<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دکتر علی نیکوئی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ali.nikoei1981</link>
        <description>دکتری در تاریخ ایران‌باستان؛ نویسنده ، ایران‌شناس Ph.d in ancient Iranian history; Writer, journalist,Iranology and Teacher</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:10:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/15725/avatar/yF0sM6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دکتر علی نیکوئی</title>
            <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آقای رئیس‌جمهور آمریکا؛ من از دوران حجر با تو سخن می‌گویم!</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%AC%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%B3%D8%AE%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-uuczkupf0wvh</link>
                <description>علی نیکویی (دکتری پژوهش‌هنر، کارشناس ارشد تاریخ ایران باستان)انتشار در وب‌سایت خبر آنلاین در ۱۴ فروردین ۰۵جناب رئیس‌جمهور ایالات متحده آمریکا فرموده‌اند: باشندگان سرزمین ایران را به عصر حجر باز می‌گرداند!شوربختانه جمهوری اسلامی اینترنت را بر ما بسته؛ اما شما که دستتان به آن فراخهٔ پندارین می‌رسد به عرض آن اسکندر[1] دوران برسانید:&quot;فرموده‌اید سرزمین ما را به عصر حجر باز خواهید گرداند! توقع زیادی خواهم داشت اگر بیندیشم که کابویی بداند خود عصر حجر به سه دوران تقسیم می‌گردد:1.      دوران کهن سنگی | Paleolithic2.     دوران میان‌سنگی | Mesolithic3.     دوران نوسنگی | Neolithicبدون شک که در توانِ [به گفتهٔ خودت] ارتش زورمند! آمریکا نیست ما را به دوران کهن سنگی یا میان‌سنگی باز گرداند! چرا؟ چون در مورد اول نوع بشر نئاندرتال[2] و هوموساپینس[3] بوده و در گزینهٔ دوم عصر یخ‌بندان تمام و گرم‌شدن زمین تازه آغازیده بود! پس آن چیزی که بر زبان می‌رانی و آنجایی که برای فرستادن ما اندیشیده‌ای احتمال قریب‌به‌یقین دوران نوسنگی از عصر حجر است!بگذار به‌عنوان یک معلم تاریخ هنر به شما آقای رئیس کشور ۲۵۰ سالهٔ آمریکا بگویم ما را دقیقاً میان‌سال‌های ۸۰۰۰ تا ۴۰۰۰ پیش از تولد عیسای مسیح خواهی برد! دقیقاً در همان دوران [دوران نوسنگی از عصر حجر] که در ایستگاه زمان می‌خواهی پیاده‌مان کنی شاعرانه‌ترین دوران تاریخ ماست! در این دوران پدران ما بر روی دیوارهای خانه‌هایشان [برخلاف نیاکان شما که همچنان بر روی دیوارهای غارها نقاشی می‌کشیدند] نقاشی می‌کشیدند و بر خلاف تصاویر اجداد شما که همچنان حیوان و شکار بود اجداد من از خانه و جامعه طرح زدند! در همین دوران بود که نیاکانم سفال و سفالگری را پیشهٔ خویش نمودند؛ به وزیر جنگت که روی جیب کتش دستمالی با طراحی پرچم کشور سیصدساله نشده ات را گذاشته بگو این بار به‌جای جُستار پل‌ها و زیر ساخت‌های مدرن در ایران کمی بگردد حتماً موقعیت‌های تپه سراب، تپه گوران، تپه سیلک و چشمه‌علی را خواهد یافت؛ آنگاه به تصاویر آن موقعیت‌ها نیک بنگر و ببین دقیقاً در همان عصر حجر نیاکان ما با چه ظرافت و دقتی گل مورداستفاده سفالینه‌های خود را می‌جستند که امروز تحلیل‌گرهای علم شیمی در آن انگشت حیرت به دهان گذاشته‌اند! حتماً تو نیز با دیدن این تصاویر خواهی فهمید که در باور ایرانی عهد حجر سفال و دیوار خانه بخشی از یک نظام بصری‌اند. آقای رئیس! دقیقاً ما ایرانیان در همان دوران حجر زیبایی را شناختیم و زیبایی را خلق کردیم؛ این ما بودیم که دقیقاً در همان دوران اول بار هنر را با زندگی آمیختیم و هنرورزانه زیستیم!بیندیش؛ ما در همان دوران حجر فهمیدیم طرح و توازن چشم را می‌نوازد! به این عکس بز کوهی با آن شاخ‌های بلند به روی سفالینهٔ تپهٔ سیلک بنگر! این تنها تصویر یک حیوان نیست یا حتی نماد حیوانی! این نشانهٔ خورشید و نیروی زاینده است! این اثر از نخستین نمونه‌های &quot;بیان نمادین مرکب&quot; هستند؛ یعنی این ظرف دربردارندهٔ چندمعناست: کارکردی، آیینی و زیبایی‌شناختی!آقای رئیس! من از هنر عصر حجر ایران با تو سخن می‌گویم! نیک درنگ کن! به جایی که ما را از رفتنش می‌ترسانی ما آن زمان را در غالب یک ملت زیسته‌ایم، هنر ورزیده‌ایم، عاشقانه‌ها ساخته‌ایم؛ فراموش نکن ما پانهادگان تازه و کشور ساختگان جدید بر این سیاره نیستیم... آقای رئیس کاش معلم تاریخ خوبی داشتی...ما حریفان کهن‌سال جهان ازلیمطفل شش روزه عالم ندهد بازی ماتخته نقش مرادست دل ساده دلانبازی خود دهد آن کس که دهد بازی ما[4][1] اسکندر که در ادبیات ایرانی به &quot;اسکندر گجستک&quot; شهره است و گجستک (از پهلوی گجستک) به معنی خبیث، ملعون، بنفرین و در برخی متون به‌عنوان واژه‌ای برای اجناس بی‌ارزش یا عتیقه‌های بی‌قیمت به کار می‌رود.[2] نئاندرتال‌ها (Homo neanderthalensis یا Homo sapiens neanderthalensis) گروهی منقرض‌شده از انسان‌های باستانی بودند که عموماً گونه‌ای جداگانه در نظر گرفته می‌شوند؛ اگرچه برخی آن‌ها را زیرگونه‌ای از انسان خردمند محسوب می‌دارند. نئاندرتال‌ها تا حدود ۴۰ هزار سال پیش در اوراسیا زندگی می‌کردند. نئاندرتال ۱، نمادگونه، سال ۱۸۵۶ در درهٔ نئاندرتال آلمان کشف شد و این‌گونه به همین دلیل نئاندرتال نام‌گرفته است.[3] انسان خردمند، انسان هوشمند یا انسان نوین (Homo sapiens)، نام یک‌گونه از سردهٔ انسان است. بر اساس نظریهٔ فرگشت، انسان خردمند، نمونه‌ای فرگشته از انسان راست‌قامت است. از دیدگاه دیرین مردم‌شناختی، دو دیدگاه رایج در مورد خاستگاه انسان هوشمند موجود است. نخستین دیدگاه آن است که انسان‌های خردمند، از نیای مشترکی که از انسان راست‌قامت در آفریقا تمایزیافته، تکثیر گردیده است. فرض دیگر بر آن است که انسان خردمند مسیر فرگشتی خود را از انسان راست‌قامت نه‌تنها در آفریقا که در دیگر قلمروها سپری کرده است. از سال ۲۰۱۰ میلادی مطالعات ژنتیکی، دیدگاهی میانه را ثابت کرده‌اند؛ به‌طوری‌که خزانهٔ ژنی انسان خردمند عمدتاً از نیای آفریقایی است[4] صائب‌تبریزی | غزل 571</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2026 14:15:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یهودی ستیزی اسرائیل در ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-e4vufzxu7tql</link>
                <description>علی نیکویی (دکتری پژوهش‌هنر، کارشناس ارشد تاریخ باستان) انتشار در وب‌سایت خبر آنلاین در ۱۸ فروردین ۰۵ امروز صبح (۱۸ فروردین ۱۴۰۵) در زیر بمباران شدید تهران یک نیایشگاه یهودیان حوالی میدان انقلاب شدیداً تخریب شد و بلافاصله گروه‌های هلال‌احمر ایران برای نجات وارد آن بنای مخروبه شدند و در اولین دقایق فیلمی گویا از گروه‌های امدادگر در فضای مجازی بیرون آمد که فیلم‌بردار در این ویدئوی دوازده ثانیه با تعجب می‌گفت: &quot;ساختمان کنیسهٔ یهودیان؛ ساختمانِ خودشان را زدند! &quot; وقتی این فیلم را در گروه‌های دیگر دیدم نکته‌ای برایم جالب شد که اکثر دوستان می‌گفتند: اینها [اسرائیلی‌ها] به خودشان هم رحم نکردند! این واکنش‌ها برای منی که پیرامون میراث ناملموس و فرهنگ ایران پژوهش می‌کنم جالب آمد و اندوهی بزرگ بر دلم نشست که چگونه به‌واسطهٔ کم‌کاری نهادهای فرهنگی چه آسوده بخشی از هم‌میهنان خویش که دل در گرو ایران عزیز دارند را غیرخودی و حتی بسانِ دژخیم بدکنش می‌دانیم!فراموش نکنیم سرزمین ایران علاوه بر کثرت جمعیتی مسلمان خود مسکن و مأوای پیروان ادیان بزرگ و کهن‌سالی است که تاریخ سکونت ایشان در این سرزمین به بلندای تاریخ ایران باز می‌گردد؛ پیروان چهار دین بزرگ مشتمل بر زردشتیان، یهودیان، مسیحیان و منداییان که سده‌های متمادی در ایران زندگی نموده‌اند و تفکیک ایشان از سرزمین ایران و قرابت دادن آنها به هم‌کیشانشان در سایر سرزمین‌ها کاری بسیار دشوار و حتی می‌توان گفت ناممکن است، زیرا آنها در طول هزاره‌های تاریخی در ایران عزیز زیسته‌اند و بخشی از هویت و باورهای ایرانیان در اعصار مختلف تاریخی را در غالب باورهای دینی و آئینی حفظ و حراست نموده‌اند، در بهترین حالت ایشان را باید یهودیان ایرانی، زردشتیان ایرانی، مسیحیان ایرانی و منداییان ایرانی نامید.یونسکو [سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی ملل متحد] همتای میراث ملموس فرهنگی [مانند نقش‌رستم] میراث‌فرهنگی ناملموس می‌داند که تمرکز عمدهٔ آن بر جنبه‌های ناملموس فرهنگ است؛ میراث‌فرهنگی ناملموس به معنای رسوم، بازنمایی‌ها، تجلیات، دانش‌ها، مهارت‌ها، و نیز ابزارها، اشیا، دست‌ساخته‌ها و فضاهای فرهنگی مرتبط با آن‌ها است که جوامع، گروه‌ها، و در بعضی از موارد، افراد به‌عنوان بخشی از میراث‌فرهنگی خود می‌شناسند. این میراث‌فرهنگی ناملموس که از نسلی به نسل دیگر منتقل، می‌شود پیوسته توسط جوامع و گروه‌ها در پاسخ به محیط، تعامل با طبیعت و تاریخشان بازآفرینی می‌شود و حس هویت و تداوم را برایشان به ارمغان می‌آورد، و بدین ترتیب احترام به تنوع فرهنگی و خلاقیت بشری را ترویج می‌دهد.تجلی میراث‌فرهنگی ناملموس می‌تواند در موارد زیر مشاهده گردد:-        آیین‌های شفاهی، شامل زبان به‌عنوان محمل میراث‌فرهنگی ناملموس (آوازها، لالایی‌ها، آواهای کار، متل‌ها، شعرخوانی‌ها، و...)-        هنرهای اجرایی (موسیقی، رقص، نمایش سنتی، خیمه‌شب‌بازی، نمایش عروسکی، نقاشی، خوش‌نویسی، و...)-        آیین‌های اجتماعی، مراسم، مناسک و فستیوال‌ها (جشن‌ها، بازی‌ها، مراسم آیینی، اعیاد، و...)-        دانش و کردارهای مربوط به طبیعت و جهان هستی (طب سنتی، معماری سنتی، نجوم سنتی، دانش‌ها و مهارت‌های سنتی بهره‌گیری از منابع انرژی، و...)-        صنعتگری سنتی (مهارت‌ها و فنون در حوزه‌های سفالگری، کاشی‌کاری، صنایع چوب، نساجی، و...) باتوجه‌به تعاریف بالا از میراث ناملموس فرهنگی و اهمیت اقلیت‌های دینی ایرانی که پاسداشت بخشی از فرهنگ ایرانی را در غالب آئین‌ها و باورهای دینی خود حفظ و تداوم می‌دهند، می‌توان اندیشید که پنداشتن ایشان به‌عنوان غیرخودی چه ضایعهٔ فرهنگی به کشور ایران وارد می‌نماید و اسباب خالی‌شدن ایران از جمعیت مسیحی، یهودی، زردشتی و مندایی می‌گردد که تأثیر مخربش همانند تخریب بخشی از تخت‌جمشید دردآور است و مایهٔ افسوس است.بدون شک این کنیسهٔ ویران شده نیز بسان تمام مسجدها، آتشکده‌ها، خانقاه‌ها، معبدهای از آن ایران عزیز است و یهودیانِ ایران بخشی از هم‌میهنان ما هستند که ۲۵۰۰ سال شانه‌به‌شانه دیگر باشندگان ایران در روزهای خوش و روزهای دشوار و سختی‌های ایران زیسته‌اند؛ ایشان وارثان و نگاه‌دارندگان بخش بزرگی از فرهنگ و هنر و موسیقی ایران هستند و در هر تجاوز دژخیمی به ایران خونشان نیز [چون سایر جمعیت‌های دینی دیگر در ایران] به جویبار خون دیگر ایرانیان پیوسته. اسرائیل و آمریکا هیچ جایی و حتی هیچ ساختمانی [به‌اندازهٔ سفارت و کنسولگری] در ایران عزیز ندارند و ان‌شاءالله نخواهند داشت. جان‌های گرفته شده توسط بمب‌ها و موشک‌های اسرائیل در این کنیسه جانِ عزیزان و هم‌میهنان یهودیِ ایرانی است که باورمند به شریعت حضرت موسی کلیم‌الله‌اند؛ همان قدر اسرائیل پایبند به شریعت یهود و دین حضرت موسی است که عربستان سعودی پایبند به دین حضرت محمد و شریعت اسلام است!این فاجعه برای هم‌میهنان یهودیِ ایرانی ما فرصتی مناسب است تا دیدگان جهان را به یهودستیزی اسرائیل نیز جلب کرد و به جهانیان فهماند که جمهوری اسلامی نبردش با خوی استکباری اسرائیل است و نه یهودیان و این اسرائیل است که هیچ رحمی به هیچ شهروند ایرانی حتی ایرانیانِ یهودی نیز ندارد.  </description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2026 14:10:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیشنهاد اعطای یک یادبود تاریخی به طرف آمریکایی در مذاکرات اسلام‌آباد</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B9%D8%B7%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-j7vzpg4k5uyq</link>
                <description>علی نیکویی (دکتری پژوهش‌هنر، کارشناس ارشد تاریخ باستان)انتشار در وب‌سایت خبر آنلاین در ۲۰ فروردین ۰۵با شروع آتش‌بس بسیار حساس و شکننده میان ایران و آمریکا و آماده‌شدن سفرای ارشد ایرانی برای رفتن به اسلام‌آبادِ پاکستان برای مذاکره با سفرای آمریکایی و احساسات منفی و مثبت باشندگان ایران از این رویداد پیشرو بی‌اختیار ذهنم در اوراق کتاب‌های تاریخی به ادوار بسیار دور تاریخ ایران رفت؛ ۱۹۳۴ سال پیش‌تر که اولین برخورد ایران با امپراطوری روم بود؛ یعنی سال ۹۲ پیش از میلاد! بسیار کوتاه‌نوشت این رویداد آن است که: &quot; ارتشبد لوکیوس‌کوزیوس‌سولا از سوی امپراطوری روم سفیر گردید تا با اُرباز سفیر شاهنشاهیِ ایرانِ اشکانی پیرامون مسئلهٔ ارمنستان در کنار رود فرات مذاکره نماید؛ اُرباز پس از این مذاکرات [که بر ما مفاد آن پوشیده است] به گناه آنکه جایگاه شکوهمندِ شاهنشاهی ایران را در مذاکرات رعایت ننموده و در مقابل غرور و توهین‌های سفیر روم خویشتن‌داری نموده، اعدام شد.&quot;آن چیزی که در این گزارش تاریخی از مفاد عهدنامه و موارد مورد مذاکره مهم‌تر می‌نماید علت اعدام سفیر ایران بود، خویشتن‌داری سفیر ایرانی در مقابل غرور و رفتار توهین‌آمیز سفیر روم که اسبابِ رعایت‌نشدن جایگاه شکوهمند ایران گردید! اتهامِ &quot;رعایت‌نشدن جایگاه شکوهمند&quot; بی شک همان پاس‌نداشتن &quot;فَرِ ایرانی[1]&quot; توسط سفیر ایران بوده است که فرجامش را مرگش داد. ما باشندگانِ ایران باور داریم بی شک شما بهترین پاسداران جایگاه شکوهمند ایران در این مذاکرات خواهید بود؛ اما برای توهین‌های مکرر رئیس‌جمهور کشور ۳۰۰ساله نشده ایالات متحدهٔ آمریکا به تمدن و فرهنگِ ایرانی در فضای مجازی شاید در خلال جلسات فرصتی و جایگاهی برای شما پا ندهد تا پاسخی درخور به این مسئله بدهید، توصیهٔ بنده به دستگاه دیپلماسی این است که در غالب هدیه‌ای مخصوص و ارزشمند در پیشاپیش دوربین‌ها و خبرنگاران جهان که این رویداد را پوشش می‌دهند به سفرای آمریکا داده شود که به رئیس‌جمهورشان برسانند! و آن هدیه تصویری از شاهپور اول ساسانی در نقش‌رستم است که دو امپراتور روم [فلیپ که زانو زده و والریانوس که دست را به نشان تسلیم بالا برده] در برابرش شکست خوردند و اسیر شدند! اول آنکه این همان تصویری است که رهبر شهید ایران در سفرش به شیراز تأکید بر نشان‌دادنش به غربیان داشت. دوم آنکه این تصویر شکوه و بزرگی و فتح ایران بر جهان غرب را به‌خوبی به نمایش می‌گذارد و یادآور شکست سخت رومیان از ایرانیان است که امپراتورشان به همراه بسیاری از سناتورها و ژنرال‌هایشان [و شاید] رقمی بین ۵۰ تا ۶۰ هزار سرباز رومی به اسارت شاپور درآمدند. سوم آنکه برای جهان غرب این تصویر بسیار، بسیار آشناست! زیرا هیچ‌چیز برای وجدان رومیان متجاوز به ایران خوارکننده‌تر از آن نبود که ببیند (پادشاهی شرقی) در قامت شاهنشاهِ ایران ساسانی نه‌تنها ارتش روم را درهم‌شکسته بلکه امپراتورِ زنده را نیز در زنجیر کشیده است! و در نتیجهٔ آن داستان‌ها از تحقیر، خشم و تخلیه روانی یک امپراتوری زخم‌خورده! در برخی متون بیزانسی همچون آثار زوسیموس و یوحنا مالالاس از این رویداد نوشته شده و در کتاب‌هایشان گفتند: شهریار ایران امپراتور رومی را چون بندگان دربار به صف ایستاند و پا بر پشت او نهاد تا بر اسب‌سوار شود و او را در سوارشدن و پیاده‌شدن از اسب به‌جای تخت به‌زانو درآورد. [1] فرّ یا فَرّه، مفهومی در اساطیر ایرانی است. فر موهبت یا فروغی ایزدی است که شخص با انجام خویشکاری‌های خود و رسیدن به درجه‌ای از کمال به دست می‌آورد. عضو هر طبقهٔ اجتماعی می‌تواند فرّ مربوط به خود را بدارد. در اساطیر ایران ترکیب‌های فرهٔ ایزدی، فرهٔ شاهی، فرهٔ ایرانی، فرهٔ کیانی، فرهٔ موبدی و فرهٔ پهلوانی بیشتر از بقیه به کار رفته‌اند. مشروعیت شاهان وابسته به فرهمندی ایشان بود. شاه مشروع شاهی بود که دارای فرّه شاهی که گاه به‌صورت فرهٔ ایزدی هم ذکر می‌شود باشد. فر تنها متعلق به افراد / ایرانیان پاک است و با بدی‌کردن و غرور و امثال آن هم از دست تواند رفت. در اساطیر ایران مواردی هست که به سبب غرور یا خطاهای بزرگِ شاه فره از وی گسسته و مشروعیت ازدست‌رفته است. دو مثال نوذر و جمشید قابل ذکرند.</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2026 14:01:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارهٔ ۲۰ داستانِ سیاوش از داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۹۸)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DB%B2%DB%B0-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DB%B9%DB%B8-yfdtrvarwpqf</link>
