<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ali_H7521</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ali_h7521</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:28:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4733/avatar/zfB3U0.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ali_H7521</title>
            <link>https://virgool.io/@ali_h7521</link>
        </image>

                    <item>
                <title>۳. استارتاپ ویزای کانادا - تیم</title>
                <link>https://virgool.io/StartUpVisa/%DB%B3.-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D9%88%DB%8C%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%A7---%D8%AA%DB%8C%D9%85-cnms9y0nvewu</link>
                <description>من ابتدا باید یک عذرخواهی بکنم بابت تاخیری که در هفته‌های گذشته داشتم و بر خلاف قولم نتوانستم منظم پست‌ها را منتشر کنم. امیدوارم که خودتان به زودی لدر‌ آو ساپورتتان را بگیرید، بعد متوجه می‌شوید که لدر آو ساپورت تازه آغاز ماجراست. بعد از آن قرار است کلی کار انجام بدهید که احتمالا خیلی آنها را آندراستیمیت کرده‌اید. به هر حال قول قول است و آدم حسابی نباید تحت هیچ شرایطی زیر قولش بزند. سعی می‌کنم برای جبران کم‌کاری‌های چند هفته گذشته در هفته‌های آتی بیشتر بنویسم تا کم‌کاری‌ام را جبران کنم. یک نکته‌ای که به ذهنم رسید در ابتدای این متن بگویم این است که من هدفم از انتشار تمام این پست‌های اول که نمی‌دانم دقیقا چه تعداد خواهند بود این است که شما یک دید اولیه راجع به بیگ پیکچر استارتاپ ویزای کانادا پیدا کنید. زمانی که احساس کنم به قدر کافی راجع به کلیات توضیح داده‌ام قطعا سراغ جزئیات خواهم رفت. یکی از برنامه‌هایم این است که تا جایی که امکانات اجازه داد راجع به تک‌تک قوانین و تغییرات و سازمان‌های مورد تایید آی‌آر‌سی‌سی (دانه به دانه) برای شما آنچه را که می‌دانم بازگو کنم. پس اگر این حرف‌های اولیه به نظرتان بورینگ یا بدیهی آمد دیگر به بزرگی خودتان ببخشید. چون من نمی‌دانم تک‌تک کسانی که این متن را می‌خوانند یا در آینده خواهند خواند تا چه اندازه با کلیات این پروسه آشنایی دارند. از طرف دیگر چون خیلی از همین مسائل زمانی که من شروع کردم آنقدرها هم برای من روشن نبود و کسی هم نبود که درباره آنها چیزی نوشته باشد، من فرض را بر این می‌گذارم که احتمالا خیلی‌های دیگر هم ممکن است امروز همان جایی باشند که من یک سال و نیم پیش بودم. برویم سراغ اصل داستان امروز.تیماگر تجربه ساختن یک کسب و کار یا سرویس را چه به صورت انفرادی و چه حتی در لول درون سازمانی داشته باشید می‌دانید که یکی از سخت‌ترین و چالش‌برانگیزترین بخش‌های شروع هر پروژه‌ای پیدا کردن آدم‌های مناسب و درست کردن تیم است. به قول ابراهیم نبوی اولا به چند دلیل. یکی اینکه اساسا ما ایرانی‌ها کار تیمی بلد نیستیم. ما در کارهای تیمی خوبی نیستیم. برای کارهای تیمی آموزش ندیده‌ایم. در ورزش‌های انفرادی همیشه نتایج درخشان‌تری نصیب‌مان می‌شود و بلا بلا بلا. یک دلیل دیگرش این است که اساسا ماهیت تیم‌سازی از آنچه معمولا در بدو امر می‌پنداریم خیلی پیچیده تر و حساس‌تر است. یعنی مثلا شما اگر بجای ایران می‌خواستید از برزیل هم برای استارتاپ ویزا اقدام کنید، باز هم قرار نبود تشکیل تیم کار ساده‌ای باشد چون آنها فوتبال‌شان خوب است!من در این نوشته قصد دارم به چند موضوعی که خیلی از ما مخصوصا در زمان انتخاب شریک‌تجاری و هم‌تیمی آنطور که باید به آنها دقت نمی‌کنیم اشاره کنم.۱. انگیزهآدم‌ها با انگیزه‌های خیلی متفاوتی سراغ پروسه‌هایی مثل استارتاپ ویزا می‌روند. برای بعضی‌ها که اتفاقا مشاهدات من نشان می‌دهد اکثریت غالبی هم هستند همه چیز صرفا در مهاجرت خلاصه می‌شود و استارتپ ویزا یا هر ویزای دیگری صرفا بهانه است. من به آنها حق می‌دهم. شرایط ایران طوری است که احتمالا اگر مهاجرت دغدغه جدی کسی نباشد باید قدری درباره سلامتی‌اش نگران بود! اما گروه دیگری واقعا دنبال استفاده از فرصت استارتاپ ویزا برای کاشتن بذر ایده‌های خلاقانه‌شان در زمینی بهتر از کویر ایران هستند. بعضی دیگر زیدی در خارج دارند و صرفا هر جا که بار بخورد می‌روند و خلاصه اینکه آدم‌ها انگیزه‌های خیلی متنوع و متفاوتی به سمت استارتاپ ویزا می‌کشد. احتمالا نصیحتی با این مضمون که سعی کنید تیمی داشته باشید که همه اعضا انگیزه‌های کاملا مشابه و یکسانی داشته باشند خیلی ایده‌آل‌گرایانه و دور از دنیای واقعی است، اما به هر حال اولین توصیه‌ای که به ذهنم می‌رسد این است که سعی کنید تا جای ممکن انگیزه‌های آدم‌ها در تیم شما آلبالو گیلاس نچیند و هر کدام به سمتی نرود و تا جایی که مقدورات به شما اجازه می‌دهد، در این مسیر با آدم‌هایی با انگیزه‌های مشترک یا نزدیک به هم همراه و هم‌مسیر شوید. ما در طی تقریبا یک سال و نیمی که دنبال گرفتن استارتاپ ویزای کانادا بودیم ۴ هم‌تیمی داشتم که هر کدام در جایی از مسیر، از ما جدا شدند. یکی همزمان برای ویزای دانشجویی اقدام کرده بود. یکی دیگر امتیاز بالایی در اسکیلد ورکر داشت و خلاصه هر کدام به شکلی. پس به انگیزه‌ها دقت کنید.۲. رزومهبحث بعدی درباره انتخاب هم تیمی، به &quot;سندرم رزومه&quot; دچار شدن است. البته من خودم این سندروم را به تازگی کشف کردم و هنوز مطالعاتم در این زمینه ادامه دارد اما چیزی که الان برایم اظهر‌من‌الشمس است این است که آدم‌هایی که از نگاه شما دارای رزومه یا موقعیت شغلی بالایی هستند، عموما برای شما هم تیمی‌های خوبی نخواهند بود. باور بفرمایید که بودن کسی از اسنپ یا دیجی‌کالا یا کافه بازار در تیم شما برای دوستان‌مان در کانادا پشیزی ارزش ندارد. آنها در اکثر موارد اصلا ایده‌ای حتی درباره نام این کمپانی‌ها هم ندارند، تا چه رسد به هد فلان تیم فلان!اما من برای توصیه‌ام به انتخاب نکردن آن بزرگواران دلایل دیگری هم دارم. اول اینکه این عزیزان معمولا سرشان شلوغ‌ است و آنقدر که انتظار دارید برای پروژه وقت اختصاص نمی‌دهند. این بزرگواران معمولا خیال می‌کنند همین که لطف کرده‌اند و با اضافه شدن‌شان به تیم برند فلان کمپانی شناخته شده در یکی از مفلوک‌ترین کشورهای جهان را به سی‌وی‌های تیم شما اضافه کرده‌اند، کمر غول شکسته شده و دیگر لازم نیست افورت دیگری پشت کار بگذارند! از طرف دیگر چون اکثرا آدم‌های با رزومه‌های قوی، گزینه‌های دیگری مثل جاب آفر را هم برای خود روی میز می‌بینند، کمتر دل به کار می‌دهند و شاید کل پروژه آنقدر که برای شما مهم و حیاتی است برای آنها جدی نباشد. من اگر به گذشته بر می‌گشتم مهم‌ترین تغییری که در کل این مسیری که آمدم ایجاد می‌کردم این بود که به جای انرژی گذاشتن برای جذب نیروهای سینیور و خفن (اکثرا خفن خانه‌هایشان هستند)، وقتم را صرف پیدا کردن نیروهای جونیور یا بی‌ادعاتر ولی با انگیزه می‌کردم. پس به قول بچه‌های توییتری برای خودتان دنبال هم‌تیمی تراز باشید.۳. کانتریبیوشنمسئله آخری که درباره تیم می‌خواهم به آن اشاره کنم بحث مقدار زمانی است که آدم‌ها حاضرند فارغ از توانمندی‌ها و رول‌شان در تیم صرف کل پروژه کنند. این آخری را زیاد نمی‌توانم باز کنم و فقط باید خودتان شروع کنید تا دقیقا متوجه شوید که چه می‌گویم. اما توضیحی که به زبان ساده می‌توانم بدهم این است که خیلی‌ها به پروژه‌های استارتاپی شبیه استخدام نگاه می‌کنند. فکر می‌کنند که باید یک نفر در تیم برای همه شرح وظایف بنویسد و نقش آنها هم در بهترین حالت قرار است در حد دان کردن تسک‌هایشان در موعد مقرر باشد. خیر عزیزان خیر. کار استارتاپی بیشتر از هر چیزی نیازمند مشارکت و همفکری‌های پی‌در‌پی است. ممکن است شما مثلا فرانت کار یک تیم باشید و استارتاپ ارلی استیج شما اصلا با یک قالب وردپرسی بالا آمده و برای شما فعلا هیچ تسکی روی میز نیست. معنی این داستان این نیست که شما قرار است منتظر بمانید تا برای شما از گنجه استارتاپ تسک در بیاورند! خیر. چون همیشه در نقطه شروع کار استارتاپی تیم کوچک است، همه باید حواسشان به همه چیز باشد و آماده انجام دادن هر کار گلی باشند. پس نکته آخرم این است که آن عزیزانی که می‌گویند به ما بگویید چه کنیم، هر چه گفتید ما فی‌الفور دان خواهیم نمود بیشتر مناسب کار در وزارت صمت هستند نه پروژه استارتاپ ویزا. در کل اگر بخواهم تمام حرفم درباره تیم را در یک جمله بزنم به شما خواهم گفت که موقع انتخاب همکار یا شریک تجاری یا به زبان خودمانی‌مان هم‌تیمی، بجای تحصیلات و رزومه و پوزیشن شغلی فردی که می‌خواهید به تیم اضافه کنند بیشتر روی انگیزه‌ها، تعهد و فول‌تایم بودن و جامع‌الاطراف بودن افراد متمرکز شوید. پ‌ن: این کلمه آخر را به تازگی از یکی از عزیزان (خیر ایشان آخوند نیست) یاد گرفته‌ام و به نظرم خیلی واژه بلاجایگزینی است. اگر می‌خواهید کار استارتاپی کنید حقیقتا سعی کنید تا می‌توانید جامع‌الاطراف باشید ؛)))</description>
                <category>Ali_H7521</category>
                <author>Ali_H7521</author>
                <pubDate>Wed, 22 Dec 2021 16:31:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲. استارتاپ ویزای کانادا - ایده</title>
                <link>https://virgool.io/StartUpVisa/%DB%B2.-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D9%88%DB%8C%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%A7---%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-a5x4g7bzmcir</link>
                <description>نوشتن از استارتاپ ویزای کانادا در روزهایی که در جای‌جای ایران و به خصوص در اصفهان مردم از بی‌آبی به تنگ آمده‌اند و طبق معمول با واکنش تیپیکال حکومت به هر معضلی مواجه هستند، حسی شبیه گفتن آن جمله منتسب به ماری آنتوانت به من می‌دهد که گفته بود مردم اگر نان ندارند، کیک بخورند. راستش نمی‌دانم که در این شرایط بهتر است که از استارتاپ ویزا و کانادا چیزی نگویم و ساکت بمانم یا باید خیلی جدی‌تر راجع به آن بنویسم. دیروز شک داشتم که نوشته‌ام را منتشر کنم یا نه. بعد فکر کردم این، تنها کاری است که این روزها از من ساخته است. شاید همین نوشته‌ها به یک نفر کمک کند و انگیزه بدهد و همین بس است ...اگر وقت خواندن نوشته قبلی من را ندارید، در ابتدای این نوشته می‌خواهم یک جمع بندی خیلی خیلی خلاصه داشته باشم راجع مهم‌ترین چیزهایی که در آن گفتم.۱. اینکیوبیتورهای کانادا اپلیکیشن فی ندارند. پس اپلای کردن برای آنها هزینه‌ای به جز تهیه مدارکی که آنها در زمان اپلای کردن از شما می‌خواهند و احتمالا پروسه‌ای که ممکن است طی کردن آن اجباری شده باشد و از قضا هزینه‌بر هم باشد (مانند شرکت در یک کورس خاص) ندارد.۲. اینکیوبیتورهای کانادا برای تشخیص اینکه آیا تیم و استارتاپ شما شایسته دریافت لدر آو ساپورت هست یا نه سلیقه، نگاه و معیارهای کاملا متفاوتی دارند. بعضی‌ از آنها پروسه‌های ساده اما هزینه‌های بالایی دارند و بعضی برعکس، هزینه‌های کمتر ولی داکیومنت‌های بیشتر و پیچیده‌تری از شما می‌خواهند.۳. اینکیوبیتورها برای هر تیمی که قصد اپلای کردن برای استارتاپ ویزا را داشته باشد به طور کلی به دو دسته تقسیم می‌شوند. دسته اول آنهایی هستند که کلا از لیگ شما خارج هستند. مثلا اینکیوبیتور آلاکریتی در ونکوور از هر تیم ۱۲۸ هزار دلار با احتساب مالیات دریافت می‌کرد. ممکن است این مبلغ کلا با بودجه‌ای که شما در اختیار دارید سازگار نباشد. این عدد مربوط به بیش از یک سال پیش است و ممکن است الان حتی بیشتر هم شده باشد. اما فعلا بحث سر مبلغ نیست. نکته این است که احتمالا خیلی از آنها مبالغی مطالبه خواهند کرد که ممکن است شما توان پرداخت آنرا نداشته باشید. ممکن است علاقه‌مندی آنها به حوزه‌ها و صنایعی باشد که ربطی به ایده و استارتاپ شما ندارد. حتی ممکن است آنها در ایالتی باشند که شما به هر دلیل علاقه‌ای به رفتن به آن ایالت ندارید. شاید عمه دختر دایی مادربزرگ شما در تورنتو زندگی می‌کند و همین کورسوی امیدی هست برای شما که لااقل در تورنتو حتی اگر برای شما اتفاق بدی بیوفتد یک کسی هست که شاید به داد شما برسد ولی مثلا در ویکتوریا شما کسی را نمی‌شناسید و این شما را نگران می‌کند. هزینه‌های زندگی در ایالت‌های مختلف خیلی با هم متفاوت است و دلایل زیادی دیگری مثل آب و هوا و ... هم باعث می‌شود که ترجیح و انتخاب‌های افراد با یکدیگر متفاوت باشد. پس دسته اول آنهایی هستند کلا به هر دلیلی یا شرایط آنها با شما جور نیست یا شرایط شما با‌ آنها و بدین‌سان کلا از لیگ شما خارج می‌شوند.دسته دوم اما آنهایی هستند که خیلی روشن و قاطعانه نمی‌شود گفت که شما برای آنها هیچ شانسی ندارید. در واقع این‌ها شامل اینکیوبیتورهایی می‌شوند که دست کم روی کاغذ به نظر می‌آید که شرایط شما با معیار‌های مد نظر آنها خیلی فاصله زیادی ندارد. این دسته احتمالا شامل یک لیست چند گزینه‌ای می‌شود که معمولا اگر انتخاب‌هایتان را درست فیلتر کرده باشید نباید تعدادشان از ۵ یا ۶ تا بیشتر بشود. اما شما همچنان نمی‌توانید برای همه آنها اپلای کنید. چرا؟ چون توضیح دادم که مسیری که هر کدام از آنها از شما انتظار دارند که طی کنید یا طی کرده باشید ممکن است کاملا با بقیه فرق داشته باشد. مثلا بعضی از آنها استارتاپ شما را حتی اگر صرفا یک طرح اولیه باشد که فقط یک لندینگ پیج ساده دارد واجد شرایط بررسی می‌دانند و پوینت اصلی را به ایده و تیم می‌دهند. بعضی از این جلوتر می‌روند و از شما ام‌وی‌پی هم می‌خواهند. بعضی از این هم جلوتر رفته و انتظار دارند که شما مارکت ریسرچ و کاستومر دیسکاوری دقیقی هم انجام داده باشید. و بعضی اصلا از شما یک بیزینس آپ اند رانینگ می‌خواهند که به سطح مشخصی از درآمد هم رسیده باشد.پس حتی در دسته دوم هم همه گزینه‌های بالقوه روی میز نمی‌توانند گزینه‌های بالفعل نهایی شما را شامل شوند. اما همانطور که می‌بینید به تعداد استارتاپ‌ها راه هست برای رسیدن به کانادا! فقط باید راه درستش را پیدا کنید. پروسه فیلتر کردن و سورت کردن اینکیوبیتورها بر مبنای توضیحاتی که بالا دادم تا رسیدن به یک لیست مختصر و مفید که شامل یک یا دو یا سه اینکیوبیتور را شامل شود، فرآیندی زمان‌بر و نیازمند مطالعه و گاها مکاتبه است اما کار خیلی سختی نیست.بگذارید همینجا یکی از سوال‌های پرتکراری که از من می‌پرسند را جواب بدهم.  &quot;اگر استارتاپ فعال و درآمدزایی در کشور دیگری داریم، آیا می‌توانیم روی آن برای گرفتن استارتاپ ویزا اقدام کنیم؟&quot;  جواب خیلی صریح و روشن این است. هدف دولت کانادا از طراحی این پروگرم در در درجه اول ایجاد ارزش و درآمدزایی کسب و کار شما برای کانادا و در درجه بعدی اشتغال‌زایی برای کانادایی‌هاست. بنا بر این اگر کسب و کار شما قابلیت ایجاد این دو فرصت در خاک کانادا را دارد جواب مثبت است. در غیر اینصورت اینکه شما مثلا در ایران یا امارات کسب و کاری دارید که ماهانه صدها هزار دلار درآمد دارد، این برای پروگرم استارتاپ ویزا هیچ ارزشی ندارد. اگرچه که ممکن است برای ویزاهای دیگری مثل ویزای کارآفرینی یا سرمایه‌گذاری که من اطلاعات زیادی درباره آنها ندارم خیلی هم عالی و جذاب باشد. اما اگر بیزنیس شما قابلیت کسب درآمد در خاک کانادا را ندارد، به عبارتی ایده شما دردی از کانادایی‌ها و آمریکایی‌ها دوا نمی‌کند و برای هیچ کدام از پرابلم‌های آنها سلوشنی ارائه نمی‌دهد، پروگرم استارتاپ ویزا مناسب شما نیست. پ‌ن: یک نکته دیگر را هم اینجا اضافه کنم. اینکه گفتم کانادا یا آمریکا دلیلش این است که کانادا کشوری با جمعیتی کمتر از ۴۰ میلیون نفر است. از آنجا که کانسپت اسکیل کردن بخش خیلی مهمی از هویت یک استارتاپ را تشکیل می‌دهد، کلا برای اکثر اینکیوبیتورهای کانادایی این موضوع یک پوئن خیلی مثبت تلقی می‌شود که ایده شما هر چه که هست قابلیت تارگت کردن مشتریان آمریکایی را هم داشته باشد. آمریکا تقریبا هشت نه برابر کانادا جمعیت دارد و اگر مارکت ریسرچ شما بجای کانادا، روی کل مارکت آمریکای شمالی متمرکز باشد، معنایش این است که شما بازار باالقوه بزرگ‌تری را در بررسی کرده‌اید و طبعا شانس خیلی بیشتری برای اسکیل کردن دارید.