<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی شبان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ali_shaban_7</link>
        <description>یه معلم که عاشق سفر و ماجراجوییه (ترجیحا سفر با دوچرخه)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 15:01:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/318300/avatar/XVY0yd.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی شبان</title>
            <link>https://virgool.io/@ali_shaban_7</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سیاست روسیه</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_shaban_7/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87-flpzpscprpbk</link>
                <description>در این نوشته میخوام قسمت هایی از سه پادکست مربوط به سه کتابِ دموکراسی پوتین، روح ناآرام و بخت بیدادگر رو که در پادکست رپاپ منتشر شده بود، با شما عزیزان به اشتراک بذارم. امیدوارم مفید باشه.*** در این نوشته، واژه هایی مانند پوتین، پوتینیسم، روسیه و ... قابلیت جایگزینی دارن. ***موضوع از این قراره که چطور یک شخصیت و رهبر سیاسی موفق میشه کنترل  کشوری به ظاهر دموکراتیک رو به دست بگیره. آیا با دیکتاتوری محض و زور این کار رو می‌کنه؟پوتین وقتی در روسیه به قدرت رسید برای اینکه قدرتش رو در داخل روسیه بیشتر کنه، از استراتژی بزرگتر کردن دشمن خارجی استفاده کرد؛ یعنی ذهنیت همیشگیِ «ما» در برابر «آنها»چیزی که پوتین موفق به انجامش شده بود، تولید و تزریق ترس به مردم و نیاز به یه آدم قلدر برای ایجاد و حفظ امنیت بود. تو کشور اینجوری تبلیغ میشه که حکومت ضامن امنیت شماست و اگه ما نباشیم، دشمنان کشور و فرهنگ رو نابود میکنن. با همین ترفند مشروعیت خودشون رو تقویت میکنن.اینجوری نیست که پوتین فقط با زور قدرت بگیره بلکه خودِ مردم بهش قدرت میدن. چرا؟دلیل اول: مردم با توجه به گذشته ی خودشون، میل به استبداد پیدا کردن و حتی از آزادی های خودشون میگذرن تا به امنیت عمومی برسن و حالا کی امنیت رو برقرار میکنه؟ رهبر سرزمیندلیل دوم: تزار (رهبر) سایه ی خدا بر روی زمین تصور میشهدر این حکومت، تزار (رهبر جامعه) قدرت مطلق بود و کلیسا (مذهب) از تزار حمایت میکرد، ارتش هم به عنوان دستگاه اجرایی عمل میکرد و آموزش هم در جهت تبلیغ و ترویج قدرتِ رهبر در خدمت حاکمیت بود.ولی آیا همه ی مردم موافق این حکومت بودن؟ خیر کسی نمیتونست مخالفت کنه چون کلیسا مهر تایید رو بر تزار (رهبر جامعه روس) زده بود و اطاعت مطلق از تزار جنبه ی مذهبی گرفته بود.تعریفِ آزادیاینجور حکومتی میاد برای #آزادی مردم یک تعریف جدید ارائه میده:میگه آزادی فردی مثل غرب اصلا معنی و ارزش نداره؛ ارزش تو اینه که هر نفر بیاد خودش رو وقف جمع کنه و اون جمع هم خودش رو تحت اختیار یک رهبر قرار بده.جعلِ تاریخپوتینیسم برای سوء استفاده از احساس میهن پرستیِ مردم، مدام در حال جعل تاریخهحکومت با تحمیل روایت های خاص تاریخی، حقایقی رو جعل میکنه و به اونها اعتبار میده. اینجوری مردم از رژیم و کارهاش حمایت میکنن و حکومت تمام جنبه های زندگی اجتماعی رو در دست میگیره و اگه کسی خلاف جهت اهداف حکومت کاری بکنه، سریع بهش برچسب خیانت کار زده میشه.