آن پهنه چه بود: با میشی، گرگی همپا شده بود / ... » (شرق اندوه، بودهی)فرازهایی از این دست در شعر سپهری، روایت نقد نگاه و گویای بینش او و نشان از آن دارد که: انسان آرمانی و جامعه ایده‌ال وی، «انسانِ سلام» و «جامعه در صلح» است، چنانکه این ایده و اندیشه در شماری از سروده‌های سپهری، طنین بلندی دارد، از آن جمله در شعر «و پیامی در راه»:« روزی خواهم آمد / و پیامی خواهم آورد / در رگ‌ها نور خواهم ریخت / و صدا خواهم در داد / ای سبدهاتان پر خواب! / سیب آوردم؛ سیب سرخ خورشید / خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد / زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید / کور را خواهم گفتم: چه تماشا دارد باغ! / دوره گردی خواهم شد / کوچه‌ها را خواهم گشت / جار خواهم زد: آی شبنم، شبنم، شبنم / رهگذاری خواهد گفت: راستی را شب تاریکی است / کهکشانی خواهم دادش / روی پل دخترکی بی پاست / دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت / هر چه دشنام از لب خواهم برچید / هر چه دیوار از جا خواهم برکند / رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند / ابر را پاره خواهم کرد / من گره خواهم زد / چشمان را با خورشید / دل‌ها را با عشق / سایه‌ها را با ‌آب شاخه‌ها را با باد / و به هم خواهم پیوست / خواب کودک را با زمزمه زنجره‌ها / بادبادک ها به هوا خواهم برد / گلدان ها آب خواهم داد / خواهم آمد / پیش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم ریخت / مادیانی تشنه / سطل شبنم را خواهم آورد / خر فرتوتی در راه / من مگس هایش را خواهم زد / خواهم آمد / سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت / پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند / هر کلاغی را کاجی خواهم داد / مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک! / آشتی خواهم داد / آشنا خواهم کرد / راه خواهم رفت / نور خواهم خورد / دوست خواهم داشت... » (حجم سبز، و پیامی در راه)</description>
                <category>احمد اسلامی</category>
                <author>احمد اسلامی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Sep 2025 01:47:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۹</title>
                <link>https://virgool.io/@alef_mashal/sohrab-a-word-of-time-aotsqkfhbttm</link>
                <description>درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری / ۲۴عرفان طبیعت محور / ۱۰بایسته‌‌ها / ۳ (تماشا و راز‌_ورزی)احمد اسلامی یاد‌آوری:پیش از این گفته و بر نبشته شد:گشت و گذاری در شعر سپهری، مواجهه با طبیعت را (رک: سهراب، حرفی از جنس زمان،شماره ۲۴ و ۲۵) در دو ساحت نشان میدهد:· ساحت عمل طبیعت بر انسان و یا تاثیر پذیری انسان از طبیعت.· و ساحت تاثیر گذاری انسان بر طبیعت، ساحت اخلاق زیست_محیطی و اخلاق زمیناینک و در ادامه، گفتنی است که تاثیر پذیری انسان از طبیعت و نیز تاثیر گذاری انسان بر طبیعت در این نظام اندیشگی و در فلسفه لاجوردی سپهری، بایسته‌ها و پیش_نیازهایی دارد.به دیگر سخن، داد و ستد با طبیعت - در هر دو سو - دست نخواهد داد و پا نخواهد گرفت مگر اینکه بر بافه‌ای از سازه‌ها، ساختار گیرد و ساماندهی شود.تا کنون در دو گفتاورد (رک: سهراب، حرفی از جنس زمان، شماره‌های / ۲۶ و ۲۸) از سازه «درنگ» و نیز از سازه «خلوت و خاموشی» به استناد شعر سپهری سخن رفته است.اینک و در پی سازه سوم: تماشاسازه سوم، تماشا (نگاه و راز‌_ورزی)از سری واژه‌ها و مفاهیم نسبتا پر رنگ و پر بسامد در میراث و نیز در شعر سپهری « تماشا »ست و این از بر‌جسته‌ترین ویژگی‌های شعر و نیز نقاشی‌های اوست.«درنگ» در مواجهه با هستی، آنهم بر بستری از « خلوت و خاموشی » وی را به « تماشا » کشانده است تا آنجا که گویا - گاه - به مرز ایده‌آلیسم کشیده می‌شود.و در این راستا‌ست که او از قاب و نقابها و از چارچوب‌هایی که - معمولا - مردم بدانها خو گرفته و در آنها می‌اندیشند، دور می‌شود. (نک: شرق اندوه، نیایش)و از این جاست که وی به «زیبایی بی‌مرز» اندیشیده و از «کران‌سوزی» می‌گوید. (نک: آوار آفتاب، سایبان آرامش ما، ماییم)و چنین است که «مسافر» بر‌آمده از «قیر شب» بر دوش «تجربه‌های کبوترانه» همه تن، چشم می‌شود «ما هیچ، ما نگاه» و با گذر از دو‌آلیسم سوبژه و ابژه، در «تا انتها حضور» (آخرین قطعه از آخرین دفتر) از «برق لبه صحبت آب سر راه ظلمات» می‌گوید و می‌گوید: «داخل واژه صبح، صبح خواهد شد» و پیش از آن در حجم سبز در توصیف کسی می‌گوید:«چیزهایی هم هست / لحظه‌های پر اوج / مثلا شاعره‌ای را دیدم / آنچنان محو تماشای فضا بود / که در چشمانش آسمان تخم گذاشت!...» (حجم سبز، ندای آغاز)و این راز فرایند «نو»شوندگی است که در انحناء آن «هنر» خودنمایی میکند. وی در تعریف هنر می‌گوید:« هنر، درنگِ ما است، نقطه‌ای است که در آن تابِ سرشاری را نیاورده‌ایم ؛ لبریز شده‌ایم. نیمه‌ٔ راهِ دریافت گریز می‌زنیم و با آفرینشِ هنری خستگی در می‌کنیم.... » (نک: هنوز در سفرم، نامه سپهری به یکی از دوستانش، تهران / ۱۴ شهریور ۱۳۴۱)باری «تماشا = نگاه کردن و راز‌ورزی» منطق سپهری در مواجهه با هستی و با طبیعت است. می‌گوید: «کار ما نیست / شناسایی راز گل سرخ ! / کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم...! / پشت دانایی اردو بزنیم / دست در جذبه یک برگ بشوییم و / سر خوان برویم / ‌صبح‌ها وقتی خورشید در می‌آید / متولد بشویم / هیجان‌ها را پرواز دهیم / روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره، گل / نم بزنیم / آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی / ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم / بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم / نام را باز ستانیم / از ابر / از چنار / از پشه / از تابستان / روی پای تر باران به بلندی محبت برویم / در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم / کار ما شاید این است / که میان گل نیلوفر و قرن / پی آواز حقیقت بدویم...» (صدای پای آب)«تماشا» در شعر سپهری چنان پر بسامد است که پرداختن به همه آنها ناگزیر از گونه‌ای دسته‌بندی است که به پیوست پاره‌ای از آنها در دیده گرفته می‌شود:۱- سپهری «راه رفتن و راز ورزیدن» را کار اصلی و اصیل دانسته و می‌گوید: « ... / شراب باید خورد / و در جوانیِ یک سایه راه باید رفت / همین...» (مسافر) و نیز می‌گوید:« .... / باید کتاب را بست / باید بلند شد / در امتداد وقت قدم زد / گل را نگاه کرد / ابهام را شنید... / باید دوید تا ته بودن / باید به بوی خاک فنا رفت / باید به ملتقای درخت و خدا رسید / باید نشست / نزدیک انبساط / جایی میان بیخودی و کشف» (د / ما هیچ ما نگاه، ق / هم سطر هم سپید)و نیز می‌گوید:«گاه از خود می پرسم، پس چه هنگام کاسه‌ها از این آب‌های روشن پُر خواهد شد؟ راستی چه هنگام؟ کار من تماشاست و تماشا گواراست. من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمی‌جنبید، جهان در چشم به راهی می‌سوخت. همه چیز چنان است که می‌باید. آموخته‌ام که خُرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم...» (بخشی از نامه سهراب سپهری به دوستش مهری / اردیبهشت ۱۳۴۲ / هنوز در سفرم) (رک: پاورقی)۲- و در این میان، یاد‌آوری این نکته - البته - بایسته است که سپهری بر « تماشای اصیل» تکیه و تاکید دارد. در جایی از آن نامه‌ها می‌نویسد:«آرزو داشتم در این‌جا یک نفر را بشناسم که به درخت، به گل و به آب نگاه کند. مثل این‌که در زندگی این آدم‌ها این چیزها زینت نیستند. بدون شک این مردم هم به درخت و گل و آب نگاه می‌کنند، اما این تماشا اصیل نیست. می‌بینند و می‌گذرند. ما می‌بینیم و غرق می‌شویم. می‌بینیم و فرومی‌ریزیم.» (همان، ص۷۹)۳- و در این راستاست که از تماشای غیر اصیل شکوه دارد. می‌نویسد:«چون به درخت رسیدی به تماشا بمان. تماشا تو را به آسمان خواهد برد. در زمانه‌ی ما، نگاه کردن نیاموخته‌اند. و درخت، جز آرایش خانه نیست. و هیچ‌کس گل‌های حیاط همسایه را باور ندارد. پیوندها گسسته. کسی در مهتاب راه نمی‌رود. و از پرواز کلاغی هشیار نمی‌شود. و خدا را کنار نرده‌ی ایوان نمی‌بیند و ابدیت را در جام آب‌خوری نمی‌یابد.آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند، در سیمای سنگ هست. در ابر آسمان هست. میان زباله‌ها هم هست، شاید از آغاز، خدا را، و حقیقت را در دشت‌های آفرینش درو کرده‌اند. اما هر سو شاخه‌ها به‌جاست. من از همه‌ی صخره‌ها بالا نخواهم رفت تا بلندی را دریابم. از دوباره‌ دیدنِ هیچ رنگی خسته نخواهم شد: نگاه را تازه کرده‌ام.» (همان، ص۱۰۱-۱۰۰)و نیز در سروده‌ای می‌گوید:«من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم / حرفی از جنس زمان نشنیدم / هیچ چشمی عاشقانه / به زمین خیره نبود / کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد / هیچ کس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت... !!» (د / حجم سبز، ق / ندای آغاز)۴- و از این روست که از برخورد ابزاری با جهان دلگیر است و گله دارد: « در این کوچه‌هایی که تاریک هستند / من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم / من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم / بیا تا نترسم من / از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاهِ جرثقیل است / مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد / مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات / اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا / و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو بیدار خواهم شد / ... » (د / حجم سبز، ق / به باغ همسفران)۵- و این است که می‌گوید: « بايد امشب بروم / بايد امشب چمدانی را / كه به اندازهٔ پيراهن تنهايی من جادارد / بردارم و به سمتی بروم / كه درختان حماسی پيداست / رو به آن وسعت بی‌واژه / كه همواره مرا می‌خواند / ... » (د / حجم سبز، ق / ندای آغاز)۶- به گواهی شاعرانه‌های هشت کتاب، تماشا و نظاره‌گری در نظام اندیشگی سپهری از جنس « تفرج » است و نه « تفریحِ » محض. تفرج، به معنای گشودگی بنیادین که در « سفر قهرمانی و سلوک عرفانی » جایگاهی مرکزی دارد.قطعه‌ها و بندهای فراوان از « هشت‌کتاب » ناظر بر این نوع از تماشا‌ست. برای نمونه، بخوانید:«من به آغاز زمین نزدیکم / نبض گل‌ها را می‌گیرم / آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت / روح من در جهت تازه اشیا جاری است / روح من کم سال است / روح من گاهی از شوق، سرفه‌اش می‌گیرد / روح من بیکار است: / قطره‌های باران را، درز آجرها را، می‌شمارد / روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.» (صدای پای آب)بر این پایه، در واقع تماشا، به مثابه مواجهه‌ای است که تماشاگر را از سطح به ژرفا می‌برد. تماشا به‌ مثابه گشودگی، آدمی را از اسارت چنبرۀ مفاهیم از پیش تعریف شده و پیش‌داوری‌ها، آزاد کرده و رهایی می‌بخشد و هستی را از نو آشکار می‌سازد.تماشا و نظاره‌گری در این سطح، نوعی آمادگی وجودی است برای تجربه‌ی جهان به مثابه یک اثر هنری.سالک عارف در این از مواجهه - چنانکه پیش از این نیز گفته و بر‌نبشته شد - به‌ دنبال تسخیر و یا تفسیر جهان نیست. بلکه در تسبیح است و جهان را در مقام هستی‌اش می‌پذیرد و با آن در گفت‌وگویی خاموش می‌شود.نگاه کنید به نجوی و نیایش، تخاطب و دیالوگی که سپهری در مجموعه میراث خود با هستی و طبیعت دارد.وی در جایی، مواجهه تماشاگرانه خود را چنین به تصویر می‌کشد:«باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه / باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود / باغ ما شاید، قوسی از دایره سبز سعادت بود / میوه کال خدا را آن روز، می‌جویدم در خواب / آب بی فلسفه می‌ خوردم / توت بی دانش می‌ چیدم» (صدای پای آب)و بر این پایه در دیالوگ با هستی می‌شود. برای نمونه، بخوانید:«عبور باید کرد / صدای باد می‌آید عبور باید کرد / و من مسافرم / ای بادهای همواره! / مرابه وسعت تشکیل برگ‌ها ببرید / مرا به کودکی شور آب‌ها برسانید / و کفش‌های مرا تا تکامل تن انگور / پر از تحرک زیبایی خضوع کنید... / دقیقه‌های مرا تا کبوتران مکرر / در آسمان سپید غریزه اوج دهید / و اتفاق وجود مرا کنار درخت / بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک / و در تنفس تنهایی / دریچه‌های شعور مرا به هم بزنید / روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز / مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید / حضور هیچ ملایم را / به من نشان بدهید» (مسافر)این نوع از مواجهه - البته - نقطه پایان ندارد و در ادامه سیر و سفر سالک سر از نوعی « نجوی و نیایش » در می‌آورد که به موجب آن «تخاطب» جای خود را به سکوت و خاموشی می‌دهد. در این مقام است که سپهری می‌گوید:«آنی بود، درها وا شده بود / برگی نه، شاخی نه، باغ فنا پیدا شده بود / مرغان مکان خاموش، این خاموش، آن خاموش، خاموشی گویا شده بود » (حجم سبز، بودهی)«والا نت خاموشی، نیایش بی‌رنگ، آرامش‌ نامیرا و هستۀ پنهان تماشا » نمونه تعابیر و ترکیب واژه‌هایی در شعر سپهری که در این جغرافیا، جای درنگ دارد!»یادداشت‌های پیشین:سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۲سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۳سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۴سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۵سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۶سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۷سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۸ - ۱سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۸ - ۲</description>
                <category>احمد اسلامی</category>
                <author>احمد اسلامی</author>
                <pubDate>Wed, 28 May 2025 00:50:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۸</title>
                <link>https://virgool.io/@alef_mashal/sohrab-a-word-of-time-rfbxbmwuk69f</link>
                <description>درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری / ۲۳عرفان طبیعت محور / ۹بایسته‌‌ها / ۲خلوت و تنهایی، قسمت دوماحمد اسلامی۵- بدین بیان، در نظام اندیشگی سپهری « تنهایی»، شناوری عاشقانه در هستی و بایسته انسان‌زیستی و معناگرایی است، فلسفه‌ای دارد و از بن‌مایه‌های هستی‌شناسانه و جانمایه‌های روانشناختی برخوردار است. و از این رو:الف / گاه از سر اشتیاقِ بازیافت بهشت کودکی و یا اساطیری استب / و گاه از سر تصور یک خلوت معنوی است که در چشم‌انداز آینده مینویی نقش می‌بندد۶- تنهایی با نگاه به ویژگیهای سرشتی که:الف / وجودی است و با اگزیستانس انسان تنیده شده استب / سوکناک استپ / و چون ترنم موزون حزن، ابدی استت / و....چنان بزرگ و سترگ است که در جغرافی سخن نمی‌گنجد. بخوانید:« .... در ابعاد این عصر خاموش / من از طعم تصنیف در / متن ادراک یک کوچه تنهاترم / بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است / و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی‌کرد / و خاصیت عشق این است...» (د / حجم سبز، ق / به باغ همسفران)از این رو، سپهری گاهی برای نمایش «تنهایی» از استعاره «بیابان» کمک می‌گیرد:« میان ما سرگردانیِ بیابان هاست / بی چراغیِ شب‌ها، / بستر خاکیِ غربت‌ها، فراموشیِ آتش هاست / میان ما هزار و یک شبِ جست و جو هاست... » (د / آوار آفتاب، ق / همراه)و نیز:« دیار من آن سوی بیابان هاست / یادگارش در آغاز سفر همراهم بود / هنگامی که چشمش بر نخستین پرده بنفش نیمروز افتاد / از وحشت غبار شد / و من تنها شدم / ... » (د / زندگی خوابها، ق / پاداش)ایده عبور در مدار تنهایی، سالک را دستخوش «مرزهای گمشدگی، سرگردانی، غربت و... » کرده و دچار « کوه، دشت، صخره و کرانه و..» می‌کند. بخوانید:« سایه شدم و صدا کردم / کو مرز پریدن‌ها، دیدن‌ها ؟ / کو اوج «نه من» دره «او»؟ / و ندا آمد : لب بسته بپو / مرغی رفت / تنها بود / پر شد جام شگفت / و ندا آمد: بر تو گوارا باد / تنهایی، تنها باد! / دستم در کوه سحر او می‌چید، او می‌چید / و ندا آمد؛ و هجومی از خورشید / از صخره شدم بالا / در هر گام، دنیایی تنهاتر، زیباتر / و ندا آمد: بالاتر بالاتر! / آوازی از ره دور:‌ جنگل‌ها می‌خوانند؟ / و ندا آمد: خلوت‌ها می‌آیند / و شیاری ز هراس / و ندا آمد: یادی بود، پیدا شد / پهنه چه زیبا شد! / او آمد / پرده ز هم وا باید / درها هم / و ندا آمد: پرها هم ! »(د / شرق اندوه، ق / تنها باد)نزدیک چنین مضونی در پاره‌ای از قطعه‌های دیگر هم آمده است، از جمله قطعه «مزر گمشده» در دفتر زندگی خوابهاو همین است که « تنهایی» برای سالک، صحنه رفت و آمدها و گشت و واگشت‌های هماره و پیاپی است. تعبیر « کبوتران مکرر» و « تجربه‌های کبوترانه» باردار چنین فرایندی است، بخوانید:«... / صدای باد می‌آید / عبور باید کرد / و من مسافرم ای بادهای همواره / مرابه وسعت تشکیل برگ‌ها ببرید / مرا به کودکی شور آب‌ها برسانید / و کفش های مرا تا تکامل تن انگور / پر از تحرک زیبایی خضوع کنید / دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر / در آسمان سپید غریزه اوج دهید / و اتفاق وجود مرا کنار درخت / بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک / و در تنفس تنهایی / دریچه‌های شعور مر بهم بزنید / ... »(د / مسافر)و نیز:«... / حنجره‌ای در ضخامت خنک باد / غربت یک دوست را / زمزمه می‌کرد / از سر باران تا ته پاییز / تجربه‌های کبوترانه روان بود... /... »(د / ما هیچ ما نگاه، ق / اکنون هبوط رنگ)۷- تنهایی و نه جدایینکته شایان درنگ این است که - البته - « تنهایی» در ادب عرفانی، بویژه در شعر سپهری هرگز به معنای « جدایی» و از جنس حالت و وضعیتی نیست که بر‌آمده باشد از:دور افتادگی از خانه و کاشانهبیگانه‌انگاری از جمع و رنجش از درک نشدنو یا حس غربت ناشی از درد فراق اقوام و آشنایان و دور‌افتادگی از نیستان زیستیو... در یک سخن، از جنس تنهاییِ انتزاعی، ذهنی و یا ره‌آورد مرز‌بندی‌های موهومی نیست.این نوع « تنهایی » که از آن به «تنهایی معنوی» تعبیر می‌شود،همیشگی و همه جایی است و به تعبیر دیگر، بسان «سایۀ نارونی تا ابدیت جاری است » و با « هجوم خالی اطراف» در می رسدو چنان «ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد»تنها_یی چنین باید بردباری پیشه کند و صلیب ستبر وسنگینِ تنهاییِ معنوی خویش را تا پرواز سمت بی‌سویی بر دوش کشد، چرا که : « حیات نشئه تنهایی است» و « فکر کن که چه تنهاست / اگر که ماهی کوچک / دچار آبیِ دریای بیکران باشد»تنهایی اگزیستانس چنانکه ریشه وجودی دارد و از  « درد جاودانگی» بر می‌خیزد، بار و بر و میوه‌ای هم دارد و غفلت پاک، آرامش و طمانینه را نصیب کرده و صلح درونی را به ارمغان می‌آورددر بندهای پایانی دفتر « مسافر»، انس سهراب با تنهایی اگزیستانسیال به نیکی به تصویر کشیده شده؛ گویی: او و تنهایی سر در آغوش هم، به وحدت رسیده‌اند. بخوانید:« و اتفاق وجود مرا کنار درخت / بدل کنید به یک ارتباط گمشدۀ پاک / و در تنفس تنهایی / دریچه‌های شعور مرا بهم بزنید / روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز / مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید» (مسافر)و از این روست که سپهری، از ابدیت می‌گوید، ابدیتی که -البته- ملموس است، معنای این جهانی دارد و با زمین و زمان تنیده و درهم‌ پیچیده است و با زندگی نسبت تام و تمام دارد:«کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ / کار ما شاید این است / که در افسون گل سرخ شناور باشیم / پشت دانایی اردو بزنیم / دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم / صبح‌ها وقتی خورشید در می‌آید متولد بشویم / …آسمان را بنشانیم میان دو هجای «هستی» / ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.» (صدای پای آب)سپهری در شعر «وید» هم از ابدیت می‌گوید:«نی‌ها، همهمه‌شان می‌آید / مرغان، زمزمه‌شان می‌آید / در باز و نگه کم / و پیامی رفته به بی‌سویی دشت / گاوی زیر صنوبرها، / ابدیت روی چپرها / از بن هر برگی وهمی آویزان.» (شرق اندوه، وید)بر این پایه شاعر سالک بر آن است تا در تجارب وجودی خویش، زمان را به ته رساند و دل از آن برگیرد و نوعی آگاهی ژرف را در «بی‌زمانی» تجربه کند. چنین است که از «تجربه‌های کبوترانه» (د / ما هیچ ما نگاه، ق / اکنون هبوط رنگ) و از دو‌گانه‌ی «کران‌سوزی و کران‌سازی» (د / آوار آفتاب، ق / سایبان آرامش ما ماییم) می‌گوید و حکم به «زمزمه بیکرانی» می‌دهد. روشن است - چنانکه در گذشته بدان اشاره رفت - این مهم، با خود‌آزاد سازی از قید و بند ساعت و با «تعلیق زمان» در می‌رسد و رخ می‌نماید: « در هوای دوگانگی، تازگی چهره‌ها پژمرد / بیایید از سایه- روشن برویم / بر لب شبنم بایستیم، در برگ فرود آییم / ...چون جویبار، آیینه روان باشیم: به درخت، درخت را / پاسخ دهیم / و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم، هر لحظه رها سازیم / برویم، برویم، و بیکرانی را زمزمه کنیم.یادداشت‌های پیشین:سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۲سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۳سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۴سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۵سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۶سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۷سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۸ - ۱</description>
                <category>احمد اسلامی</category>
                <author>احمد اسلامی</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 21:56:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۸</title>
                <link>https://virgool.io/@alef_mashal/sohrab-a-word-of-time-nen5huderszv</link>
