<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی علائی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alialaey</link>
        <description>وب سایت : alialaei.ir کانال یوتیوب : http://bit.ly/2MCmgRi</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:55:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/67471/avatar/kkLJ6Z.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی علائی</title>
            <link>https://virgool.io/@alialaey</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خود زنی را تمام کنیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@alialaey/%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B2%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%DA%86%D8%B3%D8%A8-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-ighgz0mnlohe</link>
                <description>یه مدت طولانی دستم به نوشتن نمی رفت ، نه بدلیل قطعی موقت اینترنت یا قطعی مادام العمر که احتمالش هر روز بیشتر از روز قبل میشه که دوستان به کرات نوشتن و گفتن و خوب اساسا به نظر من یک مسئله ی ثانویه ست ، بلکه به دلیل یک سرخوردگی بزرگ که اصلا نمی دونستم که دیگه از چی باید بنویسم یا از کجا بگم تا اینکه بالاخره تکرار یک اتفاق که جلوتر دربارش صحبت خواهم کرد من رو وادار کرد تا این سکوت رو بشکنم.عکس تزئینی از ایران زیباچند روز پیش بر حسب عادت وقتی سوار تاکسی اینترنتی شدم سر صحبت رو با راننده باز کردم و خوب چنان که افتد و دانی اینروزها همه فقط درباره ی اتفاق های روز صحبت می کنند. راننده ی محترم یک مردی بود نزدیک 40 سال که چند روز بعد قصد پناهندگی به یکی از کشور های کوچک نزدیک رو داشت و بسیار از مشکلات زندگی در ایران و راحتی های زندگی در فلان کشور گفت اما نکته مهمی که توی صحبت های دوستمون بود نا امیدی عجیبی بود که نسبت به مردم داشت ، به طور واضح تر ، می گفت که مشکل اصلی من مردم کشورمونن که دروغ می گن و سر هم کلاه می ذارن و ... خلاصه راننده می گفت و می گفت و من مثل فیلم ها تو ذهنم فلاش بک می خورد به اینکه چقدر از این حرف ها توی شبکه های مجازی هر روز می زنیم ، مثل این جمله ی مزخرف &quot;ما بی عرضه های زمانیم&quot; یا &quot;هرچی سرمون میاد حقمونه&quot; و ... من فکر نمی کنم تو تاریخ ملتی وجود داشته باشه که انقدر خود زنی بکنه یا انقدر خود کم بین باشه و به نظر این حقیر این یکی از بزرگترین آفت های امروز ماست. به سینمامون نگاه کنین ، اگر فیلم خارج از ایران فیلم برداری شده باشه ، دو دوزه بازه ایرانیس ، اونی که ریا کاره اونی که کلاشه ایرانیس ، اگر هم فیلم داخل ساخته شده باشه ، فیلمی که بیشتر بهش اقبال میشه اون فیلمیه که ما رو مردمی محکوم به شکست ، فقیر ، درگیر فساد گسترده و ... نشون میده ، یادمه یک منتقد به شدت تندرو برای فیلم فروشنده ی فرهادی نوشته بود که &quot;این فیلم هیچ دریچه ی امیدی برای بیننده نمی ذاره و فقط می گه یا این شهر رو باید خراب کرد کلا یا اینکه به مرور هممون قراره گاو بشیم.&quot; فارغ از زاویه سیاسی که ممکنه من و شما با منتقد داشته باشیم به نظر من خیلی حرف درست و مهمی داره می زنه.یا می گن وقتی دلار گرون میشه همه میرن دلار می خرن ، وقتی طلا گرون میشه همه میرن طلا می خرن و ... ارجاعتون می دم به کتاب &quot;ما چگونه ما شدیم&quot; صادق زیباکلام ، تو یکجایی نویسنده ی محترم ذکر می کنه که به دلیل منطقه ی جغرافیایی ایران و اینکه دروازه ای بوده برای اتصال شرق و غرب ، ایرانی ها از سال های بسیار دور تاجر بودن ، یعنی چیزی رو از اینور می خریدن و به اونور گرونتر می فروختن و خوب سالهای سال ماجرا همین بوده ، ببینین ما کشور صنعتی ای که هیچوقت نبودیم که الان معترض میشین که چرا هممون داریم واسطه گری می کنیم ، تا بوده ما یا کشاورز و دامپرور یا تاجر و دلال بودیم . وضعیت کشاورزی ، کم آبی و غیره رو که می دونین حالا توقع دارین الان که همه ترس از دست دادن همون اندک داراییشون را دارن یک شبه صنعتگر بشن و پول هاشون رو بریزن تو کارخونه ها؟؟میگن ما حق ناشناسیم ، منفعت طلبیم و ... اولا کسی تو جهان وجود داره که منافع دیگران براش از منافع شخصیش مهم تر باشه ؟ و ثانیا شما خوبی نشون دادین که بدی دیدین ؟ من همین الان که دارم این متن رو می نویسم بیش از 120 ویدئو ی آموزشی رایگان تو یوتیوب آپلود کردم و شاید 100 تا دیگه هم قراره که تولید و آپلود کنم. شما نمی دونین روزانه چند تا ایمیل و پیغام محبت آمیز به دست من می رسه ، چقدر دوستان لطف دارن ، یعنی برای من متن هایی می نویسن که گاهی اوقات می خونم و شرمنده میشم که چرا انقدر ما این معرفت خودمون رو نادیده می گیریم و به هم برچسب می چسبونیم.یک نکته ی دیگه ای که ما بهش کمتر توجه می کنیم اینه که اخبار کلا به اون چیزی می پردازه که مخاطب بیشتری داشته باشه ، یعنی قاتل سریالی رو نشون میده ولی اون خیر مدرسه ساز رو نه . مثال ساده تر بخوام بزنم اونی که حیوون آزاره رو بولد می کنه چون مخاطب بیشتری داره ولی اونی که روزی 100 هزار تومن پول می ده غذا می خره می ره توی پارک بین گربه ها پخش می کنه رو نشون نمی ده چون مخاطب نداره براش.حالا چرا میگم این انگ زدنه بده ؟ خیلی سادس ببینین این انرژی منفی که خودمون دارین به جامعه تزریق می کنم عملا باعث میشه که نه تنها یک سرخوردگی عمومی به وجود بیاد بلکه کم کم باور کنیم که ما همینیم پس هیچ کاری نمیشه کرد پس یا باید رفت یا باید موند و گاو شد! نکته بدتر اینه که کم کم به این نتیجه می رسیم که از ماست که بر ماست پس اگر سیاست مداری مشکل داره اون هم توی همین چرخه و سیکله و برامون عادی میشه ماجرا.گفتنی در مورد این موضوع بسیار هست اما بیاین حرف این برادر کوچکتون رو گوش کنین و اگر شنیدین یا خوندین که کسی گفت ما ایرانیها فلانیم بهمانیم با دو تا مثال نقض بهش بگین که شاید اون ایرانی که تو میشناسی اینجوریه تا شاید همینطوری که خودمون این حس و حال بد رو درباره ی خودمون به وجود آوردیم به مرور هم بتونیم از بین ببریمش.در آخر لطفا یک سرچ ساده توی یوتیوب بزنین و ببینین چقدر توریست خارجی که ایران اومده از خوبی های مردم ایران گفته و اکثرا گفتن مهربان ترین مردمی بودن که تا به حال دیدن.ارادتمندعلی علائی</description>
                <category>علی علائی</category>
                <author>علی علائی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2019 14:28:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراز و نشیب های 12 سال طراحی وب سایت - قسمت صفرم</title>
                <link>https://virgool.io/@alialaey/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%88-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-12-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D9%88%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B5%D9%81%D8%B1%D9%85-u3alciomktrx</link>
                <description>خیلی با خودم کلنجار رفتم که این پست را براتون آپلود کنم یا نه مخصوصا وقتی بعضی از پستام مورد قضاوت های مختلف قرار گرفت اما هنوزم به نظرم می رسه که ما باید با هم حرف بزنیم ، قضاوت بشیم و با هم بحث کنیم تا زبان همدیگر رو بفهمیم و شنیدن نظرات مخالف رو یاد بگیریم.17 سالم بود که یکی از دوستان من یک مغازه تعمیرات کامپیوتر و موبایل کمی بالاتر از میدان راه آهن تهران باز کرد. اون کسانی که تهران زندگی می کنن یا تهران رو خوب می شناسن می دونن که تو اون بخش تهران اقشار کم درآمد تر جامعه زندگی می کنن و خوب من هم وقتی پیشنهاد همکاری دوستم بهم رسید با ترس از عدم شناخت تعاملات بین آدمها ( ببینید من خودم آقازاده یا بچه مایه دار و غیره نبودم و نیستم ولی از یک بچه 17 ساله چه توقعی دارین؟! ) کارم رو شروع کردم. حالا کار من اونجا چی بود؟ 1- تایپ کردن و چاپ مقاله ، آگهی ترحیم و ... و 2- تعمیر کامپیوتر در محل ، به این صورت که 5 هزارتومن می گرفتم برای رفتن به محل و پیدا کردن مشکل کامپیوتر ، 5 هزارتومن هم برای نصب ویندوز و برنامه و غیره و احتمالا هزینه تعویض قطعه معیوب.با قسمت اولش که تایپ کردن بود کاری ندارم اما می خوام بهتون بگم همین کار ساده ی تعمیر کامپیوتر در محل اونم تو محدوده ی میدان راه آهن ، خیابان مختاری و غیره چقدر برام مثل دیدن یک فیلم به صورت زنده بود و چه چیزهایی بهم آموخت. چند تا از تجربیات خودم رو براتون ذکر می کنم.1 – یک روز پیرمردی آذری زبون و بسیار خوشرو اومد سراغ من و گفت من کامپیوترم خراب شده و لطفا اگه میشه بیاین یک نگاهی بهش بندازین ، پک سی دی هام رو برداشتم و با پیرمرد راه افتادیم. همینجوری کوچه می رفتیم تو کوچه تا به یک خونه ای رسیدیم که جای در یک پرده مندرس و خیلی کثیف داشت ، وارد خونه شدم و با این خونه هایی که تو فیلمها می بینین که یک حیاط بزرگ داره و هر تکه ای از اون خونه مال یک نفره مواجه شدم ، بالاخره رسیدیم به یکی از خونه ها و وارد شدیم. خوب همونطوری که انتظار دارین خیلی امکاناتی تو خونه وجود نداشت فقط یک سالن 20 30 متری بود ، یک آشپزخانه و یک اتاق خواب هم سمت دیگه ی خونه ، پیرمرد اول من رو دعوت کرد آشپرخونه تا پذیرایی انجام بده و اونجا دیدم پسر پیرمرد نشسته در حال کشیدن تریاک که با دیدن ما بیچاره چرتش ترکید ، پیرمرد اصلا به روی خودش نیاورد که پسره رو دیده فقط یک چایی برای من ریخت و برگشتیم به همون سالن اصلی.من مشغول بررسی کامپیوتر شدم و دیدم مشکل خاصی نداره ، یک ویندوز براش نصب کردم ، تی وی کپچر کارتش رو براش نصب کردم ( تلویزیون نداشتن با همون تلویزیون هم می دیدن ) خلاصه همه کارهایی که لازم بود رو انجام دادم و آماده شدم که برم ، پیرمرد من رو تا جلوی در همراهی کرد و مثلا اگر هزینه کار من می شد 12 هزارتومن دست کرد تو جیبش و 15 هزارتومن داد به من . یک کم من و من کردم و نگاش کردم ، بنده خدا فهمید که جا خوردم ، یه نگاهی به من کرد آروم سرش و آورد جلو و خیلی آروم گفت ببین اگه بیشتر داشتم بیشترم بهت می دادم. من هر روز آرزو می کنم که بمیرم و پسرم رو نببینم ، من این پول رو عوض اینکه به پسرم بدم که هر روز سرش بیشتر بره پایین به کسی می دم که سرش رو گرفته بالا.من هیچوقت تو زندگیم تا به امروز هیچ مواد مخدری حتی گل رو هم امتحان نکردم و انقدر سفت بودم در این مورد که بعضیا تو جمع ها و مهمونی ها جا می خوردن و می پرسیدن خوب نکش چرا انقدر عصبانی میشی؟ می خوام همینجا جوابتون رو بدم ، رفقا من به یک پیرمرد آذری زبون خوشرو قول دادم که سرم همیشه بالا باشه.2 – یک روز یک مرد 40 50 ساله عصبی ، خسته و بسیار رنجور اومد سراغ من و با هم راه افتادیم به سمت خونشون ، سوار اتوبوس شدیم و مسافت زیادی رو طی کردیم تا نزدیکای میدون شوش و بالاخره به یک خونه رسیدیم ، پله ها رو بالا رفتیم و وارد خونه شدیم. خونه خیلی فرقی با خونه ی پیرمرد نداشت و تنها فرقش این بود که یک کم مستقل تر بود ، من رو برد به یکی از اتاق ها و اونجا یک اتاق دیدم خالی خالی که فقط یک میز داشت که روش رو کلا با حوله پیچیده بودن و روی میز یک کیبورد و یک مانیتور قدیمی و یک صندلی که روش پسر بچه ای 15 16 ساله نشسته بود که گردن خیلی لاغری داشت و نصف پیشونیش سرخ سرخ بود. سلامی به پسر بچه کردم و مشغول شدم ، سخت مشغول بررسی بودم که پشت سرم دنگ یک صدایی اومد ، برگشتم دیدم پسر بچه سرش به شدت کوبیده شده روی میز و همونجوری هم مونده ، برای اولین بار بود که عوارض بیماری صرع رو از نزدیک می دیدم ، قشنگ ترسیده بودم که پسر حالش کمی بهتر شد و توضیح داد که من مریضم و این کامپیوتر تنها دلخوشی زندگیم.