<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی انوری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alianvari</link>
        <description>بیست و چهار ساله و کنجکاو فقط همین.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 11:40:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/28449/avatar/tPHolx.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی انوری</title>
            <link>https://virgool.io/@alianvari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چطوری با هر روز نوشتن شغل مورد علاقه‌ام رو پیدا کردم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alianvari/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B4%D8%BA%D9%84-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-gx0efkksmcjw</link>
                <description>بذارید برگردیم به یکسال پیش یعنی دقیقا همون روزهایی که کرونا همه‌جا رو تعطیل کرده بود و تمام خانواده‌ها رو دور هم توی خونه جمع کرده بود. تقریبا همه داشتن از موندن توی خونه و هیچ کاری نکردن کلافه میشدن!یک روزی از همون روزها من با خودم عهد کردم هرروز دوتا کار بکنم: اول اینکه روزی دو کیلومتر بدوم و دوم اینکه هر روز یک پست مفید توی اینستاگرامم آپلود کنم. منظورم از «پست مفید» موضوعی بود که هم بهش علاقه داشتم و هم فکر میکردم به اشتراک گذاشتنش ممکنه به درد بقیه هم بخوره. پس از یه آموزش کوچیک شروع کردم: آموزش ادیت کردن عکس با موبایل.هرروز توی یه زمین خاکی نزدیک خونه می‌دویدم و به این فکر میکردم آموزش ادیت امروزم رو چطوری ارائه کنم. وقتی که دو کیلومتر می‌دویدم برمی‌گشتم خونه و دوش میگرفتم و شروع میکردم به پست گذاشتن. اولش سخت بود ولی روز به روز بهتر می‌شدم؛ هم توی دویدن و هم توی تولید محتوا.برای خودم روتین روزانه‌ی کوچیکی ایجاد کرده بودم. بدون اینکه کسی مجبورم کرده باشه. بعد از یک هفته کم‌کم اثر مثبتش رو توی تموم ابعاد زندگیم مشاهده می‌کردم. وقتی هرروز راجع به چیزی پست آموزشی درست میکردم ناخودآگاه به بقیه میگفتم که: «هی! من اینجام و دارم عکس ادیت می‌کنم و عکاسی می‌کنم پس اگه نیاز به عکاس داری میتونی باهام در ارتباط باشی.» اتفاق دیگه‌ای که افتاد این بود که خودم هم توی ادیت کردن عکس پیشرفت کردم چون قبل از اینکه پستی بذارم قبلش چند ساعت درموردش توی اینترنت مطلب میخوندم.حالا همه‌ی اینا رو گفتم که چی بشه؟ دیروز کتابی میخوندم به نام Show Your Work از آستین کلئون. کتابی که راهنمایی هست برای هنرمندا یا تقریبا هرکسی که کاری میکنه که بهش علاقه داره. مناسب برای کسایی مثل من که از شوآف کردن توی اینترنت و نشون دادن اینکه دارم چیکار می‌کنم متنفرم. کتابی که به آدمایی که از سلف پروموشن متنفرن یاد میده که چطوری سلف پروموشن کنن. (معنی سلف پروموشن میشه خود تبلیغی یا تعریف از خود)Show Your Work از آستین کلئونتوی صفحه‌های اول این کتاب میگه برای خود تبلیغی لازم نیست نابغه باشید و وقتی خودتون رو مجبور می‌کنید هرروز یه کاری رو (هرچقدر کوچیک) انجام بدین دوتا اتفاق میافته: اول اینکه توی اونکار بهتر میشین و دوم اینکه توجه آدمایی که مثل شما به اون کار علاقه دارن رو جلب می‌کنیددیگه زمونه عوض شده و معنای هنر و هنرمند هم دستخوش تغییر شده. قبلا که اینترنت نبود هنرمند میرفت توی غار و بعد از مدتی با یه اثر هنری از غار درمیومد و بقیه رو خبر میکرد که بیاین نقاشی یا کتاب جدیدمو ببینید. الان با وجود اینترنت همه‌چی آسون‌تر شده و مردم فقط نمیخوان اثر نهایی رو ببینن و براشون جذابه که از پشت صحنه‌ی ساخت اون اثر هم خبر داشته باشن. برای آدما جالبه که بدونن فلان هنرمند از چه ابزار و رنگی برای خلق نقاشی استفاده میکنه و حتی به چه موزیکی هنگام نقاشی کردن گوش میده یا چه کتابی میخونه.