<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی اصغر فتحی خواه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aliasgharfathikhah</link>
        <description>برنامه نویسی برای من مثل چای یا قهوه برای شما است :))</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:46:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2374563/avatar/RFCKvn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی اصغر فتحی خواه</title>
            <link>https://virgool.io/@aliasgharfathikhah</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کتابِ آخرین نفس</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharfathikhah/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%81%D8%B3-b4hmh2lb9ov6</link>
                <description>امروز با صدای در زدن از خواب بیدار شدم، در را با لگد میزدند طوری که داشت از جا کنده میشد و همینطور داد میزدند:بیا بیرون بیا بیرون‌…درحالی که داشتم در را باز میکردم لگدشان به در خورد و من پرت شدم روی زمین، تک تک سنگ ریزه های که در دست و پایم فرو رفت را حس کردم و سرم طوری به زمین خورد که بعد از ایستادن چشم هایم تا چند لحظه ای تار میدید با همان چشمان تار شاهد این بودم که سربازان حاکم درحال بردن پول ها و وسایل های من هستند… من از دار دنیا فقط یک قاطر پیر و ۲۵۰ سکه و یک صندلی با پایه های شکسته و فرشی پاره داشتم. دیدند چیز های کافی ندارم خانه ام را از من گرفتند و من را به بیرون پرت کردند، دلیلشان این بود که تو مالیات چند ماهت را نداده ای و باید از شهر بروی حریفشان نشدم و به مسجدی در نزدیکی خانه ام رفتم.ظهر شده بود و هنگام نماز ظهر بود درحالی که با همه بد بختیم آماده شدم تا به نماز بروم دیدم همان حاکم و سربازان صف های جلویی ایستاده اند، خنجر کوچکی که از پدر خدا بیامرزم بهم ارث رسیده بود را در کنار کمر بندم داشتم گفتم و بروم بکشم و کشته شوم نمی‌دانستم شجاعت است یا جنون، فقط می‌دانستم باید کاری کنم خنجر را در آوردم و به سرعت طرف حاکم رفتم همین که به پشت سرش رسیدم چنان در کمرش فرو کردم که خنجر شکست اما او چیزیش نشد چون یک لباس آهنین بر بدن داشت انگار خنجر، در مقابل آن فلز سخت، چون چوبی خشک شکست. و نگهبانان به جرم سو قصد به حاکم مرا باز داشت کردند و به میدان بردند تا دارم بزنند، بیشرفان نمازشان را حتی ادامه ندادند…جلاد با شمشیری بزرگ به طرفم آمد و گفت سخن آخرت را بگو صدای جمعیت که ابتدا در همهمه بود، ناگهان چون سیلی خروشان بلند شد: ‘ولش کنید! این پیرمرد بیچاره است!’ ‘او جز بدبختی چیزی ندیده!، کودک، با چشمانی معصوم و پرسشگر، که شاید در چهره‌ی من شبحی از پدربزرگ از دست رفته‌اش را می‌دید، فریاد زد: بابا! اونو نکش! شبیه پدربزرگمه! حاکم هم چون چند هفته ای بود که پدرش را از دست داده بود دلش به رحم آمد و مرا آزاد کرد اما به شرطی که از شهر بروم…من را از شهر بیرون انداختند و با یک جفت کفش پاره و لباس های پاره تر و بخچه ای غذا راهی بیابان شدم تا به شهر دیگری برسم، آه بله بدون هیچ کس هیچ خانواده و فرزندی قدیم فقط یک خدای بود که دیدم بندگانش کی هستند دیگر او هم برایم وجود ندارد و تصمیم گرفتم بی خدا باشم چشمم به دیوارهای آشنای شهر افتاد که حالا برایم بیگانه شده بود. باد سردی وزید و بوی خاک و ناامیدی را با خود آورد. دیگر نه خدایی بود و نه امیدی، فقط این بیابان بی انتها و این تنهایی بی‌پایان.تنهای شبانه روز در بیابان راه میرفتم گاه کاروانانی را در دور دست ها میدیدم و به شادیشان حسودیم میشد.روز های مثال برده ای پیاده راه میرفتم و شب ها به سرگذشتم زار زار اشک میریختم.شبی از شب ها تصمیم بر خودکشی گرفتم و گفتم چیزی برای من پیر مرد نمانده بزار این زندگی فلاکت بار را تمام کنم برود، سنگی پیدا کردم سنگی مثلثی شکل و دراز اندازه تغریبی آن دو وجب بود گویی عجل آن را برای من آماده کرده بود تا به سویش بروم شروع کردم به تیز کردن سنگ سنگ را برداشتم و روی تخت سنگ بزرگتری میکشیدم صدای خرچ خرچ خرچ آن عصاب برایم نگذاشته بود همین بین صدای لاش خوران را در بالای سرم میشنیدم که گویی منتظر من بوده اند تا بعد از مرگم من را از روی زمین محو کنند.به کارم ادامه دادم وقتی سنگ به خوبی تیز شد نزدیک های ظهر بود باز دوباره یاد آن نماز ظهری افتادم که چه بلا های سرم آمد و از درد و رنج آن سنگ را روی دستم گذاشتم و شروع به بالا پایین کردن آن کردم تا آسیبی به من وارد شود، همین هنگام کسی دستم را گرفت و به سرعت سنگ را از من گرفت و به دور دست پرت کرد. اون فرد گفت: ای پیر مرد چه میکنی چرا میخواهی اینکار را انجام بدی؟دیدم یک روحانی است در دلم گفتم خب اینم مثل بقیس کاش میتونستم کارش را تمام کنم، درجوابش داستان زندگیم را تعریف کردم و در پاسخ گفت: مثل اینکه وقت نماز است بیا نماز بخوانیم سپس درباره آن صحبت کنیم، گفتم: داستان من را که شنیدی آن وقت از من نماز خواندن را میخواهی؟ تو از قاطر من قاطر تریروحانی در جواب چیزی نگفت و نمازش را خواند بعد از نماز به سمتم آمد و گفت ای پیر مرد میدانم که چه بلایی یه سرت آمده است بیا و به حرفم گوش کن و چاره ای بیاب، گفتم ها چی میخوای از جونم؟ شروع کرد به مثال زدن در فلان کتاب راه حل این است فلان نقل قول این را میگوید در فلان کتاب نیز این را نوشته است! اگر شما بعد از نمازتان ۱۰۰ مرتبه فلان ذکر را بگویی امسال پولدار میشوی! گفتم آخر چه طور؟ چه کسی تظمین میکند من بعد از فلان مرتبه فلان ذکر فلان نمازم پولدار میشوم؟ چه کسی اون پول ها را به من میدهد؟ همان خدایی که الان مرا بی‌خانه‌مان کرده است؟ در پاسخ گفت: ای پیر مرد کم ناشکری کن خدارا شکر کن شکر تا نعمت های بیشتری نصیب تو شود! ‌گفتم دربیابانی که ما هستیم هیچ نعمتی بهتر از مرگ نیست برایم و حداقل بعد از مرگم غذای آن پرندگان میشوم و بالاخره کمکی به طبیعت کرده ام… روحانی گفت روزی آن پرندگان در جای دیگریس، در همین هنگام بر لاشه گوسفندی فرود آمدند و شروع به خوردن آن کردند، و ادامه داد دیدی؟ گفتم مهم نیست منم امروز میمیرم و بعدا من را میخورند. روحانی ادامه داد نماز هایت را ترک نکن خدا را ترک نکن اگر «ترک‌شان کنی تو کافر می‌شوی و دچار عذاب الهی خواهی شد!»با پوزخندی که گوشه‌ی لبم را کج کرد، نگاهی به آسمان بی‌رحمِ بیابان انداختم و گفتم: «آن زمان که دیندار بودم و سر به سجده داشتم، به عذابِ همین دنیا دچار شدم. حالا که در دره‌ی بی‌کسی افتاده‌ام، دیگر چه عذابی مانده که از آن بترسم؟ ضمن اینکه… تا چشم کار می‌کند کافرانی را می‌بینم که در ناز و نعمت، غرق در خوش‌گذرانی‌اند و منِ دین‌دار، در این میان، تنها سهمم از زندگی، خاک و گرسنگی بوده است.»روحانی لحظه‌ای درنگ کرد، چشم‌هایش را بست و آرام گفت: «آن‌ها با لذت‌های دنیوی کور شده‌اند. خدا در آن دنیا به حسابشان خواهد رسید، آنجا که دیگر راه بازگشتی نیست.»خنده‌ای بلند و از سرِ استیصال سر دادم، طوری که گلویم خشکید و به سرفه افتادم. گفتم: «آن دنیا؟ باز هم حواله به غیب؟! آنجا به چه کارِ من می‌آید، وقتی همین‌جا، در همین لحظه، در حالِ پوسیدن و خاک شدن هستم؟ چه سودی برای منِ خسته دارد که آن‌ها در دنیایی دیگر عذاب بکشند؟»روحانی صدایش را صاف کرد، صدایی که حالا کمی لرزان به نظر می‌رسید: «همه آن‌ها در آن دنیا به سزای اعمالشان نمی‌رسند؛ عدالتِ خدا همین‌جا هم جاری است. بسیاری از آن‌ها قبل از مرگ، چنان به سختی و در لجن‌زارِ خود گرفتار می‌شوند که آرزوی مرگ می‌کنند… باشد که خداوند، مرگی آسان را نصیبِ بندگانِ مطیعش کند!»با شنیدنِ این حرف، ناگهان پرده‌ی خاطرات در ذهنم کنار رفت. یادِ پدرِ حاکم افتادم؛ همان حاکمِ ظالمی که زمانی با یک اشاره‌اش سرها را بر باد می‌داد. یادم آمد در روزهای آخر چطور دست و پایش سیاه شده بود و ورم کرده بود؛ چنان که حتی نمی‌توانست قامت راست کند. کسی جرئت نداشت به اتاقش نزدیک شود. نه همسرش، نه فرزندانش و نه حتی طبیب‌های درباری. بوی تعفنِ اتاقش تا دوردست‌ها می‌رفت. تخت و بسترش با پلیدی و کثافتِ بدنِ خودش یکی شده بود و او، در تنهاییِ وحشتناکی می‌پوسید.بعد از مرگش، کسی جرئت نکرد پیکرش را لمس کند؛ انگار که بدنش از قبل با کرم‌ها جویده شده بود. به دستور پسرش، سربازان اتاق را به آتش کشیدند و آن بخش از قصر را برای همیشه بستند. مردم هنوز هم قصه‌ها می‌بافند؛ می‌گویند شب‌ها از آن ویرانه، صدای گریه می‌آید؛ صدایِ حاکمی که حالا دیگر نه تیغ دارد و نه تخت، و با التماس از مردم می‌خواهد که او را ببخشند.همان‌طور که در افکارم غرق بودم و آن تصویرِ کریهِ مرگِ حاکم پیشِ چشمانم جان گرفته بود، صدایی مرا به خودم آورد. نگاهم را که چرخاندم، دیدم روحانی بی‌سروصدا در حال دور شدن است. سایه‌اش روی شن‌های داغ بیابان، هر لحظه کوچک‌تر می‌شد.فریاد زدم: «هی! کجا می‌روی؟ برگرد! لااقل حرفت را تمام کن!»