<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی عطروش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ali_atrvash</link>
        <description>می‌نویسم تا دیگران به من عشق بورزند. 
دیجیتال‌مارکترِ عاشق سفر، نوشتن، کتاب و پیتزا!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:23:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1968593/avatar/wnP7xG.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی عطروش</title>
            <link>https://virgool.io/@ali_atrvash</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خلاصی</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_atrvash/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%DB%8C-aepr17gt6uaa</link>
                <description>دستی به سرش روی جای ضربه کشید. خیسی خون را روی دستانش حس می‌کرد. مادر در حالی‌که با پارچه خون‌ها را پاک می‌کرد به او گفت: چند بار به تو بگویم که با او کل‌کل نکن. چرا حرف گوش نمی‌کنی؟ مامان من چه‌قدر به تو بگویم که بیا از این خانه برویم؟ یکی این وسط بمیرد خیالت راحت می‌شود؟پروین جان، عزیزم، این راهش نیست. ما باید با سیاست با او رفتار کنیم.بله سیاست تو را هم دیدیم! نزدیک بود با چوب جارو بکشتت. محمد به دادت نرسیده بود الان سینه قبرستان بودی. قربان محمدم بروم. مردی شده برای خودش. ولی او هم نباید آن‌قدر با پدرش کل‌کل کند.بله از نظر تو فقط مریم خوب است که سرش را می‌اندازد پایین، چشم می‌گوید و سوگولی‌ شده است. مادر جان این رفتارهای پدر، تو کت حداقل من نمی‌رود.درست می‌شود. تو که می‌دانی این روزها مشکلات کاری حسابی اعصابش را به‌هم ریخته. چند روز دیگر خودش درست می‌شود.مادر عزیزم بچه گول می‌زنی؟ از وقتی چشم باز کردیم اخلاق پدر همین بود. روز به روز هم بدتر شد که بهتر نشد. خب به فرض از این خانه هم رفتی. کجا می‌خواهی بدون پشتوانه بروی؟ اینجا حداقل یک لقمه نان جلویت می‌گذارند.خب هرجا بروم کار می‌کنم. اون نونی که با خون جلویم می‌گذارند را صد سال سیاه نمی‌خواهم. در ضمن تنها نیستم، تو و محمد را هم با خودم می‌برم.  تو خودت نمی‌دانی کجا می‌خواهی بروی، عره و عوره و شمسی‌کوره دور خودت جمع می‌کنی؟اینجوری هر جا برویم بهتر گلیم خودمان را از آب بیرون می‌کشیم. من و محمد کار می‌کنیم تو هم به امور خانه رسیدگی می‌کنی.فعلا خیالبافی را کنار بگذار. خانم سعادتی برای پسرش با من حرف زده. قرار است آخر هفته بیایند. شاید رفتی خانه شوهر و دیگر نیازی به این نقشه‌های عالی فرارت نداشتی!باشد، شوهر می‌کنم. هم شما از دست من خلاص می‌شوید هم من از دست شماها!یک سال بعد، مادر در خانه پروین و شوهرش.دستی به سرش روی جای ضربه کشید. خیسی خون را روی دستانش حس می‌کرد. مادر در حالی‌که با پارچه خون‌ها را پاک می‌کرد به او گفت: چند بار به تو بگویم که با او کل‌کل نکن. چرا حرف گوش نمی‌کنی؟….</description>
                <category>علی عطروش</category>
                <author>علی عطروش</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 11:50:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲ فیلم و ۲ سریال، آینده بشر دست کیست</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_atrvash/%DB%B2-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%88-%DB%B2-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B4%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-bebmuxmaexjg</link>
                <description>نقش ما در این دنیا چیست؟ آیا فقط افراد صاحب منصب و قدرت می‌توانند در دنیا و زندگی بشر تاثیرگذار باشند؟می‌دانیم که هر انسان از زمانی که روز خود را شروع می‌کند تا شب که به پایان می‌رساند در معرض هزاران انتخاب قرار دارد. انتخاب‌هایی که شاید روزمره و بسیار معمولی به‌نظر برسند اما گاهی تصمیم به‌ظاهر ساده‌ی یک نفر عواقبی را در پی دارد که در زندگی انسان‌های دیگر نیز تاثیر زیادی می‌گذارد.در این راستا در سینمای جهان آثار ارزشمندی ساخته شده است که اثرات تصمیم افراد هرچند عادی، را به‌تصویر می‌کشد. هیچ‌ چیز مانند سینما نمی‌تواند عمق این مسئله را به ما نشان دهد.فیلم پلتفرم (The Platform 2019): افرادی را می‌بینیم که در طبقات مختلف یک زندان عمودی زندگی می‌کنند ولی بعد از یک ماه طبقه هر زندانی عوض می‌شود. بزرگ‌ترین معضل این زندان عدم توزیع عادلانه غذا در طبقات و گرسنه‌ماندن افراد طبقه پایین‌تر است. در ابتدای توزیع، غذاهای مختلف خوشمزه به‌صورت زیبا و تمیز بر روی یک صفحه بزرگ، به‌اندازه کل زندانیان در بالاترین طبقه تدارک دیده می‌شود و به‌صورت آسانسوری به پایین فرستاده می‌شود. این آسانسور برای چند دقیقه‌ای در هر طبقه می‌ایستد تا دو زندانی آن طبقه بتوانند غذا بخورند. هر زندانی آزاد است که هرچقدر غذا می‌خواهد بخورد. این موضوع بسیار خوب است تا زمانی که می‌بینیم پرخوری و عیش‌ونوش زندانی‌های طبقات بالایی باعث نرسیدن غذا به طبقات پایین‌تر می‌شود که تبعات وحشتناکی را برای افراد پایین‌تر به‌همراه دارد. این معضل به‌ظاهر بزرگ، یک راهکار ساده دارد: هر فرد تنها به میزان نیازش از خوراکی‌ها استفاده کند! اما با وجودی که همه آن‌ها طعم زندگی در طبقات بالا و پایین را می‌چشند و کاملا زندگی در سطوح پایین را درک می‌کنند، حاضر به رعایت این نکته نیستند و خوراکی‌های متنوع و رنگارنگ همان ابتدا آن‌ها را وسوسه می‌کند. انتخاب منافع فردی یا منافع جمعی دوراهی‌ای است که همه باید یکی را انتخاب کنند.فیلم مسافران ( Passengers 2016): فیلمی عاشقانه و به‌ظاهر تخیلی ولی در باطن سرشار از مفاهیم اجتماعی. داستان مرد جوانی است که همراه با انسان‌های دیگر در مهاجرت به یک سیاره دورافتاده زودتر از موعد از خواب مصنوعی بیدار می‌شود و متوجه می‌شود که فاصله باقی‌مانده تا سیاره خیلی بیشتر از میزان عمر استاندارد اوست، پس باید در تنهایی مطلق زندگی کند تا در همین سفینه بمیرد. شخصیت اصلی بین دوراهی تنها زندگی‌کردن و بیدارکردن یک پارتنر به‌قیمت تباه‌کردن عمر او، گیر می‌کند. شخصیت اصلی انتخاب خیلی سختی در پیش دارد.سریال مردگان متحرک (The Walking Dead): در نگاه اول با یک سریال تخیلی و ترسناک طرف هستیم ولی سریال هرچه جلوتر می‌رود مفاهیم عمیق اجتماعی و فلسفی آن بیشتر نمایان می‌شود. داستان از جایی شروع می‌شود که همه چیز به‌خاطر حمله زامبی‌ها و گسترش ویروس از بین رفته است. انسان‌های بازمانده باید هم‌زمان برای بقا و ایجاد جوامع و تمدن‌های جدید تلاش کنند. اتفاقی که ما را به یاد انسان‌های نخستین و عکس‌العملشان در مقابل خطرات می‌اندازد، در عین این‌که به‌دنبال پیشرفت و زندگی بهتر هستند. با این تفاوت که با انسان امروزی که طعم تمدن و تکنولوژی را چشیده طرف هستیم. انسان امروزی اگر به شرایط انسان‌های نخستین بازگردد چه می‌کند؟ فرهنگ و تمدن و انسانیت برنده می‌شود یا خوی حیوانی و غریزی و مبارزه برای بقا؟ یا انسان امروزی که خسته از حکومت‌ها و کشورهای دیکتاتور و منفعت‌طلب است و مدام با دیکتاتوری در حال مبارزه است، اگر قدرت‌ها از بین بروند و همه برابر شوند چه اتفاقی در انتظار بشریت است؟سریال آینه سیاه (Black Mirror): سریالی که انگار از آینده می‌آید، اما آینده ۱۰ـ۱۵ سال پیش، که زمان حال است! سریالی متفاوت که هر قسمت آن مجزا از قسمت‌های دیگر است و داستان‌های متفاوتی را روایت می‌کند، حتی بازیگران هر قسمت متفاوت هستند. این سریال را نیز می‌توانیم در دسته موردبحث‌مان قرار دهیم، با این تفاوت که نشان می‌دهد تکنولوژی و هوش مصنوعی نیز به کمک انسان‌ها آمده است تا کارهای بیشتری بتوانند انجام دهند و تصمیمات مهم‌تری را اجرایی کنند. در نتیجه انسان امروزی انتخاب‌های بیشتر و اثرگذارتری نسبت به انسان دهه‌های پیشین می‌تواند داشته باشد. البته ناگفته نماند که این سریال بیشتر جنبه‌های منفی روند سریع پیشرفت هوش مصنوعی و تصمیمات ناشی از آن را نشان می‌دهد.</description>
                <category>علی عطروش</category>
                <author>علی عطروش</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 14:03:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر سریال جان‌سخت (خطر اسپویل)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_atrvash/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%AE%D8%B7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D9%88%DB%8C%D9%84-rhrwaqifwygq</link>
                <description>جان‌سخت، سریالی درام اجتماعی که درون‌مایه‌ای جنایی به همراه دارد. بازیگران کاملا متناسب با نقششان و فضای سریال انتخاب شده‌اند. ترکیبی از بازیگران جوان بااستعداد و باتجربه‌های خوب سینمای ایران. سریال دو گروه از یک محل در جنوب تهران با حال‌وهوای خاص و خشن خود را در مقابل یکدیگر قرار می‌دهد. گروه وحید کاملا کله‌شق هستند و خوی خشن خود را حفظ کرده‌اند اما در مقابل گروه فرزاد را می‌بینیم که خشونت ذاتی برگرفته از فرهنگ آن منطقه را هم‌چنان دارند ولی در سایه هنر موسیقی به لطافت گراییده و از میزان خشونت کاسته شده است. بازیگران انتخابی به‌خوبی از پس انتقال این پیام برآمده‌اند.داستان، درام پررنگی دارد و از همان ابتدا پس از قتل وحید شرایط زندگی برای تمام شخصیت‌ها تغییر می‌کند. اکثر صحنه‌ها و دیالوگ‌ها هدفمند طراحی شده‌اند و خوشبختانه خیلی خبری از حرف و صحنه‌های بی‌تاثیر و بی‌هدف نیست. اعضای خانواده وحید در شرایط مشترکی هستند ولی تفاوت باورها و تصمیمات آنان درباره قصاص فرزاد، به جذابیت داستان افزوده است. برادر کوچک، برادر بزرگ، خواهر، شوهر خواهر، مادر و پدر وحید هرکدام نظر متفاوتی درباره قصاص فرزاد که به فروش خانه‌شان و آزادی برادر بزرگ وحید گره خورده است، دارند. داستان سریال، شخصیت آن‌ها را در قالب این نظرات و تصمیمات به ما نشان می‌دهد.از نکات منفی این سریال که ژانری اجتماعی دارد، خیالی و باورپذیرنبودن برخی جریانات است. چون یک درام اجتماعی باید از دل واقعیت‌ها بیرون بیاید و باورپذیر باشد، درام اجتماعی باید نشان دهد که این اتفاقات هر لحظه ممکن است برای هرکسی رخ دهد. برای مثال پرستاری حانیه از شهرام به سمت پیداکردن الماس می‌رود که این اتفاق آن هم در روزهای پایانی نزدیک به اعدام فرزاد کمی مصنوعی به‌نظر می‌رسد. در واقع پیداشدن یک منجی در آخرین روزها که به‌سرعت می‌خواهد مشکل آن‌ها را حل کند (فارغ از نتیجه کار)، و درمیان بودن یک الماس باارزش کمیاب درست در زمانی که شخصیت اصلی نیازمند پول است، درام اجتماعی را بیشتر به‌سمت ژانر تخیلی معمایی برده است! ماجرای دیگری که آن هم تا حدی غیرقابل‌باور است، پیش‌آمدن فرصت انتقام اعدام دایی وحید از پدر فرزاد توسط مادر وحید است. این‌که یک نفر در زمان قدیم باعث اعدام برادر معشوقه‌اش بشود و در زمان حال فرزندش، فرزند معشوقه سابقش را به‌قتل برساند، در دنیای واقعی کمی بعید به‌نظر می‌رسد.جان‌سخت از آن دست سریال‌هاست که کنجکاوی مخاطب را برای دیدن قسمت‌های بعدی برانگیخته می‌کند و او را تا قسمت آخر می‌کشاند. بعید است کسی پیدا شود که در اواسط سریال از آن دست بکشد. در مجموع این سریال با توجه به وضعیت نه‌چندان مطلوب فیلم و سریال‌های حال حاضر سینمای ایران، از من نمره قبولی می‌گیرد.</description>
                <category>علی عطروش</category>
                <author>علی عطروش</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 09:41:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مفید و مؤثر اعتراض کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_atrvash/%D9%85%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D8%A4%D8%AB%D8%B1-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-fhuj2kgwbtr1</link>
                <description>بیاید کمی فکر کنیم. آیا با نگذاشتن پست و استوری در اینستاگرام، که قبلا هم جوابش را پس داده، می‌توانیم اثرگذار باشیم؟ آیا مسئولین ذره‌ای به این مدل اعتصاب اهمیت می‌دهند؟حال بیاید جور دیگری اعتراض را طراحی کنیم.مثلا قرار هست که یک هفته پست و استوری نگذاریم و کار نکنیم. در عوض بیایم این یک هفته، فعالیت و کارمان را انجام دهیم، ولی اعلام کنیم که به علت اعتراض به گرانی و همدردی با هم‌وطنان فقیر، درآمد این یک هفته‌مان صرف خانواده‌های نیازمند می‌شود و در این یک هفته رسانه اون خانواده‌ها و مناطق فقیر که رسانه‌ای ندارند و صدایشان به جایی نمی‌رسد، باشیم.این‌گونه هم اعتراض خود را اعلام کردیم، هم به هم‌وطنانمان کمک کردیم و هم آن‌ها را معرفی می‌کنیم تا به‌شان کمک بیشتری شود.آیا این مؤثرتر و قشنگ‌تر نیست؟به نظر شما چند نفر حاضر به انجام این کار هستند؟! 😉</description>
                <category>علی عطروش</category>
                <author>علی عطروش</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jan 2026 13:20:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادبیات و اعتراض</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_atrvash/%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6-a6vcxwbu2cha</link>
