<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های aliarastouei | علی ارسطوئی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aliarastouei</link>
        <description>فعال در بازاریابی محتوایی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:20:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/50840/avatar/oKikqA.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>aliarastouei | علی ارسطوئی</title>
            <link>https://virgool.io/@aliarastouei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بازهم در مورد برند</title>
                <link>https://virgool.io/@aliarastouei/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF-ck85uzq1ot34</link>
                <description>قبلا در مورد اینکه برندینگ چی نیست مطالبی نوشته شد اما هنوز باید بگم:برندینگ نه الزاماً شوآف و شهرت طلبیه و نه الزاماً شوآف و شهرت طلبی (جهت تاکید دوبار گفته شد)برند پیش از آنکه چه بودن را بگوید، چه نبودن را بیان می‌کند.در ساده‌ترین بیان برندینگ یعنی:شما می‌دانید کی هستید و کی نیستیدشما مشخص می‌کنید مخاطب و مشتری شما کی هست و کی نیستشما خودتان، تصویر مشخصی از خودتان ارائه می‌کنید تا قبل از آنکه دیگران با برچسب‌های نادرست، از شما تصویری غیرواقعی بسازند.خط قرمزها، بایدها و نبایدها را معلوم می‌کنید تا باری به هرجهت نباشید.به قول حافظ:خوشا دلی که مدام از پِیِ نظر نرودبه هر دَرَش که بخوانند بی‌خبر نرودبرندینگ یعنی شما با دیگران، حتی همسایه و برادر و سایر اقوام و وابستگان، چه فرقی دارید و چه کاری ازتان بر می‌آید و چه نمی‌آید.برندینگ یعنی بدانید محتوای شما چه باشد و چه نباشد.خدا روشکر تا الان حرفی از شوآف و شهرت‌طلبی و اینجور حرف‌ها نیست.در ادامه برندینگ یعنی:خودتان معلوم کنید دیگران، مخاطبان، مشترین، ذینفعان و ... چه انتظاری از شما داشته باشند و چه انتظاری نداشته باشندخودتان مشخص کنید چه ملاحظاتی را برابر شما باید داشته باشنداگر وارد پرسنال برندینگ شده‌اید می‌دانید لباس شما چیست، غذای شما چه نیست، کجاها نمی‌روید و کجاها حتماً می‌روید. آداب و رفتار و چارچوب‌های رفتاری‌تان را معلوم می‌کنید و روی آن‌ها پایبند هستید. یعنی که اصالت را حفظ کرده‌اید.حتی کارمندان شما هم وقتی در مجموعه شما هستند خودشان را با فضای کسب و کار شما وفق می‌دهند چون شما برندسازی کرده‌اید.مثال: مشاور مارکتینگ مجموعه‌ای بودم. در طراحی روندهای مربوط به ارسال کالا چند روز طول کشید که مدیریت را متقاعد کنم ارسال کالا با هر پیکی نباید باشد. چون معلوم نیست رفتار آن راکب با مشتری خارج از اصول برندینگ تعریف شده در سازمان نباشد.و در ادامه...بعضی‌ها ناخودآگاه و ظاهراً بدون کسب دانش برند، عملاً آن را خوب بلدند و در مورد خود و سازمان خود پیاده کرده‌اند. شخصاً در بازار، در یک بنکداری طلا، رفتار مبتنی بر برند را نزد یکی از بزرگان آن صنف دیده بودم.نوعاً معتمدین، کدخداها، دانشمندان به نام، سخنرانانی که مخاطب گسترده‌ای جذب کرده‌اند، و اساتیدی که نت ورک بزرگی دارند، خواسته یا ناخواسته به نحوی قاعده‌ی برند را رعایت کرده‌اند.و بازهم ادامهتَکرار می‌کنم: برند پیش از آنکه چه بودن را بگوید، چه نبودن را بیان می‌کند. بنابراین اینکه برندینگ را در مظان اتهام شهرت‌طلبی و شوآف و اینجور چیزها قرار دهیم، نه تنها منصفانه نیست بلکه نشان می‌دهد برندینگ را نشناخته‌ایم.هریک از این رنگ‌ها برای خودشان هویتی دارند. با بقیه فرق دارند. فقط همین.
</description>
                <category>aliarastouei | علی ارسطوئی</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Dec 2024 21:21:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینها برند و برندینگ نیستند</title>
                <link>https://virgool.io/@aliarastouei/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%86%DA%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-bwd5qxcysyvk</link>
                <description>چند روز پیش دوستم گفت هشتاد میلیون تومان (به سال  1403 تقریباً میشه 1334 دلار ) دادیم برای برند بوک.گفتم: چی تحویل گرفتین؟گفت: لوگو و هویت بصری و طرح بج سینه!گفتم: همین؟گفت: همیناین برندینگ نیستاما اینها برند و برندینگ نیست. شاید بخشی از خروجی برندینگ باشه اما قصه این نیست. بریم سراغ سایر اشتباهات:تبلیغات برندینگ نیست.هرگونه تبلیغات خیابانی، کوچه‌ای، اتوبانی، مترو و غیره (مخصوصاً و غیره) برندینگ نیست فقط تبلیغاته.لوگو برندینگ نیست (برندینگ لوگو نیست)لوگو و نام و نشان تجاری و کاورهای ویدئوهای اینستاگرامی برند نیست. اینها بخشی از هویت بصری است که ذیل برندینگ تعریف میشه.brandingشهرت به معنای برند نیستاگر کسی به اعتبار رسانه و پول و اینجور چیزها مشهور بشه الزاماً برند نشده. حتماً دیدید هنرپیشه‌هایی که در یکی دو بازی گل کردن و این گل خیلی زود پژمرده شده. او شانس داشته یکی دوبار دیده بشه ولی روی برندینگ خودش کار نکرده و قصه خیلی زود تموم شده.برند به معنای آدم خوب نیستصدام، ترامپ، هیتلر، استالین و غیره (مخصوصاً و غیره) این‌ها برند بودن (هستن) ولی آدم‌های خوبی نبودن (نیستن). اتفاقاً آدم‌ها بدی بودن (هستن)برند به این معنا نیست که همه ما رو بشناسنبعضی‌ها هم که نخواستن اسمشون فاش بشه، معتقدن که برند یعنی جامعه‌ی جهانی اون برند رو بشناسه. در صورتیکه ممکنه یک فرد در یک جامعه‌ی ده نفری (چقدر کم) یا صد نفری (هنوز کمه) یا هزار نفری (حالا بهتر شد) برند بشه. یعنی برای یک جامعه‌ی محدود و معین.برند فقط در مورد آدم‌ها و شرکت‌هاستنه! نه اصلاً. هرگز. به هیچ وجه. مثلاً ممکنه یک شرکت، هم شیر مرغ تولید کنه هم جون آدمیزاد. ولی فقط شیر مرغ رو برند کنه و خیلی‌ها اصلاً خبر نداشته باشن که این شرکت، جون آدمیزاد هم داره.برند دیگه چی نیست؟</description>
                <category>aliarastouei | علی ارسطوئی</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2024 00:55:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیسکانکت مدیریتی و خطای راهبردی رئیس</title>
                <link>https://virgool.io/@aliarastouei/%D8%AF%DB%8C%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%AA-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D8%B7%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A8%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-ju5ljs3ycibo</link>
                <description>توصیف دیسکانکت مدیریتیآقای رئیس عصبانی است. کارمند جدید و ارزان قیمتی استخدام کرده و از او انتظار دارد در همان روزهای اول، کارمند نمونه‌ی منطقه بشود که نشده.آقای رئیس نمی‌تواند فضای ذهنی کارمند خود را مدیریت کند، قادر به رهبری و راهبری نیست از این رو خود را ناتوان می‌بیند و کارمندش را دیسکانکت می‌کند! جواب تلفن‌ها و پیام‌هایش را نمی‌دهد. او را در امور جاری سازمان بلاتکلیف می‌گذارد. حقوقش را به موقع پرداخت نمی‌کند و غیره!رئیس در حال توچیه دیسکانکتینگتعمیم دیسکانکت مدیریتیدیسکانکت کردن کارمند یعنی که آقای رئیس ممکن است همین رفتار را با سایر اطرافیان خود هم داشته باشد: از خانواده گرفته تا شرکای کاری. یعنی هرکسی در هر لحظه در معرضِ تهدیدِ دیسکانکت شدن توسط رئیس است.خطای راهبردیاین خطای رفتاری که در نهایت به خطای راهبردی منتج می‌شود، حداقل آسیب‌های زیر را برای سازمان خواهد داشت:عدم اقبال نیروی انسانی توانمند به کار در سازمانتعدد نیروی انسانی ناتوان، مضطرب و بله قربان‌گو که از ترس دیسکانکت شدن کار می‌کند و نه در راستای اهداف کلان سازمانتوقف مدیر در اندیشه‌های ناکارآمد و ناتوانی در توسعه سازمانتوصیهتفکرت رو تغییر بده رئیس.</description>
                <category>aliarastouei | علی ارسطوئی</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2024 07:36:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبر خوب این‌که: شاید نخوانیم اما کتاب می‌خریم</title>
                <link>https://virgool.io/kholasak/%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%85-ighr3qlkofuh</link>
                <description>تصور عموم بر این است مردم کتاب نمی‌خوانند از این رو بازار کتاب، جذاب نیست. اما باید بدانیم این نگاهِ کاملی به موضوع نیست. درست است که مردم کتاب نمی‌خوانند اما می‌توان گفت که آن‌ها کتاب می‌خرند. که این امر اصلا چیز بدی نیست. سخن بزرگان: شاید مردم کتاب نخوانند اما به احتمال خیلی زیاد کتاب می‌خرند و این خبر خوبی است.این موضوع می‌تواند نشان دهنده ارزش و اعتبار معنوی کتاب نزد مردم باشد که علی‌رغم اختصاص فرصت کم به مطالعه، ولی برای این صنعت هنوز ارزش قائل هستند و کتاب را به امید اینکه فرصتش پیش بیاید می‌خوانند.طبق برخی آمار و گزارش‌ها در سال 1401 فروش کتاب در کشور حدود 6500 میلیارد تومان بوده است که البته بیشتر آن، در مورد کتابهای کمک درسی است. (منبع انتهای متن)کتاب و صنعت چاپ هنوز جایگاه خود را دارد و ناشران یا فروشندگان و توزیع کنندگانی که با نگاهی هوشمندانه به مقوله‌ی مارکتینگِ کتاب، در این عرصه فعالیت دارند، سهم بزرگی از این بازار را به خود اختصاص داده‌اند.علاوه بر آن، کتاب می‌تواند خدمات و محصولات جانبی خود را نیز فعال کند. ازاین رو باید گفت کتاب درآمدهای جانبی و جدیدی خلق می‌کند که یک واحد فروشگاهی نباید از آن چشم پوشی کند. برخی از این پتانسیل‌ها شامل موارد ذیل می‌باشند. · فروش کالاهای حال خوب (ماگ، کیفهای نخی خاص، وسایل تزئینی و ...)· نشست‌های نقد و بررسی کتاب یا همایشهای کتاب محور (برای صاحبان سالنهای همایش)· پویش‌های کتابخوانی· فروش دیجیتال کتاب· توسعه واقعیت افزوده· آموزش‌های نویسندگی، تصویرسازی، صفحه‌آرایی و طراحی جلد و .... جلب سرمایه برای معرفی نویسندگان جدید. توسعه‌ی کافه کتاب. تولید محتوای تعاملیبنابراین وقتی حرف از تخصصی کردن کانون به عنوان یک مجموعه‌ی کتاب‌محور به میان می‌آید نه با یک امر فانتزی، بلکه با یک صنعت بزرگ و شاید پنهان با قابلیت گردش مالی بالا مواجه هستیم.در سال‌های اخیر کتاب‌های بسیار خوبی به بازار روانه شده است. به غیر از کتاب‌های درسی و کمک درسی و همچنین رمان و قصه، می‌توان از موضوعات تاریخی تا کتاب‌های توسعه فردی (حتی کتاب‌های زرد انگیزشی) از موضوعات مارکتینگ تا مسائل روانشناسی و تربیتی یاد کرد.همه‌ی این‌ها یعنی بازار کتاب هنوز جذاب است.منابع مورد استفاده:بررسی وضعیت صنعت نشر به روایت «نقشه وضعیت صنعت کتاب» و «داده‌نمای صنعت کتاب»مردم ایران چقدر کتابخوان هستند؟</description>
                <category>aliarastouei | علی ارسطوئی</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jun 2023 12:03:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا سایت ما را نمی‌بینند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aliarastouei/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%86%D8%AF-rrbrrva2uckq</link>
