<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی نوبختی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ali.nobakhti</link>
        <description>یک پایان حماسی در یک روزمرّگی ساده!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 06:20:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/77818/avatar/AGQZwA.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی نوبختی</title>
            <link>https://virgool.io/@ali.nobakhti</link>
        </image>

                    <item>
                <title>صندلی خالی سینما</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nobakhti/%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-hliqca4tzug9</link>
                <description>مثل همه‌ی سینما رفتن‌هایمان بود.  همیشه صحنه‌ی روی پرده از اینجا شروع میشد که دوربین از گوشه‌ی واگن مترو، جمعیت ساعت هفت متروی انقلاب را طوری به تصویر می‌کشید که قفسه سینه صندلی‌های سینما فشرده میشد. کنج پایینی کادر، من دستانم را دور تا دورت حصار کرده‌بودم. نگاهم قفل چشمانت شده بود، تو خودت را جمع کرده بودی و چشمانت را دزدکی برمیگرداندی. همین بازی زیر چشمی، شرم و ترس درونت از فکر پیرمرد‌ چند قدم آن طرف‌تر را، تا عمق وجود بیننده فرو می‌کرد. نمی‌دانم تجربه‌ی عاشقانه‌های مترویی را دارید یا نه. ولی همین آغوش نصفه و نیمه، آرنجی که به پهلوی کناری فشار میدهید، کمری که در هر ترمز سپر بلا می‌شود. همین لحظات قفل شدن چشمانتان و این دزدی باشرمانه جز عمیق‌ترین و شاید احساسی‌ترین عاشقانه‌های تاریخ باشد.  به خیال خودمان و به قول ابتهاج «نشود فاش کسی» ولی هم پیر‌مرد‌های واگن مترو، هم صندلی‌های سینما و تمام تماشاچیانش همه‌ی «آنچه میان من و تو» بود را می‌دانستند. گویی «اشارات نظر» نامه‌ها را می‌گرفت در صفحه‌ی اول روزنامه‌‌های شهر، بزرگ تیترشان میکرد:‌ «بی‌تو می‌میرم»، «گور پدر همه‌ی شان، نگاهم کن»، «دوستت ...» نه این یک مورد را به همین راحتی خرجش نمی‌کردیم. تندروی بود اگر جمله را کامل می‌کردی، آن هم وسط جمعیت مترو، جایی که هیچ خبری از جواب درخوری چون بوسه یا غرق آغوش شدن نبود.  ولی شاید ما بلد نبودیم فاش نگوییم.   فیلم بی‌سر و تهی بود. سکانس بعدی انگار باران می‌آمد، بوی قهوه سالن را پر کرد. پاییز بود. صدای قطراتش روی سقف، از بلند‌گو‌های چهار طرف سالن خیسمان می‌کرد. مکان، یکی از همین کافه‌های اطراف بلوار کشاورز، یکی از همین کافه‌هایی بود که خانه‌ی ‌پدری را میز صندلی چیده بودند. یک حوض آبی وسط حیاط داشت و گوشه گوشه‌اش را شمعدانی پر کرده بود. دوربین چرخید روی میز ما. هر چهارشنبه حدود ۶ عصر، دقیقا از وقتی که استاد کلاس را تعطیل می‌کرد، در دلم شروع می‌کردم به شمردن: قدم اول، قدم دوم... از همانجایی که کیفم را به دوشم می‌انداختم، تا دم در دانشگاه، بعد از حراست، تا دکه‌ی آن سوی خیابان، دقیقاً ۴۶۰ قدم بود. ۴۶۰ قدم تا گرفتن دست‌هات. پاییز سردی بود. دستت را کردی توی جیب ژاکت من. از آنجا به بعدش دیگر گم می‌شدیم، پیچ و تاب می‌خوردیم بین کوچه‌های طالقانی، بزرگمهر، فلسطین. پر بود از کوچه‌ بن‌بست‌هایی که انگار سالها کسی گذرش بهشان نخورده بود. حتی به ندرت کسی سر میچرخاند داخل کوچه را ببیند. و این همان فرصت طلایی ما بود. و چقدر بلد بودیم. من و تو در فلسطین می‌شدیم رومئو ژولیت گمشده در شانزلیزه‌ی فرانسه. اینجایش را روی پرده نشان ندادند که ببینید ولی الحق که آغوش از روی ژاکت، زیر باران، در شانزلیزه عجب گرمایی دارد. دست آخر هم بعد از همه‌ی پیچ و تاب خوردن‌ها، بعد از فرانسه و فلسطین و ایتالیا سر از همین کافه درمی‌آوردیم. دوربین چرخید روی میز ما: کادربندی دوربین طوری بود که انگار بهترین عکاس پرتره‌ی جهان با رعایت تمام اصول و نسبت‌ها، یک طوری با نور و سایه‌ها بازی کرده بود که چشمانت روی پرده‌ نقطه‌ی ثقل جهان می‌شد. شمعدانی‌ها، حوض آبی، ایتالیا، فرانسه، صندلی‌‌‌های سینما، همه و همه محو تماشا شده بودیم. دوربین جایی بین رگ و ریشه‌ها، پشت عدسی، ته حدقه‌ی چشم من بود و تو صندلی روبرو دو دستت را دور لیوان قهوه‌ات گرد کرده بودی. الان که هیچ، مطمئنم حتی اگر صد سال دیگر هم یک قلم کاغد به من بدهند می‌توانم صحنه را با تمام جزییات بکشم. از خم مژه‌هات، از بارانی که می‌آمد، از موی پشت گوشت، از بوی قهوه، همه‌اش را می‌توانم مو به مو تعریف کنم.  بنظرم اگر یک حداقل اصولی برای فیلم‌سازی وجود داشته باشد اینکه بدون هیچ آمادگی قبلی جریان فیلم از یک عصر پاییزی بلوار کشاورز به شب و زمستان و بام تهران یک‌هو عوض شود غیراصولی است. فرقی نداشت بام توچال، داراباد و یا کوی فراز، طبق اصول بام رفتن از دکه‌ چایی نبات می‌گرفتیم و بعد با چه دقت ستودنی‌ای تمام دست‌انداز‌ها را در نرم‌ترین حالت ممکن رد می‌کردیم. در انتها با چه استرسی که نمی‌توان گفت، دیگر خودتان می‌دانید آغوش و بوسه‌ و شیشه‌های مه‌گرفته‌ی آن ساعت شب ماجرا را به کجا می‌کشاند.  مثل همه‌ي سینما رفتن‌هایمان بود، من و تو، مبهوت پرده. شانه‌ام را به سمت صندلی‌ات کش دادم. در این یک مورد حس می‌کنم فرهیخته بودیم یا حداقل خوب ادای فرهیخته‌‌ها را درمی‌آوردیم، ته ته ته نزدیکی ما دوتا در تاریکی سینما‌ها همین سر روی شانه گذاشتن و آغوش گرفتن دست‌هایمان بود. معمولاً کوروش می‌رفتیم. حتی تقریباً‌ همیشه روی یک صندلی می‌نشستیم. تکرار شیرینی که هر بار تازگی داشت. من اگر جای نویسنده‌ی این فیلم بودم قطعاً یک سکانس مفصل را روی مبحث سینما و توصیف لحظه‌‌ به لحظه‌ی وقتی که سرت را روی شانه‌ام می‌گذاشتی و آرامش گرفتن دست‌هات می‌نوشتم. شانه ام را بیشتر کش دادم. چیزی ننوشته بود.   هنوز‌ هم روز‌های بارانی کافه می‌روم. هنوز بوی قهوه و صدای پاییز فضایش را پر می‌کند. ساعت هفت متروی انقلاب به همان شلوغی قبل قفسه سینه‌ات را فشار می‌دهد. هنوز کوچه پس‌ کوچه‌های فلسطین را تصور می‌کنم و هنوز در تاریکی سینما صندلی‌ام خودش را به سمت صندلی‌ خالی‌ات کش می‌دهد.  اما نویسنده چیزی ننوشته بود.</description>
