<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دکتر علی نیکوئی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ali.nikoei1981</link>
        <description>دکتری در تاریخ ایران‌باستان؛ نویسنده ، ایران‌شناس Ph.d in ancient Iranian history; Writer, journalist,Iranology and Teacher</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-13 10:34:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/15725/avatar/yF0sM6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دکتر علی نیکوئی</title>
            <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به مناسبت ۱۳ تیر جشن تیرگان، بزرگداشت کمان کشیدن جان فدای ایران، آرش کمانگیر</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%DB%B1%DB%B3-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D8%AA%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D8%B4-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B1-ykl8ziayonxf</link>
                <description>دکتر علی نیکویی؛ دکتری پژوهش هنر، کارشناس‌ارشد تاریخ ایران باستاناز نبرد تیشتر با خشکسالی تا جان‌فشانی آرشجشن‌ها تنها یادگار روزهای شاد گذشته نیستند؛ هر یک روایتی از جهان‌بینی، هراس‌ها، آرزوها و شیوه زیستن یک تمدن را در خود نهفته دارند. در میان جشن‌های ایران باستان، تیرگان جایگاهی یگانه دارد؛ زیرا در مرز میان آسمان و زمین، اسطوره و تاریخ، طبیعت و هویت ملی ایستاده است. در این جشن از یک‌سو ستاره باران‌آور &quot;تیشتر&quot; با دیو خشکسالی می‌ستیزد تا زندگی دوباره بر دشت‌های ایران جاری شود و ازسوی‌دیگر آرش کمانگیر با رهاکردن تیری که جان خویش را نیز با آن روانه آسمان می‌کند مرزهای ایران را معنا می‌بخشد. یکی پاسدار آب است و دیگری پاسدار خاک و همین هم‌نشینی تیرگان را به یکی از ژرف‌ترین آیین‌های فرهنگ ایرانی بدل کرده است. بااین‌همه پرسشی بنیادین همچنان پیشروی پژوهشگران قرار دارد: آیا تیرگان از آغاز، جشن آرش کمانگیر بوده است یا آنکه ریشه اصلی آن را باید در آیین‌های کهنِ ستایش تیشتر و نیایش برای باران جست‌وجو کرد؟ آیا روایت آرش بنیاد این جشن است یا لایه‌ای متأخر که در گذر زمان بر آن افزوده شده است؟ پاسخ به این پرسش، تنها به شناخت یک جشن باستانی محدود نمی‌شود؛ بلکه ما را با چگونگی شکل‌گیری حافظه تاریخی و هویت فرهنگی ایرانیان آشنا می‌سازد؛ حافظه‌ای که در آن اسطوره، تاریخ و آیین نه در تقابل بلکه در امتداد یکدیگر معنا می‌یابند.اگر روایت آرش چهره حماسی تیرگان باشد ریشه‌های این جشن را باید بسیار پیش‌تر در ژرفای جهان‌بینی ایرانیان باستان جست‌وجو کرد. روزگاری که بقای زندگی بیش از هر چیز به بارش باران وابسته بود، در سرزمینی که خشکسالی همواره تهدیدی برای کشاورزی، دامداری و ادامه حیات به شمار می‌رفت باران تنها یک پدیده طبیعی نبود؛ بلکه تجلی پیروزی نظم بر آشوب و زندگی بر مرگ محسوب می‌شد از همین رو ایرانیان باستان برای باران ایزدی آسمانی به نام &quot;تیشتر&quot; قائل بودند؛ ایزدی که در اوستا به‌ویژه در &quot;تیشتر یشت&quot; با شکوهی کم‌نظیر ستوده شده است. بر پایه این روایت تیشتر ستاره درخشان باران‌آور برای رهایی آب‌های جهان به دریای کیهانی &quot;فراخ‌کرت&quot; فرود می‌آید؛ دریایی اسطوره‌ای که سرچشمه همه آب‌های زمین دانسته می‌شد در آنجا نبردی سهمگین میان او و &quot;اَپوش&quot; دیو خشکسالی در می‌گیرد؛ تیشتر در نخستین رویارویی شکست می‌خورد؛ زیرا انسان‌ها نیایش و آیین‌های خود را به شایستگی به‌جای نیاورده‌اند و نیروی ایزد باران کاسته شده است؛ اما با یاری اهورامزدا و تجدید نیایش مردمان بار دیگر به میدان بازمی‌گردد اپوش را درهم می‌شکند و راه رهایی آب‌ها را می‌گشاید آنگاه باد، ابرهای باران‌زا را از فراخ‌کرت بر فراز سرزمین‌ها می‌راند و باران زندگی را بار دیگر به کشتزارها، رودها و چراگاه‌ها بازمی‌گرداند. این روایت صرفاً یک افسانه شاعرانه نیست بلکه بازتاب اندیشه‌ای بنیادین در فرهنگ ایران باستان است؛ اندیشه‌ای که بر اساس آن نظم جهان تنها با همکاری میان نیروهای ایزدی و کنش آیینی انسان استمرار می‌یابد از این منظر باران موهبتی تصادفی نیست؛ بلکه نتیجه پیروزی راستی بر دروغ، آبادانی بر ویرانی و زندگی بر خشکسالی است. در پرتو همین جهان‌بینی است که آیین‌های تیرگان معنا پیدا می‌کنند. رسم آب‌پاشی که در بسیاری از نواحی ایران با نام &quot;آبریزگان&quot; نیز شناخته می‌شد نه بازی و سرگرمی تابستانی بلکه بازآفرینی نمادین همان باران آرمانی و سپاسگزاری از آب، این مقدس‌ترین عنصر حیات بود. مردمان با پاشیدن آب بر یکدیگر پیروزی تیشتر را به یاد می‌آوردند و با زنده نگه‌داشتن این آیین آرزوی سالی سرشار از بارش، برکت و فراوانی را به نمایش می‌گذاشتند از همین رو تیرگان پیش از آنکه به نام آرش کمانگیر شناخته شود جشن باران، جشن آب و جشن امید به تداوم زندگی بود؛ آیینی که ریشه‌های آن را باید در کهن‌ترین لایه‌های اندیشه ایرانی جست‌وجو کرد.باوجودآنکه کهن‌ترین لایه‌های تیرگان با تیشتر و آیین باران‌خواهی پیوند خورده‌اند؛ اما از سده‌های نخست اسلامی روایت دیگری به‌تدریج در کنار این سنت کهن جای گرفت؛ روایتی که نام آرش کمانگیر را با جشن تیرگان درآمیخت و آن را به یکی از ماندگارترین خاطره‌های حماسی ایرانیان بدل ساخت. قدیمی‌ترین گزارش شناخته‌شده را ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آورده است. او روایت می‌کند که پس از شکست سپاه ایران از افراسیاب دو طرف بر آن شدند تا مرز ایران و توران با پرتاب تیری تعیین شود پس به فرمان سپندارمذ آرش که درستکار، پارسا و بزرگ‌ترین تیرانداز ایران بود برگزیده شد او پیش از رهاکردن تیر، بدن خود را به مردم نشان داد و گفت که پس از این پرتاب همه نیروی جانش از تن بیرون خواهد رفت؛ تیر از بامداد تا نیمروز در آسمان پیش رفت و سرانجام در کرانه جیحون فرود آمد و همان نقطه مرز دو کشور شناخته شد بدین‌گونه بیرونی نخستین کسی است که به‌روشنی جشن تیرگان را با این رخداد پیوند می‌دهد. پس از او محمد بن جریر طبری نیز اصل ماجرای تعیین مرز با تیر را گزارش می‌کند، هرچند روایت او کوتاه‌تر است؛ اما بر یک نکته اساسی تأکید دارد؛ پایان جنگ، انعقاد پیمان صلح و تعیین مرز از طریق پرتاب تیر. این گزارش نشان می‌دهد که تا سده سوم هجری داستان تیرِ مرز نشان در حافظه تاریخی ایرانیان جایگاهی استوار یافته بود. در سده پنجم هجری گردیزی در زین‌الاخبار افزون بر اشاره به تیراندازی آرش از رسم آب‌پاشی نیز سخن می‌گوید و آن را با آیین‌های این روز پیوند می‌زند بدین ترتیب در روایت او دو سنت متفاوت ــ جشن آب و داستان آرش ــ در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند؛ نشانه‌ای که از هم‌نشینی دولایه اسطوره‌ای در حافظه فرهنگی ایرانیان حکایت دارد. در دوره‌های بعد این روایت با جزئیات بیشتری بازگو شد، میرخواند در روضةالصفا می‌نویسد که آرش از فراز کوه دماوند تیر را رها کرد و تیر از طلوع خورشید تا نیمروز در آسمان پیش رفت و سرانجام بر کنار جیحون نشست؛ مجمل‌التواریخ و القصص نیز از این پهلوان با عنوان &quot;آرش شیواتیر&quot; یاد می‌کند و بدین‌سان سیمای او را بیش‌ازپیش در سنت حماسی ایران استوار می‌سازد؛ بدین ترتیب از سده چهارم هجری به بعد روایت آرش در منابع تاریخی و ادبی پیوسته کامل‌تر و پررنگ‌تر می‌شود هر نویسنده جزئیاتی تازه بر این داستان می‌افزاید؛ اما هسته اصلی روایت تغییری نمی‌کند؛ پهلوانی که جان خود را در تیر می‌نهد تا مرز ایران را نگاه دارد. همین تداوم روایت در منابع مختلف سبب شد که در حافظه تاریخی ایرانیان نام تیرگان و نام آرش بیش از هر زمان دیگری در کنار یکدیگر قرار گیرند؛ پیوندی که درباره خاستگاه و زمان شکل‌گیری آن همچنان میان پژوهشگران محل گفت‌وگو است.همین‌جا است که پژوهش درباره تیرگان از روایت‌های عامه‌پسند فاصله می‌گیرد و به عرصه گفت‌وگوی علمی وارد می‌شود. امروزه ایران‌شناسان و اسطوره پژوهان درباره نسبت میان تیرگان و آرش کمانگیر اتفاق‌نظر ندارند و دست‌کم دو دیدگاه عمده در این زمینه وجود دارد. گروه نخست باتکیه‌بر گزارش‌هایی چون آثارالباقیه ابوریحان بیرونی، تاریخ طبری، زین‌الاخبار گردیزی، روضةالصفا و مجمل‌التواریخ و القصص بر این باورند که داستان آرش از دیرباز با جشن تیرگان پیوند داشته است. از نگاه این پژوهشگران اگرچه روایت‌ها در طول زمان بسط‌یافته و جزئیات تازه‌ای یافته‌اند؛ اما اصل هم‌زمانی تیرگان با جان‌فشانی آرش و تعیین مرز ایران بخشی از سنت تاریخی و فرهنگی ایرانیان بوده است؛ سنتی که حافظه جمعی آن را از نسلی به نسل دیگر منتقل کرده است. در برابر ایشان گروهی دیگر از پژوهشگران از جمله ابوالقاسم اسماعیل‌پور، بر این باورند که خاستگاه اصلی تیرگان را باید در اسطوره تیشتر و آیین‌های باران‌خواهی جست‌وجو کرد به اعتقاد آنان در متون اوستایی هیچ اشاره مستقیمی به برگزاری جشن تیرگان به مناسبت تیراندازی آرش دیده نمی‌شود و پیوند این دو به‌احتمال زیاد در دوره‌های پس از اسلام بر اثر هم‌نامی &quot;تیر&quot; به معنای ایزد، ستاره و پیکان و نیز تشبیه پرواز تیشتر به تیر آرش در تیشتر یشت به‌تدریج شکل‌گرفته و استوار شده است از این منظر آرش نه خاستگاه جشن بلکه تفسیری حماسی است که در سیر تحول تاریخی بر آن افزوده شده است. بااین‌همه شاید مسئله را بتوان از زاویه‌ای دیگر نیز نگریست؛ تاریخِ فرهنگ همواره با حذف یک روایت و جایگزینی روایتی دیگر پیش نرفته؛ بلکه بیشتر با انباشته‌شدن لایه‌های معنایی شکل‌گرفته است. از این منظر هیچ ضرورتی ندارد که روایت تیشتر و روایت آرش را رقیب یا ناقض یکدیگر بدانیم. یکی از دل اسطوره‌های کیهانی و آیین‌های باران‌خواهی برآمده و دیگری بازتاب حافظه تاریخی و آرمان پاسداری از مرزهای ایران است آنچه در گذر زمان رخ‌داده نه حذف یکی به سود دیگری بلکه هم‌نشینی دو سنت بزرگ در یک جشن واحد بوده است؛ سنتی که در آن آب سرچشمه زندگی است و جان‌فشانی ضامن بقای سرزمین؛ شاید راز ماندگاری تیرگان نیز دقیقاً در همین ظرفیت نهفته باشد که توانسته است لایه‌های گوناگون اسطوره، تاریخ و هویت ملی را در خود گرد آورد بی‌آنکه هیچ‌یک دیگری را از میدان بیرون براند.اگر تیرگان تنها در صفحات اوستا، تاریخ‌نامه‌ها و متون کهن باقی‌مانده بود امروز بیش از یک یادگار تاریخی نبود؛ اما راز ماندگاری آن در این است که از دل کتاب‌ها بیرون‌آمده و همچنان در زندگی مردم نفس می‌کشد. آیین‌هایی که قرن‌ها پیش با نیایش باران و روایت آرش درآمیخته بودند هنوز در گوشه‌هایی از ایران هرچند با دگرگونی‌هایی ادامه یافته‌اند و نشان می‌دهند که سنت هنگامی زنده می‌ماند که خود را با زمانه سازگار کند. شناخته‌شده‌ترین رسم تیرگان آب‌پاشی یا &quot;آبریزگان&quot; است در این آیین مردم با پاشیدن آب بر یکدیگر نه‌فقط گرمای تابستان را از تن می‌شویند؛ بلکه به زبان نمادین باران، پاکی و برکت را فرامی‌خوانند این رفتار ساده بازمانده همان اندیشه کهنی است که آب را سرچشمه زندگی و پیروزی بر خشکسالی می‌دانست. در کنار آن، آیین &quot;فال کوزه&quot; نیز هنوز در برخی مناطق برگزار می‌شود؛ رسمی که در آن آرزوهای مردم با شعر، نماد و امید درهم می‌آمیزد و نشان می‌دهد که جشن‌های ایرانی تنها مناسبت‌هایی برای شادی نبوده‌اند بلکه پیوندی عمیق با آرزوها، آینده و زندگی روزمره مردم داشته‌اند. همچنین بستن دستبند هفت‌رنگ &quot;تیر و باد&quot; و سپردن آن به باد پس از چند روز نمادی زیبا از رهاکردن اندوه و سپردن آرزوها به جریان زندگی است؛ آیینی که سادگی آن حامل معنایی ژرف درباره امید و نو شدن است. امروز نیز زرتشتیان یزد و کرمان همچنان تیرگان را با آیین‌های سنتی برگزار می‌کنند. در فراهان رسم آب‌پاشی و دیگر آیین‌های این جشن هنوز بخشی از هویت محلی مردم است و در مازندران نیز &quot;تیرماه سیزده‌شو&quot; باوجود تفاوت در گاه‌شماری بسیاری از عناصر و روایت‌های تیرگان را زنده نگاه‌داشته است. این تفاوت‌های زمانی و محلی نشانه پراکندگی یا فراموشی نیست؛ بلکه گواه آن است که یک آیین کهن در هر اقلیم رنگ‌وبوی همان سرزمین را گرفته و بی‌آنکه هویت خود را از دست بدهد در حافظه نسل‌های پیاپی تداوم‌یافته است. شاید از همین روست که تیرگان را نباید تنها جشنی متعلق به گذشته دانست. این آیین همچنان یادآور پیوند دیرینه ایرانیان با آب، طبیعت، امید و همبستگی است؛ پیوندی که اگرچه شکل برگزاری آن دگرگون شده اما معنای فرهنگی آن هنوز زنده و جاری است.تیرگان را اگر تنها جشنی برای بزرگداشت باران یا یادبود آرش کمانگیر بدانیم از ژرفای معنای آن فاصله گرفته‌ایم آنچه این آیین را در طول هزاران سال زنده نگاه‌داشته نه صرفاً یک روایت اسطوره‌ای و نه‌فقط یک واقعه حماسی بلکه توانایی شگفت‌انگیز فرهنگ ایرانی در پیونددادن لایه‌های گوناگون معناست. در تیرگان آسمان و زمین، طبیعت و تاریخ، اسطوره و حماسه در نقطه‌ای مشترک به یکدیگر می‌رسند. اگر تیشتر با گشودن آب‌های فراخ‌کرت، زندگی را از آسمان به زمین می‌آورد آرش با گذشتن از جان خویش مرزهای همان زندگی را پاس می‌دارد. یکی نماد آبادانی است و دیگری نماد ایثار؛ سرزمین تنها آن‌گاه پایدار می‌ماند که این دو در کنار یکدیگر معنا پیدا کنند شاید به همین سبب است که حافظه تاریخی ایرانیان بی‌آنکه میان این دو روایت مرزی قطعی بکشد هر دو را در دل یک جشن جای‌داده است؛ چون فرهنگ بیش از آنکه در پی حذف روایت‌ها باشد در هنرِ هم‌نشین کردن آنها بالیده است. امروز در روزگاری که بسیاری از آیین‌های کهن تنها در کتاب‌ها باقی‌مانده‌اند تیرگان هنوز پیام خود را زمزمه می‌کند؛ اینکه آبادانی بدون آب ممکن نیست، هویت بدون سرزمین دوام نمی‌آورد و هیچ سرزمینی بدون فداکاری پایدار نمی‌ماند. شاید راز ماندگاری تیرگان نیز همین باشد اینکه از گذشته سخن می‌گوید؛ اما مخاطبش همواره آینده است. هر بار که آبی بر دستی پاشیده می‌شود بندی به باد سپرده می‌شود یا نام آرش و تیشتر بر زبان می‌آید در حقیقت خاطره تمدنی زنده می‌شود که حیات را در پیوند آب، مرز و ازخودگذشتگی معنا کرده است؛ و این همان میراثی است که هنوز می‌تواند ایرانیان را به یاد ریشه‌های مشترکشان بیندازد.  </description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 12:31:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابک خُرم‌دین؛ مردی که در برابر فراموشی ایران ایستاد</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%DA%A9-%D8%AE%D9%8F%D8%B1%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-bojcdykpkxjb</link>