                <description>بررسی هفت خطای راهبردیکسانی که در وادی کسب و کار یا ترویج محتوا فعال هستند می‌دانند شبکه‌های اجتماعی به تنهایی کافی نیستند. داشتن سایت، یک رکن مهم است که البته سرمایه‌گذاری خودش را نیاز دارد.اما خیلی وقت‌ها این سرمایه‌گذاری، راه به جایی نمی‌برد و سایت ما دیده نمی‌شود؛ کسی تحویلمان نمی‌گیرد و در دریای سایت‌های بی‌شمار غرق می‌شویم. آنطور که حتی تاریخ هم برای ما مرثیه‌ی تایتانیک نخواهد خواند. راستی چرا؟متن کامل در شماره  418 مجله موفقیت چاپ شده است1- نسبت به مفهوم محتوا دید کافی نداریدمحتوا یک دستور نیست که بگوئیم ما محتوا می‌خواهیم. یک مفهوم است. چیزی که مالک و مدیر سایت باید آن را به خوبی درک کنند. محتوا زمانی معنا پیدا می‌کند که مخاطب آن مشخص باشد. و زمانی موفق است که مخاطب شناسایی شده را راضی کند.امروزه صاحبان سایت‌ها می‌دانند که باید برای خود محتوا تامین کند. اما خیلی‌ها فقط تا همین‌جا را می‌دانند. محتوا باید یک خدمت مشخص ارائه کند؛ اطلاعات بدهد؛ آموزش بدهد و یک حس خوب باقی بگذارد. در ادامه مسیر باید خواننده را با خود همراه کند و نهایتا او را به سمت فروش محصول، یا خرید اشتراک سوق دهد.2- استراتژی نداریدداشتن یک استراتژی مشخص، هنر نه گفتن را به ما می‌آموزد. استراتژی یعنی که می‌دانیم کجا ایستاده‌ایم؛ چه چیزهایی ما را تهدید می‌کند و چه فرصت‌هایی داریم و نقاط قوت و ضعفمان چیست.کسی که استراتژی دارد، با تکیه‌ی درست بر نقاط قوت و شناسایی سایر عوامل، برنامه‌ریزی استراتژیک می‌کند و اسیر احساسات و پیشنهادهای اغواگرایانه نخواهد شد.3- به سئو توجه نمیکنیدسئو برای یک سایت، از نان شب واجبتر است. مخصوصا اگر آن سایت می‌خواهد کالایی را بفروشد یا جامعه‌ی مخاطبی را به سمت خود جلب کند. سئو به شما کمک می‌کند روی کلیدواژه‎ها و مفاهیم اصلی، در صفحه اول گوگل رتبه بگیرید.مثلا شما فروشگاه اینترنتی محصولات آشپزخانه دارید. اگر کسی در گوگل سرچ کرد «قیمت قابلمه چدن اصل» شما باید در صفحه اول، در پیش چشمان مخاطب، مثل جن بو داده ظاهر شوید. البته شما نه؛ سایت شما!4- رضایت مخاطب را در نظر نمیگیریداین دردی است که خیلی‌ها به آن دچار هستند. سایت فروشگاهی دارند اما فقط و فقط خودشان با آن سایت ارتباط خوب برقرار می‌کنند. خریدار از کار کردن با آن سایت به ستوه می‌آید. با گرافیک و فضای بصری آن ارتباط برقرار نمی‌کند. اما کماکان صاحب سایت می‌گوید من همین را دوست دارم. هر روز که سایتم را می‌بینم کلی کیف می‌کنم!5- شبکه اجتماعی فعال نداریدسایت، بدون شبکه اجتماعی فعال مثل رستورانی می‌ماند که نوشیدنی ندارد. شبکه‌های اجتماعی (مخصوصا اینستاگرام) نه تنها به رشد سئو کمک می‌کنند بلکه به وسیله‌ی آن‌ها مشتریان بیشتری روانه‌ی سایت شما می‌شوند. 6- برای تبلیغات برنامه نداریدبله! تبلیغات هزینه دارد. اما این هزینه نیست، سرمایه‌گذاری است. شما باید تبلیغات داشته باشید اما با برنامه و مبتنی بر یک استراتژی مشخص و نه فله‌ای.7- سرعت سایتتان کم استآن دوره‌ای که خرگوش‌ها از لاک‌پشت‌ها شکست می‌خوردند گذشت. اگر می‌خواهید برنده باشید از لاکِ آهستگی بیرون بیایید. مشکلات فنی سایت را حل کنید. شاخص‌های مربوط به سایت در مورد بخش نرم‌افزاری را بهبود ببخشید و مرتب آنها را رصد کنید.</description>
                <category>aliarastouei | علی ارسطوئی</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Nov 2021 21:45:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محصولگرام</title>
                <link>https://virgool.io/@aliarastouei/%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-rk0fmhv214k1</link>
                <description>چگونه محصول یا خدمات خود را در اینستاگرام معرفی کنیم؟خیلی‌ها دوست دارند فعالیت، کسب و کار، محصول، هنر و خدمات خود را در اینستاگرام معرفی کنند. اما چگونه؟ این چگونگی سوال خیلی‌هاست. نداشتن برنامه و خط مشی مشخص سبب می‌شو کار با یک هیجان ابتدایی شروع و در میانه‌ی راه برای همیشه متوقف شود.متن کامل این مطلب در شماره 416 مجله موفقیت ارائه شده است1- پستهای چند اسلایدی از محصول یا خدماتاز همین ابتدا لازم است دقت داشته باشیم پست‌ها باید چنداسلایدی باشند. برخی فعالان اینستا می‌گویند طبق الگوریتم‌های جدید، شانس دیده شدن پست‌های چند اسلایدی بیشتر است. مثلا محصول شما یک کتاب است. تصاویر مختلفی از کتاب، یا برخی صفحات آن در حالتهای مختلف را نشان بدهید. هربار یک خلاقیت نشان بدهید. یک بار آن را در کتابخانه، یکبار به شکل باز روی صورت کسی که هنگام خواندن خوابش برده، یکبار هنگامی که فرد در مترو در حال خواندن آن است و ... نشان بدهید.2- پستهایی پیرامون ویژگیهر محصولی ویژگی‌های خاص خودش را دارد. این ویژگی را ممکن است دیگر رقبا نیز داشته باشند. مثلا ممکن است محصول شما پیراهن باشد. قبلا در پستهای چند اسلایدی محصولتان را معرفی کرده‌اید. اما اینجا می‌توانید اسلایدها را در قالب ست کردن پیراهن نشان بدهید. یک پست 10 اسلایدی که 10 حالت مختلف و جذاب ست کردن پیراهن را نشان می‌دهد. اینجا رقابت شما با رقبایتان نه فقط بر سر محصول است بلکه در نحوه معرفی و کارکرد آن است.3- پستهایی برای مزیت محصول یا خدمات یا برندمحصول یا خدمات شما با محصولات رقبا باید یک تفاوتهایی داشته باشد. مثلا قیمت شما استثنایی است. یا اینکه در هنگام تحویل رایگان، یک هدیه هم روی آن به مشتری می‌دهید. توجه داشته باشید این تفاوت الزاما روی محصول نیست. می‌تواند در نحوه تعامل شما با مشتری باشد. یک تفاوت قابل درک و محسوس و شیرین برای مشتری. روی این تفاوتها مانور بدهید و برای آنها هم محتوا تولید کنید.4- پستهای آموزشی و رایگانهر شغل و حرفه‌ای برای خودش دانشی به همراه دارد. سواد و اطلاعات در هر چیزی وجود دارد حتی کبریت! در برخی پستها چنین آموزشهایی به دنبال‌کنندگان و مشتریان خود بدهید. اگر لباس می‌فروشید، در مورد روانشناسی رنگ و تاثیر رنگ لباس حرف بزنید. اگر تعمیرکار لپ‌تاپ هستید، از چالشهای روزمره‌ای که همه در مورد کامپیوترهایشان درگیر آن هستند حرف بزنید.5- مطالب اجتماعیاز مسائل اجتماعی غافل نشوید. نشان بدهید که شما هم جزئی از مردم هستید. یکی از شهروندانی که در این جامعه درگیر مسائل ریز و درشت است.6- استوری‌بخشی از مطالب شما می‌توانند استوری باشند. استوری‌ها علاوه بر آنکه می‌توانند موارد گفته شده را در خود جای دهند، جایی هستند برای حرفهای کوتاه، یادآوری مناسبتها و گزارش از تعامل با مشتری و هر چیز دیگر.7- ارتباطات و تبلیغاتبدون ارتباط با سایر پیجها و ارتباط با مشتریان و تبلیغات، این همه محتوا در یک چهاردیواری حصر میشود. کمتر کسی آنها را می‌بیند.بخشی از بودجه خود را صرف تبلیغات کنید. بخشی از وقت خود یا ادمین پیج را به ارتباط با مشتریان و سایر پیجها اختصاص دهید تا فرصت رشد ارگانیک را نیز از دست نداده باشید.</description>
                <category>aliarastouei | علی ارسطوئی</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Nov 2021 21:24:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه یک متن مزخرف بنویسیم!؟</title>
                <link>https://virgool.io/wRITINO/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%85%D8%B2%D8%AE%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-dpg5wlw71tm0</link>
                <description>کلمه مزخرف، دارای دو معنای متفاوت است. یکی همان معنای مصطلح که بار منفی دارد. اما وقتی به لغتنامه مراجعه می‌کنیم با معنایی مثبت نیز مواجه می‌شویم: مزخرف یعنی زراندود، آراسته و آرایش شده. حالا اینکه چرا این واژه بار منفی پیدا کرده است، جای سخنش اکنون نیست. اما اینکه چگونه یک متن مزخرف، به معنای آراسته بنویسیم، موضوع مقاله این شماره است.این مقاله در شماه 415 مجله موفقیت به چاپ رسیده است1- مخاطب را مشخص کنیمهر محتوایی اعم از متن، ویدئو، تصویر و ... زمانی معنا پیدا می‌کند که مخاطب آن شناسایی شده باشد. باید بدانیم متن را برای چه کسی یا چه کسانی می‌نویسیم. حدودی از سطح سواد و موقعیت اجتماعی و حتی سن مخاطب را باید شناسایی کنیم. نمی‌توان متن را برای همه نوشت. سلایق آدم‌ها در برابر یک محتوا متفاوت است. گاهی چیزی که عده‌ای را به وجد می‌آورد، دیگران را آزرده می‌کند.2- برای متن خود، نقشه راه داشته باشیمیک متن، با یک هدف مشخص، حتما نقشه‌ی راه می‌خواهد. باید بدانیم از چه نقطه‌ای می‌خواهیم شروع کنیم و به چه نقاطی برسیم. باید بدانیم بعد از خواندن متن، خواننده چه اطلاعاتی دریافت می‌کند و چه حسی نسبت به آن مطالب خواهد داشت. باید بدانیم، چه چیزهایی را نمی‌خواهیم مطرح کنیم و چه موضوعاتی را مطرح خواهیم کرد. قبل از نوشتن متن، همه‌ی این‌ها باید مکتوب بشوند. این کار، هم به انسجام ذهن کمک می‌کند و هم به نگارش مقاله. نقشه‌ی راه، دوباره‌کاری‌ها و اصلاحات مکرر را کاهش می‌دهد و سرعت نگارش متن اصلی را بالا می‌برد.مزخرف همیشه چیز بدی نیست!3- با خواننده دوست باشیم.خُب می‌خواهیم وارد نگارش بشویم. قبل از هرچیز باید با مخاطب خود دوست باشیم؛ یک دوست مهربان. اولین گام در این دوستی، آن است که خواننده از متن ما زجر نکشد! جملات باید کوتاه باشند. هرچه کوتاهتر، بهتر. یادمان باشد جملات به هم ربط داشته باشند. مثل حلقه‌های یک زنجیر یکدیگر را دنبال کنند. کاری کنیم که خواننده از خواندن متن ما لذت ببرد. اما چگونه؟ بهترین راه این است که بعد از نوشتن متن، خودمان را جای مخاطب بگذاریم و چندبار آن را بخوانیم. یادمان باشد که او از ذهن ما خبر ندارد. تنها راه ارتباط ما با خواننده، همین کلمات و جملات هستند. پس اشک او را درنیاوریم و کوتاه و واضح سخن بگوئیم. راستی! علامتگذاری مثل نقطه، ویرگول و ... را فراموش نکنیم.4- مقدمه‌، مقدمه، مقدمهمتنی که مقدمه ندارد، مثل دیداری است که «سلام و خوش آمدگویی» ندارد. خواننده باید بداند که قرار است چه چیزی را بخواند. چه بسا بعد از خواندن مقدمه، بفهمد به موضوع علاقه‌ای ندارد. در این صورت دیگر وقتی برای خواندن مقاله نمی‌گذارد. این سه عنصر را در نظر داشته باشیم: «متن» یک نوع محصول است. «خواننده» مشتری ماست و معرفی محصول در «مقدمه» شکل می‌گیرد. البته در مقالات حرفه‌ای، بار این مسئولیت به دوش «چکیده‌ی مقاله» است. اما در مقالات ژورنالیستی یا مطالب تهیه شده برای شبکه‌های اجتماعی، مقدمه می‌تواند این جایگاه را داشته باشد.5- پاراگراف‌بندی را رعایت کنیمیک متن یا مقاله در چند پاراگراف ساخته می‌شود. هر پاراگراف خودش به تنهایی یک مقاله و حاوی یک پیام مشخص و دقیق است. اولین خط پاراگراف، مثل همان مقدمه می‌ماند. در اولین خط مشخص می‌کنیم که در خطوط بعد، چه توضیحاتی می‌خواهیم ارائه کنیم.البته در مطبوعات و روزنامه‌ها، به دلیل محدودیت کاغذ، پاراگراف از جهت بصری جایگاه ویژه‌ای ندارد. اما در اصل، دارای یک هویت مستقل است. 6- از اضافه‌گویی فرار کنیمبرخی متن‌ها، از مسیر خودشان منحرف می‌شوند. حرف‌های اضافه‌ای را مطرح می‌کنند که ربطی به اصل موضوع ندارد. گاهی نویسنده برای نشان دادن جایگاه یا سواد خود، ذهن خواننده را از این سو به آن سو می‌کشاند. باید از این کار پرهیز کنیم. یک متن کوتاه و تاثیرگذار، اثر بهتری دارد تا یک بیانیه‌ی بلند و زجرآور!7- نتیجه‌گیری و جمع‌بندیدر نهایت باید به خواننده کمک کنیم تا نتیجه‌گیری لازم را از متن داشته باشد. این مهم، با ارائه‌ی جمع‌بندی صورت می‌پذیرد. در این مرحله، ضمن یادآوری نکات کلیدی، نتایج حاصل از آنها را با بیان دیگری ارائه می‌کنیم. جمع بندی، یکی از نقاط اتصال ذهن خواننده با نویسنده است. جایی است که روی میزان رضایتمندی خواننده (یا همان مشتری) از متن (یا همان محصول) تاثیر می‌گذارد. جمع بندی در مورد همین مقاله، بر این امر استوار است که: مخاطب‌محوری، در یک محتوای از پیش طراحی شده و کوتاه و مفید شکل می‌گیرد. در کنار آن، توجه به نقشه‌ی راه و مقدمه و پاراگراف‌نویسی می‌تواند یک متن خوب را به خواننده تقدیم کند. خواننده‌ای که از قبل او را شناسایی و انتخاب کرده‌ایم.</description>
                <category>aliarastouei | علی ارسطوئی</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jun 2021 21:45:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مته هم مثل کتاب می‌ماند!</title>
