<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی شیخ بهایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ali.sheikhbahaie</link>
        <description>هیچ نمیدونم برای چی مینویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 18:59:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1695167/avatar/5vJm90.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی شیخ بهایی</title>
            <link>https://virgool.io/@ali.sheikhbahaie</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اینترنت منهای ۲۰٬۰۰۰+ کاربر</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D9%85%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%B2%DB%B0%D9%AC%DB%B0%DB%B0%DB%B0-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1-zywycpxqbumj</link>
                <description>وقتی توی ویرگول شروع می‌کنی به نوشتن یک پست جدید، خط اول به‌صورت پیش‌فرض یه جمله‌ی ساده نشونت می‌ده:هر چی دوست داری بنویس…اما من چیزی دوست ندارم بنویسم.الان نوشتن برای من انتخاب نیست؛ واکنشه. بیشتر از هر چیز، حاصلِ عذاب وجدانه.یه حس عقب‌موندگی. یه حس بدهکاریِ دائمی، که هر روز با بیدار شدن تازه می‌شه.ما کم قصه و داستان نداریم. کم افسانه نداریم.روایت‌هایی که باهاشون بزرگ شدیم، فرمولی آشنا دارن: شر مطلق، رنج جمعی، و در نهایت سقوط هیولا.ضحاک یکی از شبیه‌ترین‌هاست؛ آن‌قدر شبیه که هنوز اسمش رو می‌شه خرج واقعیت کرد.اما حقیقت اینه که: داستان‌های پرمبالغه‌ی ضحاک، با همه‌ی خشونت و خون و مارهای روی شونه‌هاش، امروز کمتر از واقعیت لرزه به تن آدم می‌ندازن.چون آن‌چه الان داره نوشته می‌شه، افسانه نیست.نه روی کاغذ های زرد و کهنه‌ی کتاب؛ روی آسفالت خیابون‌هاست.مارها عوض شدن. جاشون رو اسلحه‌ها گرفتن.و به‌جای استعاره و داستان، با عدد و اسم و تاریخ طرفیم.طبق گزارش‌ها، هزاران نفر کشته شدن. هر کدوم نه «عدد»، بلکه یه زندگی کاملن.و احتمالا ده‌ها هزار بازداشت؛ یعنی هزاران اتاق تاریک، هزاران اعتراف اجباری، هزاران صدای شکسته.طبیعیه که حالِ همه بده.نه از اون بدهایی که با خوابِ خوب درست شه.یه بدِ مزمن. فرساینده.یه خستگی که روی شونه می‌شینه، توی چشم‌ها جمع می‌شه، و شب‌ها نمی‌ذاره بخوابی.مردم خاموش نیستن؛ خسته‌ان.معلق موندن. نه می‌تونن قشنگ زندگی کنن، نه می‌تونن کامل تسلیم بشن. انگار همه توی یه برزخ جمعی گیر افتادیم...یه روز اعتصاب.یه روز خونه‌نشینی.یه روز امید.یه روز ترس.بین همه توییت‌ها این جمله زیادی واقعیه:الان دیگه همه‌مون مردیم؛ فقط یه سری‌مون روی خاکیم، یه سری‌مون زیرش.و بالای همه‌ی این‌ها، یه احساس مشترک: عذاب وجدان زنده‌ موندن.توصیف وضعیتی که توش زنده‌بودن، بیشتر شبیه ادامه‌دادنه تا زندگی.وقتی می‌دونی بعضی صداها برای همیشه قطع شدن، هر نفس انگار یه بدهی جدیده.این همون چیزیه که من اسمش رو گذاشتم: اینترنت منهای ۲۰٬۰۰۰+ کاربر.اینترنتی که هنوز وصله، اما صداهاش ناقصه.بدون اون‌هایی که حذف نشدن، خاموش شدن.چون صداشون با ما ادامه پیدا می‌کنه.وقتی چیزی مثل دین که ‌ذاتا انحراف‌پذیره، به تنها منبع قدرت و بدون فیلتر عقل، اون هم به دست آدم‌های نادان بیوفته، و تقدُسش افراطی بشه و طرفداران کورکورانه پیدا کنه، نتیجه‌ش چیزی جز دو‌دستگی و در نهایت آشوب نیست. این می‌شه که هر دو دسته همدیگه رو دشمن می‌بینن و جدای همه‌ی آسیب‌ها، تنها نتیجه‌ طولانی‌تر کردن بقای رأس هست.و به نظر من واقعیت اینه که هیچ تضمینی وجود نداره. نه برای تغییر سریع، و نه حتی برای بدتر نشدن اوضاع.و همین، ما رو بدهکار می‌کنه.بدهکار نوشتن.بدهکار گفتن.و بدهکار فراموش نکردن.نوشتن، گفتن، ثبت کردن، حتی وقتی نتیجه‌ای فوری نداره، حداقل نمی‌ذاره حقیقت بی‌صدا محو و تحریف بشه.و اگر تاریخ، حتی همین تاریخِ زخمی ما، یه چیز رو ثابت کرده باشه، اینه که قدرت‌ها با زور می‌مونن، اما بعد فراموش و سقوط می‌کنن.شاید سرنوشت‌مون هم همانند تاریخ‌مون باشه: بالا و پایین‌های بی‌پایان، و آرامشی که هیچ‌وقت کاملا متوجه ما نشده.همانند داستان‌ها و افسانه‌هایمان؛ همان ضرب‌المثلی که می‌گه «شاهنامه آخرش خوشه»، اما حقیقت اینه که پایان شاهنامه تلخه: رستم می‌میره و ایرانِ ساسانی در برابر اعراب مسلمان شکست می‌خوره، و قصه تراژیک به پایان می‌رسه.با این حال، همین مسیرهای قهرمانانه و پرمخاطره، به ما یادآوری می‌کنن که با وجود این هزینه های هنگفت و تلخ، ایستادگی ارزشمنده و دلیلی بر ساکت نشستن نیست.تهش ممکنه خوش نباشه، اما در همین مسیر می‌تونیم معنا و امید پیدا کنیم.و این رسالت و مسئولیت ماست.</description>
                <category>علی شیخ بهایی</category>
                <author>علی شیخ بهایی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 20:30:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقا لطفا برای من گوجه نذارین!</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sheikhbahaie/%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DA%AF%D9%88%D8%AC%D9%87-%D9%86%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%86-dlwqzbqm9yqb</link>
                <description>یادم میاد من از بچگی علاقه و ارادت خاصی به غذا داشتم و این علاقه حتی تا همین الان هم باهام مونده! طوری که کم پیش میاد خوردنی‌ای جلوم باشه و به سمتش حمله‌ور نشم! حتی وقتی خیلی دوستش ندارم یا میل خاصی بهش ندارم.کلاً معتقدم خوردنی را باید خورد، و معطل‌کردن و تعارف‌کردنِ بی‌خودی بی‌احترامی به غذاست!!و همیشه این دیالوگ از فیلم Green Book رو سرلوحه کارم قرار دادم که میگه:بابام همیشه بهم می‌گفت: هر کاری می‌کنی صددرصدش رو انجام بده.وقتی کار می‌کنی، کار کن.وقتی می‌خندی، بخند.و وقتی غذا می‌خوری، یه‌جوری بخور انگار آخرین وعده‌ته!!!!!!از این رو همیشه همه‌چیز رو در حجم زیاد و با ولع زیاد می‌خوردم.وقتی بچه بودیم و داداشم نصف یه همبرگر رو می‌خورد، من یکی کامل می‌خوردم.وقتی نوجوان بودیم و اون یه پیتزا کامل می‌خورد، من یه پیتزا کامل و باقی‌موندهٔ پیتزای مامان‌ و بابام رو می‌خوردم.یا نوی خونه، باقی‌موندهٔ برنج و خورشت به یخچال نمی‌رسید و مستقیم وارد بشقاب و بعدش وارد شکمم می‌شد. همین‌طور ادامه پیدا کرد تا به لقب «جاروبرقی خونه» نائل شدم.سفت‌وسخت به خوردنم اهمیت می‌دم و یکی از بهترین تفریحاتم توی این اصفهانِ حوصله‌سربر، کافه‌گردی و رستوران‌گردی و تست‌کردن خوراکی‌های جدیده!!همهٔ اینا یه مقدمه بود برای یه خاطره. یه خاطره از روزی که فهمیدم چقدر از گوجه توی ساندویچ بدم میاد...نزدیک ۱۰ سالم بود که یه شب به سفارش یکی از اقوام، قرار شد با چندتا از فامیل‌ها بریم بیرون شام بخوریم. برنامه هم یه ساندویچی بود توی بهارستان که می‌گفتن همبرگرهاش خیلی خوبه!این شد که ما یه مسیر یک‌ ساعته رو طی کردیم تا برسیم اون‌جا. توی دنیای بچگانهٔ خودم فکر می‌کردم قراره بهترین رستوران دنیا رو ببینم که یک‌ ساعت راه اومدیم، ولی وقتی رسیدیم حتی جای نشستن هم نداشت و طبیعتاً به پارک روبه‌روش پناه بردیم.حدود ۱۵ نفر بودیم و مدت زیادی صرف انتخاب غذا شد که برای منی که از عصرش برای همبرگر دندون تیز کرده بودم خیلی سخت گذشت.خلاصه بعد از سفارش‌ دادن و خوشحال‌ کردن صاحب رستوران با اون سفارش گنده، منتظر آماده‌ شدن غذا بودیم.همین‌طور که منِ شیفتهٔ فست‌فود وایساده بودم جلوی اون مغازهٔ نوستالژی و خوش‌ رنگ‌ و روح، مراحل کار رو تماشا می‌کردم. اون آقا هم که از اشتیاق و کنجکاوی من انرژی گرفته بود، سر صحبت رو باز کرد و تیپیکال سؤال‌های یه مرد پیر از یه بچه رو پرسید: سن، کلاس، نمره‌هام؛ و در نهایت هم با پندِ «خوب درس بخون» منو به حال خودم گذاشت.بعد از چند دقیقه که برگشتم پیش خانواده، بین صحبت‌ها برای اولین بار طرز تهیه و محتوای یه همبرگر رو شنیدم:لایه بالا نونکاهو خیارشور گوجهلایه گوشتسسو لایه پایین نونهمین‌طوری که گوش می‌دادم، یه‌دفعه دوزاریم افتاد که من اصلاً گوجه دوست ندارم!!!!!!!!!!!!!!پرش بلندی کردم و سریع سمت مامانم دویدم. مامانم سخت گرمِ صحبت با یه عزیز دیگه بود. حضورم رو با کشیدن دست و مانتو اعلام کردم و وقتی توجه جلب شد، مشکلم رو گفتم.یادمه اول منکر مشکل من با گوجه شد و بعد از کمی اصرار گفت وقتی همبرگرم رو دادن می‌تونیم گوجه رو دربیاریم.یکم آروم شدم ولی مشکل من چیز دیگه‌ای بود. منِ بچه نمی‌خواستم گوجه رو در بیارم؛ من می‌خواستم همبرگرم بدون گوجه ساخته بشه!!!(توی ذهن یه بچه این دوتا با هم فرق دارن و شما هم نمی‌تونین به یه بچه بفهمونین اینا یکیه!)شرایط دست‌به‌دست هم داد تا مجبور شم خودم یه فکری بکنم...اول فکر کردم بین اون ۱۵ نفر به کی بگم که حرفم رو جدی بگیره ولی به نتیجه نرسیدم. همین‌طور که آدم‌ها رو زیر نظر داشتم، دیدم داییم رفت پیش همون آقای پیر و گفت: «یکی از همبرگرها رو برای مامان‌بزرگم بدون سس گوجه درست کن.»من هم که از دور فقط «گوجه» رو شنیدم، شاید برای اولین بار توی زندگیم جرئتم رو جمع کردم و خودم پیش‌ قدم شدم.با الگوبرداری از داییم، به میز اون آقای پیر نزدیک شدم. تا منو دید گفت: دیگه کم‌کم آماده‌ست. منم فرصت رو غنیمت شمردم و گفتم:«می‌شه یکی از همبرگرها گوجه نداشته باشه؟»آقای پیر خندید و گفت: «بله که میشه! پس دو تاش گوجه نداشته باشه؟»و من فقط سر تکون دادم و برگشتم.غافل از اینکه اون آقا هم دقیقاً اشتباه من رو کرده بود و به‌جای «سس گوجه»، فقط «گوجه» رو شنیده بود!!در حالی که داییم به‌ خاطر مامان‌بزرگم گفته بود یکیش سس گوجه نزنن! نه خود گوجه!این خرابکاری‌ای بود که من ناخواسته باعثش شدم.می‌تونم لحظهٔ تحویل غذا رو به این عکس تشبیه کنم:و در حالی که یه همبرگر داغ و بی‌گوجه دستم بود، داشتم داییم رو نگاه می‌کردم که گیج و متعجب داشت سفارش‌ها رو چک می‌کرد و سعی می‌کرد بفهمه چرا دو تا همبرگر «بدون گوجه» تحویل گرفتیم.مطمئن نیستم اون همبرگر بهترین همبرگری بوده که توی زندگیم خوردم، ولی یادمه همین که تونستم همبرگری که می‌خواستم رو خودم جور کنم، لذتش رو چند برابر کرد!!نظر نامحبوبم هم اینه که گوجه ساندویچ رو خیس و نرم می‌کنه و چون مزهٔ خاصی هم نداره، توی ساندویچ بودنش خیلی نیازی نیست.به‌علاوه اینکه اکثراً هم سر می‌خوره و از ساندویچ می‌زنه بیرون.به‌هرحال الان مدت‌هاست که دیگه گوجه رو درنمیارم، ولی یه چیز رو خوب فهمیدم: آدم تا یه اشتباه گوجه‌ای نکنه، بزرگ نمیشه!!!</description>
