<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی شفیعی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ali9shafiee</link>
        <description>یه آدم ساده :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:19:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/57160/avatar/Ej4eaf.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی شفیعی</title>
            <link>https://virgool.io/@ali9shafiee</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان کوتاه «امید»</title>
                <link>https://virgool.io/@ali9shafiee/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-p4gyd3nnt1ex</link>
                <description>ساعت شش صبح یک روز زمستانی بود و خورشید هنوز طلوع نکرده بود، در این شرایط ایمان بعد از یک ساعت بی‌خوابی، با نگرانی و اضطراب به صابر زنگ زد و او را از خواب بلند کرد. بعد ازین که صابر کاملا از خواب بیدار شد، سعی کرد کمی به ایمان آرامش دهد و به او اطمینان داد این روز بسیار مهم را به هیچ‌وجه فراموش نکرده و آماده است که ساعت هفت و نیم پیش دکتر بروند تا نتیجه نگرانی ده ساله‌شان مشخص شود.در واقع صابر هم به اندازه ایمان نگران بود؛ اما معمولا کم‌تر نگرانی‌هایش را بروز می‌داد. پیش خودش می‌گفت در برابر مشکلات باید صبورتر بود و اضطراب داشتن هیچ کمکی به حل مشکل نمی‌کند. به خاطر همین هم بود که دیشب وقتی دستانش از اضطراب می‌لرزیدند، یک قرص خواب خورده بود تا بتواند راحت بخوابد و در این روز مهم پرانرژی باشد.خیلی وقت‌ها ایمان به‌خاطر این صبوری و بی‌تفاوتی صابر از او شاکی می‌شد و در کنار رفاقت‌شان دعواهای زیادی بین‌شان شکل می‌گرفت؛ مخصوصا سر قضیه دوستشان، امید، بارها ایمان با لحنی جدی به صابر گفته بود تو اصلا زندگی رفیق‌مان برایت مهم نیست؛ حتی الان هم نزدیک بود که این حرف را بزند ولی چون نگرانی را در صدای رفیق قدیمیش می‌شنید، دیگر نتوانست چنین اتهامی بزند.ایمان و صابر و امید از زمانی که با هم به دبیرستان می‌رفتند، یعنی حدودا  شانزده سال پیش، دوست‌های صمیمی شده بودند، در آن زمان هر سه‌شان از شهرهای مختلف به تهران آمده بودند و در مدرسه تازه‌شان بسیار غریبه بودند و هیچ کسی را نمی‌شناختند.روز اولی که به مدرسه جدید رفتند، باران تندی می‌بارید. در زمان ناهار،‌ هر سه‌شان با گرفتن لقب مهاجر دهاتی از میزهای مختلف سالن غذاخوری رانده شدند و یکی‌یکی دور یک میز تقریبا شکسته که هیچ کس دورش نمی‌نشست و در گوشه سالن قرار داشت، جمع شدند و غذا خوردند. امید که از دو نفر دیگر اجتماعی‌تر بود،‌ با صحبت‌ها و شوخی‌هایش جمع سه‌تایی‌شان را دور هم جمع کرد و باافتخار به جمع سه‌تایی‌شان لقب سه مهاجر را دادند؛ نتیجه این دور هم جمع شدن هم این بود که زندگی‌شان تا ابد به هم گره بخورد.از آن به بعد، آن میز مکان دور هم جمع شدنشان شد. هر وقت یک زمان خالی پیدا می‌کردند آن‌جا می‌نشستند و کلی با هم درباره موضوعات مختلف صحبت می‌کردند و مشکلات‌شان در درس‌ها را با هم حل می‌کردند. ایمان هم که از همان اول مرد عمل کردن بود، با کمک مستخدم مدرسه، کم‌کم آن میز را تعمیر کرد و یک رنگ آبی زیبا هم به آن زد تا شبیه دیگر میزهای مدرسه شود.دوران خوب این سه مهاجر بعد از دبیرستان هم ادامه یافت و هر سه با هم در رشته مهندسی کشاورزی وارد دانشگاه شدند؛ البته صابر که از آن دو باهوش‌تر بود می‌توانست رشته‌های بهتری را هم انتخاب کند؛ اما چون هیچ چیز برایش مهم‌تر از این جمع سه نفره نبود، این کار را نکرد و دوباره این سه مهاجر، مهاجرت جدید خود را آغاز کردند و این بار به ساری رفتند.بعد از چهار سال که دیگر به مرحله‌های آخر تحصیلشان رسیده بودند، به ذهن امید رسید سه‌تایی سیستمی طراحی کنند که به دامدارها کمک کند تا راحت‌تر کارهایشان را انجام دهند؛ به این معنا که علف‌های مورد نیاز هر صبح در مکانی مشخص قرار داده شود و بعد گاوها و گوسفندها به جایی مشخص بروند که شیرشان دوشیده شود و اطلاعات غذا خوردن و شیر دادنشان ثبت شود. به طور خلاصه خیلی از کارهایی که زمان زیادی می‌برد به صورت خودکار انجام می‌شد. با ساختن چنین سیستمی کاری که باید یک دامدار انجام می‌داد خیلی کم‌تر می‌شد و ساخت چنین چیزی واقعا مفید بود.صابر و ایمان هم که خانواده‌هایشان اصالتا دامدار بودند، ارزش ساختن چنین سیستمی را می‌دانستند و بدون هیچ فکر اضافه‌ای با ایده امید موافقت کردند، به نظرشان این سیستم می‌توانست بار بزرگی را از روی دوش خانواده‌هایشان بردارد.از فردای همان روزی که  امید ایده را مطرح کرده بود با شور و انگیزه فراوان شروع به درآوردن طرح برای ساختن سیستم کردند و به هم قول دادند تا این سیستم به طور کامل ساخته نشود به هیچ وجه بی‌خیال نشوند. در هیچ کجای زندگی‌شان اندازه آن زمان با انگیزه نبودند و حس می‌کردند با ساختن این سیستم می‌توانند دنیا را متحول کنند! زیباترین روزهای زندگی‌شان در همان زمان داشت سپری می‌شد.آن‌ها دو ماه کامل، شب و روز، تنها دغدغه‌شان ساختن این سیستم بود و در کنار هم شب‌های زیادی را بی‌خوابی کشیدند؛ تا این که بالاخره نسخه اولیه سیستم را ساختند و آماده شدند که آن را در مزرعه عموی ایمان که در نزدیکی ساری بود آزمایش کنند.سه روز طول کشید تا سیستم را در آن مزرعه راه‌اندازی کنند و اوضاع خیلی بهتر از حد تصورشان پیش رفت. عصر روز سوم بود که دیگر کارها تمام شد و فقط مانده بود سیستم را جلوی عموی ایمان آزمایش کنند. شب قبل از آزمایش، برای این که به خودشان استراحتی بدهند میهمانی کوچکی برپا کردند و تا نزدیک‌های سحر بیدار بودند و خوش گذراندند.در آخر شب سه تایی دور آتش نشستند و از دو ماه گذشته و این که چه‌قدر ساختن این سیستم برایشان جذاب بوده صحبت کردند، در آخر هم قولشان را یادآور شدند که بهبود دادن سیستم را آنقدر ادامه دهند که کار همه دامدارهای جهان را ساده‌تر کنند.در صبح روز چهارم شروع به امتحان کردن سیستم جلوی عموی ایمان کردند و همه چیز داشت خیلی خوب پیش می‌رفت تا این امید رفت تا بخش شیر گرفتن از گاوها را امتحان کند که ناگهان گاوی با لگدی محکم او را به سمتی دیگر پرتاب کرد و او که خون از سرش جاری شده بود، از حال رفت.بعد از آن دیگر ایمان و صابر هیچ‌گاه نتوانستند صدای امید را بشنوند و آخرین حرفی که از او به جا مانده بود و مدام در ذهنشان تکرار می‌شد این بود که او با خوشحالی می‌گفت «الان می‌بینیم چه‌قدر راحت می‌شه شیر رو از گاوها گرفت».حالا و بعد از ده سال، امروز مشخص می‌شود او شانس زنده ماندن دارد یا نه؛ شرایط به گونه‌ای است که یا او یک ماه آینده از کما خارج می‌شود و به آغوش دو دوستش برمی‌گردد، یا این که ترس دو دوستش به حقیقت تبدیل می‌شود و دیگر هیچ وقت صدایش را نمی‌شنوند.ایمان ساعت شش و نیم دم در خانه صابر رسید و زنگ در را با چنان اضطرابی محکم فشار داد که دختر دو ساله صابر از خواب پرید، حدود بیست دقیقه‌ای طول کشید تا صابر بتواند دخترش را آرام کند و او را دوباره بخواباند، بعد از آن به سرعت پایین رفت تا ایمان بیش ازین نگران نشود.ایمان هم که خیلی نگران بود و می‌خواست اولین مراجعانی باشند که دکتر را می‌بینند، دوباره یکی از غرهایش را سر صابر زد و صابر هم که می‌دانست توضیح دادنش باعث آرامش ایمان نمی‌شود و از آن طرف موضوع بسیار مهم‌تری انتظارشان را می‌کشد، یک عذرخواهی ساده کرد و با سرعت به سمت بیمارستان حرکت کردند.ساعت هفت و ربع بود که به بیمارستان رسیدند؛ خوشبختانه ایمان به هدفش رسید و اولین کسانی بودند که در صف انتظار دکتر قرار می‌گرفتند. صابر هم نفس راحتی کشید که طول دادنش باعث ایجاد مشکل نشده. بعد از سکوت اضطراب آوری ایجاد شد و هر دو به دقایقی که انتظارشان را می‌کشید، فکر کردند.ایمان که کمی آرام شده بود، به صابر گفت: «شرمنده بابت عجله‌هام، من رو که می‌شناسی، زیاد هیجان‌زده می‌شم و خیلی از مواقع کار درست رو نمی‌کنم.»«نه اشکالی نداره، منم اگه دخترم بیدار نمی‌شد زود می‌اومدم پایین و زودتر می‌رسیدیم، ولی بازم خوبه که زود رسیدیم.»«حالا از اینا بگذریم، به نظرت دکتر چی می‌گه؟!»«نمی‌دونم ولی کاش فقط یه بار دیگه بتونیم صدای امید رو بشنویم...»«امیدوارم...»با گفتن این جمله‌هابغضشان در حال ترکیدن بود و هم دیگر را در آغوش کشیدند.بالاخره ساعت هفت و نیم شد و دو دوست با اضطراب و نگرانی وارد اتاق دکتر شدند. دکتر بعد از بررسی نتایج آزمایش‌ها با شادمانی گفت حال بیمارتان رو به بهبود است و یک ماه دیگر از کما خارج می‌شود و در این یک ماه باید تعدادی عمل رویش انجام شود؛ البته چون در این ده سال هیچ حرکتی نداشته، نمی‌تواند در یک سال آینده حرکت خاصی داشته باشد و باید روی ویلچر یا تخت باشد تا ببینیم وضعیت بدنش به چه صورت می‌شود.ایمان و صابر با خوشحالی از دکتر تشکر کردند و نفس راحتی کشیدند؛ بالاخره نگرانی‌های ده ساله‌شان تمام شده بود و دیگر رویای شنیدن صدای رفیقشان بسیار نزدیک شده بود. آن دو به یاد امید به سمت قهوه‌خانه‌ای که سال‌ها پیش در آن، سه‌تایی صبحانه می‌خوردند رفتند و همان چیزهایی را که قبلا در کنار هم می‌خوردند، را سفارش دادند. جالب بود که آنجا از ۱۵ سال پیش تغییر خاصی نکرده بود، به جز این که آن موقع‌ها یکی از جاهای شیک و مدرن شهر حساب می‌شد اما الان تبدیل به یک قهوه‌خانه قدیمی و فرسوده شده بود.