هرکاری کردم نشد که نشد ، هارد کامپیوتر رسما انقدر تکون خورده و ضربه دیده بود که از بین رفته بود ، پدر رو کشیدم بیرون و گفتم آقا یه هارد باید بخری ، یه نگاهی به من کرد و گفت من پول خریدن هارد ندارم ، گفتم دست دوم برات جور می کنم 20 تومن ، بنده خدا دست کرد تو جیبش گفت من فقط 5 تومن پول اومدن شما تا اینجا رو دارم ، یه نگاهی انداختم داخل اتاق و دیدم پسر بچه داره به سختی ما رو نگاه می کنه و گوش می کنه و منتظره که من معجزه کنم ، 5 تومن رو پسش دادم سرم و انداختم پایین از در خونه زدم بیرون و تا مغازه اشک ریختم.3 – یک روز دیگه یک جوونی تماس گرفت و آدرسش رو که حوالی آگاهی شاپور بود داد و من راه افتادم ، به خونه که رسیدم با یک خونه ای مواجه شدم که تقریبا خونه پیرمرده جلوش دربار شاه بود ، رسما حتی یخچال هم تو خونش نداشت ، به هر حال کارش رو انجام دادم و آماده رفتن شدم ، 2 هزارتومن گرفت جلوی من ، گفتم دوست عزیز 10 هزارتومن میشه ، گفت واقعا ندارم و خودت که اوضاع رو می بینی ، 2 تومنش رو پس دادم و راه افتادم و چند روز بعدش هم کلا از اون کار اومدم بیرون ولی تا 5 ماه بعدش هر ماه دوستم زنگ می زد می گفت یک آقایی اومده 2 تومن داده گفته این قسط بدهی من به اون رفیق با معرفتته.من کلا 4 ماه هم تو اون کار دووم نیاوردم اما روزی که اومدم بیرون تو عالم بچگی با خودم عهد کردم که روزی برمیگردم که بتونم برای پسر اون پیرمرد کاری کنم ، بتونم همه ی هارد های خراب رو مجانی درست کنم و کاری کنم که هیچ جوونی لنگ 10 هزارتومن نباشه. هنوز که به اون آرزوم نزدیک هم نشدم اما شما هم اگر این آرزو رو دارین بیاین با هم تلاش کنیم تا شاید جامعه ای بشه ساخت که انسان هاش ارزش بیشتری داشته باشن.شایدارادتمندعلی علائی</description>
                <category>علی علائی</category>
                <author>علی علائی</author>
                <pubDate>Tue, 12 Nov 2019 13:06:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیایین دیگه کارمند نباشیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@alialaey/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-mdslnovci2kl</link>
                <description>هر کدام از ما که داریم جایی کار می کنیم به دلیلی پذیرفتیم که اونجا کار کنیم ، یعنی یا حقوق خوبی می گیریم ، یا مدیر بالا دستیمون رو دوست داریم ، یا خودمون مالک ایده و کاری هستیم که داریم انجام می دیم و یا هر دلیل دیگری اما اکثر ما چه مالک کارمون باشیم چه در پایین ترین سطح در یک سازمان مشغول به کار باشیم یک مدل کارمندی رو به عنوان شکل کار کردن پذیرفتیم و سالهاست که داریم با همون مدل ادامه میدیم.اما آیا این مدل کارمندی در نهایت منجر به موفقیت ما میشه؟اگر به صورت مقیم در یک شرکت کار می کنیم ، صبح از خواب بیدار میشیم ، صبحانه خورده یا نخورده لباس می پوشیم ، به هر طریقی به سرعت خودمون رو به دفتر کار و محل امنی که به عنوان میز کار یا اتاق کارمون می شناسیم می رسونیم ، یه نفس راحت می کشیم که این فضای کوچیک یا بزرگ رو تونستیم برای خودمون حفظ کنیم.کارهایی که بهمون محول شده رو یا بر همون اساسی که مدیر بالادستیمون می پسنده یا بر اساس اینکه نه مدیر بالادستیمون و نه هیچ کس دیگه متوجه نشه ما چیکار کردیم! انجام میدیم و تیک خوشنود کن رو تو ذهن خودمون می زنیم ، اگه ساعت 3 کارمون تموم شده تا 5 خودمون رو درگیر کار نشون میدیم ، با کارمند میز بقلی درباره سیاست ، مدیریت شرکت خودمون ، قورمه سبزی ، لباس جدید جیجی حدید یا هر مسئله مزخرف دیگه ای غر می زنیم تا زمان رو برای خودمون دلپذیر تر کنیم ، اگر حس کنیم کسی می خواد گوشه امنمون رو ازمون بگیره مثل یک پلنگ زخمی هر کاری می کنیم تا به هدفش نرسه و در نهایت الفرار به سمت خونه تا فردا و این سیکل تا ابد ادامه داره.اگر تصویر بالا یا یه چیزی شبیه به اون براتون آشناس بدونین که نه تنها با این روش به موفقیت نمی رسیم که یک روز از خواب بیدار میشیم می بینیم که همون گوشه امنمون رو هم ازمون گرفتن و باید دنبال یک گوشه کوچکتر برای رویاهای بزرگمون باشیم.تو چند تا مورد بعدی می خوام بهتون بگم که چطوری می تونین از تصویر بالا فرار کنین و حتی لذت بیشتری هم از کارتون ببرین1 - اول از همه بگم که اگر به کارتون علاقه ای ندارین همین الان استعفا بدین و کیفتون رو بگیرین دستتون و بزنین بیرون. ما قراره با کارمون زندگی کنین ، یعنی تو لحظه لحظه ی اون عشق کنیم، مگه میشه با چیزی که دوسش نداریم حال خوبی داشته باشیم!؟2 - خلاقیتتون رو تا جایی که می تونین افزایش بدین ، کتاب بخونین ، فیلم زیاد ببینین ، سینما برین ، موسیقی خوب گوش کنین و اجازه بدین ذهنتون آزادانه بچرخه تا اون چیزایی رو که دوس داره پیدا کنه و شما رو از منبع لایتناهی خلاقیت بهره مند کنه.3 - همیشه یک ایده یا کار جدید تو آستینتون داشته باشین ، حتی اگر تو گوگل هم استخدام شدین از روز اول تلاش کنین که یکی بهتر از گوگل رو هم تو آستینتون داشته باشین که اگر به هر دلیلی با مدیرتون دعواتون شد ، اصلا دیدین با محیط کاریتون حال نمی کنین مجبور نباشین همکاریتون رو ادامه بدین و در لحظه خداحافظی کنین و برین سراغ گزینه ی بعدی.4 - همیشه سعی کنین خاص باشین ، آدم می تونه آبدارچی باشه ولی یک روز کنار چاییش گل بذاره یک روز شیرینی. ببینین چیزی که باعث موفقیت شما میشه وجه تمایز شما نسبت به دیگرانه ، یعنی اگر شما برنامه نویسی هستین که بهترین ایده ها و ابزارها پیش اونه پس همه دنبال شما خواهند بود پس سعی کنین که هم تو کارتون خبره باشین و هم روش های خاص خودتون رو برای حتی سلام علیک کردن داشته باشین و تو یک کلام خودتون باشین نه یک ماشین شبیه بقیه ماشین ها.5 - وضعیتتون رو حداقل هفته ای یکبار آنالیز کنین ، یعنی مسیرتون و هدفهای کوچک خودتون رو بشناسین و حداقل هفته ای یکبار به خودتون از دور نگاه کنین ببینین آیا کاری که الان دارین می کنین داره به هدف نزدیکتون می کنه یا دورتون که اگر حتی یک متر هم به هدفتون نزدیک شدین خوشحال باشین ، من آدمهایی میشناسم که روزی 10 متر دور میشن ولی هنوز دارن تو همون کار تلاش می کنن.6 - این رو خواهش می کنم که تو خودتون حل کنین : کار مشترک یک قرارداده بین چند نفر ، که همه به خاطر منافع دور هم جمع شدن ، پس منافع خودتون براتون از همه چیز مهم تر باشه ، اینکه مدیرمون مهربونه ، من همکارام رو خیلی دوس دارم و غیره هیچ کدوم دلیل بر ادامه دادن اون کار نیست ، به این فکر کنین که چقدر منافع دارین به دست میارین که خوب مسلما تو دل موفقیت های جمعی باید منافع شخصیتون رو دنبال کنین.7 - به نظر من کار کردن مثل فیلم دیدن می مونه یعنی اگر دارین فیلم می بینین و 5 دقیقه یکبار ساعتتون رو نگاه می کنین بدونین که فیلمه حداقل برای شما خوب نیست ، کار هم همینطوریه یعنی باید انقدر توش غرق بشین و لذت ببرین که وقتی به خودتون میاین ببینین ساعت 7 شبه ، همه رفتن ولی شما دارین عشقبازی می کنین با کارتون ، اگر غیر اینه بدونین که کاره حداقل برای شما خوب نیست.می تونم ساعت ها براتون در این مورد حرف بزنم ولی بیشتر از این خستتون و نمی کنم و تو یک کلام ازتون می خوام که دیگه کارمند نباشین ، من مدیرهای زیادی دیدم که با همین مدل ذهنی کارمندی پیش میرن و آخرش هم نمی دونن چرا کار شکست خورده و به جایی نرسیده.ارادتمندعلی علائی</description>
                <category>علی علائی</category>
                <author>علی علائی</author>
                <pubDate>Thu, 07 Nov 2019 12:43:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره تموم شد.</title>
                <link>https://virgool.io/@alialaey/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%AF-t0thjyywy65z</link>
                <description>3 ماه پیش بود که به دلایلی که تو این پست ذکر کردم شروع کردم به ضبط و بارگذاری ویدئوهایی پشت سر هم با موضوع طراحی وب سایت از نقطه صفر و بخش Front-end ، هیچ وقت فکر نمی کردم وقتش و انگیزش رو پیدا کنم که دقیقا 3 ماهه بتونم به اتمام برسونمش ولی الان با افتخار خدمتتون عرض می کنم که قسمت 90 ام که قسمت آخر فرانت اند بود رو امروز آپلود کردم و خیلی از این بابت خوشحالم.تو دو قسمت آخر چون از روز اول قول داده بودم دوتا ویدئو درست کردم که اولی &quot;آموزش درست کردن یک رزومه کاری خوبه&quot; و دومی هم &quot;روش هایی برای داشتن یک مصاحبه کاری موفق&quot; که پایین براتون می ذارم. https://youtu.be/0Sn4EktNWaY من به عهد خودم وفا کردم ، حالا نوبت شماست که فقط با حوصله تک تک ویدئو ها رو نگاه کنین ، همه مطالب رو یاد بگیرین و در نهایت یا توی شرکت مورد علاقتون استخدام بشین یا خودتون پروژه بزنین و رشد کنین و به من خبر بدین تا کیفش رو با هم ببریم.من کمی بعد بر می گردم و Back-end رو شروع می کنم. تا اون تاریخ سعی کنین فقط با قدرت رشد کنین.ارادتمندعلی علائی</description>
                <category>علی علائی</category>
                <author>علی علائی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Oct 2019 13:23:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعیت همیشه اون چیزی نیست که تو ذهنت ساختی!</title>
                <link>https://virgool.io/@alialaey/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%B0%D9%87%D9%86%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-wuwjczkqqem4</link>
