<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مداد آبی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alexaflow829</link>
        <description>و جادو هنگامی آغاز شد که کسی برای اولین بار نوشت (:</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 15:50:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1423958/avatar/ln002s.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مداد آبی</title>
            <link>https://virgool.io/@alexaflow829</link>
        </image>

                    <item>
                <title>۲ + ۲ = ۴ ?</title>
                <link>https://virgool.io/@alexaflow829/%DB%B2-+-%DB%B2-=-%DB%B4-t1btjftopm6f</link>
                <description>بار دیگر با صدای بلند خندیدند ،  ای انسان‌های نادان !  آهی از سر اندوه کشید . چطور ممکن بود به چنین افرادی ثابت کند که عقیده ایشان اشتباه است ؟ انسان‌هایی که با غرور سرشان را تکان می‌دهند و مغزهای زنگ زده‌شان توانایی پذیرش اشتباه را ندارد. از سالن همایش بیرون آمد ، چند بار به این اتاق قدم گذاشته و هر بار دست رد به سینه‌اش زده بودند؟  خدا می‌دانست. از جلوی مدرسه شهر عبور کرد صدای بچه‌های بیچاره‌ای که به زور مطالب دیکته شده را آموزش می‌دیدند شنید که یک صدا فریاد می‌زدند : ۲ به علاوه ۲ مساوی با ۳ قلبش آکنده از درد شد آخر تا کی ؟ در همین زمان صدای مدیر مدرسه را شنید همان مرد زورگو و متکبر. آهای پیرمرد بگو ببینم ۲ + ۲ چند می‌شود ؟ و همه بچه‌های داخل حیاط مدرسه شروع به خندیدن کردند ، بلند و آزاردهنده . پیرمرد سرش را تکان داد ، انسان‌های ابله سکوت است . در همین هنگام چشمش به پسر بزرگ مدیر افتاد پسر با دیدن استاد سال های قدیمش به گرمی سلام داد.  پیرمرد می توانست اخم های درهم رفته مدیر مدرسه را ببیند . در خانه روی مبل راحتی کوچکش نشست و به دیوارهای پوسیده و رنگ و نور رفته خانه‌اش نگاه کرد.  آیا واقعاً دیوانه بود؟ چه می‌شود گفت آدم گاهی به خودش هم شک می‌کند .ناگهان زنگ خانه‌اش به صدا در آمد . عجیب بود کسی معمولاً زنگ خانه‌اش را نمی‌زد . پسر مدیر با پیشانی کبود پشت در بود  استاد من دیگر خسته شدم نمی‌توانم تحمل کنم که مردم اینطور شما را تحقیر می‌کنند . بچه‌هایشان را هم مجبور می‌کنند مثل خودشان احمق باشند پیرمرد پسر را به داخل خانه دعوت کرد . شاگرد قدیمیش همیشه طعم چوب عصای پدرش را می‌چشید . نافرمانی نمی‌کرد ، فقط می‌خواست پدرش را از دست مستی غرور نجات دهد . چه کاری از دست من برایت ساخته است ؟می خواهم به من یاد بدهید چطور به مردم اثبات می‌کنید  دو به علاوه دو ، سه نمی‌شود . شاید نظرشان تغییر کند . فکر کرد حق با او بود عقل مردم به چشمشان است ،  چه کسی بهتر از پسر مدیر؟  آموزش را آغاز کرد طولی نکشید که ذهن باز پسرک مطالب را هضم کرد . ساکنان در سالن همایش با احترام به پسر نگاه می‌کردند . پسر از حاضران خواست دستانشان را بالا بیاورند و  عدد ۲ را نشان دهند . حالا دو انگشت دیگرشان را هم باز کنند . سپس با صدای بلند گفت دو با دو می‌شود ۴ صدای مدیران و بزرگان شهر بلند شد ؛  داد می‌زدند و اعتراض می‌کردند . اما پیرمرد از پشت پنجره می‌دید که بچه‌های مدرسه با دو دستشان عدد ۴ را نشان می‌دهند. ناگهان توجهش به مدیر مدرسه جلب شد . به انگشت دستش نگاه می‌ کرد . جلو آمد و همکار قدیمی اش را در آغوش گرفت . ریاضیدان سرانجام به او چیزی را آموخته بود که تا همیشه سرش را پایین و ذهنش را روشن نگه می‌داشت . ۱۴۰۲٫۱۲٫۱۰</description>
                <category>مداد آبی</category>
