<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عبدالله صادقی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ali.sbu.sadeghi</link>
        <description>دوستان علی صدایم می‌کنند. اهل اصفهانم و دیگر سکوت!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-28 05:06:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/388253/avatar/tXhvYb.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عبدالله صادقی</title>
            <link>https://virgool.io/@ali.sbu.sadeghi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نگاه، نامه‌ی ابلیس</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sbu.sadeghi/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%B3-k3jierfamdlo</link>
                <description>?مخلوط بوی دود سیگار و قهوه‌‌ی تلخ هوا را پر کرده بود. طوری که جا برای بوی تند ادکلن مرد کت آبیِ‌ایی که تازه وارد شد، نبود. صدای همهمه با موزیک لایت پس‌زمینه‌اش گوشم را خنج می‌اندازد. دلم می‌خواهد یک نفر همینجا بمیرد تا به احترامش همه یک دقیقه سکوت کنند.مرد کت آبی درب را بست و چشم گرداند. نگاهش لحظه‌ای روی من قفل شد. سپس با لبخندی فراخ از آدم‌هایی که دور میز‌هایشان نشسته بودند عذرخواهی کرد و با قِی‌قاج از لابه‌لای آن‌ها رد شد و رسید به من.&quot;آقا شما منتظر کسی هستین؟&quot;دوست داشتم جواب بدهم که &quot;به توچه دیلاق بدقواره نکبت &quot; ولی استکان چای را هورت کشیدم بالا و گفتم&quot;نه&quot;&quot;عذرمی‌خوام .. اینجا میز دونفره پیدا نمی‌کنم .. اگه اشکال نداره شما برید سر اون میز تکی که کنار شومینه‌س. آخه منو همسرم .....&quot;نگاهم را از لبخند پهن روی صورتش که دهنش را بیش از حد گشاد کرده بود، کِش دادم روی میز تکیِ کنار شومینه که یک جا سیگاری خالی داشت با یک کاغذ پرس شده‌ی مثلثی که رویش نوشته بود &quot;۱۱&quot; &quot;نه نمیرم&quot;&quot;عذرخواهی کردم .. آخه امشب سالگردِ ...&quot;لحنش لبخند پهن قبلی را نداشت.دست راستم را پشت بازوی چپم می‌کشم. خطوط زخم کهنه‌ی چهار ضربه‌ی چاقو زیر انگشتانم حس می‌شد. ردّ پینه بسته‌ی آن صورت گرگی که آن‌جا نقش بسته بود‌ را نصف کرده بود.&quot;اگه میخوای می‌تونی این صندلی را برداری ببری بذاری همونجا .. من جام خوبه&quot;درحالیکه هنوز به میز شماره ۱۱ نگاه می‌کردم با پا صندلی چوبیِ نو و برّاق روبه‌رویم را از زیر میز هُل دادم سمتش.خدمتکاری که سفارش میز کناریِ من را آورده بود با شنیدن جواب من سمت ما آمد و بدون توجه به من رو به مرد کت آبی گفت:&quot;جناب اجازه بدین من کمکتون کنم&quot;بعد چسبید به صندلی و از جا بلند کرد و رفت سمت میز ۱۱. مرد دیلاق آبی‌پوش زیر لب غُر می‌زد و پشت به من راهش را کشید و رفت.زنی با مانتوی بنفش درب کافه را باز می‌کند. مرد که پشت‌سر خدمتکار دارد پاچه‌خواری ملت را می‌کند که از میانشان رد شود، متوجه زن می‌شود. برایش دست تکان می‌دهد و میز شماره ۱۱ را به او نشان می‌دهد. شال سبز روی سر زن سُر می‌خورد روی شانه‌هایش و سیاهی شُرّه می‌کند از دو طرف صورتش. دو دوستش را که بالا می‌آورد تا موهایش را از کنار صورتش عقب بزند، گردنبند طلایش از مانتو بیرون می‌زند. لامصب ترکیب بنفش و طلایی و سفیدِ روشن مثل ترکیب اسلایس کیوی با آلبالوی مالیده شده روی لواشک انار، آب از لب و لوچه آدم راه می‌اندازد.یک نخ سیگار از پاکت سیگاری که یک ساعت پیش در بدو ورودم به کافه همراه فندکم روی میز گذاشته‌ بودم، می‌کشم بیرون. فندکم را از روی میز برمی‌دارم و زیر سیگار روشن می‌کنم. چشمانم در تعقیب زنی است که مرد کت آبی دارد برایش صندلی را از زیر میز عقب می‌کشد تا او بنشیند. آتش فندک را به سر سیگار می‌رسانم و یک پک عمیق به سیگار می‌زنم. زن به در و دیوار کافه نگاهی می‌اندازد و دستانش را روی میز گره می‌کند. ناخن‌هایش مثل چند دایره قرمز روی گره دستانش برق می‌زند. لبخندی روی لبش نقش می‌بندد و بلافاصله محو می‌شود. قرمزی لبان و سفیدی دندانش از اینجا معلوم است. مرد کت آبی خدمتکار را صدا می‌زند. زن برمی‌گردد و چشمانش دنبال خدمتکار است که ناگهان چشم در چشم می‌شویم. مکث کوتاهی کافی است که سیبی که در چشمانش است را گاز بگیرم. پک محکمی به سیگار می‌زنم و از مه سیگارِ جلوی صورتم چشمکی به طرفش شلیک می‌کنم. زن یک لحظه چشم به مرد کت آبی می‌اندازد. مرد به خدمتکار اشاره می‌کند بیاید سفارششان را بگیرد. زن مطمئن می‌شود شوهرش چیزی ندیده. برمی‌گردد و درحالیکه گوشه‌ی لبش را با نیش‌_گازی شیطنت آمیز نگه‌داشته، همه‌ی من را زیر و رو می‌کند. ابلیس پیغام من را مثل همیشه درست رساند. چشمکم را با روی گشاده تحویل می‌گیرد و هر دو منتظر لحظه‌ای که فرصت مناسب فراهم شود.</description>
                <category>عبدالله صادقی</category>
                <author>عبدالله صادقی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jul 2023 13:00:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آگاهی !؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sbu.sadeghi/%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-z0bdmnymaxon</link>
                <description>بنظرم آگاهی از واقعیت‌های پیرامونی خیلی بد است. خیلی بد! حتی اگر این آگاهی در حدّ این باشد که ما هر روز آب دهانمان را بدون اینکه  متوجه آن باشیم، پایین می‌دهیم. اگر لحظه‌ای آگاهانه بخواهیم این کار را انجام دهیم نیروی بیشتری برای انجام آن نیاز داریم.آگاهی می‌تواند ترسناک باشد حتی در حدّ اینکه بدانیم که مار کوچک و بدون زهری گوشه‌ی حیاط خانه‌مان زیر سنگی دارد زندگی می‌کند. سایه‌ی ترس آن تا اسم حیاط می‌آید سنگینی می‌کند روی شقیقه‌هایمان.آگاهی می‌تواند تلخ باشد حتی در حدّ اینکه صدای بچه‌ گربه‌ای گرسنه را از لا‌به‌لای شمشاد سبز و پر برگ پیاده‌رو  بشنویم، درحالیکه چند دقیقه‌ی قبل، جنازه‌ی مادرش را کنار خیابان، جلوی مرغ فروشیِ محل دیده باشیم. آگاهی می‌تواند درد داشته باشد حتی در حدّ اینکه مچ پایمان شکسته باشد. وقتی پزشک بالای سرمان به پای ورم کرده‌ی یک‌بَری‌ِمان زل زده، یک چشم به دستان پزشک دوخته‌ایم و یک چشم به مُچ پایمان که هنوز جا نیوفتاده است. آگاهی می‌تواند مقدّس باشد حتی در حد اینکه در اولین قدم‌های طفولیت تشنه شده‌ایم و پا به زمین کوبیده‌ایم که معجزه زمزم از زیر پایمان جاری شود ولی بزرگ شدیم و یادمان رفت که یک روز از تشنگی به چه چیزهایی امید داشتیم.