<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های &quot; ALFA &quot;</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alfaa</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:20:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4183367/avatar/Fbj7bs.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>&quot; ALFA &quot;</title>
            <link>https://virgool.io/@alfaa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قوقولیی قوقووو</title>
                <link>https://virgool.io/@alfaa/%D9%82%D9%88%D9%82%D9%88%D9%84%DB%8C%DB%8C-%D9%82%D9%88%D9%82%D9%88%D9%88%D9%88-cjn9qrupnhal</link>
                <description>از بچگی عاشق چرخ فلک بزرگ شهربازی بودم. همیشه آرزو داشتم سوارش شم، اما هیچ‌وقت قسمت نمی‌شد.اون شب داشتم با یک مرد قدبلند و خوش‌تیپ جلوی بوفهٔ شهربازی حرف می‌زدم. هوا بوی ذرت بو داده می‌داد، صدای بچه‌ها، جیغ همه قاطی شده بود که یهو مرد گفت:  _ کیف پولمو تو ماشین جا گذاشتم، بدو بیارش تا بلیط بگیریممنم محکم و خوشحال گفتم:  _به روی چشم:/و بدون فکر دویدم سمت پارکینگ، اون لحظه یه چیزی تو مایه های میگ‌میگ بودم.ماشین مشکی رو دیدم، و حدس زدم ماشین همون مرد خوشتیپ ناشناسه خواستم درو باز کنم که یهو...  _ آخخخخ!  صورتمو با دو تا دست پوشوندم، چیزی نرم خورده بود به من !با عصبانیت دست‌هامو پایین آوردم و یهو دیدم:  _ باب اسفنجی؟!آره، همون خودِ خودشه، فقط بزرگ‌تر از چیزی بود که تو کارتون دیده بودمیهو باب یه خنده‌ی شیطانی سرداد از اونایی که هیچوقت ازش ندیده بودم ، یه خنده از اون مدل‌هایی که با دیدنش دلت می‌خواد فرار کنی  _ هاهاهاها... از اینجا نمی‌تونی بری، از اون راه برو!با انگشت زرد و بادکرده‌ش یه مسیر دیگه رو نشون داد.  من که تازه متوجه شدم مماخم خونی شده و داره می‌سوزه، گفتم:_ بکش کنار! من باید کیف اون مردو ببرم تا برام بلیط بخره ...باب ابروهاشو بالا برد و گفت:  _ با همین دندون‌هام می‌خورمت، بچه پرو!دندون‌هامو روی هم فشار دادم، حس ابرقهرمان بهم دست داد، گفتم:  _ فکر کردی جلوی منو می‌گیری اسفنج زرد؟ من اون بلیط رو می‌خوام!در همون حال با ضایع‌گی تمام دویدم سمت دیوار کوتاهی که خودش بهش اشاره کرده بود من مثل یه بز کوهی از دیوار بالا رفتم و با غرور رسیدم بالا.  همون لحظه، یه صدایی اومد...  دیوار لرزید و بعد فرو ریخت!  _ جییییییغغغغ!چشمهامو محکم بستم، آمادهٔ برخورد با زمین شدم، ولی حس عجیبی پیدا کردم  انگار پاهام کش اومده! بعد از چند ثانیه چشمهام رو که باز کردم دیدم واقعا کش اومده‌ن، مثل دست‌های کارآگاه گجت! یهو افتادم پایین ولی به جای خوردن به زمین، پاهام جمع شد و آروم روی خاک وایسادم.  _ هورااااااااااادور و برمو نگاه کردم... سرم گیج رفت   _ یا خدا... من اینجا چیکار می‌کنم؟!  دیگه خبری از شهربازی نبود، یه حیاط تاریک بود، چراغ زردرنگی از بالای در حیاط آویزون بود ، صدای جیرجیرک‌ها، و یه نسیم سرد که پوست رو مورمور می‌کرد.  _ کی هستییییی؟!صدایی تو حیاط پیچید مثل آژیر پلیس.چرخیدم پشت سرم رو نگاه کردم چشمهام از حدقه بیرون زد و وسط شوک، دویدم سمت دیوار. اون لحظه فقط یه فکر تو سرم بود: فرار کن قبل از اینکه بفهمه کی‌ای.  با وحشت دستمو گذاشتم روی دیوار... ولی دیوار یهو از وسط شکاف برداشت مثل یه در !   بی معطلی دویدم بیرون، افتاد دنبالم!  _ وایستاااا! از صداش مشخص بود که اگه بگیرتم، گوشم رو می‌کَنه. منم تبدیل شدم به موتور دو زمانه! فقط میدوییدم وسط دویدن چشمم به یه دختر چادری افتاد که پشتش به من بودچادر سیاه پر از نگین و منجوق، عه چادر ریحانه !ایستادم و فریاد زدم _ ریحانهههبرگشت به طرفم... ولی چشماش سفید بود، پوستش خاکستری، دندون‌هاش از زیر لب بیرون زده بود.  _ جیییییییییغغغغغ! دوان‌دوان به سمت دیگه پرید‌م، حتی نگاهش نکردم.در بزرگ آبی رنگ خونه‌ی عموم رو دیدم. وسط یه بیابون آره، دقیقاً بیابون، ولی من وقت فکر کردن نداشتم.  با لگد شروع کردم به در زدن:  _ عمووووووووو! عمووووووووووو!در با صدای قیژ باز شد، خودمو انداختم داخل، دست روی سینه، نفس‌نفس‌زنان گفتم .  _ آخیش... یهو یه صدای ترق! از زیر پام اومد.  پایین رو نگاه کردم، پاهام تا زانو ناپدید شده بودن  _ جیغغغغغغغغغ! همون لحظه یکی از گوشه‌ی دیوار گفت:  _ پول بلیطو من بهت می‌دم!  چرخیدم، دخترعموم بود یه بچه شیرخواره ولی ایستاده روی دو پا، یه عالمه دلار توی دستش.  _ مرییییییییییییییییییییم؟! قبل از اینکه بفهمم چی شده، زمین زیر پام خالی شد، جاذبه گفت خداحافظ!  سقوط کردم توی یه تونل تاریک، دیوارها با نور بنفش می‌درخشیدن، صدای خنده‌های ترسناکی میومدقبل رسیدنم دیدم که پایین یه چیزی حرکت کرد... چشامو ریز کردم ... یه خروس!  اما نه مثل خروس معمولی — یه خروس بنفش غول پیکر نگاهش که به من افتاد دهنشو باز کرد با ترس چشمهام رو بستم که یهو :_ قوقولییییی قوقووووووووووولییی ! همون موقع بلند داد زدم:  _ یا خدااااا!  و از جا پریدم!  نشسته بودم روی تشک خودم ، نفس‌زنان، عرق کرده، قلبم تند می‌زد.  چشمهام به ساعت افتاد، صبح شده بود، صدای خروس همسایه می‌اومد.   _ آخیش... همش خواب بود!  </description>
                <category>&quot; ALFA &quot;</category>
                <author>&quot; ALFA &quot;</author>
                <pubDate>Thu, 18 Dec 2025 17:50:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وجود من :)</title>
                <link>https://virgool.io/@alfaa/%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D9%85%D9%86-a51f2dxyxxgy</link>
                <description>این را می‌نویسم نه برای آنکه شنیده شود بلکه برای آنکه ثبت گردد یادگاری از نبردهایی ناتمام که قهرمانان واقعی ما در سکوت پیش می‌برند .میدانی شاید فرصت نکرده‌ای خودت را پیدا کنی احتمالا آنقدر درگیر ساختن آینده‌ی دیگران بودی که مسیر خودت محو شد.میدانم هوا همچنان گرم است و تو زیر همان آفتاب، بار سنگین زندگی را حمل می‌کنی.میدانید در وجود هر پدری، پسر بچه‌ای هست که آرزوهایش را برای بزرگ شدن و زودتر مرد شدن در صندوقچه‌ای قفل کرده است ، پسر بچه‌ای که هنوز دلش می‌خواهد بدود، بازی کند و آسوده بخندد.میدانم این چین و چروک‌ها و آفتاب سوختگی ها نشانه ی زحمت مداوم است.شنیده اید ؟ داستان مردانی را که که حالا فرتوتی را نشان می‌دهند، اما پیش‌تر، تکیه‌گاه استوار ما بودند و همه چیز را برای ما فراهم کردند.می‌دانم که زمزمه‌هایی هست.برچسب‌هایی که شاید جامعه بر شانه‌هایت بزند، اما از نظر من، این برچسب‌ها بی‌معناست.تو ریشه این خانواده‌ای ، تو نان‌آوری، تو بنیان‌گذاری .تو بزرگ‌تر از هر عنوانی هستی که با مدرک و دفترچه تعریف می‌شود.امروز، شاید کلمات دوستت دارم یا به تو افتخار می‌کنم به‌راحتی بر زبان جاری نشوند، اما همین که نفس می‌کشی، همین که ایستاده‌ای، برای من کافی است.کاش می‌توانستم یک روز، تنها برای یک روز، آن بار سنگین را از دوشت بردارم.دلم می‌خواهد آن لبخند که در عکس سربازی ات در کنار رفقایت بر لب داری ، آن لبخند رها و بی قید دوباره بر لبت بنشیند و با خیالی آسوده، چای‌ات را بنوشی.میخواهم بگویم که من به تو افتخار می‌کنم، بابا. خیلی زیاد. اما خجالت یا شاید هم غرور مثل دیواری یخی میانمان قرار گرفته و نمیگذارد حرفم را به زبان بیاورم ...سپاسگزاریم از تمامی قهرمانان زندگی هایمان :)ALFA</description>
                <category>&quot; ALFA &quot;</category>
                <author>&quot; ALFA &quot;</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 18:13:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلنا 🌔</title>
                <link>https://virgool.io/@alfaa/%D8%B3%D9%84%D9%86%D8%A7-%F0%9F%8C%94-f3mn5nbhux2t</link>
                <description>النا پانزده سال داشت و مرز باریک میان آنچه بود و آنچه باید می‌بود، برایش همچون پرده‌ای از جنس مخمل بود؛ دنیایی که واقعیت در آن با خیال در هم می‌تنید.او همیشه عاشق نورِ منحصر به فردی بود که تنها ماه بر زمین افکنده می‌ساخت؛ نوری سرد، که به نظر می‌رسید تمام اسرار جهان را در هاله‌ای نقره‌ای پنهان کرده است. او نام این یار قدیمی‌اش را سلنا گذاشته بود، ادای احترامی خاموش به خواهر کوچک‌ترش که سال‌ها پیش، همچون یک ستاره زودگذر، از آسمان زندگی‌اش محو شده بود.هر شب، زمانی که سایه‌ها در حیاط کوچک خانه‌ اش بلندتر می‌شدند، النا به سمت سنگی بزرگ و صاف در مرکز حیاط می‌رفت. آن سنگ سرد، به نوعی تخت پادشاهی او بود، جایی که در انتظار ظهور تنها دوست وفادارش می‌ماند.شبی، آن انتظار به یک شگفتی بدل شد. ماه، برخلاف هر شب، نه تنها کامل، بلکه به طرز عجیبی غول‌پیکر و نزدیک به نظر می‌رسید؛ گویی از مدار خود اندکی منحرف شده تا جهان النا را در نور خود غسل دهد.لبخندی محتاطانه بر لبان النا نشست. این یارِ همیشگی چنان با تار و پود روزهای او آمیخته بود که آرزویی سرکش در دلش جوانه زد : کاش خورشید هرگز طلوع نمی‌کرد تا این سکوت درخشان ابدی شود._ سلنا امروز توی شهر، همه عجله داشتن... انگار هیچ‌کس لحظه‌ای برای دیدن بافتنی‌های من وقت نداشت. هیچی نتونستم بفروشم.سپس آهی کشید که سنگینی‌اش از جنس خستگی یک روز طولانی بود._ درکت می‌کنم!این صدا، شبیه زمزمه باد نبود و هیچ شباهتی به نجوای حیوانات شب‌گرد نداشت. صدایی از اعماق یک بلور یخی تراشیده شده بود؛ نرم، سرد، و مملو از اندوهی کهن که انگار از آغاز آفرینش با خود حمل می‌کرد.النا خشکش زد. نفس کشیدن برایش سخت شد . این لحن، با غمِ نهفته در استخوان‌هایش هم‌نوا بود. او به سختی پلک زد، نگاهش را بر مرکز قرص نقره‌ای عظیم ماه دوخت._ کـ... کی حرف زد؟_ من... صدا قوی‌تر شد، با مکثی که گویی ماه در حال جمع‌آوری تمام اکسیژن شب بود. _ من بودم النا .