                <description>درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری / ۲۳عرفان طبیعت محور / ۹بایسته‌‌ها / ۲خلوت و تنهایی، قسمت اولسازه دوم: خلوت و تنهایی۱- بایسته « درنگ » در مواجهه با هستی، با طبیعت و جهان پیرامون، گونه‌ای از «خلوت و خلوت‌گزینی» است.‌با این توضیحات:هشت کتاب، روایت تجربه سفر قهرمانی است و سپهری، خود قهرمان این سفر است. سفری اسطوره‌ای عرفانی که از دنیای «مرگ رنگ» آغاز می‌کند و تا در «ما هیچ ما نگاه» تراوش بی‌واسطه نگاه را تجربه می‌کند و به غرقگی در تحیر می‌رسدسیر تحول تکاملی واژگان، مفاهیم و ترکیب کلمات در عناوین و سلوک شعری هشت کتاب، با توجه به شناسه و شناسنامه هر کدام از دفترها که - به رغم فاصله‌های تاریخی در سرودن، اما - نوعی از پیوستگی، در‌هم تنیدگی و منحنی معنا‌دار را نشان می‌دهد، روایت‌گر آن است که شاعر به مثابه «آیینه روان» (آوار آفتاب، سایبان آرامش ما ماییم)، « حرفی از جنس زمان» (حجم سبز، ندای آغاز) دارد.شایسته یاد‌آوری است که این سیر تحول و منحنی معنا‌دار تطور که در سلوک شعری شاعر  پژواک و باز‌تاب دارد، از ویژگی‌های منحصر به فرد هشت کتاب است و چنین خصیصه‌ای  در هیچ دیوان و ‌منظومه شعری دیگری به چشم نمی‌خورد. (‌رک: سهراب، حرفی از جنس زمان/ ۱ در‌آمد)۲- جوزف کمبل در کتاب قهرمان هزار چهره منحنی سفر قهرمانی را در سه دوره و چهارده مرحله تحلیل و تبیین می‌کند. در این تحلیل، آخرین و پنجمین مرحله دور اول سفر، ورود قهرمان به وادی دگر دیسی است. این مرحله در ادبیات اسطوره، به صورت تصویر زهدان مانندی در شکم نهنگ به نمایش درآمده است، قهرمان در این مرحله - گویا - به درون جهان ناشناخته‌ای بلعیده می‌شود تا دو باره متولد شود.این مرحله در سیر معنوی انسان، برابر تحلیل جامعه شناختی (توین‌بی) «غیبت» و برابر تحلیل فلسفی (ملاصدرا) «سفر در حق با حق / سیر فی‌الحق بالحق» نامیده شده است. برابر مدل «اسفار اربعه» در این مرحله است که «فنای فی‌الله / معراج» دست می‌دهد.‌ و شاید این همان مرحله‌ای است که در اسطوره‌های متن وحیانی به رنگ «ظلمت و تاریکی» نگارگری و نقاشی شده است.از وجوه مشترک همه اسطوره‌های متن وحیانی معطوف به ماجرای زندگی شخصیت‌های تاریخی و تاریخ‌ساز، مرحله «ظلمت» است. موسی در تاریکی شب صحرا سینا، یوسف در ته چاه، یونس در شکم ماهی، اصحاب کهف در غار، مریم روی سنگ عزلت، محمد در حراء و ...۳- این مرحله در شعر سپهری با تعابیر، ترکیب کلمات و کلید‌واژهایی چند بیان شده است. از جمله:· غفلت پاک«دشت‌هایی چه فراخ! / کوه‌هایی چه بلند / در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد! / من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم: / پی خوابی شاید، / پی نوری، ریگی، لبخندی / پشت تبریزی‌ها / غفلت پاکی بود، که صدایم می‌زد / پای نی‌زاری ماندم، باد می‌آمد، گوش دادم: / چه کسی با من، حرف می‌زند؟ / سوسماری لغزید / راه افتادم / یونجه‌زاری سر راه / بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ / و فراموشی خاک / لب آبی / گیوه‌ها را کندم، و نشستم، پاها در آب: / من چه سبزم امروز / و چه اندازه تنم هوشیار است! / نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه... !» (د / حجم سبز، ق / در گلستانه)در این شعر تعابیر: «سایه‌های بی‌لک، گوشه روشن پاک» شایان توجه است!· لحظه‌های پر اوج«کفشهایم کو؟؟ / چه کسی بود صدا زد سهراب؟؟ / آشنا بود صدا؛ / مثل هوا با تن برگ؛ / مادرم در خواب است...!! / و منوچهر و پروانه و شاید همه‎ی مردم شهر...!! / شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‎ها می‎گذرد.... / و نسیمی خنک از حاشیه‎ی سبز پتو خواب مرا می‎روبد...!! / بوی هجرت می‎آید؛ / بالش من پر آواز پر چلچله‎ها ست؛ / صبح خواهد شد!! / و به این کاسه‎ی آب...؛ / آسمان هجرت خواهد کرد / باید امشب بروم؟؟ / من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم.ـ.&quot; / حرفی از جنس زمان نشنیدم... / هیچ چشمی، / عاشقانه به زمین خیره نبود...؛ / کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد...!! / هیچ کس زاغچه‎ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت...!! / من به اندازه‎ی یک ابر دلم می‎گیرد...!! / وقتی از پنجره می‎بینم حوری / دختر بالغ همسایه...!!! / پای کمیابترین نارون روی زمین / فقه می‎خواند / چیزهایی هم هست؛ / لحظه هایی پر اوج / مثلا شاعره‎ای را دیدم.... / آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش...!! / آسمان تخم گذاشت... / و شبی از شبها....!! / مردی از من پرسید / تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟ / باید امشب بروم! / باید امشب چمدانی را.. / که به اندازه‎ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم... / و به سمتی بروم / که درختان حماسی پیداست... / رو به آن وسعت بی‎واژه / که همواره مرا می‎خواند...! / یک نفر باز صدا زد: سهراب! / کفشهایم کو؟ » (د / حجم سبز، ق / ندای آغاز)· سرطان / سنگ عزلت«آه ! / در ایثار سطح‌ها چه شکوهی است / ای سرطان شریف عزلت! / سطح من ارزانی تو باد! / یک نفر آمد /تا عضلات بهشت / دست مرا امتداد داد / ... » (د / حجم سبز، ق / نبض خیس صبح)در این رابطه تعبیر « سنگ عزلت » در شعر مسافر هم شایان درنگ است· کاج تامل« ... دو قدم مانده به گل / پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی / و ترا ترسی شفاف فرا می‌گیرد / در صمیمیت سیّال فضا خش خشی می‌شنوی / کودکی می‌بینی / رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور / و از او می پرسی: / خانه دوست کجاست؟ » (د / حجم سبز، ق / نشانی)و نیز رک: د / ما هیچ ما نگاه، ق / چشمان یک عبور· ظلمت / تاریکی«... ای شب ارتجالی! / دستمال من از خوشه خام تدبیر پر بود / پشت دیوار یک خواب سنگین / یک پرنده از انس ظلمت می‌آمد / دستمال مرا برد / اولین ریگ الهام در زیر پایم صدا کرد / خون من میزبان رقیق فضا شد / نبض من در میان عناصر شنا کرد / ای شب... / نه، چه می‌گویم / آب شد جسم سرد مخاطب در اشراق گرم دریچه / سمت انگشت من با صفا شد...» (د / ما هیچ ما نگاه، ق / متن قدیم شب)· و نیز، نک: د / شرق اندوه، ق / و شکستم و دویدم: «درها به طنین‌های تو واکردم / هر تکه را جایی افکندم / پُر کردم هستی ز نگاه / بر لب مردابی پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم رفتم به نماز / در بنِ خاری یاد تو پنهان بود برچیدم پاشیدم به جهان / بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن و به خود گستردن / و شیاریدم شب یک دست نیایش / افشاندم دانه راز / و شکستم آویز فریب / و دویدم تاهیچ و دویدم تاچهره مرگ تا هسته هوش / و فتادم بر صخره درد / از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم، / لرزیدم / وزشی می‌رفت از دامنه‌ای گامی همره او رفتم / ته تاریکی تکه خورشیدی دیدم خوردم وز خود رفتم و رها بودم...»· و نیز بخوانید:«ای درخور اوج! / آواز تو در کوه سحر، / و گیاهی به &quot;نماز&quot; / غم‌ها را گل کردم، پل زدم از خود تا صخره ی دوست ... / من هستم، و سفالینه ی تاریکی، و تراویدن راز ازلی / سر برسنگ / و هوایی که خنک / و چناری که به فکر / و روانی که پر از ریزش دوست..؛ / خوابم چه سبک / ابر نیایش چه بلند / و چه زیبا بوته‌ی زیست / وچه تنها من...!!» (د / شرق اندوه، ق/ و چه تنها )۴- نکته مهم - و صد البته مهم - اما، این است که «سنگ عزلت و غار غیبت» سالکی چنان سپهری، گستره هستی و پهنه طبیعت است. (نک: سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۵، مدارهای عبور / ۲)و چنین است که او در «متن عناصر» می‌خوابد و «‌دست در رنگهای فطری شناور» (د / حجم سبز، ق / ورق روشن وقت) دارد و «در تماشای اشکال» (د / ما هیچ ما نگاه، ق / متن قدیم شب) و نیز «در حرارت سیب» (د / مسافر) دست و رو می‌شوید و بار بر «خاکی زانوی عروج»، (د / ما هیچ ما نگاه، ق / از آبها به بعد) «تجربه‌های کبوترانه» (د / ما هیچ ما نگاه، ق / اکنون هبوط رنگ) را به تصویر می‌کشد.پایتخت تمثیلی عزلت و اعتزال سپهری در خلوتکده طبیعت - چنانکه به اشاره گذشت (رک: سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۷) «شاسوسا» استدر آغاز شعری به همین نام آمده است:«کنار مشتی خاک / در دور دست خودم، تنها، نشسته‌ام / نوسان‌ها خاک شد / و خاک‌ها از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت / شبیه هیچ شده‌ای! / چهره‌ات را به سردی خاک بسپار / اوج خودم را گم کرده‌ام / می‌ترسم، از لحظه بعد، و از این پنجره‌ای که به روی احساسم گشوده شد / برگی روی فراموشی دستم افتاد: برگ اقاقیا! / بوی ترانه‌ای گمشده می‌دهد، / بوی لالایی که روی چهره مادرم نوسان می‌کند / از پنجره / غروب را به دیوار کودکی‌ام تماشا می‌کنم / بیهوده بود، بیهوده بود / این دیوار، روی درهای باغ سبز فرو ریخت / زنجیر طلایی بازی‌ها و دریچه روشن قصه‌ها زیر این آوار رفت / آن طرف، سیاهی من پیداست: / روی بام گنبدی کاهگلی ایستاده‌ام / شبیه غمی / و نگاهم را در بخار غروب ریخته‌ام / روی این پله ها غمی، تنها، نشست / در این دهلیزها انتظاری سرگردان بود / من دیرین روی این شبکه های سبز سفالی خاموش شد / در سایه - آفتاب این درخت اقاقیا، گرفتن خورشید را در ترسی شیرین تماشا کرد / .... »یادداشت‌های پیشین:سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۰سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۱سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۲سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۳سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۴سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۵سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۶سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۷</description>
                <category>احمد اسلامی</category>
                <author>احمد اسلامی</author>
                <pubDate>Thu, 08 May 2025 01:24:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۷</title>
                <link>https://virgool.io/@alef_mashal/sohrab-a-word-of-time-j9v8hfwpprtb</link>
                <description>درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری / ۲۲عرفان طبیعت محور / ۸بایسته‌‌ها / ۱ ( درنگ / قسمت دوم)احمد اسلامی۴- و درست در این راستاست که از « غفلت پاک / تن هوشیار » و نیز از « لحظه‌هایی پر اوج » سخن می‌گوید: (حجم سبز، ندای آغاز)سپهری، بمثابه سالک از تجربه‌ای می‌گوید که فرآورده فرایند « شناوری در رنگهای فطری» (د / حجم سبز، ق / ورق روشن وقت) و از پایه‌های اساسی رواقی‌گری است (رک: سهراب، حرفی از جنس زمان / ۱۰ فرایند عبور)۵- بدین بیان، سپهری - چنان هایدگر، البته بطور نا‌نوشته - از دو گونه «بودن» یاد می‌کند۵ / ۱- گونه‌ای که دچار روز مرَّگی و روز‌مرگی است، گرفتار گمشتگی و غرقگی است، گمشتگی در تجزیه اشیا و اشخاص، مقایسه و مسابقه و ارزش‌گذاری و داوری و.. و سرانجام غرقگی در آه و اشک و اسف. بندهایی از صدای پای آب، روایت چنین تجربه‌ای از «بودن» است:«..... / شهر پیدا بود ؛... / رویش هندسیِ سیمان، آهن، سنگ / سقف بی‌کفتر صدها اتوبوس / گل فروشی گلهایش را می‌کرد حراج / در میان دو درخت گل یاس شاعری تابی می‌بست / پسری سنگ به دیوار دبستان میزد / کودکی هسته زردآلو را روی سجاده بیرنگ پدر تف می‌کرد / و بزی از خزر نقشهٔ جغرافی آب می‌خورد / بند رختی پیدا بود: سینه بندی بی‌تاب / چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب / اسب در حسرت خوابیدن گاری چی / مرد گاریچی در حسرت مرگ / ...» (صدای پای آب)باز‌خورد این گمشتگی و غرقگی، فراموشی هستی و سر برآوردن ترس و تهدید و دلهره و اضطراب است، ترس متعارف که متعلق دارد و متعلق آن، گذشته است، آینده است، اشتغال و اسکان و... نگاه دیگران است.چنین «بودن»ی در نگاه سپهری، غیر اصیل، مبتذل و بی‌معناست۵ / ۲- گونه دیگر، که، رهایی و شناوری در رنگهای فطری است و از جنس «غفلت پاک» استبرابر آموزه‌های او، بایسته معنویت، اصالت زندگی است و زندگی اصیل، در چشیدن « وزن بودن » است: « لب دريا برويم‌ / تور در آب بيندازيم / و بگيريم طراوت را از آب‌ / ريگي از روي زمين برداريم / وزن بودن را كنيم‌.» (صدای پای آب)چنین احساسی در گرو عبور از سطح « فراموشی هستی به مواجهه با هستی» است.باز‌خورد این مواجهه هم، گونه‌ای از ترس است، اما ترس وجودی، ترس اگزیستانسیال، ترسی که متعلق ندارد و به تعبیر سپهری: « ترس شفاف » (د / حجم سبز، ق / نشانی)، ترس شفاف، ترسی که از مواجهه با هستی سر بر آورده و ژرفا دارد. ترس شفافی که سالک را « سمت گل تنهایی » (د / حجم سبز، ق / نشانی) و رو سوی «وسعت بی‌واژه»(د / حجم سبز، ق / ندای آغاز) کوچانده و از هندسه «هجوم خالی اطراف، ارتباط گمشده پاک، ترنم موزون حزن»(د / مسافر) حکایت دارد و «‌غفلت پاک و تن هوشیار»‌ (د / حجم سبز، ق / در گلستانه) را در پی داسته و به بار می‌آورد.به نظر می‌رسد - دست کم - بندهایی از شعر نشانی معطوف به چنین مواجهه با هستی و در پیوند با این سطح از نگاه است، می‌گوید :« نرسیده به درخت / کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است / و در آن عشق به اندازهٔ پرهای صداقت آبی است / می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می‌آرد / پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی / دو قدم مانده به گل / پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی / و ترا ترسی شفاف فرا می‌گیرد / در صمیمیت سیّال فضا خش خشی می‌شنوی / کودکی می‌بینی / رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور / و از او می پرسی / خانه دوست کجاست؟ » (د / حجم سبز، ق / نشانی)۶- بر پایه این نگرش، هستومندها (طبیعت با همه اجزاءش) به مثابه « پنجره رو به تجلی » هستند. شعر سپهری از این زاویه، پژواک زمزمه وجود و ترانه هستی است. او چنان به غرقگی در هستی و هستومندها دچار است که به زبان تمثیل در جذبه «آواز میوه» محو است و از خود بیخود که خرید میوه را فراموش می‌کند. بخوانید:« با سبد رفتم به میدان، صبحگاهی بود / میوه‌ها آواز می‌خواندند / میوه‌ها در آفتاب آواز می‌خواندند / در طبق‌ها، زندگی روی کمال پوست‌ها خواب سطوح جاودان می‌دید / اضطراب باغ‌ها درسایه هر میوه روشن بود / گاه مجهولی میان تابش به ها شنا می‌کرد / هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش می‌داد / بینش هم شهریان، افسوس / بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود / من به خانه بازگشتم، مادرم پرسید: / _میوه از میدان خریدی هیچ؟ / -- میوه های بی‌نهایت را کجا می‌شود میان این سبد جا داد؟! / _گفتم از میدان بخر یک من انار خوب / --امتحان کردم اناری را / انبساطش از کنار این سبد سر رفت / _به، چه شد؟ آخر خوراک ظهر...؟ / -.... / ظهر از آیینه‌ها، تصویر به تا دور دستِ زندگی می‌رفت!...» (د / حجم سبز، ق / صدای دیدار)این هستی اندیشی - البته - از نوع « تجربه علمی » نیست، بلکه از نوع « تأملات فلسفی » است که از آن به عنوان « تجربه‌های کبوترانه » یاد شده است: می‌گوید:« حنجره‌ای در ضخامت خنک باد / غربت یک دوست را زمزمه می‌کرد / از سر باران / تا ته پاییز / تجربه‌های کبوترانه روان بود...» (د / ما هیچ ما نگاه، ق / اکنون هبوط رنگ)به این ترتیب، شعر سپهری طنین آن گونه اندیشه سالکانه‌ای است که در مواجهه با هستی و هستومندها نه اهل تفسیر و یا تغییر، بلکه اهل تسبیح است (رک: سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۲) و در این فرایند، شاعر / سوژه و فاعل شناسا به نوعی از وحدت با ابژه و موضوع شناسا رسیده و دچار کاهش مقیاس می‌شود. (رک: سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۴، درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری / ۱۹، عرفان طبیعت محور / ۵ قسمت دوم)این تجربه‌ها و تأملات که برآمده از عنصر « طلب و جستجو » است. (من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم / پی خوابی شاید، پی نوری، ریگی، لبخندی / ... د: حجم سبز، ق: در گلستانه) و رانه تا ته بودن (باید کتاب را بست / باید بلند شد / در امتداد وقت قدم زد / گل را نگاه کرد / ابهام را شنید... / باید دوید تا ته بودن / باید به بوی خاک فنا رفت / باید به ملتقای درخت و خدا رسید... / باید نشست / نزدیک انبساط / جایی میان بیخودی و کشف... د: ما هیچ ما نگاه، ق: هم سطر هم سپید) است، در ذات خود «خلوت»ی را به همراه داشته و می‌طلبد.بسامدهای معطوف به « خلوت و خلوت‌گزینی» در پی خواهد آمد. اینک - اما- به عنوان نمونه:· د: آوار آفتاب، ق / شاسوسا:« &quot;شاسوسا&quot; روی مرمر سیاهی روییده بود / &quot;شاسوسا&quot;، شبیه تاریک من! / به آفتاب آلوده‌ام / تاریکم کن، تاریک تاریک / شب اندامت را در من ریز / دستم را ببین: راه زندگی‌ام در تو خاموش می‌شود / راهی در تهی، سفری به تاریکی: / صدای زنگ قافله را می‌شنوی؟ »· د: شرق اندوه، ق: شکستم دویدم فتادن:« درها به طنین‌های تو واکردم / هر تکه را جایی افکندم / پُر کردم هستی ز نگاه / بر لب مردابی پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم رفتم به نماز / در بنِ خاری یاد تو پنهان بود برچیدم پاشیدم به جهان / بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن و به خود گستردن / و شیاریدم شب یک دست نیایش / افشاندم دانه راز / و شکستم آویز فریب / و دویدم تاهیچ / و دویدم تاچهره مرگ / تا هسته هوش / و فتادم بر صخره درد / از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم / لرزیدم / وزشی می‌رفت از دامنه‌ای گامی همره او رفتم / ته تاریکی تکه خورشیدی دیدم خوردم وز خود رفتم و رها بودم...»· و نیز در نامه‌ای با شناسه شهریور خطاب به مهری:« زندگی می‌گذرد، مهری، همان‌سان که گفتم دیرگاهی است از سرودن و نقش کردن دست شسته‌ام. در به‌روی خود بسته‌ و خلوت گرفته‌ام. گلدان پنجره‌ی اتاقم، مرا از رفتن به‌این‌سو و آن‌سو بی‌نیاز می‌کند. هزاران سال می‌توان به یک نقش روی سفال خیره شد، هزاران سال مهری، سودای سفر به دلم راه نمی‌یابد. برای چه سفر کنم، مهری؟ هستی با همه‌ی بی‌کرانی،‌ تاریکی و ترسناکی خود در اتاقم جای دارد. همه آغازها و پایان‌ها در یک جا گرد آمده‌اند. اما با همه‌ی خلوت گرفتن‌ها به تنهایی دست نمی‌یابم. تنها گاه در زمانی زودگذر، تراوش تنهایی را در خود حس می‌کنم.زیبایی تاریک پاره‌ای از نقش‌ها مرا آسان به دیدار تنهایی می‌کشاند. کنار «شاسوسا»ها تنهای تنها بودم. میان من و او پیوندی نبود. «شاسوسا»ها نه‌تنها ما را از آنچه پیرامون ماست جدا می‌کند، بلکه میان ما و خودشان نیز پرتگاهی بی‌کران می‌آفرینند. آدم عاشق تنهاست، و در تنهایی او چیزی نیرومندتر از مرگ فرمان می‌راند.پرنده‌ای از جلوی پنجره می‌گذرد. انگار راه ابدیت را در پیش گرفته است. این احساس، شور نوشتن را از من می‌رباید. قلم از میان انگشتانم می‌لغزد۷- بر پایه نکات ششگانه، در دستگاه فلسفی سپهری «درنگ» بر بستری از «عبور» خواسته و پسندیده است.پیش از این (رک: سپهری حرفی از جنس زمان، شماره: ۷ و ۸):در آنجا:گفته شد که، از درون گونه‌های چندگانه برخورد با جهان و در میانه شیوه‌هایی چنان «عدول و قوف»، سپهری بمثابه «تجربه کبوترانه» (ما هیچ ما نگاه، اکنون هبوط رنگ) و به گواهی نظام اندیشگی شاعرانه‌اش - بر «عبور» تاکید داشته و دارد و آن را سازنده دانسته و روا می‌داندو نیز گفته شد که «عبور» در این نگاه و نگر، هرگز، به معنای گذر و گذار از سر بی‌اعتنایی و بی‌اعتباری و در غلتیدن به ایده نیهیلیزم و در‌افتادن در دو‌گانه انعزال و یاوگی و یا انتحار و خشونت نبوده و نیست و نه تنها -هرگز- با پوچ‌انگاری هستی بر سر مهر و وفاق نبوده است، بلکه - با توجه به درون‌داد و باز‌خورد آن- فرایندی است بمثابه زیر ساخت زندگی معنایی و از جمله پیش‌نیازها در روان‌درمانگری، و از این رو است که بایسته آن « خیمه درنگ» (مسافر+آوار آفتاب، نیایش) است و «کاج تامل» (ما هیچ ما نگاه، چشمان یک عبور)بدین بیان «عبور» در شعر سپهری و در نظام اندیشگی او، با دو‌گانه «پوچ‌انگاری و شتابزدگی» سر سازگاری نداشته و ندارد و نه تنها با «گذر و گذار» دنیا‌گریزانه و زندگی‌سوز بر سر مهر نیست بلکه در نهاد خود، به شدت باردار گونه‌ای از «درنگ و تماشا»ست و از همین رو از «شکاف گور مغز»(مرگ رنگ، جان‌گرفته) می‌گوید و در پیوند با آن -حتی- «منجلاب زهر» را فرصتی ممکن برای زنده‌گی «کرم فکر» می‌سازد(مرگ رنگ، سرود زهر)زیباست که، در این گوشه از نظام اندیشگی سپهری هم، پارادوکسی جاری و ساری است. پارادوکس « درنگ / عبور» که پوششی بر یک پارادایم استپارادایم نهفته زیر پوست پارادوکس « درنگ / عبور»، « بودنِ در شکوفش » است و پیش_نیاز آن « خلوت و تنهایی» است و این، چنانکه به اشاره گفته شد، ذاتی تجربه سلوک عرفانی طبیعت‌محور و از سازه‌های فلسفه لاجوردی شاعر است.یادداشت‌های پیشین:سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۰سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۱سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۲سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۳سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۴سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۵سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۶</description>
                <category>احمد اسلامی</category>
                <author>احمد اسلامی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Apr 2025 00:55:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۶</title>
                <link>https://virgool.io/@alef_mashal/sohrab-a-word-of-time-j3lcl1fyxi47</link>
                <description>درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری / ۲۱عرفان طبیعت محور / ۷بایسته‌‌ها / ۱ (درنگ)احمد اسلامی / الف مشعلگشت و گذاری در شعر سپهری، مواجهه با طبیعت را - چنانکه گفته شد (ر.ک.: سهراب، حرفی از جنس زمان، شماره ۲۴ و ۲۵) - در دو ساحت نشان می‌دهد: ساحت عمل طبیعت بر انسان و یا تاثیرپذیری انسان از طبیعت و ساحت تاثیر گذاری انسان بر طبیعت، ساحت اخلاق زیست_محیطی و اخلاق زمیناینک و در ادامه، گفتنی است که تاثیرپذیری انسان از طبیعت و نیز تاثیرگذاری انسان بر طبیعت در این نظام اندیشگی و در فلسفه لاجوردی سپهری، بایسته‌ها و پیش_نیازهایی دارد و باید بر بافه‌ای از سازه‌ها، ساختار گیرد و ساماندهی شود.بازنمایی آن سازه‌ها، در میراث و در شاعرانه‌های سپهری بدین آمار و شمارند:یکم: سازه اول، درنگ۱- برابر آموزه‌های سپهری، طبیعت مرجع اشراق و الهام است و به مثابه آموزگاری، یاریگر آدمی است تا با هستی آشنا شود، آشتی کند و آن را نوشابه جان سازد و سراسر او شود. بر این پایه است که وی در مواجهه با طبیعت، اهل درنگ است. دغدغه شهود و شکفتن دارد. می‌گوید:‌ « .... / هنوز در سفرم / خیال می‌کنم در آب‌های جهان قایقی است / و من، مسافر قایق / هزارها سال است / سرود زنده دریانوردهای کهن را / به گوش روزنه‌های فصول می‌خوانم / و پیش می‌رانم / مرا سفر به کجا می‌برد؟ / کجا نشان قدم، ناتمام خواهد ماند / و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت / گشوده خواهد شد؟ / کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش / و بی‌خیال نشستن / و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟ / و در کدام بهار درنگ خواهی کرد / و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟ / شراب باید خورد / و در جوانی روی یک سایه راه باید رفت / همین...» (مسافر)و بر این پایه، تجربه زیسته‌اش را چنین روایت می‌کند:«نور را پیمودیم / دشت طلا را درنوشتیم / افسانه را چیدیم / و پلاسیده فکندیم / کنار شن‌زار / آفتابی / سایه‌وار ما را نواخت / درنگی کردیم...» (د / آوار آفتاب، ق / نیایش)و نیز تجربه درنگ را بار دیگر چنین روایت می‌کند:«دشت‌هایی چه فراخ! / کوه‌هایی چه بلند / در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد! / من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم: / پی خوابی شاید، / پی نوری، ریگی، لبخندی / پشت تبریزی‌ها / غفلت پاکی بود، که صدایم می‌زد / پای نی‌زاری ماندم، باد می‌آمد، گوش دادم: / چه کسی با من، حرف می‌زند؟ / سوسماری لغزید / راه افتادم / یونجه‌زاری سر راه / بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ / و فراموشی خاک / لب آبی / گیوه‌ها را کندم، و نشستم، پاها در آب: / «من چه سبزم امروز / و چه اندازه تنم هوشیار است! / نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه... !» (د / حجم سبز، ق / در گلستانه)گفتنی است که: «درنگ» گر چه در فلسفه لاجوردی سپهری موضوعیت دارد، با این همه، اما «مقصد» نیست، حلقه‌ای از فرایند «مسیر» است.در این رابطه بخوانید:· «هر کجا برگی هست شور من می‌شکفد / بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن ....» (صدای پای آب)· «و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد / و باران تندی گرفت / و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ / اجاق شقایق مرا گرم کرد ... ‌» (د / حجم سبز، ق / به باغ همسفران)· «و در تراکم زیبای دست‌ها یک روز / صدای چیدن یک خوشه رابه گوش شنیدیم / و در کدام زمین بود / که روی هیچ نشستیم / و در حرارت یک سیب دست و رو شستیم؟ ... » (مسافر)· « بعد / من که تا زانو / در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم / دست و رو در تماشای اشکال شستم. ..» (د / ما هیچ ما نگاه، د / متن قدیم شب)· «در گشودم قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من / آب را با آسمان خوردم / لحظ‌های کوچک من / خوابهای نقره می‌دیدند / من کتابم را گشودم زیر سقف ناپدید وقت / نیمروز آمد / بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر می‌کرد / مرتع ادراک خرم بود / دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد ... » (د / حجم سبز، ق / ورق روشن وقت)و نیز بخوانید:· «آه چرا نگویم که دردِ غربتِ پونه‌های صحرایی را دارم، نه، من ترسی ندارم که بگویم می‌خواهم از پاریس بروم. می‌خواهم کتاب‌هایم را به گوشه‌ای پرتاب کنم. کعبه نقاشان را پشت سر بگذارم بروم در شیب یکی از دره‌های سرزمین خودمان ساعت‌ها به سرخی یک گل شقایق خیره شوم.