                <author>مداد آبی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Feb 2024 21:15:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلبرگ های خیس</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%DA%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%B3-tdldhejs58ta</link>
                <description>پیاده رو شلوغ و پر سر و صداست به طوری که هیچکس های دخترک را نمی‌شنود . دستان کوچک و نحیفش را به سوی هر کسی دراز می‌کند جواب رد می‌گیرد؛ و در این بین من گوشه‌ای نشسته ام نظاره‌گر دل‌هایی که از بخت بد همچون سنگ سخت، و همچون زمستان سرد و غمگین هستند .  به آرامی برگ‌ها و شاخه‌هایم را مرتب می‌کنم نزدیک ظهر است و می‌ترسم آفتاب گرم تابستان زودتر از وقت برگ‌هایم را خشک کند . دخترک کنار پیاده رو ایستاده است ، و تلاش می‌کند با چرب زبانی‌های کودکانه‌اش از سر ما راحت شود ، اما ای دل غافل که هیچکس حتی نیم نگاهی به او نمی‌اندازد. ساعت گذشته است آرام آرام خشک می‌شوم ، می‌دانم اگر تر و تازه نمانم خانواده‌اش گرسنه می‌خوابند.  دخترک به مردی می‌گوید: آقا نمی‌خوای برای زنت یه دسته گل بخری ؟  اما مرد به اعتنا عبور می‌کند .نیمه‌های شب است ، نسیم ملایمی از لابه لای شاخه‌های درختان می‌گذرد اما آنقدر ضعیف شدم که حتی نوازش‌های باد نیز درد را در سراسر بدنم می‌گستراند.  دخترک دیگر ساکت است خیابان ها مرده اند .آرام آرام همه ما را درون سطل پلاستیکی بزرگ می‌ریزد، گل های پژمرده‌ای که بخت یارشان نبود. تابستان می‌تواند خیلی سرد باشد، هوا تاریک‌تر از آن است که جایی را ببینم . نفس‌هایم به شماره افتاده است و قلبم میان آوندهای خالی از آب به سختی می‌تپد ، اما می‌دانم که به زودی به آن مایع حیات می‌رسم. آری در آن زمان که گلبرگ‌های سرخ من درون جوی پخش می‌شود و سرمای آب جای  گرمای بی‌مهر تابستان را می‌گیرد می‌اندیشم که چگونه امیدها به ناگاه از بین می‌روند ؛ و پس از آن ناامیدی سخت در صبح روز دیگر دخترک دوباره کنار همان پیاده رو می‌ایستد. گل‌ها پژمرده می‌شوند و به آب افکنده می‌شود باز هم دخترک همچنان کنار پیاده‌رو ایستاده است ، بدون آنکه سرانجام کسی به دستان کوچکش پاسخ دهد . ۱۴۰۲٫۱۱٫۱۳</description>
                <category>مداد آبی</category>
                <author>مداد آبی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Feb 2024 17:17:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیاده روی شگفت انگیز</title>
                <link>https://virgool.io/@alexaflow829/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-zol6yjharsca</link>
                <description>اواسط تیرماه است خورشید داغ تابستانی با سماجت تمام بر روی نیمکت آهنی می‌تابد و آن را گرم و گرم‌تر می‌کند ، آنقدر گرم که حتی نمی‌توان به دسته هایش دست زد . نیمکت مقابل خیابان و در پیاده‌روی خلوتی است که جز چند مغازه‌ی کوچک و خلوت و صدای پنکه‌های سقفی و کولرهای پنجره‌ای تفاوت دیگری با یک بیابان خالی و داغ ندارد ؛ اما وقتی روی نیمکت می‌نشینی تا یخ در بهشت طالبی ات را مزه مزه کنی از منظره‌ی غیر منتظره‌ی آن دسته خیابان شگفت‌زده خواهی شد . از لابه‌لای ماشین‌های سیاه و سفید و گاهی هم قرمز و زرد ، که با سرعت از کنار هم می‌گذرد، مغازه‌هایی در آن سوی خیابان پیداست که به سیگارهایشان پک می‌زنند. و از کسادی بازار گلایه می‌کنند . گربه‌ها در حالی که بال‌های خود را می‌گشایند از دست گنجشک‌هایی که روی زمین دنبالشان کرده اند به آسمان پناه می‌برند. چند بچه‌ی روی درختان تاب‌بازی می کنند و نسیم در حالی که شانه ای در