                <category>علی نوبختی</category>
                <author>علی نوبختی</author>
                <pubDate>Sat, 16 Sep 2023 04:36:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات یک سرطانی، قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nobakhti/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%B1%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-bpf9nsl8n2tu</link>
                <description>ماجرا از دو روز قبل از واقعه شروع شد، دقیقاً لحظه‌ای که من روی صندلی نسبتاً بلند آشپزخانه، لقمه بربری را دست راستم گرفته بودم. همزمان با همین لحظه، مادرم بین صدای آب و کف و اسکاچ‌ها در دلش رخت می‌شست. رخت افکاری که چند روز پیشش، دکتر با یک حالت بی‌پرده و مستقیم در دل همه‌مان کاشته بود.حالا تقریباً لقمه جایی بین هفت تا هشت میلیمتری دهانم بود. حسن طبق معمول همه‌ی پنجشنبه ظهر‌ها، بالش را دقیقاً جلوی تلویزیون، زیر آرنج‌هایش له می‌کرد و اصطلاحاً دمر روی گوشی افتاده بود. پدرم سمت دیگر صحنه، روی یکی از مبل‌های ته پذیرایی، با همان زیرشلواری گشاد و کردی‌وارش، یک پایش را انداخته بود روی پای دیگر. کمرش طوری رو مبل قرار گرفته بود که شکم بتواند تکیه‌گاه دست‌هایش شود. با یک دست گوشی و با دست دیگر گوشه‌ی سیبیلش را گرفته بود. هر از چند گاهی پیچش می‌داد و گه‌گاهی هم مابقی ریش و سیبیل اطراف لبش را صاف می‌کرد. من حاضرم شرط ببندم که سیبیل چرخاندن و ریش صاف کردن آن لحظه، از همان حرف‌های چند روز پیش دکتر آب می‌خورد.آخرین ذره‌ی بربری‌ هم از مرز دهانم رد شد. گاز اول، گاز دوم، به گاز سوم نرسیده بودم که فکرش به سرم زد ،انگار به جز پنیر یک سوال احمقانه ‌هم لای نان پیچیده بودم. یادم نیست هدفم چه بود؟ تغییر فضای آن لحظه، روحیه دادن غیر مستقیم، شیطنت بی‌هدف یا هر چیز دیگری. ولی از حق نگذریم همچین بی‌راه هم به مغزم نرسیده بود. اینکه در مملکت اسلامی چطور؟ اصلاً چطور ممکن است؟ مجله؟ فیلم؟ به زور؟ خود ارضایی شرعی؟در واقع بنظرم شروع رسمی این ماجرا را می‌توان همین لحظه در نظر گرفت. لقمه و آب دهان بعدش را قورت دادم. پرسیدم :« حالا چجوری قراره تست بگیرن؟» اینجا بود که عمیق‌ترین جواب ممکن را از حسن گرفتم :«معلومه دیگه یه ظرف بهت میدن، میگن برو تو اتاق. تازه اگه نتونی، یه پیرمرده میاد با انگشت مستقیم غده‌شو تحریک میکنه، راهشم از اون پشته» و همانطور که دمر خوابیده بود با شصت به ماتحتش اشاره کرد. نمی‌دانم تجربه‌ی بزرگ شدن در یک خانواده‌ی نسبتاً مذهبی ایرانی را دارید یا نه ولی بحث راجع به این قضیه در این شرایط طوری بود که به همان جواب ترسناک و خنده‌دار و کوبنده بسنده کردم و دیگر چیزی نگفتم. مبحث پیرمرد هم گرچه مضحک بود ولی قبول کنید می‌توانست در سایه‌ی تمام بی‌منطقی‌های دنیا، حتی با کمترین احتمال در زمره‌ی ممکنات عالم قرار بگیرد.قرار شد شنبه بنده به همراه پدر گرامی برویم آزمایشگاه برای تست باروری. که خب طبیعتاً همراهی پدر در این یک مورد از آن اشتباهات جبران ناپذیر بود من باب آبرو و شرافت از دست رفته و هر آنچه که نمی‌توان گفت.ساده‌اش را بخواهم بگویم روند این‌طور پیش می‌رود که اول جامعه‌ی پزشکی می‌سنجد ببیند اصلاً بچه‌های احتمالی آینده‌تان ارزش حفظ و نگهداری دارند یا نه. اگر داشتند، این بار یک قسمت دیگر از این جامعه شما را وادار به همان عمل شنیع و ناپسند می‌کند و در آخر محصول نهایی هم در فریزر‌هایی مخصوص، برای سالیان و روز موعود حفظ می‌شود.شنبه ساعت ۸ صبح، سر میرداماد: آزمایشگاه مسعود از آن آزمایشگاه‌های به ظاهر مجهزی است که یحتمل به باطن هم مجهز است و به قول خودشان در دقت جواب‌هایش شکی نیست. طبیعتاً با توجه به اهمیت موضوع و ادامه نسل ارزشمند اینجانب روی کره خاکی، تحقیق فردی و تقدیر الهی مرا کشانده بود اینجا روبروی پرستار آزمایشگاه. بعد از سه ساعت در نوبت ماندن و تسویه حساب و مابقی روند اداری، پرستار در چشمانم زل نزد و یک بطری دربسته را به من داد و گفت :«سرویس ته راهرو». یک بطری استوانه‌ای، ‌تقریبا اندازه یک استکان چای که رویش با برچسبی سفید، بزرگ اسم من را انگلیسی نوشته بودند. یحتمل انگلیسی نوشتن اسم هم دقت کار را بالا می‌برد. کاری به خجالت و شرمِ شاید بی‌دلیل آن لحظه ندارم ولی آن چند ثانیه برای من کمی بیشتر از چند ثانیه گذشت، بطری را که دست گرفتم، بلافاصله تمام ارقام و اعدادی که در سن بلوغ سرچ کرده بودم را مرور کردم. تا آنموقع از زندگی هیچ‌گاه به این حجم دو تا پنج میلی‌لیتری حتی یک‌بارم فکر نکرده بودم. مغزی که از استرس پر شده بود ناخودآگاه پرسید:« ببخشید خانم باید کلّشو پر کنم؟» و در یک حالت خشک و جدی شنیدم :«نه فقط یک بار». ولی این جواب مغز بدبخت من نبود، مغزی که هی می‌پرسید یعنی تا کجا؟ تا کجای بطری باید پر شود؟ هر قدم که از بین جمعیت تا دست‌شویی برمی‌داشتم، مساحت کف استوانه را در ارتفاع مجهولش ضرب می‌کردم و لعنت به تبدیل واحد سانتی متر و لیتر و این چرت و پرت‌ها که یک حجم ساده‌ هم نمیشد درآورد. شرایط این‌طور بود که شما یکهو حس می‌کنید تمام عمرتان عقیم بودید و پیش نیاز لازم حجمی ماجرا را نداشتید. وگرنه چرا باید یک ظرف به این بزرگی بدهند برای چهار پنج میلی‌متر ارتفاع. شاید مال همه‌ی آدم‌ها همین‌قدر زیاد است. خلاصه که از یک طرف پیش‌گویی حسن پله پله درست از آب در‌می‌آمد و از طرف دیگر حجم این آب لعنتی درنمی‌آمد. گرچه بعداً که در آرامش فکری حساب کردم، فهمیدم بزرگی ظرف برای جلوگیری از کثیف‌کاری‌های محتمل است نه از جهت ظرفیت حجمی.درست یک قدم به در دستشویی مانده بود که معادله‌‌ی نهایی و شاید اصلی هم وارد ماجرا شد. صدای نسبتاً کلفتی گفت :«من همینجا منتظر می‌مونم تا بیای» انگار پاک یادم رفته بود که من تنها نبودم. معادله‌ی اصلی ماجرا انتظار یک پدر مذهبی ایرانی پشت در دست‌شویی بود.