                <link>https://virgool.io/@aliarastouei/%D9%85%D8%AA%D9%87-%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-atca0y2tlt9t</link>
                <description>یادم هست که ست گودین در کتاب این است بازاریابی چیزی شبیه به این جمله را گفته بود (یا شاید نقل کرده بود) مردم دنبال خرید مته نیستند، دنبال ایجاد سوراخ روی دیوار هستند.همین نظر را میتوان با احتیاط در مورد کتاب بسط داد:همه الزاما دنبال کتاب نیستند بلکه دنبال دریافت حس خوب از کتاب هستند.این حس خوب گاهی در خلوت تجربه میشود، گاهی در ورق زدن، گاهی در پست گذاشتن و اعلام کردن که من این کتاب را خوانده‌ام.با این مقدمه اول سری به فروشگاه‌های کتاب در همان خیابان انقلاب بزنیم. به جز چند فروشگاه خاص (فارغ از اینکه ناشر هستند یا نه) برخی دیگر کتاب می‌فروشند و شاید اگر موقعیتش فراهم باشد، در جای دیگری ماست و کشک هم می‌فروشند.به قول معرف: کتاب بِما هوَ کتاب / ماست بِما هوَ ماست.کتاب را می‌فروشند و دخل روزانه را حساب می‌کنند.یعنی  لایه‌های عمیق بازاریابی در فروش کتاب وجود ندارد از این رو نه تنها نمایشگاه که هر رویدادی از جمله کوچ فلامینگوها از یک نقطه به نقطه‌ای دیگر برای فروشندگان کتاب تهدید تلقی می‌شود.چیزی که در نمایشگاه کتاب هست، همان حس منتقل شده از کتاب است. حس خوب، شرکت در رویداد کتاب، دیدن آنهمه کتاب، خریدن کلی کتاب و ...حالا این مدل را در فروشگاه‌ها ببینیم. هر فروشگاهی در هر نقطه‌ای بتواند این حس را ایجاد کند،تمام طول سال برایش نمایشگاه کتاب است.پ.ن1: البته شهر کتابها تا حدودی این فضا را ایجاد کرده‌اند. پ.ن2: یادش به خیر! روزی روزگاری اردیبهشت، فصل نمایشگاه کتاب بود.</description>
                <category>aliarastouei | علی ارسطوئی</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Apr 2021 19:26:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@aliarastouei/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-gnizjsazakcs</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/jiins3eoh2kh-1XMZG.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۲۳,۰۳۷ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۱۵۷ مرتبه پسندیدند و  ۲۰ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۵۱ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۸,۶۸۳ بار خوانده شدند و ۱,۰۲۴,۶۹۶ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۱۴۰۴۸۴۷۸ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۶۷,۳۶۱ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۱۴۰۴۸۴۷۸ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>aliarastouei | علی ارسطوئی</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Mar 2021 22:47:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه‌ای از یک نیمچه مقاله</title>
                <link>https://virgool.io/kholasak/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DB%8C%D9%85%DA%86%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-g2wmlzuq7i8m</link>
                <description>نگاهی به کتاب جک کنفیلداین مطلب در شماره 412 مجله موفقیت به چاپ رسیده است
و اینجا خلاصه‌ای از آن ارائه می‌گرددمقدمه‌ی خیلی طولانی:در میان مربیان و نویسندگان انگیرشی و موفقیت، جک کنفیلد از آنانی است که تلاش کرده مطالب خود را با نمونه‌های عینی و مثالهای عملی بیان کند. او کتابهای متعددی منتشر کرده که در این میان گفته می‌شود، کتاب «سوپ جوجه برای روح» که به همراه نویسنده‌ی دیگری به نام «مارک ویکتور هانسن» به رشته تحریر درآمده، بیش از 500 میلیون نسخه فروش داشته است.حالا به کتاب دیگر او یعنی 25 قانون حیاتی موفقیت نگاهی انداخته‌ایم تا از منظر او محتوای انگیزشی و موفقیت را مورد بررسی قرار دهیم. 1- مسئولیت پذیریشانس و احتمالات و اینکه هرکسی ممکن است در شرایطی قرار گیرد که خودش آن را انتخاب نکرده، موضوعیت خاص خودش را دارد و افرادی مانند «رولف دوبلی» روی این امر صحه گذاشته‌اند. اما، محتوای ارائه شده توسط جک کنفیلد، روی ستون مسئولیت‌پذیری استوار است. او هر فرد را مسئول دستاوردها، سلامت جسمانی، روابط خود با دیگران، ورشکستگی و سایر امور می‌داند.2- درونزایی و نبوغ فردی و رضایت درونیشاید بتوان گفت کسی که قریحه نقاشی خوبی دارد، نباید خودش را به حقوق ماهانه برای کار در بخش بازرگانی یک شرکت محدود کند. یا کسی که خوب شعر می‌گوید، نباید دنبال فروش روسری باشد و چندی یکبار حفظیات و اشعار خود را برای دیگران بخواند و افسوس بخورد و بگوید «من باید شاعر میشدم؛ نه روسری فروش»! جک کنفیلد نگاه ویژه‌ای روی نبوغ ذاتی دارد. انجام دادن کاری که برای انسان زیاد سخت نیست؛ لذت بخش است و حتی حاضر است مجانی انجامش دهد! البته به شرطی که فرد، سختی‌های جانبی آن را بپذیرد و روی آن انرژی و سرمایه‌گذاری جدی کند.3- عملگراییِ هدفمندنویسنده در بخشهای مختلف، چه به صورت مستقیم و چه غیرمستقیم روی عملگرایی تکیه می‌کند. شروع و انجام کاری که بر اساس نبوغ و مشورت یا هر مقدمه‌ی دیگری، به آن باور دارید و هدفگذاری کرده‌اید. این نگاه را می‌توان در شعار تبلیغاتی برند «نایکی» نیز دید و آن شعار معروف «just do it» را به یاد آورد. مفهوم کلیدیِ «فقط انجامش بده» در محتوای جک کنفیلد نیز مشهود است.4- ارتباط موثر با دیگرانجک کنفیلد حوزه ارتباطات موثر را در پرسشگری از کسانی که میتوانند راهنمایی کنند دنبال می‌کند. اصرار فراوانی دارد که برای کسب اطلاعات سوال کنید، حتی از کسانی که ممکن است روزی رقیبشان بشوید و آنها هم همین حس را داشته باشند. 5- همنشینی با آدم حسابی‌هااین موضوع نیز می‌تواند جذاب باشد. تاثیر همنشینی با آدمها و تاثیر گرفتن از آنها. همانی که بارها شنیده‌ایم: «کمال همنشین در من اثر کرد/ وگرنه من همان خاکم که هستم»او حتی فراتر از «همنشینی» نگاه می‌کند و می‌گوید خود را در محاصره افراد موفق قرار دهید. نویسنده بار این مطلب را سنگین و پررنگ می‌کند تا هشدار داده باشد ساعات عمر را با چه افرادی سپری می‌کنیم.6- عادتهای جدیدایجاد عادتهای نو، پافشاری روی آنها و برنامه‌ریزی برای اینکه سالی چهار عادت جدید در خود ایجاد کنیم، در بیان ساده است اما در عمل کار مشکلی است. ممکن است خیلی ها کتابهای عادت محور را خوانده باشند و شاید خیلی‌ها حرفهای «دارن هاردی» در کتاب «اثر مرکب» را امتحان کرده باشند و هنوز به نتیجه مطلوب نرسیده باشند و این محتوا با زوایای پنهان هنوز جا برای کار بیشتری داشته باشد.7- باورباور به اینکه کاری که پیش گرفته‌اید و تخیلی که در سر دارید، شدنی است و باور به خود و توانایی‌های خود، موضوع دیگری است که نویسندگانی چون «برایان تریسی» نیز مستقلا به آن پرداخته‌اند. همانگونه که در ابتدا گفته شد این کتاب بیشتر از آنکه یک سلسله اقدامات عملیاتی را ارائه کند، فضایی نگرشی را مطرح می‌کند. </description>
                <category>aliarastouei | علی ارسطوئی</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Mon, 15 Mar 2021 13:11:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حتما شما هم قصه‌ای دارید...</title>
                <link>https://virgool.io/@aliarastouei/%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-msprmumtwi7v</link>
                <description> چگونه قصه‌ی کسب و کار خود را بیان کنیم؟دنیای آینده، آن‌هم آینده‌ای که مدتی است شروع شده است، کم‌کم در دستان راست‌مغزها خواهد افتاد. این برداشتی آزاد از حرف‌های آقای «دانیل پینک» نویسنده کتاب «ذهن کامل نو» است. در دنیای راست مغزها، مهارت‌هایی حرف اول را می‌زنند که پذیرش آن شاید کمی عجیب باشد. مثل طراحی، داستان‌گویی، همدلی و ...داستان‌گوئی فقط منحصر در یک قصه‌ی شبانه‌ی کودکانه نیست. بلکه تا مهم‌ترین تعاملات مثل جایی که یک کسب و کار در حال فعالیت است نیز، حضور خواهد داشت. بنابراین می‌خواهیم روی داستان‌گوئی برای این موضوع حرف بزنیم. این مقاله در شماره چهارصدوده مجله موفقیت به چاپ  رسیده است1- از قصه‌ی خودتان شروع کنیدقبل از کسب و کار، قصه‌ی خودتان را بگوئید. شمائی که کاری را راه انداخته‌اید، حتما داستان‌هایی حقیقی از زندگی شخصی خود برای گفتن دارید. حرف‌هایی که شاید شهرزاد قصه‌گو هم، آن‌ها را نداند. همه‌ی ما «تجربه زیسته» مخصوص خود را داریم. در این تجربه‌ی زنده و معنایی، هرکسی تجربیات، برداشت‌ها و مشاهدات خود را دارد که این موارد، از زندگی او قصه‌های جذابی می‌سازد.2- از جرقه‌ی ذهنی بگوئیدحالا در مقطع جرقه‌ی اولیه ذهنی شما هستیم. حتما حرفهای شنیدنی و جذابی در مورد آن روز و ساعتی دارید که جرقه‌ی آن کسب و کار در ذهن شما زده شد. در مورد زمانی که برای شما «زمان صفر» محسوب می‌شود، حتما آنقدر انرژی وجود دارد که شنیدن آن حرف‌های جذاب، بخشی از داستان شما را تشکیل بدهد. 3- از نقطه شروع بگوئیدجرقه‌های ذهنی را همه دارند، اما فقط برخی از ما، این جرقه‌ها را به کار عملیاتی تبدیل می‌کنیم. پس اقدام و کار و حرکت، خودش به خودش تجربه‌ای ویژه است. آنها را در داستان کسب و کارتان تعریف کنید.دانیل پینک دنیای پیش رو را دنیای معناگرایی میداند4- از چالش‌هایتان حرف بزنیدبعید است چرخی به حرکت بیفتد و به زودی در چاله‌ای نیفتد. اما بعید نیست که صاحب آن چرخ، کار را همانجا رها کند و از تلاش دست بکشد. اما شمایی که کسب و کار خود را راه انداخته اید از آن گروه نیستید. بلکه همه چاله‌ها و بن‌بست‌ها و مشکلات را پشت سر گذاشته‌اید تا به این جا رسیده‌اید. از آنها بگوئید. 5-از تله‌های ناامیدی بگوئیدگاهی وقتها سختی‌ها و برخی اوقات منفی بافی‌های دیگران، تله های ذهنی ایجاد می‌کنند. دیگران کم‌کم از راه می‌رسند و طعنه و سرزنش می‌کنند. اما شما و همه صاحبان کسب و کارها، آنها را دیده و از کنارشان عبور کرده‎اید. گذشتن از این تلخی‌ها، نهایتا مزه‌ای شیرین را به شما هدیه کرده. این هدیه‌ی شیرین را در داستان خود بیاورید. از آن بگوئید و شرحش بدهید. 6-اولین باری که کسب و کارتان به شما لبخند زد کی بود؟وقتی کارها به روال می افتند و روالها و جریانهای کاری خود را پیدا می‌کنند و عناصر آن مجموعه با هم هماهنگ می‌شوند و آثار سوددهی خودش را نشان می‌دهد، کم‌کم لبخند ژکوند بر چهره‌ی کسب و کار پدیدار می‌شود. چراکه شما، همانند لئوناردو داوینچی، با صبر و حوصله و تلاش و پشتکار، کسب و کار خود را نقاشی کرده‌اید. این لبخندها و ذوق زدگی‌های هیجان انگیزی که تجربه کرده‌اید را در داستان خود بگوئید.7-و نهایتا از دست‌های زیبای خدا بگوئیددر مقدمه، از کتاب آقای دانیل پینک گفتیم. او انسان آینده را انسان معناگرا تلقی می‎کند. نه فقط او بلکه دیگرانی چون «میشل بوربا» و «داگ لنیک» نیز دنیای امروز و آینده را، دنیای هوش اخلاقی می‌دانند. این حرکت به سوی معناگرایی، یعنی که از خدا گفتن و شنیدن، شکل جدیدی به خود خواهد گرفت. حتما شما هم یاری خدا را در رفع بسیاری از مشکلات خود دیده‌اید. گره‌هایی که به هیچ وجه نمی‌توانستید بازشان کنید اما در بزنگاهی، با دستان زیبای خدا باز شده‌اند. آنها را بگوئید و از گفتنشان ترسی نداشته باشید که داستان شما را زیباتر خواهد کرد.گرچه «قصه‌ی ما به سر رسید» اما منتظر قصه‌ی شما هستیم...</description>
                <category>aliarastouei | علی ارسطوئی</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jan 2021 11:26:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دایره طلایی سایمون سینک شروع کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@aliarastouei/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D9%86%DA%A9-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-veummeilbife</link>