اما از اینها که بگذریم می‌خواهم کمی راجع به چند مورد از تجربیات و آزمون‌ و خطاهای خودم در این پروسه حرف بزنم.ایدهبه قول صائب خشت اول چون نهد معمار کج، تا ثریا می رود دیوار کج. بعد از پیدا کردن یک دید اولیه درباره استارتاپ ویزای کانادا، قوانین و موسسه‌های مورد تایید اداره مهاجرت کانادا اولین نکته‌ای که برای طی کردن موفقیت آمیز این پروسه به آن احتیاج دارید داشتن یک ایده خوب و خلاقانه است. این را قبلا یک بار گفته‌ام ولی باز هم می‌گویم. شما برای گرفتن استارتاپ ویزا لازم نیست آپولو هوا کنید. قرار نیست آمازون بسازید. اگر استارتاپ فعالی دارید یا به صنعت خاصی تعلق دارید و علاقه‌مند هستید که در همان زمینه ادامه فعالیت بدهید، ایشوی اصلی شما این خواهد بود که مطمئن شوید ایده کسب‌و‌کار شما در کانادا(بهتر است بخوانید آمریکای شمالی) کار می‌کند. ممکن است گاهی مجبور باشید اندکی پی‌وت کنید یا بیزینس مدل کسب‌وکارتان را اندکی تغییر بدهید اما در این حالت کور بیزینس شما تغییر نکرده و شما از فضای کار قبلی خودتان خیلی دور نشده‌اید. حسن این ماجرا این است که در این حالت شما می‌توانید در مصاحبه‌ها روی رزومه و تجربیات کاری گذشته خودتان مانور بدهید و از آنها امتیاز بگیرید. اما ایرادش این است که ممکن است شما بازی تبدیل یک بیزینس لوکال به یک بیزینس اینترنشنال را ببازید. ممکن است ایده استارتاپ شما در ایران یا در هر کجای دیگری که فعال بوده برای مارکت کانادا مناسب نباشد. یا آنجا رقبای خیلی گردن کلفتی داشته باشد که از همان سلام اول مشخص باشد که شما هیچ شانسی برای رقابت با آنها ندارید.چطور باید مطمئن شوید که ایده استارتاپ فعال شما به درد استارتاپ ویزا می‌خورد یا نه؟ من برایش دو راه بیشتر سراغ ندارم. یکی مارکت ریسرچ و دومی مشاوره با هر فرد یا سازمانی که فکر می‌کنید کار کردن در فضای اینترنشنال و بخصوص کانادا را بهتر از شما می‌فهمد. البته یک راه سومی هم وجود دارد و آن هم آزمون و خطا کردن است که در شرایط فعلی به هیج عنوان توصیه نمی‌کنم. اینکه شما همینطوری یا علی بگویید و برای استارتاپ فعلی‌تان یک پیچ‌دک انگلیسی درست کنید و شروع کنید به اپلای کردن برای هر اینکیوبیتوری که می‌شناسید، شانس گرفتن لدر آو ساپورت شما را کمتر از هر حالت دیگه‌ای خواهد کرد. به خصوص که حجم تقاضا و درخواست برای اینکیوبیتورها آنقدر زیاد شده که گاهی جلسات بین اینترویوهای شما ماه‌ها به درازا می‌کشد. پس کور عمل نکنید. بخوانید. مشورت بگیرید و تا جایی که امکانش هست مطمئن شوید که دارید برای جای درستی اپلای می‌کنید تا وقت ارزشمند خودتان کمتر گرفته شود.اما اگر فارغ از رزومه و پیشینه شغلی‌تان برای استارتاپ ویزا ایده شفاف و روشنی در ذهن‌تان نیست و می‌خواهید همه چیز را از صفر شروع کنید، به شما پیشنهاد می‌کنم که پروسه را معکوس پیش بروید و هک کنید. اول قدری مطالعه کنید و ببینید که کدام حوزه‌های کاری بیشتر روی بورس هستند. سایت‌های اینکیوبیتورها را چک کنید. بعضی از آنها صراحتا به صنایع و حوزه‌های علاقه‌مندی خودشان اشاره کرده اند. نکته جالب این است که در بین این حوزه‌ها اسم‌های مشترک زیادی گاها به چشم شما می‌خورد. مثلا بلاک‌چین یکی از این ترندهاست. استارتاپ‌های حوزه سلامت بعد از کرونا خیلی خیلی جدی‌تر گرفته می‌شوند. اگر استارتاپ شما روی پرابلم‌های گلوبال مثل آب شرب یا تامین انرژی‌های تجدید پذیر یا محصولات اورگانیک متمرکز است، سلام شما از همان قدم اول قرار است با سلام گرم‌تری نسبت به سایرین پاسخ داده شود. خلاصه اینکه اگر جزو دسته دوم افراد مذکور هستید، باز هم برای شما دو راهکار بیشتر بلد نیستم. یکی همین که در بالا گفتم و دیگری اینکه مشورت کنید. اینبار البته باید با کسی مشورت کنید که بتواند یک تمام جوانب توسعه یک ایده را برای شما تشریح کند و البته مارکت کانادا را هم به خوبی بشناسد. افراد و موسسه‌های زیادی هستند که این روزها کلا کارشان همین است. احتمالا با کمی جستجو می‌توانید برخی از آنها را پیدا کنید اما اینکه خروجی کار آنها چیست و چقدر می‌توانید به آنها اعتماد کنید، مشکلی است که باید خودتان برایش راه‌ کاری پیدا کنید. من نه مثل خیلی‌ها، دیگران را از رفتن به سمت تردپارتی‌ها منع می‌کنم و نه تشویق. شرایط آدم‌ها در بزنگاه‌هایی مثل مهاجرت خیلی با هم تفاوت دارد و هم اینکه اساسا پیچیدن نسخه‌های یکسان برای همه به نظرم کار احمق‌هاست.در پایان یک پیشنهاد مشترک برای هر دو گروه دارم. اگر استارتاپ فعالی دارید و سال‌ها در این اکوسیستم کار کرده‌اید یا اگر بار اولی است که به این فضا نزدیک می‌شوید و تازه می‌خواهید یک ایده اولیه را توسعه بدهید، یکی از چیزهایی که به شما خیلی دید می‌دهد و کمک می‌کند این است که وبسایت اینکیوبیتورهای مختلف را باز کنید و سری به بخش پرتقوی آنها بزنید. اکثر آنها یک سکشن Portfo/Portfolio دارند که نام همه استارتاپ‌هایی که با آنها کار کرده‌اند یا دست کم نام موفق‌هایشان را با لینک وبسایتشان آنجا گذاشته‌اند. سعی کنید وبسایت استارتاپ‌های فعال در صنعت شما یا نزدیک به صنعتی که علاقه دارید در آن کار کنید را باز کنید. رنک الکسای سایت‌ها را چک کنید. با الکسا یا وب‌سیمیلار یا هر ابزار دیگری که می‌شناسید سعی کنید وبسایت‌های مشابه آنها را پیدا کندید و با هر روشی که بلد هستید سعی کنید یک حدس اولیه داشته باشید راجع به اینکه این استارتاپ‌ها چقدر جدی هستند، چقدر مشتری یا مارکت شیر دارند و در مقایسه با رقبایشان کجای بازی هستند، چقدر از تاریخ تاسیس آنها می‌گذرد (‌من معمولا این کار را با چک کردن پروفایل توییتر آن استارتاپ انجام می‌دهم اگرچه که خیلی از آنها در بخش About us گاها خودشان همه چیز را درباره خودشان گفته‌اند) قدری با فیچرهای سایت‌ها یا اپ‌های آنها، علی‌الخصوص اگر نزدیک به حوزه کاری شما هستند ور بروید و خلاصه ببینید که به نظر شما چقدر کارشان درست است. با این کار دید اولیه خوبی درباره اکوسیستم استارتاپی کانادا دست کم در صنعت خودتان پیدا می‌کنید که در ادامه می‌تواند خیلی خیلی به شما کمک کند.برای امروز بس است.</description>
                <category>Ali_H7521</category>
                <author>Ali_H7521</author>
                <pubDate>Sun, 28 Nov 2021 19:01:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱. استارتاپ ویزای کانادا - نقطه شروع</title>
                <link>https://virgool.io/StartUpVisa/%DB%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D9%88%DB%8C%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%A7-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-albwyuaxiezk</link>
                <description>من متولد اسفند ۶۴ هستم. لیسانس مهندسی صنایع از دانشگاه آزاد و فوق کارآفرینی از دانشگاه تهران دارم. این را همین ابتدا بگویم که رزومه کاری من بیشتر بیزینس به معنای سنتی آن بود و من سال‌ها کار صادرات و واردات کرده بودم اما بعد از دوره فوق لیسانس، چند سالی بود که به فضای تک علاقه‌مند شده بودم و تجربه نصفه‌نیمه‌ای در همکاری با چند استارتاپ و فیل کردن موفقیت آمیز آنها داشتم! اما آخرین و جدی‌ترین تجربه کاری استارتاپی من در سال‌های اخیر، استارتاپی در مدیوم پادکست بود که من یکی از سه کوفاندر آن بودم. سابقه هیچ کدام از ما سه نفر البته در اکوسیستم استارتاپی چندان درخشان نبود ولی به هر حال هر کسی از جایی شروع می‌کند و موفقیت‌ها یک شبه به دست نمی‌آیند و من همیشه به همه دوستانم می‌گویم که موفقیت‌های بزرگ روی تلی از شکست‌ها و موفقیت‌های کوچک ساخته می‌شوند و به خوبی و بهتر از هر کسی به این موضوع واقفم که من تازه اول راه یادگیری در فضای تک هستم. به هر حال ما سه کوفاندر بودیم که یکی از آنها الان دوست، همکار و کوفاندر من در همین استارتاپ فعلی است و آن دیگری هم تا جایی که می‌دانم بزرگ‌ترین فخر زندگی‌اش تا اینجا، کارمندی برای کافه بازار بوده. (حتما دیده‌اید که اینجور موقع‌ها معمولا می‌گویند البته ما مخلص همه بچه‌های کافه هم هستیم. جا دارد همین جا بگویم که حالم از کل کالچر سمی کافه و نگاه از بالا به پایین‌ کارمندانش به بقیه فعالان این اکوسیستم به هم می‌خورد. یک نگاه ساده به آنچه مایکت همین اواخر با شما کرد یا مقایسه میزان موفقیت همین اپ مثلا بلدتان! با آن همه هزینه و رانت و ضرب و زور با اپ بی‌حاشیه‌ای مثل نشان به خوبی حاکی از آن است که شما چقدر در درست انجام دادن کارها، از دیگران موفق‌تر هستید. به هر حال نظر هیچ کدام‌ از شما بزرگواران هولدینگ برای من ارزشی ندارد و ماچ به کله همه شما) بگذریم. استارتاپ ما هم مثل اکثر استارتاپ‌های دیگر اکوسیستم با مسائل متعددی از جمله چند بار فیلتر شدن وبسایت خود ما به دلیل استفاده از سرورهای خارج از ایران (که طبق معمول به محض همکاری با برادران ابر آروان حل و فصل گردید) و دلایل متعدد دیگری که شاید بعدا راجع به آنها هم نوشتم، با مشکلات عدیده‌ای دست و پنجه نرم می‌کرد. من هم مثل خیلی از هم‌کلاسی‌هایم یا شاید بهتر است بگویم خیلی از هم‌نسلانم از سال‌ها قبل به مهاجرت فکر می‌کردم. ولی از آنجایی که خیلی آدم ایده‌آل‌گرایی بودم گزینه مهاجرت به کشورهای اروپایی چندان وسوسه‌ام نمی‌کرد. چند نفر از اعضای خانواده‌ام از سال‌ها قبل در سوئد و هلند زندگی می‌کردند ولی همیشه برایم خیلی روشن بود که این کشورها هرگز گزینه‌های من برای مهاجرت نیستند.برایم خیلی روشن بود تا آبان ۹۸. آبان دیگر هیچ چیز روشن نبود. برای خیلی از ماها بعد از آن آبان، تنها چیزی که روشن بود، تکلیف‌مان بود! خلاصه اگر خیلی نخواهم سرتان را درد بیاورم یک جایی فهمیدم که دیگر این ایده‌آل‌گرایی‌ها دارد کار دستم می‌دهد. برای همین تصمیم گرفتم که محض رضای خدا برای یک بار هم که شده بر بیماری پرفکشنیست بودن (که حقیقتا عذاب الیمی است و خدا نصیب گرگ بیابان نکند) غلبه کنم و بروم سراغ تک‌تک گزینه‌های ممکن برای مهاجرت. اروپا را دوست نداشتم. جلوتر می‌گویم چرا. یکی دیگر از گزینه‌هایی که داشتم ویزایی بود که سفارت استرالیا به فارغ‌التحصیلان دانشگاه تهران و امیر کبیر می‌داد تا بروند و ظرف ۶ ماه برای خودشان در یکی از دانشگاه‌های استرالیا پذیرش بگیرند اما آن ویزا نهایتا تا دو سال بعد از فارغ التحصیلی اعتبار داشت و مشکل بزرگ‌تر این بود که من اصلا علاقه‌ای به ادامه تحصیل نداشتم. راستش را بگویم اگر بخاطر پیدا کردن چند دوست خوب نبود، از همین وقتی که صرف گرفتن فوق لیسانس کرده بودم هم پشیمان بودم تا چه رسد به یک فوق موازی یا دکترا. کانادا را هم دوست نداشتم. اول از همه بخاطر آب و هوایش و بعد هم بخاطر نام‌ تنی چند از بزرگان این مرز و بوم که به آن سرزمین کوچ کرده بودند و ذهن من را به شکل عجیبی نسبت به مهاجرت به آنجا بایاس کرده بودند. سراغ اسکیلد ورکرها هم رفتم. هم کانادا هم استرالیا. ولی با همان حساب‌های سرانگشتی اولیه و مهم‌تر از آن خواندن ریپورت‌های آی‌آرسی‌سی و اداره مهاجرت استرالیا خیلی زود می‌شد فهمید که به قول عزیزان رایتینگ بنویسِ آیلتس دوست، لایِن شِیر این ویزاها نصیب کسانی می‌شود که اقلا یکی دو سالی سابقه تحصیل یا کار داخل خاک این کشورها دارند و همین یکی دو سال آنچنان اختلاف بزرگی بین امتیاز شما با آنها ایجاد می‌کند که دیگر بند اسکور ناین (۹) که هیچ، بند اسکور وان‌تین (۱۱) ناین الون دینایرها (اگر استند آپ کمدی و لوئیس سی‌کی نمی‌بینید عبور کنید) هم شما را از پول در نخواهد آورد! خلاصه اینکه شبیه آقای فوگ داستان ژول ورن، بعد از دور کامل دنیا در هشتاد روز دوباره برگشتم سر نقطه اول. من چند مشکل بزرگ داشتم. دلم نمی‌خواست دوباره درگیر سال‌ها درس خواندن بشوم، دلم نمی‌خواست درگیر یادگیری یک زبان سوم بشوم، دلم نمی‌خواست درگیر سال‌های بلاتکلیفی برای اقامت گرفتن بشوم و دلم هم نمی‌خواست از فضای تک که تازه داشم در آن تجربه کسب می‌کردم و خیلی به آینده آن باور داشتم فاصله بگیرم. اما از آنجایی که شما معمولا نمی‌توانید همه ایده‌آل‌هایتان را باهم داشته باشید من هم ناچار بودم که چندتایی را فدای مهم‌ترها کنم. از تنی چند از دوستانم شنیده بودم که چند نفری از دوستانشان به تازگی با استارتاپ ویزا مهاجرت کرده‌اند. دو نفرشان به هلند رفته بودند. پس علی‌رغم همه مسائلی که اشاره کردم و بر خلاف میل باطنی‌ام شروع کردم به جمع آوری دیتا درباره اینکه چطور باید با استارتاپ ویزا به هلند رفت. با آن دو بزرگوار که هلند بودند قدری مشورت کردم و البته با دختر خاله‌ام که ساکن هلند بود و بعد از آن هم شرایط مذاکره با چند فسیلیتیتور از جمله اراسموس در روتردام را بررسی کردم و داشتم کم‌کم آماده اپلای کردن برای آنها می‌شدم.این را همین جا تا یادم نرفته بگویم که آلان را دقیق نمی‌دانم ولی آن زمان تمام فسیلیتیتورهای هلند از شما ۲۵۰ یورو اپلیکیشن فی می‌گرفتند. یعنی صرفا برای بررسی درخواست شما و فارغ از نتیجه لازم بود که شما برای هر بار اپلای کردن این مبلغ را بپردازید. این موضوع شما را مجبور می‌کرد که خیلی گزینش شده انتخاب کنید.در همین اثنا در حالیکه با وسواس‌های همیشگی خودم در حال زیر و رو کردن وبسایت‌ها برای پیدا کردن سرنخی از تجربه گرفتن استارتاپ ویزا بودم، به یک مقاله‌ای در سایت مدیوم برخوردم که یک چک لیستی از تمام کشورهایی که استارتاپ ویزا دارند و معیارهایشان منتشر کرده بود. مقاله مدیوم برای من هیچ نکته خاصی نداشت ولی یک جایی در تمام آن چند خط راجع به کانادا نوشته بود که با گرفتن استارتاپ ویزا به شما اقامت دائم می‌دهد! همین یک خط نوشته مسیر من را کلا تغییر داد. من می‌خواستم مهاجرت کنم. علاقه‌ای به ادامه تحصیل نداشتم. اروپا را دوست نداشتم. نمی‌خواستم درگیر یادگیری یک زبان جدید از صفر شوم. نمی‌خواستم از فضای کامیونیتی استارتاپی دور شوم و خلاصه کور از خدا چه می‌خواهد؟ دو چشم بینا.اگر داستان را شبیه من شروع کنید اولین لینکی که باید حسابی برایش وقت بگذارید این لینک است. لیست یَک‌یَک سازمان‌های مورد تایید اداره مهاجرت کانادا.لیست مفصل است و می‌شود درباره‌ آن حرف‌ها زد و خاطره‌ها گفت و کتاب‌ها نوشت. مطالعه وبسایت همه سازمان‌های لیست شده در این لینک را به شما توصیه نمی‌کنم. احتمالا با یک پیام ساده به امثال من و توضیح مختصری درباره شرایط خودتان بسیاری از آنها برای همیشه از لیگ شما خارج خواهند شد. بعضی از وبسایت‌های این مجموعه‌ها برنامه‌های متعددی دارند که شما را گیج می‌کنند و بعضی از آنها حتی یک کلمه به برنامه استارتاپ ویزایشان اشاره هم نکرده‌اند. پس راه ساده‌تر را بروید. مشورت کنید. با هر کسی که می‌توانید. اما در عین حال به شما توصیه می‌کنم که برای پیدا کردن یک دید اولیه حتما نگاهی به بعضی از آنها بیندازید. جای دوری نمی‌رود. اما وقت‌تان را برای شناسایی تک‌تک آنها هدر ندهید. برای هیچ استارتاپ و هیچ تیمی، فارغ از اینکه در چه صنعتی فعال است و چقدر کسب‌وکار پر رونقی دارد و چه آدم‌هایی با چه رزومه‌ای آن کسب و کار را ساخته‌اند، گزینه اپلای کردن برای تعداد زیادی از این سازمان‌ها روی میز نیست. جلوتر و جلوترها خواهم گفت که چرا و سرانجام روزی خواهید دانست ...