حالا برای شروع لازم نیست که یه هنرمند خفن باشید. اصلا توی کتاب میگه آماتور باش چون آماتورها علاقه‌ی بیشتری به یادگیری و یاد دادن دارن. فقط کافیه ببینید به چی علاقه دارین و هرروز درمورد چیزایی که یاد گرفتید چیزی بنویسید. ما آدما تقریبا شبیه هم هستیم و چیزی که ما رو از هم متمایز میکنی همون چیزایی هستن که بهشون علاقه داریم و یه دوره‌ای از زندگیمون قفلی می‌زنیم روشون. مثل من که پارسال قفلی زده بودم رو ادیت عکس و عکاسی و بازی با نور و هر روز راجع به چیزایی که یاد میگرفتم می‌نوشتم و باعث شد دقیقا پیشنهاد شغلی رو که دوست داشتم رو بدست بیارم: عکاسی برای یک برند.فقط کافیه ببینید به چی علاقه دارین و هرروز درمورد چیزایی که یاد گرفتید چیزی بنویسید.</description>
                <category>علی انوری</category>
                <author>علی انوری</author>
                <pubDate>Wed, 28 Apr 2021 23:47:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاش بکن که هیچ تلاشی نکنی؛ من نمی‌گم بوکوفسکی میگه</title>
                <link>https://virgool.io/@alianvari/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%DA%A9%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%9B-%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%85-%D8%A8%D9%88%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%87-du5ouidp2iff</link>
                <description>این هر روز نوشتن و منتشر نکردنش اذیتم میکنه چون میدونم همش رو دارم برای خودم مینویسم و هیچ مخاطبی نداره پس خیلی خلاقیتی برام ایجاد نمیکنه و چالشی به حساب نمیاد فقط دارم یه چیزی رو سیاه میکنم و میذارم توی یه پوشه روی دسکتاپم. تقریبا یکساله که دارم اینکارو میکنم. نمیگم هر روز نوشتم؛ ولی نصف روزای هر ماه رو حداقل نوشتم و از یک نظر باحاله چون میدونم مثلا پارسال همین موقع کجا بودم و داشتم به چی فکر میکردم و چه نگرانی‌ها یا دلخوشی‌هایی داشتم و یجورایی از گذشته برای خودنگری و ارزیابی خودم استفاده می‌کنم.دیروز نسخه پی دی اف کتاب «هنر رندانه‌ی به تخم گرفتن» رو از وبسایت ارشاد گرفتم. زیاد به کتابش امیدوار نبودم چون فکر میکردم اینم یکی از همون کتابایی هست که همون حرفای همیشگی رو میزنه ولی فقط با یه اسم «سنت شکنانه» تر!دوستام کم به خاطر خوندن کتابای نشر هنوز مسخره‌ام نمیکنن و حتی یکیشون بهش میگه روانشناسی زرد. تقربیاً اکثر کتاب‌های نشر هنوز رو خوندم و بعضی‌هاشون خوب بوده و بعضی‌هاشون نه.یه چیز جالبی که هست اینه که هروقت یکی از این کتابای نشر هنوز دستم بوده، دوستام با یه نگاه چپ قضاوتم کردن و تو دلشون گفتن این اسگول رو ببین داره یکی از این کتابای موفقیت و راز پولدار شدن میخونه. و عجیبترین بازخوردی که داشتم از یکی از دوستام بوده که هروقت یکی از این کتابا رو دستم دیده بهم گفته «علی تلاش نکن، تلاش کردن همه چی رو خراب میکنه.» وای! این جمله رو خیلی توی ذهنم مرور کردم. خیلی جمله‌ی آوانگاردیه چون هرکس ممکنه یه برداشت شخصی ازش داشته باشه. اصلا شاید بشه دوتا برداشت کاملاً مخالف ازش کرد. اگه بخوام با این منطق برم جلو که تلاش نکنم پس اصلاً چرا به خودم دارم زحمت میدم و همه‌ی این چرت و پرتا رو می‌نویسم؟ اصلاً چرا یکسال هر روز نوشتم؟اما دقیقاً توی کتاب هنر رندانه‌ی به تخم گرفتن هم خواننده رو به همین جمله ارجاع میده؛ جمله‌ای از چارلز بوکوفسکی؛ «تلاش نکن.» توی کتاب میگه اینکه همیشه تجربه‌های مثبت بیشتر بخوای خودش یه تجربه‌ی منفیه و پذیرش تجربه‌ی منفی خودش یه تجربه‌ی مثبت.این جمله من رو یاد یه حرفی از فیلم دزدان دریایی کارائیب می‌ندازه؛ همون جایی که دنبال گنج میگردن و کشتی جک اسپارو توی طوفان افتاده و عقربه‌ی قطب نما دور خودش میچرخه. اونجاست که میگه «برای این که گنج رو پیدا کنیم اول باید گم بشیم» که خب جمله‌ی سنگینیه. یا یک شعر از مولانا که ارشاد توی پاورقی کتاب هم آورده:جمله بی‌قراریت از طلب قرار توست / طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدتجمله ناگوارشت از طلب گوارش است / ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدتجمله بی‌مرادیت از طلب مراد تست / ور نه همه مرادها همچو نثار آیدتاما از طرفی نویسنده بعدش سریع میاد میگه: «دردی ‌که ‌در ‌باشگاه ‌به ‌خودت ‌تحمیل ‌می‌کنی ‌به ‌سلامت ‌و ‌انرژی‌ بیشتری ‌منجر ‌میشه. ‌شکست های ‌کسب و کاری ‌چیزهایی ‌هستند‌ که ‌شما ‌رو ‌به ‌درک ‌بهتر ‌عناصرِ‌لازم ‌برای ‌موفقیت ‌میرسونن.‌ روراست ‌بودن ‌با ‌و ‌اعتراف ‌به ‌نقطه ضعف هاتون ‌باعث ‌میشه ‌که‌ درنهایت ‌پیش بقیه ‌اعتماد به نفس‌ و‌کاریزمای ‌بیشتری‌ داشته‌ باشید…»خب الان یه کم گیج کننده شد. نه؟ نویسنده مگه نگفته بود تلاش نکن؟ مگه نگفته بود «به دنبال چیزی بودن این حقیقت رو تشدید می‌کنه که اون چیز رو نداری» خب باشگاه رفتن هم تلاش کردنه که! پس نتیجتاً حرف نویسنده این نیست که کلاً هیچکاری نکن چون اتفاقاً اینجور آدما رو یه مشت آدم گشاد و بی مسئولیت میدونه و بنظرم می‌خواد بگه هر تجربه‌ی مثبتی در زندگی وقتی بدست میاد که تجربه‌ی منفی اون رو پشت سر گذاشته باشی.راستش رو بگم خودم هم هنوز این جمله رو دارم هضم می‌کنم و برام حل نشده. مثلاً کسی که میره باشگاه قطعاً هدفی داره از باشگاه رفتنش؛ مثلاً یا میخواد سالم تر باشه یا میخواد خوش هیکل تر باشه که در هر دو صورت «به دنبال چیزی هست» و از نظر نویسنده هم به دنبال چیزی بودن در درجه‌ی اول این حقیقت رو میرسونه که اون چیزی رو نداری.اینجا شاید کسی بیاد بگه هرکاری رو باید برای نفس اون کار بکنی یعنی باشگاه رفتن رو صرفاً برای باشگاه رفتن و ورزش کردن بخوای و نه چیز دیگه‌ای. کتاب خوندن رو برای کتاب خوندن بخوای و نه با سواد شدن. نوشتن رو برای نوشتن بخوای و نه خودنگری و فیلم ساختن رو برای فیلم ساختن بخوای نه برای معروف شدن که این آخری رو خیلی قبول دارم. پس شاید باید «تلاش بکنی که هیچ تلاشی نکنی.»</description>
                <category>علی انوری</category>
                <author>علی انوری</author>
                <pubDate>Sat, 26 Oct 2019 16:50:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از وقتی سیگار نکشیدم گربه‌های کوچه‌مون شنگول‌تر شدن؛ اینم دلیلش:</title>