چه کسی می‌تواند به من و این پندارهایم بخندد؟!» ( از نامه‌ به دوستش مهری، پاریس، ۲۹ اسفند ۱۳۳۶)بنا بر این «درنگ»:الف) از سویی بر آمده از «درد معنا‌» است. بار دیگر فرازهای بالا را بر خوانده و در پیوند با آن، تعریف سپهری از «هنر» را نیز در اندیشه گیرید. می‌نویسد:« .... صدبار در شعرهای خود واژه &amp;quot گُل&amp;quot را به کار برده‌ایم، اما زیبایی دینامیک گل را هیچ با خود به فضای شعر نیاورده‌ایم. من هروقت طراوت پوست درخت چناررا زیر دستم احساس می‌کنم همان اندازه سربلندم که ملت‌ها به داشتن شاهکارهای هنری.دستی که می‌رود تا شاخه‌ای را از درختی بچیند، زیبایی و حقیقتی چنان نیرومند و رها می‌آفریند که در هر قالب هنری‌اش بریزی، قالب را در هم می‌شکند. هر اندازه رهاتر به تماشا رویم به &amp;quotساختن&amp;quot می‌گراییم. هنر، درنگ ما است، نقطه‌ای است که در آن تاب سرشاری را نیاورده‌ایم، لبریز شده‌ایم. نیمه راهِ دریافت، گریز می‌زنیم، و با آفرینش هنری خستگی در می‌کنیم. مردمان بدین گریز زیبا به دیده ستایش می‌نگرند، زیرا که به چارچوب ها خوگرفته‌اند. زیبایی بی‌مرز از دریافت آنان به دور است.» (از نامه‌ای با شناسه: تهران، ۱۴شهریور۱۳۴۱)ب) و از سوی دیگر، فرصت نوعی «شکفتن و رستاخیز» است.بخوانید:« ... مرگ پدر مرا از من بازنگرفت. آسان خود را در آرامش خویش بازیافتم. زندگی ما تکه‌ای است از هماهنگی بزرگ... پدرم در بستر خود می‌میرد و زنبوری در حوض‌خانه. بستگی‌های نزدیک جای خود را به پیوندهای همه‌جاگیر می‌دهد... گاه می‌شد می‌خواستم دردرختان فروروم، سنگ‌ها را درخود بغلطانم... اندوه تماشا کناررفته‌بود و جای آن تراوش بیواسطه نگاه نشسته‌بود... صدای رودخانه از روزنه‌های خوابم می‌گذشت... انگار درپناه سنگ می‌توان در پناه ابدیت نشست. آنجا با درخت‌های تبریزی یکی شدم... پرنده نقاشی شده باید بیرون از زمان بپرد همچنانکه گل نقاشی باید در ابدیت روئیده باشد.» (نک: همان، پاسخ تسلیت‌نامه دوستی در پیِ مرگ پدر)شعر «سوره تماشا» در این راستا خواندنی است. بخوانید:۲- سپهری چنانکه اهل درنگ است، دیگران را نیز به درنگ می‌خواند. بنگرید:· « عبور باید کرد / و هم نورد افق‌های دور باید شد / و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد / عبور باید کرد / و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد. ..» ( مسافر)· « در هوای دوگانگی / تازگیِ چهره‌ها پژمرد / بیایید از سایه روشن برویم / بر لب شبنم بایستیم / در برگ فرود آییم / و اگر جا پایی دیدیم / مسافر کهن را از پی برویم ... ( د / آوار آفتاب، ق / سایبان آرامش ما ماییم)· « بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم / بیا زودتر چیزها را ببینیم ... ( مسافر)۳- در نگاه سپهری، جهان سرشار از نشانه‌ها / آیات است که باید «عاشقانه» به انها چشم دوخت و در برابر آنها «مجذوب» شد و آن‌ها را «جدّی» گرفت و مجال داد تا شور نهفته در ما شکوفا شود و جان سرمادیده از حرارت آن‌ پیام گرم شود.ما اغلب از کنار کلمات عبور می‌کنیم و سراغ از معنایی نمی‌گیریم. جهان را مجموعه‌ای از الفاظ یاوه و بیهوده و بی‌معنا، تجربه می‌کنیم. و این غفلت ماست. عبور می‌کنیم و روی می‌گردانیم و به تعبیر شاعر در ««رگ یک حرف» خیمه نمی‌زنیم. انگار سوسویی چشم‌مان را می‌گیرد اما قلب‌مان را نمی‌افروزد. چیزکی احساس می‌کنیم اما حاضر نیستیم درنگ کنیم و در آن شعله‌ی خُرد بدمیم. گذر می‌کنیم، زیرچشمی می‌بینیم و شتابان می‌‌گذریم.سپهری، از چشمی که عاشقانه به هستی خیره نشود و مجذوب نشانه‌ها نگردد و آنها را جدی نگیرد و ( به تعبیر متن وحیانی) آیات جهان را تلاوت نکند، سخت دلگیر و به شدت گله‌مند است و آنان را شایسته نکوهش و سرزنش می‌داند. ( رک: شعر سوره تماشا ) و نیز بنگرید:« کفش‌هایم کو؟ / چه کسی بود صدا زد سهراب؟ / آشنا بود صدا / مثل هوا با تن برگ / مادرم در خواب است...!! / و منوچهر و پروانه و شاید همه‎ی مردم شهر...!! / شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‎ها می‎گذرد ... / و نسیمی خنک از حاشیه‎ی سبز پتو خواب مرا می‎روبد ... !! / بوی هجرت می‎آید / بالش من پر آواز پر چلچله‎ها‌ست / صبح خواهد شد!! / و به این کاسه‎ی آب... / آسمان هجرت خواهد کرد / باید امشب بروم! / من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم... / حرفی از جنس زمان نشنیدم... / هیچ چشمی / عاشقانه به زمین خیره نبود... / کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد...!! / هیچ کس زاغچه‎ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت...! / من به اندازه‎ی یک ابر دلم می‎گیرد... / وقتی از پنجره می‎بینم حوری / -دختر بالغ همسایه...- / پای کمیابترین نارون روی زمین / فقه می‎خواند! / چیزهایی هم هست / لحظه هایی پر اوج / مثلا شاعره‎ای را دیدم.... / آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش... / آسمان تخم گذاشت. ..! / و شبی از شبها.... / مردی از من پرسید / تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟ / باید امشب بروم! / باید امشب چمدانی را.. / که به اندازه‎ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم... / و به سمتی بروم / که درختان حماسی / پیداست... / رو به آن وسعت بی‎واژه / که همواره مرا می‎خواند...!! / یک نفر باز صدا زد: سهراب! / کفشهایم کو؟. ..» ( د / حجم سبز، ق / ندای آغاز )۲- سپهری چنانکه اهل درنگ است، دیگران را نیز به درنگ می‌خواند. بنگرید:· « عبور باید کرد / و هم نورد افق‌های دور باید شد / و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد / عبور باید کرد / و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد. ..» ( مسافر)· « در هوای دوگانگی / تازگیِ چهره‌ها پژمرد / بیایید از سایه روشن برویم / بر لب شبنم بایستیم / در برگ فرود آییم / و اگر جا پایی دیدیم / مسافر کهن را از پی برویم. .. ( د / آوار آفتاب، ق / سایبان آرامش ما ماییم)· « بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم / بیا زودتر چیزها را ببینیم. ..( مسافر)۳- در نگاه سپهری، جهان سرشار از نشانه‌ها / آیات است که باید «عاشقانه» به انها چشم دوخت و در برابر آنها «مجذوب» شد و آن‌ها را «جدّی» گرفت و مجال داد تا شور نهفته در ما شکوفا شود و جان سرمادیده از حرارت آن‌ پیام گرم شود.ما اغلب از کنار کلمات عبور می‌کنیم و سراغ از معنایی نمی‌گیریم. جهان را مجموعه‌ای از الفاظ یاوه و بیهوده و بی‌معنا، تجربه می‌کنیم. و این غفلت ماست. عبور می‌کنیم و روی می‌گردانیم و به تعبیر شاعر در ««رگ یک حرف» خیمه نمی‌زنیم. انگار سوسویی چشم‌مان را می‌گیرد اما قلب‌مان را نمی‌افروزد. چیزکی احساس می‌کنیم اما حاضر نیستیم درنگ کنیم و در آن شعله‌ی خُرد بدمیم. گذر می‌کنیم، زیرچشمی می‌بینیم و شتابان می‌‌گذریم.سپهری، از چشمی که عاشقانه به هستی خیره نشود و مجذوب نشانه‌ها نگردد و آنها را جدی نگیرد و ( به تعبیر متن وحیانی) آیات جهان را تلاوت نکند، سخت دلگیر و به شدت گله‌مند است و آنان را شایسته نکوهش و سرزنش می‌داند. ( رک: شعر سوره تماشا ) و نیز بنگرید:« کفش‌هایم کو؟ / چه کسی بود صدا زد سهراب؟ / آشنا بود صدا / مثل هوا با تن برگ / مادرم در خواب است...!! / و منوچهر و پروانه و شاید همه‎ی مردم شهر...!! / شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‎ها می‎گذرد.... / و نسیمی خنک از حاشیه‎ی سبز پتو خواب مرا می‎روبد...!! / بوی هجرت می‎آید / بالش من پر آواز پر چلچله‎ها ست / صبح خواهد شد!! / و به این کاسه‎ی آب... / آسمان هجرت خواهد کرد / باید امشب بروم! / من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم.ـ. / حرفی از جنس زمان نشنیدم... / هیچ چشمی / عاشقانه به زمین خیره نبود... / کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد...!! / هیچ کس زاغچه‎ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت...! / من به اندازه‎ی یک ابر دلم می‎گیرد... / وقتی از پنجره می‎بینم حوری / -دختر بالغ همسایه...- / پای کمیابترین نارون روی زمین / فقه می‎خواند! / چیزهایی هم هست / لحظه هایی پر اوج / مثلا شاعره‎ای را دیدم.... / آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش... / آسمان تخم گذاشت. ..! / و شبی از شبها.... / مردی از من پرسید / تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟ / باید امشب بروم! / باید امشب چمدانی را.. / که به اندازه‎ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم... / و به سمتی بروم / که درختان حماسی / پیداست... / رو به آن وسعت بی‎واژه / که همواره مرا می‎خواند...!! / یک نفر باز صدا زد: سهراب! / کفشهایم کو؟...» (د / حجم سبز، ق / ندای آغاز)</description>
                <category>احمد اسلامی</category>
                <author>احمد اسلامی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 01:12:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا سپهری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alef_mashal/why-sohrab-is-important-kiqkacoy4jcy</link>
                <description>احمد اسلامیسپهری و نظام اندیشگی او دارای ویژگی‌هایی است که به نظر می‌رسد، از ضرورت‌های زمانه ماست و می‌تواند در جامعه کارکرد داشته و کارآمد باشد.پاره‌ای از آن ویژگی‌ها - اجمالا - بدین شرح است:۱- سپهری به‌مثابه نظام اندیشگی، فلسفه‌ای دارد. که خود از آن به عنوان «فلسفه لاجوردی» یاد میکند. این فلسفه:پایه / پایه‌هایی دارد (توحید هویت و هویت توحیدی / خدا همه انگاری / وحدت وجود)درون‌مایه و جانمایه / تار و پودی دارد. عرفان رواقی / عرفان طبیعت محوربار عملی و اثر وضعی دارد. و آن «صلح و سلام» است در مناسبات چهارگانه انسان (با خود، خدا، جامعه و طبیعت)۲- از مولفه‌های نظام اندیشگی سپهری که به نوعی وی را ویژه کرده و موجب شده است تا در زمانه و جامعه کارکردی روز‌آمد داشته باشد، باورمندی به خدای غیر متشخص است، باوری شبیه اسپینوزا به خدا-همه- انگاری. و یا باوری شبیه ابن عربی، خدای وحدت وجود.۳- این نظام اندیشه، باردار یک نظام روان درمانگری است. نظام روان‌‌درمانگری برآمده از فلسفه لاجوردی سپهری، با هدف باز‌خورد ایده «خوش‌باشی در دنیای رنج» بر سه‌گانه « امید، آرامش و شادی» تاکید می‌ورزد.۴- حلقه بین سنت و تجددمواجهه سپهری با سنت و مدرنیته، مواجهه‌ای است انتقادی. او هیچکدام از دو وضعیت سنت و مدرنیته را، یکسره اثبات و انکار نمیکند. میراث معنوی و شاعرانه‌هایش گواه نوعی غربالگری است. به رغم آن - اما - سفر قهرمانی او - به گواهی شعر مسافر - از دل سنت میگذرد و از این روی یکی از مفاهیم پر بسامد در شعر او، واژه‌های معطوف و متناظر به نمادهای سنت ملی / ایرانی، عرفانی و مذهبی است. فرازهایی از شعر سپهری در مواجهه با سنت:شعر: سایبان آرامش ما ماییم، دفتر آوار آفتاب:«در هوای دوگانگی / تازگیِ چهره‌ها پژمرد / بیایید از سایه روشن برویم / بر لب شبنم بایستیم / در برگ فرود آییم و اگر جا پایی دیدیم / مسافر کهن را از پی برویم...»شعر: تا نبض خیس صبح، دفتر: حجم سبز« آه! / در ایثار سطح‌ها چه شکوهی است / ای سرطان شریف عزلت! / سطح من ارزانی تو باد! / یک نفر آمد / تا عضلات بهشت / دست مرا امتداد داد / یک نفر آمد که نور صبح مذاهب / در وسط دگمه‌های پیرهنش بود / از علف خشک آیه‌های قدیمی / پنجره می‌بافت / مثل پریروزهای فکر جوان بود / حنجره‌اش از صفات آبی شط‌ها / پر شده بود / یک نفر آمد کتاب‌های مرا برد / روی سرم سقفی از تناسب گلها کشید / عصر مرا با دریچه‌های مکرر وسیع کرد / میز مرا زیر معنویت باران نهاد / بعد نشستیم / حرف زدیم از دقیقه‌های مشجر / از کلماتی که زندگانی‌شان در وسط آب می‌گذشت / فرصت ما زیر ابرهای مناسب / مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه / حجم خوشی داشت / نصفه شب بود از تلاطم میوه طرح درختان عجیب شد / رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت / بعد دست در آغاز جسم آب تنی کرد / بعد در احشای خیس نارون باغ / صبح شد ...تعبیر « یک نفر آمد که:... از علف‌های خشک قدیمی پنجره می‌بافت ... ‌» بیانی اشاره‌وار از حلقه بین سنت و مدرنیته است.۵- شعر سپهری چکیده عرفان ملل است: از عرفان هندوچین باستان تا... ذن ژاپن و حکمت خسروانی ایران پیشا‌‌اسلام و پسا‌‌اسلام. شعر مسافر به تنهایی می‌تواند گواه بر درستی این گزاره باشد.۶- از ویژگی‌های دیگر نظام اندیشگی سپهری که در در شاعرانه‌های او باز‌تاب دارد، جمع بین عقلانیت و معنویت است، سپهری معناگرا‌ست، اما نه از جنس معناگرایی نقلی. معنویت او برآمده از تأملات فکری و فلسفی است.۷- ویژگی دیگری که سپهری را ضروری زمانه میکند، اخلاق معنوی / انسانی اوست. اخلاق مستقل از دین. با این توضیح:الف / سپهری خدا باور است (حجم بسامد خدا در هشت کتاب،بالغ بر ۳۰ بار)ب / به رغم آن اما، چنانکه وی مذهب ستیز و یا مذهب گریز نیست، خرقه هیچ مذهبی را هم بر تن نکرده و نام و نشان از هیچ مذهبی بر خود نگرفته است. او چنان سالکی است که رهایی را در کثرت‌گرایی دانسته و به شیوه فیلسوفانی چون جان‌هیک رستگاری را در پلورالیزم می‌داند. (رک: د: شرق اندوه / قطعه: و شورم را، شعر مسافر و نیز د: حجم سبز / ق: ساده رنگ) از این روی و رهگذر، اخلاق او هم، اخلاق معنوی / انسانی و اخلاق فرا‌مذهبی و مستقل از مذهب است.‌ رد پای چنین اخلاقی را البته در آموزهای وحیانی و پیرا‌وحیانی هم می‌توان دید.۸- گیتی‌گرایی و ماتریالیسمویژگی دیگر که بنوعی میتواند بار بر ایده خدای غیر متشخص باشد و نیز ریشه در ویژگی جمع بین عقلانیت و معنویت داشته باشد، پارادایم ماتریالیسم و گیتی گرایی است.می‌دانیم که از تاریخ ایران از سده‌های پیشا‌‌اسلام،شاهد جدال دو جریان فکری است. جدال پارادایم ماتریالیسم و گیتی گرایی با ایده‌آلیسم و مینو گرایی. به نظر می‌رسد سپهری - برابر آنچه از میراث او فهم می‌شود - در میانه این جدال، منادی پارادایم ماتریالیسم وگیتی گرایی باشد. چرا که او· زندگی را « اینجایی و اکنونی » می‌داند (صدای پای آب)· و خدا را در این نزدیکی، لای شب‌بوها، پای آن کاج بلند (همان)· و ابدیت را نیز، روی چپرها (د: شرق اندوه، قطعه: وید)· و نیز رستگاری را، لای گل‌های حیاط (د: حجم سبز، قطعه:...)۹- و از همین زاویه است که عرفان او نیز، عرفان طبیعت- محور است. گونه‌ای از عرفان که طبیعت و محیطِ زیست را به خودیِ خود و مستقل از معیار سود و زیان انسان، واجد ارزش ذاتی و حیاتی دانسته و « اخلاق زمین» را بایسته و شایسته رعایت می‌داند. چنین مشی و مشربی که در مواجهه با طبیعت از میان دو رویکرد ارزشی و ابزاری، رویکرد ارزشی را بر گزیده و روا می‌داند به نوعی از بدایع میراث سپهری و نو‌آوری‌های شاعرانه اوست و اگر رد پای آن را در عرفان وحدت وجود و یا در مشربهای عرفانی شرق می‌توان یافت، اما دست کم در ادبیات متعارف کمتر یافت. اثر وضعی و بار عملی چنین عرفانی را در اخلاق زیست محیطی سپهری باید دید۱۰- شعر و شاعرانه‌های سپهری - افزون بر آنچه گفته شد - حلقه بین هنر، ادبیات، فلسفه و عرفان نیز هست.۱۱- سپهری بی‌تقویم است.بدین نگاه و نگر، میراث معنوی سپهری و از جمله شاعرانه‌های او، بیش و پیش از آنکه شعر باشد، روایت یک تجربه و فلسفه است، فلسفه زندگی. فلسفه‌ای با رویکرد اگزیستانسیالیستی به انسان و به مثابه منشوری فرا‌ایسم و نیز به مثابه مانیفستی فرا‌اومانیستی بر پایه نظریه زمین_ سوژگی.</description>
                <category>احمد اسلامی</category>
                <author>احمد اسلامی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Oct 2024 12:20:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۵</title>
                <link>https://virgool.io/@alef_mashal/sohrab-a-word-of-time-ikoy21je6iep</link>
                <description>درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری / ۲۰عرفان طبیعت محور / ۶اخلاق زیست محیطی / ۱احمد اسلامیاشاره شد و در گفته آمد که:مواجهه با طبیعت را در دو ساحت باید دید:1. یکی ساحت تاثیر پذیریدر یاد‌داشت‌های پیشین (رک: سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۴) تلاش بر این بود تا از طریق جستجو و به استناد شعر سپهری این ساحت بررسی و روشن شود و تا حدودی چنین شد.اینک و در ادامه به ساحت دوم پرداخته می‌شود:2. ساحت دوم، ساحت تاثیر گذاری است. ساحت عمل انسان با و بر طبیعت.این ساحت دو حوزه دارد:· یکی اینکه انسان با طبیعت و بر روی آن چه می‌کند ( این حوزه، حوزه مطالعات میدانی کنشهای انسان بر طبیعت است که پژوهشهای ویژه خویش را می‌طلبد. این حوزه، گاهی - در حد اشاره گله‌آمیز - رد پایی در شعر سپهری دارد که البته فعلا موضوع پردازش این قلم نیست)· و دیگر اینکه انسان با طبیعت و بر روی آن چه باید بکند!مراد و مطلوب ما در اینجا، همین حوزه دوم هست که حوزه مطالعات نظری و فلسفی است و متناظر به « اخلاق زیست_محیطی » استبا این اشاره و با هدف آشنایی با « اخلاق زمین / اخلاق زیست_محیطی در نظام اندیشگی سپهری » میراث وی را با تاکید بر محوریت هشت کتاب، بررسی و در جستجو می‌گیریم:۲- ساحت تاثیر گذاری انسان بر طبیعت و بر محیط زیست (اخلاق زمین / اخلاق زیست_ محیط)در‌آمدمانیفست بر‌آمده ازشعر سپهری ( در حوزه اول، حوزه تاثیر گذاری طبیعت بر انسان. نک: سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۴)- بمثابه پایه‌های منشور اخلاق زیست_ محیطی در نظام اندیشگی شاعر - بدین ترتیب - شاید - قابل صورت‌بندی و نمایش باشد:1. هستی یک کل واحد است.2. هستومندها و زیسمندها - همه - بمثابه یک شبکه بهم پیوسته و هر کدام جزیی از آن کل یکپارچه‌اند3. و در این میان انسان نیز جزیی از آن کل است و بنا بر این بخشی از محیط است و نه تنها در محیط4. اجزاء هستی / همه زیستمندها دارای تشخص و تشخیص‌اند، جاندار، شور‌مند و شعورمند و از گونه‌ای مرجعیت در الهام و اشراق برخوردارند5. زیستمندها، گر چه در کارکرد و شان متفاوت بوده و هستند، اما در « بودن» هموزن‌‌اند.6. و بر این پایه انسان، در هر شأن و تراز، اما امیر بر جهان و نیروی مسلط بر هستی و طبیعت نیست و نباید باشد7. بدین نگاه و نگر، انسان و همه پدیده‌ها در خدمت هم و برای هم هستند. «تاشقایق هست، زندگی باید کرد»، « به درخت، درخت را پاسخ دهیم» و...8. و از این رو است که لازمه اثرپذیری، رویکرد عاشقانه و زیبا_شناختی به هستی و حساس بودن نسبت به جهان و دنیای پیرامون است.- بر پایه نکات گفته شده در بندهای هشت‌گانه روشن است که در این تجربه و در این نگاه و نگر، محیطِ زیست به خودیِ خود و مستقل از معیار سود و زیان انسان، ارزش ذاتی و حیاتی داشته و « اخلاق زمین» بایسته و شایسته رعایت است.۲ / ۱- شایان درنگ - اما - بر این سازه‌ها و بن‌مایه‌ها، نکته‌ای است بس بزرگ و سترگ و آن اینکه: ( در قالب ادبیات حقوقی) این - تنها - انسان نیست که بر طبیعت و محیط زیست حق دارد، طبیعت و محیط زیست هم حق دارند. چه آنکه « حق » دو سویه است. برابر است، نهاد است و برابر نهاد. حقی - اگر - باشد، هر دو بر هم حق دارند.حق انسان بر محیط زیست - کمی تا قسمتی - روشن است، اما حق طبیعت و محیط طبیعی - دست کم - به آن اندازه روشن نیست به نشان آنکه - مثلا - کمتر کسی است که از بیت ضرب‌المثل مانند: « تا شقایق هست زندگی باید کرد » حق شقایق بر انسان را فهم کند.به نظر می‌رسد بندهایی از این دست، باردار معنایی دو سویه است:یک سویه معنا، همان فهم غالب است که - مثلا - آدمی به شقایق نیازمند است و از آن بهره می‌گیرد و لذت می‌برد و...اما سویه دیگر معنا، این است که: شقایق هم بر انسان حق دارد و به او نیازمند است و چنانکه او به انسان زندگی می‌دهد، انسان هم باید به او زندگی دهد.از این دست فراز و فقرات ,- محسوس و نامحسوس -در شعر سپهری کم نیستند. بنگرید( نمونه‌ها):· « به درخت، درخت را پاسخ دهیم » ( د / آوار آفتاب، ق / سایبان آرامش ما ماییم)· دیدم که درخت هست / وقتی که درخت هست / پیداست که باید بود / باید بود / و ردّ روایت را تا متن سپید / دنبال کرد... / ..»( د / ... ق / وقت لطیف شن)بدین نگاه و نگر، بر پایه حق طبیعت و محیط طبیعی، در برابر، انسان پاسخگو‌ست و باید باشد و این بایسته و شایسته رعایت اخلاق زمین و اخلاق زیست‌محیطی است. و این - چنانکه به گفته در آمد، برآمده از نگاه ارزشی سپهری به زمین و به محیط طبیعی است.این نکته - البته - تا روشن‌تر شدن، ناگزیر از پی‌افزودی است به جای پیشگفتار:۲ / ۲- سبک و سلوک در اخلاق زیست_محیطی، بسته به به نوع نگاه و رویکرد به زمین و طبیعت، جوراجور و گوناگون است :۲ / ۲ / ۱- رویکرد انسان_محور ( ابزاری)در این رویکرد - برآمده از هر ایسم وایدئولوژی - که انسان را سر‌آمد زیستمندها و سالار در و بر جهان دانسته و می‌داند و همه چیز را برای او به مثابه ابزار انگاشته و می‌انگارد، زمین، طبیعت و همه گونه‌های جز انسان، برای انسان و در خدمت انسان هستند و باید باشند و بنا بر این، نسبت انسان و دیگر اجزاء هستی، نسبت امارت و اسارت است. انسان امیر است و طبیعت اسیر. بدیهی است که آورده و ارمغان چنین مواجهه و رویکردی - حتی برای خود انسان - تباهی و تخریب است، بحران است و بحران و بحران!رویکرد انسان_محور - البته - در دل خود، شاهد دو سیستم اخلاقی است:الف / ۲ / ۲ / ۱- سیستم اخلاق انسانمحور بر پایه منافع کوتاه مدتب / ۲ / ۲ / ۱- سیستم اخلاق انسان‌محور بر پایه منافع دراز‌ مدتاین دوسیستم، در نگاه و نگر همپایه و همسانند و در فساد زایی و بحران آفرینی همراه و همسایه، تفاوتی اگر باشد در شدت و ضعف فساد و بحران است که گاهی سیستم ب از الف کم آسیب‌تر است۲ / ۲ / ۲- رویکرد طبیعت_محور ( ارزشی)رویکرد دوم، رویکردی است - چنانکه به گفته در‌آمد - بر پایه زیباشناختی و یک پارچه‌نگری هستی، این رویکرد، هستومند را شبکه بهم پیوسته دانسته و هر کدام از زیستمندها را، جزیی از آن کل می‌داند و در این میان، انسان نیز با چنان سنجه‌ای، جزیی از محیط و بنا بر این همطراز با آنان بوده و هست. در این نگاه، زمین، طبیعت و پدیده‌های طبیعی - فارغ از معیار سود و زیان برای انسان - دارنده ارزش ذاتی مستقل هستند و بر این پایه همه هستومندها، در پیوند با هم و برای هم و در خدمت یکدیگرند، نه امارتی و نه اسارتی، آنچه که هست هموزنی و همسانی و برابری است.بررسی و پژوهش میراث ماندگار سپهری و از جمله شاعرانه‌های او گواه بر آنند که سپهری به لحاظ منش و بینش و در روش - نه تنها در اقلیم ارزش‌گرایان ایستاده - که در این حوزه صاحب مانیفست و منشور استبا توجه به عناصر بنیادین زیست_جهان سپهری، بویژه، دو اصل اساسی: « زیبا_شناختی و کل_نگری هستی و نیز حق زمین بر انسان» فرازهایی چند از هشت کتاب را - که با‌ر‌دار اخلاق زمین است - نمونه‌وار، بنگرید:یکم: صدای پای آب:«صبح‌ها نان و پنیرک بخوریم / و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام / و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت / و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید / و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست / و کتابی که در آن یاخته‌ها بی‌بعدند / و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد / و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون / و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت / و اگر خنج نبود / لطمه می‌خورد به قانون درخت / و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می‌گشت / و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد / و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریاها / و نپرسیم کجاییم... / لب دریا برویم / تور در آب بیندازیم / و بگیریم طراوت را از آب / ریگی از روی زمین برداریم / وزن بودن را احساس کنیم...»دوم: حجم سبز / روشنی، من، آب، ...:« چیزهایی هست، که نمی‌دانم / می‌دانم،سبزه‌ای را بکنم خواهم مرد. »سوم: حجم سبز / و پیامی در راه:«.... / خواهم آمد / پیش اسبان‚ گاوان‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت / مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد / خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد / خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت / پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند / هر کلاغی را کاجی خواهم داد / مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک / آشتی خواهم داد / آشنا خواهم کرد / راه خواهم رفت / نور خواهم خورد / دوست خواهم داشت / ... »چهارم: حجم سبز / غربت:«یاد من باشد فردا لب سلخ طرحی از بزها بردارم / طرحی از جارو‌ها و سایه‌هاشان در آب / یاد من باشد هر چه پروانه که می‌افتد در آب زود از آب در آرم / یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد»و پنجم: حجم سبز / آب:« آب را گل نکنیمدر فرودست انگار کفتری می‌خورد آبیا که در بیشه‌ای دور سیره‌ای پر می‌شویدیا در آبادی کوزه‌ای پر می‌گرددآب را گل نکنیمشاید این آب روان می‌رود پایسپیداری تا فروشوید اندوه دلیدست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آبزن زیبایی آمده لب رودآب را گل نکنیمروی زیبا دوبرابر شده استچه گوارا این آبچه زلال این رودمردم بالا دست چه صفایی دارندچشمه‌هاشان جوشانگاوهاشان شیرافشان بادمن ندیدم دهشانبی‌گمان پای چپرهاشان جا پای خداستماهتاب آنجا می‌کند روشن پهنای کلامبی‌گمان در ده بالا دست چینه‌ها کوتاه استمردمش می‌دانند که شقایق چه گلی استبی‌گمان آنجا آبی آبی استغنچه‌ای می‌شکفد اهل ده باخبرندچه دهی باید باشدکوچه باغشپر موسیقی بادمردمان سر رود آب را می‌فهمندگل نکردنشما نیز...آب را گل نکنیم!...»واکاوی شعر بلند «آب» نشان از آن دارد که فلسفه لاجوردی سپهری استعداد آن را دارد که شفای درد زمین و داروی درد بحران زیست_محیطی باشد.در جهان کنونی که به دلیل بد عهدی و بد اخلاقی انسان‌ها - عموما - و دولتها - خصوصا - بحران محیط زیست به نقطه اوج و به قله خود رسیده و تجربه‌، گویای آن است که نسخه‌های تجویزی برای حل بحران، کار‌آمدی و کارایی لازم را نداشته و ندارند و این - افزون بر بی تعهدی شخصیتهای حقیقی و حقوقی مربوطه - ریشه در دستگاههای نظری و فلسفی هم دارد، فلسفه لاجوردی سپهری می‌تواند حرفی از جنس زمان و برای گفتن داشته باشد، شعر بلند « آب» گواه درستی این ادعاست.یادداشت‌های پیشین:سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۰سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۱سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۲سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۳سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۴</description>