آگاهی می‌تواند توهم باشد حتی در حدّ اینکه ببینی در آن طرف دنیا کسی روبه‌روی دوربین تلفن همراهش مقداری آلوچه و شاه‌توت آبدار را لای لواشک می‌چلاند و یک گاز گُنده به آن می‌زند. ولی مایی که می‌بینیم دهانمان بُزاق پس می‌دهد انگار زیر زبان ما مولوچ می‌کند.  نور ابزاری برای دیدن و آگاهی است، اما با اولین تلاقی خورشید با چشم، دست‌ها سپر می‌شوند تا تیغِ آفتاب، چشم را نَبُرد. انسانی که ممکن است با در دست داشتن یک سکه‌ی کوچک، خورشید به آن عظمت را از نظرش پنهان کند و از شرِّش خودش را خلاص کند، چرا باید &quot;یخرجهم من الظلمات الی النوّر&quot; شود!؟ چرا یخرجونهم من النور الی الظلمات نه!؟ حتما چون اولئک اصحاب النّار!؟ این هم شد جواب !؟</description>
                <category>عبدالله صادقی</category>
                <author>عبدالله صادقی</author>
                <pubDate>Mon, 16 May 2022 20:44:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قایق سواری در اعماق وجودمان به کمک آلن دوباتن بخش (3)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sbu.sadeghi/%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%82-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D8%A2%D9%84%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-3-jj86tkzeiypm</link>
                <description>در دو قسمت قبل کمی تعمق فلسفی در مورد خویشتن انجام دادیم. حال می‌خواهیم به بقیه‌ی جنبه‌های درونی خویش بپردازیم.هویت عاطفیساختار هویتی ما  حول چهار مضمون بنا شده است:1. عشق به خویشتنمیزان عشق ما به خودمان زمانی معلوم می‌شود که با تهدید از سوی دیگران مواجه می‌شویم. در مقام مقایسه خود نسبت به کسی که بهتر از ماست چه واکنشی نشان می‌دهیم؟ آیا احساس شکست و خود خفیف‌بینی می‌کنیم؟ آیا کلا خودمان را لایق تحسین می‌دانیم؟ چقدر برای کاری که دوست داریم انجام بدهیم خطر می‌کنیم؟ چقدر در برابر مذمت دیگران محکم و استواریم؟ روابط نیز می‌تواند بیانگر میزان عشق به خودمان باشد. آیا رابطه‌ای را می‌توانیم تمام کنیم یا می‌خواهیم آسیب ببینیم!؟ چقدر بابت اشتباهاتتمان عذرخواهی می‌کنیم؟ نسبت به امیالمان چه احساسی داریم؟ آیا پاک و طبیعی‌اند یا زشت و گناه‌آلود؟ عشق به خویشتن تعیین کننده این است که چقدر می‌توانیم مستقل باشیم چقدر روی ایده‌هایمان پافشاری کنیم. باید بدانیم عشق به خویشتن با خودخواهی فرق دارد؛ عشق به خویشتن یعنی احترام صحیح به خودمان.2. صداقت و راستییکی دیگر از ساختار‌های هویتی ما صداقت است و هرچه فرد بیشتر واجد این شرط باشد، بیشتر می‌تواند واقعیات تلخ را آگاهانه در ذهن خویش بپذیرد. (در بخش‌های بعد مفصل در این مورد حرف می‌زنیم).3. ارتباطآیا می‌توانیم سرخوردگی‌هامان را برای دیگران در قالب کلمات به زبان آوریم؟ آیا می‌توانیم کاری کنیم که دیگران کم و بیش منظورمان را درک کنند؟ آیا درد را در درونمان پردازش می‌کنیم یا نمادین بروز می‌دهیم و یا اینکه با خشم‌های غیر سازنده دردهایمان را بر سر اطرافیان بی‌گناه هوار می‌کشیم؟ پاسخ به این سوالات می‌تواند مارا بیشتر با خودمان روبه رو کند.4. توکل و امیدعنوان این قسمت گویای همه چیز هست و نیاز به توضیح بیشتر ندارد.(شاید عجیب باشد ولی واقعا آلن دوباتن بعنوان یک فیلسوف غربی در این بخش به توکل اشاره کرده)وراثت عاطفییکی دیگر از بخش‌های مهم هویت عاطفی، وراثت عاطفی می‌باشد. چیزی که در علم ژنتیک به طور پیچیده بررسی شده. اکنون اگر به ما بگویند چه چیزی از والدین به ارث بردی و یا ترابرد کردی مطمئناََ از کلمات منفی و چیزهای بد یاد می‌کنیم. بلوغ مستلزم این است که با والا طبعی تمام بپذیریم که با ترابردهای متعددی سروکار داریم و ملزم هستیم بکوشیم به شکلی منطقی گره آن را باز کنیم(در دوران قدیم شجره‌نامه هارا به  دقت بررسی می‌کردند چون اطلاعات زیادی در مورد افراد منتقل می‌کرد). وقتی خطرات ناشی از ترابرد عاطفی را درک کنیم، آن‌گاه در برابر آزردگی و قضاوت‌گری دیگران، همدلی و تفاهم را ترجیح خواهیم داد. در این صورت چه بسا دریابیم که باعث و بانی امواج ناگهانی اضطراب و یا خشونت در دیگران لزوما همیشه ما نیستیم، از این‌رو ضرورتی ندارد که همواره با خشم و غرور جریحه‌دار شده با آن‌ها مقابله کنیم. شناخت میراث عاطفی‌مان خیلی پیچیده و زمان‌بر است. اما بسیار پرفایده و خوب که عبارتنداز:... متوجه می‌شویم که از چه جهاتی قدری دیوانه‌ایم (یعنی برای دیگران گیج کننده‌ایم و واکنش‌هایمان نامتناسب است). لازم نیست از خودمان متنفر باشیم، می‌توانیم در برابر میراث‌های ناجور رویکردی همدلانه‌تر در پیش گیریم.... با آرامش و طمأنینه بیشتری می‌توانیم خودمان را برای دیگران شرح دهیم. حتی اگر نتوانیم به تمام تغییر کنیم، می‌توانیم با پرچم به اطرافیانمان علامت بدهیم که زندگی در کنار ما با چه چالش‌هایی همراه است. ... به تدریج می‌بینیم که برای تغییر جنبه‌های دشوار وجودمان، حدّی از آزادی و فرصت در اختیارمان هست.</description>
                <category>عبدالله صادقی</category>
                <author>عبدالله صادقی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jul 2021 16:42:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عوارض بلاتکلیفی</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sbu.sadeghi/%D8%B9%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%B6-%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%AA%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%81%DB%8C-abq1q9dvskjd</link>