                <description>تو را چون پدر باشد افراسیاب|همه بنده باشیم زین روی آب پیران خردمند روی به سیاوش نمود او را گفت: از امروز که افراسیاب شاه چون پدر برای توست، در توران زمین ما همگان بندگان توییم. ببین این هزار نفر، خویشان و کسان من هستند؛ وظیفه‌شان آن است که در رکاب تو باشند تا تو دم نزده کام دلت را برآورند؛ اگر افتخار به من موی سپید دهی همواره در کنارت خدمتت خواهم کرد. پس پیران و سیاوش با شادی به راه افتادند تا شهر قچقار باشی؛ تمام راه خنیاگران و آوازه‌خوانان ایستاده بودند و نوای چنگ و رباب در شهر پیچیده بود و به‌پیش پای سیاوش مردم مشک و گلاب و طلا می‌ریختند. سیاوش به روی اسب چون اینها بدید ناگهان رُخَش پر از اندوه شد و از چشمانش اشک بارید که یاد زابل و سیستان برایش زنده شد آن هنگام که خردسال بود و کنار رستم جهان‌پهلوان با چنین فر و شادی تا کابلستان پیموده بود و یاد ایران‌زمین در دلش بیداد کرد و آتش دوری از ایران افروخته‌تر شد و رویش از این اندوه برافروخت؛ چون احوالش دگرگون شد تا پیران روی پر اشکش را نبیند رخش را پوشاند؛ اما وزیر خردمند حال و روزگار شاهزاده را نیک فهمید و بدانست دل سیاوش از چه و برای چه تنگ است، او نیز از احوال شاهزاده اندوهگین گردید و لبانش را گزید. سیاوش و پیران و همراهان به قچقار باشی رسیدند و از اسب‌های خود فرود آمدند، پیران روبروی سیاوش نشست و مات در چشمان شاهزاده شد و بر این همه شکوه شاهانه و سخنان حکیمانهٔ او هزار بار نام یزدان ببرد پس به سیاوش گفت که ای شهریار جوان، یادگار شاهان جهان تویی و سه چیزداری که در جهان جز تو هیچ بزرگ‌زاده‌ای ندارد! یکم آنکه از پشت و نسل تو دودمان کی‌قباد شاه [پدربزرگ سیاوش و پدر کی‌کاووس شاه] دوام خواهد یافت و دوم آنکه زبان و سخنت را به گفتار نیکو آراسته‌ای و سوم از چهرهٔ تو آن‌چنان مهر می‌بارد که گویی بر زمین مهرت سرریز می‌گردد!سیاوش روی به پیران نمود و فرمود: ای مردِ دانای راست‌گوی، ای آنکه شهره شده‌ای در جهان به مهر و وفا و از اهریمن دوری و جفاپیشه نیستی؛ اگر تو با من پیمان بندی می‌دانم آنکه از سر پیمان نگذرد تویی؛ آمدن من به توران زمین خوب و نیکوست که هیچ و اگر چنین نیست دستور ده تا از سرزمین شما بگذرم و به کشور دیگر روم. پیران روی به سیاوش کرد و گفت: دیگر اندیشهٔ بد بر دلت راه مده و دلت را از مهر افراسیاب برمگردان و سخنِ رفتن از توران را دیگر نزن؛ درست است که در جهان نام افراسیاب به بدی پراکنده گردیده؛ ولی در راستی این‌گونه نیست! او مردی با خداست و خردورز و صاحب هوش است و دودیگر من نیز با او پیوند خونی دارم و از پهلوانانش هستم و هم راهنما و وزیرش؛ بدان در توران زمین بیش از صدهزار سوار در فرمان من‌اند، چه مراتع بسیار بزرگ از آن من است و بسیار گوسپندان دارم و از هر شاه و پادشاهی بی‌نیازم و جز اینها که تو را گفتم بسیار قدرت‌های دیگر دارم؛ تمام اینها به فدای تو و در راه تو اگر در سرزمین توران به شادی بمانی؛ ای سیاوش تو را چون هدیه‌ای از یزدان پاک پذیرفتم که در این پذیره شدنت رأی هوشمندان و خردمندان توران زمین هم موافق بود، هرچند ما رازهای چرخ بلند را نمی‌دانیم؛ اما سوگند که بر تو گزندی از بدها نخواهد رسید مگر آنکه در توران آشوبی به پا کنی!سیاوش وقتی سخنان پیران را شنید به ماندن در توران رام شد؛ پس هر دو بر سر سفره‌ای بنشستند و جام‌های باده گرفتند و نوشیدند و تو گویی پیران بسان پدر بود و سیاوش چون پسر.پس دوباره همگان بر اسب‌ها نشستند و حرکت کردند با شادمانی و بدون درنگ تا به شهر خرم و سرسبز گنگ رسیدند؛ چون خبر رسیدن سیاوش و همراهان به افراسیاب شاه تورانی رسید شتابان و پیاده از کاخ به کوی و برزن درآمد به پیشواز شاهزادهٔ ایران! سیاوش چون شاه توران را پیاده دید که به استقبالش آمده از اسبش چابک فرود آمد و به‌سوی او دوید و همان‌گاه که به یکدیگر رسیدند سخت همدیگر را در آغوش کشیدند و سروصورت یکدیگر را غرق بوسه نمودند؛ افراسیاب شاه درحالی‌که سیاوش را در کنارش گرفته بود روی به پهلوانانش فریاد کشید که ای گردانِ نام‌آوران؛ دیگر جهان جز روی آرامش را نخواهد دید نه آشوبی خواهد بود و نه جنگی؛ در کوهساران خواهید دید میش و پلنگ در صلح و آشتی به آبشخورها می‌آیند؛ جهان را جد من تور دلیر آشفته نمود؛ اما امروز روی گیتی بر جنگ بسته شد، پیش‌ازاین ایران و توران همواره در شور جنگ و کشتار بود و باشندگان را امید آشتی نبود از امروز به‌خاطر بود سیاوش جهان رام گردید و جنگ و خون‌ریزی پایان یافت؛ ای سیاوش اینک همه باشندگان توران پرستندهٔ تو هستند و تمام دارایی من و جان من از آن تو. سیاوش که سخنان افراسیاب را شنید بر پادشاه توران آفرین بلند داد و فرمود مگر داد از وجود تو برخیزد ای شهریار و سپاس بر خداوندگاری که جهان را آفرید که جنگ و آشتی هم از اوست.افراسیاب دست سیاوش را بگرفت و هر دو بر تخت شاهی بنشستند.سپهدار دست سیاوش به دست|بیامد به تخت مهی بر نشستکتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوشجلد دوم از داستان‌های شاهنامههمراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهل‌قلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش● اثر علی نیکویی۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 11:26:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارهٔ ۱۹ داستانِ سیاوش از داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۹۷)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DB%B1%DB%B9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DB%B9%DB%B7-iiptvfirguzo</link>
                <description>چو نامه به مهر اندر آورد شاه | بفرمود تا زنگهٔ نیک‌خواهبه زودی به رفتن ببندد کمر| یکی خلعت آراست با سیم و زرزنگهٔ شاوران بر اسب خود جست و به‌سرعت سوی سیاوش شتافت؛ چون به نزدیک شاهزادهٔ ایران رسید نامهٔ افراسیاب را به او داد و هرچه در دربار شاه توران گذشته بود را بازگفت.سیاوش چون سخنان زنگهٔ پهلوان را شنید و نامهٔ افراسیاب را خواند از آن بسیار شاد شد؛ اما در دلش اندوهی بزرگ خانه کرد! با خود گفت: خیره‌سری‌های پدرم اسباب آن شد که دشمن را دوست گیرم، چه کسی از آتش چشم داشت باد خنک دارد! پس نامه‌ای برای پدرش کاووس شاه نوشت که: ای پدر، من جوانی خردمند بودم و از بدی‌ها و پلشتی‌ها گریزان؛ در کاخ شاهی‌ات همسرت اندیشهٔ تو را بر من برافروخت و دروغ‌های زشت بر من بست؛ آنگاه مجبور شدم برای اثبات پاک‌دامنی‌ام از میان کوه آتش بگذرم، آن روز مردم و آهوان کوه و دشت به حال من اشک‌ها ریختند. خبردار شدیم تورانیان به مرز ایران‌زمین یورش آورده‌اند برای رهایی از تو و تهمت‌های ناروای همسرت به میدان کارزار شتافتم؛ پای در میدان جنگی بزرگ و چنگِ نهنگ نهادم؛ دشمن چون   شمشیر و زوربازویم را بدید از در آشتی درآمد و در آشتی هرچه از ایران‌زمین رفته بود بازگرداندم و مردم دو کشور از این آشتی دلشاد گشتند؛ اما دل شما بدان بسان پولاد سخت گردید! هیچ کار من به چشم شما نیامد و روزگار را برایم زهر کردید، چشمان شما از دیدن من سیر گردید پس روا نباشد برابرتان باشم تا مرا ببینید؛ امید که شادی دلتان را رها ننماید؛ اما من از اندوه‌هایی که از شما رسید به دهان اژدها می‌روم و نمی‌دانم سپهر پیر چه رازهایی از کین و مهر برایم خواهد داشت.سیاوش چون نامه را بنوشت پهلوان بهرامِ گودرز را فراخواند و او را فرمود: ای پهلوان از امروز این تاج و پرده‌سرای من به تو سپرده شد و جز اینها گنج‌های لبریزِ از سیم و زر و گوهر و دیباها و درفش ایران‌زمین و همچنان تمام سواران و پیلان؛ در دست تو ماند تا سپهبَد طوس بیاید و آن‌گونه که تمام‌وکمال از من بازگرفتی به او بازدهی؛ بهرام تو بیداردل باش و بِه روزگار. بهرام چون بیرون رفت سیاوش بسیار گریست و پس از آن به‌پیش لشکر درآمد و سیصد سوار گرد و شایست برگزید و صد نیک اسب زرین زین، دستور داد آماده نمایند و کنارشان صد غلام و پرستار؛ از گنجور قدری سیم و زر و گوهر شاهوار بگرفت. پس روبروی سپاهیان ایران‌زمین ایستاد و چنین فرمود: پیران، وزیر خردمند افراسیاب از جیحون گذشته به‌سوی مرز ایران و رازی از افراسیاب برای من آورده است، اکنون من برای پذیره شدنش به آن‌سوی می‌روم؛ اما شما اینجا خواهید ماند و گوش‌به‌فرمان بهرامِ پهلوان خواهید بود و از فرمان‌های او روی نمی‌گردانید؛ تمام جنگجویان ایران سپاه به نشان احترام زمین را بوسیدند. سیاوش و سوارانش از سپاه ایران‌زمین جدا شدند و چون خورشید تابنده غروب نمود ایشان از رود جیحون گذشتند و به سرزمین توران رسیدند، اول به شهر تِرمِذ درآمدند، شهر را به‌پاس درآمدن شاهزادهٔ ایران آراسته بودند از ترمذ درآمدند به شهر چاچ[1] برآمدند، شهر به شهر توران زمین پیراسته بسان عروس گردیده بود و مردمان بودند که به پیشواز سیاوش می‌شتافتند و در دستانشان خوردنی‌ها و خورش‌ها بود و سفره‌ها گسترده بودند پیش پای شاهزادهٔ ایران. سیاوش و همراهانش از چاچ نیز گذشتند سوی شهر قچقارباشی[2] شتافتند، چون به نزدیک قچقارباشی رسیدند تصمیم گرفتند آنجا چندی بمانند؛ خبر رسیدن سیاوش به دروازهٔ قچقارباشی به وزیر خردمند افراسیاب، پیران رسید؛ دستور داد هزار نفر از بزرگان و خویشانش را برگزینند و چهار فیل سپید را پیش انداخت و سپاه توران را در پشتش حرکت داد و تختی درخشان از زر و فیروزه برداشت و تخت و جواهرات را بر روی سه پیل دیگر نهاد و آنگاه به همراه صد دختر ماه روی تورانی که کمربندهای طلایی بسته بودند و صد اسب گران‌مایه زرین زین و بی‌شمار پارچه‌های ابریشمی به‌سوی سیاوش برای پیشواز شتافت و دستور داد تا لشکریان در کوی و برزن تَبیرهِ زَنان[3] حرکت نمایند. خبر رسیدن سپاه پیران خردمند به شاهزادهٔ ایران رسید، دستور داد تا سواران به استقبالش شتابند؛ از دور درفش پیران و خروش سواران را سیاوش بشنید پس به‌سوی ایشان شتافت و پیران را در بَر گرفت و روزگار افراسیاب شاه را پرسید؛ پیران روی به سیاوش نمود و گفت: ای پهلوان چرا تو به استقبال من می‌آیی و خود را رنجه می‌کنی؟! تمام آرزویم این بود تا روی ماهت را در تندرستی کامل ببینم. پیران از روی مهر سر و پای سیاوش را بوسید و فرمود: ای شهریار جوان، آرزوی دیدن روی تو را در خواب داشتم پس هزار ستایش به‌پیش یزدان که دیدم تو را روشن و تندرست.ستایش کنم پیش یزدان نخست     چو دیدم ترا روشن و تندرستکتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوشجلد دوم از داستان‌های شاهنامههمراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهل‌قلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش● اثر علی نیکویی۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303   [1] همان شهر امروزی تاشکند پایتخت ازبکستان است. (نام‌های دیگر: تاشکنت، چاچ، چاچکند، شاش)[2] در صد کیلومتری جنوب شرق بیشکک، پایتخت قرقیزستان، به نام کوچکورکا یا کاچکارکا وجود دارد که بازماندهٔ همان قچقار یا قجقار یا قچقارباشی قدیمی است.[3] به معنی تبیر است که دهل و کوس و طبل و نقاره باشد.</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 15:08:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارهٔ ۱۸ داستانِ سیاوش از داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۹۶)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DB%B1%DB%B8-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DB%B9%DB%B6-txvtd2rcew4m</link>
                <description>بشد زنگه با نامور صد سوار|گروگان ببرد از در شهریار زنگهٔ پهلوان آن صد گروگانِ تورانی را بگرفت و به‌سوی افراسیاب شاه برد؛ چون به نزدیکی مرز توران رسید، دیده‌بانان افراسیاب او را بدیدند و خروشی در شهر پدید آمد؛ پس نامداری بزرگ بنام طورگ از توران سپاه به استقبال زنگهٔ شاوران رفت و پهلوان ایرانی را به درگاه افراسیاب آوردند. چون شاه توران زنگهٔ پهلوان را دید از جای برخاست و او را سخت در آغوش کشید و بنواختش و جایی در کنار خود به او داد برای نشستن. زنگهٔ پهلوان چون در جای خودنشست روی به افراسیاب شاه نمود و آنچه بر سیاوش گذشته بود را از کران تا کران بازگفت و درخواست شاهزادهٔ ایران را به شاه توران داد. افراسیاب از شنیدن احوال سیاوش اندوهگین شد پس دستور داد جایگاهی درخور برای زنگهٔ شاوران بیارایند تا او قدری بیندیشد و پاسخش را برای سیاوش بازگوید. افراسیاب دستور داد تا وزیر خردمندش پیران به درگاهش بیاید، چون پیران به حضور رسید افراسیاب و او سخن‌های بسیار گفتند و اندیشه‌ها نمودند؛ وزیر خردمند افراسیاب به شاه ترکان فرمود: ای شهریار تو همواره جاودان و زنده باشی، بی‌شک شما در هر چیز از ما داناتر هستی؛ اما اگر فکر و اندیشهٔ مرا جویایی باید بگویم اخباری که از این شاهزاده رسیده گواه آن است که در بزرگان و بزرگ‌زادگان کسی در خوبی هم‌پای او نیست، در بالابلندی و افتادگی و پاکی اندیشه و فرهنگ بی‌مانند است. هنرمند است و خردمند، خون شاهان دارد و نژاده است، هیچ مادری چنین شاهزاده‌ای نزاییده است. اگر این اخبار دروغ بود، به فرمان پدرش خون این صد نفر از کسان و خویشان ما که گروگانش بودند را می‌ریخت و پیمانش را زیر پا می‌نهاد و به‌سوی ما با سپاه ایران یورش می‌آورد؛ اما او از تخت و تاج چشم پوشید و بر خلاف میل پدرش کاووس شاه رفتار نمود و از شما نیز تنها درخواست راهی نموده که از سرزمین توران بگذرد. اما ای شهریار، کاری نیکو نیست که شما تنها به او اجازه گذر از توران بدهی! چون بزرگی سیاوش از تو بیش می‌گردد و مهتران سرزنشت می‌نمایند؛ مگر نه آنکه پدرش کاووس شاه پیر گردیده و روزگار عمرش به پایان است و سیاوش جوان است و میان مهان و بزرگان ایران محبوب! اگر افراسیاب شاه با من موافق باشند نامه‌ای سودمند برای سیاوش بنویسید، همان گونه که پدری مهربان فرزندش را می‌نوازد و جایگاهی هم در سرزمین بزرگ توران او را ببخشند و یکی از دختران خود را به‌رسم آیین به همسری‌اش درآورید تا سیاوش توران زمین را بوم و آرامگاه خود نماید؛ اگر او نیز نزد شما بیاید روزگار بر شاهی شما نیز نیک‌تر می‌شود و بزرگان همه آفرینتان کنند شاید از این راه کین و جنگ نیز میان ایران و توران تمام گردد.افراسیاب قدری به سخنان وزیر خردمندش اندیشید، بد و خوب داستان را با خود سبک و سنگین نمود و روی به پیران کرد و گفت: هر آنچه گفتی دلپذیر است ولیکن یک داستان شنیده‌ام! اگر بچه شیر نری را بپروری، چون بزرگ شود و دندان‌هایش بروید تو را خواهد درید! اگر فردا روز سیاوش در توران زمین، خداوندگار را فراموش کند و با مردانش بر ما بشورد چه؟! پیران خردمند به افراسیاب گفت: پادشاه ما باید خردمندانه بیندیشد! کسی که خوهای بد از پدرش ارث نبرده و اکنون چنین مِهری بدون چشمداشت بر پا نموده کی می‌تواند بدی نماید؟! مگر نه آنکه کاووس شاه پیر گردیده و چندی دیگر باید این سرای سِپَنج را بگذارد و برود! با مرگ کاووس شاه چه کسی شاه ایران می‌شود؟ سیاوش! پس آن هنگام که سیاوش شاه ایران بزرگ گردد شما بدون جنگ صاحب دو کشور شده‌ای. افراسیاب چون این سخن را بشنید به اندیشهٔ نیک وزیرش آفرین داد و دبیر را فراخواند تا سخنانش را برای سیاوش نامه‌ای کند و آن نامه را چنین نوشتند که: ستایش بر جهان‌آفرین که از مکان و زمان‌برتر است ما هیچ‌گاه گمان بندگی او را نمی‌توانیم بریم، خداوند جان است و خداوند خرد که داد انسان خردمند را او می‌پرورد؛ از آن خداوندگار بر شاهزاده درود و آفرین باد که صاحب زور پهلوانی و شمشیر و کوپال است. سراسر پیام تو را بیداردل زنگهٔ شاوران برایم بگفت و شنیدم؛ اندوهی بزرگ بر دلم نشست که شاهنشاه ایران با تو چرا چنین کرده است! بر تویی که این همه خوبی و خردمندی آشکار و نهفته داری! همه باشندگان توران زمین در دل به تو مهر دارند و من از ایشان بیشتر، پس تو به‌مانند فرزندم هستی و من به‌مانند پدر، به‌سوی توران بیا که درهای گنج‌ها برایت بگشایم و بر سرت تاج نهم و بر روی تخت نشانمت؛ بسان فرزند نگاهت خواهم داشت و در جهان تو از من به یادگار می‌مانی. در توران گنج و سپاه و دربار برای توست، پس گذرکردن از سرزمین ما را فراموش کن و اینجا خانه‌کن زیرا پس از توران زمین دریای چین است و دشوار می‌نماید از آن گذشتن. این تیرگی تو با پدرت نیز دیری نپاید، روز آشتی تو و شاهنشاه ایران من با اندوه دوری تو لشکر و گنجی به تو می‌بخشم تا سوی او روی، تو همان خواهی بود که کلاه ایران و توران را به هم خواهی رساند؛ سوگند نه خودم به تو ستمی کنم و نه دستور دهم کسی به تو ستمی نماید. چون نامه بدین جا رسید دبیر نامه را به مهر افراسیاب شاه ممهور نمود و زنگهٔ شاوران را خواستند و نامه به او سپردند تا بر سیاوش برد...چو نامه به مهر اندر آورد شاه|بفرمود تا زنگهٔ نیک‌خواهبه زودی به رفتن ببندد کمر|یکی خلعت آراست با سیم و زرکتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوشجلد دوم از داستان‌های شاهنامههمراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهل‌قلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش● اثر علی نیکویی۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303    </description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 23:35:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارهٔ ۱۷ داستانِ سیاوش از داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۹۵)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DB%B1%DB%B7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DB%B9%DB%B5-va64jngndbts</link>