                <category>احمد اسلامی</category>
                <author>احمد اسلامی</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jun 2024 02:52:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۴</title>
                <link>https://virgool.io/@alef_mashal/sohrab-a-word-of-time-qenbiybxn4hd</link>
                <description>درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری / ۱۹عرفان طبیعت محور / ۵قسمت اولاحمد اسلامیبر پایه آنچه در گفته آمد، مواجهه با طبیعت را در دو ساحت باید دید:۱- ساحت تاثیر پذیریساحت تاثیر پذیری، ساحت عمل بیرون است، عمل محیط طبیعی بر روی انسان، ساحت تجربه است. آنجا که سپهری از شهود و مشاهده، تماشا و شناوری در هستی و در عناصر سخن می‌گوید، در واقع در این ساحت سخن می‌گوید. این ساحت از تجربه در ادبیات و - بویژه - در شعر سپهری - فارغ از کلید_واژه‌ها، اما - پر بسامد است. شعر بلند صدای پای آب - بمثابه منشور همبستگی تفکر اشراقی و اندیشه منطقی - باز‌نمای این ساحت از تجربه است، پاره‌های چندی از این شعر، گواهی این گزاره است. بخوانید:✓ پاره اول:« من دراین خانه ؛به گم‌نامی نمناک علف نزدیکممن صدای نفس باغچه را می‌شنومو صدای ظلمت را وقتی از برگی می‌ریزدو صدای سرفۀ روشنی از پشت درختعطسه آب از هر رخنۀ سنگچک چک چلچله از سقف بهارو صدای صاف باز و بسته شدن پنجره تنهاییو صدای پاک پوست انداختن مبهم عشقمتراکم شدن ذوق پریدن در بال وترک خوردن خودداری روحمن صدای قدم خواهش را می‌شونمو صدای پای قانونی خون را در رگضربان سحر چاه کبوترهاتپش قلب شب آدینهجریان گل میخک در فکرشیهۀ پاک حقیقت از دورمن صدای وزش ماده را می‌شنومو صدای کفش ایمان را در کوچه شوقو صدای باران را روی پلک تر عشق؛روی موسیقی غمناک بلوغ،روی آواز انارستان‌هاو صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شبپاره پاره شدن کاغذ زیباییپر و خالی شدن کاسه غربت از بادمن به آغاز زمین نزدیکمنبض گل ها را می‌گیرمآشنا هستم با ؛سرنوشت تَرِ آبعادت سبز درختروح من در جهت تازه اشیا جاری استروح من کم سال استروح من گاهی از شوق سرفه‌اش می‌گیردروح من بیکاراستقطره‌های باران را ، درز آجرها را می‌شمارد‌روح من گاهی مثل یک سنگِ سر راهحقیقت دارد ...»پاره دوم:« من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمنمن ندیدم بیدی سایه‌اش رابفروشد به زمینرایگان می‌بخشد نارون شاخه خود را به کلاغهر کجا برگی هست شور من می‌شکفدبوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودنمثل بال حشره وزن سحر را می‌دانممثل یک گلدان می‌دهم گوش به موسیقی روییدنمثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارممثل یک میکده در مرز کسالت هستممثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش‌های بلند ابدیتا بخواهی خورشیدتا بخواهی پیوندتا بخواهی تکثیر ...من صدای پر بلدرچین را می‌شناسمرنگ‌های شکم هوبره را اثر پای بز کوهی راخوب می‌دانم ریواس کجا می‌رویدسار کی می‌آید کبک کی می‌خواند باز کی می‌میردماه در خواب بیابان چیستمرگ در ساقه خواهشو تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی... »✓ پاره سوم:چشم‌ها را باید شستجور دیگر باید دیدواژه‌ها را باید شستواژه باید خود بادواژه باید خود باران باشدچترها را باید بستزیر باران باید رفتفکر را خاطره را زیر باران باید بردبا همه مردم شهر زیر باران باید رفتدوست را زیر باران باید بردعشق را زیر باران باید جستزیر باران باید با زن خوابیدزیر باران باید بازی کردزیر باران باید چیزنوشت حرف زد نیلوفر کاشتزندگی تر شدن پی در پیزندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون استرخت ها را بکنیمآب در یک قدمی استروشنی را بچشیمشب یک دهکده را وزن کنیم خواب یک آهو راگرمی لانه لک لک را ادراک کنیمروی قانون چمن پا نگذاریمدر موستان گرۀ ذایقه را باز کنیمو دهان را بگشاییم اگر ماه درآمدو نگوییم که شب چیز بدی استو نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغو بیاریم سبدببریم این همه سرخ این همه سبز ...»✓ پاره چهارم:« و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آیدو کتابی که در آن پوست شبنم تر نیستو کتابی که در آن یاخته‌ها بی‌بعدندو نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپردو نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرونو بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشتو اگر خنج نبودلطمه می‌خورد به قانون درختو اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می‌گشتو بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شدو بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریاهاو نپرسیم کجاییمبو کنیم اطلسی تازه بیمارستان راو نپرسیم که فواره اقبال کجاستو نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی استو نپرسیم پدرهای پدرهاچه نسیمی چه شبی داشته‌اندپشت سرنیست فضایی زندهپشت سر مرغ نمی‌خواندپشت سر باد نمی‌آیدپشت سر پنجره سبز صنوبر بسته استپشت سر روی همه فرفره‌ها خاک نشسته استپشت سر خستگی تاریخ است ...پشت سر خاطرۀ موج به ساحل صدف سرد سکون می‌ریزدلب دریا برویمتور در آب بیندازیمو بگیریم طراوت را از آبریگی از روی زمین برداریموزن بودن را احساس کنیم ...»یادداشت‌های پیشین:سهراب، حرفی از جنس زمان / ۱۹سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۰سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۱سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۲سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۳</description>
                <category>احمد اسلامی</category>
                <author>احمد اسلامی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jun 2024 23:15:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۳</title>
                <link>https://virgool.io/@alef_mashal/sohrab-a-word-of-time-dw97xuuobkai</link>
                <description>درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری / ۱۸عرفان طبیعت محور / ۴احمد اسلامی۱- شعر سپهری - چنانکه در گفته آمد - ظرف سبک ویژه‌ای از عرفان است، عرفانی یکسره بر شهود و کشف طبیعت و چنین است که در نگاه او، طبیعت، «سراپرده خدا» (صدای پای آب)، : «بستر ابدیت» (د / شرق اندوه، ق / وید) و نیز «جای راز_ورزی و رستگاری» (صدای پای آب و د / حجم سبز، ق / از روی پلک شب) است. چنین نگاهی بر پایه تجربه «وحدت من / طبیعت» کار‌کردی فرا‌واقع به خود گرفته و به نوعی «سور‌رئال» را به متن زندگی کشانده است. برای نمونه:«به سراغ من اگر می‌آیید / پشت هیچستانم / پشت هیچستان جایی است / پشت هیچستان / رگ‌های هوا / پر قاصدهایی است / که خبر می‌آرند / از گل واشدۀ دورترین بوته خاک / ... » (د / حجم سبز، ق / واکه‌ای در لحظه)اندکی درنگ ... ، شاعر «پشت هیچستان» است و در نوعی از عزلت و تنهایی، اما از «گل وا شده دورترین بوته خاک» خبر می‌گیرد. «پشت هیچستان»، جای بیجایی است و بیجایی، جایی است در گستره هستی و پهنه طبیعت و چنین است که «خلوتِ» سپهری پر از ازدحامِ زندگیِ گیتیانه، در نامه‌ به دوستش - با اشاره به لحظه‌های ناب برآمده از نوش ابدیت جاری در گیتی - می‌نویسد: « ..... زندگی من هرگز ادّعا نخواهد کرد که در خلوت می‌گذشته است. تازه کدام خلوت؟ خلوتی پر از این و آن، پر از این سنگ و آن درخت، زندگی ما را به این سو و آن سو می‌برد. مثلاً تو، تراوش زندگی مرا در چه لحظه‌های شفّافی ریخته‌ای ! ... » (هنوز در سفرم، نامه به مهری، ص / ۸۷-۹۱)بدین ترتیب، شاعر / سالک (سپهری):الف / ۱- اهل تنهایی است. می‌گوید: «.... در ابعاد این عصر خاموش / من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم / بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است / و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی‌کرد / و خاصیت عشق این است...» (د / حجم سبز، ق / به باغ همسفران)ب / ۱- این تنهایی -اما- باز‌نمای تأملات درونی است. می‌گوید: «عبور باید کرد / و هم نورد افق‌های دور باید شد / و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد / عبور باید کرد / و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد» (مسافر)ج / ۱- اما - و هزار اما - که تأملات درونی سپهری، سخت تحت تاثیر مواجهه با بیرون، مشاهده و در نگاه گرفتنِ این و آن و برآمده از عمل تماشا است. می‌گوید: «درها به طنین‌های تو وا کردم / هر تکه نگاهم را جایی افکندم / پر کردم هستی ز نگاه» (د / شرق اندوه، ق / و شکستم و دویدم و...)و نیز می‌گوید: «بهترین چیز / رسیدن به نگاهی است / که از حادثه عشق تر است / ... » (د / حجم سبز، ق / شب تنهایی خوب)· و در نامه‌ای می‌نویسد: « .... کار من تماشاست و تماشا گواراست. من به مهمانی جهان آمده‌ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخۀ بید خانۀ ما، هم‌اکنون نمی‌جنبید، جهان در چشم‌به‌راهی می‌سوخت ...... از آغاز، خدا را، و حقیقت را در دشت‌های آفرینش درو کرده‌اند. اما هرسو خوشه‌ها بجاست. من از همۀ صخره‌ها بالا نخواهم رفت تا بلندی را دریابم. از دوباره دیدن هیچ رنگی خسته نخواهم شد: نگاه را تازه کرده‌ام.من هر آن تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد_ بگذار هر بامداد، آفتاب بر این دیوار آجری بتابد، تا ببینی روان من هر بار در شورِ تماشا چه می‌کند. دریغ که پلک‌ها در این پرتوِ سرمدی گشوده نمی‌گردد.... »( رک: هنوز در سفرم، نامه به مهری، ص / ۱۰۱)۲- نکته نغز و ناز -اما- این است که تماشا نزد سپهری، از جنس دید_زنی، چشم_پرسه و تفرج صنع نیست، بلکه نوعی هم‌آغوشی با طبیعت و شناوری در هستی است. میراث سپهری، طنین چنین واقعیتی است.پاره‌هایی از یک نامه‌ - که به مقصد دوستی در ایران از پاریس، نوشته شده است - خواندنی است:« ... آه، چرا نگویم که درد غربتِ پونه‌های صحرایی را دارم. نه، ترسی ندارم که بگویم می‌خواهم از پاریس بروم. می‌خواهم کتاب‌هایم را به گوشه‌ای پرتاب کنم. کعبۀ نقاشان را پشت سر بگذارم، بروم در شیب یکی از درّه‌های سرزمین خودمان، ساعتها به سرخی یک گل شقایق خیره شوم. چه کسی می‌تواند به من و این پندارهایم بخندد؟ در زندگی من یک گل شقایق جای خودش را دارد. و شاید به نظر غریب آید اگر بگویم وقتی روی گذشته خم می‌شوم تصویر درخت اقاقیا را از پس حوادث زندگیم روشنتر می‌بینم. به راستی اندکی شگفت‌آور است، امّا نه. برای چه یک دیوار کاهگلی که روزی از سایه‌اش گذشته‌ایم، نتواند در زندگی ما رخنه کند؟ چرا یک کلاغ که بر شاخۀ کاجی دیده‌ایم نتواند جاپای خودش را روی احساس ما بگذارد؟ یک لحظه هوشیاری که در یکی از شنزارهای اطراف کاشان به سراغ من آمد، از برترین نوسان‌های زندگی من چه چیز کم دارد؟ برای همین است که من می‌توانم بسی چیزها را از دست بدهم تا یک «آن» را زندگی کنم. می‌توانم از چشم‌انداز فریبای یک سفر چشم بپوشم تا یک «شب» را زندگی کنم، مثل آن شب اردیبهشت شمیران که باغ منوچهر در عطر شکوفه‌ها خیس خورده بود و صدای قورباغه‌ها بر این عطر شیار می‌انداخت. می‌بینی، من همه‌اش در آن دیار هستم. چه کنم من زندگی‌ام را بر سنگ و گیاه آن سرزمین لغزانده‌ام. طپش‌هایم را به آب و گل آن هدیه کرده‌ام. هرگز نمی‌توانم نگاهم را از دورافتاده‌ترین خار بیابانش بازپس بگیرم. بیابان گفتم و درد خودم را تازه کردم. در پاریس بیابان نیست. این را همه می‌دانند، امّا همه نمی‌دانند که من اگر مدتی بیابان نبینم دق می‌کنم.این را با که بگویم که تماشای سراسر موزۀ لوور برای من ارزش نیمروزی را ندارد که من و تهرانی در یکی از دشتهای آن دیار در سایه یکّه درختی نشسته بودیم و عظمت چشم‌انداز ما را از میان به در برده بود. در این لحظه می‌اندیشم، چقدر آدمها بیراهه می‌روند. از کنار گل بی‌اعتنا می‌گذرند. می‌روند تا شعر گل را در صفحۀ یک کتاب پیدا کنند و بخوانند. روبروی زندگی نمی‌ایستند تا مشاهده کنند. برای همین است که حرفها به دل نمی‌نشیند، برای همین است که در شعرها شوری نیست، در نقاشی جوشش زندگی گم شده است. چرا نگویم که من صدای قورباغه را در بهار بر بسیاری از آهنگها برتری می‌دهم. می‌دانی، ما را ترسانده‌اند. ما را آموخته‌اند. و گرنه چرا می‌ترسیم بگوییم اگر پای سنجش به میان آید، اثری که صدای قورباغه در ما می‌گذارد شاید هم‌تراز تأثیر ژرف‌ترین برخوردها در زندگی ما باشد.اکنون که می‌نویسم صدای پرنده‌ای را می‌شنوم. از روزی که به این اتاق زیرشیروانی آمده‌ام، پنجره‌ام را به روی این صدا گشوده‌ام، آشنای این صدا شده‌ام. به شگفتی نزدیک است اگر بگویم این صدا به حالت‌های من چه نوسان‌ها داده است. و هنگامی که به آن آب و خاک برگردم، چگونه می‌توانم از این سفر یاد کنم بی آن که به صدای این پرنده برگردم؟ و شاید اگر حرف از چشم‌انداز پاریس به میان آید، پیش از آنکه به سواحل «سن» اشاره رود، زودتر از آنکه نام «نتردام» برده شود، از صدای این پرنده حرف بزنم. و تو خوب می‌دانی که صدای پرنده پیرایۀ زندگی من نیست، پاره‌ای از زیست من است...اما این چیزها، این سنگ و آن صدا، لحظه‌های معدودی را در بر نگرفته‌اند، کسی چه می‌داند شاید سایه‌شان را تا آخرین لحظه‌ من بکشانند. پرنده‌ سیاهی که در شبی از شب‌های کودکی من به باغ ما آمد و به صدای پای من از لای شاخه‌های درخت انجیر پرکشید و رفت، جاپایش را تنها روی چند لحظه‌ کودکی من نگذاشت، نه، سایه‌اش را همراه من کرد و این سایه تا اینجا، تا همین لحظه کشیده شده است. این حادثه بر سیمای زندگی من خط یادبود نیست، تاروپود آن است.» (هنوز در سفرم، نامه به مهری، ص / ۸۷ - ۹۱)یادداشت‌های پیشین:سهراب، حرفی از جنس زمان / ۱۹سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۰سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۱سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۲</description>
                <category>احمد اسلامی</category>
                <author>احمد اسلامی</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jun 2024 01:11:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۲</title>
                <link>https://virgool.io/@alef_mashal/sohrab-a-word-of-time-rk4xsfaul50m</link>
                <description>درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری / ۱۷عرفان طبیعت محور / ۳احمد اسلامی ۱- باری، چکیده سخن این است که:نشانه‌شناسی شعر سپهری - چنان سایر آثار و از جمله نامه‌های او - گواه آن است که وی در مواجهه با جهان و در برخورد با طبیعت، از میان گزینه‌های تفسیر و تغییر، سلوک سومی دارد و آن «تسبیح» است.«تسبیح» شناوری است، شناوری در هستی، «در افسون گل سرخ» (صدای پای آب)، «در رنگ‌های فطری» (د / حجم سبز، ق / ورق روشن وقت) و در ...و این شناوری به مثابه «معراج» اوست. بخوانید:«شب سرشاری بود / رود از پای صنوبرها تا فراتر می‌رفت / دره مهتاب‌اندود / و چنان روشن کوه که خدا پیدا بود / در بلندی‌ها، ما / دورها گم، سطح‌ها شسته و نگاه از همه شب نازک‌تر / دست‌هایت؛ ساقۀ سبز پیامی را می‌داد به من / و سفالینه انس با نفسهایت آهسته ترک می‌خورد / و تپش‌هامان می‌ریخت به سنگ / از شرابی دیرین شن تابستان در رگ‌ها / و لعاب مهتاب روی رفتارت / تو شگرف تو رها و برازنده خاک / فرصت سبز حیات به هوای خنک کوهستان می‌پیوست / سایه‌ها بر می‌گشت / و هنوز در سر راه نسیم / پونه‌هایی که تکان می‌خورد / جذبه‌هایی که به هم می‌ریخت...» (د / حجم سبز، ق / از روی پلک شب)شناوری در هستی سر از «تماشا» و تماشا سر از «شهود» در می‌آورد و سه‌گانه شهود، تماشا و تسبیح فرایند نوعی تجربه زیبا شناسانه است که در زبان او به «تراوش بی‌ واسطه نگاه» تعبیر شده است. بخوانید:« ... مرگ پدر مرا از من بازنگرفت. آسان خود را در آرامش خویش بازیافتم. زندگی ما تکه‌ای است از هماهنگی بزرگ ... پدرم در بستر خود می‌میرد و زنبوری در حوض‌خانه. بستگی‌های نزدیک جای خود را به پیوندهای همه‌جاگیر می‌دهد ... گاه می‌شد می‌خواستم دردرختان فروروم، سنگ‌ها را درخودبغلطانم ... اندوه تماشا کناررفته‌بود و جای آن تراوش بیواسطه نگاه نشسته‌بود ... صدای رودخانه از روزنه‌های خوابم می‌گذشت ... انگار درپناه سنگ می‌توان در پناه ابدیت نشست. آنجا با درخت‌های تبریزی یکی شدم .... پرنده نقاشی شده باید بیرون از زمان بپرد همچنانکه گل نقاشی باید در ابدیت روئیده باشد.» (نک: هنوز در سفرم، پاسخ به تسلیت‌نامه‌ها در پیِ مرگ پدر)۲- سمبولیسم چنین تجربه‌ای دفتر «ما هیچ ما نگاه» استما هیچ ما نگاه یعنی: ذهن بدون اینکه دست به مفهوم سازی بزند و هژمونی پیش_انگاره‌ها و پیش_داوریها را بپذیرد و به این ترتیب در نوعی از فضای مجازی قرار گیرد، بی هر واسطه و فاصله‌ای به جان نظر کند و با سوزاندن قاب و قالب‌های بین نگرنده و نگریسته، محض نگاه شود و این مهم - به تعبیر کریشنا مورتی - مستلزم تعلیق زمان است.۳- بسامد «نزدیک / نزدیکی» در شعر سپهری از این زاویه شایان درنگ است. ( رک: د / آوار آفتاب، قطعه‌های / ای نزدیک، کو قطره وهم، نزدیک آی. و نیز: د / حجم سبز، ق / غربت. و هم: د / ما هیچ ما نگاه، ق / نزدیک دورها، هم سطر هم سپید و از آبها به بعد ) برای نمونه: «... / نزدیک تو می‌آیم بوی بیابان می‌شنوم / به تو می رسم تنها می‌شوم / کنار تو تنهاتر شدم / از تو تا اوج تو زندگی من گسترده است / از من تا من &quot; تو &quot; گسترده‌ای / با تو بر خوردم به راز پرستش پیوستم / از تو به راه افتادم به جلوه رنج رسیدم / و با این همه ای شفاف! / مرا راهی از تو بدر نیست / .. » (د / آوار آفتاب، ق / گردش سایه‌ها) « زن دم درگاه بود / با بدنی از همیشه / رفتم نزدیک / چشم مفصل شد / حرف بدل شد به پر به شور به اشراق / سایه بدل شد به آفتاب / رفتم قدری در آفتاب بگردم / دور شدم در اشاره‌های خوشایند / رفتم تا وعده گاه کودکی و شن / تا وسط اشتباه‌های مفرح / تا همه چیزهای محض / رفتم نزدیک آبهای مصور / پای درخت شکوفه‌دار گلابی / با تنه‌ای از حضور / نبض می‌آمیخت با حقایق مرطوب / حیرت من با درخت قاتی می‌شد / دیدم در چند متریِ ملکوتم / دیدم قدری گرفته‌ام / انسان وقتی دلش گرفت / از پی تدبیر می‌رود / من هم رفتم... / رفتم تا میز / تا مزه ماست تا طراوت سبزی / آنجا نان بود و استکان و تجرع / حنجره می سوخت در صراحت ودکا / باز که گشتم / زن دم درگاه بود / با بدنی از همیشه‌های جراحت / حنجره جوی آب را / قوطی کنسرو خالی / زخمی می‌کرد...» (د / ما هیچ ما نگاه، ق / نزدیک دورها)بدین نگاه و نگر « ما هیچ ما نگاه » در واقع استعاره تلاشی است تا با هدف آزاد‌سازی ذهن، بارش فکر و آبشار آگاهی از طریق استحاله معنا در فرم، خواننده را به گونه‌ای از نگاه تجریدی راهنمایی کرده و رهنمون شود.۴- و درست در این راستاست که برای نمایش بیرونی تجربه‌های درونی، از بسترهای مختلف هنری بهره برده و از جمله زبان و تکنیکهای ادبی و بیانی را - بطور ویژه - به کار می‌گیرد. تکنیک‌هایی چنان: شطح، پارادوکس، استعاره و... و از این روست که زبان شعری او به شدت به سوی سمبولیسم کشیده می‌شود.در قالب شطح می‌گوید:« ... / کوه نزدیک من است / پشت افراها ، سنجدها / سنگ‌ها پیدا نیست / گلچه‌ها پیدا نیست / سایه هایی از دور / مثل تنهایی آب / مثل آواز خدا پیداست... » (د / حجم سبز، ق / غربت)و نیز: « شب سرشاری بود / رود از پای صنوبرها تا فراتر می‌رفت / دره مهتاب‌اندود و چنان روشن کوه که خدا پیدا بود / در بلندی‌ها، ما / دورها گم، سطح‌ها شسته و نگاه از همه شب نازک‌تر / ... » ( د / حجم سبز، ق / از روی پلک شب)و نیز: « ... / زیر بیدی بودیم / برگی از شاخۀ بالای سرم چیدم، گفتم: / چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می‌خواهید؟ / می‌شنیدم که بهم می‌گفتند: / سحر می‌داند، سحر! / سر هر کوه رسولی دیدند / ابر انکار به دوش آوردند. / باد را نازل کردیم / تا کلاه از سرشان بردارد. / خانه‌هاشان پر داوودی بود / چشمشان را بستیم / دستشان را نرساندیم به سر شاخۀ هوش / جیبشان را پر عادت کردیم / خوابشان را به صدای سفر آینه‌ها آشفتیم » (د / حجم سبز، ق / سوره تماشا)و در قالب پارادوکس می‌گوید (به عنوان مثال):‌«درها به طنین‌های تو وا کردم / هر تکه نگاهم را جایی افکندم / پر کردم هستی ز نگاه / ... / و دویدم تا هیچ / و دویدم تا چهره مرگ / تا هسته هوش / و فتادم بر / صخره درد / از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم / لرزیدم / ... / ته تاریکی / تکه خورشیدی دیدم / خوردم / و ز خود رفتم / و رها بودم...» (د / شرق اندوه، ق / و شکستم... ) گزاره‌های و نگاره‌های پارادوکسیکالی چنان: «پر کردم هستی ز نگاه، و دویدم تا هیچ و نیز، تکه خورشیدی ته تاریکی و ... » شایان درنگ است.سپهری - البته - برای تجسم بیرونی تجربه‌های درونی از تکنیک‌های فراوان‌تری- مثلا «حس‌آمیزی» و یا «رویا » - بهره می‌گیرد رک: (د / ما هیچ ما نگاه، ق / اینجا همیشه تیه و ق / تا انتها حضور)۵- سپهری با شهود زیبا‌شناسانه به زیبانگری می‌رسد و به نوعی سر از وحدت وجود طبیعی در می‌آورد. در منشور صدای پای می‌گوید:« ... / من نمی‌دانم که چرا می‌گویند / اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست / و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست / گل شبدر چه کم از لالۀ قرمز دارد ... »و بر این پایه می‌گوید:« ... / و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید / و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست / و کتابی که در آن یاخته‌ها بی‌بعدند / و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد / و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون / و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت / و اگر خنج نبود / لطمه می‌خورد به قانون درخت / و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می‌گشت / و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد / و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریاها / و... »و بر این پایه، او جهان و نظام طبیعت را زیبا می‌بیند و با همه چیز مواجهه زیباگرایانه دارد حتی با پدیده‌هایی چنان: غم و اندوه، بیماری و پژمردگی و ... مرگ.در همین منشور صدای پای آب است که می‌گوید:« ... / هر کجا هستم باشم / آسمان مال من است / پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است / چه اهمیت دارد / گاه اگر می‌رویند / قارچ‌های غربت؟ / ... و اگر.... / بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را / .... / بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم / .... گاه زخمی که به پا داشته‌ام / زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است / گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است / و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس / و نترسیم از مرگ / ... »و همسوی با این بندها، در نامه‌ای، می‌نویسد:« ... آموخته‌ام که خُرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم.دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد و نان و سبزی هم.آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زباله‌ها هم هست.شاید از آغاز خدا را و حقیقت را در دشت‌های آفرینش درو کرده‌اند امّا هر سو خوشه‌ها بجاست!من از همۀ صخره‌ها بالا نخواهم رفت تا بلندی را دریابم.از دوباره دیدنِ هیچ رنگی خسته نخواهم شد؛نگاه را تازه کرده‌ام.من هر آن تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد» (هنوز در سفرم، از نامه به مهری / ۱۳۴۲)یادداشت‌های پیشین:سهراب، حرفی از جنس زمان / ۱۹سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۰سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۱</description>