باجود وحشتی که همچون پوسته‌ای سرد بر تنش می‌نشست، حسی غریب از کنجکاوی و اشتیاق به درونش سرازیر شد. این اولین باری بود که ماه، دوست صمیمی و گوش شنوا، پاسخش را می‌داد._ چطور ممکنه؟ماه لبخندی زد. النا بی‌اختیار دست‌های مشت‌شده‌اش را به چشمانش مالید، اما وقتی دوباره گشود، سلنا همچنان با همان لبخند مرموز در آسمان بود. این یک توهم نبود؛ این یک حقیقت جدید بود._ من همیشه حرف می‌زنم دختر... اما آدم‌ها فقط زمانی صدام رو می‌شنون که به شدت به اون نیاز دارن... من گفتم درکت می‌کنم، چون تو هم مثل منی .النا دستانش را بر سطح سرد و صاف سنگ گذاشت. آرامشِ درونی عجیبی جای وحشتش را گرفت. او حالا با ماه صحبت می‌کرد؛ با ماهِ سخنگو._ پس... انگار دل پری داری سلنا .النا با لحنی صمیمی پرسید، همان لحنی که همیشه در تنهایی‌اش به ماه هدیه می‌داد، اما این بار قرار بود پاسخ بشنود._ آره... النا حس کرد که فاصله میان آن‌ها کم شده و نور نقره‌ای ماه، پررنگ‌تر و تابنده‌تر می‌شود._ اوضاع خورشید بده النا خیلی بد . آدما من رو دوست دارن چون درخششم نویدبخشِ آرامشه ... اما معشوقه ی بیچاره‌ی من، خورشید، خیلی تنهاست.النا سرش را کج کرد، کنجکاوی‌اش بر تمام ترس‌ها غلبه کرده بود. _ تنها؟ خورشید؟ناگهان یاد فکر خودش افتاد که میخواست خورشید طلوع نکند و حسابی شرمنده شدصدای سلنا این بار با طنینی عمیق‌تر پاسخ داد، گویی توده‌ای از سکوت صدها شب را در خود جمع کرده بود._ آره ، آدم‌ها، النا اونا خورشید رو رها می‌کنن. خورشید که می‌تابه، اونها سرشون را بالا می‌گیرن و فقط از گرما گلایه میکنن یا بدتر، اون‌قدر درگیر عجله‌های روزمره هستن که هستی‌اش رو حس نمی‌کنن.ماه لحظه‌ای مکث کرد، نور نقره‌ای‌اش چنان درخشید که گویی می‌خواست گرمای نهفته‌اش را به النا منتقل کند. _من فقط در شب ظاهر می‌شم. مردم وقتی در سکوت به دنبال همدمی می‌گردن ، به من نگاه میکنن و حتی مثل تو باهام حرف میزنن النا با تمام وجود گوش می‌داد. دنیا از دیدگاه موجودی ابدی در آسمان دیده می‌شد._ خورشید مثل نفس کشیدنه. اون نورش رو بی‌دریغ به زمین میده ، بدون توقع. تمام زندگی، تمام رنگ‌ها از اونه. اما به محض غروب، آدما به سراغ من میان .النا احساس کرد سنگینی‌ای که در سینه‌اش انباشته شده بود، سبُک می‌شود. غم ماه و خورشید، شبیه به غم خودش بود_ پس... شما دو تا هم دلتون می‌خواد دیده بشید؟سلنا خندید. این بار خنده‌اش شبیه صدای چکیدن قطرات آب در غاری یخی بود. _ دقیقا لذت واقعی اینه که کسی به ظرافت کار ما نگاه کنه و بفهمه چقدر مهم بوده، حتی اگه اون لحظه به اون نیازی نداشته باشه.بعدا با لحن غمگینی ادامه داد_ خورشید فقط دلش می‌خواد کسی زیر نورش بایسته، سرش رو بالا بگیره و بدون شکایت از گرما، فقط بگه : ممنونم که اینجا هستی.به همین سادگی...النا به ماه عظیم خیره شد و تصمیمش شکل گرفت. شاید از این پس، هر صبح که خورشید در آسمان بود از او تشکری خالصانه میکرد _ سلنا..صدای النا آرام و مصمم بود. _ من می‌تونم انجامش بدم .لبخند ماه عمیق‌تر شد، لبخندی که تمام نور نقره‌ای شب را در خود فشرده بود. _ تو؟النا به جلو خم شد، قلبش با هیجانی نو می‌تپید؛ هیجانی شبیه به تکمیل یک نقشه‌ی بافتنی پیچیده. حالا او یک هدف آسمانی داشت._ بله، من!النا مکثی کرد و انگشتانش را بر بافتنی ناتمام روی سنگ سرد کشید. _ من از فردا هر وقت خورشید رو دیدم بهش خیره میشم و ازش تشکر میکنم من میتونم قدردان حضور دائمی و گرمای خورشید باشم .سپس سرش را بلند کرد اما دیگر خبری از ماه در نزدیکی اش نبود ماه مثل تمام شب‌های دیگر در ورای آسمان میدرخشید مثل یک جرم آسمانی ساده انگار نه انگار که با او سخن گفته نکند این یک رویا بود ؟کاش قدر انسان ها و موجوداتی که حضورشان در زندگیمان دائمی شده را بدانیم روزی این حضور جاویدان کمرنگ میشود و ما میمانیم و حسرت آن بودن هایی که راحت از کنارشان گذشتیم ....FA</description>
                <category>&quot; ALFA &quot;</category>
                <author>&quot; ALFA &quot;</author>
                <pubDate>Wed, 12 Nov 2025 23:36:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هی تو که رفتی !</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%87%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C-do5n3asjcbwq</link>
                <description>به غریبه‌ای آشنا،شاید کلماتم در انزوای این صفحه کوچک گم شوند، شاید هم قاصدکی سرگشته، نجواهایم را به گوشِ باد برساند و باد به تو .می‌دانی؟ رفتنِ تو، یک فعلِ ساده نبود؛ حضوری معکوس بود.آنچه پس از تو در من باقی ماند، نه خاطره‌ای زودگذر، بلکه یک بنای کامل از یادها و تولدهاست.نخستین سنگ بنا، &quot; صدا &quot; بود.سکوتِ خانه، دیگر یک فقدانِ محض نیست؛ بلکه‌ شکسته‌ترین آوای هستی‌ست.این سکوت، خود یک فریادِ رسا از نبودن توست.آموخته‌ام که پژواکِ تو، نه در خلاء، بلکه در تار و پود لحظه‌ها رسوخ کرده است؛ در صدای قطره‌های باران که انگار وزنِ گام‌های تو را دارند، در تیک‌تاکِ ساعت که زمان بی تو بودن را فریاد می‌زند، و در خش‌خشِ هر برگِ پاییزی که زیر قدم‌هایم خرد می‌شود و تو را زمزمه می‌کند.سپس، &quot; رنگ‌ها &quot; هویت گرفتند.جهان خاکستری نشد؛ رنگ‌ها به مقامِ شهادت رسیدند.هر طیفی که اکنون می‌بینم، یادگاری از توست که بر بوم زندگی‌ام چسبیده و پاک نمی‌شود.آسمانِ آبی، همان وعدهٔ های قدم زدن را به یادم می آورد .خورشیدِ غروب، آخرین شعلهٔ امیدی است که تلاش می‌کنم تا برای فردا، در کورهٔ قلبم زنده نگه دارم.این‌ها رنگ‌های تو هستند که هستی‌ام را تزئین کرده‌اند.و اما، عمیق‌ترین میراث، &quot;شکلِ جدیدِ من&quot; است.تو مرا با ظرفیت‌هایم دوست داشتی، اما رفتنت، دیوارِ آن ظرفیت را شکست.این خلاء، مرا مجبور کرد تا خود را نه یک بازمانده، که یک معمار ببینم.دست‌هایم را نه برای پر کردن جای خالی، بلکه برای بازسازیِ دیوارها و برپا کردنِ سقفِ رؤیاهایی که حالا تنها برای من است، به کار گرفتم.این نیروی خشن و استوار، میراثِ سختِ نبودنت است.میدانی محبوبم ، من دیگر در جستجوی پر کردنِ جای تو نیستم.فهمیده‌ام آنچه باقی مانده، خود یک جایگاه است، یک تکیه‌گاه.آنچه پس از رفتنت در من ماند، نه فقط عمقِ غمِ تو، که تمامِ درس‌های ضروری است که آموختم تا بتوانم با تکیه بر این میراث، دوباره زندگی کنم.با تمام مهر و استقامت،کسی که حالا، نگهبانِ واپسین نگاه‌های توست.ALFA</description>
                <category>&quot; ALFA &quot;</category>
                <author>&quot; ALFA &quot;</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 23:10:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونه :)</title>
                <link>https://virgool.io/@alfaa/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-n5zr1gwhbcxf</link>
                <description>نوشته ی کاملا دلی ✨چرا نبودم ؟خب باید خدمتتون عرض کنم که هیـــچ جـــــااا تاکید میکنم هیـــچ جـــااا خونه ی خود آدم نمیشه !بنده بعد از دوماه که به دلایلی از خونه و خانواده دور بودم تونستم برای چند روزی به دیدن خانواده‌م بیامالبته شنبه دوباره راهی شهر غربت میشم احتمالا تا سه ماه دیگه الان دوساله که وضع به دلایلی همینه و من عادت کردم :)اما بزارید بگم از خونه :حقیقتا نوشیدن آب چشمه ی حیات به اندازه اون لیوان آب گرمی که برادرت از سر حواس پرتی به جای یخچال از شیر آب گرم برات میاره لذت بخش و خاطره انگیز نیست ...هیچ چیز بیشتر از گوش سپردن به نصحیت های پدربزرگ و دعاهای خیرش وقتی کاری براش انجام میدی دل انگیز و روحیه بخش نیست :)هیچ چیز اندازه ی دیدن یه فیلم همراه خانواده نمیچسبه حتی اگه اون فیلم یوسف پیامبر که هرسال پخش میشه باشه =)و هیچ چیز به اندازه جیغ و داد همراه پدر برای مسابقه ی وزنه برداری یا فوتبال کیف نمیده !خونه پدری چی میچسبه ؟بعد از چندساعت منتظر موندن خوردن زرشک پلو خوش رنگ و لعاب مامانت توی بشقاب های چینی قدیمی درحالی که ریحان های باغچه هم کنار بشقابته ...بیدارشی ببینی نور آفتاب داره میخوره تو صورتت پاشی بری پرده رو بکشی بگیری بخابی ...وقتی بابات خسته از سرکار میاد بسیج وایسی ک بهش خسته نباشید بگی و اون بهت لبخند بزنه :)وقتی میل نداری مامانت مجبورت کنه غذا بخوری و تازه بعدش متوجه شی چقدر گرسنه بودی .گلدون های مامانت رو آب بدی و هر روز برای بردن یکیشون توی ذهنت نقشه های شیطانی بکشی :\دسته گل چی به آب بدی ؟خب خونه ی پدری آدم هر دسته گلی به آب بده عیب نداره اما چی مجازه !امروز ژله درست کردم اومدم بزارمش توی یخچال ظرف کج شد همش ریخت روی قفسه های یخچال :/دیروز کاسه شیشه ای رو گذاشتم کنار شعله ی گاز تا واسه خودم غذا بکشم شکست :(اومدم با داداشم بازی کنم هلش دادم با کله رفت توی گلدون مورد علاقه ی مامانم کله داداشم داغون و گل مامانم پرپر شد !ماکارونی درست کردم هیچ کس نخورد از بس بی نمک بود :(کیک دارچینی‌م هم مزه دارچین خالص میداد :)وقتی میای خونه پدری باید چکاری انجام بدی ؟باید بری سراغ دوستای قدیمیت که توی همین شهر زندگی میکنن و ببینیشونباید با اعضای خانوادت وقت بگذرونی و اجازه ندی هیچ ثانیه از زمانت از دست برهباید کلی عکس یادگاری بگیری چیزایی که الان به نظرت بی ارزش میان چند وقت دیگه خاطره میشن آخرین عکس ک از مامان بزرگم گرفتیم شد عکس روی سنگ مزارش ...تا جایی ک میتونی از دست پخت مامانت مستفیض شو ...توی کار های خونه کمک‌شون کن .و تمام ...ALFA</description>
                <category>&quot; ALFA &quot;</category>
                <author>&quot; ALFA &quot;</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 02:53:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>:)</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/-i1bdzmdpp5hl</link>
