<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ali Forooghie</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ali_forooghie</link>
        <description>نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل / نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:00:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/180830/avatar/sUIknM.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ali Forooghie</title>
            <link>https://virgool.io/@ali_forooghie</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی از نگاه من</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_forooghie/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%86-wm4rdzp9xexi</link>
                <description>بخش اول (زندگی)زندگی ما آدما طول و عرض و عمق داره. اگر بخوام بهتر توضیح بدم زندگی ما مثل یک نمودار روی خط زمان حرکت میکنه. طول زندگی ما همون زمانی هست که میگذره ، عرض زندگی ما اندازه‌ی حال خوبی هست که در هر لحظه از طول زندگی داریم (البته من توی این موضوع خیلی بحث نمیکنم) و عمق زندگی ما تعداد خاطراتی هستند که در هر بازه زمانی از طول زندگی ثبت میشند. بهتره یک مثال بزنم. من حدودا ۲۵ سالمه و بازه‌ی سنی ۲۰ تا ۲۴ سالگی خودم رو خیلی خیلی عمیق میدونم. یعنی بیشتر خاطراتی که الان توی ذهنم دارم توی این بازه ثبت شده. به عبارت دیگه وقتی توی ذهنم در گذشته سیر میکنم خاطرات این بازه اول از بقیه به ذهنم میرسند و همینطور خیلی دقیق و با جزئیات زیاد توی ذهنم بازسازی میشند. با توجه به این گفته نمودار زندگی من با دو مؤلفه طول و عمق چیزی در این حدود میشه:در نمودار بالا، عددهای زیر نمودار طول زندگی من یا همون سالها و زمانی که سپری کردم و ارتفاع هر نقطه عمق زندگی من یا همون تعداد حدودیِ خاطراتی هست که در هر سال در ذهنم ثبت شده‌اند.چیزی که از این حرفها برای من و بقیه باید مهم باشه اینه که مهم نیست طول زندگی شما چقدر هست، بلکه مساحت زیر این نموداره که به شما میگه شما چقدر زندگی کردید. مثلا برای من سن ۱۸ تا ۲۴ اون موقعی هست که بیشتر زندگی کردم و به شکل قابل توجهی در اون سالها خاطرات بی نهایت زیبایی دارم. البته خاطرات خیلی بَد هم باید روی نمودار بیان چون اون‌ها هم تجربه‌های شما هستند. اینکه چرا این نمودار برای من این شکلی شده دلایل شخصی داره. اما نمودار زندگی هرکسی میتونه متفاوت باشه.مطلب مهم این داستان، این هست که شما باید مساحت زیر این نمودار زندگیتون رو تا جایی که ممکن هست گسترش بدید. برای من آدمایی بزرگ هستند و واقعا زندگی کردند که مساحت زیر نمودارشون بیشتر و بیشتر باشه. مهم نیست یک نفر چند سال زندگی کرده مهم اینه که چقدر توی این سالها زندگی کرده. پس خیلی خلاصه، برای من زندگی کردن همون تجربه کردن هست.یکی از عمیق‌ترین لحظات زندگی من در لحظه ثبت همین تصویر شکل گرفته.بخش دوم (کمک)یکی از نکاتی که تازگی‌ها متوجهش شدم این هست که روزی که تعداد عکس بیشتری در گالری گوشیم ثبت کردم، اون روز بیشتر برام خاطره انگیز بوده. یعنی همین الان برای اینکه بفهمم توی چند وقت اخیر چقدر زندگی کردم، یاد گرفتم و تجربه کردم کافیه یک سر به گوشی موبایلم بزنم و ببینم اخیرا چندتا عکس گرفتم. با این روش ناخودآگاه ترقیب میشم که بیشتر به اطرافم دقت کنم، چیزهایی رو پیدا کنم که برام زیبا هستند و اونها رو تا جایی که میشه ثبت کنم. همین تمرین گاهی حالم رو بهتر میکنه و من رو توی زمان حال نگه میداره.