آن اشاره‌ی حسن به ماتحتش، مبحث حجم مورد نیاز و در آخر حاج محمدِ منتظر، ترکیبی طلایی بودند برای پر استرس‌ترین تست باروری جهان. و دیگر خودتان وابستگی مستقیم استرس و زمان لازم برای این جور چیز‌ها را می‌دانید. شاید طولانی‌ترین تست باروری‌ هم بتواند به نام من ثبت شود. البته اینکه دست‌شویی هم یک طبقه زیر زمین بود و گوشی ما بی‌اینترنت، قطعاً بی‌تاثیر نبوده است. بعد از چیزی حدود چهل و پنج دقیقه تلاش بی‌وقفه ولی پرثمر. بطری ارزشمند را در قفسه‌اش گذاشتم. در سرافکنده‌ترین حالت ممکن، خیس عرق از در دست‌شویی که خارج شدم، پدرم با یک تعجبی که مطمئناً از انتظار چهل و پنج دقیقه‌ای‌ش نشأت می‌گرفت، پرسید :«خب چطور بود؟»اینجا اگر محکم جواب نمی‌دادم قطعاً ماجرا بیخ پیدا می‌کرد، همان مبحث آبرو و شرافت از دست رفته و هر آنچه که نمی‌توان گفت. ولی خداروشکر خیلی خوب توانستم در نقش یک آدم جدی فرو بروم و با لحنی تقریباً عصبانی که البته دلیلی هم نداشت و شاید صرفاً واکنش دفاعی بدنم بود، جواب دادم :«با من راجع به این قضیه صحبت نکنید». و خوشخبتانه نتیجتاً سکوتی سنگین در ماشین حکم فرما شد و هنوز که هنوز است هیچ احد‌الناسی نمی‌داند چه مصائبی در آن دست‌شویی بر من گذشت.این داستان ادامه دارد....خاطرات قسمت دوم:  https://vrgl.ir/tcEXZ خاطرات قسمت اول:  https://vrgl.ir/5X3pK </description>
                <category>علی نوبختی</category>
                <author>علی نوبختی</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2020 11:49:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات یک سرطانی، قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nobakhti/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%B1%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-sg5n1w5fmyrb</link>
                <description>اگر بین همه‌ی مشاهیر و بزرگان عالم و حتی آدم‌های معمولی در تمام ادوار تاریخ، مسابقه‌ای برگزار شود حول محور این که :«چه کسی بیشترین تاثیر را در زندگی من داشته است؟» (جدا از اهمیت ویژه و رقابت سنگین این مسابقه) بی‌شک مدال قهرمانی می‌رسد به یکّه تاز میدان، حسن داداش!دقیق یادم هست، بلافاصله بعد از اینکه افسار و لگام مثانه‌ام دست خودم افتاد و از آن شرم سنگین پوشکی بودن خلاص شدم. تاثیر گذاریش شروع شد. یعنی نشد یکبار حسن بعد از شام دستشویی برود و  پشت بندش مثانه‌ی ما چنان در هم نپیچد که تا مرز ریختن پیش نرفته باشیم. یحتمل هماهنگی سلول‌های بدنمان هم از همین حوالی شروع شده بود.و این ماجرای تقلید من و تاثیرگذاری حسن همینجا پشت در دست‌شویی تمام نشد. دبستان و راهنمایی را همانجایی الفبا و ضرب و تقسیم و خانواده‌ی هاشمی را از بر کردم که حسن شش سال پیشش کرده بود. دبیرستان هم با اینکه ماجرا کمی متفاوت بود کماکان همان رابطه‌ی پیرو و پیشرو ثابت ماند، و عشق و علاقه‌ی من همان فیزیکی شد که حسن معلمش بود. جدای از این تاثیر گذاری‌ها که بعداً باعث شباهت بیشتر ما شدند، تفاوت‌های جزئي‌ای هم در این بین وجود داشت. مثلاً حسن رشته‌ی عمران قبول شد و من مکانیک. حسن قد اش ۱۷۰ بود و من یک ده سانتی بیشتر. حسن ریش و پشم بیشتری داشت و من در حسرت یک سیبیل ساده هم مانده بودم.ولی یک تفاوتی هم بود که این‌چنین ساده و جزئي خلاصه نمی‌شد. یک تفاوتی که بعد‌ها تبدیل شد به عجیب‌ترین شباهت ما دوتا. همان اتفاقی که سبب شد مدال قهرمانی آن مسابقه‌ی فرضی را بدون شک تقدیم حسن کنم. جناب حسن متاسفانه یا خوشبختانه، که هر دو حالت را در ادامه توضیح می‌دهم، در هیجده سالگی در بحبوحه استرس کنکور، دقیقاً همانجایی که تماماً بادبادک آینده‌اش را متصل به نخ کنکور فرض می‌کرد. متاسفانه یکهو طوفان شد و ماجرای بادبادک و نخ و آینده طور دیگری رقم خورد. طوفانی از جنس «سرطان خون» که خودش ماجرایی مفصل است و در این مقال نمی‌گنجد.ولی قسمت خوشبختانه‌ی این ماجرا تماماً‌ به من رسید. قهرمان قصه‌ی طوفان مذکور، حسن، بعد از چند ماه مذاکره‌ی سینه به سینه با حضرت عزراییل روی یکی از تخت‌های بیمارستان. بی‌توجه به اصرار آن حضرت، زنده از رینگ خارج شد و نگذاشت خاکی به کمرش مالیده شود. و این پیروزی تاریخی باور من نسبت به احتمال مرگِ کچل‌های روی تخت بیمارستان را دچار یک تحول عظیم کرد. تحولی که شاید همان، زندگی‌ام را نجات داد.دوباره زندگی من و گذشته‌ی حسن یکبار دیگر متقاطع شدند و هماهنگی سلول‌های بدنمان باز خودش را نشان داد. این بار نه دقیق ۶ سال، حدود ۱۰ سال بعد من همان سرطانی را گرفتم که حسن گرفت (ولی خب نه به آن شدت).من همه‌ی تاریخچه‌ی خودم و داداشم را ریختم روی میز که بگویم چرا مردن برای من یک پیش‌آمد دور از ذهن بود. همه‌ی این‌ها را گفتم تا بفهمید چطور مو و اسپرم‌های یک سرطانی می‌تواند انقدر از مرگ و زندگی برایش مهم‌تر باشد.  مهمی که دست خیالم را می‌گرفت می‌برد یک‌جایی بین بیست تا سی‌سالگی، از همانجا تا ته ته هشتاد نود سالگی هر آرزو و خاطره‌ی نداشته‌ای که قرار بود دو نفره باشد را با خاک یکسان می‌کرد. آخر کدام خاطره‌ی دو‌نفره‌ای حاضر میشد لب ساحل، نزدیک غروب دست در دست یک «عقیم کچل» افق نارنجی شده‌ی دریا را نگاه کند. کدام بخت برگشته‌ای قرار بود زمستانش را کنار شومینه روبروی من احتمالی آن آینده سر کند. تصوری مضحک از فرط بدبختی و بیچارگی. البته بعده‌ها فهمیدم همه دنیا در همین دو عنصر خلاصه نمی‌شود ولی خب چرخ آفرینش از دید من بیست و یکساله روی همین دو محوری سوار بود که قرار بود از دستشان بدهم، اجاقی ناکور و کله‌ای پر مو. (تاکید می‌کنم این‌ها افکار من نوجوانی بود که قرار بود تا چند ماه بعدش هم بی مو و هم بی اسپرم بشوم ولی خب بعد‌ها کچل‌های زیادی را دیدم که کنار ساحل  صدتای من (با مو یا بی مو) خاطرات دو نفره داشتند، آن هم چه نفر دوم‌هایی و از اساس تفکراتم تغییر کرد.)جدای از بحث مو‌های شرافتی که در نوشته قبلی (انتهای متن ضمیمه شده)  مفصلاً شرح داده‌ام. می‌رسیم به ماجرای جذاب و یا شاید نه چندان جذاب اسپرم‌های متحرک بنده. گرچه بی‌ربط، همین ابتدای ماجرا لازم است این مفهوم تحرک اسپرم را سربسته بازش کنم. درواقع مردانگی و باروری شما به تحرک همین موجودات ریز وابسته است، نه سیبیل پرپشت و سیگار ترم یک. همه چیز روی همین عدد بسته می‌شود، تعداد اسپرم‌های متحرک. همچنین دوباره در ابتدای ماجرای لازم است بگویم از اینجا به بعد قصه دنبال هدف و پیام اخلاقی خاصی نباشید. این‌ها صرفاً خاطرات یک بیست و یکساله‌ای است که قرار بود عقیم شود و خب با توجه به حساسیت موضوع انتظار مودبانه بودن هم نمی‌رود.ادامه دارد...نوشته قبلی:  https://vrgl.ir/5X3pK </description>