صابر با لحنی تفکرآمیز گفت: «فکر کن وقتی امید به هوش اومد، اینجا هنوز براش خیلی شیک حساب می‌شه. می‌تونیم همون اول بیاریمش اینجا تا تغییرات زیاد رو همون اول حس نکنه.»«آره راست می‌گی! وقتی امید به هوش بیاد با یه دنیای کاملا جدید طرفه.»«باید کم‌کم این دنیا رو بهش نشون بدیم، چون واقعا یه نفر که از ده سال پیش میاد خیلی با این جهان بیگانه‌ست.»«خیلی زیاد...»ایمان این دو کلمه آخر را با ناراحتی زیادی گفت و همین دو کلمه، تمام خوشحالی‌هایشان در یک لحظه از بین برد. خوشبختانه در همان لحظه صبحانه را برایشان آوردند و این فرصت نصیبشان شد که بدون حرف زدن، در کنار صبحانه خوردن، به تغییراتی که از ده سال گذشته تا الان رخ داده فکر کنند.ایمان که با عجله بیشتری صبحانه‌اش را می‌خورد بالاخره سکوت را شکست و با حالی کمی مضطرب پرسید: «سیستم کمک به دامدارها را چه کنیم؟ چطور به امید بگوییم؟»صابر و ایمان بعد از آن واقعه، دو سال دیگر روی آن سیستم کار کردند و توانستند آن را به یک جاهایی برسانند؛ اما انگار بدون امید تیم‌شان کامل نبود. امید کسی بود که در هنگامی که آن‌ها انگیزه‌شان را از دست می‌دادند و خسته می‌شدند، دستشان را می‌گرفت و دوباره آن‌ها را بلند می‌کرد؛ ولی بعد از آن واقعه دیگر کسی نبود که بهشان انگیزه دهد.بعد از گذشت دو سال، به تدریج دامداری‌های نوین به وجود آمدند و هزاران حیوان اهلی در هر یک از آن‌ها نگه‌داری می‌شد. صابر و ایمان هم که پروژه‌شان در مقابل این غول‌های بزرگ هیچ نبود امیدشان را از دست دادند و فقط دعا می‌کردند که امید دوباره به هوش بیاید و راه جدیدی به آن‌ها نشان دهد.در همان دو سال هم تنها هدفشان برای کارکردن روی سیستم این بود که وقتی امید به هوش می‌آمد ناامید نشود و بفهمد که دوستانش بدون او هم سر قولشان هستند و راهش را ادامه می‌دهند؛ چون آن‌ها هیچ وقت امید را اندازه زمانی که طرح‌های سیستم را می‌کشید و برای ساختن آن‌ها تلاش می‌کرد، سرزنده ندیده بودند و نمی‌خواستند آن همه شور و شوق به هدر برود.بعد از دو سال که کارشان کاملا به بن‌بست خورد، صابر به ایمان گفت دیگر نمی‌شود این کار را ادامه داد و منطقی‌ست بی‌خیال شویم؛ اما ایمان که خوشحال شدن امید برایش مهم‌ترین چیز بود با صابر دعوایش شد که چرا قولش و دوستش برایش مهم نیست. به خاطر همین موضوع، آن دو یک سال و نیم با هم هیچ صحبت خاصی نکردند.در این یک سال و نیم صابر ازدواج کرد و ایمان هم به همراه دو نفر جدید روی ساختن سیستم کار کردند و ایده‌های جدیدی را برای ساختن آن آزمایش کردند؛ اما باز هم نتوانستند کار را آن جوری که می‌خواهند جلو ببرند.در تمام طول این مدت، این دو دوست، فقط یک بار در شب مراسم ازدواج صابر همدیگر را از نزدیک ملاقات کردند. در همان یک شب هم نحوه تبریک گفتن ایمان و هم‌چنین تشکر صابر به قدری سرد بود که  هر دویشان آن شب قبل از خواب فقط گریه می‌کردند و ناراحت بودند که چرا زندگی آن‌ها باید اینگونه رقم بخورد و جمع سه‌نفره‌شان اینگونه از هم جدا شود.وضعیت برای صابر به مراتب بدتر هم بود چرا که درست در شبی که باید از همیشه خوشحال‌تر می‌بود فقط اشک می‌ریخت و زندگی مشترکش تقریبا به بدترین شکل ممکن شروع شد؛ اما خوش‌شانس بود که این روند ادامه نیافت و در روزهای بعد از آن رابطه‌اش با همسرش بهتر شد.نحوه ملاقات دوباره‌شان و دوست شدنشان از جدایی‌شان هم عجیب‌تر بود؛ در یک عصر پاییزی که باران می‌بارید،‌ هر دو کاملا اتفاقی به بیمارستانی که امید در آن بستری بود، رفته بودند. هوا دقیقا مانند هوای روز اولی بود که در مدرسه با هم آشنا شده بودند و حالا بعد از ده سال دوباره در شرایطی کاملا عجیب و غریب، سه‌تایی دور هم جمع شده بودند.وقتی صابر و ایمان یک‌دیگر را دیدند، بی‌اختیار هم‌دیگر را در آغوش گرفتند و نیم ساعت در آغوش هم فقط اشک ریختند؛ وقتی بعد از نیم ساعت از آغوش هم بیرون آمدند به هم قول دادند که دیگر تا ابد هیچ وقت جمع سه‌نفره‌شان را فراموش نکنند و با نگاه‌هایشان این قول را از امید هم گرفتند.در آن روز همکاران ایمان همه پول او را برداشته بودند و فرار کرده بودند و او کاملا بیچاره شده بود. همسر صابر هم همان روز تصادف کرده بود و باید یک ماهی در بیمارستان می‌ماند. همین شد که دو دوست در غمگین‌ترین لحظات‌شان دوباره در زیر باران به هم رسیدند و زندگی‌شان این بار محکم‌تر از قبل به هم گره خورد.در آن یک ماهی که همسر صابر در بیمارستان بود، ایمان در خانه صابر زندگی کرد و بعد از آن توانست وضعش را کمی سر و سامان ببخشد و خانه‌ای در کنار خانه صابر اجاره کرد. آن یک ماه یکی از زیباترین ماه‌های زندگی ایمان بود و خیلی زیاد با صابر صحبت کردند؛ در نتیجه تا حدی به صابر حق داد که که باید بی‌خیال سیستم می‌شدند و خودشان طوری زندگی می‌کردند که امید خوشحال باشد، اما باز هم آرزو می‌کرد که کاش می‌شد سیستم به درستی راه بیفتد.در شش سال بعد از آن، صابر پدر شد و ایمان هم جسته و گریخته تلاش‌هایی برای ساختن دوباره سیستم کرد، اما باز هم نتوانست به جای خوبی برسد و دامداری‌های نوین خیلی خیلی بیشتر رشد کردند و نمی‌شد جلوی آن‌ها حرفی برای گفتن داشت.صابر بعد از آن که چایش را تمام کرد سکوت حاکم بر قهوه‌خانه را شکست و گفت: «ایمان، می‌دانم آن سیستم چه‌قدر برای امید مهم بوده ولی باید حقیقت‌ها را ببینیم. ما دو سال تمام همه تلاشمان را کردیم...»«خب شاید دو سال کافی نبوده، ما می‌تونستیم هشت سال دیگه هم تلاش کنیم و اونجوری قطعا می‌تونستیم یه کاری بکنیم.»«شاید حق با تو باشه ولی به نظرت امید دوست داره ما رو خوشحال ببینه یا اون سیستم رو به طور کامل ببینه؟»«خب جفت این‌ها می‌توانست با هم اتفاق بیفته...»«آره ولی ما می‌تونیم امید رو قانع کنیم که ما نمی‌تونستیم این سیستم رو بسازیم...»«به نظر من این حرفا بهونه الکی آوردنه،‌ ما اگه همه تلاشمون رو می‌کردیم می‌تونستیم.»«بیا به جای این حرف‌ها به فکر خوشحال کردن امید با شرایطی که الان هست باشیم.»دو دوست دوباره سر این مساله داشت دعوایشان می‌شد، حقیقت این بود که ایمان به دلیل ازدواج صابر و کار کردن او در یک بانک از او ناراحت بود، از او انتظار داشت که به کمکش بیاید و با هم سیستم را به بهترین شکل بسازند؛ البته از آن طرف درکش هم می‌کرد که منطقی نیست اینقدر روی انجام این کار اصرار کند؛ ولی باز هم تنها هدفش خوشحال کردن امید بود.ایمان نفس عمیقی کشید و گفت: «آره راست می‌گی باید سعی کنیم شرایط رو بپذیریم،‌ به نظرم می‌تونیم یه هدیه برای امید بگیریم که با پیشرفت تکنولوژی هم در این مدت آشنا بشه.»«ایده خوبیه! اینجوری می‌تونه حس خوبی هم به پیشرفت تکنولوژی داشته باشه.»«ولی اگه با دیدنش همون اول یاد سیستم خودمون بیفته چی؟»«اینقدر منفی فکر نکن ایمان...»«آره باید به جای این چیزا خوشحال باشم که بالاخره قراره حرف زدن امید رو ببینیم. حالا به نظرت چی بخریم خوبه؟»«به نظرم خوبه یه دونه گوشی براش بخریم و همه عکس‌هایی که در این مدت گرفتیم و توی اون عکس‌ها به یادش بودیم رو بهش نشون بدیم.»«آره ایده خوبه. امید هم که عاشق عکاسی بود، حتما خوشش میاد.»«تازه تو دنیای امروز نمی‌شه بدون گوشی زندگی کرد، باید حتما براش یکی بخریم...»«امید واقعا متعلق به دنیای دیگه‌ایه..»«واقعا من اگه جای اون بودم سختم بود بعد از به هوش اومدن بفهمم دارم خواب می‌بینم یا بیدارم.»بعد از صبحانه ایمان رفت و یک گوشی خوب برای امید خرید تا به نوعی عذاب وجدانش را کم‌تر کند. در روزهای بعدی، آن‌ها هر روز به بیمارستان سر می‌زدند و مسیر بیمارستان تا قهوه‌خانه را به همراه یک ویلچر که نماینده امید بود، طی می‌کردند و برای صحبت کردن با او نقشه‌ می‌کشیدند.بعد از دو هفته دیگر نقشه‌هایشان کاملا دقیق شده بود و در دو هفته بعد صرفا نقشه‌هایشان را مرور می‌کردند. یک روز قبل از روز موعود دیگر کاملا همه‌چیز را حفظ شده بودند و فقط منتظر بودند تا بالاخره لحظه‌ای که ده سال منتظرش بودند فرا برسد.بالاخره بعد یک ماه بسیار طولانی برای صابر و ایمان، آن روز مهم فرا رسید. آن‌ها از ساعت ۷ صبح پشت در اتاق عمل بودند تا این که بعد از دو ساعت و نیم پرستار با یک ویلچر که امید روی آن قرار داشت خارج شد.در آن لحظه، صابر و ایمان همه نقشه‌هایشان را فراموش کردند و با چشمانی گریان به سمت امید دویدند و او را در آغوش گرفتند. امید هم در آن لحظه به طور ناخودآگاه گریه می‌کرد و هیچ چیز نمی‌گفت، بعد از دقایقی امید که از پرستار چیزهایی شنیده بود، پرسید واقعا ده سال از زمانی که دور آتش نشسته بودیم گذشته و صابر او را تایید کرد.امید بعد از این که کمی آرام شد گفت: «خیلی خوشحالم از اینکه دوستانی مثل شما دارم که این همه سال در کنارم بودید و مراقب من بودید...»ایمان هم که تازه به خودش آمده بود گفت: «فکر کنم بعد از شنیدن صدایت هیچ آرزویی نداشته باشم...»صابر هم ایمان را تایید کرد و گفت: «بهتر است به همان قهوه‌خانه قدیمی برویم تا خاطراتی زنده شود و کل این ده سال را فراموش کنیم.»ایمان که تازه نقشه رفتن به قهوه‌خانه به یادش آمده بود، کم‌کم بلند شد و به همراه صابر، امید را به سمت قهوه‌خانه بردند، زمانی که به آنجا رسیدند، اشک‌هایشان هنوز خشک نشده بود و وقتی دیدند امید جواب حرف‌های آن‌ها را نمی‌دهد و حتی نفس هم نمی‌کشد، تنها می‌توانستند اشک بریزند...حرف پایانیممنون از وقتی که برای خواندن گذاشتید! بعضی مواقع، امید باید بمیرد تا بتوانیم در کنار داشتن ایمان و صبر، قدر امیدهای زندگی‌مان را بدانیم :)</description>
                <category>علی شفیعی</category>