                <category>احمد اسلامی</category>
                <author>احمد اسلامی</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2024 01:01:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۱</title>
                <link>https://virgool.io/@alef_mashal/sohrab-a-word-of-time-ixnzawpindhq</link>
                <description>درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری / ۱۶عرفان طبیعت محور / ۲احمد اسلامی۱- سنگ، حالت دارد (د/ حجم سیز، ق/ به باغ همسفران) خاک، موسیقی احساس را می‌شنود (د/ حجم سبز، ق/ پشت دریاها) گلدان، موسیقی رویش را گوش می‌دهد (صدای پای آب) میوه‌ها، آواز می‌خوانند (د/ حجم سبز، ق/ صدای دیدار) موج، قد قامت دارد (صدای پای آب) حرف دارد (د/ مرگ رنگ، ق/ سرگذشت)، علف، شنوایی دارد (د/ آوار آفتاب، ق/ طنین) و تکبیره‌الاحرام می‌گوید (صدای پای آب) الاغ، ینجه را می‌فهمد (صدای پای آب) انار، انبساط دارد (د/ حجم سبز، ق/ صدای دیدار) ماده، وزش دارد (صدای پای آب) و... این‌ها و ده‌ها فراز دیگر از این دست، گواه آن است که در نظام اندیشگی سپهری، هستی و هستومندها، تشخیص و تشخص دارند و جاندارند. تشخیص و جاندار_پنداری پدیده‌ها در شعر سپهری - چنانکه در شعر بیدل و بطور کلی در شعر سبک هندی - تنها یک آرایه ادبی و یک شگرد و تکنیک بیانی و بلاغی نیست، بلکه پژواک و بازتاب نوعی بینش فلسفی است.۲- سپهری -خود- از این فلسفه به عنوان «فلسفه لاجوردی» (د/ ما هیچ ما نگاه، ق/ از آبها به بعد) یاد می‌کند. این فلسفه به مثابه زیست_جهان شاعر / سالک، در واقع باز‌خورد گذر از دوگانه سوژه/ابژه و برآمدن از دوئالیسم افلاطون و کانت و... است و با «تنبلی لطیف » ذهن در می‌رسد، گاه‌که سالک در «متن عناصر» می‌خوابد و «دست در رنگ‌های فطری شناور» (د/ حجم سبز، ق/ ورق روشن وقت) دارد و «در تماشای اشکال» (د/ ما هیچ ما نگاه، ق/ متن قدیم شب) و نیز «در حرارت سیب» (د/ مسافر) دست و رو می‌شوید و بار بر «خاکی زانوی عروج»، (د/ ما هیچ ما نگاه، ق/ از آب‌ها به بعد) «تجربه‌های کبوترانه» (د/ ما هیچ ما نگاه، ق/ اکنون هبوط رنگ) را به تصویر می‌کشد.۳- چنین است که « فلسفه لاجوردی» سپهری، بار بر « تجربه‌های کبوترانه» و از رهگذر «تماشا» و کشف راز زیبایی‌ هستی برآمده و به بار می‌نشیند. «تماشا» در شعر سپهری پر بسامد و از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است. در بندهای پایانی شعر « و پیامی در راه » ( د/ حجم سبز) - که به مثابه مانیفست و یا منشور ایده آرمانشهری سپهری است - آمده است: « خواهم آمد... / راه خواهم رفت، نور خواهم خورد». به نظر می‌رسد راه رفتن و نور خوردن همان تماشا و راز‌_ورزی است.۴- بدین بیان در میان گزینه‌های تفسیر و یا تغییر در مواجهه با هستی، سپهری -اما- رویکرد سومی دارد و آن راز_ورزی است. توضیح اینکه:در مواجهه با هستی، رویکردهای گوناگون و چندگانه‌ای می‌توان داشت:۱ / ۴- رویکرد تفسیر. فیلسوفان و عالمان تجربی -عموما- درگیر «تفسیر» هستی هستند. آنان جهان را چنان مسأله‌ای می‌دانند که باید حل شود و یا مجهولی که باید معلوم گردد.۲ / ۴- رویکرد تغییر. ایدئولوژیست‌ها -اما- در پی « تغییر» هستند. مارکس می‌گفت: «فلاسفه تنها جهان را به روش‌های گوناگون تفسیر می‌کنند، با این همه، نکته‌ی مهم تغییر جهان است». ایدئولوژی‌های انقلابی طبیعتاً به این طرز نگاه تعلق دارند.۳ / ۴- سهراب اما رویکرد سومی دارد. او،· نه در پی تفسیر جهان است. می‌گوید: «کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ» (صدای پای آب) و نیز - در یک ادبیات پارادوکسیکال با تاکید بر اینکه: «پشت دانایی اردو بزنیم» (همان) می‌گوید: «... باید کتاب را بست» (د/ ما هیچ ما نگاه، ق/ همسر هم سپید)· و نه در پی تغییر جهان(هستی). در نامه‌ای می‌نویسد:«زندگی را جور دیگر نمی‌خواهم. چنان سرشار است که دیوانه‌ام می‌کند. دست به پیرایش جهان نزنیم. دیروز باغبان آمد، و درخت را هَرَس کرد. و من چیزی در نیافتم. به همسایه گفتم: بیش و کمی نیست. و او در نیافت.» (نامه‌ سپهری به مهری / اردیبهشت ۱۳۴۲ از مجموعه هنوز در سفرم) و درست در این راستاست که سروده است: « .... / و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید / و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست / و کتابی که در آن یاخته‌ها بی‌بعدند/ و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد/ و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون / و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت / و اگر خنج نبود/ لطمه می‌خورد به قانون درخت / و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می‌گشت / و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می‌شد / و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریاها / ... » (صدای پای آب)و همراستای با این، در نامه دیگری، خاطره‌ای یاد‌آور شده و می‌نویسد:«... نمی‌دانم تابستان چه سالی ملخ به روستای ما هجوم آورد. زیان‌ها رساند. من مأمور مبارزه با ملخ در یکی از آبادی‌ها شدم، راستش را بخواهید حتی برای کشتن یک ملخ هم نقشه نکشیدم. وقتی میان مزارع راه می‌رفتم، سعی می‌کردم پا روی ملخ‌ها نگذارم. اگر محصول را می‌خوردند پیدا بود که گرسنه‌اند. منطق من ساده و هموار بود. روزها در آبادی زیر یک درخت دراز می‌کشیدم و پرواز ملخ‌ها را در هوا دنبال می‌کردم.» (هنوز در سفرم)· رویکرد سپهری در مواجهه با هستی، رویکرد سوم است، رویکرد تماشا و راز_ورزی۵- راه رفتن / تماشا و نور_خواری و راز_ورزی، منطق سپهری در مواجهه با هستی است. می‌گوید: «کار ما نیست / شناسایی راز گل سرخ ! / کار ما شاید این است / که در افسون گل سرخ شناور باشیم...! / پشت دانایی اردو بزنیم / دست در جذبه یک برگ بشوییم و / سر خوان برویم / ‌صبح‌ها وقتی خورشید در می‌آید/ متولد بشویم / هیجان‌ها را پرواز دهیم / روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره، گل / نم بزنیم / آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی / ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم / بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم / نام را باز ستانیم / از ابر / از چنار / از پشه / از تابستان / روی پای تر باران به بلندی محبت برویم / در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم / کار ما شاید این است / که میان گل نیلوفر و قرن / پی آواز حقیقت بدویم...» (صدای پای آب)بدین‌گونه سپهری «راه رفتن و راز ورزیدن» را کار اصلی و اصیل دانسته و می‌گوید: « ... / شراب باید خورد/ و در جوانیِ یک سایه راه باید رفت / همین...» (مسافر) و نیز می‌گوید: « .... / باید کتاب را بست / باید بلند شد/ در امتداد وقت قدم زد/ گل را نگاه کرد/ ابهام را شنید... / باید دوید تا ته بودن / باید به بوی خاک فنا رفت / باید به ملتقای درخت و خدا رسید/ باید نشست / نزدیک انبساط / جایی میان بیخودی و کشف» (د/ ما هیچ ما نگاه، ق/ هم سطر هم سپید)تماشا و راز_ورزی در نامه‌های سپهری هم پر بسامد است. در نامه‌ای آمده است:«گاه از خود می پرسم، پس چه هنگام کاسه‌ها از این آب‌های روشن پُر خواهد شد؟ راستی چه هنگام؟ کار من تماشاست و تماشا گواراست. من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمی‌جنبید، جهان در چشم به راهی می‌سوخت. همه چیز چنان است که می‌باید. آموخته‌ام که خُرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم...» ( بخشی از نامه سهراب سپهری به دوستش مهری / اردیبهشت ۱۳۴۲ / هنوز در سفرم) و نیز رک: هنوز در سفرم، صص: ۱۰۳ تا ۱۶۶- و در این میان - البته - باید یاد‌آور شد که تاکید و تکیه سپهری بر «تماشای اصیل» است. در جایی از آن نامه‌ها می‌نویسد:«آرزو داشتم در این‌جا یک نفر را بشناسم که به درخت، به گل و به آب نگاه کند. مثل این‌که در زندگی این آدم‌ها این چیزها زینت نیستند. بدون شک این مردم هم به درخت و گل و آب نگاه می‌کنند، اما این تماشا اصیل نیست. می‌بینند و می‌گذرند. ما می‌بینیم و غرق می‌شویم. می‌بینیم و فرومی‌ریزیم.» (همان، ص۷۹)· و در این راستاست که از تماشای غیر اصیل شکوه دارد. می‌نویسد:«چون به درخت رسیدی به تماشا بمان. تماشا تو را به آسمان خواهد برد. در زمانه‌ی ما، نگاه کردن نیاموخته‌اند. و درخت، جز آرایش خانه نیست. و هیچ‌کس گل‌های حیاط همسایه را باور ندارد. پیوندها گسسته. کسی در مهتاب راه نمی‌رود. و از پرواز کلاغی هشیار نمی‌شود. و خدا را کنار نرده‌ی ایوان نمی‌بیند و ابدیت را در جام آب‌خوری نمی‌یابد.آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند، در سیمای سنگ هست. در ابر آسمان هست. میان زباله‌ها هم هست، شاید از آغاز، خدا را، و حقیقت را در دشت‌های آفرینش درو کرده‌اند. اما هر سو شاخه‌ها به‌جاست. من از همه‌ی صخره‌ها بالا نخواهم رفت تا بلندی را دریابم. از دوباره‌ دیدنِ هیچ رنگی خسته نخواهم شد: نگاه را تازه کرده‌ام.» (همان، ص۱۰۱-۱۰۰)و نیز در سروده‌ای می‌گوید:«من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم / حرفی از جنس زمان نشنیدم / هیچ چشمی عاشقانه / به زمین خیره نبود/ کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد/ هیچ کس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت... !!» (د/ حجم سبز، ق/ ندای آغاز)· و از این روست که از برخورد ابزاری با جهان دلگیر است و گله دارد: « در این کوچه‌هایی که تاریک هستند / من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم / من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم / بیا تا نترسم من / از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاهِ جرثقیل است / مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد / مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات / اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا / و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو بیدار خواهم شد / ... » (د/ حجم سبز، ق/ به باغ همسفران)· و این است که می‌گوید: « بايد امشب بروم / بايد امشب چمدانی را / كه به اندازهٔ پيراهن تنهايی من جادارد/ بردارم و به سمتی بروم / كه درختان حماسی پيداست / رو به آن وسعت بی‌واژه / كه همواره مرا می‌خواند/ ... » (د/ حجم سبز، ق/ ندای آغاز)ادامه دارد...یادداشت‌های پیشین:سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۸ - ۱سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۸ - ۲سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۸ - ۳سهراب، حرفی از جنس زمان / ۱۹سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۰</description>
                <category>احمد اسلامی</category>
                <author>احمد اسلامی</author>
                <pubDate>Wed, 22 May 2024 09:31:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهراب، حرفی از جنس زمان / ۲۰</title>
                <link>https://virgool.io/@alef_mashal/%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%DB%B2%DB%B0-byszww4renea</link>
                <description>درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری / ۱۵عرفان طبیعت محور / ۱احمد اسلامی۱- فراتر از طبیعت_ ستایی و طبیعت_گرایی، سپهری - به گواهیِ بر جا مانده‌های هنری‌اش - طبیعت_محور و طبیعت_مبنا‌ست و این هسته مرکزی و کانونی عرفان ( عقلانیت و معنویت) اوست.سپهری (چنانکه در فصل پیشین در گفته آمد):۱ / ۱- خداباور است.۲ / ۱- به رغم آن، اما خرقه‌ای - هیچ - از کیش و آیین بر تن نکرده و فرا‌ایسم است.۳ / ۱- و از این رهگذر به شدت معنا‌گرا‌ست.۴ / ۱- و از وجوه معنایی او رویکرد عارفانه به هستی و زندگی است.۵ / ۱- و در این رویکرد، محور و مبنا طبیعت است.۲- و چنین است که شاعر / سپهری در قامت سالکی به منظور مواجهه با هستی، در جستجوی سرزمینی است آرمانی که در آن زخت افکنده و خلوت گزیند، سر‌زمینی که در زبان شعری او با ترکیب‌واژه‌های گوناگونی، باز‌نمایی شده است، از جمله: «طرف دیگر شهر»، «بام ملکوت »، «پشت هیچستان»، «پشت دریاها» و ... به ترتیب در صدای پای آب و در دفتر حجم سبز، قطعه‌های واحه‌ای در لحظه و پشت دریاها. در نامه‌ای خطاب به یک از دوستانش:· « .... تنهایی من از چیزهای هماهنگ پر بود. چیزی نمی‌خواستم و دست من همواره پر می‌شد. مهربانیِ هستی از همه جا می‌تراوید، نوازشی پنهان همه چیز را در برگرفته بود.گاوی که در یونجه‌زار می‌چرید چنان در گردش هستی رها بود که با رهایی خود بستگی‌های خانوادگی مرا سست می‌کرد. در دامنه‌ها، تا بخواهید لاله فراوان بود. گیاهی دیدم که سراپا آبی بود و چون چند تای آن را از دور می‌دیدی، می‌پنداشتی تکه‌ای از صبح را روی زمین انداخته‌اند. به هنگام بامداد، گل‌های کاسنی چنان جلوه‌ای داشتند که نهانی‌ترین آینه‌های احساس را پر می‌کردند. گاه زیبایی چنان به ما نزدیک می‌شود که از تار و پود هستی نیز می‌گذرد و در ما سرازیر می‌شود. باید همیشه چنین باشد. سالها پیش در بیابان‌های شهر خودمان زیر درختی ایستاده بودم، ناگهان خدا چنان نزدیک آمد که من قدری به عقب رفتم. مردمان پیوسته چنین‌اند تماشای بی‌واسطه و رو در رو را تاب نمی‌آورند. تنها به نیمرخ اشیاء چشم دارند.دیری است بیشتر وقت خود را در خانه می‌گذرانم. از برخوردهای با این و آن کاسته‌ام. اگر یاران مثل درخت بید خانۀ ما کم‌حرف بودند، هر روز به دیدنشان می‌رفتم.گاه یک قطره آب که روی دست ما می‌افتد از همۀ دیدارها زنده‌تر است. (هنوز در سفرم: شعرها و یادداشت‌های منتشرنشده از سهراب سپهری، نشر فرزان روز، ص۹۳)۳- و از این رو است که در زیست_جهان سپهری «تماشا» جایگاه ویژه‌ای پیدا کرده و معنا می‌یابد. در نامه‌ای می‌نویسد: « ... کار من تماشا‌ست و تماشا چه‌گوارا‌ست ... » (هنوز در سفرم / نامه به مهری / اردیبهشت ۱۳۴۲)چه آنکه وی بر پایه قدس‌_انگاری هستی، جهان را تماشاگه راز دانسته و از این زاویه نظاره‌گرِ تراوش «رازازلی» است. سپهری، به گواهی اشعار هشت کتاب «آنی» دارد و «دست و رو در تماشای اشکال شسته» و «به آغاز زمین نزدیک» است و «دست در رنگ‌های فطری شناور و روح در جهت تازه اشیا» دارد و «به شیوه باران پر از طراوت تکرار» است. سپهری در این تماشا و مکاشفۀ معنوی، «تنهایی» را برکشیده، از «آب» و «آبی» و « باران» و «شط» سخن گفته و از «باغ دیرین» و «پریروزهای فکر» و از روزگاری سخن می‌گوید که «انسان در متن عناصر می‌خوابید» و «‌در سمت پرنده فکر می‌کرد» و از «تراوش بی‌واسطه نگاه» برخوردار بود و این تجربه زیسته اوست:«ای سرطان شریف عزلت / سطح من ارزانی تو باد / یک نفر آمد / تا عضلات بهشت / دست مرا امتداد داد / یک نفر آمد که نور صبح / مذاهب / دروسط دگمه های پیرهنش بود / از علف خشک ایه‌های قدیمی / پنجره می‌بافت / مثل پریروزهای فکر جوان بود / حنجره‌اش از صفات آبی شط‌ها / پر شده بود / یک نفر آمد کتاب‌های مرا برد / روی سرم سقفی از تناسب گل‌ها کشید / عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد / میز مرا / زیر معنویت باران نهاد / بعد نشستیم / حرف زدیم از دقیقه‌های مشجر / از کلماتی که زندگانی‌شان در وسط آب می‌گذشت / فرصت ما زیر ابرهای مناسب / مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه / حجم خوشی داشت.»۴- و درست در این راستا ست که از طریق فرم شعر، به « آشنایی_زدایی» روی آورده و «شستشوی چشم و جور دیگر بینی» را آموزش می‌دهد ( صدای پای آب). سپهری در هنر ورزی گر چه به طبیعت روی آورده است، اما بی‌گمان طبیعت_ گرایی در شعر او، نماد و نماینده «سمبلیسم» است و بدین ترتیب می‌کوشد تا از مواجهه عامیانه و سطحی گذر کرده و رمز_گشایی و راز_یابی کند. می‌گوید: «بیا از حالت سنگ چیزی بفهمیم / بیا زودتر چیزها را ببینیم / بیا ... » ( د / حجم سبز، ق / به باغ همسفران) و نیز می‌گوید: « ... / بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم / نام را باز ستانیم / از ابر / از چنار / از پشه / از تابستان / ... » (صدای پای آب) و بدین نگاه و نگر، دردمندانه می‌گوید: « ... / من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم / حرفی از جنس زمان نشنیدم / هیچ چشمی عاشقانه / به زمین خیره نبود / کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد / هیچ کس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت ... » (د / حجم سبز، ق / ندای آغاز) و نیز می‌گوید: « ... / چرا مردم نمی‌دانند که لادن اتفاقی نیست / نمی‌دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز است / چرا مردم نمی‌دانند / که در گلهای ناممکن هوا سرد است / ... » ( د / حجم سبز، ق / آفتابی)سپهری به رغم دردمندی و نوعی گله‌مندی، اما بر این امید و باور است که: « ... / هنوز برگ / سوار حرف اول باد است / هنوز انسان چیزی به آب می‌گوید / و در ضمیر چمن جوی یک مجادله جاری است / و در مدار درخت / طنین بال کبوتر / حضور مبهم رفتار آدمی زاد است ... » ( مسافر)۵- باری، چنانکه در گفته آمد و بر نبشته شد: به گواهی دهها فقره و فراز از شعر هشت کتاب، عرفان سپهری، عرفان طبیعت_محور و الهیات او، الهیات طبیعی است. برای نمونه به این فقرات بنگرید:« ... / روشنی را بچشیم / شب یک دهکده را وزن کنیم خواب یک آهو را / گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم / روی قانون چمن پا نگذاریم / در موستان گرهٔ ذایقه را باز کنیم / و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد / و نگوییم که شب چیز بدی است / و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ / و بیاریم سبد / ببریم این همه سرخ این همه سبز ... / ... / بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم / دیده‌ام گاهی در تب ماه می‌آید پایین / می‌رسد دست به سقف‌ ملکوت / دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند / گاه زخمی که به پا داشته‌ام / زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است / گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است / و فزون‌تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس / و نترسیم از مرگ / ... / و همه می‌دانیم / ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است...! / در نبندیم به روی سخن زندۀ تقدیر / که از پشت چپرهای صدا می‌شنویم / پرده را برداریم / بگذاریم كه احساس هوایی بخورد / بگذاریم بلوغ / زیر هر بوته كه می‌خواهد بیتوته كند / بگذاریم غریزه پی بازی برود / كفش‌ها را بكند / و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد / بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند / چیز بنویسد و / به خیابان برود ... » ( صدای پای آب)۶- شعر سپهری -چنان دیگر آثار وی همانند «اتاق آبی» و «هنوز در سفرم»- نشان داده و می‌دهد، که او از رهگذر تماشا و نوعی مراقبه با و در طبیعت، خونش پر از «شمش اشراق» (ما هیچ ما نگاه / اینجا پرنده بود) می‌شود.فرازهای فراوانی از هشت کتاب، روایت چنین تجربه و چنین نگاه و نگرش است، برای نمونه:· «شب سرشاری بود / رود از پای صنوبرها تا فراتر می‌رفت / دره مهتاب‌اندود و چنان روشن کوه که خدا پیدا بود / ... » (حجم سبز، از روی پلک شب)· « ... / رفتم قدری در آفتاب بگردم / دور شدم در اشاره‌های خوشایند / رفتم تا وعده گاه کودکی و شن / تا وسط اشتباه‌های مفرح / تا همه چیزهای محض / رفتم نزدیک آبهای مصور / پای درخت شکوفه‌دار گلابی / با تنه‌ای از حضور / نبض می‌آمیخت با حقایق مرطوب / حیرت من با درخت قاتی می‌شد / دیدم در چند متریِ ملکوتم / ... » (ما هیچ ما نگاه، نزدیک دورها)· « باید کتاب را بست / باید بلند شد؛ / در امتداد وقت قدم زد، / گل را نگاه کرد. / ابهام را شنید... / باید دوید تا ته بودن / باید به بوی خاک فنا رفت / باید به ملتقای درخت و خدا رسید... / باید نشست، / نزدیک انبساط / جایی میان بیخودی و کشف ... » (ما هیچ ما نگاه، هم سطر هم سفید)۷- فرازهایی از این دست بار‌دار ایده و آموزه‌ای در فهم فلسفه سپهری است و آن، فرا رفتن از ثنویت / دوئالیسم دکارتی و برکشیدن و برجسته سازی طبیعت گرایی است.در این نگاه -که، اجمالا، ریشه در رمانتیسم آلمانی دارد و از آراء اسپینوزا تبار میگیرد- طبیعت دارای نوعی از هوشمندی است و با انسان به یگانگی می‌رسد و سرانجام از ایده و اندیشه خدا / طبیعت= خدا همه انگاری سر بر می‌کشد.چنین نگاهی - که در شعر سپهری بر‌جسته و نمودهای فراوان دارد- در نظام اندیشگی شاعرانه او بار بر نوعی از هستی شناسی و در پیوند با زیبا‌شناسی عقلی و پلورالیزم یکپارچه‌نگر انسانی است که بر پایه آن همه زیستمندها شبکه‌ای بهم پیوسته از کل یکپارچه‌اند و بر پایه آن، اخلاق زیست‌محیطی انسان‌محور، جای خود را به اخلاق زیست‌محیطی طبیعت‌محور می‌دهد. برابر این نگاه، طبیعت دارای ارزش مستقل است و انسان بخشی از طبیعت است و به هیچ روی، حق تصرف و استخدام طبیعت را نداشته و ندارد.یادداشت‌های پیشین:سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۷سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۸ - ۱سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۸ - ۲سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۸ - ۳سهراب، حرفی از جنس زمان / ۱۹</description>
                <category>احمد اسلامی</category>
                <author>احمد اسلامی</author>
                <pubDate>Wed, 15 May 2024 02:38:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهراب، حرفی از جنس زمان / ۱۹</title>