                <description>دو تن را ز لشکر ز کندآوران|چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران پس از رفتن رستم جهان‌پهلوان از سپاه ایران‌زمین، سیاوش با دو پهلوان دیگر لشکر نزدیک‌تر شده بود و آن دو بهرام پسر گودرز و زنگهٔ شاوران بودند.سیاوش از اندیشهٔ نامهٔ پدرش و سخنان تندش آشفته بود، دستور داد بهرام و زنگهٔ شاوران به پیشش بیایند و با ایشان به سخن نشست و فرمود: از بخت بدم از هر سو به من بدی می‌رسد، در ابتدا پدرم کاووس شاه چه بی‌شمار با من مهربان بود اما سودابه او را فریفت و به من بداندیشش نمود و چه ستم‌ها بر من رفت که همگان دیدید، کاخ پادشاهی ایران‌زمین برایم چون زندان شد؛ خبر یورش تورانیان از شرق رسید با خود اندیشیدم اگر جنگ را برگزینم از دست فریب‌ها و دشمنی‌های سودابه رها می‌شوم پس به‌سوی میدان کارزار شتافتم؛ شما دیدید در بلخ چه بی‌شمار لشکریان تورانیان بودند و فرمانده‌شان گرسیوز در بلخی که امروز ما نشسته‌ایم، نشسته بود و آن‌سوتر در سُغد افراسیاب پرچین‌های جنگی گسترانده بود. با سپاه پیروز ایران‌زمین بسان باد بر ایشان تاختیم و بلخ را از افراسیاب بازگرفتیم  افراسیاب چنان ترسید که از در آشتی درآمد و تمام شهرهای اشغال‌شدهٔ ایران را بدون جنگ بازگرداند و گنج و سیم و زر بسیار فرستاد و همراه آنها صد نفر از خویشان و نزدیکانش را گروگان گفتیم فرستد که به پیمانش باورمان آید، پس از آن تمام موبدان و خردمندان گفتند که دیگر کارزار و جنگ لازم نیست و چه‌بهتر از این میدان بازگردیم؛ اما این همه کارهای من به پسند شاهنشاه نیامد و شروع به آزار من نمود و به خیره‌سری دستور داده که بر توران زمین بتازم و جنگ را سر کنم و پیمان و سوگندم را زیر پا نهم! مگر جنگ برای افزودن به خاک و ثروت کشور نیست؟! من که با پیمان و آشتی این مهم را به دست آوردم! اکنون چرا باید خیره سرانه خون بریزم و دل‌ها را پر از کینه کنم؟! اگر جنگ بیهوده کنم و خون بیهوده بریزم و پیمان آشتی خود را خودسرانه بشکنم در دو گیتی روی یزدان از من برخواهد گشت و آن مردی می‌شوم که کام دل اهریمن را داده است! کاشکی مادرم مرا نمی‌زائید یا مرا مرده می‌زائید که این بلاها به سرم نمی‌آمد و زهر به کامم این جهان نمی‌ریخت. من با تورانیان پیمان بسته‌ام و به نام یزدان سوگندها خورده‌ام اگر از آن سوگندها به درگاه دادار جهان‌آفرین سر برگردانم از همه جهت بر من کاستی خواهد رسید  و تمام جهانیان خواهند گفت دیدید شاهزادهٔ ایران چگونه پیمانش را با شاه ترکان شکست! همه‌کس در هرجای گیتی زبان به بدی من برگشایند؛ این پیمان‌شکنی یعنی بریدن من از دین خداپرستی و سرکشی در پیشگاه یزدان پاک. من این پیمان نخواهم شکست! برای رهایی از کاووس شاه از اینجا می‌روم به‌سوی کشوری دیگر که نام من از پدر تاج‌دارم نهان ماند تا زمانه به‌خاطر کردهٔ من تیره‌وتار نگردد؛ زیرا فرمان تنها فرمان دادار کیهان بود؛ گویا در سر شاهنشاه ایران از مغز آگهی نیست و بد و خوب را نیک نمی‌داند! فراموش کرد پدرش کی‌قباد نیز شاه جهان بود اما بِمُرد و این جهان بگذاشت پس او نیز این جهان را خواهد گذاشت؛ از تو ای پهلوان زنگهٔ شاوران درخواستی دارم، بی‌درنگ به درگاه افراسیاب تورانی برو و تمام هدایایش و آن صد نفر گروگان‌هایش را بازگردان و بگوی‌اش چه بر سر ما آمد؛ پس سیاوش روی به دیگر پهلوانش بهرام نمود و فرمود: پهلوان بهرام! سپاه نامور ایران‌زمین و مرزهای شرقی و گنج‌های لشکرگاه را به تو می‌سپارم تو اینها را نگهبان باش تا سپهبد طوس برسد و به او بده‌اش.دو پهلوان از شنیدن سخنان سیاوش خون گریستند و روی به شاهزاده نمودند و گفتندش: این اندیشهٔ نیکی نیست، شما بدون پدر تاج‌دارتان در جهان جایی ندارید، نامه‌ای دیگر برای شاهنشاه بنویسید و دوباره از او بخواهید تا رستم پیل‌تن به بلخ بازآید و سپهبد سپاه ایران گردد، اگر بازهم شاه ایران فرمان جنگ و کارزار فرمود شما سرپیچی نفرمایید و روزگار را بر ما و ایرانیان پر اندوه و غم نکنید، چندی نمانده تا شما به روی تخت شاهنشاهی بنشینید.سیاوش سخنان ایشان را نپذیرفت و روی به دو پهلوان کرد و فرمود: فرمان شاهنشاه را همواره به گوش جان می‌پذیرم که برتر از خورشید و ماه است ولیکن تا جایی که فرمانش گستاخی به فرمان یزدان نباشد؛ زیرا کسی به فرمان یزدان گستاخ شد گوهر خویش را گم کند. جنگی اگر بین ایران و توران درگیرد دست پدرم به خون مردم آلوده خواهد شد و سبب کینه بین دو کشور خواهد بود؛ من نمی‌دانم در آن جنگ چه کسی پیروز خواهد گشت اما می‌دانم پیکار و جنگ سرشک غم و اندوه ببار می‌آورد. اینک اگر شما نمی‌خواهید فرمان مرا اجرا نمایید هیچ گناهی بر شما نیست، خود فرستادهٔ خود می‌شوم و در این دشت به‌تنهایی و بی‌کسی پرده‌سرای خود افراشته می‌دارم.چون سیاوش اینها بگفت زنگهٔ شاوران روی به شاهزاده کرد و گفت: ما بندگان شماییم و دل به مهرتان بسته‌ایم، جان و تن ما فدای شما باد؛ این پیمان ما بود با شما. سیاوش که این پاسخ را از زنگهٔ پهلوان شنید فرمودش: اینک برو به افراسیاب شاه تورانی بگو چه بر سر ما آمد، با این پیمان که با تو بستم آتش جنگ بر سر من ریخت، از آن به تو نوش رسید و بر من زهر؛ اما من از سر پیمانی که با تو بسته‌ام نخواهم گذشت هرچند به قیمت آن باشد که از تخت شاهی ایران دور گردم؛ زیرا جهان‌دار یزدان پناه من است، چون یزدان پناه آدمی گردید تمام زمین تخت اوست و آسمان تاج او؛ اما چون از دستور شاهنشاه ایران سرپیچی می‌کنم دیگر نمی‌شود به پیشش رفت، اکنون تو کاری نیک برای من بکن! مرز توران را برایم بازکن و راهی بده تا از سرزمین تو بگذرم و جایی روم که ایزد آنجا آبشخورم دهد؛ به کشوری در این جهان خواهم رفت که نام من از چشم و گوش کاووس شاه دور گردد تا از خوی بد و سخن‌های تلخش دمی بیارامم.ز خوی بد او سخن نشنوم|ز پیگار او یک زمان بغنومکتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوشجلد دوم از داستان‌های شاهنامههمراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهل‌قلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش● اثر علی نیکویی۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 11:45:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارهٔ ۱۶ داستانِ سیاوش از داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۹۴)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DB%B1%DB%B6-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DB%B9%DB%B4-spp92vher1au</link>
                <description>چو کاووس بشنید شد پر ز خشم|برآشفت زان کار و بگشاد چشمکاووس شاه چون سخنان رستم را شنید، آشفته و پر از خشم شد و روی به رستم نمود و گفت: آری نیک گفتی ای پهلوان؛ سخن مخفی نخواهد ماند، زیرا این سخنان را تو در سر سیاوش انداختی و کینهٔ تورانیان را از دلش شستی! چون تن‌آسانی و راحتی خود را می‌خواستی نه درخشش تاج‌وتخت کیانی را. دیگر لازم نیست تو سوی بلخ بروی به‌جای تو سپهبد سپاه ایران‌زمین طوس پهلوان می‌شود و با لشکری به‌سوی بلخ می‌رود؛ من اکنون پیکی شترسوار سوی سیاوش می‌فرستم با نامه‌ای لبالب از سخنان تلخ؛ اگر سیاوش فرمان من را اطاعت ننماید و سر از پیمان من بردارد آن هنگام از من هرچه اندر خورش باشد خواهد دید. رستم که از سخنان کاووس شاه اندوهگین شد با صدای بلند روی به کاووس گفت: همه بدی‌ها به گردن من آوار شد! باشد، اگر طوس مرد جنگی‌تر از من است تو از امروز پندار که رستم از دنیا رفته و دیگر پهلوانی بنام من نداری! سخن رستم بدین جا رسید از کاخ کاووس شاه بیرون آمد با رویی دژم و چشمانی خشمگین.چون رستم از درگاه شاهنشاه ایران بیرون‌شد، کاووس شاه طوس پهلوان را فراخواند و فرمود لشکری آماده نما و به‌سرعت به‌سوی بلخ حرکت کن؛ طوس از گاه شهریار ایران درآمد و فرمان داد تا لشکرش به‌سرعت مهیای رفتن به بلخ گردد. پس از آن کاووس شاه دستور داد تا نویسنده به کنارش بیاید و او چیزی را که می‌گوید بنویسد و آن را نامه کند تا به سیاوش برسانند و آن نامه را چنین نوشت: آفرین‌ها بر کردگار، خداوند آرامش و کارزار؛ خداوندگار ماه و ستارگان که گردون سپهر به فرمان اوست. برای تو ای جوان، تندرستی و بخت همواره در کنار تاج و تختت پایدار باشد؛ اگر از دستوراتی که در این نامه به تو می‌فرمایم دلت تاریک شد و آنها را نپسندیدی بدان خواب و سادگی جوانی است! مگر نشنیدی که دشمن آن روزها که بر سپاه ایران‌زمین چیرگی می‌یافت چه بر سر ایران و ایرانیان می‌آورد؟! مباد تو بر من گستاخ شوی و از دشمن شرم کنی و آبروی من و خودت را در این بارگاه ببری! اجازه نده افراسیاب تو را فریب دهد که من بارها فریب زبان او را خورده‌ام و از نبردش بازگشته‌ام دیگر فریفتن تو چنان شگرف نیست! من پیمان آشتی با او را هیچ قبول نخواهم نمود و تو با این پیمان که بستی از فرمان من روی‌گردان شدی و اسباب این کار هم رستم شد که هدایا و طلای شاه توران را دید و جون چشمش از سیم و زر سیر نمی‌گردد تو را در آشتی کوش‌آند! ای پسر، بی‌نیازی را در شمشیرت بجوی؛ زیرا پادشاه در کشور آبروی باید داشته باشد. طوس سپهبد در راه است و به‌زودی به پیش تو خواهد رسید و کمبودهای سپاه ایران را مرتفع خواهد نمود؛ اما تو همان دم که این نامه به دستت رسید آن صد گروگان از تورانیان که نزدت هستند را به‌سرعت سوار بر خر کن و نزدم گسیل نما بعد از آن سپاه ایران‌زمین را به آن‌سوی جیحون بکش و دستور شبیخون بده و توران زمین را غارت نما تا افراسیاب سوی تو بیاید! اما اگر در دلت مهری بر افراسیابِ اهریمن داری و نمی‌خواهی تو را پیمان‌شکن بخواند! چون سپهبد طوس بدان‌جا رسید، سپاه ایران‌زمین را به او بسپار و به دربار بازگرد؛ آن وقت بر من روشن خواهد شد تو مرد پرخاش و نبرد نبودی و از بس در کاخ شاهی کنار زنان و دلبران نشستی روز رزم را در میدان تاب نیاوردی و ترسیدی و گریختی! نامه را به مهر شاهنشاه ایران ممهور نمودند و به پیک شترسواری دادند و او به‌سرعت نامه را به نزد سیاوش رسانید؛ چون سیاوش نامه را بخواند و آن سخن‌های درشت را بدید، پیک آورندهٔ نامه را بخواست او را از آنچه در درگاه پدر تاج‌دارش گذشته بود پرسید؛ آورندهٔ نامهٔ شاهنشاه به شاهزاده بازگفت که چه سخن‌ها بین رستم و کاووس شاه رفت و جهان‌پهلوان چه آشفته‌خاطر گردید و به قهر دربار را ترک نمود و شاه چه فرمان‌ها به طوس پهلوان داد.سیاوش چون گفتار پیک را شنید از رستم جهان‌پهلوان اندوهگین شد و از سخن‌های پدرش دلش پر اندیشه گشت و با خوداندیشید اگر من این صد نیکخواه و بزرگ‌زادهٔ بی‌گناه تورانی که برای جلوگیری از جنگ پیش من آمدند به درگاه شاه ایران بفرستم بی‌هیچ پرسش و پاسخی آنها را بر سرِ دار خواهد نمود! آن هنگام من در پیشگاه یزدان پاک چه پوزش بیاورم؟! خشم ایزد از کار بد پدر بر سر من نیز خواهد بارید! جز این، اگر اکنون بی‌بهانه و پس از پیمان آشتی با تورانیان بر آن سرای دستور یورش دهم و جنگ‌آورم، پیمان‌شکن خواهم شد و پیمان‌شکن را جهانبانِ بی‌مانند هیچ نمی‌بخشد و پس از آن تمام بزرگان و خردورزان و فرزانگان بر من پیمان‌شکن چه بدها خواهند گفت! اگر بایستم تا سپهبد طوس بیاید و سپاه ایران‌زمین به ایشان سپارم و خود نزد پدر بازگردم، آنجا سودابه چه سخن‌ها از من به پادشاه گوید و چه دام‌ها برایم چیند و آن سخن‌های سودابه و این سرپیچیم اسباب آن شود شاهنشاه ایران به تنم بد رساند و جانم به خطر افتد! بین که بر چه مصیبت دچار شده‌ام، هرچه کنم بدی خواهم دیدید و هر سوی روم ستم بر من خواهد رفت.ازو نیز هم بر تنم بد رسد|چپ و راست بد بینم و پیش بدکتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوشجلد دوم از داستان‌های شاهنامههمراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهل‌قلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش● اثر علی نیکویی۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 16:02:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارهٔ ۱۵ داستانِ سیاوش از داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۹۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DB%B1%DB%B5-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DB%B9%DB%B3-p48ecmhr7zlu</link>
                <description>بفرمود تا خلعت آراستند| سلیح و کلاه و کمر خواستندخبر دادند تا گرسیوز به دربار سیاوش بیاید؛ چون گرسیوز به آن گاه درآمد سیاوش او را نواخت و خلعت‌های آراسته به همراه سلاح و شمشیری هندی با نیامی طلایی به همراه اسبی تازی که زینش زرین بود به وی بخشید. گرسیوز چون هدایای شاهزادهٔ ایران را بدید چنان خرسند گشت که گویی به‌جای سیاوش ماهی به روی تخت دیده باشد و آفرین‌ها به سیاوش داد و با همراهانش به‌سوی توران رفت.پس سیاوش دبیر چرب‌زبانی را بخواست تا با او برای کاووس شاه نامه‌ای بنگارد تا دل شهریار ایران نیز با این پیمان بر سر مهر گردد که رستم جهان‌پهلوان به سیاوش گفت: از این درگاه کسی یارای سخن‌راندن با پدرت را ندارد؛ زیرا کاووس شاه چون گذشته مردی است تندخوی؛ بگذار تا من نزد او بروم تا این خبر را به او رسانم. سیاوش که این شنید بسیار شاد شد و دبیر را فراخواند تا نامه‌ای نیز به قلم سیاوش بنگارد و رستم به همراه نامهٔ سیاوش نزد کاووس شاه رود، نامه را بر پارچه‌ای از حریر نوشتند که: آفرین‌ها بر خداوندگار باد که آفریده فر پادشاهی و هنر است، کسی را توان گذرکردن از فرمانش نیست و کسی یارای آن ندارد که پیمانش را با او بشکند که اگر پیمانش را با کردگار بگسلد از جهان جز کاستی چیز دیگر نبیند و از کردگار به شهریار ایران‌زمین آفرین باد که جهان‌دار است و گزیدهٔ نامداران؛ به فرمان شما من با سپاه ایران‌زمین برای جنگ با تورانیان به بلخ رسیدیم، با شادمانی و خرم بهاری؛ خبر در آمدنم به بلخ به افراسیاب رسید و روزگارش سیاه و تار گردید و بر او روشن شد که کارزار با من و ایرانیان جز تیرگی و خواری‌اش چیز دیگر نخواهد داشت، برادرش را با هدایای بسیار به‌سوی من فرستاد و از فرزندت و سپاه بزرگت زنهار و امان خواست و پیمان بست تا زین‌پس تنها به سرزمین و مرزهای خود بسنده کند و پایه و اندازهٔ خود را بداند و شهرهای ایران که در اشغال لشکرش بود را به ما بسپارد و برای استواری پیمان خویش یک‌صد تن از خویشان خونی خود را نزد من فرستاد، همراه این نامه رستم جهان‌پهلوان سوی شما می‌آید امید که شهریار ایران نیز تورانیان را ببخشاید به مهرش که چهرهٔ مهربان شاه ایران گواه بر خانه‌کردن مهر در قلب و دل اوست.چون نامه نوشته شد یل سیستان نامه را بگرفت و سوی کاووس شاه شتافت و از آن‌سوی نیز گرسیوز به سرای افراسیاب رسید و همه چیزها که از سیاوش دیده بود را بازگفت و به افراسیاب یادآور شد که چون سیاوش هیچ مانندی در پادشاهان جهان نیست؛ مردی خوش‌کردار و هوشمند که نجابتی در سیمای او نهفته، دلیر است و سخن‌گوی و چون پهلوانان می‌ماند. افراسیاب خنده‌اش آمد و روی به گرسیوز گفت: چه نیکوکاری کردیم تا به جنگ با سیاوش نرفتیم و البته که آن خواب بر من نهیب زد؛ چون از عرش به فرش رسیدن خود را به چشم دیدم، بازهم بختیار بودیم که با گنج و سیم و زر دادن از نابودی رستیم و چیزی شد که ما می‌خواستیم.از آن‌سوی رستم شیرمرد به درگاه پادشاه ایران رسید، چون کاووس شاه رستم جهان‌پهلوان را بدید از جایش برخاست و در کنارش گرفت و از سپاه ایران‌زمین و فرزندش سیاوش او را پرسید و علت آنکه جهان‌پهلوان به درگاهش آمده را جویا شد. رستم نامهٔ سیاوش را به دبیر شاهنشاه داد و دبیر نامه را برای پادشاه بخواند، شهریار چون نامه را شنید رُخَش چون قیر سیاه شد و روی به رستم نمود و گفت: ای پهلوان! گیرم که سیاوش به‌خاطر جوانی و ناپختگی چنین اشتباهی کرد، تو که در جهان به‌مانندت جنگجویی نیست چرا بازش نداشتی؟! در این سالیان دراز آیا تو بدی‌های افراسیاب را فراموش کردی؟! از یاد بردی در همین دوران شاهی من چه بلاها بر سر ایران و ایرانیان آورد و خور و خواب و آرام را از ما بگرفت؟! از همان ابتدا برای این جنگ من باید پادررکاب اسب می‌کردم و سپهبدی سپاه ایران را بر می‌گرفتم، نرفتم؛ زیرا بزرگان و خیرخواهان آمدند و گفتند که این جنگ را به سیاوش بگمار تا او رود تا پیش از پادشاه شدنش پیروزی و فخری در کارنامکش داشته باشد. ای رستم! چرا فراموش کردی که بدی، سزاوار انسان بد است؛ افراسیاب شما را با قدری سیم و زر فریب داد و صد تورانی بیچاره که حتی نمی‌دانند نام پدرشان چیست به نام گروگان برای ضمانت پیمان نزدتان فرستادند! افراسیاب تورانی کی و کجا از جان گروگان‌های خود اندیشه کرده است که این بار کند؟! تمام این صد نفر در پیش چشم او با خاک بیابان برابرند! رستم، گویا تو خردورزی پیشه کردی و جنگاوری را کنار نهاده‌ای! اما من همچنان در سرم سودای کارزار در میدان جنگ دارم، اکنون مردی پردانش و سخن‌دان نزد سیاوش روان خواهم کرد تا فرمان من را به او رساند که این پیمان را برهم زند و اول‌ازهمه آن صد اسیر تورانی را زنجیر در پا کند و نزدم بفرستد تا سرشان را از تنشان جدا نمایم و او نیز با لشکری به‌سوی جایگاه افراسیاب بتازد و بسانی گرگی که بر گله گوسفندان می‌زند به ایشان حمله برد و توران زمین را غارت کند و به آتش کشد.رستم با نرمی به کاووس شاه گفت: ای شهریار، اول سخنان مرا بشنو بعد هرچه خواهی همان کن. شما مگر نفرمودی در بلخ بمانیم و نخست ما نباشیم که بر افراسیاب یورش برد، ما نیز چنان کردیم؛ اما به‌جای جنگ او در آشتی را گشود؛ برازنده نبود ما به کسی که آشتی می‌جوید بتازیم! و هرچه قرار بود در میدان جنگ به دست آوریم در آشتی به آن رسیدیم! اگر افراسیاب نیز پیمان را بشکند چه باک، شمشیر و پنجهٔ شیر پیش ماست و جز اینها شما از فرزندت پیمان شکستن مخواه؛ زیرا این کار برازنده شما و سیاوش نیست، چرا سخن مخفی کنم؛ سیاوش پیمان‌شکن نیست اگر بر پیمان شکستن مجبورش کنید شاید آشوبی در شاهنشاهی ایران رخ دهد!وزین کار کاندیشه کردست شاه | بر آشوبد این نامور پیشگاهکتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوشجلد دوم از داستان‌های شاهنامههمراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهل‌قلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش● اثر علی نیکویی۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303  </description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 00:54:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارهٔ ۱۴ داستانِ سیاوش از داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۹۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DB%B1%DB%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DB%B9%DB%B2-nss2luuzbr6f</link>