دست دارد برگ‌های درختان رنگارنگ را به شکل قو های کله گنده و مسخره‌ای درمی‌آورد. غیر ممکن است اگر به سوی خیابان نگاه کنی و روزنامه فروشی را نبینی که برگ‌های کاغذ روزنامه دور و برش پرواز می‌کند یا بستنی فروشی که بزرگترین بستنی جهان را با ده متر طول با شکلات تزیین می کند. کمی دورتر بالای مغازه‌ی کفش‌های پرنده پیرمردهای دوچرخه‌سوار را می‌توان دید که بادبادک ها و بادکنک هایی  به دوچرخه‌ی خود بسته اند و در میان گربه‌های پرنده پرواز می‌کنند و از بالای مغازه‌ی گلفروشی که زنی با لباس پر از گل و موهایی به بلندی شب یلدا به گل‌های سخنگو آب می‌دهد عبور می‌کنند .شاید از این همه غیر ممکن تعجب کنی اما فقط من تو میدانیم و درخت سبز نزدیک نیمکت که با وجود  یخ در بهشت طالبی و هوای گرم و کمی چشم جویای خلاقیت می‌توانی پیاده‌روی جادوی آن دست خیابان را ببینی . </description>
                <category>مداد آبی</category>
                <author>مداد آبی</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jul 2022 15:10:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیاز</title>
                <link>https://virgool.io/@alexaflow829/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%B2-svrazgtrsuqg</link>
                <description>پیاز واژه ای است که گاه با آبگوشت می آید و گاه با کباب. البته نباید از حق گذشت که شروع پخت هر غذایی تقریباً با پیاز است . با این حال پیاز گیاهی است بدبو ، تند و اشک آور اما نکته جالب این است که همین گیاه در کنار تقریباً تمام غذا ها خوشمزه است !اما چطور ممکن است چیزی که به تنهایی غیر قابل خوردن است در کنار چیز های دیگر طعم خوبی پیدا میکند ؟ پیاز لایه لایه است این پوسته ها به قدری ادامه پیدا می کنند تا به قلب کوچک و اشک مانند پیاز می رسند ، درست مثل عروسک های روسی که به قول مردم این کشور نماد مادرانگی و محافظت است . میدانی پیاز مثل آدم هایی است که قلبی رعوف اما پوستی سخت دارند و برای بدست آوردن شان باید آنقدر بگردید و جستوجو کنید تا آن احساس پاک و زیبا را پیدا کنید. چنین آدم هایی مدام رنگ عوض می کنند و هر بار پوسته جدیدی را به نمایش می گذارند تا دیگران برای بدست آوردن شان تلاش کنند اما به محض اینکه در جمعی قرار می گیرند با هر کسی گرم می گیرند و با کمک نقاب ها و لایه های پنهانشان با آدم های مختلف ارتباط برقرار می کنند .خیلی از آدم های اطراف ما پیاز هستند ! آدم هایی که گاهی تند و اشک آور و غیر قابل پیش بینی می شوند اما همیشه قلب زیبا خود را حفظ می کنند ⁦&lt;(￣︶￣)&gt;⁩راستی مهم ترین آدم زندگی شما شبیه چه غذایی است ؟ </description>
                <category>مداد آبی</category>
                <author>مداد آبی</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jul 2022 23:19:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه میخوای !</title>
                <link>https://virgool.io/@alexaflow829/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%DB%8C-xtfbjsjeudo4</link>