اما انگار نشنید. یا شاید هم شنید و نخواست بازگردد. او می‌رفت و من مانده بودم و آن بیابانِ بی‌انتها؛ و حالا، نه تنها بی‌خدا بودم، بلکه در میانِ آن سکوتِ مرگ‌بار، چیزی در درونم فرو ریخته بود که حتی خشم هم نمی‌توانست جایش را پر کند.شب، چون کفنی سیاه بر دوشِ کویر کشیده شد. نشستم و به حرف‌های آن روحانیِ سرگردان فکر کردم. چه کسی راست می‌گفت؟ او که از عذابِ ابدی دم می‌زد یا من که در این دنیا، عذابی ابدی‌تر را تجربه می‌کردم؟ شاید او هم اندکی راست می‌گفت. تعصب، گاهی چشمِ آدم را کور می‌کند، اما حقیقت، اگرچه تلخ، اما همیشه عریان است. من اما، تا با چشمِ خود نبینم، باور نمی‌کردم. حرف‌هایش، بادِ هوا بود که در گوشم می‌پیچید و به هیچ‌جا نمی‌رسید. خستگیِ کوهسار، سنگین‌تر از هر اندیشه‌ای بود. پلک‌هایم، سنگین‌تر از ستون‌های معبدِ باستانی، بر هم افتادند و تسلیمِ خوابِ بی‌خبری شدم.صبح، نه با طلوعِ خورشید، که با دردِ تیزِ آفتابِ سوزان از خواب پریدم. حسِ گسِ خشک شدنِ دهان، تنها یادگارِ شبِ گذشته بود. دیگر جایی برای تردید نبود. سنگِ تیزکرده‌ام، همان یارِ وفادارِ این روزهایِ تارم، در جایی همین نزدیکی‌ها بود. باید کار را تمام می‌کردم. پیاده‌رویِ زیرِ آفتابِ بی‌امان، پوستِ نیمه‌جانم را می‌سوزاند. هر قدم، زخمی تازه بر جانِ خسته‌ام بود. بالاخره، بعد از ساعت‌ها، چشمم به آن سنگِ آشنا افتاد. انگار که پس از سفری دور و دراز، به خانه‌ی مرگ بازگشته باشم. این بار، دیگر نه به شکم، که مستقیماً به پهلو و کمر، جایی که نبضِ زندگی هنوز ضعیف می‌تپید. سنگ را با تمامِ توان، در بدنم فرو کردم.آه! دردی که در وجودم پیچید، قابل وصف نبود. گویی تمامِ اعصابم همزمان فریاد می‌کشیدند. درد، چنان وحشتناک بود که دنیا دورِ سرم چرخید. خون، فواره‌وار از زخم، بر شن‌های داغ می‌ریخت و لکه‌ی قرمزیِ شوم را بر سفیدیِ روز می‌گستراند. پاهایم، دیگر تحملِ وزنِ این تنِ فرسوده را نداشتند. زمین، چنان با سرعت به سمتِ صورتم می‌آمد که گویی خودش مرا در آغوش می‌کشید. آخرین چیزی که حس کردم، گرمایِ خونم بود و سپس… تاریکی.چشم باز کردم. نوری دیدم… نوری غلیظ و سرخ‌رنگ. “مرگ”، تنها واژه‌ای بود که به ذهنم رسید. “پس حتماً همین است که روحانی می‌گفت…”، با خود اندیشیدم. “خودم را کشتم و حالا باید تاوانش را پس دهم.” نفسِ عمیقی کشیدم، اما تاریِ دیدم که کم‌کم از بین رفت، متوجه شدم رویِ زمین دراز کشیده‌ام و چیزی شبیه به پارچه‌هایِ ضخیم، دورِ کمرم بسته شده است. درد هنوز مهمانِ ناخوانده‌یِ پهلویم بود، اما دیگر آن سوزندگیِ اولیه را نداشت.نگاهم را چرخاندم و مردی را دیدم که بالایِ سرم ایستاده بود. چهره‌اش آشنا نبود. با وحشت پرسیدم: «تو… تو دیگر کیستی؟ عجل؟ آمده‌ای مرا با خود ببری؟ یا شاید… شیطان هستی که برایِ عذابِ من آمده‌ای؟»مرد لبخندی زد، لبخندی که بیشتر شبیهِ دلسوزی بود تا تمسخر. گفت: «پیرمردِ بیچاره! چه می‌گویی؟ من یک طبیب هستم. با داروهایی که به تو دادم، لازم نیست فعلاً بمیری. فقط استراحت کن.»آن طبیب، با اطمینانی سرد که از چشمانش می‌تراوید، گفت: «علمِ من این را می‌گوید، و من تضمین می‌کنم که تو، دستِ کم حالا، نخواهی مرد. وضعِ جسمت خوب است.»با تردیدی که در صدایش موج می‌زد، پرسیدم: «تو چقدر مطمئن هستی؟ از کجا این‌قدر دلگرم؟»«من به علم اعتماد دارم، چون هرگز دروغ نمی‌گوید. اما مردم، روحانیون، کشیش‌ها، حتی خدا… همه‌شان دروغ می‌گویند!»لحظه‌ای مکث کردم، تلخیِ حرف‌هایش مانند زهر در جانم می‌پیچید. «چطور این‌قدر قاطع می‌گویی خدا هم دروغ می‌گوید؟»نگاهش را از من گرفت و به افقِ بی‌انتهایِ کویر دوخت. «پدر جان، من طبیبم. بیمارانی را دیده‌ام که وقتی جوابشان کردم، خانواده‌هایشان دست به دعا می‌شدند، اشک می‌ریختند و از خدا طلبِ شفا می‌کردند. اما خدا… فقط نگاه می‌کرد. در این میان، دین، فقط یک دروغِ بزرگ است و خدایی هم وجود ندارد که به این دعاها گوش دهد!»نفسِ عمیقی کشیدم، سنگینیِ هوا را در ریه‌هایم حس کردم. «پس علم چی؟ آن هم ساخته‌یِ دستِ ما انسان‌هاست. چیزی که از وجودِ ما نشأت گرفته، چطور می‌تواند حقیقتِ مطلق باشد؟ من به این هم اعتباری ندارم.»طبیب، خنده‌ای کوتاه و عصبی سر داد. «حرف‌هایت خنده‌دار است، پدر جان! اگر علم ساخته‌یِ انسان است، پس دین ساخته‌یِ چه کسانی است؟ جن‌ها؟ حیوانات؟ مگر دین هم از ابتدا توسطِ انسان‌ها ساخته نشده؟»«نه!» با قاطعیت گفتم. «دین، حقیقتِ ناب است که توسطِ پیامبران به زمین منتقل شده.»«پدر، تو از کجا این را می‌دانی؟ این‌ها همه حرف‌هایِ مشتی روحانی است که برایِ منفعتِ خودشان می‌بافند. تنها چیزی که واقعی است، اعداد و ارقام است؛ علمِ نجوم، هندسه، ریاضیات… علومِ محض!»«پس می‌گویی علمِ اعداد، بهترین ساخته‌یِ بشر است؟»«صد البته، پدر جان! و علمِ طبابت هم همین‌طور. با این علم، می‌توان بهتر از خدایی که وجود ندارد، بیماران را نجات داد.»از این همه جسارت، دهانم باز مانده بود. «اگر خدایی وجود ندارد، پس تو چطور طبیب شده‌ای؟ معجزه‌یِ علمِ توست؟»دوباره خندید، این بار بلندتر. «من از کودکی رویایِ طبابت داشتم. مادری داشتم که خیلی مذهبی بود. همیشه دعا می‌کرد من طبیب شوم. وقتی طبیب شدم، در لحظاتِ مرگش، هنوز هم داشت خدا را التماس می‌کرد تا حالش را بهتر کند. باورش به من، حتی در آن لحظه هم، کمتر از باورش به خدا بود. من تمامِ تلاشم را کردم، ولی او مُرد.»نگاهش حالا غمگین بود، اما نه غمِ از دست دادنِ یک مادر، بلکه غمِ از دست دادنِ فرصتی برای اثباتِ نظریه‌اش. «همه کاری که از دستم برمی‌آمد، کردم. حتی…» صدایش در گلو شکست.«حتی دعا کردی؟» پرسیدم، اما جوابی نشنیدم.طبیب، بی‌آنکه منتظرِ جوابی باشد، به سمتِ شترِ دومش رفت. پتویی را کنار زد و بویِ زننده‌یِ لاشه‌ای گندیده، در فضا پخش شد. چشمانم از تعجب و انزجار گرد شد. «این چیست؟ گوشتِ فاسد؟ اگر قرار است برایِ من بیاوری، دیگر نیاور. حتماً خراب شده!»«پدر جان، این دخترِ من است.» صدایش خونسرد بود، گویی از لاشه‌یِ متعفنی حرف می‌زند که متعلق به خودش نیست. «چند هفته است که حرف نمی‌زند، غذا نمی‌خورد. باید درمانش کنم. طبقِ علمِ من، چند روزِ دیگر حالش خوب می‌شود.»دخترکی که رویِ شتر خوابیده بود، به سختی نفس می‌کشید. تنش باد کرده بود و چشمانش، به سپیدیِ گچ، بی‌حالت بودند. «مرده است!» با خود اندیشیدم. «این طبیب دیوانه شده!»اما طبیب، با حرکتی سریع، لباسِ دختر را کنار زد. محل‌هایی از بدنش که کرم‌ها شروع به خوردنش کرده بودند را با ماده‌ای عجیب پر کرد. «دخترم، شاید درد داشته باشی، ولی علمِ پدر می‌گوید تو زنده می‌مانی.» لباس‌هایِ کهنه‌اش را دوباره تنش کرد و دخترِ بی‌جان را کنارِ آتش نشاند. نورِ آتش که به صورتِ نحیفش خورد، وحشت کردم. دماغش از بین رفته بود، صورتش مانندِ ماسکی پوسیده، لاغر و استخوانی شده بود. این دیگر چه موجودی بود؟ گویی اولین بار بود که با ترسِ کودکی‌ام روبه‌رو می‌شدم؛ با یک «نسناسِ» واقعی. قلبش نمی‌زد، نفسی نداشت، اما طبیب اصرار داشت که زنده است. فقط بدنش گرم بود، شاید به خاطرِ نزدیکی به آتش… چه کسی می‌دانست؟«طبیب!» با صدایی لرزان گفتم. «روحانیون می‌گویند روح وجود دارد. دخترِ تو روح ندارد. او مرده است. برو و او را دفن کن تا بیماریمان نگیریم و روحش هم آرام بگیرد.»«گفتم که! اگر دین دروغ است، پس روح هم وجود ندارد!» طبیب با لحنی قاطع پاسخ داد. «دخترِ من زنده است. فقط حالش بد شده. انسان روح ندارد؛ تنها مجموعه‌ای از قوانینِ فیزیکی و شیمیایی است که بدن را زنده نگه می‌دارد و وامی‌دارد کار کند. دخترِ من فقط این قوانین را رعایت نکرده!»«دخترِ تو مرده است!» فریاد زدم. «چرا نمی‌فهمی؟ قلبش نمی‌زند! نمی‌تواند حرف بزند! همه‌چیز فریاد می‌زند که او مرده است. تو می‌گویی زنده است؟!»طبیب، با حرکتی ناگهانی، لباسِ دختر را کنار زد و سینه‌یِ او را نشانم داد. «به این نگاه کن! قلبش هنوز خراب نشده. دارد کم‌کم شروع به تپیدن می‌کند!»با ناباوری به سینه‌یِ دخترِ بی‌جان خیره شدم. گویی جسدِ کنارِ آتش، داشت جان می‌گرفت. اما این زنده شدن نبود؛ این نشانه‌یِ مرگ بود. «بدنِ دخترِ تو روح ندارد، او یک نسناس شده! او را دفن کن! مبادا بیماری‌ات به ما هم سرایت کند! روح چیزی نیست که انسان بسازد و در جسمی بدمد. دخترِ تو الان عروسکِ خیمه‌شب‌بازیِ علمِ توست!»«من به روح اعتقاد ندارم!» طبیب با خشم غرید.در همان لحظه، سینه‌یِ دختر شروع به لرزیدن کرد. لرزشی شدید… و ناگهان، پوستِ سینه‌اش پاره شد. سیلی از خون و کرم‌هایِ کوچک به بیرون ریخت. حالم به هم خورد. عق زدم و با تمامِ توانم از آنجا دور شدم، تا آن طبیبِ دیوانه، کثافت‌کاری‌اش را جمع کند. «مردکِ متوهم! همه‌اش می‌گوید علمِ من، علمِ من…»رویِ سنگی در فاصله‌یِ بیست قدمی نشستم، تا طبیب کارش را بکند. ناگهان، سرمایی عجیب در کنارم حس کردم. سرم را چرخاندم. دختری آنجا ایستاده بود. لباسی زیبا به تن داشت و صورتش، برعکسِ حالتی که چند لحظه پیش دیده بودم، زیبا و آرام بود. دهانم از تعجب باز مانده بود.«تو… تو دیگر کیستی؟»