                <author>علی شفیعی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jul 2021 00:25:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناجی بودن یا کمک کردن؛ مسا‌له این است!</title>
                <link>https://virgool.io/@ali9shafiee/%D9%86%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%A7-%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-omxqubzpwcja</link>
                <description>اگر عنوان این نوشته جذبتان کرده، احتمالا کمک کردن به دیگران ارزش زیادی برایتان دارد و با این کار حس بسیار خوبی تجربه می‌کنید! ولی آیا زمانی بوده که از کمک کردن به افراد نزدیکتان حس بدی گرفته باشید؟ آیا پیش آمده که دیگران کمک شما را قبول نکنند و حس بسیار بدی بگیرید؟ آیا رابطه‌ای بوده که تمام انرژی‌تان را صرف آن کنید ولی در نهایت خسته و ناامید شوید؟واقعا دلیل علاقه‌مان به کمک کردن چیست و چرا خیلی اوقات در این راه از خودمان غافل می‌شویم؟ به طور کلی کمک کردن به دیگران کار خوبیست و موجب پیشرفت‌های زیادی می‌شود؛ حتی در اخلاق و فرهنگمان هم کمک کردن جایگاه بسیار ویژه‌ای دارد؛ اما زمانی مشکل به وجود می‌آید که در این کار زیاده‌روی کنیم و خود را ناجی زندگی دیگران بدانیم.زمانی که خود را برتر از دیگری می‌دانیم و حس می‌کنیم بیشتر از او می‌فهمیم؛ به طور ناخودآگاه در جایگاه ناجی قرار می‌گیریم و فکر می‌کنیم در صورتی که ما نباشیم هیچ کس دیگری در دنیا نمی‌تواند مشکل را حل کند. متاسفانه در این طرز فکر به این قضیه فکر نمی‌کنیم که تنها خود شخص می‌تواند به خودش کمک کند و ما صرفا می‌توانیم در این مسیر به او کمک کنیم.میشل بانگی در کتاب تله‌‌ی مشاوره (Advice Trap) می‌گوید: «زمانی که کسی با ما صحبت می‌کند، هیولای پیشنهاد دادنمان از ناخودآگاهمان بیرون می‌آید و فریاد می‌زند: «من می‌خواهم به این مکالمه ارزش اضافه کنم! » باور خطرناک زیر این هیولا این است که من خیلی بهتر از کسی هستم که با او حرف می‌زنم!»همانطور که می‌بینید طرف مقابل به جای گرفتن دست ما، ناامیدتر می‌شود!چند نشانه‌ی اصلی ناجی بودن بیش از حد، که ممکن است در خودمان پیدا کنیم را در زیر می‌بینید:۱. تلاش می‌کنید دیگران را تغییر دهیدممکن است از هر شخص نزدیکی، یک تصویر خیالی بدون نقص درست کنیم و تلاش کنیم آن شخص را در واقعیت هم به همان تصویر تبدیل کنیم. برای مثال پیش خودمان فکر می‌کنیم زندگی طرف مقابل با انجام فلان کار یا تغییر دادن مسیر شغلی‌اش یا ترک یک عادت، تغییر بسیار مثبتی می‌کند و ایده‌آل می‌شود.اما باید توجه کنیم که تغییر کردن فقط با خواست افراد اتفاق می‌افتد و ما باید شخصیت آن‌ها را همانگونه که هستند،‌ پذیرا باشیم. همچنین فشار بیش از حد روی افراد برای تغییر کردن، ممکن است نتیجه عکس داشته باشد و آن شخص را کم‌کم از شما دور کند؛ حتی اگر طرف مقابل ما را پذیرا باشد باز هم ممکن است پیش‌فرض‌هایمان غلط باشد و با انجام آن تغییرات آن فرد بیشتر تحت فشار قرار گیرد. ۲. آسیب‌پذیری دیگران جذبتان می‌کنداگر خودتان را ناجی بدانید، همیشه دنبال موقعیتی هستید که ناجی بودنتان را نشان دهید! بنابراین دنبال نقاط آسیب‌پذیری دیگران می‌گردید و این موضوع افراد دور و برتان را کلافه می‌کند و این حس را به آن‌ها منتقل می‌کند که همیشه ضعف دارند. حتی ممکن است این افراد به شما وابسته شوند و زمانی که مشکلشان حل شده هم به طور ناخودآگاه مشکل دیگری ایجاد کنند تا باز حمایت شما را داشته باشند.۳. فکر می‌کنید تنها کسی هستید که می‌تواند کمک کندخیلی از اوقات ممکن است پیش خودتان فکر کنید اگر من نباشم همه‌ی افراد نزدیکم به مشکل می‌خورند؛ اما متاسفانه واقعیت این نیست و بیشتر اشخاص می‌توانند به تنهایی با مشکلاتشان روبه‌رو شوتد و اگر هم اینگونه نیست یعنی در رابطه بین شما مشکلی وجود دارد و طرف مقابل استقلال عمل ندارد!تا زمانی که طرف مقابل در جایگاه ضعف باشد، نمی‌توانید به طور واقعی به او کمک کنید و شاید اولین کمکی که باید صورت بگیرد این باشد که در جایگاه‌های برابری قرار بگیرید و آن زمان در کنار هم به مشکل نگاه کنید. ۴. بیشتر روی هدف تمرکز می‌کنید تا خود شخصزمانی که به تنهایی از رابطه با افراد برای خودتان هدفی مشخص می‌کنید و می‌خواهید رابطه را به یک نقطه دلخواه برسانید، ممکن است از خود طرف مقابل غافل شوید و صرفا روی هدف خودتان از رابطه متمرکز شوید. در این حالت آن شخص اهمیت خودش را از دست می‌دهد و شما می‌مانید و اهدافی که می‌خواهید آن شخص هر طوری شده به آن‌ها برسد!حالا که با ناجی بودن و تفاوت آن با کمک کردن آشنا شدیم، می‌توانیم بهتر رفتارهای مشابه را در خودمان شناسایی کنیم. راه حل‌های کوچک زیر هم به بهتر شدن روابط با دیگران و لذت بردن از تجربه‌مان همانگونه که هست، کمک می‌کند! ۱. در درجه‌ی اول به خودمان کمک کنیمزمانی که در روابطمان کلافه شدیم و احساس کردیم نمی‌توانیم کمکی کنیم، خوب است کمی به خودمان استراحت بدهیم و به خودمان کمک کنیم؛ چون تنها شخصی که می‌تواند ناجی باشد خود شخص است و ما هم باید ناجی خودمان باشیم! در کمبود اکسیژن، تا زمانی که خودمان ماسک اکسیژن نزنیم نمی‌توانیم به درستی به دیگران ماسک بدهیم!۲. یک همراه برابر باشیم نه یک ناجیدر رابطه‌هایمان می‌توانیم مطرح کنیم که من بیشتر از تو برای موفقیتت تلاش نمی‌کنم. در این صورت می‌توانیم به عنوان یک دوست برابر در کنار طرف مقابلمان باشیم و با هم برای حل مشکل تلاش کنیم. با این طرز دید می‌توانیم برای حل مشکل همدل شویم و خواسته‌های زیادی از هم پیدا نمی‌کنیم.۳. هدف‌هایمان را با طرف مقابل یکی کنیماگر در همان اول کمک کردن هدف‌های یکسان داشته باشیم می‌توانیم به طور موثرتر برای رسیدن به آن‌ها تلاش کنیم. برای مثال ممکن است شخصی از ما کمک بخواهد تا به او در پیدا کردن شغل جدید کمک کنیم و هدفش از این کار درآمد بیشتر باشد؛ ولی ما به دنبال یادگیری بیشتر او باشیم، در این حالت دو طرف اهداف متفاوتی پیدا می‌کنند و همین باعث می‌شود نتوانیم به درستی کمک کنیم.۴. به طرف مقابل فشار بیش از حد وارد نکنیمباز هم به این نکته‌ی اساسی توجه داشته باشیم که اگر شخص نخواهد نمی‌توان تغییری درونش به وجود آورد. زمانی که طرف مقابل کمک ما را رد می‌کند احتمالا با چالش‌های زیادی مواجه است و فشار آوردن بیش از حدمان صرفا باعث بدتر شدن اوضاع برای آن شخص می‌شود.حرف پایانیبه شخصه بعضی از افراد نزدیک زندگیم خیلی بهم لطف داشتن و سعی کردن بهم کمک کنن و ناجی زندگیم باشن؛ خودم هم جاهایی خودم رو ناجی دیگران دونستم و خیلی از انرژیم رو صرف کمک به بقیه کردم. احتمالا زیر این کمک کردن‌هامون محبت زیادی خوابیده ولی باید حواسمون باشه این محبت بیش از حد طرف مقابل رو اذیت نکنه. اگه کسی رو هم می‌بینیم که سعی می‌کنه خیلی به ما کمک کنه شاید خوب باشه از محبتش قدردانی کنیم و فاصله منطقی‌مون رو حفظ کنیم تا بتونیم رابطه بهتری داشته باشیم. در نهایت هم اگه نکته‌ی اضافه‌ای در ادامه این صحبت‌ها داشتید خوشحال می‌شم بگید و ممنون از وقتی که گذاشتید! منابعhealthline.com/health/savior-complexpsychologytoday.com/us/blog/sense-and-sensitivity/201401/why-we-help-others-instead-ourselvespsychologytoday.com/us/blog/the-white-knight-syndrome/201009/your-sense-agency-are-you-in-control-your-lifehbr.org/2020/02/how-to-overcome-your-obsession-with-helping-others</description>
                <category>علی شفیعی</category>
                <author>علی شفیعی</author>
                <pubDate>Fri, 21 May 2021 19:32:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشعاری از امیلی دیکنسون</title>
                <link>https://virgool.io/@ali9shafiee/%D8%A7%D8%B4%D8%B9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%B3%D9%88%D9%86-bm8ipbmnkejv</link>
                <description>امیلی دیکنسون شاعر آمریکایی قرن ۱۹ میلادی است. او شخصی خلوت‌گزین بود و در طول حیاتش تنها ده تا از حدود ۱۸۰۰ شعرش چاپ شد. شعر معروف «من هیچ کسم! تو کیستی؟» نشان دهنده علاقه او به فعالیت در تنهایی و البته دوری‌اش از شهرت است!به کسی نگو! می‌دونی اون‌ها تبلیغ می‌کنند! و چقدر مایه افسردگیست که کسی باشی!اشعار دیکنسون در زمانه خودش خیلی منحصر به فرد بود. خطوط کوتاه و وجود قافیه کج یا نیم‌قافیه اصلی‌ترین تفاوت اشعارش با دیگر اشعار هم‌عصرش است. صحبت از حقیقت مرگ و در کنار آن امید و جاودانگی درون‌مایه خیلی از اشعار او هستند؛ در نهایت هم ۴ سال بعد از درگذشتش اولین مجموعه اشعارش به چاپ رسید.