                <description>گاهی اوقات انسان برای این که وجدانش رو راحت و شرایط رو برای خودش مساعد کنه یا حتی از روی علاقه به کسی یا چیزی سعی می کنه که تصاویری خلاف واقع از محیط اطراف بسازه و دقیقا به همین علته که هیچ معتادی پیدا نمی کنین که باور داشته باشه معتاده و همه ی دزدهای دنیا هم دلایلی برای کارشون دارن که ثابت می کنه کار درستی دارن انجام می دن. با چند تا مثال اهمیت این ماجرا رو براتون شرح می دم.1 - سالها قبل من یک دوستی داشتم که دانشجوی پزشکی یکی از معروف ترین دانشگاه های کشور بود و از قضا خیلی هم باهوش بود و همچنین خانواده ی خیلی معروف و موفقی داشت. من و این دوستمون توی یک کافه که پاتوق مشترک هر دومون بود آشنا شدیم . اونایی که کافه نشینی یا پاتوق بازی کردن می دونن که پاتوق ها کم کم تبدیل به خونه ی دوم طرف میشن و آدم های اونجا هم حکم نزدیک ترین دوستات رو پیدا می کنن و وای به روزی که آدم تنهایی باشی دیگه تقریبا میشه همه ی زندگیت.به علت تنهایی یا هر دلیل دیگه ای بعد از یک مدتی این دوست من رسما شده بود پزشک پاتوقی ، یعنی یک دکتر دکتری به خیک این بنده خدا می بستن که بیا و ببین. کم کم بنده خدا که هنوز 3 سالم از درسش نگذشته بود باور کرد که هم خودش خیلی پزشک معروف و معتبریه و هم خیلی دوستان و اطرافیان فرهیخته ای داره که شان و منزلت حضرت والا رو درک می کنن و احترام فراوون برای وی قائل میشن. بنده خدا یقین کرده بود که یک متخصص حاذق شده و پس کم کم برای این که این تصویر رو بزرگ و بزرگ تر کنه شروع کرد به تعریف کردن از عمل های جراحی که انجام میده و درمان هایی که به نام ایشون در دنیا ثبت شده و اینکه الان جهان باید به ایشون بباله.الان سالها از اون ماجرا میگذره و دیگه نه پاتوقی مونده و نه رفقایی که تصویر کاذب از کسی بسازن ولی دکتر قصه ما هنوز تو غرور موفقیت های خیالی داره زندگی می کنه بدونه اینکه بدونه در جامعه ی واقعی پزشکان آیا اصلا جایگاهی داره؟ حتی اخیرا از یکی از دوستان شنیدم که درسش رو هم ناتموم گذاشته.2 - یک دوست مهندس معمار دارم که چند تا جایزه بین المللی برده و دستی به قلم داره و به نظرم من آدم بزرگیه ولی به دلیل محله ای که اونجا به دنیا اومده و بزرگ شده و همچنین به دلیل شرایط خانوادگی سختی که داشته همیشه دوستان عجیب غریب و بعضا لمپنی داشته .همیشه این موضوع این آدم برای من علامت سوال بزرگی بود تا این که یک روز دل رو به دریا زدم و گفتم بزار بپرسم ببینم ماجرای این دوستاش چیه ؟ شاید باور نکنین بنده خدا یک تصاویر غیر واقعی از دوستاش داشت که مرغ پخته هم از تو دیگ بلند میشد یک نگاه عاقل اندر سفیه به تو می انداخت و دوباره می خوابید. مثلا تئاتر های روشن فکری می بردشون ، گالری نقاشی می برد در حالی که اون بیچاره ها هم داشتن عذاب می کشیدن توی تئاتر یا توی گالری.بالاخره کاشف به عمل اومد که چون رفقای مطیعی هستن و دوست من هم دوستان دیگه ای نداره یکی رو داره جای قطب الدین صادقی تو ذهنش فرض می کنه و اون یکی رو جای مودیلیانی و خوب داره با اون آدم های خیالی زندگی می کنه نه با واقعیتی که هستن.این یکی دیگه الان خدا رو شکر عاقبت به خیر شده و نه تنها دوستانی هم طراز خودش داره بلکه خیلی هم آدم موفق و به نامی تو فضای معماری کشور شده.3 - تو یک شرکتی یک مدت کار می کردم که یک مدیری داشتیم از فرنگ اومده ، اتو کشیده و خیلی خوش رو و خوش سخن و بسیار ثروتمند ، این مدیر محبوب کم کم برای همه ی ما تبدیل به یک بت شده بود ، آدمی که رو پای خودش وایستاده تا به اینجا رسیده و انقدر از سختی هایی که توی کارش توی بزرگترین کمپانی های دنیا  کشیده و نبردهایی که داشته و پیروز بیرون اومده برای ما تعریف کرده بود که اگر می گفت ماست سیاهه من می زدم تو دهن اونی که نقیض این جمله رو میگه. تا اینکه اتفاقی توی یک جمع با یک آشنای قدیمی مدیر محبوب روبرو شدم و این بنده خدا شروع کرد برای من شرح دادن اصل ماجرا و واقعیت و اینکه قهرمان قصه ی من بیشتر یه ضد قهرمانه تا قهرمان واقعی.بعد از این شوکی که بهم وارد شد انگار چشمام باز شد یعنی از اون روز به بعد دیگه واقعیت رو می دیدم تا تصویر کاذب خودم رو ، تازه فهمیدم که دارم تو یک شرکت شکست خورده کار می کنم که مدتهاس هیچ پروژه ای نداشته و حتی چشم اندازی هم به موفقیت نیست و مدیر محبوب ما هم چون ثروت فراوونی داره یک عده مجیز گو دور خودش جمع کرده که باعث شدن خودش هم تصویر درستی از شرایط اطراف و حتی خودش نداشته باشه.مخلص کلام اینکه گاهی اوقات من و شما مثلا به یک رئیس جمهوری علاقه مند میشیم و دیگه گوش و چشممون رو به روی واقعیت های اون آدم می بندیم و هرکی هم بگه بابا به خدا اشتباه کرده و یا داره اشتباه می کنه رو می خوایم خفه کنیم اما اگه کمی از تصویر ذهنی خودمون فاصله بگیریم همه چیز رو واقعی تر می بینیم.ارادتمندعلی علائی</description>
                <category>علی علائی</category>
                <author>علی علائی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Oct 2019 19:26:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ ، جنگ و باز هم جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@alialaey/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%AC%D9%86%DA%AF-kjmeqwrvk3bq</link>
                <description>من اواسط یک مرداد گرم چند ماه مونده به موشک بارون های تهران توی یک بیمارستان تو بلوار کشاورز به دنیا اومدم و هنوز یک سالم هم نشده بوده که موشک بارون های تهران تو اسفند همون سال شروع میشه.احتمالا کودکی که تو اوکلاهوما ، توکیو یا اسلو همزمان با من به دنیا اومده اولین تصاویری که تو ذهنش نقش بسته طبیعتی بکر باشه یا خونه ای گرم و پدر و مادری مهربان و آرام ولی من و هم نسل های من ترس های مادر و پدر یادمون مونده که بعد از صدای آژیر ما رو مثل بقچه می زدن زیر بغل و به پناهگاه ، زیرزمین و یا هرجای دیگری که خبری از موشک توش نباشه می بردن.کمی که بزرگتر شدم تو دبستان و کلاس درس همکلاسی هایی رو شناختم که پدرانشون شهید شده بودن یا آزاده بودن و کم کم از نزدیک تر جنگ رو لمس کردم وقتی دیدم بعد از مدرسه پدر من میاد دنبالم و دوستهای من جلوی درب مدرسه تنها میشینن تا مادری که احتمالا داره بار زندگی رو به دوش می کشه یا دائی و خاله ای دوان دوان از راه برسه و موقتا حسرت بی پدری یک کودک بی گناه رو تسکین بده.بعدتر ، 11 سپتامبر رو به یاد میارم و بحث های پدر و دوست آشنا رو که می گفتن احتمالا آمریکا به اینجا و اونجا حمله می کنه و بعدتر حمله به افغانستان ، جنگ های داخلی عراق ، سوریه ، یمن و غیره و غیره.برای من 5 ماهه و همچنین اون دوست من که سالهای سال باید درد بی پدری رو تحمل می کرد چه اهمیتی داشت که بدونیم عراق به حقه یا ایران ما فقط می خواستیم زنده بمونیم ، می خواستیم حق این رو داشته باشیم که آرامش داشته باشیم و بتونیم درس بخونیم و عادی باشیم.این تصویر زیر رو که از ویکیپدیا براتون آوردم ببینین :ببینین فقط تو سه دهه اخیر چند تا جنگ دور و بر ما رخ داده ، تازه از جنگ ها و درگیری های پرشمار افغانستان و پاکستان هم تو لیست خبری نیست.من نمی فهمم چرا تو منطقه ای که تقریبا همه هم یک دین واحد رو دارن و فقط برداشت ها متفاوته باید انقدر انسان بیگناه آرزوی زندگی عادی رو به گور ببرن.حالا تصاویر زیر رو ببینین: اینکه توی یمن حوثی ها حق دارن یا بقیه ، اینکه کورد ها حق دارن یا نه و اینکه یک سری احمق به اسم داعش توی یک کشور دور هم جمع میشن و فقط برای اینکه بگن اسلام ما اسلام تره به خدا قسم برای هیچ کودک یمنی ، عراقی ، سوری یا کورد مهم نیست ، اونا فقط می خوان زنده بمونن و مثل یک آدم عادی زندگی کنن.رفقایی که تو دهه هفتاد به دنیا اومدین و تو صف کپسول گاز مایع ، صف کوپن نرفتین ، حسرت های فراوان نسل های قبلی رو ندیدین و صدای گریه های مادران رو نشنیدین ، تورو به خدا انقدر به کوس جنگ ندمین من از اون دیگرانی که 100 جور منافع در از بین رفتن آدم ها تو کشور هایی دیگه می برن توقعی ندارم ولی از شما که می شه توقع داشت صلح رو رواج بدین و فقط اجازه بدین توی کشورمون دیگه هیچ کودکی با ترس بزرگ نشه و بی پدری رو نکشه.تصاویر هزاران آواره ی کورد که این روزها اینور اونور پخش میشه خواب و خوراک رو از من گرفته و تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که تجربیات خودم رو از جنگ با شما به اشتراک بذارم تا شاید فقط یک نفر این رو درک کنه که جنگ یعنی پایان آرزوهای یک نسل.ارادتمندعلی علائی</description>
                <category>علی علائی</category>
                <author>علی علائی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Oct 2019 14:19:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراز و نشیب های 12 سال طراحی وب سایت - قسمت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@alialaey/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%88-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-12-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D9%88%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-azaqdp8osrll</link>
                <description>این قسمت : روزهای سختهمه چیز داشت خوب پیش می رفت و من تقریبا رو ابرا بودم. شرکتی که همیشه آرزوش رو داشتم مثل یک کودک نوپا داشت به مرور رشد می کرد و بزرگتر می شد و لحظه لحظش برای من طعم زندگی می داد تا اینکه دو تا اتفاق به من یاد داد که زندگی همیشه تو بهترین وضعیتت ضربش رو می زنه.روزهای سخت
اتفاق اول این بود که سر سال سوم که رسید مالک دفتر به من خبر داد که می خواد واحد رو بفروشه و من باید دنبال جای دیگه ای باشم که متاسفانه این اتفاقات هم زمان شد با رشد وحشتناک قیمت دلار تو سالهای 89 90 پس دیگه با 3 تومن پول پیشی که من داده بودم تو ترقوز آباد هم بهم دفتر کار نمی دادن و حداقل 30 میلیون تومن پول لازم بود و متاسفانه سراغ پدرم هم نمی تونستم برم چون با اینکه آدم متمولی بوده و هست اما اعتقاد داره هیچ کمکی نباید به فرزندت بکنی تا رو پای خودش بار بیاد.اتفاق دوم هم این بود که یک ماجرای پیچیده ی خانوادگی که من از تعریف کردنش معذورم باعث شد از اون تاریخ به بعد مجبور شم تنها زندگی کنم و دیگه هیچ حمایتی از جانب خانوادی نشم.این دو اتفاق رسما در پایان سال دوم تعطیلی شرکت رو رقم زد. عجب روز سختی بود اون روزی که همه وسایل دفتر رو بار وانت کردم و برگشتم دفتر خالی رو دیدم. یک ساعتی تو اون وضعیت نشسته بودم و تمام این دو سال رو جلوی چشمم می دیدم ، روزهایی که چهار پنج نفر به سختی کار می کردیم ، روزهایی که من تنها کنار تلفن می شستم منتظر که یک نفر زنگ بزنه و شاید پروژه ای از این تماس تلفنی در بیاد.این دفتر درس های فراوونی برای من داشت که پایین براتون چند تاش رو ذکر می کنم :1 - هیچ وقت در وضعیت ضعیف یا متوسط مالی یک پروژه یا کسب و کار رو راه اندازی نکنین و حتما همه پرداختی های حداقل 6 ماه رو توی جیبتون داشته باشن و بعد شروع کنین.2 - به هیچ کس تاکید می کنم هیچ کس غیر خودتون اتکا نکنین ، چون همه ی آدم ها حتی نزدیک ترین ها هم منافع خودشون تو اولویت اوله.3 - برای لحظه لحظه کارتون هدف و استراتژی داشته باشین حتی شده آزمون و خطایی ، که حداقل در انتهای هر آزمون یک دستاوردی داشته باشین.4 - همیشه برای غریبه کار کردن راحت تر از آشناس چون هم روش رو دارین که حقتون رو بگیرین هم غریبه نه تنها منتی سرتون نداره بلکه خیلی هم خوشحاله که شما کارش رو دارین انجام میدین.5 - منتظر هیچی نباشین ، یعنی شما کارتون رو به بهترین نحو ممکن انجام بدین ، تلفن ها خودش میاد ، مشتری ها خودش میاد و بالاخره یک روزی شما دیده خواهین شد. اگر بشینین منتظر که تلفن زنگ بخوره و زنگ در زده بشه هیچ وقت این اتفاقات نمی افته.در هر صورت من دفتر رو تحویل دادم ، با بچه ها تسویه حساب کردم و برگشتم خونه و شش ماه سخت رو سپری کردم . (خودتون رو بذارین جای من ، چند سال سخت تلاش می کنی تا بالاخره به هدفت برسی آخرش با دو تا اتفاق دود میشه می ره هوا)ادامه دارد ...ارادتمندعلی علائی</description>
                <category>علی علائی</category>
                <author>علی علائی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2019 12:41:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراز و نشیب های 12 سال طراحی وب سایت - قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@alialaey/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%88-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-12-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D9%88%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-shp1stbaao3z</link>