                <category>علی شیخ بهایی</category>
                <author>علی شیخ بهایی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 12:47:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sheikhbahaie/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-r81jmxbylmqf</link>
                <description>به تو ای دوست سلامدل صافت نفس سرد مرا آتش زدکام تو نوش و دلت گلگون بادبَهل از خویش بگویم که مرا بشناسیروزگاری‌ست که هم‌صحبتِ من تنهایی‌ستیار دیرینه‌ام درد و غمِ رسوایی‌ستعقل و هوشم همه‌ مدهوش وجودی نیکوستولی افسوس که روحم به تنم زندانی‌ستچه کنم با غم خویش؟گه‌گاهی بغض دلم می‌ترکددل تنگم ز عطش می‌سوزدشانه‌ای می‌خواهمکه گذارم سر خود بر رویشو کنم گریه که شاید کمی آرام شومولی افسوس که نیستکاش می‌شد که من از عشق حذر می‌کردمیا که این زندگی سوخته سر می‌کردمای که قلبم بشکستی و دلم بربودیز چه رو این دلِ بشکسته به غم‌آلودی؟من غافل که به تو هیچ جفا ننمودمبکن آگه که کدامین ره کج پیمودمای فلک ننگ به توخنجرت از پشت زدیبه کدامین گنه آخته‌روبه من مشت زدی؟کاش می‌شد که زمین جسم مرا می‌بلعیدکاش این دهر دور و بخت مرا برمی‌چیدآه ای دوست که دیگر رمقی در من نیستتو بگو داغ‌تر از آتش غم دیگر چیست؟من که خاکسترم اکنون و نماندم آتشدِگَر اِی بادِ صَبا دَسْت زِ بَختَم بَردار!! 🍃✨خبر از یار نیاوردل من خاک شد و دوش به بادش دادممگر این غم ز سرم دور شود؟ولی انگار نشدبگو ای دوست چرا دور نشد؟من تماشای تو می‌کردم و غافل بودمکز تماشای تو خلقی به تماشای منندگفته بودی که چرا محو تماشای منیو چنان محو که یکدم مژه بر هم نزنیمژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرودنازِ چشم تو بقدر مژه بر هم زدنی</description>
                <category>علی شیخ بهایی</category>
                <author>علی شیخ بهایی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Sep 2025 20:06:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اِنزِوا</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sheikhbahaie/%D8%A7%D9%90%D9%86%D8%B2%D9%90%D9%88%D8%A7-dzsrdoibb8v2</link>
                <description>بیشتر از اونی کار دارم که بتونم بخوابم و بیشتر از اونی خوابم میاد که بفهمم دارم چیکار میکنم.گاهی فقط زل می‌زنم به صفحه. نه تایپ می‌کنم نه می‌خونم نه حتی می‌فهمم چرا نشستم اینجا. ولی بلند هم نمی‌شم. انگار این هم یه شکل دیگه‌ای از گیر افتادنه.تو کارم دست و پا می‌زنم و بزرگ‌ترین ترسم اینه که نکنه بعد از این همه مدت تازه بفهمم انتخابم اشتباه بوده.یه اتحاد ۳ نفره شکل گرفته، منو لپتاپم و گوشیم.تیریو عجیبیه؛ بی‌نیاز به کلمات، یه هم‌زبونی خاموش که گاهی حس می‌کنم یه نقطه امن ساده و بی‌ادعا هم هست. کنار همیم ولی هر کدوم توی فضای خودمون، یه تکیه‌گاه خاموش و مطمئن.به انزوا رسیدم. به تنهایی عادت کردم و ترجیح می‌دم الان با کسی تقسیمش نکنم. دنیای مجازی رو کنار گذاشتم و فقط به حداقل ارتباط‌های لازم بسنده کردم. از آدما فاصله گرفتم. آخرین نمونه‌ش چند روز پیش بود، وقتی که دوستان قدیمی‌م فقط دو خیابون اون‌طرف‌تر توی کافه‌ی محبوبم جمع شده بودن و من نرفتم. حدود ده ماهی از آخرین دیدارمون می‌گذشت. با اینکه سال‌ها هم‌دیگه رو می‌شناختیم و جلسات هفتگی داشتیم نتونستم با خودم کنار بیام که برم، با اینکه دلم می‌خواست.روزا فقط می‌گذرن، این شب‌هاست که واقعاً دوست دارم زندگی کنم. هه، شب‌های روشنِ من! شب‌ها عالیه ولی‌ گرمه لامصب.شبا کمتر از همیشه می‌خوابم و بیشتر از همیشه فکر می‌کنم. دیگه به بیش‌فکری هم عادت کردم. هر شب با یه فکر تازه شروع می‌شه و با همون فکر تکراری تموم می‌شه. فکرهایی که به جایی نمی‌رسن فقط هستن.شاید همه‌ی این‌ها فقط یه دوره‌ست. هنوز خوابم میاد، هنوز کار دارم و هنوز زل می‌زنم به صفحه.بیشترشون اصلاً لازم نیستن. فقط میان، می‌چرخن، می‌رن.نتیجه‌ای ندارم. نه برای شما که خوندین، نه برای خودم. ولی فعلاً فقط نوشتم. شاید یه روز خودم برگردم و بفهمم چی می‌خواستم بگم.</description>
                <category>علی شیخ بهایی</category>
                <author>علی شیخ بهایی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jul 2025 23:10:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه دست نویس</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-zshly8hikhj9</link>
                <description>خانم ماهری عزیز سلام! 👋این هم اون نامه ای که قولش رو داده بودم...اولش گفتم خب یه نامه عادی می‌نویسم دیگه، ولی به قول ما دهه هشتادیا به خودم گفتم: چه سوبِر!!اینجا بود که ایده گرفتم! گفتم چرا یه نامه قدیمی طور ننویسم؟ مثل اونایی که توی گیم آف ترونز بود. روش رو هم یه موم می‌ریختن و با انگشترشون مهر می‌کردن.اما خب دیدم عملی نیست. این شد که یاد این برگه های توی دستتون افتادم که روی تقویمی بودن که خریدم. حداقل یه چیز متفاوت و جذاب از کار در می‌آد!حقیقتش خیلی فکر کردم چی بنویسم یا چجوری بنویسم. به همه جور چیزی هم فکر کردم و آخرش به این نتیجه رسیدم که الان چندان پتانسیل نوشتن ندارم و باید به کم راضی بشم!دلم برای جلسه های هفتگی‌مون تنگ شده. فکر کنم قبلا هم بهتون گفته بودم که صحبت با یک سری از آدم ها که در ذهنم خفن جلوه می‌کنن برام سخت و ترسناکه. (که شما هم جزوشون هستین 😂) ولی هر جور شد این نامه رو نوشتم!!در آخر گفتم که یه تشکری بکنم بابت اون ۵ ۶ تا کتابی که چند سال پیش بهم قرض دادین!! اصلا هم رو ندیده و نمی‌شناختیم ولی چه انتخاب های جذابی!!پ.ن۱: ببخشید بابت بدترین دستخط دنیا 😂. من معمولا تایپ می‌کنم و دستخطم رو بدتر و ناخواناتر کرده.پ.ن۲: امیدوارم مدل کاغذ و نامه و خودکار مشکی بد نبوده باشن!!پ.ن۳: اگر هم اجازه بدین همین چهارتا جمله رو توی وبلاگِ کویرم هم بذارم؟! 😅پ.ن۴: آخ انگشتم درد گرفت 😂پ.ن۵: یکم سخته نامه نوشتن!! 😅</description>
                <category>علی شیخ بهایی</category>
                <author>علی شیخ بهایی</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jun 2025 21:11:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ببخشید آقا تمبر دارین؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sheikhbahaie/%D8%A8%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%86-eu9qhddwasob</link>
                <description>- خسته نباشین ببخشید تمبر دارین؟!...آره تمبر نامه دیگه! ...آها ببخشید مرسی! 🙏- سلام آقا ببخشید شما تمبر نامه دارین؟! ...عِه خب این اطراف کسی داره؟! ...ای بابا، باشه خیلی ممنون 🫤- خسته نباشین... شما احیانا تمبر نامه دارین؟! ...آها خب میدونین از کجا میتونم بگیرم؟! ...خود پُست دیگه فکر نمی‌کنم داشته باشن، مچکر! 🤔- سلام آقا وقت بخیر... تمبر نامه دارین شما؟! - بعله!!!!!!! چه نامه‌ای؟! - یعنی چی چه نامه‌ای؟! تمبر نامه دیگه 😄- نه منظورم اینه که مثلا تمبر ایرانی میخوای خارجی میخوای، برای خانمه برای مَرده، کدوم؟!- آها اره داخلیه برای خانم. ببخشید من بار اولمه تمبر میخرم 😅- هه هه هه! طوری نیس بیا تو، بفرما!! خب این آلبوم تمبر داخلی اینم آلبوم تمبر خارجَکی **بعد از ۱۰ دقیقه ورق زدن آلبوم ها**- آلبوم های خیلی کاملی دارینا!!!! 🤘- اره اینا مال قدیماس، الان دیگه کسی نمیخره، فقط بعضیا میبرن برای کلکسیونمیخوای نامه بنویسی؟! دیگه کسی نامه نمینویسه که! - آره تا حالا نامه ننوشتم، میخواستم یکی بنویسم ببینم چه جوریه..!</description>
                <category>علی شیخ بهایی</category>
                <author>علی شیخ بهایی</author>
                <pubDate>Sat, 24 May 2025 17:37:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعصبت رو می‌کشم داستایوفسکی...</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sheikhbahaie/%D8%AA%D8%B9%D8%B5%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-sfh2u07hjvyx</link>