در زیر ۳ شعر دیگر از او را می‌بینید:۱. امید موجود بالداریستHope is the thing with feathers -That perches in the soul - And sings the tune without the words - And never stops - at all -And sweetest - in the Gale - is heard -And sore must be the storm - That could abash the little Bird That kept so many warm -I&#x27;ve heard it in the chillest land -And on the strangest Sea -Yet - never - in ExtremityIt asked a crumb - of meترجمهامید موجود بالداریستکه در روح خانه داردو بدون هیچ کلامی آواز سر می‌دهدو هرگز ساکت نمی‌شودشیرین‌ترین آواییست که در باد شنیده می‌شودو تنها طوفان می‌تواند آن پرنده کوچک را زخمی کندکه خیلی‌ها را گرم کردهمن صدایش را در سردترین زمین‌هاو غریب‌ترین دریاها شنیدمبا این حال هرگز؛ حتی در اوج سختی از من خرده نانی نخواسته۲. بارقه‌ای از نورThere&#x27;s a certain Slant of light Winter Afternoons -That oppresses like the Heft Of Cathedral Tunes -Heavenly Hurt, it gives us - We can find no scar But internal difference - Where the Meanings, are -None may teach it - Any - &#x27;Tis the seal Despair - An imperial affliction Sent us of the Air -When it comes, the Landscape listens - Shadows - hold their breath - When it goes &#x27;tis like the Distance On the look of Death -ترجمهبارقه‌‌ای از نور وجود دارددر بعد از ظهرهای زمستانی…که سنگینی می‌کندمانند شنیدن موسیقی کلیساییو عمیقا به ما صدمه می‌زندنمی‌توانیم هیچ جای زخمی پیدا کنیمولی تفاوت‌های عمیقی به وجود می‌آیددر جایی که معناها هستندهیچ کس نمی‌تواند آن را توصیف کندآن نشانه ناامیدیستیک گرفتاری باشکوهفرستاده شده توسط هواوقتی می‌آید منظره گوش می‌دهدنفس سایه‌ها بند می‌آیدوقتی می‌رود سرد و بی روح استمانند نگاه کردن به مرگ ۳. نامه من به جهانThis is my letter to the world,That never wrote to me,--The simple news that Nature told,With tender majesty.Her message is committedTo hands I cannot see;For love of her, sweet countrymen,Judge tenderly of me!ترجمهاین نامه من به جهانیستکه هیچگاه برای من ننوشته..پیامی ساده که طبیعت یادم دادهبا لطافتی باشکوهپیامش امضا شدهتوسط دست‌هایی نامرئیبرای عشق به او، هموطنان نازنینبا لطافت من را قضاوت کنید!حرف پایانیاولا که بابت کم و کاستی ترجمه‌ها و وزن شعرها پوزش می‌خوام و سعی کردم سه تا شعری که دوستشون داشتم رو در حد توانم به فارسی در بیارم!در شعر اول امید به زیبایی توصیف می‌شه. امید مثل پرنده‌ایه که روح ما رو به پرواز در میاره و هیچ وقت نمی‌ایسته و در سخت‌ترین شرایط کنارمونه و هرگز ازمون چیزی نمی‌خواد.در شعر دوم از ناامیدی گفته می‌شه و با توصیف‌های خوب شرایطی جلوی چشممون میاد که ناامیدیم و بارقه کوچکی از نور تاثیر خیلی زیادی در روح و روانمون می‌ذاره.شعر سوم نشون دهنده تنهایی شاعره و در این شعر همونطور که طبیعت یاد داده از اطرافیانش می‌خواد تا با مهربانی قضاوتش کنند.توضیحات بیشتر درباره سه تا شعر به ترتیب اینجا و اینجا و اینجا موجوده! امیدوارم یه روزی بتونیم برای اشعار خودمون هم چنین مخزن خوبی از معانی و تفاسیر داشته باشیم.</description>
                <category>علی شفیعی</category>
                <author>علی شفیعی</author>
                <pubDate>Fri, 07 May 2021 14:54:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه «تنهایی ۵۸»</title>
                <link>https://virgool.io/@ali9shafiee/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-tsifcshgmc9e</link>
                <description>نزدیکی‌های غروب بود و ماشین‌ها در ترافیک جلوی پارک حرکت می‌کردند. زن قد کوتاه لاغر خیلی خسته روی نیمکت نشسته بود و در خیال خودش غرق شده بود. یک ساعتی می‌شد که به پارک آمده بود و تمام این مدت را مثل کاغذی که تحمل فشار ندارد در خودش مچاله شده بود.همینطور که زن در فکرهایش غرق شده بود، صدایی از پشت سرش گفت: «ببینم تو مشکلت چیه؟»او که تعجب کرده بود برگشت و هیچ کسی را پشتش ندید. با خودش فکر کرد حتما زیادی در خیالاتش غرق شده. یک بار دیگر صدا گفت: «تعجب نکن من درخت پشت سرتم. دیدم خیلی توی خودتی و ناراحتی، پیش خودم گفتم شاید اگه با هم حرف بزنیم حالت بهتر شه.»زن آرام با خودش زمزمه کرد: «این دفعه دیگه خیلی خیالاتی شدم...»درخت لبخندی زد و گفت: «نگران نباش. ما درخت‌ها وقتی خیلی تنها می‌شیم می‌تونیم با آدم‌هایی که مثل ما احساس تنهایی می‌کنن صحبت کنیم!»«عجب... تا حالا همچین چیزی نشنیده بودم.»«می‌دونی وقتی آدم‌ها تنهاییشون برطرف می‌شه دیگه ما رو یادشون می‌ره و برای همینه که از ما چیزی به کسی نمی‌گن. بعضی وقت‌ها شما آدم‌ها یک نفر رو می‌خواین که باهاش حرف بزنین و بعد از یادش ببرین؛ ما هم دقیقا همین کار رو براتون انجام می‌دیم.»زن که هنوز متعجب بود، سرش را خاراند و به شاخه‌های کم برگ درخت خیره شد. درخت در همین حال پرسید: «حالا چرا اینقدر ناراحتی؟! چی شده؟ دوست داری درباره مشکلت با من صحبت کنی؟»«این دو هفته از بس حالم بد بوده نمی‌دونم مشکل اصلیم چیه… خیلی توی فکرم غرق می‌شم.»«خب الان چی بیشتر از همه چیز اذیتت می‌کنه؟»«حس می‌کنم دارم محبت نزدیکانم مخصوصا شوهرم رو از دست می‌دم.»«چه بد… چی شده مگه؟»«مشکل اینجاست که پس‌انداز من و شوهرم توی چند سال گذشته رو سرمایه‌گذاری کرده بودم و الان دو هفته‌ای می‌شه که نصف اون پول از دست رفته. احساس می‌کنم خیلی آدم بدی شدم.. فکر کنم دیگه ارزش دوست داشته شدن رو ندارم...»«چه بد… شوهرت چه واکنشی نشون داد؟»زن که اشک‌هایش سرازیر شده بود،‌ سعی کرد با دستمال آن‌ را پاک کند و از آنجا برود؛ ولی درخت با صدایی بلندتر گفت: «حالا کجا می‌خوای بری؟! یه کم بشین شاید با صحبت کردن حالت بهتر بشه. شما آدما خیلی از صحبت کردن درباره ترس‌هاتون فرار می‌کنید. تازه منم که یه درختم، اگه بخوام هم نمی‌تونم برم و از ترس‌هات به بقیه چیزی بگم! واسه همین می‌تونی به من اعتماد داشته باشی.»«راست می‌گی… صحبت کردن درباره این مورد برام خیلی سخت بود. همین که یه کم با تو صحبت کردم باعث شد بهتر شم»«خوشحالم ازین بابت. کار ما درخت‌های تنها همینه که به آدم‌های تنها کمک کنیم!»زن  که بعد از روزها لبخندی کوچک بر لبانش نشسته بود، پرسید: «حالا تو از خودت بگو؛ تو داستان زندگیت چیه؟ چرا تنهایی؟»«این شماره ۵۸ که روی من نوشته شده رو می‌بینی؟ چندین سال پیش بود که هشتاد تا درخت مثل من رو اینجا کاشتن. اون زمان نهال‌های خیلی جوونی بودیم و فکر می‌کردیم تا ابد می‌تونیم کنار هم باشیم و بزرگ و بزرگ‌تر بشیم. اون موقعا من ۵۸ امین درخت بودم و الان هم دیگه همین اسم روم مونده.»«ولی الان فقط هفت‌تاتون موندین...»«آره و من هم نسبت به بقیه خیلی تنها موندم… نزدیک‌ترین درخت به من ۲۶ عه که اصن صدام بهش نمی‌رسه. یادت باشه وقتی داشتی می‌رفتی سلام من رو بهش برسونی.»زن سری تکان داد و درخواست درخت را قبول کرد، سپس با کمی ناراحتی گفت: «حالا که فکر می‌کنم تو خیلی بیشتر بهت سخت می‌گذره، من فقط دارم از تنها شدن می‌ترسم ولی تو هر روز داری تنهایی رو حس می‌کنی.»درخت آهی کشید و گفت:‌ «آره واقعا سخته… خیلی سخت...» سپس ادامه داد: «البته تا همین یه ماه پیش ۵۹ اینجا کنارم بود؛ ولی یه روز اومدن و جلوی چشم‌هام قطعش کردن. هنوز هم اشک‌ها و فریادهای آخرش از جلوی چشم‌هام کنار نمی‌ره. کلی بهم التماس می‌کرد و می‌گفت یه‌جوری نجاتش بدم؛‌ اما هیچ کمکی هم از من برنمیومد.»«چه قدر تلخ...»«می‌دونی چند وقتی بود که ۵۹ داشت ضعیف می‌شد. من همه تلاشم رو می‌کردم تا به سمت اون رشد کنم و برگ‌هام رو بهش برسونم تا شاید اینجوری یه کم محبت ببینه و حالش بهتر بشه؛ دیگه یه کم مونده بود تا بهش برسم که اون اتفاق افتاد...»زن که ناراحتیش بیشتر شده بود با صدای آرامی گفت: «و به نظر میاد دیگه خودتم خیلی ضعیف شدی...»درخت با آهی گفت: «دوست داشتم قبل رفتن ۵۹ یکی از برگ‌هام رو بهش بدم چون دیگه هیچ برگی براش نمونده بود؛ ولی نتونستم. از اون به بعد هر نسیمی میاد برگ‌هام رو رها می‌کنم تا همراهش بشن و برن. شاید اینطوری بتونن به ۵۹ برسن.»«ولی خودتم که اینطوری خشک می‌شی...»«قسمت تلخ این پارک همینجاست. بعد از قطع شدن یه درخت، درخت‌های نزدیکش تنها می‌شن و کم‌کم از تنهایی دق می‌کنن و خشک می‌شن؛ این روند همینطور ادامه داره تا دیگه هیچ درختی باقی نمونه و فکر کنم دیگه داره نوبت من می‌شه...»زن با ناراحتی گفت: «راست می‌گی؛ تنها شدن خیلی بده. منم ترس اصلیم از اینکه قضیه ورشکست شدن رو به شوهرم نمی‌گم همینه که بعدش احتمالا جفتمون تنها می‌شیم… حتی فکر تنهایی هم خیلی بده.»«می‌دونی به نظرم برای این که بقیه کنارمون باشن نباید سعی کنیم حقیقت رو مخفی کنیم یا حتی اون رو تغییر بدیم. این که احساس تنهایی نکنیم به اینجور مشکلاتی که می‌گی ربطی نداره. تو این یه ماه که تنها شدم خیلی به صحبت‌های شما آدم‌ها گوش کردم. اونایی که جوون‌ترن دوستی و محبت رو ذاتی می‌دونن و به هم می‌گن تحت هر شرایطی همدیگه رو تا ابد دوست دارن، اونایی که بزرگ‌ترن هم مثل تو سر همین چیزای الکی از کسایی که دوستشون دارن دور می‌شن و حتی حرف زدن با نزدیک‌ترین آدم‌های زندگیشون هم براشون سخت می‌شه.»«راست می‌گی و وقتی حرفی زده نمی‌شه کم‌کم فاصله می‌افته و وقتی فاصله زیاد می‌شه هم نمی‌شه همدیگه رو دوست داشت.»«برای همین به نظرم چیزی که آدم‌ها رو از هم دور می‌کنه ترس از حرف زدنه نه مشکلاتی که واقعا وجود داره؛ چون بالاخره وقتی آدم‌ها همدیگه رو بفهمن می‌تونن یه راهی پیدا کنن.»زن که در فکر رفته بود، آه کشید و گفت: «حرف‌هات منطقی به نظر میاد...»«شانسی که ما درخت‌ها داریم اینه که همیشه سر جامونیم، برای همین حتی اگه بخوایم هم نمی‌تونیم از درخت‌های نزدیکمون دور بشیم و در نتیجه هیچ مشکلی حل نشده باقی نمی‌مونه. شاید تو هم به این نیاز داری که فکرت رو سر جاش وایسونی و اتفاقی که افتاده رو قبول کنی.»«راست می‌گی… به جای اینکه برم و اتفاقی که افتاده رو به شوهرم بگم همش تلاش می‌کنم یه راهی پیدا کنم تا همه اون پول رو برگردونم.»«اوهوم… شما آدم‌ها واقعا سختتونه از زندگی همون جوری که هست لذت ببرید، همش دنبال این هستید که یه جوری واقعیت‌ها رو تغییر بدید»«حق با توعه...»«و به نظرم تو اینطوری نباش، برو و تا درخت‌های کنارت قطع نشدن از بودن باهاشون لذت ببر.»«ممنونم ازت که دیدم رو عوض کردی.»«کار ما درخت‌های تنها همینه!»یک هفته بعد زن به همراه شوهرش به پارک آمدند و بیست نهال جدید در نزدیکی ۵۸ کاشتند.حرف پایانیدرخت‌ها و طبیعت در زمان‌هایی که ناراحتیم خیلی امید خوبی بهمون می‌دن و با حس و حال خوبشون دوباره زندگی رو به ذره ذره وجودمون برمی‌گردونن. بیاین ما هم فراموششون نکنیم و ۵۸های کم‌تری رو تنها بذاریم :)در نهایت هم امیدوارم درختی که این داستان می‌کاره یه ۵۸ رو از تنهایی دربیاره!</description>