                <description>علی نیکویی (دکتری پژوهش هنر، کارشناس‌ارشد تاریخ ایران باستان)از خاکستر ساسانیان تا برآمدن خرم‌دینانتاریخ گاه در سکوت خویش مردانی را پرورش می‌دهد که تنها فرمانده یک سپاه یا رهبر یک شورش نیستند؛ بلکه به نماد روزگاری تبدیل می‌شوند که یک ملت، میان بیمِ فراموشی و امیدِ ماندگاری در جست‌وجوی خویشتن است. بابک خرم‌دین از همین تبار است؛ مردی که نامش بیش از هزار و دویست سال پس از مرگ همچنان در کوهستان‌های آذربایجان در حافظه تاریخی ایرانیان و در صفحات تاریخ طنین‌انداز است. پیرامون بابک بسیار نوشته‌اند؛ گاه او را قهرمانی ملی گفته‌اند و گاه به پیروی از روایت‌های مورخان وابسته به خلافت عباسی او را شورشی، یاغی یا حتی بدعت‌گذار معرفی کرده‌اند. حقیقت اما آن است که تاریخ، نه در ستایش‌های افراطی آشکار می‌شود و نه در دشمنی‌های سیاسی؛ تاریخ را باید از زیر غبار روایت‌های پیروزان بیرون کشید چرا که غالباً این فاتحان‌اند که تاریخ را می‌نویسند، نه شکست‌خوردگان. اگر بخواهیم بابک را بشناسیم باید پیش از آنکه به خود او بنگریم ایرانِ روزگار او را بشناسیم؛ ایرانی که هنوز زخم سقوط شاهنشاهی ساسانی را بر پیکر خود داشت. دو سده از فروپاشی دولت ساسانی گذشته بود؛ اما خاطره آن شاهنشاهی بزرگ هنوز از ذهن ایرانیان پاک نشده بود خلافت عباسی، اگرچه در آغاز با شعار برابری اقوام و پایان‌دادن به تبعیض‌های اموی به‌قدرت‌رسیده بود؛ اما به‌تدریج خود نیز به ساختاری متمرکز و سخت‌گیر بدل شد ساختاری که بخش بزرگی از درآمد سرزمین‌های ایرانی را به بغداد منتقل می‌کرد و در بسیاری از مناطق فرمانداران و مأموران مالیاتی با فشارهای سنگین اقتصادی، نارضایتی‌های گسترده‌ای پدید آورده بودند. در چنین فضایی ایران تنها میدان حکومت نبود؛ میدان اندیشه‌ها نیز بود. جنبش‌های گوناگون مذهبی، اجتماعی و سیاسی یکی پس از دیگری سر برمی‌آوردند. هر یک به زبانی متفاوت در پی بازگرداندن عدالت، کاستن از فشارهای اقتصادی یا احیای هویت فرهنگی ایران بودند. از قیام ابومسلم خراسانی گرفته تا جنبش المقنع، از نهضت سنباد تا شورش استادسیس، همه حلقه‌هایی از زنجیره‌ای بودند که نشان می‌داد جامعه ایران هنوز به آرامش سیاسی نرسیده است.در میان همه این جنبش‌ها خرم‌دینان جایگاهی ویژه یافتند؛ زیرا آنان صرفاً یک حرکت نظامی نبودند؛ بلکه از پشتوانه‌ای فکری و اجتماعی برخوردار بودند که ریشه‌های آن را باید در سنت‌های کهن ایرانی جست‌وجو کرد. واژه &quot;خرم&quot; در زبان فارسی تنها به معنای شادمانی نیست؛ بلکه نشانه آبادانی، زندگی، سرسبزی و امید نیز هست. از همین رو بسیاری از پژوهشگران بر این باورند که عنوان &quot;خرم‌دین&quot; بیش از آنکه نام یک فرقه مذهبی باشد، بیانگر شیوه‌ای از زیستن و نگرشی به جهان بوده است؛ نگرشی که زندگی را ارج می‌نهاد و عدالت اجتماعی را از ارکان اساسی جامعه می‌شمرد البته درباره منشأ دقیق خرم‌دینان اتفاق‌نظر وجود ندارد، برخی آنان را ادامه‌دهندگان اندیشه‌های مزدک دانسته‌اند، گروهی دیگر ریشه‌های آنان را در آیین‌های بومی ایران پیش از اسلام جست‌وجو کرده‌اند و شماری نیز معتقدند خرم‌دینی مجموعه‌ای از باورهای ایرانی، آموزه‌های مزدکی، عناصر زرتشتی و برخی اندیشه‌های نوپدید اسلامی را در خودگرد آورده بود آنچه مسلم است خرم‌دینان را نمی‌توان تنها با برچسبی ساده توضیح داد ایشان محصول جامعه‌ای بودند که در آن هویت ایرانی، باورهای دینی و مطالبات اجتماعی درهم‌تنیده شده بود. یکی از دشواری‌های پژوهش درباره خرم‌دینان آن است که تقریباً تمامی منابع اصلی درباره آنان به قلم تاریخ‌نگاران وابسته به دستگاه خلافت نوشته شده است طبیعی است که حکومت عباسی، جنبشی را که نزدیک به دو دهه بخش بزرگی از شمال غرب ایران را از اقتدار بغداد خارج کرده بود با نگاهی کاملاً منفی روایت کند از همین رو بسیاری از نسبت‌هایی که بعدها درباره خرم‌دینان شهرت یافت امروز از سوی شماری از پژوهشگران با دیده تردید نگریسته می‌شود مورخ معاصر ناگزیر است میان گزارش‌های این منابع و زمینه‌های سیاسی تولید آن‌ها تمایز قائل شود و هر روایت را بااحتیاط بسنجد. بااین‌همه حتی همین منابع مخالف نیز ناخواسته به حقیقتی بزرگ اعتراف کرده‌اند؛ اینکه جنبش خرم‌دینان برخلاف بسیاری از شورش‌های کوتاه‌مدت سال‌ها دوام آورد و خلافت عباسی را به‌صرف هزینه‌های سنگین نظامی وادار کرد. این دوام خود گواه آن است که بابک تنها بر شمشیر تکیه نداشت او از پشتیبانی بخشی از جامعه برخوردار بود جامعه‌ای که در کوهستان‌های آذربایجان، اران و نواحی پیرامون آن او را نه صرفاً یک فرمانده جنگ بلکه نماد مقاومت می‌دانست. در این میان، جایگاه جغرافیایی آذربایجان نیز اهمیتی اساسی داشت رشته‌کوه‌های سر به فلک کشیده، دره‌های صعب‌العبور، جنگل‌های انبوه و دژهای طبیعی، این سرزمین را به یکی از دشوارترین مناطق برای لشکرکشی تبدیل کرده بود هر فرمانده‌ای که راه این کوهستان‌ها را نمی‌شناخت پیش از آنکه با شمشیر دشمن روبه‌رو شود در برابر طبیعت شکست می‌خورد. خرم‌دینان این سرزمین را به‌خوبی می‌شناختند و از همین شناخت هنرمندانه در نبردهای خود بهره می‌بردند. در چنین فضایی بود که ستاره مردی به نام بابک آرام‌آرام بر افق تاریخ ایران درخشیدن گرفت؛ مردی که درباره سال‌های کودکی‌اش آگاهی چندانی در دست نیست. منابع روایت‌هایی متفاوت از اصل‌ونسب او ارائه کرده‌اند؛ برخی او را فرزند خانواده‌ای روستایی دانسته‌اند، برخی دیگر نسب او را به خاندان‌های کهن ایرانی رسانده‌اند؛ اما آنچه مسلم است بابک از دل اشرافیت برنخاست او از میان مردم برخاست و همین ویژگی پیوندش را با جامعه استوارتر کرد. او هنوز به چهل‌سالگی نرسیده بود که رهبری جنبشی را بر عهده گرفت که قرار بود نزدیک به بیست سال یکی از قدرتمندترین خلافت‌های جهان اسلام را به چالش بکشد. کمتر قیامی در سده‌های نخست اسلامی توانسته بود چنین مدت طولانی دوام آورد و چنین نیروی عظیمی از خلافت را درگیر خود سازد. ازاین‌رو بابک را نمی‌توان صرفاً فرمانده گروهی شورشی دانست او به پدیده‌ای سیاسی در تاریخ ایران تبدیل شد؛ پدیده‌ای که برای فهم آن، باید فراتر از میدان‌های نبرد به آرزوهای جامعه‌ای نگریست که در پسِ او ایستاده بود و درست از همین نقطه است که روایت زندگی بابک خرم‌دین آغاز می‌شود؛ روایتی که در آن کوهستان‌های بَذ[i] به صحنه یکی از طولانی‌ترین و سرنوشت‌سازترین مقاومت‌های ایران در برابر خلافت عباسی بدل خواهند شد. آن‌گاه که کوهستان، به سنگر آزادی بدل شد تاریخ گاه سرنوشت خود را نه در پایتخت‌ها که بر فراز قله‌های دورافتاده رقم می‌زند. بغداد در آغاز سده سوم هجری مرکز پرشکوه بزرگ‌ترین خلافت جهان اسلام بود؛ شهری که فرمان‌هایش از کرانه‌های رود سند تا سواحل مدیترانه نافذ بود؛ اما در همان روزگار صدها فرسنگ دورتر در میان مهِ کوهستان‌های آذربایجان مردی ایستاده بود که نزدیک به بیست سال اقتدار این امپراتوری عظیم را به چالش کشید مردی که نامش &quot;بابک&quot; بود و دژی که تاریخ آن را با نام &quot;بَذ&quot; به یاد سپرده است. از زندگی نخستین بابک همانند بسیاری از شخصیت‌های تاریخ ایران آگاهی‌های اندکی در دست است. روایت‌ها گاه با یکدیگر سازگار نیستند و همین اختلاف نخستین هشدار را به پژوهشگر می‌دهد که باید بااحتیاط به منابع بنگرد. برخی مورخان او را فرزند خانواده‌ای تهیدست دانسته‌اند برخی دیگر نسب او را به خاندان‌های ایرانی رسانده‌اند. در منابعی آمده است که پدرش روغن‌فروش یا دامدار بود و کودکی خود را در تنگدستی گذراند این گزارش‌ها هرچند از نظر جزئیات یکسان نیستند؛ اما در یک نکته اشتراک دارند که بابک برخاسته از دربارها و خاندان‌های قدرت نبود او از متن جامعه برخاست و شاید همین پیوند با مردم بزرگ‌ترین سرمایه سیاسی او شد. بابک وارث جنبشی بود که پیش از او شکل‌گرفته بود. پس از کشته‌شدن رهبر پیشین خرم‌دینان &quot;جاویدان&quot; رهبری این جریان به بابک رسید انتقالی که تنها جابه‌جایی یک فرمانده نبود؛ بلکه آغاز مرحله‌ای تازه در تاریخ مقاومت ایران به شمار می‌رفت. ازآن‌پس خرم‌دینان از یک حرکت منطقه‌ای به نیرویی تبدیل شدند که خلافت عباسی ناگزیر بود همه توان نظامی خود را برای سرکوب آن به کار گیرد؛ اما آنچه بابک را از بسیاری از شورشگران روزگار خود متمایز می‌کند تنها شجاعت فردی او نیست؛ بلکه توانایی شگفت‌انگیزش در سازمان‌دهی، مدیریت و شناخت جغرافیای نبرد است او به‌خوبی دریافته بود که جنگ با خلافت جنگی برابر نیست بغداد از خزانه‌های سرشار، ارتش منظم، فرماندهان کارآزموده و امکانات بی‌پایان برخوردار بود؛ در مقابل بابک سپاهی داشت که شمار آن هرگز با لشکرهای عباسی برابری نمی‌کرد ازاین‌رو، او راهی دیگر برگزید؛ راهی که امروز آن را &quot;جنگ نامتقارن&quot; یا &quot;جنگ فرسایشی&quot; می‌نامیم. قلب این راهبرد دژی بود که نامش با بابک درآمیخته است &quot;دژ بَذ&quot; بَذ تنها یک قلعه نبود شاهکاری از شناخت طبیعت و هنر دفاع نظامی بود این دژ بر فراز ارتفاعات صعب‌العبور قره‌داغ بنا شده بود جایی که دیواره‌های سنگی، دره‌های ژرف، راه‌های باریک و جنگل‌های انبوه، خود به سربازانی خاموش تبدیل می‌شدند سپاهی که راه این کوهستان را نمی‌شناخت پیش از آنکه با شمشیر خرم‌دینان روبه‌رو شود در دام طبیعت گرفتار می‌شد به همین سبب سپاهیان خلافت بارها ناچار شدند باتحمل تلفات سنگین بی‌آنکه به پیروزی برسند عقب‌نشینی کنند. دژ بَذ، در حقیقت تنها پایتخت بابک نبود نماد اندیشه او نیز بود او به‌جای آنکه در دشتی باز قدرت خلافت را به رویارویی مستقیم فراخواند، کوهستان را به هم‌پیمان خود بدل ساخت؛ طبیعت بخشی از ارتش او بود و این همان نکته‌ای است که بسیاری از فرماندهان عباسی تا سال‌ها درنیافتند. از سال ۲۰۱ هجری قمری آتش قیام بابک شعله‌ور شد و به‌تدریج بخش‌های وسیعی از آذربایجان، اران و نواحی پیرامون را در بر گرفت. خلیفه عباسی، در آغاز این شورش را همانند ده‌ها قیام دیگر پنداشت که با اعزام یک سپاه پایان خواهد یافت؛ اما چنین نشد یک فرمانده پس از دیگری شکست خورد منابع تاریخی از کشته‌شدن یا ناکامی چندین سردار عباسی سخن گفته‌اند هر بار که بغداد گمان می‌کرد کار بابک پایان‌یافته است او بار دیگر از دل کوهستان سر برمی‌آورد و ضربه‌ای تازه بر پیکر خلافت وارد می‌کرد. همین استمرار مهم‌ترین ویژگی قیام بابک است تاریخ، شورش‌های فراوانی به خود دیده است؛ اما کمتر جنبشی توانسته است نزدیک به دو دهه بزرگ‌ترین قدرت سیاسی زمانه را درگیر خود نگه دارد این دوام نشان می‌دهد که بابک نه یک ماجراجوی نظامی بلکه سیاست‌مداری هوشمند و مدیری توانمند بود او توانسته بود میان نیروهای محلی شبکه‌ای از اعتماد و همکاری ایجاد کند شبکه‌ای که بدون آن چنین مقاومتی امکان‌پذیر نبود. در این میان باید به نکته‌ای پرداخت که سال‌ها موضوع مناقشه پژوهشگران بوده است؛ شخصیت واقعی بابک. بیشتر آنچه امروز درباره زندگی خصوصی، باورهای دینی و رفتارهای او می‌دانیم از مورخانی نقل شده که در قلمرو خلافت عباسی می‌زیستند و آثار خود را زیر سایه همان‌قدرت سیاسی نوشته‌اند طبیعی است که حکومت‌ها مخالفان خطرناک خود را تنها با شمشیر شکست نمی‌دهند آنان می‌کوشند تصویر آنان را نیز در ذهن آیندگان تخریب کنند از همین رو نسبت‌دادن رفتارهای غریب، اتهام‌های اخلاقی یا عقیدتی و بزرگ‌نمایی برخی روایت‌ها، در تاریخ سیاسی جهان امری شناخته‌شده است. این بدان معنا نیست که همه گزارش‌های منابع عباسی را باید یکسره نادرست دانست؛ بلکه باید آن‌ها را در بستر سیاسی زمانه خواند. روش علمی تاریخ‌نگاری اقتضا می‌کند که هر روایت با منشأ انگیزه نویسنده و شرایط تولید آن سنجیده شود هرچه فاصله مورخ با رویداد بیشتر و وابستگی او به قدرت سیاسی آشکارتر باشد ضرورت نقد منبع نیز بیشتر خواهد بود در مورد بابک این اصل بیش از بسیاری از شخصیت‌های دیگر اهمیت دارد؛ زیرا تقریباً هیچ روایت مستقلی از سوی یاران او به دست ما نرسیده است. با کنارنهادن اغراق‌ها و تبلیغات چهره‌ای که از بابک نمایان می‌شود تصویر مردی است با اراده‌ای کم‌نظیر، صبور، آینده‌نگر و برخوردار از نبوغ نظامی او در میدان نبرد شتاب‌زده تصمیم نمی‌گرفت؛ زمان را به سود خود به کار می‌گرفت، دشمن را فرسوده می‌کرد و آنگاه ضربه نهایی را وارد می‌ساخت شاید به همین دلیل است که برخی از تاریخ‌پژوهان معاصر راهبردهای او را با اصول جنگ‌های چریکی در روزگار جدید مقایسه کرده‌اند هرچند چنین قیاسی نباید به معنای یکسان دانستن شرایط تاریخی باشد؛ اما در پس همه این توانایی‌ها ویژگی دیگری نیز نهفته بود؛ بابک توانست به &quot;امید&quot; تبدیل شود مردمان بسیاری از روستاییان و کوه‌نشینان گرفته تا گروه‌هایی از ایرانیان ناراضی از سیاست‌های خلافت در او نشانه‌ای از امکان ایستادگی می‌دیدند این سرمایه اجتماعی کمتر از شمشیر و دژ و سپاه نبود بلکه شاید راز اصلی دوام قیام نیز همین بود. بااین‌همه تاریخ بارها نشان داده است که هیچ مقاومتی تنها با نیروی نظامی شکست نمی‌خورد آنچه گاه قلعه‌های استوار را فرومی‌ریزد، نه قدرت دشمن که شکاف‌هایی است که از درون پدید می‌آید بابک نیز پس از سال‌ها پیروزی آرام‌آرام با رقیبی روبه‌رو شد که هم از تجربه شکست‌های گذشته درس گرفته بود و هم فرمانده‌ای تازه و سخت‌کوش را به میدان فرستاده بود؛ فرمانده‌ای که می‌دانست برای فتح بَذ، پیش از گشودن دروازه‌های سنگی آن باید راه نفوذ به دل آدمیان را بیابد. بدین‌سان واپسین پرده این حماسه تاریخی آغاز می‌شود پرده‌ای که در آن سرنوشت بابک، دژ بَذ و یکی از ماندگارترین جنبش‌های ایران به نقطه‌ای تعیین‌کننده نزدیک می‌شود.مردی که شکست خورد؛ اما تسلیم نشد تاریخ همواره میدان پیروزی‌ها نیست؛ گاه باشکوه‌ترین فصل‌های آن در واپسین لحظه‌های شکست نوشته می‌شوند چه بسیار فرمانروایانی که با سپاه‌های انبوه جهان را گشودند؛ اما با مرگشان از حافظه تاریخ محو شدند و چه اندک مردانی که اگرچه بر خاک افتادند؛ اما اندیشه‌شان بر جای ماند. بابک خرم‌دین از همین گروه دوم است مردی که دژش فروریخت یارانش پراکنده شدند پیکرش بردار رفت؛ اما نامش از میان نرفت. پس از نزدیک به دو دهه نبردهای فرسایشی خلافت عباسی دریافت که بابک را نمی‌توان با همان شیوه‌هایی شکست داد که دیگر شورش‌ها را سرکوب کرده بود تجربه سال‌ها ناکامی بغداد را به این نتیجه رساند که برای پایان‌دادن به قیام خرم‌دینان تنها برتری نظامی کافی نیست باید صبر، سیاست، اطلاعات و نفوذ را نیز به میدان آورد. از همین رو خلیفه عباسی فرماندهی کارزار را به افشین سپرد سرداری ایرانی‌تبار که با جغرافیای سرزمین‌های شرقی آشنایی داشت و برخلاف بسیاری از فرماندهان پیشین از شتاب‌زدگی پرهیز می‌کرد افشین به‌جای آنکه تنها به حمله مستقیم بیندیشد راه‌های ارتباطی خرم‌دینان را زیر نظر گرفت حلقه محاصره را به‌آرامی تنگ‌تر کرد و کوشید مقاومت بابک را از درون فرسوده سازد. سرانجام پس از نبردهایی سخت دژ بَذ نیز فروافتاد همان قلعه‌ای که سال‌ها شکست‌ناپذیر می‌نمود؛ اما حتی سقوط بَذ نیز پایان مقاومت بابک نبود او از محاصره گریخت و کوشید بار دیگر نیروهای خود را سازمان دهد این تصمیم بیش از آنکه نشانه امید به پیروزی نهایی باشد بیانگر روحیه‌ای بود که شکست را پایان راه نمی‌دانست. سرنوشت اما گاه نه در میدان جنگ که در پیچ‌وخم اعتماد رقم می‌خورد بابک در مسیر گریز به امید یافتن پناه به برخی از بزرگان محلی روی آورد؛ اما همان‌جا بود که رشته مقاومت گسست او سرانجام گرفتار شد و به دست سپاهیان خلافت افتاد این پایان بیش از آنکه نتیجه شکست در میدان نبرد باشد حاصل انزوای تدریجی و خیانت سیاسی بود سرنوشتی که تاریخ ایران بارها آن را برای قهرمانان خود تکرار کرده است. ورود بابک به بغداد، خود به نمایشی سیاسی بدل شد خلافت می‌خواست تنها یک فرمانده را نکشد می‌خواست &quot;اندیشه مقاومت&quot; را در چشم مردم خُرد کند. منابع عباسی بادقت فراوان مراسم دستگیری و اعدام او را شرح داده‌اند گویی می‌خواستند این پیروزی را به رخ همه مخالفان بکشند؛ اما همین گزارش‌ها ناخواسته حقیقتی دیگر را نیز ثبت کرده‌اند؛ بابک تا واپسین لحظه آرامش و استواری خود را از دست نداد، روایتی مشهور در منابع تاریخی آمده است که هنگام اجرای حکم چون خون از بدنش جاری شد چهره خود را با همان خون سرخ کرد! وقتی علت را پرسیدند پاسخ داد که نمی‌خواهد رنگ‌پریدگی ناشی از خون‌ریزی را نشانه ترس او بدانند. درستی تاریخی این روایت را نمی‌توان با قطعیت اثبات کرد؛ اما ماندگاری آن در حافظه ایرانیان خود گویای حقیقتی عمیق‌تر است ملت‌ها معمولاً داستان‌هایی را حفظ می‌کنند که با تصویری که از قهرمانان خویش دارند سازگار باشد؛ تصویری از مردی که حتی در واپسین لحظه نیز نمی‌خواست شکست، هیبت او را در هم بشکند. اما آیا با مرگ بابک، خرم‌دینان نیز پایان یافتند؟ از منظر نظامی پاسخ مثبت است؛ زیرا ساختار منسجم این جنبش از هم فروپاشید و دیگر هرگز نتوانست به قدرت پیشین بازگردد؛ اما از منظر تاریخ فرهنگی ماجرا کاملاً متفاوت است؛ اندیشه‌ها را نمی‌توان همانند دژها ویران کرد خاطرهٔ بابک، از دل روایت‌های مردمی، افسانه‌های محلی، اشعار، منظومه‌ها و حافظه جمعی عبور کرد و نسل‌به‌نسل منتقل شد او به بخشی از سرمایه نمادین تاریخ ایران تبدیل شد؛ سرمایه‌ای که هر دوره با خوانشی تازه از نو زنده شده است. امروز، بابک دیگر تنها شخصیتی متعلق به سده سوم هجری نیست او یکی از چهره‌هایی است که همواره محل گفت‌وگو بوده است برخی او را پیشوای جنبشی اجتماعی می‌دانند؛ برخی نماد مقاومت در برابر تمرکز قدرت سیاسی؛ گروهی مدافع هویت ایرانی و شماری نیز چهره‌ای که بیش از هر چیز محصول شرایط پیچیده عصر خود بوده است شاید همین چندلایگی شخصیت اوست که سبب شده پس از دوازده قرن هنوز پژوهش درباره بابک پایان نیافته باشد؛ اما آنچه کمتر موردتوجه قرار گرفته جایگاه بابک در تداوم تاریخی ایران است؛ ایران برخلاف بسیاری از تمدن‌های کهن تنها با مرزهای سیاسی تعریف نمی‌شود؛ آنچه این سرزمین را در طول هزاران سال پایدار نگاه‌داشته، توانایی شگفت‌انگیز آن در حفظ حافظه تاریخی خویش است از دل شکست‌ها نیز روایت‌هایی زاده شده‌اند که به سرمایه فرهنگی ملت تبدیل شده‌اند؛ اگر شاهنامه یادگار این حافظه است بابک نیز یکی از شخصیت‌هایی است که در بیرون از عرصه اسطوره به این حافظه تاریخی جان بخشیده است. البته پژوهش تاریخی وظیفهٔ اسطوره‌سازی ندارد؛ بابک بی‌تردید انسانی از گوشت و خون بود نه فرشته‌ای بی‌خطا و نه چهره‌ای اهریمنی، آن‌گونه که برخی منابع عباسی کوشیده‌اند تصویر کنند او فرزند روزگار خویش بود با همه پیچیدگی‌های سیاسی، اعتقادی و اجتماعی آن عصر. ارزش پژوهش تاریخی نیز دقیقاً در همین است که میان افسانه و واقعیت مرزی روشن ترسیم کند بی‌آنکه عظمت یک شخصیت را قربانی تعصب یا دشمنی سازد. امروز هنگامی که بر فراز کوهستان‌های قره‌داغ می‌ایستیم و به ویرانه‌های دژ بَذ می‌نگریم، شاید نخستین چیزی که به ذهن می‌رسد دیوارهای فروریخته آن باشد؛ اما تاریخ در ویرانه‌ها زندگی نمی‌کند تاریخ در خاطره مردمانی زندگی می‌کند که هنوز نام آن دژ را بر زبان می‌آورند سنگ‌ها فرومی‌ریزند، قلعه‌ها ویران می‌شوند، دولت‌ها برمی‌آیند و فرومی‌افتند؛ اما آنچه از همه اینها دیرپاتر است &quot;معنا&quot; است. بابک خرم‌دین خواه او را قهرمان بنامیم خواه رهبر یک جنبش اجتماعی یا سرداری بزرگ در یک حقیقت تردیدی باقی نمی‌گذارد؛ او نشان داد که اراده انسان می‌تواند سالیان دراز در برابر بزرگ‌ترین قدرت سیاسی عصر خویش بایستد شاید راز ماندگاری او نیز نه در پیروزی‌های نظامی بلکه در همین ایستادگی باشد؛ ایستادگی مردی که دریافت گاه ارزش یک مبارزه نه در نتیجه آن بلکه در شرافت برخاستن برای آن است و از همین روست که بابک پس از دوازده سده هنوز تنها نام یک انسان نیست او یادآور این حقیقت جاودان است که تاریخ ایران را فقط فاتحان نساخته‌اند؛ بلکه آنان نیز ساخته‌اند که اگرچه مغلوب شدند؛ اما هرگز سر فرود نیاوردند.[i] بَذّ، منطقه‌ای‌ در شمال‌ کوه‌ هشتاد سر در آذربایجان‌ شرقی‌ (شمال‌ شهرستان‌ اهر و جنوب‌ غربی‌ کلیبر) است.</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2026 09:10:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندیشه‌ورزیِ جنگ در شاهنامهٔ فردوسی (پارهٔ پنجُم)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D9%90-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%94-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%8F%D9%85-yav6xp23gdbf</link>
                <description>علی نیکوئی؛ در پیام‌رسانِ بله همراه من باشیدصلح در دل جنگ؛ آرمانِ نهایی فردوسیشاهنامه را نباید صِرفاً گزارشِ نبردها و لشکرکشی‌ها دانست؛ بلکه این اثر در بطن خود کتاب صلح است که از مسیر جنگ می‌گذرد. فردوسی، حکیمی است که ضرورتِ تلخِ رزم را برای حفظِ &quot;داد&quot; می‌پذیرد، اما همواره دل در گروِ جهانی دارد که در آن خرد بر خشم چیره شود. صلح در شاهنامه، نه به معنای تسلیم در برابر بیداد، بلکه به معنای رسیدن به چنان بلوغی از خرد است که شمشیر را در نیام نگاه دارد.عالی‌ترین جلوهٔ این صلح‌طلبی در لحظاتی تبلور می‌یابد که &quot;دیپلماسی&quot; و &quot;گفتگو&quot; بر تبِ تندِ شمشیرها غلبه می‌کند. در فرهنگ حماسی ایران، پهلوانِ آرمانی کسی است که پیش از گشودنِ جعبهٔ جنگ، تمامِ راه‌های خردورزانه را آزموده باشد. فرستادن نامه‌ها و سفیران خردمند، یکی از ارکانِ اصلیِ شاهنامه است. پهلوانانی چون پیران ویسه در جبههٔ توران و گودرز یا رستم در جبههٔ ایران، بارها نقشِ میانجی را ایفا می‌کنند تا از ریختنِ خونِ بی‌گناهان جلوگیری کنند. نمونهٔ درخشان این رویکرد، شخصیت سیاوش است؛ او که نمادِ معصومیت و آشتی‌جویی است، ترجیح می‌دهد ترکِ دیار کند و به‌جای جنگیدن با پدری که فریب‌خورده، تن به غربت بسپارد تا پیمانِ صلحی که با افراسیاب بسته است، شکسته نشود. سیاوش با فداکاری خود نشان می‌دهد که ارزشِ وفای به عهد و حفظِ صلح، حتی از پادشاهی و قدرت نیز فراتر است.فردوسی در مقامِ دانای کل، هرگاه که دودِ جنگ آسمانِ داستان را تیره می‌کند، از زبانِ خود یا قهرمانانش، ناپایداری جهان را به یادِ مخاطب می‌آورد. او با لحنی پدرانه و نصیحت‌گر، بر این نکته پای می‌فشارد که زمین، سرایی گذراست و خون‌ریزی برای به‌دست‌آوردن خاک یا قدرتِ بیشتر، ناشی از جهل و بندگیِ دیوِ &quot;آز&quot; است. ابیاتِ مشهوری چون: &quot;بیا تا جهان را به بد نسپریم | به کوشش همه دست نیکی بریم&quot; مانیفستِ اخلاقیِ فردوسی برای تمامِ تاریخ است. او مکرراً هشدار می‌دهد که نه فاتح می‌ماند و نه مغلوب؛ آنچه باقی می‌ماند، &quot;نامِ نیک&quot; و اثری است که از دادگری بر جای گذاشته‌ایم.نکوهشِ خون‌ریزی‌های بی‌جا در شاهنامه، از طریقِ نشان‌دادن عواقبِ شومِ ظلم صورت می‌گیرد. فردوسی به ما می‌آموزد که هر خونی که به‌ناحق بر زمین بریزد، مانندِ خونِ سیاوش، جوششی ابدی خواهد داشت و آرامش را از جهان سلب خواهد کرد. آرمانِ نهایی فردوسی، رسیدن به &quot;فرشگرد&quot; یا نوسازی جهان است؛ جهانی که در آن مرزها نه با دیوار و لشکر، بلکه با رشته‌های پیوندِ انسانی و خردِ مشترک حفظ می‌شوند. از این منظر، شاهنامه نه ستایش‌نامهٔ جنگ‌آوران، بلکه سوگ‌نامه‌ای است بر صلح‌های ازدست‌رفته و فراخوانی است برای بازگشت به &quot;داد&quot;؛ چرا نه‌تنها در سایهٔ داد است که صلح پایدار رخ می‌نماید. فردوسی جنگ را توصیف می‌کند تا ما را از آن بیزار کند و صلح را آرزو می‌کند تا ما را به‌سوی آن فراخواند. نتیجه‌گیری:با واکاوی ابعادِ گوناگون نبرد در شاهنامه، می‌توان دریافت که این اثر نه یک &quot;جنگ‌نامه&quot; برای ستایشِ خشونت، بلکه منشوری اخلاقی است که در آن ستیز، به‌مثابه یک &quot;ضرورتِ تراژیک&quot; برای دفاع از حقیقت بازنمایی می‌شود. فردوسی با نبوغی بی‌بدیل، جنگ را از سطح یک برخوردِ غریزی به ساحت یک &quot;آزمونِ دشوارِ هستی‌شناختی&quot; ارتقا می‌دهد. همان‌طور که در بخش‌های پیشین تحلیل شد، ریخت‌شناسی نبردها و رمزهای اخلاقیِ پهلوانان نشان می‌دهد که در این حماسه، &quot;تیغ&quot; تنها زمانی اعتبار می‌یابد که امتدادِ خرد و داد باشد. تفاوت بنیادین میان پهلوان و جنگجو در همین نکته نهفته است: پهلوانِ فردوسی، کارگزارِ ایزدی است که زنجیرِ سنگینِ اخلاق را حتی در میانه خون‌بارترین پیکارها از پای خود باز نمی‌کند.تأمل در فرجام تلخ پیروزی‌ها و سوگ‌نامه‌های انسانی فردوسی برای کشته‌شدگانِ هر دو سو، ما را به این بینش می‌رساند که در نگاه حکیم توس، هیچ فتحی بر ویرانه‌های جانِ آدمی، شکوهِ مطلق ندارد. پیروزی رستم بر سهراب یا اسفندیار، بیش از آنکه نمادِ قدرت باشد، مرثیه‌ای بر گسستِ نسل‌ها و فریبِ زمانه است. فردوسی با به‌تصویرکشیدن تلخیِ پس از رزم، آگاهانه مخاطب را به‌سوی بیزاری از جنگ‌های &quot;آزمدارانه&quot; سوق می‌دهد. در نهایت، غایتِ نهایی این حماسه ملی، نه نابودیِ دشمن، بلکه استقرارِ &quot;صلح بر پایه عدالت&quot; است. آرمانِ فردوسی رسیدن به جهانی است که در آن &quot;خرد&quot; جایگزین &quot;خشم&quot; شده و مرزها نه با دیوارِ بیداد، بلکه با پیوندهای انسانی حراست شوند. شاهنامه به ما می‌آموزد که اگرچه در جهانی آمیخته به اهریمن، رزم برای حفظِ &quot;راستی&quot; ناگزیر است، اما بزرگ‌ترین شجاعت، تلاش برای نیامیختن به بیداد و نگاه‌داشتنِ شمشیر در نیام است. بدین‌سان، شاهنامه با &quot;جنگ&quot; آغاز می‌شود تا به &quot;خرد&quot; برسد و با &quot;کین&quot; حرکت می‌کند تا به «داد» منتهی شود؛ چرا که در منطقِ والای فردوسی، نامِ نیکی که از میانجی‌گری و صلح برآید، از هر پیروزیِ خونین پاینده‌تر است. تنها در چنین ساحتی است که جنگ از یک کنشِ دهشتناک، به تابلویی حماسی برای تجلیِ شکوهِ بی‌پایانِ روحِ انسانی بدل می‌گردد.  </description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 21:40:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندیشه‌ورزیِ جنگ در شاهنامهٔ فردوسی (پارهٔ چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D9%90-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%94-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-hbg1o6xt9jzr</link>
                <description>علی نیکوئی؛ در پیام‌رسانِ بله همراه من باشیدتراژدیِ جنگ؛ فرجامِ تلخ پیروزیدر بسیاری از حماسه‌های جهان، پیروزی غایتی است که با سور و شادمانی جشن گرفته می‌شود؛ اما در شاهنامهٔ فردوسی، پیروزی اغلب طعمی گس و گزنده دارد. فردوسی، شاعرِ &quot;آه&quot; و &quot;دریغ&quot; است؛ او نیک می‌داند که هر پیروزی در میدان رزم، بر ویرانه‌هایی از جان‌های شیفته بنا شده است. در نگاه او، جنگ وضعیتی است که در آن حتی فاتح میدان، در سطحی عمیق‌تر، بازنده است. این &quot;فرجام تلخ پیروزی&quot; جایی به اوج می‌رسد که نبرد از حالتِ دفاع از مرز، به بن‌بست‌های گریزناپذیرِ اخلاقی و خانوادگی بدل می‌شود.تجلی بارز این تراژدی در نبردهای &quot;پارادوکسیکال&quot; شاهنامه، یعنی نبرد &quot;رستم و سهراب&quot; و &quot;رستم و اسفندیار&quot; نهفته است. در تراژدی سهراب، رستم برای حفظِ نام و کیانِ ایران، پهلوانی را از پای درمی‌آورد که پارهٔ تن اوست. پیروزیِ رستم بر سهراب، پیروزیِ مرگ بر تداومِ نسل و غلبهٔ گذشته بر آینده است. خنجری که پهلوی سهراب را می‌درد، در حقیقت قلبِ رستم را تا پایان عمر مجروح می‌سازد؛ فاتح این میدان، پیرمردی است که بر جنازهٔ امیدهای خویش مویه می‌کند. در نبرد با اسفندیار نیز، رستم با پارادوکسی مهیب‌تر روبروست: یا باید تن به بندگی دهد و یا با کشتنِ شاهزادهٔ رویین‌تن، نفرینی ابدی را به جان بخرد. پیروزی رستم بر اسفندیار با هدایتِ جادویی سیمرغ، پیروزی‌ای است که بوی مرگِ خودِ رستم را می‌دهد. او پیروز می‌شود، اما این پیروزی همان زهری است که طومار زندگی خود او و خاندانش را در هم می‌پیچد. فردوسی پس از هر نبرد بزرگ، دوربینِ کلام خود را از روی دستِ فاتحان برمی‌دارد و بر چهرهٔ خون‌آلودِ خاک‌نشینان می‌تاباند. &quot;سوگ‌نامه‌های پس از جنگ&quot; در شاهنامه، نشان‌دهندهٔ نگاه والای انسانیِ فردوسی است. او برای کشته‌شدگان هر دو سو دل می‌سوزاند. وقتی پیران ویسه، دشمنِ خردمندِ ایرانیان، کشته می‌شود، گویی بخشی از شکوهِ انسانیت ازدست‌رفته است. فردوسی صحنهٔ رزم را با توصیفِ نالهٔ مادران، ضجهٔ همسران و پیکرهای بی‌جانی که خوراکِ کرکسان شده‌اند، به پایان می‌برد. برای او، خونِ ریخته‌شده روی خاک، فارغ از نژاد و مرز، مقدس و تأثربرانگیز است. این نگاهِ فرا فرهنگی، شاهنامه را از یک اثرِ ملی‌گرایانهٔ صِرف به یک تراژدی جهانی ارتقا می‌دهد. در لایه‌ای زیرین، فردوسی جنگ را بازیچهٔ دست دو نیروی مخرب می‌بیند: &quot;آز&quot; و &quot;فریب زمانه&quot;. آز (افزون‌طلبی و میل به قدرت) دیوی است که در کالبد پادشاهانی چون افراسیاب یا حتی گاه پادشاهان ایران رسوخ می‌کند و آن‌ها را به کامِ خون‌ریزی می‌کشاند. جنگ در حقیقت، قربانگاهی است که در آن پهلوانانِ پاک‌نهاد، فدای آزِ فرمانروایان می‌شوند. از سوی دیگر، &quot;فریبِ زمانه&quot; یا همان چرخِ گردون، بازیگری بی‌رحم است که انسان‌ها را در موقعیت‌هایی قرار می‌دهد که راهی جز ستیز ندارند. پهلوانان در دستِ تقدیر، مانند مهره‌هایی هستند که در یک بازیِ ازپیش‌تعیین‌شده به هم اصابت می‌کنند. در نهایت، تراژدی جنگ در شاهنامه این است که پیروزی هیچ‌گاه به آرامشِ ابدی منتهی نمی‌شود. هر نبرد بذری از کینهٔ جدید می‌کارد و این چرخه تا پایانِ جهان ادامه دارد. فردوسی با به‌تصویرکشیدن شکوهِ رزم و تلخیِ رِحلَت، به مخاطب هشدار می‌دهد که زیباترین پیروزی‌ها نیز در برابرِ عظمتِ زندگی و فاجعهٔ مرگ، ناچیز و بی‌مقدارند. او با هر بیتِ سوگوارانه، ما را به این اندیشه وامی‌دارد که: آیا ارزشِ &quot;نام&quot; به سنگینیِ این‌همه &quot;خون&quot; است؟... (ادامه دارد) </description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 00:00:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندیشه‌ورزیِ جنگ در شاهنامهٔ فردوسی (پارهٔ سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/versallies/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D9%90-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%94-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%D8%B3%D9%88%D9%85-ketfjar1qmle</link>
                <description>علی نیکوئی؛ در پیام‌رسانِ بله همراه من باشیدمیدان رزم در شاهنامه، فضایی است که در آن امر &quot;مادی&quot; و امر &quot;نمادین&quot; با هم گره می‌خورند. فردوسی با دقتی حیرت‌انگیز، جنگ را از سطحی‌ترین لایه فنی (ابزار و تاکتیک) تا عمیق‌ترین لایه معنایی (اراده ایزدی) واکاوی می‌کند. ریخت‌شناسی نبرد در این حماسه، طیفی است که یک‌سوی آن کشمکشِ درونی و عضلانی دو انسان (کشتی) و سوی دیگر آن، مهندسیِ پیچیده لشکرهای عظیم قرار دارد.نبرد تن‌به‌تن (مبارزه‌طلبی)، تپنده‌ترین بخش حماسه است. این نوع رزم که غالباً با &quot;رجزخوانی&quot; آغاز می‌شود، تنها برای نمایش قدرت فیزیکی نیست؛ بلکه نماد غلبهٔ اراده و &quot;فرّه ایزدی&quot; است. در منطق شاهنامه، پیروزِ میدانِ تن‌به‌تن کسی است که علاوه بر بازوی قوی، از حمایت ایزدی و حقانیت اخلاقی برخوردار باشد. اوج این ریخت‌شناسی در &quot;کشتی‌گرفتن&quot; تجلی می‌یابد؛ لحظه‌ای که سلاح‌ها از کار می‌افتند و دو پهلوان در عریان‌ترین شکل ممکن با هم گره می‌خورند. کشتی در شاهنامه، آیینی است برای فروافکندن منیت؛ پیروزی در کشتی (مانند نبرد رستم و سهراب یا رستم و پولادوند) نشان‌دهنده آن است که پهلوان پیروز، هنوز پیوند خود را با منبع لایزال قدرت کیهانی (فره) حفظ کرده است. اما شاهنامه تنها به قهرمان‌گرایی‌های فردی محدود نمی‌شود. فردوسی در توصیف &quot; لشکرکشی&quot; تصویری دقیق از یک ارتش منظم و دارای سلسله‌مراتب ارائه می‌دهد. تاکتیک‌های نظامی در شاهنامه بر پایه نظم &quot;پنج‌گانه&quot; استوار است: قلب (مرکز فرماندهی که جایگاه شاه یا سپهسالار است)، میمنه (جناح راست)، میسره (جناح چپ)، پیشرو (طلایه‌داران) و پس‌سپاه (دنباله). این آرایش نظامی، نمادی از نظمِ کیهانی است که باید در برابر آشوبِ سپاهِ دشمن (انیران) ایستادگی کند. &quot;طلایه‌داری&quot; در شاهنامه یک هنر است؛ پهلوانانی که در شب یا سپیده‌دم به دیده‌بانی می‌روند تا نبض سپاه دشمن را بگیرند. اگرچه فردوسی پهلوانان را از پیمانشکنی و فریب برحذر می‌دارد، اما &quot;کمین&quot; و &quot;شبیخون&quot; را به‌عنوان واقعیت‌های راهبُردی در نبردهای بزرگ (مانند نبردهای کیخسرو با افراسیاب) به تصویر می‌کشد تا هوشِ نظامی ایرانیان را به رخ بکشد. در لایهٔ ابزارشناسی، سلاح در دست پهلوان امتدادِ وجودی اوست و هر سلاح، بار نمادین خاصی دارد. &quot;گرز گاوسر&quot; میراث فریدون و نمادِ عدالت‌خواهی و درهم شکستن بیدادِ ضحاکی است؛ پهلوانی که گرز گران برمی‌دارد، گویی وظیفه پاک‌سازی زمین از دیوان را بر عهده گرفته است. &quot;تیغ هندی&quot; نشانگر بُرندگی و صلابت خرد و &quot;کمان چاچی&quot; نمادِ تسلط پهلوان بر زمان و فاصله است؛ شلیکِ تیر از سوی رستم، حکمِ قطعیِ قضاوقدر است که راه گریزی از آن نیست. در نهایت، ریخت‌شناسی نبرد با پیوند پهلوان و مرکبش کامل می‌شود. اسب در شاهنامه صرفاً یک وسیله جابه‌جایی نیست، بلکه هم‌زاد و پاره‌ای از جانِ پهلوان است. &quot;رخش&quot; برای رستم، موجودی هوشمند است که پیش از سوارش، خطر را حس می‌کند و در نبردها (مانند نبرد با اژدها) پایاپای او می‌جنگد. این پیوندِ میان انسان و حیوان (رستم و رخش، سیاوش و شبرنگ)، نشان‌دهنده هماهنگیِ پهلوان با نیروهای طبیعت است. مرکبِ پهلوان در میدان رزم، بخشی از &quot;شکوه&quot; و &quot;زیبایی‌شناسی&quot; جنگ است که نبرد را از یک عملِ دهشتناک به یک تابلوی حماسیِ ماندگار بدل می‌کند. بدین‌سان، جنگ در شاهنامه نظامی است از نشانه‌ها که در آن، هر ضربه گرز و هر تکانِ پرچم، سخنی از سرنوشتِ یک ملت دارد... </description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 18:20:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندیشه‌ورزیِ جنگ در شاهنامهٔ فردوسی (پارهٔ دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/versallies/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D9%90-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%94-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%D8%AF%D9%88%D9%85-cfbgiw3ewstp</link>