                <description>یادم می‌آد اولین باری که اسم داستایوفسکی رو روی جلد یه کتاب دیدم با خودم گفتم چرا اینو داستایفسکی نوشتن؟! خیلی بهم برخورد. من کل زندگیم این آدم رو با املای داستایوفسکی نوشته بودم و در عالم بچگانه خودم داستایوفسکی کسی بود که تحسینش می‌کردم نه داستایفسکی! یه مدتی این مسئله توی ذهنم وُول می‌خورد که یعنی ناشر‌ها و مترجم‌های بزرگ املای داستایوفسکی رو بلد نیستن و من بلدم؟؟ اینکه دیگه خیلی زشته! برای همین، برای اینکه برتری‌م رو به خودم ثابت کنم داستایوفسکی رو سرچ کردم.پیشنهادات گوگل دقیقا طبق انتظارم پیش رفت: داستایوفسکی. اما تا دکمه اینتر رو فشار دادم، از نتیجه‌ای که آورد ناامید شدم. داستایفسکی 😡یعنی حتی گوگل هم داشت اشتباه می‌کرد؟؟؟؟ بعید می‌دونم!ولی... من حتی پا رو فراتر گذاشتم!!!!اسم Fyodor Dostoevsky رو انگلیسی کپی کردم و توی گوگل ترنسلیت گذاشتم و معادلش رو به زبون روسی تغییر دادم.به شرح زیر: بیکار بودم خیلی...پاسخ تمام شک‌هام رو توی این صفحه می‌تونستم بگیرم. اینکه تلفظ روسی داستایوفسکی چجوریه؟ لحظه سر نوشت‌ساز... و بلندگو رو فشار دادم. احیانا اگر کِرمِش به شما هم افتاد توی لینک زیر می‌تونین خودتون بشنوین: گوگل ترنسلیتباید خدمتتون عرض کنم که در نهایت به نتیجه خاصی نرسیدم! 😁یعنی اینطوری بگم، نه می‌گه داستایوفسکی، نه می‌گه داستایُفسکی نه می‌گه داستایِفسکی... تقریبا یه چیزی از ترکیب این سه تا!! هم اُ رو میشه شنید هم اِ رو. (البته راستش رو بگم بیشتر اِ) چند وقت بعدش با یکی از دوستام راجع به کتاب صحبت می‌کردیم. گفتم بذار نظر اون رو هم بپرسم. جالب اینجاست که مطلقا براش مهم نبود! 😂 گفتم یعنی برات مهم نیست داستایوفسکی درسته یا داستایفسکی؟! گفت نه. سروش حبیبی داستایفسکی نوشته منم قبول دارم. گفتم خب من قبول ندارم. گفت خب تو داستایوفسکی بنویس، کی به کیه؟! 😂 و رفت! و خب بعد از همه‌ این‌ها، من داستایوفسکی رو هنوز با همون املای خودم می‌نویسم. به هر حال خیلی کسی اهمیتی نمی‌ده من داستایوفسکی رو چجوری می‌نویسم! مهم اینه که بخونیم و حالشو ببریم. چه با اُ چه با اِ...</description>
                <category>علی شیخ بهایی</category>
                <author>علی شیخ بهایی</author>
                <pubDate>Wed, 05 Feb 2025 23:35:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واج آرایی با حرف ب به مناسبت روز بابا</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sheikhbahaie/%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-jyax1ejtw7iy</link>
                <description>بازی با بابا بیشتر از بازی بود؛ بیشتر از بُرد، بیشتر از باخت. بازی با او همچون برگی از بهار بود که باد آن را بی‌دریغ به سمتم می‌آورد؛ هم سبک، هم سنگین، هم ساده، هم پیچیده. آن روز، بابا با برق خاصی در چشمانش به بازی رضایت داد؛ بازی‌ای که بعدها در بایگانی ذهنم به بزرگ‌ترین بازتاب بچگی بدل شد.بابا ابتدا به بالش‌ها اشاره کرد. بالش‌هایی بر بستر زمین، بی‌نظم و بی‌قانون. با بردباری خاصی گفت: ببین بازی اینجا شروع می‌شه. برنده کسیه که بهتر بجنگه. بی‌حرف بالش را برداشتم. بازی آغاز شد. بالش‌ها بین ما پرتاب می‌شدند؛ گاهی به بالا، گاهی به پایین، گاهی به سمت بابا، و گاهی به بیراهه‌ای دور. بابا با بداهه‌بازیِ خاصی بالش را با بُردباری به سمتم می‌انداخت و می‌گفت: ببین، یا ببر یا بباز، اما باید بجنگی! من هم با بغضی خفیف، بالش را به سمتش پرتاب می‌کردم و او هر بار با بادی به غبغب، بالش را پس می‌داد.بعد از بمباران بالش‌ها، بابا بازی جدیدی به راه انداخت. گفت: بیا بریم بخش دوم. برو بالش‌ها رو بیار ببینیم چندتا جمع می‌کنی! با بیزاری بلند شدم. بالش‌ها به بسترهای دوردست پرتاب شده بودند. بابا با بی‌خیالی، بُردش را به رخ می‌کشید. بالش‌ها را جمع کردم، اما هر بار که بازمی‌گشتم، بالش‌ها به بهانه‌ای به باد می‌رفتند. بابا با برتری ظالمانه‌اش فقط لبخند می‌زد.آخرین بخش بازی اما اوجِ داستان بود؛ بازی با چشم‌های بسته. بابا با برقی در چشم‌هایش گفت: ببینم بدون دیدن چطور می‌خوای ببری؟ بیا ببینم می‌تونی یا نه. چشم‌هایم را بستم. بدون دیدن باید بالش‌ها را پیدا می‌کردم. بی‌وقفه به سمت جلو دویدم اما بابا بالش‌ها را به‌طور بی‌رحمانه‌ای به جهات مختلف پرتاب می‌کرد. بالش‌ها به بالا می‌رفتند، به پایین می‌افتادند، به بَر و بیراهه می‌رفتند. من در تاریکی، بی‌خبر از همه‌چیز دنبالشان می‌دویدم و آنها را لمس می‌کردم. بابا با بازوهای پر از باور و برنده‌ای بی‌چون و چرا لبخند می‌زد و در سکوتِ بازی‌اش بر قدرتش می‌افزود.بالش‌ بازیِ بابا با بی‌پروایی به بیداد بُرد او بدل شده بود؛ بسان بمبارانی بی‌بدیل، بی‌وقفه، بی‌پروا؛ بالش‌ها به بالا، به پایین، به بَر و به بیرون می‌لغزیدند و بازی به بهانه‌ی بُرد به پایان رسید.وقتی بازی تمام شد، بابا مرا در آغوش گرفت. بوی تلخ‌وشیرین عطرش به مشامم رسید و زمزمه کرد: ببین، بازی برای بردن نیست، برای با هم بودن است.امروز دیگر بالش‌ها همان بالش‌ها نیستند، بابا هم همان بابا نیست. اما بازی‌های بی‌پایان آن روزها هنوز هم در بند خاطرم باقی‌اند. خاطراتی که شاید در نگاه اول فقط بازی به نظر بیایند اما در حقیقت بازیِ زمان بودند.</description>
                <category>علی شیخ بهایی</category>
                <author>علی شیخ بهایی</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2025 13:09:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیکتاتوریِ اُورول یا هاکسلی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sheikhbahaie/%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%90-%D8%A7%D9%8F%D9%88%D8%B1%D9%88%D9%84-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%84%DB%8C-z21mawzd7p4y</link>
                <description>بهترین دیکتاتور تاریخ!چند روز پیش یه اینفوگرافی دیدم که گفتم بد نیست با شما به اشتراک بگذارم. این اینفوگرافی، دو نظریه جورج اُورول توی کتاب ۱۹۸۴ و آلدوس هاکسلی توی کتاب دنیای قشنگ نو رو نشون می‌ده. هر دو نویسنده به نوعی جامعه‌ای دیکتاتوری و سرکوبگر رو به تصویر کشیدن ولی زاویه دیدشون کاملاً متفاوته.جورج اُورول توی کتاب ۱۹۸۴ به کنترل جامعه از طریق ترس و سرکوب اشاره می‌کنه. دولت از طریق نظارت دائمی و تغییر حقیقت مردم رو کنترل می‌کنه.در مقابل آلدوس هاکسلی توی دنیای قشنگ نو به جامعه‌ای اشاره می‌کنه که مردم به وسیله لذت و سرگرمی‌های بی‌پایان کنترل می‌شن.ولی در نهایت نتیجه هر دو نظریه یکیه: از دست رفتن آزادی فردی و سلطه‌ دیکتاتوری.بابت کیفیت پایین عکس ها عذرمی‌خوام...۱۲۳۴۵۶۷۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳منبع اینفوگرافی‌های بیشتر: Recombinant Recordsحالا به نظر شما کدومه؟؟!</description>
                <category>علی شیخ بهایی</category>
                <author>علی شیخ بهایی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2024 14:34:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به مناسبت روز جهانی مو</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sheikhbahaie/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%88-rickrrcyivzz</link>
                <description>نوشتن این متن از اواسط تابستان، وقتی موهای بلندم را کوتاه کردم، آغاز شد و حالا که در دل پاییز هستیم، کامل شده. شاید سه یا چهار بار به شکل‌های مختلفی نوشتمش، اما هر بار چیزی کم داشت. می‌خواستم تجربه داشتن موهای بلند، حس و حالی که با آن‌ها داشتم، و آنچه پس از کوتاه کردنشان احساس کردم، همه را در یک متن بیان کنم. ولی هر بار با خودم فکر می‌کردم: مگر برای کسی مهم است؟ و جُدا از آن، خودم هم حس نمی‌کردم چیزی خوبی نوشته باشم.تا این که یاد یک خاطره کوتاه افتادم؛ اگر بگویم بیشتر از نیمی از دلیلِ بلند نگه داشتن موهایم، به خاطر یک راننده اتوبوس بود، احتمالاً تعجب می‌کنید!این اولین بار نبود که موهایم را بلند نگه می‌داشتم. چند سال پیش هم موهایم را بلند کرده بودم، اما زود کوتاه‌شان کردم. این بار هم چنین تصمیمی داشتم؛ کمی تنوع و بعد بازگشت به حالت قبلی. ولی راننده اتوبوسی که هر روز می‌دیدمش، نظرم را عوض کرد!تقریباً هر روز، در مسیر رفتن به دفتر کار با او هم‌سفر می‌شدم. اولین باری که صحبت کردیم، مکالمه‌ای کوتاه و بی‌اهمیت درباره بهداشت پارک‌های اصفهان داشتیم. اما وقتی موهایم شروع به بلند شدن کردند، او بود که این موضوع را پیش کشید. گفت که موهای بلند را بسیار دوست دارد و همیشه با مردانی که موهای بلند دارند، حرف می‌زند و تشویقشان می‌کند که کوتاه نکنند. حتی گفت خودش هم دوست دارد موهایش را بلند کند، ولی دخترهایش به او گفته‌اند این کار را نکند!مردی بود با قد متوسط و جُثه‌ تپل که از دور کوتاه‌ نشانش می‌داد. ریش پرپشتی داشت سیاه و براق، اما موهای سرش کم‌پشت و با این حال، هنوز پتانسیل بلند شدن را داشت. همیشه یک پیراهن آبی با طرح جین و شلوار پارچه‌ای مشکی می‌پوشید. سیگار هم که همیشه همراهش بود. چهره‌ای خاص داشت، از آن‌هایی که به ظاهرشان نمی‌خورد اینقدر دل‌زنده و جوان باشند. هر بار که من را می‌دید، با خنده می‌گفت: &quot;به به، شازده!&quot; و دستش را دراز می‌کرد تا دست بدهیم. (کدام راننده اتوبوسی این کار را می‌کند؟!) هر بار از موهایم تعریف می‌کرد و برای شوخی، موهای کم‌پشت خودش را از پشت می‌کشید تا ببیند می‌شود آن‌ها را بست یا نه. به جای خداحافظی هم می‌گفت: &quot;کوتاه نکنیا!&quot;تا اینکه در میانه مرداد، بالاخره موهایم را کوتاه کردم. ۱۵ ماهی بود که موهایم را بلند نگه داشته بودم و برنامه داشتم بیشتر هم نگه دارم. اما دلایلی، هرچند نه چندان قوی، باعث شد تصمیم به کوتاه کردن بگیرم. آخرین باری که دیدمش، موهایم هنوز بلند بود. و حالا، یک سالی می‌شود که دیگر آن مسیر را نرفته‌ام. نمی‌دانم اگر دوباره او را ببینم، چه خواهد گفت. شاید با همان لبخند همیشگی‌ بگوید: &quot;شازده! کوتاه کردی؟&quot; و با کنجکاوی نگاهم کند. یا شاید مثل همیشه، فقط دستش را دراز کند و بگوید: &quot;عیبی نداره، دوباره بلند می‌کنی!&quot; اما هر چه بگوید، من همچنان به مکالمه‌های ساده و کوتاه‌مان فکر می‌کنم؛ همان حرف‌های بی تکلف و صمیمی که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردم، روی تصمیمم اثر می‌گذاشت. شاید او هیچ‌وقت نداند که چگونه با تشویق‌های ساده‌اش من را قانع کرد که موهایم را بلند نگه دارم. شاید اگر باز هم دیدمش، این را برایش بگویم...!</description>