                <category>علی شفیعی</category>
                <author>علی شفیعی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Apr 2021 21:23:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میانبر معنوی چیست و چرا به مقصد نمی‌رسد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ali9shafiee/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D9%86%D9%88%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D8%AF-mr0izfehkxgp</link>
                <description>فردی را در نظر بگیرید که ده سال به طور مداوم مدیتیشن کرده تا بتواند احساس خشم را در خودش از بین ببرد. این فرد علیرغم میل باطنی، با درخواست‌های زیاد و غیرمنطقی نزدیکانش موافقت می‌کند و بخش زیادی از روزش را به میل آن‌ها می‌گذراند. وقتی هم درباره دلیل کارش از او پرسیده می‌شود، می‌گوید: «خشم یه چیز غیر معنویه و نباید بهش نزدیک شد. آدم برای رشد معنوی باید همیشه به همنوعانش کمک کنه! اگه من بخوام روی حس بدم به آدمایی که از من انتظار دارن تمرکز کنم، اون موقع احساسات بد من رو فرا می‌گیرن و درونشون غرق می‌شم...» این فرد هر وقت فشار کارهای اطرافیانش زیاد شود سعی می‌کند با روش‌های مختلف مانند دعا کردن، مدیتیشن و ... خود را به طور موقت آرام کند.به نظر شما بعد از ده سال تکرار این ماجرا چه اتفاقی می‌افتد؟ رشد معنوی رخ می‌دهد و دیگر هیچ خواسته غیرمنطقی‌ای از او نمی‌شود یا به یک آدم توسری‌خور تبدیل می‌شود و همه از او انتظارات نابه‌جا پیدا می‌کنند؟احتمالا درست حدس زدید! اگر در نزدیکی ما هم فردی باشد که کوچک‌ترین خواسته‌های ما را با کمال میل انجام دهد، به تدریج حتی اگر خودمان هم نخواهیم، حجم خواسته‌هایمان از او بیشتر می‌شود. بنابراین اگر یک بار خواسته ما را قبول نکند احساس می‌کنیم در وظیفه‌اش کوتاهی کرده و به صورت خودآگاه یا ناخودآگاه به او فشار وارد می‌کنیم.برای همین اگر در نحوه نگرشش تغییری ایجاد نکند، همیشه این حس که نکند وظیفه‌اش را به درستی انجام ندهد، را همراه خود دارد و هیچگاه آسوده نخواهد بود.چرا این اتفاق رخ می‌دهد؟در روانشناسی مفهمومی به نام «میانبر معنوی» یا Spiritual bypass وجود دارد که به معنای تمایل استفاده از افکار و اعمال معنوی برای جلوگیری از رویارویی با مشکلات عاطفی حل نشده، زخم‌های روانی و کارهای نیمه‌تمام در مسیر رشدمان است.با اینگونه میانبر زدن تلاش می‌کنیم برای رسیدن به احساسات خوب، از روی احساسات منفی میانبر بزنیم و اصلا آن‌ها را نبینیم؛ غافل از این که این احساسات قابل تفکیک از هم نیستند و همه‌ آن‌ها به طور همزمان در ما وجود دارند و در صورتی که به یکی از آن‌ها توجه نکنیم، بقیه‌شان را هم به درستی درک نمی‌کنیم.در مثال بالا، آن فرد تلاش می‌کرد دنیای خودش را به دو نیمه مثبت و منفی تقسیم کند و هر چیزی  که مربوط به دنیای منفی می‌شد را با استدلال این که «غیر معنوی‌ست» از خودش دور کند و همین می‌شود که در یک دنیای خیالی غرق می‌شود که شباهتی با دنیای واقعی ندارد.مدیتیشن فرار کردن نیست؛‌ بلکه برخورد آرام با واقعیت است.نشانه‌های میانبر معنوی چیست؟مثال گفته شده بسیار افراطی‌ست و شاید در زندگی واقعی اینگونه نباشیم؛ ولی ردپاهایی از اینگونه رفتارها ممکن است در ارتباطمان با دیگر افراد وجود داشته باشد و زمانی این موضوع چالش‌برانگیز می‌شود که به جای دیدن مشکلات واقعی به سمت دنیای خیالی و معنوی خود فرار کنیم. اگر این الگوها در زندگی‌تان زیاد تکرار می‌شود، خوب است کمی بیشتر درباره اینگونه میانبر زدن فکر کنید:پرهیز از رویارویی با خشمتاکید بیش از حد روی موارد مثبت و ندیدن موارد منفیکمالگرایی بیش از حددلسوزی بیش از حدتمرکز نداشتن روی لحظه کنونی و غرق شدن در یک دنیای معنویداشتن احساس برتری درونی نسبت به دیگراننسبت دادن احساسات منفی خود به دیگرانتظاهر به خوب بودن همه چیز وقتی واقعا چیزی خوب نیست!چه می‌شود که بیش از حد میانبر می‌زنیم؟به طور کلی این رفتار یک مکانیسم دفاعی برای روبه‌رو نشدن با اضطراب‌هایمان است تا از رویارویی با احساسات واقعی‌مان جلوگیری کنیم؛ البته به نسبت بقیه مکانیسم‌های دفاعی مانند انکار و یا تحریف واقعیت، این مکانیسم پیشرفته‌تر است و کم‌تر به ما آسیب می‌زند؛ ولی به دلیل ندیدن واقعیت، باز هم در بلندمدت تاثیر بدش را مانند مثال گفته شده می‌گذارد.تفکرات مثبت‌گرا و دور دیدن افکار منفی از خودمان که از کودکی به ما منتقل شده، می‌تواند تاثیر بسیار مهمی در اینگونه رفتار در ما داشته باشد. برای مثال کودکی را در نظر بگیرید که هر بار گریه می‌کند و یا جیغ می‌زند، به او گفته می‌شود این رفتارها متعلق به شیطان است و تو همان کودک خوشحالی هستی که فقط بازی می‌کند. این کودک احتمالا با نسبت ندادن احساسات منفی به خودش، می‌تواند کودکی‌اش را بگذراند ولی وقتی بزرگ‌تر می‌شود و می‌بیند احساسات منفی هنوز همراه او هستند، مجبور به میانبر زدن از روی آن‌ها می‌شود، چون از کودکی تعریف وجودش جدا از این احساسات منفی بوده است.اهمیت این نکته در فرهنگ کشور ما هم بسیار مهم است و ما هم از کودکی با چنین تفکراتی بزرگ می‌شویم و از این مکانیسم دفاعی بسیار تاثیر می‌گیریم. دلیل اصلی من هم برای ترجمه و جمع‌آوری این موضوعات همین است که کمی درباره این موضوع در تنهایی خودمان بیشتر فکر کنیم و بهتر به احساساتمان (هر چیزی که هستند!) نزدیک شویم و آن‌ها را از خودمان بدانیم.جان فردریکسون در کتاب «دروغ‌هایی که به خود می‌گوییم» می‌گوید:زندگی سوپرمارکت نیست که در آن احساساتی را که دوست داریم انتخاب کنیم و بقیه را در قفسه‌ها رها کنیم. چرا باید زندگی را دو نیمه کنیم و یک نیمه‌ی آن را دور بیندازیم؟ ما در روان درمانی همه چیز را می‌پذیریم و در پایان حتی لازم نیست وجود خود را بپذیریم، زیرا همواره آنکه هستیم بوده‌ایم.جمله‌ آخر وقعا زیباست!آیا برای همیشه می‌توانیم زندگی خود را به این دو دسته تقسیم کنیم؟چهار روشی که معمولا از طریق آن‌ها میانبر معنوی می‌زنیم۱. من به چیزی وابستگی ندارم!ممکن است مواقعی به خودمان بگوییم من هیچ نیازی به مسایل مادی، روابط اجتماعی یا عاطفی یا دیگر چیزها ندارم. در این شرایط خوب است از خودمان بپرسیم دلیلمان برای این دوری کردن چیست. در خیلی از موارد افراد از ترس شکست در روابط عاطفی و یا سختی رسیدن به موفقیت، به طور ناخودآگاه این افکار را در ذهنشان می‌آورند تا در دنیای معنوی‌شان غرق شوند و به حقیقت فکر نکنند.۲. فقط حس و حال‌های خوب! (جمله معروف Good vibes only)همانطور که در مثال بالا دیدیم آن فرد تلاش می‌کرد فقط حس‌های خوب خودش را ببینید و دیگر حس‌ها را با انواع روش‌های مختلف از بین ببرد. دیدیم که این تلاش ممکن است در کوتاه مدت کمکمان کند ولی در بلندمدت باعث می‌شود دیگر متوجه حس‌های خوبمان هم نشویم و از زندگی واقعی دور شویم.۳. خشم یک احساس ویرانگر است و حتی یک قدم هم نباید به آن نزدیک شد!خشم یک احساس طبیعی در بدن ماست و در طول زندگی بشر، باعث به وجود آمدن حکومت‌های قوی‌تر و پیشرفت جامعه شده؛ در واقع خشم وسیله‌ای است که با آن از دیگر احساساتمان دفاع می‌کنیم تا از بین نروند. اگر احساسات را به عنوان خانواده‌ای در نظر بگیریم، خشم مانند پدر می‌ماند که وظیفه حمایت از خانواده را دارد. حال اگر ما پدر این خانواده را از آن‌ها دور کنیم به نظرتان آینده خوبی در انتظارشان است؟۴. همه واقعیت زندگیم را خودم می‌سازم!با این طرز دید ما تلاش می‌کنیم تمام تاثیر اطرافیان را فراموش کنیم؛ برای مثال آن فرد، تاثیر منفی اطرافیانش که از او خواسته‌های نامتعارف داشتند، را فراموش می‌کرد و آن را وسیله‌ای معنوی برای رشد خودش می‌دانست. به این ترتیب می‌توانیم فشار مستقیم دیگران را به طور موقت از خود دور کنیم؛ ولی به نظرتان می‌توانیم به طور کامل از تاثیر اطرافیانمان خلاص شویم؟ اگر یکی از همان اطرافیان با استدلال‌های معنوی ما را قانع کند که باید عملیات انتحاری انجام دهیم می‌توانیم مخالفت کنیم؟ یا مجبور به مردن هستیم؟سه راه برای کنترل میانبر زدن ۱. از برچسب‌گذاری احساساتمان جلوگیری کنیمبهتر است درک کنیم که ما عنوان انسان حق داریم هرگونه احساسی داشته باشیم و آن‌ها را از همدیگر جدا نکنیم. به این ترتیب می‌توانیم خود را بیشتر درک کنیم و بفهمیم که احساساتی مانند خشم و ترس هم احساساتی عادی هستند که برای رشد هر انسانی لازمند و نباید به خاطر داشتن آن‌ها احساس گناه داشته باشیم.۲. به یاد داشته باشیم که فکرها و احساسات منفی حتما هدفی دارندبه نظرتان آیا ممکن است بدون رخ دادن هیچ اتفاقی عصبانی شویم؟ یا این که همینطوری از چیزی بترسیم؟  این احساسات به دلیل اتفاقاتی که از بدو تولد تا کنون برایمان رخ داده ایجاد می‌شوند و هدفشان بهتر کردن مسیر زندگی است. ما می‌توانیم آن‌ها را بپذیریم و با پذیرش آن‌ها، در واقع خود واقعی‌مان را در آغوش گرفته‌ایم!اشکالی ندارد که بترسیم؛ چون بدون ترس نمی‌توانیم شجاع باشیم!۳. به یاد داشته باشیم در اکثر مواقع وقتی احساس ناراحتی می‌کنیم، نشانه این است چیزی مشکل دارد و نیاز به تغییر دادن آن داریماگر همیشه تلاش کنیم اضطرابی که از ما می‌خواهد شرایطمان را تغییر دهیم، از بین ببریم؛ هیچگاه شرایط عوض نمی‌شود و ما این احساس ناراحتی را تا ابد همراه خود خواهیم داشت. توجه به این احساسات می‌تواند کمک زیادی به ما برای خارج شدن از منطقه امن کند.حرف پایانینوشتن این مطلب کمک خیلی زیادی به افزایش خودآگاهیم نسبت به این مکانیسم دفاعی داشت و در درجه اول مخاطب این نوشته رو خودم می‌دونم! چون در مقاطع مختلف زندگیم خیلی به سمتش پناه بردم و باعث شده واقعیتی که خیلی الکی ازش دوری می‌کردم رو نبینم. در ادامه این مطلب، خوندن این بلاگ برای پذیرش احساساتمون هم می‌تونه خیلی مفید باشه.در مجموع من هم برای اینگونه افکار معنوی ارزش قائلم ولی به نظرم توی هیچ چیزی نباید افراط داشت. امیدوارم این مطلب برای شما هم که با اینگونه افکار بزرگ شدید مفید بوده باشه و اگه مثال بیشتری درباره این موارد به ذهنتون می‌رسه که کمک به کامل‌تر شدن این نوشته می‌کنه خیلی خوشحال می‌شم در میون بذارید :)و ممنون بابت وقتی که گذاشتید!منابعThe lies that we tell ourselves, Jon FredericksonٰVerywellmind.com/what-is-spiritual-bypassing-5081640Melissanoelrenzi.com/spiritual-bypass/Psychologytoday.com/us/blog/the-empowerment-diary/201901/what-is-spiritual-bypassingTheguardian.com/lifeandstyle/2016/jan/23/is-mindfulness-making-us-ill</description>
                <category>علی شفیعی</category>
                <author>علی شفیعی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Apr 2021 13:46:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و ویرگول!</title>
                <link>https://virgool.io/@ali9shafiee/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-qeswmyuapksg</link>
                <description>سلام!اگه بخوام چهار تا علاقه‌مندی خودم رو بگم، می‌گم خوندن و نوشتن و فکر کردن و آشنا شدن با چیزای جدید رو خیلی دوست دارم! تا الان این کارها رو بیشتر در تنهایی خودم انجام می‌دادم، ولی حس می‌کنم وقت این شده یه مرحله بزرگ‌تر شم و اینجا رو بیشتر تجربه کنم و نوشته‌هام رو با دیگران به اشتراک بذارم! تا الان هم سه تا بلاگ اینجا گذاشتم و خوشحالم ازین بابت! برای همین دوست دارم بخشی از وقت‌های خالیم رو به نوشتن در اینجا بگذرونم :)اینجوری به یکی از آرزوهای بچگیم که نویسنده شدن بود هم نزدیک می‌شم!درباره خودم هم بگم فعلا دانشجوی مهندسی کامپیوترم و دو سالی هست که توی کوئرا کار می‌کنم و به روند آموزش آنلاین برنامه‌نویسی توی کشورمون کمک می‌کنم و تو این راه خیلی چیزا یاد می‌گیرم!بعضی وقتا برای خودم داستان کوتاه می‌نویسم و می‌خوام برای اولین بار بعضیاش رو اینجا به اشتراک بذارم. خیلی وقتا هم کتاب می‌خونم و دوست دارم چیزای جالب که می‌خونم رو اینجا به طور خلاصه بگم تا بقیه هم با گذاشتن زمان کم‌تر بتونن استفاده ببرن :)همین دیگه!امیدوارم تجربه خوبی باشه :)</description>
                <category>علی شفیعی</category>
                <author>علی شفیعی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Apr 2021 22:46:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه «جزیره»</title>
                <link>https://virgool.io/@ali9shafiee/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-yf9tpckt5rm1</link>
                <description>خورشید تقریبا وسط‌های آسمان بدون ابر بود و پرنده‌ها در ساحل شنی پرواز می‌کردند. مرد قد بلند در حالی که اضطراب زیادی داشت و خیلی سردرگم به نظر می‌رسید به مرد چاقی که نشسته بود، رسید و با نگرانی پرسید:«ببینم تو اینجارو می‌شناسی؟!»«هه! منم دقیقا می‌خواستم همینو ازت بپرسم! نکنه تو هم دیروز وقتی از خواب پاشدی دیدی که تو یه کلبه چوبی هستی و  تو این طبیعت بکر رها شدی؟»«آره تقریبا… فقط من یکی دو ساعتیه که پاشدم و اینجاعم. حس می‌کنم دارم خواب می‌بینم… واقعا عجیبه که یه هو پاشی و ببینی تو همچین طبیعتی هستی.»«آره واقعا مث خواب می‌مونه. من تقریبا یه روز کامل توی ساحل اون طرف استراحت کردم و خیلی بهم چسبید. خوبیش هم اینه که کلی غذای خوب هم برامون تو کلبه هست. من که به نظرم توی بهشتیم.»«بهشت چیه بابا. تا اونجا که من فهمیدم اینجا یه جزیرست و دور تا دورمون دریاست. این یعنی تا ابد اینجا گیر افتادیم.»«چه‌قدر سخت می‌گیری تو. از زندگی چی می‌خوای مگه؟ خیلیا آرزوشونه یه مدت تو این جزیره باشن.»«آره خب برای یه مدت خوبه؛ ولی برای همیشه که نمی‌شه اینجا موند. غذاها هم تا یه مدتی برامون کافیه، بالاخره یه روز تموم می‌شه. اون موقع می‌‌خوایم چیکار کنیم؟»«حالا بیا واسه همون یه مدت اینطوری زندگی کنیم. تازه غذاها هم وقتی صبح پاشدم یه کم بیشتر شده بود! کسی چمی‌دونه، شاید تا ابد همینطوری باشه!»«واقعا که خیلی خوشحالی...»مرد قد بلند که از صحبت کردن ناامید شده بود، نشست و کمی به دریا و موج‌های آرامش نگاه کرد؛ بعد خیلی یک دفعه و طوری که انگار که یک ترس قدیمی به سراغش آمده بود، بدنش لرزید و خیلی آرام پرسید: «راستی اینجا مار که نداره؟»«نمی‌دونم. من خودم تا حالا مار از نزدیک ندیدم؛ ولی تا اونجا که توی جنگل و ساحل راه رفتم و گشتم حیوونی به جز یه سری پرنده نبود که اونا هم به نظر نمی‌رسید آزاری داشته باشن.»«خب خدا رو شکر. می‌دونی چند سال پیش یه مار جلوی چشمام داداشم رو نیش زد و داداشم آروم آروم جلوی من هلاک شد در حالی که از دست من هیچ کاری بر نمی‌اومد؛ خیلی لحظات دردناکی بود و هنوزم که هنوزه نتونستم یه ذره‌ش رو از یاد ببرم. ازون به بعد دیگه خیلی ازین جور چیزا می‌ترسم و زندگیم کلا عوض شده.»«اوهوم اینجور چیزا زیادی تلخه. حالا اشک نریز، بعیده اینجا ماری باشه.»«هعی...»«حالا که هوا خیلی گرم شده نظرت چیه بریم اون ور و زیر سایه‌های اون درختا بشینیم؟»«باشه...»دو مرد که زیادی عرق کرده بودند به آرامی به سمت درخت‌های بلندی که در نزدیکی ساحل بودند، حرکت کردند. مرد قد بلند در افکار خودش غرق بود و مرد چاق با سوت زدن پرنده‌ها را به سمت خودش می‌کشاند.وقتی به زیر درخت رسیدند و در سایه نشستند، مرد چاق با کنجکاوی گفت: «راستی نگفتی اسمت چیه.»«همم راستش اونقدری خوشم نمیاد اسمم رو همه بدونن. یه جورایی سخته برام که آدمای زیادی من رو بشناسن.»«آخه اینجا که فقط خودمون دوتاییم! خیلی داری کنجکاوی من رو تحریک می‌کنی!»«بالاخره هرکی دلایل خودشو داره؛ اگه می‌شه زیادی اصرار نکن؛ ولی می‌تونی من رو موج صدا کنی.»«باشه خب. ولی چرا موج؟»«یه جورایی حس می‌کنم اگه یه چیزی توی طبیعت بودم اون موج بود. می‌دونی موج همیشه در حرکته تا به یه جای گرم‌تر برسه؛ تو هر زمانی سعی می‌کنه به یه جای بهتر بره و زندگی خودشو بهتر کنه؛ بعضی موقعا که شرایط سخته خیلی تند و سریع حرکت می‌کنه، بعضی موقعا هم که شرایط خوبه آروم حرکت می‌کنه ولی نکتش اینجاست که هیچ وقت از حرکت خسته نمی‌شه. شباهت خیلی زیادی با منی که تو یه خانواده خیلی فقیر به دنیا اومدم و مجبور بودم هر جوری هست روی پای خودم وایسم و از تنها برادرم مراقبت کنم، داره.»«شباهتاتون جالبه… به نظرت گرم‌ترین جایی هم وجود داره که موج اونجا دیگه آروم بگیره؟»«مشکل اینجاست که آب و هوا هی تغییر می‌کنه؛ واسه همین این قصه هیچ وقت تموم نمی‌شه.»«خودت چی؟ به نظرت ممکنه یه جا آروم بگیری و بخوای توی همون موقعیتی که هستی بشینی و از دنیات لذت ببری؟»«بعید می‌دونم. آخه می‌دونی لذت بردن برای من یعنی جنگیدن و حرکت کردن. تصورش هم برام سخته که بخوام همش سر جای خودم وایسم و لذت ببرم. اصن اونجوری دیگه خودم نیستم؛ کدوم موجی رو دیدی که ساکن باشه؟»«جالبه حرفات ولی من زندگی خودم رو اینطوری نمی‌بینم. به نظرم مهمه که آدم بیشتر برای خودش ارزش قائل باشه و از چیزایی که داره لذت ببره تا این که هی بخواد بجنگه و چیزای جدیدتر به دست بیاره.»«آره هر کسی نظرات خودشو داره. شاید تو زندگیت خیلی به لحظات سختی نخوردی که جنگیدن اینقدر برات مهم بشه.»«شاید...»«حالا تو اسمت چیه؟»«هه! منم چون تو اسمت رو نگفتی اسمم رو نمی‌گم! ولی می‌تونی من رو گل صدا کنی.»«چرا گل؟»«اونم یه جورایی شبیه منه.‍ می‌دونی همه به یه گل می‌رسن و ازش مراقبت می‌کنن. خورشید توی روزا بهش محبت می‌کنه، باد ابرارو میاره که بهش آب بدن. خاک هم هر غذایی می‌خواد رو براش حاضر می‌کنه؛ حتی واسه تولید مثلش هم حشره‌ها بهش کمک می‌کنن و کارش رو انجام می‌دن؛ واسه همین اصن نیازی نداره که به خودش حرکت بده و از زندگیش کاملا لذت می‌‌بره و از ته دل خوشحاله!»«پس درست برعکس موجه. جالبه که دیدمون به دنیا کاملا با هم متفاوته.»«آره! حالا به نظرت یه موج می‌تونه از بهشت واقعی لذت ببره؟ جایی که همه دور و برش به یه اندازه گرم و آرامش بخشن.»«باید بیشتر فکر کنم؛ ولی به نظرم یه همچین جایی وجود نداره؛ چون بالاخره تو هر جایی یه سری مشکل وجود داره.»