                <description>در اندرون خزانم، روحی‌ست تابستان‌وشعاشقِ دشت‌ و شیفته‌ی سکوت شب.در سینه‌ام، غوغایی برپاست : دخترکی ساده‌دل، با گیسوانی رها در باد، مردی قوی، چون سروی کهن بر جای ایستاده و فردی سالخورده، که پیوسته در گوش جانم موعظه می‌کند.دخترک می‌رقصد، و هر جنبش او، دلم را به لرزه در می‌آورد.مرد قوی، محکم و ساکت، دست بر سینه ایستادهو پیر سالخورده، مدام پند می‌دهد: «صبر کن! این راه، راه عقل نیست!»اما دخترک، در این میان، گویی صدای پیروزی استآوای او از همه بلندتر، در تمام سلول‌هایم نجوا می‌کند:بیا تا برویم!در زیر سایه‌ی گسترده‌ی درختان نخل، عالمی دیگر در انتظار است.بیا تا برویم!در دل کوهستان، قصه‌های بکر و ناگفته‌ای در راه است.بیا تا برویم!وجودمان را با تار و پود طبیعت گره بزنیم.با آسمان و ابرهای فربه و سخاوتمندش،با خورشید و ماه و پهنه‌ی دریاچه و آغوش ساده‌ی روستا، عهد ببندیم.عهدی ناگسستنی: که ما هستیم، که خواهیم بود؛همچنان سبز، همچنان استوار، همچنان پرذوق و لبریز از شوق زندگی!و آنگاه، نوای موعظه‌گر پیر، کم‌کم رنگ می‌بازد.دیگر هیچ نصیحتی، قدرت خاموش کردن این وسوسه‌ی رقصان را ندارد.مرد قوی، برای نخستین بار، سر خم می‌کند و دست از ایستادگی برمی‌دارد ما می‌رویم؛ من و سه تجلی‌ام، در یک مسیر.به سوی دشتی که در آغاز وصف شد، به سمت شبی که شیفته اش هستیم.آنجا، زیر نور مهتاب، این سه صدا یکی می‌شوند:عقل (فرد پیر)، قدرت (مرد) و عشق (دخترک).و تمام وجودم، بدل به همان عهد ناگسستنی می‌شود.هیچ خزانی توان دریدن آن تابستان ابدی را ندارد.ما می‌مانیم، جاودانه.ALFA</description>
                <category>&quot; ALFA &quot;</category>
                <author>&quot; ALFA &quot;</author>
                <pubDate>Tue, 07 Oct 2025 11:17:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افکار من !</title>
                <link>https://virgool.io/@alfaa/%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-djab27nyikw2</link>
                <description>روزی می‌رقصم، احتمالا در حوالیِ برج ایفل.روزی می‌نویسم، شاید در حیاطِ قدیمی پدربزرگ.روزی می‌میرم، حتما در ازدحامِ انبوهِ آدم‌ها.روزی شادم، شاید زیرِ فشارها.روزی تنهام، در میانِ هیاهویِ جمعیت.روزی می‌گریم، در حالی که موسیقی شاد می‌شنوم.روزی از این جهنم می‌گریزم، شاید به آغوشِ بهشت .زندگی می‌کنم، مثل یک خیال زود گذر !سپس باد می‌شوم، وزان و رها. شمع می‌شوم، سوسوزنان.پروانه ای می‌شوم که از پرواز واهمه دارد ؛و سپس، پرستویی که شوقِ بال زدن ، وجودش را در برگرفته .روزی آزاد می‌شوم؛ آزاد می‌خندم، آزاد می‌ایستم، آزاد می‌نویسم، و آزاده می‌میرم.روزی خواهم شد آن‌کس که در بلندایِ رویاهایم هست.روزی این مرز را رد می‌کنم، این بند را پاره می‌کنم، و این زنجیر را می‌شکنم.من روزی شکوفا می‌شوم، چونان گلی زیبا ؛ و به تمامیِ علف‌هایِ باغچه اثبات می‌کنم من کیستم.با سیاهی می‌جنگم، و در دلِ ظلمتِ شب، به دنبالِ نورِ ستاره‌ای کوچک می‌روم؛ ستاره‌ای که شاید، راه خانه را نشانم دهد ...ALFA</description>
                <category>&quot; ALFA &quot;</category>
                <author>&quot; ALFA &quot;</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 03:06:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو که فرشته ای</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-wm84izu3ys6g</link>
                <description>_ مامان_ جانم؟می گفتی جانم و من در پس آن، اقیانوسی از عشق و آرامش می یافتم_ مامان گرسنمه !با لبخندی مهربان می گفتی:_ الان آماده میشهصدایت، نویدبخش سفرهای پر از مهر بود._ مامان تشنمه، برام آب بیارو بی درنگ می گفتی:_ چشم.چشمانت، چشمه ی زلالی از فداکاری بود._ مامان درسو ازم بپرسو هربار با حوصله ی بی کران می گفتی:_ باشه الان. صدایت، معلمی دلسوز و همراهی همیشگی بود._ مامان؟_ یامان.این کلمه ات همیشه مرا به خنده وا میداشت _ مامان؟_ جانمکث میکنم، هیچ نمیگویم. میدانم که تو، بیش از هر کسی، لایق شنیدن آن جمله ی جادویی هستیمیخواهم از اعماق وجودم بگویم دوستت دارم.اما واژه در گلویم میماسد، نمیچرخد. تشکر کردن، گویی باری سنگین بر دوش این درونگرای خجالتی است ذهنم آشفته تر از آن است که کلمات را به هم ببافد.اما امروز، میخواهم بر این صفحه ی سپید، از ژرفای دلم با تو سخن بگویم. با تویی که فرسنگها دور از منی، و حتی آدرس این صفحه ی گمنام را نداری، و اگر هم داشتی، شاید از رمز و رازهایش سر در نمیاوردی.به یاد داری آن انشای کلاس چهارم که درمورد مادر بود را؟ آن روز که خواندیش و چشمانت از ذوق، نمناک شد، و برق اشک، حکایت از مهر بی حد و حصرت داشت. آن روز، شاید برای اولین بار، توانستم بخشی از عشقی را که در وجودم انباشته بود، به قلم در بیاورم و تو، با تمام وجود، آن را درک کردی.مادر، به خاطر میاوری آن لحظه ای که میخواستم از پله ها سقوط کنم را ؟ تو مرا از افتادن نجات دادی اما به قیمت نابود شدن پایت . هرچند آن روز متوجه عمق فداکاریت نبودم، اما امروز، با تمام وجود، قدردان آن هستم.مادر، یادم هست آن روزی که با چشمانی اشکبار به خانه آمدم، و از کادوی همکلاسی ام گله کردم. چه زود گفتی: _ برو پسش بگیر تو لایق تری. بعد فهمیدم، آن کادو را تو خریده بودی و شباهت اسمی، بهانه ای برای شنیدن آن جمله شد مادر میدانم که تو برای فرزندانت هر کاری میکنی حتی اگر مجبور باشی خودت را از آنچه میخواهی محروم کنی.مادر، کاش روز وداع با مادربزرگ، من هم اشک میریختم. آن اشکهای فروخورده، اکنون گویی غدهای در گلویم شده اند. آن روز، قدرت درک عمق غم تو را نداشتم، یا شاید هم، خودخواهی کودکانه، مانع از ابراز همدردی واقعی ام شد. اما امروز، وقتی به آن روز فکر میکنم، حسرت و اندوهی عمیق مرا فرا میگیرد.مادر، کودکی ام و شیطنت هایم را یادت هست؟ هر بار که ناسزایی میشنیدی، به سراغم میامدی. من میگفتم به دیوار گفته ام! شرمسارم، مخاطب حقیقی آن کلمات، تو بودی. تویی که از سر مهر، راهنماییم میکردی، و من، از سر لجبازی ، غصه هایم را اینگونه خالی میکردم.مادر، آن روز تصادف با موتور را به یاد داری؟ تا سپیده ی صبح، بالای سرم بیدار ماندی. آخرش، سرت بر دست دردناکم افتاد و خوابت برد. من اما، تنها با لبخندی، خیره به صورت چروکیده و گندمگونت بودم. آن شب، تمام دردها و رنجهای جسمی ام، در مقابل نگاه پر از نگرانی و عشق تو، رنگ باخت.مادر، آن روزی که گفتم اگر تختی برایم بخری، بچه ی خوبی میشوم، در خاطرت هست؟ تو با قرض و قوله آن تخت را خریدی، اما من، هرگز آنقدر که باید، بچه ی خوبی نشدم. این اعتراف، تلخ است، اما واقعی. کیف میکنم وقتی میبینم مادرم از همه سر است وقتی میبینم که تو با تمام خستگی ها با وجود بیماری ها دست تنگی ها باز هم بسان ملکه هایی ذوق مرگ میشوم هرچند وقتی نگاهم به دستان کار کرده ات می افتد قلبم فرو میریزدمادر روزی که عمل داشتی را یادم است حاضر بودم به جای تو به آن اتاق لعنتی بروم استرس وجودم را احاطه کرده بود و من فقط دعا میکردم که عملت خوب باشد که بود خداروشکر مادر من از اول هم آدم بیان احساسات نبودم به قول خودت من کپی برابر اصل پدرم هستم اما اینجا کمی فقط کمی از احساسات نهفته در وجودم را نمایش دادم هرچند تو نمیخوانی در پایان این نوشته ی طولانی و پر زرق و برق یک جمله را به تو میگویم _ بال هایت کجاست ؟ تو که فرشته ای :)ALFA</description>
                <category>&quot; ALFA &quot;</category>
                <author>&quot; ALFA &quot;</author>
                <pubDate>Wed, 17 Sep 2025 12:52:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خورشید مو طلایی</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%88-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-cvwn4chkq9tj</link>
                <description>خورشیدِ کوچک، پلک‌هایش لرزیدند. انگار نسیمی سرد، اتاقِ کوچک و دلگیرشان را نوازش می‌کرد.بویِ خاکِ باران‌خورده، با عطرِ گلِ های مامان‌بزرگ، در هم آمیخته بود و فضایی غریب به وجود آورده بود. او در خواب هم، دست‌هایِ کوچکش را مشت می‌کرد، انگار که می‌خواست چیزی را محکم نگه دارد؛ شاید همان مهرِ مادری که از دست رفته بود، یا شاید حضورِ بابا که هیچ‌وقت آن‌طور که باید، حسش نکرده بود.مامان‌بزرگ، کنارِ تختش نشسته بود و با انگشتانِ پینه‌بسته‌اش، پارچهٔ نازکِ لحاف را صاف می‌کرد.نگاهش، خیره به چهرهٔ خفتهٔ خورشید بود .در آن صورتِ معصوم، تمامِ حرف‌هایِ ناگفته‌اش را می‌دید؛ دلتنگی‌هایِ کودکانه، ترس از تنهایی، و سوال‌هایی که هیچ‌وقت از زبانِ او شنیده نمی‌شد .اما در عمقِ چشمانِ عسلی‌اش موج می‌زد. طلاق کلمه‌ای که مانندِ تیغی، خانواده را از هم دریده بود و کودکی را در میانِ این شکاف، تنها گذاشته بود.خورشیدِ با موهای طلایی رنگش گاهی در بازی‌هایش، ناخودآگاه، نقشِ مادری را بازی می‌کرد. عروسکِ کهنه‌اش را بغل می‌گرفت و برایش لالایی می‌خواند، درست با همان لحنِ غمگینِ مامان‌بزرگ. گاهی هم، با پتویی که دورِ خودش می‌پیچید، وانمود می‌کرد که بابا است و با همان صدایِ کودکانه ، سعی می‌کرد خنده‌ای به لبِ عروسک بیاورد.اما این بازی‌ها، زود تمام می‌شد. چون خورشید بلافاصله عروسک را محکم در آغوش می‌فشرد و صورتش را در پارچهٔ نرمش پنهان می‌کرد، تا اشک‌هایش دیده نشوند.در مدرسه، همهٔ بچه‌ها، مامان‌هایشان را داشتند که برایشان خوراکی بیاورند، یا روزِ پدر، نقاشی‌هایِ رنگی‌رنگی بکشند.خورشیدِ کوچک، گاهی حسرت‌زده به کیفِ پر از خوراکیِ دوستانش نگاه می‌کرد. او هم دوست داشت مامانش، برایش لقمه بگیرد یا در جلسات اولیا مربیان حضور داشته باشد ... اما مامانَش، فقط در عکس‌ها با لبخندی محو، حضور داشت؛ لبخندی که انگار از او دور شده بود.حضورِ پدر، در زندگیِ خورشید، بیشتر شبیه به مهمانی ای بود که هر چند وقت یک‌بار اتفاق می‌افتاد. پدر می‌آمد، چند ساعتی با او بازی می‌کرد، اما این بازی‌ها، آن شور و هیجانی که خورشید در رویاهایش می‌دید را نداشت. پدر، همیشه عجله داشت.انگار که می‌خواست زودتر برود و به زندگیِ جدیدش برسد. خورشید، حتی نمی‌توانست بابا بودن را در او حس کند. انگار پدر، فقط یک نام بود، نه یک تکیه‌گاه.اما خوب بود که مامان‌بزرگ، تمامِ تلاشش را می‌کرد تا خلاءِ نبودِ پدر و مادر را پر کند. او با عشق و مهربانی، خورشید را بزرگ می‌کرد. اما عشقِ مادربزرگ، هرچند که گرم و دلچسب بود، نمی‌توانست جایِ مهرِ مادری را بگیرد، و حضورِ پدرانه را تداعی کند. این خلاء، در گوشه و کنارِ زندگیِ خورشید، مثلِ یک حفرهٔ تاریک، خودنمایی می‌کرد و گاهی، تمامِ دنیایِ رنگی‌اش را، سیاه می‌کرد. اما در آن سوی داستان مادربزرگی خودش را در آشپزخانه پنهان کرده بود مادربزرگ در خلوت آشپزخانه، اشک‌هایش را رها کرده بود .او دلش برای کودکی که در اتاق آرامیده بود، سخت می‌سوخت. گونه‌هایش خیس اشک بود، اما هیچ مرهمی بر درد عمیقش نبود.سینه‌اش از بغض پر بود، اما تمام تلاشش را می‌کرد تا آرام بماند. در آن لحظه، تنها یک آرزو داشت: عاقبت بخیری نوه‌ی کوچکش و خوشبختی برای او .مادربزرگ آرزو می‌کرد دخترک چشم‌تیله‌ای‌اش، کمترین گزند را از اشتباهات والدین ببیند.اما واقعیت تلخ این است که رنج‌دیده‌ترین موجودات این سرزمین، کودکان طلاق‌اند. کاش وقتی خوشی زیر دلتان میزند ؛  به یاد این کودکان معصوم هم باشید که ناخواسته و به اراده شما، پا به این دنیای پر از درد گذاشته‌اند.هیچ کودکی، سزاوارِ پرداختن بهایِ اشتباهاتِ بزرگترها نیست ...ALFA</description>