                <description>داشتم کتاب «چرا ادبیات؟» از «ماریو بارگاس یوسا» رو می‌خوندم.نکته‌‌ی جالبش برای من، به‌خصوص تو این دوران اوج‌گیری مشکلات اقتصادی ایران، این بود که بارگاس نبود ذهنیت انتقادی که محرک اصلی تحولات تاریخی و بهترین مدافع آزادیه رو به نبود ادبیات ربط داده.با خودم فکر کردم، خیلی بیراه هم نمی‌گه. یکم دقت کنیم و از خودمون بپرسیم. چرا اعتراض ایرانیا و احقاق حقشون به جایی نمی‌رسه؟ چرا اعتراضا در حد یک پست مجازی باقی می‌مونه و فراموش می‌شه؟ چرا واژه‌ها اثرگذاری ندارن؟خب از طرفی هم می‌دونیم که مردممون با ادبیات ناآشنا هستن. مردم ما تاریخ نمی‌خونن، شعر نمی‌خونن، از نویسنده‌های بزرگ نمی‌خونن. اصلا یک برگ کتاب هم ورق نمی‌زنن! بعد از همه‌گیری اینستاگرام، اوضاع به‌مراتب خیلی بدتر هم شده. چرا که قبلا فقط فقدان ادبیات بود اما الان علاوه بر فقدان ادبیات، وجود محتوای سخیف و پوچ هم اضافه شده.بارگاس می‌گه که انسان ارتقا و پیشرف خودش رو مدیون ادبیاته. ادبیات خوب، درحالی‌که ناخشنودی‌های ما رو موقتا تسکین می‌ده، از طرف دیگه با تشویق نگرش انتقادی، این ناخشنودی‌ها رو تشدید می‌کنه. اگه انسان در طی تاریخ جلوی حقارت و نکبت زندگی بلند نمی‌شد، شاید هنوز هم در مراحل بدوی بودیم؛ انسان مختار وجود نداشت، علم و تکنولوژی پیش نمی‌رفت، حقوق بشر به رسمیت شناخته نمی‌شد و اصلا آزادی‌ای در کار نبود. اینا همه از ناخشنودی ما به‌وجود اومده و نتیجه نافرمانی جلوی زندگی‌ایه که برامون تحمل‌ناپذیر بوده.بارگاس می‌گه انسان‌هایی که نه شعر می‌خونن و نه رمان، تو یه جامعه خشک و افسرده با کلمه‌های کم‌مایه و بی‌رمقش، که خرخر و ناله و اداهایی میمون‌وار جای کلمات رو می‌گیره، بعضی از صفت‌ها دیده نمی‌شن؛ صفت‌هایی مثل کافکایی، اورولی، سادیستی و … که همه‌شون اصطلاحاتی گرفته‌شده از ادبیاتن و هرکدوم معنی عمیق خودشون رو دارن.در پایان هم اشاره کرده که اگه بخوایم از این ناخشنودی دقیق‌تر حرف بزنیم، حقمون رو بگیریم و اجازه ندیم آزادی‌مون تضعیف بشه، راهش اینه که فقط باید بخونیم. شاید بگید که این فرهنگ‌سازی خیلی طول می‌کشه و به عمر ما قد نمی‌ده. در کمال تاسف باید بگم که تنها راهش همینه؛ یا باید همین الان شروع کنیم یا هیچ‌وقت اتفاق مثبتی نخواهد افتاد.</description>
                <category>علی عطروش</category>
                <author>علی عطروش</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 10:33:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر داستان راه بهشت، پائولو کوئلیو</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_atrvash/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88-%DA%A9%D9%88%D8%A6%D9%84%DB%8C%D9%88-zbnnsewfv26r</link>
                <description>از ابتدا مشخص است که با داستانی نمادین طرف هستیم. پس باید در ابتدا فکر کنیم که سگ و اسب نماد چه هستند. چون می‌دانیم نویسنده صرفا از روی عادت یا سلیقه شخصی آن‌ها را انتخاب نکرده است.به صاعقه و درخت عظیم می‌رسیم. چرا صاعقه به مرد و حیوانات که قطعا کوتاه‌تر از درخت هستند می‌زند؟ چرا صاعقه آن‌ها را انتخاب می‌کند؟صاعقه می‌زند چون هوا ابری‌ست. ولی پس از مرگ هوا گرم با آفتاب سوزان توصیف شده است. چرا شخصیت اصلی از این تناقض شدید تعجب نمی‌کند و به چیزی شک نمی‌کند؟می‌دانیم که مرد متوجه مردنش نشده است، ولی وقتی به او می‌گویند این‌جا بهشت است تعجبی نمی‌کند و به نگهبان هم شک نمی‌کند.یکی از جملات مهم داستان «مرده‌ها طول می‌کشد تا به شرایط جدیدشان پی ببرند.» آیا اشاره به آدم‌هایی دارد که فقط زنده هستند ولی زندگی نمی‌کنند؟ یا شاید افرادی که فقط در پی رفع نیازهای جسمانی خود هستند را مرده پنداشته است؟نویسنده از مرمر، طلا و آب زلال به‌عنوان نمادهای زیبایی استفاده کرده است. نمادهایی که دارای انعکاس هستند و هرکس می‌تواند خود را در آن‌ها ببیند. آیا منظور آن بوده است که هر چیز با ظاهر می‌تواند واقعا زیبا نباشد و صرفا تصور ما باشد؟نویسنده مقصدی را مشخص نکرده و بهشت را یک راه گذر توصیف کرده که می‌توان از آن هم رد شد و جلوتر رفت. این سوال پیش می‌آید که بالاتر از بهشت چیست؟ چون در اکثر عقاید و افکار، بهشت به‌عنوان مقصد نهایی آرامش و خوشبختی بیان شده است.در داستانی که می‌فهمیم شخصیت اصلی به اشتباه مرگ را زندگی و دوزخ را بهشت پنداشته، چرا باید به حرف نگهبان دوم اعتماد کند؟ آیا ممکن است نگهبان دوم دروغ‌گو باشد؟ و بهشت واقعی در خود تنهایت باشد؟در جایی که شخصیت اصلی به مرد شکایت می‌کند که چرا جلوی بهشت جعلی را نمی‌گیرند، او به جای این‌که خودش را بابت نداشتن تفکر انتقادی و تحلیل وقایع سرزنش کند، تقصیر را به گردن دیگران می‌اندازد.از سخنان مرد این‌گونه استنباط می‌شود که اگر به‌جای حیوان، انسانی دیگر همراه با مرد بود آن‌ها در دوزخ می‌توانستند رفع تشنگی کنند. حال این سوال پیش می‌آید که چرا آن مرد گفت کسی که بهترین دوستانش را رها می‌کند، جایش در دوزخ است؟ شاید نویسنده می‌توانست رابطه علت و معلولی منطقی‌تری برای این قسمت بنویسد.داستان در جاهایی دچار تغییراتی مشهود می‌شود اما عدم واکنش شخصیت اصلی‌ به اتفاقات، ساختار و حوادث را زیر سوال می‌برد و آن‌ها را بی‌اهمیت و اضافی جلوه می‌دهد. هم‌چنین در بعضی اتفاقات، نویسنده از منطق دور می‌شود و چون نویسنده می‌خواسته از یک ساختار منطقی در داستان استفاده کند، عدم منطق به داستان ضربه زده است.در نهایت داستان پایانی باز دارد ولی نیازی نیست خواننده انتهای آن را حدس بزند. هدف نهایی نویسنده را می‌توان در طی داستان درک کرد.در مجموع به‌نظر من چون داستان بسیار کوتاه است، اگر همه حوادث داستان با علت و هدف مشخصی رخ می‌دادند که بتوانند ساختاری یک‌پارچه تشکیل دهند، بهتر بود. در نهایت اگر من به‌جای نویسنده بودم به جزئیات توجه بیشتری می‌کردم.</description>
                <category>علی عطروش</category>
                <author>علی عطروش</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 13:10:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعیت تخیلی (یادداشتی بر کتاب مسخ)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_atrvash/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B3%D8%AE-y5tb2hjhcg2b</link>