«اما به نظرم تو زیادی روی نکته‌های منفی تمرکز می‌کنی. مثلا همین الان تو یه جایی هستیم که تا فکر کار می‌کنه هیچ مشکلی نداره؛ ولی تو همش دنبال اینی که یه نکته منفی از اینجا پیدا کنی.»«فرق داریم دیگه بالاخره...»گل و موج که از حرف زدن خسته شده بودند به خواب رفتند و تا نزدیکی‌های غروب خورشید خوابیدند. موج که کمی زودتر از گل بیدار شده بود، آتشی درست کرد و گل بعد از بیدار شدن کنار آتش نشست.بعد از این که دو مرد کمی گرم شدند، موج با هیجان به گل گفت: «وقتی داشتی چوب برای آتش جمع می‌کردم یه قایق سالم با چهارتا پارو پیدا کردم! فک کنم دیگه می‌تونیم آزاد شیم!»«راستشو بخوای من خودم قبلا اون قایقو دیده بودم؛ ولی واقعا زندگی توی اینجا از زندگی‌ای که قبلا داشتم خیلی بهتره و خیلی چیزا برام فراهم هست. دلیلی نمی‌بینم که بخوام این بهشت رو ترک کنم.»موج که از این حرف گل خیلی خشمگین شده بود با عصبانیت گفت: «عجب… خب حداقل می‌تونستی زودتر به من بگی که یه همچین قایقی هم هست تا بتونم زودتر ازین جهنم دور شم. من رو بگو با این همه خوشحال اومدم بهت این خبرو بدم، واقعا اعصابم رو خورد کردی.»«حالا عصبانی شدن نمی‌خواد، تو کلا یه روز هم نیست که اینجایی. الانم که می‌تونی سوار قایق بشی و بری.»«همین یه روز برای من اندازه یه سال سختی داشته، معلومه که می‌رم. تو هم می‌تونی توی این جزیره بمونی و بپوسی.»«فقط نگرانتم. روی قایق نوشته بهتره هم‌زمان ۴ تا پارو کار کنن وگرنه ممکنه قایق چپ کنه.»«اگه خیلی نگرانی می‌تونی با من بیای وگرنه من نیازی به نگرانی‌هات ندارم.»«من فقط حرفم اینه که دو هفته اینجا بمونیم و بعد بریم...»«به همین خیال باش...»موج که عصبانیتش بیشتر شده بود، خیلی سریع به سمت قایق رفت و فردای آن روز بعد از طلوع خورشید قایق را به آب انداخت و از جزیره رفت. گل هم که از رفتن موج ناراحت شده بود، آن شب زیادی غذا خورد و به خواب سنگینی رفت.دو هفته بعد از هر کدام آن‌ها فقط یک تکه کاغذ باقی مانده بود.نوشته‌های آخر موج اینگونه بود: «سلام گل. امیدوارم حالت خوب باشه. راستش را بخواهی همیشه می‌خواستم مثل تو باشم و از زندگی لذت ببرم؛ ولی هیچگاه نتوانستم. همیشه حسرت چیزهایی را می‌خوردم که نبودند و به همین دلیل همیشه چیزی بوده که ناراحتم کند؛ کاش مدتی در آن جزیره در کنارت می‌ماندم و زندگی می‌کردم به جای این که همینجوری قایق را بردارم و تنهایی به وسط دریایی که نمی‌شناسم بروم و اینگونه از گرسنگی هلاک شوم. کاش حداقل تنهایت نمی‌گذاشتم. من را ببخش. ازت خیلی ممنونم که حداقل آخر عمرم دیدم رو به زندگی عوض کردی و امیدوارم تو در آن جزیره خوشحال باشی و مانند من حسرت نخوری.»و نوشته‌های گل حتی کم‌تر: «سلام موج. الان ده روزی می‌شه که رفتی و غذای من دیگه تمام شده؛ فکر کنم دیگه آخرای عمرمه. پیش خودم خیلی حسرت می‌خورم که ای کاش با تو می‌ماندم و اندازه تو قدرت جنگیدن داشتم، احساس می‌کنیم خیلی آدم ضعیفی هستم و در تمام طول عمرم اینگونه بوده‌ام. برایت آرزوی موفقیت می‌کنیم و امیدوارم به سلامت به یک شهر برسی و نجات پیدا کنی و همیشه در زندگی‌ات بجنگی و خوشحال باشی.»حرف پایانیترجیح می‌دهید گل باشید یا موج؟</description>
                <category>علی شفیعی</category>
                <author>علی شفیعی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Apr 2021 17:44:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها راه رهایی؛ روبه‌رو شدن با فکرها و احساسات دردناکمان!</title>
                <link>https://virgool.io/@ali9shafiee/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%DA%A9%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%A7%DA%A9-zdfjhxjnodht</link>
                <description>در زندگی همه‌ی ما فکرها و احساساتی وجود دارد که روبه‌رو شدن با آن‌ها برایمان خیلی سخت است؛ حتی فکر روبه‌رو شدن با این احساسات هم ما را می‌ترساند، چه برسد به نزدیک شدن و روبه‌رو شدن با آن‌ها!تنها کاری که باید بکنیم، روبه‌رو شدن با احساساتی‌ست که تمام مدت از آن‌ها فرار می‌کنیم!
مثلا فرض کنید بعد از دو سال تلاش مستمر برای نوشتن یک کتاب، شکست بخورید و هیچ ناشری کتابتان را برای چاپ قبول نکند. در چنین شرایطی ممکن است این فکرها از ذهن عبور کند و ما را درگیر خود کند:«من نمی‌تونم نویسنده خوبی باشم»«دو سال از عمرم برای هیچ به هدر رفت...»«من همیشه محکوم به شکستم...»«کاش در این مدت یه کار مفیدتر می‌کردم»«بقیه آدمای دور و برم در این مدت کلی کارای خوب کردن، ولی من چی؟»در تمام این فکرها خودمان را برای کاری که با شور و علاقه فراوان به مدت دو سال انجام دادیم محکوم می‌کنیم! اگر واقع‌بین‌تر باشیم، می‌بینیم زیر این فکرها احساس خشم نسبت به افرادی که برای کتاب ما ارزشی قائل نشدند، نهفته است؛ ولی آن خشم را به خودمان برمی‌گردانیم و به جای دیگران، به خودمان حمله می‌کنیم.اگر واقع بینانه به قضیه نگاه کنیم ناشران هم دلایل خاص خودشان را برای عدم پذیرش کتاب ما داشته‌اند و خصومت شخصی با ما ندارند. البته احساسات ما هم منطق خاصی ندارند و مانند یک کودک رفتار می‌کنند. بنابراین نمی‌توانیم با این نوع استدلال‌ها احساسات خود را به طور واقعی از بین ببریم و این دلیل آوردن‌ها صرفا مانند یک مسکن عمل می‌کنند و احساسات را به طور موقت از ما دور می‌کند.حالا که احساسات را به طور موقت از خود دور کردیم چه می‌شود؟در این زمان پیش خودمان به یک آرامش موقت می‌رسیم و فکر می‌کنیم مشکلمان به طور ریشه‌ای حل شده؛ در صورتی که این طور نیست و مشکلات زیر ممکن است برایمان رخ دهد:۱. در روابطمان دچار اختلال می‌شویمممکن است بتوانیم احساساتمان را مخفی کنیم؛ ولی تا زمانی که کاری نکنیم نمی‌توانیم از بروز مشکلاتی که باعث به وجود آمدن احساسات می‌شوند، جلوگیری کنیم و آن‌ها همچنان اتفاق می‌افتند! در چنین شرایطی ممکن است با برای به وجود نیامدن مشکلات ارتباطمان را با اطرافیانمان کم کنیم و صورت مساله را پاک کنیم.برای مثال فرض کنید با افرادی که مسواک نمی‌زنند مشکل دارید و ملاقات با این افراد حال شما را بد می‌کند؛ حالا اگر یکی از دوستانتان به هر دلیلی دیگر مسواک نزند، شما دو راه‌حل دارید؛ یکی این که حس بدی که به او پیدا می‌کنید را مخفی کنید و بعدا خیلی بیشتر آن حس بد را روی او خالی کنید یا این که حستان را ببینید و با او درباره این موضوع صحبت کنید و راه‌حلی پیدا کنید. به نظرتان کدام کار بهتر است؟۲. احساساتمان ناگهان فوران می‌کندوقتی احساساتمان را نمی‌بینیم، آن‌ها در واقع از بین نمی‌روند و هنوز درونمان هستند. مثلا فرض کنید هر روز صبح که از خانه خارج می‌شوید، یک نفر به شما توهین می‌کند؛ احتمالا شما صبر می‌کنید و چیزی نمی‌گویید ولی اگر این اتفاق چندین هفته تکرار شود، احساسات ناخوشایند زیادی درونتان جمع می‌شود. حال اگر روزی که خشم شما زیاد شده همکارتان در جلسه کاری با شما مخالفت کند، همه خشمتان را روی آن فرد بیگناه خالی می‌کنید و همه چیز به هم می‌ریزد.بنابراین ممکن است احساسات را جای غلطی بروز دهیم و باعث بروز مشکلات بیشتر شویم.۳. فشار روابطمان زیاد می‌شود و حالمان بدتر می‌شودممکن است پیش خودمان فکر کنیم می‌توانیم احساساتمان را مخفی کنیم ولی نکته اینجاست که بدنمان احساسات را با کمک زبان بدن منتقل می‌کند و کسانی که ما را خوب می‌شناسند متوجه حال ما می‌شوند.مثلا فرض کنید هر بار دوستمان حالمان را بپرسد در جواب بگوییم «من حالم خوبه» یا «من به کمک کسی نیاز ندارم» در حالی که دوستمان می‌داند ما در واقع حالمان خوب نیست و به کمک نیاز داریم. در این شرایط دوستمان ممکن است فکر کند ما به او اعتماد نداریم و کم‌کم اعتمادشان را به ما از دست می‌دهند.در صورتی هم که به ما اعتماد داشته باشند، اعتماد به نفسشان را از دست می‌دهند و فکر می‌کنند نمی‌توانند به ما نزدیک شوند و حالمان را بهتر کنند و همین باعث می‌شود کم‌کم از ما دور شوند. بنابراین علاوه بر این که حالمان بد است تنها هم می‌شویم و شرایطمان بدتر می‌شود.۴. احتمال مشکلات جسمانی و حتی مرگ زودهنگام افزایش می یابد.شاید دلایل بالا، برای این که قانع شویم احساساتمان را بپذیریم کافی نباشد؛ ولی تحقیقاتی در سال ۲۰۱۳ در دانشگاه شیکاگو نشان داده داشتن اضطراب‌هایی در بدن که نمی‌دانیم به کجا اشاره دارد باعث افزایش احتمال ابتلا به دیابت، مشکلات خواب، فشار خون بالا و سرطان می‌شود و احتمال مرگ در سنین پایین را افزایش می‌دهد.بنابراین می‌بینیم که این دور کردن احساسات صرفا در کوتاه مدت خوب است و در بلندمدت باعث بدتر شدن اوضاع می‌شود.چگونه می‌توانیم با احساساتمان روبه‌رو شویم؟برای این کار صرفا یک روش خاص وجود ندارد و هر کسی به شیوه خودش می‌تواند به احساسات خود نزدیک شود؛ البته برای این که بهتر بتوانیم این کار را انجام دهیم بهتر است سه مرحله زیر را در مدنظر داشته باشیم:۱. بدون داوری کردن خود، به احساسات نزدیک شویمبرای این کار می‌توانیم بدون قضاوت کردن، هر چیزی که در حال حاضر آن را تجربه می‌کنیم روی کاغذ بنویسیم. اینگونه می‌توانیم احساسات خود را بیشتر بفهمیم و بخش‌های دردناک‌تر آن را به کاغذ منتقل کنیم. در این مرحله قضاوت نکردن احساسات، مهم‌ترین بخش است؛ چون همیشه در تعامل با دیگران از مورد قضاوت واقع‌شدن می‌ترسیم حال اگر بخواهیم خودمان هم خودمان را قضاوت کنیم دیگر چگونه می‌خواهیم به احساساتمان نزدیک شویم؟