                <description>بیاورد گرسیوز آن خواسته|که روی زمین زو شد آراستهگرسیوز به همراه نامه و هدایای بسیارِ افراسیاب به‌سوی سیاوش حرکت کرد و لب رود جیحون رسید؛ پس فرستاده‌ای برگزید تا به درگاه سیاوش خبرآورند که این تورانیان که از رود جیحون خواهند گذشت آورندگان پیام افراسیاب شاه هستند؛ گرسیوز و همراهانش به کشتی نشستند و یک روز بعد به شهر بلخ جایی که سراپردهٔ سیاوش و سپاه ایران‌زمین بود درآمدند. خبر نزدیک‌شدن تورانیان به دروازه‌های بلخ به سیاوش رسید، شاهزادهٔ ایران دستور داد تا رستم جهان‌پهلوان را به حضورش بخوانند و داستان را برایش بازگفت.گرسیوز به درگاه سیاوش رسید، سیاوش دستور داد تا راه را برای او برگشایند و به‌پیش پای او برخاست و با لبی خندان به پیشوازش شتافت؛ گرسیوز به نشان احترام زمین را بوسید درحالی‌که رویش شرمگین و در دلش ترس بود. سیاوش دستور داد تا پای تختش بنشیند و از احوال افراسیاب پرسیدش؛ گریسوز چون در جایگاهش بنشست، رستم جهان‌پهلوان را دید و روی به یل سیستان نمود و گفت: چون پادشاه ما افراسیاب از آمدن شما و سیاوش خبردار شد یادگاری‌ها و هدایایی برایتان فرستاد که من آنها را آورده‌ام؛ پس دستور داد به مردان همراهش که پرده از پیشکش‌ها بردارند تا سیاوش و رستم آنها را ببینند. از بارگاهی که ایشان نشسته بودند تا دروازهٔ شهر بلخ سکه‌های طلا بود و اسب و غلام و تاج‌های زرین! آن‌چنان هدایا بسیار بود که کس را توان شمردن آن‌همه گنج نبود. سیاوش هدایا را پسندید و پذیرفتشان و پیغام افراسیاب را از زبان گرسیوز شنید؛ رستم روی به گرسیوز نمود و گفت: برای شنیدن پاسخ ما یک هفته پیشمان به خوشی مهمان باش تا ما نیک بیندیشیم و پاسخ درخور به تو دهیم.خانه‌ای برای گریسوز بیاراستند مفروش از ابریشم، نوازندگان و خوانندگان بسیار برایش در آن خانه آماده نمودند؛ پس رستم و سیاوش نشستند و پندارها و اندیشه‌های خود را بکار بستند. رستم اول از کار شاه توران بدگمان بود و به سخنش باوری نداشت، زین روی دستور داد طلایه‌داران سپاه ایران به اطراف سرکشی نمایند مگر اندیشهٔ بدی در ذهن افراسیاب نباشد.سیاوش به رستم گفت ببینید چه راز پشت این آشتی جستن نهفته است؟! نکند فرستادن گرسیوز به همراه پیام دوستی از ترس ما و مردان شمشیرزن ایران که امروز در بلخ هستند باشد و بخواهد آن هنگام که ما آسوده‌خاطر از او شدیم و سپاهیان از بلخ بیرون بردیم دوباره بر ایران بتازد! اگر افراسیاب می‌خواهد سخنش در آشتی به باور ما درآید یک‌صد نفر از نزدیکان و بستگان خونی خویش را که تو نیز می‌شناسی گروگان نزد ما بفرستد تا ما نیز سخنان او را باور کنیم. رستم گفت: جز این با افراسیاب پیمانی نمی‌توان بست و بهترین اندیشه همین است! فردا روز گرسیوز به درگاه سیاوش بیامد و به‌رسم ادب زمین را بوسید و بر شاهزادهٔ ایران آفرین فرستاد؛ سیاوش پذیرفتش و روی به او نمود و فرمود: از پیامی که تو آوردی شبی دراز در اندیشه بودیم و اکنون رأی ما چنین است که ما نیز از کین‌خواهی دل خود را خواهیم شست؛ تو پیکی به‌سوی برادرت افراسیاب گسیل نما و به ایشان بگو اگر دلت خواهان پایان جنگ و کین است و اگر پشت این خیرخواهی‌ات نیرنگی نهفته نیست، برای‌آنکه پیمانی نو در دوستی ببندیم از خویشان و کَسانَت صد نفر را که رستم جهان‌پهلوان نامشان را بر تو مشخص خواهد کرد به‌پیش من می‌فرستی؛ چون گرو که ما باورمان به‌راستی سخن تو استوار گردد و دیگر هرچه شهر از ایران‌زمین در دست توست دستور می‌دهی تا مردانت از آن بیرون روند؛ با این دو شرط من کمر به کین‌خواهی نخواهم بست و پیمان با تو خواهم کرد و نامه‌ای به پدر تاج‌دارم کاووس شاه خواهم نوشت و او را هم موافق خواهم نمود تا دستور دهد من و سپاهیان ایران‌زمین از کارزار جنگ بازگردیم.گرسیوز بی‌درنگ پیکی چابک بسان شیر را گزید و به او گفت زمان را نکش و شتابان به‌سوی افراسیاب برو و به ایشان بفرما من هر چه فرموده بودی کردم و سیاوش دل به آشتی دارد؛ اما یک‌صد تن از خویشان و نزدیکان شما را برای پایبندی‌تان به پیمان به گروگان می‌خواهد تا از کارزار جنگ بازگردد.فرستاده به نزد افراسیاب رسید و پیام گرسیوز را به شاه توران رساند؛ افراسیاب چون سخنان فرستاده را شنید بسیار دژم شد و به اندیشه فرورفت و با خود گفت اگر صد نفر از خویشانم از درگاهم کم شوند در این بارگاه روزگار شاهیم دشوار خواهد شد و کسی دیگر نیکخواهم نخواهد بود؛ ولی اگر شرط سیاوش را نپذیرم تمام سخنانم به باورش دروغ می‌آید! افراسیاب چون چاره‌ای ندید یک‌صد نفر از خویشان خونی خود را بران سان که رستم نام‌برده بود به‌سوی سیاوش فرستاد و همراهشان بسیار هدایا و خلعت‌ها روان کرد و پس از آن دستور داد تا بر کوس‌ها و کَره‌نای‌ها بزنند و پرده‌سرای جنگی خود را امر کرد جمع نمایند و توران سپاه را فرمان داد از شهرهای بخارا[1] و سُغد[2] و سمرقند[3] و چاچ[4] و سپیجاب[5] بیرون روند.چون خبر رفتن لشکر توران از شهرهای ایران به رستم رسید اندیشهٔ جهان‌پهلوان آسوده گردید و به نزد سیاوش آمد و خبر بازپس‌گیری شهرهای ایران را به شاهزاده بداد و روی به سیاوش فرمود: اینک که تمام درخواست‌های ما را افراسیاب انجام داد اگر دستور دهید رواست تا گرسیوز به‌سوی توران باز گردد.بدو گفت چون کارها گشت راست|چو گرسیوز ار بازگردد رواست[1] امروزه در جغرافیای کشور ازبکستان قرار دارد.[2] ولایتی بزرگ است که امروزه در کشور تاجیکستان قرار دارد و مرکز آن شهر خجند است.[3]  امروزه در جغرافیای کشور ازبکستان قرار دارد.[4]  نام باستانی شهر تاشکند [پایتخت کشور ازبکستان] است.[5] امروزه اَسپیجاب خوانده می‌شود و در کشور قزاقستان است.کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوشجلد دوم از داستان‌های شاهنامههمراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهل‌قلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش● اثر علی نیکویی۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 00:45:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارهٔ ۱۳ داستانِ سیاوش از داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۹۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DB%B1%DB%B3-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DB%B9%DB%B1-zrvcx4urkjok</link>
                <description>به زنهار دادن زبان داد شاه|کزان بد از ایشان نبیند گناهافراسیاب به خواب‌گزاران زنهار داد و گفت تعبیر خوابم هرچه تلخ و شوم باشد شما بازگویید و از جان خود نهراسید؛ یکی از ایشان که زبان‌آورتر بود برخاست و روی به افراسیاب نمود و چنین گفت: ای پادشاه، تعبیر خواب شما چنین است که چندی بعد سپاهی گران بدین سوی خواهد آمد که سپهبد ایشان شاهزادهٔ جوان ایران، سیاوش است درحالی‌که کنارش کارآزمودگان و جهان‌دیدگان بسیارند؛ اگر با سیاوش جنگ کنید روی سرزمین ما سیاه می‌گردد و بسیاری از تورانیان کشته خواهند شد و دل شما نیز پر از اندوه خواهد گشت و اگر شما در آن جنگ پیروز شوید و سیاوش کشته شود این بار شاه ایران و تمام پهلوانان و گردنکشان و مردمان ایران بپا خیزند و به توران یورش آورند و شما و تاج‌وتخت شاهی‌تان نابود می‌گردد و جهان پر از آشوب می‌گردد.افراسیاب که سخنان خواب‌گزاران را شنید غمی گشت در پرداختن به جنگ شتاب ننمود و گرسیوز را فراخواند و هرچه معبران گفته بودند به او بازگفت و فرمودش: اگر من به جنگ سیاوش نروم کسی دیگر هم حق جنگیدن با شاهزادهٔ ایران را ندارد؛ پس نه سیاوش کشته خواهد شد و نه من؛ ایران و توران نیز از جنگی خانمان‌سوز در امان خواهند بود. اینک باید جنگ‌خواهی و کار و زار را رها کنیم و سوی روی آشتی نهیم؛ تصمیم دارم به نزد سیاوش سیم و زرهای فراوان فرستم و کنار آن تاج و تخت‌ها و گهرهای بسیار تا شاید این بلا از سر من دور شود، دیگر خواهان روزگار سخت و جنگ و خونریزی نیستم و می‌خواهم آنچه از عمرم باقی‌مانده آن‌گونه زندگی کنم که یزدان خواسته.چون روز دیگر رسید و بزرگان توران به درگاه افراسیاب برای زمین بوسی درآمدند، پادشاه انجمنی با ایشان تشکیل داد و بخردان و کارآزمودگان را نیز فراخواند؛ افراسیاب روی به آن جمع کرد و گفت: در روزگار شاهی خود جز جنگ و نبرد چیز دیگری ندیدم، چه نامدارانِ بزرگی از ما در این جنگ‌ها کشته شد و چه شهرهای آبادی که ویران شد و چه بوستان‌ها که خارستان شد؛ وقتی که جنگ در جهان باشد نیکوی‌ها در نهان روند و دیگر در دشت‌ها گورها نمی‌زایند و فرزندان بازها کور می‌گردند، نخجیرها و جنگل‌ها خشک می‌گردد، آب در چشمه‌ها قیر می‌شود و نافه در شکم آهو بوی خوش نمی‌گیرد؛ باری از کژی و بدی راستی و نیکویی گریزان است و جنگ همان کژی است که اسباب کاستی در جهان می‌شود. اکنون خواهانیم که داد و دانش را پایه نهیم و جای غم و رنج خوشی و داد را بنیاد کنیم، بگذارید این جهان از ما قدری روی آسایش ببیند؛ من پادشاه توران زمینم و چون از پشت فریدون شاهم، ایرانی نیز هستم! پس دو بهره از جهان از برای من است و توران و ایران سرای من؛ اگر شما نیز موافق باشید به رستم جهان‌پهلوان پیام خواهم فرستاد و بر سیاوش نیز بسیار گنج‌ها خواهم بخشید و از در آشتی با او در خواهم آمد.بزرگان به افراسیاب گفتند تو بزرگ و پادشاه مایی و هرچه تو خواهی همان میل ماست؛ چون افراسیاب پاسخ ایشان شنید برادرش گرسیوز را فراخواند و فرمود اینک از لشکرگاه دویست مرد جنگجو برای همراهی‌ات گزین و از گنجورم اسبان تازی با زین طلا و شمشیرهای هندی و تاجی پرگهر و شاهوار و صد شتر بار ابریشم بستان و دویست غلام و کنیز برگیر و نزد سیاوش روید و هدیه‌ها را پیشکش کنید و به او بفرمای که ما سوی ایران لشکر نمی‌خواستیم کشید! تا لب رود جیحون مرز ایران و توران است و ما در سُغدیم. این همان تقسیم‌نامهٔ کهن است که فریدون شاه جهان میان پسرانش سلم و تور و ایرج پایه نهاد؛ پیش از آنکه از بی‌خردی بزرگان، ایرج بی‌گناه کشته شود میان ایران و توران جنگ و جدایی نبود و هیچ آشنایی باشندگان این دو سامان به کین و رزم با یکدیگر نداشتند؛ از یزدان امیدوارم که باز به آن دوران دوستی بازگردیم؛ شاید خدا خواست تا تو از ایران بدین جا سپاه‌کشی و مردان من با دیدن روی تو مهرت در دلشان افتد و به بخت‌بلندت جنگ‌های دراز ایران و توران تمام گردد. گرسیوز برادر من با این نامه و هدایا به نزد تو می‌آید تا شاید سیاهی‌ها از میان برود تا ما نیز بسان روزگار فریدون شاه به شادی و برادری کنار هم زندگی نماییم. تو پسر پادشاه ایرانی؛ پس این سخنان را نیز به پدرت کاووس شاه بگوی مگر سر او نیز نرم گردد، رستم جهان‌پهلوان را نیز با این رأی موافق نما که اگر تو و رستم این درخواست را به‌پیش کاووس شاه ببرید او نیز موافق خواهد بود که بود شاهی کاووس شاه به بود جهان‌پهلوان رستم است.جز از تخت زرین که او شاه نیست|تن پهلوان از در گاه نیستکتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوشجلد دوم از داستان‌های شاهنامههمراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهل‌قلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش● اثر علی نیکویی۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Mon, 15 Dec 2025 02:27:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارهٔ ۱۲ داستانِ سیاوش از داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۹۰)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DB%B1%DB%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DB%B9%DB%B0-mgwsjzefobz9</link>
                <description>وزان سو چو گرسیوز شوخ مرد|بیامد بر شاه ترکان چو گردبگفت آن سخنهای ناپاک و تلخ |که آمد سپهبد سیاوش به بلخگرسیوز که در جنگ بلخ از سیاوش و سپاه ایران شکست‌خورده و گریخته بود شتابان خود را بر افراسیاب شاه تورانی رساند و روی به برادر گفت: سپهبد سیاوش به بلخ یورش آورد درحالی‌که در کنارش رستم جهان‌پهلوان سپاه ایران را فرمانده بود؛ شمشیرزنان ایران پنجاه برابر ما بود و در دست‌هایشان گرزهایی از سر گاومیش؛ چون لشکر ایران را می‌نگریستی به‌مانند آتش روان بودند. ما سه روز و سه شب با ایشان به رزم درآمدیم و جنگیدیم؛ اما فرجام ما شکست بود و بلخ دست ایرانیان افتاد؛ اینک ای برادر تاج‌دارم امروز را شما به آسودگی بگذرانید و چون فردا آسوده‌خاطر از خواب برخاستید اساس لشکر و جنگی جدید را کنارتان خواهیم چید!افراسیاب از سخنان برادرش برآشفت که پس از شکستی چنین بزرگ و گریزش از دست ایرانیان چگونه از خواب و آسودگی سخن می‌راند! پس چنان خشمگین بر گرسیوز نگریست که همگان گفتند اینک او را با شمشیر به دونیم خواهد کرد! پس فریادی بلند بر سر گرسیوز کشید و او را از گاهش بیرون راند و دستور داد همان دَم هزار نفر از نامداران و پهلوانان توران زمین به پیشش بیایند تا اساس جنگ دیگری را با ایرانیان بریزد و همه دشت‌های اطراف سُغد را پرچین‌های جنگی زدند و آرایش رزمی گرفتند؛ چون شب رسید افراسیاب را خواب در گرفت و به خفتَنگاهَش رفت و در جایگهش غلتید. چون پاسی از شب گذشت، بسان مردمانی که از تب در شب ناله می‌کنند خروش و فریادی از افراسیاب برخاست درحالی‌که در جایگاه خویش می‌لرزید. مراقبان پادشاه زود بر کنار بسترش آمدند و با یکدیگر به سخن پرداختند و کسی از ایشان دوان به‌سوی گرسیوز رفت و خبر رساند، او چون باد بر بالین افراسیاب رسید و دید شاه تورانیان بر زمین افتاده و لرزان و بی‌سخن ناله می‌کند! افراسیاب را به‌سرعت در آغوش کشید و پرسیدش چه بر سرت آمده به من که از خون تو هستم بگو ای برادر!افراسیاب با صدایی آرام و لرزان گفت: هیچ سخنی مران تنها مرا در آغوشت گیر و اندکی زمان ده تا خرد دوباره در تنم بیاید؛ زمانی چند بگذشت تا افراسیاب شاه اندکی بهتر شد و شمع‌های کاخ شاهی را روشن نمودند و شاه ترکان لرزان به روی تخت پادشاهی‌اش نشست. گرسیوز روی به افراسیاب گفت: ای برادر لب بگشای و بگوی چه شگفتی در خواب دیدی که چنین حال گردیدی؟!افراسیاب به برادر گفت: به چشم کسی تا کنون چنین خوابی که من دیدم نیامده! شبی تیره بود، چنان تیره که هیچ پیر و جوانی چنین تاریکی به چشم ندیده، در آن شب تیره من در بیابانی بودم؛ بیابانی پر از مار، جهان پر از گرد بود و آسمان پر از عقاب! زمینی که روی آن ایستاده بودم چنان خشک بود که تو می‌اندیشیدی هیچگاه هیچ ابری روی آن نباریده است. در کرانی از این بیابان سراپردهٔ من افراشته بود و گرداگردم سپاهی از کُنداوران و پهلوانان ایستاده بودند؛ ناگهان بادی برخاست و گردوغباری شد و درفش مرا سرنگون کرد تا روی برگرداندم دیدم سراپرده و خیمه‌ام نیز سرنگون شد؛ سرهای پهلوانان سپاهم بریده شد و بدن‌هایشان خوار در گوشه‌ای افتاد و از هر سو جوهای خون بود که روان شد! از دور سپاهی بزرگ از ایران‌زمین رسید و به‌سوی تخت شاهی من تاختند و اسیرم کردند و دستانم را بستند! من هراسان هر سوی را نگاه کردم تا خویش و نزدیکی ببینم؛ اما هیچ آشنایی نبود! پهلوانی مرا سوی کاووس شاه ایران برد؛ اول تختی بزرگ نمایان شد که بسان ماه نورانی بود و بر رویش پسر کاووس نشسته بود، چهارده‌ساله بیشتر نبود که مرا دست‌بسته روبروی خود می‌دید که ناگهان فریادی کشید؛ چون رعدوبرق و شمشیرش را بیرون آورد و مرا از میانه به دونیم کرد! من از بزرگی درد خروشیدم و فریاد کشیدم و از آن درد از خواب برخاستم!گرسیوز گفت: تعبیر این خواب را به نیت خیرخواهی می‌گیریم و آرزو می‌کنیم کام دلت باشد و بالندگی تاج و تختت؛ اما باید گزارندگان خواب را بخواهیم که ایشان دانش فهم خواب را دارند و جز ایشان باید بیداردل موبدان و اخترشناسان و خردمندان را نیز بخوانیم تا همگان با هم بیایند و راز این خواب را بگویند.پس به‌سرعت گزارندگان خواب و موبدان و اخترشناسان و خردمندان را بخواندند در کاخ افراسیاب و احترام بسیار کردندشان تا افراسیاب بیامد و روی به ایشان گفت: ای پاک‌دلان و نیک‌پی بِخرَدان! اگر خبردار شوم که خوابی را که اکنون به شما خواهم گفت جایی دیگر بگویید، بی‌درنگ دستور می‌دهم سر تک‌تک شما را ببرند!  بعد از آن به تمامشان سیم و زر بسیار بخشید تا بیم و ترس از دلشان برود و در کار خواب‌گزاری کوتاهی نکنند. پس افراسیاب خواب خود را بر ایشان بازگفت، ایشان چون سخن‌های شاه ترکان را شنیدند بسیار ترسیدند و موبدی از میانشان  روی به افراسیاب کرد و فرمود: اگر به ما زنهار بدهی و پیمان بندی تا پس از تعبیر این خوابِ پریشان جانمان را نگیری هرچه می‌دانیم بر شما خواهیم گفت...کزین در سخن هرچ داریم یاد|گشاییم بر شاه و یابیم دادکتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوشجلد دوم از داستان‌های شاهنامههمراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهل‌قلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش● اثر علی نیکویی۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Tue, 09 Dec 2025 14:52:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارهٔ ۱۱ داستانِ سیاوش از داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۸۹)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DB%B1%DB%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DB%B8%DB%B9-oj8zxrq9xmfd</link>