                <category>علی شیخ بهایی</category>
                <author>علی شیخ بهایی</author>
                <pubDate>Thu, 10 Oct 2024 15:09:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲) ۱۰ روز بعد از چالش...</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sheikhbahaie/%DB%B1%DB%B0-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-dzvwsyxgaeip</link>
                <description>detoxed!!الان حدودا ۱۰ روز می‌گذره که من چالش دوپامین دیتاکس رو اجرا کردم!! اگر نخوندین لینکش رو اینجا می‌تونین ببینین: چالش دوپامین دیتاکسحقیقتا برنامه‌ای نداشتم که دیگه راجع به دوپامین دیتاکس چیزی بنویسم اما از روز بعد از اون پست، فکرها و چیزهای نبستا جالبی به ذهنم اومد که گفتم شاید بد نباشه بگم.مصرف هفته بعد از چالشاین عکس مصرفم بعد از چالشه!! (عکس ادیت شده به خاطر اینکه الان ۱۰ روز می‌گذره و جدول درست در نمی‌اومد)برگشتن به زندگی قبلی از فردای بعد از سفر و چالش شروع شد، با این تفاوت که من همچنان نمی‌خواستم برگردم به اون روال قبل... من از مدت‌ها قبل برای ۴ یا ۵ تا از نرم افزار‌ها محدودیت زمانی گذاشته بودم. اینطوری که مثلا تا ۲۰ دقیقه از اینستاگرام استفاده کردم برنامه قفل بشه، که چند روزی جواب داد و بعد یاد گرفتم که بعد از پایانِ اون زمان هم چجوری زمانش رو بیشتر کنم و دوباره همون آش و همون کاسه! بعد از دوره دوپامین دیتاکس اتفاق غیر منتظره‌ای که افتاد این بود که میلم به حضور توی برنامه‌ها کم شد و پایبندی به اون محدودیت‌‌های قبلی اتفاق افتاد!!‌خیلی از این زمانی که شما می‌بینین هم مربوط می‌شه به کار و لینکدین و دیسکورد و غیره که طبق چیزی که راجع به دوره خوندم حساب نیستن. (چون ضروری‌ان)میانگین استفاده این هفته چیزی کمتر از ۴ ساعت در روز می‌شه که به نظرم از ۸ الی ۹ ساعت (یا بیشتر) در روز خیلی بهتره و اثرات چالش رو می‌تونم در نحوه استفاده‌‌م حس کنم! (بازه استفاده‌م بین ۲ ساعت و نیم بود تا ۶ ساعت، که سعی دارم کمترش هم بکنم)قبلا در روز ۵ دقیقه توی توییتر بودم که الان نصف شده.قبلا اینستاگرام رفتن حد خاصی نداشت ولی می‌تونست از ۱ ساعت باشه تا ۴ ساعت و الان توی این ۱۰ روز حتی به ۱ ساعت نزدیک هم نشده. (محدودیتش ۲۰ دقیقه بوده و هست)یوتیوب قبلا نیم ساعت در روز بود ولی الان یکم بیشتر شده به دلیل دوره آنلاینی که می‌بینم و البته ویدیو های کومان!! راجع به خوراکی‌ها ولی تقریبا برگشتم به همون روند سابق که هر موقع هر چی دلم بخواد می‌خورم، با این تفاوت که اول جدول مواد غذاییش رو نگاه می‌کنم، یه سری تکون می‌دم و به خوردن ادامه می‌دم!! 😁از چند روز دیگه هم ترم جدید دانشگاه شروع می‌شه و فکر می‌کنم اون هم مشغله خوبی برام خواهد شد.آهنگ گوش کردن هم به روند قبل برگشته و با این موضوع هیچ مشکلی ندارم! 😁چند تا چیز رندومی که این مدت به ذهنم رسید:اینکه مثلا یه بلاگر یا کسی که به خاطر شغلش به این محیط‌ها نیاز داره امکان نداره بتونه این کار رو تست کنه مگر به مدت محدود!!اینکه اگر مثلا استفاده‌تون از برنامه‌هایی مثل اینستاگرام ۳ ساعت در روزه ولی باهاش اوکی هستین نیازی به نگرانی و تست این چالش نیست!متوجه شدم که اینستاگرام به شدت توانایی تمرکز رو کاهش می‌ده!! طبق یه آمار، ظاهرا میانگین زمان اکثر محتواها حدود ۱ دقیقه یا کمتره. استفاده مداوم از اینستا توانایی تمرکز روی چیزهای مختلف رو تا حد همون ۱ دقیقه پایین می‌اره، این می‌شه که بعد از چند صفحه کتاب خوندن حوصله‌مون سر می‌ره یا دیدن یه فیلم سینماییِ کامل سخت می‌شه! (راجع به تمرکز یه پست خواهم نوشت)علاوه بر کاهش تمرکز، ترشح دوپامین رو بهم می‌ریزه! ما میانگین در هر دقیقه ۴ یا ۵ تا پست رو می‌تونیم ببینیم. این یعنی ترشحِ ۴ یا ۵ بار دوپامین در دقیقه و این می‌شه که دیگه هیچ کاری به غیر از اینستا حال نمی‌ده و دلیل اصلی اعتیاد به اینستاگرام و توییتر و تیک‌تاک همینه!!! اینطوری در طول روز دپرسیم و حوصله‌مون با کارهای کم هیجان سر می‌ره! الان دیگه فقط دوش آب سرد می‌گیرم. علاوه بر این که منبع طبیعی دوپامینه، ظاهرا فواید زیادی برای پوست و بدن و لاغری داره که چون تخصص ندارم اسم نمی‌برم. (خودتون می‌تونین یه سرچی بزنید)تجربه شخصیم این شد که تا مسئله استفاده‌مون از فضای مجازی برامون نگران کننده نشه و تصمیم به تغییرش نگیریم، روال همون خواهد بود!اگر در طول چالش هم رعایت کنیم، بعد از چالش هیچ تضمینی نیست که بهتر بشیم، مگر اینکه واقعا بخوایم!داشتن همراهیِ یه دوست یا آشنا می‌تونه انجامش رو راحت‌تر کنه و اگر به هم گزارش هم بدین خیلی خوب می‌شه!در نهایت، فکر می‌کنم امتحان این چالش برای ۹۰ درصد آدما می‌تونه نتیجه یا تجربه جالبی داشته باشه. (قبلا شک داشتم)من از گذروندن این دوره خیلی خوشحالم و به شما هم پیشنهادش می‌کنم. چیزی که از بابتش مطمئنم اینه که باید دوره بر اساس شرایط هر نفر شخصی‌سازی بشه تا انجام دادنش رو ممکن کنه! پس به نظرم شما هم دست به کار شین!! و مرسی که وقت گذاشتید... 🙏</description>
                <category>علی شیخ بهایی</category>
                <author>علی شیخ بهایی</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2024 23:18:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱) چالش دوپامین دیتاکس!!</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sheikhbahaie/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%BE%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%B3-hfiaqsegifuh</link>
                <description>detoxed!!!!!دوپامین دیتاکس (dopamine detox) فرآیندیه که به وسیله اون ما می‌تونیم از وابستگی به فعالیت‌هایی که منجر به تولید دوپامین در مغز می‌شه فاصله بگیریم. دوپامین یه چیزی تو مایه‌های هورمون لذت هست و کلا هر چیزی که حال می‌ده باعث ترشح دوپامین توی بدن می‌شه. مثل خوردن فست‌فود و شیرینی‌جات، چک کردن گوشی، گوش دادن به آهنگ، خوردن قهوه و هر چیز این مدلی دیگری. این دوپامین مثل دخانیات هست که آدم رو معتاد می‌کنه و اگه چیزی که لذت زیادی داره رو تجربه کنی دیگه چیزای ساده حال نمی‌ده. (تیکه‌ای از متن علی خالقی که خوندنش پیشنهاد می‌شه!!)دوره دوپامین دیتاکس به ما کمک می‌کنه که این تفریحات محرک رو کنار بذاریم تا سطح دوپامین مغز به حالت طبیعی خودش برگرده. نتیجه این کار، افزایش تمرکز و بهره‌وری ماست که باعث می‌شه احساس رضایت و خوشحالی بیشتری داشته باشیم.توی این نوشتار من می‌خوام تجربه‌م از دوره کوتاه دوپامین دیتاکس خودم رو باهاتون به اشتراک بگذارم. تعریفی که خوندید کلیت این چالشه که البته صلاحیت و درستی کاملش هم تایید نشده!! (ضرری هم نداره البته)ویدیو این چالش رو یکی از رفقا برام فرستاد که پیشنهاد می‌کنم حتما ببینین: لینک ویدیو در یوتیوب!توی این ویدیو طبق توضیحات دوستمون، یه سری چیزهای روزمره باید حذف بشه تا میزان ترشح اضافه دوپامین مغز کم بشه و سطحش به مقدار طبیعی خودش برسه. چیزهایی مثل: خوراکی های خیلی شور، شیرین، چرب و حتی چیزهایی مثل قهوه با کافئین بالا،‌ بازی ویدیویی، فیلم و سریال و حتی آهنگ!!‌!همچنین باید از یک سری فعالیت‌ها دوری کرد، از جمله:‌ گردش توی فضای مجازی (اینستاگرام، توییتر، تیک‌تاک و یوتیوب...)، دیدن محتواهای سرگرم‌کننده و... ساعت بیدار شدن و خوابیدن باید تنظیم بشه! چند تا کار دیگه‌ای هم که این دوستمون کرد، این بود که صبح بلند می‌شد، می‌رفت و می‌دوید و وقتی بر‌می‌گشت دوش آب یخ می‌گرفت!! همه این‌ها رو برای ۷ روز ادامه داد. (که البته تا ۱۵ روز هم ظاهرا می‌تونه ادامه پیدا بکنه)حالا چرا من می‌خوام این چالش رو تست کنم؟؟ به خاطر اینکه من دقیقا به نصف بیشتر چیزهایی که باید توی این دوره کم بشه اعتیاد دارم از جمله فضای مجازی به‌ خصوص اینستاگرام!!!!!!!!!!!!!!!!!البته شرایطی که دارم بهم اجازه نمی‌ده موبه‌مو مثل دوست یوتیوبرمون عمل کنم... پس چالش رو با یکم خود‌شخصی‌سازی (self- customization) انجام می‌دم. اینطوری که: شب‌ها سعی می‌کنم حدود ۱۲ بخوابم، صبح‌ها ۶:۳۰ بیدار شم و از اونجایی که الان شمالم برم کنار دریا بدوم. دوش آب یخ سرجاشه!!‌ خوراکی‌ها رو کاملا رعایت خواهم کرد و قهوه که تقریبا بیشترین چیزیه که در روز می‌خورم رو تا جایی که بشه قطع و نهایتا به قهوه دمی سبک قناعت خواهم کرد! وقت و امکان فیلم دیدن خیلی ندارم پس چندان مهم نیست. کتاب هم فقط یک کتاب نصفه خونده شده همراهم دارم پس اون هم چیز خاصی نیست و درنهایت سعی خواهم کرد وقتم رو با کار و مسائل خورد و درشت بگذرونم؛ و اما مشکل اصلی اینستاگرام!من مدتی بود که به اینستاگرام اعتیاد شدیدی داشتم و اینطوری بود که تقریبا وقت و بی‌وقت چک می‌کردم. از اونجایی که اصلااااا این روند رو دوست نداشتم شروع کردم به تست کارهای مختلف بلکم این روند تغییر کنه. (که البته در یکی از آخرین تلاش هام تا حد زیادی موفق شدم!)عکس زیر گزارش استفاده هفته گذشته‌م از گوشیه، که تازه می‌گم یعنی هفته خیلی خوبی بود!! متاسفانه هفته‌های پیش رو نشون نداد. (عمق فاجعه پنهان ماند)میانگین استفاده روزی ۶ ساعت فقط گوشی!!!!و البته یه مورد اخلاقی دیگه‌ای که باید از انجامش صرف نظر کنم آهنگ گوش نکردنه! توی سفر و جاده، آهنگ می‌طلبه و حتی اگر من هم نذارم یه نفر دیگه می‌ذاره در نتیجه... از طرفی هم البته، موقع کار (برنامه نویسی) آهنگ کمک می‌کنه و اگر نباشه انگار یه چیزی کمه ولی تلاش می‌کنم کم نگه‌ش دارم!