                <description> هفته نکته‌ی کاربردی برای نوشتن یک کپشن خوباگر قرار باشد، صدها سال بعد یکی مثل یووال نوح هراری «تاریخ مختصر بشر» را بنویسد، شاید ما را اینگونه توصیف کند: در آن برهه از تاریخ، شبکه‌های اجتماعی زبان گویای آدم‌ها شده بود.مطمئنا در چنین دورانی، به غیر از تصاویر و ویدئوهای مندرج در صفحات اجتماعی و پیام‌رسان‌ها، کپشن نیز جایگاه ویژه‌ای برای خود دارد.کپشن‌ها هرچه گویاتر، مفیدتر و جذابتر باشند، پازلی چشمگیر را در ذهن مخاطب یا مشتری شکل می‌دهند. اما اینکه چگونه کپشن خوب بنویسیم، خودش یک چالش است که در این نوشتار آن را پاسخ می‌دهیم.سایمون سینک برای کسب و کارها یک دایره‌ی طلایی سه لایه را ترسیم کرد. این دایره شامل سه سؤال بر محور سه کلیدواژه بود: چرا، چگونه و چه چیزی؟ مطمئنا اینجا نمی‌خواهیم آن سه لایه را شرح بدهیم اما می‌توان برای محتوا و کپشن‌نویسی، از آن اقتباس‌هایی داشته باشیم. در متن زیر از دایره طلایی سایمون سینک شروع می‌کنیم و مسیر را در توصیه‌های دیگر ادامه می‌دهیم.1- باید بدانیم کپشن یک کالا است.کپشن مثل یک کالا می‌ماند و خواننده مثل مشتری. مشتری یا مخاطب به جای پول، باید وقتش را به شما بدهد و کالای شما یعنی مطلبتان را بخواند. یعنی در همان ابتدا مشخص کرده‌اید «چه چیزی» یعنی یک متن. 2- چرا متن من باید خوانده شود؟در ناخودآگاه خواننده، یک «چرایی» وجود دارد بر این مبنا که اصلا چرا باید آن کپشن را بخوانم؟ چرا نویسنده آن را نوشته است؟ و تا این چرایی حل نشود، نمی‌توان امیدوار بود که متن ما تا آخر و به دقت خوانده شود. بنابراین در اولین خط از کپشن به نحوی این چرایی را روشن کنید. می‌توانید با یک سوال جذاب شروع کنید. مثلا: آیا می‌دانید سایمون سینک کیست؟ یا اینکه: چگونه از شر مضرات پوستی ضدعفونی کننده‌ها خلاص شویم؟ این جمله ابتدایی هرچه به خواسته‌های مخاطب نزدیکتر باشد، شانس خوانده شدنش بیشتر خواهد بود.3- چگونگی متندر مرحله بعد باید مشخص کنید چگونه می‌خواهید به این سوال جواب بدهید. کالا (یا کپشن) شما چگونه است؟ ساختار آن به چه شکلی است. مثلا می‌گویید: اجازه بدهید با یک داستان شروع کنم. حالا معلوم شد که کپشن شما از مسیر داستان عبور خواهد کرد و چگونگی ارائه مطلب را روشن می‌کنید. چقدر خوب که همان ابتدا آن را بگوئید.این مقاله در شماره چهارصدونه مجله موفقیت به چاپ رسیده استاگر صفحه‌ی شما شخصی یا محتوایی است، متن شما می‌تواند طنز باشد. یا اگر فروشگاهی است می‌تواند ساختار مشخص خودش را داشته باشد. به طور مثال چگونگی کپشن‌نویسی برای یک صفحه فروشگاهی می‌تواند شامل سه بخش باشد: معرفی محصول، ویژگی محصول و مزیت محصول. در معرفی، فقط کلیات کالای خود را ارائه می‌کنید و در بخش ویژگی، نیازها و خواسته‌هایی که محصول شما برای مشتری مرتفع می‌کند. دربخش مزیت‌ها، وجه تمایز کالا یا خدمات خودتان را با رقبا مطرح می‌کنید. این ساختار را برای صفحات فروشگاهی خود امتحان کنید.4- خواننده را آزار ندهیدجملات بلند، پاراگراف‌های شلخته، عدم استفاده از نشانه‌ها (مثل نقطه و ویرگول و ...) خواننده را آزار می‌دهد. اما یک کپشن خوب، دارای ساختار و جلوه‌ی بصری زیباست. نظم منطقی دارد و خواندن آن ساده است.5- یک سه‌گانه‌ی دیگربه غیر سه‌گانه‌ی سایمون سینک که حرفمان را با آن آغاز کردیم، کپشن خود را با یکی از این سه ویژگی، برجسته کنید. یا سرگرم کننده باشد یا آگاهی بخش یا آموزش دهنده؛ حتی برای پیج فروشگاهی نیز این را در نظر داشته باشید. اگر برند شما برای بخشی از بازار که انتخاب کرده‌اید، شناخته شده است، بیشتر تمرکزتان را باید روی آگاهی بخشی بگذارید یا اینکه معرفی محصولتان را با ادبیاتی جذاب و ظنز، آمیخته کنید. 6- کپی‌کاری ممنوعجدای از غیراخلاقی بودن کپی کردن از دیگران، این کار به یک عادت در سیستم (یا شخص) شما تبدیل می‌شود و مهارتِ نوشتن را به افول می‌کشاند. نوشتن یک کپشن، علاوه بر تولید یک کالا (همانطور که در بند اول گفته شد) توسعه یک مهارت شخصی است. ضمن اینکه کپی یا غیر کپی بودن متن، در پازل ذهنی مخاطب و مشتری نسبت به شما، تاثیر خواهد گذاشت. با متن تقلبی، خیلی چیزها خراب می‌شوند!7- هشتگ‌گذاریکپشن بدون هشتگ، مثل نامه بدون آدرس می‌ماند. گرچه هشتگ‌ها، پست شما را در زنجیره‌ی مطالب مرتبط قرار می‌دهند و شانس دیده شدنش را بالا می‌برند، اما یک هویت دیگری به متن می‌بخشند. گاهی می‌توانید حرف‌های نگفته را در قالب اولین هشتگ‌ها بگوئید یا اینکه کدهای بیشتری به متن بدهید و مخاطب را با آنچه در عمق منظورتان نهفته است، بیشتر آشنا کنید.</description>
                <category>aliarastouei | علی ارسطوئی</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jan 2021 11:10:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از قانونِ اساسیِ «مایا» تا اختراعِ چرخ با پورت یواس‌بی!</title>
                <link>https://virgool.io/@aliarastouei/%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%D9%90-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%90-%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B9%D9%90-%DA%86%D8%B1%D8%AE-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D9%88%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%A8%DB%8C-achzd36lmp4f</link>
                <description>هفتگانه‌ای برای خلق ایده‌ی محتواخلاصه ای از یک مقالهگفته شده از کوکاکولا تا شرکت شل، از «ریمند لووی» برای طراحی کمک گرفته‌اند. حتی برخی، طراحی‌هایی از یخچال و لوکوموتیو را به نام او زده‌اند.مهندس فرانسوی، خلاق و صاحب فکر.جناب آقای «ریمند لووی» قانونی را ارائه کرد که بر اساس آن اختراع مجدد هرگونه چرخ، ممنوع شد. او اسم قانونش را گذاشت: &quot;MAYA&quot; این قانون اختصاری است از Most Advanced Yet Acceptableترجمه تحت الفظی مایا می‌گوید: «پیشرفته‌ترین اما هنوز مقبول». طبق این قانون او برای طراحی‌هایش سراغ الگوهایی می‌رفت که برای مردم و مخاطبین آشنا بود. او سعی می‌کرد با ایجاد یک تغییر در آن طرح، ذهن مخاطب را با خواسته خود درگیر کند. مخاطب با دیدین طرحهای او متوجه دو موضوع اساسی می‌شد. اول اینکه آن طرح آشنا است و دیگر اینکه در آن تغییراتی ایجاد شده.طبق تحقیق «پال هکرت» نیز مردم چیزی را دوست دارند که هم شناخته شده باشد و هم دارای تغییراتی. مردم چرخ جدید نمی‌خواهند؛ حتی اگر آن چرخ، یک چیز عجیب و غریب باشد. اما انتظار دارند، همان چرخ همیشگی، امکانات جدید داشته باشد. اگر بخواهیم به طنز و شوخی بگیریم، مردم چرخ با پورت یو اس بی دوست دارند.حالا میخواهیم بر اساس نظر «لووی» نقشه راهی را طی کنیم تا خیلی زود به ایده‌ای خوب برای تولید محتوا برسیم.1- قبل از هرچیز ارزشی که می‌توانید خلق کنید را مشخص کنید.صاحبان وب‌سایت‌هایی را دیده‌ام که صرفا به خاطر جذابیت یک موضوع، یا برخی اهداف اجتماعی، بدون آنکه پتانسیل خودشان را بسنجند وارد سرمایه‌گذاری‌های زیاد شده‌اند و به جایی نرسیده‌اند. این مهم است که بدانیم ما و تیم ما و سرمایه‌های ما چه ارزشی می‌توانند خلق کنند. حوزه توانمندی ما چیست و تجارب و مهارتها و امکانات درون سازمانی، چه آورده‌ای می‌توانند برای جامعه داشته باشند.2- «صفحه محتوایی مبنا» را شناسایی کنید.به این زودی نمی‌خواهم اسمش را رقیب بگذارم. بنابراین به آن می‌گوئیم «صفحه محتوایی مبنا»  نمونه‌های موفقی را جستجو کنید که آنها هم مثل شما و در آن حیطه‌ی انتخاب شده‌ی شما، در حال فعالیت هستند و مخاطبان خودشان را دارند. این نمونه‌ها در کنار هم اکوسیستمی فعال را تشکیل می‌دهند که به نفع یکدیگر هم‌افزایی می‌کنند. شناسایی نمونه‌های موفق هرچقدر هم که زمان ببرد، مفید است. در میان این نمونه‌ها یکی که از همه بیشتر خود را به آن نزدیک می‌بینید انتخاب کنید و او را به عنوان نمونه هدف شناسایی کنید. نام این نمونه را می‌گذاریم «صفحه محتوایی مبنا» صفحه‌ای که قرار است شما مثل آن باشید ولی تفاوت‌هایی بارز داشته باشید. مطلب ارائه شده در ویرگول خلاصه است و برای مطالعه متن مفصل، به مجله موفقیت شماره چهارصدو و هشت مراجعه کنید.3- مخاطبتان را تعیین کنید.پس از نان شب، مشخص کردن مخاطب یکی از واجبترین کارهاست. برای این کار هم باید سراغ جامعه مخاطب «صفحه محتوایی مبنا» بروید. چه با ابزارهای «مارکتینگ ریسرچ» و چه با کمک گرفتن گرفتن از فعلان حوزه دیجیتال مارکتینگ، باید جامعه مخاطب و میانگین مناسبی از وضعیت آنها را بیابید. حالا از دل آن جامعه (پرسونای) مخاطب خودتان را تعیین کنید. توجه داشته باشید؛ فقط از دل آن جامعه‎ی تحلیل شده و نه بیرون از آن.4- نقاط مثبت و فوق‌العاده رقیب را بی‌خیال شوید.در مراحلی از کار، «صفحه محتوایی مبنا» همانی که قرار بود با او هم‌افزایی کنیم، به رقیبی بی‌رحم تبدیل می‌شود. بنابراین تا اطلاع ثانوی از او با عنوان رقیب یاد می‌کنیم. ابتدا همه نقاط قوت رقیب را شناسایی کنید و مراقب باشید سراغ نقاط فوق العاده مثبت او نروید. مگر اینکه بتوانید همان را بهتر اجرا کنید که در این صورت به طور جدی وارد رقابت شده‌اید.5- روی خلاء‌ها و نقاط ضعف نمونه موفق رقیب سرمایه‌گذاری کنید.طبق بند قبل، توصیه ما این است که به جای آنکه نقاط مثبت رقیب را در محتوای خود ارائه کنید، نقاط ضعف یا خلاء‌ها یا کارهای مغفول مانده‌ی او را پیدا کنید. سرمایه‌گذاری روی نقاط ضعف رقیب و تبدیل آن‌ها به نقطه قوت خودتان، به مراتب کمتر از سرمایه‌گذاری، برای رقابت بر اساس نقاط قوت رقیب خواهد بود. 6- دستتان را زود رو نکنیدحالا تکلیفتان مشخص است. «صفحه محتوایی مبنا» و مخاطبتان را پیدا کرده‌اید. حالا می‌خواهید داشته‎های خود را بر اساس نداشته‌های رقیب رو کنید. اما دست نگه دارید؛ عجله نکنید. زود دستتان را رو نکنید. اگر لیستی از وجوه تمایز دارید که قرار است بر اساس آنها پیش بروید، همه‌ی آنها را از ابتدا نشان ندهید. بلکه در یک سیر تکاملی آن لیست را اجرایی کنید.7- تبلیغ در خانه‌ی رقیبحرکتتان را شروع کرده‌اید و نیاز به تبلیغ دارید. هیچ جا بهتر از خانه‌ی رقیب نیست. مخاطب شما همانجاست. آنجا تبلیغ کنید. او هم از شما استقبال خواهد کرد.</description>
                <category>aliarastouei | علی ارسطوئی</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Nov 2020 14:22:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سندورم فرار رو به جلو و مدیران سندرومی</title>
                <link>https://virgool.io/@aliarastouei/%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%84%D9%88-%D9%88-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%85%DB%8C-agujsouczrby</link>