                <description>قطعا نمی‌توان مسخ را علی‌رغم ظاهر آن به چشم یک رمان صرفا فانتزی و تخیلی سرگرم‌کننده نگاه کرد. کافکا در این اثر سعی کرده با استفاده از نمادها واقعیت نهفته در داستان را شرح بدهد. برای مثال در ابتدای داستان با بدنی به طرز غیرعادی سنگین و بزرگ مواجه‌ایم که می‌بینیم پاها علی‌رغم زیادشدن، توان حمل آن را ندارند که نشان از عدم توانایی شخصیت اصلی برای ادامه این مدل زندگی دارد یا سر کوچک‌تر نسبت به بدن که اشاره به کوچک‌ماندن عقل در مقابل شکم که نماد توجه به نیازهای حیوانی است، دارد. زیرا شخصیت اصلی به‌حدی درگیر کار و تامین معاش خانواده بوده که رشد خودش را فراموش کرده است. با این نگاه می‌توان شخصیت اصلی داستان (گرگور زامزا) را جوانی توصیف کرد که به‌شدت حامی است و نیازها و علایق خودش را برای رفاه خانواده قربانی کرده است. کل داستان فرایند یک تغییر را شرح می‌دهد. نویسنده تلاش کرده تغییر را به‌نحوی جلو ببرد که خواننده در این مسیر دچار شوک یا نافهمی نشود زیرا نباید داستان به سمت تخیل و هیجان پیش برود تا خواننده از درک حقیقت و مضمون اصلی داستان دور شود.  داستان موضوع عدم پذیرش تغییر از سمت جامعه را به‌خوبی روایت می‌کند. شخصیت اصلی کم‌کم طرد می‌شود تا جایی که جامعه دیگر جایی برای او ندارد و او باید حذف شود. حتی در جاهایی می‌بینیم که خانواده خرافاتی هستند و این خود، عامل عدم پذیرش تغییر است.افکار ابتدایی گرگور و پس از آن رفتار مدیر در خانه‌ی او ظلم به قشر کارگر، سواستفاده از نیازمندی او و عدم توجه کارفرمایان به حقوق منابع انسانی را بیان می‌کند.نویسنده، شخصیت اصلی را طی داستان کم‌کم به سمت زندگی دیگری سوق می‌دهد ولی این نکته را هم فراموش نمی‌کند که زندگی جدید نیز خالی از رنج و سختی نخواهد بود و آزادی نیز بها و رنج‌هایی به همراه دارد. علی‌رغم این‌که کم‌کم می‌بینیم که سبک زندگی قبلی برای گرگور دشوار و دشوارتر می‌شود ولی در قسمت سوم در جاهایی آرزوی زندگی قبلی را هم دارد. مثلا در جایی می‌خوانیم که اتاق خالی می‌شود و گرگور می‌تواند راحت و آزاد در آن بچرخد ولی باز هم شک دارد که واقعا دلش می‌خواهد این آزادی را در ازای فراموش کردن سریع و کامل گذشته به‌دست بیاورد یا نه. نویسنده به تغییرات شخصیت اصلی بسنده نکرده و تغییرات کل خانواده را در خلال داستان به‌تصویر می‌کشد. هم‌راستا با تغییرات گرگور شاهد تغییرات رفتاری و سبک زندگی پدر، مادر و خواهر او تا پایان داستان هستیم؛ گرچه می‌توان تغییرات رفتاری را در خواهر به‌دلیل سن کم بیشتر مشاهده کرد. خواهر در ابتدا به‌دلیل سن کم و احتمالا دریافت حس بی‌مصرفی از سمت خانواده، تنها کسی است که گرگور را درک می‌کند و بیشتر از بقیه سعی می‌کند به او کمک کند. در مقابل پدری خودخواه با کمترین میزان درک را می‌بینیم و کافکا توصیف خودخواهی پدر را در پس‌انداز دستمزد گرگور به‌صورت پنهانی و بدون اطلاع او در حالی‌که در حال زجرکشیدن بوده، را به اوج می‌رساند.قسمت دردناک داستان را در پایان متوجه می‌شویم، جایی که معلوم می‌شود نیازهای این خانواده با همکاری کل اعضا در کارکردن، کمک به یکدیگر و عدم اسراف به‌خوبی برطرف می‌شده است. اصلا نیازی نبوده که گرگور این مسیر را طی کند؛ به‌تنهایی سخت کار کند و آزادی و جوانی‌اش را فدای دیگران کند که باعث شود کارش به این‌جا بکشد.</description>
                <category>علی عطروش</category>
                <author>علی عطروش</author>
                <pubDate>Sun, 21 Dec 2025 09:21:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گدایان عالم خلقت</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_atrvash/%DA%AF%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%84%D9%82%D8%AA-anhpwfh9svrk</link>
                <description>گاهی حالت از دنیا به‌هم می‌خورد. انگار جایی گیر افتادی که نه راه پیش داری و نه راه پس. نه به اختیار خودت به‌دنیا آمده‌ای و نه به‌اختیار خودت می‌توانی از دنیا بروی. مگر نه این‌که انسان کاملا اختیار خود را دارد؟لازم نیست کار خاصی کنی، در همان حال که نشسته‌ای چنان کثافات دنیا به سر و صورتت می‌خورد که تا ته مغزت حسشان می‌کنی. اگر بخواهی کاری انجام دهی که فاتحه‌ات خوانده است. باید تا سر در لجن فرو بروی وگرنه نمی‌توانی کاری از پیش ببری.زائل‌شدن عشق، انسانیت، شعور، تفکر، تمدن و هزاران هزار ملزومات انسان‌بودن را به‌چشم می‌بینی و کاری از دستت برنمی‌آید و اجبار به هم‌نوایی با فساد حتی وحشتناک‌تر از آدم‌کشی است. در آدم‌کشی یک نفر را می‌کشی و تمام، اما با مشارکت در فساد کل بشریت را نابود می‌کنی.گاهی تعجب می‌کنی که با این وجود برخی در این دنیای سراسر کثافت چگونه تن به اسارت انسانی دیگر می‌دهند و او را به‌دنیا می‌آورند، مگر نه این‌که همین کار خودش گواهی بر عدم فکر و شعور است؟از فیلم مسافران (passengers 2016) می‌توان فهمید که این عمل تا چه حد خودخواهانه است، جایی که می‌بینی شخصیت اصلی داستان که زندگی‌ خودش را تباه‌شده می‌بیند، به‌خاطر رفع تنهایی و نیازها به خودش اجازه می‌دهد که شخص دیگری را قبل از رسیدن به مقصد بیدار کند و زندگی و آینده او را هم به تباهی بکشاند.ما نیز خیلی وقت است به خودمان مجوز خودخواهی داده‌ایم. به‌خاطر هر کمبودی در زندگی مشترکمان مجوز خیانت داریم، به‌خاطر اندکی بیشتر پول‌درآوردن مجوز دزدی و دروغ داریم، به‌خاطر شادی خودمان مجوز سلب آسایش از دیگران را داریم، به‌خاطر عقایدمان مجوز زورگویی داریم و هزاران هزار مجوز دیگر که معلوم نیست از کدام خراب‌شده‌ای برایمان صادر شده است. آیا هدف از خلقت بشر همین بوده است؟ فقط به‌دنیا آمده‌ایم که نیازهایمان را رفع کنیم و بمیریم؟ </description>
                <category>علی عطروش</category>
                <author>علی عطروش</author>
                <pubDate>Wed, 17 Dec 2025 13:08:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاب زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_atrvash/%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-pavhsgnw69jg</link>
                <description>تاب می‌خوری. دائم در رفت‌وآمدی. از این سو به آن سو. لحظه‌ای در این سمتی و لحظه‌ای دیگر آن سمت. گاهی با سرعت و گاهی آروم، ولی هیچ‌گاه یک سمت نمی‌مانی. تنها زمانی می‌ایستی که نوبتت تمام شده و نوبت نفر بعد است. می‌روی و فقط خاطره یک تاب‌بازی می‌ماند.«…به حباب نگران لب یک رود قسم،و به کوتاهی آن لحظه‌ی شادی که گذشت،غصه هم می‌گذرد،آن‌چنانی که فقط خاطره‌ای خواهد ماند…»</description>
                <category>علی عطروش</category>
                <author>علی عطروش</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 13:10:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دهان‌بند</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_atrvash/%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%86%D8%AF-zg2c2el0kcpp</link>