                <category>&quot; ALFA &quot;</category>
                <author>&quot; ALFA &quot;</author>
                <pubDate>Tue, 16 Sep 2025 00:58:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قربانت اصغر !</title>
                <link>https://virgool.io/@alfaa/%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1-fgnr2ahorrua</link>
                <description>امیدوارم در آخر اختر جانت رو دیده باشی اصغر آقا (: این دیگر فقط یک اسکناس هزار تومانی نیست؛ این یک کپسول زمان است که ما را مستقیماً پرتاب می‌کند به دهه‌ی شصتِ پر از سادگی و صمیمیت! آن روزها که هنوز اینستاگرام و واتساپ نبود و برای رساندن یک پیامِ عاشقانه، باید دست به دامن خلاقیت میشدی . و چه خلاقیتی بهتر از نوشتن روی پول؟ اصغر آقای قصه ی ما ؛ دلتنگِ روی ماهِ اختر جانش، بی‌قرار، و احتمالاً عجول. به جای نامه‌نگاری طولانی ، مستقیم می‌رود سر اصل مطلب:  اختر جان خیلی وقت است که روی ماهت را ندیده‌ام دلم خیلی برایت تنگ شده است بیا سرکوچه قربانت اصغر . این پیام نشان دهنده ی عشق‌های بی‌واسطه و شیرینِ آن دوران است. با وجود جوانانی عاشق و خلاق ، بدون فیلتر، بدون استیکر و بی آلایش  ...حالا این اسکناسِ بعد از سال‌ها سیر و سفر در جیب‌ها و شاید حتی در کشوی دخلِ بقالیِ پدر اختر خانم ، به دست ما رسیده تا شاهد یک عشق خالصانه باشیم خدا می‌داند که اختر به سرکوچه رفته ؟ آیا اصغر آقا بالاخره روی ماه معشوقش را دیده؟یا شاید هم این اسکناس قبل از رسیدن به مقصد، مسیرش عوض شده و حسرتِ دیدنِ اختر ، تا ابد بر دل اصغر آقا مانده است؟دارم فکر میکنم احیانا با خرج کردن پول ، پیام به کل محله نرسیده ؟ و اصغر و اختر رسوا نشده اند؟بگذریم این خطوط آبی رنگ‌پریده یادمان می‌دهد که گاهی ساده‌ترین چیزها می‌توانند حامل عمیق‌ترین احساسات باشندمیدانید این اسکناس ارزشمندترین پول دوران خودش بوده ؟ شاید این ده هزار ریال گنج پنهان اصغر بوده که فدای دیدن روی معشوقش کرده است ...به هرحال دفعه بعد که اسکناسی دیدید که رویش متنی نوشته شده، کمی به داستان پشت آن فکر کنید. شاید آن پیام، قصه‌ی یک عشق گم‌شده، یک قرار نافرجام یا یک اصغر باشد که هنوز دلتنگ اختر جانش است.&quot;ALFA&quot;</description>
                <category>&quot; ALFA &quot;</category>
                <author>&quot; ALFA &quot;</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 03:42:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به : باران موسمی و رُفقایش :)</title>
                <link>https://virgool.io/@alfaa/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D9%8F%D9%81%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B4-yrv69rpbt6qk</link>
                <description>سلام و عرض ادب خدمت شما ؛ این سلام بلند بالا مثل اون بسم الله اول قران خوندن توی مدرسه س که تنها بخشیه که با صوت خونده میشه ... خب بریم سر اصل مطلب بارون موسمی عزیز ، تگرگ خانم ، سردار بزرگ رعد و طوفان گران قدر رهایم کنید !طوفان جانِ عزیزتر از جانم امروز گل های زیبای باغچه م رو از ریشه کندی و با خودت بردی به جایی نامعلوم . میخوام بگم فدای یه وَزِشت ها ولی ... بوق ... بوق ... بوق ... آخیش یکم خنک شدم  آخه پدر بوقی من میترسم یه روزی خودمم برداری ببری یه ناکجا آبادی بندازیم ... میگم طوفان جونم اگه یه وقتی این نقشه رو داشتیا به خودم بگو حداقل بتونم یه راه برگشت پیداکنم ... باشه عزیزم !عرضم به خدمتت بارون مُحترم ، یکم عشوه بد نیستا یکم زنانگی به خرج بده لطیف ببار آروم باش جوری به در و پنجرمون میزنی که انگار الان قراره فرو بریزن بی اجازه وارد خونه م میشی و باعث نم کشیدن دیوار های عزیزم شدی این دیگه نوبره والا تازه توی حیاطمون هم یه دریاچه ی مصنوعی درست کردی فقط چندتا ماهی کم داره !خب تگرگ خانم من به شما جسارت نمیکنم قشنگ طعم اون دست سنگینتون رو ، روی کله ی بی گناهم چشیدم تازه زدی شیشه مون رو هم شکستی حالا فدای سرت ولی دفعه بعدی خسارتشو میگیرما !آقای همیشه عصبانیه ی رعد و برق شمام که کلا سلطان ترسوندن و جلوه های ویژه هستی یهویی میای و مثل یه لامپ آسمونو روشن میکنی از ما اسکرین شات میگری و میری البته که من به شمام جسارت نمیکنم چون همین غروب که دستگیره ی در رو گرفتم چنان صاعقه ای به راه انداختی ک تا عمق وجودم لرزید قربونت برم یکم ملایم تر سکتم میدی دیم میوفته گردنت ها ..عزیزان یه خواهشی  از همتون دارم لطفا یه برنامه ریزی درست حسابی بکنید یهو وسط آفتاب نیاید شروع کنید به باریدن یا وقتی که لباس های من روی بند پهنه طوفان به پا نکنید تورو خدا ...در آخر امیدوارم که عرایض بنده رو شنیده باشید و از این به بعد با ملایمت و مهربانی بیشتری با ما رفتار کنید. هرچند که میدونم ته دلتون قلب مهربونی دارید اما خجالت میکشید نشونش بدید ...با تشکر فراوان و با آرزوی اوغاتی آفتابی .( البته برای ما )ALFA امضا : یک بلوچستانی غرغرو </description>
                <category>&quot; ALFA &quot;</category>
                <author>&quot; ALFA &quot;</author>
                <pubDate>Thu, 04 Sep 2025 19:57:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تگرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@alfaa/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%AA%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-ebix9uheoqtd</link>
                <description>تگرگ مردم :)تگرگ ما :/امروز زمین خشکیده ی شهرم میزبان تگرگ های به شدت ریزی شد اما فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه همین تگرگ های فسقلی کلی بلا بر سرمون نازل کرد و من در حینی که به شیشه ی شکسته چشم دوخته بودم با خودم فکر میکردم که :کاش تگرگ بودم ! نه مثل باران که بی صدا و لطیف می آید ؛ با صلابت و محکم می آمدم به شیشه ها برخورد میکردم و آنها را میشکافتم .کاش تگرگ بودم ! بی هیچ وابستگی از بالا به زمین نگاه میکردم ، میباریدم و برایم فرقی نمیکرد روی برگ گلی می نشینم یا بر شیشه ی پنجره ای ...کاش تگرگ بودم ! که هر کجا فرود می آمدم ، تاثیری از خود باقی میگذاشتم و بعد درست در لحظه ی طلایی ناپدید میشدم و دنیا را در حسرت دوباره دیدنم رها میکردم .کاش تگرگ بودم ! درست زمانی که کسی انتظارم را نمی کشید ؛ مانند یک بوسه ی یخی بر جهان می نشستم و بعد در آغوش گرم زمین تبدیل به هیچ میشدم ...کاش تگرگ بودم ! ردی از بغض فرو خورده ی ابری که دیگر طاقت تحمل نداشت کاش تگرگ بودم ! تاب آوری را در درون خود داشتم و میدانستم زیباترین شکل ها گاهی در سخت ترین شرایط ساخته میشوند .کاش تگرگ بودم ! می آموختم تا با تمام قدرت با تمام خلوص و با تمام شفافیت زندگی کنم و در نهایت آرام در دل خاک فرو روم ...ALFA</description>
                <category>&quot; ALFA &quot;</category>
                <author>&quot; ALFA &quot;</author>
                <pubDate>Thu, 04 Sep 2025 01:56:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پست عجیب در ویرگول !</title>
                <link>https://virgool.io/@alfaa/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-bwuukplajnhn</link>