دختر با صدایی که گویی از جایی دور می‌آمد، پاسخ داد: «من دخترِ طبیب هستم. خوشحالم که بالاخره با یک مردِ دانا روبرو شدم. هفته‌هاست که مرده‌ام، ولی پدرم مرا دفن نکرد، چون می‌گوید زنده‌ام. روحِ من سرگردان، دنبالِ این کاروان می‌رود و از اینکه نمی‌توانم از این دنیا جدا شوم، غمگینم. در برزخ گیر افتاده‌ام. امروز صبح، پدرم بر اثرِ طاعون خواهد مُرد. تنها کاری که از تو می‌خواهم این است که ما را دفن کنی و بگذاری به سزایِ اعمالمان برسیم. صدایش در باد گم شد.«چطور؟ چطور می‌توانم؟» به سختی کلمات را ادا کردم.آخ… که ناگهان دیگر کسی را ندیدم. به کنارِ طبیب بازگشتم. دخترش را کنارش گذاشته بود و کنارِ آتش نشسته بود و دست‌هایش را با آبِ گرم می‌شست تا سیاهی و خون پاک شود. اما گویی نوکِ انگشتان و زیرِ ناخن‌هایش سیاه شده بود. او دچارِ طاعون شده بود. از این رو فهمیدم دخترش راست می‌گفت؛ پدرش فردا می‌میرد.تا صبح، پدر آنقدر بالا آورد و رنج کشید که از دنیا رفت. من، با دستانِ لرزان، قبری کندم و دختر را با احترامِ کامل در آنجا دفن کردم. اما پدر را، به دلیلِ اینکه دچارِ طاعون شده بود، در آتش انداختم. تا حیوانی به قبرش نزدیک نشود و طاعون کلِ شهر را نگیرد.بعد از مراسمِ خاکسپاری، هنگامِ غروب، دختر را در افق دیدم. ایستاده بود و برایم دست تکان می‌داد. ناگهان غیب شد.با خود گفتم: «حالا با اسب و شترِ این‌ها چه کنم؟» که دیدم کاروانی از دور می‌آید.کاروان نزدیک شد؛ مردی درشت‌هیکل همراه چند زن که صورتشان را پوشانده بودند. با خود گفتم: «احتمالاً از آن اشراف‌زادگان بی‌شرف است.» همین که نزدیک‌تر آمدند و مرا و آتشم را دیدند، کنارم آمدند. شترهایشان را خواباند، برای زن‌ها چادری برپا کرد و آن‌ها را به داخل هدایت کرد. سپس خودش پیش من آمد و پرسید: «پیرمرد! اینجا چه می‌کنی؟ چه بوی کبابی راه انداخته‌ای، از دور پیداست!»گفتم: «آری، چه کبابی! اگر بودی و می‌خوردی، حتماً لذت می‌بردی.»گفت: «نوش جانت، پدر جان. سرت سلامت.» رفت و ران گوسفندی آورد و کباب کرد. بوی گوشت همه جا را گرفت؛ چربی‌هایش روی آتش آب می‌شدند و روی خاکستر طبیب می‌چکیدند. آه، گویی دنیای عجیبی است و همه‌چیز چقدر سریع می‌گذرد.گوشت را با زنان تقسیم کرد و تکه‌ای هم به من داد. پرسید: «نگفتی پدرجان، اینجا چه می‌کنی؟»گفتم: «همان شهری که تو عازم آنی، با خدایان مرا بیرون انداخته‌اند و اکنون به این روز دچار شده‌ام.»تاجر با پوزخندی گفت: «عجب بی‌شرفانی پیدا می‌شوند! آن‌ها بویی از انسانیت نبرده‌اند.»گفتم: «انسانیت؟ منظورت چیست؟»گفت: «ما انسان‌ها، انسانیم. نیازی نیست کسی به ما بگوید چه کار کنیم. اگر با عقل و منطق رفتار کنیم، کسی نیازی به امر و نهی نخواهد داشت!»گفتم: «می‌شود بیشتر توضیح دهی؟»گفت: «من انسانم، شما هم انسانی. من به شما کتک نمی‌زنم، چون انسانی و حتی از من بزرگ‌تر هستی و احترامت واجب است. وظیفه‌ی من این است که با دیگران خوب باشم و کمکشان کنم؛ این انسانیت است! من پشت سر کسی حرف نمی‌زنم؛ این انسانیت است! کارهای غیراخلاقی انجام نمی‌دهم؛ این انسانیت است!»گفتم: «چه جالب پسرم. شغلت چیست که انقدر باخردی؟»پاسخ داد: «من تاجر هستم، پدر. تجارت می‌کنم.»گفتم: «عجب تاجر خردمندی! حتماً مشتریانت خوبند و از تو راضی هستند.»پاسخ داد: «صد البته، پدرم. من اول کالا را خودم امتحان می‌کنم، بعد به دیگران می‌فروشم.»گفتم: «پس تو تاجرِ خوراک هستی؟»خندید و گفت: «آری، خوراکِ جسم…»گفتم: «نفهمیدم! جسم چی؟»گفت: «پدر جان، این زن‌ها را که می‌بینی؟ من این‌ها را برای مردان شهرها می‌برم و می‌فروشم تا آن‌ها نهایت لذت را از این زن‌ها ببرند! این‌ها از سرزمین‌های دیگر هستند…»پیش از آنکه حرفم را تمام کنم، ادامه داد: «مردان بسیاری هستند که از محصولاتم راضی‌اند. گفتم اول خودم امتحان می‌کنم؛ اگر تو هم بخواهی، چادر دیگری برایت برپا می‌کنم و با یکی از بهترینشان به بستر بروید.»گفتم: «مرتیکه احمق! تو از چیزی دم می‌زنی که اصلاً نمی‌فهمی! چطور اسم این کار را انسانیت می‌گذاری و خدا را قبول نداری؟»برگشت و شروع به فحاشی کرد: «پیرمرد، تو چه می‌دانی؟ تو جای خواب نداری و برای من از انسانیت شرط می‌گذاری؟»گفتم: «ببین، هرچه راجب انسانیت گفتی، زیر پا گذاشتی. من کار تو را به سربازان گزارش می‌دهم.»گفت: «سربازها؟ هه! آن‌ها مشتری‌های عمده‌ی من هستند!»مکثی کرد و نگاهی دقیق به من انداخت: «ولی تو یک تهدید هستی.» خنجرش را بیرون کشید تا مرا بکشد. به سمتش رفتم تا خنجر را از دستش بگیرم، اما او لگدی به سینه‌ام زد و مرا کنار آتش روی زمین انداخت. رویم نشست و خنجر را زیر گلویم گذاشت و گفت: «حالا وقت مرگت فرا رسیده است ای پیرخرفت.»دستی به آتش بردم و خاکستر‌های طبیب را در چشمانش ریختم. شروع به فریاد زدن کرد. با لگدی او را به درون آتش انداختم. در میان استخوان‌های طبیب گیر افتاد و من با چوبی سرش را در میان آتش نگه داشتم تا «انسانیت» را تجربه کند. وقتی حسابی سوخت و شرش کم شد، سراغ چادر رفتم تا زنان را آزاد کنم. پرده را کنار زدم؛ دیدم دست و پایشان بسته است و پسر نوجوانی برهنه، همراه با سگی، در آن میان است و قصد تجاوز به زنان را داشت. هنگام پیاده شدن، پسر را ندیدم؛ شاید با لباس زنانه قاطی زن‌ها شده بود، شاید مشتری آن تاجر حرامزاده بود. با این حال، پسرک گفت: «به تاجر بگو بابتش قرار است پول زیادی گیرش بیاید!»در پی یک وسیله ای گشتم و یک نیزه در بساط کاروان پیدا کردم و در حال رفتن به سمت چادر بودم که صدای جیغ بلندی شنیدم. پرده را کنار زدم؛ پسر را پیدا کردم و چندین بار نیزه را در بدنش فرو کردم. سگ پسر به سمتم حمله کرد، خیزی برداشت و دهانش را باز کرد تا گازم بگیرد. من نیزه را مستقیم در دهانش فرو کردم و از سرش خارج شد. خنجری را آنجا انداختم تا آن زن‌های بیچاره خودشان را نجات دهند و از چادر خارج شدم.چندی بعد، یکی از زن‌ها با گریه بیرون آمد. زبان مرا بلد بود و با صدای لرزان گفت: «آنها… آن‌ها خودشان را کشتند…»حیرت‌زده پرسیدم: «چرا؟ آخر چرا این‌طور شد؟»گفت: «می‌ترسیدند باز هم همین‌طور شود.»به او گفتم: «فرار کن! از اینجا برو، برو…» و او سوار بر شتری گریخت.به چادر برگشتم؛ دیدم همه‌جا پر از خون است. آن‌ها زن بودند و من نمی‌توانستم به تعدادشان قبر بکنم. تصمیم گرفتم تکه‌ای از آتش را به جان آن چادر بیندازم تا از بین بروند. امیدوارم خدایشان از دست من ناراحت نشود.چادر را به آتش کشیدم و رفتم روی همان سنگی که دختر طبیب را دیده بودم، نشستم.به خود گفتم: «این چه زندگی فلاکت‌باری‌ست! من دیگر توان ادامه دادن را ندارم.»ساعت‌ها در تفکر بودم؛ از انسانیتِ تاجر تا علومِ طبیب. آنقدر حواسم پرت بود که نفهمیدم چادر و اجساد خاکستر شده‌اند و اکنون غروب شده است!رفتم کنار آتش نشستم و به حال زنان و دختر طبیب گریستم. ناگهان صدای پای کسی را شنیدم؛ از دور، کسی با عصا به سمتم می‌آمد.مرد پیری آمد و کنارم روی زمین نشست. نیمه‌شب بود؛ نگاهی به پاهایش انداختم و با خود گفتم: «نکند از ما بهتران باشد؟» اما دیدم نه، انسان است.بدون اینکه چیزی بگویم، گفت: «من درویشم و از اینجا عبور می‌کردم که پیرمردی تنها را کنار چند دوراهی دیدم. با خود گفتم به سراغت بیایم و ببینم مشکلت چیست، ای پیرمرد؟»گفتم: «من هزاران مشکل دارم؛ با مردم، با حاکم، با همه چیز و حتی با خدا! کسانی را می‌بینم که خدا را تأیید یا رد می‌کنند، در حالی که اصلاً صلاحیت این کار را ندارند. آن‌وقت مانده‌ام که خدا حق است یا خیالی در خیالات.»گفت: «اول آنکه خدا حق است؛ ولی تو هم داستانت را بگو، می‌شنوم.»کل داستان این چند روز را با جزئی‌ترین حالات برایش تعریف کردم. سپس درویش شروع به سخن گفتن کرد:«ای پدر! بدان تعصب در هر چیزی ناپسند است. ما نباید کورکورانه از چیزی پیروی کنیم؛ باید عقل داشته باشیم و بتوانیم درست را از غلط تشخیص دهیم. ابتدا باید درست و غلط را بشناسیم و این را دین به ما می‌گوید. ما انسان‌ها کامل نیستیم؛ این حقیقتی است که هرکس خلافش را بگوید، سخت در اشتباه است. چون اساسِ این ادعا غلط است؛ انسانی که خود ناقص است، چطور می‌تواند خویش را کامل خطاب کند؟در مورد علوم برایت بگویم؛ علم‌ها بسیارند و ما بسیاری از آن‌ها را نمی‌شناسیم. گاه با شناختشان بی‌‌خدا می‌شویم، چون نمی‌دانیم که خدا دانایِ به همه آن‌هاست. علوم تنها سرگرمی‌هایی برای ارضای جسممان هستند. برخی انسان‌ها مانند تاجرانی هستند که نقاب انسانیت به چهره می‌زنند، اما می‌بینی که در نهایت چه می‌شود.در وجود خدا شک نکن؛ همین که تو در این کویر زنده‌ای، یعنی خدا خواسته است؛ همچنان که گذراندن این اتفاقات هم به خواست او بوده است.»پرسیدم: «پس اگر خدا حق است، چطور این همه ظلم در جهان شکل می‌گیرد و این اتفاقات رخ می‌دهد و…؟»گفت: «خدا گفته است که به ما حق انتخاب داده تا خودمان مسیرمان را برگزینیم. اگر قرار بود خودش دخالت کند که دیگر زندگی معنی نداشت. این زندگی برای تجربه کردن و درس گرفتن است؛ باشد که از آن سربلند بیرون آییم. دل انسانی را نشکنیم، کسی را آزار ندهیم و خیلی کارهای دیگر… هرکس ظلم کند، عاقبتش را در این دنیا و آن دنیا خواهد دید. سعی کن انسان درستی باشی و دیگر کفر نگویی.خدا از درک ما خارج است و نمی‌توانیم او را با کلمات انسانی توصیف کنیم. کلمات و جملات انسان‌ها به هر نحوی محدودکننده هستند. انسان محدود است، انسان کم است؛ انسان فقط انسان است و دست‌ساخته‌هایش نیز دست‌ساخته‌ی انسانی است که کامل نیست. ما باید سعی کنیم کامل شویم، خودمان را ارتقا دهیم و خویش را کشف کنیم تا زندگی، خدا و هستی را درک کنیم.»با تفکر عمیق به خواب رفتم؛ قبل از خواب به وجود خدا فکر کردم و به حرف‌ها و اتفاقاتی که گذشته بود…صبح بود، اما از خواب بیدار نشدم؛ گویی از خواب به خوابی دیگر رفته بودم و با این دنیا خداحافظی کرده بودم. درویش به سراغم آمد، اما هرچه صدایم زد، بیدار نشدم؛ واقعاً مرده بودم. درویش با آرامش و احترام، مراسم خاک‌سپاری‌ام را برگزار کرد و مرا در دل همان کویر پرماجرا دفن کرد.باشد که خدا رحمتش کند؛ پیرمرد بیچاره در آزمونی سخت قرار داشت. بعد از اینکه دفنش کردم، داستانش را نوشتم و خودش را هم دفن کردم، کتاب را باخود نگه میدارم تا آیندگان به این اتفاقات بیندیشند و تصمیم بگیرند حق با کیست.با احترام، درویشی رهگذر. باشد که خدا مرا نیز رحمت کند.پایان. امیدوارم از این داستان خوشتان آمده باشد.</description>