                <description>دو دیده پر از آب کاووس شاه|همی بود یک روز با او به راه  کاووس شاه یک روز از مسیر را با چشمانی اشک‌بار به همراه سیاوش و سپاه ایران برفت و روز بعد شاه و شاهزاده یکدیگر را در آغوش کشیدند و سخت از این جدایی گریستند، گویا در دل کاووس شاه چیزی گواهی می‌داد این دیدار آخر او با فرزندش است؛ پس از آن شاهنشاه به‌سوی کاخ شاهی بازگشت و سیاوش با لشکر سوی رزم با دژخیم. چون کاووس شاه از سپاه ایران جدا شد سیاوش و رستم سپاه ایران را به‌سوی زابلستان بردند آنجا که زال دَستان چشم در راه ایشان بود، چون به سیستان درآمدند یک ماه آنجا ماندند و سیاوش در این مدت یا در مجالس بزم و آواز بود یا با رستم به خوشی ایام سپری می‌نمود و یا با برادر کوچک رستم، زوارهٔ پهلوان به شکار می‌رفت.چون یک ماه گذشت رستم و سیاوش از زال بدرود کردند و سپاه ایران را از زابلستان برداشتند درحالی‌که بسیار رزم‌جویانی از زابل و کابل و هندوستان بر ایشان افزوده گردیده بود. تمام مردان جنگ‌آور ایران‌سپاه به شهر هری [هرات] رسیدند و از آنجا سپاه بزرگ ایران سوی مرو حرکت نمود و به نزدیک شهر بلخ و مرز توران رسیدند؛ در آنجا هیچ تندی و آزاری از شمشیر داران ایران بر باشندگان آن دیار نرفت. گرسیوز برادر شاه توران و دو فرمانده‌اش بارمان و سپهرم تورانی که از رسیدن سپاه ایران به مرز توران خبردار شدند و پیشاپیش لشکر بزرگی به پیشواز جنگ‌آوران ایران شتافتند و پیش از حرکت پیکی شترسوار برگزیدند و این پیام را نزد شاه توران افراسیاب فرستادند که ای پادشاه، از ایران سپاهی مردان جنگجوی به سپهبدی سیاوش به مرز توران رسیده‌اند که سپه‌کش ایشان رستم جهان‌پهلوان است؛ شما به‌سرعت لشکری گران برپای دار و به یاری ما بشتاب. تا پیک گرسیوز به افراسیاب برسد سیاوش وقت را نکشت و سپاه ایران را به‌سوی بلخ تازاند، گرسیوز چون تازش ایرانیان را بدید چاره‌ای جز جنگ ندید؛ دو نبرد سخت در سه روز پشت دروازه‌های شهر بلخ میان سپاه ایران و لشکر توران درگرفت که تورانیان شکست خوردند و سیاوش و سپاه ایران‌زمین شهر را بگرفتند و به بلخ درآمدند و سپهرم و تورانیان از پیش شمشیر ایرانیان به‌سوی افراسیاب گریختند. پس سیاوش نامه‌ای نوشت به پدرش کاووس شاه؛ دبیر شاهزاده بیامد و بر حریر با مشک و گلاب و عبیر نامهٔ شاهزاده را بنوشت که: نخست آفرین بلند بر کردگار که روزگار خوش و پیروزی از بخشش اوست که اگر بخواهد کسی را سربلند خواهد کرد و اگر نخواهد نژند و سوگوار، پس خردمند آن است به فرمانش بی‌چون‌وچرا درآید؛ آفرین دوم بر شهریار ایران‌زمین که همه کارهایش فرجام نیکو یابد؛ من به شهر بلخ درآمدم پیروز و شاد. سه روز در جنگ با تورانیان گذشت و روز چهارم مهر خداوندگاری شامل من گردید. سپهرم به شهر تِرمِذ[1] گریخت و بارمان چون تیری که از کمان می‌جهد از چنگ ما ترسان جَست. اکنون تا ورای رود جیحون زیر شمشیر مردان ایران است؛ افراسیاب شاه تورانی در ولایت سُغد[2] با لشکرش ایستاده؛ اگر شاهنشاه ایران‌زمین به من فرمان دهد سپاه ایران را خواهم جُنبانید به‌سوی افراسیاب. چون نامهٔ پیروزمندانهٔ سیاوش به پادشاه ایران رسید و خوانده شد، شهریار ایران‌زمین از خوشحالی بسان درختی که در اردیبهشت می‌شکفت از شادی شکفت و بر یزدان پاک نیایش برد و دستور داد تا دبیران گاهِ شاهی بیایند تا پاسخ کاووس شاه را بر سیاوش بنگارند و فرمود: از آفرینندهٔ خورشید و ماه، جهان‌داری که تاج‌وتخت به من بخشید به تو تا جاودان روزگار شادمانی دل برسد و از درد و بلا به‌دور باشی و همواره به پیروزی و فَرَهی کلاه بزرگی و تاج شکوه بر سرت باشد. اکنون که در این جنگ تو پیروز گشتی اندکی درنگ نما اما سپاهیان ایران‌زمین را پراکنده نکن؛ زیرا هماوردت افراسیاب بسیار بدپیشه است و فریب‌کار. پس در بلخ با سپاه آماده‌باش و در جنگ پیش‌دستی نکن و بگذار تا افراسیاب به‌سوی تو آید؛ همان دم که پای بدین سوی جیحون نهاد تو و ایرانیان بر وی بشورید و دامنش را غرق خون کنید. دستور دادند تا پیک سیاوش بیاید و پاسخ شهریار ایران را به او دادند و گفتندش به‌سرعت نامه را به شاهزاده برساند. چون پیک به‌پیش سیاوش رسید به‌رسم ادب زمین بوسید و نامه کاووس شاه را به سیاوش بداد؛ سیاوش چون نامه را بخواند از رضایت پدرش خرسند شد و نامه را بر سر نهاد و دستور شهریار را به‌جان‌ودل خرید و در شهر بلخ با سپاه بزرگ ایران آماده ایستاد در انتظار افراسیاب شاه تورانی.نگه داشت بیدار فرمان اوی|نپیچید دل را ز پیمان اوی[1] امروزه یکی از شهرهای کشور ازبکستان و مرکز استان سرخان‌دریا است. زبان مردم شهر ترمذ به‌طورکلی فارسی تاجیکی و ازبکی است.[2] امروزه یکی از ولایت‌های کشور تاجیکستان است که مرکز این ولایت شهر خجند است.کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوشجلد دوم از داستان‌های شاهنامههمراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهل‌قلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش● اثر علی نیکویی۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 23:44:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارهٔ ۱۰ داستانِ سیاوش از داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۸۸)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DB%B1%DB%B0-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DB%B8%DB%B8-rorghnvjvxdb</link>
                <description>به مهر اندرون بود شاه جهان|که بشنید گفتار کارآگهان کاووس شاه روزگار به خوشی می‌گذراند که خبرچینان و کارآگاهانش خبر آوردند که افراسیاب تورانی با یک‌صد هزار نفر سوار پرخاش‌جوی از ترکان به‌سوی ایران رهسپار است! شاه ایران از این خبر شوم ایام خوشش تباه شد و با خشم انجمنی از ایرانیانی که دوستدار تاج‌وتخت کیانیان بودند برپا داشت و در آن انجمن چنین گفت که: گویا خداوندگار جهان‌آفرین سرشت افراسیاب را از چهارعنصر مقدس آب و بادوخاک و آتش نیافریده است! چون در هر جنگ از ما شکست می‌خورد و از ترس جانش زبانش را به خوشی می‌گرداند و پیمان می‌بندد و مدتی که می‌گذرد مردانی کینه‌جو و شمشیرزن می‌یابد و از سر پیمان و سوگند سر می‌تابد؛ اکنون که او کارش چنین ناشایست و زشت است پس کینه خواهش کسی جز من نیست؛ روز روشنش را سیاه خواهم کرد و او را خواهم کشت و نامش را از جهان برخواهم انداخت؛ زیرا هرازچندگاهی بسان تیری که در کمان ناگهان سپاهی می‌سازد و رزم ایران را سر می‌کند و این بوم‌وبر را به ویرانی می‌نهد.موبد از میان جمع برخاست و روی به پادشاه نمود و فرمود: شاها، دیگر امان دادن بر افراسیاب و پیمان بستن با او بس است! دو بار او پیمان شکست و کاخ شاهی شما را تا ویرانی پیش برد، چند بار دیگر باید در گنج‌هایتان را بگشایید هزینهٔ ماجراجویی‌های شاه توران را دهید؟! این بار سرداری بزرگ گزینید و کار افراسیاب را یکسره نمایید.شاهنشاه ایران روی به موبد کرد و گفت: من در این جمع کسی را بدان سزاواری نمی‌یابم که تاب جنگ با افراسیاب را داشته باشد! باید خودم بسان کشتی که بر آب می‌افتد پا در این جنگ نهم، اینک شما بروید تا من اندیشه‌ای نیک پیرامون این نبرد نمایم.سیاوش که سخنان پدرش را شنید با خوداندیشید باید کاری کنم که پادشاه مرا به این جنگ بفرستد؛ زیرا رفتن من بدین جنگ دو سود دارد اول آنکه از دربار پدرم و فریب‌های سودابه رهایی می‌یابم و دوم آنکه اگر در این جنگ پیروزی با من گردد به چشم پدرم از نام‌آوران ایران‌زمین خواهم شد؛ پس شاهزاده کمربند جنگی بر کمر بست و به پیشگاه پدر تاج‌دارش برفت و روی به شاهنشاه ایران فرمود: شاها، من آن پایگاه را دارم که با افراسیاب تورانی به جنگ درآیم و سر سواران آن دیار را به چنگ آورم. پادشاه از سخن فرزندش خشنود شد و پذیرت که این نبرد را سیاوش عهده‌دار گردد، پس به سیاوش گفت: گنج‌های دربار و سپاهی مردانم از آن تو هستند و جز اینها هزاران آفرین ایرانیان بر گفتار و کردار توست.کاووس شاه، رستم دستان را از سیستان به نزدش بخواند، چون رستم به‌پیش شاه ایران درآمد سخن‌های نیکو بین ایشان درگرفت، کاووس شاه به رستم گفت: ای جهان‌پهلوان، پیل همچون تو زور ندارد و از رخش تو باره‌ای جنگی‌تر نیست، پیش از آمدن تو سیاوش به سرای من درآمد درحالی‌که کمربند جنگی بر میانش بسته بود و با من بسان شیر ژیان سخن راند و گفت می‌خواهد به جنگ افراسیاب برود؛ از تو ای جهان‌پهلوان می‌خواهم کنار فرزندم رهسپار این جنگ گردی و روی از او بر نتابی، تو اگر کنار شاهزاده‌ام باشی من خواب و آرام خواهم داشت که این شاهنشاهی امن است؛ چون تیر و شمشیر تو افراشته است.رستم؛ چون این سخن‌ها شنید گفت: شاها من بندهٔ تو ام و هرچه فرمان دهی همان کنم و جز این سیاوش در کودکی در دامان من پرورده شد؛ پس جان و روان من است و سر تاجش آسمان من. چون این سخنان را کاووس شاه شنید خوشحال شد و رستم را آفرین داد و فرمود ای رستم، خرد با جان پاکت همیشه جفت باشد.شاهنشاه ایران به سپهدار طوس فرمان داد تا سپاه ایران را بیاراید و خود کلید گنج‌ها و دینارهای فراوان به سیاوش فرستاد و فرمود که اینک کدخدای این سپاه تویی و هرچه بکار آید تو آن کن؛ پس دوازده هزار نفر سوارکاران نامدار به سیاوش سپرد و از پهلو و پارس و کوچ[1] و بلوچ و گیلان و دشت سروچ[2] دوازده هزار نفر دیگر رزم‌جوی پیاده گزین شدند و جز ایشان هرچه پهلوان‌زادهٔ دلیر و خردمند در ایران بود که سنشان به سال سیاوش می‌ماند همراهش شدند و گردان جنگی ایران که نام‌آورانی چون بهرام و زنگهٔ شاوران در آن بودند نیز به سپاه سیاوش درآمدند؛ پس پنج موبد آمدند و درفش کیانی را برافراشتند. شهنشاه دستور حرکت سپاه ایران را داد و سپاهیان از پهلو به‌سوی هامون به حرکت درآمدند؛ لشکر ایران چنان بزرگ بود که تو می‌پنداشتی دیگر در روی زمین جایی نبود که اسبان نعل خود را بنهند، پیشاپیش سپاه ایران درفش کاویانی بسان ماه درخشانی خودنمایی می‌نمود؛ کاووس شاه نیز با لشکر از شهر بیرون شد و در بیرون شهر پیشاپیش لشکر بر بلندی ایستاد و فرمود: آفرین بر سپاه ایران‌زمین؛ ای نامداران فرخنده پی، ای سربازان ایران‌زمین، ستاره بخت شما درخشان باد و کور باد چشم بدخواهانتان، امید آنکه به تندرستی و پیروزی و شادی از این جنگ بازآیید. پس کاووس شاه از آن بلندی به زیر آمد و سپاه ایران از آن جایگاه به‌سوی دژخیم حرکت نمود.وزان جایگه کوس بر پیل بست|به گردان بفرمود و خود برنشست[1]  قوم کوچ، ساکنِ کوه‌های جنوبی کرمان بودند. این مردم را قفص و کوفج هم نامیده‌اند. جمعیت آنان در اوایل قرن ۴ق بالغ بر ۱۰ هزار نفر بود که در کوهستان خود به زراعت، دامداری و راهزنی روزگار می‌گذراندند. کوچیان، مردمانی شجاع بودند و با راهزنی‌های خود همۀ راه‌های کرمان و فارس و سیستان را ناامن کرده بودند. بااین‌همه، از بلوچ‌ها هراس داشتند. به نوشتۀ مقدسی، کوچیان به زبانی سخن می‌گفتند که مانند زبان سندی، نامفهوم بود.[2] نام دشتی است در نواحی کرمان.کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوشجلد دوم از داستان‌های شاهنامههمراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهل‌قلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش● اثر علی نیکویی۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 00:57:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارهٔ ۹ داستانِ سیاوش از داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۸۷)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DB%B9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DB%B8%DB%B7-ultca1cgayo8</link>
                <description>چو از کوه آتش به هامون گذشت|خروشیدن آمد ز شهر و ز دشت سیاوش چون از میان دو کوه آتش گذشت و بر ساحل رود هامون درآمد، همگان که در آن دشت گردآمده بودند فریاد شادی برکشیدند و سواران ایران لشکری آراستند به‌پیش پای شاهزاده سکه‌های طلا ریختند و در جهان شادمانی برای شاهزاده به پا شد و کَهان و مَهان ایران به جشن نشستند و نجوایی بین باشندگان آن دست پیچید که دادار دادگر امروز در داوری ایزدی[1] بی‌گناهی سیاوش را بر همگان نشان داد. سودابه که از ایوان کاخ تماشاگر بود؛ چون خروش و شادی مردم را دید دانست سیاوش روی سپید از آتش به درآمده، از شدت اندوه موی خود کند و روی خود چنگ کشید.سیاوش اسب را سوی پدر تازاند و از باره پیاده شد؛ کاووس شاه و سرداران سپاه نیز از اسبان خود فرود آمدند؛ شهریار دید بر پیرهن شاهزاده حتی گردی از خاک یا دودی از آتش هم ننشسته؛ پس فرزند را سخت در آغوش کشید و از کردار ناشایستش پوزش خواست، سیاوش به‌پاس مهری که ایزد به او رواداشت و شراره‌های آتش سوزان نسوزاندش و کام دشمنانش زهر شد، بر زمین نشست و به درگاه جهان‌آفرین روی بر خاک مالید.شاه روی به سیاوش فریاد کشید که ای دلیر جوان تو پاکیزه سرشتی و روشن‌روان؛ خوشا به جهانی که فردا روز چون تو فرزندی شاهش گردد که از مادری پارسا زائیده شدی. پس شهریار همراه فرزندش به ایوان کاخش درآمد و رامشگران را فرمود تا بنوازند و بزمی برپا داشت و گنج‌ها به سیاوش بخشید و سه روز این بزم برپا بود تا روز چهارم که شاه برخاست و گرزی گاوچهر به دست گرفت و بر تخت کیانی تکیه زد؛ برآشفت و دستور داد تا سودابه را به پیشگاهش بیاورند.چون سودابه را بر گاه شاه آوردند بر سر زن فریاد کشید و سخنان زشتش را یادآور شد و بفرمود که تو بی‌شرمی و بدی بسیار کردی و چیزی نمانده بود تا به جان فرزندم آسیب‌رسانی؛ اکنون پوزش نخواه که بکار نمی‌آید از اینجا برخیز و برو تا کار تو را یکسره نمایم! که شایستهٔ زیستن بر زمین دیگر نیستی و باید تو را آویخت.سودابه روی به شاه نمود و گفت: ای شهریار، تو نیز بر سر من آتش ببار! آری سر من را باید برید! بر منی که از اول بدی آمد و اینک نیز بدی رسید! شما شادمان هستی که فرزندت زنده مانده و من روی سیاه شدم؛ اما بدان اینکه آتش سیاوش را نسوزاند دلیل پاک‌دامنی او نیست که او در پیش زال بزرگ شد و جادوگری‌های پدر رستم را نیک آموخته! کاووس شاه فریاد کشید تو باز نیرنگ می‌کنی؟!پس کاووس شاه روی به ایرانیانی که در آن انجمن گردآمده بودند نمود و پرسید: بادافره[2] این بدی که سودابه در جهان نمود چیست؟! فریاد آفرین‌های ایرانیان بر شاه در کاخ پیچید و همه گفتند او را باید بی‌جان نمود! پس شهریار روی به دژخیم[3] کرد و فرمود؛ این زن را بگیرید و ببرید و بر دار کشید؛ چون دژخیمان سودابه را از زمین برداشتند آواز آه و ناله حرم‌سرای پادشاهی برخاست و دل کاووس شاه نیز پر درد شد اما درد خود را نهان نمود که ناگهان سیاوش خود را بر تخت شاهنشاه رساند و روی بر پدر تاج‌دارش نمود و فرمود: شاها؛ از گناه سودابه به‌خاطر من بگذرید! که اول دل شما از این کار رنجیده می‌شود و دوم شاید پند پذیرد و به راه آید. کاووس شاه گفت به سخن تو بخشیدمش. سیاوش تخت پادشاه را بوسید و از کاخ بیرون‌شد و زنان شبستان همه به‌سوی سودابه شدند او را به حرم‌سرا بازگرداندند.روزگاری از این ماجرا گذشت و باز دل کاووس شاه بر سودابه نرم شد و آرام‌آرام در دل شاه جای گرفت، دوباره سودابه اساس جادویی پیشه کرد تا دل شاه با فرزندش تیره گردد، باز در فکر شاه از گفتار سودابه تیرگی بر سیاوش افتاد؛ اما دیگر از آن به مَهان دربار چیزی نمی‌گفت. انسان برای رهایی از چنین گرفتاری باید چهار چیز داشته باشد؛ خرد، دانش، دین و داد. اساس آفرینش بر این است که زندگانی گاهی نوش دهد کاهی زهر و چون ما نیز بسان خود آفرینش آفریده هستیم از چرایی‌هایش آگهی نداریم و قرار نیست داشته باشیم؛ اما پندی که تا بدین جا در این داستان نهفته آن است که مهری فزون‌تر از مهر هم‌خونان نیست و وقتی مردی فرزند شایسته‌ای دارد دیگر باید زن‌بارگی را وا نهد.چو فرزند شایسته آمد پدید|ز مهر زنان دل بباید برید[1] داوری ایزدی یا به زبان پهلوی var؛ و در زبان اوستایی ورنگه varangh که در ایران باستان ور بر دو گونه بوده است، ور سرد و ور گرم. ور گرم یا ور آتش قسمی از قضاوت بود که از آتش یا فلز گداخته، راه‌رفتن بر روی آتش یا فروبردن دست در آب یا روغن جوش مدد می‌گرفت. برای نمونه گذر سیاوش و ریختن فلز گداخته بر سینهٔ آذرپاد مهرسپندان برای اثبات ادعا، گونه‌هایی از ور گرم بوده‌اند. ور سرد یا ور آب نیز عبارت از غوطه‌ورشدن در آب و خفه شدن و نوشیدن زهر و چون آن است. در بیشتر موارد آب را با موادی چون گوگرد یا خاکه زر مخلوط کرده و به شخص می‌خوراندند. خوراندن آبِ گوگرد (اوستایی Soakenta Vant) به واژگان سوگند تبدیل شده و امروزه در زبان فارسی سوگند را با فعل خوردن به کار می‌برند.به علت جایگاه مهم آتش در ایران باستان، ور گرم را برای بزرگان جامعه و متولیان دین به کار می‌برده‌اند.[2] بادافره به معنی کیفر است.[3] جلاد، دژخیم، میرغضب.کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوشجلد دوم از داستان‌های شاهنامههمراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهل‌قلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش● اثر علی نیکویی۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 02:27:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارهٔ ۸ داستانِ سیاوش از داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۸۶)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DB%B8-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DB%B8%DB%B6-kf3tzc54uvo2</link>