                <description>سوار ماشین حامد شده بودم تا من را جایی در مسیر خانه‌اش که نزدیکیِ خانه‌ی ما می‌شد، پیاده کند. ساعت 2 نیمه شب بود. مگس در خیابان پر نمی‌زد. ساکت روی صندلی ماشین لم دادم و به سکوت شهر خیره شده بودم.حامد از من پرسید:&quot; چته!؟ چرا ساکتی!؟&quot; متوجه حرفش نشدم. دوباره سوالش را تکرار کرد ولی باز نشنیدم. دفعه‌ی سوم یک بوق ممتد زد و پرسید:&quot;الو !! ... عامو کوجایی !؟&quot;. با صدای بوق به خودم آمدم و گفتم:&quot;هیچی...&quot; کمی مکث کردم و ادامه دادم :&quot; . . . داشتم فِک میکردم توی این یه سال چیا که به سرمون نیومد، معلومم نیس تا سال دیگه چیا سرمون بیاد.&quot; خندید و گفت:&quot; عوارض فارغ التحصیلیه&quot; متوجه حرفش نشدم، پرسیدم :&quot; چطور !؟&quot; گفت:&quot; چون الان روی حوادث بیرونی بیشتر از داشته‌های درونیت تمرکز داری&quot; بازهم چیزی نفهمیدم. متوجه نگاه هاج و واجم به داشبورد ماشینش شد. دوباره پرسید:&quot; برنامه‌ت تا سال دیگه چیه!!؟&quot; گفتم:&quot; هیچی معلوم نیس . . . همه چی فعلا رو هواس . . . باید ببینم وضع کرونا چی میشه&quot; گفت:&quot;منم 6 سال پیش وقتی از دانشگاه خلاص شدم همین حرفو زدم ، می‌بینی که الانم سر همون نقطه اول گیرم.&quot; پرسیدم:&quot; مگه 6 سال پیش هم کرونا بود!؟&quot; گفت:&quot; نه ولی چیزایی مثه کرونا بود که میخواستم ببینم بعدش چی میشه و هنوز بعدشو ندیدم !&quot; و به مسیر خیره شد و تا انتهای مسیر سکوت کرد.</description>
                <category>عبدالله صادقی</category>
                <author>عبدالله صادقی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jul 2021 15:42:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا چیزی به نام مرگ وجود دارد !؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sbu.sadeghi/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-j4cbmildk9zm</link>
                <description>موجودات از اِن میلیون سال پیش تا امروز مرگ را تجربه کرده‌اند و هیچ‌کس نیست از دست آن فرار کرده باشد پس طبق استدلال استقرایی مرگ به سراغ همه‌ی ما خواهد آمد.اما چندی پیش دوستی برایم فیلمی ارسال کرد که پزشکی در آن در مورد تکامل صحبت می‌کرد. او می‌گفت ما به صورت اسپرم دُم داریم و با میلیون‌ها اسپرم دیگر مدت کوتاهی زندگی می‌کنیم. وقتی ما به تخمک می‌رسیم در اینجا از دید میلیون‌ها اسپرم دیگر ما مُرده ایم چون دیگر دُم نداریم ولی از دید خودمان متولد شده‌ایم. بعد از مدتی لخته‌ای خون و توده‌ای از سلول‌های تکثیر شده می‌شویم. حالا بند ناف داریم و از آن تغذیه می‌کنیم. بعد از نُه ماه دوباره می‌میریم چون دیگر بند ناف نداریم که تغذیه کنیم و اصطلاحا به دنیا می‌آییم. سپس دست و پا داریم و در دنیا هم با آن زندگی می‌کنیم.ما روزی دُم داشتیم، روزی بند ناف و اکنون دست و پا ! بعد از هر مرگ و تولدی که تجربه می‌کنیم ما یک قسمتی را از دست می‌دهیم و به سمت تکامل پیش می‌رویم. روزی مجبور بودیم خون بخوریم و روزی به دست خودمان گوشت گوسفند را به سیخ می‌کشیم و با برنج چلو کِش شده می‌خوریم. روزی تنها هنرمان یک لگد بوده که به شکم مادرمان می‌زدیم، روزی هم هنرمان این می‌شود که بعد از دیدن فیلم &quot;اژدها وارد می‌شود&quot; می‌رویم توی کوچه و چندتایی را چک و لگدی می‌کنیم.اینگونه مرگ را دیدن کمی خیالم را از خود مرگ و یا اتفاقات بعد از آن راحت کرد. اگر این تصوراتم درست باشد و با عبور از هر مرحله قسمتی را از دست بدهیم و به تکامل برسیم، هیچ اتفاق بدی در انتظارمان نیست به جز آگاهی از اینکه در دنیا چقد توانمند بودیم و غافل از آن پیِ چیزهای عبث گشته‌ایم.</description>
                <category>عبدالله صادقی</category>
                <author>عبدالله صادقی</author>
                <pubDate>Wed, 06 Jan 2021 11:10:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به محض تولد مُردن را آغاز می‌کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sbu.sadeghi/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%B6-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-torvdrr3y4xr</link>
                <description>مرگ کجاست ؟! مرگ چیست!؟  آیا روزی می‌رسد که چشم در چشم مرگ کرده، به او سلام کنم و او آغوشش را برایم باز کند و من را بغل کند!؟ بعید می‌دانم!چنین روزی احتمالا نخواهد رسید. چون وجود هر کداممان به نبود دیگری بستگی دارد. هنگامی که من هستم مرگ نیست و وقتی او هست قطعا من نیستم. هر نفسم که دم می‌شود می‌تواند حبس شود و دیگر به بیرون نیاید و در آن لحظه از فشاری که برای بیرون دادن هوای داخل ریه به چشمانم وارد می‌شود، احتمالا  قیافه‌ای خنده‌دار ظاهر می‌شود که در شرایط عادی موجب خنده و نشاط بینندگان اطرافم خواهد بود.در هر نفس مرگ را احساس می‌کنم ولی چرا زندگی‌ام شبیه کسانی که مرگ را مقصد خود می‌بینند نیست. لحظه را با بطالت به قتل می‌رسانم و آینده را در جایی از افق می‌بینم که دریا و آسمان به یکدیگر پیوند خورده‌اند.کسی که مرگ را دمِ دست ترین اتفاق زندگی می‌داند چگونه می‌شود اینگونه با عجله به سمتش می‌دود!؟ بنظرم نباید اینگونه باشد. باید زندگی برایش معنا داشته باشد. بیشتر از تجربیات و لحظات بهره ببرد. روزهایی را به یاد دارم فقط ثانیه‌ها به قتل می‌رسیدند. اما به مرور قُبح آن شکست و دقایق ، ساعت‌ها ، روزها و ماه‌ها را در شورش‌های درونی‌ام ترور کردم و اکنون قدرت را مانند دیکتاتورها در دست گرفته‌ام و سالها را به سمت جوخه آتش می‌برم و اعدام می‌کنم.این مسیرِ  تبدیل شدن یک قاتل ساده‌ی لحظه به دیکتاتوری که سالها را تیرباران می‌کند.مرگ به سمت من می‌دود و من به سمت او ! دریغ از اینکه بدانم چرا !؟ دریغ از اینکه بدانم چگونه !؟خسته‌ام و هرچه می‌خوابم خسته‌تر می‌شوم.</description>
                <category>عبدالله صادقی</category>
                <author>عبدالله صادقی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jan 2021 14:47:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی انصاف الان وقتش نبود!</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sbu.sadeghi/%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D9%81-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%88%D9%82%D8%AA%D8%B4-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-bmd6xtvlskbd</link>