کرملین بحران هایی رو جعل میکنه که ترس رو میان شهروندان تزریق کنه و اونا را اسیر توهم امنیت همگانی کنه. مثلا: این کشور دائما در خطر حملات قلدران فاسد غرب و آمریکاس یا نابودی اقتصاد روسیه در دهه 90رسانه ها نیز با تسلط بر همه ی منابع خبری، به پوتین در بازنویسی تاریخ کمک میکنن. این تفکر داره تمام تلاششو میکنه که بیشتر مردم باور کنن جامعه ی اونا از همه ی جوامع برترِ و زندگیشون در معرض تهدیدات قدرت های غربیه. حالا دولت برای آینده ی مردم کار میکنه و تنها وظیفه ی مردم، موافقت با چیزیه که رسانه های تحت کنترل حکومت میگن؛ مثلا دفاع از پوتین و سیاست های اوندر جوامعی مثل روسیه، وقتی قدرت، حکومت و امنیت همه به یک شخص سپرده میشه، اون شخص میشه قانون و دیگه کی میتونه بهش حرفی بزنه؟! اگه کسی هم چنین جسارتی کنه، حسابش با سیستم قضایی و امنیتیهبدین صورت هر حمله و انتقادی به پوتین میشه حمله و انتقاد به کشورمردم هم گوش به فرمان رهبری میشن که خودشون اون رو ساختن و بهش قدرت دادن.عده ای از مردم هم که مخالف این سیستم باشن، در دسته ی تهدید ملی قرار میگیرن و دولت نه تنها اجازه ی هیچ فعالیتی رو بهشون نمیده بلکه مردمی که شست و شوی مغزی داده شدن رو جلوی این عده میذاره.مهارت قرار دادن مردم در مقابل مردمخاطره ای از هِدا نویسنده ی کتاب بخت بیدادگر:تنها چیزی که درباره ی غرب میخوندیم اخبار اعتصاب های اونجا بود. انگار غرب همیشه در بدبختیه و ما اینجا کمتر بدبختیم. هرچی رسانه ها تصویر قشنگتری از زندگی ما نشون میدادن، زندگی ما در جهان واقع غم انگیزتر میشد؛ کمبود مسکن، کاهش ارزش پول، اقتصاد ضعیف و ...و این فلاکت درحالی اتفاق می افتاد که هنوز عده ی زیادی عمیقا به اهداف حزب باور داشتن!این مردم کم کم شبیه به رهبرشون میشدن؛ برای هر مشکلی و هر کمبودی همانند رهبرشون به جای اینکه دنبال راه حل باشن، به دنبال پیدا کردن دشمن بودن. دشمنی که از دید اونا باعث بوجود آمدن مشکلات شده بود.                                                                           &quot; روح نا آرام &quot;در کتاب روح ناآرام گفته میشه که: بیشتر رژیم های استبدادی فقط با همدستی شهروندانش در قدرت باقی میمونه.سخن پایانی:نویسنده  کتاب روح ناآرام میگه: آیا واقعا میشه در برابر شرارت ها مقاومت کرد؟ مگه گاندی، ماتین لوترکینگ و نلسون ماندلا همین کار رو نکردن؟بله مقاومت کردن ولی برای ایستادگی و مقاومت،یا باید حکومتی داشته باشی که انسان ها رو بعد از اعتراض به قتل نرسونه و یا اینکه آنقدر تعدادتون زیاد باشه که رژیم از کشتن همه شما وحشت کنهرپاپ در فضای مجازی:  wrapuppod@</description>
                <category>علی شبان</category>
                <author>علی شبان</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 17:19:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رکاب سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@ali_shaban_7/%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-nmsbq4vx6pom</link>
                <description>سلام دوستان؛ امیدوارم حال دلتون خوب باشه. میخوام از آشناییم با کمپین رکاب سفید براتون بگم.مروری بر شغل؛ پیش زمینه ای برای شروع داستانمن یه معلم و مدیرم که در یه روستا وظیفه ی مدیریت مدرسه و تدریس 19 دانش آموز از پایه ی پیش دبستانی تا ششم به عهده ی خودمه؛جالبه بدونین که من از شغل معلمی متنفر بودم ولی بعد از ورود به یه مدرسه ی روستایی و دیدن دنیای بچه ها، دیدگاهم به طور کلی عوض شد و عاشق دانش آموزا و شغلم شدم.عشقی که باعث شد 550 کیلومتر از مدرسه دور بشیم و زندگی رو تجربه کنیم (7 دانش آموز واسه اولین حرم بار امام رضا ع رو زیارت میکردن)من از اولین روز آموزشم، تصمیم گرفتم تدریسم صرفاً آموزش مطالب کتب درسی نباشه و در کنار اینا، به مسائل مهمتری مثل:قصه خوانی، ورزش، نمایش و ... بپردازم. با توجه به اینکه بعد از چند سال خودم مدیر مدرسه شدم، میتونستم خیلی راحت ایده هامو به مرحله ی اجرا برسونم ولی انجام این کارها خیلی سخته چون اکثر مردم فکر میکنن مدرسه یعنی تدریس مطالب کتاب درسی و امتحان گرفتن.