برای پایان این نوشته یک خبر خوب و یک خبر بد برای شما دارم. اگر یادتان باشد گفتم که فسیلیتیتورهای هلند که معادل اینکیوبیتورهای کانادا هستند برای اپلای کردن از شما ۲۵۰ یورو اپلیکیشن فی می‌گرفتند که پروپوزال شما را مطالعه کنند، فارغ از اینکه نهایتا آن را تایید یا رد کنند. تا جایی که یادم هست اکثر فسیلیتیتورهای سایر کشورهای اروپایی هم یک مبلغی را برای خلاص شدن از شر اپلیکیشن‌های تخیلی دریافت می‌کردند. خبر خوب این است که هیچ کدام از اینکیوبیتورهای کانادا دست کم تا زمان نوشتن این متن، برای بررسی کیس شما و تیم شما مبلغی دریافت نمی‌کنند. اما خبر بد این است که این موضوع باعث نمی‌شود که شما بتوانید با ساختن یک کیس، همزمان برای چندین اینکیوبیتور مختلف اپلای کنید. چرا؟ دلیلش این است که دولت کانادا استارتاپ ویزا را کاملا به بخش خصوصی اوت‌سورس کرده. کلا دولت‌های کشورها پیشرفته برعکس کشورهای پس‌رفته علاقه‌ای به تحت کنترل گرفتن همه شئونات کارها و زندگی مردم ندارند. نتیجه اینکه اداره مهاجرت تعدادی از این مجموعه‌ها را طبق ضوابطی تایید صلاحیت می‌کند و به آنها اعتماد می‌کند و آنها هم برای اینکه به اعتبارشان خدشه‌ای وارد نشود و بتوانند از این راه به کسب در‌آمد بپردازند سعی می‌کنند که از این امتیاز و  اعتماد سوء استفاده نکنند. دست کم تا جایی که می‌شود ظاهر را حفظ می‌کنند. اما این واگذاری به بخش خصوصی یک پیامد بد هم دارد. خبر بد این است که برای تایید کیس شما برای گرفت استارتاپ ویزای کانادا هر کسی از ظن خود یار شما می‌شود. یعنی چه؟ یعنی اینکه هر کسی برای تایید تیم و کسب و کار شما پروسه و رویه و متر و معیار خودش را تعریف کرده و همین موضوع باعث می‌شود که علی‌رغم بی‌هزینه بودن اپلای کردن برای اینکیوبیتورهای کانادا، شما عملا نمی‌توانید همزمان روی یک کیس برای تعداد زیادی از سازمان‌های مورد تایید اقدام کنید و با این استراتژی شبیه ویزاهای تحصیلی، شانس گرفتن پذیرش از یکی از آنها را افزایش دهید. چون هر کدام از آنها پروسه کاملا متفاوتی دارند و برای تایید کیس شما مدارک خاص خودشان را می‌خواهند. بعضی از آنها از شما می‌خواهند که برای‌شان بی‌پی مفصلی درباره کسب و کارتان بفرستید. بعضی‌ها فقط به صنایع خاصی مثل Health care و Blockchain و Game و ... علاقه نشان می‌دهند. بعضی از شما می‌خواهند که اگر کاستومر نداشته‌اید و تابحال درآمد نداشته‌اید برایشان اپلای نکنید. بعضی پا را حتی از این هم فراتر می‌گذارند و می‌گویند اگر در دو سال گذشته کمتر از یک میلیون دلار درآمد کسب کرده‌اید، لطفا دیگر نیایید توی پیج ما و مرسی و اه.بعضی که کمی حرفه‌ای‌تر به نظر می‌رسند سعی می‌کنند با دعوت کردن شما به گذرندان کورس‌هایی که گاها پولی یا غیر پولی هستند، ابتدا با شما به یک زبان مشترک برسند. بعد از آن از شما خواهند خواست که با آن زبان مشترک برایشان طبق فریم ورک خودشان کسب و کارتان را تعریف کنید تا بتوانند عیار شما را راحت‌تر محک بزنند. این را هم بگویم که برای بعضی‌ از آنها همه اینها فقط یک بازی در راستای کسب درآمد بیشتر است، ولی نه برای همه. اینکه چطور بفهمید کدام‌شان از کدام دسته هستند را دیگر بعد از اینکه برای من شارج ایرانسل بفرستید به شما خواهم گفت. (هنوز کارت شارج ایرانسل هست یا به کاه‌دون زده‌ام؟)بگذارید علی‌الحساب برای پایان نوشته اول یک جمع‌بندی کوتاه روی آنچه تا اینجا گفتم داشته باشم. یکی از مزیت‌های اپلای کردن برای اینکیوبیتورهای کانادایی در مقایسه با نمونه مشابه اروپایی این است که شما برای بررسی کیس‌تان غالبا به کانادایی‌ها هیچ پولی نمی‌پردازید. (البته اگر آن معدود اینکیوبیتورهایی که شرکت در کورس‌هایشان را اجباری کرده‌اند و بابت این کورس‌ها هم اعداد قابل توجهی در رنج سی تا چهل هزار دلار شما را شارج می‌کنند را کنار بگذاریم)اگر بتوانید هر کدام از این مجموعه‌های کانادایی پذیرش، لدر‌ آو ساپورت یا نامه حمایتی بگیرید، شما از همون ابتدا وارد بازی پی‌آر می‌شوید. البته گرفتن پی‌آر مدارکی لازم دارد که اگر همه آنها را هم از قبل آماده داشته باشید تازه وارد صفی می‌شوید که از روز سابمیت مدارک ۱۲ تا ۱۶ ماه گرفتنش به درازا می‌کشد. ولی در این بین برای شما گزینه درخواست ویزای ورک پرمیت برای ورود به خاک کانادا روی میز خواهد بود. ایشو شدن ویزای ورک پرمیت شما در لحظه نگارش این متن ۱۹ هفته بعد از سابمیت مدارک طول خواهد کشید ولی این بازه زمانی مدام روی وبسایت خود اداره مهاجرت آپدیت می‌شود. عددش همین چند هفته پیش ۱۸ هفته بود. ممکن است در آینده خیلی بیشتر یا کمتر بشود. ها. این را هم همینجا بگویم. شما با ویزای ورک پرمیت حق همه کاری دارید به جز حق کار! گول اسمش را نخورید. این ویزا در واقع ویزای کلوز ورک پرمیت است نه ویزای اپن ورک پرمیت. منظورش از ورک پرمیت اجازه کار روی کسب و کار خودتان است. نه هر کجا که دلتان خواست. پس با این ویزا و مادامی که پی‌آرتان را دریافت نکرده‌اید، قانونا در خاک کانادا کسی نمی‌تواند شما را استخدام کند. اما دو نکته را فراموش نکنید. یکی اینکه اگر برنامه نویس هستید یا کار ریموت می‌کنید می‌توانید خارج از کانادا به سادگی به کارتان ادامه بدهید و کسب درآمد کنید. نکته بعدی اینکه به قول علی بندری شرعا و قانونا و اخلاقا و عرفا شما مجبور نیستید که بیزینس‌تان را تا گرفتن پی‌آر زنده نگه دارید. ممکن است جایی در این وسط‌ها فیل کنید. دولت کانادا این حق را برای شما قائل است و می‌گوید که حتی در این حالت هم در صدور پی‌آر شما خللی ایجاد نخواهد کرد ولی می‌دانید که توصیه نمی‌کنم همچین ریسک غریبی را تِیک کنید. پس حتی اگر قصدتان صرفا مهاجرت است و کسب و کار برای شما بهانه‌ای بیش نیست، فرض‌تان بر این باشد که قرار است کسب و کارتان را با چنگ و دندان هم که شده دست کم ۱۲ تا ۱۶ ماه زنده نگه دارید. مهم‌ترین نکته‌ای که اصرار زیادی دارم رویش تاکید کنم این است که شما برای گرفتن استارتاپ ویزا باید اول از همه تصمیم بگیرید که برای کدام Designated Organization می‌خواهید اقدام کنید. دقت کنید که گرفتن استارتاپ ویزای کانادا شبیه گرفتن ویزای تحصیلی نیست که شما مجموعه‌ای از مدارک مثل مدارک تحصیلی پیشین و مقاله آی‌اس‌آی و آیلتس و جی‌آر ای و جی‌مت را آماده کنید و بعد شروع کنید به اپلای کردن برای هر دانشگاهی که دستتان به وبسایتش می‌رسد و منتظر بمانید که کدام‌ها جواب شما را می‌دهند. باز هم تاکید می‌کنم که پروسه‌های اینکیوبیتورها گاهی از زمین تا آسمان با یکدیگر فرق می‌کنند و بهترین گزینه برای شما می‌تواند بدترین گزینه برای تیم دیگری باشد و بالعکس. دانستن این نکته که کدام اینکیوبیتورها برای شما مناسب‌ هستند تمام تصمیم‌های بعدی شما را تحت تاثیر قرار خواهد داد. یافتن جواب این سوال نیازمند این است که دقیقا بدانید الویت‌های شما برای گرفتن لدر‌ آو ساپورت چه چیز یا چیزهایی هستند؟ صرفا مهاجرت؟ مهاجرت با کمترین هزینه؟ مهاجرت در کوتاه‌ترین زمان ممکن؟ ساختن یک کسب و کار واقعی؟ ساختن نتورک برای فاند ریزینگ؟ آیا رفتن به ایالت خاصی به هر دلیلی برای شما الویت دارد؟ بودجه‌ای که تیم شما برای منتقل کردن کسب و کارتان به کانادا در نظر گرفته چقدر است؟ وقتی به همه این سوال‌ها جواب دادید تازه می‌رسید به لیست محدودتری از گزینه‌های پیش رو تا بعد بروید سراغ اینکه کدام‌ یکی از آنها پروسه و معیارهایی نزدیک به شرایط مد نظر شما دارد. آن وقت می‌توانید خودتان را برای یک یا شاید هم اگر خیلی وقت و انرژی داشته باشید، دو سه تایی از آنها آماده کنید.تامام. فعلا برای امروز بس است.</description>
                <category>Ali_H7521</category>
                <author>Ali_H7521</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 12:58:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به زودی در این مکان چیزهایی درباره استارتاپ ویزای کانادا نوشته خواهد شد ...</title>
                <link>https://virgool.io/StartUpVisa/%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D9%88%DB%8C%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-x3xytvkow0bc</link>
                <description>شما خاطرتان نیست ولی زمان ما رسم بود که پشت ویترین مغازه‌ای که قرار بود تازه افتتاح شود می‌نوشتند به زودی در این مکان فلان فروشی افتتاح می‌شود ... حتی اگر قرار بود جای سوپری قبلی را یک سوپری جدید بگیرد هم می‌نوشتند که به زودی در این مکان سوپر جدید جواد و برادران به جز امیرسام باز خواهد شد. این امیرسام‌ها بازماندگان آن سال‌های اولی بودند که مردم کم‌کم داشتند متوجه می‌شدند که دور از جان شما چه گلی خورده‌اند ولی دیگر برای پارادایم شیفت کمی دیر شده بود! عکس را ظاهرا خانمی با نام الناز گرفته و متاسفانه سورس اوریجینالش را برای رفرنس پیدا نکردم!بعدترها که موبایل تازه به ایران آمده بود و داشتنش فرست ایمپرشنی معادل کار کردن در گوگل روی آدم‌ها می‌گذاشت و ملت دیسک کمر را به جان می‌خریدند ولی موبایل‌هایی به اندازه یک پاره آجر را به کمرشان آویزان می‌کردند، یک جوک لوسی بر همین اساس شکل گرفته بود که فلانی روی کمربندش نوشته به زودی در این مکان موبایل نصب خواهد شد.من روزهای متوالی است که دارم تلاش می‌کنم بنویسم و البته خبر خوب این است که چیزهای زیادی هم نوشته‌ام ولی خبر بد این است که من کمی تا قسمتی به اوسی‌دی مبتلا هستم و همه کارهایم را با وسواس انجام می‌دهم. در همین راستا تلاشم برای نظم دادن به نوشته‌ها و توضیح و تبیین همه چیز از ابتدا (بیگ بنگ) برایم روندی فرسایشی و زمان‌بر دارد. برای همین تصمیم گرفتم تا حد ممکن وسواس را کنار بگذارم و از این به بعد هر چیز را، به هر مقدار که به ذهنم رسیده منتشر کنم و بعدا اگر چیزی را از قلم انداخته بودم، آنرا دوباره در یک پست مجزا بنویسم. نتیجه این خواهد بود که نوشته‌هایم شاید آنقدر که دوست دارم منظم نباشد. ولی بجایش هم من کمتر اذیت می‌شوم و هم شما برای خواندن تجربه من از استارتاپ ویزای کانادا کمتر منتظر می‌مانید و هر چه سریع‌تر می‌توانید شروع کنید. چون این تنها توصیه من به هر کسی است که می‌خواهد برای استارتاپ ویزا اقدام کند. زمان را هدر ندهید. هر چه دیرتر بجنبید کار سخت‌تر خواهد شد. بشتابید که راه طولانی‌ است و دوستان ما در کانادا هم بسیار ریلکس‌تر و اسلوموشن‌تر از آنچه در آینه می‌بینید!همه این‌ها را گفتم که بگویم سر قولم هستم و یادم نرفته که می‌خواهم به هر کسی که عزمش جزم است، تا می‌توانم کمک کنم تا فرصت استثنایی گرفتن استارتاپ ویزای کانادا را از دست ندهد. من از دوشنبه اولین پست مربوط به استارتاپ ویزا را منتشر خواهم کرد. سعی می‌کنم که به صورت منظم و دوبار در هفته (احتمالا شنبه‌ها و دوشنبه‌ها) پست داشته باشم ولی امیدوارم اگر مشغله‌های دیگر و تنبلی اجازه نداد، دیگر از هفته‌ای یک پست جا نمانم. احتمالا می‌توانید حدس بزنید که این روزها کمی سرم شلوغ‌ است. پس اگر سوال فوری یا مهمی داشتید پیشنهاد می‌کنم تعارف را کنار بگذارید و اینجا منتظر پاسخ سوال‌هایتان نمانید و روی دایرکت توییتر یا ایمیلم پیام بدهید. اما به هر حال چه این کار را بکنید چه نهبه زودی در این مکان چیزهایی درباره استارتاپ ویزای کانادا نوشته خواهد شد ...پ‌ن : من معمولا عامیانه و با لحن محاوره می‌نویسم. علاقه‌ای به رسمی نوشتن و رسمی حرف زدن و کلا رسمی زندگی کردن ندارم. اما اخیرا قدری تنظیمات کارخانه من بهم ریخته! خلاصه که اگر در نوشته‌های مختلف مدل نگارش من خیلی با هم فرق داشت شما به بزرگی خودتان ببخشید و خودتان هم هر طور که راحت بودید برایم بنویسید ؛))</description>
                <category>Ali_H7521</category>
                <author>Ali_H7521</author>
                <pubDate>Sat, 20 Nov 2021 12:30:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استارتاپ ویزای کانادا</title>
                <link>https://virgool.io/StartUpVisa/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D9%88%DB%8C%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%A7-lbywecozxxl0</link>
                <description>خیلی‌ دیدم که آدم‌ها می‌گند که همه چیز از فلان جا شروع شد. ولی حقیقت اینه که برای من هیچ وقت انقدر روشن نبوده که چیزها دقیقا از کجا و چطور شروع می‌شند. به نظرم سلسله حوادثی که آدم‌ها رو توی زندگی به یه نقطه یا یه تصمیم خاص می‌رسونند معمولا پرشمارتر و پیچیده‌تر از اونی هستند که به سادگی بشه تحلیل کرد که کدوم‌هاشون دقیقا از کجا شروع شدند و چه سهمی توی چیزی که هستیم و جایی که ایستادیم دارند. ولی خب ساده‌سازی پدیده‌ها برای قابل فهم‌ کردن دنیای پیچیده اطراف‌مون، یکی از کارکردهای اجتناب‌ناپذیر ذهن ماست. برای همین همیشه دوست داریم فرض کنیم که دقیقا می‌دونیم که همه چیز از کجا و چطور شروع شد ...به هر حال همه چیز از خیلی وقت پیش شروع شد! اوایل مرداد ۱۳۹۹ توی یه کافه تو غرب تهران اولین روزی بود با یکی از همکلاسی‌‌های دوره فوق به این نتیجه رسیدیم که ایران دیگه جای زندگی نیست. اون موقع هنوز خیلی هم دقیق نمی‌دونستیم که کار درست چیه ولی علی‌رغم اینکه هر دومون فارغ‌التحصیل دانشگاه تهران بودیم در مورد دوتا موضوع اتفاق نظر داشتیم یکی اینکه نمی‌خوایم مثل خیلی‌ها خودمون رو درگیر ویزای تحصیلی کنیم و ادای درس خوندن در بیاریم و یکی دیگه اینکه هر دو می‌دونستیم که نمی‌خوایم به یه کشور غیر انگلیسی زبان مهاجرت کنیم و دردسرهای یادگیری یه زبان سوم از صفر رو به جون بخریم ... به زودی این متن رو کامل خواهم کرد. اگر از توییتر به اینجا نیومدید پیشنهاد می‌کنم اول این رشته توییت رو بخونید که بدونید داستان این متن نصفه نیمه چیه ؛))) https://twitter.com/ali_h7521/status/1457054862307385345?s=20 </description>
                <category>Ali_H7521</category>
                <author>Ali_H7521</author>
                <pubDate>Sat, 06 Nov 2021 21:46:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره آزمون IELTS و خانه آیلتس آفرینش</title>
                <link>https://virgool.io/applymag/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A2%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86-ielts-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%84%D8%AA%D8%B3-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4-y78jyalxkhxl</link>