                <description>این قسمت : روزهای خوشیدر قسمت قبل براتون توضیح دادم که چطور شد که مجبور به اجاره دفتر کار تو 22 سالگی شدم. و حالا ادامه ماجراسال 88 بود که با همون یک کارمندی که از دفتر قبلی استخدام کرده بودم و پروژه هایی که به لطف دوستان همینطوری بدون تبلیغات میومد رسما دفتر رو استارت زدم. بعد هم کم کم رفتم سراغ دوستان دوران تحصیل و با یکی دوتا از بهترین هاشون (از لحاظ دانش) تماس گرفتم که اگر دوس دارن می تونن بیان و تو این سیستمی که من ایجاد کردم شریک بشن. بچه ها هم با ذوق و شوق اولیه میومدن ولی متاسفانه به خاطر این حس ما ایرانیها (فقط باید مدیر باشیم) بعد از یک ماه تقریبا که کار بهشون محول می کردم معترض به این که من نیومدم اینجا که کار کنم اومدم که مدیر پروژه بشم و ... رها می کردن و می رفتن (متاسفانه هیچ کدوم بعدها تو فضای IT به جایی نرسیدن).دو تا وضعیت مختلف رو من توی 2 سالی که توی اون دفتر بودم تجربه کردم که می تونم بگم واقعا هر دوی این مراحل می تونه برای رفقای جوون تر نکات جذابی داشته باشه.1 - سال اول : تو قسمت قبلی عرض کردم که وقتی دفتر رو راه اندازی کردم تقریبا هرچی که تا اون روز جمع کرده بودم مجبور شدم خرج کنم و رسما از صفر شروع کردم پس امکان استخدام نیرو و پرداخت حقوق بیشتر برام مقدور نبود پس سعی کردم از دوستان استفاده کنم تا حداقل با وعده آینده وضعیت فعلیم رو بگذرونم.این کار دو تا اشکال عمده داشت ، اولا که چون دوستان حقوق نمی گرفتن پس احساس مسئولیتی هم وجود نداشت و هر وقت دلشون می خواست کار می کردن و به یک عطسه هم قهر می کردن و می رفتن و دوما هم اینکه فکر می کردن من دارم پول خوبی به جیب می زنم از این پروژه ها ولی سهم اونها رو نمی خوام بدم دیگه به این فکر نمی کردن که من تقریبا ماهی 2 میلیون تومان فقط هزینه دفترم میشه و اگر ارقام بالایی هم برای پروژه ها مطالبه کنم ریزش مشتری پیدا می کنم.بنابراین بعد از 2-3 ماهی که از شروع دفتر گذشت باز هم خودم موندم و اون همکار خانمم. فشار کار انقدر زیاد شده بود که شاید 10 روز می شد که خونه نمی تونستم برم . یک میز کنفرانس کوچکی خریده بودم که یک بالشت روی میز می انداختم و شبها همونجا می خوابیدم. اما مشکلی که داشت به مرور به وجود میومد این بود که دو نفر به 3 4 تا پروژه همزمان نمی رسیدیم بنابراین به مرور مشتری ها از بد قولی ها ناراضی می شدن و مشکل دوم هم این بود که یک عده پول نمی دادن و غیب می شدن ، یکسری کمتر می دادن و به علت اون نارضایتیه آروم آروم ریزش مشتری هم شروع شد.2 - سال دوم :همونطور که عرض کردم مشتری ها یا دوست و آشنا بودن یا توسط آشنا معرفی شده بودن پس خیلی هم نمی شد برای گرفتن حق ، شکایت و اعتراض کرد بنابراین با این وضعیت رسما دیگه نمیشد ادامه داد و در همین حال یک بلای دیگه هم نازل شد ، خانم همکار یکی از اقوامش بهش پیشنهاد کاری داد و اون هم استعفا داد و خداحافظ . دیگه رسما تو 23 سالگی من موندم و یک شرکت کم پروژه و بدون همکار.تصمیم گرفتم هرکاری می تونم بکنم که شرکت بیشتر دیده بشه ، شبانه روز وقت گذاشتم برای سئو و تونستم برای کلمه کلیدی طراحی سایت دامین Iranian-web رو که دامین رسمی شرکت بود برسونم به صفحه اول گوگل ، اون موقع ها یادمه تو صفحه اول گوگل کاسپید بود ، نونگار و دو سه تا دیگه که خوب خیلی برام افتخار بود که تونسته بودم سایت خودم رو هم کنار اینها که شرکت های بزرگی بودن قرار بدم.به مرور تماس ها شروع شد و خوب دیدم خیلی ضایع است که طرف زنگ می زنه خودم برمی دارم بعد می گم خودم منشیم خودم مدیر عاملم و ... پس به پیشنهاد اون دوست کارگردانم که تو یکی دیگه از پست های ویرگولی راجع بهش نوشتم یک خانم دانشجو رو به عنوان منشی پاره وقت استخدام کردم.خیلی سخت بود برام که دوباره از صفر شروع کنم ولی باز هم با تلاش های شبانه روزی به مرور مشتری غریبه گرفتیم و اینها بیشتر و بیشتر شدن . یکی دوتا کار آموز استخدام کردم ، یک نفر فول استک دیگه و دوباره شرایط داشت درست می شد که ...(ادامه دارد)ارادتمندعلی علائی</description>
                <category>علی علائی</category>
                <author>علی علائی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Oct 2019 00:24:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکر میکنین چقدر شانس توی زندگیتون نقش داره؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alialaey/%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-dd6buntanw3g</link>
                <description>چند روز پیش برای یکی از دوستان داشتم شرح می دادم که فلانی خیلی امروز آدم موفقیه و کلی تو این سالها رشد جایگاه داشته و تو یک سال تونسته n تومن پول جمع کنه که من و تو ، تو 12 سال کار تخصصی نتونستیم و دوستمون هم شدیدا اصرار داشت که شانس دو سه بار به فلانی روی خوش نشون داده تا به اینجا رسیده و هرچقدر دلیل براش میاوردم افاقه نمی کرد تا اینکه به این نتیجه رسیدم که این پست رو بذارم شاید اون هم بخونه.نیچه یک جایی گفته که ما اکثر مواقع جای علت و معلول رو جا به جا در نظر می گیریم، به عنوان مثال می گیم فلان حکومت انقدر اشتباه کرد تا سقوط کرد درحالی که در بیشتر مواقع اون حکومت مذکور قبلتر ها سقوط کرده بوده و چون سقوط کرده بوده این همه اشتباه فاحش انجام می داده. من فکر می کنم خیلی از ما هم این اشتباه رو روزانه انجام می دیم و علت و معلول رو جا به جا فرض می کنیم ، مثلا می گیم فلانی چون شانس آورد و تو فلان جا استخدام شد امروز شده یک مدیر موفق در حالی که تجربه به من ثابت کرده که همون فلانی چون ذاتا آدم مدیری بوده و پشتکار و هزار و یک توانایی دیگه داشته اتفاقا اون شرکت جذبش کرده. حالا بزارین چند تا مثال از دور بر خودم بزنم براتون تا شاید شما هم با من هم عقیده بشین.1 – چند سال پیش توی یک شرکتی کار می کردم که توی بخشی از این شرکت یک آقا زاده کم هوش مدیر بالا دستی یک جوون شدیدا باهوش و پر تلاش بود و خوب اولین چیزی که از ذهن من هم مثل شما گذشت این بود که این بیچاره هم اگر آشنا داشت الان به کجاها که نرسیده بود. ولی هرچه زمان بیشتر می گذشت و بیشتر با دوست باهوشمون آشنا می شدم میدیدم که این بنده خدا بیشتر گرایش به این داره که مورد استفاده قرار بگیره تا خودش بتونه نفر اول باشه و خوب اتفاقا دقیقا سر جای خودشه.2 – اخیرا دارم توی شبکه های مجازی دوست های خیلی قدیمی خودم رو پیدا می کنم و سعی می کنم مجدد باهاشون ارتباط بگیرم.یکی از مشاهدات من از آدم هایی که 15 ساله ندیدمشون اینه که اونی که همون زمان توی راهنمایی و دبیرستان بچه پر تلاشی بود یا اصطلاحا آدم با جنمی بود الان هم آدم موفقیه و اونی که حال و حوصله ی درس و کار و غیره نداشت در بهترین حالت الان با پول پدرش یک کسب و کاری راه انداخته و صبح ها می ره در مغازه چرت می زنه تا شب.ممکنه شما بگین که شانس باعث شده که پدری داشته باشه که مغازه ای براش بخره! بله خوب اگر داشتن مغازه یا هر کسب و کار دیگر رو شما موفقیت می دونین پس آدم موفقیه.3 – شاید براتون عجیب باشه ولی من اکثر بچه هایی که از یک خانواده ی فرهیخته یا موفق دیدم تا حالا ، نه تنها آدم های ناموفقی بودن که بعضا خلافکار و ... هم بودن که البته دلایل بسیاری می تونه داشته باشه مثل فشارهای خانواده یا اینکه شما تو بعضی خانواده ها اگر دکتر هم باشی باز هم به چشم نمیای و غیره. ولی می خوام بگم حداقل به من ثابت شده که فرهیخته یا ثروتمند بودن خانواده دلیل بر موفقیت نسل های بعدیشون نیست.4 –من 14 سال پیش دوستی داشتم که عاشق و شیفته ی سینما و تئاتر بود ، شما اسم فیلم می گفتی این حتی تدارکات فیلم رو هم میشناخت ، روزهای جشنواره از 4 صبح تو صف سینما می نشست تا ظهر بلیط گیر بیاره و فیلم و ببینه و واقعا تو این راه با تمام وجود تلاش می کرد. اما از اونور از لحاظ مالی شدیدا تو مضیقه بود یعنی مثلا می رفت تراکت پخش می کرد تا پول دربیاره بتونه بلیط سینما بخره یا کارگری می کرد تا پول ثبت نام تو کلاس های فیلمنامه نویسی و چه و چه رو دربیاره.الان یکی از معروفترین کارگردانای تئاتر ایرانه و هنوزم داره شبانه روز برای عشقش تلاش می کنه.درسته که احتمالا یکجا شانس بهش رو کرده و دیده شده ولی اگر اون تلاش ها رو نمی کرد هیچ وقت شانس بهش رو نمی کرد.موفقیت گوارای وجودت آقای کارگردانبالاخره می خوام بگم تو اگر آدم عاشق پیشه ای باشی بالاخره شانس هم یک روز بهت رو می کنه و عشق زندگیت رو پیدا می کنی ، اگر صادقانه در یک مسیری تلاش کنی یک روز یک راهی برات باز میشه که زودتر به مقصد برسی.پی نوشت : ببینید من توی این مقاله قصد ندارم بگم که شانس توی زندگی ما جایگاهی نداره ، که حتما اونی که توی 3 سالگی بر اثر زلزله می میره یا اونی که 5 سال پیش توی ادلب به دنیا اومده حتما از اونی که توی نیویورک به دنیا اومده بد شانس تره ، ولی می خوام بگم ما اهمیتش رو خیلی بیشتر داریم در نظر می گیریم.ارادتمندعلی علائی</description>
                <category>علی علائی</category>
                <author>علی علائی</author>
                <pubDate>Thu, 10 Oct 2019 12:17:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاجعه ای به نام مهاجرت</title>
                <link>https://virgool.io/@alialaey/%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-hdwukha5kfvp</link>
                <description>همه ی ما امروزه درگیر هزار و یک مشکل هستیم که روزمره داریم باهاشون دست و پنجه نرم می کنیم مثل عدم وجود برخی آزادی های مدنی ، نا امیدی و یاس همگانی ، بیکاری ، گرانی ، خشونت های فزاینده و چندین و چند معضل و مشکل دیگه اما من فکر می کنم بزرگترین مشکلی که در آینده بیشتر هم درکش خواهیم کرد پدیده ی مهاجرته.من هم مثل شما همه ی مشکلات بالا رو نه تنها درک می کنم بلکه روزانه دارم باهاشون دست و پنجه نرم می کنم و روزی نیست که به مهاجرت فکر نکنم اما امروز می خوام راجع به بلایی که این پدیده به سر ایرانمون چند سال دیگه خواهد آورد صحبت کنم.10 سال قبل : به خوبی یادمه که سال 88 بعد از داستان هایی که پیش اومد ( الان اصلا نه می خوام و نه اطلاعاتی دارم که راجع به عللش صحبت کنم ) یک نا امیدی فراگیر همه جامعه  ( هم طرفداران و هم منتقدان ) رو توی شوک فرو برد و از آن زمان متاسفانه هم یک شکافی بین دو بخش جامعه به وجود اومد هم بخش عظیمی از جامعه، درگیر یک مغالطه شده و صاحبان قدرت رو خود ایران فرض کرده پس با ماهیت وطن تضاد پیدا کردن که منجر به مهاجرت های گروهی بسیاری شد که متاسفانه هنوز هم با پیش اومدن هر اتفاق جدیدی یک گروه دیگه ترک وطن کرده و خوشبختی رو اونور مرزها طلب می کنن.حالا اجازه بدین دلایلم رو براتون ذکر کنم که چرا مهم ترین مشکل فعلی ما به نظر من همین مسئله مهاجرته.1 - اگر تو اطرافیان خودمون نگاه کنین بیشتر با دو گروه مهاجر مواجه میشیم :الف - سرمایه دار ها : بسته به حجم سرمایه ای که دارن اون رو تبدیل به ارز می کنن و هرجا که بهشون راحت تر اقامت بده رو به عنوان مقصد انتخاب می کنن و سرمایه ای که از داخل همین کشور جمع کردن رو خارج می کنن.ب – متخصصان : این بخش از جامعه عملا چرخ های صنایع ممکلت رو به چرخش در میارن پس می تونن هرجای دیگه ی دنیا هم از دانششون استفاده کرده و درآمد خوبی را داشته باشن.به نظر من انقدر که خروج متخصصان برای مملکت زیان بار هست خروج سرمایه دار ها زیانی نداره. می پرسین چرا؟