                <description>چند روز پیش یه پست توی ویرگول دیدم که به معنای واقعی کلمه حیرت زده شدمدر مورد دعانویسی و این خزعبلاتی ک اصلا بهشون اعتقادی ندارم بوداز سر کنجکاوی جستجو زدم و دیدم یا پیغمبر ویرگول پره از کاربرانی ک حتی شماره هم برای اینکار گذاشتن پس تصمیم گرفتم این رو بنویسم تا چشم هامون رو باز کنیم و با این کارهای مسخره و پلید خودمون و دیگران رو به خطر نندازیم ....کیان پیشانیش را به پیشانی کوچک نوزاد چسباند نوزادی که چند ساعتی از چشم به جهان گشودنش میگذشتدلش نمیخواست اما باید دخترش را تحویل پرستار میداد پس بوسه ای روی گونه ی نرم فرزندش کاشت و او را به پرستار سپردسپس از اتاق خارج شد و روی صندلی فلزی بیمارستان نشستناگهان صدایی توجهش را جلب کرد از جا بلند شد و به سمت پنجره رفت در کمال تعجب شاهد قطرات ریز و درشت باران مردادی بود ک شر شر بر زمین خشکیده ی شهر میریخت– بارون ؟ اونم وسط مرداد ؟_ دخترت خوش قدمه کیانصورتش را برگرداند یعقوب باجناقش بود ولی چرا چهره اش رو به قرمزی میزند مریض است ؟_ کجاس کجاس مرضیه ؟به صورت رنگ پریده ی خواهر زنش نگاه انداخت بعد دست پشت گردنش گذاشت و با لبخند خجلی لب زد_ بچه رو بردن تا شیر بده_ پس حالش خوبه ؟_ آره خیالتون راحتمعصومه نفس عمیقی کشید و زیر لب خداروشکری گفت– حالا اسمشو چی میزاری ؟یعقوب با صدای زمختی گفته بود کیان از این تن صدا متعجب گشت اما لب زد_ هدیه ... اسمش رو میزارم هدیه_ خیلی قشنگه انشالله که خوش قدم باشه براتونلبخندی به خواهر زنش زد و بعد نگاهش را به پنجره داد حالا دیگر صدای رعد و برق و صدای آرامش بخش باران در هم آمیخته شده بودیکسال از پا به دنیا گذاشتن هدیه گذشت و این دختر کوچولو تمام دنیای کیان شده بودهدیه با آمدنش خیر و برکت را به زندگی کیان و مرضیه آورد و شادی را به دلشان سرازیر کردکار کیان حسابی گرفته بود همان کاری ک همیشه از کسادی اش مینالید و آنها توانستند در عرض یکسال خانه ای شیک و بزرگ خریداری کننددر سه سالگی هدیه دخترک موطلایی کیان خوشبخت بود خانه ای بزرگ ماشینی ک همیشه آرزویش را داشت و مغازه ای در اندشت خریداری کرده بودپول کیان چنان از پارو بالا میرفت ک هر وقت برای خانه خرید میکرد هر آنچه فکر میکرد لازم است را برای خوانواده ی یعقوب هم خریداری میکرد به هر حال معصومه تنها خواهر و تنها عضو خانواده ی مرضیه بوداما این موضوع اصلا برای یعقوب خوشایند نبود او که تا آن روز در حسرت داشتن فرزندی به سر میبرد با دیدن مهر میان کیان و هدیه وجودش لبریز از نفرت میشد !چه میشد آن دختر بچه ی شیرین زبان فرزند او بود ؟چه میشد یکبار هم او آن مقدار پول داشت تا با غرور برای کیان خرید کند ؟روز ها میگذشت هدیه روز به روز ناز تر و کیان خوشبخت تر میشد اما بلاخره کاسه ی نفرت و خشم یعقوب لبریز شدرسید آن روز نحسی که نباید میرسید ...– اماده ام زود بچه رو‌ از مهد کودک بیار ک دیرمون شدمرضیه این را گفت و با قطع کردن تلفن آن را درون کیف گران قیمتش انداختاما هر چه منتظر ماند خبری از کیان و میوه ی وجودش هدیه نشد_ بردار کیان .. کجاییناخن بلندش را ب دندان گرفت و دوباره روی شماره ی کیا کوبید شاید بار صدم است اما کیان موبایل را بر نمیدارد_ الو_ الو کیان خوبی کجایی چیشده نگرا...– آروم باشید خانمصدای مردی درون گوشش پیچید اما نه صدای کیان !_ شما ؟_ شما همسر آقای کیان ...بعد مکثی کرد انگار نام را از روی چیزی میخواند_ اینم ک همش سوخته_ چی آقا چی سوخته ؟_ کارت شناسایی همسرتون متاسفانه باید به اطلاعتون برسونم ک همسر و فرزندتون هر دو جان باختنمرضیه هین بلندی کشید و روی زمین افتاد گوشی را از گوشش فاصله داد و به شماره خیره شد دعا میکرد اشتباه گرفته باشد دعا میکرد کیانی ک میگفتند مرد او نباشد اما درست بود همه چی درست بود_ خانم خانم پشت خطین ؟_ بلهصدای لرزانش را گوشهای خودش بزور شنیدند_ به بیمارستان امیر المومنین مراجعه کنید لطفاو بعد گوشی را قطع کرددو روز بعد مرضیه لباس عزا به تن میان دو گور نشسته بود بی اینکه اشکی بریزد بی اینکه حرفی بزند بی اینکه کاری بکند– مرضیه بلند شو‌ داره شب میشه باید بریم خونهچشمان خشکیده و بی رمقش را به تنها همدمش معصومه دوخت– من هیچ جایی نمیرم خونه ی من همینجاستصدای خسته و بغض آلود مرضیه دل سنگ را خون میکرد چه برسد به معصومه ی بیچاره_ قربونت برم بلند شو دو روزه خودتو هلاک کردی الهی بمیرم برات که تا اومدی رنگ خوشی رو ببینی همه چی خراب شدمعصومه کنار مزار هدیه نشست دلش آتشین بود دیگر نمیتوانست آن نگاه خاکستری را ببیند آن موهای طلایی را نوازش کند_ دیدی چطور خونه خراب شدم معصوم ؟ دیدی ؟ این اتفاقی نبوده قتل بوده ماشین سالم چرا باید یهو آتیش بگیره؟ معصومه ترجیح داد حرفی نزند دو روز بود ک همین جمله ورد زبان خواهرش بود او فقط دستان یخ زده خواهرش را درون دستان گرم خود قفل کرد و دیگر هیچ ...سه سال از فوت کیان و هدیه گذشت مرضیه اصلا روی خوش زندگی را ندید تمام سرمایه اش بر باد رفت خانه اش به طور ناگهانی آتش گرفت و مغازه ی همسرش هم به لانه ای برای گنجشکان تبدیل شد و او هم راهی خانه ای اجاره ای شد ک پدر شوهرش اجاره اش را می پرداختتا اینکه یک روز زنگ خانه به صدا در آمد وقتی در را باز کرد معصومه سراسیمه خودش را درون خانه انداخت و فورا به دست و پای مرضیه افتاد_ خواهر منو ببخش من به خدا نمیدونستم ولش میکنم هر کاری دلت میخاد باهاش بکن هر بلایی میخای سرش در بیار بسپر به برادر شوهرات بکشنشمرضیه با چشمانی گرد شده به او نگاه کرد و لب زد_ چی میگی معصوم بلند شو این چ کاریه؟_ خواهر یعقوب کشتشون ... یعقوب باعث تمام بدبختیاته اون پدر سگ یعقوب حرومزاده یعقوب بی شرف یعقوب آخ یعقوب الهی ک بری زیر تریلی بمیری مردددمرضیه جلویش زانو زد معصومه خودش را کمی جمع کرد و چادر سیاهش را ب دور خود پیچید– چی ... گفتی ؟_ من امروز فهمیدم ... یعنی خود بی شرفش گفت مست بود نمیفهمید چه غلطی میکنه لو داد همه چیو گفت براتون دعا گرفته گفت طاقت نداشت ببینه کیان خوشبخته اون بدبخت گفت دعا نویسش عالی بوده گفت داخل خونتون دعا گذاشته روز قبل از مرگ کیان و هدیه داخل ماشینتون دعا پنهون کرده میگفت فکر نمیکرده اتقدر بدبخت بشید نمیخاسته جون کسی رو به خطر بندازه ولی کاریه ک شدهچشمان مرضیه دو دو میزد یعقوب یعقوب دلیل تباهی زندگیش بود یعقوبی ک مانند برادر نداشته اش دوستش داشت ؟_ چرا چرت میگی معصومه ؟ یعقوب ؟ امکان ندارهمعصومه ب چشمانش چشم دوخت و گفت :_ داره به خدا راست میگم خواهر خدا لعنتش کنه خدا جوابشو بده معلوم نیست به خورد من چی میداده اینهمه سال ...اما مرضیه دیگر حرف های معصومه را نشنید چشمانش سیاهی رفت و روی زمین افتاد !وقتی چشمانش را باز کرد درون بیمارستان بود ب دستش سرم وصل بود و در کنارش سیاوش برادر کوچک کیان روی صندلی به خواب رفته بود_ سیاوش.. سیاوشسیاوش سریع چشمانش را باز کرد و ب زن برادرش ک حکم خواهر نداشته اش را داشت زل زد_ یعقوب سیاوش .. یعقوب رو ...سیاوش نگذاشت ادامه دهد– معصومه خانم همه چیو گفت رفتیم سروقتش من و ایلیا زدیمش نابودش کردیم آبجی به خدا راست میگم داشت از درد مثل زنا جیغ میکشید همه چیزشو ازش میگیریم به مردونگیم قسم کاری میکنم هر روز هزار بار آرزوی مرگ کنه حالا وایستا و ببین خاک خونه ش رو به توبره میکشم ...مرضیه لبخندی زد پس از سه سال بلاخره لبخند کوچکی به دلیل طعم شیرین انتقام روی لبش نشستاما چه فایده انتقام خوشبختی اش را پس نمی آورد ...ALFA</description>
                <category>&quot; ALFA &quot;</category>
                <author>&quot; ALFA &quot;</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 18:17:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش !</title>
                <link>https://virgool.io/@alfaa/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-xemwrpk70nlf</link>
                <description>کلید سرد و فلزی را  درون قفل چرخاند و در فلزی قدیمی با صدای قیژ قیژ باز شد .قدم اول را به سختی برداشت و بعد قدم دوم ، سوم ، و حالا قدم برداشتن کمی ساده تر بود ...از باریکه ی کوچک میان درختان بید مجنون که به خانه ی قدیمی منتهی میشد گذشت ، درختانی که روزی سایه شان پناهگاهی بود ؛ و اکنون بیشتر اسکلت هایی سرد و غمگین به نظر میرسیدند!...با چند قدم بلند ، خودش را به حیاط پشتی رساند .اطراف را از نظر گذراند ... چشمانش به یکباره حامل اشکی به سنگینی غمش شد !کمی جلوتر رفت و لبه ی حوض خشک شده نشست ....زانوهایش را در آغوش کشید ، اجازه داد اشک هایش آزادانه پوست یخ زده اش را نوازش کنند!یاد روزهای دور بخیر ؛ روزهایی که همینجا ، کنار همین حوض می نشست تا پدربزرگش حین رسیدگی به گل های پنیرک بنفش رنگش قصه هایی از سیمرغ و رستم ، افراسیاب برایش بازگو کند ...آن روزها وقتی نفس میکشید ، عطر دل انگیز یاس و گل های محمدی سرمستش میکرد و جانش را تازه می نمود اما اکنون ... حتی درخت های انار و انجیر هم خشکیده و بی روح بودند .روزی همینجا لبه ی همین حوض نشست و این خانه را قطعه ای از بهشت روی زمین نامید ؛ اما اکنون اینجا بیشتر شبیه به مأمن روح های سرگردان بود تا خانه ی پر مهر و سرسبز روزگار کودکیش ...چشمانش را برای لحظه ای بست و وقتی بازشان کرد ، انگار تمام خاطرات از پس دالان های مغزش به بیرون جهیده بودند !...مادربزرگش روی همان فرش آبی رنگ نشسته بود ، با لبخندی که گویی تا ابد ماندگار است .حالا حین ریختن اشک لبخند میزد ، میخواست جلو برود اما میترسید از رفتن و ناپدید شدن مادربزرگ میترسید مادرش همان لحظه پرده ی خولکی « ساخته شده از نی » را کنار زد و از خانه بیرون آمد به سمت فرش رفت و حین گذاشتن سینی چای روی فرش لب زد :_ آرزو کجایی ؟نگاهش به سمتی که مادرش نگاه میکرد چرخید ، دخترکی سرش را از باغچه بیرون آورد و ب مادرش خیره شد  دخترکی که لب و لوچه اش رنگ قرمزی ناشی از خوردن توت های قرمز گرفته بود ...خودش بود ؛ البته نسخه ی کودکش !حواسش را معطوف کرد ، امیر پسر دایی اش را دید بالای درخت همان جایی ک توت های درشت تری داشت ...نگاهش کرد به اندازه ی تمام سال های دلتنگیش آن پسر بچه ای ک دندان های جلوییش افتاده بود را نگاه کرد !صدای جیغ دختری درون گوش هایش پیچید ؛ گوشه ای از حیاط کیمیا و مهرداد را دید مهرداد پسر دایی اش موهای فرفری کیمیا دختر خاله اش را درون مشت کوچکش قفل کرده بود و میکشید و کیمیا فقط جیغ میزد ...یک دل سیر آن دو را هم نگاه کرد ، همبازی های کودکیش را ...مهرداد این روزها پدر دو فرزند بود ... و کیمیا هم در شرف ازدواج اما امیر ... امیر زیر خرمن ها خاک !_ چخبرتونههه این علی هم نوه داره صداشون در نمیاد . صدای شما تا سر کوچه میره لبخند شادی ب لحن عصبانی و چهره ی بامزه ی پدبزرگش زد ، همیشه همین را میگفت ... بعد یاد علی اقا همسایه ی پدربزرگش افتاد که همین سال پیش فوت شد ... مرد مهربانی ک هیچوقت از صداهای زیادشان گله نمیکرد حتی اجازه میداد از درختان میوه ی حیاطش بچینند ...زندگی داشت مانند یک فیلم از جلوی چشمانش عبور میکرد ، سکانس به سکانس که باز برگشت به همان قبرستان ارواح بی رنگ اطرافش را نگاه کرد ، دیگر نه خبری از امیر بود نه مهرداد و کیمیا ... باز هم تنهایش گذاشتند بی معرفت ها !