پس این شما و این:روز اول: روز اول جالبی داشتم. شب حدود ساعت ۱۲ خوابیدم. صبح درنهایت بعد از سه تا آلارم، ساعت ۶:۴۰ دقیقه بیدار شدم. آماده شدم و دو تا خرما خوردم که شکمم خالی نباشه. از ساعت ۷ تا ۸ مشغول دویدن بودم. (البته بینش یکم راه رفتم و سخت نگرفتم. خرما هم اصلا گزینه خوبی برای خوردن نبود)روزها معمولا اولین کاری که می‌کردم چک کردن گوشی بود و امروز برام عادت‌شکنی محسوب می‌شد. دویدن کنار دریا و دو تا سگی که یه تیکه از راه با خوشحالی اسکورتم کردن شروع لذت‌بخشی بود. برگشتم و رفتم زیر دوش آب یخ. البته در مقایسه با آب یخ خونه‌مون نمی‌دونم چرا خیلی یخ نبود ولی در‌ کل اول صبحی چسبید. احساس سرزنده بودن می‌کردم!بعد از صبحانه هم، کل روز رو در جنگل گذروندیم. آهنگ گوش کردن و خوابیدن دو تا کار اصلی‌ای بودن که کردم.اسکرین تایم گوشی (روز اول)اسکرین تایم گوشی قبلا حدود ۶ الی ۹ ساعت در روز بود شامل: بازی و فیلم و گشت و گذار در تمام فضای‌های مجازی ممکن و سرچ و باقی کار‌ها!! و امروز تا الان ۱ ساعت و نیم شامل آهنگ و دوربین که به نظرم قابل اغماضه، و تلگرام که چند تا جواب پیام ساده بود، هیچ چیزی چک نکردم. احتمالا ۱ دقیقه هم هر روز به اینستاگرام (با لپتاپ البته) سر بزنم که روز جهانی رو تبریک بگم!!!! (توی نُت‌های اینستاگرام روزهای مختلف رو تبریک می‌گم)خلاصه عملکرد روز اول: رعایت خوراکی ها: ۱۰۰٪رعایت قهوه نخوردن: ۶۰٪ (۲ تا قهوه نسبتا سبک)فیلم و سریال و کتاب و بازی: ۰٪آهنگ گوش نکردن: ۰٪دوری از گوشی: ۸۵٪دوری از فضای مجازی: ۹۵٪شروعِ روز سخت بود. سر گوشی نرفتن باعث می‌شد تک‌تک لحظات رو مجبور باشم بگذرونم و گذشتن زمان حس می‌شد. هی گوشی رو باز می‌کردم (جمعا ۳۳ بار) و یادم می‌اومد که نباید برم سرش. ولی سر جمع از عملکرد روز اول راضی‌ام!روز دوم:صبح سخت‌تر از روز اول بیدار شدم. با اینکه حتی حدود ۱۵ دقیقه هم بیشتر از دیروز خوابیده بودم. دویدن هم دیر‌تر شروع شد ولی همون یک ساعت رو حفظ کردم. امروز به جای اینکه ۲ تا سگ همراهیم کنن، یه سگ دنبالم گذاشت که صاحبش اومد جمعش کرد!‌ دوش آب سرد رو که گرفتم، صبحونه خورده نخورده حس کردم به یه خواب اساسی نیاز دارم پس تا قبل از ناهار خوابیدم. (جایی ندیدم نوشته باشه خواب روز ممنوع!)امروز یکم احساس متصل نبودن می‌کنم. انگار به هیچکس و هیچ‌چیز در دنیا آگاه نیستم. تعداد پیام‌های تلگرام و اینستاگرام زیاد شده. پست و پیام‌های تلگرام و اینستا هیچ‌کدوم رو نگاه نکردم هنوز. از این می‌ترسم که چیز خاصی رو از دست بدم. احساس عجیبیه چون فاصله گرفتم ولی هیچ اتفاقی بدی نیوفتاده. وقتم بیشتر مال خودمه و بیشتر به کارهام رسیده‌م. بازدهی‌م هم بیشتر بود و کمتر اعصابم خورد شد. در طول روز هم احساس نرمالی داشتم. اگر یه روز عادی با مصرف گوشی بالا بود، حس و حالم می‌تونست از بازه سرخوشی تا یه حالت دپرسی عمیق متغیر باشه! اسکرین تایم (روز دوم)خداییش قدم زیادیه از ۶ - ۹ ساعت به ۱ ساعت. مصرفم از گوشی فقط نیازهای ضروری بود و امروز حتی آهنگ رو هم کمترش کردم. خلاصه عملکرد روز دوم: رعایت خوراکی ها: ۹۵٪ (شکلات خوردم)رعایت قهوه نخوردن: ۱۰۰٪فیلم و سریال و کتاب و بازی: ۱۵٪ (فیلم کوتاه)آهنگ گوش نکردن: ۵۰٪دوری از گوشی: ۹۰٪دوری از فضای مجازی: ۹۵٪روز سوم:روز سوم متاسفانه خیلی جالب پیش نرفت. شب ۱ خوابم برد و صبح قبل از ۷ بیدار شدم. چون صبحانه رو می‌خواستیم دوباره بریم جنگل، پیاده‌روی خیلی کمی داشتم. دوش هم تا ساعت ۱۲ به تاخیر افتاد. اِیرپاد هم شارژ نداشت و بساط آهنگ تخته شد. میوه زیادی تناول کردم که نمی‌دونم جزو خوراکی‌ها حساب می‌شه یا نه. همچنان حس می‌کنم اتفاقات زیادی در جهان افتاده که نمی‌دونم و حس خوبی راجع بهش ندارم. هی اینستاگرام داره وسوسه‌م می‌کنه اما از طرفی هم اعصابم راحته!نکته‌ای که هست اینه که الان واقعا هر کاری می‌کنم رو خودم و براساس نیاز انجام می‌دم، و نه صرفا چون یهو یه حسی گفت برو فلان کارو بکن؛ اینطوری تمرکز و بازدهیم خیلی بیشتره. به کارهام می‌رسم و حتی اگر هم خیلی وقت نذارم کار پیش می‌ره! از اونجایی که سر گوشی نمی‌تونم برم، فیلم نمی‌خوام ببینم و فعالیت خاصی هم نیست که بکنم... تنها فعالیت می‌مونه کار کردن که واقعا از این بابت راضی‌ام.اسکرین تایم (روز سوم)استفاده امروز از گوشی زیاد شد. مشغول صحبت مهمی شدم و یه مقداری هم نیاز به چک کردن مدام گوشی پیدا کردم. (۴۷ بار در کل)امشب برعکس دو روز پیش، اصلا حال و حوصله ندارم. شاید اثرات چالش باشه یا صرفا روز خوبی نبوده!یه چیزی هم به ذهنم رسید. طبق تحقیق ریزی که داشتم تقریبا کلا هر چیزی که حس خوشحالی و انگیزه بهمون بده باعث ترشح دوپامین می‌شه، و اگر مثل من باشین که حتی با بعضی از کوچکترین چیزها یه خوشحالی ریزی بهتون دست می‌ده، عملا فکر کنم این چالش خیلی کار خاصی نمی‌کنه! خلاصه عملکرد روز سوم: رعایت خوراکی ها: ۱۰۰٪رعایت قهوه نخوردن: ۱۰۰٪فیلم و سریال و کتاب و بازی: ۳۰٪ (۱ فیلم)آهنگ گوش نکردن: ۷۵٪دوری از گوشی: ۶۵٪دوری از فضای مجازی: ۷۵٪روز چهارم:صبح یکم دیر بیدار شدم. از شب قبل کف پام زخم شده بود و پیاده‌روی و دویدن رو سخت کرد درنتیجه خیلی به درازا نکشید. ولی مثل هر روز جذاب ترین بخش چالش: دوش آب یخ!! یعنی اینطوریه که فقط ۱۰ ثانیه اول شوک می‌شی بعدش هر چی بمونی راحت‌تر می‌شه و اگر عادت بکنی تازه باهاش کیف هم می‌کنی! (از این به بعد پایه ثابت همه حموم‌ها: دوش آب یخ!!) یک سری فعالیت‌های زیادی رو این چند وقته شروع کردم که طول روز سرگرمم می‌کنه، عملا سر گوشی به غیر از کار واجب که نشه با لپتاپ کرد نمی‌رم، که روحم رو داره نوازششش می‌کنه! اگر این روند بتونه در خونه ادامه پیدا بکنه (چالش رو نمی‌گم، منظورم روند کار کردنه) عالی می‌شه. (حالا یه گِیمی هم زدیم قبوله)تعدد پیام‌ها و اشخاصی که پیام دادن داره مجبورم می‌کنه بعضی‌ها رو جواب بدم. واقعا این چالش باید با مقدار زیادی خود‌شخصی‌سازی انجام بشه. (حتی بیشتر از این چیزی که من انجام دادم)تایم اسکرین گوشی (روز چهارم)امروز باز کمتر سر گوشی بودم. اون نیم ساعت هم نصف تلگرام و نصف لینکدین. توی اینستا نبودن یه خوبی خیلی بزرگ برای من داره یه بدی! خوبیش اینه که روانم راحته؛ عذاب وجدان ندارم که دارم وقتم رو به فنا می‌دم و اعصابم آرومه!بدیش اینه که از بعضی چیزهای اطرافم خبر ندارم و این خبر نداشتنه هم کم‌کم با بیش‌فکری قاطی می‌شه و داستان می‌شه...!ولی اگر متعادلش کنم (یه چیزی دقیقا مثل مصرفم قبل از چالش مثلا روزی ۱۰ الی ۲۰ دقیقه) اون وقت کار در می‌اد! خلاصه عملکرد روز چهارم: رعایت خوراکی ها: ۹۰٪رعایت قهوه نخوردن: ۶۰٪ (۲ تا سبک)فیلم و سریال و کتاب و بازی: ۱۰٪ (کتاب نصفه)آهنگ گوش نکردن: ۸۰٪دوری از گوشی: ۸۰٪دوری از فضای مجازی: ۸۰٪متاسفانه به خاطر اینکه فردا صبح آفتاب نزده می‌خوایم راه بیوفتیم و برگردیم احتمالا برنامه یا اجرا نشه یا با تغییر اجرا بشه، که خواهیم دید...!روز پنجم:صبح ساعت ۴ بیدار شدیم و زدیم به دل جاده. (البته من که بعد از ۱۰ دقیقه دوباره خوابیدم)پیاده‌روی امروز نخواهم داشت؛ نه که نخوام، نمی‌شه...همین که می‌دونم قراره نصف برنامه امروز بهم بخوره داره وسوسه‌م می‌کنه که برم غرق شم در دل انبوهی از پیام‌ها!! اینطور که می‌بینم تلگرام نزدیک ۱۵۰۰ تا پیام نخونده دارم و اینستا بیشتر از ۱۰ تا دایرکت باز نشده! (برای منی که اکثرا سریع جواب همه پیام‌ها رو می‌دم رکورد بی‌سابقه‌ایه)ولی نه! امروز رو تحمل خواهم کرد و باید تلاش کنم که وقتی چالش تموم شد دوباره نیوفتم توی اون چرخه بی‌انتها. امروز دیگه احساس بدی راجع به نبودن در فضای مجازی ندارم و حس می‌کنم ذهنم از دُگم بودن در اومد!!! (اهل دل‌ها می‌فهمن چی می‌گم!)حتی به ذهنم رسید بعضی‌ اَپ‌های اجتماعی رو حذف کنم! اینطوری حواس‌پرتی کمتری خواهم داشت و کم‌کم از سرم میوفته، ولی دوستان اجتماعی‌ای که پیدا کردم رو از دست می‌دم اینطوری... اسکرین تایم گوشی (روز پنجم)مصرف امروز کم بود چون در مسیر بودیم و بقیه‌ش رو هم به نظافت و جمع و جو کردن. (شخصا ترجیح می‌دم اینطوری مشغول باشم تا سرگرم اینستاگرام!)خلاصه عملکرد روز پنجم: رعایت خوراکی ها: ۱۰۰٪رعایت قهوه نخوردن: ۸۵٪ (۱ قهوه)فیلم و سریال و کتاب و بازی: ۳۰٪ (یک فیلم)آهنگ گوش نکردن: ۷۵٪دوری از گوشی: ۹۵٪دوری از فضای مجازی: ۸۵٪نتیجه:زمان چالش من خیلی کوتاه شد.آدم تازه بعد از ۵ روز دستش می‌اد چیکار باید بکنه... و تازه من خیلی از کار‌ها رو انجام دادم که نباید می‌دادم و کار‌هایی که نباید انجام می‌دادم ولی دادم، برای همین حس می‌کنم صد‌در‌صد چالش رو دریافت نکردم...تا به حال اینقدر از این همه چیز دور نبودم و حتی تا به حال نشده بود که بخوام یه همچین چالشی رو برم و وسطش پشیمون نشم یا حتی یه ذره زیر‌آبی نرم!! خودم رو تحسین می‌کنم!!تجربه نسبتا سختی بود برای من، چون: من آدم صبح زود پاشو نیستم مگر به اجبار! چون از نظر من منطقی نیست آدم ۶ یا ۷ صبح پاشه بره بدوه که دوپامین نمی‌دونم چیطور شه!! 😅😅(بعد تازه من شرایط محیطی این کار رو هم ندارم) چون در فضای مجازی بودن رو دوست دارم صرفا این که وقتم رو خیلی هدر بدم برام آزار دهنده‌ست. چون کشته مرده انواع قهوه هستم و اصلا دلم می‌خواد بخورم و بنوشم و لذت ببرم و اصلا گور بابای دوپامین! فیلم و سریال و آهنگ جزوی از زندگی‌م شدن و حتی روز اول فکر نمی‌کردم هیچی ببینم اما نشد.ولی به این نتیجه رسیدم که واقعا من معتاد دوپامینم و باید یاد بگیرم کنترلش کنم. دوپامین چیز خوبیه و ما رو شارژ می‌کنه ولی از یه جایی به بعد حتی کنترلمون هم می‌کنه.