                <description>تو زندانی هستی و حکم‌ت اعدام است. می‌دانی که جرمی مرتکب نشده‌ای و تو را به‌خاطر اعمال اجدادت در گذشته زندانی کرده‌اند و حکم اعدام برا‌یت صادر کرده‌اند؛ با خودت همیشه فکر می‌کنی این چه منطق و عدالتی است؟!مدام برایت دادگاه برگزار می‌کنند. مثلث تو و وکیل تسخیری و دادستان مانند مثلث برمودا رهایت نمی‌کنند. معمولا تو نمی‌توانی حرفی بزنی یا دفاعی کنی چون وکیل‌ت اعتقاد دارد ممکن است خراب‌کاری کنی؛ بنابراین خودش و دادستان درباره تو صحبت می‌کنند و تصمیم می‌گیرند؛ تو فقط نظاره‌گر صحبتی هستی که درباره توست ولی خودت نمی‌توانی در آن دخالتی داشته باشی. از آن بدتر تحمل نگاه‌های حضار دادگاه است که برای تماشای محاکمه‌ات می‌آیند. همیشه برایت سوال بوده که چرا می‌آیند؟ دیدن فلاکت تو چه سودی برای آن‌ها دارد؟ اصلا زندگی تو چه ربطی به آن‌ها دارد؟تو را هر روز به کار اجباری می‌فرستند. در راه زندان تا محل کار با حسرت به مردمی نگاه می‌کنی که آزادانه خرید می‌کنند، در پارک‌ها ورزش می‌کنند و در کافه دست در دست معشوق‌شان آینده‌ای زیبا را نقاشی می‌کنند.به محل کارت می‌رسی و ر‌ئیس بداخلاق‌ آن‌جا، تو را بازخواست می‌کند که چرا چند دقیقه دیر رسیده‌ای. سرعت کم ماشین زندان و ترافیک راه تقصیر تو نبوده‌اند ولی می‌دانی رئیس‌ت همه این‌ها را به چشم توجیهات بیخود می‌بیند، پس چاره‌ای جز عذرخواهی نداری.بین کار استراحتی در کار نیست، فقط در حد یک چای خوردن می‌توانی نفسی تازه کنی. غذاخوردن هم کاملا ممنوع است و فقط اجازه داری در زندان غذا بخوری. هرقدر که در روز کار کنی، همان‌قدر به تو غذا خواهند داد. کل دستمزدت همین است.جلسات کاری پرشمار مانند بازجویی از پی هم می‌آیند. همیشه می‌پرسند چرا این نشده و چرا آن نشده و نصیحت‌ت می‌کنند، در حالی‌که تو تقصیری در انجام‌نشدن درست آن‌ کارها نداری.همیشه تلاش‌ت را می‌کنی بهترین کار را ارائه دهی ولی در کاری که نه به آن علاقه داری و نه استعداد، و تو را به‌اجبار فرستاده‌اند، چه پیشرفتی می‌توان دید!روز استراحت‌ت فقط جمعه‌هاست و در این روز می‌توانی با پابند مخصوص آزادانه فقط در شهر بچرخی اما معمولا آن‌قدر از تو در طول هفته کار می‌کشند که ترجیح می‌دهی روز جمعه را بخوابی و فقط شب‌ به‌عنوان تنها تفریح‌ت به کافه زندان بروی، مشروبی بخوری، سیگاری بکشی و رقص دختران را تماشا کنی و با آنان همراهی کنی.اگر درخواست مرخصی کنی تو را کلی سین‌جیم می‌کنند و اغلب آخرش هم موافقت نمی‌کنند؛ پس ترجیح می‌دهی درخواستی مطرح نکنی. می دانی که با درخواست مرخصی معمولا فقط برای مردن خانواده یا روبه‌قبله‌بودن خود فرد موافقت می‌شود.فیلم و کتاب در زندان ممنوع است و فقط اینستاگرام آزاد است. هرچه‌قدر که بخواهی می‌توانی وقت آزادت را در اینستاگرام بکشی. بعضی زندانیان پنهانی فیلم و کتاب به زندان می‌آورند و ردوبدل می‌کنند ولی دسترسی به اینستاگرام آن‌قدر راحت‌تر است که برایت ارزش ندارد به‌خاطر فیلم و کتاب خودت را توی دردسر بیندازی.از باشگاه زندان استفاده می‌کنی تا جلوی دیگران خودی نشان دهی. آخر غیر از ماهیچه‌های اندام‌ت چیز دیگری برای ارائه نداری؛ قدرت تفکر و تحلیل مغزت خشک شده و آن‌قدر تو را درگیر و افسرده کرده‌اند که شناختی از محیط پیرامون‌ت نداری و در نتیجه، از افکارت چیز ارزشمندی بیرون نمی‌آید.گاهی اوقات به این فکر می‌کنی که اعدام آن‌قدرها هم شاید بد نباشد. حداقل از این شرایط کسالت‌بار و تکرار بیهوده روزها نجات‌ت می‌دهد ولی مشخص نیست که وکیل و دادستان در نهایت چه تاریخی را برای اعدام‌ت تعیین می‌کنند.هم‌سلولی‌ها نصیحت‌ت می‌کنند تا فکر اعدام را از سرت بیرون کنی و از لحظات زنده‌بودن‌ت لذت ببری، اما غیر از همین چند کار محدود، چه‌کاری می‌توانی برای زندگی‌‌کردن انجام دهی؟چندین بار دست به خودکشی زده‌ای ولی هر بار مسئولین زندان نجات‌ت داده‌اند. با خودت می‌اندیشی که چرا وقتی روزها را خودشان برایت جهنم کرده‌اند، شکنجه‌ات می‌دهند و در نهایت هم اعدام‌ت خواهند کرد، اجازه نمی‌دهند که خودت تصمیم بگیری چه زمانی بمیری و رها شوی؟ یعنی از دنیا رفتن‌ت هم مانند به‌دنیا آمدن‌ت دست خودت نخواهد بود؟ پس در این زندگی چه چیز باارزشی دست توست و تو برایش تصمیم می‌گیری؟یاد این بیت از مولوی می‌افتی:چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم،که خوردم از دهان‌بندی در آن دریا کفی افیون</description>
                <category>علی عطروش</category>
                <author>علی عطروش</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 13:54:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی بر فیلم آقای زالو (خطر اسپویل)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_atrvash/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%A7%D9%84%D9%88-%D8%AE%D8%B7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D9%88%DB%8C%D9%84-qc9fn1onwqze</link>
                <description>چند روز پیش بعد از مدت‌ها سینما رفتم و فیلم آقای زالو، ساخته مهران احمدی را دیدم. با توجه به فیلم‌های کمدی چند سال اخیر ایران بدون انتظار خاصی روی صندلی سینما نشستم.پرونده فیلم برای من در حدود بیست دقیقه اول کاملا بسته شد و می‌توانستم بدون داشتن علم پیش‌گویی آخر داستان را حدس بزنم.موضوع خوبی برای داستان فیلم انتخاب شده بود، موضوعی که در رابطه با دسته‌گل‌های مسئولین عزیز بود اما آن‌قدر نخ‌نما و تابلو بدون هیچ‌گونه هیجان، پیچیدگی و جذابیت روایت شده بود که کل داستان شبیه به اخبار توی روزنامه بود، یا انگار که یک جوان تازه‌کار فیلم را نوشته و کارگردانی کرده!دیالوگ‌ها کاملا قابل پیش‌بینی بودند. نقش منفعل و بدون دیالوگ مهم هادی کاظمی به‌عنوان یکی از نقش‌های اصلی هم خیلی توی ذوق می‌زد.گریم‌ها و صحنه‌ها بسیار آماتور طراحی شده بودند و حس‌وحال زمان قدیم و جنگ را به‌خوبی منتقل نمی‌کردند، شاید هم به این علت بود که صحنه‌ها به‌سرعت و بدون این‌که به انتقال ارزش برسند می‌گذشتند. انگار برای رسیدن به ته داستان عجله داشتند!درسته که توقع خاصی از کمدی سال ۱۴۰۴ ایران نداشتم ولی از مهران احمدی، امین حیایی، هادی کاظمی و مهران مدیری انتظار خیلی بیشتری می‌رفت.فیلم بی‌کیفت می‌سازن، ما هم عکس بی‌کیفت براشون می‌ذاریم!</description>
                <category>علی عطروش</category>
                <author>علی عطروش</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 13:53:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوری تقلید!</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_atrvash/%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%82%D9%84%DB%8C%D8%AF-wbhhryailxxo</link>
                <description>مد شده بود همه دماغ‌هایشان را عمل می‌کردند. دکتر به او پیشنهاد کرد او هم دماغ درازش را عمل کند. او هم عمل کرد ولی بعد از آن از گرسنگی مرد! از آن روز دیگر صداهای تق‌تق نوک دارکوب روی درخت حیاط، جراح زیبایی را اذیت نکرد. </description>
                <category>علی عطروش</category>
                <author>علی عطروش</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 10:09:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قوانین یک دختر مستقل در زندگی متاهلی!</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_atrvash/%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D8%A7%D9%87%D9%84%DB%8C-yosb6h8mx1js</link>