از جایش بلند شد با ترس کمی جلو رفت و با کلید در خانه را باز کرد پایش را درون خانه گذاشت و به آیینه روبرویش نگاه کرد که حالا سرشار بود از غبار جلو رفت و دستی روی آیینه کشید و غبار هایش را کم و بیش پاک کرد ؛ چهره اش را از نظر گذراند فرق کرده بود زمین تا آسمان ! شاید اکنون اگر پدربزرگ او را میدید نمیشناخت ...گوشه ای روی زمین نشست و به جای خالی تلوزیون نگاه کرد _ الله اکبر ، آفرین شیر مرد ، خدا به همراهت !دوباره همه چیز رنگ گرفتپدربزرگش این جملات را خطاب به موسس سلسه ی گوگوریو امپراطور جومونگ میگفت !دایی اش حمید بالش لوله ای را زیر سر کرده بود رکابی و شلوارک به تن داشت و تخمه میشکاند ؛ هم زمان با هر ضربه ی شمشیری که جومونگ حوالی دشمنانش میکرد از شادی یک متر به هوا میپرید !چند روز پیش همین دایی اش را دیده بود با کمری خمیده و ... موهایی سراسر سفید !آهی کشید که صدای خنده ای از بیرون آمد ، فورا دوید و از خانه بیرون رفت ...دایی کوچکترش حسین را دید ، ک با خنده شلنگ آب را روی بچه ها گرفته و هر کدام سعی میکنند با جیغ و داد فرار کنند ...همان دایی که شاید چندسالی میشود ندیده اش !کاش کودک میشد و در همین خانه میمانداما غیر ممکن بود دیگر نه پدربزرگش بود نه مادربزرگش و نه حتی آن حال و هوای قدیمی و صمیمیت ها ؛ اکنون فقط یک خانه ی متروک و غبار گرفته از تمام کودکیش یادگاری داشت !… کاش همه چیز به دورانی که در همین کوچه دوچرخه سواری میکرد بر میگشت ...کاش طعم شربت خنکی که پدربزرگ ، از گل های پنیرک باغچه درست میکرد را میچشید .کاش با بچه ها وسطی بازی میکرد و روی دیوار ها با گچ نقاشی میکشیدند ...کاش همان زمانی که باید ، قدر چیزهایی که داریم را بدانیم و بفهمیم که هیچ چیز با « ای کاش » گفتن درست نمیشود ....ALFA</description>
                <category>&quot; ALFA &quot;</category>
                <author>&quot; ALFA &quot;</author>
                <pubDate>Tue, 26 Aug 2025 02:56:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عبور اَز مَرگ !</title>
                <link>https://virgool.io/@alfaa/%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D9%8E%D8%B2-%D9%85%D9%8E%D8%B1%DA%AF-zinsg30r75wk</link>
                <description>« تومور » این تنها کلمه ایست که در سرش چرخ میخورد !تومور مغزی دارد .. به همین راحتی ، او تومور دارد !پشت فرمان قهقه ای میزند مگر میشد ؟ چگونه ؟ او فقط ۲۵ سال سن دارد ؟ چطور ؟ چرا ؟ حسش را درک نمی کند الان عصبیست ؟ گیج است ؟ خسته است ؟ نمیفهمد چه مرگش شده ...پشت چراغ قرمز می ایستد ، عینکش را کمی بالا میبرد ...دکتر به او گفت فقط ۱ ماه زنده است فقط ۱ ماه ! دکتر میگفت کاری از دستش بر نمی آید ، هیچ کار .ناگهان چیزی از ذهنش میگذرد چرا ایستاده ؟ ماشینش تنها وسیله ی نقلیه در این خیابان استچرا نمیرود او فقط ۱ ماه زنده است ، چرا باید ۱ دقیقه اش را به ایستد ؟ چراغ قرمزی که هنوز ۳۰ ثانیه از تمام شدنش باقی مانده را رد میکند !لبخند گله گشادی روی صورتش مینشیند ؛ رد کردن چراغ قرمز و نترسیدن از جریمه حس شادی مضاعفی برایش به ارمغان می آورد .تمام زندگیش طبق قانون های نانوشته اش گذشته :چراغ قرمز را رد نمیکند ، عینکش را هر روز تمیز میکند ، لباس هایش را دو روز در میان میشورد و صبح ها سر ساعت ۶ درون شرکت است .    اما اکنون فقط یک ماه فرصت دارد میخواهد ساده لوحانه به نیمه ی پر لیوان نگاه کند او میداند کی میمیرد ! پس زندگی میکند ...تا این لحظه زندگیش مانند این خل چل های فیلم های هالیوودی گذشته همین هایی که همیشه دردسر درست میکنند و کاراکتر های بسیار فرعی ای هستند !حالا که فکر میکند در زندگیش هیچوقت شخصیت اصلی نبوده ...پایش را روی پدال گاز می فشارد اولین بار در این ۳ سال است که ماشینش را ۱۴۰ تا می راند ..شاید بهتر است ، حداقل برای یک ماه مثل یک قهرمان واقعی زندگی کند همانطور که همیشه آرزویش را داشته!به خانه میرسد آپارتمان همیشه مرتبش را از نظر میگذراند ..از یک مرد ۲۵ ساله این همه مرتبی بعید نیست ؟به اتاقش میرود و لباس هایش را عوض میکند . همان پیراهن گرانی که برای مراسم های مهم نگه داشته بر تن میزند !او که همیشه لباس هایش را مرتب میگذارد ، اکنون هر کدام را یک طرف اتاق پرت میکند ..بعد بدون شستن دست و صورتش ، با همان چهره ی شلخته وارد آشپز خانه میشود .بطری آب را از یخچال بیرون می آورد ، وسواسش را کنار میگذارد و آب بطری را سر میکشد !باید مانند انسان های عادی زندگی کند نه مانند یک ربات ! روز بعد از خواب بیدار میشود چشمانش را میمالد حس خوبی دارد او به دلایل پزشکی هیچ زمان این کار را نمیکرد ...عینکش را از روی میز بر نمیدارد . با اینکه درست نمیبیند به سمت سرویس میرود آب را مشت مشت به صورتش میزند و نفس عمیقی میکشد دیگر از اینکه آینه لک بیوفتد واهمه ندارد ...چهره اش را درون آیینه از نظر میگذراند ، باید به خودش برسد .امروز را مرخصی گرفته تا برای خودش وقت بگذراند ، او در تمام مدت سال هیچوقت مرخصی نمیگیرد ...یکی از قانون هایش را نقض میکند و بدون صبحانه از خانه خارج میشود .همیشه از آسانسور میترسیده ! اکنون با آسانسور میرود چه حس نابی را از دست داده .غروب به خانه بر میگردد با چهره ای کاملا متفاوت ، لنز گذاشته دیگر نیازی به آن عینک بابابزرگی ندارد ...موهایش را مرتب کرده و ریشش را زده حالا شبیه به سلبریتی ها شده ...به خودش درون آیینه نگاه میکند – آرایشگر چی میگفت ؟ صورتش را لمس میکند و لب میزند : – آهان تبدیل معلم دینی به بازیگر هالیوودی !روز بعد ۶ صبح بیدار میشود ، او همیشه این ساعت درون شرکت بوده اما اکنون میخواهد تازه آماده شود ...به کت شلوار شل و عجیبش نگاه میکند – عمرا دیگه اینو بپوشم !آن را کنار میگذارد و تیشرت سفیدی بر میدارد به خودش نگاه میکند حالا تازه شکل آدمیزاد گرفته ، تیشرت سفید جذبی تنش است که عضله هایش را به نمایش گذاشته ... شلوار لی به پا دارد و کتونی هایی که هرگز فکر پوشیدنش را نمیکرد حالا برایش بسیار زیبا بودند . با برداشتن کیکی از خانه بیرون میزند ، آزادانه در خیابان قدم میزند هوای صبحگاهی عجیب حال دلش را خوب میکند ، کیک شکلاتی حالا برایش خوشمزه تر از هر صبحانه ایست ...چرا همیشه با ماشین میرفته ؟ چرا این منظره ها را از دست میداده ؟با دیدن کودکی گل فروش با مهربانی یک قل از کیک دو قلویش را به سمتش میگیرد ، کودک با لبخند کیک را میگرد و با ولع نوش جان میکند ...درون شرکت پای میگذارد ، در همان بدو ورود نگاه ها رویش ثابت میماند به بخش خودشان میرود و با صدای بلند سلام میدهد او ک هیچوقت کسی متوجه ورود و خروجش نمیشده حالا به همه سلام میدهد !– این کیه ؟_ حسینی خودمونه – حمید رضا ؟ حمیدرضا حسینی نه بابا اون ک عینک ته استکانی داشت و یه دست کت شلوار قدیمی _ خودمم جناب رضایی رضایی با ناباوری زمزمه میکند– حمید لبخندی میزند حسی ک دارد مانند کسی نیست ک فقط یک ماه زنده است ، مانند کسی است ک یک ماه فرصت برای خوش گذرانی دارد آن روز با تعجب های مکرر کارکنان از اینهمه تغییرش به پایان میرسد ، تغییری ک برای خودش چندان واضح نیست اما برای آنان انگار بسیار جالب بوده روز بعد مقداری از پس اندازش بر میدارد و بوم و وسایل نقاشی خریداری میکند ... همیشه آرزو داشت نقاش شود اما از همان زمان ک در یک تصادف هر سه عضو خانواده اش پدر ، مادر و برادرش را از دست داد فهمید که این دنیا هیچوقت به کامش شیرین نخواهد بود ...برای خودش هم عجیب بود چطور با قضیه ی یک ماه زنده بودن کنار آمده ؟ اما سعی میکرد کمتر به این موضوع فکر کند و بیشتر وقتش را صرف لذت بردن از زندگی کند دو هفته از یک ماهش گذشت دیگر آن آدم سابق نبود ... حمیدرضا حسینی مردی شده بود خنده رو اجتماعی ، جذاب مردی که در تنهاییش هم لبخند میزند ... مردی ک روزی در خانه کار میکرد اما حالا در همان شرکت هم مشغول خوش گذرانی است !ب تابلو نقاشی اش خیره شد یک برگ پاییزی نارنجی رنگ کشیده بود ، کشیدن همین چیزهای کوچک حالش را خوب میکرد ..نفس عمیقی کشید و بوی رنگ هارا به مشامش فرستاد این روزها بیشتر میدید ، میخندید ، میخورد و بو میکشید .آخر های هفته ی سوم بود زمان انگار مسابقه ی دوی ماراتون برگذار کرده بود ، اما او آرام بود  ... هر روز یک قانون قدیمی را نقض میکرد ، دیروز بدون دلیل به یک پارک رفت ساعت ها روی چمن دراز کشید و فقط به آسمان و ابر های فربه اش خیره شد ...لباس های اتو کشیده و قدیمیش جایشان را به تیشرت و شلوار های راحت داده بودند .. دیگر عملا از لیوان استفاده نمیکرد حتی گاهی هم لذت با دست غذا خوردن را به جان میخرید !حالا دیگر همکارهایش به حمیدرضای جدید عادت کرده بودند ، حتی گاهی از او سوال هایی راجب مد و چیزهای دیگر میپرسیدند ... غروب روز آخر حمیدرضا از قدم زدن برگشت آپارتمانش را از نظر گذراند ک دیگر آنقدرها هم مرتب نبود ، روی بوم نقاشی اش پر از رنگ بود و روی زمین چند کتاب ولو شده بود ک تازه دیروز خریده بودشان .به آیینه ی روی دیوار خیره شد ، مردی که میدید دیگر آن مرد وسواسی با عینک ته استکانی نبود ، مردی بود که زندگی اش را از نو ساخته بود و اینک به پایانش رسیده بود .تا پایان شب چند فیلم کمدی نگاه کرد پفیلا خورد و تخمه شکاند و بعد خودش را روی تخت انداخت و با بغل گرفتن بالشی به خوابی عمیق رفت ...صبح روز بعد چشمانش را باز کرد او زنده بود ؟ چطور ؟یک روز ، دو روز شد و دو روز یک هفته !بلاخره به مطب دکتر مراجعه کرد دکتر هم اول او را نشناخت و از این همه تغییر متعجب شداما بعد برایش توضیح داد ک خوب زندگی کردنش روی مغزش اثر گذاشته و حالا این مغز با وجود آن مانع بزرگ یعنی همان تومور میخواهد باز هم به زندگی ادامه دهد .... « اینجا بود که حمید رضا دریافت گاهی برای زندگی کردن ، باید از آستانه ی مرگ گذشت »ALFA</description>
                <category>&quot; ALFA &quot;</category>