                <description>علی نیکوئی؛ در پیام‌رسانِ بله همراه من باشیدجنگ در شاهنامه، علی‌رغم تمام خشونت‌های ذاتی‌اش، ساحتِ حاکمیتِ غریزه نیست، بلکه معبدی است که در آن &quot;خرد&quot; بر شمشیر فرمان می‌راند. فردوسی با ترسیم آیین‌های پهلوانی، جنگ را از یک کشتارِ کور به یک &quot;مناسک اخلاقی&quot; بدل می‌کند. در این نظام، پیروزی به هر قیمتی پذیرفته نیست و پهلوان حقیقی کسی است که حتی در میانه خون‌ریزترین نبردها، زنجیرِ سنگینِ اخلاق را از دست‌وپای خود باز نمی‌کند. نخستین لایه این اخلاق‌گرایی در &quot;تشریفات نظامی&quot; تجلی می‌یابد. در نظامِ جنگی شاهنامه، دیپلماسی مقدم بر خون‌ریزی است. فرستادن سفیران خردمند پیش از آغاز نبرد، نه از روی ترس، بلکه برای اتمام حجت و پیشگیری از مرگِ بی‌گناهان است. پهلوانان شاهنامه، حتی در برابر دشمنانِ کینه‌توز، آدابِ میزبانی و مصونیتِ سفیر را رعایت می‌کنند. همچنین، پرهیز از &quot;شبیخون&quot; در بسیاری از نبردها، نشان‌دهنده ارجحیتِ شجاعت بر مکر است؛ شبیخون در فرهنگِ پهلوانی نوعی غدر و ناراستی تلقی می‌شود و پهلوانِ والامقام، نبردی را می‌پسندد که در آن خورشید شاهدِ زورآزمایی جوانمردانه باشد. امان دادن به مغلوب و پرهیز از کشتنِ دشمنی که سلاح بر زمین گذاشته، از دیگر فاکتورهای تخطی‌ناپذیری است که مرزِ میانِ &quot;داد&quot; و &quot;بیداد&quot; را در میدان رزم ترسیم می‌کند.در اینجا باید میان دو مفهوم &quot;پهلوان&quot; و &quot;جنگجو&quot; تمایز قائل شد. جنگجو صرفاً ماشینی برای تولید مرگ است که تنها به سرکوبِ فیزیکیِ حریف می‌اندیشد؛ اما پهلوان مظهرِ &quot;خردِ مسلح&quot; است. پهلوان شاهنامه تحت فرمانِ فاکتورهای اخلاقی است که گاه از جان او نیز عزیزترند. برای مثال، رستم در نبرد با سهراب یا اسفندیار، همواره می‌کوشد تا با گفتگو راهی برای صلح بیابد، نه ازآن‌رو که از مرگ می‌هراسد، بلکه به این دلیل که ریختنِ خونِ ناموجه را مایه تیرگی &quot;فره&quot; و فرجامِ بد در جهانِ پسین می‌داند. پهلوان در برابر وسوسهٔ &quot;آز&quot; و &quot;خشم&quot; (دو دیو بزرگ اساطیری) مقاوم است؛ او می‌داند که پیروزیِ آمیخته به بی‌اخلاقی، در حقیقت شکستی ابدی نزدِ وجدانِ جمعی تاریخ است. عالی‌ترین جلوه اخلاق در نگاه فردوسی، &quot;انصاف&quot; در برابر دشمن است. شاهنامه مقتلی نیست که در آن دشمنان حقیر و ترسو جلوه داده شوند تا پیروزیِ قهرمان بزرگ جلوه کند؛ برعکس، فردوسی شجاعت و پاک‌نهادی را حتی در جبهه توران می‌ستاید. شخصیت &quot;پیران ویسه&quot; نماد بارز این نگاه است. پیران با اینکه در سپاه افراسیاب (قطب شر) است، اما به دلیل خرد، صلح‌طلبی و وفای به عهدهایش، محبوبِ ایرانیان و شخصِ فردوسی است. همچنین پهلوانانی چون &quot;هومان&quot; یا &quot;اغریرث&quot; با القابِ نیکو یاد می‌شوند. ستایشِ دشمن، در واقع ستایشِ انسانیت است؛ فردوسی با این کار نشان می‌دهد که ارزش‌های پهلوانی (راستی، شجاعت و خرد) مرزِ جغرافیایی نمی‌شناسند. این نگاهِ منصفانه، جنگ را از ردای کینه‌های نژادی بیرون آورده و به یک سوگ‌نامه انسانی تبدیل می‌کند که در آن، گاه دو انسانِ نیک‌سیرت به دلیلِ جبرِ زمانه و وفاداری به میهن، ناچار به ریختنِ خونِ یکدیگر می‌شوند. از این منظر، اخلاقِ پهلوانی نه ابزاری برای جنگ، بلکه افساری بر گردنِ جنگ است تا از دایرهٔ &quot;داد&quot; خارج نشود... (ادامه دارد)</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 16:51:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندیشه‌ورزیِ جنگ در شاهنامهٔ فردوسی (پارهٔ یکم)</title>
                <link>https://virgool.io/versallies/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D9%90-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%94-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DB%8C%DA%A9%D9%85-cjbtlzfym2wc</link>
                <description>علی نیکوئی؛ در پیام‌رسانِ بله همراه من باشیددر جهان‌بینی شاهنامه، جنگ یک پیشامد تصادفی یا ابزاری برای معیشت نیست، بلکه یک &quot;ضرورت هستی‌شناختی&quot; است که ریشه در نخستین لایه‌های اساطیری ایران دارد. برای درک چراییِ رزم‌ها، باید به مفهوم کلیدی &quot;کین&quot; نگریست. در لغت‌شناسی حماسی، کین صِرفاً به معنای نفرت شخصی یا کینه‌توزیِ حقیر نیست؛ بلکه به معنای &quot;حق‌طلبیِ بازمانده&quot; و تکلیفی برای اعادهٔ توازنِ برهم‌خورده است.  موتور محرکهٔ بزرگ‌ترین جنگ‌های شاهنامه، یعنی نبردهای ایران و توران، از نخستین جنایت تاریخ آغاز می‌شود: قتل ایرج به دست برادرانش، تور و سلم. این خونِ ناحق، نه‌تنها جغرافیای جهان را به دو قطب متخاصم تقسیم کرد، بلکه مفهومی به نام &quot;کین‌خواهی&quot; را به رکن اصلی سیاست و اخلاق بدل ساخت. از منوچهر که به کین‌خواهی ایرج برمی‌خیزد تا کیخسرو که تمام هستی خود را وقفِ ستاندن کینِ سیاوش می‌کند، جنگ همواره به‌مثابه راهی برای پاک‌کردن لکهٔ ننگِ بی‌عدالتی از دامن زمین است. خون سیاوش که از آن گیاهی رست، نمادی از زایایی و تداومِ این حق‌طلبی است؛ خونی که تا زمانی که ظالم (افراسیاب) مجازات نشود، خشک نخواهد شد.در لایه‌ای عمیق‌تر، این نبردها ریشه در الهیات باستانی ایران و آیین مزدیسنا دارند. در این نگاه، جهان صحنهٔ تقابل همیشگی &quot;سپندمینو&quot; (خرد مقدس) و &quot;انگره‌مینو&quot; (خرد خبیث) است. پهلوان در این میان، تنها یک جنگجو نیست، بلکه یک &quot;کارگزارِ ایزدی&quot; است که وظیفه‌ای خطیر به نام &quot;خویشکاری&quot; بر عهده دارد. خویشکاریِ پهلوان، جنگیدن برای استقرار &quot;اَشا&quot;است. اَشا، هم‌زمان به معنای راستی، نظم و قانونمندیِ کیهانی است. هرگاه نیروهای اهریمنی با دروغ و فریب (دُروج)، نظمِ جهان را مختل کنند، پهلوان موظف است با تیغِ خود، این آشفتگی را پیراسته و نظمِ اَشایی را بازگرداند. ازاین‌رو، دفاع از مرزهای ایران، در واقع دفاع از مرزهای &quot;خرد و راستی&quot; در برابر هجومِ &quot;آشوب و دروغ&quot; است.این تقابل در دوگانه &quot;ایران و انیران&quot; تبلور می‌یابد. در شاهنامه، میدان نبرد محلِ برخورد دو جغرافیا نیست، بلکه محل برخورد دو نوع نگاه به هستی است. ایران، کانونِ فرهِ ایزدی، خردورزی و دادگستری است و انیران (توران و دیگر سرزمین‌های بیگانه) مظهرِ جادو، فریب و بیدادگری قلمداد می‌شود. پهلوانِ ایرانی وقتی در برابر تورانیان می‌ایستد، در حقیقت میانجیِ نوری است که می‌خواهد تاریکیِ انیران را عقب براند؛ بنابراین جنگ در شاهنامه نه یک انتخاب، بلکه یک &quot;رسالت اخلاقی&quot; است؛ تلاشی است تا جهان از شرِّ نیروهای اهریمنی پاک شود و به کمالِ آغازین خود نزدیک گردد. در این فلسفه، صلح واقعی تنها زمانی محقق می‌شود که ریشهٔ بطلان با ضربتِ حق‌طلبانهٔ پهلوان ازمیان‌رفته باشد... (ادامه دارد)</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 20:03:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرد برای هضم دلتنگیاش؛   گریه نمیکنه،   قدم میزنه</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%B6%D9%85-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B4-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%87-qvzmudd9wdr7</link>
                <description>علی نیکوئی؛ من در پیام‌رسانِ بله!شب‌های بیمارستان حال غریبی دارد. خانم سرپرستار پرسید: «چه نسبتی با مریض دارید؟»گفتم: «برادرِ بیمار هستم.» پوزش خواست و من به اتاق خواهرم درآمدم. چراغ خاموش بود؛ فکر کردم رعنا خواب است. شنیدم آرام گفت: «حالا من مریضم یا بیمار؟» صندلیِ تختخواب‌شو را کشیدم و همان‌طور که بازش می‌کردم، پرسیدم:«خودت با کدام راحت‌تری؟» گفت: «هر کدام که قشنگ‌تر باشد!»روی تختی که تا چند ثانیه پیش صندلی بود، رها شدم. گفتم: «مریض واژه‌ای عربی است؛ از &quot;مَرَض&quot; می‌آید، به معنی سستی و ناتوانی.احتمالاً یعنی کسی که دچار ضعف شده. اما بیمار واژه‌ای پارسی است. تا آنجا که یادم می‌آید در پارسی میانه &quot;ویمار&quot; (Vēmār) بوده که از دو بخش &quot;وی&quot; و &quot;مار&quot; تشکیل شده...»رعنا پرید وسط حرفم و گفت: «چرت‌وپرت از خودت درنیار، من حال‌وحوصله ندارم‌ها!» گفتم: «نه، باور کن! آن &quot;ویِ&quot; ویمار، پیشوندی است به معنی &quot;بدونِ&quot; یا &quot;جدا از&quot;؛ و آن &quot;مارِ&quot; ویمار، از ریشه هندواروپایی &quot;mer&quot; گرفته شده که معنیش می‌شود &quot;پیمان&quot; و &quot;اندازه&quot;...»رعنا گفت: «بیمار یعنی بی‌پیمان؟ بی‌اندازه؟ چه مسخره!» گفتم: «شاید اگر بگوییم &quot;خارج از پیمان و اندازه&quot; درست‌تر باشد. می‌دانی، در پزشکی کهن باور داشتند آدمِ سالم، تعادلی میان اخلاط بدنش (خون و صفرا و...) برقرار است. حالا اگر این تعادل و پیمان به هم بخورد و یکی بر دیگری چیره شود، آدم چه می‌شود؟» رعنا گفت: «بی‌اندازه... بی‌پیمان...» گفتم: «همان ویمار؛ همان بیمار.»چرا دروغ؟ برگردیم به همان چند خط اول! همان‌جا که گفتم چراغ خاموش بود و فکر کردم رعنا خواب است. درست فکر کرده بودم. خواهرکِ مهربانم خواب بود؛ بی‌حوصله‌تر و خسته‌تر از آنکه با من حرف بزند...تهران؛ شانزدهم اردیبهشت ۰۵، بیمارستان سینا</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 13:11:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راستی؛ امروز چند شنبه است!؟ (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%B1-soqmz0xknuwu</link>
                <description>علی نیکوئی؛ من در پیام‌رسانِ بله!عینک آفتابی‌اش را روی صورت با انگشت جفت‌وجور کرد تا چشمانش را بهتر بپوشاند و آفتابِ جاده کمتر اذیتش کند. دنده را از چهار به پنج سبک کرد؛ صدای غرش موتور فروکش کرد و ماشین روان‌تر جاده را درنوردید. انگار خیالش راحت‌تر شده بود...بی‌مقدمه پرسید: راستی، امروز چندشنبه است؟!هرچه فکر کردم یادم نیامد؛ تنها می‌دانستم چندمِ ماه است. گفتم: &quot;۱۳ اردیبهشت!&quot;با طعنه گفت: نگفتم چندمِ ماه! گفتم چندشنبه؟! تلفن همراهش را چک کرد و جوری که من هم بشنوم گفت: یکشنبه، ۱۳ اردیبهشت! انگار هنوز دلش آرام نشده بود،  ادامه داد: نمی‌دانی چندشنبه است، اما اگر بپرسم چرا نام روزهای هفته شنبه و یکشنبه و دوشنبه است، چهار ساعت برایم سخنرانی می‌کنی!گفتم: حالا که هر دو فهمیدیم امروز چندشنبه است! حرف‌های من هم در این جاده‌ی صاف اگر فایده‌ای نداشته باشد، حداقل نمی‌گذارد پشت فرمان خوابت ببرد؛ البته اگر حوصله‌ات را سر نبرد!لبخند کوچکی کنج لبش نشست؛ گویا کمی از تندی‌اش پشیمان شده بود. گفت: حوصله‌سربر که نیست، من هم چیزی گفتیم که زمان بگذرد! ولی خدایی در مورد شنبه و یکشنبه هم چیزی هست که بگویی؟پرسیدم: می‌دانستی ما پیش از اسلام و در دوران ساسانی، شنبه، یکشنبه و دوشنبه نداشتیم!؟با تعجب نگاهم کرد: یعنی هفته نداشتیم؟!گفتم: نه! ما هر سال را به ۱۲ ماه تقسیم می‌کردیم و هر ماه در گاه‌شماری ۳۰ روز داشت؛ اما به‌جای آنکه بگوییم &quot;یکشنبه، سیزدهمین روز از ماه دوم سال&quot;، برای هر روز نام مشخصی داشتیم. نام ۱۲ ماه همین بود که امروز به کار می‌بریم؛ اما نام روز اول هر ماه &quot;هرمزد&quot;، روز دوم &quot;بهمن&quot;، روز سوم &quot;اردیبهشت&quot;... روز سیزدهم &quot;تیر&quot;... روز بیستم &quot;بهرام&quot; و روز سی‌ام &quot;انارام&quot; بود!گفت: چه جالب! پس به تقویم ساسانی، امروز می‌شود: روزِ تیر از ماهِ اردیبهشت!گفتم: درست است.انگار سوالی در ذهنش چرخید؛ مثل کسی که بخواهد مچ آدم را بگیرد، پرسید: پس آدینه چیست؟ مگر یک واژه‌ی فارسی به‌جای جمعه نیست؟روی صندلی لم دادم و گفتم: آفرین! درست گفتی، اما فقط نیمش را!ادامه دادم: آدینه واژه‌ای پارسی است؛ مشتق از ریشه‌ی &quot;آی&quot; به معنی آمدن، مثل &quot;آیند&quot; و &quot;آینده&quot;. معنیش می‌شود &quot;روزِ آمدن&quot; یا &quot;روزِ گردآمدن&quot;. در تقویم رسمی ساسانی هفته وجود نداشت، اما به دلیل حضور یهودیان، مسیحیان و ارتباط با همسایگان، ایرانیان با مفهوم هفته آشنا بودند. آن‌ها می‌دانستند که ۳۰ روز را می‌شود به چهار بخش تقسیم کرد. به احتمال زیاد، ایرانیانِ آن روزگار، چهار روز از ماه را که به نام &quot;آفریدگار&quot; بود، روزهای گردآمدن برای نیایش می‌دانستند و به‌صورت غیررسمی &quot;آدینه&quot; می‌شمردند: روز هرمزد (اول ماه)، روز دی‌به‌آذر (هشتم)، روز دی‌به‌مهر (پانزدهم) و روز دی‌به‌دین (بیست‌وسوم).پرسید: پس شنبه و یکشنبه از کجا آمد؟با دست اشاره کردم: خروجی بعدی را باید بپیچی، مراقب باش رد نکنی! قصه‌ی شنبه و یکشنبه بماند برای مسیر برگشت... اگر حوصله داشتی.تهران؛ سیزدهم اردیبهشت ۰۵، نارمک </description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 16:00:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فردوسی روایتگری امین و خردورزی حکیم</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C-%D8%AD%DA%A9%DB%8C%D9%85-nqaxxgszxyma-nqaxxgszxyma</link>
                <description>علی نیکوئیفردوسی در شاهنامه تنها راویِ وفادار داستان‌هایی است که از ایران باستان به او رسیده؛ او بسانِ سعدی و مولوی، افکار شخصی‌اش را در میانِ تاروپود داستان نمی‌تند، مگر آن‌گاه که شکوهِ یک روایت او را به اندیشه وادارد. در آن لحظه، او مانند نقالی از پردهٔ نمایش فاصله می‌گیرد، عصای منتشا[1] مانندش را کنار می‌نهد و آنچه را در سر می‌پرورد در قالب ابیاتی می‌سراید. اینجاست که من و تو نیک می‌فهمیم این سخنان دیگر برخاسته از اساطیر نیست، بلکه تبلورِ اندیشه و خردورزیِ حکیم طوس است.برای نمونه بنگریم به داستان زیر: آنگاه که ضحّاک مار دوش به نیرنگ دست می‌یازد و پدر خویش [آن مرد شریف و آزاده] را می‌کشد تا خود بر تخت نشیند، فردوسی این کردار را فراتر از آن می‌بیند که از فرزند پاک‌زاد سر زند؛ در چشم او [فردوسی] چنین گناه هولناکی [کشتن پدر به دست پسر] جز از نطفه‌ای آلوده و تبار ناپاک برنمی‌خیزد. از همین رو به اندیشه درمی‌افتد که این بی‌شرمی و بی‌حرمتی جز زادهٔ پیوندی نهان و ناصواب میان مادر و بیگانه نمی‌تواند بود و آن‌گاه است که حکیم طوس چنین می‌سراید:مگر در نهانَش سخن دیگر است  | پژوهنده را راز با مادر استتهران؛ یازدهم اردیبهشت ۰۵، بیمارستان سینا[1] مَنْتَشا: عصایی از چوبِ گره‌دار و محکم (معمولاً چوب درخت ارژن یا بنه) که انتهای آن برگشته و منحنی است. این عصا در فرهنگ عامه و ادبیات، نماد درویشان، قلندران و به‌ویژه «نقالان» است که هنگام روایتِ داستان‌های حماسی، از آن برای اشاره به تصاویرِ پرده یا تجسم‌بخشی به حرکاتِ پهلوانان استفاده می‌کنند.</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 18:50:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو &quot;خواهر&quot; داری؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-plunlfvtfbvx-plunlfvtfbvx</link>