                <description>همسرم باید درآمدش خیلی زیاد باشه.همسرم فقط مجازه که ۴ روز تو هفته اون‌م روزی ۳ ساعت کار کنه.همسرم باید مابقی زمان‌های غیرکاری‌ش رو فقط صرف من کنه.همسرم نباید شغلی داشته باشه که توش ماموریت بیرون از شهر داشته باشه.همسرم نباید به جمع و مهمونی‌هایی بره که امکان بردن من نباشه.همسرم به‌هیچ عنوان در هیچ‌وقت حق رفتن به سفر بدون من رو نداره.باید یه روز در میون خونه پدرم بریم.همسرم نباید مثل پسربچه‌ها به خانواده‌ش وابسته باشه و در حد سالی دو بار دیدار یه ساعته کفایت می‌کنه.خانواده‌م به عنوان بزرگ‌تر و کسایی که نگران من و زندگی‌م هستن حق نظردادن و راهنمایی‌کردن ما رو دارن و ما هم باید حتما به‌شون احترام بذاریم.همسرم باید استقلال فکری داشته باشه و اجازه نده خانواده‌ش تو زندگی‌مون دخالت کنن یا نظری بدن.همسرم باید تحت هر شرایطی همه جا همراه‌م باشه، حتی توی خرید از سوپری سر کوچه.من چون عادت دارم دختر مستقلی باشم باید بتونم درآمدم رو فقط خرج خودم کنم.همسرم حق نداره تو تخت حتی لحظه‌ای پشت به من بخوابه، چون حس تنهایی و طردشدن می‌گیرم.اعتقادی به مهریه‌ ندارم ولی چون خانواده‌م اعتقاد دارن باید به حرف‌شون احترام بذاریم و هر تعداد که گفتن مهریه داشته باشم.همسرم باید در همه حال حواسش و توجه‌ش فقط به من باشه و اگه حتی نیم ساعت بخواد با خودش تنها باشه، احساس تنهایی و بی‌پناهی می‌کنم و اذیت می‌شم.همسرم باید بپذیره چون تا حالا تو خونه بابام آشپزی نکردم خیلی از من توقع آشپزی و دست‌پخت خوب نداشته باشه.درسته که بابام کمک‌م کرده تا بتونم ماشین خودم‌و داشته باشم ولی همسرم وظیفه داره برام ماشین بخره.همسرم باید دوستای پسرم رو بپذیره چون اونا مثل داداش‌م هستن و همیشه به‌م کمک کردن.از مردایی که سوسولن و بعضی کارا رو بلد نیستن خوشم نمیاد، همسرم باید یه مرد مستقل کامل باشه و بتونه از پس هرکاری بربیاد.به هر حال من یه دختر مستقل هستم و بیرون از خونه کار می‌کنم و خسته می‌شم، همسرم نباید توقع زیادی بابت کارهای خونه از من داشته باشه. </description>
                <category>علی عطروش</category>
                <author>علی عطروش</author>
                <pubDate>Wed, 29 Oct 2025 13:11:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدیه‌های آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_atrvash/%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-zj7xhb3t8hq8</link>
                <description>توی تاکسی داشت با خودش فکر می‌کرد. چرا آن‌وقت صبح باید بیدار شود؟ یک ساعت دیرتر چه اشکالی داشت؟ چرا اول مهر باید شروع مدرسه‌ باشد؟ مثلا یک اردیبهشت باشد، چه فرقی دارد؟ گوش‌ش داشت از شنیدن غرهای راننده تاکسی کر می‌شد. سنی نداشت ولی از این نوع حرف‌ها زیاد شنیده بود.  راستی چرا راننده‌های تاکسی هیچ‌وقت حرف خوب نمی‌زنند؟ یعنی هیچ چیز خوبی در زندگی‌شان وجود ندارد؟ توی تاکسی بوی بدی می‌آمد. با خودش فکر کرد چه خوب می‌شد اگر سقف تاکسی‌ها کنار می‌رفت تا بوی بد نپیچد.تاکسی برای سوار کردن مردی ایستاد، مادرش جابه‌جا شد تا مسافر مرد کنارش نباشد. خب چرا؟ مگر همه آدم نیستیم؟ یعنی آن مرد چه مشکلی دارد که مادرم این کار را کرد؟ اصلا از کجا فهمید که آن مرد مشکل‌دار است؟مدتی پشت چراغ قرمز بودند. دختری خوشگل را دید که گل می‌فروخت. خوشش آمد و به مادرش گفت که دوست دارد مثل این دخترک، گل‌فروش شود، خیلی کار قشنگی است. مادرش با اخم خدانکندی گفت. سرش را پایین انداخت تا دخترک را نبیند و دوباره هوس نکند. مگر فروختن گل چه عیبی دارد که مادرش این‌گونه او را دعوا کرد؟توی همین فکر بود که راننده دنده را چاق کرد تا حرکت کند. راستی راننده‌ها از کجا می‌فهمند کی قرار است چراغ سبز شود که زودتر دنده رو آماده می‌کنند؟برای اولین بار مدرسه را می‌دید. تعداد زیادی بچه مثل خودش آن‌جا بودند. با تصور پیداکردن دوستان زیاد و بازی‌کردن با آن‌ها در پوست خود نمی‌گنجید. همه‌جا با بادکنک تزئین شده بود، آهنگ شاد زده بودند، میزها پر از خوراکی بود و بچه‌ها همگی ورجه‌وورجه می‌کردند. خیلی از پدرها هم آمده بودند.از مادرش پرسید: چرا بابا نیومده؟ مادر گفت: بابا سرکاره عزیزم و نمی‌تونست مرخصی بگیره. خب مگر پدر بقیه بچه‌ها سرکار نمی‌روند؟ پس چه‌گونه آمده‌اند؟ چرا پدر من نتوانسته مرخصی بگیرد. شاید پدر من را دوست ندارد!صدای ناظم توی بلندگو افکارش را پاره کرد. ناظم با مهربانی خوش‌آمدی گفت و بچه‌ها را به صف‌کشیدن دعوت کرد. کاش آن ناظم پدرش بود…یک سال بعد هم در همان مسیر  به سمت همان مدرسه می‌رفت، اما این‌بار ذهن‌ش پر از درس هدیه‌های آسمان برای امتحان آن‌روز بود! </description>
                <category>علی عطروش</category>
                <author>علی عطروش</author>
                <pubDate>Tue, 07 Oct 2025 11:17:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همان همیشگی</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_atrvash/%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-lozzhiohxgnr</link>
                <description>قلبش دیگر با هیجان نمی‌زد. حتی از شب قبلش هم هیجانی برایش نداشت. مثل یک اتفاق عادی، یک اتفاق روزمره. مثل بیرون‌رفتن از خانه برای خرید یک ماست!حتی حوصله اتوکردن پیراهن چهارخانه‌اش را نداشت، تی‌شرتی دم دستی برداشت و پوشید. بین زدن ریش و گذاشتن ته‌ریش مانده بود که آدم آن طرف آینه گفت ولش کن همین خوب است. موهایش را فقط شانه‌ای زد که فکر نکنند یک‌راست از رخت‌خواب به خیابان آمده. سال‌ها بود چیزی به موهایش نمی‌زد، آخر همین‌جوری هم اکثر آن‌ها راه رفتن را در پیش گرفته بودند، وای به حال این‌که با ژل‌زدن به آن‌ها حس ناکافی بودن هم بدهی.ضدآفتاب؟ بی‌خیال، این کارها برای دخترهاست.  آماده‌شدن‌ش کلا ۵ دقیقه هم طول نکشید. همیشه خیلی زودتر می‌رفت، اما این‌بار نزدیک‌تر به ساعت‌ ملاقات رفت. سخت بود برایش پول گل دادن، ولی این یکی را مجبور بود. مجبور که نه، ولی می‌دانست دست خالی شخصیت‌ش را زیر سوال خواهد برد. توی راه با خودش کلنجار می‌رفت و آینده این ملاقات را پیش‌بینی می‌کرد. البته همه چیز برایش عیان بود ولی نمی‌دانست چه‌گونه و کی به آخرش می‌رسد. قبلا هم کم از این دست اتفاق‌ها برایش نیفتاده بود. همه می‌گفتند بدبین نباش ولی فقط او می‌دانست که عین واقع‌بینی است.به گل‌فروشی سر خیابان رفت، ارزش نداشت شهر را برای خرید یک گل زیر پا بگذارد.