                <link>https://virgool.io/@alianvari/%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B4%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%84%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%9B-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%85-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84%D8%B4-pwef6b7emswx</link>
                <description>الان که دارم این رو می‌نویسم دقیقاً هفت روز و دوازده ساعت از آخرین تصمیمم برای ترک کردن سیگار میگذره. اون هم بعد از دو سال و هشت ماه سیگار کشیدن. راستش این اولین باری نیست که تصمیم گرفتم این عادت بی‌فایده رو ترک کنم ولی ایندفعه رکورد دفعات قبل رو شکستم و دلیلش هم اینه که سعی کردم هر چیزیکه باعث بشه دلم سیگار بخواد رو از محیطم حذف کنم. اما از همه‌ی اینا که بگذریم اصلاً چرا همچین تصمیمی گرفتم؟بهتره برگردیم به چهار روز قبل؛ سه روز و دوازده ساعت از آخرین تصمیمم برای ترک کردن سیگار گذشته. چیزی تا ساعت دوازده نمونده. نور آفتاب از لا‌به‌لای پرده‌ی اتاقم خودشو به زور وارد میکنه. اتاقی شلخته که هیچ چیزی سرجای خودش نیست. کف اتاقم پر از کتاب‌هایی شده که دیروز دیوانه‌وار ورق می‌زدمشون تا حواسم رو بهشون پرت کرده باشم و یک کتاب آشپزی هم درحالیکه دیشب خوابم برده بوده روی صورتم ولو شده. این سه روز رو سیگار نکشیدم، اکانت اینستاگرام و تلگرامم رو هم پاک کردم و گوشیم هم از دسترس خارج کردم تا کسی ازم خبر نداشته باشه.از خواب بیدار میشم. در لپ‌تاپم رو باز می‌کنم. یه نگاهی به ایمیل‌هام می‌ندازم. توی یوتیوب چندتا ویدئوی آموزشی نگاه می‌کنم تا مامانم از سرِ کار برسه خونه و یه چیزی درست بکنه تا نهار بخوریم. با این تفاوت که امروز که کلید رو میندازه و میاد خونه، بجای اینکه من رو توی اتاقم؛ قوز کرده پشت لپ‌تاپم ببینه، من دارم توی آشپزخونه غذا درست می‌کنم و برای مامانم دست تکون میدم! یادم نمیاد توی این بیست و چهار سالی که از خدا عمر گرفتم بجز درست کردن چایی کارِ دیگه‌ای با اجاق‌گاز کرده باشم و حالا دارم رسپی املت فرانسوی‌ای که دیشب توی کتاب آشپزی می‌خوندم رو برای ناهار امروز درست می‌کنم! و تقریبا روتین زندگیم توی این سه روز همین بوده؛ بیدار میشم و یک ربع ورزش میکنم. صبحانه‌ی خودم رو کامل می‌خورم. لیست کار‌هایی که دوست دارم توی یک ماه آینده انجام بدم رو می‌نویسم و روی پروژه‌ی بعدی عکاسیم کار می‌کنم. روزی یک دستور غذایی رو برای ناهار درست می‌کنم. بیست و پنج صفحه کتاب می‌خونم و عصر هم یه کافه‌ای که توش نشه سیگار کشید میشینم و با یک غریبه صحبت می‌کنم. آخر شب هم بیست خط می‌نویسم و روزم رو جمع‌بندی می‌کنم.حالا که اینستاگرام و تلگرامی وجود نداره، تمام حواسم بیشتر به محیطم جمع شده و خلاق‌تر شدم!به بهونه‌ی ناهار درست کردن ارتباطم با مامانم بهتر شده و بهونه‌ای شده تا بیشتر باهم حرف بزنیم. گربه‌ها رو نگفتم راستی! خب از اونجاییکه ناهاری که درست می‌کنم همیشه اضافه میاد تصمیم گرفتم اضافه‌شو بدم به گربه‌هایی که توی کوچه و توی این سرما دنبال غذا میگردن. مامانم میگه غذاهایی که درست می‌کنی بهشون ساخته...</description>
                <category>علی انوری</category>
                <author>علی انوری</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jan 2019 16:50:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>