                <description>سپهبد ز گفتار او شد دژم|همی زار بگریست با او بهم  پادشاه از سخنان سودابه چنان اندوهگین شد او نیز گریست، با دلی خسته دستور داد تا همسرش برود و باز برای فهمیدن راستی سخن سودابه و سیاوش به اندیشه نشست.چاره کار را نزد موبدان یافت و دستور داد تا از سرزمین پَهلَو[1]تمام موبدان به دربار او بیایند؛ چون موبدان به حضور شهریار ایران رسیدند، شاه داستان را برای ایشان بازگفت. بزرگ موبدان به کنار پادشاه آزرده فکر آمد و گفت: ای شهریار ایران‌زمین، درد تو را نهان نخواهیم گذاشت ماندن؛ اگر به‌راستی می‌خواهی بدانی چه کسی راست می‌گوید یا دروغ، باید تن به آزمونی سخت برای فرزند یا همسرت دهی! هرچند هر دوی آنها عزیز جان تو هستند؛ اما دل شما که شاه ایران هستی نباید از اندیشه‌های بد گزندی ببیند! اگر مشکلی چنین پیدا شود و یافتن راستی از کژی ممکن نشود ما آتش را به داوری فرا می‌خوانیم که شخص باید از میانهٔ زبانه‌های آتش بگذرد؛ زیرا سوگند زمین و آسمان نزد خداوندگار این بوده است که بر بی‌گناهان گزندی نخواهند رساند.پادشاه وقتی سخنان موبدان را شنید سودابه و سیاوش را بخواند و بر ایشان گفت: سخن هیچ‌کدامتان مرا آرام نمی‌کند! و نمی‌توانم پاکیزه و گنهکار را مشخص نمایم؛ پس آنچه موبدان گویند آن کنم تا آتش سوزان گنه کرده را رسوا نماید و بسوزاند! سودابه زود زبان به سخن گشود که: آن‌کس که راست می‌گوید من هستم، بیدادی بزرگ بر من رفت و دو کودک در شکمم به ستم سیاوش افتادند! پس سیاوش را باید به آزمون آتش بسپارید.پادشاه روی به پسر جوانش نمود و گفت: اکنون رأی و نظر تو چیست؟سیاوش پاسخ داد: ای پادشاه! دوزخ برای من شیرین‌تر از شنیدن سخنان ناروایی است که سودابه بر من می‌راند! من جان به آزمون آتش خواهم سپرد تا از سخنان ناراست سودابه رهایی یابم.کاووس شاه به اندیشه فرورفت که اگر در این آزمون هر کدام از این دو سرافکنده شوند از فردا روز چه کسی من را شاه خواهد خواند؟! فرزند و زن؛ مانند مغز و خون هستند پس از کدامشان می‌توان چشم پوشید؟ همان بهتر که این کردار زشت را فراموش کنم و با دلی آسوده شاهی نمایم؛ اما مگر خردمندان نگفته‌اند با بددلی شاهی کردن ممکن نباشد.پس پادشاه به دستور[2] فرمود تا ساربانان صد کاروان شتر به بیابان‌های اطراف شهر ببرند و پشتشان را مملو از هیزم نمایند؛ تمام باشندگان ایران‌زمین به تماشا آمدند، صد کاروان شترهای سرخ‌موی هیزم روی هیزم ریختند، پس دو کوه بلند از هیزم ساخته شد که بلندی و درازی‌اش از شمارش درآمد و چنان بزرگ بود که از دو فرسنگی[3] هر کس آن دو کوه هیزم را می‌دید، گویا پادشاه می‌خواست این بار جای سخنی برای سودابه نماند که چنین انبانی از هیزم آماده نموده بود؛ اکنون باقی داستان را بشنو آن زمان خودت نیک‌تر خواهی دانست بهترین کار آن است که همواره بر یزدان پاک ایمان داشته باشی.بر دشت دو کوه بزرگ هیزم انباشته شد، تمام مردمان برای دیدن آزمون پاک‌دامنی سیاوش آمده بودند؛ بنا بر آیین آزمون آتش، میان دو کوه هیزم به‌قدر گذر چهار سوارِ کنار هم راه بود که اگر هیزم‌ها آتش کشیده می‌شد آن باریکه راه چون گذر دوزخ پر از آتش و حرارت می‌کشت و کسی را اگر مهر یزدان فرا نمی‌گرفتش زنده از آن گذر نمی‌توانست برآید.پس موبدان به‌رسم این آیین کنار هیزم‌ها رفتند و نجوا کردند بر هیزم‌ها که این آتش زان رو برپا می‌گردد تا آزمون پاک‌دامنی باشد و گنهکار را سوزاند، چون آیین سوگند بجای آمد پادشاه ایران به موبد اشاره کرد تا نفت سیاه بر هیزم‌ها بپاشند سپس دو صد مرد آتش‌فروز آمدند و بر هیزم‌های تر شده به نفت آتش زدند و بر آتش دمیدند و در دمش اول آسمان از دود سیاه شد و زبانه‌های آتش پس از دود هویدا گردید و شعله‌ها فروزان شد و تو گویی زمین از آسمان پرنورتر شد؛ چنان حرارتی در دشت درگرفت که مردمانی که برای تماشا آنجا آمده بودند رویشان گداخته شد و اشک از چشمانشان برای شاهزادهٔ زیباروی سرازیر گردید.سیاوش تاجی زرین بر سر نهاد و لباسی سپید چون کفن بر تن نمود و بر آن جامه کافور پراکند همان گونه که رسم کفن‌کردن است، بر اسبی سیاه بنشست و با لبی خندان و دلی امیدوار به مهر یزدان اسب را به‌سوی پدر تازاند و چون به جایگاه شاهنشاه ایران رسید از اسب فرود آمد و شهریار را ستایش نمود؛ کاووس شاه وقتی چشمش به فرزندش افتاد شرمگین شد و با مهربانی با سیاوش سخن راند.سیاوش که حال پدر را چنین دید گفت: اندوهگین نباشید که چرخش روزگار چنین است، مرا سری پربها از شرم است پس اگر بی‌گناهم بدی به من نخواهد رسید و اگر گناهکارم امید که خداوندگار نگهدارم نباشد؛ پس فریاد زد:به نیروی یزدان نیکی دَهِش|کزین کوه آتش نیابم تَپِشپس بر اسبش جست و بر دل آتش یورش برد، خروش و فریاد از مردمان برخاست، سودابه که آوازها را شنید به ایوان کاخ آمد، آتش بزرگ را دید و در دل آرزو کرد که سیاوش در این آتش بسوزد. مردمان در زبانشان دشنام بر شاه و چشم ناامیدشان بر آتش، زبانه‌های آتش سهمگین بود که هر سو می‌کشید، سیاوش و اسبش را هیچ‌کس نمی‌دید؛اشک و آه و انتظار مردمان...ناگهان از آن‌سوی سیاوش سوار بر اسبش از آتش برآمد و صدای شادی مردم دشت را برداشت؛ سیاوش گویا نه از آتش که از دریا گذشته بود.چو بخشایش پاک یزدان بود|دم آتش و آب یکسان بود  [1] پهله یا پهلو نام سرزمینی وسیع در باختر (غرب) ایران بوده است که بیشتر شهرها و نواحی زاگرس فعلی را فرا می‌گرفته است.[2] دستور یک روحانی بلندمرتبه در دین زرتشتی است. اختیارات او از موبد و هیربد بالاتر است.[3] هر فرسنگ / پرسنگ در دوران باستان تقریباً معادل 5 کیلومتر است که دو فرسنگ چیزی معادل 10 کیلومتر است.کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوشجلد دوم از داستان‌های شاهنامههمراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهل‌قلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش● اثر علی نیکویی۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 04:03:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرافتخارترین صحنهٔ پیروزی ایرانِ باستان را شهرداری تهران به گند کشید!</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87%D9%94-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF-mt469hjytgnc</link>
                <description>علی نیکویی (دکتری پژوهش‌هنر، کارشناس ارشد تاریخ ایران باستان)مانند تمام سؤالات درس تاریخ دوران مدرسه رفتنمان داستان را شروع می‌کنم: این مرد نشسته بر روی اسب کیست و چه کرد! شاپور اول پسر اردشیر بابکان دومین پادشاهِ ایرانِ ساسانی بود؛ در روزگاری که شهریاری اشکانی به خواب ضعف و روزگار فرسودگی فرورفته بود و سرزمین ایران به جولانگاه خاندان‌های نیرومند محلی و یورش‌های خارجی بدل شده بود؛ پدر شاپور یعنی اردشیر بابکان پرچم قیام بر علیه اشکانیان را برافراشت و شاپور که آن زمان جوانی شانزده تا هژده ساله بود همراه و هم‌رزم پدرش شد و نخستین تجربه نبرد و فرماندهی را چشید و شاید در سایهٔ همان نبردها جوانی پخته و میدان‌دیده شد. اردشیر بابکان مؤسس و اولین شهریار شاهنشاهی ساسانی نیک می‌دانست که پادشاهی که در ایران بنا نهاده تنها با جانشینی نیرومند دوام خواهد یافت؛ ازاین‌رو به‌تدریج شاپور را وارد دایره قدرت نمود؛ ازاین‌رو گزارش‌هایی داریم که برخی از ساتراپ‌های [استان‌های] غربی ایران در آن دوران &quot;باج و گزیت&quot; خود را نه به اردشیر که به شاپور می‌دادند. پیرامون جانشینی شاپور اختلاف‌نظرهایی هم هست! طبری از رقابت شاپور با یکی از برادرانش سخن می‌راند که در میانه لشکرکشی اردشیر به گرگان با شورش و اختلاف همراه شد؛ فارغ از درستی یا نادرستی این گزارش حداقل می‌شود اندیشید انتقال قدرت از پدرش اردشیر به او آسان و بی حاشیه نبوده است. شاپور گرچه خود را در کتیبه‌هایش &quot;شاهنشاه ایران و انیران&quot; می‌نامد؛ اما همواره بر این تأکید دارد که پدرش اردشیر زنده بود که او را بر تخت پادشاهی نشاند؛ این نکته جز ادب رسمی گواه موضوع مهم‌تری هست و آن انتقال مشروع و نهادینه قدرت است. شاپور حوالی سال ۲۴۰ میلادی درحالی‌که مردی جوان در حدود سی تا ۳۵ سال بود بر تخت شاهنشاهیِ ایران ساسانی نشست و از همان ابتدا چشم به مرزهای پرآشوب غرب یعنی همسایهٔ قدرتمند خود امپراتوری روم دوخت؛ شاپور روزی که بر تخت نشست تنها خود را وارث تاج‌وتخت پدرش ندید؛ بلکه خواستار رؤیایی بود که ایران را بار دیگر کانونِ تمدنِ جهانی می‌خواست. بهار ۲۴۳ میلادی می‌رسد و چیزی در حدود ۳ سال از پادشاهی شاپور نگذشته که امپراتور جوان روم &quot;گوردیانِ سوم&quot; با رؤیای پانهادن در جای پای اسکندر مقدونی به‌سوی فرات لشکر کشید؛ پادشاهِ جوانِ ایران تصمیم می‌گیرد که خود فرماندگی میدانِ نبرد را بر عهده گیرد و از تیسفون به همراه سپاهی مردانِ ایران به میدان شتافت، سپاهیان ایران و روم در نزدیکی شهر میسیکه (فلوجه در عراق کنونی) به هم رسیدند و در نبرد مَشیک رزمجویانِ ایران و روم به هم تاختند و رومیان چنان در هم کوبیده شدند که امپراتورشان نیز به دست ایرانیان کشته شد و آرزوی اسکندر شدن را به گور برد. کتیبه‌های ایرانی به‌صراحت می‌نویسند: &quot;او را بکشتیم و رومیان را در فرات غرق کردیم.&quot; اگرچه منابع رومی تاب‌آوری این حقارت و کشته‌شدن امپراتورشان را نداشتند با تحریف گفتند: مرگ گوردیان مفلوک بر اثر خیانت و کشته‌شدن توسط همراهانش بود. پس از این شکست، رومیان دیگر رمقی برای جنگ نداشتند، امپراتور &quot;مارکوس یولیوس فیلیپوس&quot; ملقب به &quot;فیلیپ عرب&quot; که جانشین گوردیان شده بود، ناگزیر به صلح آمد؛ نه به شیوه دیپلمات که مانند باج‌گزار. &quot;شاپور در نقش‌رستم با افتخار نوشت که او زانو زد، باج داد و فرمان‌بردار شد.&quot; امیران و افسران رومی تاب این حقارت را برنتافتند و نهایتاً در سال ۲۴۹ میلادی یکی از ژنرال‌های برجسته فیلیپ عرب به نام &quot;گایوس دسیوس&quot; که به‌سوی دانوب فرستاده شده بود تا شورش‌های محلی را فرونشاند از سوی سپاهیان خود به‌عنوان امپراتور اعلام شد و در نبردی در نزدیکی ورونا در روم، در جنگی خونش را بریخت. دسیوس تنها دو سال (۲۴۹-۲۵۱ میلادی) امپراتور بود و سرانجام در نبرد با گوت‌ها کشته شد و این چرخه کوتاه‌مدت ژنرال‌های رومی که امپراتور می‌شدند در سال ۲۵۳ میلادی شکست و یکی از قوی‌ترین ژنرال‌های تاریخ روم به نام &quot;والِریَن&quot; امپراتور روم شد. والرین، برای بازیابی هیبت رومی و خاموش‌کردن آتشِ بی‌اعتمادی در دل لژیون‌ها، چاره‌ای جز رویارویی با ایران ندید. امپراتور مغرور گمان می‌برد با یک یورش حساب‌شده، این شاهِ موبدزاده را به عقب خواهد راند، پس در سال ۲۶۰ میلادی با سپاه مجهز و بسیار بزرگ ۷۰ هزارنفری به منطقه‌ای به نام &quot;ادسا&quot; در ناحیه‌ای که امروز مرز میان ترکیه و سوریه است شتافت و از سوی دیگر شهریار ایران نیز سپاه بدان‌جا کشید و ایرانیان و رومیان به هم تاختند؛ فرجام این جنگ آن شد که خیال‌پردازی‌های امپراتور و سپاهش با نبوغ نظامی شاپور فروبریزد و والریان را واداشت تا نخستین امپراتور تاریخ روم باشد که اسیر می‌شود! آری رومیان شکست سختی از ایرانیان خوردند و امپراتورشان و بسیاری از سناتورها و ژنرال‌هایشان و [شاید] رقمی بین ۵۰ تا ۶۰ هزار سرباز رومی به اسارت دست شاپور درآمدند.شاپور دستور می دهد صحنه‌ی پیروزی بر امپراتوران رومی در چندجای ساتراپ پارس بر روی سنگ حجاری شود که یکی در نقش رستم [در نزدیکی شهرستان مرودشت استان فارس] در زیر آرامگاه داریوش بزرگ هخامنشی حجاری شد که نشانگر پیوند تاریخی و مشروعیت شاهان ساسانی با شاهنشاهی هخامنشی می تواند باشد که عظمت ایران را در تاریخ ثبت کرده‌اند و سنگ نگاره‌ی دیگر باز هم در استان فارس اما در شهرستان داراب در موقعیتی بنام نقش‌برجسته دارابگر حجاری شد.در زیر دو تصویر را می‌بینید؛ تصویر نقاشی نقش‌برجسته‌ی دارابگر است و تصویر عکس نقش‌برجسته‌ی نقش رستمبه نقل از روانشاد علی‌اکبر سرفراز (کاوشگر بیشاپور و تنگ چوگان) نقش‌برجستهٔ ساسانی دارابگرد گویاترین صحنه‌ای است که پیروزی شاپور اول بر سه امپراتور روم را در یک مجلس نمایش می‌دهد: پیکر بی‌جان گوردیانوس سوم زیر سم اسبان شاپور اول افتاده و تحقیر شده است؛ والریانوس که اسیر شاپور شده است، از شاهنشاه ساسانی درخواست بخشش و آزادی دارد و فیلیپ عرب که دست نوازش شاپور بر سر وی است، به شاهنشاه ایرانشهر سلام رومی می‌دهد و شاپور نیز با قراردادن دستش بر سر فیلیپ عرب، مقام وی را به‌عنوان امپراتور جدید روم تأیید می‌کند.در تصویر نقش‌رستم گویا تصویر کشته‌شدن گوردیانوس سوم حذف گردیده و تنها والریانوس و فلیپ عرب تصویر شده‌اند؛ برخی از باستان‌شناسان و پژوهشگران تاریخ بر این باورند که آن‌کس که در تصویر نقش‌رستم زانو زده امپراتور روم فلیپ عرب بوده و آنکه که دستانش به‌عنوان اسیر در دست پادشاه ایران است والریانوس است که این نظر باتوجه‌به متن کتیبه‌ها شاید به‌درستی نزدیک‌تر باشد.اینک شما بنگرید اثر فاخری که مجسمه‌ساز شهرداری تهران از این اثر ساخته است! بدون شک هیچ مشاور تاریخی کنار این هنرمند! نبوده، حتی از یک کپی‌کاری ساده از اصل اثر هم خبری نیست! این اولین‌بار در تاریخ مجسمه‌سازی شاید باشد که از یک اثرِ حجاریِ مستندِ تاریخی، کسی برداشت آزادکرده باشد! بدون شک سازندگان این اثر نمی‌دانستند اصل اثر داستان پیروزی شاهنشاه ایران بر امپراتوران روم است نه امپراتور روم! برای همین مجسمه‌ساز احساس کرده مرد ایستاده که دستش در دست شاهپور است در تصویر اضافه هست برای همین امپراتور والریانوس را به رأی خود حذف نموده و امپراتور فلیپ عرب را چون زانو زده، ترسیم کرده! حالا دست پادشاه که والریانوس را بازداشت نموده بود خالی مانده! باید چه کرد! احتمالاً در جست‌وجو گوگل پادشاهان ساسانی را دیده که از کسی حلقه‌ای می‌گیرند و یک حلقه به دست شاپور داده است! که در تصاویر اصل وجود ندارد!بی شک هنرمند! خبر نداشته این حلقه، در اصل حلقهٔ مهر (دیهیم شهریاری) است که در تصاویری بکار گرفته می‌شود که پادشاه از اهورامزدا دیهیم شهریاری را می‌ستاند؛ زیرا پادشاهی موهبتی از سوی اهورامزدا به انسانی برگزیده بوده است! مثلاً در تصویر زیر که یکی از نقوش بازمانده از دورهٔ ساسانی است در گوشهٔ شرقی محوطهٔ نقش‌رستم که اهورامزدا دست راستش را به‌سوی اردشیر دراز کرده و حلقه‌ای (دیهیم شهریاری) را به او اهدا می‌کند و در دست چپش شاخه‌های برسم را نگه داشته است.</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 16:48:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارهٔ ۷ داستانِ سیاوش از داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۸۵)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DB%B7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DB%B8%DB%B5-wslkxtgsuh0m</link>