از حق نگذریم، خوبی این چالش این بود که بهم ثابت کرد که با کار‌هایی غیر از گوشی و اینستا هم می‌شه زندگی کرد و آدم حوصله‌ش سر نره و مفید باشه! یه نقشه ذهنی خوبی بهم نشون داد که چیکار کنم که در مواجه با دوپامین بهتر باشم!این متن رو من در طول ۵ روزِ چالش نوشتم. سعی کردم طولانی نشه. هر شب قبل از خواب خلاصه همون روز رو نوشتم. خیلی ویرایش نکردم که حس واقعی‌ای که همون موقع داشتم و نوشتم باقی بمونه...این چالش رو به کسایی که مثل من هستن، حالا یا کارشون مثل من با لپتاپه یا وقتشون رو خیلی با گوشی از دست می‌دن یا حتی دنبال یه سبک زندگی متفاوت و یا تست یه چالش متفاوت هستن پیشنهاد می‌کنم و به کسایی که مثل من نیستن و چنین سبک زندگی‌ای رو همین الان دارن خسته نباشید می‌گم!! خداییش اراده می‌خواد هر روز صبح پاشی اینکار‌ها رو انجام بدی...!DOPAMINE!خدمتتون بگم که روز اول میانگین یک هفته استفاده ۶ ساعت بود و الان میانگین این پنج روز می‌شه نزدیک یک ساعت و ربع، یه چیزی حدود یک هشتم مصرف قبلی!!!در نهایت می‌خوام تشکر کنم از اونی که این این چالشو داد دست من...😅نه جدا از شوخی، ممنونم از صبا که چالش رو معرفی کرد...ممنونم از اون بندگان خدایی که سبب شدن ما یه شمالی بزنیم...ممنون از خودم چون غیرممکن بود من توی اصفهان باشم و بخوام همچین چالشی رو اجرا کنم...و ممنون از شمایی که تا این آخر وقت گذاشتید و خوندید!! 🙏پ.ن: این هم لینک تجربه‌نگاری بعد از چالش: ۱۰ روز بعد از چالش...</description>
                <category>علی شیخ بهایی</category>
                <author>علی شیخ بهایی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2024 17:38:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این شما و این باجه تلفن عمومی..!</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sheikhbahaie/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%AC%D9%87-%D8%AA%D9%84%D9%81%D9%86-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C-o5pljtsqfxnm</link>
                <description>باجه تیفیلوناون روز‌ های اولی که باجه تلفن عمومی اومده بود رو یادمه! مُد شده بود زنا به جای اینکه هر چند روز یک بار دور هم جمع شن و غیبت کنن، برن توی این باجه ها و صبح و ظهر و شب با هم حرف بزنن. یادم می‌اد نیم متر قد داشتم که صبح با مامانم می‌رفتیم دم یه باجه تلفن و تا وقت نامعلومی همونجا می‌موندیم. کاغذ شماره هاش رو باز می‌کرد و از بالا شروع می‌کرد زنگ زدن به کل دنیا. توی تموم این مدت من بیرون این باجه وایمیستادم و توی دنیای خودم سیر می‌کردم. اون اولا برام سوال بود که چجوری از توی این باجه‌ کوچیک با تموم شهر حرف می‌زنه! شروع کردم به فکر و خیال پردازی. اول دیدم یه چیزی می‌گذاره روی سرش و یه چیزی می‌گیره نزدیک دهنش. پس گفتم اون دستگاهه مغز هاشون رو به هم وصل می‌کنه. یکم که گذشت از این ایده خسته شدم. پس گفتم شاید از این باجه سیم کشیدن به تموم جاهایی که مامانم می‌خواد حرف بزنه در نتیجه این باجه مال ماست. پس یک روز مداد شمعی هام رو آوردم و شیشه های پایینی یک سمت رو کامل نقاشی کردم. فرداش هم همین کارو کردم و روز بعد هم همین کارو کردم و حتی روز بعدش هم همین کارو کردم. یک روز که اومدیم، دیدم همه نقاشی هام رو پاک کردن و یه آقای چاق و سیبیلویی وایساده دم باجه که با مامانم صحبت کنه. از اون روز به بعد اجازه نداشتم نقاشی کنم. از اون روز به بعد مامان برام یه صندلی می‌آورد و توی راه هم یه آبنبات چوبی می‌گرفت که سرگرم باشم. تابستون شد. به خاطر گرما رفت و آمدمون کمتر شد. مامان با خودش بادبزن دستی می‌آورد و منم قمقمه آب شیشه‌ایم رو می‌بردم. همه چیز حوصله سربر بود تا اینکه یه دوست پیدا کردم. یه بچه گربه سفید و قهوه‌ای ناز!!!! گفتم شاید مامان اون هم رفته تا با بقیه مامانا حرف بزنه. ما روزا با هم بازی می‌کردیم؛ حتی بعضی وقتا کنار جدول می‌خوابید تا من بیام. از اونجایی که لاغر بود خوراکی هام رو باهاش تقسیم کردم. مثلا توی گودی سنگ فرش ها آب می‌ریختم که بخوره؛ تا اینکه یک روز دیگه ندیدمش! اون روز با گریه زیادِ من به خونه برگشتیم. ترسیدم چیزیش شده باشه و مامان برای اینکه آرومم کنه گفت شاید اون هم مامان شده و رفته پیش مامان های دیگه؛ ولی من هر روز بازم براش توی گودی آب می‌ریختم. مدت ها گذشت و من بزرگتر شدم. سال دیگه باید می‌رفتم مدرسه. بچه های همسایه می‌گفتن مدرسه خیلی حوصله سربره ولی مامان می‌گفت خوش می‌گذره! توی یکی از همین روز‌ها وقتی که اومدم یکم آب بریزم توی گودی دیدم یه چیز سبز رنگی داره از زمین می‌اد بیرون. نمی‌دونستم چیه ولی باز هم به آب ریختن ادامه دادم. بعد از چند وقت چند تا گیاه رشد کردن و کل گودی تقریبا سبز شد. همین گیاه ها شدن دلیل و دوستای جدید من که هر روز برم اونجا. دلخوشی من نگهداری و مراقبت از گل هام بود؛ مامان هم که دیده بود، تشویقم کرد. منم از سر خوشحالی گفتم بگذار بیشتر آب بدم که بیشتر در بیاد. گذشت و هی بیشتر آب دادم تا اینکه یک روز... همه شون از بین رفتن!!‌ مثل آواری بود که سرم خراب شد. روز ها با ناراحتی می‌رفتم اونجا. یک شب مامان برای شوخی بهم گفت تالا نشده بود که یکی با وایسادنش زیر پاش علف سبز شه!! اینو می‌گفت و می‌خندید منم به خنده های اون می‌خندیدم، مامانم واقعا خنده های قشنگی داره!! از فردا اون روز بود که روال فرق کرد. همینطوری که داشتم برای خودم می‌تابیدم و سنگ ها رو شوت می‌کردم، دیدم مامان از باجه اومد بیرون. چند تا زن دیگه هم از دور اومدن سمتمون. مامانم من رو معرفی کرد. گفت &quot;این پسرمه که گفتم، اینقدر اینجا وایساد تا زیر پاش علف در اومد&quot; اینو که گفت همه با هم شروع کردن خندیدن...از اون به بعد توی شهر پیچید که اگر یه جا وایسی زیر پات علف سبز می‌شه. از اینکه این ضرب المثل به خاطر من درست شده بود احساس غرور می‌کردم. کم‌کم با بچه های بقیه مامانا دوست شدم. مدرسه واقعا حوصله سربر بود. سعی می‌کردم سر راهم هر جا که گودی دیدم یکم آب بریزم، دوستام هم توی این کار کمکم می‌کردند. اون گربه رو دیگه ندیدم. با خودم گفتم شاید زیر پای بچه اون علف سبز نشده!!‌ شما چی؟؟‌ شما تالا زیر پاتون علف سبز شده؟؟؟</description>
                <category>علی شیخ بهایی</category>
                <author>علی شیخ بهایی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jul 2024 13:08:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در وصف عینک</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sheikhbahaie/%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B5%D9%81-%D8%B9%DB%8C%D9%86%DA%A9-faxiqoqukzai</link>
                <description>عینک قدیمی ترین رفیق من است. یار غار من! (الان که می‌نویسم ۱۰ سال شده)کلاس سوم بودم که اولین نشانه های ضعف چشمانم نمایان شد. زمانی که برایمان جشن پایان سال گرفته بودند و معلمم به روی سِن رفت تا دسته گلش را بگیرد، اما من او را از بقیه تشخیص نمی‌دادم. این شد که از کلاس چهارم، این عینک بود که چشم هایم را به جهان می‌گشود. اولش با عینک کمی زاویه داشتم. مثل هر دو رفیق قدیمی ای که در ابتدا از یکدیگر دل خوشی نداشتند. من بازیگوش بودم و او محتاط. من پر تحرک بودم و او ثابت. اما خب سوختیم و ساختیم. این سازش را آسوده نپندارید!! سال هفتم که در اوج اختلاف بودیم، بنده وقت را غنیمت شمردم و وسط بازی فوتبالِ مدرسه با یک پرش جانانه و یک ضربه سر جانانه تر توپ را به قعر دروازه فرستادم و ماحصل این گل زیبا ۳ نیم شدن عینک بود. هر چند که او هم با خالی کردن جیب مبارک جبران مافات کرد. (رفاقت خرج دارد)از این پس بود که صلح و دوستی روا داشتیم و به همزیستی خوبی دست پیدا کردیم و تا الان حتی یک روز هم از هم جدا نبوده ایم. صبح به صبح بر صورتم می‌نشیند و شب چشمان ورم کرده‌ام را ترک می‌کند. آه هم از ندایش در نمی‌آید. هر چند هفته یک بار هم اگر اذیتم کند تمیزش می‌کنم که کار طاقت فرساییست. واقعا از پتانسیل های تلف شده عینک عدم اختراع برف‌پاکن برای آن است. واقعا چقدر زندگی راحت‌تر بود اگر عینک برف‌پاکن داشت!!! آسیب پذیر بودن در برابر انواع کثیفی ها و مخصوصا آب واقعا از ترس های تمامی عینکیان در جهان است. مثال: برایت تولد گرفته‌اند و وقت آن رسیده که با انواع برف شادی و کیک و کپسول آتش نشانی و تخم مرغ آن را به تو تبریک بگویند. یک فرد عینکی در چنین موقعی جان عزیزتان را قسم می‌دهد که بگذارید عینکش را بردارد و حتی اگر بتواند قبل از اینکه تبریک تولد را به او فرو کنند همه این حرف ها را بزند جواب اکثرا این است که زر نزن و باقی ماجرا. (لازم به ذکر است که متولد شده بدبخت از ترس کثیف شدن دست و پا نمی‌زند برای عنیکش فرار می‌کند!!) لپ مطلب را اینگونه بگویم که در مواقعی که باید به ما عینکی ها ضربه‌ای وارد شود حاضریم به هرجایی و هرجایی وارد شود اِلا محدوده عینک! (کلا شوخی با عینک مجاز نیست)اتفاقات از این دست زیاد اند. مثلا بنده را مدتی علی عینکی دو تا پولکی صدا می‌کردند که قسمت بامزه اش را هیچ وقت درک نکردم. یا مثلا افراد فامیل که به ندرت آن ها را می‌بینیم تفاوت من و برادرم را فقط از روی عینک متوجه می‌شوند با فرمول: علی عینک (عین و عین). یا یک داستان منحصر به فردتر!! یک روز در اتاق لمیده و سخت مشغول مطالعه کتاب سقوط آلبر کامو بودم. ناگهان پدر و برادرم بدو بدو و با عجله بالای سرم کمپ کردند. نگاهم کردند. نگاهشان کردم. نگاهم کردند. نگاهشان کردم. پدرم دستش را جلو آورد و گوشه عینکم را گرفت و تکان داد و در همان حین که بالا و پایینش می‌کرد با برادرم یک صدا داد زدند: زلزلهههههههههههه زلزلهههههههههههه زلزلهههههههههههه!!! سپس همان طور که وارد شده بودند خارج شدند و بیرون به خنده و قهقهه که خوب ایستگاهی ازش گرفتیم. قیافه من به شرح زیر بود: چرا واقعا؟؟