                <description>گاهی باید به بعضی ها گفت اگه میخوای شام زودتر حاضر بشه باید کمک کنیاگه میخوای لبخند بزنم سعی کن حتی یه لبخند مصنوعی هم که شده تحویل بقیه بدیاگه میخوای ببری باید بجنگی ولی نکشی اگه میخوای دوستت داشته باشن باید اونا رو همونطوری که هستن دوست داشته باشیاگه میخوای حال دلت خوب باشه اول باید حال دل بقیه رو خوب کنیاگه میخوای بکشی کنار باید اول حواست به اونایی که بهت نیاز دارن باشهاگه میخوای دنیا رو تغییر بدی باید حرف دل آدمای اطرافت رو بزنی اگه میخوای جواب پیامت رو بده اول باید حضوری باهاش حرف بزنیاگه میخوای شجاع باشی باید ترس واقعی رو بفهمی اگه میخوای حقت رو بگیری باید حق آدمای دیگه رو فراموش نکنیاگه میخوای جهان جای بهتری باشه با خودت ، ساکنان دیگه و دنیا مهربون تر باشاگه میخوای تنها نباشی  اول تعریف تنها بودن رو یاد بگیر اگه میخوای بهت احترام بزارن سعی کن بفهمی احترامشون رو چطوری بدست بیاری اگه میخوای دوستای واقعی داشته باشی دوست واقعی باشاگه میخوای کوچه ات ، محله ات ، شهرت ، کشورت یا دنیات جایی ایده آل باشه بهتره دنبال ایده آل ها نباشیاگه میخوای ثروتمند بشی دیدگاهت رو از ثروت تغییر بده اگه میخوای ارزش این متن رو درک کنی خودت رو مخاطب این حرف ها قرار بده نه گوینده اش اگه میخوای انسان باشی نه آدم جمله زیر رو برای خودت کامل کناگر میخوای ...............</description>
                <category>مداد آبی</category>
                <author>مداد آبی</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jun 2022 21:27:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@alexaflow829/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-nxkdw0dtkzx5</link>
                <description>انسان موجود عجیبی است .چیزی را از ته دل می خواهد ، اما وقتی آن را به دست می آورد انگار نه انگار که تا قبل از این هر چه را داشت برای بدست آوردنش می داد .دلش تنگ می شود اما وقتی پیشش می روی حتی نگاهت نمی کند .تنهاست اما سرش شلوغ است .خسته نیست اما کاری نمی کند .نمی تواند همه چیز داشته باشد اما برای بدست آوردن همه چیز ، همه چیزش را فدا می کند.نمی داند ، نمی تواند ، می خواهد اما تظاهر می کند .می ترسد اما مثل احمق ها رفتار می کند .دیگران را خرد می کند و در آخر به وسیله کسی که هرگز فکرش را نمی کرد خرد می شود .معترض است اما منتظر می ماند تا دیگران حقش را بگیرند . می خواهد دنیا را نجات دهد اما با کوچکترین چیزی انگیزه ، هدف و آرمان هایش را از دست می دهد .آدمیزاد موجود عجیبی ست ، خیلی عجیب .......</description>
                <category>مداد آبی</category>
                <author>مداد آبی</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jun 2022 18:49:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از طرف الیزابت</title>
                <link>https://virgool.io/@alexaflow829/%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%A8%D8%AA-oerq4z5psoxh</link>
                <description>«اینجا هوا خیلی سرد است ، با اینکه هنوز اوایل پاییز است اما پیاده رو ها پر از برگ های زرد و نارنجی شد و زیر پا صدای قرچ قرچ قشنگی می دهد . اگر اینجا بودی حتما می گفتی هیچی جای بهار رو نمیگیره ولی خب من همیشه پاییز را بیشتر دوست داشتم ....»نامه را تا میکند و داخل پاکت می گذارد ، قطرات باران پنجره را پوشانده است ؛ باید با خودش چتر ببرد اما باز هم کله شق درونش اورا بدون چتر بیرون می فرستد . مو های لخت و قهوه ای رنگش زیر باران پاییزی خیس می شود ، اداره پست بعد از پارک است . دکه روزنامه فروشی داخل پارک تنها جایی است که می تواند تا کم شد باران زیرش پناه ببرد . پیرمرد روزنامه فروش می خواهد چترش را به او قرض بدهد اما رد می کند ، جز یکبار در هفته از خانه بیرون نمی آید بهتر است چیزی از کسی قرض نگیرد . از جیبش خودکاری بیرون می آورد و پشت نامه آدرس فرستنده را می نویسد اما محل گیرنده را خالی می گذارد ، به کجا به کجا نامه هایش را پست می کند ،؟ شهر ، روستا ؟ چیزی نمی داند فقط به عشق هر لبخندش هر هفته برایش نامه می نویسد با اینکه می داند او هرگز هیچ کدام آنها را نمی خواند .چیزی حدود ده دقیقه دیگر بارش باران کمتر می شود دخترک لیوان چایش را تمام می کند و پول آن را می پردازد  ، پارک به شکل غریبی خالی است اگر اینجا بود به طرف تاب می دوید بی توجه به سنش مثل کودکی 5 ساله بالا و پایین می رفت اما حالا بدون او کسی هست که بخواهد تاب بازی کند ؟ اداره پست با سقف آبی رنگش درمیان مغازه ها و ساختمان های کنار جاده به خوبی قابل تشخیص است .  دخترک نامه را درون صندوق پست می اندازد با اینکه می داند هیچ وقت جواب آن نامه را نمی گیرد . آبدارچی مردی میانسال و کم حوصله ای بود ، رو به او کرد و گفت :(( من نمی فهمم چرا وقتی جوابت رو نمی ده بازم بهش نامه می نویسی .... )) اما او نایستاد تا به ادامه حرف هایش گوش بدهد به هر حال اولین کسی نبود که درباره نامه نوشتن های پی در پی اش اینطور حرف می زد ، ولی خب اگر قرار بود به خاطر نظر مردم زندگی کند اصلا اینجا نبود ........یک هفته می گذرد و باز هم نامه اش برگردانده می شود ، دیگر جعبه نامه های بی پاسخش جایی برای نامه ای دیگر ندارد . قهوه اش را روی میز می گذارد و فکر می کند ، بازهم باید برایش نامه بنویسد ؟ نه دیگ وقتش رسیده که برود  و گمگشته اش را پیدا کند . صدای قطار در گوش هایش می پیچد ، ایستگاه بیشتر از آنچه که فکرش را می کرد شلوغ است . دسته چمدانش را در دست میگیرد و وارد قطار میشود . بعد از مدتی گشتن به دنبال کوپه خالی سر انجام در انتهای راه روی جای مورد نظرش را پیدا می کند . کنار پنجره می نشیند و اجازه می دهد نسیم ملایم پاییزی صورتش را نوازش کند . سرش را به پشتی صندلی تکیه می دهد و چشمانش آرام آرام بسته می شود .صدای سوت قطار او را به خود می آورد قطار آرام آرام شروع به حرکت می کند و چیزی جز چند سایه غریب از مناظر اطراف باقی نمی گذارد . انگار دوباره به دو سال پیش برگشته است با این تفاوت که آن شب زیر نور ماه از پشت شیشه ای از اشک هایش تمام این مناظر را از سر گذرانده بود .سر انجام قطار در همان شهر کوچک و آشنا می ایستد ، زادگاهش ، محل تولد خاطره هایش و محل از دست دادن او ...... بدون لحظه ای فکر کردن از قطار خارج می شود انگار که بدنش در کنترل قلبش باشد . قبرستان خالی است البته اگر روح های خسته زیر خاک را به حساب نیاوریم . ماریا همینجاست ، زیر کپه های عظیم خاک چشم انتظار در آغوش گرفتن او ... خودش را روی قبر خاکی و سرد می اندازد ، در و دل هایش تمامی ندارد نمی توان جز زمزمه های آرام و نا مفهوم چیزی از آن شنید فقط اشک است اسم ماریا که  بی وقفه بر لبانش جاری می شود زمان می گذرد اما انگار برای دخترک تاریخ در همان نقطه متوقف می شود همانجا در کنار خواهرش ......قطار بی مقدمه حرکت می کند ، سرعت می گیرد روی مسیر آهنی اش حرکت می کند . چشمانش را می بند و برگه های سرشار از آه ، اندوه و عشق را لمس می کند وقت اش رسیده است . پنجره را باز می کند باد موهایش را به هم میریزد . کیسه نامه ها را در دست می گیرد . قطار از روی پل میگزرد ، آبی آب او را به سوی خود فرا می خواند و در یک آن آسمان پر از پاکت ها نامه می شود پاکت هایی که مثل قطره های باران فرو میریزند و در پایان در آغوش سرد و خیس رودخانه پناه میگیرند و تنها یک لحظه می توان نام فرستنده و گیرنده آن را خواند برای ماریا / از طرف الیزابت ..........</description>
                <category>مداد آبی</category>
                <author>مداد آبی</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jun 2022 20:50:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توپ</title>