                <description>چو دانست سودابه کاو گشت خوار|همان سرد شد بر دل شهریار سودابه که دانست شاه سخنش را باور نکرده و پس از آن جایگاهش از میان خواهد رفت باز اندیشهٔ پلید دیگری نمود تا کاووس شاه سخنش را باور نماید. زنی افسونگر و جادو پیشه با همسر شاه بسیار نزدیک بود که در این ایام باردار بود، سودابه به پیشش برفت و راز خود را بدو گفت و از او پیمان گرفت که او در این کار همیارش گردد. زن، چون پیمان بست سودابه به او هدایای بسیار داد و گفتش که هوشیار باش که سخن از این در بیرون نرود، تو باید دارویی بنوشی که کودکت بیفتد تا مگر دروغ‌های من به یاری کودک تو به بار نشیند؛ من کودک مردهٔ تو را خواهم گرفت و به شاه نشان خواهم داد و او را خواهم گفت که این کودک من بود که از ستم آن روز شاهزاده افتادند و سیاوش اسباب کشتن او شد. مگر با این فریب دروغ پیشینم نزد شاه باور آید و اگر این نکنی شاه نیز آرام‌آرام از من دور می‌گردد و گاه و تخت من از دست می‌رود و روزگار بر من و بر تو که از نزدیکانم هستی تیره‌وتار می‌شود. زن جادوگر به سودابه گفت: من بنده توام و هرچه فرمایی آن کنم؛ چون شب رسید زن دارویی خورد و کودکش افتاد. جای یک کودک، دو بچهٔ دیوزاد بودند. دو کودک مرده را مخفیانه در همان تاریکی شب به سودابه رساندند و زن جادوگر مخفی شد. نیمه‌های همان شب ناگهان فریاد سودابه از حرم‌سرای شاه بر خواست، پرستاران ایوان شاهی به بالین سودابه شتافتند، سودابه طشتی که آن دو کودک مرده در آن بودند را به‌پیش پرستاران نهاد و خروشید و جامه‌های خود درید؛ پرستاران دو کودک مرده در طشت را دیدند و تمام زنان شبستان آمدند و از ایوان به کیوان صدای ناله و فریاد برخاست. کاووس شاه از صدای خروش و اشک‌ها از خواب برخاست و از نگهبانان علت را پرسید و به شهریار گفتند همسرت کودکانش افتادند! پادشاه به حرم‌سرا درآمد، تمام زنان آشفته و گریان بودند و سودابه با حالی نزار بر بستر افتاده بود؛ شاه آن دو کودک مرده که به خواری در میان طشتی افتاده بودند را بدید. سودابه اشک‌ریزان روی به کاووس شاه نمود و گفت: کودکان بی‌جانت را ببین! این ستمی است که سیاوش کرد؛ اما تو سخنش را باور کردی؛ بدگمانی بر دل شاه افتاد، بی‌سخن از حرم‌سرا خارج شد و به اندیشه فرورفت. با خود گفت چگونه راست و دروغ سخن سودابه را بدانم که در یادش آمد که از اخترشناسان یاری جوید.کاووس شاه، بزرگ اخترشناسان کشور را بخواست و به ایشان داستان را بسیار سرپوشیده بازگفت و او را امر نمود تا از کار سودابه و آن دو کودک مرده آگهی یابد. اخترشناس و شاگردانش یک هفته در اتاقی از اتاق‌های کاخ پنهان بودند و زیج و اسطرلاب[1] می‌ریختند، چون هفت روز گذشت به شاه پیام دادند که برای گفتن اسراری به حضورش رسند؛ چون نزد شاه ایران درآمدند گفتند آن دو کودک مرده از پشت شاه و شکم سودابه نبوده‌اند که اگر از فرزندان ایشان بودند گوهر شهریاری‌شان را این زیج‌ها نشان می‌دادند و شگفتی آنکه در این دو کودک مرده نه نشانی در آسمان پیداست و نه در زمین زیرا ایشان فرزندان زنی دیوپرست بودند! پس جای مخفی‌شدن آن ناپاک زن را به شاه ایران گفتند. پادشاه سخنان اخترشناسان را پیش خود پوشیده نگاه داشت و از این داستان یک هفتهٔ دیگر گذشت و سودابه به ایوان شاهنشاه درآمد اشک‌ریزان و ناله‌کنان و از پادشاه دادخواهی نمود و گفت: شاها من دادی دارم! یکم مرا زدند و تو تاج و تختم را بگرفتی و دوم فرزندانم را کشتند و از این غم اگر سرم را از تنم جدا کنم جای باک نیست!کاووس شاه روی به سودابه کرد و گفت: ای زن اکنون آرام گیر و برو تا داد تو را زود بدهم. پس به نگهبانان دستور داد بروند و شهر را زیر پا نهند و آن زن جادوگر را بیابند، روزبانان درگاه شاه زن جادوگر را بیافتند و کشان‌کشان به درگاه شاه آوردند. کاووس شاه نه با تندی که با خوبی بپرسیدش داستان را و امید بخشیدش داد و او چون سخنی نگفت شاه با تندی و خشم از او پرسید باز هم زن جادوگر پاسخی نداد؛ فرمود از پیشش بیرون برندش و چاره‌ای کنند تا او سخن راست بگوید و اگر سخن راست را نراند با اره دو نیمش کنند؛ زن را از درگاه شاه بردند و از دار و درفش به او گفتند اما زن باز زبان به‌راستی باز نکرد و گفت من بی‌گناهم! پس شاه را خبر دادند زن جادوگر اعتراف نکرد.کاووس شاه دستور داد تا سودابه را به ایوان شاهی فراخوانند، چون سودابه آمد شهریار ایران گفت: ستاره‌شناس به من گفت این کودک مرده‌ها نه از پشت من و نه از شکم تو بودند! بلکه کودکان زنی جادوگرند!سودابه پاسخ داد: ایشان دروغ می‌گویند و بسیار چیزهای دیگر به تو نمی‌گویند! زیرا از سیاوش می‌هراسند؛ من نیز می‌دانم توان برابری با او را ندارم پس به داد من رسیده نخواهد شد و تا آخر عمر باید دیدگانم خون بگریند؛ شاهزاده اگر به اخترشناسان اشاره فرماید بدون شک ایشان آن گویند که سیاوش می‌خواهد. اگر تو از مرگ کودکانت غم و اندوه نداری من بیشتر از تو با آن دو کودک کشته شده پیوند ندارم! اما به یاد داشته باش که دادخواهی مرا سرسری گرفتی، پس من دادم را در جهان دیگر از خداوندگار خواهم ستاند. چون سخنان سودابه بدین جا رسید از دو چشمش سیل اشک روان شد بسان رود نیل.ز دیده فزون زان ببارید آب|که بردارد از رود نیل آفتاب  [1]  زیج و اسطرلاب از وسایل ستاره‌شناسان در ایام گذشته بود.▪️کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوشجلد دوم از داستان‌های شاهنامههمراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهل‌قلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش● اثر علی نیکویی۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Nov 2025 23:31:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا کوروش هخامنشی در شاهنامه غایب است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%BA%D8%A7%DB%8C%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ccap8m1m6qg1</link>
                <description>علی نیکویی، دکتری پژوهش ‌هنر و کارشناس ارشد تاریخ ایران باستاندر این مقاله تحلیل می‌شود که چرا نامِ «کوروش بزرگ» - بنیان‌گذارِ سلسلهٔ هخامنشیان - در شاهنامه به طور صریح و مستقل ظاهر نشده و نیز چرا در ادوارِ پس از هخامنشی تا پیش از بازخوانی‌های مدرن، در میانِ ایرانیان چندان شناخته‌شده نبود. تحلیل بر چهار محور استوار است:1. چارچوبِ ژانری و منابعِ ادبیِ شاهنامه2. ساختِ حافظهٔ تاریخی و گزینشِ نمادها در دوره‌های بعدی3. فرایندهای زبانی و انتقالِ روایی4. بازخوانی معاصر و آفرینشِ نمادِ ملینتیجه‌گیری نشان می‌دهد که غیابِ صریحِ نامِ کوروش در شاهنامه پدیده‌ای تک عاملی نیست، بلکه محصولِ تعاملِ پیچیدهٔ منابعِ در دسترس، الگوهای اسطوره‌ایِ جایگزین و سیاست‌های حافظهٔ تاریخی است و اینکه شناختِ وسیعِ امروز از کوروش عمدتاً محصولِ مطالعاتِ باستان‌شناسی و پروژه‌های هویتیِ مدرن است.مقدمهکوروش بزرگ (حدود نیمهٔ اولِ قرن ششم پیش از میلاد) در تاریخِ جهانی و ایرانِ نوین چهره‌ای برجسته است: بنیان‌گذارِ شاهنشاهی هخامنشی که قلمروِ وسیعی را زیرِ فرمان آورد و دست‌کم در برخی منابعِ بین‌النهرینی و غربی به‌عنوانِ پدیدآورندهٔ سیاست‌هایی چون بازگرداندن تبعیدیان یا مرمتِ معابد شناخته می‌شود. بااین‌حال، چنان‌که متونِ ادبی فارسی و پژوهش‌های شاهنامه شناسان نشان می‌دهند، نامِ «کوروش» آن‌گونه که امروز انتظار می‌رود، در شاهنامه به‌صورتِ صریح و مستقل حضور ندارد یا جایگاهِ برجسته‌ای نیافته است. فهمِ این پدیده برای مطالعاتِ تاریخی - ادبی حائز اهمیت است، چرا که نشان‌دهندهٔ چگونگیِ شکل‌گیریِ حافظهٔ تاریخی، عواملِ برجسته‌سازی یا حذف شخصیت‌ها و تعامل میان اسطوره و تاریخ در متن‌های حماسی است. روش این مطالعه ترکیبی است: بازخوانیِ انتقادیِ متنیِ بخش‌های مرتبطِ شاهنامه، بررسی منبع شناختیِ متونِ پهلوی و متن‌های پَسا ساسانی و تحلیلِ پژوهش‌های جدید در ایران‌شناسی و حافظهٔ تاریخی. افزون بر این توجه ویژه بر مطالعاتِ اخیر در موردِ پذیرشِ معاصرِ کوروش و پژوهش‌های مقاله‌ای که به طورِ مستقیم به «غیابِ صریحِ کوروش در شاهنامه» پرداخته‌اند.نکاتِ بنیادینِ تاریخی و منابعِ هخامنشیبرای توضیحِ غیابِ نامِ کوروش در شاهنامه پیش از هر چیز باید نگاهی روشن‌تر و جامع‌تر به منابعِ تاریخیِ دورهٔ هخامنشی بیندازیم. منابعِ دست‌اولی که از آن دوران برجای مانده‌اند، از نظر تعداد و گستره محدودند و پراکندگیِ جغرافیایی و زبانی دارند. این منابع بیشتر در قالبِ کتیبه‌ها، الواحِ گِلی، سنگ‌نوشته‌ها و نوشته‌های رسمیِ درباری هستند که در مکان‌هایی چون تخت‌جمشید، شوش، پاسارگاد و حتی مناطقِ بین‌النهرین کشف شده‌اند. در میان این اسناد، بی‌تردید مهم‌ترین و نزدیک‌ترین مدرک به زمانِ خودِ کوروش، «استوانهٔ کوروش» است؛ نوشته‌ای به زبانِ بابِلی - آکدی که پس از فتحِ بابل به دستورِ او بر سفالی استوانه‌ای‌شکل نگاشته و در معبدِ بزرگِ اِساگیلا[i] نهاده شد. تحلیلِ محتوای این کتیبه و دیگر متونِ هم‌عصر نشان می‌دهد که بازنماییِ کوروش در نگاهِ نویسندگانِ بابِلی و میان‌رودانی بیش از آنکه بر جنبه‌های تاریخی یا نظامی تأکید داشته باشد، بر بعدِ دینی، آیینی و مشروعیتِ سلطنت استوار است. در این نوشته‌ها کوروش نه به‌عنوان فرمانروایی ایرانی، بلکه در قالبِ «پادشاهِ برگزیدهٔ مردوک» و «آزادکنندهٔ مردم بابل» تصویر شده است. به همین سبب، هرچند این منابع از نظر تاریخی ارزشمندند، اما جزئی از «سنتِ متنیِ ایرانی» یا حافظهٔ فرهنگیِ ایران‌زمین به شمار نمی‌آمدند و طبیعی است که در جریانِ انتقالِ روایی از دورانِ باستان به دوره‌های میانه و سپس شاهنامهٔ فردوسی وارد نشدند. افزون بر این، باید یادآور شد که پس از فروپاشیِ هخامنشیان و در پیِ سلطهٔ یونانیان، اشکانیان و سپس ساسانیان، بسیاری از اسناد و روایت‌های رسمیِ آن دوره یا نابود شدند یا در سنت‌های زبانی و سیاسیِ جدید رنگ باختند. ازاین‌رو آگاهیِ دوره‌های بعدی از کوروش و جانشینانِ او نه از منابعِ مستقیمِ ایرانی، بلکه بیشتر از نوشته‌های یونانی مانند هرودوت، گزنفون و کتزیاس به دست ما رسیده است؛ آثاری که در سیرِ انتقال به فارسی میانه راه نیافتند و تا سده‌های اسلامی نیز ناشناخته ماندند. پژوهش‌های جدید، به‌ویژه آثارِ بنیادینِ «پیر بریان» و دیگر ایران‌شناسانِ معاصر، نشان داده‌اند که شناختِ دقیق از هخامنشیان، به‌ویژه دربارهٔ ساختارِ دولت، اندیشهٔ شاهی و کارنامهٔ کوروش، پدیده‌ای نسبتاً متأخر است و بیش‌تر در سدهٔ بیستم باتکیه‌بر کاوش‌های باستان‌شناختی و تحلیلِ تطبیقیِ متونِ بابِلی، آرامی و یونانی به‌دست‌آمده است. این کشفیات و بازسازی‌های علمی در کنارِ جریان‌های نوزاییِ ملی در ایرانِ قاجار و پهلوی سبب شد چهرهٔ کوروش در حافظهٔ مردمی و فرهنگیِ ایرانِ جدید جایگاه ویژه‌ای بیابد و به یکی از نمادهای اصلیِ تاریخ و هویتِ ملی بدل شود. به بیان دیگر، آنچه امروز ما از کوروش می‌دانیم و می‌ستاییم، حاصلِ پژوهش و بازسازیِ مدرن است نه استمرارِ بی‌وقفهٔ حافظهٔ کهن.شاهنامه: ژانر، هدف و منابعِ مورداستفادهٔ فردوسیشاهنامه بزرگ‌ترین اثرِ حماسیِ زبانِ فارسی نه صرفاً روایتی از پادشاهان و پهلوانان بلکه طرحی گسترده برای بازسازیِ «تاریخِ اسطوره‌ایِ ایران» است؛ تاریخی که بیش از آنکه گزارشِ وقایع باشد، بیانگرِ حافظه و هویتِ جمعیِ ایرانیان است. فردوسی در مقامِ شاعر و مورّخِ فرهنگی با نگاهی هدفمند کوشید گذشتهٔ ازهم‌گسستهٔ ایران را در قالبی واحد و زبانی نوین به هم پیوند دهد و تصویری از پیوستگیِ تاریخی و فرهنگیِ این سرزمین بیافریند. اما شاهنامه در چارچوبِ ژانرِ حماسی نوشته شده است و ازاین‌رو محدودیت‌هایی دارد: هدفِ آن ثبتِ وقایع به‌صورتِ سال‌نگارانه نیست، بلکه بازآفرینیِ روحِ پهلوانی، نژادِ شاهی و ارزش‌های اسطوره‌ای است. منابعِ فردوسی نیز به همین نسبت، تاریخی به معنای دقیق کلمه نبودند. او از «خدای‌نامه‌ها» از متون و روایت‌های پهلوی و از سنت‌های شفاهی و محلیِ ایران بهره برد؛ سنت‌هایی که در دربارهای ساسانی و در میانِ موبدان، نقالان و دبیران زنده مانده بودند. این منابع، برخلاف نوشته‌های یونانی، بابِلی یا آرامی که بعدها در دستِ مورخانِ مدرن قرار گرفتند، در محدودهٔ زبان و فرهنگِ ایرانی باقی ماندند و بیشتر در خدمتِ اسطوره و اخلاقِ ملی بودند تا تاریخ‌نگاری. از همین رو، فردوسی «تاریخ» را در معنای مدرن و مستندِ آن دنبال نمی‌کرد؛ بلکه تاریخ را به‌صورتِ روایی و شاعرانه بازسازی می‌کرد تا پیوستگیِ فرهنگی و معنویِ ایران را در قالبِ حماسه نگاه دارد. در دستگاهِ فکریِ فردوسی، اسطوره نه در برابرِ تاریخ، بلکه در درونِ تاریخ معنا داشت. از این منظر، پهلوانان و پادشاهانِ اساطیری همچون کیومرث، جمشید، فریدون، منوچهر و کیخسرو، همان جایگاهی را دارند که در تاریخ‌نگاریِ نوین ممکن است به چهره‌های سیاسی یا فرمانروایانِ واقعی داده شود؛ یعنی آنان حاملانِ معنا و حافظانِ هویت بودند.بررسیِ منابعِ پهلوی که فردوسی بدان‌ها تکیه داشت نشان می‌دهد تمرکزِ اصلیِ این متون بر دودمان‌های پیشدادی و کیانی است؛ سلسله‌هایی که در آنها پیوندِ آسمان و زمین، دین و شاهی و نظم و قدرت در قالبِ داستان‌هایی نمادین تصویر شده است. در این سنت، شاهانِ باستان بیش از آنکه اشخاصِ تاریخی باشند، نمودهای آرمانیِ نظم و داد و خردند. از همین رو سلسلهٔ هخامنشی که ماهیتی تاریخی و سیاسی داشت، نه جایگاهِ پررنگی در این منابع یافت و نه در ذهنیتِ راویانِ حماسی حضورِ زنده‌ای داشت. نکتهٔ اساسی دیگر آن است که فردوسی در روزگاری می‌زیست که علمِ تاریخ‌نویسی هنوز از سنت‌های اسطوره‌ای و اخلاقی جدا نشده بود. تاریخ، در زبانِ آن زمان، بیشتر به معنای «یادِ روزگاران» بود تا ثبتِ رویدادهای دقیق. در چنین بستری، گزینشِ شخصیت‌ها برای ورود به متن بر پایهٔ ارزشِ نمادین و اخلاقیِ آنان صورت می‌گرفت، نه بر اساسِ شواهدِ عینی یا باستان‌شناختی. به بیان دیگر فردوسی نه می‌خواست و نه می‌توانست همهٔ نام‌های تاریخی را بیاورد؛ بلکه تنها آن چهره‌هایی را روایت کرد که در حافظهٔ جمعی و روایت‌های محلی، پیشاپیش جایگاهی استوار یافته بودند. از این منظر، غیبتِ کوروش در شاهنامه نه از سرِ بی‌خبریِ فردوسی، بلکه ناشی از ساختارِ فرهنگیِ منابع و منطقِ رواییِ زمانهٔ اوست. او تاریخِ ایران را از خلالِ داستان‌های زنده در حافظهٔ مردم روایت کرد، نه از میانِ سنگ‌نوشته‌ها و الواحی که قرن‌ها در زیرِ خاک مانده بودند.هم‌پوشانیِ نمادینِ شخصیت‌ها: کوروش و کیخسرو (و الگوهای اسطوره‌ایِ جایگزین)یکی از نکاتِ کلیدی در پژوهش‌های جدید دربارهٔ غیبتِ نامِ کوروش در شاهنامه، مسئله‌ای است که می‌توان آن را «هم‌پوشانیِ نمادینِ شخصیت‌ها» نامید. این اصطلاح به فرایندی اشاره دارد که در آن کارکردها، صفات و افسانه‌های وابسته به یک شخصیتِ تاریخی در بسترِ حافظهٔ اسطوره‌ایِ یک فرهنگ به چهره‌های کهن‌تر یا نمادین‌تر منتقل می‌شود. به بیان دیگر، جامعه برای حفظ معنا و پیوستگیِ فرهنگیِ خود چهرهٔ تازه را در قالبِ الگوهای اسطوره‌ایِ آشنا بازمی‌آفریند. در موردِ کوروشِ هخامنشی، شماری از پژوهش‌های تطبیقیِ معاصر - از جمله تحقیقات پیر بریان، مری بویس، شائول شیفر و پی‌یر لوکوک - نشان داده‌اند که نقش‌ها و ویژگی‌هایی که در منابعِ بابلی، عبری و یونانی به کوروش نسبت‌داده‌شده (مانند بنیان‌گذاریِ دولت، آزادسازیِ اقوام، قانون‌گذاری، و مفهومِ «پادشاهِ دادگرِ برگزیدهٔ خدا») در سنتِ ایرانی احتمالاً به‌گونه‌ای در چهرهٔ کیخسرو و دیگر شاهانِ کیانی بازتاب یافته است. در نتیجه، هنگامی که فردوسی از کیخسرو یاد می‌کند، بخشی از صفاتِ پادشاهِ تاریخیِ کوروش — به‌ویژه چهرهٔ آرمانیِ او به‌عنوانِ شاهِ دادور و رهاننده — در قالبِ این پادشاهِ اساطیری بازنمایی می‌شود، هرچند نامِ «کوروش» به‌صراحت ذکر نشده است. این فرضیه از منظرِ اسطوره‌شناسی نیز قابل‌درک است. بسیاری از فرهنگ‌ها، در گذرِ زمان، قهرمانانِ تاریخیِ خود را در چارچوبِ الگوهای کهن‌تر بازسازی کرده‌اند. همان‌گونه که در سنتِ یونانی، الکساندر مقدونی گاه با اسطوره‌های هرکول یا آشیل درآمیخته است، در سنتِ ایرانی نیز پادشاهانی چون کوروش می‌توانسته‌اند در چهرهٔ کیانیان بازتاب یابند. این درآمیختگی باعث می‌شود که جوهرهٔ تاریخیِ کوروش در قالبی نمادین‌تر و شاعرانه‌تر تداوم یابد؛ یعنی او به‌جای یک شخصیتِ تاریخیِ خاص، به «نمادِ شاهِ نیک، برگزیده و روشن‌ضمیر» بدل شود — نقشی که در شاهنامه بی‌گمان به کیخسرو تعلق دارد. در روایتِ فردوسی، کیخسرو نمادِ شاهی است که از نسبِ ایزدی برخوردار است، به پاکی و دانایی شهرت دارد و سرانجام با کناره‌گیری از جهانِ خاکی، به‌نوعی رستگاریِ قدسی دست می‌یابد. این ویژگی‌ها با توصیف‌های پسینیِ کوروش در منابعِ یونانی (به‌ویژه در گزنفون و هرودوت) هم‌سویی‌هایی شگفت‌انگیز دارند: هر دو پادشاه با دادگری و خرد شناخته می‌شوند، هر دو رهایی‌بخش‌اند، و هر دو در پایانِ حیات، از سطحِ فرمانرواییِ زمینی فراتر می‌روند. این شباهت‌ها نشان می‌دهد که حافظهٔ فرهنگیِ ایرانی، به‌جای ثبت‌نام کوروش، کارکرد و معنای او را در قالبِ کهن‌ترِ کیخسرو نگاه‌داشته است. چنین هم‌پوشانی‌ای دو پیامِ بنیادین دارد. نخست آنکه نبودِ نام، الزاماً به معنای نبودِ حضور نیست؛ کوروش در لایه‌های نمادین و کارکردیِ روایت، حضوری پنهان و پیوسته دارد، حتی اگر به نام خوانده نشود. دوم آنکه این فرایند، بیانگرِ چگونگیِ گزینش و پالایشِ حافظه در فرهنگ‌های کهن است: جوامع، به‌ویژه در دوره‌های گسست تاریخی، چهره‌های تاریخی را نه به‌عنوانِ اشخاص، بلکه به‌صورتِ الگوهای معنوی بازسازی می‌کنند. بدین‌گونه، حافظهٔ ایرانی ترجیح داد به‌جای حفظِ چهرهٔ تاریخیِ کوروش، تصویرِ آرمانیِ او را در کالبدِ شاهِ اساطیریِ خویش — کیخسرو — جاودانه سازد.انتقالِ زبانی، گسستِ متنی و فقدانِ کانال‌های پیوستهٔ روایتیکی از دلایل کمتر مطرح‌شده اما از نظر تاریخی و زبان‌شناختی بسیار مهم برای غیبتِ نامِ کوروش در شاهنامه، مسئلهٔ «گسستِ زبانی و متنی» است. در مسیرِ گذار از فارسیِ باستان به فارسیِ میانه و سپس به فارسیِ نوین، زنجیره‌ای از انتقال و ترجمهٔ فرهنگی رخ داد که بسیاری از مفاهیم، نام‌ها و اصطلاحات را دگرگون یا از میان‌برد. این گسستِ زبانی، در واقع، نوعی گسستِ حافظه نیز بود: هر بار که زبانِ رسمی و ادبی دگرگون شد، بخشی از میراثِ نوشتاری و شفاهی پیشین نیز در ترجمه‌ها، بازگویی‌ها و بازآفرینی‌ها تغییر معنا داد یا به‌کلی از میان رفت. در موردِ نام‌ها، این فرایند اثر آشکاری گذاشت. بسیاری از اسامیِ خاصِ دورانِ هخامنشی که در فارسیِ باستان شکل‌هایی پیچیده و ترکیبی داشتند در انتقال به فارسیِ میانه یا پهلوی دچار دگرگونی آوایی شدند و در مرحلهٔ بعدی در فارسیِ نوین یا با معادل‌های نمادین جایگزین شدند یا به‌کلی از حافظهٔ روایی حذف گردیدند. در نتیجه حتی اگر روایت‌هایی دربارهٔ کوروش در دوره‌های میانی وجود داشته احتمال آن هست که نامِ او در گذرِ زمان تغییریافته یا با چهره‌های دیگر یکی انگاشته شده باشد. چنین تغییراتی برای پژوهشگران زبان‌های ایرانی، همچون هنینگ، نیبرگ و شاپور شهبازی، نشانه‌ای از پیوستگیِ ناقصِ زبانی میانِ سه دورهٔ بزرگِ تاریخِ زبانِ ایرانی است. افزون بر این دگرگونی‌های زبانی، نابودیِ بخشی از منابعِ مکتوب در اثرِ جنگ‌ها، تاخت‌وتازها و گسست‌های سیاسی نیز نقش مهمی داشته است. پس از حملهٔ اسکندر و آشفتگی‌های دورانِ سلوکی و اشکانی، نه‌تنها بسیاری از بایگانی‌های رسمی از میان رفت؛ بلکه سنت‌های دبیرانهٔ هخامنشی — از جمله شیوه‌های بایگانی و ثبتِ وقایع — نیز منقطع شد. به‌این‌ترتیب حافظهٔ مکتوبِ ایران باستان در دوره‌های بعد بیشتر از طریقِ روایت‌های شفاهی یا بازنویسی‌های ساسانی بازسازی شد؛ روایت‌هایی که طبیعتاً بیش از آنکه بازتاب‌دهندهٔ دقیقِ تاریخِ هخامنشی باشند، حاملِ نگاه و نیازِ ایدئولوژیکِ روزگارِ خود بودند. در زمانِ فردوسی، آنچه از این میراثِ کهن در دسترس بود، بیشتر متونِ پهلوی و داستان‌های منقول از روزگارِ ساسانی بود — منابعی که تمرکزِ اصلی‌شان بر پیشدادیان، کیانیان و خسروان بود و نه بر شاهانِ هخامنشی. به همین سبب، فردوسی نیز ناگزیر در همان چارچوبِ روایی و زبانی به بازآفرینیِ تاریخ پرداخت، نه بر پایهٔ اسناد یا نام‌هایی که دیگر در دسترس نبودند. پژوهش‌های تاریخیِ جدید نیز این امر را تأیید می‌کنند. در بسیاری از متونِ پهلوی و منابعِ نخستینِ اسلامی، یادِ هخامنشیان بسیار کم‌رنگ است. چنان‌که آرتور کریستنسن و مری بویس نشان داده‌اند، مورخان و نویسندگانِ ساسانی و پسا ساسانی یا هخامنشیان را به‌درستی نمی‌شناختند، یا آگاهانه بر آن‌ها تأکید نمی‌کردند، زیرا مشروعیتِ سیاسیِ خود را از تبارِ کیانی و نه هخامنشی می‌جستند. بدین‌سان، زنجیرهٔ پیوستهٔ روایت‌های تاریخی از دورهٔ هخامنشی به دورهٔ ساسانی از هم گسست و با آن نامِ کوروش نیز به‌تدریج از حافظهٔ مکتوب و روایتِ رسمی بیرون رفت. در نتیجه، غیابِ صریحِ نامِ کوروش در شاهنامه را باید نه صرفاً به کم‌اطلاعیِ فردوسی، بلکه به این گسست‌های زبانی، متنی و فرهنگی‌نسبت داد. فردوسی در جهانی می‌زیست که میانِ زبان و تاریخِ باستانیِ ایران فاصله‌ای چندصدساله افتاده بود، و میراثِ نوشتاریِ آن دوران تنها از خلالِ ترجمه‌ها و بازگویی‌های ناپیوسته در دسترس بود. در چنین شرایطی، طبیعی است که کوروش — پادشاهی متعلق به زبان و متنی دیگر — در قالبِ زبانی و حماسیِ تازه به نامی دیگر یا نمادی دیگر تبدیل شده باشد.