                <category>علی نوبختی</category>
                <author>علی نوبختی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2020 10:57:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بر اساس یک داستان واقعی، داستان پرواز</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nobakhti/%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-u2gtl4i5orh3</link>
                <description>«قاب اول»کرم‌های کوچک تقریبا بی‌رنگ و شکل که تا به آسمان خیره می‌شوی شروع می‌کنند به پرسه‌زدن درون کاسه چشمت، معمای بزرگ کودکیم. آن قدیم‌ها فکر میکردم این‌ موجودات در دنیای دیگری در چشمانم زندگی میکنند، یک همزیستی مسالمت آمیز. البته آن زمانها از این کلمات قلمبه سلمبه برای توصیفشان استفاده نمیکردم، همزیستی مسالمت آمیز؟، قطعاً نه! در بهترین حالت یک‌ اسم بیمفهوم مثلاً جیگیلی‌های چشمی یا یک همچین چیزی برایشان میگذاشتم و درباره قوانین شهرشان و یا زبانی که حرف میزنند فکر و خیالم را تا بینهایت رها میکردم. در این حد که آنها از قی چشمم تغذیه میکنند و شغل اصلیشان تمیز کردن رگ و ریشه‌های منتهی به قرنیه‌ چشم است. اما الان از دید بیست و سه سالگیم حدس میزنم اینها پرز‌هایی هستند که در مایع اطراف کره چشم غوطه‌ورند. اما هنوز هم در توجیه حرکت‌ ناگهانیشان عاجزم و شاید همان نظریه همزیستی مسالمت آمیز بهتر باشد.غرق در افکار و تحلیل همان جیگیلی‌های چشمی بودم که هر کس نمیدانست فکر میکرد چیزی بین ابرهاست، اژدهایی، سفینه‌ای، فرشته‌ای که انقدر سخت مرا درگیر آن منظره‌ی ساده کرده بود. برای منی که از بچگی دیوانه‌ی پرواز و ابر و موشک و آسمان بودم، تماشای ابرها از این بالا، رویا که هیچ، خود بهشت بود. خط ممتد سفیدی که تا افق ادامه داشت و آن آبی مطلق، یکدست تمام هستی بالای خط را گرفته بود. آنقدر مشخص جدا شده بودند که دوست داشتی رهایت کنند تا دورترین نقطه‌ غلت بخوری، راه بروی و بدوی. آدم دوست داشت ذره ذره‌اش را با تمام وجود لمس کند. آخ اگر میشد با آنها یکی شوی. اما شیشه کوچک هواپیما برای یک تماشای ساده هم زورش میامد رهایم کند، چه برسد به دویدن و یکی‌شدن. باید کلی سرم را چپ و راست میکردم بین دو صندلی تا بلکه بشود اندکی از صحنه را دید. خدا طراح این پنجره‌ها را لعنت کند. انگار ارث پدرش بوده مردک. یک دو وجب بزرگ‌تر که به قبای کسی برنمیخورد. اما از حق نگذریم، ترکیب همان منظره‌ی کوچک و آهنگی که از هدفونم پخش میشد کافی بود برای ارضای روح و روانم. یک آهنگ بیکلام پیانو که گهگاهی حماسی میشد و وای از وقتی که ویولن هم اضافه میشد، غوغا میکرد. مو به تن آدمی سیخ میشد. حسی مثل فیلم گلادیاتور، و یا یک پایان حماسی در یک روزمرگی ساده. خلاصه که به معنای واقعی کلمه، ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بودند که گل در بر و می در کف و معشوق به کام من باشد. البته شایان ذکر است که این مصراع دوم به معنای واقعی کلمه زیاد هم صدق نمیکرد چون پدر ۶۵ ساله‌ام کنارم نشسته بود و قسمت می در کف هم یک بطری آب معدنی نصفه نیمه معنی میشد. و درنهایت هم این بساط سور و سات زیاد طولی نکشید. نیم ساعت از پرواز نگذشته بود که گرما، گرما، گرما، من هم که گرمایی...=======================================================«قاب دوم»من به طور کلی آدم شاد و خوش‌خنده‌ای محسوب میشم. البته خودم اینطور فکر می‌کنم. دوستان هم جلو رویم همینجوری فکر می‌کنند، شاید حالا پشت سر من باب شیرین‌عقلیم هم نظراتی داشته باشند اما خداوکیلی همه متفق القول موافقیم که عصبانی کردن من از آن ناممکن‌های روزگارست. خلاصه منِ شیرین عقلی که خنده جز جدایی‌ناپذیر صورتم بود، با ترش‌رویی تمام ایستادم در صف روی پله‌هایی که منتهی میشد به ورودی هواپیما. از صورتم فحش بود که می‌بارید به زمین و زمان، فقط منتظر بودم کسی حس زرنگی کند و بخواهد در صف جلو بزند تا تمام آن کرختی و طلبکار بودن را منفجر کنم روی صورتش. مرد حسابی مگر صندلیت را کسی تسخیر میکند؟! و یا نکند زودتر برسی جایزه‌ای می‌دهند؟! حلوایی چیزی خیر می‌شود آن بالا ما نمی‌دانیم؟!جلوی در یک زن و مرد خوش‌تیپ و اتوکشیده ایستاده بودند برای خوش‌آمدگویی. از همانهایی که یحتمل چون خوشگل بودند برای این کار انتخاب شدند. لبخندی نسبتاً مصنوعی روی صورتشان نقش بسته بود و خودشان را آدم‌های مهربانی جلوه می‌دادند. اما هیچ مهربانی و خنده‌ای آن تلخیَم را شیرین نمی‌کرد که نمی‌کرد. میخواستم فریاد بزنم که آقا، خانم شما نیم ساعت تاخیر نداشته باشین، خوش‌آمدگویی و خنده و کوفت و زهرمار پیشکش. اما چون اساساً اهل این شلوغ‌بازی‌های بی‌فایده نیستم به همان سلام خشک و بی‌لبخندم بسنده کردم و به خیالم اعتراضم را در موثرترین حالت رساندم. چند قدم جلوتر یکی دیگر از همانها با ریشی تراشیده، که اگر مورچه‌ای اتفاقی مسیرش به صورت این یکی از همانها میخورد، بی‌بوکس و باد سقوطش قطعی بود، باز هم با همان لبخند پرسید: ببخشید میتونم بیلیتتونو ببینم؟ مردک دیوانه فکر کرده بود من جلبکم. هر خری میتواند شماره روی بیلیت را با شماره‌ی روی صندلی تطبیق دهد. اعداد مصری‌هم بودند تطبیقشان کاری نداشت. توهینی بود که به همین سادگی‌های نمیتوانستم ازش بگذرم. اما به همان سادگی ازش گذشتم و خودم را زدم به نشنیدن و صاف رفتم سر صندلیم نشستم. بعد هم بادی در غبغب انداختم، با حالتی پیروزمندانه که انگار شاخ غول را شکستم.کاش حداقل آن روز کمی خوش رو تر بودم.به نظرم قشنگ‌ترین و مهیج‌ترین قسمت پرواز همین لحظه‌ی بلند شدن است. کم کم شتاب می‌گیرد، فرو می‌روی در صندلی، چند لحظه بعد تکان‌های ریز و لحظه‌ی طلایی. خط افق مایل می‌شود و ذره ذره همه چیز کوچک و کوچکتر. همینجا بود که به عظمت کار برادران شریف رایت پی‌بردم. پدربیامرز‌ها چه ساخته‌اند‌ ها، این همه آدم درون یک لوله با دوتا بال و الله اکبر، به همین سادگی پرواز. رویای میلیونها آدمی که قبل این دو شیرپاک خورده زیسته‌اند. لعنتی مسیر ۱۲ ساعته را کمتر از دوساعت می‌رسد. عجب موجود پیچیده‌ایست این بشر.