                <description>این نوشته ابتدا قرار بود خیلی کامل‌تر و مفصل‌تر از اینها نوشته شه. اما از اونجا که من به تازگی آزمون آیلتس رو دادم و دارم روزهای اول مهاجرت رو تجربه می‌کنم که معمولا روزهای خیلی شلوغ و پر دردسری هستند و از طرفی هم می‌دونم که دغدغه مهاجرت و آیلتس دادن، این روزها دغدغه مشترک خیلی‌هاست، تصمیم گرفتم فعلا یه رشته توییت کوتاهی که در جواب یکی از دوستام نوشته بودم رو اینجا بازنشر کنم تا بعدا سر فرصت هم راجع به مراجعه به موسسه‌هایی که سعی دارند از این سد کوچک جلوی راه آدم‌ها برای مهاجرت یا تحصیل تو خارج از کشور یه نون‌دونی درست و حسابی برای خودشون بسازند و همین موضوع باعث می‌شه که برای شما از کاه کوه بسازند حرف بزنم و هم درباره اینکه اگه نخواید سراغ این موسسه‌ها برید و از طرف دیگه درگیر هزینه‌های سرسام‌‌آور معلم خصوصی هم نشید، چه راه حلی رو باید در پیش بگیرید براتون بنویسم. پس یه پست مفصل دیگه طلب شما.راجع به #خانه_آیلتس_آفرینش یه توییت زده بودم و یکی از دوستان پرسیده بود که چرا این رو می‌گی. می‌خوام توی یه #رشته_توییت توضیح بدم که چرا معتقدم اگه می‌خواید #آیلتس بدید، نباید سراغ این موسسه و کلا موسسه‌هایی از این دست برید.۱. خانه آیلتس آفرینش که سال‌های طولانی یکی از حرفه‌ای‌ترین مراکز آموزش آیلتس بود، چند سالی هست که با شروع موج جدید مهاجرت‌‌ها، رسالت اصلی خودش رو از زبان‌آموزی به بیشینه‌ کردن سود تغییر داده. این موضوع رو به سادگی می‌تونید توی گسترش شعبه‌هاش و استخدام‌‌های فله‌ای اساتیدش ببینید.۲. بخش قابل توجهی از اساتید حرفه‌ای و با تجربه این مجموعه پر درآمد که با افزایش سرسام‌آور نرخ مهاجرت توی ایران، حالا سودده‌تر از همیشه هم شده، به دلیل پایین بودن نرخ حقوق‌ و دستمزد، در مقایسه با اونچه که به سادگی می‌تونند با شیوه‌های دیگه‌ای مثل تدریس خصوصی کسب کنند، ازش جدا شدند.۳. همین باعث شده سازمانی که همه اعتبار و اسم و رسم خودش رو مدیون یک سری استاد آدم‌حسابی و کارکشته و دلسوز بوده، حالا، در حالیکه خیلی از اون آدم‌ها سال‌هاست اونجا رو ترک کردند، با اون برند و به کام خودش همچنان کسب سود کنه.۴. ولی دلیل اصلی تویت من حرف‌های بالا نبود چون نحوه تعامل غیرمنصفانه بین کارمند و کارفرما سال‌هاست به چنان فرهنگ رایجی تو ایران تبدیل شده و انقدر ضعف‌های پرشماری داره که نمی‌شه به سادگی یه سازمان رو بخاطر همچین اتیتودی متهم کرد.۵. مشکل از نگاه من از جایی شروع می‌شه که شما نه به عنوان یه کارمند برای استخدام بلکه به عنوان یه زبان‌آموز برای آماده شدن برای آزمون آیلتس به این موسسه مراجعه می‌کنید. از همون مرحله اول یعنی تعیین سطح، شما با یه مصاحبه کوتاه و غیرحرفه‌ای که در کمال بی تفاوتی انجام می‌شه مواجه هستید.۶. این مصاحبه‌ها در اکثر مواردی که من تا امروز شاهد بودم سطح زبان‌آموز رو خیلی پایین‌تر از چیزی که واقعا هست ارزیابی می‌کنه. نگفته هم روشنه که یه همچین رویه‌ای با چه هدفی اتفاق میوفته. اینکه زبان‌آموز رو توی کلاس‌های پایین‌تری بشونند باعث می‌شه که بابت هر ترم هزینه‌های خیلی بیشتری ازش دریافت کنند و خب البته احتمالا زبان‌آموز هم خیال می‌کنه که اینجوری داره پایه‌ش قوی‌تر میشه!۷. مشکل اما فقط پرداخت هزینه‌های اضافی بابت کلاس‌ها و کتاب‌هایی که قرار نیست هیچ آموزه ویژه‌ای برای شما داشته باشند نیست. مشکل اصلی گرفتن اعتماد به نفس زبان‌آموز و مهم‌تر از اون وقت ارزشمندش هست که با این رویه گاهی ماه‌ها بی‌دلیل پروسه مهاجرتش به تاخیر میوفته و درگیر گاها حتی درگیر داستان‌هایی می‌شه که اصلا نباید می‌شد.۸. یه مشکل بزرگ جوین شدن به کانال‌های متعدد خانه آیلتس اینه که با به اشتراک گذاشتن انبوهی از اطلاعات و کتاب‌ها و منابع آیلتس در حالی که به نظر میاد داره به شما لطف می‌کنه ولی در عمل توی ذهن شما از کاه کوه می‌سازه و شما رو دچار این توهم می‌کنه که شما قراره کنکور بدید! حجم گسترده منابع که برگرفته از متدهای مختلف آموزش آیلتس هستند شما رو بیش از اندازه گیج می‌کنه. این در حالیه در نهایت این موسسه برای آموزش نهایی از هیچ کدوم از اونها استفاده نمی‌کنه و کتاب‌های خودش رو به شما می‌فروشه!۹. از همه این‌ها که بگذریم، خانه آیلتس یه مشکل مشترک هم با اکثر موسسه‌های دیگه داره. اینکه توی این موسسه‌ها کسی گوشش بدهکار این نیست که شما هدف‌تون از دادن این آزمون چیه و در واقع مشکل اصلی اینه که کسی اصلا براش مهم نیست که شما برای عبور کردن از این مرحله به چه نمره‌ای توی این آزمون احتیاج دارید!۱۰. اکثر فرایندها و پروسه‌ها توی این موسسه‌ها جوری طراحی می‌شند که انگار قراره همه نمره ۸ و ۹ بگیرند و فرق‌شون با بچه‌های پایین هالیوود هیلز مشخص نباشه! اکثر این موسسه‌ها عمدا یا سهوا شما رو وارد یه فضای رقابت با سایر زبان‌آموزها می‌کنند. جوری که گاهی بعد از یه مدت حضور توی این موسسه‌ها و شرکت کردن توی کلاس‌هاشون اصلا یادتون می‌ره که نیومدید توی این موسسه‌ها که نیتیو اسپیکر بشید یا انگلیسی رو شبیه فلان هم‌کلاسی‌تون حرف بزنید.۱۱. شما فقط دارید می‌رید اونجا که حد نصاب نمره ویزای مد نظرتون رو کسب کنید و برید دنبال بقیه زندگی‌تون. همین. اگر به قدر کافی باهوش باشید وقت برای یادگیری بیشتر و فلوئنت شدن همیشه هست و اساسا اگر بدانید و آگاه باشید فرآیند فلوئنت شدن توی یه زبان خارجی خیلی بیشتر از اونی که در بدو امر به نظر میاد زمان‌بره و عموما هم توی محیط خیلی سریع‌تر و بهتر اتفاق میوفته.۱۲. در نهایت می‌خوام بگم که وقت‌تون رو بیخود توی این موسسه‌ها به امید روزی که انگلیسی رو شبیه زبان مادری‌تون حرف بزنید و بنویسید و بفهمید هدر ندید. یه کم به انگلیسی حرف‌ زدن آدم‌هایی که سال‌هاست توی کشورهای انگلیسی زبانی مثل آمریکا یا کانادا زندگی می‌کنند نگاه کنید. حتی بخش قابل توجهی از تحصیل‌کرده‌هاشون هم نمی‌تونند انگلیسی رو بدون مکث و بی اشکال حرف بزنند. یادم هست یه زمانی متمم یه لینکی از اگه اشتباه نکنم یکی از مصاحبه‌های نسیم طالب گذاشته بود و راجع به همین موضوع یه پستی داشت که ببینید سطح انگلیسی حرف زدن یه استاد با سواد و تحصیل کرده که چند کتاب پرفروش به زبان انگلیسی داره چیه و خلاصه اینکه سطح انتظارتون رو یه کم بیارید پایین. ( بعدا اگه اون پست رو پیدا کنم اینجا اضافه می‌کنم، اگر هم کسی از بچه‌های متمم اینجا این پست رو می‌خونه و اون لینک رو داره لطفا توی کامنت‌ها بذاره که من به متن هم اضافه کنم. ممنون)۱۳. اون وقت متوجه می‌شید که توی پروسه زبان‌آموزی بدترین اتفاق برای شما بعد از ترس از آزمون، درگیر ایده‌آل‌گرایی و پرفکشنیسم بودنه. آزمون آیلتس لزوما ارتباط مستقیم و معناداری با مهارت و توانایی‌های شما در زبان انگلیسی نداره. من البته نمی‌خوام مثل بعضی‌ها از آدم‌هایی که هیچ ایده‌ای راجع به این آزمون ندارند بگم که آیلتس هیچ ربطی به مهارت زبانی شما نداره. چون زیاد این حرف رو می‌شنویم و به نظرم این خیلی حرف اشتباهیه. اما چیزی که درباره‌ش شک ندارم اینه که آیلتس یه آزمون بی‌نهایت اولدفشنه که دهه‌هاست ساختار هیچ تغییری نکرده و من به جرات می‌تونم به شما بگم که برخلاف ادعاها اصلا آزمون استانداردی نیست. ولی اون جای بحثش اینجا نیست و خودش یه پست دیگه می‌طلبه.۱۴. اما به هر حال در نظر بگیرید که بخش خوبی از موفقیت توی این آزمون وابسته به یه سری ترفند و تریک‌هایی هست که دقیقا شبیه تکنیک‌های تست‌زنی توی کنکور فقط به درد خود آزمون می‌خورند و هیچ کارکرد دیگه‌ای برای زندگی توی یه کشور انگلیسی‌زبان  ندارند. در واقع می‌خوام اینو بگم که اگر بخواید آیلتس بدید، قراره بخش خوبی از کل زمانی که صرف آماده شدن برای این آزمون می‌کنید صرف مهارت چطور امتحان دادن بشه نه صرف زبان‌آموزی.۱۵. در پایان می‌خوام بگم برای زبان‌آموزی هر چقدر که وقت بذارید کمه. سعی کنید تمام عمرتون درگیر یادگیری زبان بمونید. چون این پروسه انتهایی نداره و هر چی بیشتر براش وقت بذارید دنیاتون بزرگ‌تر خواهد شد. ولی برای آزمون آیلتس وقت‌تون رو توی این موسسه‌ها، مخوصوصا توی خانه آیلتس آفرینش تلف نکنید. اونها بخوان یا نخوان، قبول بکنند یا نکنند، از پایین آوردن اعتماد به نفس شما و سخت جلوه دادن کل این پروسه انتفاع مستقیم دارند و خیلی طبیعیه که مهاجرت کردن قرار نیست دغدغه اونها باشه.قرار شد که یه پست دیگه طلب‌تون باشه ولی فعلا اگر بخوام فقط یه توصیه براتون داشته باشم اینه. مهم نیست که سطح فعلی زبان شما الان چیه. فراموشش کنید.ماک بدید. ماک بدید. ماک بدید. ماک بدید. ماک بدید. ماک بدید. ماک بدید.فقط و فقط چندتا آزمون ماک منظم و پشت هم رو برای یه بازه زمانی یک ماهه ثبت نام کنید. مهم نیست که دوتا یا سه تا یا بیشتر. خواهید دید که حتی بدون یک صفحه زبان خوندن نمره آزمون اولی‌تون با نمره آزمون آخری چقدر فرق خواهد داشت و مهم‌تر از همه اینکه بجای اینکه انبوهی از کتاب‌ها که شما حتی از نگاه کردن بهشون واهمه دارید ذهن شما رو نسبت به فاصله‌تون با نمره ایده‌آل‌تون بایاس کنه، با آزمون‌های شبیه‌سازی شده واقعی فاصله‌تون با نمره دلخواه‌تون رو متوجه می‌شید.لینک توییتhttps://twitter.com/ali_h7521/status/1444214889610895362?s=20</description>
                <category>Ali_H7521</category>
                <author>Ali_H7521</author>
                <pubDate>Mon, 04 Oct 2021 11:10:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرز بی‌وطنی</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_h7521/%D9%85%D8%B1%D8%B2-%D8%A8%DB%8C-%D9%88%D8%B7%D9%86%DB%8C-yyidlvaj4p8a</link>
                <description>چند روز پیش‌ها با یکی از دوستام که چند سالی هست مهاجرت کرده حرف می‌زدم. حرف جالبی می‌زد. می‌گفت اوایل که مهاجرت می‌کنی مدام خوبی‌های اینجا رو می‌بینی و وقتی هم که به ایران برمی‌گردی باز همه خوبی‌های ایران برات یادآوری می‌شه. ولی یه مدت که می‌گذره و جا میوفتی، کم‌کم اینجا که هستی سختی‌های اینجا اذیتت می‌کنه و ایران هم که برمی‌گردی مصائب زندگی توی ایران. برداشت من از حرفش این بود که انگار با همه سختی‌های مهاجرت، اوایل توی هر دو تا کشور یه جورایی می‌تونه بهت خوش بگذره. ولی یه مدت که می‌گذره، بدی‌ها و سختی‌های زندگی توی کشور جدید خودشون رو نشون می‌دند و به نقطه‌ای می‌رسی که یه جورایی انگار توش بی‌وطن می‌شی. دیگه نه می‌تونی تعداد آدم‌هایی که بخاطر اعتراض به نداشتن آب شرب یا در دسترس نبودن واکسن کرونا یا سایر حقوق اولیه انسانی مردن رو در حال صبحونه خوردن توی کانال‌های خبری تلگرام دنبال کنی و نه اونقدر غربی شدی که مدل زندگی اونها به نظرت خیلی روتین بیاد. یه نقطه‌ای هست که دیگه تو هیچ کدوم از دو کشور بهت خوش نمی‌گذره و انگار از هر دو فقط داری دردهاش رو می‌چشی. من بهش می‌گم مرز  بی‌وطنی.توی ذهن من مرز بی‌وطنی، سخت‌ترین نقطه پروسه مهاجرته. برای هر کسی هم بسته به کشوری که بهش مهاجرت می‌کنه و شرایط و روحیات خودش و هزار تا فاکتور دیگه یه جایی اتفاق میوفته. برای یکی دو سال بعد از مهاجرت و برای یکی دیگه شاید ده سال بعد.نکته ولی اینجاست که خورشید، همیشه توی تاریک‌ترین نقطه شب طلوع می‌کنه. وقتی به اینجا می‌رسید، احتمالا دارید دردناک‌ترین بخش مهاجرت رو پشت سر می‌ذارید و باید بدونید که محتمل‌ترین گزینه پیش روی نمودار یو شکل سختی مهاجرت شما اینه که دارید از نقطه عطفش عبور می‌کنید و از اینجا به بعد دیگه زندگی شما به احتمال زیاد وارد سراشیبی یه زندگی نرمال خواهد شد. گرچه که همه ما می‌دونیم که آدم‌هایی هم هستند که هرگز موفق نمی‌شند از این نقطه عبور کنند و تا آخر عمر توی مرز بی‌وطنی گرفتار می‌مونند.</description>
                <category>Ali_H7521</category>
                <author>Ali_H7521</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jul 2021 13:35:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۳.۷ میلیارد سال نوری، فاصله ما با ته دنیا!</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_h7521/%DB%B9-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-urrhz2dcbzu9</link>
                <description>تازگی‌ها خیلی بامزه شده‌ام. البته قدیم هم بودم. اما آن زمان‌ها جامعه هنوز آمادگی لازم برای درک بامزگی من را نداشت. اخیرا که احساس می‌کنم درک مردم قدری افزایش پیدا کرده، دوست دارم که بیش از گذشته جامعه را از مواهب بامزگی‌ام بهره‌مند کنم. القصه اینکه آمدم یک داستان بامزه و کوتاه در ستایش علم بگویم و بروم دنبال کارم.Katie Meluaخانم کیتی ملوآ یک خواننده و ترانه‌سرای بریتانیایی است. او ۱۶ سال پیش یعنی در سال ۲۰۰۵ تک‌آهنگی یا به قول فرنگی‌ها سینگل ترکی منتشر کرد به اسم ۹ میلیون دوچرخه. شعر آهنگ الهام گرفته از سفری بود که خانم ملوآ به بیجینگ (بیجینگ همان پکن خودمان یا خودشان است) داشته و در آنجا مترجم همراهش به او می‌گوید که در پکن ۹ میلیون دوچرخه در خیابان‌ها تردد می‌کنند. همین می‌شود دست‌مایه نوشتن یک ترانه عاشقانه با همین نام. قسمت اول متن این ترانه زیبا را اینجا می‌گذارم تا بعد بقیه داستان را خدمتتان عرض کنم.Nine Million BicyclesThere are nine million bicycles in BeijingThat&#x27;s a factIt&#x27;s a thing we can&#x27;t denyLike the fact that I will love you till I dieWe are twelve billion light years from the edgeThat&#x27;s a guessNo-one can ever say it&#x27;s trueBut I know that I will always be with youاگر وسواس ترجمه ندارید ...تو پکن ۹ میلیون دوچرخه هست و این یک حقیقت غیر قابل انکاره. شبیه این حقیقت که من تا لحظه مرگ عاشق تو خواهم بود.ما ۱۲ میلیارد سال نوری از لبه (انتهای) جهان فاصله داریم ولی این فقط یک حدسه که هیچ کس نمی‌تونه (قاطعانه) بگه درسته. ولی (برخلاف اون) من می‌دونم که تا همیشه با تو خواهم بود.کمی بعد از آن و زمانی که آهنگ به تازگی به رتبه پنجم چارت محبوب‌ترین سینگل ترک‌های انگلیس رسیده بود، آقای سایمون سینگ (Simon Singh) که یک فیزیکدان شناخته شده انگلیسی است (و هیچ ارتباطی هم با سایمون سینک ندارد) یک نقدی در گاردین می‌نویسد درباره سینگل ترک ملوی خانم کیتی ملوآ !!!آقای سینگ که فکت در نظر گرفتن وجود ۹ میلیون دوچرخه در بیجینگ در مقابل حدس در نظر گرفتن فاصله ما از لبه دنیا چندان به مذاقش خوش نیامده در آن مقاله توضیح می‌دهد که هزاران دانشمند علم نجوم، شبانه‌ روز کار کرده‌اند تا ما امروز می‌دانیم که فاصله ما تا لبه (انتهای) قابل مشاهده جهان نزدیک به ۱۴ میلیارد سال نوری است نه ۱۲ میلیارد. (ظاهرا عدد دقیق‌ترش ۱۳.۷۷ میلیارد سال نوری است)آقای سینگ ادامه می‌دهد که شاید بتوان تغییر این عدد را با اغماض به دلیل نزدیکی به عدد اصلی و برای روان‌تر خوانده شدن شعر پذیرفت اما مشکل بزرگتر خط بعدی شعر است که این عدد را صرفا یک حدس غیر قابل اثبات فرض کرده. سایمون سینگ توضیح می‌دهد که تلقی این عدد به عنوان یک حدس توهین به این همه پیشرفت در حوزه نجوم است و یادآور می‌شود که این عدد یک حدس نیست و با بالاترین دقتی که علم روز بشر اجازه می‌دهد محاسبه شده اگر چه که همیشه ممکن است در امتداد زمان باز هم تغییر کند و به عدد دقیق‌تری تبدیل شود. سینگ می‌گوید شاید فکر کنید که من دارم کمی زیادی داستان را بزرگ می‌کنم اما من تصور می‌کنم که رسالت یک دانشمند همین است که با این تفکر که نتایج علمی صرفا حدس‌هایی هستند که هر از چندی مد می‌شوند و از مد می‌افتند مقابله کند. او در پایان پیشنهاد می‌دهد که خانم ملوآ این قسمت از ترانه خود را با این متن جایگزین کندWe are 13.7 billion light-years fromthe edge of the observable universe,That&#x27;s a good estimate with well-defined error bars,Scientists say it&#x27;s true, but acknowledge that it may be refined,And with the available information, I predict that I will always be with youما از لبه قابل مشاهده دنیا ۱۳.۷ میلیارد سال نوری فاصله داریم و این یه تخمین خوب با ضریب خطای مشخصهدانشمندا می‌گن که این درسته البته با تاکید روی اینکه همچنان ممکنه تصحیح بشه با این اطلاعات در دسترس من پیش‌بینی می‌کنم تا همیشه با تو خواهم بود :)))نکته بامزه داستان این است که بعد از این مقاله خانم کیتی ملوآ با سایمون سینگ تماس می‌گیرد و بابت متن ترانه عذرخواهی می‌کند و می‌گوید که از قضا مدتی عضو یک کلوپ ستاره‌شناسی بوده و باید بهتر درس‌هایش را بخاطر می‌سپرده. او حتی یک نسخه اصلاح شده از آهنگ بر اساس ترانه پیشنهاد شده از سوی آقای سینگ را اجرا می‌کند که البته نگفته هم می‌شود حدس زد که وقتی یک فیزیکدان شعرش را گفته باشد نباید سطح انتظارتان را از آن بالا ببرید ؛))این لینک یکی از اجراهای خوب ورژن اصلی آهنگ است https://www.youtube.com/watch?v=_EK55vXsN_o و این هم لینک ورژن اصلاح شده به احترام آقای سایمون سینگ ؛)) https://youtu.be/r8AgJ5Y8unU?t=121 پ ن ۱ : خانم کیتی ملوآ سی و اندی سال قبل در گرجستان در خانواده‌ای مذهبی چشم به جهان گشود. وی در سن ۸ سالگی با خانواده به ایرلند مهاجرت کرد و بعد از چند سال به لندن رفت. خانم ملوآ که متاسفانه از همان جوانی به مطربی علاقه‌مند بود، عاقبت، آخرت خود را به دنیای دیگران فروخت و آلبوم اولش را در سن ۱۹ سالگی در سال ۲۰۰۳ و آلبوم دومش را ۲ سال بعد در سال ۲۰۰۵ منتشر کرد و یک سال بعد از آن یعنی در سال ۲۰۰۶ لقب پرفروش‌ترین آرتیست زن سال انگلیس و اروپا را از آن خود کرد. آهنگی که داستانش را گفتم متعلق به همین آلبوم دوم خانم ملوآ است.پ ن ۲ : برای علم احترام قائل باشیم. خیلی به آن مدیونیم.</description>