چون اگر ایده و توانایی اجرا تو کشوری وجود داشته باشه تا دلتون بخواد سرمایه گذار اروپایی و آمریکایی وجود داره که حاضرن پول خودشون رو بیارن و پروژه ها رو جلو ببرن اما اگر فقط یک سری متخصص درجه چندم باقی مونده باشه ، کدوم سرمایه گذاری پولش رو در اختیار کسی قرار میده که نه بتونه اجرا کنه و نه بدونه که چی رو باید اجرا کنه؟!2 – بیاین کمی به اطرافمون نگاه کنیم ، چند نفر از دوستان ، همکاران و اقواممون تو 10 سال گذشته رفتن ؟ و چقدر جای خالیشون رو داریم حس می کنیم.به نظر من مهاجرت یک نفر برای اطرافیانش خیلی شبیه سایه ای از مرگ اون طرفه چون تو دیگه نمی تونی ببینیش ، باهاش حرف بزنی و بهش بگی چقدر دوسش داری ، پس هر نفری که از اطرافیانمون میره چه بار غمی رو روی دوشمون قرار میده به علاوه این که حتما ما هم از فرداش جدی تر به رفتن فکر خواهیم کرد همونطور که وقتی پدربزرگی فوت می کنه پدر حس می کنه که دیگه حائلی بین اون و مرگ وجود نداره پس احتمالا نفر بعدی می تونه اون باشه.3 – حالا از جانب اونی که رفته بیاین به موضوع نگاه کنیم.برای اون مثل این می مونه که توی یک بلای طبیعی همه ی دوستانش رو از دست داده باشه. از صفر باید دوباره برای خودش دوست پیدا کنه ، پاتوق پیدا کنه ، همکار پیدا کنه ، اعتبار پیدا کنه و چه و چه.فکر کنین 15 سال توی کشورتون سابقه کار دارین ، ده ها نفر رو می شناسین که حاضرن براتون همه کار بکنن ، بهتون شغل بدن ، دوستون داشته باشن و غیره اما توی یک شب همه رو ول می کنین و می رین به جایی که در بهترین حالت شما یک مهاجر با سوادین که فقط تا وقتی که کار ازتون بر بیاد یا پولتون تموم نشده به درد می خورین.می تونم چند دلیل دیگه هم در مذمت مهاجرت براتون بیارم اما بذارین فقط یک سوال بپرسم و بحث رو تمومش کنم.آقای دولت ، آقای سیاست گذار ، من کم سواد می فهمم چه بلایی داره به سرمون میاد شما که این همه مشاور و معاون داری اصلا حواست هست که آینده ی مملکت بدون متخصص به کجا قراره برسه؟ یعنی هیچ کاری از دستت بر نمیاد که زندگی کردن رو برای مردم راحت تر و شیرین تر کنی تا این سندرم مهاجرت از بین بره و حتی معکوس بشه؟لطفا اگر شما هم تجربیات مشترکی از موضوع مهاجرت دارین با من توی نظرات به اشتراک بذارین.ارادتمندعلی علائی</description>
                <category>علی علائی</category>
                <author>علی علائی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Oct 2019 14:19:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراز و نشیب های 12 سال طراحی وب سایت - قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@alialaey/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%88-%D9%86%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-12-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D9%88%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-yggjk3ovlmtc</link>
                <description>در قسمت قبلی براتون اولین و آخرین تجربه کار دولتی خودم رو تعریف کردم و حالا ادامه ماجراتا سال 87 تقریبا 7 – 8 تا پروژه رو با موفقیت به اتمام رسونده بودم و به نظرم رسید که الان دیگه وقت اون رسیده که به صورت رسمی با شرکت ثبت شده و غیره کارم رو ادامه بدم.چندتایی ایده استارت آپی تو ذهنم بود البته اون موقع هیچ کس تو ایران با همچین واژه ای آشنا نبود پس من هم فقط می دونستم که یک ایده دارم و نیاز به سرمایه گذار. مشغول جست و جو شدم و یکی از دوستان که 5 6 سالی از من بزرگتر بود رو پیدا کردم و پیشنهاد کرد به دفتر اون برم ، یک ماهی روی ایده کار کنم و بعد هم اون به عنوان سرمایه گذار و من هم به عنوان مجری کار رو شروع کنیم.یک میز توی دفترش در اختیارم گذاشت و کار رو شروع کردم ، به مدت 3 ماه هفته ای 5 روز با احتساب جمعه ها ساعت 8 صبح می رفتم و تا 6-7 شب روی ایده کار می کردم. تمامی صفحات و بخش ها رو براشون وایر فریم و دیتا فلو و هرچیزی که لازم بود طراحی کردم ، یکی از دوستانم رو که مهندس صنایع بود رو هم آوردم برام طرح توجیهی طراحی کرد و ایده رو کاملا پختم و دیگه آماده ی شروع بودیم.در نهایت شریک گرامی اومد همه چیز رو براش توضیح دادم و قرار شد بریم یک دفتر مجزا برای ایده اجاره کنیم که اتفاقا با هم رفتیم چند تا دفتر دیدیمو در نهایت یک جا توی مجتمع آسیا طبقه 25 ام ( تقاطع خیابان طالقانی و ولیعصر ) پسندیدیم و برای فرداش قرار آژانس املاک رو گذاشتیم برای پرداخت پول و بقیه ماجرا. وقتی برگشتیم توی دفتر فعلی شریک گرامی بهم گفت بیا یک جلسه ای با هم داشته باشیم که بدونیم از فردا قراره چیکار کنیم توی جلسه گفت که من این دفتر رو دارم میگیرم که خارج از این ایده ای که داری خرید و فروش هم انجام بدیم بعد ادامه داد فردا اگر قرارش شد یک دفتر کاری رو تجهیز کنیم و 3 تا پرینتر نیاز داشتن من اگه بگم 10 تا تو باید تایید کنی و ... ، بهش گفتم من نه خرید و فروش رو می شناسم و نه از این بازیا بلدم و در نهایت اگه اجازه بدی یه مدتی روی این مدل کاری مدنظر تو فکر کنیم.فرداش ساعت 12 ظهر توی املاکی قرار داشتیم و قرار بود من برن اونجا و دوستمون هم خودش بیاد. القصه تا 1 بعد از ظهر من توی ماشین نشسته بودم منتظر و صاحب دفتر هم توی املاک و شریک عزیز نیومد که نیومد که نیومد.&quot;شراکت خیلی کار دشواریه پس اگر مجبور شدین با کسی شریک شین حتما همه چیز رو از روز اول روی کاغذ بیارین زیرش امضاء کنین تا بعدا درگیر داستانهای عجیب و غریب نشین&quot;3 ماه تلاش تقریبا دود شد و رفت هوا ،یک هفته ای استراحت کردم تا شرایطم بهتر بشه و در نهایت وضعیت رو بررسی کردم و دیدم بهترین راه حل الان اینه که توی دفتر یکی دیگه از دوستان فعلا یک میز بگیرم (اونموقع هنوز دفتر اشتراکی و اینها وجود نداشت) چند ماهی پروژه انجام بدم تا پولی بتونم جمع بکنم و خودم کار رو ادامه بدم، بنابراین رفتم دفتر یکی از دوستان و کار رو شروع کردم. همینجوری با انجام این پروژه و معرفی دوستان به هم کم کم تعداد پروژه ها زیاد شد پس نیاز پیدا کردم یک نیرو کار جذب کنم تا بتونم کارها رو به موقع برسونم. یک آگهی استخدام تو روزنامه چاپ کردم و از فرداش روزی 3 4 نفر می اومدن برای استخدام ، یک لیست ده موردی هم درست کرده بودم و امتیازاتی که هر کس می تونست داشته باشه از شخصیتی تا فنی نوشته بودم و هرکس میومد دونه دونه توی لیست از 0 تا 10 بهش امتیاز می دادم در نهایت هم بعد از 10 روز اونی که امتیاز بیشتری از همه گرفته بود با حقوق 500.000 تومان در ماه استخدام کردم (باور می کنین فول استک فقط 500.000 تومان ؟). بعد هم دیدم خودم اینجا اضافه هستم حالا یک آدم دیگه رو هم می خوام بیارم؟! پس باید به دنبال یک دفتر مستقل باشم.5 میلیون تومن تو 1 سال جمع کرده بودم و باید با همون همه کارها رو انجام می دادم. 1 ماه تمام گشتم تا تو خیابان امیر آباد تهران یک دفتر 70 متری درب داغون پیدا کردم که 3 میلیون تومن پول پیش می خواست و 850 هزار تومن هم اجاره ، 3 تومن رو دادم و شاید باور نکنین ولی با 2 میلیون تومن بقیه 4 تا کامپیوتر با 3 تا میز و صندلی و حتی دستگاه سانترال (دست دوم) خریدم!ادامه دارد ...ارادتمندعلی علائی</description>
                <category>علی علائی</category>
                <author>علی علائی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Sep 2019 22:03:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متفکر گرامی شما هیچوقت کنار مردم نبودی!</title>
                <link>https://virgool.io/@alialaey/%D9%85%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%87%DB%8C%DA%86%D9%88%D9%82%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-qgkfg22imxjh</link>
                <description>چند روز پیش یک توییتی از یکی از اساتید و روشنفکران دیدم بر علیه سلبریتی های اینستاگرامی مثل تتلو و غیره و اینکه جامعه چقدر به پوچی رسیده که امثال اینها به شهرت رسیدن. همین پست علتی شد برای نوشتن این مقاله.محمد علی فروغی (ذکاءالملک) رونشفکر و سیاست مدار تاثیر گذارخیلی قبل تر :سالها پیش که با عقاید متفکران چک مثل میلان کوندرا و غیره آشنا می شدم خیلی برام جای شگفتی بود که در اوج قدرت عقاید چپ و مارکسیستی در اروپای مرکزی و شرقی چطور جمعی از روشنفکران پرچم ضد چپ به دست گرفته بودند و به شدت بر علیه مارکسیسم می تاختند در حالی که در تمام دهه ی 30 و 40 و 50 ایران اگر بگردین به ندرت چند تا روشنفکر یا نویسنده و صاحب نظر پیدا می کنین که اساسا شیفته ی مارکس و لنین و مائو و ... نباشه. برای نمونه زمانی در ایران حزب توده انقدر ارج و قرب داشت که اکثر روشن فکران ایران در آن دوران حداقل برای مدتی یا عضو حزب بودن یا باهاش سمپاتی داشتن و جالبه بودنین که یکی از مانیفست های مهم حزب حفظ منافع شوروی کمونیستی در ایران بوده!کمی قبل تر :در اوایل سده بیستم میلادی در اسپانیا حاکمی سکان قدرت را در دست داشت به نام ژنرال ریورا که متفکران اسپانیایی را یا محبوس می کرد یا فراری می داد ، بعد تر در طی جنگ های داخلی اسپانیا برای از بین بردن قدرت ریورا در اروپا اجماعی برای مقابله با شخص مذکور شکل گرفته بود که از آندره مالرو تا ژان پل سارتر در اون عضو بودن و برای آزادی مردم اسپانیا می جنگیدند.یک سکانسی توی سریال دایی جان ناپلئون وجود داره که دایی جان روی تخت در حال کشیدن نفس های آخرشه و تو اتاق بغل 3 تا پزشک دارن روی موارد بدیهی پزشکی با هم بحث می کنن. به نظرم این تصویر خیلی شبیه انقلابه ایرانه ، وقتی کل جامعه بیدار شده بود و تو خیابان در حال جنگ و مبارزه بود اکثریت نخبگان کشور در حال بحث کردن روی اصولی بود که مطلقا هیچ ارتباطی با واقعیت جامعه موجود نداشت. و خوب قابل پیش بینی بود که همین متفکران بعد از وقوع انقلاب یا از ایران خارج بشن یا جمیعا روزه ی سکوت بگیرن.امروزه :چند سال پیش یادمه در اوج اختلافات بین هنرمندان و جامعه پزشکی یکی از بازیگران نامدار جایی مصاحبه کرده بود و گفته بود ما و پزشکان الیت جامعه ایران هستیم پس روی خوشی نداره به اختلافاتمون ادامه بدیم. من واقعا یادم نمیاد دانلد ترامپ رئیس جمهور قدرتمند ترین کشور دنیا هم خودش رو الیت جامعه آمریکا معرفی کرده باشه.روزی نیست که یکی از همین الیت های جامعه یا یک جمله ای نگه که مردم رو توی بهت فرو ببره یا اینکه عملی نکنه که اوج تزویر و ریا رو به نمایش بذاره. بعد دوستان ناراحت هم هستن که چرا فلانی انقدر دنبال کننده داره و مردم انقدر سطحی شدن و چه و چه. دوستان عزیز شما انقدر با کف جامعه فاصله گرفتین که نه تنها کاربرد پیشرو بودنتون رو از دست دادین که دیگه حتی پیرو هم نمی تونین باشین. پس لطفا توی آپارتمان های چند میلیاردی آروغ روشنفکری نزنین و بزارین خود مردم فکر کنن که چی رو دوست داشته باشن.ارادتمندعلی علائی</description>
                <category>علی علائی</category>
                <author>علی علائی</author>
                <pubDate>Fri, 27 Sep 2019 16:39:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراز و نشیب های 12 سال طراحی وب سایت - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@alialaey/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-12-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D9%88%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-neesr1ns9qru</link>