راه بهتر این هست که مدام به سفر و طبیعت برید، با دوستانتون و خانوادتون وقت بگذرونید و کسی رو داشته باشید که اون هم مثل شما فکر کنه و دوستتون داشته باشه. البته داشتن این موارد به خصوص مورد آخر بسیار سخته و امکانش هست زمانی که واقعا بهشون نیاز دارید اونا اونجا نباشند پس طبیعیه که هرکسی نمیتونه اونارو داشته باشه (بعضی‌ها هم دارند ولی قدرش رو نمیدونند که یعنی همون ندارند) ولی اینکه تنهایی هم خاطره داشته باشید، با هزینه کمتر ممکنه و اصلا هم ایرادی نداره. یک نکته خیلی کوتاه هم بگم که زندگی معنای بسیار پیچیده‌ای داره و این مطالب گفته شده صرفا یک ایده‌است که چند وقتی در مورد کیفیت زندگی در ذهن من نقش بسته. پس لزوما درست نیستند ولی نگاهی هست که شاید به شما کمک کنه.در آخر هم امیدوارم از درون خوب باشید چون بدون این حال خوب زندگی با هر طول و عمقی بسیار دشواره.</description>
                <category>Ali Forooghie</category>
                <author>Ali Forooghie</author>
                <pubDate>Thu, 05 Dec 2024 02:03:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه مِی (May)</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_forooghie/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%90%DB%8C-may-sq7wqtferkzq</link>
                <description>یه‌ دورانی حالم خیلی بد بود و چندتا از مهمترین آدمهایی که روشون حساب میکردم رهام کردند یا باعث شدند حالم هزاربرابر بدتر بشه، اگر خانوادم و بعضی دوستانم نبودند نمیدونم چه بلایی به سر خودم می‌آوردم. با هر بدبختی‌ای از اون روزها گذشتم و هر بار‌ که حالم یکم مثل اون روزها بد‌ میشه یاد اون آدمها و اینکه چطور رهام کردند میفتم.متن زیر رو زمانی که حالم خیلی بد بود یادداشت کردم:این روزها سیاه‌تر از هرچیزی که تاحالا حس کردمه. تمام روز استرس دارم و از شدت استرس دچار سر درد و معده درد شدید شدم. استرس به شکل یک توپ خیلی داغ روی معدم قرار میگیره و دائما داغ و داغ‌تر میشه. بیشتر وقتها تا نیمه‌ی شب نمیتونم بخوابم و فکرهایی که به سرم میاد هرگز متوقف نمیشه. درست مثل شاخه‌های تو در توی یک درخت صد ساله افکارم دائما رشد میکنند و نمیتونم جلوی پیشروی اونها رو بگیرم. این فکرهای پیوسته، سردرد ناشی از استرسم رو بیشتر میکنه. نمیفهمم داره چه اتفاقی میفته و چرا برای من این اتفاقات میفته. لحظاتی پیش میاد که انگار فشار هوا برام کمه و هر لحظه از روز احساس میکنم که قراره اتفاق وحشتناکی برام بیفته. از شدت این فشار گاهی اشک میریزم و برای اینکه پدر و ماردم رو آزار ندم مجبورم اینکار رو توی خلوتم انجام بدم. چندبار شده که وقتی خوابم میبره از کابوس‌هایی که میبینم از خواب میپرم. خیلی برام عجیبه چونکه توی خواب هم «اسم یک نفر» منو آزار میده و مسخره‌ام میکنه و بهم میخنده. اشتهام رو از دست دادم و فکر میکنم دچار کاهش وزن شدید شدم. حتی اگر به زور غذا بخورم بلافاصله حالت تهوع میگیرم. هرچیزی از هر زاویه‌ای منو یاد اتفاقات بد میندازه. من واقعا حالم خوب نیست.این متن قطعا زیباترین متنی نیست که نوشتم ولی مهم نیست چرا که نوشتم تا گوشه‌های کوچکی از احساسی که داشتم رو شرح کنم و به شما بگم که ممکنه آدمای اطرافتون هم الان در همین وضعیت باشند. احتمالا روحتونم خبر نداره چقدر توجه و مهربونی ساده شما به آدمی ‌که حالش خوب نیست میتونه کمکش کنه و از صدتا دکتر و قرص افسردگی تاثیرش بیشتره. تازه اگه خودتون یکی از دلایل ناراحتیش باشید خیلی خیلی بیشتر میتونه کمک کنه.