                <description>چند سالی می‌شود که کنفدراسیون فوتبال آسیا یا بعبارتی اِی اف سی (سیرک) از هرگونه تصمیمی به ضرر تیم‌های ایرانی چشم پوشی نکرده و علاوه‌بر آن خودش هم در مواردی بر موج فشار سوار شده و بدون ملاحظه و در تبعیضی آشکار فوتبال ایران را نادیده می‌گیرد. هرچند که واکنش های منفعلانه و رذیلانه‌ی وزیر ورزش ایران در برابر هر سخن ناحقّ خارجی هم مزید بر گستاخی آسیا شده اما در اینجا نمی‌خواهم بی‌تدبیری و مواضع مسئولان ورزشی را بررسی کنم.گرفتن حقّ میزبانییکی از تصمیمات ناحقّی که ای اف سی به ضرر ایران گرفته است، گرفتن حق میزبانی تیم‌های ایرانی در برابر تیم‌های عربستانی بود که به بهانه‌های واهی و بی‌ربط و با اعتراض فدراسیون عربستانی صورت گرفت. سعودی‌ها با گفتنِ &quot; ایران امن نیست پس ما با ایرانی‌ها بازی نمی‌کنیم&quot; ای اف سی را قانع کردند و تصمیم بر این شد که در صورت برخورد تیم‌های ایرانی با تیم‌های عربستانی، این دو تیم باید در زمین ثالث بازی کنند.ای اف سی هم بجای ردّ ادعای عربستانی‌ها و متهم کردن آنها به رفتار سیاسی، با حداقل بهانه حق میزبانی را از تیم‌های ایرانی دریغ کردند. اگر کشور ایران ناامن است پس باید همه‌ی بازی ها را خارج از ایران برگزار کنید. چرا فقط عربستان!؟ سال گذشته در هیاهوی زمستان امارات هم با یک اعتراض حرفش را به کرسی نشاند و تا مرز گرفتن حقّ میزبانی از ایران رفت که با نیم‌چه واکنش مثلا مقتدر مقامات ایرانی مبنی بر عدم حضور در رقابت‌ها این تصمیم جدی نشد و به دلیل شیوع ویروس کرونا معلوم نشد آخر ای اف سی چه تصمیمی گرفته!کار شکنی برای حضور در فینالیکی از عجیب‌ترین تصمیات تاریخ فوتبال آسیا، قبل از بازی فینال منطقه‌ی غرب آسیا گرفته شد. بازی‌ایی که برای تیم عربستانی حکم مرگ و زندگی داشت. برای همین ای اف سی تصمیم گرفت مهاجم آماده‌ی آن روزهای پرسپولیس یعنی عیسی آل کثیر را با مسخره‌ترین تفسیر به رایِ تاریخ، آل‌کثیر را شش ماه از همه چیزِ فوتبال محروم کردند. همه می‌دانیم شش ماه بهانه بود، فقط او نباید با النصر بازی می‌کرد. بدین ترتیب اصلی‌ترین گزینه‌ی گل‌زنی تیم ایرانی از پشت قاب تلویزیون می‌بایست بازی را می‌دید. عربستانی‎ها به خیال خود اردوی پرسپولیس را بهم ریختند و با ریخت و پاش دلار بر سر بازیکنان و کادر فنی خود و دادن وعده‌های نجومیِ بعد از برد احتمالی، 3 بر 0 وارد زمین شدند. اما با این حال نشد آنچه می‌خواستند بشود. اما با این حال کوتاه نیامدند. تا روز بازی نهایی لیگ قهرمانان هر روز شکایت پشت شکایت به ای اف سی می‌بردند که &quot; آقا قبول نیس، پرسپولیس جِر زده، ما باید بریم فینال&quot; ، با اینکه عدلّه‎ی باشگاه سعودی کاملا بی اساس بود اما باشگاه ایرانی هر روز اضطراب این را داشت که نکند ای اف سی حقوقِ اظهرُ مِن الشمس‎ آن‌ها را بگیرد و مفت مفت در سینی تقدیم سعودی‌ها کند. و اما فینال ..در بازی فینال دیگر بحث از فوتبال خارج شد. ای اف سی به بهانه‌ی تحریم حق پخش تلویزیونی را از صدا سیما گرفت و اجازه نداد گزارشگری برای بازی فرستاده شود و در اقدامی عجیب برای گزارش بازی در صفحه‌ی فارسی خود در اینستاگرام، از عادل فردوسی‌پور مجری و گزارشگر سابق و محبوب ایرانی دعوت کرد.نمی‌دانم در مورد ایران چه فکری می‌کنند!؟ یک عمر علیه ما تبعیض می‌کنند و بعد می‌خواهند با یک آبنبات‌قیچی سرمان را شیره بمالند. آخر چرا فردوسی پور؟ بعد از این همه تصمیمات تبعیض‌آمیز و کارشکنی به ضرر فوتبال ایران، انتخاب فردوسی‌پور چه معنایی دارد؟ دست گذاشتن روی شکاف میان فردوسی‌پور و صداسیما؟!  صف‌بندی سلبریتی‌ها به نفع عادل و جوّ دادن که آیا رکورد لایو اینستا شکسته می‌شود و ....یعنی چه!؟ در حالیکه همین شبکه سه از عادل برای این بازیِ بخصوص و خیلی بازی‌های دیگر برای گزارشگری دعوت کرده ولی او خودش نپذیرفته و خواسته خانه بنشیند.و اما مَخلص کلامدر عجایب بعضی ها همین بس که بعد از تمام شدن بازی، موجی از کیلیپ‌های تراژیک از عادل فردوسی‌پور راه می‌اندازند. تیتر می‌زنند &quot;بغض عادل در ابتدای بازی!&quot; در جایی بهروز وثوقی و گلشیفته فراهانی و اصغر فرهادی و فردوسی‌پور را در یک کیلیپ جا می‌دهند. جایی یه عکس از عادل با نامجو، عادل با مزدک، عادل در جشن حافظ، عادل در جشن فلان و عادل با خیلی چیز دیگر پخش می‌کنند که آدم جگرش می‌سوزد برای این عادل! در نهایت در چرخشی بزرگ ناگهان از نژادپرست ترین، سیاسی ترین و مظلوم‌کُش‌ترین کنفدراسیون فوتبال جهان، هیبتی چون کاوه‌ آهنگر می‌سازند که به ضحّاک‌های رسانه ملی تودهنی زده، و کلّا فراموش می‌شود این مجسمه که از عادل درست کرده‌اند همان اسب تروایی است برای فریب. مشت‌زنِ مهربان تا دیروز بخاطر محرومیت عیسی و گرفتن حق میزبانی از تیم‌های ایرانی در ردیف ضحّاک‌های عربی جای داشت و امروز در شبکه‌های اجتماعی تبدیل شده به حامیِ مردمِ یتیمِ بی‌کس و بدسرپرست ایران!</description>
                <category>عبدالله صادقی</category>
                <author>عبدالله صادقی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Dec 2020 14:36:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما کجای این دنیا زندگی می‌کنیم!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sbu.sadeghi/%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-sp90ruoeg09l</link>
                <description>تصویری که از سیاهچاله متصور می‌شوند&quot;به نام خدای آسمان و زمین&quot;چندی  پیش در یک ولگردی طبیعی در اینستاگرام به پست جالبی برخورد کردم. تصویر و  صدای بازسازی شده یک سیاهچاله بود. سریع لپتاب را روشن کردم و کمی در مورد  این مطلب جستجو کردم. گویا می‌تواند حقیقت داشته باشد. فرض را بر این  گذاشتم همه چیز موثق باشد. صدایش را زیاد کردم و هدفون را روی گوشم محکم  فشار دادم و دوباره آن صدا و و تصویر بازسازی شده و فعلا نزدیک به واقعیت  را لمس کردم. سریع بدنم‌ واکنش نشان داد و شروع کردم به نوسان و تعیین مرز  های خودم و دنیا :?  &quot;نسبت جرم سیاهچاله به زمین مانند نسبت عرق پیشانیِ مورچه‌‌ی تنها در نیمه  شبِ سی‌ام آذر به اقیانوس آرام است. حالا من کجای این جهانم!؟ منی که یک  هزارم یک کوه‌ هم نیستم. همان کوه باید ضربدر یک عدد میلیونی یا میلیاردی  شود تا معادل زمین بشود، حالا زمین باید ضربدرِ یک عدد میلیونی دیگر کنیم  که بشود خورشید و خورشید باید ضربدرِ یک عدد میلیاردی بشود تا بشود یک  سیاهچاله! من چه نسبتی با این جهان دارم؟?  