                <author>&quot; ALFA &quot;</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 19:48:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیس مُطی !</title>
                <link>https://virgool.io/@alfaa/%D9%87%DB%8C%D8%B3-%D8%B1%DB%8C%D8%AD%D8%A7%D9%86%D9%87-uicf1yjgburj</link>
                <description>آهی کشید به وسعت تمام دردهایش ؛ آهی که از هیچ درد جسمی نشأت نمیگرفت .از بی پناهیش نشات میگرفت ؛ از اینکه به زور نفس میکشید و گریه اش با وجود تمام تلاش های بی پایانش قطع نمیشد . همانجا نشسته بود پایین همان چراغ خواب با بازویی کبود زانویی زخمی موهایی آشفته و سری پردرد گوش هایش سوت میکشید و هر دو طرف صورتش از سیلی های زیاد داغ بود . خراش های صورتش بخاطر اشک های شورش میسوختند و او جلوی دهانش را گرفته بود تا مبادا صدایش بالا رود لامپ ها خاموش بود و او مطمعنا خواب نبود فقط خودش را به خواب زده بود مگر میشد کسی بعد از این کتک زدن وحشیانه ، این ظلم بخوابد ؟در سرش چیزی نجوا میکرد ؛ بگو ، بگو ، بگو اما به چه کسی به چه کسی میگفت که دو سال است آب خوش از گلویش پایین نرفته ؟ حتی از انجام کارهای شخصی اش هم میترسد مبادا اشتباهی کند چون میداند چه تنبیهی در انتظارش است .به که بگوید که او نازنین دردانه مادرش کسی که تا بحال از پدرش سیلی نخورده حالا رد انگشتان این مرد روی صورتش حک شده ؟ به چه کسی لعنت بفرستد ؟ به دایی اش ؟ به عمویش به کدام یک ؟ به همان هایی ک زیر گوشش نجوا میکردند که او مرد خوبیست ؟ به کسانی که به کودکیش رحم نکردند ؟ همان هایی که مجبورش کردند ؟او فقط ۱۳ سال داشت و حالا در ۱۵ سالگی به مثال یک زن سی ساله غم دارد ، درد دارد . در این دو سال :  از خانه بیرون انداخته شده ، با تبر تهدید به مرگ شده ،بارها موهایش به انگشتان آن مرد پیچیده اند و سرش چندین بار به خون نشسته ... حالا نمیتواند درست نفس بکشد ریه هایش انگار یاری اش نمی کنند قلبش دیوانه وار میکوبد و از ضرباتی که به کمرش خورده نمیتواند صاف بنشیند برای یک چراغ خواب .چراغ خوابی که یادش رفت روشن کند . به یاد آوردزودتر روی تشک دراز کشید .شوهرش آمد – چرا چراغ خواب رو‌ روشن نکردی ؟_ حواسم نبود روشنش کن ایستاده ای – پاشو‌ روشنش کن – خب ایستاده ای روشن کن دیگه _ گفتم بلند شو – اصلا خیلی بهش علاقه داری خودت انجامش بده .و این بود شروع ؛برای همین ،عادلانه است ؟نیست اما اگر اکنون به خانواده ی همسرش بگوید چه چیزی جواب میشنود ؟ احتمالا میگویند : وقت خواب اعصاب نداره باید انجام میدادی یا هیچی نگو تقصیر خودته شاید هم بگویند ... هیس مطی !و خانواده ی خودش ؟حتی فکر گفتن به ان ها را نمی کند اصلا به همین خاطر است ک تحمل میکند . برای « خانواده »مادرش اگر بفهمد که چه چیز هایی پشت سر گذاشته در جا سکته میکند. پدرش هم مردی است دور از او و دنیایش . بچه بزرگ خانواده است و نمیتواند با کسی درد دل کند ؛ عملا همه چیز بر دوش خودش است نمیخواهد دوباره سرباری شود برای خانواده اش احساس میکند در این دو سال همه چیز برایشان بهتر پیش رفته با نبودنش .دستانش میلرزد و سرش گوم گوم میکند انگار که درونش باندی روشن است . سرش را به تشک های پشت سرش میچسباند درون اتاق نشسته و شوهرش درون پذیرایی خواب است حالا مطمعن شده که خواب است . شکسته اما قوی است حتی قوی تر از آنچه خودش می پنداشت .این حجم از صبر این حجم از پختگی این حجم از سکوت از یک دختر ۱۵ ساله بعید نیست ؟ شاید او هم به همین دلیل باز کارش را میکند چون میداند که مطهره صبور است . میداند که هر چه کند کسی نمیفهمد و روز بعد باز هم دخترک ساده لوح میپرسد که ناهار چه چیزی دوست دارد تا برایش بپزد . مطهره سرش را روی زمین میگذارد جنین وار درون خود جمع میشود راهی نداردنه بحث جواب میدهد ،نه قهر ؛نه گفتن ،و نه رفتن .میترسد که در انتهای همه ی اینا برسد به متارکه میترسد ک باز هم بشود سر بار خانواده اش پس چشمانش را میبندد و سیاهی دل پذیر را به جان میخرد و در دل یک چیز میگوید : خدایا اگه کس دیگه ای به درد من دچاره بهش جرئت بده تا جلوی ظلم رو بگیره .روز بعد مطهره از خواب بیدار نمیشود ضربه ای که به سرش خورده او را از پای در می آورد . و شوهرش برای اولین بار میفهمد که چقدر او را دوست داشته ... اما این دیگر نوش دارو ، بعد مرگ سهراب است ALFA</description>
                <category>&quot; ALFA &quot;</category>
                <author>&quot; ALFA &quot;</author>
                <pubDate>Wed, 20 Aug 2025 00:28:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غُرور یِک پِدَر</title>
                <link>https://virgool.io/@alfaa/%D8%BA%D9%8F%D8%B1%D9%88%D8%B1-%DB%8C%D9%90%DA%A9-%D9%BE%D9%90%D8%AF%D9%8E%D8%B1-pmnsrewk6gdp</link>
                <description>چشمان بادومی شکلش روی پدر قفل بود .در آن لحظه عرق هایی که چکه چکه از پیشانی پدر میغلتید را میشمرد !و به این فکر میکرد که اگر دوستش مریم همراه پدرش برای رفتگری خیابان ها برود بدون هیچ هزینه ای پوستش را برنزه میکند ... مانند پوست گندمگون پدر که حالا به همان سرنوشت دچار شدهمیخواهد نزدیکتر برود ... پدر هنوز متوجه اش نشده غرق در کارش است .. در کشیدن جاروی سنگین روی آسفالت داغ ، در کنار زدن گرد غبار و زباله هایی که انگار هیچوقت تمامی ندارند !...پدر ساکت است و تودار به قدری که تا بحال او را « دخترم » صدا نزده ، تا بحال به او نگفته « دوستت دارم » صدا زدن نامش « الناز » بیشترین لطف پدر است !... اوایل فکر میکرد پدرش دوستش ندارد احساس میکرد عمویش شیفته ی سه دخترش است در حالی که پدرش تک دختر خود را دوست ندارد . اما کم کم بالغ شد بزرگتر شد و دریافت که همیشه دوست داشتن را جار نمیزنند . بعضی ها هم اینگونه عشقشان را نشان میدهند ، از ۵ صبح تا ۵ غروب بی وقفه برایت کار میکنند اما منتی بر سرت نمی گذارند .لبخندی گوشه ی لبش نشست عشق پدر را زمانی درک کرد که لقمه ی نان و پنیرش را جا گذاشته بود و پدر بدون هیچ حرفی آن را تا مدرسه آورد و رفت ...پدر هر روز یادش بود که سر ساعت ۶ به گوشی قدیمی مادر زنگ بزند و او و برادرش را برای مدرسه بیدار کند .پدر هر صبح کنار چهار راه می ایستاد و وقتی که مطمعن میشد دختر وارد مدرسه شده با خیال راحت جارو و چرخ دستی اش را برمیداشت و میرفت !.دختر قدمهایش را به سمت خانه تند کرد ذوق داشت که پدر بیاید و امتحانش را ببیند ، ببیند که باز هم شاگرد اول شده . اما پدر نظاره گر رفتن دختر شد چون او تمام مدت میدانست که دخترش او را نگاه میکند  ‌و پدر وقتی عشق دختر را درک کرد که برای خالی کردن سطل زباله ی مدرسه شان رفته بود . الناز سر صف ایستاده بود در حال خواندن سرود ملی بود که متوجه پدر شد ، آنچنان بلند « بابا » صدایش زد که تمام مدرسه ساکت شدند او دست تکان داد و با همان لبخند شیرین «خسته نباشی » ای گفت .پدر از همان جا نگاه های تمسخر آمیز را روی دخترش میدید اما لبخندی از سر ذوق لب هایش را کش آورد ... دخترش از او شرم نداشت از او از این بوی زباله و لباس های نخ نمای نارنجی رنگ .غروب پدر راه خانه را در پیش می گیرد در حالی که از گرما بوی آهن گرفته . کلید می اندازد و در را باز میکند از حیاط میگذرد میخواهد در ورودی خانه کوچکشان را باز کند که صدایی توجه اش را جلب میکند– مامان توی کلاس امروز معلم گفت شغل پدرتو بگو منم گفتم بعدش امیر ، همون که باباش مدیر مدرسه ست گفت که مگه بابات راننده ی شهرداری نیست ؟ – بعدش تو چی گفتی ؟– قبل از من سجاد با غرور گفت : بابای این رفتگره بابای من راننده س منم جواب دادم آره بابای من رفتگره .– خیلی خوب کردی آفرین– بعد کلاس یکی از بچه ها گفت چه راحت شغل باباتو گفتی من خجالت میکشم بگم بعدا بچه ها مسخرت میکنن ، منم گفتم من اصلا خجالت نمیکشم بابام رفتگره هیچ اشکالی هم نداره ...اشکی از گوشه ی چشم پدر چکید صدای پسرش علی بود ...لحظه ای بیرون ماند و بعد با پاک کردن اشک هایش وارد خانه شد .لبخندی عمیق روی لبهایش نشاند .فرزندانش اکنون غرور این مرد بودند .و او میخواست با افتخار فریاد بزند ... « من یک رفتگر هستم »نویسنده : ALFA</description>
                <category>&quot; ALFA &quot;</category>
                <author>&quot; ALFA &quot;</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 19:58:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بُرجـَــــــک</title>
                <link>https://virgool.io/@alfaa/%D8%A8%D9%8F%D8%B1%D8%AC%D9%80%D9%8E%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%DA%A9-wyke2rxjuodc</link>