هواپیما دیگر تقریبا اوج گرفته بود و از آن برج‌های چوب‌کبریتی شهر دور شده بودیم. زیر هواپیما را که می‌دیدی پر بود از کوه‌های قهوه‌ای مایل به سرخ یکدست که از بالا مثل رگ و ریشه‌های قلب قاچ‌خورده‌ی گوسفند بودند. هر از چند‌گاهی هم کنار شاهرگ‌هایش چند‌ خانه کنار هم جمع شده بودند که یحتمل شاید روستاهای لواسان یا حتی دورتر می‌شدند. منظره‌ای بشدت یکنواخت و تکراری. با خودم گفتم برگردم با روی خوش با حاج آقا کمی اختلاط کنیم، شاید دلخوریش از رفتار صبح پاک شود من هم شاید دلم باز شد. دیدم بله، جناب پدر فارغ از هر ماجرا با دهانی نیمه باز خواب پادشاه هفتم را هم دیده. در آخر عاجز از درمان آن کرختی هدفون را دراوردم و شروع کردم به تفکر در آفاق و انفس. از احتمال وجود بمب در کابین تا استراتژی‌های نجات در هنگام سقوط و هزار چرت ناممکن دیگر. خداروشکر چند تکه‌ای ابر‌ در آسمان ظاهر شد، حداقل حدس شکل حیوانات ابری از ابتذال مغزم در آن خزعبلات جلوگیری می‌کرد. اما خب کار از کار گذشته بود و مغز ما شروع کرد به نظریه‌پردازی من باب پرز‌های چشمی و همزیستی و احتمال وجود کرم‌بی رنگ در کره‌ی چشم.=======================================================«قاب سوم»گرما دیگر امانم را بردیده بود. از شر آفتاب قید آن همه غوغای ابر و آسمان را زدم و قاب پنجره را کشیدم، قشنگ معلوم بود که روز، روز من نیست. با دفترچه راهنمای هواپیما شروع کردم به طرز اغراق‌آمیزی خودم را باد زدن، بلکه یکی از همان مهماندار‌های سانتی مانتال متوجه وخامت اوضاع شود و فکری کند. اما انگار نه انگار، ککشان هم نگزید. نقشه‌ای دقیق‌تر نیاز بود. این‌بار مو لای درزش نمی‌رفت. گفتم به بهانه یک لیوان آب خنک میکشمشان اینجا، بی‌هیچ جدلی خودشان خجالت می‌کشند و چاره‌ بدبختیمان می‌کنند. آخر مگر این خراب شده یک کولر ساده ندارد؟! بر فرض که ندارد، حداقل یکم درز آن پنجره‌های کوفتی را باز کنید(!!!) انصاف نیس آن بیرون یخبندان باشد و ما اینجا از گرما هلاک شویم. اما کار به جایی نبرد که نبرد. لفظ از کوره در رفتن را تا مغز استخوانم حس کردم. از جا بلند شدم و با نگاه عبوس آمدم فریاد بزنم که آقا این چه وضعی‌است ما را گرفتار کردید؟! اینهمه پول ندادیم که آب‌پز شویم. ولی خب طبق روال همیشه همان شخص آرام درونیم، که دیگر خسته شده بودم از دستش، شروع کرد به نصیحت کردن و هزار دلیل آورد که عزیز من بخشش از بزرگان است و از این قبیل حرف‌های پدربزرگانه. دست آخر من هم قانع شدم و داستان اینطور شد که بلند شدم و خیلی محترمانه صدایش کردم گفتم ببخشید به نظرتون هوا یکم گرم نیست؟؟ و با همان لبخند مصنوعی معذرت‌خواهی کرد و گفت کمی صبر کنید رسیدیم. شروع کردم به بحث‌کردن که عزیز من نمی‌شود که، کلاً دوساعت پرواز، یک ساعت و نیمش بپزیم؟ حس روشن فکران اروپایی بهم دست داده بود که داشتم محترمانه از حقوق شهروندیم دفاع میکردم و سنگین رفته بودم در جو جنتلمن بودن و جدیت و حق‌خواهی که ناگهان زارت یک چیز زرد پلاستیکی از بالای صندلی خورد توی دماغم.=======================================================«قاب چهارم»پدر اینجانب ملقب به حاج ممد، بی‌مبالغه می‌تواند به عنوان «استرس مجسم» در فرهنگستان لغت فارسی ایفای نقش کند و مفهوم «استرس» را عرضاً و طولاً به همگان تفهیم کند، علی‌الخصوص اگر بحث زمان و رسیدن و دیر رسیدن درمیان باشد. همه‌ی اهل فامیل دیگر می‌دانند که خاندان ما به دستور سلطان محمد در همه‌ی مهمانی‌ها نیم ساعت زود‌تر از زمان معهوده، زنگ در صاحب‌خانه‌ را می‌زند تا مگر خدای ناکرده جناب پدر استرسی بهشان وارد نشود. شاهکار این استرس‌ها و تمهیدات پدرانه هم همین چند وقت پیش بود، من بیست و سه ساله اندکی حس استقلال کرده بودم و وقتی گوشی‌ام خاموش شده بود دیگر خبر ندادم که بابا جان به جای ساعت ۱۰، ساعت ۱۱ شب می‌رسم خدمتتون. وقتی وارد خانه شدم، همه در سکوتی غم‌بار توأم با خشم نگاهم کردند و دست آخر داد و بیداد حاج ممد بود که سر ما خراب شد که چرا خبر ندادی، نگران شدیم و دلمان هزار راه رفت و چه و چه و چه. کاشف به عمل آمدیم که بله، به خاطر تاخیر یک ساعته‌ بنده، به اورژانس و کلانتری و حتی پزشکی قانونی هم زنگ زدند و گل ماجرا آنجایی بود که پای تلفن با پلیس محله حرف می‌زندند:ـ سلام قربان، افسر‌ جان بدبخت شدم، پسرم نیومده خونه!ـ پدرجان آروم باشین، چند سالش بوده؟ـ۲۳ـ چند وقته نیومده؟ـ۱ ساعت!ـ(چهره‌اش حتماً اینجا خیلی دیدنی بوده، :/) آقا جان وقت مارو تلف نکن، ۴۸ ساعت دیگه زنگ بزن!!!خلاصه که یحتمل بندناف پدرگرامی را با استرس بریدند.شب قبل پرواز تا حدود دو سه شب به چرخ‌زنی در اینترنت و چت با دوستانِ جغد تر از خودم گذراندم. دلم قرص بود که پرواز ساعت ۸.۵ صبح است و با احتساب فاصله‌ی نیم ساعتیمان تا فرودگاه و ضریب اطمینان برای استرس پدری، ساعت ۷ بلند میشویم که خب کافی بود برای تأمین انرژی‌ام تا فرودگاه و رسیدن به هتل و خوابیدن دوباره. اما حاج‌ آقا آن شب سنگ تموم گذاشت. ساعت ۵.۵ صبح تازه چشمم گرم شده بود که دستی گوشتی‌ به روی شانه‌ام رفت و شروع کرد به تکان دادن که :پاشو پاشو دیرمون میشه! انگار با پتک سرم را چهار پنج بار له کردند و از نو ساختند. سر‌دردِ لامذهبی افتاد به جون ما که نگو، این شروع همه‌ی بدعنقی‌ها و بد خلقی‌های آن روزم بود، که ای کاش حداقل آن روز کمی خوش رو تر بودم. نشستم روی تخت به بحث کردن که پدر من شما اهل کدام سیاره‌ای ما نمی‌دانیم؟ چرا درکت از زمان با ما متفاوت است؟ بخدا ۷.۵ هم راه بیوفتیم رسیده‌ایم. کی‌ می‌خواهید اصلاح شوید؟ یک «خفه شو، زر نزنِ» خاصی در نگاهش بود که قانعم کرد. اما در دلم قسم خوردم تا آخر سفر لام تا کام حرف نزنم بلکه این حرکت انقلابی متحولش کند و این حساسیت الکی را بگذارد کنار. خواب‌ خواب ما را کشاند تا فرودگاه. ساعت ۷ رسیدیم. از گیت ورودی که رد شدیم با همان سکوت و در حالتی عاقل اندر سفیه نگاهش کردم، دست چپم را آوردم بالا و با دو انگشت دست راست زدم روی ساعت مچی. اما دوباره همان نگاه خاصش نثارم شد و در نهایت ‌ گل بود به سبزه نیز آراسته شد. هواپیما هم نیم ساعت تأخیر داشت. البته جای شکرش باقی است که نیم‌ساعتش یک ساعت نشد و سر ساعت یکی از آن خانم‌های خوش‌صدا‌ در بلندگو شماره پرواز را خواند و گفت برای سوار شدن به گیت شماره ۱۰ مراجعه کنید. ناگهان ملّت حمله‌ور شدند به گیت، عجیب‌ترین صحنه ممکن بود. مگر از این واضح‌تر هم داریم که هر کس صندلی خودش را دارد، والله جای شما ربطی به دیر و زود رسیدنتان به هواپیما ندارد. انگار از صف ایستادن و هول زدن و جلو زدن از یکدیگر خوششان می‌آمد. هیجانِ مسابقات فرمول یک انقدر نبود که این‌ها چمدان به دست از گوشه کنار سالن  به سمت گیت می‌دویدند. هاج و واج تماشاگر شور وصف ناشدنی ملت بودم که دیدم به به، حاج بابا نفر اول صف، قهرمان المپیک شده و منتظر است بر طبل شادانه بکوبیم و پیروز و مردانه بکوبیم.  اما دل بی رمق من دیگر تحمل همه چیز برایش سخت شده بود. سرم بمبی شده بود از کرختی و طلبکار بودن.=======================================================«قاب پنجم و شاید قاب آخر»راستش کمی از پایان ماجرا دلخورم. همیشه خودم را در آخر کار پیرمردی تصور می‌کردم، کنار یک دریاچه در یک کشور اروپایی، یا کانادایی و یا امریکایی، که کلبه‌ای چوبی دارم و با قایق چوبی‌ام ماهیگیری می‌کنم. در زمستان‌ها هم کنار شومینه‌ی گرم کلبه، شیر عسل داغ می‌خورم و یکی از همان ‌روز‌ها صفحه‌ی آخر زندگی‌نامه‌ام ورق می‌خورد. و یا کمی جوان‌تر، در پنجاه سالگی وقتی که یک دانشمند بزرگ در ناسا شده باشم، یک شب سکته کنم و فردایش در روزنامه‌ها خبر مهم مرگم را چاپ کنند و هزاران نفر برای تشییع جنازه‌ام بیایند، به پاس قدردانی از زحمات ارزشمندم در راه علم و کمک به بشر. و یا حتی کمی جوان‌تر، در چهل‌سالگی که برای تفریح و تعطیلات به جنگل‌های آمازون و یا کوه‌های هیمالیا رفته باشم،  در آنجا خرسی، ماری، پلنگی مرا بخورد. یک مرگ هیجان‌انگیز! هیچ‌گاه انتظار چنین پایانی را نداشتم.آن چیز زرد پلاستیکی فقط از بالای‌ صندلی من رها نشده بود، ماسک اکسیژنی بود که چون عجل معلق گریبان همه را گرفت. یکی که  قاب پنجره‌اش باز بود شروع کرد به جیغ زدن و چون بیماریِ مسری‌، خیلِ وسیعی از جمعیت شروع ‌کردن به جیغ و هوار. چند آدم مذهبی از ته سالن شروع کردن به صلوات فرستادن. صلوات به «صل» نرسیده بود که...این چند روز اگر قسمت شد خدا را ببینم، حتماً دلیل ماجرا را می‌پرسم. خداییش حق من این نبود که الان در بیست و سه سالگی قبل پل صراط بشینم و پاهایم را آویزان کنم و برای این و آن داستان روز آخر زندگی‌ام را تعریف کنم. «یک پایان نسبتاً حماسی در یک روز‌مرگی ساده».بدی‌اش این است که اینجا زمان مفهوم ندارد. هم نمی‌دانم پدرم بنده خدا دیگر چه دغدغه‌ای دارد، هم این داستان‌های بی‌سر و ته من، حال و گذشته‌ و آینده‌شان بهم ریخته.کاش حداقل آن روز کمی خوش رو تر بودم.پایان.</description>
                <category>علی نوبختی</category>
                <author>علی نوبختی</author>
                <pubDate>Tue, 07 Apr 2020 09:29:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انعکاس</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nobakhti/%D8%A7%D9%86%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3-ypkq2dkeitzw</link>
                <description>یک... دو... سه... مزه‌ی خون. کم کم از نوک انگشت‌های پا تا کف پوست سرم را حس کردم، نفس گرمی که انگار از لا به لای مویرگ‌ها در ثانیه‌ای تمامم را طی کرد. بعد زمان ایستاد و من برخلاف تمام فرخنده میلاد‌های عالم، دوباره و دوباره و برای هزارمین بار متولد شدم. کف دست راست مشت، باز، دست چپ. سرمای اتاق مستقیم از چشم باز تا کف سرم تیر کشید. و هنوز مزه‌ی خون جایی کنار گلو، ته حلق، پس ذهنم ته‌نشین می‌شد.اگر یک روزی زندگی نامه‌ام را بنویسند یحتمل اینجا جایی است که خواننده بسته به احساساتش کمی دلش بلرزد، بغض کند، موهای روی آرنجش سیخ شوند و یا نه، شاید هیچ یک از کک‌هاش نگزند و با بی‌حوصلگی‌ تمام این‌ صفحاتش را ورق بزند برود، حتی شاید کسی اینجایش را ننویسد. اما به شخصه برای من اینجا جای مهمی بود. جایی که دوباره با خودم روبرو شدم.اینطور میتوان به قصه نگاه کرد که آن روز قرار بود من بزرگترین عهد زندگیم را بشکنم. دقیق یکسال و چند ماه و چند روز بود که در هیچ آینه‌ای نگاه نکرده بودم. قبل از هجوم سیل سوالات به ذهنتان همینجا بازش می‌کنم‌ که در تمام آن مدت رانندگی نکردم، ریش و پشم سر و صورتم را خودم از ته می‌تراشیدم. و تمام آینه‌های خانه‌ام را در همان روز اول یکجا تقدیم تیر چراغ برق کنار سطل آشعال سر کوچه‌مان کردم. در جواب مهمترین سوالتان هم در همین حد بگویم که شما هم اگر جای من بودید شاید همین حدود و یا بیشتر به هیچ آینه‌ای نگاه نمی‌کردید.علی در تمام طول زندگی‌اش عاشق آینه‌ها بود. حتی به کوچکترین سطحی که می‌توانست سایه‌ی مبهمی از خودش را در آن ببیند هم رحم نمی‌کرد. چاله‌‌ی آبی لرزان، شیشه‌های ماشین‌ها، در خانه‌ها و حتی چند باری هم شده بود که شیشه ساعت مچی‌اش تصویری از همان نگاه علی در خودش را ثبت کند. همان نگاهی که چند ثانیه ساکت خیره می‌شد. مستقل از هر چه در آینه می‌دید با دست چپ موهایش را به سمت راست خم می‌کرد و قسمت دوم نگاه که یحتمل از رضایت بود اینجا صرف می‌شد، همزمان گوشه راست لب و چشم راستش باهم کشیده می‌شدند و در کسری از ثانیه به همان حالت خشک و جدی در می‌آمدند. از خودپسندی بود یا ترس از زشت شدن یا هر توجیه معقول و غیر‌معقول دیگر علی دیوانه‌وار عاشق آینه‌ها بود. و این عشق را به همین سادگی‌ها نمی‌توانستی بفهمی. تا توی دل علی نمی‌نشستی و نمی‌دیدی که چه خبر است نمی‌فهمیدی. حتی نزدیک‌ترین دوستانش‌هم (گرچه شاید نزدیک‌ترین دوستی نداشت) نمی‌دانستند. همه‌ی این پروسه‌ی نگاه اول و دوم و خنده‌ی رضایت شاید به یک ثانیه هم نمی‌رسید وقتی از کنار یک در شیشه‌ای‌ و یا شیشه براق یک ماشین رد می‌شد. حالا همین آدم یکسال و چند ماه و چند روز بود که به هیچ‌ آینه‌ای نگاه نکرده بود.