                <description>توی قسمت قبلی براتون توضیح دادم که چطوری کارم رو شروع کردم و اولین پروژه رو هم از آقای دکتر گرفتم. حالا می ریم سراغ ادامه ماجرایک سالی روی همون پروژه و یکی دوتا پروژه دیگه که توسط دوستان معرفی می شد کار کردم تا همون آقای دکتر مدیر یک سازمان زیر مجموعه وزارت علوم شد. و خوب با من تماس گرفت و گفت یک پروژه دستشون دارن که توش دارن آمار کل دانشجوهای کشور رو به وسیله ی یک نرم افزاری که وصل میشه به سیستم های آنلاین دانشگاه ها در می آرن و به من پیشنهاد داد که برم و به عنوان کمک ایشون اونجا مشغول به کار بشم.شنبه روزی تو سال 87 ساعت 7 صبح با یک عالمه انرژی شال و کلاه کردم و رفتم خیابان جردن دفتر موسسه مذکور. چیزی که یادمه اینه که یک ساختمان 5 6 طبقه بود که دفتر آقای دکتر توی طبقه اول قرار داشت که دور تا دور اون شیشه بود و دور این دفتر هم همکاران می شستن. یک میز توی همون اتاق مدیر هم به من دادن و گفتن همینجا بشین تا بقیه برسن که البته خود آقای دکتر چند دقیقه بعد رسید.از ساعت 9 دونه دونه کارمندا مثل لشکر شکست خورده می رسیدن ، کامپیوتر هاشون رو روشن می کردن و مشغول مطالعه اخبار می شدن تا بقیه دوستان هم برسن ، در نهایت تا ساعت 10.5 آخرین نفر هم با نون و پنیر رسید و دوستان مشغول صرف صبحانه شدن.حالا خودتون رو بگذارید جای من ، بمب انرژی اومده بودم که ساعت ها کار کنم و خودم رو نشون بدم بعد با تصاویر بالا مواجه شده بودم.در نهایت وقتی صبحانه دوستان تموم شد آقای دکتر هم جلساتش تموم شده بود و همه رو دور هم جمع کرد و گفت که فلانی (من) اینجا اومدن تا به ما کمک کنن کار سرعت بیشتری بگیره و توضیح داد که این دوستان کارشون اینه که دانشگاه هایی که سیستم آنلاین ندارن اطلاعتشون رو به صورت فایل اکسل برای ما می فرستن و بچه ها هم اون ها رو وارد سیستم می کنن. بعد هم که برگشتیم توی اتاق به من مسئولیت داد که ببین چه کاری میشه انجام داد که سرعت رشد کارها بالا بره.ساعت 12 شد و بچه ها کار رو رها کردن و رفتن برای نهار و نماز تا ساعت 1.5 ، بعدش یک ساعتی کار کردن و رفتن به تناوب برای سیگار و گپ و گفت و از ساعت 4 هم یکی یکی به سمت خونه رهسپار شدن.عصر همون روز جلسه ای برگذار شد و دوستی گزارش داد که تیم پشتیبانی تونستن امروز 2 تا دانشگاه رو از روی این فایل ها وارد سیستم کنن. من فایل ها رو نگاه کردم و فرمتی که نرم افزار قبول می کنه رو هم بررسی کردم دیدم در کل برای هر کدوم می شد با یک Search&amp;replace توی node pad ++ فرمت ها رو به هم تبدیل کرد و سیستم رو راه انداخت. دیگه کم کم داشت دود از کلم بلند می شد. عرض کردم که اساتید عزیز کل راندمان کاری امروز برای هر نفر در بهترین حالت 3 ساعت بوده که اگر ضرب کنیم در 10 نفر نیروی کار 30 ساعت کار امروز انجام شده که یک کار دو ساعته انجام بشه و با این روال احتمالا تا سال دیگه آمار کامل میشه و اونوقت باید برین آمار سال 88 رو در بیارین و در نهایت هم ساعت 7 برگشتم به سمت خونه.فردا صبح که رفتم سرکار وارد کوچه شرکت که شدم دیدم یک پراید اوایل کوچه ایستاده و 2 3 نفر از همکاران عزیز نشستن منتظر من ، خلاصه پیاده شدن و تهدید کردن که ما می دونیم تو برای چی اومدی اینجا و اگر فلان کنی ما هم بهمان می کنیم!خلاصه کنم براتون یک هفته ای من اونجا موندم و کاشف به عمل اومد که نه تنها Performance افتضاحه که نرم افزار واسط هم هنوز مشکلاتی داره و دارن روش کار می کنن که حتی سازنده نرم افزار من رو به یکی از دوستانش معرفی کرد که اونجا استخدام بشم و از شر من خلاص شن اما در نهایت خودم دمم رو گذاشتم روی کولم و فرار رو بر قرار ترجیح دادم.نکته اخلاقی ماجرا : اگر قصد پیشرفت دارین هیچ وقت جذب سیستم های دولتی نشین که یا تبدیل می شین به موجوداتی بی انگیزه که فقط می رین تا ساعتتان پر بشه و آخر ماه حقوق بگیرین که بعد از چند سال دیگه هیچ جا نمی تونین کار کنین یا هم فقط یاد می گیرین که چطوری قراردادی ببندین که یک لقمه چرب از توش در بیاد.پ ن بعد از 11 سال : آقای دکتر شرمندم ولی آیندم برام از ساعتی 5 6 تومن مهم تر بود.</description>
                <category>علی علائی</category>
                <author>علی علائی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Sep 2019 17:06:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراز و نشیب های 12 سال طراحی وب سایت - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@alialaey/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-12-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D9%88%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-gnrouvzvzt3k</link>
                <description>احتمالا بعضی از شماها من رو به دلیل درست کردن ویدئوهای آموزشی ، بعضی هم تو پروژه های مختلفی که تو این 12 سال انجام دادم  و بعضی هم از همینجا میشناسین. تصمیم گرفتم اتفاقات مختلفی که توی این 12 سال برام افتاده رو به مرور براتون تعریف کنم تا دوستانی که تجربه کمتری دارن شاید کمتر دچار مشکلاتی بشن که من باهاشون دست و پنجه نرم کردم.بذارید از همون اول و شروع کارم براتون بگم. 13 سالم بود که پدرم یک پنتیوم 133 که یک سی دی رام Creative هم روش داشت برام خرید. وقتی برای اولین بار کامپیوتر رو روشن کردم و وارد ویندوز 95 شد انگار جادو شده بودم ، همه چیز برام عجیب و شگفت انگیز بود عکس لوگوی ویندوز تو یک بک گراند سبز هم اون پشت داشت دلبری می کرد که اصلا باور کردنی نبود برام عکس واقعی به همون وضوح رو دارم توی صفحه مانیتور 100 کیلویی کامپیوتر خودم میبینم. خلاصه از همون روز اول ، داستان من و پدرم هم شروع شد من پشت سر هم کامپیوتر رو خراب می کردم و پدرم اون رو می برد دوباره براش ویندوز می ریختن و برمی گردوند بعد از اون یک هفته تنبیه می شدم و اجازه استفاده ازش نداشتم تا دوباره بتونم روشنش کنم و این تصویر شگفت انگیز رو ببینم. حتی یکبار یادمه یک سیم دیگه پشت کامپیوتر بود که بعدا فهمیدم مودم 14.400 هست البته اون روز که سیم رو کشف کردم زدمش به برق و منفجر شد و همه خونه رو دود گرفت.خلاصه انقدر این سیکل تکرار شد تا پدر من رو هم با کامپیوتر برد پیش همون آقای مهندس و گفت به این یاد بده خودش بتونه این کار رو بکنه تا از شر این بلای تازه نازل شده راحت بشم.آشنایی من با اون آقای مهندس بعدا تبدیل شد به اولین کلاس های خصوصی نرم افزاری که من تو زندگیم می رفتم و چه با ذوق و انرژی هم بودم . Fox pro (قدیمیا یادشونه) ازش یاد گرفتم ، Autocad یاد گرفتم و انقدر یاد گرفتم تا دیگه چیزی نموند که بنده خدا بلد باشه به من یاد بده.سالها گذشت و من عاشق کامپیوتر تو انتخاب رشته دانشگاه زدم مهندسی نرم افزار و رفتم دانشگاه آزاد ثبت نام کردم که متاسفانه اولین ضربه رو همینجا خوردم ، هفته ها می گذشت و اساتید بنده خدا چیزی نداشتن به من یاد بدن ، پاسکال یادمه درس می دادن و اسمبلی و چیزایی در همین سطح که خوب من نه تنها بلد بودم که یه عالمه نرم افزار ساخته بودم با همینا، اینه که رفتم مجتمع فنی تهران دوره های طراحی سایت رو ثبت نام کردم و شروع کردم چیز جدید یاد گرفتن ، HTML CSS، Javascript ، Adobe Flash و چیزهای اینطوری.نکته اول : برای کار کردن حداقل تو حوزه ی برنامه نویسی و تو ایران هیچ نیازی به تحصیلات دانشگاهی نیست و فقط وقتتون رو تلف می کنه.خوب بریم سراغ اصل ماجراسال 85 یه دوستی داشتم که اونموقع 3 ، 4 سالی از من بزرگتر بود و کار می کرد ، یک روز زنگ زد گفت تو شرکتمون یک آقای دکتری هست که دانشگاه شهید بهشتی درس می ده و می خواد یک وب سایت بسازه که خودش و معرفی کنه و نمره شاگرداش رو بزاره توش که بتونن ببینن. القصه رفتم و با مرد نازنینی به نام آقای دکتر احمدعلی یزدان پناه آشنا شدم.همون روز پروژه آقای دکتر رو گرفتم و یک قراردادی بستم به مبلغ 70.000 تومن ، من دیگه رو ابرا بودم یعنی احساس می کردم به آرزوم رسیدم و الان انقدر بزرگ شدم که می تونم پول در بیارم و آینده زندگیم و بسازم و یک عالمه تصویر جذاب از خونه و ویلا و اینها تو ذهنم تجسم کرده بودم.به آقای دکتر گفته بودم 20 روزه پروژتون رو آماده می کنم و تحویل می دم اما 20 روز گذشت و نصف پروژه مونده بود . روز 20 ام آقای دکتر زنگ زد جواب ندادم ، روز 21 ام زنگ زد جواب ندادم روز 22 ام اون دوستی که معرفیم کرده بود زنگ زد و حرفی به من زد که الان که 13 سال می گذره هنوز هم به نظرم هرچی تو کار دارم از همون جمله دارم. دوستم گفت ببین توی فضای کار فقط اعتباره که برای تو پول میاره پس اگه کار مردم رو نرسوندی جواب بده بگو به این دلیل نرسیدم قول می دم فلان روز کارتون رو انجام بدم. الان بعد این همه سال می فهمم که چه چیز مهمی بهم یاد داد ببینین شما حتی اگر به کسی بدهکار باشین وقتی طرف مقابلتون می دونه که دم دستشین حداقل حال بهتری داره تا اینکه فکر کنه فرار کردین.اتفاقا چند سال بعد من با یکی از دوستای صمیمیم کار می کردم که اون برای من UI طراحی می کرد ، خیلی هم با سلیقه بود و کارش هم خوب بود ولی به Deadline که می رسید تلفن جواب نمیداد بعد من باید می رفتم خونشون می شستم تا کارمو انجام بده بریزم تو فلش بیارم. خوب معلومه که بعد دو تا پروژه دیگه هیچوقت باهاش کار نکردم.خوب قسمت اول رو همینجا تموم می کنم . امیدوارم نکات داستان به دردتون بخوره.ارادتمندعلی علائی</description>
                <category>علی علائی</category>
                <author>علی علائی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Sep 2019 15:39:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای من همیشه موفقیت بعد از سختی بوده!</title>
                <link>https://virgool.io/@alialaey/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%87-vdyhzrk7e36p</link>