                <link>https://virgool.io/@alef_mashal/sohrab-a-word-of-time-w0p1cpbechu7</link>
                <description>درون‌مایه‌های عرفانی شعر سپهری / ۱۴عرفان طبیعت محور ( در‌آمد)احمد اسلامی۱- پیوند انسان و طبیعت، تیره و تباری پیشا‌تاریخ دارد و گواه آن، فرهنگ و هنر ملت‌هاست که به یادگار، ماندگار شده است و از ان جمله ادبیات - بویژه - در گونه‌های چندی از صنعت شعر.و در این میان شعر فارسی - نه تنها بیگانه و بی‌بهره از این مایه و بن‌مایه نبوده است و نیست، که - در آن از آغاز تا امروز، سر‌امد بوده و هست. نمونه‌اش میراث فاخر شاعرانی است چنان رودکی، منوچهری، دقیقی و ... تا سعدی و مولوی و حافظ.اینان - عمدتا - با به کار‌گیری صنایعی چون «تشبیه»، زمینه خوبی برای بازنمایی چنین پیوندی فرآورده و در نتیجه‌ صحنه‌ها و پرده‌های شگفت و شگرفی را بر ساخته و - گاهی - با تمام ظرفیت هنری، شور‌انگیزی و شوق‌امیزی را طرحی نو در‌انداخته‌اند.۲- در اینجا - البته - یاد آوری این نکته شایسته و بلکه بایسته است که «تشبیه / همانند سازی» گونه‌ای تلاش و کوشش و نوعی ابداع هنری برآمده از قدرت تخیل و ذهنیت زیبا‌شناختی است. بر این پایه همانند ساختن انسان و طبیعت - مثلا - به یکدیگر، برساخته خیال شاعرانه و فرآورده ابتکار ذهن و از جنس مهارت و فن و صنعت است و از این رو‌ است که شاعر تا مرز «تمثیل» بیشتر و پیشتر نرفته و نمی‌رود و به مرز «تجربه شاعرانگی» هرگز نمی‌رسد. قصیده و قطعه «بوی جوی مولیان آید همی / یاد یار...» نماد و نماینده چنین شعری است.۳- در این طیف از شعر، خبری از شاعر و تجربه شاعرانگی او در مواجهه با طبیعت نیست، شاعر غایب بزرگ و در نوعی غفلت از طبیعت است. انچه که هست حضور«مشبه» در روند همانندسازی است.‌ مثلا، یار تشبیه به سرو می‌شود و معشوق به ماه، یکی به بوستان می‌رود و آن دیگری به آسمان...، همین و بس!۴- در برابر، اما:طیف دیگری از شعر را نیز، می‌توان شاهد بود، شعری که باز‌نمود «همانند شدن / همانند گشتن» انسان و طبیعت است و باز‌نمای نسبت این‌-همانیِ بین شاعر و طبیعت است. در این طیف از شعر -تنها- با صنعت تشبیه روربر نیستیم، بلکه با نوعی زیست_جهان و با یک فرایند روانشناختی مواجهیم که آنهم -البته- از قدرت تخیل بهره می‌گیرد، با این تفاوت -اما- که عنصر اصلی و فعال در پیدایش آن « منِ» شاعر است. « من» (به مثابه «سوژه / عنصر عامل») که چنان و چندان با طبیعت انسان_وار در‌ هم تنیده و همگون شده‌اند که مرز و میزِ بین آنها، نیست و نا‌بود گشته و جدایی نا‌پذیر و نا شناسا -ی از هم‌دیگر - گشته‌اند. در این طیف از شعر، زیر پوست قدرت تخیل و صنعت تصویر، نوعی تجربه روحی / روانی جاری است، تجربه در هم تنیدگی و در آمیختگیِ «من / طبیعت» - چنان عاشق و معشوق - که بر پایه‌ای از همانند شدگی و همذات‌گرایی، «من / شاعر» تن‌پوشی از طبیعت بر خود گرفته و در تن برهنه طبیعت خزیده است و به نوعی از «وحدت وجودِ» طبیعی رسیده است.نما و شِمایی از این حال‌وهوا را در شعر تغزلی می‌توان دید، در شعر مولوی و عطار و حافظ.۵- اوج و موج چنین تجربه‌ای را در شعر سپهری می‌توان دید، شعر سپهری - چنان شعر رودکی و منوچهری تا نیما و بهار - باز‌تاب طبیعت_ستایی نیست، بلکه روایت تجربه در‌آمیختگیِ «من / شاعر- طبیعت» است، تجربه‌‌ای از جنس تجربه « وحدت وجود» که کار‌کردی فرا‌واقع به خود گرفته و ریشه‌ای هستی_شناختی دارد و به گوشه‌ای از روانشناختی شاعر - نیز - بر می‌گردد.به سخنی دیگر، طبیعت_گرایی در شعر سپهری، از جنس شگردهای بدیعی و تکنیک‌های بیانی و از نوع آرایه‌های ادبی نبوده و نیست و نباید به طبیعت_ستایی فرو کاسته شود.۶- سپهری، طبیعت_آشنا، طبیعت_آگاه و طبیعت_گرا‌ست، این‌ها همه هست، درست است، همه -اما- این‌ها نیست. افزون بر آن و فراتر از آن، سپهری - به گواهی آثار و از جمله اشعار هشت کتاب - حتی با نگاهی متفاوت از عرفان کلاسیک، در فرایندی از «عبور» و بر بستری از پویش هماره و همیشگی، همه مرزها را در‌نوردیده و بر می‌چیند و تا جایی که به نوعی از «جنبش بی‌جنبشی» رسیده است (نک: د / آوار آفتاب، قطعه‌های / فراتر و برتر از پرواز) و نماد و نمودها را حبابی بیش ندانسته و نمی‌داند و در نتیجه حقیقت رازگونه را خزیده در تن واقعیت و واقعیت را لباسی بر تن حقیقت می‌بیند و از این رو است که خدا را در این نزدیک می‌بیند: « لای شب‌بو‌ها، پای کاج بلند، در روشنی کوه، پای چپرها و ( به ترتیب نک: صدای پای آب و د / حجم سبز، قطعه‌های / از روی پلک شب و آب) و نیز رستگاری را، می‌گوید: « ... رستگاری نزدیک است / لای گل‌های حیاط » ( د / حجم سبز، ق / روشنی، من، گل، آب) و هم می‌گوید: « ابدیت روی چپرها» ( د / شرق اندوه، ق / وید)۷- بدین نگاه و بر پایه این انگاره که در آفرینشهای هنری، بخش زیادی از بار معنا را فرم بر دوش کشیده و می‌کشد، سپهری- بویژه- در دفتر هشتم هشت کتاب، از ساختاری بهره می‌گیرد که در سایه آن مخاطب فرصتی پیدا کند تا به نوعی از شهود و آگاهی دست یازد که در «بی‌معنایی» رخ می‌دهد. منظور از «بی‌معنایی» در ساده‌ترین بیان، نگاه به پدیده‌ها و تماشای هستومندها بی‌واسطه و بدون وصف آنهاست. تعبیر «گنجشک محض» (ما هیچ ما نگاه، هم سطر هم سپید) استعاره‌ چنین سبک و سلوکی است.در واقع، سپهری تلاش دارد تا با هدف آزاد‌سازی ذهن، بارش فکری و آبشار آگاهی از طریق استحاله معنا در فرم، خواننده را به گونه‌ای از نگاه تجریدی راهنمایی کرده و رهنمون شود و این از ویژگی‌های سبک شعر اوست. به نظر می‌رسد دفتر «ما هیچ، ما نگاه» یکسره نشان از چنین تلاشی دارد.۸- بدین روش، سپهری با بهره‌گیری از فنون زبانی و بلاغی، نشان می‌دهد که در این نظام اندیشگی، جهان، جاندار است و در پویه سمت بی‌سویی است. طرح‌واره‌ها و استعاره‌های فراوان حرکتی -بویزه در شعر مسافر- این گزاره را گواهی کرده و پوشش می‌دهد.۹- در این نگاه و نگر،طبیعت چنان انسان جاندار است و نهاد جهان چنان نسیم و باد در شور و در وزش و بی‌تاب و روان. و بدین روی همه چیز و هم هر رویدادی، در کنش است و کنشگر:باری، در این نگاه و نگر· سنگ حالتی معنادار دارد: «... بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم»(د / حجم سبز، ق / باغ همسفران)· خاک در شنود موسیقی احساس است: « خاک، موسیقی احساس تو را می‌شنود»( د / حجم سبز، ق / پشت دریاها) چنانکه گلدان در نیوش موسیقی رویش است: «... مثل یک گلدان، می‌دهم گوش به موسیقی روییدن»( د / حجم سبز، ق / آب)· و نیز: «در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است» چنانکه چوب حافظه دارد: « هر که در حافظه چوب ببیند باغی... » (د / حجم سبز، ق / سوره تماشا)· الاغ هم شعورمند است: «... الاغی دیدم ینجه را می‌فهمید» ( د / صدای پای آب)· و باد نیز ذهن دارد: «... میان گاو و چمن ذهن باد در جریان بود» ( د / مسافر)۱۰- و از این رو‌است که در دیالوگ با باد می‌شود:« ... / صدای همهمه می‌آید / و من مخاطب تنهای بادهای جهانم / و رودهای جهان / رمز پاک محو شدن را به من می‌آموزند / فقط به من ! / ....به دوش من بگذار ای سرود صبح وِدا‌ ها / تمام وزن طراوت را » (مسافر)و «دست و رو در حرارت سیب» و «در تماشای اشکال» می‌شوید: ( رک: د / مسافر و نیز د / زندگی خوابها، ق / سفر) و «در طلوع گل یاس بیدار می‌شود» ( د / حجم سبز، ق / باغ همسفران) و « نبض او در میان عناصر شنا می‌کند» ( د / ما هیچ ما نگاه، ق / متن قدیم شب) و الهیات او، الهیات طبیعی می‌شود:«.... / و خدایی که دراین نزدیکی است / لای این شب‌بوها / پای آن کاج بلند / روی آگاهی آب / روی قانون گیاه / من مسلمانم / قبله‌ام یک گل سرخ / جانمازم چشمه / مهرم نور / دشت سجاده من / من وضو با تپش پنجره ها می‌گیرم / در نمازم جریان دارد ماه / جریان دارد طیف / سنگ از پشت نمازم پیداست / همه ذرات نمازم متبلور شده است / من نمازم را وقتی می‌خوانم / که اذانش را باد / گفته باشد سر گلدسته سرو / من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می‌خوانم / پی قد قامت موج / کعبه‌ام بر لب آب / کعبه‌ام زیر اقاقی‌هاست / کعبه‌ام مثل نسیم / می‌رود باغ به باغ / می‌رود شهر به شهر / حجرالاسود من روشنیِ باغچه است...» ( د / صدای پای آب)یادداشت‌های پیشین:سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۶ - ۱سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۶ - ۲سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۷سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۸ - ۱سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۸ - ۲سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۸ - ۳</description>
                <category>احمد اسلامی</category>
                <author>احمد اسلامی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Apr 2024 21:09:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۸ - ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@alef_mashal/sohrab-a-word-of-time-ae3a3ph9fren</link>
                <description>یادآوری:پیش از این و در پیوند با نظام اندیشگی سهراب سپهری، زنجیره‌ای از یادداشت‌ها با فرنام «سهراب، حرفی از جنس زمان» بر نبشته و با دوستان در میان گذاشته شد. یا‌‌داشت‌های یاد شده بمثابه فصل نخست با فرنام جزیی‌تر «درون‌مایه‌های عرفانی شهر سپهری با تاکید بر مفهوم عبور» تا شماره ۱۷ ادامه و برای مدتی دچار وقفه شد. اینک و در پیشوازی از فصل دوم - به بهانه اردیبهشت‌ماه سالمرگ سپهری - چکیده‌ای از آن زنجیره هفده‌گانه در قالب شمارگانی ۱۸ پیشکش مخاطبان آشنا می‌گردد.سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۸ - ۳درآمدی بر درون‌مایه عرفانی شعر سپهری / ۱۳چکیده یاد‌داشت‌های هفده‌گانهقسمت سوم (آخر)احمد اسلامی۱۰- باز‌خورد اشراق و روشن‌شدگی، خود‌آگاهی انسانی و اجتماعی است. چه آنکه بازتاب بعث و انگیزش در قلمرو جان آدمی، زایش و پیدایش خود‌آگاهی انسانی است. اگر شعر « نشانی» در دفتر حجم سبز را روایت تجربه روشن شدگی بدانیم،شعر « در گلستانه» از همان دفتر، روایت نوعی خود‌آگاهی انسانی است. افزون بر آن، فرازهایی از شعر بلند صدای پای آب هم روایت چنین تجربه‌ای است. بخوانید:« ... / باغ ما در طرف سایه دانایی بود / باغ ما جای گره‌خوردن احساس و گیاه / باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آیینه بود / باغ ما -شاید- قوسی از دایره سبز سعادت بود / ... / من به مهمانی دنیا رفتم / من به دشت اندوه / من به باغ عرفان / من به ایوان چراغانی دانش رفتم / ... / من کتاب دیدم، واژه‌هایش همه از جنس بلور / کاغذی دیدم از جنس بهار / موزه‌ای دیدم دور از سبزه / مسجدی دور از آب / سر بالین فقیهی نومید، کوزه ای دیدم لبریز سوال / قاطری دیدم بارش انشا / اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال / عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو / من قطاری دیدم، روشنایی می‌برد / من قطاری دیدم، فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت / من قطاری دیدم که سیاست می‌برد و چه خالی می‌رفت / من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری می‌برد / و ... / »خود‌آگاهی انسانی و تفکر اجتماعیِ بر‌آمده از تجربه روشن شدگی در جای جای شعر سپهری - به گونه ملموس و نا‌ملموس - منتشر و پراکنده است. از دو شعر بلند صدای پای آب و مسافر که بگذریم، می‌توان به قطعه هایی از دفاتر دیگر مثال زد، برای نمونه: شعر « سایبان آرامش ما، ماییم» از دفتر آوار آفتاب. افزون بر آن اما تمرکز چنین اندیشه‌ای را - بیگمان - در دفتر حجم سبز می‌توان دید و در درنگ گرفت، برای نمونه، بنگرید قطعه‌های: و پیامی در راه، آب، در گلستانه، غربت، پشت دریاها، سوره تماشا، به باغ همسفران، دوست و ...۱۱- و از این رو، همه هستی در این نظام اندیشگی معبد است و تجلیگاه امر قدسی و دیر خراب، برای نمونه این فرازهای شعر صدای پای آب را در درنگ گیرید:« و ... / خدایی که دراین نزدیکی است / لای این شب‌بوها / پای آن کاج بلند / روی آگاهی آب / روی قانون گیاه / من مسلمانم / قبله‌ام یک گل سرخ / جانمازم چشمه / مهرم نور / دشت سجاده من / من وضو با تپش پنجره ها می‌گیرم / در نمازم جریان دارد ماه / جریان دارد طیف / سنگ از پشت نمازم پیداست / همه ذرات نمازم متبلور شده است / من نمازم را وقتی می‌خوانم / که اذانش را باد / گفته باشد سر گلدسته سرو / من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می‌خوانم / پی قد قامت موج / کعبه‌ام بر لب آب / کعبه‌ام زیر اقاقی‌هاست / کعبه‌ام مثل نسیم / می‌رود باغ به باغ / می‌رود شهر به شهر / حجرالاسود من روشنیِ باغچه است ...»در این راستا، افزوان بر آن می‌توان قطعه‌های دیگری از هست کتاب را هم در نگاه و نگرش گرفت، برای نمونه: د / شرق اندوه، ق / پا راه، د / آوار آفتاب، ق / نزدیک آی و نیایش، د / حجم سبز، ق / از روی پلک شب، نشانی، غربت، نیایش، پیغام ماهی‌ها و .. د / ما هیچ ما نگاه، ق / اینجا همیشه تیه و هم سطر هم سپید و ...۱۲- بر پایه چنین تجربه‌ای که در نگاه شاعرانه او خاک و افلاک، گینه و آبگینه سلام و صلح است. بخوانید:« .... / من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن / من ندیدم بیدی سایه‌اش را / بفروشد به زمین / رایگان می‌بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ / هر کجا برگی هست شور من می‌شکفد / بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن / ... » ( صدای پای آب)شعر «صدای پای آب / هشت کتاب» از این زاویه « منشور همزیستی » است ، چرا که در سراسر این شعر بلند، این معنا پژواک دارد و طنین‌انداز است.سپهری بر پایه درک خود از امر قدسی / امر متعال مبنی بر « خدا همه انگاری » در آغاز شعر می‌گوید:«و ... / خدایی که دراین نزدیکی است / لای این شب‌بوها / پای آن کاج بلند / روی آگاهی آب / روی قانون گیاه / من مسلمانم / قبله‌ام یک گل سرخ / جانمازم، چشمه / مهرم نور / دشت سجاده من / من وضو با تپش پنجره ها می‌گیرم / در نمازم / جریان دارد ماه / جریان دارد طیف / سنگ از پشت نمازم پیداست / همه ذرات نمازم متبلور شده است / من نمازم را وقتی می‌خوانم / که اذانش را باد / گفته باشد سر گلدسته سرو / من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می‌خوانم / پی قد قامت موج / کعبه‌ام بر لب آب / کعبه‌ام زیر اقاقی‌هاست / کعبه‌ام مثل نسیم / می‌رود باغ به باغ / می‌رود شهر به شهر / حجرالاسود من روشنیِ باغچه است ... »بدین نگاه - و بی آنکه جامه ویژه از مذهب بر تن کند ( نک : و هنوز در سفرم / خاطرات ) - با درک « تن واحده » بودن جهان ، از « وحدت وجود » می‌گوید : «من نمیدانم؛ / که چرا میگویند: / اسب حیوان نجیبی است / کبوتر زیباست؛ / پس چرا در قفس هیچ کسی، کرکس نیست ؟ / چشم ها را باید شست / جور دیگر باید دید... ! »و درست به پیروی از این ایده و اندیشه است که در بخش دیگری از این شعر ، حکم به صلح با طبیعت کرده و با تاکید بر همزیستی با طیفی از وحوش ، گوشه‌ای از اخلاق زیست‌محیطی را بیان داشته و از آن سخن می‌گوید:« صبح‌ها نان و پنیرک بخوریم / و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام / و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت / و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید / و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست / و کتابی که در آن یاخته‌ها بی‌بعدند / و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد / و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون / و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت / و اگر خنج نبود / لطمه می‌خورد به قانون درخت / و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می‌گشت / و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد / و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریاها / ..... »این ایده و اندیشه - از آن روی که _ هستی را تجلیگاه امر قدسی و - بر این پایه - جهان را دیر خراب / معبد دانسته و می‌داند ، با تاکید بر « شستشوی چشم‌ها و جور دیگر بینی ( همان ) باور دارد که خاک و افلاک - همه - حوض موسیقی سلام‌اند و همه جا ناقوس صلح بلند است و شنیده میشود . بدین نگاه است - که گویا روایت رویایی دارد و - می‌گوید:« من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن / من ندیدم بیدی، سایه‌اش را بفروشد به زمین / رایگان می‌بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ / هر کجا برگی هست، شور من می‌شکفد / بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سَیَلان بودن / مثل بال حشره وزن سحر را می‌دانم / مثل یک گلدان می‌دهم گوش به موسیقی روییدن / مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم / مثل یک میکده در مرز کسالت هستم / مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش‌های بلند ابدی / تا بخواهی خورشید، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر ... »طیف گسترده‌ای از قطعه‌ها و اشعار هشت کتاب ، ترجمان این ایده و اندیشه است و با در ساختارهای تعبیری گوناگون تاکید می‌کند که انسان آرمانی و جامعه ایده‌ال سپهری ، انسان سلام است و جامعه در صلحبرای نمونه ، نک :دفتر شرق اندوه ، اشعار : شورم را / بودهی / نیایش و ...دفتر حجم سبز ، اشعار : روشنی،‌من‌،‌گل،‌آب / و پیامی در راه / آب / غربت / پشت دریاها و ...یادداشت‌های پیشین:سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۵سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۵ - ۲سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۵ - ۳سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۶ - ۱سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۶ - ۲سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۷سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۸ - ۱سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۸ - ۲</description>
                <category>احمد اسلامی</category>
                <author>احمد اسلامی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Apr 2024 00:38:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۸ - ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@alef_mashal/sohrab-a-word-of-time-g77s2pujfnrn</link>
                <description>یادآوری:پیش از این و در پیوند با نظام اندیشگی سهراب سپهری، زنجیره‌ای از یادداشت‌ها با فرنام «سهراب، حرفی از جنس زمان» بر نبشته و با دوستان در میان گذاشته شد. یا‌‌داشت‌های یاد شده بمثابه فصل نخست با فرنام جزیی‌تر «درون‌مایه‌های عرفانی شهر سپهری با تاکید بر مفهوم عبور» تا شماره ۱۷ ادامه و برای مدتی دچار وقفه شد. اینک و در پیشوازی از فصل دوم - به بهانه اردیبهشت‌ماه سالمرگ سپهری - چکیده‌ای از آن زنجیره هفده‌گانه در قالب شمارگانی ۱۸ پیشکش مخاطبان آشنا می‌گردد.سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۸ - ۲درآمدی بر درون‌مایه عرفانی شعر سپهری / ۱۳چکیده یاد‌داشت‌های هفده‌گانهاحمد اسلامیقسمت دوم ۵- سالکی چون سپهری - البته - در این سیر و سلوک و در این «عبور در مدار تنهایی» به دنبال «هیچ و هیچستان، هیچ خوشرنگ، هیچ ملایم» است، رک: د / ۳(شرق اندوه، ق / تا گل هیچ و شکستم) و نیز: د / ۷ ( حجم سبز، ق / واحه‌ای در لحظه) و نیز: د / ۸( ما هیچ ما نگاه، ق / اینجا همیشه تیه) و نیز: د / ۶ ( شعر مسافر)بخوانید: «عبور باید کرد / صدای باد می‌آید عبور باید کرد / و من مسافرم / ای بادهای همواره! / مرابه وسعت تشکیل برگ‌ها ببرید / مرا به کودکی شور آب‌ها برسانید / و کفش‌های مرا تا تکامل تن انگور / پر از تحرک زیبایی خضوع کنید ... / دقیقه‌های مرا تا کبوتران مکرر / در آسمان سپید غریزه اوج دهید / و اتفاق وجود مرا کنار درخت / بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک / و در تنفس تنهایی / دریچه‌های شعور مرا به هم بزنید / روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز / مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید / حضور هیچ ملایم را / به من نشان بدهید!»از دل این هیچ است که حیات حقیقی، وسعت خودی و لذت زندگی سر بر می‌آورد.۶- باز‌خورد خلوت و تنهایی، تفکر، اشراق و روشن شدگی است، بخوانید:د / ۶ (شعر مسافر): « ... / اتاق خلوت پاکی است / برای فکر، چه ابعاد ساده‌ای دارد / .... و پیش می‌رانم / مرا سفر به کجا می‌برد؟ / .... / شراب باید خورد / و در جوانی یک سایه راه باید رفت / همین / کجاست سمت حیات؟ / من از کدام طرف می‌رسم به یک هد‌هد؟ / و گوش کن، که همین حرف در تمام سفر / همیشه پنجره خواب را بهم می‌زد / چه چیز در همه راه زیر گوش تو می‌خواند؟ / درست فکر کن / کجاست هسته پنهان این ترنم مرموز؟ / .... / سفر دراز نبود / ... / کتاب فصل ورق خورد / و سطر اول این بود: / حیات، غفلت رنگین یک دقیقه حوا‌ست / نگاه می‌کردی: / میان گاو و چمن ذهن باد در جریان بود / ... / تکان قایق، ذهن تو را تکانی داد: / غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست / همیشه با نفس تازه باید رفت / و فوت باید کرد / که پاک پاک شور صورت طلایی مرگ / .... / شراب را بدهید / شتاب باید کرد / من از سیاحت در یک حماسه می‌آیم / ... / سفر مرا به باغ چند سالگی‌ام برد / و ایستادم تا / دلم قرار بگیرد / صدای پرپری آمد / و در که باز شد / من از هجوم حقیقت به خاک افتادم / .... / سفر پر از سیلان بود / .... / سفر مرا به زمین‌های استوایی برد / و زیر سایه آن بانیان سبز تنومند / چه خوب یادم هست / عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد: / وسیع باش، تنها و سر به زیر، و سخت / من از مصاحبت آفتاب می‌آیم / ... / صدای همهمه می‌آید / و من مخاطب تنهای بادهای جهانم / و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را / به من می‌آموزند / فقط به من / و من مفسر گنجشک‌های دره گنگم / .... / به دوش من بگذار ای سرود صبح «ودا»ها / تمام وزن طراوت را / که من / دچار گرمی گفتارم / و ای تمام درختان زیت خاک فلسطین / وفور سایه خود را به من خطاب کنید / به این مسافر تنها، که از سیاحت اطراف طور می‌آید / و از حرارت «تکلیم» در تب و تاب است».سپهری بار دیگر تجربه «روشن شدگی» را در فرم دیگری بیان می‌کند، بخوانید:د / ۸ (ما هیچ ما نگاه، ق / نزدیک دورها ): « زن دم درگاه بود / با بدنی از همیشه / رفتم نزدیک / چشم مفصل شد / حرف بدل شد به پر به شور به اشراق / سایه بدل شد به آفتاب / رفتم قدری در آفتاب بگردم / دور شدم در اشاره‌های خوشایند / رفتم تا وعده گاه کودکی و شن / تا وسط اشتباه‌های مفرح / تا همه چیزهای محض / رفتم نزدیک آبهای مصور / پای درخت شکوفه‌دار گلابی / با تنه‌ای از حضور / نبض می‌آمیخت با حقایق مرطوب / حیرت من با درخت قاتی می‌شد / دیدم در چند متریِ ملکوتم / دیدم قدری گرفته‌ام / انسان وقتی دلش گرفت / از پی تدبیر می‌رود / من هم رفتم ... / رفتم تا میز / تا مزه ماست تا طراوت سبزی / آنجا نان بود و استکان و تجرع / حنجره می سوخت در صراحت ودکا / باز که گشتم / زن دم درگاه بود / با بدنی از همیشه‌های جراحت / حنجره جوی آب را / قوطی کنسرو خالی / زخمی می‌کرد ...»۷- این است که انسان سهراب، تنها مسافر نیست، عابر است و از همه نمودهای هستی، پنجره رو به تجلی می‌سازد، هر پدیده‌ای در نگاه او به مثابه آیه و آیینه است. در شعر پشت دریاها، آنجا که تجربه زیسته و یا آرمانشهر خود را روایت می‌کند، بر این ویژگی تاکید کرده و می‌گوید: « پشت دریاها شهری است / که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است / .... » و از این زاویه است که در پیوند با طبیعت می‌شود، یعنی یکی از وجوه طبیعت‌گرایی سپهری، طبیعت‌گرایی عرفانی است و از همین رو است که می‌توان او را از خدا باوران متکی بر الهیات طبیعی دانست.