                <description>علی نیکوئی آقای مهندس درحالی‌که قیافه‌ای حق‌به‌جانب داشتند و عاقل اندر سفیه به من می‌نگریستند، فرمودند: چه اصرار احمقانه‌ای است که اجازه نمی‌دهید! زبان پارسی راحت‌تر نوشته شود؟ چرا باید فرزندانمان در آموزش نوشتار زبان مادری‌شان این‌قدر دچار مشقت شوند؟ نگاهش کردم و گفتم: تو &quot;خواهر&quot; داری؟! چشمانش گرد شد! آهسته گفت: بله، اما چه ارتباطی به سؤال من داشت؟ دگرگونی حالش را نیک فهمیدم. گفتم: خواهر واژهٔ غریبی است؛ فکر می‌کنی ایرانیان ۲۵۰۰ سال پیش به خواهرشان چه می‌گفتند؟ نگاهم کرد و گفت: چه اهمیت دارد؟ حتماً با آوای نتراشیدهٔ میخی صوتی سر می‌دادند که امروز اگر من و تو بشنویم، بی‌شک نمی‌فهمیم مرادشان چه بوده است! گفتم: آن آوایی که سر می‌دادند &quot;huvāhar&quot; بود. خوب گوش کن؛ ۲۵۰۰ سال پیش چنین آوایی تراشیده، زیبا و بسیار نزدیک به &quot;خواهر&quot; امروز سر می‌دادند. این واژه از دو جزء تشکیل می‌شد: بخش اول &quot;huva&quot; به معنی &quot;خود&quot; یا &quot;خویش&quot; و بخش دوم &quot;har&quot; که نشان‌دهندهٔ &quot;زنِ&quot; دارای آن نقش است. &quot;huvāhar&quot; یعنی: &quot;زنی از خویشتنِ من&quot;. گفتم در زبان پارسی باستان و پارسی میانه، صدایی در زبان ما وجود داشت که امروزه در فارسی استاندارد تهران از بین رفته است؛ صدایی میان &quot;خ&quot; و &quot;و&quot; که زبان‌شناسان آن را با &quot;xw&quot; نشان می‌دهند. وقتی ایرانیان خط کنونی را برگزیدند، برای آن صدای خاص، ترکیب &quot;خوا&quot; را ابداع کردند. در گذر زمان، زبان به سمت ساده‌سازی رفت و تلفظ به &quot;خاهر&quot; تغییر کرد، اما کاتبان شکل نوشتاری را تغییر ندادند. اصرار ما بر نوشتن &quot;خواهر&quot; با املای دشوارتر، در واقع ادای احترام به ریشه‌های ۲۵۰۰ ساله‌مان است. تهران؛ دهم اردیبهشت ۰۵، بیمارستان سینا</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 18:00:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی کینه‌های کهن بیرون می‌ریزد! تبر بر پیکر قدیس؛ کالبدشکافی تاریخی توهین سرباز اسرائیلی به مجسمه مسیح در جنوب لبنان</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AF-%D8%AA%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B1-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B3-%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%AF%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%87%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AC%D8%B3%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8-%D9%84%D8%A8%D9%86%D8%A7%D9%86-edcu3rvwk2tp</link>
                <description>علی نیکویی (دکتری پژوهش‌هنر، کارشناس ارشد تاریخ ایران باستان)انتشار در وب‌سایت خبر آنلاین در ۳۱ فروردین ۰۵در میان تمام عکس‌هایی که در فضای مجازی پیرامون جنگ ایران و آمریکا و اخبار اسرائیل برایم در پیام‌رسان‌های داخلی ارسال می‌شود؛ دوستی عکسی که پیوست این مقاله هست برایم ارسال نمود که در شرحش آمده بود: سرباز اسرائیلی در حال شکستن سر مجسمه عیسی مسیح در جنوب لبنان! و اینکه یک سرباز اسرائیلی چرا باید به صلیب عیسی مسیح چنین بی‌احترامی نماید برایش اسباب تعجب بود! ماجرای این عکس اسباب نوشتن یادداشت پیشرو گردید.از اصطکاک سیاسی تا گسل‌های کلامیتحولات پرشتاب و غالباً خشونت‌بار در جغرافیای خاورمیانه، معمولاً از عینک سیاست، ژئوپلیتیک و توازن قوا تحلیل می‌شوند؛ اما تقلیل‌دادن تمامی کنش‌های میدانی به معادلات قدرت، ما را از درک لایه‌های بنیادین و پیش‌برنده این وقایع بازمی‌دارد. در بسیاری از موارد، آنچه در صحنه عمل به‌صورت یک &quot;رفتار تندروانه&quot; یا &quot;تخریب نمادین&quot; تجلی می‌یابد، در واقع فورانِ رسوبات کهنِ الهیاتی و چالش‌های کلامی است که قرن‌ها در اعماق متون فقهی و اعتقادی ریشه داشته‌اند. در این جوّ، کنشگر مذهبی نه صرفاً به‌عنوان یک واحد نظامی یا سیاسی، بلکه به‌مثابه مجری یک &quot;حکم تاریخی&quot; عمل می‌کند.اینجاست که ضرورت تبارشناسی نگاه ادیان به یکدیگر بیش‌ازپیش آشکار می‌شود. برای فهم چرایی برخی رفتارهای رادیکال، باید به این پرسش کلیدی بازگشت: &quot;چگونه قرائت‌های ارتدوکس از شریعت، مرزهای دوستی و دشمنی با سایر ادیان ابراهیمی را ترسیم می‌کنند؟&quot; آیا آنچه ما امروز به‌عنوان یک بحران سیاسی می‌بینیم، امتداد همان شکاف عمیق کلامی نیست که اسلام را &quot;توحیدی قابل‌احترام&quot; و مسیحیت را &quot;بدعتی از درون&quot; تلقی می‌کند؟ درک این نقشه ذهنی کلید فهم رفتارهایی است که فراتر از منطق جنگ‌های کلاسیک، در پی تسویه‌حساب با تاریخ و الهیات هستند.دکترین انقطاع وحی و پایان عصر پیامبریدر الهیات یهودیت ارتدوکس[i]، مفهوم نبوت[ii] نه یک جریان مستمر و بی‌پایان، بلکه دورانی طلایی و دارای نقطه پایانِ مشخص است. بر اساس سنت تلمودی و آرای فقیهان بزرگی چون &quot;ابن‌میمون[iii]&quot; دوران ارتباط مستقیمِ وحیانی میان خالق و مخلوق با بازگشت یهودیان از بابل و بازسازی معبد دوم به‌تدریج رو به افول رفت و سرانجام با مرگِ سه پیامبر پایانی یعنی &quot;حجی&quot;، &quot;زکریا&quot; و &quot;ملاکی&quot;[iv] «روح‌القدس» از میان بنی‌اسرائیل رخت بر بست. از این منظر، کتاب مقدس یهودی (تَنَخ) با پیام &quot;ملاکی&quot; بسته شد و پس از آن، دوران &quot;حاکمیت شریعت&quot; جایگزین دوران &quot;حاکمیت وحی&quot; گشت.باور به ختم نبوت در قرن‌ها پیش از ظهور مسیحیت و اسلام، سدی سدید در برابر هرگونه ادعای نبوت جدید ایجاد کرد. از دیدگاه یک یهودی ارتدوکس، ساختار هستی‌شناختی دین با مرگ آخرین پیامبر تکمیل شده و هر آنچه پس از آن به‌عنوان پیام الهی عرضه شود پیشاپیش فاقد وجاهت است. اینجاست که شکافی آشتی‌ناپذیر میان یهودیت و دو دین ابراهیمی دیگر شکل می‌گیرد. وقتی حضرت عیسی (ع) و بعدها حضرت محمد (ص) رسالت خود را اعلام کردند، دستگاه کلامی یهودیت آن‌ها را بر اساس محتوای پیامشان قضاوت نکرد؛ بلکه پیش از هر چیز آن‌ها را به دلیل نقض اصل &quot;انقطاع وحی&quot; مردود دانست. در نگاه ارتدوکسی، مدعیان نبوت پس از عصر ملاکی، نه‌تنها پیامبر نیستند، بلکه به‌عنوان مدعیان دروغین شناخته می‌شوند که تداوم شریعتِ تغییرناپذیر تورات را تهدید می‌کنند. این دیدگاه تاریخی باعث می‌شود که یهودیت ارتدوکس، مسیحیت و اسلام را نه به‌عنوان کمالِ دین خود [آن‌گونه که خودِ این ادیان مدعی هستند] بلکه به‌عنوان خروج بر قاعده و دست‌اندازی به قلمرویی بدانند که خداوند آن را بسته اعلام کرده است. به بیانی دیگر در منطق یهودی، نبوتِ پس از ملاکی، نه یک امکان دینی، بلکه یک محالِ الهیاتی است. این جزمیت تاریخی باعث شده است که هرگونه وحیِ جدید به‌مثابه تهدیدی برای انسجامِ نظامِ &quot;هالاخا&quot; (فقه یهودی) تلقی شود؛ نظامی که در آن، تفسیرِ حاخام‌ها جایگزین کلامِ مستقیمِ انبیا شده است.مسیحیت در ترازوی تورات؛ از بدعت تا ارتدادتفاوت نگاه یهودیت ارتدوکس به مسیحیت در مقایسه با اسلام، ریشه در یک ترومای الهیاتی[v] و خانوادگی دارد. درحالی‌که اسلام از ابتدا به‌عنوان یک دین بیرونی و مستقل از جغرافیای یهودیت ظهور کرد، مسیحیت در بطن یهودیت و به‌عنوان یک جریان اصلاح‌گرِ داخلی متولد شد. همین &quot;داخلی بودن&quot; برخورد الهیاتی یهودیت ارتدوکس را با آن تندتر و آشتی‌ناپذیرتر کرده است.1.     مفهوم مِسیت؛ فریب‌دهنده‌ای در میان قومدر متون تلمودی و فقهی یهود، مفهومی به نام &quot;مِسیت&quot; (Mesit) وجود دارد که به معنای &quot;اغواگر&quot; یا کسی است که توده‌ها را به خروج از شریعت و پرستش غیر خدا دعوت می‌کند. بر اساس برخی تفاسیر سخت‌گیرانه ارتدوکس که در رساله‌هایی چون &quot;سنهدرین[vi]&quot; تلمود بازتاب یافته، عیسی ناصری نه به‌عنوان یک پیامبر، بلکه در قامت یک &quot;مِسیت&quot; نگریسته می‌شود؛ فردی که با استفاده از نیروهای غیبی (که آن‌ها آن را جادوگری می‌خواندند)، بنی‌اسرائیل را به سمت بدعت و دوری از تورات سوق داد. از این منظر مسیحیت نه یک دین جدید بلکه یک انحراف بزرگ در قلب یهودیت تلقی می‌گردد که هدفش ویران کردن ساختار «هالاخا» (نظام قانون‌گذاری یهود) بوده است.2.     عیسی در تلمود؛ اصلاح‌گر یا مرتد؟یهودیت ارتدوکس برخلاف اسلام که حضرت عیسی (ع) را &quot;روح‌الله&quot; و پیامبری اولوالعزم می‌داند، او را فردی مرتد می‌شناسد که آگاهانه علیه اقتدار خاخام‌ها و احکام ابدی تورات شورید. از دیدگاه فقهی آن‌ها، تلاش او برای روح بخشیدن به شریعت[vii] در واقع به معنای شکستن کمر شریعت بود. نقض حرمت سَبْت (شنبه) و ادعای الوهیت یا فرزندی خدا، در دادگاه کلامی ارتدوکس، او را در جایگاه یک مرتد قرار می‌دهد که حکمش طبق متون کلاسیک، طرد مطلق است. این کینه دیرینه کلامی همچنان در لایه‌های زیرین تربیت مذهبی ارتدوکس‌ها جاری است.3.     چالش &quot;آودا زارا&quot; و گسل توحیدییکی از عمیق‌ترین شکاف‌ها، در مفهوم توحید نهفته است. در فقه یهودی، مفهومی به نام &quot;آودا زارا (Avodah Zarah) یا پرستش بیگانه وجود دارد که معادل شرک و بت‌پرستی است. یهودیت ارتدوکس، دکترین تثلیث در مسیحیت را با توحیدِ مطلقِ موردنظر تورات سازگار نمی‌داند. بسیاری از مراجع بزرگ یهود در طول تاریخ، مسیحیت را به دلیل اعتقاد به تجسد خدا در قالب انسان و تکریم شمایل‌ها، مصداق شرک یا «شیتوف» (اشتراک در الوهیت) دانسته‌اند.اینجاست که یک تضاد معنادار پدیدار می‌شود: یهودیت ارتدوکس، اسلام را به دلیل &quot;توحید صُلب و پیراسته&quot; (بدون هیچ‌گونه تجسد یا تصویر)، دینی الهیاتی و قابل‌احترام می‌داند که پیروانش &quot;کافر&quot; محسوب نمی‌شوند. از دیدگاه &quot;ابن‌میمون&quot; یک یهودی اجازه دارد در مسجد نماز بخواند؛ اما ورود او به کلیسا به دلیل وجود شمایل‌ها و اعتقاد به تثلیث، ورود به معبد بت‌پرستان تلقی شده و حرام است. این مرزبندی تند، نشان می‌دهد که چرا نمادهای مسیحی (مانند مجسمه‌ها و صلیب) در نگاه یک فرد رادیکال ارتدوکسِ یهودی، نه نماد یک دین الهی، بلکه نمادهای بت‌پرستی و خیانت به آرمان توحید هستند که تخریب آن‌ها وجهه‌ای قدسی به خود می‌گیرد.پارادوکسِ دشمنِ نزدیک؛ هراس از انشعاب درونیدر تاریخ تطبیقی ادیان، همواره قاعده‌ای نانوشته وجود دارد: شدت برخورد با انشعابات داخلی، بسا فراتر و خشن‌تر از مواجهه با ادیان بیگانه است. این پدیده که می‌توان آن را &quot;هراس از رقیبِ نزدیک&quot; نامید، در نگاه یهودیت ارتدوکس به مسیحیت به‌وضوح دیده می‌شود. از منظر الهیات ارتدوکس، اسلام یک &quot;دیگریِ دور&quot; است که اگرچه پیامبری‌اش پذیرفته نیست، اما به دلیل پایبندی به توحید مطلق در منظومه‌ای کاملاً مجزا تعریف می‌شود. اما مسیحیت برای یهودیت، نه یک دیگری، بلکه بخشی از &quot;خود&quot; بود که راه ارتداد پویید.این وضعیت مشابه نسبتی است که ادیان مادر با آیین‌های منشعب شده از خود دارند؛ همان‌گونه که در درون سنت‌های بزرگ مذهبی، نحله‌های جدا شده اغلب به‌عنوان بدعت‌گذار شناخته شده و مجازاتی سخت‌تر از پیروان ادیان دیگر دریافت می‌کنند، یهودیت نیز مسیحیت را یک انحراف داخلی می‌بیند که با ادعای نسخ شریعت و الوهیت انسان، کیان تورات را هدف قرار داده است. در منطق ارتدوکسی، یک دین بیگانه تنها یک خطا ست، اما یک انشعاب داخلی، یک خیانت به شمار می‌رود. ازاین‌رو حساسیت و خشم الهیاتی نسبت به نمادهای مسیحی، ریشه در این تصور دارد که مسیحیت با استفاده از مفاهیم یهودی، روایتی جعلی و بدعت‌آمیز از حقیقت ارائه داده است. این &quot;زخمِ خانوادگی&quot; که قدمتی دوهزارساله دارد، هرگز در ذهنیت یهودیت ارتدوکس التیام نیافته و هر رویارویی جدید، نمکی بر این زخم کهنه است.وقتی الهیات به میدان می‌آیددر نهایت، باید بر این نکته پای فشرد که تحلیل وقایع معاصر خاورمیانه بدون درنظرگرفتن این گسل‌های عمیق کلامی، تحلیلی الکن و ناقص خواهد بود. وقتی یک پیرو افراطی یا سربازی با پیش‌زمینه فکری ارتدوکس به نمادهای مسیحی هجمه می‌برد، او در ذهن خود صرفاً در حال انجام یک کنش نظامی یا سیاسی نیست! بلکه خود را در مقام مجریِ پاک‌سازی بدعت از سرزمینی می‌بیند که آن را مقدس و متعلق به شریعت خالص می‌داند. شکستن سر یک مجسمه یا توهین به صلیب، در این ساختار ذهنی، به معنای ستیز با یک شرک خانگی و بازگشت به توحیدِ ادعاییِ توراتی است. اینجاست که امر قدسی و امر سیاسی چنان درهم‌تنیده می‌شوند که تفکیک آن‌ها غیرممکن می‌گردد. برای ناظران بین‌المللی، شاید این رفتارها تنها یک &quot;وندالیسم مذهبی&quot; به نظر برسد، اما برای کنشگر یهودی ارتدوکس، این بخشی از یک &quot;جهاد الهیاتی&quot; برای زدودن آثار ارتداد از ساحت دین است؛ بنابراین تا زمانی که ریشه‌های کلامی و نگاه یهودیت ارتدوکس به دیگریِ مسیحی واکاوی نشود، فهمِ خشونت‌های نمادین در این منطقه از جهان ناممکن باقی خواهد ماند.[i] &quot;یهودیت ارتدوکس&quot; سنتی‌ترین شاخه این دین است که بر الهی بودن و تغییرناپذیری تمامی اجزای شریعت (هالاخا) تأکید دارد؛ واژه ارتدوکس در لغت به معنای &quot;راست‌کیشی&quot; است و در اینجا به جریانی در درون دین یهود اشاره دارد و نباید با &quot;مذهب ارتدوکس&quot; در مسیحیت (کلیسای شرقی) اشتباه گرفته شود.[ii] Prophecy[iii] موسی بن میمون (Maimonides): ملقب به «رامبام»، فیلسوف، پزشک و فقیه نامدار یهودی قرن دوازدهم میلادی است که بزرگ‌ترین متفکر قرون‌وسطای یهودیت شناخته می‌شود. اثر برجسته فقهی او، «میشنه توراه»، و کتاب فلسفی‌اش، «دلالة الحائرین»، زیربنای فکری یهودیت ارتدوکس را شکل داده‌اند؛ او با نگاهی عقلانی و توحیدی، مرزهای دقیقی میان یکتاپرستی مطلق و مفاهیم شرک‌آلود ترسیم کرد که همچنان معتبرترین منبع برای تعیین نسبت یهودیت با سایر ادیان است.[iv] حجی، زکریا و ملاکی: این سه تن، آخرین پیامبران یهود (انبیاء پس از اسارت بابل) هستند که کتاب‌های آن‌ها پایان‌بخش بخش انبیاء در «تَنَخ» (کتاب مقدس یهودی) است. طبق سنت یهودی، با درگذشت این سه نفر، «روح‌القدس» (Ruach HaKodesh) یا همان ارتباط وحیانی مستقیم از میان قوم رخت بربست و دوران «نبوت» رسماً پایان یافت و عصر «حاکمیت شریعت و تفسیر خاخامی» آغاز گردید.[v] «ترومای الهیاتی» (Theological Trauma) در متون تحلیلی و جامعه‌شناسی دین به معنای یک «ضربه یا جراحت عمیق فکری و هویتی» است که بر پیکره یک دین وارد شده و باعث می‌شود پیروان آن دین تا قرن‌ها نسبت به یک موضوع خاص، رویکردی تدافعی، بدبینانه یا سرسختانه داشته باشند.[vi] رساله سَنِهدِرین (Sanhedrin): بخشی از تلمود که به قوانین قضایی، ساختار دادگاه‌های عالی یهود و احکام کیفری مربوط به جرایم اعتقادی (مانند ارتداد و بدعت) می‌پردازد. این رساله منبع اصلی فقه یهودی برای برخورد با انحرافات دینی و تعریف جایگاه بدعت‌گذاران است.[vii] این مفهوم که عیسی (ع) قصد داشت به‌جای نگاه خشک و کالبدی به شریعت، «روح» و «جوهر» آن را احیا کند، یکی از محورهای اصلی آموزه‌های او در اناجیل (به‌ویژه انجیل متّی) است. عیسی خود را نه ناقض شریعت، بلکه «کمال‌بخش» آن معرفی می‌کرد. در اینجا به دو مورد از درخشان‌ترین آیات در این زمینه اشاره می‌کنم که می‌توانید در مقاله به آن‌ها استناد کنید:1.      هدف از آمدن (نه نسخ، بلکه کمال) در «موعظه بالای کوه»، عیسی صراحتاً می‌گوید که نیامده تا قوانین را دور بریزد، بلکه آمده تا معنای حقیقی و باطنی آن‌ها را آشکار کند: &gt; «گمان مبرید که آمده‌ام تا تورات یا نوشته‌های پیامبران را منسوخ نمایم؛ نیامده‌ام تا منسوخ کنم، بلکه تا به کمال رسانم.» &gt; (انجیل متّی، باب ۵، آیه ۱۷)2.       تقابل روح شریعت با ظاهرگرایی (فراتر از حرفِ قانون) عیسی در ادامه همان باب، عبارات مشهوری دارد که با جمله «شنیده‌اید که به گذشتگان گفته شده... اما من به شما می‌گویم...» شروع می‌شود. او بر این باور بود که شریعت نباید فقط در عملِ ظاهری خلاصه شود، بلکه باید قلب انسان را تغییر دهد. برای مثال: «شنیده‌اید که به گذشتگان گفته شده: &quot;قتل مکن&quot;... اما من به شما می‌گویم هر که بر برادر خود خشم گیرد، سزاوار داوری است.» (انجیل متّی، باب ۵، آیات ۲۱ و ۲۲) (در اینجا او نشان می‌دهد که روحِ حکمِ &quot;قتل مکن&quot;، در واقع پاک‌کردن قلب از &quot;خشم&quot; است).3.      نقدِ شریعتِ بدونِ اخلاق عیسی خطاب به فریسیان (اجداد فکری ارتدوکس‌های امروز) که به جزئیات شریعت می‌پرداختند؛ اما روح آن را فراموش کرده بودند، می‌گوید: &gt; «وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار! که از نعنا و شِبت و زیره ده‌یک (زکات) می‌دهید، اما مهم‌ترین احکام شریعت یعنی عدالت و رحمت و امانت را ترک کرده‌اید.» (انجیل متّی، باب ۲۳، آیه ۲۳)  در الهیات یهودی، شریعت (هالاخا) دقیقاً همین «جزئیات رفتاری» است. وقتی عیسی می‌گوید «رحمت و عدالت» از «ده‌یک دادن» مهم‌تر است، از دید یک یهودی ارتدوکس، او در حال سست کردن پایه‌های نظم قانونی دین است. این همان نقطه‌ای است که «تلاش برای روح بخشیدن» از سوی مسیحیان، از سوی یهودیان ارتدوکس به‌عنوان «بدعت و شریعت‌ستیزی» نگریسته می‌شود. </description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 12:32:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز نام هرمز؛  ایزدی که نگاهبان شاهراه نفت شد</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%AA-%D8%B4%D8%AF-epat65lrj2ox</link>