قدم اول اینه که کسی رو آزار ندید که فکر میکنم هیچ کس تو دنیا نمیتونه صد درصدی اینکارو انجام بده. قدم دوم و مهمتر اینه که اگر کسی رو آزار دادید با رفتارتون رهاش نکنید به حال خودش. سعی کنید دلیل رفتارتون رو صادقانه توضیح بدید تا اون فرد شاید کمی آروم بشه. حتی اگر قبول ندارید که حق با اونه باهاش بحث یا دعوا کنید ولی هرگز رهاش نکنید چون این بدترین حس دنیاست و این رو تضمین میکنم چون خودم با پوست و گوشت و استخوان‌هام حسش کردم.اگر براتون مهم نباشه یا سعی کنید ادای این رو دربیارید که براتون مهم نیست هیچ امتیازی کسب نمیکنید. شما با این رفتار فقط و فقط با یک چاقو به قلب و روح اون آدم ضربه میزنید. من اینارو مینویسم چون قبلا تجربشون کردم و خداروشکر الان دیگه مشکلی ندارم ولی شاید یک‌نفر که داره با کسی چنین رفتاری میکنه بخونه و لحظه‌ای به خودش بیاد و سریعتر رفتارش رو تغییر بده. بحث ضعیف یا قوی بودن نیست و این احساس ممکنه برای هرکسی پیش بیاد.زندگی ما آدما انقدر کوتاهه که نمیتونیم داخلش نقشای متفاوتی بازی کنیم. چون فرصت یادگیریشون رو نداریم. این خود ما هستیم که به خودمون یاد میدیم که‌ سنگدل باشیم یا نه. اگر یکبار سنگدلی کنید دیگه نمیتونید در آینده نقش شخصیت مهربان رو بازی کنید چون این در گذشته شما ثبت شده و قابل تغییر نیست. گاهی این شما نیستید که مهمید و مهم نیست که حال شما هم بد باشه، دیگران هم در زندگی شما خیلی مهم‌ هستند، به دیگران کمک کنید تا اونا هم وقتی شما به کمک نیاز داشتید به شما کمک کنند.ماه May ماه سلامت روانی هست. مطمئن بشید که سلامت روانی کسی رو به خطر نمیندازید، نه به خاطر اینکه خودتون وجدانتون راحت باشه، بلکه به خاطر اون فرد و مسئولیتی که بر دوش شماست. این یک لطف نیست.</description>
                <category>Ali Forooghie</category>
                <author>Ali Forooghie</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2024 08:14:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_forooghie/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-gh0cwacqoys5</link>
                <description>باران که میبارد همه چیز ثبت میشود. خاطراتم را با باران بهتر به یاد دارم. صدایش همیشه در گوشم افکارم را مثل یک نوازنده ی پیانو مینوازد. صدای جوب های پر آب خیابان ولیعصر، عبور چرخ ماشین ها از چاله‌های آب در خیابان‌ها، صدای ضربه هایش روی شیروانی ویلا در بابلسر، صدای تق تق روی شیشه‌ی ماشین پدر هنگام رفتن به مدرسه. صدای باران هم نوای صدای باران است، بی مثال.بوی باران را حتما شنیده‌اید، خیابانهای خیس با انبوهی از برگهای زرد، خاطرات قدم زدن از مدرسه تا خانه برایم زنده میشود. با کوله پشتی‌ای پر از کتاب، کلاه کاپشنم را روی سرم میکشیدم و شالم را به توصیه‌ی مادرم دور صورتم میپیچیدم که مبادا سینه پهلو کنم. دویدن زیر باران تا خانه هرچند آنروز دلنشین نبود اما هر لحظه‌اش برایم به زیباترین شکل ممکن ثبت شد. باران سالهای بعد عوض شد. ریشهایم درآمدند، افکارم درهم تنیدند. اطرافیانم اطرافم نبودند. بزرگتر نه، تنهاتر شده بودم ولی تمام تنهاییم با او برطرف شده بود. همراهی نو که شادی و غمم بود، دانشگاه به جای مدرسه و بابلسر به جای تهران. دیگر باران برایم لحظه‌ی عبور از خیابان برای سوار تاکسی شدن با دوستانم را تداعی نمیکرد، دیگر در خیابانها پیاده زیر باران نبودم. باران در این سالها، زمانی که در ویلا روی تختم منتظر خواب بودم، صدای شیروانی مینواخت و میبارید. زمانی که از دانشکده تا درب دانشگاه با دوستانم پیاده میرفتم میبارید. زمانی که با او در جاده سوار اتوبوس بودم میبارید. زمانی که در کنار ساحل دانشکده قدم میزدیم میبارید. دوری از خانواده و زندگی در شهری کوچک، هرچند آنروز دلنشین نبود اما هر لحظه‌اش برایم به زیباترین شکل ممکن ثبت شد.