دوچرخه سواری با دانش آموزانمن عاشق ماجراجویی و سفرم، به خصوص سفربادوچرخه؛ واسه همین در اینستاگرام کسایی که با دوچرخه سفر میکنن و داستانای شنیدنی و جالبی دارن رو دنبال میکنم. یکی از این افراد، خانم سحر طوسی هستن که حتما ماجرای رکاب زدن این بانوی با انگیزه از شمال تا جنوب کشور برای ساخت مدرسه رو شنیدین. توصیه میکنم حتما یه سری به صفحه ی اینستاگرامشون بزنین و کلی انرژی بگیرین و لذت ببرین.یه روز خانم طوسی از کمپین رکاب سفید اطلاعاتی رو در فضای مجازی به اشتراک گذاشتن که خیلی به آن علاقه مند شدم و با خودم گفتم ای کاش منم میتونستم در ویرگول واسه رکاب سفید مطلبی بنویسم و در این کار زیبا (خرید دوچرخه واسه بچه ها) سهیم بشم اما افسوس که همیشه نوشتن واسم خیلی سخته(هرچند وقتی شروع میکنم دیگه تموم کردنش واسم سخته) پس در اون لحظه بیخیال نوشتن شدم تا روزی که خانم طوسی از نرم افزار آی قصه و داستان سحر و رِبین صحبت کردن. منم که عاشق قصه و قصه گویی واسه دانش آموزام بودم پس خیلی سریع نرم افزار آی قصه رو نصب کردم و داستانای سحر و رِبین رو گوش کردم و با خودم گفتم چقدر عالی میشه اگه دانش آموزامم این قصه ی واقعی رو گوش کنن تا علاقشون به دوچرخه و دوچرخه سواری بیشتر از قبل بشه.تصمیم گرفتم تو یه روز تعطیل با دانش آموزام این قصه رو گوش کنیم ولی قبلش واسه ایجاد انگیزه با دوچرخه بریم گردش بعدش یه جا جمع بشیم و داستان رو گوش کنیم و بچه ها نقاشی سحر و دوچرخش یعنی رِبین رو بکشن.روز پنج شنبه جلوی پارک روستا جمع شدیم.همه ی بچه ها خوشحال بودند؛خییییلی خوشحال.حتی بچه هایی که دوچرخه نداشتن، اومده بودن و گفتن ما هم کنار شما میدویم. با خودم گفتم خسته میشن پس بگم که برن خونه ولی دلم نیومد و قرار شد اونا هم با ما بیان.دانش آموزی که تا آخرین لحظه کنار ما دوید و خیلی خوشحال بود (ولی من دوست داشتم بجای دویدن، همرکاب ما میشد) قبلِ حرکت، دوچرخه ی بچه ها رو بررسی کردم و فهمیدم: هیچکدوم ترمز ندارن، یکی فرمون دوچرخش شکسته بود و با یه سیم به هم وصلش کرده بود؛ یکی دیگه تیوپ و لاستیکش سوراخ بود و یه تلمبه با خودش آورده بود که هر دو دقیقه لاستیک رو باد کنه.خلاصه با همه ی مشکلات و غیر ایمنی بودن دوچرخه ها و با اصرار زیاد دانش آموزان، قبول کردم یه گردش کوتاه داشته باشیم.با کلی ذوق و شوق رفتیم گردش و با کلی عکس و فیلم برگشتیم و یه جا جمع شدیم و قصه رو گوش کردیم. بعدش بچه ها نقاشی کشیدن و از سحر و رِبین ازم سوال کردن.لذت دوچرخه سواری در اطراف روستاروز بعد عکس ها و فیلمها رو در اینستا به اشتراک گذاشتم و بازخوردهای بسیار زیاد و خوبی گرفتم که منو خیلی خوشحال میکرد. بین اینها، نظر خانم طوسی، گروه آی قصه و رکاب سفید خیلی ارزش داشت و کاری کرد که از خوشحالی زیاد قلبم رو هزار بزنه.اینجا بود که گروه رکاب سفید پیشنهاد دادن داستان من و دانش آموزام رو در ویرگول با هشتگ رکاب سفید به اشتراک بذارم. معلمی که خیلی دوس داشت در کمپین رکاب سفید سهیم بشه ولی نوشتن براش سخت بود، همین بازخورد و نظر باعث شد یه طومار بنویسه و تحویل بده :)یادتون باشه در رکاب سفید، هم خوندن و هم نوشتن تاثیر گذاره پس شما هم به رکاب سفید بپیوندینپایان پایان ماجرای دوچرخه سواری با دانش آموزام و شروع هزاران ماجرای جذاب دیگه ... </description>
                <category>علی شبان</category>
                <author>علی شبان</author>
                <pubDate>Wed, 11 Nov 2020 22:38:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>