                <description>«سندورم فرار رو به جلو» چیست و مبتلایان آن چه ویژگی‌هایی دارند؟وقتی شخص یا گروهی، قادر به دفاع منطقی از عملکرد خود نباشند، با مغالطه و فرافکنی، اشتباهات خود را پنهان و وانمود می‌کنند در ثبات و موضع  قدرت هستند.در گام دوم علیه افراد یا سیستم‎هایی  که خطای عملکرد آن‌ها را درک کرده‌اند، دست به کار می‌شوند.ابتدا سعی می‌کنند با سیستم‌های نقاد به نحوی کنار بیایند درغیر اینصورت با حربه‌های مختلف، آن سیستم‌ها را تضعیف می‌کنند. با این کار، شرایط بحرانی را مدیریت و خود را از مهلکه نجات می‌دهند. این دو گام را «فرار رو به جلو» می‌نامیم.این عبارت جدیدی نیست اما وقتی اینگونه عملکردها به یک عادت و بیماری سیستمی تبدیل می‌شود می‌توان نام «سندروم» را برای آن انتخاب کرد.سندرومی‎ها، گام سوم را حرفه‌ای‌تر برمی‌دارند. آنها پس از خرابکاری در یک پروژه، علاوه بر دو گام قبل، پروژه‌های جدید تعریف می‌کند تا بلکه با موفقیت در آن، پوششی برای شکست قبل داشته باشد.گاهی این زنجیره ادامه پیدا می‌کند. پروژه بعد از پروژه و شکست پس از شکست و هدر دادن منابع سازمان.سندرومی‌ها آنقدر حرفه‌ای شده‌اند که به محض خرابکاری، کار دیگری انجام می‌دهند و صدای آن را بلند می‌کنند تا صداهای دیگر جرات مقابله با آن را نداشته باشند. آن‌ها در قبال چندین خرابکاری نهایتا به یک دست‌آورد می‌رسند (که معمولا کاذب و تبلیغاتی است) و آنقدر بزرگ جلوه‌اش می‌دهند تا دیگر در مورد قبلی‌ها، حرفی نباشد!شناسایی ریسک ابتلا به سندورم فرار رو به جلو1- مدیران بی‌صلاحیت، آقازاده‌ها، ژن‌های نه چندان خوب، مدیران سفارشی و... استعداد زیادی برای ابتلا به این سندروم دارند.2- هرجا پروژه‌های هیجانی بود، خود را آماده یک «مدیر سندرومی» کنید.3- مدیرانی که برای هم نوشابه باز می‎کنند. گرچه این عبارت خیلی بازاری و خارج ازشئونات است، اما چیز بهتری برایش نیافتم. این مدیران خیلی سریع مجموعه خود را به یک مدیریت دو قطبی تبدیل می‌کنند. به این بهانه که بخشی از بار را من برداشته‌ام و بخشی را دوست عزیزتر از جانم!در جلسات عمومی سازمان، به شدت از عملکرد یکدیگر حمایت و دفاع جانانه و تعریف و تمجید می‌کنند و نهایتا مثل فیلم‌های هندی که دو برادر بعد از سی سال همدیگر را دیده‌اند، هم را در آغوش می‌کشند! و خلاصه آنچنان فضای رمانتیکی خلق می‌کنند که از عهده هیچ کارگردان بالیوودی هم برنمی‌آید.پ.ن: به مجموعه ای از نشانه ها که بیماری خاصی را مشخص می‌کنند، سندورم گفته می‌شود.</description>
                <category>aliarastouei | علی ارسطوئی</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Nov 2020 11:10:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لازم نیست دست به سینه باشید</title>
                <link>https://virgool.io/@aliarastouei/%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-rzslwjtd5341</link>
                <description>هفت توصیه به روانشناسانی که می‌خواهند در اینستاگرام محتوا تولید کنندقصه:یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. آقای روانشناسی بود که در اینستاگرام مشغول به تولید محتوا برای جذب مخاطب و نهایتا مشتری بیشتر بود. اما نه از مشتری خبری میشد و نه مخاطب و نه حتی لایک و دنبال کننده‌ی جدید! و این قصه آنقدر تلخ بود که در همین‌جا به سر رسید در حالی که آن کلاغ کذایی به خانه‌اش نرسید!چرا؟ چرا اینهمه وقت و سرمایه‌گذاری به جایی نرسید؟ مگر محتوا به قول بیل گیتس پادشاه نبود؟ مگر قرار نبود هرکس محتوا تولید کند رستگار شود؟ مگر قرار نبود تولید محتوا، جای برخی تبلیغات را بگیرد و برای ما اتفاقات خوب رقم بزند؟ پس چرا نشد؟!حالا می‌خواهیم از مرزهای قصه عبور کنیم و خود را به آقای روانشناس برسانیم و با او گفتگو کنیم و به او هفت راهکار ارائه دهیم تا شرایط موجود را بهبود بخشد.1- اصول اولیه کشک نیست! (استوری، شبکه‌سازی، کامنت گذاری برای دیگران، تبلیغات، لایو)شما چندی یکبار در صفحه خود مطلبی درج می‌کنید بدون آنکه به استوری سازی مداوم توجه داشته باشید. به استوری به عنوان یک پروژه مستقل فکر کنید. گاهی فکر کنید اصلا تمام اینستاگرام، استوری است.همچنین لازم است، دوستان و همکاران و کلینیکهای همسو را نیز پیدا و با آنها ارتباط برقرار کنید. از دایره‌ی پیرامونتان خلاص شوید و شبکه‌ی ارتباطات خود را با کامنتگذاری هدفمند تقویت کنید.اینکه مدام محتوا تولید کنید و هیچ تبلیغاتی نکنید، ایده‌ی خوبی نیست. لازم است بخشی از سرمایه را به تبلیغات اختصاص بدهید. لایو گذاشتن را هم فراموش نکنید.2- یا خودتان باشید یا خودتان را عوض کنید!خیلی‌ها وقتی جلوی دوربین می‌آیند، آدم دیگری می‌شوند. ژست‌ها، حرفها، ایده‌ها و همه‌چیزشان متفاوت می‌شود. یک شخصیت کاملا تغییر یافته که وقتی دوربین خاموش می‌شود دوباره به خانه‌ی اول بازمی‌گردند. احتمالا چیزی که هستند را دوست ندارند یا آن را کافی نمی‌بینند. اما باید بدانیم کمترین آسیب ناشی از این استراتژی این است که بازار گرم شما از بین می‌رود. بازار گرم، اطرافیان و دوستانی هستند که می‌توانند شما را ببینند، لایک کنند و مطالب شما را برای دیگران بفرستند. اما حالا به بازاری سرد و یخبندان تبدیل شده‌اند. چون ممکن است این رفتار را نوعی ریاکاری قلمداد کنند.اگر «آن چیزی که هستید» را برای جلوی دوربین آمدن مناسب نمی‎بینید، تغییرش دهید. البته نه به صورت موقت؛ بلکه همیشه نسخه‌ی ارتقا یافته‌ی خودتان باشید که گاهی جلوی دوربین هم می‌رود.تولید محتوا در اینستاگرام برای روانشناسان
3- لازم نیست دست به سینه باشیدگرچه در بند قبل قرار شد همان کسی باشیم که خارج از دید دوربین هستم، اما به هرحال مقابل دوربین آمدن، آداب خودش را دارد. رعایت آداب در هر فضایی، ریاکاری نیست. اما باید دانست این آداب و شئونات، به معنای لبخندهای مصنوعی و دست به سینه ایستادن های سخت و مشقت بار نیست.بر خلاف آن، ملموس و راحت بودن را مخاطب خیلی خوب می‌فهمد. راحت با آن ارتباط می‌گیرد و اعتماد می‎کند. بنابراین سادگی را همراه با رعایت آداب، در نظر داشته باشید. لبخند طبیعی، ایستادن طبیعی و خلاصه همه‌چیز، ملموس و طبیعی.4- لطفا عناوین و افتخارات خودتان را تکرار نکنیدبه نمونه «دکتر الف» توجه کنید. در این نمونه می‌خواهیم کنش‌ها و واکنش‌ها را بررسی کنیم: سلام دکتر الف هستم. (ما هم می‌دانستیم دکتر هستید؛ نیاز نبود دوباره بگوئید.)میخواهم در مورد فلان موضوع حرف بزنم (تا الان زمان زیادی را از دست داده‌اید. زودتر بگوئید کار دارم!)من در کتابم گفته‌ام ... (می‌خواهید بگوئید کتاب هم نوشته‌اید؟ خیلی‌ها کتاب نوشته‌اند و این شکلی از خودشان تعریف نکرده‌اند)این مثال بارزی بود از کسی که در همان ده ثانیه اول، قافیه را باخته است! توصیه می‌کنم ویدئوی خود را اینگونه قالب ندهید و با نگاهی دیگر وارد بشوید.5- به دغدغه‌های مردم فکر کنید و نه نظریات خودتانبعد از خواندن بند 4 ممکن است بپرسید «خب چه‌کار کنم؟» در جواب باید گفت اول نگرش خود را تغییر دهید. اینکه موضوعی برای شما جذاب و مهم است شاید دغدغه مخاطب نباشد. با یک جستجوی مشخص، دغدغه‌ها و نیازهای مردم را پیدا کنید. هم و غم خود را صرف رفع آنها کنید و به این فکر کنید چه چیزی برای آنها مهم و حیاتی و ضروری است. تلاش کنید درباره آن موضوع، در زمان کوتاهی راه‌حل ارائه کنید یا بخشی از راه حل را بگوئید.متن کامل در شمار چهارصدوهفت مجله موفقیت درج شده است.
6- ویدئو را با یک سؤال شروع کنیدحالا که نگرش خود را تغییر دادید، شروع کنید. در دوربین خیره شوید و با رعایت آنچه که گفته شد همه چیز را از یک سؤال شروع کنید. مثلا: «چطوری بر بی‌حوصلگی غلبه کنم؟» و بی‎مقدمه به پاسخی شگرف و جذاب و کوتاه و تاثیرگذار بپردازید.زمان را از دست ندهید. حاشیه نروید. اصل جواب را بگوئید. جوری بگوئید که مخاطب بفهمد و بداند که راهکار شما به کارش خواهد آمد. همین!7- رویداد، رویداد، رویداداز لاک اینستاگرام بیرون بیایید. یک سر اینستاگرام و شبکه‌های اجتماعی به اتفاقات بیرونی متصل است. رویدادهای جمعی را فراموش نکنید. شما باید بتوانید سخنرانی خوبی در میان جمع ارائه کنید. رویدادی مفید، با رعایت پروتکلها، که به مخاطبان شما در بهبود عملکردشان در زندگی کمک کند. در مرحله بعد گزارش رویدادتان را در اینستاگرام ارائه کنید. ویدئویی خلاصه‌ و تدوین شده.حالا می‌توان امیدوار بود، صفحه شما رونق بیشتری بگیرد و تغییرات محسوسی از خود نشان بدهد.</description>
                <category>aliarastouei | علی ارسطوئی</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Oct 2020 12:59:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز بقا!</title>
                <link>https://virgool.io/@aliarastouei/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%82%D8%A7-xnwdfqz6bryv</link>
                <description>هفت مقدمه پیش از سرمایه‌گذاری برای محتوااین متن:1- به کار کسانی می‌آید که می‌خواهند برای کسب و کارشان، روی محتوا سرمایه‌گذاری کنند.2- خلاصه است و امکان ارسال متن کامل به صورت PDF نیز وجود دارد.این هفت توصیه می‌تواند به بالا بردن راندمان سرمایه‌گذاری در بخش محتوا، کمک کندسرمایه‌گذاری برای بخش محتوا در سازمان‎های بزرگ و کوچک، امری است که این روزها رایج شده است. از صاحبان کسب و کار گرفته تا فعالان حوزه‌های اجتماعی، ورزشی، تربیتی و ... همه فهمیده‌اند راز بقا در اکوسیستمی که در آن حضور دارند، نگاه جدی به محتوا است.پیش از آنکه اقدام به سرمایه‌گذاری در مورد محتوا کنید، این هفت مطلب را به عنوان مقدمه‌ی ورود در نظر داشته باشید.1- محتوا یک عنصر زنده، مفید و همیشگی استهر روز باید محتوا را ببیند. مثل کارمندانتان که هر روز ساعت می‎زنند، این عنصر جدید نیز باید پیش روی شما و مشتریانتان باشد.او کارهای زیادی دارد که انجام بدهد. باید همیشه به بهانه‌ای با مشتریان ارتباط برقرار کند و آنها را برای شما نگه دارد.سرزمینِ ذهن مشتریان و مخاطبان، جایی است که حیاتِ کسب و کار شما در آنجا ادامه پیدا می‎کند و راز بقای این حیات، حفظ جایگاه و ارزش آن است. محتوا، این عنصر زنده و همکار دوست داشتنی، جایگاه و ارزش برند را در ذهن مشتری، کماکان حفظ می‎کند.مثلا اگر تولیدکننده محصولات آرایشی بهداشتی هستید و فعلا برنامه و محصول جدیدی ندارید و نگران سهم خود در بازار هستید، در مورد بهداشت عمومی پوست و مو، محتوای مستمر، جذاب و مفید و مرتبط با برند خود تولید کنید.2- گاهی به صورت رایگان، ارزش ارائه کنید!ارزش‌هایی که در قالب بسته‌های محتوایی خلق کرده‌اید، گاهی و به صورت محدود می‌توانند به صورت رایگان در اختیار مخاطب قرار گیرند. این امر شئونات شما را پایین نمی‌آورد. اصلا باید گفت مدتهاست که شئونات، مثل سابق تعریف نمی‌شوند.ارائه بخشی از اطلاعت و محتوای ارزشمند و آموزشی به صورت رایگان، نه تنها اتفاق ناگواری نیست، بلکه به تعمیق هرچه بیشتر روابط با مشتریان قدیمی از سویی و تبدیل برخی مشتریان بالقوه به مشتری بالفعل از دیگر سو کمک شایانی می‎کند.3- صبور باشید تاثیر محتوا آنی نیستتبلیغات، به کوتاهی گذر یک اتومبیل در یک اتوبان و از مقابل یک بیلبورد، است. اما محتوا تامل بیشتری دارد. محتوا را کسی می‎بیند که کنار همان راننده نشسته و ثانیه‌ها یا حتی دقایق بیشتری را با آن، می‎گذراند. محتوا در نفر کنار دستی، اثر بلندمدت و تبلیغ برای راننده، خاطره ای کوتاه مدت خواهد بود.4- محتوا برای حال خوب شما نیستبرخی از تولید محتوا به دنبال ایجاد حس و حال خوب در خودشان هستند. دوست دارند از محتوایی که کسب و کار آنها را خوب توصیف می‎کند لذت ببرند و خود را پر انرژی و سرحال نگاه دارند. گرچه این هم درجای خود مغتنم است اما هدف اصلی تولید محتوا و بازاریابی محتوایی، این نیست. آن کسی که باید جذب محتوای شما بشود، مشتری شماست نه خود شما.با این رویکرد، محتوا از یک مفهوم چارچوب‌مند و برنامه‌پذیر، به یک عنصر دم‌دمی مزاج و نهایتا یک ملیجک دربار تبدیل خواهد شد! که یک روز باید باشد و یک روز از جلوی چشم دور شود. یک روز بها دارد و یک روز، بی‌ارزش است. 5- نه تقلید و نه اختراع چرخدر تولید محتوا مثل خیلی چیزهای دیگر، با دو مقوله مواجهیم. یکی تقلید و دیگری اختراع چرخ از اول! برخی برای تولید محتوا، به رقبای خود نگاه می‌کنند و می‎خواهند مثل بقیه باشند تا در همان حال و هوا تنفس کنند. برخی هم دوست دارند به خاطر ایجاد وجه تمایز، از اساس کاری متفاوت ارائه کنند. راه سوم، مبتنی بر یک نگاه حرفه‌ای است. محتوای رقبا را ببینید. فضای مشترکی که ایجاد کرده‌اند را خوب تحلیل کنید و تنها با یک تغییر مختصر و متمایز، یا اضافه کردن یک ویژگی کوچک و پایدار به محتوای خود، فضای اختصاصی خودتان را ایجاد کنید.شماره 406 مجله موفقیت 6- محتوای شما قرار نیست اسکار بگیردمحتوای ویدئویی،  فیلم سینمایی نیست که هدفش دریافت جایزه اسکار باشد. محتوا باید خیلی ملموس و راحت، نظر مخاطب را به خود جلب کند.محتوا را ساده بگیرید اما مفید و جذاب و کوتاه و تکرارپذیر بودنش را فراموش نکنید. ساده و کم هزینه، همسو با استراتژی‎های سازمان و برند. چنین رویکردی قرار نیست سرمایه‌گذاری زیادی نیاز داشته باشد.7- مدیریت محتوا را به دست اهلش بسپاریدبرخی برای کاهش هزینه‌ها، اگر مدیریت محتوا را به دست مسئول دفتر خود ندهند! آن را به بخش برنامه نویسی می‌سپارند که نتایج آن می‎تواند نگران‌کننده باشد. نگاه تیزبین و مهندسی شده‌ی یک برنامه‌نویس، با نگاه روایتگر و قصه‌گوی یک محتواکار، متفاوت است. فاصله‌ی این دو اگر به اندازه فاصله زمین تا آسمان نباشد، فقط کمی کمتر است.مدیر محتوا باید سیاست‌های سازمان، جایگاه و ویژگی‌های برند و وضعیت مخاطبان را بشناسد. باید خودش تولیدکننده یا مدیر تولید محتوا باشد و بتواند بسته‌های متناسب با نیازها را مدیریت کند. او فقط یک مسئولیت دارد و آن مدیریت بازاریابی محتوا است.امکان ارسال فایل کامل پی دی اف وجود دارد. از طریق دایرکت اینستاگرام اطلاع دهید.</description>