روز بارانی دانشگاهزمان گذشت و او برخلاف نامش رفت و امروز در خانه پدری به تماشای باران مینشینم. هنوز هم زیباست. کمی غمناک شده و مشابه گذشته نیست، ولی همچنان میبارد و میدانم که هست تا همه چیز را ثبت کند.اینگونه نمیماند، باران مهربان است. هنوز هم که میبارد منتظر زنده‌شدن خاطراتم در گذشته میمانم. نفسی عمیق میکشم. باید عطر باران تمام مغزم را پر کند تا دوباره حیاط خیس مدرسه و کلاس‌های نمناک دانشکده در ذهنم زنده شود. دوباره پیاده رَوی‌های کوچه برلن با پدر و مادر برای خرید کاپشن در فصل سرما را به یاد بیاورم. دوباره دویدن زیر باران برای رسیدن به اتوبوس‌های دانشگاه با دوستانم را به یاد بیاورم. مطمئنم که دوباره با باران لحظات به یاد ماندنی ثبت میکنم، خدا را چه دیدید، شاید باران امروز را هم به زیباترین نحو ممکن ثبت کند. شاید باران میداند که در کدام روزها ببارد. شاید باران فقط برای من میبارد.</description>
                <category>Ali Forooghie</category>
                <author>Ali Forooghie</author>
                <pubDate>Sun, 14 May 2023 08:04:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌بان</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_forooghie/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%86-pkcd1nfnbfpe</link>
                <description>دورتر از دانشکده ، ساحلی بود که بین بچه های دانشگاه به &quot;ساحل دانشگاه&quot; معروف شده بود. بعضی روز ها بعد از کلاس با دوستم اونجا میرفتیم و بعد از غروب افتاب بر میگشتیم. ویژگی اصلی ساحل دانشگاه دنج بودن اون بود. کسی نبود که سر و صدا کنه. همیشه خلوت بود. صدای موجهای دریا، همین. گهگاهی یک ورزشکار عرض ساحل رو میدوید یا یکی دو تا ماهیگیر که پیش از طلوع آفتاب تورهاشون رو توی آب پهن میکردند، به اونجا میومدند.ساحللب‌ آب یک سکوی چوبی بلند خیلی قدیمی، با ارتفاع تقریبا صد و هفتاد سانتی متر که با تکه های بنر از دو طرف غربی و شرقی و همینطور سقف بسته شده بود، وجود داشت. به نظر میرسید که پیش‌تر از این سکو‌ به عنوان سایه بان‌ برای نجات غریق ها استفاده میشده و روزگاری این ساحل رفت و شدی داشته.روی اون مینشستیم و پاهامون رو ازش آویزون میکردیم. غروب که میشد آب بالا میومد و پایه های تخت که داخل شن رفته بودند و بالاتر از اون جلبک زده بودند، به زیر آب فرو میرفتند.عکسی از داخل سایه بان چوبیدر مسیرِ رفتن از دانشکده تا سایه بان مزرعه‌های بی نهایت زیبایی بودند. غروب، چوپان ها گله های خودشون رو  برای چرا به اطراف مزرعه‌ها می آوردند. در فصل بارندگی هم آب توی گودال‌های منطقه جمع میشد و با هدایت مسیل‌ها، از اون آب‌ها برای آبیاری مزارع استفاده میکردند. توی یکی از مزارع یک درخت خیلی بزرگ وسط مزرعه وجود داشت که توی روزهای گرم سایه‌ خوبی برای استراحت پیش از رسیدن به سایه‌بان درست کرده بود. گلهای زرد تمام دیدمون رو پر میکرد و دریایی به وسعت چند هکتار از اون ها درست شده بود. درختی که سایه‌بان میشدنشستن روی این سایه بان رو اونقدر دوست داشتیم که توی بارون و آفتاب، سرما و گرما اونجا میرفتیم. تقریبا هر روز زیر سایه بان مینشستیم و آهنگ‌های مورد علاقمون رو گوش میکردیم، فیلم میدیدم و صحبت میکردیم. سایه‌بان نجات غریق‌ها، خلوتگاه عزیز ما شده بود.