                <category>Ali_H7521</category>
                <author>Ali_H7521</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jul 2021 13:13:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آتئیست یا نان‌تئیست ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_h7521/%D8%A2%D8%AA%D8%A6%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A6%DB%8C%D8%B3%D8%AA-wd6sor7n3loz</link>
                <description>این آقای ریچارد داوکینز یکی از مشهورترین دانشمندان خداناباور در میان اهل علم است. وی را زیست شناس فرگشتی و آلسو رفتارشناس معرفی می‌کنند. (این دومی را نمی‌دانم که چیست اما از اسمش اینطور بر‌می‌آید که یک سر و سری با رفتارها دارد). ایشان تالیفات متعددی در باب فرگشت و باورهای مرتبط با خدا دارد که خیلی از آنها به فارسی هم منتشر شده است. یک تد تاکی دارد این آقای داوکینز (راستش دوتا دارد ولی من هنوز یکی‌اش را بیشتر ندیده‌ام) که در باب خداناباوری کلی حرف‌های نباید و نشاید می‌زند.در لا به لای همه حرف‌هایش ولی یک نکته به نظرم جالب آمد و گفتم که در یک پست کوتاه اینجا بگویم و بروم دنبال زندگی‌ام.Richard Dawkins&quot;We are all atheists about most of the gods that humanity has ever believed in. Some of us just go one god further.&quot;«همه ما نسبت به اکثر خدایانی که بشر تابحال پرستیده خداناباور هستیم. برخی از ما تنها یک خدا فراتر می‌رویم»تاریخ انتشار این ویدیو در تد فوریه ۲۰۰۲ است. پس اگر خواستید ویدیو را ببینید دقت کنید که خیلی از آمارهای او احتمالا حالا دیگر چندان قابل استناد نیست. گرچه که با تقریب خوبی می‌توانم به شما اطمینان بدهم که در طی این قریب به بیست سال، آمارها به نفع حرف‌های او تغییر کرده‌اند نه به ضررش. ویدیو زیرنویس فارسی هم دارد، گرچه که حقیقتا زیرنویسش چندان چنگی به دل نمی‌زند. سخنرانی آقای داوکینز نکات تامل برانگیز بسیاری دارد. مخصوصا قسمت‌هایی از آن که راجع به درصد خداباوری نخبگان آمریکا آمارهایی ارائه می‌کند. یا در جایی دیگر توضیح می‌دهد که به دلیل اینکه بخش بزرگی از جامعه آمریکا مذهبی و خداباور هستند، هر فردی چه از جمهوری‌خواهان و چه از دموکرات‌ها، که سودای رسیدن به راس قدرت را در سر می‌پروراند، چاره‌ای جز تظاهر به خداباوری ندارد. اما من ترجیح می دهم به جای حرف زدن راجع به آنها شما را به دیدن این تدتاک و برداشت آزاد خودتان از آن دعوت کنم. باشد که همگان رستگار شویم.سخرانی آقای داوکینز در تد https://www.ted.com/talks/richard_dawkins_militant_atheism?language=fa#t-881791 </description>
                <category>Ali_H7521</category>
                <author>Ali_H7521</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jul 2021 13:04:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در نکوهش اثر کنکورد و فرهنگ مقامت</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_h7521/%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%B4-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%85%D8%AA-rrmmku5ary0p</link>
                <description>چند وقتیه که خیلی با خودم درگیری ذهنی دارم در باب اینکه اساسا باور داشتن به فرهنگ مقاومت کار درست و پسندیده‌ایه یا نه. این روزها البته حکومت با چندان جدیتی کمر به از درون تهی کردن معانی کلمات بسته که خیلی از این کلیدواژه‌ها بدون اینکه ثانیه‌ای درباره‌شون فکر کنیم، به نظرمون صرفا مشتی الفاظ تو خالی میان. گاهی فکر می‌کنم که ما توی ایران دقیقا یک وزارت حقیقت شبیه ۱۹۸۴ جورج اورول داریم که اصلا کارش فقط تغییر معانی کلمات و از درون تهی کردن مفاهیمه. اما حقیقت اینه که مقاومت کردن و جنگنده بودن در ذات خودش بعیده چیزی باشه که بشه به سادگی مذمتش کرد. نکته اما اینجاست که برای بعضی از کانسپت‌ها مرزهای خیلی باریکی وجود داری که کمی افراط یا تفریط در اونها می‌تونه تمام اون مفهوم رو به چیز دیگه‌ای تغییر بده. مثلا همه ما می‌دونیم که لارج بودن برای یه آدم صفت مثبتی تلقی می‌شه. احتمالا همه‌مون هم اتفاق نظر داریم که ولخرج بودن چندان خصیصه اخلاقی پسندیده‌ای نیست. ولی حقیقت اینه که مرز بین لارج بودن و ولخرج بودن همیشه هم اونقدرها شفاف نیست. در واقع همه مشکل‌ها از جایی شروع می‌شه که تعیین مصداق برای خیلی از کانسپت‌های پسندیده اصلا کار ساده‌ای نیست و با اندکی انحراف ممکنه کلا سر از جایی در بیاریم که نباید.برگردیم به فرهنگ مقاومت که در سال‌های اخیر جزو کلیدواژه‌های مورد علاقه حکومت هم بوده. من به شخصه وقتی به زندگی پدر و مادرهامون نگاه می‌کنم احساس می‌کنم که اونها اساسا نسل خیلی مقاوم‌تری از ما هستند. شاید چون روزهای سختی مثل روزهای انقلاب یا جنگ رو پشت سر گذاشتند به آدم‌های نترس‌تر و مقاوم‌تری تبدیل شدند. شاید هم چون آدم‌های نترس‌تر و مقاوم‌تری بودند نهایتا تونستند همه اون روزها رو پشت سر بگذارند و ازشون عبور کنند. نمی‌دونم که تقدم و تاخر اینها دقیقا چطور بوده اما چیزی که درباره‌ش مطمئنم اینه که ما نسلی هستیم که به قدر اونها صبوری کردن رو بلد نیستیم. ما خیلی بیشتر غر می‌زینم. ما کمتر از اونها آدم‌های قانعی هستیم و علی‌رغم اینکه عموما تنبل‌تر از اونها هستیم خیلی پر توقع‌تر از اونها بار اومدیم. توی این روزهای سخت که کرونا و بی‌برقی و مشکلات اقتصادی و مقطع حساس کنونی و هزارتا چیز دیگه دست به دست هم داده که زندگی رو هر روز به کام همه ما تلخ‌تر از قبل کنه، گاهی با خودم فکر می‌کنم که چطور تو اکثر نقاط دنیا سال‌هاست که از این مسائل عبور کردند. به نظر میاد که خیلی از ما مردم فکر می‌کنیم که اگه جاهای دیگه دنیا اوضاع بهتر از اینجاست از روز اول همه چیز اونجاها این شکلی بوده در حالیکه این مطلقا تصور درست و مبتنی بر واقعی نیست. همه سیستم‌ها در ذات خودشون میل به بی‌نظمی دارند و اگه کسی برای اصلاح‌شون هزینه نده خود به خود درست کار نمی‌کنند. اما به نظر میاد خیلی از ما توی ایران دوست داریم جور دیگه‌ای فکر کنیم. به هر حال چیزی که خیلی برای من روشنه اینه که شما در هر دوره‌ای از تاریخ و در هر کجایی از جغرافیای این کره خاکی که زندگی کرده باشی باید با مسائل و مشکلاتی روبرو بشی که هر کدوم از جنس متفاوتی هستند و برای همین هم به سادگی نمی‌شه اونها رو با هم مقایسه کرد و گفت که تحمل کدوم نوع از اونها ساده‌تر خواهد بود. فکر می‌کنم این موضوع آدم به آدم و کیس بای کیس می‌تونه خیلی فرق داشته باشه. ظاهرا زندگی اینطوریه که رنج جزء اجتناب‌ناپذیری از اونه. در نهایت این به خود ما بستگی داره که تصمیم بگیریم می‌خوایم رنج‌های خودخواسته مثل رنج مهاجرت رو تحمل کنیم، یا رنج‌هایی که سرنوشت به ما تحمیل می‌کنه، مثل همه اون چیزهایی که با زندگی تو ایران این روزها همه‌مون کم و بیش مجبوریم که تحمل کنیم.برگردم به مقاومت. فکر می‌کنم مقاومت‌ به معنای زیر بار هر زوری نرفتن، یکی از اون کانسپت‌هاییه که خیلی تعیین حد و مرز درست براش کار ساده‌ای نیست. اما اگر به هر دلیلی نتونیم درباره‌ش این مرز باریک رو به درستی تشخیص بدیم، همونطور که فکر می‌کنم متاسفانه سیاستمدارهای ما نتونستند توی چند دهه گذشته این کار رو انجام بدند، اونوقت از مقصدی که منتظریم بهش برسیم فرسنگ‌ها دور خواهیم شد. کما اینکه شدیم ...امروز که دارم اینها رو می‌نویسم روزها از قطعی‌های پی‌درپی برق و طبعات پرشمارش بر زندگی‌های مردم داره می‌گذره. در طی دهه‌های گذشته توی ایران هزاران کسب و کار رو تعطیل شدند،‌ زندگی‌های مردم ده‌ها برابر سخت‌تر شده، عموم مردم از ساده‌ترین حقوق اولیه یه شهروند جهانی مثل داشتن یه مستر یا ویزا کارت ساده محروم بودند، مردم هزینه‌های چندین برابر استانداردهای جهانی برای انواع و اقسام کالاها مثل خودرو و ... پرداختند و همه اینها به اسم یک کانسپت اتفاق افتاده. مقاومت. یکی از مصادیق این مقاومت حق استفاده از انرژی صلح‌آمیز هسته‌ای بوده. بر اساس آمار متوسط توان تولید انرژی برق در داخل کشور چیزی بین ۵۰ تا ۶۰ هزار مگاواته. شاید براتون جالب باشه بدونید که سهم نیروگاه اتمی بوشهر در تولید برق کشور چیزی نزدیک به ۱۰۰۰ مگاوات یعنی کمتر از ۲ درصد از کل نیاز کشور. این در حالیه که تحریم‌های هسته‌ای در یک سال ۴۰۰ میلیارد دلار فقط به صنعت نفت و پتروشیمی ما خسارت وارد کرده و بر اساس برخی از برآوردها، خسارات ناشی از تحریم‌های اتمی ما در طی چند دهه گذشته رقمی بیش از ۲۰۰۰ میلیارد دلار بوده ! سوالی که برای هر آدم عاقلی توی این شرایط پیش میاد اینه که آیا ما هیچ متر و معیاری برای هزینه فایده این مقاومت در طی این سال‌ها نداشتیم‌؟! دست‌آورد این مقاومت در تمام این سال‌ها نهایتا برای ما چی بوده و اصلا در بهترین حالت چی می‌تونسته باشه؟چند وقت قبل داشتم برای چندمین بار کتاب هنر شفاف اندیشیدن رولف دوبلی رو می‌خوندم. یه جایی از کتاب راجع به یه خطای ذهنی حرف می‌زد به اسم خطای هزینه هدر رفته که مثال‌های خیلی زیادی براش وجود داره. این خطای ذهنی باعث می‌شه که شما به دلیل اینکه برای یک چیز اشتباه هزینه‌های سنگینی پرداخت کردی، دلت نمیاد که رهاش کنی و به دلیل این دلبستگی غیر منطقی مدام هزینه‌های بیشتر و بیشتری رو براش متحمل می‌شی. مثل رابطه اشتباهی که چون سال براش وقت گذاشتی با اینکه می‌دونی عاقبتی در انتظارش نیست اما دلت نمیاد رهاش کنی. توی تاریخ کشورها هم مثال‌های متعددی از این خطای ذهنی وجود داره. پروژه مشترک انگلیس و فرانسه روی هواپیمای کنکورد یکی از مثال‌های معروفشه که باعث شده اصلا به این خطا حتی اثر کنکورد هم می‌گند. جنگ ویتنام که آمریکا رو سال‌های طولانی گرفتار کرد هم یکی دیگه از مثال‌ها و مصداق‌های پرشمار این خطای ذهنی پر تکراره. نکته ولی اینجاست که بالاخره تو تمام مصادیق این اشتباه ذهنی، یه نفر باید شهامت به خرج بده و برای همیشه جلوی هزینه‌های روزافزون این جنس تصمیم‌ها رو بگیره. متاسفانه ولی به نظر میاد که ما توی مملکت‌مون به شدت با قحط الرجال مواجه هستیم و هیچ آدم جسوری نداریم که حاضر باشه دل‌بستگی آقایون به این مصداق اشتباه مقاومت و هزینه سرسام‌آوری که از جیب ملت بابتش می‌پردازند رو بهشون گوشزد کنه. شاید هم داریم اما گوش شنوایی براش وجود نداره. به هر حال اونچه که از دست ما ساخته‌ست اینه که سعی کنیم دست‌کم در مقیاس خرد، زندگی‌های شخصی‌مون رو تا جایی که می‌تونیم از این جنس مقاومت‌های پر هزینه ناشی از تعیین مرزهای اشتباه برای مفاهیم درست پاک کنیم، به این امید که با درست کردن خودمون روزی برسه که اربابان‌مون هم کم‌کم دست از این لجاجت بردارند.</description>
                <category>Ali_H7521</category>
                <author>Ali_H7521</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jul 2021 22:21:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جستارهایی در باب گفتگو !</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_h7521/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-l8bnollrplud</link>
                <description>یه جایی می‌خوندم که بیش از ۷ هزار زبان زنده در دنیا داریم. مطالعات زبان‌شناسی نشون می‌ده درحالیکه زبان‌هایی مثل انگلیسی یا فرانسه کمتر از ۲ هزار سال قدمت دارند ولی پیدایش اولین زبان ها به حدود ۵۰ تا ۱۵۰ هزار سال پیش، در واقع به همون ابتدای دوره هومو ساپینس‌های مدرن و مهاجر بر‌می‌گرده و خب نگفته هم می‌شه حدس زد که درباره‌ش اتفاق نظر و قطعیتی وجود نداره. فارغ از همه این بحث ها، اونچه که روشنه اینه که ما هزاران ساله که به شکل تکامل یافته‌ای به ابزار زبان مجهز هستیم و بخش بزرگی از رشد و توسعه روابط انسانی ما هم در بستر همین ابزار شکل گرفته. نکته شگفت‌انگیز اما اینجاست که علی‌رغم قدمت زبان، به نظر میاد که خیلی از ما همچنان در استفاده از این ابزار کارآمد، عملکردی عمیقا ناکارآمد داریم!اگه به روابط بین انسان‌ها نگاه کنید، افراد خیلی انگشت‌شماری رو پیدا می‌کنید که استفاده درست از زبان و چیزی که به معنی واقعی کلمه می‌شه اسمش رو گفتگو گذاشت رو بلد هستند. در حالیکه زبان با اختلاف بهترین ابزار برای رسیدن به فهم مشترک، حل مشکلات و بر طرف کردن سوء‌تفاهم‌هاست، اکثر ما به شکل شگفت‌انگیزی علاقه‌مندیم که در مواجهه با مسائلی از این دست، از راه‌حل‌های دیگه ای استفاده کنیم که عموما نه تنها چیزی رو حل نمی‌کنند بلکه در اکثر موارد فهم اوضاع و مسائل رو پیچیده‌تر می‌کنند.این اتفاق مخصوصا توی روابط عاطفی خیلی بروز و ظهور بیشتری پیدا می‌کنه. ما آدم‌ها، زمانی که با هم اختلاف پیدا میکنیم یا نسبت به هم بدبین و شکاک می‌شیم، احتمال خیلی ضعیفی وجود داره که گفتگوی بالغانه یکی از اولین گزینه‌هایی باشه که بهش فکر می‌کنیم. توی این شرایط همه ما عادت کردیم که سراغ یه جنسی از بازی‌های آموخته شده می‌ریم. سرسنگین شدن،‌ قهر کردن، لجبازی‌ و گروگان‌گیری !اتفاقی که میوفته اینه که وقتی بجای گفتگوی متمدنانه و بالغانه برای حل مسائل‌مون سراغ راه‌حل‌هایی که گفتم می‌ریم، طرف مقابل رو گیج و مهم‌تر از اون طلبکار می‌کنیم. گیج به این خاطر که معمولا اون آدم در خیلی از موارد واقعا هیچ ایده‌ای نداره که دلیل این رفتارها چیه و طلبکار،‌ چون گاهی طرف اصلا این رفتارها رو به حساب پاسخی به یه رفتاری در گذشته در نظر نمی‌گیره و فرض می‌کنه که شما شروع کننده یه رفتار ناهنجار توی رابطه هستید و تازه حالا باید منتظر پاسخ درخور باشید تا با شما بی‌حساب بشه ! اینجوریه که گاهی ساده‌ترین و بی‌ارزش‌ترین مسائل بین آدم ها تبدیل به گره‌های کوری می‌شه که دیگه چیزی به جز جدایی ( بخونید پاک کردن صورت مسئله ) علاجش نیست.