                <category>aliarastouei | علی ارسطوئی</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Sep 2020 13:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیس! این اسب نباید شیهه بکشد…</title>
                <link>https://virgool.io/@aliarastouei/%D9%87%DB%8C%D8%B3-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%DB%8C%D9%87%D9%87-%D8%A8%DA%A9%D8%B4%D8%AF-xidot1sqyj3w</link>
                <description>هفت تابلوی مهم، در مسیر اسبِ محتوا!مندرج در مجله موفقیت شماره 405بعضی حرفها آنقدر مشهور می‌شوند که دیگر نیاز به سند و مدرک و منبع ندارند؛ یا شاید نداشته باشند. مثل همین جمله معروف آقای بیل گیتس که از او بسیار نقل شده است: &quot;محتوا پادشاه است&quot;اما خیلی زود، خیلی‎ها گفتند که خیر! نیست؛ پادشاه نیست. آنقدر مقاله نوشته شد که &quot;محتوا پادشاه نیست&quot; که بیا و ببین. از دیوار نوشته های برخی شرکتهای به نام، تا دست نوشته‎ هایی که با هم رقابت میکردند.اما شاید بتوان تعبیر دیگری به کار برد و حرف دیگری زد. با تغییر در زاویه نگاه میتواند گفت: محتوا اسب پادشاه است! و پادشاه همان &quot;کسب و کار&quot; است که اسب، باید به فرمان او در مسیرهای درست براند و در طول مسیر به هفت تابلو توجه داشته باشد تا اهداف پادشاه، درست و به موقع دست یافتنی شوند.محتوا پادشاه نیست، اسب پادشاه استو اما آن تابلوهای هفتگانه1- هیس! این اسب شیهه نمیکشند!یکی از اهداف اسب برای شیهه کشیدن، خودی نشان دادن است. اما وقتی که این اسب در راستای اهداف &quot;بازاریابی دیجیتال&quot; زین شود، دیگر نباید شیهه بکشد و خودی نشان بدهد.در بررسی برخی محتواهای رایج در شبکه‌های اجتماعی و وب سایتها بسیار مشاهده شده است که صاحبان کسب و کار خط تمایز دقیقی بین تبلیغات و محتوا ایجاد نکرده اند و محتوا را راهی برای تبلیغات مستقیم قلمداد کرده اند. آنها مدام و پیوسته و بی امان از خودشان و سوابقشان و مزیتهایشان حرف زده اند حال آنکه محتوا و به دنبال آن بازاریابی محتوایی، قرار نیست بار تبلیغ را به دوش بکشد.این اسب باید بداند، نجابت و وقار و سرحالی‌اش، مردم شهر را به سمت و سوی خود و پادشاه جلب خواهد کرد و این مهم باعث خواهد شد که توجه مشتری به آن کسب و کار، متمایل شود. بنابراین دوره شیهه کشیدن تمام شده است. حال باید جور دیگری جلب توجه کرد.محتوا قرار است در یک فرآیند رسانه‎ای و اجتماعی، نظر مشتری را جلب کند و نهایتا اقدامات سودآوری را برای آن کسب و کار رقم بزند.[i]مثلا شما برگزار کننده رویدادهای اجتماعی و مراسم هستید. اینکه محتوا تولید کنید و در آن بگویید: بشتابید که برایتان مراسم میگیریم، معلوم نیست کار درستی باشد. اما اگر از مراسمهای قبلی که برگزار کرده‎اید یک ویدئوی جذاب و سرگرم کننده (توجه داشته باشید، سرگرم کننده) بسازید، و به همان بسنده کنید، یعنی در مسیر بازاریابی محتوایی قدم برداشته‌اید.این ویدئوی شما که به اسم شما دست در دست می‎چرخد، نظر مشتریان احتمالی را جلب می‎کند و آنها را به شما متمایل میکند.2- یکپارچه باشتنها اسبی که میداند IMC چیست، اسبِ پادشاه است. او می‎داند ارتباطات یکپارچه بازارایابی (Integrated Marketing Communication) یعنی از یک سازمان یک صدای واحد، با جهتگیری و شکل ارتباط واحد به گوش میرسد و هر بخش تبلیغی و تعاملی سازمان، برای خودش ساز جداگانه‌ای نمیزند.مثال: نمیشود یک تولیدکننده لباس، هدفش تامین لباس باکیفیت، برای قشر متوسط (و نه متمول) باشد اما بخش تبلیغات تصمیم بگیرد جایزه‌ی تبلیغاتی شرکت در قرعه کشی آخر سال، یک ماشین لاکچری و مافوق گران قیمت باشد! اسب پادشاه، متناسب با جایگاه، فرهنگ، شخصیت و فرم قوانین پادشاهی حرکت میکند.محتوای تولیدی نیز باید متناسب با پیام واحد سازمان باشد. همسو، همراستا، تقویت کننده و هماهنگ. کسی که آنسوی خط تلفن نشسته و جواب مشتری را می‎دهد،  مدیر روابط عمومی، مسئول تبلیغات، فروشنده‌ها و نهایتا بخش تولید محتوا، همه و همه باید رفتار و بیان خود را مبتنی بر شعار سازمان تنظیم کنند. روح حاکم بر پیام‌ها و تبلیغات و روابط عمومی و ... باید یکسان و یکپارچه باشد.ارتباطات یکپارچه بازاریابی (یا ارتباطات بازاریابی یکپارچه) به دنبال ایجاد ارتباط موثر با مشتری است و نه تبلیغات. چیزی که منجر به وفاداری مشتری به برند و نهایتا وقوع خرید و تکرار آن بشود. در دورانی که رسانه‎های اجتماعی نقشی تعیین کننده دارند، این محتواست که باید این مفهوم را خوب درک کند و بفهمد و به دیگر اراکان سازمان نیز یادآوری کند که مشتری باید صدای واحدی از سازمان بشنود.شماره 405 مجله موفقت3- بدون مخاطب هرگزمحتوا باید مخاطب را با خودش درگیر کند. (engagement) او باید در مورد پست یا مقاله یا ویدئوی شما چیزی بگوید؛ حرفی بزند؛ نقدی کند؛ بخندد؛ بگرید؛ عصبانی بشود و تمام این حالات را به شما بگوید و با شما مطرح کند. یا اینکه ترغیب شود تا محتوای شما را برای یکی دو نفر دیگر بفرستد.مسئله به همینجا ختم نمی‌شود. باید سیستم گزارش‌دهی‎ را طراحی کرد که طی آن، میزان درگیر شدن مخاطب با محتوای ما سنجیده شود. از جمله اینکه مخاطب تا چه میزان محتوا را دیده. یا اینکه چه میزان برای دیگران ارسال شده و چه کامنتهایی بابت آن دریافت شده. خوشبختانه خیلی از بسترهای معتبر نشر محتوا این آمار را ارائه می‌کنند و معمولا مکانیزمهایی برای ردیابی این امور دارند.از دیگر مواردی که باید اندازه گیری شود، تاثیر محتوا بر رنکینگ وب سایت یا میزان بازدید هفتگی از پیج اینستاگرامی ماست. همه اینها به ما نشان خواهد داد، میزان ارتباط مخاطب با ما چقدر است و او در چه زمانهایی و چه محتواهایی به ما اقبال بیشتری نشان داده است.البته نمیخواهیم دچار شاخصهای نه چندان متناسب بشویم یا به قول معروف، فریب معیارهای توخالی(Vanity Metrics) را بخوریم. شاخصهای محتوا، الزاما بیانگر موفقیت کسب و کار نیستند بلکه در جای خود و صرفا درمورد محتوا سنجیده میشوند و اگر رابطه معناداری بین موفقیت محتوا (مثل رنکینگ و میزان بازدید از پیج) و شاخصهای عملیاتی و عملکرد، فروش و ... در کل سیستم وجو نداشته باشد، سیستم دچار نقص است.به این مثال توجه کنید. میزان دمای بدن انسان سالم حدود 37 درجه است. اما این عدد الزاما به معنای سالم بودن بدن نیست بلکه تنها یکی از شاخصهای بررسی سلامت بدن است.شاخصهای موفقیت محتوا گرچه مهم است و مدیریت بازاریابی محتوا باید آنها را همیشه رصد کند، اما موفقیت در آنها به معنای رسیدن پادشاه به تمام اهداف خود نیست. اما در حال حاضر در مورد آن اسب صحبت میکنیم. اسبِ محتوا. آنچه برای محتوا مهم است، درگیری با مخاطب و میزان تعامل با اوست.4- با آینه حرف نزنیدقبل از هرچیز باید یک مفهوم را یادآوری کنیم و آن نزدیک بینی بازاریابی (Marketing Myopia) است.نزدیک بینی بازاریابی یعنی تولید کننده، تمام تمرکز و هم و غم خود را معطوف به محصول خود، فرآیند تولید، قیمت تمام شده  و... میکند؛ محصول خودش را دوست دارد و به فکر بهبود آن است بدون آنکه نگاهی به نیازهای مشتری و دغدغه های او داشته باشد.برای او مهم نیست که آیا در حال حاضر، این محصول برای بازار هدف مناسب هست یا نه؟ آن را میخواهد یا نمی‎خواهد؟ با محصول ارتباط برقرار می‎کند یا نمی‎کند! کسب و کارهایی که به این نوع نزدیک بینی دچار میشوند، فقط خودشان و محصولشان و اطراف خودشان میبینند و بس!این گرفتاری‌ها برای تولید کنندگان محتوا هم وجود دارد. متولی بخش محتوا چیزی را تولید کرده که خودش و تیمش آن را دوست دارند و برایشان مهم نیست که مخاطب و مشتری هم آن را دوست دارد یا نه. آیا مخاطب بازار هدف هم از دیدن آن محتوا به وجد آمد، یا نیامد. برای این افراد آنچه مهم است &quot;من&quot; است که در مقابل آینه ایستاده است و از آن &quot;من&quot; خوشش می‎آید! و این ورطه یعنی هدر رفتن سرمایه‌گذاری‌های انجام شده برای محتوا. یعنی نزدیک بینی بازاریابی برای تیم تولید محتوا.5- جلسات خود را وسط خیابان برگزار کنید.توجه به ترندها (Trends)، یکی از مهمترین وظایف اسب مورد نظر پادشاه است. این اسب باید بداند، امروز چه چیزی در شبکه های اجتماعی ترند شده است و بتواند بر اساس آنها محتوای جذاب و گیرا خلق کند به نحوی که با کسب و کار مرتبط باشد و بتواند نظر مشتریان را جلب کند.گاهی اوقات میشود ترندها را بر اساس اتفاقاتی که قرار است در چند ماه آینده بیوفتد، پیش بینی کرد. گرچه ترندهای پیش بینی نشده نیز زیاد رخ میدهند اما تیم محتوا باید بتواند بر این امواج سوار بشود و کار خود را انجام بدهد. او باید بتواند بر اساس پروتکل IMC که در بند 2 گفته شد محتوایی مفید، مرتبط و سودآور، تولید و توزیع کند.برای دستیابی به این مهم، جلسات تصمیم گیری باید وسط میدان شهر برگزار شود. باید  زمزمه های مردم (رسانه ها) را شنید. کلیدواژه ها را جستجو کرد و بر آن اساس سریع تصمیم گرفت و سریع اقدام نمود. این اسب باید حواسش به تمام اتفاقات مسیر باشد. مسیری که ممکن است هر روز، رنگ عوض کند.6- یا برندسازی کن یا بمیربرندسازی با فروشندگی متفاوت است. اگر قرار باشد فروش برای یک مشتری، یک بار اتفاق بیفتد، در مقابل آن باید گفت برند، منجر به بارها فروش میشوداجازه بدهید با یک مثال ملموس پیش برویم. این مثال مقایسه ای است میان دو مجموعه که یک کالای مشابه مثل عسل را به فروش میرسانند.  هردو دارای نام و نشان تجاری، آدرس و شناسنامه و لوگو و هر چیزی از این دست هستند.فروشنده اول، با حجم بالایی از تبلیغات، روزانه میزان زیادی عسل میفروشد. اتفاقا علاوه بر تبلیغ، تولید محتوا هم میکند. اما به میزانی که تبلیغات یا تولید محتوای او کاهش می یابد، فروش عسل نیز کم میشود.فروشنده دوم، روی مفهوم برندینگ کار میکند. یعنی علاوه بر فروش عسل برایش مهم است که مشتری چگونه او را میبیند، چگونه به او و سازمانش فکر میکند و چگونه در موردش قضاوت میکند. برایش مهم است که احساس مشتری نسبت به او چگونه است. این فروشنده در فکر دوستی بلند مدت است نه یک فروش مقطعی.محتوای تولید شده برای فروشنده اول، بازخوردی کوتاه مدت دارد اما برای فروشنده دوم، بلند مدت.دوباره به اسب برگردیم و پادشاه و محتوا. ما بابت محتوا هزینه پرداخت میکنیم. این هزینه نباید فقط معطوف به جلب مخاطب در یک بازه زمانی خاص بشود بلکه باید در راستای اهداف و استراتژی های تدوین شده برای برندسازی، گامهای جدی بردارد. آثاری را در ذهن مخاطب به جا بگذارد و مفهوم برندینگ را تقویت کند.آن اسب فقط نباید به حرکت در مسیر فکر کند، باید جوری باشد که وقتی مردم حرکتش را میبینند، او را به یاد داشته باشند و از او با عنوان اسبی منحصر به فرد با حرکتهایی فوق العاده یاد کنند؛ که اگر چنین بشود، چیزی که در یاد آن مردم میماند درواقع اسب نیست، اسبِ پادشاه است. پادشاهی که برند است؛ کسب و کار است. هویتی است که در ذهن میماند و به این زودی ها فراموش نمیشود.7- همیشه به تقویمت سلام کناسب پادشاه باید در زمانی مشخص بیدار شود. بر خلاف اسبهای دیگر، غذایش ساعت دقیقی دارد. مشخص است چه میزان یورتمه میرود و چه زمانهایی به تاخت. خلاصه اینکه این اسب یکجورهایی قابل پیش بینی است.تولید محتوا باید مبتنی بر تقویمی باشد که بر اساس اهداف و استراتژی های کلان، تهیه شده است. مثلا میدانیم هفته ای چند پست ویدئویی خواهیم داشت. یا اینکه لیستی از موضوعات مهم داریم و میدانیم هر چند روز، به کدامیک خواهیم پرداخت. در این بین جایی برای ترندها باز خواهیم کرد و همیشه منتظرشان خواهیم بود.بی نظمی و بی قاعدگی در ارائه محتوا چه از جهت موضوع، چه از جهت زمانبندی، در شان اسب پادشاه نیست.منابعی که ار آنها استفاده شده است:Eric Rice; Harvard Business Review; Entrepreneurs: Beware of Vanity Metrics; February 08, 2010Theodore levitt; Harvard Business Review; Harvard Business Review; 1975 JOE PULIZZI; contentmarketinginstitute; Six Useful Content Marketing Definitions</description>