                <description>تو پست های قبلیم براتون شرح دادم که دارم توی یوتیوب ویدئوهای آموزشی آپلود می کنم و به مرور نتایجی که به دست میارم رو باهاتون به اشتراک می ذارم.اولین نکته ای که برام جالب بود این بود که تعداد زیادی از دوستان از ویدئوی شماره یک شروع به یادگیری می کنن ولی تعداد کمی ویدئو شماره 3 به بعد را رد می کنن و اونایی که می تونن جلوتر برن بعدتر با من ارتباط بر قرار می کنن و کد هاشون رو برام می فرستن و من می فهمم که دارن واقعا مطالب رو یاد میگیرن و خیلی هم خوشحال و راضی ان.تصمیم گرفتم از یکی از این دوستان بپرسم که دلیل این ماجرا از نظر اون چیه تا بتونم مشکل رو پیدا کنم. جوابی که به من داد در نهایت شد علت و عنوان این مقاله. جواب دوستمون این بود : &quot;وقتی هیچ چیزی از این مطالب رو از روز اول نمی دونستم جلو رفتن تو ویدئوها خیلی سخت و عذاب آور بود به مرور که یاد گرفتم راحت تر و حتی لذت بخش تر شد&quot;.خارج از این که ممکنه ایراد از نوع و روش آموزش دادن من باشه به نظرم رسید که چقدر این جواب آشناس و برای من هم تقریبا همیشه به کار رفته و همین اتفاق بارها تکرار شده. در ادامه دو تا مورد رو براتون میارم.1 – خونه پدربزرگ من دو طبقه بود (البته الان دیگه نه خونه ای مونده و نه پدربزرگی) طبقه پایین فضای عمومی تر و طبقه بالا هم 5 6 تا اتاق که هر کدوم متعلق به یکی از عموها و عمه ها بود. یادمه ما نوه ها خیلی کوچیک که بودیم توی این طبقات و اتاق ها که الان فقط وسایل سالهای دور اعضای خانواده باقی مونده بود بازی می کردیم و سر و کله هم می زدیم.13 14 سالم شده بود که با کتاب خونه ی عموم که سالها بود ایران زندگی نمی کرد و این کتاب خونه جزو تنها بازمانده های اتاق اون بود آشنا شدم و اولین کتابی که از توی اون برداشتم خیلی اتفاقی سیر حکمت در اروپای محمد علی فروغی بود که اون نسخه رو هنوز هم دارمش. یادمه کتاب رو شروع کردم به خوندن و هرچی جلوتر می رفتم می دیدم مطلقا هیچی نمی فهمم. انگار که داشتن یک فارسی دیگری با من صحبت می کردن که من حداقل تو مدرسه یاد نگرفته بودمش. حتی یادمه دوم راهنمایی یک روز به ما گفتن چند صفحه از آخرین کتابی که خوندین رو بیارین برای بچه ها بخونین. من هم با اعتماد به نفس فراوون رفتم جلوی بچه ها ایستادم و 2 3 صفحه از فلسفه فرانسیس بیکن رو خوندم ، به آخر متن که رسیدم نه معلم نه بچه ها و نه خودم نفهمیده بودیم که چی خوندیم و چی شنیدیم.بالاخره سالها گذشت و من خوندم و خوندم تا فهمیدم همون آقای فرانسیس بیکن چی میگه و بعد از مشقت های زیاد حتی تونستم نقد عقل محض کانت رو هم بخونم و بفهمم.2 – 20 سالم بود که با یه پسری دوست شدم که 6 سال از خودم بزرگتر بود. اون زمان ها اگر یادتون باشه جهاد دانشگاهی تهران که توی خیابان 16 آذر بود یا شاید هم هست یک سینمای کوچیک داشت که فیلم های به اصطلاح همون موقع روشن فکری پخش می کرد. این دوست من هر روز چند ساعت از وقتش رو می رفت اونجا و پشت سر هم فیلم می دید.یادمه اولین باری که من رو با خودش برد اونجا یک فیلمی از کریستوف کیشلفسکی داشت پخش می شد به نام آبی اگر اشتباه نکنم . چشمتون روز بد نبینه مگه زمان می گذشت انگار توی تله زمان گیر افتاده بودم. ساعت رو نگاه می کردم می دیدم 20 دقیقه گذشته و من احساس می کنم 3 ساعته دارم عذاب می کشم. به هر بدبختی بود فیلم تموم شد و اومدیم بیرون. جلوی در یک آقای دکتری که استاد دانشگاه تهران بود یک سری دانشجو دورش جمع کرده بود و داشت با دقت سکانس به سکانس فیلم رو برای اینا توضیح می داد ، من هم قاطی دوستان ایستادم به سوال کردن. بعدا به نظرم رسید چقد جالبه که همه ی ماها یکسری اصوات و تصاویر و شنیدیم و دیدیم اما این مرد این همه از توش قصه درآورده و من تمام مدت داشتم به کندی گذر زمان فکر می کردم. البته بعدها با کمک همون سیر حکمت در اروپای معروف من هم یاد گرفتم از دیدن فیلم های خاص ، تماشای یک تابلوی نقاشی آبستره و غیره لذت ببرم.در نهایت یاد یک بیت از حضرت مولانا می افتم که به نظرم مناسب این وضعیت من و شماس:لیک شیرینی و لذات مقر           -       هست بر اندازهٔ رنج سفرارادتمندعلی علائی</description>
                <category>علی علائی</category>
                <author>علی علائی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Sep 2019 17:41:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا ما بلد نیستیم زندگی کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alialaey/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%84%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-m1vc47qrz5pk</link>
                <description>من نه جامعه شناسم نه روانشناس اما یکی از دلمشغولی های من اینه که چرا ما ایرانیها بلد نیستیم زندگی کنیم و در ادامه چند تا از دلایلم رو براتون ذکر می کنم.1 – فکر می کنم که ما ایرانیها کلا خیلی مسائل ساده رو برای خودمون پیچیده می کنیم. مثلا یک جمله ای دوستمون بهمون می گه و ما ساعتها میشینیم بررسی می کنیم که این منظورش از این حرف چی بوده و حالا من واکنشی که باید نشون بدم چی باشه که طرف و خلع صلاح کنم و ...ببینین در بیشتر موارد منظور طرف مقابلمون همونیه که داره بهمون میگه و لازم نیست انقدر موضوعات رو برای خودمون پیچیده کنیم و خودمون رو آزار بدیم.2 – دوستانی من دارم که اینا هر وقت مهمون من هستن تمام مدت در حال غیبت کردن و حرف زدن پشت سر نزدیک ترین آدمای زندگیشون هستن. من همزمان همیشه دارم به این دو موضوع فکر می کنم که یک ، وقتی من نیستم توی جمع ، پشت سر من چقدر دارن قصه پردازی می کنن و دوم هم اینکه آخه چرا باید این همه بذر نفرت نسبت به همه تو وجود خودت بکاری و خودت رو آزاد بدی وقتی که به راحتی با ترک این عادت میشه آدمها رو بیشتر دوست داشت پس حال بهتری هم داشت.3 – صفحه اینستاگرام اکثر ما زمان عزاداری های مذهبی یا جشن های ملی و کلا مناسبت ها دیدنیه.یا یکسری دارن عقاید مذهبیا رو تحلیل می کنن و بهش ایراد میگیرن یا برعکس و کلا هممون هم می خوایم به زور به طرف مقابلمون حقنه کنیم که من به حقم و تو چیزی سرت نمیشه.دوستی که این اخلاق رو داری این جمله رو با خودت روزی 3 بار تکرار کن : نحوه زندگی دیگران ، عقاید دیگران به من هیچ ارتباطی نداره و من خیلی انسان باشم بتونم زندگی خودم رو جمع کنم.4 – متاسفانه ما خیلی زیاد اخبار روز رو پیگیری می کنیم و این رو هم متوجه نیستیم که کلا اخبار بد در دنیا بیشتر از اخبار خوبه ، پس ما همیشه داریم یک عالمه خبر بد وارد فکر خودمون می کنیم که منجر به غمگین شدن و افسردگی بیشتر ما میشه.هممون دوستانی داریم که الان هر سوالی از اخبار روز ازشون بپرسین درجا بهتون جواب میدن ، می خوام از همینجا بهشون بگم که دوستان من این وقتی که صرف حفظ کردن این مسائل می کنین بزارین برای دیدن یک فیلم خوب ، گوش کردن یک موسیقی خوب ، بعد از چند وقت میبینین چقدر حالتون بهتره و دنیا به نظرتون جای قشنگ تریه.5 – یکی از عادت های بدی که خیلیامون درگیرشیم مصرف گراییه و این توی همه لحظات زندگیمون هم جاریه. یعنی مثلا وقتی رستوران میریم سریع فقط غذامون رو می خوریم که تو ذهنمون تیک بزنیم که سیر شدم ، وقتی مسافرت می ریم عجله داریم که برسیم به مقصد و وقتی تو مقصدیم داریم به این فکر می کنیم که کی قراره برگردیم خونه. هیچ کس به نظر می رسه به ما یاد نداده که باید از توی رستوران بودن لذت برد یا اینکه مسیر سفر گاهی از مقصد می تونه لذت بخش تر باشه و ...6 – یادمه یک سفری رفته بودم به یکی از کشور های آسیای شرقی که خیلی توریست استرالیایی داشت ، مطلبی که برام خیلی جذاب بود این بود که کنار استخر هتل تعداد زیادی از این دوستان از صبح میومدن دراز میکشیدن و همه هم در حال کتاب خوندن بودن و حتی دست بچه های 10 12 سالشون هم کتاب می دادن. در همون حال همشهری های غیور ما یا توریست هایی از کشور های همسایمون یا در حال سلفی گرفتن بودن یا تا خرخره الکل وارد بدنشون می کردن.من فکر می کنم خوندن کتاب (حتی رمان) باعث میشه که آدم بتونه جای شخصیت های زیادی تو موقعیت های مختلف زندگی کنه و خوب چی از این لذت بخش تر.7 – پدر من الان بالای هفتاد سال سن داره و تربیت شده ی دوران تکنوکرات های حکومت قبلیه ، از وقتی که من یادمه در حال کار بوده و هنوز هم توی این سن داره کار می کنه و تو فکرشه کار آفرینی کنه و چه و چه ، هر وقت هم ازش می پرسم به نظرت کار کردن بس نیست؟ بهم میگه که من یاد گرفتم فقط کار کنم. از اونطرف نسل های جدید رو داریم می بینیم که فقط در حال تفریح و خوشگذرونی هستن و تنها چیزی که براشون مهم نیست کار کردنه و در نهایت هم همشون از زندگیشون ناراضی ان.به نظر من اگر ما بتونیم تعادل رو توی زندگی برقرار کنیم هم از کارمون لذت بیشتری خواهیم برد هم از تفریح کردنمون.در نهایت اینکه من و شما فقط یکبار قراره زندگی کنیم. پس سعی کنیم حال خودمون و اونایی که دوسشون داریم رو همیشه خوب نگهداریم که بعد ها افسوس روزهای رفته رو نخوریم.راستی من یک سری آموزش هایی هم در زمینه طراحی وب سایت اینجا توی یوتیوب آپلود می کنم اگر دوست دارین نگاهی بهشون بیندازین.ارادتمندعلی علائی</description>
                <category>علی علائی</category>
                <author>علی علائی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2019 13:56:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درک اهمیت زمان از وسواس تا واقعیت</title>
                <link>https://virgool.io/@alialaey/%D8%AF%D8%B1%DA%A9-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B3-%D8%AA%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-szotx2rudwgu</link>
                <description>5 سال پیش من توی یک شرکتی کار می کردم و همزمان هم فریلنسر برای یکی دو نفر دیگه تو ساعت های آزادم کار می کردم که ازشون نفر ساعتی پول می گرفتم.مدل محاسبمون هم اینجوری بود که با TimeDoctor براشون محاسبه می کردم که فرضا این ماه 110 ساعت کار کردم و اونها هم آخر ماه رقم ساعتی که من می گرفتم رو در این عدد ضرب می کردن و بهم پرداخت می کردن.نفر ساعتی کار کردن باعث می شه که شما اهمیت ساعت هاتون رو بیشتر و بهتر درک کنین. یادمه تازه توی اون شرکت رفته بودم یک روز نشستم حساب کردم که به خاطر ترافیک و فاصله ، روزانه یک ساعت تا یک ساعته و نیم من صرف رانندگی بین خونه و شرکت میشه و وقتی هم می رسم خونه انقدر از ترافیک خستم که باز یک ساعت و نیم تا دو ساعت زمان می بره که خستگیم در بره بتونم دوباره بشینم پای کار.یک حساب سرانگشتی به من می گفت که اگر فرضا ساعتی 30 هزارتومان دارم در میارم الان دارم روزی 100 هزار تومنم رو به خاطر این مسافت روزانه دارم از دست می دم یعنی ماهی تقریبا دو میلیون و پونصد هزار تومان پس خونه پدری رو رها کردم رفتم دوتا کوچه پایین تر از محل کارم یک آپارتمان اجاره کردم و ماهی 2 میلیون تومان اجاره و هزینه شارژ و غیره پرداخت کردم که اینطوری 500 هزار تومان جلو باشم.انقدر این موضوع برام اهمیت پیدا کرده بود که مثلا اگر سینما می خواستم برم و یک فیلم 2 ساعته ببینم حساب می کردم که آیا این فیلم که قراره 10 تومن پول سینما باشه و 60 تومن نفر ساعتش در نهایت 70 تومن برام می ارزه یا نه؟خوب حالا که داستان بالا رو شنیدین بزارین یک داستان دیگه از اونطرف ماجرا بهتون بگم.7 8 سال پیش یک فروشگاه آنلاین راه اندازی کرده بودم که باید هفته ای یکبار می رفتم بازار تا با تامین کننده های اجناسمون جلسه داشته باشم.شلوغی و ازدحام بازار رو که نادیده بگیریم یک موضوعی که همیشه خیلی من رو اذیت می کرد این بود که توی هر مغازه ای که بعضا یک فضای یک متر در یک متر هم بود 3 نفر جوون نشسته بودن و تمام مدت گوشی موبایل به دست در حال بازی کردن بودن تا یک مشتری بالاخره از راه برسه یک جنسی رو نگاه کنه آیا بخره آیا نخره.حالا بزارین کمی با هم محاسبه کنیم. فرض کنین که فقط توی بازار بزرگ تهران 10.000 تا مغازه وجود داشته باشه ، و توی هر مغازه ای 3 نفر آدم داشته باشیم. و هر کدوم از اینها روزی 6 ساعت وقتشون رو توی اون مغازه بزارن به عبارتی 180.000 نفر ساعت داره خرج بازار میشه. حالا اگر هر کس ساعتی فقط 10.000 تومان بتونه ارزش افزوده تولید بکنه به عبارتی یک میلیارد و هشتصد میلیون تومان روزانه داره فقط توی بازار تهران زمان از بین میره.حالا من بعد اقتصادیش رو نمی دونم و یک اقتصاد دان باید نظر بده که آیا اصلا بازار تهران می تونه روزانه این عدد به اقتصاد ایران کمک کنه!حالا ساعت هایی که من و شما روزانه توی ترافیک هستیم ، توی جاده ی شمال 8 ساعت بعضا می شینیم تا بتونم 100 کیلومتر مسافت رو طی بکنیم ، صف هایی که توی بانک و درمانگاه و غیره و غیره تلف میشه اصلا باهاش کاری نداریم.در نهایت می خوام خدمتتون عرض کنم که دوستان من اگر یک کشوری مثل ژاپن بعد از جنگ جهانی دوم و اون موشک های هسته ای کذایی می تونه به این سرعت رشد بکنه و از اول کشورش رو بسازه یکی از دلایلش حتما درک کردن اهمیت زمانه.اگر شما هم نظری در این مورد دارین خوشحال می شم بشنوم.ارادتمندعلی علائی</description>