عکس از سایت فیدیبوآلن دوباتن کتابی داره به اسم جستارهایی در باب عشق ( می‌تونید اگه دوست داشتید کتاب رو توی فیدیبو از اینجا بخونید یا بشنوید ). کتاب درباره آشنایی خانم و آقایی هست که به شکل کاملا اتفاقی توی یه پرواز روی صندلی‌هایی کنار هم قرار می‌گیرند و کم‌کم سر صحبت‌شون باز می‌شه. من قرار نیست داستان کتاب رو اینجا اسپویل کنم. اما یکی از چیزهایی که برای من در مورد کتاب خیلی جالب بود همین عدم توانایی ما در استفاده از بستر زبان و گفتگو برای توضیح و تشریح احساسات ضد و نقیضیه که همه ما در امتداد یه رابطه بارها و بارها تجربه می‌کنیم، اما اغلب در به زبون آوردن و حرف زدن درباره‌شون به شکل عجیبی عاجز و ناتوان هستیم.فصل ۱۸ کتاب فصل مورد علاقه منه. آلن دوباتن از یه اصطلاحی اونجا استفاده می‌کنه به اسم تروریسم عاشقانه. حرفش اینه که توی همه رابطه‌ها یه نقطه‌ای هست که آدم‌ها چیزهایی رو که تا قبل از اون به سادگی و حتی بدون درخواست می‌گرفتند، دیگه نمی‌گیرند. دوباتن می‌گه اینجا نقطه‌ایه که اکثر آدم‌ها رو به تروریسم عاشقانه میارند. یعنی مثل تروریست‌ها که با گروگان گرفتن آدم‌ها تلاش می‌کنند حکومت‌ها رو وادار کنند که به خواسته‌هاشون تن بدند، آدم‌ها هم شروع می کنند به گروگان‌گیری و سعی می‌کنند با بی توجهی و قهر کردن، معشوق رو وادار کنند که به خواسته‌هاشون تن بده. در واقع با گروگان گرفتن همه مواهبی که معشوق توی رابطه با عاشق از اونها بهره‌مند بوده سعی می‌کنند تا وادارش کنند که به خواسته‌هاشون تن بده. دوباتن البته تو انتهای این فصل توضیح می‌ده که باخت توی این بازی از همون لحظه شروع حتی از باخت تروریست‌ها هم قابل پیش‌بینی‌تره. چون تروریست‌ها به هر حال همیشه یه درصد ضعیفی شانس موفقیت دارند و در موارد نادری موفق می‌شند به خواسته‌هاشون برسند. ولی وقتی شما با کسی که عاشقش هستید وارد این بازی می‌شید، در پایان، چه او به خواسته شما تن بده و چه نه شما بازی رو باختید. اگه به خواسته‌هاتون تن نده که خب نتیجه روشنه و اگه تن بده هم به هر حال شما می‌دونید این چیزی نیست که به میل خودش انجام داده باشه وشما مجبورش کردید، پس به هر حال فارغ از اینکه چی به دست آوردید، دست‌آورد شما نمی‌تونه چندان ارزشمند تلقی بشه و در هر حال احساس رضایتی در انتظار شما نخواهد بود.نکته‌ای که تمام مدت خوندن این کتاب ذهن من رو مشغول می‌کرد همون چیزی بود که عامل نوشتن این پست شد. اینکه ما واقعا اونقدر که باید از قابلیت‌های زبان استفاده نمی‌کنیم و چقدر این موضوع به همه ما آسیب می‌زنه و ای‌ کاش که کمی آگاهانه‌تر راجع به این موضوع فکر کنیم. این دقیقا کاریه که فکر می‌کنم کتاب جستارها به شکل ناخودآگاه ذهن شما رو درگیرش می‌کنه.آلن دوباتن سعی می کنه  تو این کتاب در امتداد ماجرای یک آشنایی، جنبه‌های مختلفش رو مدام تحلیل و تفسیر کنه و به شما این شانس رو می‌ده که خودتون رو جای شخصیت‌های اصلی داستان بذارید و از این طریق، نسبت به رفتارهاتون توی رابطه، خودآگاهی بیشتری پیدا کنید و اونها رو بهتر تحلیل کنید.جستارها از اون کتاب‌هایی نیست که بگم اگر نخونیدش به مرگ جاهلیت مردید. ولی اگه دوست دارید درباره بازی‌های شکست خورده‌ای که اکثر ما مدام توی رابطه‌هامون تکرارشون می‌کنیم، کمی هوشمندانه‌تر و به دور از تعصب فکر کنید پیشنهاد می‌کنم سر فرصت مطالعه‌ش کنید.در پایان فکر می‌کنم همه ما به شکل جدی نیازمند بازنگری در استفاده از پتانسیل‌های زبان و گفتگو توی روابط‌مون هستیم. گفتگو، حلقه مفقوده خیلی از روابط این روزهای ماست.</description>
                <category>Ali_H7521</category>
                <author>Ali_H7521</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jul 2021 21:46:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The last month of your life !</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_h7521/if-i-tell-you-this-is-the-last-month-of-your-life-what-will-you-do-vcgmqyy8n5vp</link>
                <description>من توی دوره لیسانس مهندسی صنایع خوندم. اگه اشتباه نکنم اواسط دوره، استاد نسبتا مسن ولی خیلی فهمیده‌ای برای درس زبان تخصصی داشتیم. همون درسی که عادل فردوسی پور توی شریف تدریس می‌کنه. استاد ما عادل نبود ولی عاقل بود. با اینکه میشیگان درس خونده بود و آدم خیلی با سوادی بود احتمالا خیلی زود فهمیده بود که اینجا آمریکا نیست،‌ شریف هم نیست، شاید فهمیده بود که او هم عادل نیست و خلاصه یه جایی از پروسه تدریس، تصمیم گرفته بود که از عنوان درس زبان تخصصی، به زبانش اکتفا کنه و سخت‌گری روی تخصصی بودنش رو کنار بذاره. شاید متوجه این نکته نه چندان ظریف شده بود که آدم‌هایی که نمی تونند ۲۰ تا جمله روزمره انگلیسی رو ساده و روون و بی‌اشکال برای ارتباط برقرار کردن با دیگران به کار بگیرند بعیده که کلمات قلمبه و سلمبه زبان تخصصی رشته‌شون چندان به کارشون بیاد. این بود که به هر حال یه جایی تصمیم گرفته بود که بیشتر ما رو به انگلیسی حرف زدن سر کلاس تشویق کنه که لااقل کمی ترسمون از انگلیسی حرف زدن بریزه و هوپفولی که این لالوها چهارتا چیز هم یاد بگیریم. سرتون رو درد نیارم. بعضی هفته‌ها کلاس اینجوری بود که بچه‌ها رو میاورد پای تخته و ازشون سوال‌های نه چندان سخت می پرسید و با صبر و حوصله‌ای مثال زدنی منتظر می‌موند که بچه‌ها چند کلمه‌ای جواب‌های باربط و بی‌ربط بدند. بالاخره یه روزی هم نوبت من رسید. استاد چون خودش همین رشته رو قبلا توی آمریکا خونده بود و درس های دیگه‌ای رو هم توی دانشگاه تدریس میکرد، از یکی از کلاس‌های ترم قبل من رو می‌شناخت. وقتی من رفتم پای تخته از بین همه سوال‌های استاد قرعه عجیبی به نام من افتاد. خیلی بی مقدمه به من گفتAli, if I tell you this is the last month of your life, what will you do?!خیلی نمی خوام راجع به جوابی که من با اون تسلط نیتیو‌اسپیکر‌طورم به این سوال فلسفی استاد دادم حرف بزنم ولی بعیده نتونید حدس بزنید که من توی اون شرایط آمادگی جواب فارسی به این سوال دادن رو هم نداشتم و احتمالا سطح دغدغه‌هام هم توی اون لحظه چندان فراتر از نمره‌ای که قراره بگیرم و پاس کردن درس توی پایان ترم نمی‌رفت. ولی بعدها بارها و بارها توی مقاطعی از زندگی قرار گرفتم که این سوال برام هی تکرار شد. آخرین بارش امروز بود.امروز که دارم این‌ها رو می نویسم چند ماهی از اولین روزی که پروسه استارتاپ ویزای کانادا رو خیلی جدی شروع کردم می‌گذره. به عنوان آدمی که بیش از نیمی از این مسیر رو طی کرده و خب خودش رو خیلی از انتهای این مسیر دور نمی‌بینه باید بگم که مسیر گرفتن استارتاپ ویزا هم مثل اکثر پروسه های مشابه، از اون چیزی که در بدو امر فکر می‌کنیم عموما طولانی تر و پر پیچ و خم تره. کلا چیزها! روی کاغذ‌‌ خیلی ساده تر به نظر می رسند و وقتی که وارد فاز پرکتیکال ماجرا می شید تازه می فهمید که چقدر تعداد فاکتورهایی که در فاز ایده میس می کنید یا ازشون به سادگی عبور می کنید بیشتر از چیزی که ابتدا فکر می‌کردید بودند. به هر حال توی طول این مسیر یه جایی من از ساعت های طولانی پشت میز و لپ‌تاپ نشستن خسته شدم و تصمیم گرفتم که برای نجات از دود و دم این روزهای تهران و کمی هم تنوع و احتمالا به یه دلیل خیلی مهم تر که علاقه همیشگی من به تجربه زندگی کردن تو کیش بوده،‌ برای چند ماهی برم اونجا و خلاصه از این سفر به عنوان یه مهاجرت صغری و تمرینی برای مهاجرت کبری و اصلی استفاده کنم. عزمم رو جزم کردم که تا به سرانجام نهایی رسیدن کل پروسه و ایشو شدن letter of support برای کیس‌‌مون برم به جزیره همیشه زیبای کیش ؛))این اولین باری بود که من برای سفری به مدت نامعلوم آماده می‌شدم و ایده ای نداشتم که ممکنه سفرم چقدر طول بکشه. طولانی‌ترین تجربه زندگیم در این زمینه سفر دو هفته‌ای به چین بود که می تونم ازش به عنوان یه درامای تمام عیار یاد کنم. البته اون سفر، سفر خیلی خوبی بود و همه چیزش عالی برنامه‌ریزی شده بود ولی حقیقتا دور بودن بیش از یه هفته از خونه حسی نیست که مطمئن باشم آدم‌های زیادی توی دنیا دوست دارند تجربه‌ش کنند. یه تفاوت همچینن مسافرت هایی با سفرهایی معمولی اینه که لازمه آدم اسباب و وسایل مورد نیاز سفرش رو با وسواس خیلی بیشتری انتخاب کنه.وقتی قراره به یه سفر طولانی برید باید به یه چیزهایی یه کم متفاوت تر فکر کنید. مثل اینکه فکر می کنید کدوم بخش از وسایل‌تون که احتمالا با دقت و وسواس زیادی تک‌تک‌شون رو در طی ماه‌ها یا سال‌ها انتخاب کردید براتون ضروری‌تر و مهم‌ترند. انتخاب کردن همیشه کار سختیه. یه جایی می‌خوندم که اکثر آدم‌ها در مواجهه با شرایطی که قراره بین گزینه‌های خیلی زیاد انتخاب کنند، محتمل‌ترین انتخاب‌شون به تاخیر انداختن انتخاب نهاییه. همه ما مدام در تلاشیم تا زندگیمون رو طوری بسازیم که سر هر دو راهی انتخاب‌های بیشتری داشته باشیم. در اکثر موارد اون چیزی که ازش به عنوان قدرت یاد می کنیم در اصل همون قدرت انتخابه. ولی خب انتخاب همیشه در دل خودش یه هزینه بزرگ داره. هزینه صرف نظر کردن و عبور کردن از یه سری از گزینه‌های روی میز و این چیزیه که معمولا ما آدم‌ها زیاد باهاش راحت نیستیم.امروز وقتی می خواستم چمدونم رو ببندم چیزی رو تجربه کردم که قبلا هیچ وقت حسش نکرده بودم. اینکه سفرهای طولانی چقدر می تونه الویت‌های ما در انتخاب رو تغییر بدند! از انتخاب بین لباس‌های نو یا تکراری و کتاب‌های نوی توی صف خوندن یا کتاب‌های خونده شده‌ای که دوست‌شون داری گرفته تا انتخاب آدم‌هایی که می‌خوای باهاشون خداحافظی کنی. در واقعا برداشتم اینه که سفرهای طولانی از جنس مهاجرت قدرت انتخاب رو از شما می‌گیره و الویت‌های خودش رو به شما تحمیل میکنه.فکر می کنم موقع آماده شدن برای سفرهای طولانی یکی از چیزهایی که احتمالا ذهن خیلی از ما ناخودآگاه درگیرش می شه مرگه. اینکه اگه دیگه برگشتی در کار نباشه چی ؟ مخصوصا وقتی از ایرلاینی بلیط گرفتی که داره از یه بوئینگ ۷۴۷ سی و چند ساله برای رسوندن شما به مقصد استفاده می کنه، این می تونه سوال خیلی جدی‌تری هم باشه! خودشون البته همیشه خیلی اصرار دارند که این هواپیما ۱۵ سال Ground بوده. یعنی یه جایی از دنیا پارک بوده و احتمالا روش هم یکی ازین روکش ها که آدم وسواسی‌ها قبل از سفر روی ماشین‌شون می کشند کشیده بودند! بگذریم. در نهایت من درس زبان تخصصی رو سال‌ها قبل توی دانشگاه پاس کردم و ازش عبور کردم. ولی هنوز هم هر از چندی به بهانه های مختلف یاد اون سوال آقای دکتر میوفتم. خصوصا این روزها که بیشتر از هر زمانی خودم رو به یه سفر طولانی و شاید همیشگی نزدیک می بینم. اگه بدونید واقعا توی ماه آخر زندگیتون هستنید، چی کار می کنید؟ برای من هرچقدر که فکر کردم جواب این سوال خیلی دور از همین کارهایی که الان دارم می کنم نبود و بابت این موضوع عمیقا خرسندم. همیشه فکر می کردم که دوست دارم ماه آخر عمرم رو توی کیش بگذرونم. و خب خوشحالم که حالا دست کم توی مسیرش هستم ؛)))دوست داشتنی‌ترین نقطه ایرانپ ن :‌ من این پست رو توی هواپیما نوشتم ولی خب این دفعه هم جستیم و هواپیما بدون مشکل خاصی لندینگ داشت. الان که دارم این پست رو شوت می کنم (اسمش پسته اینا که می نویسیم اینجا؟) جایی که واقعا دوست داشتم باشم هستم. امیدوارم که همه‌مون انقدر خوش‌شانس باشیم که بتونیم توی ماه آخر زندگی‌مون کارهایی رو که واقعا دوست داریم انجام بدیم، نه کارهایی که مجبوریم برای نمره آوردن پای تخته راجع بهشون حرف بزنیم!</description>
                <category>Ali_H7521</category>
                <author>Ali_H7521</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jan 2021 23:56:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه عسل های زودگذر</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_h7521/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D8%B3%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%88%D8%AF%DA%AF%D8%B0%D8%B1-mc7q95prndc4</link>
                <description>حتما شنیدید که وقتی از شوماخر بعد از سال ها اول شدن در مسابقات فرمول وان رمز موفقیتش رو پرسیدند گفته بود من کار خاصی نمی کنم، فقط جایی که همه ترمز می کنند، گاز میدم! سوال اینه که آیا واقعا رمز موفقیت، گاهی می تونه همینقدر ساده باشه؟تقریبا همه ما برای شروع کردن کارهای جدید، انرژی و شوق خیلی زیادی از خودمون نشون می دیم. کتاب جدیدی که به تازگی خوندنش رو شروع کردیم، کار یا مسئولیت تازه ای که به عهده گرفتیم، یا حتی رابطه ای که به تازگی شروع کردیم. تو همه این موارد ما وظایفمون رو به بهترین شکل ممکن و حتی فراتر از استانداردهای مورد نیاز شروع می کنیم ولی بعد از مدتی عملکردمون به شدت افت می کنه.   همه ما شروع کننده های خوبی هستیم ولی اکثرمون تموم کننده های خوبی نیستیم.مشکل اینجاست که خوشحالی و ذوق ناشی از شروع پروژه های تازه خیلی ناپایدارند. ماه عسل ها معمولا زودتر از چیزی که انتظارش رو داریم تموم می شند و ما خیلی زود تبدیل به همون موجودات معمولی‌ای که قبلا بودیم می شیم.وقتی اون انرژی و اشتیاق قدرتمند اولیه که اصلا نمی دونیم از کجا و چطوری اومده بود، ناگهان ناپدید می شه، ادامه بازی واقعا سخت می شه.چیزی که می خوام بگم اینه که اگر فرض کنیم انجام دادن کامل یه پروژه مثلا به صد ساعت زمان احتیاج داشته باشه، ما در بهترین حالت می تونیم بیست ساعت ازون رو با حال خوب و همون انرژی اولیه دنبال کنیم. از یه جایی به بعد انرژی همه ما افت محسوسی می کنه و این دقیقا همون جاییه که تفاوت ها بین آدم ها شروع می شه.در واقع حقیقتی که ما معمولا دوست نداریم قبولش کنیم اینه که بخش بزرگی از کارهایی که باید در ارتباط با هر پروژه ای انجام بدیم رو قراره تو بی حوصله‌گی و با سختی انجام بدیم. اگه کنکور داده باشید حتما این تجربه رو دارید که یه روزهایی کاملا سرحال و با انگیزه از خواب بلند می شید. خورشید داره با بهترین زاویه ممکن روی کتاب هاتون می تابه. هوا انگار علاوه بر اکسیژن خالص داره فسفر هم به مغزتون تزریق می کنه و مسئله هایی که حتی با نگاه کردن راه حلشون هم ازشون سر در نمیاوردید بدون هیچ تلاش مضاعفی کاملا ساده و قابل فهم به نظر میان. انگار دارند خودشون رو بهتر از همیشه به شما توضیح می دند. اصلا تعجب می کنید ازینکه چطور مسئله به این سادگی قبلا ساعت ها وقتتون رو گرفته. خلاصه انگار که ابر و باد و مه خورشید و فلک در کارند که شما اون آدم زشتی باشید که قراره عکسش به عنوان یکی از نفرات برتر کنکور بره روی جلد روزنامه. ولی بیاید واقع بین باشیم. تو دنیای واقعی چند در صد از روزهایی که دارید برای کنکور می خونید حقیقتا این شکلی هستند ؟ من به شخصه فکر می کنم که اگه بیست در صد روزهاتون این شکلی هستند شما بی نهایت آدم خوش شانسی هستید !  برای خود من همچین روزهایی در تمام طول سال هرگز حتی ده درصد روزهام هم نبودند. شاید فکر کنید داستان فقط برای من و شما این شکلیه و اون دوست عزیزی که نه در رویا که در عمل عکس زشتش می ره روی صفحه روزنامه ( من متعلق به نسلی هستم که جواب نهایی قبولی دانشگاه رو باید توی روزنامه جستجو می کردی ولی فکر نمی‌کنم عکس های توی سایت هم چندان اوضاع بهتری داشته باشند ) احتمالا مثل ما نیست و هشتاد در صد روزهاش ازون روزهایی هستند که من و شما سالی به دوازده ماه در انتظارشون هستیم. اما نه. باور کنید که اینطوری نیست. باور کنید که با ورق خوب، خوب بازی کردن هنر نیست. به قول تخته بازا تاس اگر نیکو نشیند همه کس نراد است. اصلا هنر این دوستانمون در مقایسه با ماها فقط در اینه که یاد گرفتن با تاس بد چطور بهترین بازی ممکن رو انجام بدن. اونا بهتر از من و شما می دونند که جفت شیش تو بازی فقط یه اتفاقه. یه بخت خوب. ولی اون چیزی که در نهایت بخش بزرگی از بازی رو تشکیل می ده مجموعه ای از تاس های معمولی و بده. تمام  هنر زندگی به اینه که شما یاد بگیرید چطور باید بازی زندگی رو با ورق هایی که چندان چنگی به دل نمی زنند ببرید !در نهایت من نمی خوام بگم که جایی که همه ترمز می گیرند شما گاز بدید چون اینطوری ممکنه در نهایت به سرنوشت خود شوماخر دچار شید ؛))من فقط می گم وقتی که همه بهانه‌های دنیا رو برای ترمز کردن دارید، سعی کنید متوقف نشید و فقط ادامه بدید. چون خیلی از موفقیت های بزرگ فرمولی پیچیده تر از این نداشتند و نخواهند داشت.جناب برد پیت که حتما می‌دونید امسال بالاخره پس از سال‌ها انتظار تمام جوایز ممکن رو بخاطر بازی در فیلم Once upon a time in Hollywood بردند توی سخنرانی اهدای جایزه Sag Awards یه حرف جالبی زد. گفت همه ما می‌دونیم که یه محاسبه ساده وجود داره. بعضی از پروژه‌ها موفق می‌شند و بعضی‌ها نه. هیچ دلیلی برای اینکه حتی یکی رو رها کنیم وجود نداره. فقط برید سراغ بعدی و به کارتون (داستان گفتن) ادامه بدید ... https://www.youtube.com/watch?v=cVz12M2awA8 </description>