فقط هم از بدی ها نگیم. مثلا وقتی گرد و خاک و اینها هست من خیلی اذیت نمی‌شوم عینک خودش کارها را انجام می‌دهد. یا مثل وقتی هوا بارانیست عشق می‌کنی که باران بر شیشه بریزد که حس خاص بودن بکنی. از خوبی های عینک این است که تنوع زیاد دارد و بسیار آپشنال است. جدا از تنوع طرح و ظاهر، گزینه های زیادی دارید که بر روی عینکتان نصب کنید. مثلا فیلتر نور آبی،‌ آفتابی شدن عینک به صورت خودکار یا حتی نصب لنز آفتابی به صورت جدا که دیگر ناموس جذابیت و خاص بودن است، و چیزی که برای خودم بسیار جالب بود شما حتی می‌توانید کلفتی لنز عینکتان را تعیین کنید. (البته باید مثل من به اندازه مشخصی کور شده باشید که اصلا به کلفتی و نازکی بخورد)و در نهایت، بحث قیمت است که شما می‌گید اِی به گور پدر این رفاقت، می‌خواهم نبینم اصلا، ولی خب بعد از چند دقیقه که ندیدید به دسته هایش می‌افتید که نه زر زدم و برگرد.در آخر می‌خواهم درد دلی کنم و به این نکته اشاره کنم که افراد عینکی از جیب مبارک به مقدار زیااااااد مایه می‌گذارند تا قیافه شما دوستان را ببینند. بله!! خیلی ها تا الان به این مورد توجه نکرده بودند می‌دانم!! پس بیاید از این به بعد با احترام و متانت با عینکیان رفتار کنیم و آن ها را گولاخ بشماریم. عینکتان پایدار...(قبول دارین عینکیا خیلی گوگولی ترن؟!)</description>
                <category>علی شیخ بهایی</category>
                <author>علی شیخ بهایی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Apr 2024 12:23:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کادو دایی بِه زِ دولت اوست</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sheikhbahaie/%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%90%D9%87-%D8%B2%D9%90-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA-ee4lrr2arii1</link>
                <description>دوستان عزیز!هدف خاصی پشت نوشتن این متن نبوده و صرفا برای تداوم نوشتن بنده و فعال نگه داشتن این وبلاگ در نظر گرفته شده. میشود گفت که دو سوم نوشتار من همین حالت رو دارند. حقیقتا خودم هم راضی نیستم. اکثر نوشته های بقیه رو که اینجا یا جاهای دیگر میخوانم واقعا جذاب تر و کم ایراد تر هستند اما خب چه کنم؟! دوست دارم بنویسم و اینم یک وبلاگه معمولیه دیگه!! مگه من کیم؟!!۱۶ سال و ۱۱ ساعتم بود که شانزدهمین چرخشم به دور خورشید رو برام جشن گرفتند. هیجان زده نبودم اما خب دورهمی ها اون روزها هنوز خوش می‌گذشت. خانواده ۴ نفره خودمون بودیم و مامان بزرگ و داییم. با یک شام و یک کیک کم خامه. اون شب احتمالا ۳ تا کادو گرفتم ولی راستش به غیر از هدیه که داییم بهم داد هیچ کدوم رو یادم نیست.قلمی رو بهم داد که بالا دیدید.اون روزها علاقه م به نویسندگی شکوفا شده بود و ذوقم به نوشتن در اوج خودش بود. اون روان نویس رو برام گرفته بود که باهاش بنویسم و از نوشتن لذت ببرم.جوهر داخلش نداشت. قرار بود بخرم. اینقدر نخریدم که ذوقش پرید و با جعبه جذاب تر از خودش رفت ته کمد که خاک بخوره.روان نویس خیلی جذابی بود. جنس بیرونیش چیزی مثل کربن بود. نرم، خوش دست و متوازن. برای یک روان نویس وزن نسبتا زیادی داشت اما هر چقدر که دستم میگرفتم دستم خسته نمیشد. نگه داشتنش حس خاص بودن میداد و رنگ طلایی که درش بهش اضافه کرده بود قشنگ ترش میکرد.گذشت و تابستان اون سال قرار شد من برای تولد کسی هدیه ای ببرم. آدمی که اون موقع احترام زیادی براش قائل بودم و میخواستم هدیه درخوری براش بگیرم.از چند روز زودتر دنبال یک هدیه خوب گشتم. از آدم های زیادی پرسیدم و مکان های مختلفی رو سر زدم اما هیچ کدوم چیز‌ مناسب و خوش قیمتی نداشتند.روز آخر بود که مامانم با یک پیشنهاد ددمنشانه به سراغم اومد.کادو خودم رو برای کادو دادن پیشنهاد کرد. اصلا دلم نمیخواست اون قلم رو هدیه بدم و اصلا دلم نمیخواست بدون هدیه به تولد برم.حتی برای خودم هم یکم عجیبه که چه علاقه شدیدی به قلمی داشتم که حتی فرصت استفاده کردن ازش رو به دست نیاوردم.آخرش مامانم مخم رو زد و هدیه رو بردم.موقع دادنش تردید داشتم. نه به خاطر اینکه هدیه خوبی نبود (اتفاقا خیلی خوب بود) چون همچنان هم دلم نمیخواست بدمش.شب قبلش یک عکس ازش گرفتم که به افتخارش یه متن براش بنویسم و به یادش باشم که حالا بعد از دو سال بالاخره شد. (عکس بالا)شاید الان که این متن رو بزارم داییم بخونه و در جریان قرار بگیره!! خلاصه شرمنده که اون قلم رو هدیه دادم.قول میدم این یکی جدیده رو هدیه ندم!! 🤘</description>
                <category>علی شیخ بهایی</category>
                <author>علی شیخ بهایی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Feb 2024 21:46:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدشانسی های قبل تو سوتفاهم بود</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sheikhbahaie/%D8%A8%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%AA%D9%88-%D8%B3%D9%88%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-d6wstk6t1xw4</link>
                <description>من چند ماه اخیر روز های سخت زیادی داشتم (از کنکور و  دانشگاه بگیر تا کار و پول و...)، اما چند روز پیش با نوع جدید و جذاب تری از سختی و فشار رو به رو شدم. طوری که حس میکنم بعد ها این روز رو به عنوان یک روز خاص به یاد میارم، و این شد که گفتم بزار حداقل به این بهونه همینطوری بنویسم...!ساعت نزدیک نه صبح بود که از سردرد بیدار شدم. از این روز ها بود که الکی خوشت نمیاد ازش. از اون روز هایی که نمیخوای از تخت بیای بیرون و شروعش کنی ولی مجبوری.خلاصه بلند شدم، صبحانه رو خوردم که برم سر کار.داشتم لباس میپوشیدم که متوجه شدم شلوارم پاره شده. حیف شد ، شلوار لی خیلی قشنگی بود. دیگه به ناچار شلوار قدیمیم رو برگزیدم. تنگ بود ولی من چاق نشده بودم؟!!! به هرحال که خیلی رو مخ بود.فقط یه بلیز تمیز داشتم. اصلا اصلا اصلا برای بیرون خوب نبود. (جای خاصی نمیخواستم برم اما حالا یه وقت زد و از شانس از سینگل به گوری در اومدیم) دیگه این شد که توی سگ سرما پیراهن پوشیدم.وسایلم رو جمع کردم. غذامو که گذاشتم توی کوله دیدم زیپ کیف خراب شده و بسته نمیشه. بد خورد توی ذوقم، برای کیفه خیلی پول داده بودم. چند باری تلاش کردم که ببندمش اما افاقه نکرد. بدشانسی پشت بدشانسی. تنها انتخابی که داشتم دشمن دیرینه م، کیف مهندسی بود! به نظر من بعد از کیف کمری بدترین کیفی که ساخته شده کیف مهندسیه!!!زدم بیرون. بیشتر از یک ساعت توی راه بودم که برسم. اتوبوس ها طبق معمول دیر اومدند و مسیر چهارباغ خواجو هم به شدت شلوغ بود.توی طول روز همچنان سردرد ریزی داشتم.کار زیاد داشتم که انجام بدم برای همین با اکراه شروع کردم. یکم که گذشت همه کار ها به هم گره خوردن، به هر دری میزدم به جواب نمیرسیم و دیگه تمرکزم رو کلا از دست دادم. (برنامه نویسم)کار هیچ پیش نمیرفت و روز هم تموم نمیشد. با خودم گفتم بیشتر وایمیستم بلکم یکمش رو انجام بدم. زمان رو از دست دادم، حدود هشت و نیم شب بود که دیگه تسلیم شدم. نتونستم خیلی کاری بکنم. حالا دیگه به اتوبوس هم نمیرسیدم.من برای رسیدن به خونه باید دو تا اتوبوس عوض کنم. به اولی رسیدم اما اتوبوس دوم دیگه نمیومد. هر چقدر هم تلاش کردم اسنپ بگیرم کسی قبول نکرد که نکرد.این شد که با یک خط دیگه تا نصف راه رو اومدم و بقیه راه رو پیاده رفتم. (ساعت یک ربع به ده بود و هوا یکم به سردی میرفت)بالاخره رسیدم. در خ‌نه ذو باز کردم و اولین چیزی که دیدم هاله های دود بود که فضا خونه رو پر کرده بود. آره شام هم سوخته بود...با خودم گفتم خب دیگه بیشتر از این راه نداره امروز بدتر بشه، تموم شد!!همون شب بارسلونا بازی داشت. دلم رو خوش کرده بودم که بارسا میتونه این بازی رو ببره که ظاهرا بارسا هم اون شب بدشانس بود و بازی رو ۵ بر ۳ باخت.همه اینا به کنار، مدام از جانب خونواده مورد پرسش قرار میگرفتم که:چرا حال نداری؟چرا محل نمیزاری؟چیزی شده؟و گفتن اینکه چرا حال نداری خودش کلی حال میخواد!! قبول دارین؟؟فقط یک اتفاق مثبت در طول روز افتاد اون هم عکسیه که پایین میبینید:شاید عکس خیلی خفنی نباشه اما من تا حالا آسمون رو قشنگ تر از این ندیده بودم و شانسش رو داشتم که ثبتش کنم!</description>
                <category>علی شیخ بهایی</category>
                <author>علی شیخ بهایی</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 11:51:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به تو که نمی‌دانم می‌توانی بخوانی یا نه</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87-kdkltqlsnkxe</link>