                <link>https://virgool.io/@alexaflow829/%D8%AA%D9%88%D9%BE-s4ip8r0nza9d</link>
                <description>تابستان ها ، مخصوصا حوالی تیر ماه کوچه های محله پر می شد از صدای خنده بچه ها . برای همین اکرم هیچ وقت تابستان ها را دوست نداشت ، نه فقط به خاطر سر و صدای توی کوچه ، نه به خاطر گرمای مرداد و شهریور ، چون ارباب و زن و بچه هاش این وقتا فرانسه بودند و اکرم و نگهبان تنها ، نگهبان هم فقط هفته ای یکبار می آمد و سری به خانه می زد و می رفت ، میشه گفت اکرم هم خدمتکار بود هم نگهبان و سرایدار .تازه کار آب دادن به گل های طبقه بالا تمام شده بود که چیزی محکم به در حیاط برخورد کرد ، باز هم بچه !اکرم سلانه سلانه از پله های مارپیچ و تمام نشدی پایین رفت تا به در حیاط رسید . گروهی از بچه ها جلوی در  ایستاده و چند تای دیگر پشت درخت ها قایم شده بودند ، اکرم مو های جو گندمی اش را زیر روسری قهوه رنگش کرد و داخل حیاط رفت ، توپ کوچک و خاکی بین چمن ها روی زمین افتاده بود ، ردی از سبزه ها روی بدن بی جان توپ نقش های سبز رنگی ایجاد کرده بود . اگر ارباب خانه بود حتما با داد و فریاد بچه ها را از دور و بر باغ بزرگش فراری می داد ولی خب اکرم هم تا همین دیروز مثل همین بچه ها دور خانه نسل اندر نسلی و بزرگ ارباب پرسه می زد . توپ به بغل جلوی در رفت و گفت :(( مگه به تون نگفته بودٌم این ورا نیاین ، خوبه بزنین یکی از شیشه ها رو بشکونین بدبختم کنین )) بچه ها بی توجه به این حرف ها توپ و گرفتن و دوباره صدای جیغ و فریادشون رفت به آسمون ؛ یکی نبود بهشون بگه آخه صبح ، ظهر ، غروب کاری جز بازی و جیغ و داد ندارن ؟ اکرم با همین حرف ها دوباره رفت تا به بقیه گل ها آب بدهد .نیم ساعتی گذشت اکرم همه گل ها را آب داد ، برگ هایشان را هرس کرد و بلاخره روی یکی از مبل ها نشست و نفس راحتی کشید . مبل نرم بود و دسته هایی از چوب بلوط و پارچه مخملی و زیبایی داشت . رفت توی فکر ، اگه اون زن ارباب بود چه زندگی ای داشت ، چه مسافرت ها و گردش هایی که نمی رفت ، چه لباس هایی که نمی پوشید و ......ناگهان صدای شکستن چیزی اکرم را از فکر و خیال بیرون آورد ، روی یکی از بالکن های خانه گلدان شکسته روی زمین افتاده و خاکش مثل خون روی زمین ریخته بود. توپ کوچک کنار گلدان جا خوش کرده بود . فریاد اکرم به هوا رفت توپ و برداشت و با سریع ترین سرعت ممکن از پله ها پایین رفت ، بچه ها پشت دروازه باغ باشنیدن صدای داد و هوار اکرم جیغ کشیدند و  هر کدام به سویی رفتند . اکرم توپ به دست و پشت در باغ آمد و جیغ کشید :(( مگر به تان نگفتم نکنید ، دیدید چه بر سرم آوردین ، من میدانم و ای توپ و شما )) اکرم دوباره وارد خانه شد ، از پله ها بالا رفت تا از آشپزخانه چاقویی بردارد و به حساب توپ خراب کار برسد . ناگهان پایش به یکی از پله ها گیر کرد ، تعادلش را از دست داد و از روی پله ها سر خورد و با جیغ بنفشی روی زمین افتاد . اکرم چشم هایش را باز کرد ، بچه ها دور تا دورش حلقه زده بودند و یکی از دختر ها لیوان آبی در دستش بود و دیگری زخم روی پیشانی اش را پاک می کرد ، اکرم پرسید :(( چه شد ؟ شما چوتو اومدید داخل ؟ )) یکی از پسر ها گفت :(( پشت باغ یه درخت بود از اون رفتیم بالا دیدیم خوردی زمین )) اکرم لبخندی زد اما با دیدن توپ لبخند از روی لبانش پر کشید . آهسته و لنگان لنگان توپ را به دست بچه ها داد و لبخند بچه ها با لبخندش گره خورد ......... </description>
                <category>مداد آبی</category>
                <author>مداد آبی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jun 2022 15:12:34 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>