                <category>Ali_H7521</category>
                <author>Ali_H7521</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jul 2020 21:25:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصمیم‌های سخت، با گذشت زمان آسون نمی‌شند !</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_h7521/%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B3%D9%88%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%AF-ctwwsuy7yyxg</link>
                <description>یادمه که ترم یک دانشگاه به ما گفتن باید موضوع پایان نامه‌تون رو تا قبل از شروع ترم دو انتخاب کنید. ما کلی معترض شدیم که بابا ما هنوز اسم درس ها و سر‌‌فصل‌هایی که قراره تو این دو سال بخونیم رو بلد نیستیم. چطوری بریم موضوع پایان نامه انتخاب کنیم ! اون موقع فکر می کردیم که مسئولای دانشگاه چقدر احمق‌اند که از ما همچین خواسته غیر معقولی دارند ولی مدیونید اگه فکر کنید که آخر ترم 4 هنوز هیچ کدوممون ایده ای داشتیم درباره اینکه موضوع پایان نامه‌مون چی می تونه باشه :))))))می خوام بگم تصمیم های سخت همیشه سختند. با گذر زمان نه تنها آسون‌تر نمی شند که گاهی سخت تر هم می‌شند. اینو ما اون موقع نمی دونستیم ولی مسئولای دانشگاه که هزار تا دانشجو رو قبل از ما دیده بودند، می دونستند که گذر زمان عموما تصمیم گرفتن درباره موضوع پایان نامه رو آسون تر نمی کنه. حالا حکایت زندگی‌هامون هم همینه. ما همیشه زمان می خوایم. مخصوصا برای گرفتن تصمیم های سخت. ولی حقیقت اینه که حتی اگه هزار سال زمان داشته باشی، جدا کردن دستگاه اکسیژن از بدن بیجون عزیزت هیچ وقت تصمیم آسونی نخواهد شد. به تصمیم های سخت نباید زمان داد. تصمیم های سخت رو باید سریع گرفت.فراموش نکنیم که تصمیم نگرفتن، خودش یه تصمیمه و خیلی وقت ها هزینه های تصمیم نگرفتن، بیشتر از هزینه های یه تصمیم اشتباهه. </description>
                <category>Ali_H7521</category>
                <author>Ali_H7521</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2020 12:34:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توجه کردن یا توجه گرفتن، کدوم انتخاب شماست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_h7521/%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-zggkgmrh7lpr</link>
                <description>جوزف گوردون لویت هنرپیشه فیلم های بتمن و اینسپشن یه تدتاک درباره قدرت توجه و خلاقیت داره. یه حرف جالبی میزنه که من اینجا نقل به مضمون می کنم. می گه :من بازیگرم و همین موضوع باعث می شه که در کانون توجهات باشم و از این موضوع خیلی هم خوشحالم. چون توجه گرفتن به شما احساس قدرت میده. میگه تکنولوژی توی عصر ما قدرت جلب توجه رو  از انحصار بازیگرها در آورده و یه جورایی اون رو به شکل دموکراتیک تری نسبت به گذشته بین آدم ها توزیع کرده و این اتفاق خوبیه. امروز آدم های خیلی بیشتری در مقایسه با گذشته می تونند از توجه گرفتن لذت ببرند و احساس قدرت ناشی ازون رو تجربه کنند.نکته مهم حرف‌هاش ولی اینجاست که می گه :ما درباره توجه دو نوع احساس قدرت رو می تونیم تجربه کنیم. احساس قدرت ناشی از گرفتن توجه و احساس قدرت ناشی از دادن توجه (تمرکز)Getting Attention VS Paying Attentionآقای گوردن لویت می‌گه تجربه شخصی من اینه که هرچقدر توی زندگی به دنبال تجربه توجه کردن بجای توجه گرفتن رفتم، زندگی موفق تر و خوشحال تری داشتم.به نظرم حرفش خیلی هوشمندانه میاد. حقیقت اینه که خیلی از ما احساس قدرت ناشی از توجه گرفتن رو ترجیح می دیم شاید چون به دست آوردنش به نظر ساده تر میاد یا شاید چون حداقل مثل توجه و تمرکز کردن برای روزها و هفته های متوالی روی یه موضوع خاص دردناک و سخت نیست. اما اگر کمی باهوش باشیم می پذیریم که قدرت توجه کردن در دراز مدت برای ما لذت توجه گرفتن رو هم به همراه خواهد داشت.عموما بخش مهمی از سرنوشت همه ما تو همین انتخاب ها رقم می خوره. انتخاب بین راه های ساده و تجربه لذت های زودگذر یا انتخاب راه های دردناک و سخت برای پاداش هایی با تاخیرهای طولانی که در دراز مدت به دست میان ...</description>
                <category>Ali_H7521</category>
                <author>Ali_H7521</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 21:27:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر از عمرمون رو توی گوشی سپری می‌کنیم ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_h7521/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%85%D8%B1%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%B3%D9%BE%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-aqrkdznyl4az</link>
                <description>تا حالا به این موضوع فکر کردید که روزانه چند ساعت از وقتمون رو صرف استفاده از اپ‌های توی گوشی‌مون می کنیم؟ می‌خوام برای شروع سال جدید یه پیشنهاد جالب بهتون بدم. ولی قبلش ازتون می خوام که فقط چند ثانیه زمان بذارید و روی یه کاغذ اسم سه یا چهار اپی که بیشتر از همه ازشون استفاده می‌کنید رو بنویسید و حدس بزنید که در طی یک هفته یا مثلا یک ماه گذشته، چند ساعت توی این اپلیکیشن ها بودید.اپ های زیادی هستند که کارشون نشون دادن میزان استفاده شما از اپلیکیشن‌های مختلف گوشیتونه. اگر مثل من از گوشی اندروئیدی استفاده می کنید می تونید از Usage Analyzer استفاده کنید. گزینه‌های متنوع دیگه‌ای هم توی گوگل پلی وجود دارند که کم و بیش همشون کارایی مشابهی دارند. برای استفاده از این اپ ها لازم نیست که اپ رو نصب کنید و مثلا یک ماه بعد برید سراغش و نتیجه رو ببینید. در واقع به محض نصب کردن، از شما یه دسترسی به داده های اندروئیدی گرفته می‌شه و بلافاصله کارنامه‌تون رو دریافت می کنید و می تونید آمارش رو با حدس های اولیه که قرار بود روی کاغذ بنویسید و احتمالا ننوشتید مقایسه کنید! وجه اشتراک اکثر ما با هم اینه که با دیدن آمار و ارقام داده شده سوپرایز می‌شیم و پس از طی مراحل انکار و خشم و ... در نهایت چند روزی مقاومت متوجه می شیم که آمار اشتباه نیستند و ما واقعا همین قدر از زندگی روزانه‌مون رو غرق در گوشی هستیم. یه جک قدیمی و لوسی بود که می گفت از وقتی ضررهای قلیون رو توی مجله خوندم، انقدر ترسیدم که تصمیم گرفتم دیگه تا آخر عمرم مجله نخونم! حالا حکایت این اپ ها هم همینه. احتمالا آمارشون طوری شما رو تحت تاثیر قرار می‌ده که تصمیم می گیرید دیگه تا آخر عمرتون از این اپ‌ها استفاده نکنید :))  289 ساعت یعنی 12 روز !چیزی که شما تو تصاویر بالا و پایین می‌بینید اطلاعات استفاده من از اپ‌های توی گوشیم در طی یک ماه گذشته است. همونطور که می‌بینید آمار خودشون گویای عمق فاجعه هستند و اصلا نیازی به توضیح ندارند. اگرچه توی قرنطینه بودن و فوبیای کرونا شاید کمی این آمار رو اغراق آمیزتر هم کرده باشه اما اگر فکر می کنید که آمارهامون در شرایط عادی خیلی بهتر از اینه، اشتباه می کنید.بیش از 4 روز فقط در تلگرام من چون هیچ وقت طرفدار Apple و IOS نبودم راجع به اونها خیلی اطلاعات ندارم ولی ظاهرا خود گوشی های اپل هم یه گزینه ای به اسم Screen Time دارند که کار مشابهی انجام می‌ده. شما توی Usage Analyzer می تونید آمار روزانه، هفتگی و ماهانه استفاده از اپ‌های مختلف‌تون رو با تفکیک ببینید. اپ های دیگه ای مثل AppBlock هم هستند که با توجه به این آمار به شما کمک می کنند که دسترسی خودتون به هر اپلیکیشن رو به مقدار مد نظرتون محدود کنید. مثلا نتونید بیشتر از نیم ساعت در روز رو توی اینستاگرام باشید. یا دسترسی خودتون به بعضی اپ ها رو برای ساعات مشخصی در روز (مثلا هر روز از 7 صبح تا 4 عصر) کلا ممنوع کنید.ولی خب معرفی این اپ ها در حوصله این بحث نیست. فعلا برای شروع سال جدید همین که بتونیم کمی آگاهانه‌تر سمت گوشی‌هامون بریم به نظرم گام مثبت و مهمیه. اگر فکر می کنید که آمار شما خیلی درخشان‌تر از منه پیشنهاد می کنم که یه سری به یکی از این اپ‌ها بزنید.امیدوارم که امسال برای هممون سال بهتری از 98 باشه. عیدتون مبارک :))پ ن 1 : Usage Analyzer تایم استفاده شما از اپ‌ها رو ثبت می کنه و نه فقط تایم روشن بودن صفحه گوشیتون رو. طبیعتا اگر دارید توی تلگرام یه ویس طولانی گوش می دید در حالیکه اسکرین گوشیتون رو لاک (خاموش) کردید، یوسج آنالایزر همچنان داره استفاده شما از تلگرام رو ثبت می کنه در حالیکه بعضی اپ های دیگه مثل اسکرین تایم همونطور که از اسمشون هم مشخصه صرفا مادامی که صفحه گوشیتون روشنه استفاده شما از اپ رو ثبت می کنند. به همین خاطر آمارشون معمولا کمی کمتر از استفاده واقعی شما از اپ‌هاست.پ ن 2 : این پست یه دنباله هم داشت که اصلا برای اون نوشته بودمش ولی برای جلوگیری از طولانی شدن متن فعلا حذفش کردم و احتمالا به عنوان یه پست مجزا منتشرش می‌کنم.</description>
                <category>Ali_H7521</category>
                <author>Ali_H7521</author>
                <pubDate>Sat, 04 Apr 2020 16:24:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا دوست داریم به کبوترها غذا بدیم ولی به کلاغ‌ها نه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_h7521/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%BA%D8%B0%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%BA%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%87-y5dmgovzr020</link>
                <description>میز کار من توی اتاقم، به یک پنجره نسبتا بزرگ چسبیده که مثل خیلی از پنجره های دیگه‌ی شهر، تو ساعت هایی از روز پاتوق گروهی از کبوترهاست. در گذشته های نه چندان دور من براشون پشت پنجره برنج یا چیزهای دیگه ای که فکر می کردم می خورند، می ریختم. اما چون خودم ساعت های طولانی پشت میز و به فاصله خیلی نزدیکی از همون پنجره می شستم، کبوترها به محض دیدن روی ماه من، با نگاهی چندش‌آمیز بال می زدند و می رفتند و در نتیجه این بی‌اخلاقی معمولا غذایی هم نصیبشون نمی شد!اوایل فکر می کردم که کم کم متوجه می شند که من کاری باهاشون ندارم و بالاخره ترسشون می ریزه و میل به حیات، غریزه قویتری از این حرف‌هاست که یه پرنده، صرفا بخاطر زشت بودن آدم پشت شیشه بخواد قید غذایی که زندگیش بهش وابسته‌ست رو بزنه و از این قماش صغری و کبری چیدن‌ها. برای همین هم علی رغم حصول نتیجه‌، تا مدت ها از این اقدام مهم بشری در راستای نجات این گونه مورد علاقه کفتربازان، دست نمی‌کشیدم. اما گذشت زمان تغییری تو اوضاع ایجاد نمی کرد. از من غذاهای جدیدتر و جذاب تر ریختن و ازونها چندش‌تر و دورتر شدن! نتیجه نهایی همیشه این بود که غذاهای پشت پنجره بر خلاف میل من سهم کلاغ هایی می شدند که با پررویی تمام توی چشمام زل می زدند و بعد از چند ثانیه نگاه هایی که بیشتر به نظر تهدیدآمیز میومدن تا کنجکاوانه، با بی تفاوتی تمام به من پشت می کردند و بال می زدند و می رفتند. کم کم متوجه شدم که راجع به بهره هوشی و قدرت غرایز و حتی درباره اصلاح سلیقه کبوترها کمی خوش‌بینانه و اغراق آمیز فکر می کردم! من که به قول مرحوم جمال‌زاده از بی‌ثباتی فلک بوقلمون و شقاوت مردم دون و مکر و فریب جهان پتیاره و وقاحت این کلاغ‎‌های بدقواره به ستوه اومده بودم در پی راهی بودم که بالاخره این وضع رو تغییر بده و چاره کار هم فقط یک چیز بود. برای اینکه غذاها مطابق میل من نصیب کبوترها بشند، باید بعد از ریختن غذا، پرده ها رو می کشیدم که کبوترها منو نبینند و بتونند راحت غذاشون رو بخورند. اما من این راه حل رو اصلا دوست نداشتم و بدون اینکه بدونم چرا، مدام در برابرش مقاومت می کردم. این مقاومت انقدر طولانی شد که کم کم خودم رو قانع کردم که نسل این کبوترها تو این چند هزار سالی که من نبودم ادامه پیدا کرده و حالا هم اگر چه کم توجهی من احتمالا آسیب های روحی جدی‌ای بهشون وارد خواهد کرد، ولی بعیده که حیات و بقاشون رو به خطر بندازه. حتی برام سوال شد که اینها چرا هر بار که ما ماشین رو کارواش می بریم یاد قضای حاجتشون میوفتند و نکنه که اصلا با ما خصومت شخصی دارند و ... دیگه قضیه داشت از کار خیر کم کم به تفنگ ساچمه ای و اینها هم می رسید که قید کل ماجرا رو زدم و ترجیح دادم که نامه اعمالم کما‌فی‌السابق خالی از هر کار خیر و بشر دوستانه‌ای بمونه.من مدت ها بود که از صرافت غذا دادن به پرنده ها افتاده بودم اما رفت و آمد هر روزه‌ی این کبوترها و کلاغ ها برای من حکم سیب برای نیوتن رو داشت :)) من دائم فکر می کردم که چطور موجوداتی با این همه ضعف و ترس تونستند برای هزاران سال به بقاشون روی این سیاره ادامه بدن؟ یا اینکه چرا ما دوست داریم به کبوترها غذا بدیم ولی به کلاغ ها نه؟ اینکه اصلا کفتر و کلاغ به چه درد این دنیا می خورند؟! ولی یه چیزی بیشتر از همه اینها ذهنم رو درگیر کرده بود. اینکه چرا من در برابر کشیدن پرده اتاق انقدر مقاومت داشتم؟ تا جایی که حاضر شدم کل ماجرا رو رها کنم ولی تن به راه حل ندم!این آخوندها، مخصوصا اونهاییشون که عینک های کمی گردتر دارند و یه قدری ژست های روشنفکری و فلسفی هم می گیرند، یه تکیه کلامی دارند به این مضمون که &quot;ریشه همه علایق حب ذاته&quot;. معنیش به زبان آدمیزاد اینه که شما هر چیزی رو که دوست دارید، در نهایت بخاطر خودتون، علاقه‌ای که به خودتون دارید و نفعی که اون چیز برای شما داره، دوست دارید. چندان فرقی هم نمی کنه که اون چیز چی باشه. خونه، ماشین، همسر، یا حتی پدر و مادرتون، همه در نهایت به این دلیل برای شما خیلی ارزشمند هستند که هر کدوم برای شخص شما منافع ویژه ای دارند که به راحتی با سایر گزینه های مشابه قابل جایگزینی نیستند. می‌تونید درستی این گزاره رو با مثال های زیادی توی ذهنتون بررسی کنید. من اخیرا متوجه شدم همه کارهایی که ما تو زندگی انجام می دیم، حتی اونهایی که به نظر خودمون خیلی خیرخواهانه و فداکارانه هستند هم در نهایت به شکل عجیبی بخاطر خودمون و در راستای منافع خودمون هستند. من با فکر کردن درباره اینکه چرا دوست نداشتم پرده اتاقم رو بکشم متوجه نکته جالبی شدم. کشیدن پرده باعث می شد که من نتونم غذا خوردن کبوتر ها رو تماشا کنم. من متوجه شدم که غذا ریختن پشت پنجره رو نه با نیت سیر کردن کبوترها بلکه بیشتر بخاطر لذت تماشا کردنشون موقع غذا خوردن و احساس غروری که از انجام دادن این کار خوب بهم دست می داد، انجام می دادم و کشیدن پرده من رو از تجربه این حس ها محروم می کرد. به نظر میومد که گرسنه بودن کبوترها یا حتی سیر شدن کلاغ ها مسئله اصلی من نبود. در واقع من بدون اینکه متوجه باشم دلیل کارم برطرف کردن نیازهای درونی خودم بود نه نیاز اونها! عین این مثال رو بارها توی جاهای دیگه ای از زندگی هم دیدم.مثل توصیه هایی که پدر و مادرها برای موفقیت بچه هاشون دارند. اکثر پدر و مادرها حتی اونهایی که خودشون رو خیلی والدین فداکاری می دونند، متوجه نیستند که توصیه هاشون بیش از اینکه در راستای خوشحالی و خوشبختی بچه‌هاشون باشه، در راستای برآورده شدن آرزوهای خودشون درباره بچه هاشونه. و این دوتا لزوما یکی نیستند. گاهی حتی هم راستا و همسو هم نیستند.حقیقت اینه که ما بیش از اینکه موجودات اخلاق مداری باشیم موجوداتی معامله گر هستیم. در واقع در تمام طول زندگی ما دائم در حال معامله چیزها هستیم به این امید که چیزهای بهتری به دست بیاریم. ما با هر تصمیم و هر اقدامی همیشه تلاش می کنیم که منافع خودمون رو تامین کنیم حتی وقتی که ظاهرا اینطور به نظر نمیاد! اگه خوب نگاه کنید میبینید که حتی توی فداکارانه ترین اقدامات ما مثل بچه دار شدن و بچه بزرگ کردن یا حتی به جنگ رفتن و کشته شدن هم می شه رگه هایی از معامله رو پیدا کرد. معامله با آینده، معامله با خدا و ...نمی خوام زیاد حرف های فلسفی بزنم. فقط هر وقت مثل من فکر کردید که خیلی آدم مهربون و فداکار یا از خود گذشته‌ای هستید، یه کم به حب ذات فکر کنید :))پ ن : شاید نتونسته باشید توی متن جوابی برای سوال طرح شده توی عنوان پیدا کنید. یه کم درباره‌ش فکر کنید و اگه به جوابی رسیدید لطفا با من هم به اشتراک بذارید :))</description>