                <description>به مرغ گندیده ی روبرویش خیره شد . خواست بگوید این کثافت را از برجک بیرون بیندازید ، که ناگهان صدای قار و غور شکمی بلند شد‌ .برگشت و به سه سرباز پشت سرش نگاه انداخت عباس خجالت زده سرش را پایین انداخته بود و دست روی شکمش گذاشته بود .دلش سوخت این بیچاره ها آنقدر گرسنه هستند که اگر سنگ هم جلویشان بگذاری میخورند ! ...به شریف سرباز اصفهانی اش سپرد که چیزی با همین مرغ بو گندو که کمی هم لک و کبودی روی گوشتش داشت سر هم کند .دو روز بود که غذا نخورده بودند و اکنون یک شِل آب معدنی دو قرص نان و یک مرغ این چنینی برایشان آورده بودند ...قدم روی پله ها گذاشت و خودش را به بالا رساند درست همان جایی که سه روز پیش تنها عزیزش نشسته بود نشست و تفنگش را در آغوش گرفت .اطراف برجک دور افتاده یا به قول آرمان جن زده شان فقط کوه بود و‌ بیابان ...در همان برجکی نشسته بود که سه روز پیش تنها خانواده اش را از او گرفت !سرش را برگرداند خون آرمان هنوز هم تازه بود .آخرین لبخند ، آخرین لحظه از دوستی ۲۰ ساله شان لحظه ای از جلوی چشمش پاک نمیشد...خاطره ای از کودکی شان تعریف کردخندید ،از خنده چشمانش اشکی شدخواست چیزی بگوید .صدایی آمد ،سرش را چرخاندتیری در کردتیر به هیچکدوم شان نخوردهر دو‌ فرار کردندبرگشتو مات ماندلبخند روی لبشو تیری که درست وسط پیشانی بلندش خانه کرده بودکاملا متضاد هم بودندخونی که از سرش فوران میکردروح را از تن امید جدا کردو چند ثانیه بعد عباس اولین کسی بود که رسید اما آن لحظه آرمان دیگر زنده نبودحواسش را به همان تپه داد کاش کسی اکنون همان پشت کمین کرده باشد تا او را بزند .او که دیگر برای ماندن ، برای زندگی ، برای رشد کردن دلیلی نداشت .او که خانواده ای برایش نمانده بود او که تا آن لحظه دلش به آرمان خوش بود حالا بر خلاف نامش نا امید ترین فرد زمین بود .صدایی از پایین حواسش را جمع کرد .پله ها را دوتا یکی کرد و فورا خودش را رساندو برای بار دوم در این سه روز مات ماندحسین سرباز مشهدی اش تفنگ را زیر چانه خود گرفته بودعباس و شریف مدام از او میخواستند اینکار را نکند اما او ساکت فقط به گوشه ای خیره بود و انگشتش هر لحظه جلوتر میرفت تا گلوله ای نثار خودش کند .دوید و در دو قدمی اش ایستاد ...– چیکار میکنی حسین ؟ بچه شدیصدایش می لرزید اما سعی میکرد لرزشش را پنهان کندحسین نگاهی به او انداخت اشکی از چشمش چکید – میخوام برم پیش مامانم جناب ... مادرم هفت روز پیش فوت کرده و خبرش تازه امروز به من رسید میدونی چی میگم ؟میدانست خوب هم میدانست درک کردنش کار مشکلی نبود حداقل برای او .حواسش را جمع کرد فاصله ی زیادی با شلیک نبود کمتر از یک نفس ...– هر چی هم شده باشه تو نباید ...باقی حرفش با نگاه به چشمان تیز و مصمم حسین در دهانش ماند .خودش را رساند دستش را به قنداق تفنگ قفل کرد با تمام توانش کشید در کشاکش تفنگ میانشان گلوله ای در شد ...صدای شلیک در برجک پیچید و او احساس کرد چیزی سینه اش را شکافت دردی فجیع در تمام وجودش پیچید و رگ های قلبش را از هم گسستامید به سختی لبخند روی لب نشاند و به زمین سقوط کردحسین دو زانو روی زمین افتاد گلوله ای که قرار بود وسط کله ی پوکش بنشیند و مغز نداشته اش را سوراخ کند حالا وسط سینه ی امید بود و امید با لبخند رفته بود .به همین سادگی ،حسین خواست برود اما ،او رفت تا حسین بماندو امثال حسین هم میروند تا ما بمانیم  .نویسنده : ALFA</description>
                <category>&quot; ALFA &quot;</category>
                <author>&quot; ALFA &quot;</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 04:07:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مَعشوقه اَم برق !</title>
                <link>https://virgool.io/@alfaa/%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D9%82-f8id3hipnzi6</link>
                <description>برق این روزها معشوقه ی من شده ! ...تعجب نکنید غلط املایی نیست گفتم معشوقه .از همان دست معشوقه هایی که از رفتنش نگرانم و با آمدنش انگار جان دوباره میگیرم ...معشوقه ی عزیزی که صبح با رفتنش مرا از خواب نازم بیدار کرد و اکنون هم با رفتنش نمی گذارد چشمان خواب آلودم روی هم بیوفتد .اکنون منتظر آمدنش هستم ، تا کولر عزیزتر از جانم را روشن کنم و طاق باز بخابم .عرق کرده ام مانند زمانی که از رفتن معشوقه ات میترسی و استرس میگیری . البته این عرق مربوط به گرمای استانم است که در این ساعت ۴۰ درجه دما دارد نه چیز دیگری ...اما خیالم راحت است معشوقه ی من برق عزیزم چند دقیقه ی دیگر می آید .نه آنکه فکر کنید بی معرفت است و دیگر قرار نیست چشمانم به جمالش روشن شود ها نه !...فقط روزی چهارساعت و البته گاهی هم شش ساعت میرود و زود می آید .دختران و پسران سرزمینم از من یاد بگیرید !میبینید چگونه معشوقه ام را در چنگ دارم طفلی فقط دو یا سه مرتبه در روز به مدت دوساعت گم میشود و باز سر و کله اش پیدا می شودمثل همین الان که لامپ های خانه به یک باره روشن شده و موجب اذیت چشمانم میشودباز خوب است آمدنش همراه با صلوات میشود ها ...یاد بگیرید میخواهد معنویات و دین را فراموش نکنیم .نویسنده : ALFA</description>
                <category>&quot; ALFA &quot;</category>
                <author>&quot; ALFA &quot;</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 02:22:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهرناز</title>
                <link>https://virgool.io/@alfaa/%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%86%D8%A7%D8%B2-jl6chtgzuupf</link>
                <description>سرش را پایین انداخت و با لگد سنگریزه ی جلوی پایش را کمی آنطرف تر فرستاد سر درگم به نظر میرسید .مهرناز به این فکر میکرد که شوهرش به چه چیزی فکر میکند و علی در فکر شوگر مامی عزیزش بود بله درست شنیدید « شوگر مامی »خاله صدایش میزد اکنون هم درون ترمینال زن و دو فرزندش را با خود همراه کرده بود تا به او خوش آمد بگویندعلی گفت اومدو مهرناز او را دید از دور می امد با کیف چرخ داری که نشان میداد مدت زمان زیادی خواهد مانددر سرش چیزی چرخ میخورد با ۵۰ سال سن از خود ۲۵ ساله اش زیباتر بود البته حق هم داشتاز لباس هایش معلوم بود وضع مالیشان تا حدودی خوب است نه مثل او که دو قران اول ماهش به وسط نرسیده تمام میشد جلو رفت با احترام سلام و احوالپرسی کردند از فامیل های دور شوهرش بود و احترامش واجب هرچند که در این ده سال زندگی حتی یکبار هم ندیده بودش پسر ۶ ساله اش بامزه خاله اُمل صدایش زد و او با پرخاش توپید که نامش ستاره است . امل بنین مگر چه اشکالی داشت ؟ نامش را عوض کرده ؟شوهرش بی توجه به او و فرزند چهار ماهه ای ک در بغل داشت ساک خاله امل ، نه خاله ستاره را گرفت و با خنده او را درون جعبه ی پراید مدل ۷۳ شان چپاند بی تعارف جلو نشست و مشغول گپ و گفت با شوهرش شد احساس کرد اگر جلو نرود او را فراموش کرده خودشان میروند برای همین سریع در ماشین را باز کرد و درونش نشست– ماشین یه طرف شد نشستی شوهرش به وزن زیادش اشاره کرد و بعد با خاله ستاره به او خندیدند او هم خندید از سر سادگی تا لحظه ی رسیدن درست ۱ ساعت خاله ستاره و علی بدون در نظر گرفتن وجود او آرمان و آرزو خندیدند و حرف زدند خاله ستاره از دلتنگی زیادش و خاطرات کودکی علی میگفت آخر ها که دیگر از زیبایی چشم و ابروی علی تعریف میکرد در خانه را باز کردند اول علی و بعد خاله و پس از آن خودش داخل شد آرزو را روی تشکش خاباند و مشغول چیدن سفره ی ناهار شد بوی مرغی که به دستور شوهرش در فر سیاه رنگ قدیمیشان گذاشته بود گرسنه اش کرد مرغ را بیرون کشید و تکه ای از آن در اورد تا داخل دهان ببرد ک دستی آن را قاپید شوهرش بود قبل از اینکه بتواند حرفی بزند دید که علی تکه مرغ را درون دهان خاله ستاره گذاشت احساس بدی به او دست داد چگونه توانست انقدر نزدیکش شود و انگشتانش را درون دهان او جای دهد مگر چه نسبتی داشتند حتی هنوز نسبتشان را هم نمیدانست لب زد– چقدر خنگم من سفره پهن و جمع شد ظرفها را درحالی شست ک نگاهش روی علی و ستاره بودمیزی ک چیده بود را نظاره کرد از لواشکهایی ک به گفته ی شوهرش ستاره دوست داشت تا گردوهایی ک خدا تومن قیمتشان بود دو روز از ورود ستاره میگذشت آمده بود تا دکتر برود به قول خودش مشکل قلبی داشت اما خبری از دکتر رفتن نبود با خودش میگفت دکتر های تهران از مشهد بهتر نیستند ؟ چرا آمده اینجا ؟بعد از شام تقاضای قلیان کرد و شوهرش فورا ۲۰۰ هزار تومان خرج قلیان کشیدن خانم کرد تخمه و میوه جلویشان گذاشت و به تنها اتاق خانه پناه برد او تمام مدت خودش و آرزو ی چهار ماه اش را درون اتاق حبس کرده بود تا خدایی نکرده مشکلی برای بچه پیش نیایداصلا از کی تاحالا شوهرش قلیان میکشد ؟دو روز شد پنج روز و ستاره قصد رفتن نداشترفتارهایشان مشکوک و عجیب بود آزارش میداد اما نمیتوانست حرفی بزندحتی دیشب که از خواب بیدار شده بود شوهرش کنارش نبود از آن بدتر شوهر ستاره بود هر روز زنگ میزد و باهم گپ میزدند و از آن روز همیشه از آنها تشکر میکرد که از ستاره مراقبت میکنندهفت روز سرسام آور گذشت خنده هایشان رفتارهای نزدیکشان چیزهای غیر قابل تحملی بودند بلاخره دکتر رفته بود او را که نبردند به بهانه ی بچه ی کوچک و از ۷ صبح تا ده شب رفت و آمدشان طول کشید در حالی که فقط یک ساعت با مشهد فاصله داشتند .حالا دیگر یقین پیدا کرده بود ساده بود اما خر نه شوهرش در حال خیانت به او بود به همین سادگی بعد از ده سال زندگی و دو فرزند ک فکر میکرد حاصل عشقی هستند قوی حالا با یک زن پنچاه ساله به او خیانت میکرد نکته ی جالبش اینجا بود ک این زن از مادر شوهرش هم بزرگتر بود ! ... دو هفته طول کشید شوهر بیچاره اش که زنگ میزد بهانه ی دکتر را می گرفت در حالی که فقط یکبار رفته بود ک به گفته ی خودش سالم سالم بود مسخره ترین خاطره ای که تعریف کرد راجب سن شوهرش بود میگفت با شوهرش فروشگاهی رفته و کسی فرض کرده انها پدر و فرزند هستند همین قدر ظالم اما داستان جایی تلخ تر شد که فهمید شوهر ستاره درون ذوب آهن کار میکند و حتی دستش هم به همین دلیل کاملا سوخته . کاملا واضح بود خیانتشان اما بیشتر از خودش دل ساده اش برای مرد می سوخت !بلاخره ستاره قصد رفتن کرد قبل از رفتنش عزم خود را جمع کرد همه چیز را به او گفت گفت ک از خیانت کثیفشان خبر دارد و پایش را از زندگیشان بیرون بکشد اما او وقیحانه همه چیز را انکار کرد و بدون هیچ عذر خواهی ای رفت مدتی بعد رابطه ی شوهرش با ستاره به پایان رسید ان هم با تهدید به خودکشی و رفتن و طلاق و دقیقا چند ماه بعد خبر آمد که پسر ستاره تنها پسرش وحید با زنی پنجاه ساله رابطه دارد زن هم افغانی است شوهری دارد گردن کلفت و وحید پایش را در یک کفش کرده که یا همین زن یا دیگر ازدواج نمی کند و ستاره به دست و پایش افتاده با شنیدن این خبر دلش سوخت باز هم احمقانه دلش به حال این خانواده سوخت اما نتیجه ای که گرفت این بود ( از هر دست بدهی ، از همان دست هم میگیری ) نویسنده : ALFA</description>
                <category>&quot; ALFA &quot;</category>
                <author>&quot; ALFA &quot;</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 21:04:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>