نگاهی به سبد گل‌های آماده انداخت. فرصتی نبود که دسته گل جدید بپیچد. آخ که آماده‌ها چه‌قدر گران بودند. از آخرین باری که گل خریده بود مدت زیادی می‌گذشت. به‌سرش زد سه چهار شاخه‌ای رز بپیچد و ببرد، ولی درجا پشیمان شد. سبد گلی بین ارزان‌ترین‌ها انتخاب کرد و رفت. دقیقا راس ساعت به کافه مورد نظر رسید و میزی ۲ نفره را انتخاب کرد و منتظر ماند.کمی با گوشی ور رفت، منوی کافه را بالا پایین کرد تا بعد از بیست و یک دقیقه دخترک پیدایش شد و بابت تاخیر عذرخواهی و بابت گل تشکری کرد. او می‌خواست صحبت‌ش را با ادای احترام و احوال‌پرسی شروع کند اما دخترک به میان حرف‌ش پرید که زودتر حرف اصلی را بزند، چون کلی کار دارد و همین هم که به این قرار آمده به‌ احترام حرف او بوده است.او دستپاچه شد و درخواست‌ش را بدون دورچینی که از قبل برایش تدارک دیده بود مطرح کرد.دخترک که انگار از قبل می‌دانست با چه حرفی مواجه می‌شود تشکری کرد و گفت امکان براورده کردن درخواست او را ندارد و قبل از آن‌که درگیر چرایی‌های او شود خداحافظی کرد و رفت.  به منوی کافه خیره شد. خیلی از این کار غافل‌گیر نشده بود ولی سوال‌هایی که قبلا هم مغزش را می‌خوردند بالا آمدند.پس چه‌طور چند شب با من حرف می‌زد؟ چرا با این عجله؟ نمی‌توانست روزی قرار بگذارد که وقت‌ش را داشته باشد؟ یعنی به من احترام گذاشت که به قرار آمد یا بی‌احترامی کرد که سریع رفت؟ ممکن است از ریخت‌م خوشش نیامده باشد؟ یا شاید صدایم روی مخش رفته است؟ واقعا می‌شود به همین‌ها بسنده کرد و نه‌ی محکمی گفت؟!پیشخدمت را صدا زد و گفت: همون همیشگی!</description>
                <category>علی عطروش</category>
                <author>علی عطروش</author>
                <pubDate>Sun, 05 Oct 2025 12:56:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقصر اصلی کیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_atrvash/%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%B1-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D9%87-msnwsltir2qm</link>
                <description>همیشه اعتقاد داشتم که هیچ اتفاقی مسبب‌ش یک عامل نمی‌تونه باشه. یعنی چی؟  ی بیمار سرطانی رو در نظر بگیر. چرا سرطان گرفته؟ چون سیگار کشیده؟ خب خیلیا سیگار می‌کشن ولی سرطان نمی‌گیرن! و عوامل دیگه. به همین خاطر ما نمی‌تونیم بیماری سرطان رو فقط به یه عامل ربط بدیم. قطعا اون شخص تحت تاثیر همزمان چند عامل مثل ژنتیک، سیگار، استرس و … به این بیماری دچار شده.دقیقا این قضیه برای همه ابعاد زندگی هم صدق می‌کنه. مثلا وضعیتی که الان کشورمون به‌ش دچار شده حاصل نه یه تصمیم و نه یه رییس‌جمهور بلکه حاصل چندین سال عوامل و تصمیمات نادرسته. به‌همین خاطر اصلا نمی‌تونیم وضعیت رو تماما به‌خاطر تحریم یا ریاست‌جمهوری فلان فرد یا فلان جناح بدونیم. تو نمی‌تونی ازدواج‌ت رو فقط مدیون اولین قرار کافه باشی. اتفاقی که تو رو برای اولین بار روبروی طرف مقابل قرار داده خودش معلول چندین عامله! از طرفی چیزی که الان هستی حاصل چندین اتفاق و تصمیم مختلفه که اگه حتی یکی‌ش اتفاق نمی‌افتاد ممکن بود الان فرد دیگری به‌جات نشسته بود. بنابراین می‌شه گفت هر اتفاق و تصمیم تو زندگی هم موثره و هم بی‌تاثیر. یعنی اون عامل به‌تنهایی کاری ازش برنمی‌آد ولی نبودش در جمع سایر عوامل می‌تونه تغییرات زیادی رو منجر بشه.پس چه‌جوریه که بعضی دانشمندا خلقت دنیا رو شانسی و بیگ‌بنگ‌وار می‌بینن؟ این همه عامل چه‌جوری شانسی دور هم جمع شده و این جهان منظم رو ساخته؟ عواملی که نبود یا تغییر هرکدوم‌شون می‌تونست جهان رو کن‌فیکون کنه! </description>
                <category>علی عطروش</category>
                <author>علی عطروش</author>
                <pubDate>Tue, 30 Sep 2025 11:04:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوونه‌خونه‌ی بزرگ!</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_atrvash/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-bc5xk9spcarr</link>
                <description>نمی‌دونم ایران چرا این‌شکلی شده؟ همه از بحرانای روانی زیاد رنج می‌برن و نمی‌شه با کسی ارتباط سالمی گرفت. واقعا ریشه این مشکلات چیه؟ یعنی می‌تونیم ریشه رو به مشکلات مملکت و اقتصادی محدود بدونیم یا عوامل دیگه‌ای هم دخیل هستن؟ هرچی هست که فاجعه زبونه کشیده! هر آدمی رو که می‌بینی انگار یه روانی تو تیمارستان رو دیدی! با هرکی بخوای رابطه داشته باشی اول باید درمانش کنی! مگه من دکترم؟اصلا خود من کلی مشکلات روحی دارم و قرص می‌خورم؛ نیاز دارم یکی خودم‌و درمان کنه!پس چه کنیم؟ جواب طبیعت اجتماعی‌بودن و خلقت جفتی‌مون رو چه‌جوری بدیم؟ سرکوب کنیم؟می‌بینی؟ هر طرف‌ش رو بگیری مشکلات از جای دیگه می‌زنه بیرون. واقعا احساس می‌کنم ادامه نسل ما ایرانیا برای بشریت خطرناکه. کاش یه‌جوری جلومون رو می‌گرفتن که تولیدمثل نکنیم. شاید بگی چرا همه‌ش حرفای ناامیدکننده می‌زنی؟ ولی خدا شاهده خودمم دلم می‌خواد حرفام حقیقت نداشته باشه ولی وقتی بری کف جامعه و با آدما ارتباطای مختلف بگیری می‌فهمی فاجعه از حرفای من‌م فجیع‌تره!</description>
                <category>علی عطروش</category>
                <author>علی عطروش</author>
                <pubDate>Sun, 28 Sep 2025 10:57:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغا یا آقا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_atrvash/%D8%A2%D8%BA%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%82%D8%A7-zxaxdb7gdtkp</link>
                <description>دیدی همه اشتباه می‌کردن؟ تو مرد بودی، خیلی هم مرد بودی.می‌دونم تو چه وضعیتی تونستی با همه بجنگی و ایران تیکه‌تیکه‌شده رو متحد کنی و شاه بشی و بر ایران بزرگ حکومت کنی. تو وضعیتی که هیچ‌کس تو رو حتی آدم هم‌ حساب نکرد. می‌گفتن آدم خواجه حتی حق حیات نداره، شاه بشه؟! خانما هم نمی‌تونن شاه بشن، تو بشی؟تمام مدت تو خونه کریمخان زیر نظر بودی، با این شرایط ۴ تا دوست هم نمی‌شه داشت چه برسه به جمع‌کردن لشکر!همه تو رو شماطت می‌کنن که چرا زدی کرمانیا رو کور کردی؛ ولی فقط عده کمی درک می‌کنن که چه زجری کشیدی از طردها و نگاه‌های تحقیرآمیز. می‌دونم چه‌قدر می‌تونه وحشتناک باشه که همه از تو دوری کنن و مسخره‌ت کنن ولی تو آروم و سر به زیر به زندگی‌ت ادامه بدی و کتاب‌هات رو بخونی.آره مردم فقط به کاری که انجام می‌دی نگاه می‌کنن و براشون اهمیتی نداره به تو چی گذشته.این‌که با وجود این همه محدودیت و تحقیر تونستی شاه بشی حداقل برای من خیلی قابل تحسینه. فقط کاش کتابی می‌نوشتی که بفهمم چه‌جوری تحمل می‌کردی؟ چه‌جوری انگیزه‌ت کم نشد و محکم راه‌ت رو ادامه دادی؟آخه کی می‌گه تو مرد نبودی؟ به‌نظر من تو از تمام مردا با بشکه تسترون هم مردتری.کاش می‌شد مثل تو بود، کاش می‌شد ذره‌ای از قدرت روحی و صبر و پشتکار تو رو داشت و تو این شرایط کم نیاورد.واسه همینه که من هیچ‌وقت نمی‌گم الگوی من رستم دستان و کوروش و نادرشاهه، می‌گم آغامحمدخان قاجاره!</description>