                <category>علی علائی</category>
                <author>علی علائی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2019 00:58:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا از اینستاگرام متنفرم ولی بهش اعتیاد دارم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alialaey/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%87%D8%B4-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-eiwpjzyqnkhm</link>
                <description>بذارید اول دلایل نفرتمو براتون بگم.1 – من از اولشم از نداشتن حق انتخاب تو خوندن و دیدن و شنیدن متنفر بودم. خوب تو اینستاگرام یا مجبوری ببینی که دوستات و اطرافیانت چی خوردن و کجا رفتن یا باید از تو اکسپلورر ببینی اونایی که نمی شناسیشون چی خوردن و کجا رفتن (اگه تو ذهنتون این موضوع اومد که بگین خوب دوستات رو عوض کن باید بگم دیگه دیر شده).2 – یه جایی یادمه خوندم ماریو وارگاس یوسا یا شایدم بورخس گفته زن و شوهری که شکسپیر می خونن از زن و شوهری که سریال های بی مایه تلویزیون رو نگاه می کنن حتی روابط صمیمانه عمیق تری هم دارن. از بعد نظری هم فکر می کنم درست میگه چون ما با کلام حتی توی فکر کردنمون هم طرف هستیم پس هرچی زیباتر بخونیم و بشنویم زیباتر می تونیم فکر کنیم و احتمالا بهتر هم تصمیم بگیریم و رفتار کنیم.باز به نظرم تو اینستاگرام داریم اجازه می دیم که با هرچیزی مواجه بشیم.3 - قبل از دوران شبکه های مجازی یه روز تو یه استخری روی تخت دراز کشیده بودم که کنارش پر از مجله بود.از زور بیکاری یکیشون رو برداشتم دیدم رو صفحه اولش زده فلان بازیگر سینما مثلا راجع به یک بازیگر دیگه گفته اون اگر بازیگر بود که انقدر عمل نمی کرد که معروف بشه! یه چند صفحه ای ورق زدم و مجله رو برگردوندم سرجاش و سعی کردم با کمی سر درد به بیکاریه فکر کنم.وقتی توی اینستاگرامی انگار دقیقا داری تو هیئت تحریریه اون مجله زندگی می کنی.4 – یکی از عجیب ترین محصولات دوره ما تحت نظر بودن دائمیه ، این که بدونی هر کاری که داری می کنی داره رصد میشه ، که بعدا بر اساس اون چیزایی که دیدی بگن بیا این و بخر چون دو بار رفتی کفش مثلا نایکی رو نگاه کردی ، به این رای بده چون اون چیزایی که تو دوس داری رو داره تو کمپین های انتخاباتیش میگه. به نظرم یک کم دیگه جلو بریم حتی نیاز نیست فکر کنیم چون یه نرم افزاری میاد همه چی رو خودش در موردمون می دونه مثلا میگه دوست من انقدر نوشابه نخور میمیریا.خوب اینستاگرام چون شخصی تر از همه شبکه های اجتماعی هست پس احتمالا اطلاعات شخصی تری هم از ما می تونه جمع کنه.5 – تا قبل از این فلان هنرمند واقعی یا بهمان ورزشکار چون از دور دیده میشدن جذاب بودن ، مورد اعتماد بودن ، به قول گفتنی حرفشون برو داشت. وقتی همه اومدن تو اینستاگرام به مرور مردم بهشون نزدیک شدن ، دیدن اینا هم رستوران می رن اینا هم غمگین میشن ، شاد میشن و متاسفانه خیلیاشون خیلی هم سطحی هستن پس شبیه مردم عادی شدن. این موضوع باعث شد حتی اونایی که آدم حسابی بودن دیگه به راحتی قضاوت بشن ، مورد توهین قرار بگیرن و یک سری فکر کنن حقشونه که اگه پول دادن فیلم فلان بازیگر رو دیدن حالا دو تا فحش هم بهش بدن راه دوری نمیره.6 – موج درست کردن تو این فضا خیلی راحته یعنی راحت میشه یک کلاغ رو جای قناری با تبلیغ کردن 50 تا پیج پر طرفدار قالب کرد.همتون حتی یکبار هم شده الان دیگه تبلیغ فلان مغازه فروش اکستنشن رو دیدین. خوب این یه نمونه خیلی خوب از موج درست کردن برای یک موضوعیه که منی که به اندازه 3 تا کلاه گیس مو رو سرم دارم هم باید اون مغازه رو بشناسم.خوب حالا فرض کنین یک تفکر یا ایدئولوژی به همین شکل قرار باشه به ما القا بشه. ترسناکه نه؟7 – مانیفست اولیه ای که این شبکه های اجتماعی داشتن این بوده که ما انسانها رو به هم نزدیک می کنیم. آیا واقعا این اتفاق افتاده؟ به نظرتون نمی رسه که وقتی تو مهمونیا و دور همیامون نشستیم ، عوض اینکه با هم حرف بزنیم و درد و دل کنیم ، داریم تو یک گوشی موبایلی که صفحه چند اینچی داره نگاه می کنیم که یه دوست دیگمون یه جایی مثلا داره باباکرم می رقصه.8 – فکر می کنم عادت چکیده یک متن رو خوندن یا سخنان بزرگان و اینها باعث شده که ما دیگه حال خوندن کتاب ، یا دیدن یک فیلم رو نداشته باشیم پس یک عالمه اطلاعات عمومی یک خطی تو حافظمون از هر موضوعی جمع کردیم که هیچ کدوم هم عمقی نداره.اینجا که دیگه اینستاگرام اصلا کارش همینه . یا فیلم زیر یک دقیقه میبینی یا متن 4 خطی می خونی همین و بس.خوب می تونم 10 تا دلیل دیگه هم برای نفرتم بیارم اما بذارین بگم چرا به این فضا اعتیاد دارم.1 – اینستاگرام برای ما کشورهای جهان سوم شده اون جهانی که دوس داریم داشته باشیم اما نداریم پس داریم تو فضای مجازی عملا زندگی می کنیم.تو این دنیا آدما زیبا ترن ، قشنگ تر حرف می زنن ، آزاد ترن ، کمپین تشکیل می دن از فلان مسئله زیست محیطی حفاظت کنن ، پول جمع می کنن مریضی رو درمان کنن یا زندانی ای رو آزاد کنن که خوب تو فضای بیرون نقریبا هیچ خبری از اینا نیست.2 – یک جوون ساده از یک روستای دور افتاده می تونه اگر استعدادی داره به سرعت دیده بشه درآمدی کسب کنه و زندگیش رو تغییر بده .اما در نبود این فضا اگر مثلا خواننده باشه باید سالها منتظر مجوز و سرمایه گذار و غیره بمونه که آیا یک نفر صداش رو بشنوه یا نه.3 – من از طریق اینستاگرام چند تا از دوستام رو پیدا کردم که سالها بود ازشون بیخبر بودم و الان ماهی یه بار با هم حرف می زنیم و خاطره بازی می کنیم.اگر اینستاگرام نبود من چطوری می خواستم محسن رو تو ایرلند ، اون یکی محسن رو تو اوتاوا پیدا کنم.موارد بالا و چند مورد دیگه ای که می تونم ذکر کنم باعث شده که من اعتیاد به فضایی پیدا کنم که ازش متنفرم.شما هم اگر نظر یا تجربه مشابهی دارین با من به اشتراک بزارینارادتمندعلی علائی</description>
                <category>علی علائی</category>
                <author>علی علائی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2019 12:07:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا ما حال نداریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alialaey/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-xsfl0kyiowuo</link>
                <description>تو پست قبلیم براتون تعریف کردم که به چه دلیلی شروع کردم به آموزش اصولی Front-end توی یوتیوب و آپارات و الان به نظرم وقت خوبیه که برداشت اولیه خودم رو براتون شرح بدم.الان که این متن رو براتون می نویسم 45 روز می گذره که روزانه دارم بخش به بخش از روی نقشه راهی که براتون توی صفحه آپلود کردم می رم جلو و ویدئوهای یک ساعته درست می کنم و آپلود می کنم و اما نتایج :1 – هیچ کدوم از اون کسانی که قبلا گفته بودن می خوان Front-End developerبشن و نیاز به یک راهنما دارن ، حتی یک ویدئو رو هم ندیدن.2 – تعداد زیادی بچه های با استعداد از شهرهای دور پیدا شدن که دارن یاد می گیرن، پیگیرن و خیلی هم به من لطف دارن.3 – تا دلتون بخواد دوستانی اومدن به عنوان اینکه ما همکاریم با من دعوا کردن که چرا مجانی داری رقیب زیاد می کنی وقتی کار نیست! با هر کدوم هم که صحبت کردم در نهایت wordpress بلد بودن و می تونستن یک قالب بسازن. جالب ترش اینه که وقت گذاشتم توضیح دادم بهشون که دوست من برو sass یاد بگیر angular یاد بگیر تا بازار کارت بیشتر شه و بتونی پول بیشتری در بیاری که با یه خداحافظی تقریبا همشون خوشحالم کردن.4 – تازه می فهمم چرا این همه آموزشگاه برای مطالبی که توی یوتیوب بهترینش رایگان ریخته پول های فراوونی می گیرن. چون واقعا 90 درصد کسانی که میان پیغام می ذارن توی اینستاگرام من که عالیه و ما حتما پیگیری می کنیم حتی حال این رو نداشتن که یکی از ویدئو ها رو حتی نصفه ببینن ولی خوب همینا می رن تو آموزشگاه ها ثبت نام می کنن که همین مطالب رو با هزینه زیاد بهشون یاد بدن.5 – اون مدرس های انگلیسی زبانی که توی یوتیوب صدها هزار سابسکرایبر دارن و دارن تلاش می کنن که مجانی به دیگران آموزش بدن خیلی خیلی زحمت کشیدن و کارشون ارزش احترام فراوان داره.در نهایت اینکه من حتما این دوره ها رو تا آخرش می رم فقط برای اینکه بعدا اگر کسی اومد بگه ما امکانات نداشتیم، بهشون بگم رفیق شما همه چی داشتین اما حال نداشتین.اگر شما هم خواستین به کسی جمله بالا رو یاد آوری کنین لینک یوتیوب من رو براش بفرستین.ارادتمند همهعلی علائی</description>
                <category>علی علائی</category>
                <author>علی علائی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Sep 2019 18:51:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید این قصه شما هم باشه.</title>
                <link>https://virgool.io/@alialaey/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-gnigr4ttbwpc</link>
                <description>- علی من خانومم اقامتش درست شده می خوایم از ایران بریم ولی نمی دونم اونجا چی کار کنم؟- کاری نداره که ببین چی بلدی همون کارو!- آخه می دونی که من یه لیسانسی گرفتم ولی خیلی کار خاصی بلد نیستم. می خواستم ببینم تو که کار سایت و موبایل و اینا می کنی  و همیشه می گی کار دارم نمی تونی یه چیزی به من یاد بدی.- آخه من روزی 12 ساعت کار می کنم دیگه وقتی برام نمی مونه.- باشه مرسی خودم یه کاری می کنم.این دیالوگ بالا احتمالا برای همه اونایی که کار آی تی می کنن تا حالا 1000 بار پیش اومده مثلا یکی اومده گفته محمد جواد ما خیلی باهوشه مهندس ، میشه بیاریش تو کار خودت یه پولی در بیاره. حالا اینکه من 12 سال کار کردم تا بشه از تو این کار پول در آورد مثل این که خیلی مهم نیست.ولی این دفعه این سوال دوستم یک کمی ذهن من رو بیشتر درگیرش خودش کرد . اگر پدر من تو 15 سالگی اونم 17-18 سال پیش برای من کامپیوتر نمی خرید یا اگر بر اساس اتفاق یا شانس من تو فضایی دارم کار می کنم که هنوز هم توش پول هست شاید واقعا من خیلی هنری نکردم و این رفیق من از من خیلی باهوش تر باشه ولی موقعیتش رو نداشته.همین یک پاراگراف بالا باعث شد که تصمیم بگیرم یه مدتی پروژه نگیرم کار رو تعطیل کنم و فقط برای کسانی که فکر می کنن دوست دارن یک موقعیت جدید کاری رو تجربه کنن ساعت ها فیلم و ویدئو به صورت رایگان(من به آموزش رایگان اعتقاد دارم) درست کنم و این فرصت رو ایجاد کنم.حالا دوست ناشناخته من اگر تو هم از اون دسته افرادی، یا اینکه تو هم مثل من هزار دفعه تا حالا با این سوالات مواجه شدی، می تونی ویدئو های من رو یا ببینی یا برای اونایی که می خوان بفرستی و هم من رو ، هم خودت رو راحت کنی.لینک یوتیوب https://www.youtube.com/user/alidownloader </description>
                <category>علی علائی</category>
                <author>علی علائی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2019 12:40:04 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>