                <category>aliarastouei | علی ارسطوئی</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Mon, 24 Aug 2020 00:51:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه ای از کتاب کلیک طلایی؛ سوزان وینچنک</title>
                <link>https://virgool.io/neuromarketing/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%84%DB%8C%DA%A9-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%D9%86%DA%86%D9%86%DA%A9-nbxljlah7gp4</link>
                <description>نام کتاب: کلیک طلایینویسنده: سوزان وینچنکمترجم: مجید مجیدیناشر: میراث ماندگارمنبع استفاده شده جهت خلاصه‌نویسی: اپلیکیشن طاقچهخلاصه ‎ای کوتاه و گذرا از این کتاب طی مطالب ذیل ارائه می‎شود. این خلاصه شما را از تهیه‎ کتاب بی ‎نیاز نمی‎کند؛ بلکه برای فهم بیشتر، ضروری است کتاب را تهیه کنید. ضمناً این خلاصه ارائه شده برداشت من از کتاب است و الزاماً منظور نویسنده نیست. اگر از من بپرسید مختصری از آنچه خوانده ‎ای را بگو، می‎گویم:شاید عبارت نورومارکتینگ برای خیلی ها مطلب جدید یا عجیبی باشد. اما برای فعالان عرصه دیجیتال مارکتینگ در همه زمینه های آن، مخصوصا آنهایی که مشخصا روی مبحث فروش کار میکنند، حتما عنوان جذابی است که میطلبد در کنار تمام آموزشها و مطالعات خود، جایی هم برای این مبحث باز کنند.نویسنده در ابتدا میخواهد ما را به بخش ناخودآگاه مغر رهنمون شود (عجب این جمله ادبی شد) برای همین مثالی تلخ می آورد، از ماجرای دوربین دیجیتال گران قیمتی که شش ماه است خریده اید و حالا شکسته است و میخواهید دوربین جدیدی بخرید. (عجب مثال تلخی)برای خرید دوربین جدید سوالاتی را از جمله انتخاب یک دوربین دیگر (یا همان قبلی) و انتخاب وب سایت فروش آنلاین را مطرح میکند و نهایتا میگوید، این سوال و جوابهای ناخودآگاهِ مغز مااست و نه منطقِ ما.اگر این حرف درست باشد ما پا به دنیای عجیبی در حوزه مارکتینگ گذاشته ایم.او سپس به تقسیم بندی مغز میپردازد.1-مغز قدیم (مراقبت ازمحیط و خطرات و نیازهای اولیه و تنظیم فعالیتهای ناخودآگاه مثل گوارش)2-مغز میانی (پردازش احساسات)3-مغز جدید(زبان، موسیقی، تفکر، برنامه ریزی، خواندن کتاب و ...) که وجه تمایز ما با حیوانات است.نویسنده با مثال خوبی در مورد رانندگی و درگیر شدن این سه بخش مغز در حین رانندگی و یادآوری یک خاطره از گذشته که مغز میانی را درگیر میکند شروع میکند. در همین حین ماشین جلویی ناگهان متوقف میشود و فرمان ترمز توسط مغز قدیم صادر میشود. فارغ از اینکه راننده در همین چند صدم ثانیه پیش، به یک خاطره فکر میکرده.نویسنده با همین مثال، تفاوت میان این بخشها را کوتاه و مختصر و مفید توضیح میدهد.او با طرح مطالعه ای از جان برگ، تاثیر کلمات را در رفتارمان را به خوبی طرح میکند تا هرچه بیشتر با مفهوم ناخودآگاه (یا مغز قدیم و مغز میانی) بیشتر آشنا شویم.یا مطالعه دیگری که نشان میداد ناخودآگاه ما بسیار باهوش است و قوانین پنهان در فرآیندها را درک میکند و چه بسا حرکتهای بعدی را پیش بینی کند. (ناخودآگاه ما فوق العاده است؛ میفهمید؟ فوق العاده)در فصل بعد او اثر ناظر را با مثالی دردناک از قتل گیتی گنوز با چاقو شروع میکند و اینکه چرا مردم باوجود اینکه او سی دقیقه فریاد میکشیده به او کمکی نکرده اند و فقط ناظر این اتفاق بوده اند.لاتان و دارلی این مطالعه را در قالب کتابی در سال 1970 منتشر کرده اند و نهایتا این نتیجه که اگر تنها یک نفر به آن زن کمک کرده بود به احتمال 85 درصد دیگران هم به او میپیوستند. یعنی ما در تصمیمگیری (حتی مهم) از رفتار دیگران تاثیر میگیریم. متاسفانه در میان همه افرادی که آنجا حضور داشته اند، هیچکس پیشقدم برای کمک نشده بود.البته در فصل هفتم یک استثنا به وجود می آید. جایی که افراد قرار است پای تصمیم یا سخنشان را امضا کنند. در این حالت کمتر به این سوگیری دچار میشوند و کمتر متاثر از دیگران اقدامی انجام میدهند.او سپس به مفهوم لطف میپردازد و اینکه وقتی به کسی لطف میکنیم ناخودآگاه فرد چه واکنشی را در مورد ما خواهد داشت؟ آیا دوست دارد جبران کند؟ میزان جبران چقدر است و اینکه چقدر احتمال دارد از ما خرید کند؟از جمله موارد این لطف کارتهای تخفیف، خدمات رایگان و هدایایی است که فروشندگان برای مشتریان جدید و قدیم خود ارسال میکنند و سبب میشوند حس اطمینان بیشتری در میان آنها ایجاد کنند و احتمال خریدهای بعدی را افزاش دهند.به فصل چهارم میرسیم و در آنجا با کلوچه کمیاب خوشمزه رو به رو میشویم.در ابتدای فصل مثال فروش گوشی های آیفون و صفهای طولانی برای خرید این محصول را ارائه میکند. این صف در نتیجه سیاست این شرکت بوده که قبل از ارائه برای فروش، اعلام کرده بود میزان آن ممکن است محدود باشد و به همه نرسد؛ حالا همه صف کشیده اند که بهشان برسد!البته نظیر این اتفاق ممکن است برای گوشت و مرغ و مایحتاج اولیه رخ بدهد!وقتی مشتریان احساس کنند چیزی کمیاب است، برایش صف میکشند. میخواهد گوشت و مرغ باشد یا گوشی آیفون یا ماشین هیبریدی! این احساس را با مثالهای تبلیغاتی مشابه حتما دیده اید: تعداد محدود، فروش محدود، فقط تا آخر ماه و ...در فصل پنجم به مفهوم تعدد گزینه های انتخاب میرسیم و این تصور غلط که زیادی گزینه های انتخاب منجر به تصمیمِ درستِ مشتری خواهد شد.نویسنده در این باره با ارائه معمای مربا که در واقع مطالعه ای از سوی لینگار و لپر در سال 2000 است، مفهوم جالبی را ارائه میکند. وقتی در یک فروشگاه تعداد مرباهای کمتری برای عرضه وجود دارد، با وجود توقفِ کمترِ مشتریان در مقابل مغازه، تعداد خریدها به نسبت بالاتر از فروشگاهی است که انواع و اقسام مربا را ارائه میکند. چرا که گیج شدن مشتری ممکن است او را از خرید منصرف کند.حالا کتاب جلوتر میرود و مفهوم دیگری را مطرح میکند. این تبلیغ را حتما زیاد دیده اید: همین حالا بخرش، پیتزات رو سفارش بده، پولتو پس انداز کن و ...همه اینها بخش میانی مغز را برای انجام سریع کار تحریک میکنند که توضیحات این ماجرا و احتمال زیاد وقوع فرآیند خرید را در همین فصل میخوانیم.در فصل ششم نویسنده گذری بر رمزگذاری ذهنی بر مغز قدیم و تاثیرگذاری آن بر رفتار انسانها دارد. مثلا تصاویر غذا یا حتی تصاویر خطر در بحث تبلیغات، مغز قدیم شما را تحریک میکند و موجب گرایش شما به محصول میشود.در همین فصل نویسنده مثالی را در مورد تجهیزات مایکروسافت در برابر تجهیزات اپل در مورد خودش ارائه میکند. او نشان میدهد که چطور از یک شخصیت طرفدار مایکروسافت به طرفدا اپل تبدیل شده است. آنهم طرفداری وفادار و مهربان. تنها دلیلش یک محصوصل ساده اپل بوده که او در هنگام ورزش از آن استفاده کرده و استمرار این استفاده و احساس خوبی که از محصول دریافت کرده، ذهن طرفدار مایکروسافت به ذهن طرفدار اپل تبدیل شده است.آن محصول ساده باعث شده بود سایر نیازهای آن فرد، با سایر محصولات اپل مرتفع شود و نه مایکروسافت. مثلا اگر تا دیروز برای خرید لپ تاپ سراغ مایکروسافت میرفت، حالا سر از برند اپل درآورده.کتاب سرفصلهای زیادی دارد که ارائه همه آنها در این خلاصه، مقدور نیست. اما باید گفت در این سرفصلهای مختلف، نویسنده تلاش کرده است در کوتاهترین زمان، پیام اصلی را به خواننده منتقل کند.نویسنده توصیه هایی در مورد استفاده از المان جذابیت، یا افراد معروف و انتخاب میان این دو ارائه کرده است که برای صاحبان سایت میتواند قابل استفاده باشد. همه اینها بستگی به واکنش مغز قدیم دارد. هرچه مغز قدیم متوجه امری بشود، گرایش و تحقق آن به وقوع نزدیکتر خواهد بود.در بخش جذاب دیگری از این کتاب به عملکرد بادامه مغز میرسیم. آنقدر که آدم احساس میکند مغزش دچار تیک شده است!اگر از شما بپرسند فلان روز سال 2010 چه کار میکردید بعید است به یاد بیاورید. اما اگر از شما بپرسند 11 سپتامبر 2001 چه کار میکردید احتمالا با جزییات یادتان بیاید. چراکه به یک اتفاق متصل شده اید و این کار بادامه مغز است که چنین خاطراتی را برایتان کدگذاری میکند. بادامه مغز هر رویدادی را که منجر به ایجاد عکس العمل عاطفی میشود کدگذاری میکند.درباره بادامه مغز مطلب جالب دیگری در این کتاب دیده میشود. در آزمایشی در میان تصاویری که سریعا از جلوی چشم بیننده میگذرد، تصاویر وحشتناکی نیز قرار میگرد که به دلیل سرعت بالای این تصاویر، بیننده متوجه نمیشود اما بادامه مغز او متوجه یک رخداد خطرناک میگردد و این یعنی ترس ناخودآگاه و اینکه مغز قدیم و میانی، بیشتر از مغز جدید متوجه رخدادها میشوند.ترس از دست دادن امنیت و حریم خصوصی، واکنش منفی نسبت به واژه های منفی نیز از ویژگی های این ناخودآگاه های خفته در مغز میانی و مغز قدیم است.نویسنده آنقدر در مورد این دو بخش مغز و بادامه مطلب ارائه کرده است، گو اینکه این دو بخش مغز چیزی سوای ماست. &quot;ما&quot; که منطقی هستیم، شهر نشین و در هزاره سوم زندگی میکنیم اما مغز قدیم و میانی این حرفهاسرش نمیشود و راه دیگری را میرود و ما را نیز با خود میکشاند.رشته ای در گردنم افکنده دوستمی کشد هر جا که خاطرخواه اوستدر همین روال، نویسنده تلفیق مفهوم تصاویر و داستانها و بارگذاری آنها روی مغز را بیان میکند و سپس توصیه هایی برای استفاده در وبسایتها ارائه میکند.در آخرین گام، کتاب مفهوم اینترنت و شبکه های اجتماعی را بر مبنای آنچه از اول گفته بود، بیان میکند. مثالی از فیس بوک و روشهای موفقیت آن بیان میکند و البته اینجا هم اختصار و ارائه اصل مطلب را رعایت میکند و وقت خواننده را بی جهت نمیگیرد.این کتاب برای فعالان عرصه های مختلف مارکتینگ مخصوصا تولیدکنندگان و بازاریابان محتوا، میتواند مفید باشد و حتی خارج از این حیطه در روابط انسانی، خانواده و امور تربیتی نیز میتواند هینتهای ذهنی خوبی بدهد.</description>
                <category>aliarastouei | علی ارسطوئی</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Aug 2020 14:03:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویدئویی از خلاصه رمان نقطه فریب؛ دن براون</title>
                <link>https://virgool.io/kholasak/%D9%88%DB%8C%D8%AF%D8%A6%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%88%D9%86-qylx7zqziygm</link>