سیاهچاله جرم و جاذبه بسیار بالایی دارد. هیچ‌ نوری نمی‌تواند از آن عبور  کند. برای همین بعد از گرفتن اُسکارِ سنگین ترین و جذابترین بازیگر کهکشان،  می‌توان نخل طلاییِ مطلق‌ترین تاریکیِ خلقت را هم به این پدیده‌ی  وهم‌انگیز تقدیم کرد. دریچه‌ای که شبیه توالتی سیاه که سیفون را کشیده  باشند همه چیز را دوّار می‌بلعد.?حال من کجای این‌جهانم!؟?  بیایید تصور کنیم که این #دراکولای خفته‌ی بی‌رحم، در یک گوشه از #جهان،  #گرسنه شود و برای خوردن یک میان‌وعده هوسِ منظومه‌ی شمسی کند، اگر فرصت  نجات داشته باشیم، به جز پلک زدن چه کاری می‌توانیم انجام دهیم!؟ (البته او  به ما سر نمی‌زند! ما را می‌کِشد به سمت سر خودش و اگر خواست می‌زند)  آن‌وقت است که می‌توانیم یک دانه‌ی شِکر را وقتی لوله‌ی جارو برقی بالای  سرش می‌آید و آن را به درون می‌کشد، درک کنیم! البته کمی تفاوت دارد، جارو  برقی مهربان‌تر دانه‌ی شکر را به کیسه‌ی خود می‌کشد ولی سیاهچاله قبل از  بلع برای راحتی در هضم غذا، قربانی‌اش را به گاز تبدیل می‌کند و سپس خونسرد  به داخل خودش می‌کشد. اگر قسمت شد و روزی به سیاهچاله نزدیک شدیم، ترجیح  می‌دهم آخرین نفری باشم که گاز می‌شود چون ازینکه یک نفر جسم گازی‌ام را  ببیند احساس #حماقت گازی می‌کنم.&quot;?من کجای این جهانم!؟تقریبا شونصد بِتوانِ شونصد متر زیر خط هیچ!پوچ‌ترین  احساسات مطلق، اولین واکنش من به مرز بندی با دنیا ختم شد که کلمه‌ای  برایش پیدا نمی‌کردم. چیزی شبیه حُنّاق گرفتم. یک سیب زمینیِ بزرگ در گلویم  گیر کرده بود. نبود کلمه در وصف حالت پیش آمده در گلویم تبدیل به  بدخیم‌ترین نوع سرطان شد. به خودم پوزخند زدم و به جسم زیر پایم نگاه کردم.  دوست داشتم از ترس سقوط خودم را جایی ببندم!بگذارید  مسئله را باز کنم، اگر روزی در پیاده‌رویی قدم بزنید که تونلی به ارتفاع  صد متر زیر آن باشد و شما ندانید زمین زیر پایتان خالی است و نبینید آن  تونل را؛ بالطّبع با خیال راحت بستنی قیفی خود را لیس می‌زنید و به مسیر  خود ادامه می‌دهید. حالا اگر با همان بستنی قیفی به ارتفاع ده متری زمین  بروید و بخواهید از استاندارد ترین پل شیشه‌ای جهان عبور کنید چه حالی  دارید!؟ وقتی برای اولین بار جفت پاهایتان روی پل مستقر می‌شود و چشمانتان  زمین خالیِ زیرِ پایتان را می‌بیند، بازهم بستنی را لیس می‌زنید!؟ فکر  نمی‌کنم! حدس می‌زنم که همه‌ی بستنی را به زور در دهانتان فرو کنید و  دودستی خودتان را به نرده‌های پل گره بزنید. در آن لحظه‌ی دیدن زمین  زیرپایم چنین چیزی را تجربه کردم! تا قبل از فکر کردن به اینها داشتم در  پیاده رو بستنی‌ام را لیس می‌زدم اما حالا کره‌ی زمین، که مثل تردمیل در  زیرپایم در حرکت است مانند کف‌پوشی از جنس شیشه‌ شده است که پنج سانتی‌متر  بین من و فضای بینهایت خالیِ زیر پایم فاصله انداخته و کمیّت و کیفیت زندگی  روی آن به اندازه‌ی سایه‌ی یک گنجشکِ در حال پرواز، ناپایدار و بی‌ثبات  شده بود. این زمین اکنون سست‌ترین خانه‌ی من در این جهان و فعلا تنها مکان  ممکن برای زندگی است!#روایتگرباش</description>
                <category>عبدالله صادقی</category>
                <author>عبدالله صادقی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Dec 2020 20:48:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک باب مختصر از سعدی</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sbu.sadeghi/%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-xhnl1t8ilspb</link>
                <description>یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز.شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه‌ای گرد ما خفته.پدر را گفتم: از اینان یکی سر بر نمی‌دارد که دوگانه‌ای بگزارد. چنان خواب غفلت برده‌اند که گویی نخفته‌اند که مرده‌اند.گفت: جان پدر! تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی.نبیند مدعی جز خویشتن راکه دارد پرده پندار در پیشگرت چشم خدا بینی ببخشندنبینی هیچ کس عاجزتر از خویش</description>
                <category>عبدالله صادقی</category>
                <author>عبدالله صادقی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Dec 2020 05:31:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی که وجدانم فهمید من چقدر جوگیرم!</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sbu.sadeghi/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%88%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%86-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%88%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-fnmoako21sse</link>
                <description>امیر رویش را برگرداند و چیزی گفت. گفتم: &quot;چی گفتی؟&quot; دوباره برگشت و تقریبا به همان شکل قبل حرفش را تکرار کرد، با این تفاوت که دفعه قبل نیم‌رُخش را می‌دیدم ولی الان کمی بیشتر گردنش را چرخاند و سه‌ر‌ُخش را به رُخ کشید و لابه لای حرف‌هایش چشمانش را که از لابه‌لای صورت چفیه پیچش بیرون زده بود گِرد تر کرد و کمی هم سر و کله اش را جُنباند. این بار هم چیزی از محتوای حرفش نفهمیدم. فقط فهمیدم چیزی می‌پرسد. دهانم را به گوشش نزدیک کردم و گفتم: &quot;حاجی صدات نمی‌آد! صدای این لَکنته‌ی اگزوز_پاره که الان روشیم بلندتر از صداییه که از ته حلقت، پشت چند لایه چفیه بیرون می‌آد.&quot; کمی از سرعت موتور کم کرد و چفیه را از جلوی دهانش پایین آورد و داد زد:&quot;میگم زن داری؟&quot; گفتم:&quot; آهان !&quot; دست چپم را جلوی صورتش گرفتم و گفتم:&quot;حلقه می‌بینی؟&quot; گفت:&quot; نه!&quot; گفتم:&quot; پس ندارم&quot; کمی مکث کرد تا تمرکز داشته باشد دست‌انداز را رد کند. دوباره نیم‌رخ برگشت و گفت:&quot; نظرت چیه!؟&quot;. سوز سرما قیافه اش را خنده‌دار کرده بود. بینی‌اش سرخِ سرخ بود. انگار برای نقش یک دلقک گریمش کرده بودند. درحالی‌که توی دلم به قیافه‌ی بامزه‌اش  می‌خندیدم، گفتم:&quot; نظرم در مورد چی، چیه!؟&quot; گفت:&quot;در مورد این که زنگ بزنیم به شهرداری و بگیم بیان این دست‌اندازارو درست کنن&quot; دست انداز را به آرامی رد کرد و ادامه داد:&quot;بیس‌کوت! زن گرفتنو میگم دیگه.&quot; بی‍س‌کوت همان بیسکوییت است که اینگونه تلفظ می‌کند، تکیه‌کلامش برای مواقعی که می‌خواهد محترمانه به کسی فحش بدهد و بی‌احترامی نکرده باشد. گفتم:&quot; خوبه.