روزها و ساعت‌ها و ماه‌ها گذشت. تغییرات شروع شدند. محل زندگی من عوض شد و دیگر با دوستم هم مسیر نبودم. ساحل رفته رفته کنار رفت و دیگر خلوتگاه دنج ما نبود. سایه بانمان بی سرنشین شد. زیر برف و باران و آفتاب آنجا بود و ما سری به آن نمیزدیم. با پیدا کردن خلوتگاهی جدید کم کم فراموش کردیم غروب‌های آفتاب از روی سایبان چقدر زیبا بودند.پس از مدت‌ها به پیشنهاد دوستم تصمیم گرفتیم به همان ساحل برویم. اول قصد کردیم که از همان مسیر قدیمی شروع به حرکت کنیم و به مزارع اطراف بریم. همان ابتدا یک سطل جوهر سیاه روی دلم ریخنتد. مسیر ساحلمان دیگر پر از مزرعه نبود. حالا یک جاده آسفالت برای خوابگاه تازه تاسیس از وسط مسیر ساحل رد میشد و استفاده از اون مسیر دیگر لطف گذشته را نداشت و مضاف بر اون دور مزرعه ها رو برای جلوگیری از ورود دانشجوها بسته بودند و امکان نداشت دوباره از اون مسیر بتوان به ساحل رفت.فراموش کردیم. درخت اونجا بود. گلها هم همینطور. آبگیر‌ها هم همچنان پر بودند اما دیگر دنج نبود. به سمت ساحل که رفتیم هم اوضاع تعریفی نداشت. سایه بان شکسته بود و توسط یک سازمان ساحل دنج ما تحت نظر گرفته و پر از آدم شده بود. دلم به حال سایه بانمان سوخت. مُردنش را ندیدیم. سایه‌بانی که زیر آن به تماشای غروب نارنجی آفتاب مینشستیم حالا شکسته و بیچاره وسط ساحل افتاده بود.بخش از مسیر به ساحلمدت‌ها از همه‌ی این جریان ها میگذرد. وقت فراموش کردن است. فراموش کردن ساحل و دریا و دانشگاه و دوستان و کلاس و گشتن و … .دلم سخت تنگ میشود. اما زمان با کسی شوخی ندارد. زمان همه را از لبه ی تیغ تیز خود میگذراند. زمان همه را کشته؛ ساحل و سایه بان و مزرعه و استراحتگاه زیر درخت و حتی دوستم که پاره‌ی تن من بود را هم از من گرفت. دیگر هیچ کدام مثل قبل نیستند. ناراحتی فقط سایه‌ای از حسی است که به این موضوع دارم. زمان شکست ناپذیر است و نمیتوان از او مهلت گرفت. فکر میکردم زمان همه چیزهای خوب این بخش از زندگی من را گرفته اما به این سادگی نمیتواند ما را بگیرد و آن را هم از من گرفت. فکر میکردم ما جای دیگری برای خودمان پیدا میکنیم؛ آهنگ گوش خواهیم داد، بازی میکنیم و صحبت میکنیم اما اینطور نشد.دوستی به من گفت که دو مفهوم در جهان بیش از هرچیزی به خدا نزدیک‌ترند. یکی زمان و دیگری سکوت. پس از این همه مدت حرف او را میپذیرم. زمان میتواند شما را از پای در بیاورد. احتمالا بهترین راه این است که به زمان فکر نکنید و از آن چیزی که در همین لحظه هستید لذت ببرید.</description>
                <category>Ali Forooghie</category>
                <author>Ali Forooghie</author>
                <pubDate>Sun, 14 May 2023 08:01:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Bojack بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_forooghie/bojack-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-xxkiybej5ajh</link>