حس می‌کردم هوا جایی بین خرخره‌ و گلو، از روی پوست گردنم تا دقیقاً همانجایی که موهای سرم دور هم می‌پیچند را می‌تواند ببیند. حس سبکی عجیبی بود، نه که روی ابر‌ها پرواز کنم نه. گویی تمامم هوا شده بود. مزه‌ی خون را قورت دادم. پتو را طوری از روی خودم انداختم کنار که مبارزان کشتی‌کج سوییشرت مخوفشان را قبل شروع مسابقه آن طور در‌نمی‌آورند. گوشه‌ی رینگ روی تخت نشستم. مبارزی بودم که یکسال و چند ماه و چند روز، هر روز صبح ناک اوت می‌شدم و حالا این آخرین مسابقه‌ بود.دژاوو، حتی همین افکار رینگ و حریف و مسابقه ‌هم برایم تکراری‌ بود، انگار در خوابی، الهامی، واقعیتی، من مطمئن بودم جایی همه‌ی این‌ها را تجربه کردم.دوباره راس همان ساعت از کنار تخت بلند شد. رفت سراغ کمد همان لباس اتو کشیده‌ی نوک مدادی. یک دست کت شلوار ساده با پیرهن سفیدش را پوشید. موهایش را روی هوا شانه کرد و با یک نگاه جدی و به ظاهر مصمم دستش را دور دستگیره در حلقه کرد.بلاخره بعد از اینهمه مدت قرار بود خودم را ببینم. روا نبود با سر و وضع ژولیده پولیده بروم. حتی عطر هم ایده‌ی مسخره‌ای نبود. به نصاب آینه گفته بودم بعد از اینکه از سقف انتهای راهرو آویزانش کردید رویش را با روزنامه‌ای پارچه‌ای بپوشانید خاک نگیرد. مراسم رونمایی از بزرگترین اختراع بشر نزدیک بود، لحظه‌ی کشیدن پارچه سفید. شاید مسخره بنظر بیاید ولی با هر قدم ته دلم خالی و پر می‌شد. یک استرس توآم با هزار حس دیگر. دقیق‌تر اگر بخواهم بگویم، تصور کنید معشوقتان را چند سال است که ندیدید و حالا فقط چند ثانیه، چند قدم فاصله مانده است. هنوز هم دوستش دارید؟ هنوز هم دوستتان دارد؟ نکند همه چیز تغییر کرده باشد؟ و من درست در همان چند قدم مانده تا معشوقم بودم.در اتاق را که باز کرد انگار آب یخ روی تن ‌بی‌جانش ریخته باشند خشکش زد. عمق نگاهش شک و تردید برگشتن به تخت را فریاد می‌زد. همیشه همین بود. یکبار نشد ببینم علی تصمیمی بگیرد و دقیقاً‌ قبل شروع تمام وجودش را شک مثل سنگ خشک نکند. گرچه اکثر مواقع مثل این‌بار خودش سنگش را می‌شکاند ولی خب به طور کل آدم دو به شکی بود. کم کم نزدیک‌تر می‌شد. رو به رویم ایستاد. لب پایینش را کرد توی دهانش با یک حالتی که انگار می‌خواهد مصمم‌تر شود نفس عمیقی کشید. قبل از اینکه دستش به پارچه برسد باد سنگین از پنجره همه‌ی راهرو را پر کرد و شد آنچه شد. پارچه یکهو افتاد. شاید به خاطر باد و عرق روی صورتش بود ولی من حس کردم تمام بدنش یخ کرد. مردمک چشم‌هایمان بزرگ شد. و برای هر دوی ما زمان ایستاد. به طور کامل ایستاد. هیچ چیز توی آینه نبود. نه من، نه علی، نه عرق روی صورت و مردمک‌‌های تاریک. فقط یک راهروی معمولی، یک راهرویی که یکسال و چند ماه و چند روز بود که هیچ کسی درش راه نرفته بود.یک سال و چند ماه و چند روز پیش رو به روی همین آینه، زل چشم دوخته بودیم به هم. شاید شجاعانه ترین نگاه، شاید بی‌تفاوت، شاید هم نا‌امیدانه بود ولی قطعاً عاشقانه نگاهم کرد. و بنگ! گلوله جایی بین خرخره‌ و گلو، از روی پوست گردنم تا دقیقاً همانجایی که موهای سرم دور هم می‌پیچند را دید.</description>
                <category>علی نوبختی</category>
                <author>علی نوبختی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Mar 2020 09:05:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nobakhti/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-s6osrblwqrkl</link>
                <description> https://soundcloud.com/erfanjamalzadeh/karen-homayounfar-soote-payan نه چون غروب و پاییز دو کلیشه همیشگی دلتنگی و غم و هزار مصیبت دیگرند نه. پاییز‌های تهران، دم دم‌های غروب، هوا پنجه در خرخره ات فرو می‌کند. انگار شهر کینه‌ی همه‌ی دود و بوق و بی‌درختی‌ یک سالش را جمع کرده و پاییز‌ وقت تلافی است. مه غلیظ خاکستری رنگ، سیاهی چشمت می‌شود و بی‌آنکه بفهمی نارنجی پشت ابر‌ها لایه لایه غم و حسرت یک عمر را ته وجودت می‌نشانند. بعد کم کم به قرمزی می‌کشد که عمق نگاهت غرق عمیق‌ترین «ای کاش» زندگی شده و در آخر آهت منتهی می‌شود به بی‌ستاره ترین شب دنیا.نه چون غروب و پاییز دو کلیشه همیشگی دلتنگی و تنهایی و هزار مصیبت دیگرند نه. اگر کسی از من بپرسد تنهایی را کجا می‌توان دید؟ یکی از همین پاییز‌های غروبی تهران را نشانش می‌دهم. همزمان با شلوغی پیاده‌روی انقلاب، ترافیک چمران و فشار جمعیت متروی امام،  پشت پنجره‌ای در یکی از کوچه‌های شمال شهر، تنهایی نشسته و چای می‌خورد. تنهایی یک پیرمرد هشتاد نود ساله‌ای است که یحتمل همه‌ی دوست‌های دانشگاهش مرده‌اند. رفقای همکارش را یا یادش رفته و یا بدتر از آن، از یادشان رفته است. بچه‌هایش مثل دانه‌های تسبیح بدون نخ، از آمریکا تا استرالیا پخش دنیا شدند. و انگار همین دیروز بود که در شصت و چند سالگی‌ همدم و رفیق و عشق یک عمرش در یکی از همان بی‌ستاره‌ها دیگر صبح نکرد.اگر کسی از من بپرسد تنهایی را کجا می‌توان دید؟ یکی از همین غروب‌های پاییزی تهران، یک جفت چشم بیست و سه ساله را نشانش می‌دهم. یک جفت بین آن هزار هزار چشمی که یا می‌دوند یا تند راه می‌روند و یا در آرام‌ترین حالت ممکن فارغ از غوغای جهانی دلشان جای دیگری است. در عمق شلوغی پیاده‌روی انقلاب، وقتی که نگاهش قفل صندلی کافه‌ای می‌شود. وقتی که لحظه‌ای خیره به ورودی مترو می‌ایستد. و یا وقتی که نمی‌تواند بی‌تفاوت از کنار یکی از نیمکت‌های سنگی بگذرد. تنهایی یک جفت چشمی است که حالا شده پرده نمایش خاطرات، جا‌ها هستند،‌ مکان‌ها هستند، پرده نمایش هست اما بازیگری نیست. خاطرات چهار پنج سال دانشگاه بی‌بازیگر مانده است و همه مهاجرت کردند.یکی از همین غروب‌های پاییزی تهران، تنهایی پشت ترافیک چمران، ته دل یک مرد پنجاه ساله‌ای دارد ته‌نشین می‌شود. مردی که حالا بازنشست شده است و کم کم دارد معنی رفیقِ همکار در ذهنش محو می‌شود. ته دل یک مردی که باید کم کم بپذیرد پیر شدن، از تک و تا افتادن و با وجود همه تلخیش مفید نبودن را. تنهایی همان‌جایی است که دیگر شش صبح بیدار نمی‌شود و چای ساعت یازده را با کلوچه‌ی رفیق همکارش چهار پنج‌تایی نمی‌خورند. و همه این‌ها جایش را می‌دهد به زنگ یک در میان آخر هفته‌ها، حال و احوال و سلام خداحافظ پر شوری که در بطن ماجرا از نبودن حرف‌های مشترک است. تنهایی محو شدن همین رفیق‌ها است.