                <description>&quot;&quot;&quot;به تو از دور سلام!!امیدوارم که هر جا که هستی خوب نباشی، عالی باشی!!همین اول کار بگویم که درگیری کوچکی با خودم برای نوشتن این نامه داشتم چون که احتمالا در نهایت من این نامه را نمی‌فرستم و آخرش هم مادرم هنگام گشتن اتاقم برای سیگار آن را می‌خواند و تازه خر بیار باقالی بار کن.هر چند که به احتمال زیاد این نامه به مقصد نمی‌رسد و خوانده نخواهد شد، اما می‌خواستم به یاد قدیم که تا خود صبح چَت می‌کردیم چند کلمه به تو بنویسم با اینکه حتی نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم. انگار که این‌جور نامه‌ها از قلم زاده نمی‌شوند و فقط تکه ای از آدم را که از یاد رفته‌ است به او برمی‌گردانند. شاید هم این نامه یست به خودم!!! شاید بعضی از اینها حرف هایی اند که باید زودتر زده می‌شدند ولی وقت فرصت و جراتش پیش نیامد. مثل آخرین دیدارمان!!همیشه در زندگی لحظاتی وجود دارد که حتی خودمان هم نمی‌دانیم این دیدار آخر است. آن روز همچون هر روز دیگر، روی صندلی سبز گوشه پارک جا گرفتیم، این بار برای بار هزارم در ده پانزده سال گذشته. در آن لحظه تمام دغدغه من نسوختن دستم توسط قهوه بود و نگرانی تو چکیدن بستنی روی لباسی که تازه خریده بودی. آن روز را به پیاده‌روی و پرتاب کاج به سمت هم و چندین کار مسخره دیگر اختصاص دادیم، دفترچه خاطرات هم دیگر شدیم و مسابقه دو گذاشتیم، برگ های جمع شده را دوباره به دل طبیعت برگرداندیم و پارک را روی سرمان گذاشتیم، و این شد که نوبت به حرف های دیگر نرسید...حالا که بعد از این همه مدت خاطراتمان را مرور می‌کنم، عکس ها را می‌بینم و ویدیو ها را ثانیه به ثانیه دوباره زندگی می‌کنم، درد کمتری دارم. احساس می‌کنم که همیشه یک قسمت از ما در آن پارک باقی خواهد ماند. شاید هم یک روزی مجسمه مان را بسازند،‌ چمیدانم شاید هم روی همان صندلی نصبمان کنند. اگر یادت باشد ما آن پارک را بهتر از رفتگر پیر و سیگاری آنجا بلد بودیم. در نوجوانی سر به سرش می‌گذاشتیم و در جوانی با او هم‌کام می‌شدیم. اما الان می‌فهمم که چرا کمتر وقتی می‌خندید، الان می‌فهمم چرا وقتی که ما را می‌دید خوشحال می‌شد و به سمت مان می‌آمد. الان حس و حال واقعی آن رفتگر را درک می‌کنم. او تنها بود و دلتنگ! آخرین باری هم که به پارک رفتم دیدمش. مثل همه او هم از تو پرسید. او هم دل‌تنگ سیگار کشیدن با تو بود و من هم دل‌تنگ دیدنت. شاید از بین تمام آشنایانم فقط آن رفتگر غریبه درد مرا می‌فهمد.خلاصه بگویم که بیشتر از آنچه که گفته ام، دوستت دارم و این مهم ترین حرفی بود که باید می‌زدم و الان سعی دارم با این نامه بیان کنم.با آرزوی پیدا کردن بهترین سیگارها برای تو در آن دنیا&quot;&quot;&quot;هووووف... اشکالی نداره فردا دوباره امتحان می‌کنم...!!</description>
                <category>علی شیخ بهایی</category>
                <author>علی شیخ بهایی</author>
                <pubDate>Mon, 04 Dec 2023 23:34:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای هوشیاری</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sheikhbahaie/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-mrqhfi0v7wqc</link>
                <description>در هم می‌پیچیدند. فریاد می‌زدند. می‌دویدند در حالی که سر خون آلودشان خالی از مغز‌هایی بود که داخل کوله پشتی هایشان قرار داشت. به دنبال دزدیدن کوله های یکدیگر بودند. به دنبال تکه تکه کردن. به دنبال یافتن نایافتنی‌ها. آتش سینه شان را می‌سوزاند و قلبشان را ذوب می‌کرد. سرگردان بودند.برخی در گوشه ایی ایستاده و مغز های خود را با احترام به فروش می‌گذاشتند. می‌ترسیدند که مبادا دیگران نپسندند. انتقاد کنند. که مبادا مغز هایشان در نظر آنها خالی باشد.مفت مفت می‌فروختند. تحقیر می‌شدند. اشک می‌ریختند. از درون پوک و خالی می‌شدند و فرو می‌ریختند.اما بوی آرامش به مشام می‌رسید. از کافه ایی کوچک بر روی قله کوهی بلند. بو از افرادی که دور هم نشسته و فنجان هایی پر از کلمات و صفحات کتاب را سر می‌کشیدن، بلند می‌شد.جمجمه سرشان بسته و با کلاه خودی از جنس اقتدار و ارزش، پوشانده شده بود. گفت و گو می‌کردند بی آن که به مغز های هم نگاه کنند. فنجان های بیشتری به هم تعارف می‌کردند. بزرگ و بزرگ تر می‌شدند اما قدم هایشان بیصدا تر و خاموش تر می‌شد. محو می‌شدند و عده ایی دیگر با لباس های پاره که کوله های خود را در آغوش گرفته بودند وارد کافه می‌شدند.چشمانش را گشود، از خواب بیدار شد و زندگی جدید خود را آغاز کرد.به قلم محمد نعیم کریم زاده</description>
                <category>علی شیخ بهایی</category>
                <author>علی شیخ بهایی</author>
                <pubDate>Thu, 23 Nov 2023 12:17:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما یا اونا؟!؟!</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%A7-jancrqxrlf1n</link>
                <description>(داستان را مردی بوشهری که معلم عربی است تعریف میکند)اربعین سال ۹۵ برای زیارت رفتم عراق، از نجف تا کربلا رو باید پیاده می‌رفتیم. یک شب رو به موکب نرفتیم و در خانه‌ی یکی از عراقی‌هایی که خانه‌اش در مسیر بود مهمان شدیم که اتفاقاً صاحبخانه هم معلم تاریخ بود. من چون عربی بلد بودم بعد از صرف شام مقداری با صاحبخونه اختلاط کردم. از هر دری حرف زدیم تا رسیدیم به جنگ ۸ ساله. با نگاهی عاقل اندر سفیه ازش پرسیدم: شما که تاریخ خوندین جنگ رو ما بردیم یا شما؟ توی تلویزیون رسمی ایران بهمون میگن که ایران پیروز جنگ شد.گفت: در مورد جنگ نمی‌خوام صحبت کنم، در مورد الان چند تا سوال ازت میپرسم لطفاً پاسخ بده.گفت: حاکمان شما کجایی هستند؟ گفتم خب معلومه ایرانی.گفت: مگه پیامبر توی ایران بود که الان اولادش (سیّدها) بر شما حکومت میکنن؟ اصلاً این به کنار مگه لاریجانی و نقدی و صالحی و عراقچی و خیلی از آیت‌الله‌ها و مراجع تقلیدتون متولد عراق نیستند؟ چرا بر ایران حکومت میکنند؟ پس حاکمانتون از ما هستند.گفتم اینطور هم که شما میگین نیست.بعد پرسید: پس چرا حاکمانتون با تمدن ایرانی مخالف هستند؟ گفتم نمیدونم؛ گفت بخاطر اینکه تمدن اسلامی-عربی رو جایگزینش کنند. پس تمدنتون رو ما ازتون گرفتیم، درسته؟ از روی استیصال سری به نشانه‌ی تایید تکان دادم.گفت شما تنها رسم ایرانی که دارید عید نوروزه، حالا چرا سر سفره نوروزتون به زبان عربی دعا می‌خونید؟ بدون اینکه منتظر جواب بمونه گفت پس تا اینجا تنها آداب و رسوم ایرانیتون رو هم ازتون گرفتیم.بعد پرسید: گفتی اسمت چی بود؟ گفتم محمد؛ خنده‌ی بلندی کرد و گفت ببین ما حتی اسمتو هم ازت گرفتیم چون اسمت عربیه؛دوباره پرسید: خب دوستِ من دین اصیل ایرانی‌ها چیه؟ گفتم زرتشت. گفت دین الانتون چیه؟ گفتم اسلام. گفت پس قبول داری که دینتون رو هم ازتون گرفتیم؟حرفی برای گفتن نداشتم.دوباره گفت همه میدونن که ایران کشوری غنی هست ولی پول منابعش رو نه خرج مردم بلکه خرج سوریه و فلسطین و لبنان و یمن و همین عراق میکنن؛ پول شخصی خودتون هم که خرج زیارت حج و کربلا در کشورهای عربستان و عراق میشه. همچنین خمس مالتون رو هم باید به آیت‌الله‌هایی بدین که یا اصالتاً عربن یا تربیت‌یافته‌ی فرهنگ عربی هستند. پس ما پولتون رو هم ازتون گرفتیم.حالا که ما همه‌چیتون رو ازتون گرفتیم حاکمان عربتون ترغیبتون کردن با پای برهنه پشت به تاریخ و فرهنگ خودتون بیاین توی کشور ما و کیلومترها پیاده‌روی کنین تا اسطوره‌های ما اعراب رو زیارت کنین.و دوباره ادامه داد شنیدم دختران ایرانی توی کشورهای عربی مثل امارات و عمان و قطر صیغه‌ی شیخ‌های اعراب ما میشن؛ حتی زن‌های ایرانی توی کربلا هم حاضر به صیغه شدن هستند تا پولی کاسب بشن. تازه ما عراقی‌ها هم وقتی به مشهد میایم دختران ایرانی رو برای صیغه شدن بهمون تعارف میکنن. دیگه روش نشد بگه ما ناموس ایرانی‌ها رو هم گرفتیم ولی از طرز نگاهش این حقیقت تلخ موج میزد.از شدت درد و ناراحتی عرق کرده بودم؛ دوستام ازم پرسیدن صاحبخونه چی داره میگه؟ صاحبخونه بهم گفت به دوستاتم بگو بیان اینجا بشنون؛ هرچی باشه نصف زبون شما عربیه و ادامه داد مگه خودت معلم عربی نیستی؟ حتی بچه‌هاتون هم مجبورن زبون ما رو یاد بگیرن؛ ما حتی زبونتون رو ازتون گرفتیم.من که حرفی برای گفتن نداشتم شب تا صبح خوابم نبرد و همش به حرفاش فکر میکردم؛ صبح که شد از صاحبخونه تشکر کردم، صبحونه نخورده از دوستام خداحافظی کردم و گفتم: شما ادامه بدین من برمیگردم به ایرانِ خودم.صاحبخونه در حالیکه فنجون قهوه توی دستش داشت اومد بدرقه‌م و در حین خداحافظی ازم پرسید: راستی محمد، حالا بنظرت کی پیروز جنگ شد؟ شما یا ما؟</description>
                <category>علی شیخ بهایی</category>
                <author>علی شیخ بهایی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Sep 2023 22:39:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغز های کوچک زنگ زده</title>
                <link>https://virgool.io/@ali.sheikhbahaie/%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%87-zuouzf8ldogd</link>
                <description>screamدر سکوتی کر کننده از کنار یکدیگر رد میشدند. سر به زیر میرفتند و همدیگر را تنه میزدند. انگار که انسانیتی وجود نداشت. بیخیال نسبت به همه چیز.people مقصدی نبود. زندگی های پوچ. سبُک سری را پیشه کرده بودند. همه مغز هایشان را در دستشان  نگه داشته و به پیش میرفتند. بی‌مغزان متحرک!a brain in handstandingبعضی هم راه نمیرفتند. مغزی در دست نداشتند و در طلب آن بودند. چهره‌ای گریان و متعجب به خود گرفته و بر ایستادگی شان پافشاری میکردند. کمکی در راه نبود!!poor mansadnessتنها می کده ای نورانی بود که در آن چیزی جریان داشت. در آنجا خبری از مغز های زنگ زده نبود! a pubshining pubبه واسطه نوشیدنشان زندگی شان را پس گرفته بودند.drinkingچطور به آن می کده وارد شده بودند؟! منم نمیدانم!no where(همه عکس ها با هوش مصنوعی درست شدند)</description>
                <category>علی شیخ بهایی</category>
                <author>علی شیخ بهایی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Aug 2023 15:34:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>