                <description>علی نیکویی (دکتری پژوهش‌هنر، کارشناس ارشد تاریخ ایران باستان)انتشار در وب‌سایت خبر آنلاین در ۲۶ فروردین ۰۵در ۳۱ روز نبرد ایالات متحدهٔ آمریکا و رژیم صهیونیستی اسرائیل با ایران [مورخ ۱۰ فروردین ۱۴۰۵ (مصادف با ۳۰ مارس ۲۰۲۶)] که وزارت جنگ آمریکا آن را با نام رسمی &quot;عملیات خشم حماسی&quot; معرفی می‌نمود اتفاقی شگرف در جنگ رخ داد و نیروهای مسلح ایران تنگهٔ هرمز را توانستند ببندند و کشتی‌رانی را در حساس‌ترین آبراه جهان به کنترل خود درآورند؛ کُنِشِ این رخداد بر اقتصادِ وابسته به نفت جهان بازتابِ گسترده داشت و پیروزی سُتُرگ و دست بالا را در جنگ برای ایران به ارمغان آورد و دژخیمانِ سرزمین ایران که می‌اندیشیدند از خشمشان حماسه می‌توانند بسرایند را بر آن داشت که بر کشورهای نزدیکِ ایران پیام بفرستند و درخواست آتش‌بس و آمدن پای میز مذاکره بدهند! بستن آبراه پارس به‌واسطهٔ تسلط بر جزیرهٔ هرمز و انفجار قیمت نفت نام تنگهٔ هرمز را این روزها در اوج اخبار جهان قرارداد و شاید برای برخی دانستن ریشهٔ نام تنگهٔ هرمز جالب نماید.تنگهٔ هرمز یعنی تنکه‌ای منسوب به هرمز؛ اما این هرمز چیست یا کیست؟ و چرا نام این تنگهٔ حیاتی بر آبراه خلیج پارس باید منسوب به او باشد؟! &quot;هرمز&quot; مخفف اهورامزدا است که واژه‌ای است اوستایی که از دو کلمهٔ ahura و mazda تشکیل شده است. Ahura اسم مذکر اوستایی است که مشتق از ریشه ah به معنی &quot;بودن&quot; به همراه پسوند –ra از صورت ایرانی باستان ratai است و در زبان پهلوی Ohrmazd گفته می‌شود و در زبان فارسی مزدا را دانای هرمز، اورمزد و هرمزد می‌گویند. از نگاه ایرانیانِ باستان &quot;هرمزد&quot; ایزد برتر، آفرینندهٔ خلقت و سرور عقل است در یکی از گات‌ها زردشت می‌گوید: &quot;ای هرمزد؛ آنگاه که تو از آغاز دین ما را بیافریدی و از منش خویش ما را خرد بخشیدی... &quot; هرمزد یک نیروی جنگی بر ضد دشمن است، او رئیس همهٔ جهان به‌ویژه نگهبان شاهان و رئیس دائمی دنیاست. ویژگی او خرد است، او کسی است که نه فریب می‌خورد و نه می‌فریبد. او سرور بخشنده و خیر مطلق است، اوست که پدر و مادر آفرینش است، مسیر خورشید و ماه و ستارگان را ساخته، او بوده و هست و خواهد بود و تختش در عرش اعلی، در نور آسمانی جای دارد، در آنجا درباری دارد؛ فرشتگانی در خدمت اویند و اوامرش را اجرا می‌کنند. در نظر جهان‌بینی دینی ایرانیان باستان هرمز تمام خیر مطلق است و با بدی هیچ‌گونه ارتباطی ندارد و سرچشمهٔ همهٔ نیکی‌هاست؛ روشنایی، زندگی، زیبایی، شادی و تندرستی؛ نیرویی است در پس هر سریری و نماد زمینی او مرد پارسا است.تجلیل از عظمت عالم‌گیر اهورامزدا عنوان چندین کتیبهٔ داریوش بزرگ در شوش و در نقش‌رستم است: &quot;پروردگار بزرگی است هرمز که این زمین و آسمان را آفرید که انسان را آفرید، شادی برای انسان را آفرید و داریوش را شاه آفرید&quot; یا در کتیبهٔ دیگری در نقش‌رستم داریوش شاه خود را این‌گونه معرفی می‌کند: &quot;من پیرو هرمز هستم، او یار عدالت است و با کسانی که دروغ الهام‌بخششان است، هیچ‌گونه دوستی ندارد&quot;. از دیدگاه تاریخ دین کتیبهٔ مهمی وجود دارد که در آن خشایارشا اعلام می‌دارد که: &quot;در میان این کشورهای در حال شورش کشوری بود که درگذشته در آنجا دیوها [خدایان دروغین] را می‌پرستیدند، پس به یاری هرمز، من دیوها را نابود ساختم و اعلام نمودم: چنین باشد که کسی دیوها را نپرستد؛ در آنجا که درگذشته دیوها را پرستش می‌کردند، من هرمز را پرستش خواهم کرد&quot; در قطعه‌ای دیگر از این کتیبهٔ خشایارشا، ما با تصور هخامنشیان از زندگی پس از مرگ آشنا می‌شویم که تنها اطلاعات موجود در این باره است: &quot;هر کس از دستورات هرمز پیروی می‌کند و هرمز را می‌پرستد، در زندگی شاد و پس از مرگ آمرزیده خواهد بود&quot; این نام چنان در منظر ایرانیان مقدس بود که آن گاهی که شاهزاده‌ای از ساسانیان بر تخت پادشاهی ایران جلوس می‌نمود برای تبرک جستن نام خود را در دوران شهریاری به هرمز تغییر می‌داد [۶ پادشاه ایرانِ ساسانی نامشان هرمز بود]اینک که ریشهٔ نام هرمز روشن شد به چرایی نام‌نهادن آن بر جزیره‌ای در ورودی خلیج‌فارس و جایی که پیوند میان دریای عمان است می‌پردازیم.داده‌های تاریخی به ما می‌گوید اولین گزارش‌ها به مکانی بنام هرمز در دوران پادشاهی ایران ساسانی باز می‌گردد آن هم نه برای جزیره‌ای که امروز نام آن هرمز است! بلکه بر بندرگاهی باشکوه در دهانه رود &quot;انامیس&quot; کنار ساحل مکران (منطقهٔ میناب فعلی) اطلاق می‌شد. این شهر که به &quot;هرمز کهنه&quot; یا &quot;هرمزنا&quot; شهرت داشت، مرکز ثقل تجارت شرق و غرب و نگین بازرگانان جادهٔ ابریشم دریایی بود. بنای این شهر را به اردشیر بابکان یا هرمز اول ساسانی نسبت می‌دهند؛ گویی ایرانیان با انتخاب این نام، امنیت و برکتِ والاترین مقام ایزدی را برای شریان اقتصادی خود طلب می‌کردند. این بندر طلایی و پر رونق زیست خود را در سواحل ایران ادامه می‌داد تا سال ۱۳۰۰ میلادی که برابر بود به یورش مغولان به فلات ایران؛ با هجوم ویرانگر مغولان و ناامنی در پهنهٔ خشکی، بهاءالدین ایاز (حاکم وقت بندر هرمز) تدبیری دوراندیشانه کرد. او ساکنان و مرکزیت تجاری را از خشکی به جزیره‌ای صخره‌ای و نمکین در ۸ کیلومتری بندرعباس منتقل کرد که در آن زمان &quot;جرون&quot; نامیده می‌شد. با این هجرت تاریخی، نام &quot;هرمز&quot; نیز با مردمش کوچ کرد و جزیرهٔ جرون به &quot;جزیره هرمز&quot; تغییر نام یافت تا شکوه هرمز کهنه در دل دریا تداوم یابد. حتی مارکوپولو در سفرنامهٔ خود، با شگفتی از ثروت بی‌کران این &quot;هرمز جدید&quot; یاد کرده است. موقعیت راهبُردی این صخرهٔ نمکین در گلوگاهِ اتصال خلیج‌فارس به دریای عمان، از چشم جهان‌گشایان دور نماند. در سال ۱۵۰۷ میلادی، آلفونسو آلبوکرک پرتغالی با درک اهمیت این شاهراه، جزیره را اشغال و قلعهٔ سرخ خود را بنا کرد تا شریان حیاتی تجارت جهان را در دست بگیرد. این سلطه بیش از یک قرن به درازا کشید تا اینکه در دوران شاه‌عباس کبیر، حماسهٔ آزادسازی هرمز رقم خورد. با رشادت امامقلی خان (فرزند الله‌وردی‌خان) و همکاری ناوگان انگلیسی، پرتغالی‌ها برای همیشه رانده شدند. اگرچه پس از آن مرکزیت تجاری به بندر &quot;گمبرون&quot; (بندرعباس فعلی) منتقل شد، اما نام هرمز به‌عنوان نماد حاکمیت و اقتدار ایران بر این معبرِ ابدی، بر پیشانی جزیره باقی ماند.آری &quot;هرمز&quot; برای وجدانِ بیدارِ ایرانی، فراتر از یک نام بر نقشه‌های جغرافیایی، تجلیِ یک میراثِ لاهوتی در قلمروِ ناسوت است. نامی که از سپیده‌دمِ تاریخ با تار و پودِ &quot;خرد&quot; و &quot;راستی&quot; گره خورده، امروز در کشاکشِ امواجِ پرتلاطمِ سیاست، بار دیگر قامت راست کرده است. هرمز، همچنان همان &quot;دربارِ نور&quot; و &quot;نگهبانِ دایمیِ دنیا&quot; باقی خواهد ماند و هر دستِ متجاوزی که بخواهد بر این شریانِ حیات چنگ اندازد، با سدِ سُتُرگِ ملتی روبرو خواهد شد که نامِ خدایِ خویش را بر پیشانیِ دریایش حک کرده است.   </description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2026 11:24:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا نبرد امروز با غرب &quot;بدشانسی&quot; تاریخی ماست؟؛سقوط از قلهٔ ارسطو به درهٔ ترامپ!</title>
                <link>https://virgool.io/farhang-andishe/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%D8%BA%D8%B1%D8%A8-%D8%A8%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%84%D9%87%D9%94-%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%B7%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%87%D9%94-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%BE-pndos6fggncs</link>
                <description>علی نیکویی (دکتری پژوهش‌هنر، کارشناس ارشد تاریخ ایران باستان)انتشار در وب‌سایت خبر آنلاین در ۲۴ فروردین ۰۵ نبرد و جنگ میان دنیای غرب و ایران اتفاقی نیست که تنها در این صدساله و دویست‌سالهٔ اخیر رخ‌داده باشد؛ اما آن چیزی که با سردمداری آمریکا به ریاست ترامپ بروز کرده پژوهشگر تاریخ را بدان‌جا می‌رساند که بیندیشد تا امروز جهان غرب چنین سرور بی‌مایه و دور از فرهنگی را به خود ندیده است! این رویارویی جهان غرب با ایران عمری به دارازناکی تاریخ جهان متمدن دارد! شاید اولین برخوردهای ایران با جهان غرب در دوران شاهنشاهی هخامنشی بوده باشد یعنی ۴۹۱ پیش از میلاد مسیح که سفرایِ ایران برای طلب «آب‌وخاک» [نماد به‌رسمیت‌شناختن حاکمیت ایران] در زمان داریوش اول (داریوش بزرگ) به یونان اعزام شدند؛ اما در دو دولت‌شهر یونان اتفاقی خلاف روابط دیپلماتیک با سفرای ایران افتاد! در آتن سفیران ایران را به گودالی (باراترون) پرتاب کردند که مخصوص اعدام جنایت‌کاران بود و به‌طعنه گفتند که برای یافتن خاک، آنجا را بکنید! و در اسپارت سفیران را به درون‌چاهی انداختند و به آن‌ها گفتند که خودتان از ته چاه برای شاهتان آب‌وخاک بردارید! این رفتار برخلاف قوانین دیپلماتیک آن روزگار توهینی بزرگ به شاهنشاهی ایرانِ هخامنشی بود و اسباب آن شد داریوش اول هخامنشی با سپاهِ بزرگی برای سرکوب یونانیان در سال ۴۹۰ پیش از میلاد راهی یونان شود و جنگ بزرگ ماراتن رخ داد این حادثه بود؛ با مرگ داریوش بزرگ و رسیدن خشایارشا به تخت شاهنشاهی ایران هخامنشی؛ شاهِ جوانِ ایرانِ هخامنشی به علت بی‌حرمتی به سفیران ایران در زمان حیات پدرش دیگر پیکی جهت طلب آب‌وخاک به آتن و اسپارت نفرستاد و مستقیماً با سپاهی عظیمی برای انتقام و فتح به‌سوی یونان حرکت کرد که منجر به نبردهای مشهوری چون ترموپیل و سالامیس شد. هرودوت مورخ شهیر جهان باستان گزارشی می‌دهد که درخور توجه است که اسپارتی‌ها برای جبران گناه کشتن سفیران ایران هخامنشی در زمان داریوش بزرگ دو تن از نجیب‌زادگان خود را داوطلبانه به دربار خشایارشا در شهر شوش گسیل کردند تا کشته شوند و جبران عمل ایشان گردد! اما شاهِ جوانِ ایران با بزرگ‌منشی آن را بخشید و گفت که نمی‌خواهد با کشتن آنها یونانیان را از ننگ عمل کشتن سفیر پاک نماید و پاسخ این گستاخی را در میدان نبرد شمشیرزنان سپاه ایران به جنگجویان یونان خواهند داد. شهریار ایران، خشایارشا با این رفتار، عملاً مشروعیت اخلاقی لازم برای حمله بزرگ خود را در افکار عمومی آن زمان را تثبیت کرد. ۱۵۰ سال پس از یورش خشایارشا به یونان اسکندر پسر فلیپ که جوانی نورس بود عزم آن نمود تا انتقام یونانیان را از ایران بستاند! او شکل و بویی مقدس به این کینه‌جویی خود داد و گفت رهسپار گرفتن کینِ ویرانی و آتش‌زدن معبد آتن به دست خشایارشا می‌شود و در بهار سال ۳۳۴ پیش از میلاد با عبور از تنگه داردانل (هلسپونت) نیزهٔ خود را به شکلی نمادین در خاک آسیا که بخشی از شاهنشاهی ایران بود فرو نمود و نبردش را آغازید و نهایتاً در سال ۳۳۰ پیش از میلاد با فتح تخت‌جمشید و به‌آتش‌کشیدن آن گفت انتقام نهایی را از ایرانیان گرفته و رسالتش به پایان رسیده است! هرچند که پس از آن نیز به فتوحاتش در شرق شاهنشاهی ایران ادامه داد که نشان می‌دهد «انتقام» تنها یک پوشش سیاسی بود؛ اما همین اسکندر گجستک! در ۱۳ سالگی به مدت سه سال شاگرد فیلسوف نامی بنام ارسطو بود و پیش معلم بلندآوازهٔ خود ادبیات و هومر [اسکندر شیفته ایلیاد هومر شد (او همیشه نسخه‌ای از ایلیاد را که ارسطو تصحیح کرده بود، زیر بالشش می‌گذاشت)] اخلاق و سیاست، علوم طبیعی و پزشکی خواند! شاید تحت‌تأثیر جلوس و شاگردی ارسطوی بزرگ بود که اسکندر وقتی در سال ۳۳۳ پیش از میلاد بعد از نبرد &quot;ایسوس&quot; بخت آن را یافت که شاهنشاه ایران داریوش سوم را شکست بدهد و شهریار ایران از میدان نبرد بگریزد مادر و همسر و دخترانش اسیر دست اسکندر شوند آن رفتار اخلاقی را با خانوادهٔ شهریار ایران نشان داد؛ مورخان آورده‌اند: در شب اول اسارت خانوادهٔ شاهنشاه ایران، وقتی خانواده شاهی صدای هیاهوی یونانیان را شنیدند و گمان کردند داریوش کشته شده، شیون و زاری سر دادند. اسکندر، سردار مورداعتمادش «لیون‌ناتوس» را نزد آن‌ها فرستاد تا پیغامی مهم بدهد: داریوش زنده است و اسکندر نه از روی دشمنی شخصی، بلکه برای پادشاهی با او می‌جنگد. او قول داد که تمام عناوین، القاب و احترامات درخور «ملکه» را برای آن‌ها حفظ کند جز این اسکندر دستور داد که هیچ‌کس حق ندارد به حریم زنان شاهی تجاوز کند یا حتی به آن‌ها با نگاه ناپاک بنگرد. او چنان در این مورد سخت‌گیر بود که گفته شده است برای اینکه وسوسه‌ای ایجاد نشود، خودش تا مدت‌ها از ملاقات حضوری با همسر داریوش سوم (که می‌گفتند زیباترین زن آسیاست) خودداری می‌کرد تا مبادا کرامتش زیر سؤال برود. او حتی اجازه داد آن‌ها مراسم سوگواری و آداب مذهبی خود را آزادانه انجام دهند. روایتی مشهور وجود دارد که وقتی اسکندر و دوست نزدیکش «هفستیون» به دیدار زنان رفتند، مادر داریوش به دلیل قد بلندتر و ظاهر آراسته‌تر هفستیون، در مقابل او زانو زد. وقتی متوجه اشتباهش شد و ترسید، اسکندر با لبخند گفت: «مادر، نگران نباش؛ او هم اسکندر است.» (این جمله نشان‌دهنده صمیمیت او و تلاش برای رفع اضطراب ملکهٔ مادر بود) حتی باز ما این کرامت و بزرگ‌مردی اسکندر را وقتی به جنازهٔ داریوش سوم که با خیانت ایرانیان در راه فرار به مشرق کشته شده را می‌بینیم؛ گفته شده وقتی اسکندر بر بالین پیکر بی‌جان داریوش رسید، از مشاهده سرنوشت تلخ شاهنشاه ایران متأثر شد. او شنل یا ردای ارغوانی خود را از تن درآورد و بر روی جنازه داریوش کشید تا حرمت پیکر او حفظ شود. این حرکت نمادین، نشان‌دهنده این بود که او داریوش را نه به‌عنوان یک یاغی، بلکه به‌عنوان یک «پادشاه قانونی» به رسمیت می‌شناسد. اسکندر دستور داد جنازه داریوش را با تمام تشریفات مذهبی و سلطنتی به تخت‌جمشید (پارسه) ببرند. او اصرار داشت که پیکر آخرین پادشاه هخامنشی در کنار نیاکانش و در آرامگاه‌های شاهی دفن شود. شوربختانه ما ایرانیان امروز بدشانس‌ترین ایرانیان در اعصار تاریخ هستیم که حتی مدعی سروری تمدن غرب که به نبرد ما آمده ترامپ است! روزگاری پادشاه دژخیم سرزمین ما شاگرد ارسطو بود و امروز پیرمردی قمارباز و پدوفیل که پدرش کاباره دار بوده و پروندهٔ او در جزیره اپستین در دادگاه‌های امریکا در حال پیگیری است!برای حسن‌ختام یک روایت تاریخی دیگر می‌گویم که بنگرید در دوران باستان در جنگ‌های غربیان علیه ایران وقار و سامان‌بندی بالاتری را دنبال می‌نمودند و جز جنگ و کشتار به اندیشه و تفکر نیز همت می‌گماردند: در سال ۲۴۳ میلادی جنگی بین ایران و روم در زمان شاهنشاهی ساسانیان رخ داد. فرماندهٔ سپاه بزرگ ایران شخص شاهنشاه شاپور اول بود و فرماندهٔ سپاه بزرگ روم شخص امپراتور گوردیانوس سوم. در موکب شهریار ایران در این جنگ &quot;مانی&quot; حکیم و پیامبر ایرانی بود و در موکب امپراتور روم فلوطین عارف و فیلسوف بزرگ نوافلاطونی روم؛ مانی همراه شاهنشاه ایران گشته بود که مگر در غرب نیز تعالیم خود را نشر دهد و فلوطین همراه امپراتور روم گشته بود که شاید با چیزی از حکمتِ شرقی آشنایی یابد؛ در این نبرد مظهر حکمت شرقی و نمایندهٔ عرفان غربی در دو اردوی متخاصم نادانسته با یکدیگر تلاقی یافته بودند... آری چنین بود که در جهانِ باستان، حتی در میانه خون و خنجر بارقه‌های حکمت خاموش نمی‌شد. اما امروز در این نبرد نابرابر ایران با میراثی از مانی و شاپور، در برابر غربِ &quot;پساحقیقت&quot; ایستاده است که میان فیلسوف و قمارباز، دومی را به سردمداری برگزیده است! شاید تراژدی بزرگ تاریخ ما همین باشد! نبرد با دشمنی که دیگر حتی آداب دشمنی را هم از استادان باستانش نیاموخته است. </description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2026 13:18:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای رئیس‌جمهور آمریکا؛ من از دوران حجر با تو سخن می‌گویم!</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%AC%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%B3%D8%AE%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-uuczkupf0wvh</link>