یکی از همین غروب‌های پاییزی تهران، تنهایی دقیقاً وسط فشار جمعیت متروی امام، جایی که هیچ اثری از تنها بودن نیست، در بی‌تفاوتی نگاه یک پیرمرد شصت و چند ساله، قلب و مغزش را گرفته‌است. تنهایی می‌شود توهم بودن همدم چهل سال زندگی‌اش که چند روز پیش رفت. تنهایی می‌شود آلزایمری که هضم کند همه‌ی نبودن ‌ها را، همه‌ی «است»‌هایی که «بود» شدند و همه‌ی گذشته‌های خیلی بعید را.اگر عمیق‌تر نگاه کنیم، آدمی همیشه تنها است. چه بیست و سه سالگی، چه پنجاه و چه شصت و چندسالگی انگار ویژگی بالذات آدم‌‌هاست. یک نمایش تکراری با نبودن بازیگر‌های متفاوت. و تلخی ماجرا آنجاست که یک روز در هشتاد نود سالگی به خودتان می‌آیید می‌بینید این بار تنهایی در چشم و دل و ذهن شما نیست. می‌بینید این شما نیستید که از یک پنجره‌ی شمال شهر منظره‌ی زرد و خاکستری غروب را تماشا می‌کند، تنهایی است که نشسته و چای می‌خورد.اگر عمیق‌تر نگاه کنیم، آدمی همیشه تنها است.عکس از bbiibbzz</description>
                <category>علی نوبختی</category>
                <author>علی نوبختی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Nov 2019 16:22:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگر سرطانی، آن پهلوان بلامنازع تختی نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.nobakhti/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B2%D8%B9-%D8%AA%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-xy4doktopsi9</link>
                <description>حاضرم به جان عزیزان هفت پشت این‌ورتر و هفت تبار آن‌ورتر خودم و پدر و پدربزرگم قسم بخورم. به جان تک تک عزیزان هفده نسل خاندان قسم بخورم، هر آنچه می‌گویم را عیناً دیدم. حالا انتظار همچین چیز خرق عادتی هم نداشته باشید. این بار می‌خواهم از آن غول بی‌شاخ و دمی بنویسم که امروزه روز کرک و پرش ریخته و کما فی‌السابق در زمره‌ی «اسمش را نبر‌ها» و دیوان و ددان نیست، حکایتش حکایت طاعون و وبای دویست سیصد سال پیش همین تهران خودمان است که الان حتی فرقشان را هم نمی‌دانیم. ولی هنوز هم اسم و سایه‌اش ترسناکی لازم را دارد که جماعتی درجا خودشان را خیس کنند.البته همین ما مقصریم. همین مایی که گرفتیم و دیدیم و چیزی نگفتیم. باید خیلی فیلم-وار بالای بلند‌ترین گلدسته شهر و یا برجی جایی با یک صدای صاف و بدون لرزش روی یک بلندگو فریادش بزنیم. یا در متن‌هایمان با خطی دو سه برابر بزرگ‌تر، بولد بنویسیم: «سرطان» که خواننده تا صفحه را باز کند چشمش را بزند و اهمیت موضوع دستش بیاید. و خب در بطن ماجرا بی‌اهمیتی موضوع.دیگر مثل قدیم‌ها سرطان آن اجر و قرب را ندارد. سرطانی، آن پهلوان بلامنازع تختی نیست! شان و منزلتش بالکل ریخته. این طور بگویم که اگر بحث تشعشع و آلودگی و چرنوبیل‌ها را در نظر بگیریم، شما اگر شب‌ها زیر کولر پتو بیاندازید و زمستان لخت نخوابید احتمال گرفتن سرطان کمی بیشتر از سرماخوردگی و آنفولانزا و این‌جور مریضی‌های تیپیکال می شود. و در کمال تعجب می‌توان گفت در بعضی از سرطان‌ها مثل سینه و بیضه و هوچکین (لنفوم-خون) احتمال مرگتان کمتر از سرماخوردگی است. چیزی در حدود ۹۰ تا ۹۸ درصد درمان‌پذیری.شاید مقصر آن سینمایی است که تا سوژه داستان به انتهای خط می‌رسد مثل یک تصادف: دکتری وارد قصه می‌شود و تخت بیمارستان و در نهایت بازیگری با گریم کچل و تمام. وقتی می‌خواهد بدبختی کودکی را نشان دهد سریعاً‌ تصویر مادری بی مو با اشک خداحافظی و بوقی ممتد و نتیجتاً دل ریش ریش بیننده.  اما دریغ از لحظه‌ای تفکر که شاید همین بیننده‌ فردا روزی سرطان گرفت و سر بدون گریمش کچل شد. مقصر، همه‌ی این دست فیلمنامه نویسان اند که سرطان غول آخر این بازی شده است.همین من، همان روزی که دکتر گفت سرطان،در راه برگشت از مطب تا خانه، نگاهم قفل آینه سمت شاگرد شده بود و دلم غرق کابوس همین کلمه پنج حرفی. خودم را جای هزار شخصیت سرطانی فیلم‌ها در حالی که لباس آبی بی‌دکمه بیمارستان پوشیدم و عمق حسرت نگاهم دل هر عیادت کننده‌ای را به آتش بکشد تصور کردم. در دلم یک روضه‌ی یکی دو ساعته من باب «از راه‌هایی که نرفته‌ام و کار‌هایی که نکرده‌ام» خواندم. البته بی‌خبر از اینکه سرطان من هم از همان سرماخوردگی‌هایش بود و ماجرا کاملاً طور دیگری شد. تقریباً صد در صدی بود احتمال زنده ماندنم (مگر به تصادف و مابقی عوامل رایج در زندگی عادی). بماند که آن زمان دغدغه اصلیم مرگ و زندگی نبود. نه نماند! همینجا بحثش را باز می‌کنم.در خاندان ما، چه پدری چه مادری. به جز یکی از شوهر‌خاله ها که خب رابطه‌ی خونی‌ای نداریم، مابقی مرد ‌ها علاوه بر یکی از عمه‌هایم همگی کچل اند. از همان کچل‌های ایرانی که موهای دور سر هنوز هنّ و هنِّ ملتمسانه‌ای می‌کنند برای ماندن و کف‌اش مثل سر بروس ویلیس و جیسون استتهام و امثالهم برق می‌زند. همه‌شان هم از هیجده نوزده سالگی ریزششان شروع شده بود. ولی من تنها عضو کل خاندان محسوب می‌شدم که حتی یک تارم را هم باخت نداده بودم. دیگر خودتان اهمیت موضوع مو را درک کنید که چقدر شرافتی بود برای من. دغدغه دوم هم که در این فیلم‌ها به‌اش اشاره‌ای نمی‌کنند مبحث عقیم شدن و بانک اسپرم و این‌هاست که خودش ماجرایی مفصل است که بعداً بازش می‌کنم.خلاصه که من جان مادربزرگ و مادر و زن و مابقی عزیزان هفده نسل را قسم خوردم که بگویم همه‌ی سرطان‌ها به اندازه اسمشان، «سرطان» ترسناک نیستند. همه‌ی این‌ها را گفتم که اگر (دور از جون) روزی دکتری جایی از داستانتان سبز شد و گفت سرطان. تمام راه برگشت به نقطه‌ای روی آینه شاگرد قفل نکنید و غرق کابوس موهای شرافتی‌تان نشوید.تا همینجا فعلاً. </description>
                <category>علی نوبختی</category>
                <author>علی نوبختی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Oct 2019 16:33:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>