و درست از این رهگذر است که او در مواجهه با هستی، تماشا‌گر ناظر نیست، بلکه تماشا‌گر شاهد است، و این شهود و شناوری در هستی به مثابه «معراج» اوست. بخوانید:د / ۷ (حجم سبز، ق / از روی پلک شب): « شب سرشاری بود / رود از پای صنوبرها تا فراتر می‌رفت / دره مهتاب‌اندود / و چنان روشن کوه که خدا پیدا بود / در بلندی‌ها، ما / دورها گم، سطح‌ها شسته و نگاه از / همه شب نازک‌تر / دست‌هایت؛ ساقۀ سبز پیامی را می‌داد به من / و سفالینه انس با نفسهایت آهسته ترک می‌خورد / و تپش‌هامان می‌ریخت به سنگ / از شرابی دیرین شن تابستان در رگ‌ها / و لعاب مهتاب روی رفتارت / تو شگرف تو رها و برازنده خاک / فرصت سبز حیات به هوای خنک کوهستان می‌پیوست / سایه‌ها بر می‌گشت / و هنوز در سر راه نسیم / پونه‌هایی که تکان می‌خورد / جذبه‌هایی که به هم می‌ریخت...»و نیز قنوت نماز عشق او را بخوانید: « ..... / و من مسافرم / ای بادهای همواره! / مرابه وسعت تشکیل برگ‌ها ببرید / مرا به کودکی شور آب‌ها برسانید / و کفش‌های مرا تا تکامل تن انگور / پر از تحرک زیبایی خضوع کنید ... / دقیقه‌های مرا تا کبوتران مکرر / در آسمان سپید غریزه اوج دهید / و اتفاق وجود مرا کنار درخت / بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک / و در تنفس تنهایی / دریچه‌های شعور مرا به هم بزنید / روان کنیدم دنبال بادباک آن روز / مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید / حضور هیچ ملایم را / به من نشان بدهید !» ( مسافر)سپهری از روزگاری می‌گوید که « دانش لب آب زندگی می کرد» و انسان « در تنبلی لطیف یک مرتع» به سر می برد و « با فلسفه های لاجوردی خوش بود» و « در سمت پرنده فکرمی کرد» و « مغلوب شرایط شقایق بود» و « در متن عناصر می خوابید» و « نزدیک طلوع ترس بیدار می شد. ( د / ما هیچ ما نگاه، ق / از آبها به بعد) و پیرفت آن دست و رو در «تماشای اشکال»( د / ما هیچ ما نگاه، ق / متن قدیم شب) و در «حرارت سیب» ( مسافر) شستشو داده و می‌دهد و از تجربه «شناوری دست در رنگهای فطری» می‌گوید:« .... / در گشودم / قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من / آب را با آسمان خوردم / لحظ‌های کوچک من / خوابهای نقره می‌دیدند / من کتابم را گشودم زیر سقف ناپدید وقت / دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد / ... » (د / حجم سبز، ق / ورق روشن وقت)و بدین روند بر تجربه «خاکیِ زانوی عروج» چنین ترانه ساز میکند که: « کار ما نیست / شناسایی راز گل سرخ / کار ما شاید این است / که در افسون گل سرخ شناور باشیم ...! / پشت دانایی اردو بزنیم / دست در جذبه یک برگ بشوییم و / سر خوان برویم / .... / کار ما شاید این است / که میان گل نیلوفر و قرن / پی آواز حقیقت بدویم...» ( شعر: صدای پای آب)۸- با چنین تجربه‌ای است که مست و مدهوش هستی می‌شود. بخوانید: « دشت‌هایی چه فراخ! / کوه‌هایی چه بلند / در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد! / من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم: / پی خوابی شاید، / پی نوری، ریگی، لبخندی / پشت تبریزی‌ها / غفلت پاکی بود، که صدایم می‌زد / پای نی‌زاری ماندم، باد می‌آمد، گوش دادم: / چه کسی با من، حرف می‌زند؟ / سوسماری لغزید / راه افتادم / یونجه‌زاری سر راه / بعد جالیز خیار / بوته‌های گل رنگ / و فراموشی خاک / لب آبی / گیوه‌ها را کندم، و نشستم، پاها در آب: / &quot;من چه سبزم امروز / و چه اندازه تنم هوشیار است! / نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه... !» (د / حجم سبز، ق / در گلستانه)«شکوه تماشا» (د / آوار آفتاب، ق / آن برتر)، « غفلت پاک، فرش فراغت، هوای خنک استغنا و ... » (به ترتیب: د / حجم سبز، ق / در گلستانه و دفاتر مسافر و صدای پای آب) را در پی داشته و « سوره تماشا»به ارمغان آورده و به یادگار می‌گذارد. بخوانید:« به تماشا سوگند / و به آغاز کلام / و به پرواز کبوتر از ذهن / واژه‌ای در قفس است. / حرف‌هایم مثل یک تکه چمن روشن بود. / من به آنان گفتم: / آفتابی لب درگاه شماست / که اگر در بگشایید به رفتار شما می‌تابد. / و به آنان گفتم: / سنگ آرایش کوهستان نیست / همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ. / در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است / که رسولان همه از تابش آن خیره شدند. / پی گوهر باشید / لحظه‌ها را به چراگاه رسالت ببرید. / و من آنان را، / به صدای قدم پیک بشارت دادم / و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ. / به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن‌های درشت. / و به آنان گفتم: / هر که در حافظۀ چوب ببیند باغی / صورتش در وزش بیشهٔ شور ابدی خواهد ماند، / هر که با مرغ هوا دوست شود / خوابش آرام‌ترین خواب جهان خواهد بود / آنکه نور از سر انگشت زمان برچینند / می‌گشاید گرهٔ پنجره‌ها را با آه / زیر بیدی بودیم / برگی از شاخۀ بالای سرم چیدم، گفتم: / چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می‌خواهید؟ / ... » ( د / حجم سبز، ق / سوره تماشا)۹- بدین نگاه، برون‌داد شکوه تماشا، سوره تماشاست و پیرفت آن، هستی‌شناسیِ معطوف به « هویت توحیدی» و در راستاست که او از « باغ فنا، راه فنا، خاک فنا» (به ترتیب در دفتر شرق اندوه، ق / بودهی و شورم را و نیز دفتر ما هیچ ما نگاه، ق / هم سطر هم سپید) سخن می‌گوید و در پیوند با آن، با اشاره به « غم اشاره محوی است به رد وحدت اشیاء » ( مسافر) « جنگل یکرنگی» را به نیایش بر می‌کشد، بخوانید:«دستی افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد / هر قطره شود خورشیدی / باشد که به صد سوزن نور / شب ما را بکند روزن روزن / ما بی تاب و نیایش بی‌رنگ / از مهرت لبخندی کن / بنشان بر لب ما / باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو / ما هسته پنهان تماشاییم / ز تجلی ابری کن بفرست که ببارد بر سر ما / باشد که به شوری بشکافیم باشد که ببالیم / و به خورشید تو پیوندیم / ما جنگل انبوه دگرگونی / از آتش همرنگی صد اخگر برگیر / برهم تاب ؛ بر هم پیچ / شلاقی کن و بزن بر تن ما / باشد که ز خاکستر ما / در ما جنگل یکرنگی بدر آرد سر / چشمان بسپردیم خوابی لانه گرفت / نم زن بر چهره ما / باشد که شکوفا گردد / زنبق چشم / و شود سیراب از تابش تو و فرو افتد / بینایی ره گم کرد / یاری کن و گره زن نگه ما و خودت با هم / باشد که تراود در ما همه تو / ما چنگیم : هر تار از ما دردی سودایی / زخمه کن از آرامش نامیرا / ما را بنواز / باشد که تهی گردیم، آکنده شویم از والا&quot;نت&quot; خاموشی / آیینه شدیم، ترسیدیم از هر نقش، خود را در ما بفکن / باشد که فراگیرد هستی ما را و دگر نقشی ننشیند در ما / هر سو مرز، هر سو نام / رشته کن از بی شکلی گذران از مروارید زمان و مکان / باشد که به هم پیوندد همه چیز / باشد که نماند مرز / که نماند نام / ای دور از دست ! پرتنهایی خسته است / که گاه شوری بوزان / باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش .. » ( د / شرق اندوه، ق / نیایش) و درست بر پایه این ایده و اندیشه است که با پذیرش تکثرها و تفاوتها (حتی در حوزه مذهب)، ( رک: شعر نیایش / دفتر حجم سبز)، اما از توحید هویت می‌گوید و چنین می‌سراید: « .... / هر کجا هستم باشم / آسمان مال من است / پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است / چه اهمیت دارد / گاه اگر می رویند / قارچ‌های غربت؟ / من نمی‌دانم که چرا می‌گویند / اسب حیوان نجیبی است / کبوتر زیباست / و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست / گل شبدر چه کم از لالهٔقرمز دارد / چشم‌ها را باید شست / جور دیگر باید دید / ... » ( صدای پای آب)یادداشت‌های پیشین:سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۵سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۵ - ۲سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۵ - ۳سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۶ - ۱سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۶ - ۲سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۷سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۸ - ۱</description>
                <category>احمد اسلامی</category>
                <author>احمد اسلامی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Apr 2024 10:04:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۸ - ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@alef_mashal/sohrab-a-word-of-time-18-odmkcnjwvfdk</link>
                <description>یادآوری:پیش از این و در پیوند با نظام اندیشگی سهراب سپهری، زنجیره‌ای از یادداشت‌ها با فرنام «سهراب، حرفی از جنس زمان» بر نبشته و با دوستان در میان گذاشته شد. یا‌‌داشت‌های یاد شده بمثابه فصل نخست با فرنام جزیی‌تر «درون‌مایه‌های عرفانی شهر سپهری با تاکید بر مفهوم عبور» تا شماره ۱۷ ادامه و برای مدتی دچار وقفه شد. اینک و در پیشوازی از فصل دوم - به بهانه اردیبهشت‌ماه سالمرگ سپهری - چکیده‌ای از آن زنجیره هفده‌گانه در قالب شمارگانی ۱۸ پیشکش مخاطبان آشنا می‌گردد.سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۸درآمدی بر درون‌مایه عرفانی شعر سپهری / ۱۳چکیده یاد‌داشت‌های هفده‌گانه۱- انسان - بر پایه ویژگیهای سرشتی و روانی - در طلب و جستجو است و بدین روی، بوم‌زیست او « عبور» است و چنان است که هماره رونده است و در پویه.سپهری:د / ۱( مرگ رنگ، ق / در قیر شب): « دیر گاهی است در این تنهایی / رنگ خاموشی در طرح لب است / بانکی از دور مرا می‌خواند، ....»و تا در دفتر پایانی می‌گوید:د / ۸ (ما هیچ ما نگاه، ق / هم سطر هم سپید): « باید کتاب را بست / باید بلند شد / در امتداد وقت قدم زد / گل را نگاه کرد / ابهام را شنید... / باید دوید تا ته بودن / باید به بوی خاک فنا رفت / باید به ملتقای درخت و خدا رسید... / باید نشست / نزدیک انبساط / جایی میان بیخودی و کشف ...»و در این میان، در فاتر دیگر هم این ضرباهنگ است که نواخته می‌شود، برای نمونه:د / ۷ (حجم سبز، ق / شب تنهایی خوب): « ... / گوش کن، جاده صدا می‌زند از دور قدم‌های تو را / ...» و نیز (همان دفتر، ق / در گلستانه) : « من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم / .... / و چنان بی‌تابم که دلم می‌خواهد / بدوم تا ته دشت، بروم سر کوه / دورها آوایی است که مرا می‌خواند / ... »۲- نیروی انگیزشی در این جنبش و پویش و در این رانش و رویش، «سرشت سوکناک هستی / درد جاودانگی» است، به تعبیر سپهری: « ترنم موزون حزن / د، مسافر» که احتمالا و احیانا در زبان عرفان از آن به عنوان «عشق» یاد شده و می‌شود.استعاره عشق در زبان شعر سپهری چنین آمده است:د / ۲ (زندگی خوابها، ق / خواب تلخ): « مرغ مهتاب / میخواند / ابری در اتاقم می‌گريد / گل‌های چشم پشيمانی می‌شكفد / در تابوت پنجره‌ام پيكر مشرق می‌لولد / مغرب جان می‌كند / می‌ميرد / گياه نارنجی خورشيد / در مرداب اتاقم می‌رويد كم كم / بيدارم / نپنداريد در خواب / سايه شاخه‌ای بشكسته / آهسته خوابم كرد / اكنون دارم می‌شنوم / آهنگ مرغ مهتاب / و گل‌های پشيمانی را پرپر می‌كنم !...»«آهنگ مرغ مهتاب» که همان «ترنم موزون حزن» است در شعر دوم از همین دفتر چنین بیان شده است:د / ۲ (زندگی خوابها، ق / فانوس خیس): «روی علف‌ها چکیده‌ام / من شبنم خواب‌آلود یک ستاره‌ام / که روی علف های تاریکی چکیده‌ام / جایم اینجا نبود / نجوای نمناک علف‌ها را می‌شنوم / جایم اینجا نبود / فانوس / در گهواره خروشان دریا شست و شو می‌کند / کجا می‌رود این فانوس / این فانوس دریا پرست پر عطش مست ؟ / بر سکوی کاشی افق دور / نگاهم با رقص مه آلود پریان می‌چرخد / زمزمه‌های شب در رگ‌هایم می‌روید / باران پرخزه مستی / بر دیوار تشنه روحم می‌چکد / من ستاره چکیده‌ام / از چشم ناپیدای خطا چکیده‌ام / شب پر خواهش / و پیکر گرم افق عریان بود / رگه سپید مرمر سبز چمن زمزمه می‌کرد / و مهتاب از پلکان نیلی مشرق فرود آمد / پریان می‌رقصیدند / و آبی جامه هاشان با رنگ افق پیوسته بود / زمزمه‌های شب مستم می‌کرد / پنجرهٔ رویا گشوده بود / و او چون نسیمی به درون وزید / اکنون روی علف‌ها هستم / و نسیمی از کنارم می‌گذرد / تپش‌ها خاکستر شده‌اند / آبی پوشان نمی‌رقصند / فانوس آهسته پایین و بالا می‌رود / هنگامی که او از پنجره بیرون می‌پرید / چشمانش خوابی را گم کرده بود / جاده نفس نفس می‌زد / صخره‌ها چه هوسناکش بوییدند / فانوس پر شتاب / تا کی می‌لغزی / در پست و بلند جاده کف بر لب پر آهنگ؟ / زمزمه‌های شب پژمرد / رقص پریان پایان یافت / کاش اینجا نچکیده بودم / هنگامی که نسیم پیکر او در تیرگی شب گم شد / فانوس از کنار ساحل به راه‌ افتاد / کاش اینجا در بستر علف تاریکی نچکیده بودم / فانوس از من می‌گریزد / چگونه برخیزم؟ / به استخوان سرد علف‌ها چسبیده‌ام / و دور از من فانوس / درگهواره خروشان دریا شست و شو می‌کند ...»این ترنم موزون حزن که یاد‌آور قطعه آغازین نخستین دفتر مثنوی ملای رومی / مولانا یعنی « حکایت نی» است، سر‌انجام در دفتر پنجم هشت کتاب، در بلوغی از زبان، چنین پرده‌ برداری و رونمایی می‌شود:د / ۵ ( مسافر) شعر: « نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد / «چه سیب‌های قشنگی! ، حیات نشئه تنهایی است » / و میزبان پرسید: / قشنگ یعنی چه؟ / _ قشنگ یعنی / تعبیر عاشقانه اشکال / و عشق تنها عشق / ترا به گرمی یک سیب می‌کند مانوس / و عشق تنها عشق / مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد / مرا رساند به امکان یک پرنده شدن / _ و نوشداروی اندوه؟ / _ صدای خالص اکسیر می‌دهد این نوش / و حال شب شده بود / چراغ روشن بود / و چای‌ می‌خوردند / _ چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی / _ چه قدر هم تنها / خیال می‌کنم / دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی / _ دچار یعنی / _ عاشق / _ و فکر کن که چه تنهاست / اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد / _ و چه فکر نازک غمناکی! / _ و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است / و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست / _ خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند / و دست منبسط نور روی شانه آنهاست / _ نه وصل ممکن نیست / همیشه فاصله‌ای هست / اگر چه منحنی آب بالش خوبی است / برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر / همیشه فاصله ای هست / دچار باید بود / وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف / حرام خواهد شد / و عشق / سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست / و عشق / صدای فاصله هاست / صدای فاصله‌هایی که غرق ابهامند / _نه / صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند / و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر ...!»۳- پهنه و گستره این سیر و سفر و میدان عبور - البته - « خود » است. سفر از خود، در خود و برای کشف خود. سپهری در گزارش تجربه‌ای از خود:د / ۲ (زندگی خوابها، ق / یاد بود): « .... / و من روی شن‌های روشن بیابان / تصویر خواب کوتاهم را می‌کشیدم / خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود / و در هوایش زندگی‌ام آب شد / خوابی که چون پایان یافت / من به پایان خودم رسیدم ... / من تصویر خوابم را می‌کشیدم / و چشمانم نوسان لنگر ساعت را / در بهت خودش گم کرده بود / چگونه می‌شد در رگ‌های بی‌فضای این تصویر / همه گرمی خواب دوشین را ریخت؟ / تصویرم را کشیدم / چیزی گم شده بود / روی خودم خم شد: / حفره‌ای در هستی من دهان گشود / ... »و در پیوند با این:د / ۳ (آوار آفتاب، ق / همراه): « تنها در بی‌چراغی شبها می‌رفتم / دستهایم از یاد مشعل‌ها تهی شده‌بود / همه ستاره‌هایم به تاریکی رفته بود / مشت من ساقه خشک تپش‌ها را می‌فشرد / لحظه‌ام از طنین ریزش پیوندها پر بود / تنها می‌رفتم می‌شنوی ؟ تنها / من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده‌بودم / آیینه‌ها انتظار تصوریم را می‌کشیدند / درها، عبور غمناک مرا می‌جستند / و من می‌رفتم / می‌‌رفتم تا در پایان خودم فرو افتم / ناگهان تو از بیراهه لحظه‌ها میان دو تاریکی به من پیوستی / صدای نفس‌هایم با طرح دوزخی اندامت درآمیخت / همه تپش‌هایم از آن تو باد / چهرۀ به شب پیوسته! / همه تپش‌هایم / من از برگریز سرد ستاره‌ها گذشته‌ام / تا در خط‌های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم / دستم را به سراسر شب کشیدم / زمزمه نیایش دربیداری انگشتانم تراوید / خوشه فضا را فشردم / قطره‌های ستاره در تاریکی درونم درخشید / و سرانجام در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم / میان ما سرگردانیِ بیابان هاست / بی چراغیِ شب‌ها / بستر خاکیِ غربت‌ها / فراموشیِ آتش هاست / میان ما هزار و یک شبِ جست و جو هاست...»خود‌اکتشافی، به عنوان کار‌ویژه انسان در دنیای « ملال و زوال» کارمایه و سرمایه‌ی خود‌کاوی، خود‌شکوفایی، کشف هویت فردی و بازگشت به خویشتن انسانی است ) بخوانید:د / ۳( آوار آفتاب، ق / سایبان آرامش ما، ماییم): « بر خود خیمه زنیم / سایبانِ آرامش ما، ماییم...!»بازخورد این نگاه در زیست معنوی، سلوک افقی است.در سلوک افقی، سالک از پیش خود راه می‌افتد و به مدد خودشناسی، خودکاوی و خودپالایی، مسیری پر فراز و نشیب را در می نوردد و دو باره به پیش خود باز می گردد. در سلوک افقی، زندگیِ این جهانی، برجسته می شود و فرا رفتن از زندان تن و طبیعت به محاق می رود. پایان بی‌پایان چنین سلوکی، فرا چنگ آوردنِ امید‌، آرامش و شادی، خوش‌باشی و خرسندی، مواجه با «داده های هستی» و در آغوش کشیدنِ آنهاست؛ داده هایی چون مرگ، تنهایی و معنای زندگی. در پیوند با این گزاره شعر نشانی در د / ۷ (حجم سبز) از جمله قطعه‌هایی است که جای درنگ دارد۴- بایسته ذاتی چنین سیر و سلوکی «تنهایی» است و چنین است که در نظام اندیشگی و در تجربه شاعرانگی سپهری «تنهایی» وزن و شان ویژه‌ای دارد، بخوانیدد / ۲ (زندگی خوابها، ق / جهنم سرگردان): « شب را نوشیده‌ام / و بر این شاخه‌های شکسته می‌گریم / مرا تنها گذار / ای چشم تبدار سرگردان! / مرا با رنج بودن تنها گذار / مگذار خواب وجودم را پرپر کنم / مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم / و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم / سپیدی‌های فریب / روی ستون‌های بی سایه رجز می‌خوانند / طلسم شکستۀ خوابم را بنگر / بیهوده به زنجیر مروارید چشم آویخته / او را بگو / تپش جهنمی مست! / او را بگو: / نسیم سیاه چشمانت را نوشیده‌ام / نوشیده‌ام که پیوسته بی‌آرامم / جهنم سرگردان! / مرا تنها گذار ...»و همراستای با این، در شعر مسافر (دفتر / ۶) نیز می‌گوید: « همیشه عاشق تنهاست / و دست عاشق در دست تُرد ثانیه‌هاست / و او و ثانیه‌ها می‌روند آن طرف روز / و او و ثانیه ها روی نور می‌خوابند / و او و ثانیه‌ها بهترین کتاب جهان را به آب می‌بخشند / و خوب می‌دانند / که هیچ ماهی هرگز / هزار و یک گره رودخانه را نگشود...»یادداشت‌های پیشین:سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۵سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۵ - ۲سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۵ - ۳سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۶ - ۱سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۶ - ۲سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۷</description>
                <category>احمد اسلامی</category>
                <author>احمد اسلامی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Apr 2024 01:03:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۷</title>
                <link>https://virgool.io/@alef_mashal/%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%DB%B1%DB%B7-b9nl6fort1uq</link>
                <description>درآمدی بر درون‌مایه عرفانی شعر سپهری / ۱۲« عبور / ۱۱»عبور از عبور / درک حضورعبور از عبوراحمد اسلامی۱- نخست این دو قطعه را بخوانیم و بر آن خیمه درنگ زنیم:قطعه یکم:«می‌تازی همزاد عصیان! / به شکار ستاره‌ها رهسپاری / دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار / اینجا که من هستم / آسمان خوشه کهکشان می‌آویزد / و کو چشمی آرزومند / با ترس و شیفتگی / در برکه فیروز‌ه‌گون گل‌های سپید می‌کَنی / و هر آن به مار سیاهی می‌نگری، گلچین بی‌تاب! / و اینجا افسانه نمی‌گویم / نیشِ مار نوشابۀ گل ارمغان آورد / بیداری‌ات را جادو می‌زند / سیب باغ ترا پنجه دیوی می‌رباید / و قصه نمی‌پردازم / در باغستان من / شاخه بارور خم می‌شود / بی‌نیازی دست‌ها پاسخ می‌دهد / در بیشه تو آهو سر می‌کشد / به صدایی می‌رمد / در جنگل من / از درندگی نام و نشان نیست... / در سایه آفتاب دیارت قصۀ خیر و شر / می‌شنوی / من شکفتن‌ها را می‌شنوم / و جویبار از آن سوی زمان می‌گذرد / تو در راهی / من رسیده‌ام / اندوهی در چشمانت نشست / رهرو نازک دل! / میان ما راه درازی نیست؛ لرزش یک برگ!» (دفتر آوار آفتاب، قطعه فراتر)قطعه دوم:« دریچه باز قفس بر تازگی باغ‌ها سرانگیز است / اما بال از جنبش رسته است / وسوسه چمن‌ها بیهوده است / میان پرنده و پرواز فراموشی بال و پر است / در چشم پرنده / قطره بینایی است / ساقه به بالا می‌رود / میوه فرو می‌افتد / دگرگونی غمناک است! / نور آلودگی است / نوسان آلودگی است / رفتن آلودگی ... / پرنده در خواب بال‌و‌پرش تنها مانده است / چشمانش پرتو میوه‌ها را می‌راند / سرودش بر زیر و بم شاخه‌ها پیشی گرفته است / سرشاری‌اش قفس را می‌لرزاند / نسیم هوا را می‌شکند / دریچه قفس بی تاب است...» (دفتر آوار آفتاب، دفتر برتر از پرواز)۲- به اشاره در گفته آمد: « عبور در مدار تنهایی» - برابر تجربه و نظام اندیشگی سپهری - سالک را دستخوش مرزهای گمشدگی، سرگردانی و غربت کرده و دچار آوارگی می‌کند که، «جاده یعنی غربت» (دفتر حجم سبز، قطعه جنبش واژه زیست) و چنان است که « تنهایی» برای سالک، صحنه و عرصه رفت و آمد، گشت و واگشت و نپایندگی است. برابر این تجربه، «آرامش در تپش» است و از همین رو «بی‌جنبشی / بی‌تپشی» در ضرباهنگِ «دور باد» قرار می‌گیرد:« پنجره‌ام به تهی باز شد / و من ویران شدم / پرده نفس می‌کشید / دیوار قیر اندود / از میان برخیز / پایان تلخ صداه‌های هوش ربا! / فرو ریز / لذّتِ خواب می‌فشارد / فراموشی می‌بارد / پرده نفس می‌کشد / شکوفه خوابم می‌پژمرد / تا دوزخ‌ها بشکافند / تا سایه‌ها بی‌پایان شوند / تا نگاهم رها گردد / در هم شکن بی‌جنبشی‌ات را / و از مرز هستی من بگذر / سیاه سرد بی تپش گنگ !...» (دفتر زنگی خواب‌ها، قطعه پرده)بی‌تابی، بی‌قراری و نپایندگی و این تجربه‌های کبوترانه، اما چنان اوج و موج بر‌داشته و - گویا - شدت می‌گیرد که زمان فراموش، ساعت در تعلیق و ابدیت شنیده می‌شود:۳- دو قطعه یاد شده شعر سپهری - با نگاهی ژرف و درنگ‌آمیز - سپیدار مضمونی را در نهاد خود داشته و آموزش می‌دهد که، سالک شاعر، فراتر از سخن معمول، سخن می‌گوید و چنانکه عناوین شعر « فراتر / برتر از پرواز» واگویه می‌کند از «تجربه پسا‌عبور» حرف می‌زند، آورده این تجربه (تجربه عبور از عبور و درک حضور) -شاید- سامان و سامانه‌ای باشد که سپهری از آن به «هوای خنک استغناء / فرش فراغت» یاد می‌کند:« من به مهمانی دنیا رفتم: / من به دشت اندوه، / من به باغ عرفان / من به ایوان چراغانی دانش رفتم ... / رفتم از پله مذهب بالا / تا ته کوچه شک / تا هوای خنک استغنا / تا شب خیس محبت رفتم / من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق / رفتم، رفتم تا زن / تا چراغ لذت / تا سکوت خواهش / تا صدای پر تنهایی ... » (دفتر صدای پای آب)« هنوز در سفرم / خیال می کنم / در آبهای جهان قایقی است / و من، مسافر قایق، هزارها سال است / سرود زنده دریانوردهای کهن را / به گوش روزنه‌های فصول می‌خوانم / و پیش می‌رانم / مرا سفر به کجا می‌برد؟ / کجا نشان قدم، ناتمام خواهد ماند / و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت / گشوده خواهد شد؟ / کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش / و بی خیال نشستن / و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟...» (دفتر مسافر)۴- چنین تجربه‌ای، چگونه ممکن است؟ و در واقع پرسش این است که لحظه‌ها چگونه ابدیت یافته و ثانیه‌ها، جاودانه می‌شوند؟پاسخ در « تجربه تعلیق زمان» استساعت‌ها را ما ساخته‌ایم، اگر ساعت نمی‌ساختیم، زمان نمی‌گذشت، اصلا زمانی در کار نیست که بخواهد بگذرد! ...زندگی، چنان رویای سرشار یک دلداده و لبخند پهناور یک کودک است، که ثانیه‌ها در آن منبسط شده‌اند. کودکان در دنیای بی‌زمان می‌خندند؛ و دلدادگان نیز! دنیایی که لحظه‌ها در آن غنی شده‌اند. شاید هم از اول چنین بودند؛ این ماییم که غنای لحظه‌ها را باخته‌ایم. بزرگ که شدیم، شتاب را به ما آموختند؛ و مقصد را؛ و مسیر را ... زمان، زائیده‌ی ذهن متوهم دچار دانش گزاره‌ای است. لحظه‌ها غنی شوند، ساعت تعلیق شود، دروازه ابدیت (دفتر آوار آفتاب، قطعه شب هماهنگی) بازشود، آدم از &quot;عبور&quot; رها می‌شود و &quot;حضور&quot; را درمی‌یابد.۵- با چنین نگاهی است که در تجربه سپهری، زندگی: « حیات غفلت رنگین یک دقیقه حوا‌ست ... » (دفتر مسافر) و درست در پیوند با آن و در پایان همین منظومه (مسافر) خطاب به بادهای هماره، خواستار دیدار «هیچ ملایم است»، می‌گوید:«عبور باید کرد / صدای باد می‌آید عبور باید کرد / و من مسافرم / ای بادهای همواره! / مرابه وسعت تشکیل برگ‌ها ببرید / مرا به کودکی شور آب‌ها برسانید / و کفش‌های مرا تا تکامل تن انگور / پر از تحرک زیبایی خضوع کنید ... / دقیقه‌های مرا تا کبوتران مکرر / در آسمان سپید غریزه اوج دهید / و اتفاق وجود مرا کنار درخت / بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک / و در تنفس تنهایی / دریچه‌های شعور مرا به هم بزنید / روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز / مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید / حضور هیچ ملایم را / به من نشان بدهید!» (دفتر مسافر)و در پیوند با این شبکه معنایی از «وجودی» می‌گوید که: «چشم‌هایش، نفی تقویم سبز حیات» است و چشم به راه «کودکی» است که از «حضور شکیبا» بگوید:«این وجودی که در نور ادراک / مثل یک خواب رعنا نشسته / روی پلک تماشا / واژه‌های تر و تازه می‌پاشد / چشم هایش / نفی تقویم سبز حیات است / صورتش مثل یک تکه تعطیل عهد دبستان سپید است / سال ها این سجود طراوت / مثل خوشبختی ثابت / روی زانوی آدینه‌ها می‌نشست / .... / یک نفر باید از این حضور شکیبا / با سفرهای تدریجی باغ چیزی بگوید / یک نفر باید این حجم کم را بفهمد / دست او را برای تپش ها اطراف معنی کند / قطره‌ای وقت / روی این صورت بی مخاطب بپاشد / یک نفر باید این نقطه محض را / در مدار شعور عناصر بگرداند / یک نفر باید از پشت درهای روشن بیاید / گوش کن یک نفر می‌دود روی پلک حوادث / کودکی رو به این سمت می‌آید ... » (دفتر ما هیچ ما نگاه، قطعه بی‌روزها عروسک)۶- عبور از عبور - چنانکه سرشت آن است - نقطه‌ای در پایان ندارد و بدیهی است که در ذات خود گواه وضعیتی پارادوکسیکال باشد، پارادوکس جنبش بی‌جنبشی! پارادایم این وضعیت را در «رقص سماع» می‌توان مشاهده کرد که رقصنده به رغم اینکه در ژرف شور و شوریدگی و در ارتفاع و معراج است، اما در گونه‌ای از «پالغز» است که مساحتی را در قلمرو نمی‌گیرد و کمیتی را گام نمی‌زند. طی نامه‌ای، سپهری چنین می‌نویسد:«آموخته‌ام که خُرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم.دیدار دوست ما را پرواز می‌دهد و نان و سبزی هم.آن فروغی که ما را در پیِ خویش می‌کشاند در سیمای سنگ هست، در ابر هست، میان زباله‌ها هم هست.شاید از آغاز خدا را و حقیقت را در دشت‌های آفرینش درو کرده‌اند امّا هر سو خوشه‌ها بجاست !من از همۀ صخره‌ها بالا نخواهم رفت تا بلندی را دریابم.از دوباره دیدنِ هیچ رنگی خسته نخواهم شد؛نگاه را تازه کرده‌ام.من هر آن تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد.» (بخشی از نامه سهراب به دوستش مهری)۷- نگاره این پالغز را در قطعه دیگری از شعر سپهری می‌توان دید که با عبور و حضور در دیالوگ می‌شود، بخوانید: چنان:«ای عبور ظریف! / بال را معنی کن / تا پر هوش من از حسادت بسوزد / ای حیات شدید! / ریشه‌های تو از مهلت نور، آب می‌نوشد / آدمی‌زاد- این حجم غمناک- / روی پاشویۀ وقت / روز سرشاری حوض را خواب می‌بیند / ای کمی رفته بالاتر از واقعیت! / با تکان لطیف غریزه / ارث تاریک اشکال از بال‌های تو می‌ریزد / عصمت گیج پرواز / مثل یک خط مغلق / در شیار فضا رمز می‌پاشد / من وارث نقش فرش زمینم / و همه انحناهای این حوضخانه / شکل آن کاسه‌ی مس / هم سفر بوده با من / از زمین‌های زبر غریزی / تا تراشیدگی‌های وجدان امروز / ای نگاه تحرک! / حجم انگشت تکرار / روزن التهاب مرا بست: / پیش از این در لب سیب / دست من شعله‌ور می‌شد / پیش از این یعنی / روزگاری که انسان از اقوام یک شاخه بود / روزگاری که در سایه ی برگ ادراک / روی پلک درشت بشارت / خواب شیرینی از هوش می‌رفت / از تماشای سوی ستاره / خون انسان پر از شمش اشراق می‌شد / ای حضور پریروز بدوی! / ای که با یک پرش از سر شاخه تا خاک / حرمت زندگی را / طرح می‌ریزی! / من پس از رفتن تو لب شط / بانگ پاهای تند عطش را / می‌شنیدم / بال حاضر جواب تو / از سؤال فضا پیش می‌افتد / آدمی زاد طومار طولانی انتظار است / ای پرنده! ولی تو / خال یک نقطه در صفحه ی ارتجال حیاتی!» (دفتر ما هیچ ما نگاه، قطعه اینجا پرنده بود)یادداشت‌های پیشین:سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۲سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۳سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۴سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۵سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۵ - ۲سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۵ - ۳سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۶ - ۱سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۶ - ۲</description>
                <category>احمد اسلامی</category>
                <author>احمد اسلامی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jan 2024 19:18:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۶</title>
                <link>https://virgool.io/@alef_mashal/sohrab-a-word-of-time-hpg9x4c52ypm</link>
                <description>درآمدی بر درون‌مایه عرفانی شعر سپهری / ۱۱«عبور / ۱۰»مدارهای عبور ۳ - قسمت دوماحمد اسلامی۴- بدین بیان، تنهایی در نظام اندیشگی سپهری، شناوری عاشقانه در هستی و بایسته انسان‌زیستی و معناگرایی است، فلسفه‌ای دارد و از بن‌مایه‌های هستی‌شناسانه و جانمایه‌های روانشناختی برخوردار است، و از این روی:گاه با اشتیاقِ بازیافت بهشت کودکی و یا اساطیری استو گاه با تصور یک خلوت معنوی است که در چشم‌انداز آینده مینویی نقش می‌بنددچنین است که شاعر بمثابه سالک در جستجوی سر‌زمینی آرمانی است که در آن رخت‌افکنده و خلوت‌گزیند، سر‌زمینی که در زبان شعری او با ترکیب‌واژه‌های گوناگونی، باز‌نمایی شده است، از جمله: «طرف دیگر شهر»، «بام ملکوت»، «پشت هیچستان»، «پشت دریاها» و... به ترتیب در صدای پای آب و در دفتر حجم سبز، قطعه‌های واحه‌ای در لحظه و پشت دریاها۵- بر این پایه در زیست‌جهان شاعر«تنهایی» همزاد «تفرد» و نوعی کنشگری وجودی است، در این تنهایی است که انسان با خودینه‌ترینِ خود روبرو گشته و در دیالوگ می‌شود، نگاه کنید:«نزدیک تو می‌آیم / بوی بیابان می‌شنوم‌ / به تو می‌رسم / تنها می‌شوم‌ / کنار تو تنهاتر شدم / از تو تا اوج تو / زندگی من گسترده است / از من تا من / تو گسترده‌ای‌ / با تو برخوردم‌ / به راز پرستش پیوستم‌ / از تو براه افتادم / به جلوه رنج رسیدم‌ / و با این همه ای شفاف! / مرا راهی از تو بدر نیست...‌ / زمین باران را صدا می‌زند / من تو را ! ...» ( دفتر آوار آفتاب، قطعه گردش سایه‌ها)و نیز بخوانید:«و آن شب / آن تیره شب / در زمین بسترِ بذر گریز افشاندی / و بالین آغاز سفر بود / پایان سفر بود / دری به فرود؛ روزنه‌ای به اوج / گریستی / &quot;من&quot; بی‌خبر بر هر جهش در هر آمد / هر رفت / وایِ &quot;من&quot; / کودک تو در شب صخره‌ها / از گود نیلی بالا چه می‌خواست / چشم‌اندازِ حیرت شده‌بود / پهنۀ انتظار / ربوده راز گرفته نور / و تو تنها‌ترینِ &quot;من&quot; بودی / و تو نزدیک‌ترینِ &quot;من&quot; بودی / و تو رساترینِ &quot;من&quot; بودی / ای &quot;منِ&quot; : سحرگاهی / پنجره‌ای بر خیرگی دنیاها سرانگیز!» (دفتر آوار آفتاب، قطعه پرچین راز)و نیز:«تنها در بی‌چراغی شب‌ها می‌رفتم / .... / تنها می‌رفتم می‌شنوی؟ تنها / من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه‌افتاده‌بودم / و من می‌رفتم، می‌‌رفتم تا در پایان خودم فرو افتم / .... / و سرانجام، در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم ... » (دفتر آوار آفتاب، قطعه همراه)۶- و از این رو‌ست که هستی ترس‌انگیز می‌شود، چرا که «تنهایی» چنانکه ریشه در «عشق» دارد، بار‌آورِ میوه «آزادی و تعهد» است و چنین است که سپهری از «ترس شفاف» (دفتر حجم سبز، قطعه نشانی) و «هراس قدیم» ( دفتر ما هیچ ما نگاه، دفتر متن قدیم شب) می‌گوید و هستی را «ترس‌انگیز» می‌داند:«دوست من / هستی ترس‌انگیز است / به صخره من ریز / مرا در خود بسای / که پوشیده از خزه نامم! / بروی که تری تو چهره خواب اندود مرا خوش است / غوغای چشم و ستاره فرو نشست / بمان تا شنوده آسمان‌ها شویم / بدرآ / بی‌خدایی مرا بیاگن / محراب بی آغازم شو / نزدیک آی تا ... من سراسر من شوم !» (دفتر آوار آفتاب، قطعه نزدیک آی)۷- تنهایی با نگاه به ویژگی‌های سرشتی که:وجودی است و با اگزیستانس انسان تنیده شده استسوکناک است و چنان ترنم موزون حرنابدی استو.... چنان بزرگ و سترگ است که در جغرافی سخن نمی‌گنجد:« ... در ابعاد این عصر خاموش / من از طعم تصنیف در / متن ادراک یک کوچه تنهاترم / بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است / و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی‌کرد / و خاصیت عشق این است...» (دفتر حجم سبز، قطعه به باغ همسفران)از این رو، سپهری گاهی برای به تماشا در‌آوردن «تنهایی» از استعاره «بیابان» کمک می‌گیرد:« میان ما سرگردانیِ بیابان هاست / بی چراغیِ شب‌ها، بستر خاکیِ غربت‌ها، فراموشیِ آتش هاست / میان ما هزار و یک شبِ جست و جو هاست... » ( دفتر آوار آفتاب، قطعه همراه)و نیز:« دیار من آن سوی بیابان هاست / یادگارش در آغاز سفر همراهم بود / هنگامی که چشمش بر نخستین پرده بنفش نیمروز افتاد / از وحشت غبار شد / و من تنها شدم / ... » (دفتر زندگی خوابها، قطعه پاداش)ایده عبور در مدار تنهایی، سالک را دستخوش «مرزهای گمشدگی، سرگردانی، غربت و ... » کرده و دچار «کوه، دشت، صخره و کرانه و ... » می‌کند. بخوانید:«سایه شدم و صدا کردم / کو مرز پریدن‌ها، دیدن‌ها؟ / کو اوج «نه من» دره «او»؟ / و ندا آمد: لب بسته بپو / مرغی رفت / تنها بود / پر شد جام شگفت / و ندا آمد: بر تو گوارا باد / تنهایی، تنها باد! / دستم در کوه سحر او می‌چید، او می‌چید / و ندا آمد؛ و هجومی از خورشید / از صخره شدم بالا / در هر گام، دنیایی تنهاتر، زیباتر / و ندا آمد: بالاتر بالاتر! / آوازی از ره دور:‌ جنگل‌ها می‌خوانند؟ / و ندا آمد: خلوت‌ها می‌آیند / و شیاری ز هراس / و ندا آمد: یادی بود، پیدا شد / پهنه چه زیبا شد! / او آمد / پرده ز هم وا باید / درها هم / و ندا آمد: پرها هم !» (دفتر شرق اندوه، قطعه تنها باد)نزدیک چنین مضمونی در پاره‌ای از قطعه‌های دیگر هم آمده است، از جمله قطعه «مزر گمشده» در دفتر زندگی خواب‌هاو چنان است که « تنهایی» برای سالک، صحنه رفت و آمدها و گشت و واگشت‌های هماره و پیاپی است، تعبیر «کبوتران مکرر» و «تجربه‌های کبوترانه» باردار چنین تجربه‌ای است، بخوانید:« ... / صدای باد می‌آید / عبور باید کرد / و من مسافرم ای بادهای همواره / مرابه وسعت تشکیل برگ‌ها ببرید / مرا به کودکی شور آب‌ها برسانید / و کفش های مرا تا تکامل تن انگور / پر از تحرک زیبایی خضوع کنید / دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر / در آسمان سپید غریزه اوج دهید / و اتفاق وجود مرا کنار درخت / بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک / و در تنفس تنهایی / دریچه‌های شعور مر بهم بزنید / ... » ( دفتر مسافر)و نیز:«... / حنجره‌ای در ضخامت خنک باد / غربت یک دوست را / زمزمه می‌کرد / از سر باران تا ته پاییز / تجربه‌های کبوترانه روان بود... / ... » (دفتر ما هیچ ما نگاه، قطعه اکنون هبوط رنگ)یادداشت‌های پیشین:سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۲سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۳سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۴سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۵سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۵ - ۲سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۵ - ۳سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۶ - ۱</description>
                <category>احمد اسلامی</category>
                <author>احمد اسلامی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jan 2024 18:12:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۶</title>
                <link>https://virgool.io/@alef_mashal/sohrab-a-word-of-time-uibp4qq7fbhx</link>
                <description>درآمدی بر درون‌مایه عرفانی شعر سپهری / ۱۱« عبور / ۱۰»مدارهای عبور۳ / قسمت اولاحمد اسلامیعبور، بمثابه زیست‌جهان سالک -چنانکه در گفته آمد- ریشه‌های هستی‌شناسانه دارد، اینجایی و اکنونی است و بی هیچ نقطه‌ای در پیایان تا مقصد «هیچ» دامن کشیده و می‌کشد و در پویه است. پویشی چنین روانبخش و رهایی‌ساز، با توجه به زیستگاه زمینی، در فرایند خود، مدارهایی بمثابه جان‌پناه و گریز‌گاه دارد و می‌خواهد و باید بر ساخته شود و این در ذهن و زبان سپهری روشن و نمایان است و از این زاویه، شعر او نمایشگاه گریز و گذار‌های پیاپی در بود و نمودهای گوناگون است، از جمله:۱- مدار کودکی۲- مدار طبیعتعبور در سلوک شاعرانه سپهری به گواهی شعر او، گریزگاه و جان‌پناه دیگری هم دارد. جان‌پناه طبیعت۳- مدار خلوت و تنهاییافزون بر مدار کودکی و طبیعت، عبور در نظام اندیشگی سپهری- به گواهی شعر او - مدار دیگری هم دارد، مدار خلوت و تنهاییتجربه «اتحاد من/طبیعت» که ریشه در هستی شناسی وحدت‌گرایانه و نیز ریشه در گوشه‌ای از روانشناسی شاعر دارد، کارکردی فرا‌واقع به خود گرفته و فرایند فراموشی و غفلت پاک است و رونده و پوینده را به جلوه دیگری از تجربه ریسته شاعر در عبور هدایت می‌کند، عبور از جلوت به خلوت۱- خلوت و تنهایی در نگاه سپهری1. .... تنهایی من از چیزهای هماهنگ پر بود. چیزی نمی‌خواستم و دست من همواره پر می‌شد. مهربانیِ هستی از همه جا می‌تراوید، نوازشی پنهان همه چیز را در برگرفته بود.گاوی که در یونجه‌زار می‌چرید چنان در گردش هستی رها بود که با رهایی خود بستگی‌های خانوادگی مرا سست می‌کرد. در دامنه‌ها، تا بخواهید لاله فراوان بود. گیاهی دیدم که سراپا آبی بود و چون چند تای آن را از دور می‌دیدی، می‌پنداشتی تکه‌ای از صبح را روی زمین انداخته‌اند. به هنگام بامداد، گل‌های کاسنی چنان جلوه‌ای داشتند که نهانی‌ترین آینه‌های احساس را پر می‌کردند. گاه زیبایی چنان به ما نزدیک می‌شود که از تار و پود هستی نیز می‌گذرد و در ما سرازیر می‌شود. باید همیشه چنین باشد. سال‌ها پیش در بیابان‌های شهر خودمان زیر درختی ایستاده بودم، ناگهان خدا چنان نزدیک آمد که من قدری به عقب رفتم. مردمان پیوسته چنین‌اند تماشای بی‌واسطه و رو در رو را تاب نمی‌آورند. تنها به نیمرخ اشیاء چشم دارند.دیری است بیشتر وقت خود را در خانه می‌گذرانم. از برخوردهای با این و آن کاسته‌ام. اگر یاران مثل درخت بید خانه‌ی ما کم‌حرف بودند، هر روز به دیدنشان می‌رفتم.گاه یک قطره آب که روی دست ما می‌افتد از همه‌ی دیدارها زنده‌تر است (هنوز در سفرم: شعرها و یادداشت‌های منتشرنشده از سهراب سپهری، نشر فرزان روز، ص۹۳).2. نازی وقت‌ها گذشت و ما نگاه کردیم و از جنس تنهایی شدیم. درخت را که بلد شدیم حرف از یادمان رفت...وقتی با تو گفت‌وگو دارم، کودکی اشیاء به من برمی‌گردد. دنیا ساده می‌شود. و حزن سادگی مرا تا شیطنت، تا طنز بالا می‌برد. آن‌وقت دلم می‌خواهد منطق خودم را با تمام صبحانه‌های خوب قاطی کنم. دلم می‌خواهد درها را روی زمین بخوابانم چون از ایستادن خسته شده‌اند...این‌جور وقتها من از خود زندگی پهن‌ترم و دستم به همه‌ی ریگ‌های دنیا می‌رسد... (هنوز در سفرم: شعرها و یادداشت‌های منتشرنشده از سهراب سپهری، نشر فرزان روز، ص۶۸).3. .... هوای شاعرانه‌ای که به من می‌خورد، نشئه‌ای عجیب داشت. مرا به حضور تجربه‌های گمشده می‌برد.خیالاتیم می‌کرد. با زندگی گیرودار خوشی داشتم. و قدم‌های عاشقانه بر می‌داشتم. کمتر کتاب می‌خواندم، بیشتر نگاه می‌کردم، میان خطوط تنهایی در جذبه فرو می‌رفتم ( هنوز در سفرم ص / ۱۵-۱۹)4. زندگی می‌گذرد، مهری، همان‌سان که گفتم دیرگاهی است از سرودن و نقش کردن دست شسته‌ام. در به‌روی خود بسته‌ و خلوت گرفته‌ام. گلدان پنجره‌ی اتاقم، مرا از رفتن به‌این‌سو و آن‌سو بی‌نیاز می‌کند. هزاران سال می‌توان به یک نقش روی سفال خیره شد، هزاران سال مهری، سودای سفر به دلم راه نمی‌یابد. برای چه سفر کنم، مهری؟ هستی با همه‌ی بی‌کرانی،‌ تاریکی و ترسناکی خود در اتاقم جای دارد. همه آغازها و پایان‌ها در یک جا گرد آمده‌اند. اما با همه‌ی خلوت گرفتن‌ها به تنهایی دست نمی‌یابم. تنها گاه در زمانی زودگذر، تراوش تنهایی را در خود حس می‌کنم (از نامه به مهری).5. .... در ابعاد این عصر خاموش / من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم / بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است / و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی‌کرد / و خاصیت عشق این است... (دفتر حجم سبز، قطعه به باغ همسفران)6. ... پرده را برداریم / بگذاریم كه احساس هوایی بخورد / بگذاریم بلوغ / زیر هر بوته كه می‌خواهد بیتوته كند / بگذاریم غریزه پی بازی برود، / كفش‌ها را بكند / و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد / بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند / چیز بنویسد و / به خیابان برود... (صدای پای آب)تنهایی و خلوت در شعر سپهری - البته - همیشه با کلیدواژه‌های ویژه همراه نیست و چه بسیارند فرازهایی که بی‌بهره از آن واژه‌ها - اما - روایت تجربه خلوت و تنهایی‌اند. برای نمونه:1. .... تو ناگهان زیبا هستی / اندامت گردابی است / موج تو اقلیم مرا گرفت / تو را یافتم / آسمان‌ها را پی بردم / تو را یافتم / درها را گشودم / شاخه را خواندم / ... (د / آوار آفتاب، ق / موج نوازشی ای گرداب)2. لب‌ها می‌لرزند / شب می‌تپد / جنگل نفس می‌کشد / پروای چه داری / مرا در شب بازوانت سفر ده / ... / به سقف جنگل می‌نگری / ستارگان در خیسی چشمانت می‌دوند / ... / بیا با جاده پیوستگی برویم / خزندگان در خوابند / دروازه ابدیت باز است / آفتابی شویم / ... / در خواب درختان نوشیده شویم / که شکوه روییدن در ما می‌گذرد / باد می‌شکند / شب راکد می‌ماند / جنگل از تپش می‌افتد / جوشش اشک هم آهنگی را می‌شنویم / و شیره گیاهان به سوی ابدیت می‌رود ... (دفتر آوار آفتاب، قطعه شب هماهنگی)۲- تنهایی و نه جدایینکته شایان درنگ این است که - البته - « تنهایی» در ادب عرفانی، بویژه در شعر سپهری هرگز به معنای « جدایی» و از جنس حالت و وضعیتی نیست که بر‌آمده از:· دور افتادگی از خانه و کاشانه· بیگانه‌انگاری خویش از جمع و رنجش از درک نشدن· و یا حس غربت ناشی از درد فراق اقوام و آشنایان و دور‌افتادگی از نیستان زیستی و... در یک سخن انتزاعی، ذهنی و ره‌آورد مرز‌بندی‌های موهومی است۳- این صورت از گریز به تنهایی و خلوت گزینی،۳ / الف- ریشه در سرشت سوگناک هستی و درد جاودانگی دارد، با این توضیح:این‌گونه خلوت / تنهایی با اگزیستانس و وجود انسان گره خورده و گریز و گزیری از آن نیست. تنهایی‌ای که با بن و بنیاد انسان گره خورده و تنیده در سرشت و سرنوشت اوست. به تعبیر سپهری: «حیات نشئه تنهایی ست»۳ / ب- اگزیستانسیال است.این نوع تنهایی که از آن به «تنهایی معنوی» تعبیر می‌شود، همیشگی و همه جایی است و به تعبیر دیگر، بسان «سایۀ نارونی تا ابدیت جاری است » و با « هجوم خالی اطراف» در می‌رسد و چنان «ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد». چنین سالکی باید بردباری پیشه کند و صلیب ستبر وسنگینِ تنهاییِ معنوی خویش را تا پرواز سمت بی‌سویی بر دوش کشد و با خود زمزمه کند: «حیات نشئه تنهایی است» و «فکر کن که چه تنهاست / اگر که ماهی کوچک / دچار آبیِ دریای بیکران باشد».۳ / ج- تنهایی اگزیستانس چنانکه ریشه وجودی دارد و از «درد جاودانگی» بر می‌خیزد، بار و بر و میوه‌ای هم دارد و غفلت پاک، آرامش و طمانینه را نصیب کرده و صلح درونی را به ارمغان می‌آورد.در اواخر دفتر « مسافر»، انس سهراب با تنهایی اگزیستانسیال به نیکی به تصویر کشیده شده؛ گویی او با تنهایی خود کنار آمده، آن را در آغوش کشیده است:«و اتفاق وجود مرا کنار درخت / بدل کنید به یک ارتباط گمشدۀ پاک / و در تنفس تنهایی / دریچه‌های شعور مرا بهم بزنید / روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز / مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید» ( مسافر)۳ / د- و در پیوند با ابدیت استاز این روست که سپهری، از ابدیت می‌گوید، ابدیتی که -البته- ملموس است، معنای این جهانی دارد و با زمین و زمان تنیده و درهم‌ پیچیده است و با زندگی نسبت تام و تمام دارد:«کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ / کار ما شاید این است / که در افسون گل سرخ شناور باشیم / پشت دانایی اردو بزنیم / دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم / صبح‌ها وقتی خورشید در می‌آید متولد بشویم / ... آسمان را بنشانیم میان دو هجای «هستی» / ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.» (صدای پای آب)سپهری در شعر «وید» هم از ابدیت می‌گوید:«نی‌ها، همهمه‌شان می‌آید / مرغان، زمزمه‌شان می‌آید / در باز و نگه کم / و پیامی رفته به بی‌سویی دشت / گاوی زیر صنوبرها، / ابدیت روی چپرها / از بن هر برگی وهمی آویزان.» ( شرق اندوه، وید)از این رو بر آن است تا در تجارب وجودی خویش، زمان را به ته رساند و دل از آن برگیرد و نوعی آگاهی ژرف را در «بی‌زمانی» تجربه کند و در این راستا از «تجربه‌های کبوترانه» (دفتر ما هیچ ما نگاه، قطعه اکنون هبوط رنگ) و از دو‌گانه‌ی «کران‌سوزی و کران‌سازی» (دفتر آوار آفتاب، قطعه سایبان آرامش ما ماییم) می‌گوید و اینچنین حکم به «زمزمه بیکرانی» می‌دهد. روشن است -چنانکه در گذشته بدان اشاره رفت- این مهم، با خود‌آزاد سازی از قید و بند ساعت و با «تعلیق زمان» در می‌رسد و رخ می‌نماید: «در هوای دوگانگی، تازگی چهره‌ها پژمرد / بیایید از سایه- روشن برویم / بر لب شبنم بایستیم، در برگ فرود آییم / ... چون جویبار، آیینه روان باشیم: به درخت، درخت را / پاسخ دهیم / و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم، هر لحظه رها سازیم / برویم، برویم، و بیکرانی را زمزمه کنیم».یادداشت‌های پیشین:سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۱ - (۱)سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۱ - (۲)سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۲سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۳سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۴سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۵سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۵ - ۲سهراب حرفی از جنس زمان / ۱۵ - ۳</description>
                <category>احمد اسلامی</category>
                <author>احمد اسلامی</author>
                <pubDate>Wed, 27 Dec 2023 02:27:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>