                <description>علی نیکویی (دکتری پژوهش‌هنر، کارشناس ارشد تاریخ ایران باستان)انتشار در وب‌سایت خبر آنلاین در ۱۴ فروردین ۰۵جناب رئیس‌جمهور ایالات متحده آمریکا فرموده‌اند: باشندگان سرزمین ایران را به عصر حجر باز می‌گرداند!شوربختانه جمهوری اسلامی اینترنت را بر ما بسته؛ اما شما که دستتان به آن فراخهٔ پندارین می‌رسد به عرض آن اسکندر[1] دوران برسانید:&quot;فرموده‌اید سرزمین ما را به عصر حجر باز خواهید گرداند! توقع زیادی خواهم داشت اگر بیندیشم که کابویی بداند خود عصر حجر به سه دوران تقسیم می‌گردد:1.      دوران کهن سنگی | Paleolithic2.     دوران میان‌سنگی | Mesolithic3.     دوران نوسنگی | Neolithicبدون شک که در توانِ [به گفتهٔ خودت] ارتش زورمند! آمریکا نیست ما را به دوران کهن سنگی یا میان‌سنگی باز گرداند! چرا؟ چون در مورد اول نوع بشر نئاندرتال[2] و هوموساپینس[3] بوده و در گزینهٔ دوم عصر یخ‌بندان تمام و گرم‌شدن زمین تازه آغازیده بود! پس آن چیزی که بر زبان می‌رانی و آنجایی که برای فرستادن ما اندیشیده‌ای احتمال قریب‌به‌یقین دوران نوسنگی از عصر حجر است!بگذار به‌عنوان یک معلم تاریخ هنر به شما آقای رئیس کشور ۲۵۰ سالهٔ آمریکا بگویم ما را دقیقاً میان‌سال‌های ۸۰۰۰ تا ۴۰۰۰ پیش از تولد عیسای مسیح خواهی برد! دقیقاً در همان دوران [دوران نوسنگی از عصر حجر] که در ایستگاه زمان می‌خواهی پیاده‌مان کنی شاعرانه‌ترین دوران تاریخ ماست! در این دوران پدران ما بر روی دیوارهای خانه‌هایشان [برخلاف نیاکان شما که همچنان بر روی دیوارهای غارها نقاشی می‌کشیدند] نقاشی می‌کشیدند و بر خلاف تصاویر اجداد شما که همچنان حیوان و شکار بود اجداد من از خانه و جامعه طرح زدند! در همین دوران بود که نیاکانم سفال و سفالگری را پیشهٔ خویش نمودند؛ به وزیر جنگت که روی جیب کتش دستمالی با طراحی پرچم کشور سیصدساله نشده ات را گذاشته بگو این بار به‌جای جُستار پل‌ها و زیر ساخت‌های مدرن در ایران کمی بگردد حتماً موقعیت‌های تپه سراب، تپه گوران، تپه سیلک و چشمه‌علی را خواهد یافت؛ آنگاه به تصاویر آن موقعیت‌ها نیک بنگر و ببین دقیقاً در همان عصر حجر نیاکان ما با چه ظرافت و دقتی گل مورداستفاده سفالینه‌های خود را می‌جستند که امروز تحلیل‌گرهای علم شیمی در آن انگشت حیرت به دهان گذاشته‌اند! حتماً تو نیز با دیدن این تصاویر خواهی فهمید که در باور ایرانی عهد حجر سفال و دیوار خانه بخشی از یک نظام بصری‌اند. آقای رئیس! دقیقاً ما ایرانیان در همان دوران حجر زیبایی را شناختیم و زیبایی را خلق کردیم؛ این ما بودیم که دقیقاً در همان دوران اول بار هنر را با زندگی آمیختیم و هنرورزانه زیستیم!بیندیش؛ ما در همان دوران حجر فهمیدیم طرح و توازن چشم را می‌نوازد! به این عکس بز کوهی با آن شاخ‌های بلند به روی سفالینهٔ تپهٔ سیلک بنگر! این تنها تصویر یک حیوان نیست یا حتی نماد حیوانی! این نشانهٔ خورشید و نیروی زاینده است! این اثر از نخستین نمونه‌های &quot;بیان نمادین مرکب&quot; هستند؛ یعنی این ظرف دربردارندهٔ چندمعناست: کارکردی، آیینی و زیبایی‌شناختی!آقای رئیس! من از هنر عصر حجر ایران با تو سخن می‌گویم! نیک درنگ کن! به جایی که ما را از رفتنش می‌ترسانی ما آن زمان را در غالب یک ملت زیسته‌ایم، هنر ورزیده‌ایم، عاشقانه‌ها ساخته‌ایم؛ فراموش نکن ما پانهادگان تازه و کشور ساختگان جدید بر این سیاره نیستیم... آقای رئیس کاش معلم تاریخ خوبی داشتی...ما حریفان کهن‌سال جهان ازلیمطفل شش روزه عالم ندهد بازی ماتخته نقش مرادست دل ساده دلانبازی خود دهد آن کس که دهد بازی ما[4][1] اسکندر که در ادبیات ایرانی به &quot;اسکندر گجستک&quot; شهره است و گجستک (از پهلوی گجستک) به معنی خبیث، ملعون، بنفرین و در برخی متون به‌عنوان واژه‌ای برای اجناس بی‌ارزش یا عتیقه‌های بی‌قیمت به کار می‌رود.[2] نئاندرتال‌ها (Homo neanderthalensis یا Homo sapiens neanderthalensis) گروهی منقرض‌شده از انسان‌های باستانی بودند که عموماً گونه‌ای جداگانه در نظر گرفته می‌شوند؛ اگرچه برخی آن‌ها را زیرگونه‌ای از انسان خردمند محسوب می‌دارند. نئاندرتال‌ها تا حدود ۴۰ هزار سال پیش در اوراسیا زندگی می‌کردند. نئاندرتال ۱، نمادگونه، سال ۱۸۵۶ در درهٔ نئاندرتال آلمان کشف شد و این‌گونه به همین دلیل نئاندرتال نام‌گرفته است.[3] انسان خردمند، انسان هوشمند یا انسان نوین (Homo sapiens)، نام یک‌گونه از سردهٔ انسان است. بر اساس نظریهٔ فرگشت، انسان خردمند، نمونه‌ای فرگشته از انسان راست‌قامت است. از دیدگاه دیرین مردم‌شناختی، دو دیدگاه رایج در مورد خاستگاه انسان هوشمند موجود است. نخستین دیدگاه آن است که انسان‌های خردمند، از نیای مشترکی که از انسان راست‌قامت در آفریقا تمایزیافته، تکثیر گردیده است. فرض دیگر بر آن است که انسان خردمند مسیر فرگشتی خود را از انسان راست‌قامت نه‌تنها در آفریقا که در دیگر قلمروها سپری کرده است. از سال ۲۰۱۰ میلادی مطالعات ژنتیکی، دیدگاهی میانه را ثابت کرده‌اند؛ به‌طوری‌که خزانهٔ ژنی انسان خردمند عمدتاً از نیای آفریقایی است[4] صائب‌تبریزی | غزل 571</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2026 14:15:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یهودی ستیزی اسرائیل در ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-e4vufzxu7tql</link>
                <description>علی نیکویی (دکتری پژوهش‌هنر، کارشناس ارشد تاریخ باستان) انتشار در وب‌سایت خبر آنلاین در ۱۸ فروردین ۰۵ امروز صبح (۱۸ فروردین ۱۴۰۵) در زیر بمباران شدید تهران یک نیایشگاه یهودیان حوالی میدان انقلاب شدیداً تخریب شد و بلافاصله گروه‌های هلال‌احمر ایران برای نجات وارد آن بنای مخروبه شدند و در اولین دقایق فیلمی گویا از گروه‌های امدادگر در فضای مجازی بیرون آمد که فیلم‌بردار در این ویدئوی دوازده ثانیه با تعجب می‌گفت: &quot;ساختمان کنیسهٔ یهودیان؛ ساختمانِ خودشان را زدند! &quot; وقتی این فیلم را در گروه‌های دیگر دیدم نکته‌ای برایم جالب شد که اکثر دوستان می‌گفتند: اینها [اسرائیلی‌ها] به خودشان هم رحم نکردند! این واکنش‌ها برای منی که پیرامون میراث ناملموس و فرهنگ ایران پژوهش می‌کنم جالب آمد و اندوهی بزرگ بر دلم نشست که چگونه به‌واسطهٔ کم‌کاری نهادهای فرهنگی چه آسوده بخشی از هم‌میهنان خویش که دل در گرو ایران عزیز دارند را غیرخودی و حتی بسانِ دژخیم بدکنش می‌دانیم!فراموش نکنیم سرزمین ایران علاوه بر کثرت جمعیتی مسلمان خود مسکن و مأوای پیروان ادیان بزرگ و کهن‌سالی است که تاریخ سکونت ایشان در این سرزمین به بلندای تاریخ ایران باز می‌گردد؛ پیروان چهار دین بزرگ مشتمل بر زردشتیان، یهودیان، مسیحیان و منداییان که سده‌های متمادی در ایران زندگی نموده‌اند و تفکیک ایشان از سرزمین ایران و قرابت دادن آنها به هم‌کیشانشان در سایر سرزمین‌ها کاری بسیار دشوار و حتی می‌توان گفت ناممکن است، زیرا آنها در طول هزاره‌های تاریخی در ایران عزیز زیسته‌اند و بخشی از هویت و باورهای ایرانیان در اعصار مختلف تاریخی را در غالب باورهای دینی و آئینی حفظ و حراست نموده‌اند، در بهترین حالت ایشان را باید یهودیان ایرانی، زردشتیان ایرانی، مسیحیان ایرانی و منداییان ایرانی نامید.یونسکو [سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی ملل متحد] همتای میراث ملموس فرهنگی [مانند نقش‌رستم] میراث‌فرهنگی ناملموس می‌داند که تمرکز عمدهٔ آن بر جنبه‌های ناملموس فرهنگ است؛ میراث‌فرهنگی ناملموس به معنای رسوم، بازنمایی‌ها، تجلیات، دانش‌ها، مهارت‌ها، و نیز ابزارها، اشیا، دست‌ساخته‌ها و فضاهای فرهنگی مرتبط با آن‌ها است که جوامع، گروه‌ها، و در بعضی از موارد، افراد به‌عنوان بخشی از میراث‌فرهنگی خود می‌شناسند. این میراث‌فرهنگی ناملموس که از نسلی به نسل دیگر منتقل، می‌شود پیوسته توسط جوامع و گروه‌ها در پاسخ به محیط، تعامل با طبیعت و تاریخشان بازآفرینی می‌شود و حس هویت و تداوم را برایشان به ارمغان می‌آورد، و بدین ترتیب احترام به تنوع فرهنگی و خلاقیت بشری را ترویج می‌دهد.تجلی میراث‌فرهنگی ناملموس می‌تواند در موارد زیر مشاهده گردد:-        آیین‌های شفاهی، شامل زبان به‌عنوان محمل میراث‌فرهنگی ناملموس (آوازها، لالایی‌ها، آواهای کار، متل‌ها، شعرخوانی‌ها، و...)-        هنرهای اجرایی (موسیقی، رقص، نمایش سنتی، خیمه‌شب‌بازی، نمایش عروسکی، نقاشی، خوش‌نویسی، و...)-        آیین‌های اجتماعی، مراسم، مناسک و فستیوال‌ها (جشن‌ها، بازی‌ها، مراسم آیینی، اعیاد، و...)-        دانش و کردارهای مربوط به طبیعت و جهان هستی (طب سنتی، معماری سنتی، نجوم سنتی، دانش‌ها و مهارت‌های سنتی بهره‌گیری از منابع انرژی، و...)-        صنعتگری سنتی (مهارت‌ها و فنون در حوزه‌های سفالگری، کاشی‌کاری، صنایع چوب، نساجی، و...) باتوجه‌به تعاریف بالا از میراث ناملموس فرهنگی و اهمیت اقلیت‌های دینی ایرانی که پاسداشت بخشی از فرهنگ ایرانی را در غالب آئین‌ها و باورهای دینی خود حفظ و تداوم می‌دهند، می‌توان اندیشید که پنداشتن ایشان به‌عنوان غیرخودی چه ضایعهٔ فرهنگی به کشور ایران وارد می‌نماید و اسباب خالی‌شدن ایران از جمعیت مسیحی، یهودی، زردشتی و مندایی می‌گردد که تأثیر مخربش همانند تخریب بخشی از تخت‌جمشید دردآور است و مایهٔ افسوس است.بدون شک این کنیسهٔ ویران شده نیز بسان تمام مسجدها، آتشکده‌ها، خانقاه‌ها، معبدهای از آن ایران عزیز است و یهودیانِ ایران بخشی از هم‌میهنان ما هستند که ۲۵۰۰ سال شانه‌به‌شانه دیگر باشندگان ایران در روزهای خوش و روزهای دشوار و سختی‌های ایران زیسته‌اند؛ ایشان وارثان و نگاه‌دارندگان بخش بزرگی از فرهنگ و هنر و موسیقی ایران هستند و در هر تجاوز دژخیمی به ایران خونشان نیز [چون سایر جمعیت‌های دینی دیگر در ایران] به جویبار خون دیگر ایرانیان پیوسته. اسرائیل و آمریکا هیچ جایی و حتی هیچ ساختمانی [به‌اندازهٔ سفارت و کنسولگری] در ایران عزیز ندارند و ان‌شاءالله نخواهند داشت. جان‌های گرفته شده توسط بمب‌ها و موشک‌های اسرائیل در این کنیسه جانِ عزیزان و هم‌میهنان یهودیِ ایرانی است که باورمند به شریعت حضرت موسی کلیم‌الله‌اند؛ همان قدر اسرائیل پایبند به شریعت یهود و دین حضرت موسی است که عربستان سعودی پایبند به دین حضرت محمد و شریعت اسلام است!این فاجعه برای هم‌میهنان یهودیِ ایرانی ما فرصتی مناسب است تا دیدگان جهان را به یهودستیزی اسرائیل نیز جلب کرد و به جهانیان فهماند که جمهوری اسلامی نبردش با خوی استکباری اسرائیل است و نه یهودیان و این اسرائیل است که هیچ رحمی به هیچ شهروند ایرانی حتی ایرانیانِ یهودی نیز ندارد.  </description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2026 14:10:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیشنهاد اعطای یک یادبود تاریخی به طرف آمریکایی در مذاکرات اسلام‌آباد</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B9%D8%B7%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-j7vzpg4k5uyq</link>
                <description>علی نیکویی (دکتری پژوهش‌هنر، کارشناس ارشد تاریخ باستان)انتشار در وب‌سایت خبر آنلاین در ۲۰ فروردین ۰۵با شروع آتش‌بس بسیار حساس و شکننده میان ایران و آمریکا و آماده‌شدن سفرای ارشد ایرانی برای رفتن به اسلام‌آبادِ پاکستان برای مذاکره با سفرای آمریکایی و احساسات منفی و مثبت باشندگان ایران از این رویداد پیشرو بی‌اختیار ذهنم در اوراق کتاب‌های تاریخی به ادوار بسیار دور تاریخ ایران رفت؛ ۱۹۳۴ سال پیش‌تر که اولین برخورد ایران با امپراطوری روم بود؛ یعنی سال ۹۲ پیش از میلاد! بسیار کوتاه‌نوشت این رویداد آن است که: &quot; ارتشبد لوکیوس‌کوزیوس‌سولا از سوی امپراطوری روم سفیر گردید تا با اُرباز سفیر شاهنشاهیِ ایرانِ اشکانی پیرامون مسئلهٔ ارمنستان در کنار رود فرات مذاکره نماید؛ اُرباز پس از این مذاکرات [که بر ما مفاد آن پوشیده است] به گناه آنکه جایگاه شکوهمندِ شاهنشاهی ایران را در مذاکرات رعایت ننموده و در مقابل غرور و توهین‌های سفیر روم خویشتن‌داری نموده، اعدام شد.&quot;آن چیزی که در این گزارش تاریخی از مفاد عهدنامه و موارد مورد مذاکره مهم‌تر می‌نماید علت اعدام سفیر ایران بود، خویشتن‌داری سفیر ایرانی در مقابل غرور و رفتار توهین‌آمیز سفیر روم که اسبابِ رعایت‌نشدن جایگاه شکوهمند ایران گردید! اتهامِ &quot;رعایت‌نشدن جایگاه شکوهمند&quot; بی شک همان پاس‌نداشتن &quot;فَرِ ایرانی[1]&quot; توسط سفیر ایران بوده است که فرجامش را مرگش داد. ما باشندگانِ ایران باور داریم بی شک شما بهترین پاسداران جایگاه شکوهمند ایران در این مذاکرات خواهید بود؛ اما برای توهین‌های مکرر رئیس‌جمهور کشور ۳۰۰ساله نشده ایالات متحدهٔ آمریکا به تمدن و فرهنگِ ایرانی در فضای مجازی شاید در خلال جلسات فرصتی و جایگاهی برای شما پا ندهد تا پاسخی درخور به این مسئله بدهید، توصیهٔ بنده به دستگاه دیپلماسی این است که در غالب هدیه‌ای مخصوص و ارزشمند در پیشاپیش دوربین‌ها و خبرنگاران جهان که این رویداد را پوشش می‌دهند به سفرای آمریکا داده شود که به رئیس‌جمهورشان برسانند! و آن هدیه تصویری از شاهپور اول ساسانی در نقش‌رستم است که دو امپراتور روم [فلیپ که زانو زده و والریانوس که دست را به نشان تسلیم بالا برده] در برابرش شکست خوردند و اسیر شدند! اول آنکه این همان تصویری است که رهبر شهید ایران در سفرش به شیراز تأکید بر نشان‌دادنش به غربیان داشت. دوم آنکه این تصویر شکوه و بزرگی و فتح ایران بر جهان غرب را به‌خوبی به نمایش می‌گذارد و یادآور شکست سخت رومیان از ایرانیان است که امپراتورشان به همراه بسیاری از سناتورها و ژنرال‌هایشان [و شاید] رقمی بین ۵۰ تا ۶۰ هزار سرباز رومی به اسارت شاپور درآمدند. سوم آنکه برای جهان غرب این تصویر بسیار، بسیار آشناست! زیرا هیچ‌چیز برای وجدان رومیان متجاوز به ایران خوارکننده‌تر از آن نبود که ببیند (پادشاهی شرقی) در قامت شاهنشاهِ ایران ساسانی نه‌تنها ارتش روم را درهم‌شکسته بلکه امپراتورِ زنده را نیز در زنجیر کشیده است! و در نتیجهٔ آن داستان‌ها از تحقیر، خشم و تخلیه روانی یک امپراتوری زخم‌خورده! در برخی متون بیزانسی همچون آثار زوسیموس و یوحنا مالالاس از این رویداد نوشته شده و در کتاب‌هایشان گفتند: شهریار ایران امپراتور رومی را چون بندگان دربار به صف ایستاند و پا بر پشت او نهاد تا بر اسب‌سوار شود و او را در سوارشدن و پیاده‌شدن از اسب به‌جای تخت به‌زانو درآورد. [1] فرّ یا فَرّه، مفهومی در اساطیر ایرانی است. فر موهبت یا فروغی ایزدی است که شخص با انجام خویشکاری‌های خود و رسیدن به درجه‌ای از کمال به دست می‌آورد. عضو هر طبقهٔ اجتماعی می‌تواند فرّ مربوط به خود را بدارد. در اساطیر ایران ترکیب‌های فرهٔ ایزدی، فرهٔ شاهی، فرهٔ ایرانی، فرهٔ کیانی، فرهٔ موبدی و فرهٔ پهلوانی بیشتر از بقیه به کار رفته‌اند. مشروعیت شاهان وابسته به فرهمندی ایشان بود. شاه مشروع شاهی بود که دارای فرّه شاهی که گاه به‌صورت فرهٔ ایزدی هم ذکر می‌شود باشد. فر تنها متعلق به افراد / ایرانیان پاک است و با بدی‌کردن و غرور و امثال آن هم از دست تواند رفت. در اساطیر ایران مواردی هست که به سبب غرور یا خطاهای بزرگِ شاه فره از وی گسسته و مشروعیت ازدست‌رفته است. دو مثال نوذر و جمشید قابل ذکرند.</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2026 14:01:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارهٔ ۲۰ داستانِ سیاوش از داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۹۸)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DB%B2%DB%B0-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DB%B9%DB%B8-yfdtrvarwpqf</link>