                <category>علی اصغر فتحی خواه</category>
                <author>علی اصغر فتحی خواه</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 11:40:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا قدیم بهتر بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharfathikhah/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-izx6vi8tmrju</link>
                <description>سوالی ذهنم رو درگیر کرده است، اینکه چرا قدیمتر ها بهتر بود؟ چرا هرچیزی قدیمیش بهتر بود؟چرا همه چیز انقدر تغییر کرده؟چرا طعم بستنی های قدیمی با الان فرق داشت؟چرا کتاب ها صفحه های با کیفیت تر و کلفتی داشتند؟چرا نوشابه ها گاز دار تر بودند؟چرا مداد رنگی ها با کیفیت بودند؟چرا چیپس و پفک ها حجمشون بیشتر بود؟چرا بدنه ماشین ها کلفت تر بود؟چرا شب ها با صفا تر بود؟چرا بازی و فیلم های قدیمی با کیفیت تر بودند؟چرا دنیا یه رنگ دیگه بود؟و خیلی چرا های دیگه...مسئله این است که آیا قدیم تر همه چیز بهتر بود؟یا شاید در دوران کودک و نوجوانی این اتفاق ها باحال تر هستند؟چون اگر حساب کنیم همین الان درحال زندگی کردند در قدیم کسانی هستیم که از سال 90 به بالا به دنیا اومدند... یه جورایی اینها چند سال دیگه میگن یادش بخیر قدیم بهتر بود....پس آیا این قدیم بهتر بود یک چیز جاودانه است یا خیر؟ قطعا جاودانه است که در هر نسلی میماند و تقویت میشود.به هر حال من کاری به این کار ها ندارم، چون بخواهیم حساب کنیم به این صورت است که مرور خاطرات برایمان جذاب است ولی این گونه نیست!درست است که ممکن است بستننی که 10 سال پیش تولید میشد با چیزی که الان تولید میشه یکی باشه... ولی قول میدم که اینطور نیست فرق دارد...من مطمئن هستم که قدیم تر ها یه چیزی بود که الان نیست. شاید شما به خاطرات و زمان کودکی ربط دهید ولی اینگونه نیست من نمیخوام بپذیرم که این گونه است زیرا مطمئنم که یک دلیلی دارد و آن دلیل چیست؟اگر دلیلش را میدانید به من نیز بگویید و اگر چرایی را جا انداختم نیز بگویید.</description>
                <category>علی اصغر فتحی خواه</category>
                <author>علی اصغر فتحی خواه</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 19:40:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی بود و یکی نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharfathikhah/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-tdmry0nze3or</link>
                <description>روزی روزگاری در گذشته‌های دور، در سیاره‌ای نامعلوم، دسته‌ای از موجودات زندگی می‌کردند... هنوز آمار دقیقی از تعداد آن‌ها در آن سیاره در دست ما نیست، ولی زیاد هستند... خیلی زیاد.موجوداتی شبیه به ما؛ دارای دو دست، دو پا، دو گوش و دو چشم. آن‌طور که مشخص بود از تمدن هم چیزهایی می‌دانند؛ برای خودشان خانه دارند، وسایل نقلیه دارند و خیلی چیزهای دیگر. طبق تحقیقاتی که داشتیم، متوجه ارتباطات عجیب آن‌ها شدیم. آن موجودات با اینکه در مقابل عظمت سیاره‌شان چیزی نبودند (درست مثل ما)، اما مثل ما ارتباطات پیچیده‌ای داشتند.گهگاهی روی گزینه‌های مشخصی کار می‌کردیم و دایره ارتباط آن‌ها را با بقیه موجودات می‌سنجیدیم و نتایج جالب بود! هنوز برای آن موجودها اسمی پیدا نکرده بودیم، ولی خب خیلی شبیه به ما بودند. می‌خواستیم «نسخه دوم نسل خودمان» صدایشان کنیم، ولی این اسم طولانی بود. چون بار اولی بود که در دنیا و بیرون کهکشان خودمان چنین چیزی را می‌دیدیم، اسمشان را «نِگ» گذاشتیم؛ مخفف «نسخه گمشده». از این به بعد راجع به نِگ‌ها صحبت می‌کنم.در تیم تحقیقاتی ما روال این‌طور بود که هرکسی روی یک نِگ مشخص تمرکز می‌کرد و او را یک سال کامل زیر نظر می‌گرفت و باید یک ارائه از ارتباطات او آماده می‌کرد. هدف شرکت تحقیقاتی ما این بود که با درک ارتباط نِگ‌ها، بتوانیم بعداً با خودشان ارتباط بگیریم. در این سو، مأموریتی به من سپرده شد تا روی یک نِگ خاص تمرکز کنم. البته این یک سالی که می‌گویم سالِ سیاره خودمان است؛ یک سال در سیاره آن‌ها خیلی کمتر از چیزی است که ما تجربه می‌کنیم!به تاریخ خودمان ۳ یا ۴ ماهی می‌گذشت. نِگِ من موجود خیلی عجیبی بود؛ دایره ارتباطی خاصی داشت، به این صورت که با بقیه نِگ‌های هم‌سن و سال خودش خوب برخورد می‌کرد و عاشق ارتباط با بقیه بود، ولی بعضی وقت‌ها حس می‌کردم تنهایی را بیشتر دوست دارد، چون در تنهایی‌هایش کارهایی می‌کرد که با بقیه نِگ‌ها انجام نمی‌داد. با این کارش یک‌سری ارتباط بین نِگ‌ها و خودمان پیدا کردم و در تحقیقاتم آن‌ها را به هم متصل کردم. خوشحال بودم که قرار است در ارائه بزرگم حسابی بترکانم و بگویم که من راه ارتباطی بین نِگ‌ها و خودمان را پیدا کرده‌ام!ولی چیزی مرا اذیت می‌کرد. دستگاه‌های پیشرفته‌ای که ما اختراع کرده بودیم می‌توانست لایه‌ای از فکرهای نِگ‌ها را به ما نشان بدهد تا بفهمیم داستان از چه قرار است. جدا از این حرف‌ها، این دستگاه روی خودمان هم خوب کار می‌کرد! :)))) در شرکت با استفاده از دستگاه فهمیدم که یک زوج عاشق بین ما هست و هر لحظه هر جفتشان به هم‌دیگر فکر می‌کنند... آه، خیلی بد‌م نه؟ نباید به آن همه افکار عاشقانه و رمانتیک گوش می‌دادم... آن‌قدر زیاد بود که گاهی دل من هم چنین ارتباطی را بین خودمان می‌خواست. خلاصه هر وقت که حوصله‌ام سر می‌رفت، سرِ آن دستگاه را کج می‌کردم و به داخل شرکت می‌گرفتم و هرکسی را که می‌خواستم آنالیز می‌کردم. این کارم بد بود، دوست نداشتم کسی را دزدکی آنالیز کنم ولی خب باحال هم بود! یادم هست آن‌قدر این کار را انجام دادم که حتی حواسم از مأموریتی که داشتم پرت می‌شد و می‌دیدم آه! چه صحنه‌هایی را از نِگ خودم از دست داده‌ام.به‌هر‌حال برگردیم سر نِگ خودم که باید راجع به او تحقیق می‌کردم. فکرهای قسمت بالایی بدنش جالب بود. برخلاف ما، فکرهای نِگ‌ها مثل لایه‌ای بود که دور تا دور بدنشان را می‌گرفت و حتی وقتی با هم ارتباط می‌گرفتند، این لایه‌های افکاری با هم مخلوط می‌شد و گاهی باعث می‌شد مثل ما خوشحال یا غمگین باشند. این هم چیزی بود که من در تحقیق خودم نوشتم تا حتماً ارائه بدهم.در تحقیقاتم به یک نکته رسیدم: نِگ من تنها بود، شب‌ها غمگین بود و دور تا دورش پر از لایه‌های عجیبی بود که حتی گاهی باعث می‌شد نتوانم خودش را ببینم! برای همین حس کارآگاهی من گل کرد و رفتم ببینم چه چیزی یا چه نِگی روی او تأثیر گذاشته. هر چقدر می‌گشتم چیزی دستگیرم نمی‌شد. ارتباط نِگ‌ها بسی عجیب بود! انگار با کدی چیزی رمزنگاری شده است و من هیچ نمی‌فهمیدم، ولی به‌هر‌حال باز هم در تحقیقم نوشتم که برایتان تعریفش کنم.نِگ‌ها از نظر من سازوکار عجیبی داشتند. با اینکه سیاره‌شان از ما کوچک‌تر بود، انتظار داشتم حداقل موجودات شادی را مشاهده کنم، ولی آن‌ها هم مثل ما، با اینکه در مقابل سیاره‌شان هیچ بودند، مشکلاتی داشتند که از کل کهکشان‌هایی که تا الان کشف کردیم بزرگ‌تر بود! یا حداقل آن‌ها آن‌قدر بزرگش کرده بودند؛ مثل ماها که خیلی وقت‌ها این کار را می‌کنیم.تقریباً در ماه‌های هفتم و هشتم از یک‌سالم بود که داشتم روی نِگم تحقیق می‌کردم. یک‌جورایی مثل بچه یا برادر یا خواهر خودم شده بود. برایم عجیب بود که با یک موجود ناشناخته چنین ارتباطی بین خودم و او در نظر بگیرم. در کل خیلی از او شناخت داشتم و گاهی نگرانش بودم، چون حس می‌کردم مشکلات الکیِ بزرگی دارد؛ انگار خودش را در میان تمام نِگ‌های دیگر گم کرده بود و من دنبال راهی بودم تا خودش را به خودش برگردانم.ولی جزو قوانین ما این بود که حق نداریم ارتباطی با نِگ‌ها برقرار کنیم (تا بعد از تأیید رئیس کل)، ولی خب در این دوره زمانه کی به حرف رئیسش گوش می‌دهد؟ اگر چنین کسی را پیدا کردید با دستگاه‌هایی که مغز را اسکن می‌کنند مغزش را اسکن کنید، اگر مغزی دیدید حتماً من را خبر کنید...! خب به‌هر‌حال من ارتباط نگرفتم (به‌صورت کلامی یا هرچی)، ولی سعی کردم دستکاری‌ای در زندگی او ایجاد کنم؛ با ارسال یک‌سری امواج رادیویی که به نِگم بفهمانم: «خودت را پیدا کن، تو با ارزشی، تو مشکلی نداری...». الان که دارم این‌ها را می‌گویم به بعضی از همکارهایم حسودی‌ام می‌شد؛ بعضی از آن‌ها نِگ‌هایی داشتند که اصلاً هیچ مشکلی نداشتند یا با مشکل‌هایشان کنار می‌آمدند و توانستند ارائه‌های خفنی را در روز ارائه تحقیقات به رئیس‌ها تحویل دهند.برگردیم سر داستان نِگم. من دلم برایش می‌سوخت؛ شاید اصلاً دل‌سوختن برای نِگ‌ها حسی بود که وجود نداشت! پس یک‌جورایی دوست داشتم کمکش کنم ولی بلد نبودم و این مرا خیلی خیلی ناراحت می‌کرد، چون دوست نداشتم آن نِگ را از دست بدهم؛ او حاصل یک عمر تحقیقات من بود! دوست داشتم ارائه خفنی بدهم... ولی خب هنوز سر از کارش در نیاورده بودم تا اینکه یک شب... در شبی از ماه یازدهم صحنه دلخراشی را دیدم. هر چقدر محل زندگی نِگم را بررسی می‌کردم، هیچ لایه‌ای از افکار را نمی‌دیدم و هیچ علائمی از حیات هم پیدا نمی‌شد. ترسیدم نِگم از تنهایی یا غم‌هایش مرده باشد و این ترسم درست بود... آه بله، نمی‌دانم چطور ولی نِگ من دیگر روحی نداشت، دیگر دایره فکری نداشت، دیگر گرمایی نداشت. در آن لحظه بود که خواستم دست از تحقیقاتم بکشم و تسلیم بشوم و بگویم من نتوانستم تحقیقاتم را کامل کنم (چون دوست نداشتم این داستان تلخ را به زبان بیاورم)...ولی شاید باورتان نشود، نتوانستم! خودم دست‌به‌کار شدم. با استفاده از تکنولوژی‌ای که داشتیم سعی کردم از میلیون‌ها سال نوری آن‌طرف‌تر زندگی را به نِگم برگردانم و این کار شدنی بود! به قول رئیسِ فناوری‌مان، هیچ کاری در سال ۳۰۳۰ غیرممکن نیست! و راست هم می‌گوید. و من این کار را کردم؛ زندگی را به بدن بی‌جان نِگم برگرداندم و همراه با زندگی، نشانه‌هایی فرستادم تا بفهمد که این زندگی ارزشش را دارد و باید ادامه دهد... تنها چند هفته به پایان یک سال تحقیق من روی نِگم مانده بود و من خوشحال بودم از اینکه هم یک موجود زنده دارم و هم یک لیست از چیزهای شگفت‌انگیزی که باید می‌گفتم.راستی، در یکی از شب‌ها اشتباهی سرِ دستگاه نشان‌دهنده افکار را برگرداندم روی یکی از همکارهایم. من دوستش داشتم و دوست داشتم ببینم او هم مرا دوست دارد یا نه... و دیدم بله!!!! او مرا دوست ندارد :/// حسابی ناراحت شدم، گفتم چطور ممکن است؟ من که دوستش دارم، او هم باید من را دوست داشته باشد... ولی خب نشد. البته دارم راجع به کسی صحبت می‌کنم که الان همسر من است :))))) همان همکارم بعد از ارائه من، چنان عاشقم شد که خودم هم باورم نمی‌شد... از این رو تصمیم گرفتم که دیگر کسی را پیش‌بینی نکنم؛ به هرکسی باید فرصتی داد تا ببینی چطور از آن فرصت استفاده می‌کند.۱۲ ماه سپری شد، من هم ارائه‌ام را برای رئیس‌های شرکت آماده کرده بودم و برایشان توضیح دادم. دهان‌هایشان باز مانده بود و سیلی از آب دهان در حال جاری شدن در کف آزمایشگاه بود... فکر کنم به خاطر جملاتی بود که گفتم. یادم هست این‌ها را گفتم: «من بعد از ۱۲ ماه تحقیق روی یک نِگ مشخص به این نتیجه رسیدم که این موجودات هرچند شبیه ما هستند، ولی با ما خیلی فرق دارند. این‌ها به دنبال همه‌چیز می‌گردند و حتی به وجود ما نیز فکر کرده‌اند! برای هر چیز دلیلی می‌آورند و برای هر چیزی اسمی می‌گذارند. از این رو فهمیدم اسم کهکشانِ آن‌ها، آن‌طوری که صدایش می‌زنند &quot;کهکشان راه شیری&quot; است و نام سیاره‌شان هم &quot;زمین&quot; است!» (اینجا بود که همه چشم‌هایشان دوبرابر شده بود...) «و ما را موجودات فضایی خطاب می‌کنند و به سختی دنبال ما هستند، ولی خب دستگاه‌های ضعیفی دارند... در کل به نظرم نِگ‌ها موجودات عجیبی هستند؛ بهتر است که بیشتر روی آن‌ها کار کنیم و به جای تحقیق و کاوش، به آن‌ها کمک کنیم. با تشکر، پایان تحقیق راجع به نِگ شماره ۸,۱۲۹,۰۷۱,۲۴۱ از سیاره آبی‌رنگ.»و این‌طوری بود که صدای دست‌ها بالا رفت و من هم خیلی خیلی خوشحال بودم.هرچند از این داستان زمان زیادی نمی‌گذرد ولی به‌هر‌حال گهگاهی برای نِگ قدیمی‌ام سیگنال‌هایی می‌فرستم تا کمکش کنم که به زندگی‌اش در آن سیاره عجیب ادامه دهد. الان همراه همسرم روی سیاره دیگری کار می‌کنیم. این سیاره ترسناک‌تر از سیاره قبلی است و نمی‌دانم که چه چیزی در انتظارمان است، اما امیدوارم که چیزهای باحالی باشد...خوشحالم که این پیغام به دست تو رسید. شاید الان صدان قطع بشود چون در مسیری که طی می‌کنیم مانع‌های زیادی هست که سیگنال‌ها را خراب می‌کند... ب...ه ام..ی...د دیدا.........</description>
                <category>علی اصغر فتحی خواه</category>
                <author>علی اصغر فتحی خواه</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 23:42:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی شاهان: یک سفر در تاریخ شطرنج از هند باستان تا دنیای امروز</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharfathikhah/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-h3v5g9el9nu0</link>
                <description>مقدمه: داستان ۶۴ خانه سیاه و سفیدشطرنج صرفاً یک بازی روی تخته‌ای چوبی نیست؛ بلکه یک تاریخ زنده است. دنیایی کوچک که در طول ۱۵۰۰ سال، همچون آینه‌ای تمام‌نما، بازتابی از جنگ‌ها، سیاست‌های دربار، هنر و دانش بشری بوده است. این صفحه با خانه‌های متضادش، صحنه‌ای است که تاریخ و فرهنگ بر آن روایت می‌شود. داستان شطرنج، قصه سفر یک ایده است؛ ایده‌ای که از فرهنگی به فرهنگ دیگر کوچ کرده و در هر توقف، جامه‌ای نو بر تن کرده است. این مقاله، این سفر هیجان‌انگیز را دنبال می‌کند؛ از روزی که به عنوان یک شبیه‌ساز جنگی در هند باستان متولد شد تا امروز که ذهن بزرگ‌ترین ریاضیدان‌ها و مهندسان کامپیوتر را به چالش می‌کشد.این بازی مانند یک «دماسنج فرهنگی» عمل کرده است. وقتی شطرنج از هند به ایران، سپس به جهان عرب و سرانجام به اروپا رسید، قوانین، ظاهر مهره‌ها و حتی هدف آن دستخوش تحول شد. این تغییرات بی‌دلیل نبودند، بلکه انعکاسی از ساختار جامعه، توزیع قدرت و جهان‌بینی آن فرهنگ‌ها بودند. برای مثال، تبدیل مهره‌های جنگی مانند فیل و ارابه به شخصیت‌های درباری مثل اسقف و قلعه، نشان‌دهنده تغییر ارزش‌های اجتماعی بود. یا هنگامی که در اروپای قرن پانزدهم، «وزیر» ناگهان به قدرتمندترین مهره بازی بدل شد، نمی‌توان این رویداد را از ظهور ملکه‌های قدرتمندی چون ایزابلا اول کاستیا جدا دانست. شطرنج همواره خود را با میزبان جدیدش تطبیق داده و رمز ماندگاری‌اش نیز همین بوده است.بخش اول: تولد – از ارتش هند تا دربار ایرانفصل ۱: چاتورانگا – یک ارتش چهاربخشیریشه‌های شطرنج در غبار تاریخ پنهان است، اما اغلب مورخان بر این باورند که این بازی حدود قرن ششم میلادی در امپراتوری گوپتای هند متولد شد. نام اولیه‌اش «چاتورانگا» بود؛ واژه‌ای سانسکریت به معنای «چهار عضو» که به چهار بخش اصلی ارتش هند باستان اشاره داشت: پیاده‌نظام (پاداتی)، سواره‌نظام (آشوا)، فیل‌های جنگی (گاجا) و ارابه‌ها (راتا). بازی روی یک صفحه ۸×۸ به نام آشتاپادا انجام می‌شد و دو اصل بنیادین داشت که تا امروز باقی مانده‌اند: نخست، هر مهره قدرت و حرکتی منحصربه‌فرد داشت و دوم، سرنوشت بازی به بقای یک مهره، یعنی شاه (راجا)، وابسته بود.تصویری از یک صفحه چاتورانگایک سرنخ جالب از قدمت چاتورانگا، اهمیت مهره ارابه (راتا) است که بعدها به «رخ» امروزی تبدیل شد. در قرن ششم میلادی، ارابه‌ها دیگر در میدان‌های نبرد هند نقش کلیدی نداشتند و سواره‌نظام جایگزین آن‌ها شده بود. اینکه ارابه یکی از قدرتمندترین مهره‌های بازی است، نشان می‌دهد که چاتورانگا در دوره‌ای طراحی شده که ارابه‌ها حقیقتاً سرنوشت جنگ را رقم می‌زدند. این مهره همچون یک «اثر انگشت تاریخی» است که بازی را به یک دوره خاص از تاریخ نظامی گره می‌زند.فصل ۲: شطرنج – وقتی یک بازی، هنری سلطنتی می‌شودسفر این بازی از هند به ایران، در دوران پادشاهی خسرو انوشیروان (۵۳۱–۵۷۹ میلادی) آغاز شد. افسانه‌ای مشهور روایت می‌کند که سفیری از هند، بازی را با مهره‌هایی از زمرد و یاقوت به دربار ایران آورد و آن را همچون معمایی برای خردمندان دربار مطرح کرد؛ معمایی که وزیر دانای خسرو، بزرگمهر، آن را گشود. نام بازی از چاتورانگا به چترنگ در زبان پهلوی و پس از ورود اسلام به ایران، به شطرنج تغییر یافت.نوآوری‌های ایرانیایرانیان دو قانون کلیدی را به بازی افزودند که ماهیت آن را برای همیشه دگرگون کرد:۱. هشدار «شاه» (کیش): در چاتورانگا، بازیکن می‌توانست بدون اخطار قبلی شاه حریف را بزند و بازی را تمام کند. ایرانیان قانون «کیش» را معرفی کردند. از این پس، هرگاه شاه مورد حمله قرار می‌گرفت، مهاجم موظف به اعلام آن بود. این قانون، پایان‌های ناگهانی و تصادفی را حذف و بازی را عمیقاً استراتژیک‌تر کرد.