سیاستِ حافظه: گزینشِ ملی و نقشِ دولت‌ها در برجسته‌سازی یا محوِ نام‌هاحافظهٔ تاریخی، برخلاف ظاهرِ بی‌طرف و خنثایش، همواره سیاسی است. تاریخ نه فقط آن چیزی است که رخ‌داده بلکه آن چیزی است که تصمیم گرفته‌ایم به یاد بسپاریم. در هر دوره، قدرت‌های سیاسی و فرهنگی — از شاهان و درباریان تا روحانیان و مورخان — در بازخوانیِ گذشته دست به گزینش می‌زنند: برخی چهره‌ها را برجسته می‌کنند، برخی را به حاشیه می‌رانند، و برخی را از متنِ تاریخ به‌کلی حذف می‌کنند. این فرایندِ گزینش همان چیزی است که در مطالعاتِ مدرن از آن با تعبیرِ سیاستِ حافظه (Politics of Memory) یاد می‌شود. در ایرانِ ساسانی که دستگاهِ رسمیِ ایدئولوژی و مشروعیت سیاسی را بر پایهٔ دینِ زرتشتی و مفهومِ «فرّهٔ ایزدی» استوار کرده بود، حافظهٔ تاریخی نیز در خدمتِ تثبیتِ این جهان‌بینی قرار گرفت. در چنین نظامی روایتِ تاریخ از نو تنظیم شد: تأکید بر دودمان‌های پیشدادی و کیانی، و بر شاهانی که فرّه و دین را با خود همراه داشتند، هم‌زمان با کم رنگ‌سازی یا حذفِ یادِ دودمان‌هایی بود که با دستگاهِ فکریِ ساسانی سازگار نبودند. پژوهش‌های تاریخی، از جمله کارهای مری بویس و آرتور کریستنسن، نشان می‌دهند که در متونِ رسمیِ ساسانی مانند خدای‌نامه یا کتیبه‌های پهلوی، اشاره‌ای مستقیم به هخامنشیان دیده نمی‌شود یا اگر هست، در حاشیه و با تفسیری متفاوت است. بدین ترتیب حافظهٔ رسمیِ ساسانی با بازنویسیِ گذشته نوعی تداومِ انتخابی میانِ خود و اساطیرِ کیانی پدید آورد، نه میانِ خود و شاهانِ تاریخیِ هخامنشی. از سوی دیگر، ورودِ ایران به دورانِ اسلامی نیز دگرگونیِ عمیقی در نظامِ حافظه پدید آورد. در این دوران، تأکیدِ فرهنگی و آموزشی بر تاریخِ پیامبران، خلفا و پهلوانانِ محلی موجب شد که بخش بزرگی از تاریخِ پیشااسلامی به حاشیه رانده شود. در چنین فضایی، حتی اگر یادِ کوروش در روایت‌های محلی یا در منابعی محدود زنده بود، اولویتِ فرهنگی و دینیِ جامعه به‌گونه‌ای دیگر تعریف شده بود: هویتِ تاریخی باید با سنتِ اسلامی آشتی می‌یافت. به همین سبب، بازنماییِ چهره‌هایی چون کوروش یا داریوش در حافظهٔ جمعیِ ایرانیانِ سده‌های میانه کم‌رنگ‌تر شد و جای خود را به شخصیت‌های اسطوره‌ای‌تر و اخلاقی‌تر داد. پژوهش‌های معاصر در حوزهٔ حافظه و تاریخِ سیاسی ایران — به‌ویژه کارهای یرواند آبراهامیان و حمید دباشی — نشان داده‌اند که بازنماییِ گذشته همواره تابعِ نیازهای مشروعیتیِ حال بوده است. در هر دوره، نظامِ سیاسیِ حاکم از تاریخ به‌منزلهٔ ابزاری برای تثبیتِ هویتِ مشروعِ خود استفاده کرده است؛ بنابراین در دوران‌هایی که اتصال به اسطوره‌های باستانی (نه به تاریخ واقعیِ باستان) مشروعیت‌بخش‌تر بود، شخصیت‌هایی مانند کوروش که در منابعِ واقعی اما غیردینی حضور داشتند، در حاشیه ماندند. بااین‌حال، این خاموشی به معنای فراموشیِ کامل نبود. در لایه‌های پنهانِ حافظهٔ فرهنگی — در افسانه‌ها، نسب‌نامه‌ها و روایت‌های محلی — ردپایی از پادشاهانِ کهن و دادگر باقی ماند که بعدها، با شکل‌گیریِ ایران‌شناسیِ مدرن و باستان‌شناسیِ قرن نوزدهم، دوباره با نام‌های تاریخیِ خود پیوند خوردند. از همین روست که کوروش در دورانِ قاجار و پهلوی، به‌ویژه پس از کشفِ استوانهٔ کوروش و خوانشِ کتیبه‌های تخت‌جمشید، از نو به‌عنوان نمادِ وحدت و دادگری در حافظهٔ ملیِ ایران احیا شد. به‌این‌ترتیب، می‌توان گفت که غیبتِ نامِ کوروش در شاهنامه نه ناشی از بی‌اعتناییِ فردوسی، بلکه نتیجهٔ روندی طولانی از سیاستِ حافظه است: از گزینشِ اسطوره‌های کیانی در دورهٔ ساسانی تا اسلامی‌شدنِ روایت‌ها در قرونِ بعد. حافظهٔ رسمی در هر دوره آن چهره‌ای را حفظ کرد که با نیازهای مشروعیتی و ایدئولوژیکش سازگارتر بود، و تنها در روزگارِ مدرن، با تغییرِ گفتمانِ هویتِ ملی، کوروش دوباره به جایگاهِ شایسته‌اش در حافظهٔ تاریخی بازگشت.بازخوانیِ معاصرِ کوروش: از باستان‌شناسی تا نمادِ ملیتصویری که امروز از کوروشِ هخامنشی در ذهن ایرانیان و در افقِ جهانی وجود دارد نتیجهٔ مجموعه‌ای از رویدادها و تفسیرهای تاریخیِ متقاطع است. این تصویر نه بازتابِ حافظه‌ای پیوسته از دوران باستان بلکه برساخته‌ای مدرن است که در بسترِ تحولاتِ فکری، علمی و سیاسیِ قرونِ نوزدهم و بیستم شکل‌گرفته است. سه عاملِ اصلی در این بازسازی نقش داشته‌اند: نخست، گسترشِ باستان‌شناسی و مطالعاتِ زبان‌های باستانی؛ دوم، بهره‌برداریِ سیاسی و فرهنگی از چهرهٔ کوروش در عصرِ دولت‌سازیِ مدرن و سوم، شکل‌گیریِ گفتمان‌های هویتی و ملی در دوران معاصر که به کوروش معنای نمادین و وحدت‌بخش بخشیدند.در نیمهٔ دوم قرن نوزدهم، با گسترشِ کاوش‌های باستان‌شناسی در ایران و بین‌النهرین، نخستین نشانه‌های مادی از جهانِ هخامنشی کشف شد. یافته‌هایی چون کاخ‌های تخت‌جمشید، آرامگاهِ پاسارگاد، و به‌ویژه «استوانهٔ کوروش» به‌تدریج توجهِ پژوهشگرانِ غربی و سپس ایرانی را جلب کرد. با رمزگشاییِ خط میخی و خوانشِ این متون به دستِ دانشمندانی چون راولینسون، هنری کریمر و بعدها رولاند کنت، کوروش از دلِ سکوتِ چندهزارساله بیرون آمد و به‌صورت شخصیتی تاریخی با ویژگی‌های اخلاقی و سیاسیِ متمایز بازسازی شد. در قرن بیستم، این بازخوانیِ علمی به حوزهٔ سیاست و هویت ملی نیز راه یافت. در دورانِ پهلوی، دولتِ مدرنِ ایران در پیِ بازتعریفِ هویتِ تاریخیِ خود بود و برای این هدف کوروش را به‌عنوانِ نمادِ ایرانِ کهن و شاهِ دادگرِ نخستین برجسته ساخت. مراسمِ باشکوهِ جشن‌های ۲۵۰۰ سالهٔ شاهنشاهی در سال ۱۳۵۰ خورشیدی و تأکید بر «منشورِ حقوق بشرِ کوروش» نقطهٔ اوجِ این بازنمایی بود. در این دوره، استوانهٔ کوروش در گفتمانِ رسمی به‌عنوان سندی جهانی از تساهل، آزادیِ دینی و عدالت معرفی شد؛ برداشتی که اگرچه از نظر تاریخی و متنی محلِ بحث است، اما نقشِ بسزایی در جاافتادنِ کوروش به‌عنوانِ نمادِ ملی ایفا کرد. در دهه‌های پس از انقلاب نیز، هرچند نگاه‌های رسمی به میراثِ باستانی متفاوت بوده؛ اما در لایه‌های فرهنگی و مردمی، کوروش بار دیگر به‌عنوان نمادِ وحدت، آزادی و افتخارِ تاریخی مطرح شده است. این بازگشتِ فرهنگی، به‌ویژه در فضای رسانه‌ای و دیجیتالِ معاصر نوعی «احیای مردمیِ حافظهٔ باستانی» را رقم زده که در آن کوروش نه صرفاً یک پادشاه بلکه نشانه‌ای از هویتِ ایرانی در برابرِ بحران‌های معاصر تلقی می‌شود. جریان‌شناسیِ این بازخوانی نشان می‌دهد که جایگاهِ کنونیِ کوروش به‌عنوانِ نمادِ ملی و تاریخی، پدیده‌ای نسبتاً نوپدید است و بیش از آنکه ادامهٔ حافظه‌ای کهن باشد، نتیجهٔ شکل‌گیریِ ملت‌گراییِ مدرن و ابزارهای علمی و فرهنگیِ تازه است. تا پیش از قرن نوزدهم، نه ابزارِ پژوهشی برای شناختِ دقیقِ کوروش وجود داشت نه انگیزهٔ سیاسی و فرهنگی برای بازسازیِ گذشته در قالبِ ملی. ازاین‌رو پاسخِ بخشی از پرسشِ اصلی در همین نکته نهفته است: درگذشته، جامعهٔ ایرانی هنوز وارد مرحله‌ای از آگاهیِ تاریخی و ملی نشده بود که بتواند کوروش را در جایگاهِ امروزینش بشناسد یا بازنمایی کند. به بیان دیگر، «کوروشِ تاریخی» محصولِ باستان‌شناسی و پژوهشِ دانشگاهی است، اما «کوروشِ نمادین» حاصلِ تخیلِ ملی و سیاستِ مدرنِ هویت‌سازی است؛ و این دو در قرن بیستم در ذهنِ ایرانیان به هم پیوستند تا چهره‌ای تازه از پادشاهِ کهن بسازند که از اسطوره و تاریخ، هر دو بهره دارد.خاتمهدر پایان و برای جمع‌بندی پاسخ به پرسش اصلی این مقاله که «چرا نام کوروش در شاهنامه نیامده و چرا در دوره‌های گذشته کمتر شناخته شده بود»، می‌توان گفت این مسئله دریچه‌ای تازه به‌سوی مطالعهٔ چندلایه و پیچیدهٔ حافظهٔ تاریخی ایران می‌گشاید. بررسی این موضوع نشان می‌دهد که با ساختارهایی درهم‌تنیده از حافظه روبه‌رو هستیم: نخست، لایه‌های متنی؛ مانند شاهنامه و منابع پهلوی که روایت‌های خاصی را حفظ کرده‌اند؛ دوم، لایه‌های سیاسی که در آن دولت‌ها و نهادهای قدرت، حافظهٔ تاریخی را به‌دلخواه خود انتخاب، برجسته یا حذف کرده‌اند و سوم لایه‌های بازسازی معاصر که شامل جریان‌های ملی‌گرایانه، مطالعات باستان‌شناسی و تلاش‌های نوین برای بازخوانی گذشته است.درک دقیق و چندجانبهٔ این پدیده نیازمند پیوند میان روش‌های گوناگون پژوهشی است: از تحلیل‌های متنی و تاریخی گرفته تا یافته‌های باستان‌شناختی و نظریه‌های حافظه‌پژوهی. چنین رویکردی می‌تواند به روشن‌تر شدن جایگاه کوروش در حافظهٔ فرهنگی ایرانیان کمک کند و زمینه‌ای فراهم آورد برای بازاندیشی در روایت‌های تاریخی. امید آن می‌رود که این مقاله بتواند پایه‌ای برای پژوهش‌های دقیق‌تر و گسترده‌تر در حوزه‌های ایران‌شناسی، ادبیات فارسی، تاریخ‌نگاری و اسطوره‌شناسی باشد؛ و پژوهشگران را به تأملی ژرف‌تر دربارهٔ سازوکارهای شکل‌گیری حافظهٔ ملی و روایت‌های تاریخی دعوت کند.[i] معبد اِساگیلا، نیایشگاه باشکوه مردوک در قلب بابل بود که نماد قدرت دینی و سیاسی این تمدن به‌شمار می‌رفت. معبد اِساگیلا (Esagila) یکی از مهم‌ترین بناهای مذهبی در تمدن بابل بود که به ایزد مردوک، خدای اصلی بابل، اختصاص داشت. نام سومری آن É.SAG.ÍL به‌معنای «خانه‌ای با سر برافراشته» است، که اشاره‌ای به شکوه و ارتفاع این معبد دارد.</description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Fri, 31 Oct 2025 13:14:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارهٔ ۶ داستانِ سیاوش از داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۸۴)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nikoei1981/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DB%B6-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DB%B8%DB%B4-viwhejs5so15</link>
                <description>چنان شاد شد زان سخن شهریار | که ماه آمدش گفتی اندر کنار  وقتی سودابه شاه خبر داد که سیاوش از میان دوشیزگانِ سراپرده دختر او را پسندیده چنان پادشاه شاد شد که گویی ماه را به او داده‌اند؛ پس دستور داد در گنج‌ها بگشایند و گهرها و تاج‌ها و تخت‌های زرین به فرخندگی این خبر برای سیاوش گزید؛ آن‌قدر جواهرات و پیشکش‌های پادشاه برای پسرش زیاد بود که اگر آنها را می‌خواستند بیرون برند بار دویست پیل می‌گشت! سودابه که آن هدایای گران را بدید خیره و متعجب ماند و به اندیشه فرورفت و با خود گفت: اگر سیاوش خواست مرا اجابت نکند رواست که جانم از تنم بیرون آید، اگر او مرا به خواسته‌ام نرساند چنان کنم که آه و فغان به روزگار سیاوش همه خوانند.چون روزی دیگر شد سودابه به روی تخت زرنگار خودنشست با تاجی پرگهر بر سر، دستور داد سیاوش را به اندرونی فراخوانند. سیاوش بیامد و سودابه او را در کنارش بر روی تخت جای داد و از هر دری با او سخن راند؛ پس‌روی به سیاوش نمود و گفت: پدرت ازدواج تو با دخترم را پذیرفت و از خوشحالی گنجی چنان بزرگ برایت آراسته که تا امروز هیچ‌کس چنین چیزی ندیده؛ اما ای شاهزادهٔ زیبارویم! تو بنگر به این صورت زیبایم، چه بهانه‌ای داری که از عشق من می‌گریزی؟! از آن روز که اول بار دیدمت مانند برده‌ای اسیرت شدم، روزی نبوده که از اندوه نداشتنت قلبم فشرده نشده باشد، هفت سال است از غم عشق تو از چشمانم خون می‌چکد؛ تنها یکبار به آغوشم درآی تا دلم شاد گردد، اگر این خواستم را اجابت کنی افزون بر آن هدایایی که شاهنشاه به تو داد من دست‌بندهای زرین و تاج گوهرین و جایگاهی بلند در چشم شاه به تو خواهم بخشید؛ اما اگر به آن چیز که می‌خواهم نرسانیم و از خواست من سربپیچی کاری کنم که از چشم شاه بیفتی و روزگارت تیره شود و خواب شاهی ایران را به گور بری!سیاوش این بار از سخنان سودابه برافروخت و فریاد زد: هرگز چنین روزی نرسد که از بهر یک دلدادگی ناپاک آبروی خود را به باد دهم و چنین بی‌وفایی با پدرم کنم و راه مردانگی و خرد را گم کنم! تو همسر پادشاه ایرانی و خورشید تخت پدرم، روا نیست چنین گناهی از تو سر زند! پس با خشم و پرخاش از روی تخت برخاست تا برود که ناگهان سودابه از پشت بر او چنگ انداخت و به او گفت: من راز دلم را به تو پنهانی گفتم تو می‌خواهی اکنون بروی و مرا رسوا کنی؟! پس در چشم بر هم‌زدنی با دست خود تمام جامه‌های خود را درید و با ناخن‌هایش صورتش را چاک‌چاک کرد و فریاد بلندی کشید و کمک خواست!صدای سودابه از اندرون کاخ به ایوان شاه رسید و باشندگان سرای شاهنشاهی بیرون ریختند، تو گفتی صبح رستاخیز گردید؛ خبر به سرعت به گوش کاووس شاه رسید، به تندی از تخت شاهی‌اش فرود آمد و با خشمی بزرگ به‌سوی شبستان خود رفت؛ چون به داخل حرم‌سرا رسید سودابه را جامه دریده و روی خراشیده بدید و دیگر زنان شبستان آهسته در گفت‌وگوی؛ روی به هر زنی کرد چیزی نگفتند و سربه‌زیر انداختند. شاه دیوانه و تنگ‌دل شد، سودابه خود را بر پاهای کاووس انداخت و خروشید و اشک ریخت و موهایش را بکند و به شوهر تاج‌دارش گفت: سیاوش بدین جا بیامد، به‌سوی من بر روی تخت یورش برد و گفت که جز تو کسی را نمی‌خواهم که جان و دلم پر از مهر توست؛ چرا از من دوری می‌نمایی؟! پس تاجم از سرم انداخت و چنین جامه‌هایم درید.شاه از سخنان سودابه خیره ماند و به اندیشه فرورفت که اگر این زن راست بگوید سر سیاوش را باید برید! اگر خبر به مردم رسد چه! آن‌وقت جای عرق شرم باید خون شرم بر پیشانیم بنشیند. شاه دستور داد تمام مهتران و کسانی که در حرم‌سرا بودند بیرون روند و تنها سودابه و سیاوش بمانند.کاووس شاه روی به سیاوش نمود و گفت: ای فرزند اینک راست داستان را به من بگوی و چیزی مخفی ندار.سیاوش هر چیز که شده بود را به‌راستی بازگفت که سودابه فریاد زد، او دروغ می‌گوید! او از زنان شبستان کسی جز من را نمی‌خواست؛ به او گفتم دخترم را به زنی تو دادم و هرچه پادشاه گنج تو را داد بر رویش گوهر می‌نهم؛ اما از من بگذر، او گفت نه من گنج بکارم آید و نه دخترت را می‌خواهم! زیرا من اسیر مهر تو ام پس به‌سوی من یورش برد و با دستانش مرا بگرفت در آغوشش چون مقاومت کردم پنجه بر رویم کشید! ای شهریار جهان من اکنون از تو کودکی باردارم، نمی‌دانم با این ستمی که سیاوش بر من نمود او زنده خواهد ماند یا نه. پادشاه به فکر رفت و با خود گفت از سخنان هیچ‌کدامشان راست را نخواهم فهمید باید بیشتر بیندیشم تا بدانم کدامشان گناهکارند و آن را جزای سخت دهم که ناگهان راه چاره‌ای یافت!کاووس شاه برخاست و دست و بازو و بدن سیاوش را نیک بویید پس سودابه را بویید که غرق در بوی مشک و شراب بود، از بوهای سودابه در سیاوش هیچ اثر ندید؛ بر سر سودابه فریاد کشید و خوارش کرد و کمی اندیشید و با خود گفت: اکنون باید با شمشیر سر این زن را ببرم؛ اما اگر این کنم پدرش که شاه هاماوران است در آن دیار آشوب خواهد کرد و جز این در آن زمان که در بند شاه هاماوران بودم همین زن بود که به‌خاطر مهر من زندان را به جان خرید و پرستارم شد و جز این دلم در بند اوست و قلبم پر از مهرش و آخر آنکه از او فرزندان کوچک و خوردی دارم، فردا روز چگونه به ایشان بگویم آنکه مادرتان را کشت من بودم!پس‌روی به سیاوش نمود و فرمود: فرزندم تو در این ماجرا هیچ گناهی نداری و گنهکار سودابه است، این داستان را فراموش نما و با هیچ‌کس پیرامونش حرفی نزن تا سخن دراز نشود.مکن یاد این هیچ و با کس مگوی | نباید که گیرد سخن رنگ و بوی▪️کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوشجلد دوم از داستان‌های شاهنامههمراهان گرامی از داستان ۶۲ تا داستان ۱۳۵ به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه به همت انتشارات میراث اهل‌قلم در ۲۳۰ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه ۲۰۰ هزار تومان)● کتاب داغ سهراب؛ سوگ سیاوش● اثر علی نیکویی۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303  </description>
                <category>دکتر علی نیکوئی</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 01:13:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>