&quot; درحالی‌که کِلاژ موتور را می‌گرفت و یک دنده کم می‌کرد، گفت:&quot; مامانم اصرار داره زود زنم بده، میگه:&quot; داداشیات سن‌شون رفته و زن نگرفتن، تورا میخوام زود زنت بدم&quot; &quot;خوب کاری می‌کنه. تا جایی که من ازت می‌دونم شغلت خوبه، خودتم بچه با جَنَم و باحال و بامرامی هسی، مخصوصا وقتی دماغت این‌طوری سرخ میشه و می‌خندی خیلی تو دل برو تر میشی و این ...&quot;  نیشش باز شد &quot;... این لکنته هم بعنوان وسیله نقلیه فعلا داریش. می‌مونه یه سقف که اونم فعلا با مستاجری برو جلو.&quot; نیشش را بست، سینه‌اش را مثل یک کبوتری که روی دیوار رژه‌ی غرور می‌رود جلو داد و گفت:&quot;مامانم شرط کرده اگه زن بگیرم، طبقه بالای خونمونو بزنه به‌نامم. ایشالا یه ماشین هم میخوام تا دومّا (دو ماه) دیگه بگیرم&quot;من که از مدل تطمیع کردن مادرش به هیجان در آمده‌ بودم گفتم:&quot; چه می‌کنه این مادر دوماد! حالا که همه چی جوره، پس معطل نکن و به فکر باش.&quot; ساکت شد و به فکر فرو رفت و اجازه داد در سکوت، سوزِ سرما صورتش را منجمد و دماغش را سرخ‌تر کند.احتمالا گزینه‌هایش برای ازدواج را بررسی می‌کرد. ناگهان وجدانم بیدار شد. زد پس کله‌ام و شماتتم کرد و گفت:&quot;  به تو هم می‌گویند رفیق!؟ آیا مادیات، نیّت قادرِ دانایِ متعال از خلقت جهان بوده؟ آیا موانع و معیارهای حقیقی ازدواج را این خزعبلات می‌دانی؟ ماشین!؟ خانه؟! کار؟!  آیا در حق همه‌ی دوستانت این رویه‌ی شوم را اتخاذ کرده‌ای؟ آیا در برابر سیاهی و غفلت مردم همین‌ قدر منفعل و سخیف و رکیکی؟ اخلاقیات چقدر مهم است؟! انسانیت چه!؟ هدف معنوی چه می‌شود؟!از درون متلاشی شدم. در برابر وجدانم احساس عجز کردم. دوست داشتم امیر را از فرعیات به سمت اصلیات هدایت کنم. به کمک وجدانم خودم را با فلسفه‌ی ازدواج مسلح کردم و به مصاف تباهیِ چند لحظه قبلِ بین خودم و امیر رفتم.با آن همه سر و صدای آن لکنته‌ی دو_چرخ و ماشین‌های در حال عبور و مرور، نمی‌توان گفت که سکوت را باصدای ناچیزه ته حلقم شکستم. ولی می‌توان گفت سکوت حاکم روی موتور بین خودم و امیر را شکستم و گفتم:&quot; تا الان به این فکر کردی که ازدواج اصلا چیه؟ ...&quot; به عمیق ترین شکل ممکن سکوت کردم تا تاثیر کلامم را چند چندان کنم.ادامه دادم: &quot; ... چرا اصلا انسانِ بِماهُوَ انسان، باید ازدواج کنه؟....&quot; باز یک سکوت عمیق دیگر.به افق خیره شدم و سکوت تاثیر گذار چند لحظه‌ی قبل خودم را شکستم : &quot;.....اصلا چه موقعی می‌تونیم بگیم وقت ازدواجه؟ چه موقعی می‌تونیم بگیم وقت ازدواج نیست؟ گزینه‌ی مناسب کیه؟کجاس؟ چگونه می‌تونیم به گزینه مناسب برسیم؟ جامعه‌ی هدف برای پیدا کردن گزینه هدف کجاس؟ و کلا چرا ..................&quot;. سوالات را با ریتم و ضرب خوبی پرتاب می‌کردم و هر از گاهی سکوتی برای رسیدنِ سوالات به تهِ بطنِ امیر لحاظ می‌کردم. دیگر از کنترل خارج شدم و نمی‌دانم چطور شد کار به این‌جا رسید که در مذمت ازدواج داشتم دیالوگ‌ سقراطی برقرار می‌کردم. گاهی احساسی می‌شدم و گاهی عصبانی! صدایم به تناسب احساساتم تغییر می‌کرد. زبانم روی ماشه بود. دیگر سوال کفاف نمی‌داد. شروع کردم خطبه خواندن:&quot;می‌دونی نهایت ثمره‌ی ازدواجت چی می‌تونه باشه؟ نمی‌دونی! بذار بهت بگم، تهش یه بچه‌س! آره یه یچه! موجود جدیدی که تو برای رفع نیاز خودت عمدی یا سهوی محکومش کردی به زندگی تو این دنیای لعنتی. تو و زن آینده‌ات اونو به این سطل آشغال میارین که توی رنج خودتون شریک داشته باشید. رنجی که اندازه‌ عمرتون  قدمت داره و مثه یه دبّه سیر_ترشیِ چند ساله حسابی جا افتاده! حالا شماها یه عصاره‌ی خالصِ میکس شده‌ی تمام دغدغه‌هاتون برای یک موجود ضعیف‌تر از خودتون به ارث می‌ذارین. ببین رفیق، بچه‌ت یه طعمه‌س؟ یه لقمه‌ی راحت برای همه‌ی مَرَضای دنیا، سل، وبا، سرطان، کرونا، ایدز و هزارتا مرض دیگه که هم پیرت می‌کنه هم فقیرتر! شاید یه طعمه‌ی دلربا برای کودک نوازها بشه و بقیه‌ی عمرشو در این بسوزه که چرا در کودکی نفهم بوده! شاید طعمه‌ی سیستم آموزشی بشه و اینقدر درس بخونه و کنکور بده که دیگه جیبی تو اون سیستم کثیف باقی نَمونه که تو توش پول نریخته باشی. تنها ثمره‌ی این سرمایه گذاریت اینه که بچه‌ت هر روز تهی‌تر و پوچ‌تر از قبل بشه! اینقدر پوچ که اگه براش چای نریزی که بخوره، خودش وقتی پا میشه چای بریزه احتمالا با آبجوش خودشو 80 درصد بسوزونه! یوقت دیدی جلوی چشمت طعمه‌ی یه نیسان آبی شد که خیلی طبیعی از روش رد می‌شه و فرار می‌کنه، انگار یه گربه‌ی خیابونی را له کرده و نباید به کسی جواب بده. حتی ممکنه یه روزی روی یه برجکی به وقت پُست دادن طعمه‌ی مشتی اشرار شد و سرشو گوشت تا گوشت بریدند.&quot;امیر قالب تهی کرد. یه نفس عمیق کشیدم و رفتم برای راند بعد: &quot;می‌دونی داستان چیه؟ همتون خوش خیالین رفیق! همه‌ی اونایی که فکر می‌کنند ازدواج اتفاق خوبیه ولی وقتی افتادن وسطش مثه گرگ زوزه‌ی «قبلا خیلی خوش بودیم» می‌کِشن! اگه فکر می‌کنی می‌تونی بین لقمه‌ی آماده‌ت و همه‌ی گشنه‌های عالم دیوار بکشی و بچه‌ی ناز پروردتو در امنیت و رفاه بزرگ کنی، کور خوندی! چون قطعا برای شروع زندگیش لقمه‌ی تو و زنت می‌شه! آره رفیق! شما دوتا می بلعینینش! قطعا! نمیذارین یه نفس راحت بکشه! چون تو و زنت فکر میکنین اون طفل معصوم باید به زندگیتون معنی بده، پس اون برای زندگیتون قربانی میکنین و با هزار منت  هی بهش میگین:&quot; باش، همونی که من میگمو! باش، اون چیزی که من نشدمو! باش، اون چیزی که من میخوامو! &quot; شماها اولین رنج زندگیشین! شاید یه روز که ذهنش متلاشی شده توی چشمتون زل میزنه و میگه شما ها چی بودین که از روی خودتون یه کپی دیگه زدین؟ و میره و پشت سر خودشم نگاه نمی‌کنه. در صورتیکه اون کسی بود که شما گذاشته بودین توی پیری عصای دستتون باشه ولی بلایی به سرتون میاره که توی 40 سالگی پیر و چروک و فرتوت بنظر بیاین، که وقتی بخواین سوار اتوبوس و مترو بشین همه بلند میشن و جاشونو به شما دوتا میدن تا شما دوتا خمیده، واستادنی درد زانو نکشید، بشینید و درد کمر بکشید!&quot;امیر در حال تعجب گردنش را 180 درجه چرخاند تا روی سوالاتم به صورت 5 بُعدی تمرکز کند. حتما نمی‌توانست نظرات موافق چند دقیقه قبل را با این خطبه‌ی کوبنده هضم کند. من هم دیدم شرایط فراهم است، نه گذاشتم و نه برداشتم، یک عدد مکث عمیق و یک عدد نگاهِ به افقِ نیچه‌ای را باهم میکس کردم و ....و.... یه  تُف سنگین انداختم روی صورتش و گفتم:&quot; وایسا امیر من میخوام پیاده شم!نتیجه‌ی اخلاقی 1: در مصرف آب صرفه‌جویی کنیم.نتیجه اخلاقی 2 : بهتر است جو گیر نشویم!</description>