۲. پایان قطعی با «شاه مات»: در ادامه، ایرانیان قانونی تکمیلی وضع کردند: شاه نمی‌تواند به خانه‌ای برود که در آنجا مورد تهدید قرار گیرد یا در وضعیت کیش باقی بماند. این قانون، شاه را «گرفتنی‌ناپذیر» کرد و «شاه مات» (برگرفته از عبارت فارسی «شاه مات» به معنی «شاه درمانده و بی‌دفاع است») را به تنها راه پیروزی در بازی تبدیل نمود.این دو نوآوری، جوهره بازی را تغییر دادند. هدف دیگر «زدن» شاه نبود، بلکه «به دام انداختن» او بود. این تحول، شطرنج را از یک شبیه‌سازی جنگی صرف، به یک مسئله منطقی و انتزاعی ارتقا داد. همین امر سبب شد تا مطالعه شطرنج به عنوان یک علم آغاز شود و نخستین تحلیل‌های گشایش‌ها (تعبیئات) و مسائل (منصوبات) توسط استادان بزرگی چون الصولی در جهان اسلام تدوین گردد. این لحظه، تولد نظریه شطرنج بود.برای مطالعه بیشتر:کتاب: &quot;A History of Chess&quot; نوشته H.J.R. Murray - جامع‌ترین مرجع آکادمیک در مورد تاریخ شطرنج.وب‌سایت: مقاله تاریخچه شطرنج در وب‌سایت Chess.com - خلاصه‌ای روان و معتبر از ریشه‌های بازی.دانشنامه: مدخل شطرنج در دانشنامه ایرانیکا (Encyclopædia Iranica) - تمرکز ویژه بر نقش ایران در تحول بازی.بخش دوم: دگردیسی – سفر به غرب و هویتی جدیدفصل ۳: مهره‌ها داستان می‌گویند – یک تغییر قیافه فرهنگیاین بخش، روایتی از سرگذشت مهره‌های شطرنج است. هنگامی که شطرنج در قرن دهم از طریق اسپانیای اسلامی (اندلس) و ایتالیا به اروپا راه یافت، اروپاییان که با برخی از این مهره‌ها بیگانه بودند، آن‌ها را بر اساس جهان‌بینی و ساختار اجتماعی خود بازتعریف کردند.رخ (Rukh → Castle): این مهره در اصل ارابه جنگی (راتا) بود که در فارسی رخ نامیده می‌شد. با ورود به اروپا، شباهت آوایی واژه فارسی «رخ» با کلمه ایتالیایی Rocca (به معنی قلعه)، باعث شد اروپاییان به تدریج شکل این مهره را به یک برجک قلعه تغییر دهند.اسب (Asp → Knight): اسب تقریباً بدون تغییر باقی ماند. از ابتدا نماینده سواره‌نظام (آشوا/اسب) بود و حرکت L شکل و منحصربه‌فردش نیز حفظ شد. در اروپا، این مهره به نماد شوالیه، یکی از مهم‌ترین چهره‌های جامعه فئودالی قرون وسطی، تبدیل شد.فیل (Gajah/Pil → Bishop): این مهره یکی از جالب‌ترین دگردیسی‌ها را تجربه کرد. در اصل، فیل جنگی بود. در جهان اسلام که تصویرگری موجودات زنده مکروه شمرده می‌شد، مهره‌ها شکلی انتزاعی یافتند و فیل معمولاً با دو برآمدگی کوچک به نشانه عاج‌هایش طراحی می‌شد. اروپاییانی که تا آن زمان فیل ندیده بودند، این دو برآمدگی را با کلاه دوشاخ اسقف‌های مسیحی اشتباه گرفتند. به همین دلیل، نام این مهره در انگلیسی به Bishop (اسقف) تغییر یافت که نشان‌دهنده نفوذ و قدرت کلیسا در آن دوران بود.فصل ۴: گامبی وزیر – قدرت، سیاست و بازی مدرناین فصل به بزرگ‌ترین انقلاب در تاریخ شطرنج می‌پردازد: تبدیل وزیر ضعیف به ملکه‌ای قدرتمند.۱. جد ضعیف: در چاتورانگا و شطرنج قدیم، مهره کنار شاه، وزیر (فرز) نام داشت. این مهره بسیار ضعیف بود و تنها می‌توانست یک خانه در جهت قطر حرکت کند. ۲. انقلاب قرن پانزدهم: حدود سال ۱۴۷۵ میلادی در اسپانیا، این مهره از نو متولد شد. حرکت آن به ناگاه ترکیبی از حرکت رخ و فیل شد و آن را به قدرتمندترین مهره صفحه تبدیل کرد. این بازی جدید را «شطرنج ملکه» یا حتی با طعنه «شطرنج زن دیوانه» می‌نامیدند. ۳. تأثیر ملکه ایزابلا: این تغییر بزرگ، تصادفی نبود. این رویداد دقیقاً هم‌زمان با اوج قدرت ملکه ایزابلا اول کاستیا، یکی از قدرتمندترین فرمانروایان زن در تاریخ اروپا، رخ داد. وزیر جدید شطرنج، قوی‌ترین مهره صفحه بود، اما سرنوشت‌سازترین نبود (چرا که بازی همچنان با مات شدن شاه تمام می‌شد)؛ درست مانند خود ایزابلا که قدرتی عظیم داشت اما پادشاه نبود. نفوذ او و فضای فرهنگی آن عصر، حضور یک مهره زن قدرتمند را بر صفحه شطرنج کاملاً طبیعی جلوه داد.ایزابل یکمفصل ۵: استاندارد کردن میدان جنگدر قرن نوزدهم، با رونق مسابقات بین‌المللی، نیاز به یک طراحی استاندارد برای مهره‌ها احساس شد. در سال ۱۸۴۹، طراحی ساده و در عین حال زیبای «استونتون» (Staunton) که توسط ناتانیل کوک ارائه و توسط قهرمان وقت، هوارد استونتون، تأیید شد، به سرعت به استاندارد جهانی بدل گشت و تا امروز نیز باقی مانده است.مجموعه شطرنج استانتونبرای مطالعه بیشتر:کتاب: &quot;The Immortal Game: A History of Chess&quot; نوشته David Shenk - روایتی داستانی و جذاب از تحولات فرهنگی شطرنج.مقاله: The History of the Chess Pieces - بررسی تکامل هر یک از مهره‌ها به صورت جداگانه.مقاله تحلیلی: Birth of the Chess Queen - مقاله‌ای آکادمیک در مورد ارتباط بین ظهور وزیر قدرتمند و ملکه‌های اروپایی.بخش سوم: شطرنج به زبان ملل و مهره‌های فراموش‌شدهفصل ۶: گشایش‌ها و دفاع‌های ملیشطرنج زبانی بین‌المللی است، اما هر ملتی لهجه خاص خود را به آن افزوده است. بسیاری از حرکات آغازین بازی که به «گشایش» یا «دفاع» مشهورند، به نام کشورها یا شهرهایی نام‌گذاری شده‌اند که بازیکنانشان آن سبک را توسعه داده‌اند. این نام‌ها نقشه‌ای از جغرافیای تفکر شطرنجی هستند:بازی ایتالیایی (Italian Game): یکی از قدیمی‌ترین گشایش‌های ثبت‌شده.دفاع فرانسوی (French Defense): نام‌گرفته از یک بازی مکاتبه‌ای بین پاریس و لندن.گشایش انگلیسی (English Opening): توسط هوارد استونتون انگلیسی محبوب شد.بازی اسپانیایی (Spanish Opening): به نام یک کشیش اسپانیایی قرن شانزدهم.دفاع‌های هندی (Indian Defenses): به دلیل رویکرد غیرمستقیم و استراتژیکشان این نام را گرفته‌اند.و اما ایران؟با توجه به نقش محوری ایران در تکامل شطرنج، این پرسش مطرح می‌شود که آیا گشایشی به نام ایران وجود دارد؟ در منابع کلاسیک، نامی رسمی و شناخته‌شده ثبت نشده است. با این حال، تأثیر ایران بر شطرنج بسیار عمیق‌تر از نام‌گذاری چند حرکت اول است. درحالی‌که بسیاری از ملت‌ها «لهجه» خود را به بازی افزودند، ایران «دستور زبان» و «هدف نهایی» آن را تعریف کرد. ایرانیان با ابداع مفاهیم «کیش» و «شاه مات»، بازی را از یک درگیری ساده برای حذف مهره شاه، به هنر استراتژیک به دام انداختن او تبدیل کردند. در واقع، ایرانیان پایان بازی را از همان ابتدا نوشتند. آن‌ها نگفتند «چگونه بازی را شروع کنیم»، بلکه گفتند «بازی چگونه باید تمام شود». و این، نشان از هوش و نگاه عمیق ایرانی به این بازی سلطنتی دارد.فصل ۷: شطرنج تیمور لنگ و مهره‌های فراموش‌شدهبازی ۸×۸ تنها نسخه شطرنج نیست. یکی از پیچیده‌ترین نسخه‌ها، شطرنج تیمور لنگ (شطرنج بزرگ) است. این بازی روی یک صفحه بزرگ ۱۰×۱۱ انجام می‌شد و مهره‌های عجیبی مانند زرافه، ماشین جنگی (دبابه) و البته شتر (جمال) داشت. حرکت شتر به صورت یک پرش (۱،۳) بود؛ مانند یک اسب کشیده. این بازی‌های متنوع نشان می‌دهند که تعادل قدرت در شطرنج امروزی، تنها حالت ممکن نبوده و بی‌نهایت دنیای استراتژیک دیگر نیز می‌توانست وجود داشته باشد.شطرنج تیموریبرای مطالعه بیشتر:وب‌سایت: The History of Chess Variants - یک مرجع کامل برای انواع شطرنج‌های تاریخی از جمله شطرنج تیمور لنگ.دانشنامه: بخش گشایش‌های شطرنج در ویکی‌پدیا - فهرستی جامع از گشایش‌ها و تاریخچه نام‌گذاری آن‌ها.بخش چهارم: زندگی پنهان صفحه – ریاضیات، منطق و افسانهفصل ۹: پاداش غیرممکن امپراتورمشهورترین افسانه شطرنج، داستان مخترع آن (سِسا) است که از پادشاه پاداشی به ظاهر ناچیز طلب می‌کند: برای خانه اول یک دانه گندم، برای خانه دوم دو دانه، و به همین ترتیب برای هر خانه دو برابر خانه قبلی. پادشاه این درخواست را می‌پذیرد، اما خزانه‌دارش به زودی متوجه حقیقت هولناک ریاضی می‌شود: تعداد کل گندم‌ها (۱-²⁶⁴) عددی نجومی است که تولید گندم تمام جهان برای صدها سال نیز کفاف آن را نمی‌دهد. این افسانه، نمایشی قدرتمند از مفهوم رشد نمایی است.مسئله گندم و صفحه شطرنجفصل ۱۰: هزارتوی ذهن – معماهای کلاسیک ریاضیصفحه شطرنج الهام‌بخش مسائل عمیق ریاضی بوده است:۱. معمای هشت وزیر (Eight Queens Puzzle): چگونه هشت وزیر را در صفحه قرار دهیم که هیچ‌کدام یکدیگر را تهدید نکنند؟ این مسئله از بین بیش از ۴.۴ میلیارد حالت ممکن، تنها ۹۲ راه‌حل دارد. ۲. گشت اسب (Knight&#039;s Tour): آیا یک اسب می‌تواند طوری حرکت کند که از هر خانه صفحه دقیقاً یک بار عبور کند? این مسئله که در ریاضیات به «مسیر همیلتونی» مشهور است، بیش از ۲۶ تریلیون راه‌حل دارد.فصل ۱۱: بازی متافیزیکی – شطرنج به مثابه استعاره‌ای از زندگیدر فرهنگ و ادبیات ایران، شطرنج فراتر از یک بازی بود؛ استعاره‌ای از نبرد کیهانی، اراده آزاد و سرنوشت. صفحه شطرنج، عرصه دنیاست؛ مهره‌ها، انسان‌ها؛ و بازیکن نامرئی، تقدیر یا خداوند است. شاعران بزرگی چون فردوسی و مولانا از شطرنج برای بیان مفاهیمی چون استراتژی، فداکاری، آسیب‌پذیری شاهان و قدرت نهفته در یک سرباز ساده بهره بردند.برای مطالعه بیشتر:وب‌سایت: MathWorld - Chess - مقالاتی دقیق در مورد مسائل ریاضی مرتبط با شطرنج مانند معمای هشت وزیر و گشت اسب.مقاله: The Wheat and Chessboard Problem Explained - توضیحی ساده و کامل از افسانه گندم.ادبیات: مطالعه &quot;رباعیات خیام&quot; و &quot;شاهنامه فردوسی&quot; که در آن‌ها اشارات متعددی به شطرنج به عنوان نمادی از تقدیر و زندگی شده است.نتیجه‌گیری: مات ابدیسفر شگفت‌انگیز شطرنج را مرور کردیم: از تولدش به عنوان شبیه‌ساز جنگ در هند، تا تبدیل شدنش به یک علم در دربار ایران، دگردیسی انقلابی‌اش در اروپای رنسانس و جایگاه امروزی‌اش به عنوان معیاری برای هوش. شطرنج زنده ماند، زیرا توانست آینه فرهنگی باشد که به آن پا می‌گذاشت. این گزارش با نگاهی به آینده بازی در عصر هوش مصنوعی به پایان می‌رسد؛ حتی اگر کامپیوترها از ما بهتر بازی کنند، ارزش شطرنج به عنوان ابزاری برای تفکر، یک اثر هنری و یک داستان انسانی، هرگز از بین نخواهد رفت.</description>