برای درک بهتر قضاوت کردن احساسات، فرض کنید از محل کارتان اخراج شده‌اید. در این شرایط ممکن است برای خودتان بنویسید: «من خیلی بد بودم که اخراج شدم، من نباید فلان کار رو انجام می‌دادم، کاش می‌تونستم به عقب برگردم.» یا این که اینطور بنویسید: «من الان بابت این که اخراج شدم خیلی ناراحتم و برای همین دارم اشک می‌ریزم و بدنم خیلی ضعیف شده. به کمی استراحت نیاز دارم.»همانطور که می‌بینید در نوشته اول ما خودمان را سرزنش می‌کنیم و خودمان را داوری می‌کنیم؛ ولی در نوشته دوم اینطور نیست و سعی می‌کنیم به احساساتمان هر چقدر هم تلخ هستند نزدیک شویم. در این مرحله به دنبال نوشته دوم هستیم!زندگی فرآیند تمام نشدنی کشف کردن خود است! ۲. احساساتمان را بپذیریمبعد از این که بدون داوری کردن به احساسات خود نزدیک شدیم وقت آن است که با تمام احترام آن را بپذیریم و در نظر داشته باشیم که تنها خودمان هستیم که می‌توانیم این احساسات را به طور کامل درک کنیم.ممکن است بعد از دعوا با دوست صمیمی‌مان پیش خودمان بگوییم «من الان از دست او عصبانی هستم و می‌خواهم کمی استراحت کنم و به نقاشی کشیدن بپردازم تا آرام شوم.» در این حالت که خودمان را قضاوت نکرده‌ایم بهترین کار برای بدنمان این است که کاری که می‌خواهیم را انجام دهیم تا احساس بهتری داشته باشیم.در صورتی که این پذیرش به درستی صورت نگیرد و برای مثال نقاشی کردن را انجام ندهیم، احساساتمان سرکوب می‌شود و شروع به سرزنش کردن خود می‌کنیم و در این حالت رنج بیشتری را تحمل می‌کنیم.به طور خلاصه در این مرحله به دنبال آشتی کردن با خود واقعی‌مان (با وجود همه ویژگی‌های مثبت و منفی‌ش) هستیم.سعی کنیم در هر شرایطی خودپذیرا باشیم :)۳. روی لحظه کنونی تمرکز کنیمدر صورتی که اتفاق خیلی بدی برایمان بیفتد، معمولا تا مدت‌ها درباره آن فکر و خیال می‌کنیم و چیزهای غیرواقعی در ذهنمان ایجاد می‌کنیم. مثلا اگر یک شکست عاطفی داشته باشیم ممکن است تا سال‌ها به آن فکر کنیم و دیگر متوجه دیگر اتفاقاتی که در زندگیمان رخ می‌دهد نباشیم.این حرف شاید کلیشه‌ای باشد ولی بهتر است به جای غرق شدن در اتفاقات رخ داده در گذشته، زمان حال را ببینیم و احساساتمان را به همین الان معطوف کنیم.برای این کار مراقبه به هر شکلی (مدیتیشن، یوگا و ...) تاثیر خیلی خوبی دارد. اگر این کارها هم زمان زیادی از ما می‌گیرد و وقتی برای انجام دادنشان نداریم،‌ می‌توانیم ۲۱ بار نفس عمیق بکشیم و هر کدام از نفس‌ها را بشماریم؛ اگر هم در طول این فرآیند ذهنمان به سمت چیزی دیگری رفت می‌توانیم بدون سرزنش کردن خود، دوباره روی نفس کشیدن تمرکز کنیم. تکرار این کار در طول روز برای تمرکز روی لحظه و جلوگیری از غرق شدن در افکار، بسیار مفید است.به طور خلاصه در این مرحله به دنبال رها کردن خاطرات گذشته و آرزوهای آینده و پذیرفتن زمان حال با وجود تمام ویژگی‌های خوب و بدش هستیم.حرف پایانیدر مجموع خوبه توجه داشته باشیم که نمی‌تونیم یه روزه تمام احساساتمون رو درک کنیم و در طول زندگی همیشه احساسات ناشناخته‌ای داریم که می‌تونیم اونا رو بهتر بشناسیم. در هر صورت یک قدم روبه‌جلو برای روبه‌رو شدن با احساساتمون می‌تونه تاثیر زیادی در خوب شدن حالمون داشته باشه!اگه مثال بهتری هم درباره موارد بالا داشتید یا خودتون راه‌های خوبی برای روبه‌رو شدن با احساسات دارید خوشحال می‌شم در میون بذارید!با تشکر از وقتی که برای خوندن می‌ذارید :)منابع The lies that we tell ourselves, Jon FredericksonPsychcentral.com/blog/how-to-sit-with-painful-emotionsHealthline.com/health/mental-health/hiding-feelingsTinybuddha.com/blog/the-path-to-freedom-facing-painful-thoughts-and-feelings</description>
                <category>علی شفیعی</category>
                <author>علی شفیعی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Apr 2021 19:23:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا اینقدر به خودمان دروغ می‌گوییم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@ali9shafiee/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%85-ts38zlrj5g1x</link>
                <description>«اگه من فلان چیز رو داشتم، دیگه زندگیم فوق‌العاده می‌شد!»«ای کاش یه کم زمان بیشتر داشتم که فلان کار رو بکنم...»«چون نامزدم/دوست صمیمیم/مادرم ترکم کرده، یعنی من اصلا دوست داشتنی نیستم»«اگه من فلان حرف رو به همسرم بزنم و فلان کار رو براش بکنم، دیگه رفتارهاش کاملا عوض می‌شه و می‌شه همون کسی که من می‌خوام و دیگه خیلی بیشتر دوستش خواهم داشت»«زندگی من از زندگی هر کس دیگه‌ای سخت‌/دردناک/مهم‌/... تره»این پنج تا عبارت، نمونه‌ی دروغ‌هاییست که به خودمان می‌گوییم و در اینجا و اینجا هم دروغ‌های پرکاربرد بیشتری با توضیح بیشتر آورده شده است. سوالی که ایجاد می‌شود این است که چرا اینقدر زیاد به خودمان دروغ می‌گوییم؟آیا واقعا ممکن است برای زندگی در دنیایی که ما را به زندگی کردن دعوت کرده، کافی نباشیم؟ دلیل اصلی آدم‌ها برای دروغ گفتن به یک نفر، جلوگیری از تنبیه شدن خودشان یا یک شخص دیگر است. در فرهنگمان هم اعتقاد داریم آدم ترسو بیشتر دروغ می‌گوید چون از واقعیت و اتفاقاتی که بعد گفتن حقیقت می‌افتد، خیلی می‌ترسد!اما وقتی خودمان به خودمان دروغ می‌گوییم جلوی تنبیه چه کسی را می‌گیریم یا از چه چیزی می‌ترسیم؟ اصلا فایده این دروغ گفتن چیست؟نکته اینجاست که پذیرش آرزوها و رویاهایمان خیلی ساده‌تر از پذیرش حقیقت کنونی دنیاست و وقتی بخواهیم بپذیریم که کلی از آرزوها و فکرهایمان واقعی نیستند، باید دنیای خیالی ساخته شده در ذهنمان را به‌کل از بین ببریم. از بین بردن دنیای خیالی‌ای که مدت‌ها درون آن زندگی کردیم هم ترس زیادی دارد و بعد از نابود کردن آن، در  دنیایی پرت می‌شویم که هیچ چیزی از آن نمی‌دانیم و این پرت شدن خیلی دردناک است! برای همین افتادن درون این دنیا از هر تنبیهی بدتر است...چرا بهتر است به خودمان دروغ نگوییم و سختی‌های خروج از این دنیای خیالی را تحمل کنیم؟برای جواب به این سوال خوب است اول ببینیم چرا اصلا این دنیای خیالی را می‌سازیم. در زندگی همه ما آدم‌ها یک سری دردها وجود دارد و طبیعتا قرار نیست همه چیز گل و بلبل باشد! حالا بعضی مواقع دردمان را می‌پذیریم و سعی می‌کنیم در کنار تلاش برای حل درد، به زندگی‌مان ادامه دهیم؛ مثلا وقتی درد گرسنگی را در شکم‌مان حس می‌کنیم، به خودمان دروغ نمی‌گوییم که گرسنه نیستیم و تلاش می‌کنیم حال خودمان را بهتر کنیم و چیزی بخوریم. گرچه در همین مثال ساده هم ممکن است گرسنگی را انکار کنیم و به خودمان دروغ بگوییم که «نه بابا من که گشنه‌م نیست.» و در بلندمدت همین دروغ باعث اذیت شدن بیشتر خودمان می‌شود.از گرسنگی که تقریبا درد حساب نمی‌شود بگذریم، دردهای دیگر مثل از دست دادن شغل، طلاق گرفتن یا مرگ عزیزانمان دردهای خیلی سخت‌تری هستند. در مواجهه با این دردها معمولا به جای این که احساساتمان را درک کنیم و درست سوگواری کنیم و بعد به ادامه زندگی‌مان بپردازیم، به دنبال مسکن‌های موقتی می‌گردیم و مثلا بعد از اخراج شغلی، مشکلات خودمان که باعث اخراجمان شده را انکار می‌کنیم و در دنیای خیالی خودمان شخصی را می‌سازیم که هیچ مشکلی ندارد و کامل‌ترین آدم دنیاست! یا مثلا بعد از شکست در ورزشی که حس می‌کنیم در آن خیلی مهارت داریم، مشکل را به عوامل دیگر مانند شرایط زمین، تقلب شرکت‌کننده‌ها و دیگر موارد می‌چسبانیم تا در خیال خودمان یک آدم بدون نقص باشیم! برعکس این حالت هم وجود دارد و ممکن است در دنیای خیالی خود، خودمان را کوچک کنیم؛ مثلا وقتی یک شکست عاطفی می‌خوریم پیش خودمان فکر می‌کنیم که ما ارزش دوست داشته شدن نداریم یا اصلا به درد هیچ رابطه‌ای نمی‌خوریم و از بس دنیای خیالی تلخ می‌شود که می‌خواهیم کلا آن را ترک کنیم و خودکشی کنیم.همین می‌شود که ما آدم‌ها، مدت زیادی از زندگی‌مان را در یک دنیای خیالی که به آن «منطقه امن» یا  «کنج آرامش» گفته می‌شود، زندگی می‌کنیم و ارتباطمان با دنیای واقعی را از دست می‌دهیم.نکته‌ای هم که برای درک بهتر اهمیت موضوع خوب است به آن توجه کنیم این است که دلیل اذیت شدن و رنج کشیدن ما در زندگی، دردها نیستند؛ بلکه تلاش نافرجاممان برای ندیدن احساساتمان و واقعیت است که خیلی ما را اذیت می‌کند؛ بنابراین این دروغ گفتن‌ها صرفا می‌توانند مانند مسکن‌های موقت برای ما باشند و هیچ چیزی را حل نمی‌کنند.حالا که می‌دانیم دلیل گفتن این دروغ‌ها و ساختن این دنیای غیرواقعی، فرار از واقعیت‌ها و دردهایمان است بهتر می‌توانیم به ترک کردنشان فکر کنیم...وقت این شده که فکر کنیم و ببینیم کجای زندگی‌مان برای ندیدن حقیقت به خومان دروغ می‌گوییم!حرف پایانیهدف من از نوشتن این مجموعه مطالب اینه که موضوعاتی رو که جدیدا باهاشون درگیر بودم رو با بقیه هم به اشتراک بذارم و کمک کنم که حال روانی‌ همه‌مون بهتر بشه :) اگه جایی نکته‌ای بود هم خیلی خوشحال می‌شم در میون بذارید تا بتونیم به هم دیگه کمک کنیم و نکات بیشتری از هم یاد بگیریم!به امید این که هر چه بیشتر بتونیم از زندگی کردن در لحظه‌هامون لذت ببریم.</description>
                <category>علی شفیعی</category>
                <author>علی شفیعی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Apr 2021 21:02:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>