                <category>عبدالله صادقی</category>
                <author>عبدالله صادقی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Dec 2020 01:59:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به من بگو چرا !؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sbu.sadeghi/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%DA%86%D8%B1%D8%A7-zbevuqbwbtae</link>
                <description>اگر عصر جمعه ی یک روز پاییزی ابری باشد و باران نم‌نم ببارد و هوا را خیس کند، آن روز باید روز غم‌باری باشد!؟صبح که بیدار شدم هوا دلخواه من بود. ابری، نمناک، خیس! اما غم‌بار نبود. خوب بود. اکنون که عصر است نمی‌دانم چرا کمی غمگین می‌زند. همه چیز معمولی است. اما نمی‌دانم چرا اینقدر حزن دارد. در گذشته هم چیزی را به یاد نمی‌آورم که مربوط به عصر جمعه‌ی غمیگنِ نمناک پاییزی باشد که اکنون بالا آمده باشد و یقه‌ی من را بگیرد!چرا بی جهت باید حزن سنگین شود؟ حداقل یک سرنخ نمی‌دهد که من بتوانم روی کاغذ بیاورم و بررسی کنم. اگر بدانی ریشه کجاست، حداقل خیالت راحت است که جایی طوری شده است که اکنون حزن داری و می‌دانی چه باید بشود که حزن رفع شود. حتی اگر برای برطرف کردن آن نیاز به معجزه باشد، می‌دانی که یک معجزه نیاز داری. الان که نمی‌دانی، جایی وسط غاری تاریک و هزارتو گیر کرده‌ای که حتی یک کبریت هم نداری تا لحظه‌ای را از تاریکی در بیاوری.این حزن هرچه هست حدس می‌زنم در ناخودآگاه ریشه کرده است، چون هوای دلخواه من پاییزه برگ‌ریزانِ خیس است و با پدیدار شدن آن باید بیشتر خوشحال شوم نه محزون! از بعضی‌ها پرسیده‌ام، آن‌ها هم بی‌جهت حزن داشتند و نمی‌دانستند چرا !! آن‌ها هم احساس بی کبریتیِ وسط غارِ هزارتو را داشتند.حالا ماجرا چیست؟.......</description>
                <category>عبدالله صادقی</category>
                <author>عبدالله صادقی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 16:54:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قایق سواری با کتاب خودشناسی آلن دوباتن! (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/Sugook/%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%84%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%82-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-f0gqvrfopopf</link>
                <description>آلن دوباتن ریشه‌ی بسیاری از مشکلات درونی و بیرونیِ بشر را خودنشناختن عنوان می‌کند. او اعتقاد دارد در عصر حاضر آدمی نمی‌داند چه می‌خواهد و گیج و مبهوت، می‌رود آن‌جایی که جریان زندگی او را می‌برد و اصل‌ها را فدای فرع‌ها می‌کند. چیزهایی را اولویت قرار می‌دهد که شاید اهمیتی نداشته باشد.او معتقد است تعمّق فلسفی یکی از راه‌ هایی است که انسان به کمک آن به شناخت ناآرامی‌های درونی و تلاطم‌های وجودی خود نزدیک می‌شود و اضطراب و مشکلات واقعی را از موارد فرعیِ مغز_شلوغ_کن و مغز_خراب‌_کن تفکیک می‌کند. البته رویه‌ای دیگر به نام مدیتیشن وجود دارد که شرقی‌ها از آن استفاده می‌کنند و در حالات خاصی می‌نشینند و تعادلات انرژی برای خود ایجاد می‌کنند. اما غربی‌ها علاقه دارند مسائل را خرد خرد کنند و سپس آن‌ را حل کنند.تعمّق فلسفی اسم پیچیده‌ای دارد و شاید کار مُحیرالعقولی بنظر برسد. اما اینطور نیست. ما در حالی‌که لمیده‌ایم و از زمان برای فراغت استفاده می‌کنیم، می‌توانیم با قلم و کاغذ و پاسخ دادن به چند سوال ساده برای خودمان تعمّق فلسفی کنیم.چرا اضطراب داریم؟برای جواب به این سوال شروع می‌کنیم هرچیزی در آن لحظه برایمان اضطراب دارد را یادداشت می‌کنیم. (حداقل 7-8 مورد) اغلب ناراحتی‌های ما برای این نیست که اتفاقات ناراحت کننده‌ای وجود دارد بلکه ناشی از آن است که اجازه نمی‌دهیم به درستی درک شوند. ما با این کار به خراشنده های روح اجازه می‌دهیم شنیده شوند. این جریانِ سیلابی ممکن است مدت‌های زیادی در درون ما تلنبار شده باشد و ما با این کار می‌توانیم آن را آرام و به سمت جوی‌های روان هدایت کنیم. برای حل تک‌تک مشکلات، باید از خودمان بپرسیم&quot; چه گام‌هایی می‌توانیم برای رفع آن برداریم؟&quot; &quot; دیگران چه کارهایی باید انجام دهند؟&quot; &quot;چه اتفاقاتی باید بیفتد؟&quot; پاسخ‌های ما به این پرسش‌ها یک پاسخ شخصی است که افراد به همان اندازه که تفاوت دارند، پاسخ‌های‌شان نیز طبعاً منحصر به‌ فرد است. ما حتی می‌توانیم در برابر اضطراب‌هایمان عاطفی برخورد کنیم و مانند دوستی دلسوز خود را در آغوش کشیم و به حرف‌های خودمان گوش کنیم. حتی می‌توانیم خود را نصیحت کنیم. چون ما می‌دانیم دوستی‌مان با خودمان هیچ طَمَعی ندارد، هیچ چاپلوسی و هیچ دسیسه ای نمی‌تواند در کار باشد. پس به حرف‌های دلسوزانه‌ی خود بهتر گوش می‌دهیم. ما اغلب برای دیگران دوستان خوبی هستیم و می‌توانیم بهترین مشاوره هارا بدهیم، بهتر است از این استعداد به نفع خودمان استفاده کنیم.چرا عصبانی هستم؟فهرستی تهیه شود که به طور مثال می‌پرسد، چه چیزی باعث آزارمان شده؟ چه چیزی احساس غم و نوستالژی را درون من برافروخته ؟ این‌جا هم با سوال‌پیچ کردن عصبانیت، وادارش می‌کنیم خودش را به ما نشان دهد. بعد از رؤیت او، می‌توانیم دوباره در کالبد دوست شفیق خود برویم و با خودمان گفتگو کنیم.اکنون بابت چه چیزی هیجان دارم؟هیجان یکی از تابلو‌های راهنما است که مسیرهای جدیدی برای زندگی شغلی و زندگی شخصی‌مان به ما معرفی می‌کند. از اتفاقات هیجان‌انگیز بخواهیم با ما حرف بزند. و حدس بزنیم چه حرفهایی برای گفتن دارد. آن اتفاق هیجان انگیز اگر واقعی بود زندگی ما چگونه بود؟به نظر حقیر باید سوال‌های اساسی زندگی خود را پیدا کنیم و برای سوالاتمان پاسخ‌های شخصی بدست آوریم. فلسفه به ما کمک می‌کند سوالات خوب پیدا کنیم، سوالاتی که ما را به استخر تفکّر پرتاب می‌کند. هرچه با کمیّت و کیفیت بالا فکر کنیم و بیشتر در این استخر شنا کنیم یقینا بیشتر خود و جهان پیرامون‌مان را خواهیم شناخت.دریافت کتاب از طاقچه</description>