                <category>علی اصغر فتحی خواه</category>
                <author>علی اصغر فتحی خواه</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 11:17:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیبایی طبق الگوریتم: آیا هنوز سلیقه‌ای داریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharfathikhah/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B7%D8%A8%D9%82-%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D9%85-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-g3frrpeqsk3j</link>
                <description> دنیای شبیه‌سازی‌شدهیه بار دیگه چشم‌هات رو ببند و تصور کن داری توی Explore اینستاگرام اسکرول می‌کنی.یه چهره با لب‌های کمی پف‌کرده، بینی قلمی و پوست بدون کوچک‌ترین لکیه دسر با رنگ‌های اشباع‌شده و نور درخشانیه دختر یا پسر با تیپ مینیمال و فیلتری که رنگ‌ها رو ملایم کردهاسکرول که می‌کنی، حس می‌کنی انگار یه بار داری همون پست قبلی رو می‌بینی.حالا از خودت می‌پرسی:&quot;آیا این واقعاً زیباییه؟ یا فقط یه الگوریتمه که داره بهم می‌گه چی باید دوست داشته باشم؟&quot;اینجا دقیقاً نقطه‌ایه که موضوع داغ این مقاله شروع می‌شه. الگوریتم چیه؟ مغز پشت صحنهالگوریتم در ساده‌ترین تعریفش یعنی یه سری دستورالعمل که سیستم اجراش می‌کنه. اما توی شبکه‌های اجتماعی، الگوریتم تبدیل شده به داور نامرئی محتوا. اون تصمیم می‌گیره:چه پستی بیشتر دیده شهکدوم استوری بیاد اول صفکدوم ریل توی Explore وایرال شهالگوریتم‌ها با استفاده از:زمان تماشا (Watch time)میزان درگیری (Like, Save, Comment)نرخ کلیک (CTR)و حتی مدت مکث شما روی یه عکس!تشخیص می‌دن چی &quot;جذابه&quot;.اما نکته اینجاست: این جذابیت واقعی نیست، بلکه آماریه!یعنی الگوریتم دنبال احساس یا معنا نیست، دنبال اعداده! چطور الگوریتم‌ها «زیبایی» رو شکل می‌دن؟اینجا یه حقیقت جالب هست:هرچی الگوریتم بیشتر یه چیز رو نشون بده، مغز ما اون رو &quot;نُرم&quot; فرض می‌کنه.این یعنی چی؟اگه هر روز صدها تصویر با پوست بی‌نقص، چشم درشت، فیلتر نارنجی و لب‌خند زاویه‌دار ببینی، مغزت شروع می‌کنه به باور اینکه:&quot;اینه زیبایی.&quot;الگوریتم‌ها با تمرکز روی محتوایی که بیشترین تعامل رو ایجاد می‌کنه، در واقع دارن یه استاندارد واحد از زیبایی می‌سازن.و این استاندارد معمولاً:غربی‌پسند (چشم روشن، بینی باریک)ترندمحور (لب‌های پُف کرده، آرایش Glass Skin)و اغراق‌شده (فیلترها و روتوش‌ها)هست.در نتیجه، سلیقه‌ ما دیگه مثل قدیم بر اساس تنوع فرهنگی و شخصی شکل نمی‌گیره، بلکه بر اساس خوراکی که الگوریتم بهمون می‌ده.سلیقه شخصی؛ قربانی الگوریتموقتی به جای دیدن زیبایی‌های مختلف، فقط یه نوع خاص از محتوا رو می‌بینی، کم‌کم باور می‌کنی فقط اون زیباست.این موضوع چه تأثیری روی جامعه می‌ذاره؟ ۱. بدن‌هراسی (Body Dysmorphia)آدم‌ها نسبت به ظاهر واقعی خودشون حس بد پیدا می‌کنن. چون خودشون با اون تصویری که الگوریتم تبلیغش می‌کنه فرق دارن. ۲. فشار برای شبیه شدن به قالب الگوریتماینفلوئنسرهایی که نمی‌خوان با جریان همراه بشن، دیده نمی‌شن. پس مجبورن «الگوریتم‌پسند» پست بذارن: فیلتر، ژست‌های خاص، رنگ‌های خاص... ۳. از بین رفتن اصالت فرهنگیزیبایی‌هایی که در فرهنگ‌های مختلف تعریف دارن، به خاطر غالب بودن یک استاندارد، دیده نمی‌شن. این یعنی تنوع قربانی می‌شه. فیلترها؛ ابزار هم‌سان‌سازی چهره‌هابذار درباره‌ی فیلترها یه لحظه دقیق‌تر حرف بزنیم.بیشتر فیلترهای پرطرفدار، ویژگی‌های ظاهری رو به سمت یه استاندارد خاص می‌برن:صاف‌کردن پوستباریک کردن بینیدرشت کردن چشم‌هاحذف خطوط صورتیعنی همه ما داریم تبدیل می‌شیم به یه نسخه از یه قالب!و بدتر اینکه، دیگه خیلی‌ها حتی حاضر نیستن عکس واقعی بدون فیلتر خودشون رو پست کنن. چطور دوباره سلیقه‌مون رو پس بگیریم؟اینجا چند راهکار برای بازسازی سلیقه‌ی واقعی و انسانی‌مون: ۱. محتوای متفاوت رو حمایت کناگه یه پیج دیدی که خلاف جریان پست می‌ذاره، لایک کن، کامنت بذار، شیر کن. الگوریتم دقیقاً با همین واکنش‌ها تنظیم می‌شه. ۲. تنوع رو به خودت برگردوندنبال آدم‌هایی با سبک‌های متفاوت، چهره‌های واقعی، فرهنگ‌های مختلف باش. فید اینستاگرام مثل یه رژیم غذاییه؛ هرچی بخوری، همونو بهت بیشتر می‌ده!۳. از خودت محتوا بساز؛ همونی که هستیلازم نیست فیلتر بزنی یا خودتو با ژست‌های الگوریتم‌پسند نشون بدی. جذاب‌ترین محتواها همون‌هایی‌ان که واقعی، انسانی و بدون نقابن. ۴. آگاه باش، ولی اسیر نشودلیل این‌که این مقاله رو می‌خونی همینه: چون داری آگاه می‌شی!الگوریتم دیکتاتور نیست، فقط یه آینه‌ست. تو می‌تونی جهتش رو عوض کنی.بازی دست کیه؟دنیا داره با سرعتی باورنکردنی دیجیتالی می‌شه. الگوریتم‌ها حالا تعیین می‌کنن:چی بخریمچی ببینیمکی رو دوست داشته باشیمحتی چی زیباست و چی نه!اما یه چیز هنوزم پابرجاست: قدرت انتخاب ما.تا وقتی خودمون انتخاب می‌کنیم چی ببینیم، چی دنبال کنیم، چی تولید کنیم، هنوزم کنترل دست ماست، نه الگوریتم‌ها.زیبایی، یه احساسه نه یه فرمول ریاضی.اجازه نده یه کد نرم‌افزاری برات تصمیم بگیره چی قشنگه و چی نه.</description>
                <category>علی اصغر فتحی خواه</category>
                <author>علی اصغر فتحی خواه</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jul 2025 19:13:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بختک یا فلج خواب از دید علم و وحشت</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharfathikhah/%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DA%A9-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D9%84%D8%AC-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%88-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-iv3p6m2gukkn</link>
                <description> در مرز مرگ و بیداریشبی تاریک است. صدای ساعت روی دیوار کندتر از همیشه می‌گذرد. از خواب می‌پری… اما بدن تو نمی‌جنبد. نمی‌توانی نفس بکشی. صدای پای کسی را در اتاق می‌شنوی، ولی هیچ‌کس نباید آنجا باشد. روی قفسه‌ی سینه‌ات وزنی سنگین حس می‌کنی، انگار موجودی نشسته، بی‌حرکت، در حال خیره شدن به صورتت…این یک کابوس نیست؛ این همان پدیده‌ای‌ست که قرن‌هاست به نام بختک یا فلج خواب شناخته می‌شود.بختک چیست؟بختک که در علم به آن فلج خواب (Sleep Paralysis) گفته می‌شود، حالتی است که طی آن فرد به‌طور ناگهانی بیدار می‌شود اما توانایی حرکت یا صحبت کردن ندارد. مغز بیدار شده، اما بدن همچنان در خواب عمیق قرار دارد. این لحظات با توهم‌های شدید شنیداری، دیداری و لمسی همراه است که گاه با حس &quot;حضور یک موجود خبیث&quot; یا حتی &quot;مردن&quot; اشتباه گرفته می‌شود.تجربه واقعی و مستند (منبع علمی)یکی از مطالعات منتشرشده در Journal of Sleep Research (2016) تجربه فردی را شرح می‌دهد که می‌گوید:&quot;ساعت ۳:۴۰ صبح بود. از خواب پریدم ولی نمی‌توانستم حتی انگشتانم را حرکت دهم. صدای خش‌خش آمد. انگار چیزی در اتاق راه می‌رفت. از گوشه چشمم سایه‌ای سیاه را دیدم که به سمت من می‌آمد. روی سینه‌ام نشست. حس کردم زبانم سنگین شده. می‌خواستم فریاد بزنم، ولی صدایی در نمی‌آمد. تا صبح دیگر نخوابیدم.&quot;این گزارش تنها یکی از هزاران تجربه‌ مستند در دیتابیس‌های پزشکی است که نشان می‌دهد فلج خواب می‌تواند به‌شدت واقعی، ترسناک و ویرانگر باشد.علائم فلج خواب (چیزی فراتر از خواب)ناتوانی در حرکت بدناحساس خفگی یا فشار شدید روی قفسه سینهشنیدن زمزمه‌ها، جیغ‌ها یا نفس‌های سنگیندیدن سایه یا موجودات شبح‌گونه (معمولاً با چهره‌های محو یا بدون صورت)احساس دست‌هایی که بدن را لمس می‌کنند یا آن را می‌کشندحس سقوط، مرگ، یا خارج شدن روح از بدنچرا مغز این تصاویر را تولید می‌کند؟