                <description>احتمالا یکی از عمیق‌ترین سریال‌های انیمیشنی که در حال حاضر میشه دید سریال بوجک هورسمنه (Bojack Horseman). سریالی که توسط Netflix با صداگذاری بهترین بازیگران هالیوود پخش می‌شد تا اینکه در فصل پنجم به دلایل مختلف از تولید متوقف شد.شخصیت بوجک یک بازیگر، با صورت یک اسب، صدای خش‌دار و بمِ ویل آرنت (Will Arnett) و داستان سرایی بی نظیر این بازیگر خیلی خیلی جور درمیاد. بوجک بازیگر فوق‌العاده با استعداد‌یه که با شوخی‌های طعنه دارش گاهی شما رو میخندونه ولی شما خیلی خوب خبر دارید که از درون یک ویرانه‌‌ تمام عیاره. بوجک در طول سریال دائما سعی در تغییر دادن اون چیزی که هست داره و این مبارزه خودش با خودش رفته رفته کاراکتر اون رو از چیزی که هست هم شکسته‌تر میکنه. درست مثل یک خونه‌ی خراب که با هر بار طوفان یک تکه‌ی دیگه از دیوارهاش می‌ریزه و هر لحظه ممکنه کاملا با خاک یکسان بشه.داستان عمیق و تاریکی که از شخصیت بوجک روایت میشه بدون شک شما رو تحت تاثیر قرار می‌ده. یک لحظه با تصویر سازی‌های زیبا از آسمون و طبیعت کارتونی خودش شمارو همراه می‌کنه و یک لحظه بعد با یک مونولوگ با صدای بوجک، چند ثانیه‌ای شمارو به فکر فرو می‌بره و اجازه می‌ده با این فکر چند وقتی رو بگذرونید.در طی این روند کم‌فراز و پر‌نشیب تصمیماتی که بوجک می‌گیره و عواقبی که برای اون به همراه داره این اجازه‌ رو به شما می‌ده که خودتون رو به یاد بیارید، که چه تصمیماتی گرفتید و چه احساسی راجع به اون تصمیمات دارید. یکی از خوب‌ترین و احتمالا غمناک‌ترین بخش‌های تماشای این سریال فلش‌بک‌ زدن به زمان‌های گذشته است، این موضوع که چه دومینویی از گذشته‌ کاراکتر‌ها باعث شده که در دوراهی‌ها تصمیم اشتباه رو بگیرند، کاملا به ذهن بیننده می‌شینه و برای لحظه‌ای قسمت عمیقی از احساسات درون شما رو لمس می‌کنه.به نظر من بوجک نمادی برای انسان‌هایی هست که با گذشته خودشون دست و پنجه نرم می‌کنند. همونطور که Ted Mosbey توی سریال آشنایی با مادر و Rustin Cohle توی سریال کاراگاه‌های حقیقی در گذشته خودشون گیر کردند بوجک هم با این مشکل دست و پنجه نرم می‌کنه. این مشکل همزمان با از دست دادن سه نفر از کسانی که می‌دونست واقعا دوستش دارند آخرین دیوارهای احساسات بوجک رو فرو میریزه. &quot;هر اتفاق بدی که برای اون میفته یک چاه عمیق و تاریک انتهای قلبش درست می‌شه و هر بار که توی اون‌ها میفته مدت زیادی طول می‌کشه که ازشون بیرون بیاد.&quot; این سقوط کردن‌ها، مثل ترکش‌های گلوله، همیشه همراه  بوجک هستند و گاهی تیر میکشند اما هرگز این مبارزه تموم نمیشه. از نظر من بزرگترین پیامی که می‌شه از این سریال گرفت اینه که باید توی این مبارزه با خاطرات گذشته پیروز بشیم. پیروزی احتمالا به این معنی نیست که اون‌ها رو فراموش کنیم و یا سعی کنیم دور بریزیم. پیروزی یعنی ساختن روی باقی‌مانده‌هایی که از گذشته به جا مونده، یعنی استفاده از تجربیات گذشته برای تصمیمات آینده. دور ریختن گذشته احتمالا بهترین ایده نیست چرا که گذشته شما چیزی هست که حال شما رو می‌سازه. هرچقدر سعی کنید از گذشته خودتون فرار کنید بیشتر شکست می‌خورید. اعتقادات و چیزهایی که به اونها ایمان دارید باید در طول زمان تغییر کنند، نه به این معنی که اونها رو دور بریزید بلکه اون‌ها رو تکمیل کنید و دائما اصلاح کنید. پازلی که از ویرانه‌ها و قطعات جدید فکری، اعتقادات شما رو می‌سازه خیلی خیلی مستحکم خواهد شد و این اطمینان رو به شما میده که حتی اگر شکست بخورید تنها زمینه‌ای برای بهتر شدن این پازل مهیا شده.بوجک هورسمن ببینید و اون‌هایی که دوستتون دارند رو اذیت نکنید.</description>
                <category>Ali Forooghie</category>
                <author>Ali Forooghie</author>
                <pubDate>Sun, 14 May 2023 07:52:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>