                <category>علی عطروش</category>
                <author>علی عطروش</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 10:01:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وهم خاکستری</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_atrvash/%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-cevazqpqrw9j</link>
                <description>با سردرد بدی از خواب می‌پری. ساعت‌ت عدد ۲ را نشان می‌دهد اما خورشید را می‌بینی که کنار کوه است! یعنی خورشید خواب‌مانده یا زودتر آمده سر کار؟ با موهای درهم‌آشفته و پریشان‌حالی از تخت خودت را می‌کَنی. روی تن‌ت آثار کتک‌خوردن و مشت‌ومالی حسابی توسط بردگان آفریقایی حس می‌کنی. طبق عادتِ هر روزِ بعد از بیداری برای خوردن صبحانه به آشپزخانه می‌روی. الان صبحانه حساب می‌شه یا ناهار؟ شاید هم نیم‌چاشت!با دکور جدیدی مواجه می‌شوی، جای آشپزخانه کلا عوض شده و وسایل تغییر کرده‌اند! یعنی از ساعت ۱۱ دیشب تا الان که معلوم نیست چه کوفتی از روز است، چه‌جوری این همه تغییرات داده‌اند؟!به‌زحمت جای ظرف‌ها و مواد غذایی را پیدا می‌کنی تا ‌غذایی بخوری بلکه فکرت باز شود و بفهمی داری چه غلطی می‌کنی.مادرت ناگهان تا تو را می‌بیند فریاد می‌زند: بالاخره بیدار شدی عزیزکم؟؛ بالاخره؟! چرا بالاخره؟مادرت چرا این‌شکلی شده است؟! نمی‌دانی موهایش را رنگ کرده یا چه‌کار کرده که آن‌قدر سفید شده‌اند! نزدیک که می‌شود تا تو را بغل کند و ببوسد، چاله چوله‌های پوست‌ش صورت‌ت را نوازش می‌کنند. یک شبه چه جوری تا این حد مسن شدی؟ واقعا از دیشب تا الان چه اتفاقی افتاده؟با پدر تماس می‌گیری تا شاید او جوابی برای سوال‌های در سرت داشته باشد؛ اما گوشی‌اش خاموش است. از مادر می‌پرسی بلکه بداند پدر کجا رفته، ولی حرف مادرت تو را سر جایت خشک می‌کند. پدر رفته! واسه همیشه هم رفته! کجا؟ همان‌جایی که همه آدم‌ها می‌روند. مات و مبهوتی. برای پرسیدن این‌که چه‌جوری پدرت آن‌قدر بی‌سروصدا طی چند ساعت مرده، زبان‌ت قفل شده.یاد خواب دیشب می‌افتی؛ آخر در خواب همه چیز سر جایش بود و زندگی عادی جریان داشت.اما یک چیزی این وسط اشتباه است؛ اما نمی‌فهمم چه. یعنی جای خواب و بیداری عوض شده؟ یعنی الان خواب هستم؟شاید هم واقعا خواب‌هایمان بیداری‌ست و بیداری‌هایمان خواب!چه‌طور بفهمم؟ چگونه خواب را از بیداری تشخیص دهم؟ کِی واقعا خواب‌م و کی بیدار؟نکند اصلا مرده باشم؟ یعنی ممکن است الان مرده باشم و بعد زنده شوم؟ یا زنده بوده‌ام و الان مرده‌ام؟چه می‌شود بفهمم همه چیز برعکس چیزی بوده که فکر می‌کردم؟فکر کن بفهمی الان در خواب به‌سر می‌بری و شب‌ها بیدار می‌شوی، یا اصلا مرده‌ای!آیا واقعا فرقی می‌کند؟!</description>
                <category>علی عطروش</category>
                <author>علی عطروش</author>
                <pubDate>Tue, 23 Sep 2025 14:12:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابر و باد و مه و خورشید و فلک درکارند تا تو نانی به‌دست نیاری!</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_atrvash/%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D9%81%D9%84%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D9%86%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-wspjqtfyr0ip</link>
                <description>با فروشگاهی قرارداد همکاری بستم. قرار شد براش‌ون سند استراتژی محتوا بنویسم و ماهیانه تقویم اینستاگرام تدوین کنم.آقا ما یک ماه تمام با وسواس کامل نشستیم و دقیق و با جزئیات اینا رو نوشتیم.تموم که شده بود خودم خیلی راضی بودم و از تصور اجرای این ایده‌ها خیلی کیف کردم.روز جلسه بریف شد و من‌م خوشحال و شاد و خندون رفتم که اکشن‌پلن تقویم محتوا رو پرزنت کنم تا به‌امید خدا تولیدمحتوا رو شروع کنن. این‌م اضافه کنم که قرار بود تولیدمحتوا توسط ۲،۳ نفر از پرسنل خود فروشگاه انجام بشه.رفتیم نشستیم و اومدم که توضیح بدم، دیدم که همگی ناله‌شون بالاست که آقا نمی‌شه روند ‍‍پیج رو عوض کنیم و همین‌جوری خوبه و فلان و بهمان. البته از حق نگذریم بازدید و رشد خوبی توی ‍پیج داشتن ولی تنوع محتوایی و نرخ تبدیل فالوور به مشتری‌شون به‌شدت پایین بود.منم توضیح دادم که قرار نیست کلا همه چیز عوض بشه و فقط می‌خوایم تنوع محتوایی رو بالا ببریم و از این به بعد به‌جای تجربی کار کردن اصولی‌تر کار کنیم و با توجه به فیدبک و آمار پیش بریم تا نرخ تبدیل بیشتر بشه، حتی بعد از مدتی هم بتونیم از طریق تبلیغات دنبال‌کننده جذب کنیم. آخه کار دیجیتال‌مارکتر دقیقا همینه. ضمن این‌که اکثرا درگیری‌های فروشگاه زیاد بود و نمی‌تونستن به‌صورت منظم تولیدمحتوا کنن، باید این چالش رو هم حل می‌کردم.آقا از ما اصرار که اجازه بدید یه مدت این روند رو پیش بریم و نتیجه‌ش رو ببینید اگر جواب نداد بررسی می‌کنیم، و از اون‌ها انکار که نه این چیزها جواب نمی‌ده و ما چند ساله پیج دست‌مونه و خودمون بهتر می‌دونیم و چیزایی که شما می‌گید در حد آکادمیکه!هرچی گفتم به‌خدا من‌م بی‌تجربه نیستم و با چندین بیزینس کار کردم، حتی تولیدمحتوای پیج ۸۰۰کایی دست‌م بوده!دیدم خیلی می‌ترسن و اصلا زیربار نمی‌رن، من‌م دیگه ساکت شدم و هرچی گفتن تایید کردم. چون حقیقتا دیگه داشت به‌م توهین می‌شد.در آخر هم با روی خوش پذیرفتم (چون از دوستام بودن غیر از روی خوش نمی‌شد رفتار کرد!) و در نهایت گفتم باشه این تقویم هست، اگه دوست داشتین به‌عنوان ایده می‌تونین ازش استفاده کنین و جلسه رو ترک کردم.در حالی‌که دندون‌هام رو به هم می‌فشردم راهی خونه شدم. تو راه به این فکر می‌کردم که چی می‌شه فکر می‌کنیم همه چیز بلدیم و اعتقادی به متخصص نداریم؟!وقتی به‌خونه رسیدم یه متن مودبانه و حرفه‌ای تنظیم کردم و استعفای خودم رو اعلام کردم. حالا این وسط صاحب فروشگاه گیر داده بود که نه، مشکلی که نیست! با همکاری هم کار رو ادامه می‌دیم! آخه برادر من کدوم همکاری؟ وقتی هیچ‌کدوم از حرف‌های من‌و قبول ندارن و حس چغندر بودن دارم، چی‌کار می‌تونم انجام بدم؟!فکر کن کلی با تحمل مشکلات بی‌برقی، قطعی اینترنت، تحریم سایت‌ها و ابزار مارکتینگ و اینا با زحمت زیاد کار کنی، آخرش هم زرشک!نمی‌دونم تا کجا می‌شه ادامه داد تو جایی که نه حکومت همکاری می‌کنه، نه مردم، نه کارفرما و نه…همه‌ش چالش هست و دریغ از یک همکاری ساده یا قدردانی!</description>
                <category>علی عطروش</category>
                <author>علی عطروش</author>
                <pubDate>Sun, 21 Sep 2025 09:26:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>