                <description>تو را چون پدر باشد افراسیاب|همه بنده باشیم زین روی آب پیران خردمند روی به سیاوش نمود او را گفت: از امروز که افراسیاب شاه چون پدر برای توست، در توران زمین ما همگان بندگان توییم. ببین این هزار نفر، خویشان و کسان من هستند؛ وظیفه‌شان آن است که در رکاب تو باشند تا تو دم نزده کام دلت را برآورند؛ اگر افتخار به من موی سپید دهی همواره در کنارت خدمتت خواهم کرد. پس پیران و سیاوش با شادی به راه افتادند تا شهر قچقار باشی؛ تمام راه خنیاگران و آوازه‌خوانان ایستاده بودند و نوای چنگ و رباب در شهر پیچیده بود و به‌پیش پای سیاوش مردم مشک و گلاب و طلا می‌ریختند. سیاوش به روی اسب چون اینها بدید ناگهان رُخَش پر از اندوه شد و از چشمانش اشک بارید که یاد زابل و سیستان برایش زنده شد آن هنگام که خردسال بود و کنار رستم جهان‌پهلوان با چنین فر و شادی تا کابلستان پیموده بود و یاد ایران‌زمین در دلش بیداد کرد و آتش دوری از ایران افروخته‌تر شد و رویش از این اندوه برافروخت؛ چون احوالش دگرگون شد تا پیران روی پر اشکش را نبیند رخش را پوشاند؛ اما وزیر خردمند حال و روزگار شاهزاده را نیک فهمید و بدانست دل سیاوش از چه و برای چه تنگ است، او نیز از احوال شاهزاده اندوهگین گردید و لبانش را گزید. سیاوش و پیران و همراهان به قچقار باشی رسیدند و از اسب‌های خود فرود آمدند، پیران روبروی سیاوش نشست و مات در چشمان شاهزاده شد و بر این همه شکوه شاهانه و سخنان حکیمانهٔ او هزار بار نام یزدان ببرد پس به سیاوش گفت که ای شهریار جوان، یادگار شاهان جهان تویی و سه چیزداری که در جهان جز تو هیچ بزرگ‌زاده‌ای ندارد! یکم آنکه از پشت و نسل تو دودمان کی‌قباد شاه [پدربزرگ سیاوش و پدر کی‌کاووس شاه] دوام خواهد یافت و دوم آنکه زبان و سخنت را به گفتار نیکو آراسته‌ای و سوم از چهرهٔ تو آن‌چنان مهر می‌بارد که گویی بر زمین مهرت سرریز می‌گردد!سیاوش روی به پیران نمود و فرمود: ای مردِ دانای راست‌گوی، ای آنکه شهره شده‌ای در جهان به مهر و وفا و از اهریمن دوری و جفاپیشه نیستی؛ اگر تو با من پیمان بندی می‌دانم آنکه از سر پیمان نگذرد تویی؛ آمدن من به توران زمین خوب و نیکوست که هیچ و اگر چنین نیست دستور ده تا از سرزمین شما بگذرم و به کشور دیگر روم. پیران روی به سیاوش کرد و گفت: دیگر اندیشهٔ بد بر دلت راه مده و دلت را از مهر افراسیاب برمگردان و سخنِ رفتن از توران را دیگر نزن؛ درست است که در جهان نام افراسیاب به بدی پراکنده گردیده؛ ولی در راستی این‌گونه نیست! او مردی با خداست و خردورز و صاحب هوش است و دودیگر من نیز با او پیوند خونی دارم و از پهلوانانش هستم و هم راهنما و وزیرش؛ بدان در توران زمین بیش از صدهزار سوار در فرمان من‌اند، چه مراتع بسیار بزرگ از آن من است و بسیار گوسپندان دارم و از هر شاه و پادشاهی بی‌نیازم و جز اینها که تو را گفتم بسیار قدرت‌های دیگر دارم؛ تمام اینها به فدای تو و در راه تو اگر در سرزمین توران به شادی بمانی؛ ای سیاوش تو را چون هدیه‌ای از یزدان پاک پذیرفتم که در این پذیره شدنت رأی هوشمندان و خردمندان توران زمین هم موافق بود، هرچند ما رازهای چرخ بلند را نمی‌دانیم؛ اما سوگند که بر تو گزندی از بدها نخواهد رسید مگر آنکه در توران آشوبی به پا کنی!سیاوش وقتی سخنان پیران را شنید به ماندن در توران رام شد؛ پس هر دو بر سر سفره‌ای بنشستند و جام‌های باده گرفتند و نوشیدند و تو گویی پیران بسان پدر بود و سیاوش چون پسر.پس دوباره همگان بر اسب‌ها نشستند و حرکت کردند با شادمانی و بدون درنگ تا به شهر خرم و سرسبز گنگ رسیدند؛ چون خبر رسیدن سیاوش و همراهان به افراسیاب شاه تورانی رسید شتابان و پیاده از کاخ به کوی و برزن درآمد به پیشواز شاهزادهٔ ایران! سیاوش چون شاه توران را پیاده دید که به استقبالش آمده از اسبش چابک فرود آمد و به‌سوی او دوید و همان‌گاه که به یکدیگر رسیدند سخت همدیگر را در آغوش کشیدند و سروصورت یکدیگر را غرق بوسه نمودند؛ افراسیاب شاه درحالی‌که سیاوش را در کنارش گرفته بود روی به پهلوانانش فریاد کشید که ای گردانِ نام‌آوران؛ دیگر جهان جز روی آرامش را نخواهد دید نه آشوبی خواهد بود و نه جنگی؛ در کوهساران خواهید دید میش و پلنگ در صلح و آشتی به آبشخورها می‌آیند؛ جهان را جد من تور دلیر آشفته نمود؛ اما امروز روی گیتی بر جنگ بسته شد، پیش‌ازاین ایران و توران همواره در شور جنگ و کشتار بود و باشندگان را امید آشتی نبود از امروز به‌خاطر بود سیاوش جهان رام گردید و جنگ و خون‌ریزی پایان یافت؛ ای سیاوش اینک همه باشندگان توران پرستندهٔ تو هستند و تمام دارایی من و جان من از آن تو. سیاوش که سخنان افراسیاب را شنید بر پادشاه توران آفرین بلند داد و فرمود مگر داد از وجود تو برخیزد ای شهریار و سپاس بر خداوندگاری که جهان را آفرید که جنگ و آشتی هم از اوست.افراسیاب دست سیاوش را بگرفت و هر دو بر تخت شاهی بنشستند.سپهدار دست سیاوش به دست|بیامد به تخت مهی بر نشستکتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوشجلد دوم از داستان‌های شاهنامههمراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهل‌قلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش● اثر علی نیکویی۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 11:26:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارهٔ ۱۹ داستانِ سیاوش از داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۹۷)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DB%B1%DB%B9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DB%B9%DB%B7-iiptvfirguzo</link>
                <description>چو نامه به مهر اندر آورد شاه | بفرمود تا زنگهٔ نیک‌خواهبه زودی به رفتن ببندد کمر| یکی خلعت آراست با سیم و زرزنگهٔ شاوران بر اسب خود جست و به‌سرعت سوی سیاوش شتافت؛ چون به نزدیک شاهزادهٔ ایران رسید نامهٔ افراسیاب را به او داد و هرچه در دربار شاه توران گذشته بود را بازگفت.سیاوش چون سخنان زنگهٔ پهلوان را شنید و نامهٔ افراسیاب را خواند از آن بسیار شاد شد؛ اما در دلش اندوهی بزرگ خانه کرد! با خود گفت: خیره‌سری‌های پدرم اسباب آن شد که دشمن را دوست گیرم، چه کسی از آتش چشم داشت باد خنک دارد! پس نامه‌ای برای پدرش کاووس شاه نوشت که: ای پدر، من جوانی خردمند بودم و از بدی‌ها و پلشتی‌ها گریزان؛ در کاخ شاهی‌ات همسرت اندیشهٔ تو را بر من برافروخت و دروغ‌های زشت بر من بست؛ آنگاه مجبور شدم برای اثبات پاک‌دامنی‌ام از میان کوه آتش بگذرم، آن روز مردم و آهوان کوه و دشت به حال من اشک‌ها ریختند. خبردار شدیم تورانیان به مرز ایران‌زمین یورش آورده‌اند برای رهایی از تو و تهمت‌های ناروای همسرت به میدان کارزار شتافتم؛ پای در میدان جنگی بزرگ و چنگِ نهنگ نهادم؛ دشمن چون   شمشیر و زوربازویم را بدید از در آشتی درآمد و در آشتی هرچه از ایران‌زمین رفته بود بازگرداندم و مردم دو کشور از این آشتی دلشاد گشتند؛ اما دل شما بدان بسان پولاد سخت گردید! هیچ کار من به چشم شما نیامد و روزگار را برایم زهر کردید، چشمان شما از دیدن من سیر گردید پس روا نباشد برابرتان باشم تا مرا ببینید؛ امید که شادی دلتان را رها ننماید؛ اما من از اندوه‌هایی که از شما رسید به دهان اژدها می‌روم و نمی‌دانم سپهر پیر چه رازهایی از کین و مهر برایم خواهد داشت.سیاوش چون نامه را بنوشت پهلوان بهرامِ گودرز را فراخواند و او را فرمود: ای پهلوان از امروز این تاج و پرده‌سرای من به تو سپرده شد و جز اینها گنج‌های لبریزِ از سیم و زر و گوهر و دیباها و درفش ایران‌زمین و همچنان تمام سواران و پیلان؛ در دست تو ماند تا سپهبَد طوس بیاید و آن‌گونه که تمام‌وکمال از من بازگرفتی به او بازدهی؛ بهرام تو بیداردل باش و بِه روزگار. بهرام چون بیرون رفت سیاوش بسیار گریست و پس از آن به‌پیش لشکر درآمد و سیصد سوار گرد و شایست برگزید و صد نیک اسب زرین زین، دستور داد آماده نمایند و کنارشان صد غلام و پرستار؛ از گنجور قدری سیم و زر و گوهر شاهوار بگرفت. پس روبروی سپاهیان ایران‌زمین ایستاد و چنین فرمود: پیران، وزیر خردمند افراسیاب از جیحون گذشته به‌سوی مرز ایران و رازی از افراسیاب برای من آورده است، اکنون من برای پذیره شدنش به آن‌سوی می‌روم؛ اما شما اینجا خواهید ماند و گوش‌به‌فرمان بهرامِ پهلوان خواهید بود و از فرمان‌های او روی نمی‌گردانید؛ تمام جنگجویان ایران سپاه به نشان احترام زمین را بوسیدند. سیاوش و سوارانش از سپاه ایران‌زمین جدا شدند و چون خورشید تابنده غروب نمود ایشان از رود جیحون گذشتند و به سرزمین توران رسیدند، اول به شهر تِرمِذ درآمدند، شهر را به‌پاس درآمدن شاهزادهٔ ایران آراسته بودند از ترمذ درآمدند به شهر چاچ[1] برآمدند، شهر به شهر توران زمین پیراسته بسان عروس گردیده بود و مردمان بودند که به پیشواز سیاوش می‌شتافتند و در دستانشان خوردنی‌ها و خورش‌ها بود و سفره‌ها گسترده بودند پیش پای شاهزادهٔ ایران. سیاوش و همراهانش از چاچ نیز گذشتند سوی شهر قچقارباشی[2] شتافتند، چون به نزدیک قچقارباشی رسیدند تصمیم گرفتند آنجا چندی بمانند؛ خبر رسیدن سیاوش به دروازهٔ قچقارباشی به وزیر خردمند افراسیاب، پیران رسید؛ دستور داد هزار نفر از بزرگان و خویشانش را برگزینند و چهار فیل سپید را پیش انداخت و سپاه توران را در پشتش حرکت داد و تختی درخشان از زر و فیروزه برداشت و تخت و جواهرات را بر روی سه پیل دیگر نهاد و آنگاه به همراه صد دختر ماه روی تورانی که کمربندهای طلایی بسته بودند و صد اسب گران‌مایه زرین زین و بی‌شمار پارچه‌های ابریشمی به‌سوی سیاوش برای پیشواز شتافت و دستور داد تا لشکریان در کوی و برزن تَبیرهِ زَنان[3] حرکت نمایند. خبر رسیدن سپاه پیران خردمند به شاهزادهٔ ایران رسید، دستور داد تا سواران به استقبالش شتابند؛ از دور درفش پیران و خروش سواران را سیاوش بشنید پس به‌سوی ایشان شتافت و پیران را در بَر گرفت و روزگار افراسیاب شاه را پرسید؛ پیران روی به سیاوش نمود و گفت: ای پهلوان چرا تو به استقبال من می‌آیی و خود را رنجه می‌کنی؟! تمام آرزویم این بود تا روی ماهت را در تندرستی کامل ببینم. پیران از روی مهر سر و پای سیاوش را بوسید و فرمود: ای شهریار جوان، آرزوی دیدن روی تو را در خواب داشتم پس هزار ستایش به‌پیش یزدان که دیدم تو را روشن و تندرست.ستایش کنم پیش یزدان نخست     چو دیدم ترا روشن و تندرستکتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوشجلد دوم از داستان‌های شاهنامههمراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهل‌قلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش● اثر علی نیکویی۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303   [1] همان شهر امروزی تاشکند پایتخت ازبکستان است. (نام‌های دیگر: تاشکنت، چاچ، چاچکند، شاش)[2] در صد کیلومتری جنوب شرق بیشکک، پایتخت قرقیزستان، به نام کوچکورکا یا کاچکارکا وجود دارد که بازماندهٔ همان قچقار یا قجقار یا قچقارباشی قدیمی است.[3] به معنی تبیر است که دهل و کوس و طبل و نقاره باشد.</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 15:08:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارهٔ ۱۸ داستانِ سیاوش از داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۹۶)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DB%B1%DB%B8-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DB%B9%DB%B6-txvtd2rcew4m</link>
                <description>بشد زنگه با نامور صد سوار|گروگان ببرد از در شهریار زنگهٔ پهلوان آن صد گروگانِ تورانی را بگرفت و به‌سوی افراسیاب شاه برد؛ چون به نزدیکی مرز توران رسید، دیده‌بانان افراسیاب او را بدیدند و خروشی در شهر پدید آمد؛ پس نامداری بزرگ بنام طورگ از توران سپاه به استقبال زنگهٔ شاوران رفت و پهلوان ایرانی را به درگاه افراسیاب آوردند. چون شاه توران زنگهٔ پهلوان را دید از جای برخاست و او را سخت در آغوش کشید و بنواختش و جایی در کنار خود به او داد برای نشستن. زنگهٔ پهلوان چون در جای خودنشست روی به افراسیاب شاه نمود و آنچه بر سیاوش گذشته بود را از کران تا کران بازگفت و درخواست شاهزادهٔ ایران را به شاه توران داد. افراسیاب از شنیدن احوال سیاوش اندوهگین شد پس دستور داد جایگاهی درخور برای زنگهٔ شاوران بیارایند تا او قدری بیندیشد و پاسخش را برای سیاوش بازگوید. افراسیاب دستور داد تا وزیر خردمندش پیران به درگاهش بیاید، چون پیران به حضور رسید افراسیاب و او سخن‌های بسیار گفتند و اندیشه‌ها نمودند؛ وزیر خردمند افراسیاب به شاه ترکان فرمود: ای شهریار تو همواره جاودان و زنده باشی، بی‌شک شما در هر چیز از ما داناتر هستی؛ اما اگر فکر و اندیشهٔ مرا جویایی باید بگویم اخباری که از این شاهزاده رسیده گواه آن است که در بزرگان و بزرگ‌زادگان کسی در خوبی هم‌پای او نیست، در بالابلندی و افتادگی و پاکی اندیشه و فرهنگ بی‌مانند است. هنرمند است و خردمند، خون شاهان دارد و نژاده است، هیچ مادری چنین شاهزاده‌ای نزاییده است. اگر این اخبار دروغ بود، به فرمان پدرش خون این صد نفر از کسان و خویشان ما که گروگانش بودند را می‌ریخت و پیمانش را زیر پا می‌نهاد و به‌سوی ما با سپاه ایران یورش می‌آورد؛ اما او از تخت و تاج چشم پوشید و بر خلاف میل پدرش کاووس شاه رفتار نمود و از شما نیز تنها درخواست راهی نموده که از سرزمین توران بگذرد. اما ای شهریار، کاری نیکو نیست که شما تنها به او اجازه گذر از توران بدهی! چون بزرگی سیاوش از تو بیش می‌گردد و مهتران سرزنشت می‌نمایند؛ مگر نه آنکه پدرش کاووس شاه پیر گردیده و روزگار عمرش به پایان است و سیاوش جوان است و میان مهان و بزرگان ایران محبوب! اگر افراسیاب شاه با من موافق باشند نامه‌ای سودمند برای سیاوش بنویسید، همان گونه که پدری مهربان فرزندش را می‌نوازد و جایگاهی هم در سرزمین بزرگ توران او را ببخشند و یکی از دختران خود را به‌رسم آیین به همسری‌اش درآورید تا سیاوش توران زمین را بوم و آرامگاه خود نماید؛ اگر او نیز نزد شما بیاید روزگار بر شاهی شما نیز نیک‌تر می‌شود و بزرگان همه آفرینتان کنند شاید از این راه کین و جنگ نیز میان ایران و توران تمام گردد.افراسیاب قدری به سخنان وزیر خردمندش اندیشید، بد و خوب داستان را با خود سبک و سنگین نمود و روی به پیران کرد و گفت: هر آنچه گفتی دلپذیر است ولیکن یک داستان شنیده‌ام! اگر بچه شیر نری را بپروری، چون بزرگ شود و دندان‌هایش بروید تو را خواهد درید! اگر فردا روز سیاوش در توران زمین، خداوندگار را فراموش کند و با مردانش بر ما بشورد چه؟! پیران خردمند به افراسیاب گفت: پادشاه ما باید خردمندانه بیندیشد! کسی که خوهای بد از پدرش ارث نبرده و اکنون چنین مِهری بدون چشمداشت بر پا نموده کی می‌تواند بدی نماید؟! مگر نه آنکه کاووس شاه پیر گردیده و چندی دیگر باید این سرای سِپَنج را بگذارد و برود! با مرگ کاووس شاه چه کسی شاه ایران می‌شود؟ سیاوش! پس آن هنگام که سیاوش شاه ایران بزرگ گردد شما بدون جنگ صاحب دو کشور شده‌ای. افراسیاب چون این سخن را بشنید به اندیشهٔ نیک وزیرش آفرین داد و دبیر را فراخواند تا سخنانش را برای سیاوش نامه‌ای کند و آن نامه را چنین نوشتند که: ستایش بر جهان‌آفرین که از مکان و زمان‌برتر است ما هیچ‌گاه گمان بندگی او را نمی‌توانیم بریم، خداوند جان است و خداوند خرد که داد انسان خردمند را او می‌پرورد؛ از آن خداوندگار بر شاهزاده درود و آفرین باد که صاحب زور پهلوانی و شمشیر و کوپال است. سراسر پیام تو را بیداردل زنگهٔ شاوران برایم بگفت و شنیدم؛ اندوهی بزرگ بر دلم نشست که شاهنشاه ایران با تو چرا چنین کرده است! بر تویی که این همه خوبی و خردمندی آشکار و نهفته داری! همه باشندگان توران زمین در دل به تو مهر دارند و من از ایشان بیشتر، پس تو به‌مانند فرزندم هستی و من به‌مانند پدر، به‌سوی توران بیا که درهای گنج‌ها برایت بگشایم و بر سرت تاج نهم و بر روی تخت نشانمت؛ بسان فرزند نگاهت خواهم داشت و در جهان تو از من به یادگار می‌مانی. در توران گنج و سپاه و دربار برای توست، پس گذرکردن از سرزمین ما را فراموش کن و اینجا خانه‌کن زیرا پس از توران زمین دریای چین است و دشوار می‌نماید از آن گذشتن. این تیرگی تو با پدرت نیز دیری نپاید، روز آشتی تو و شاهنشاه ایران من با اندوه دوری تو لشکر و گنجی به تو می‌بخشم تا سوی او روی، تو همان خواهی بود که کلاه ایران و توران را به هم خواهی رساند؛ سوگند نه خودم به تو ستمی کنم و نه دستور دهم کسی به تو ستمی نماید. چون نامه بدین جا رسید دبیر نامه را به مهر افراسیاب شاه ممهور نمود و زنگهٔ شاوران را خواستند و نامه به او سپردند تا بر سیاوش برد...چو نامه به مهر اندر آورد شاه|بفرمود تا زنگهٔ نیک‌خواهبه زودی به رفتن ببندد کمر|یکی خلعت آراست با سیم و زرکتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوشجلد دوم از داستان‌های شاهنامههمراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهل‌قلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش● اثر علی نیکویی۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303    </description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 23:35:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>