                <category>عبدالله صادقی</category>
                <author>عبدالله صادقی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Nov 2020 22:19:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قایق سواری با آلن دوباتن در اعماق وجودمان! قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/Sugook/%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%82-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%84%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%86-fcu8xzhytttm</link>
                <description>به نام‌ خدامیانه ی روزمرگی های خود، وقتی فارغ هستیم و فکر می کنیم کاری برای انجام دادن نداریم، بهتر است کمی به خود فکر کنیم.زحمتی ندارد. زمان زیادی با تمرکز بالا هم‌ نمی خواهد.  علت زیاد گیجیِ ما در جهان پر اضطراب کنونی، از خود غافل شدن و از خود نشناختن است. بنده  چندی پیش به صورت کاملا اتفاقی به کتاب خودشناسیِ #آلن_دوباتن مواجه شدم و تورق کردم و از مواجهه با این کتاب و تورق آن لذت بردم. دوباتن با یک قایق موتوری کوچک و سبک ولی خیلی گران خود خیلی سریع در  سعی می کنم در چند مطلب به صورت خلاصه مغز داستان خودشناسی را از زبان فیلسوف و نویسنده ی سوئیسی_انگلیسیِ معاصر بنویسم. البته ممکن است نظرات خودم را هم در پاراگرافی به صورت جداگانه بیان کنم که این پاراگراف فتح بابی شود برای گفتگو با یکدیگر. اگر مورد پسندتان بود؛ دنبال کنندگانتان را نیز که فکر می کنید دوست دارند با ما سوار قایق آلن دوباتن شوند را مطّلع کنید. منتظرتان هستم.پن۱: بنده نیز هیچ نمی دانم و با این کار قصد ندارم معلمی کنم. میخواهم در مسیری که می روم‌ تنها نباشم.دانلود از طاقچه</description>
                <category>عبدالله صادقی</category>
                <author>عبدالله صادقی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Nov 2020 12:30:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آب هرگز نمی میرد</title>
                <link>https://virgool.io/Sugook/%D8%A2%D8%A8-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AF-h0yzdb6zdh83</link>
                <description>کتاب صوتی آب هرگز نمی میرد اولین کتابی بود که حقیقتا نظر من را در مورد کتاب های صوتی تغییر داد. قبل از این کتاب چند کتاب صوتی را در برخی از کانال‌های تلگرامی تجربه کرده بودم که همگی فاجعه بودند. کتاب‌های صوتی مزخرف به جای اینکه زحمت چشم‌ها را به گوش‌ها دهند تا گوش‌ها بارِ خواندن را به دوش بکشند، پلک ها سنگین تر می شدند و چشم، هم زحمت بسته نشدن پلک را می کشید و هم به اجبار به مغز هشدار می داد که نخوابد.خواب آور بودن تنها پیش فرض من در گوش دادن به کتاب های صوتی بود که کتاب آب هرگز نمی میرد با صدای آقای بیژن علی محمدی این پیش فرض را واژگونه کرد.کتاب آب هرگز نمی میرد خاطرات شهید میرزا محمد سُلگی از فرماندهان جنگ است. متن روان حمید حسام و صدای بیژن علی محمدی از جذابیت های فنی اثر است که مخاطب را به خود جلب می کند. اما به نظر بنده خلوص شهید سُلگی و بِکر بودن خاطرات از جذاب ترین محرّک های این کتاب است.شهید سُلگی پس از سالها کشیدن رنج جراحت های جنگی پس انجام رسالتی که بعد از جنگ، شهدا بر دوشش گذاشته بودند یعنی همین نقل کردن قطره ای از اقیانوس جنگ به نسل بعد، در 14 فروردین 1399 به درجه رفیع شهادت رسید.پس از شهادت این جانباز سرافرازِ عاشورایی، پیام‌ها و اظهارنظرهای متعددی در تجلیل از شخصیت سردار سلگی منتشر گردید. برخی توصیفات و تعابیری که در پیام‌های تسلیت، نوشته‌ها و  اظهارنظرهای مختلف در مورد عظمت شخصیت شهید سلگی در رسانه‌ها و فضای مجازی  منتشر گردید عبارتند از: -  پهلوان ابوالفضل‌مرام روزهای رزم شلمچه و مجنون و فاو و مرصاد -  جانباز دلاور و قهرمان و سرافراز -  شهید زنده -  مجاهد نستوه و بصیر -  شهید والا مقام و مجاهد فی سبیل‌الله -  مجاهد عالیقدر و مخلص     -  شخصیت والای اسلامی و انقلابی -  حفظ روحیه ایثار و شهادت -  عبد صالح خدا -  به تمام معنا انقلابی -  انسان الهی و مجاهد والامقام -  شهید وارسته -  ثابت قدم ماندن بر آرمان‌ها و ارزش‌ها -  رزمنده مخلص، شجاع، ولایی، بصیر و فعال -  از پرچمداران بابصیرت و شجاع ولایت در استان همدان -  تو در مکتب عباس و در زیر علم او درس عشق خوانده بودی -  سرداری که رهبر انقلاب مشتاق دیدارش بود -  به معنای واقعی کلمه معتقد به نظام و مبانی حضرت امام(ره) و رهبری بود -  امثال میرزا محمد سلگی‌ها هرگز نمی‌میرند و برای همیشه زنده‌اند، ایشان «احیا عند ربهم یرزقون» هستند -  انسانی مخلص، غیور، شجاع، مسئولیت‌پذیر، خدوم، بصیر، شب‌زنده‌دار و اهل تهجدوداع حضرت زهرایی سردار حاج‌ میرزامحمد سلگی در ۱۴ فروردین ۱۳۹۹ ملک به ملکوت پرواز کرد و  به شهادت رسید و به‌خاطر شرایط کرونایی کشور تشییع و خاکسپاری غریبانه  انجام شد. سردار حمید حسام نگارنده کتاب «آب هرگز نمی‌میرد» وداع حضرت زهراییِ شهید سلگی را چنین توصیف مینماید:به نام خدای شهیدان و برای نفس مطمئنه حاج میرزا در روزهای خلوت  خیابان‌ها و سکوت دور از هیاهوی شهرها، عبور از نشئه دنیا و رسیدن به سر  چشمه بقا، طعمی‌دارد از جنس طعم غریبی حضرت زهرا(س) که تو حاج میرزا، ‌ای  رفیق خوب خدا، دیشب آن را چشیدی.انگار که ۳۵ سال با دو پای بریده و زخم پهلو و سرفه‌های شیمیایی مانده  بودی که این نوع شهادت در سکوت را به ما نشان دهی. شهادت غریبانه و دفن  شبانه و اصرار و تأکید برای نیامدن مردم یک شهر-  که همواره متحدثان حسنت  بودند. جگرم را در گلزار شهدای نهاوند سوزاند و ثانیه‌های خلوتم را پر از  روضه کرد. دیشب، هر کس پیامی‌فرستاد، برایش نوشتم: نمی‌دانی چقدر سخت است دفن شبانه و غریبانه مردی که آقا تمنای دیدنش را داشت.»پایانمنابع متنگزارش سایت مشرق نیوز برای مراسم چهلم این شهید والا مقامکتاب آب هرگز نمی‌میرد.دانلود کتاب صوتیِ آب هرگز نمی‌میرد از طاقچه</description>
                <category>عبدالله صادقی</category>
                <author>عبدالله صادقی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Nov 2020 02:56:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>