                <description> https://www.aparat.com/v/dCNHJ متن مفصل:نام اصلی کتاب Deception Point یعنی نقطه‌‎ی فریب است اما مترجم یا ناشر ترجیح داده است اسمش رابگذارد حقیقت یخی. در همان 30 صفحه اول کتاب مطمئمن می‎شوی که نویسنده کسی نیست جز دن براون (dan braown) در قلم جذابِ او، وسعت، هیجان، پرواز و تعدد آدمها و تفکرات و بلندپروازی دیده می‌شود. او نویسنده‌‎ای نیست که خواننده‎‌اش را پشت درهای بسته محصور کند بلکه او را به هرجایی که فکرش را بکنی می‎برد. از برف گلوله‌های مرگبار میسازد و قطرات آب را به تیربارانی مانند میکند که آدمی یخ زده را دوباره زنده می‎کند.دن براونخواننده را با شخصیتهای داستانش از رستورانی در واشنگتن آشنا می‎کند و خیلی زود تا قطب شمال توسط یک جت پیشرفته پیش میبرد. ناسا به آن عظمت را دم دست می آورد و با ذره بین، رفتارها و برنامه‌های آن سازمان پرطمطراق را نشان می‎دهد و گاهی کار را به یک زیردریایی هسته‎ای، در دریایی مواج در شبِ تاریکِ اقیانوس منجمد شمالی می‎کشاند.صحنه سازی ابتدای داستان در یک فضایی شبیه قطب و نهایتا پرتاب شدن مردی با سگهای سورتمه‌اش از بالای هلیکوپتر شروع می‎شود. فضا خیلی زود تغییر می‎کند و سر از ملاقاتی در یک رستوران میان سناتور توماس سگویک سکستون (Thomas Sedgewick Sexton) و دخترش راشل (Rachel) در می‎آورد این سناتور کهنه ‎کار پنجه در پنجه‎ رییس جمهور انداخته تا بتواند کرسی ریاست جمهوری را به اسم خود کند و اجازه ندهد زاخاری هرنی (Zachary Herney) یا زاخ هرنی برای دومین بار مرد شماره یک کاخ سفید باشد.در 100 صفحه اول رمان نام زنی به نام گابریل اشی (Gabrielle Ashe) به میان می آید که درواقع مشاور سناتور است. او به دنبال فتح قله های رفیع زندگی در عالمِ سیاست است. جاه طلب است و حرفه ‎ای. البته با تمام حرفه ‎ای بودنش، رکب سختی میخورد.هم زمان با معرفی گابریل، برای راشل ملاقاتی از پیش تعیین نشده با رئیس جمهور پیش می‎آید سپس، داستان او را به وسیله هواپیمای جت مافوق تصور، به سمت سرزمینی یخی میبرد. راشل آنجا به رمز و رازی عجیب پی میبرد که ناسا به تازگی کشف کردهداستان به &quot;مارجوری تنچ&quot; (Marjorie Tench) میرسد که از توصیفات نویسنده در مورد ویژگی های او به نظر میرسد او اصلا این شخصیت داستانی خود را دوست ندارد. انسانی بدون احساساسات اما شبیه به ابرکامپیوتری که همه چیز را خوب تحلیل و پیش بینی می‎ کند. مارجوری تنچ میخواهد در مقابل دوربینهای CNN رو در روی سناتور ظاهر شود. تا به عنوان نماینده رئیس جمهور با او بحث کند و از سیاستهای فعلی دولت دفاع کند. اما در واقع می‎خواهد او را بازی دهد.سناتور هم نمیداند که قرارا است سرنوشت انتخابات با محک شهاب سنگی 8 تنی که گفته شده حدودا سیصد سال پیش زیر 70 متر یخ مدفون شده، تعیین شود. سنگی که دانشمندی به نام دکتر نورا مانگور (Norah Mangor) باید آن را در مقابل دیدگان راشل و لارنس اکستروم (Lawrence Ekstrom) رییس ناسا، بیرون بکشد. در مدار قطب شمال در منطقه ای به نام مایلناما همه چیز همین نیست. وایلی مینگ (Wailee ming) که فسیل شناس این رمان است پس از بیرون کشیدن سنگ، کشف دیگری می‎کند آنهم زمانی که راشل در یک ویدئوی مستقیم ماجرا را برای اعضا کابینه تعریف می‎کند.موضوع علم و سیاست و تلاش برخی سیاستمداران برای کرسی ریاست و همزمان با آن ولع برخی دانشمندان برای رسیدن به شهرت، کمترین طعنه ای است که نویسنده آن را یادآور می‎شود و یکی از شخصیتهای داستانش را به همین جرم در قعر چاهی یخی، میمیراند. آن هم مردنی سخت و طاقت فرسا که فقط دن براون می‎تواند آن را شرح دهد.هنوز به میانه داستان نرسیده ای که صدای یخهای غول پیکر و بادهای سرد شدیدی را میشنوی که به گفته نویسنده منشا آن، جزیره ملکه الیزابت بوده است و امتداد آن تا روسیه جنوبی کشیده میشود. آنجا راشل و تولاندِ اقیانوس شناس (Michael Tolland) و کورکیِ (Corky Marlinson) متخصص فیزیک نجومی در چند پاراگراف گرفتار شده اند البته این سه نفر در همان چند پاراگراف محدود نمیشوند و راه زیادی را با هم طی میکنند.رمان به پیش میرود و پای زیردریایی شارلوت به قضیه باز میشود. مارجوری تنچ با آن سیگارهای پی در پی اش بیشتر به چشم میخورد و راشل و کورکی و تولاند درمانده در زمین و هوا و آب و حتی زیرآب با نویسنده جلو میروند. مدام نگرانی که نکند دن براون شخصیتهای داستانش را بکشد اما صفحه به صفحه آنها را نگه میدارد، تا دم مرگ میبرد و برمیگرداند . و نمیگذارد خواننده و شخصیتهای داستانش یک نفس راحت بکشند.داستان به یک سوم پایانی خودش نزدیک میشود که سر و کله دکتر هارپر پیدا میشود. گابریل با دکتر هارپر تماس میگیرد و پیکرینگ (WILLIAM PICKERING) رئیس سازمان شناسایی ملی، رئیس اصلیِ راشل، با مارتوری تنچ در ROSSEVELT MEMORIAL  قرار ملاقات میگذارد؛ آنهم تنهایی. شاید پیکرینگ را همانجا بکشند!مجتمع وستبرک، پایگاه هوایی لبینگ، پایگاه هوایی گارد ساحلی آتلانتیک، memorial roosvelt ، ساختمان سن فلیپ هارت و کشتی Goya در میان کوسه ماهی هایی که کافی است بوی خون به مشامشان برسد و راشل و مایک تولاند و کورکی را در کمتر از چندثانیه تکه تکه کنند. اینها نام مکانهایی است که نویسنده با سرعت هرچه تمام خواننده را از یکی به دیگری منتقل می‎کند.دن براون پای علم را به وسط میکشد. آنهم لایه های سطحی از علم که بازگو کردنشان برای عموم جذاب است تا بتواند به سختی از ورطه ای هولناک، خودش و خواننده و شخصیتهای اصلی داستانش را بیرون بکشد.اما این کافی نیست. فکرش را بکنید که یک نفر بتواند وارد دفتر یک سناتور آمریکایی بشود. دفتری با قفلهای الکترونیکی و هزار و یک تمهید امنیتی دیگر. اما این اتفاقی است که رقم میخورد و یک نفر وارد دفتر سناتور میشود تا اسرار او را دریابد. البته برخی اسرار او یک بار دیگر توسط مارجوری تنچ کشف شده اما آن چیزی که اینبار آن فرد به دنبالش میگردد چیزی فراتر از فساد اخلاقی است.داستان وارد کشمکشی سخت و خونبار میشود و نهایتاً آدمهای زنده مانده، با تنی زخمی در حالیکه لبخند به لب دارند، با خواننده خداحافظی میکنند...</description>
                <category>aliarastouei | علی ارسطوئی</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Aug 2020 12:54:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی و خلاصه رمان سرچشمه؛ دن براون</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%88%D9%86-sdskp3ucqbcm</link>
                <description>نام کتاب: سرچشمهنویسنده: دن براونمترجم: علی مجتهدزادهنشر نامکمنبع استفاده شده جهت خلاصه‎نویسی: اپلیکیشن طاقچه/ 1525صفحه‌ایخلاصه‌ای کوتاه و گذرا از این کتاب طی مطالب ذیل ارائه می‎شود. این خلاصه شما را از تهیه‌ی کتاب بی‎نیاز نمی‎کند؛ بلکه برای فهم بیشتر مطالب ضروری است کتاب را تهیه کنید.ضمناً این خلاصه ارائه شده برداشت من از کتاب است و الزاماً منظور نویسنده نیست. من این کتاب را خوانده‎ام و می‎خواهم به شما پیشنهاد بدهم که تهیه کنید و بخوانید. حالا اگر از من بپرسید مختصری از آنچه خوانده‎ای را بگو، می‎گویم:نکته: متن زیر جوری نوشته شده است که شما اذیت بشوید.این رمان تلاش می‎کند فرگشت و منشا خلقت مبتنی بر نظرات داروین را به کلیسا و هرآنچیزی که شبیه کلیسا است بقبولاند و علم را بر جنازه مذهب، پیروز نشان بدهد و سنت‎ها را پایان یافته اعلام کند.اما پادشاه، بخش اعظمی از کلیسا، اسقف والدسپینو، کشیش کلیسای ساگرادافامیلیا و حتی کلیسای پالماری هیچکدام در تقابل با ادموند کرش نیستند و برای او مانع تراشی نمیکنند. اما ادموند کرش به مانع تراشی و چالش نیاز دارد برای همین وینستون ترتیب یک چالش ساختگی را می‎دهد.اجازه بدهید هرچه زودتر آخر داستانی که در اسپانیا رخ می‎دهد را بگویم. یک هوش مصنوعی از سازنده‌ی خود دستورات کلی را می‎گیرد و مثل یک آدم تصمیم گیری می‎کند، همه چیز را می‎سنجد و به خاطر کامپیوتری بودنش، تخمین‎هایش همه درست و دقیق هستند. آدمها را به کشتن می‎دهد و حتی در این کشتار به سازنده‎‌ی خود هم رحم نمی‎کند ولی خواننده‌ی کتاب، او، یعنی قاتل را دوست دارد و با او ارتباط برقرار می‎کند و شاید او را تبرئه می‎کند که این هنر نویسنده را نشان می‎دهد.او نقشه قتل سازنده‌ی خود را می‎کشد، و به خوبی آن را اجرا می‎کند در حالیکه در فراز و نشیبهای فراوان، خواننده افراد دیگری را در مظان اتهام قتل قرار می‎دهد. از پادشاه گرفته تا شاهزاده خولین. از اسقف والدسپینو تا کلیسای پالماری که نماد مسیحیان تندرو است.این داستان حول محور یک فرد –یعنی ادموند کرش- و اندیشه او می‎گذرد. حتی پادشاه به پسرش شاهزاده خولین وصیتهایی می‎کند که با نظرات شخصیت اصلی یعنی ادموند کرش همخوانی دارد. در حالی‎که مخاطب فکر می‎کند او –یعنی پادشاه- افکار سنتی داشته و خواننده زمانی پی به اشتباهش می‎برد که دیگر پادشاه مرده است!ادموند کرش نظریه‎ای در مورد تسلط هوش مصنوعی بر آینده بشر را می‎خواهد در یک چیزی شبیه سمینار در یک فضای بسیار مجلل – یعنی موزه‌ی عجیب و غریب گوگنهایم- بیان کند که توسط یک ملوان بازنشسته به نام لوییس آویلا ترور میشود و بخش زیادی از داستان، در کش و قوس این ماجرا می‏گذرد که آویلا از کجا دستور می‎گرفته و اینکه ادموند کرش قرار بوده چه بگوید؟در این بین پرفسور رابرت لنگدون (استاد سابق ادموندکرش) و آمبرا ویدال (نامزد شاهزاده خولین و مدیر آن موزه) با هم سفری سخت و پر چالش را طی میکنند تا به ابر کامپیوتر ادموند کرش برسند و فیلمی که او قبلا از خودش را پر کرده در سطح چندصد میلیونی در فضای مجازی پخش کنند تا همه از این کشف ادموند کرش آگاه شوند. کشفی که می‎خواهد بگوید ما در آینده به کجا خواهیم رفت.نویسنده خیلی تلاش کرده است که از ادموند یک پیامبر و یک شخصیت اهورایی نسازد، اما ساخته و خیلی تلاش کرده تا کلیسا و مذهب و هرآنچه مانند آن را در مقابل پیشرفتهای بشری قرار بدهد، که توانسته.اسقف والدسپینو یکی از نقشهای این داستان است که تا اواخر کتاب در اذهان همه شخصیتی پلید و سیاه و یکی از مظنونین ترورها شماخته میشود اما در اواخر کتاب او هم تبرئه میشود و همه میفهمند لااقل آنقدرها هم شخصیت منفی ندارد.در این بین یک سایت مرموز وجود دارد که همه ی اتفاقات و حوادث ناپیدا را گزارش میکند. conspiracyNet.com و در کنارش خبرنگاری ناشناس به نام مونته که انگار در همه جای داستان جاسوس دارد. از ساگرادا فامیلیا -کلیسایی که حتی فراماسونرها هم آنجا نفوذ کرده‎اند- گرفته تا موزه گوگنهایم، از کازامیلا محل زندگی ادموند کرش تا کلیسای توره ژیرونا، مقر اصلی ابر کامپیوتری بارسلونا.یک شخصیت غیر انسانی مبتنی بر هوش مصنوعی هم وجود دارد که با آدمها حرف میزند، احساسات آنها را درک میکند، خودش را رشد میدهد و نهایتا قرار است یک روز ظهر، بعد از مرگ سازنده اش -یعنی ادموند کرش- خودش، خودش را حذف کند. نام این موجود غیر انسانی هست وینستون. همانی که ترتیب قتل سازنده‎اش را داد تا در هیاهویی بین الملی، بیشتر دیده شود و نامش در رسانه‎ها ترند بشود. بله همانطور که در ابتدا گفتم، همه‎چیز زیر سر وینستون است. یکی از نکته های این رمان اتفاقاتی است که توسط واحد انفورماتیک و دو تن از اعضا آن یعنی مونیاکا و سورش رقم میخورد. در دل کاخ سنتی شاهنشاهی ، علی رغم همه سنتها، قلب تپنده و تاثیرگذاری به نام IT وجود دارد. گو اینکه نویسنده میخواهد اهمیت ابزارهای دنیای نوین را به رخ کاخ و سلطنت اسپانیا بکشد و نیاز همانها را به این فناوری ها نشان بدهد. کاخی که خودش دست تسلیم بالا برده و مبانی دنیای جدید را در تقابل با نظام سلطنتی پذیرفته تا جایی که شاهزاده خولین خودش را آخرین پادشاه معرفی می‎کند.گفته می‌شود این کتاب در آگوست 2018 پر فروش ترین اثر نیویورک تایمز شناخته شده.</description>
                <category>aliarastouei | علی ارسطوئی</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Aug 2020 12:40:02 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>