                <category>Ali_H7521</category>
                <author>Ali_H7521</author>
                <pubDate>Fri, 13 Mar 2020 19:21:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره ممرایز Memrise</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_h7521/memrise-vwq1mnekk21l</link>
                <description>بچه هایی که درگیر IELTS بودند احتمالا می دونند که یکی از بهترین اپلیکیشن ها برای افزایش دایره لغات اپ Memrise هست. البته این روزها ممرایز پا رو از زبان آموزی فراتر گذاشته و دوره های زیادی برای آموزش موسیقی و چیزهای دیگه هم داره. اما همچنان مهمترین دلیل شهرتش در دنیا (با داشتن 35 میلیون کاربر تا سال 2018) همین سیستم ساده و در عین حال خلاقانه‌ش برای یادگیری لغاته. درباره مزیت های این اپ در مقایسه با سایر گزینه های موجود چیزهای زیادی توی نت نوشته شده، پس من دیگه اینجا زیاد بهش نمی پردازم.فقط خلاصه بگم، مهم ترین مزیت ممرایز اینه که پر از دوره های متنوع برای یادگیری لغات از همه زبان ها به خصوص زبان انگلیسیه. می تونید با سرچ کردن توی بخش کورس ها، یادگیری لغات یه کتاب خاص مثل 504 یا Cambridge Vocabulary for IELTS یا هر کتاب دیگه ای رو شروع کنید. (پیشنهاد می کنم که اگه تازه دارید یادگیری لغات رو شروع می کنید حتما از کورس Longman communication 3000 شروع کنید و اگه می خواید بدونید که چرا یه نگاه به اینجا بندازید) علاوه بر آیلتس کورس هایی برای تافل، پی تی ای و ... هم وجود داره که بسته به نیازتون می تونید انتخابشون کنید. به علاوه ممرایز از مکانیزم علمی آزمون شده و موفقی برای تکرار کلماتی که می خواید به خاطر بسپارید استفاده می کنه و تا زمانی که کاملا مطمئن نشده که شما معنی و دیکته لغتی رو به خوبی فرا گرفتید، به این تکرارها ادامه می ده.مشکل استفاده از اپ Memriseاما دلیل نوشتن این پست نه تعریف از مزایای ممرایز بلکه مشکلی که برای استفاده از این اپ تو ایران وجود داره‌ست. نکته اینجاست که ورژن جدید اپ ممرایز زبان فارسی نداره و این موضوع کاربرهای فارسی زبان رو برای استفاده از این اپ مفید سردرگم و گیج می کنه.راه حلخوشبختانه فعلا روی وبسایت ممرایز هنوز امکان انتخاب زبان فارسی وجود داره. بنابراین شما باید قبل از استفاده از اپ، ابتدا وارد وبسایت بشید و بعد از Sign up کردن و ساختن یک اکانت، از تب های بالای صفحه گزینه Courses  رو انتخاب کنید. بعد از قسمت بالای صفحه سمت چپ می تونید از بخش I speak زبان فارسی رو انتخاب کنید. بعد از اون دیگه با جستجو و انتخاب کردن کورس های مد نظرتون همه چیز روی گوشی هم بدون مشکل در دسترستون خواهد بود. نکته آخر هم اینکه تو بخش Settings تبی وجود داره با عنوان Learning که می تونید از طریق اون تعداد لغات هر درس و فرکانس مرور اونها را به دلخواه خودتون تغییر بدید.امیدوارم این مطلب براتون مفید بوده باشه. اگر سوالی داشتید خوشحال می شم که بتونم کمکی کنم.  </description>
                <category>Ali_H7521</category>
                <author>Ali_H7521</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2020 19:08:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متری شیش و نیم</title>
                <link>https://virgool.io/naghdino/%D9%85%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B4-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D9%85-qwq9perhakfc</link>
                <description>مدت ها بود که برای دیدن فیلم جدید سعید روستایی روز شماری می کردم. تعداد فالوور های پیج اینستاگرام متری شیش و نیم در حالیکه هنوز نه فیلم اکران شده بود و نه هیچ عکس و خبری ازش بیرون اومده بود، نشون می داد که آدم های زیادی مثل من با دیدن #ابد_و_یک_روز و بازی درخشان نوید محمدزاده تحت تاثیر قرار گرفتند و بی صبرانه در انتظار دیدن شاهکار بعدی این تیم بی نظیر هستند. اینکه تا این حد مشتاق دیدن فیلمی باشی که حتی نمی دونی موضوعش چیه واقعا اتفاق عجیبیه که دست کم من تا حالا تجربه اش نکرده بودم. روز اول جشنواره فیلم اکران نشد و زمزمه هایی از توقیف فیلم و حذفش از جشنواره به گوش می رسید. کلا خیلی ناراحت کننده است که علی رغم این همه سخت گیری و ممیزی که در دادن پروانه ساخت و پروانه نمایش و ... می شه، باز هم ممکنه که دقیقه نود اکران یه فیلم متوقف شه ! این اتفاق متاسفانه برای خیلی از فیلم ها افتاده ولی خب خوشبختانه مشکل متری شیش و نیم حل شد و فیلم بالاخره از روز دوم در جشنواره اکران شد.در ادامه می خوام خیلی کوتاه تجربه شخصیم از دیدن فیلم تازه سعید روستایی و مقایسه اش با ابد و یک روز رو با شما در میون بزارم و خب البته به کسانی که فیلم رو ندیدن هشدار میدم که ممکنه بخشی از حرف های من فیلم رو اسپویل کنه، اگر چه که تلاشم رو کردم که تا حد ممکن این اتفاق نیوفته.1- بیشترین سهم رو در فیلم پیمان معادی در نقش یک پلیس مبارزه با مواد مخدر داره و انصافا هم عالی بازی کرده. سایر هنرپیشه ها (حتی نوید محمدزاده) در فیلم نقشی کم رنگ تر از اونچه که شما در بدو امر انتظار دارید، دارند.2- سعید روستایی باز هم به پیامدهای اعتیاد و فروش مواد مخدر پرداخته، اما به جرات میشه گفت که در مقایسه با ابد و یک روز، ابعاد گسترده تری از این معضل رو در سطح جامعه به تصویر کشیده.3- در مورد کیفیت بازی ها، پیمان معادی و پریناز ایزدیار (علی رغم نقش کوتاهش در فیلم) بازی های به مراتب پخته تری از ابد و یک روز ارائه دادند اما در مورد نوید محمدزاده که احتمالا برای خیلی ها مهم ترین دلیل نشستن پای فیلم خواهد بود، به نظرم بیننده در بهترین حالت با یک ورژن دست پایین از محسن ابد و یک روز، شبیه اونچه که قبلا هم ازش در مغزهای کوچک زنگ زده یا بدون تاریخ بدون امضا دیده بودیم مواجه خواهد شد. ناگفته نماند که حتی بهترین هنرپیشه های دنیا هم معمولا در یکی از نقش هاشون به یاد موندنی ترین بازیشون رو ارائه می دند و اساسا تکرار یه همچین پدیده هایی کار ساده ای نیست و عوامل زیادی از سناریو و کاراکتر و چالش هاش گرفته تا حالات روحی خود هنرمند در زمان فیلم برداری در خلق شاهکارهایی مثل محسن ابد و یک روز دخیل هستند.4- یکی از جذابیت های ابد و یک روز برای خود من موسیقی متن فیلم بود که یک دنیا حرف داشت. مثل سکانس رقص نوید محمدزاده روی پلکان خونه که توی یه لحظه با غم موسیقی متن فوق العاده امید رئیس دانا دوباره تمام بدبختی های خانواده تولی خانلو رو بعد از یه شادی کوتاه و گذرا برای آدم تداعی می کرد. به نظرم یکی از تفاوت های آشکار دو فیلم در موسیقی متن بود. متری شیش و نیم یه جوری بود که کلا انگار موسیقی متن نداشت ! 5- در مورد سناریو باید بگم بر خلاف انتظار خود من سعید روستایی نه تنها تلاش نکرده که فضای ابد و یک روز فاصله بگیره، بلکه به نظر میاد تعمدا بخش های زیادی از سناریو کاملا الگو گرفته از ابد و یک روزه ! حتی لوکیشن های ابتدای فیلم دقیقا برای شما حال و هوای ابد و یک روز رو تداعی می کنه و اگر کمی دقت کنید به راحتی می تونید حدس بزنید که توی کدوم قسمت از فیلم سعید روستایی سعی کرده نقطه اوج ابد و یک روز (نرو سمیه) رو در فضای فیلم جدید بازسازی و تکرار کنه !!!6- مورد دیگه اینکه در سناریوی ابد و یک روز شما در ابتدای فیلم با یه شخصیت مثبت مواجه می شدید که اعتیاد رو کنار گذاشته پیش خانواده برگشته داره کار می کنه و سعی می کنه داداشش رو هم ترک بده (پیمان معادی) و در مقابلش یه شخصیت منفی از یه معتاد مواد فروش بی اراده که داره عامل بدبختی تمام خانواده می شه ( نوید محمدزاده) . اما به مرور و در یک سوم پایانی فیلم جای این آدم ها با هم عوض می شد. نوید می شد آدمی که حاضره کارتن خواب بشه ولی خواهرش بر خلاف میلش با کسی ازدواج نکنه و پیمان معادی آدمی که برای منافع خودش می خواد خواهرش رو بفروشه ! در واقع کاراکتر ها به شکل عجیبی خاکستری و واقعی به نظر می رسیدند. البته در متری شیش و نیم هم تلاش های محدودی در این زمینه صورت گرفته ولی در کل به نظرم خصوصا در مورد پیمان معادی که نقش اصلی داستان رو داره خبری از این واقع بینی ها نیست و در فیلم بیشتر تلاش شده پیمان معادی یه پلیس وظیفه شناس که با هیچ رقمی وسوسه نمی شه به تصویر کشیده شه. البته نگفته هم روشنه که ما کلا تو هیچ فیلمی نمی تونیم یه پلیس خلافکار داشته باشیم، چون ما اصلا همچین چیزی توی ایران نداریم ! سطح توقعاتتون رو هم زیادی بالا نبرید چون تا همین جا هم متری شیش و نیم به شکلی تابو شکنانه رفتارهای تند و گاها غیرقانونی پلیس رو به تصویر کشیده و از این حیث تا حد خوبی میشه گفت که یک استثناست. البته اگر اجازه بدند که نهایتا با همین شکل و شمایل اکران شه و به سرنوشت من عصبانی نیستم دچار نشه ...من برای اینکه فیلم اسپویل نشه چیزی از داستان فیلم نگفتم و نقدهام نسبت به سناریوی فیلم که به نظرم خالی از اشکال هم نیست رو میزارم برای بعد ... با تمام اینها معتقدم متری شیش و نیم یکی از بهترین فیلم های امسال جشنواره است. برای ساختنش خیلی خیلی زحمت کشیده شده و حتما ارزش دیدن رو داره فقط نباید سطح انتظارتون از دیدن فیلم رو بر مبنای ابد و یک روز زیادی بالا ببرید ...</description>
                <category>Ali_H7521</category>
                <author>Ali_H7521</author>
                <pubDate>Sat, 02 Feb 2019 15:47:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در سوگ یک کسب و کار</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_h7521/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%88%DA%AF-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-d699ftfo5lca</link>
                <description> نمی دانم که هرگز داشتن یک کسب و کار شخصی را تجربه کرده اید یا هر از گاهی فقط به عنوان یک فانتزی خوشایند آنرا در پس ذهن خود مرور می کنید. ساختن یک کسب و کار از صفر، دقیقا مانند به دنیا آوردن یک بچه است. مهم نیست که کسب و کار شما تا چه اندازه نوآورانه یا تکراری است. حتی اگر هزاران بچه مشابه آن در این دنیا وجود داشته باشد باز هم به دنیا آمدن بچه شما برای خودتان احساسی کاملا متفاوت دارد. ذوق دارید، خوشحالید اما هرگز نمی دانید که چه سرنوشتی در انتظارش است. برایش هزار و یک خواب دوست داشتنی می بینید اما هنوز هم صدای گریه های گاه و بیگاهش آزارتان می دهد. دیدن بزرگ شدنش با همه سختی هایی که به شما تحمیل می کند لذتی بی همتا را نصیبتان می کند. آنها که دست کم یک بار بچه ای به دنیا آورده باشند می دانند که چه می گویم.نمی خواهم زیادی قضیه را احساسی کنم ولی بچه، پدر و مادر می خواهد. کسب و کار هم برای داشتن یک چرخه عمر نرمال به والدینی نیاز دارد که برایش دل بسوزانند. والدینی که آن بچه برایشان با هزار تای دیگر که صبح به صبح لباس می پوشند و به مدرسه می روند، فرق داشته باشد. بزرگ کردن یک بچه به تنهایی کار خیلی خیلی سختی است. کار سختی که من مجبور شدم در مقطعی از عمر نه چندان طولانی کسب و کارم تجربه اش کنم. اینکه شما با کسی کاری را شروع کنید و در میانه راه ناگهان ببینید که شما مانده اید و کودکی که حتی از پس نیازهای اولیه اش بر نمی آید احساسی است که امیدوارم آدم های زیادی مجبور به تجربه کردنش نباشند !ما اغلب پیش از به دنیا آوردن بچه هایمان امیدواریم که آنها روزی عصای دستمان شوند و  دست کم حضورشان اندکی زندگی را برایمان آسوده تر کند. در واقع بیشتر به خودمان فکر میکنیم تا به آنها. ولی بعد از تولدشان این حرف ها یادمان می رود و یک روز چشم باز میکنیم و می بینیم داریم هر کاری می کنیم تا فرزندمان فقط زنده بماند. حتی در زمانی که دیگر امیدی به این نداریم که او بتواند گره ای از زندگیمان بگشاید ! اینجا درست همانجایی است که اگر غرق احساساتمان شویم و زیادی استعاره فرزند را جدی بگیریم ممکن است تصمیمات خیلی اشتباهی بگیریم. تصمیم هایی که جبران کردنشان شاید چندان آسان نباشد. کودک من کسب و کار چندان بزرگی نبود، با این حال در طی حدود دو سالی که از عمرش می گذشت چیزهای فراوانی را به من آموخت. آموختنی هایی که آخرینش این بود. برای به دست آوردن رویاهای بزرگ تر باید رویاهای کوچکتر را فدا کرد. قربانی کردن یک رویای کوچکتر برای پیشرفت های بزرگتر، از لحاظ روانی خیلی سخت تر و پیچیده تر از آنچه در بدو امر می پنداشتم بود.برداشتن دستگاه اکسیژن از روی تنی که هنوز نفس می کشد بحثی ورای سود و زیان است. ورای نرخ رشد. فراتر از همه شاخص هایی که در دانشگاه به ما می آموزند. کسب و کار ما بعد از مدتی به جزئی از هویت ما تبدیل می شود و همین ما را به دام احساسات می کشاند. احساساتی که البته حتما به دلیل مهمی به ما داده شده ولی یادگیری چگونگی به کار بستن و کنترل کردنشان از آن آموختنی هایی است که متاسفانه در هیچ مکتب و مدرسه ای به ما نمی آموزند.کسب و کار کوچک من با انتخاب خودم به پایان راه رسید ولی درس های بزرگش تا پایان عمر با من خواهد ماند. در دلم از همه کسانی که مرا در طی این دو سال به هر شکلی همراهی کردند بی اندازه سپاسگذارم. چه آنهایی که در نیمه راه رفتند و چه آنها که تا روز آخر ماندند ...</description>
                <category>Ali_H7521</category>
                <author>Ali_H7521</author>
                <pubDate>Sat, 13 Oct 2018 21:16:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>