بر اساس یافته‌های علوم اعصاب، در فلج خواب، بخش‌هایی از مغز مثل قشر بینایی و شنوایی اولیه فعال می‌مانند، در حالی که سیستم حرکتی کاملاً فلج است. مغز تلاش می‌کند تا این ناهماهنگی را توجیه کند، پس صداها و تصاویر می‌سازد. بدتر اینکه آمیگدال (مرکز پردازش ترس) در این وضعیت به‌شدت فعال می‌شود؛ نتیجه: ترس مطلق همراه با توهمات وحشتناک.ریشه‌های فرهنگی: از ایران تا اسکاندیناویایران: بختک موجودی اهریمنی است که شبانه بر خواب افراد چیره می‌شود و جانشان را می‌مکد.نروژ: به آن &quot;Mare&quot; می‌گویند؛ روحی زنانه که شبانه وارد اتاق‌ها می‌شود و سوار بر سینه افراد می‌نشیند.ژاپن: در فرهنگ ژاپنی، نام آن Kanashibari است و ریشه در جادو و نفرین دارد.برزیل: موجودی به نام Pisadeira روی قفسه سینه‌ی خوابیده‌ها می‌نشیند و آن‌ها را از نفس می‌اندازد.چه کسانی در معرض خطرند؟افرادی با شرایط زیر بیشتر دچار فلج خواب می‌شوند:کم‌خوابی و بی‌خوابی مزمناضطراب، افسردگی یا PTSDمصرف مواد محرکبرنامه خواب نامنظمخوابیدن به پشت (پشت‌خوابیدن بیشترین احتمال بروز را دارد)فلج خواب می‌تواند خطرناک باشد؟خود پدیده به‌تنهایی خطرناک نیست، اما در افرادی که سابقه‌ی اضطراب یا حمله پانیک دارند، می‌تواند منجر به وحشت شبانه، اختلال خواب، توهمات طولانی‌مدت و افسردگی شود. در برخی موارد شدید، گزارش‌هایی از بروز افکار خودکشی نیز ثبت شده است.پیشگیری و درمان🔸 روتین خواب منظم: سعی کنید هر شب در یک ساعت مشخص بخوابید.🔸 مدیریت استرس: مدیتیشن، یوگا، نوشتن خواب‌ها و ترس‌ها.🔸 موقعیت خواب: اگر تجربه فلج خواب داشته‌اید، از خوابیدن به پشت خودداری کنید.🔸 مشاوره روان‌شناسی: در صورت تکرار مداوم یا شدت علائم، مشاوره با روان‌درمانگر یا متخصص خواب توصیه می‌شود.نتیجه‌گیری: آیا بختک واقعی‌ست؟پاسخ این سوال به دیدگاه شما برمی‌گردد. از نظر علمی، فلج خواب پدیده‌ای طبیعی و قابل‌توضیح است. اما از نظر روان‌شناختی، هر تجربه‌ای که ذهن و قلب شما را تسخیر کند، به‌نوعی واقعی‌ترین کابوس زندگی‌تان خواهد بود.اگر از این مدل مقالات خوشت میاد و دوست داری علمی بررسی بشه بهتره من رو دنبال کنی ....خوشحال میشم نظرتون رو راجب این مقاله بشنوم!اگر دوست داشتی یه سر به بقیه نوشته ها هم بزن :)</description>
                <category>علی اصغر فتحی خواه</category>
                <author>علی اصغر فتحی خواه</author>
                <pubDate>Thu, 24 Apr 2025 10:10:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماورا: حقیقتی پنهان یا افسانه‌ای اثرگذار؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharfathikhah/%D9%85%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%A7-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-wt0k8mwkpq4x</link>
                <description>🖤🕯️ ماورا و آنچه که نمی‌بینیم...در دل شب، وقتی سکوت هر گوشه‌ای رو گرفته و هیچ صدایی به گوش نمی‌رسه، یه‌دفعه حس می‌کنی کسی داره تماشات می‌کنه. شاید فکر کنی که فقط تصوره، ولی یه چیزی در اعماق قلبت می‌دونه که این حس واقعیه.ماورا. واژه‌ای که از قدیم تو ذهن‌ها نقش بسته و هیچ‌وقت نتونسته کاملاً پاک بشه. چطور ممکنه که چیزهایی که نمی‌بینیم، برامون این‌قدر مهم و تأثیرگذار باشن؟ چرا هنوز برای خیلی‌ها جن، روح، طلسم، یا حتی چشم‌زخم از واقعیت‌هاست، نه فقط داستان‌های ساختگی؟⚡ بخش‌های این مقاله:کلیشه‌های ماورایی: جن، روح، طلسم و ... چرا هنوز به این چیزها باور داریم؟ذهن و روان‌شناسی انسان: چرا باور به چیزی می‌تونه واقعاً روی زندگی‌مون اثر بذاره؟چرا &quot;الکی‌ها&quot; می‌شن واقعی؟: اثر خودتحققی و باور جمعی.اگر واقعا چیزی پشت این ماجرا باشه؟: دیدگاه‌های علمی و فلسفی.👻 کلیشه‌های ماوراییجن، پری، روح، شیطان، فرشتگان، فال، طالع‌بینی... اینها همه بخشی از فرهنگ ما بودن. شاید فکر کنیم همه اینا دروغین و خیالی هستن، ولی تا حالا شده یه بار احساس کنی که از دست یه جن فرار می‌کنی؟ یا شاید دیدی یه نفر دقیقا بعد از اینکه یه طلسم یا دعا رو به کار برد، همه چیز به سمت خوب رفت؟ شاید این‌ها اصلاً &quot;حقیقت&quot; نباشن، ولی چه چیزی باعث می‌شه این باورها این‌قدر در عمق فرهنگ و زندگی ما ریشه‌دار بشن؟امثال هری پاتر یا پایان‌نامه‌ها که بیشتر شبیه تخیلاتی برای سرگرمی بود، حالا به واقعیت‌های روزمره مردم تبدیل شدن. کلمات، افعال، باورها به هم می‌آمیزن و ما در ذهنمون دنیای موازی می‌سازیم که نمی‌تونیم توضیحش بدیم. چرا؟ چون کسی از آینده نمی‌تونه برگرده و بهمون بگه که &quot;اینطور نیست&quot;.🧠 روان‌شناسی و ذهن انسان: جادوی ذهنی مابرای ما که ذهن‌مون به سرعت در حال ساخت &quot;واقعیت&quot; هست، چیزهایی که به‌شکل ناخودآگاه باور می‌کنیم تأثیر زیادی روی بدنتون می‌ذاره. وقتی به چیزی باور داریم، ذهن‌مون اون رو به واقعیت تبدیل می‌کنه.فرض کن یکی از دوستانت دائم از این می‌گه که نفرین شده و همش بدشانسی می‌آره. روز به روز وضعیتش بدتر می‌شه. این دقیقا همون چیزی هست که روان‌شناس‌ها بهش می‌گن پیش‌گویی خودتحقق‌بخش یا Self-Fulfilling Prophecy. به‌جای اینکه بگیم این فرد از بخت بدش همیشه بدشانسی می‌آره، باید بپذیریم که خودش این وضعیت رو با باورها و ترس‌های درونی‌ش ساخته.وقتی می‌گی &quot;چشم خوردم&quot;، بدنت شروع به تولید اضطراب می‌کنه، فکر می‌کنی اتفاق بدی در راهه، و حتی گاهی اوقات از ترس این که &quot;واقعی بشه&quot;، اتفاق می‌افته!🌀 چرا &quot;الکی‌ها&quot; واقعی می‌شن؟شاید یه نفر باور داشته باشه که یه نفرین یا طلسم، قدرتی خارق‌العاده برای تغییر زندگی داره، و این باعث می‌شه ذهنش آماده بشه تا نتیجه بد رو بپذیره.چطور؟ چون خیلی وقتا جمع‌گرایی (Mass Belief) می‌تونه واقعیت بسازه. مردم وقتی می‌گن &quot;مطمئناً این چشم‌زخم بوده&quot;، خودشون رو آماده می‌کنن تا اتفاقات بد رو بپذیرن.برای مثال، ممکنه تو یه روستا بشنوی که یه نفر &quot;نظر&quot; شده، و این به خودی خود اون‌قدر تاثیر می‌ذاره که مردم هم شروع می‌کنن فکر کنن که چیزی از بیرون به این فرد آسیب زده. این باور به‌تنهایی می‌تونه دنیای فرد رو تغییر بده.🌌 اگر واقعاً چیزی پشت این ماجرا باشه؟حالا یه سوال بزرگ می‌پرسیم: اگه واقعاً چیزی پشت این باورها و خرافات باشه چی؟ آیا ممکنه چیزی از دنیای دیگر وجود داشته باشه که ما نمی‌بینیم؟ممکنه دنیای موازی وجود داشته باشه؟ ممکنه جن‌ها هم یه بخشی از دنیای کوانتومی باشن؟! شاید هم چیزی که ما بهش می‌گیم &quot;روح&quot; در واقع یه نوع انرژی بی‌نهایت در جهان باشه. توی دنیای فیزیک کوانتوم، دانشمندان می‌گن که چیزی به اسم &quot;non-locality&quot; وجود داره؛ یعنی ذرات می‌تونن به‌طور هم‌زمان در مکان‌های مختلف اثر بذارن. اگه این رو درست تصور کنیم، شاید هم روح‌ها و ارواح همینطور باشن، در مکان‌های موازی اثر می‌ذارن.ولی هیچ‌کس نمی‌دونه. شاید یه روز علم به این نتیجه برسه که همه اینا یه جور انرژی نهفته‌ست که هنوز نتونستیم کشفش کنیم.🖤 حالا چه؟تا حالا بشر از هر چی فیلم ساخته، کم کم تبدیل به واقعیت شده. چه کسی می‌دونه، چند سال دیگه کدوم یکی از این فیلم‌ها رو تجربه می‌کنیم؟ شاید روزی بیاد که مردم باور کنن حس ششم واقعیه، یا اینکه رویاها می‌تونن دنیای موازی رو به هم وصل کنن.حتی اگر اینا فقط داستان باشه، واقعیتی که ما تو ذهن خودمون ساختیم، همون‌قدر قدرتمنده که اون دنیای واقعی.</description>
                <category>علی اصغر فتحی خواه</category>
                <author>علی اصغر فتحی خواه</author>
                <pubDate>Fri, 18 Apr 2025 12:13:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هک بانک سپه: بررسی ابعاد و پیامدهای نفوذ سایبری به اطلاعات بانکی در ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharfathikhah/%D9%87%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%B3%D9%BE%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%B9%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%81%D9%88%D8%B0-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-ijdxs0btb89m</link>
                <description>عکس ساخته شده توسط GPTهک بانک سپه: بررسی ابعاد و پیامدهای نفوذ سایبری به اطلاعات بانکی در ایراندر روزهای اخیر، فضای مجازی ایران شاهد یکی از بزرگ‌ترین حملات سایبری به یک بانک دولتی بوده است. گروه هکری موسوم به Codebreakers مدعی شد که به اطلاعات ۴۲ میلیون مشتری بانک سپه دسترسی پیدا کرده و حجم این داده‌ها بیش از ۱۲ ترابایت است. این اطلاعات شامل جزئیات حساب‌های بانکی، تراکنش‌ها و همچنین داده‌های مربوط به مقامات نظامی و امنیتی ایران می‌شود.اضافه کنم که: هر 1 ترابایت (TB) برابر با 1024 گیگابایت (GB) است. پس: 12 ترابایت برابر با 12,288 گیگابایت است.واکنش بانک سپه و تناقضات آشکاردر ابتدا، بانک سپه هرگونه نفوذ و هک را تکذیب کرد و اعلام نمود که اطلاعات مشتریان در امنیت کامل هستند. اما ساعاتی بعد، هنگامی که گروه هکری اسنادی را منتشر کرد که شامل اطلاعات روابط عمومی بانک نیز بود، ماجرا وارد فاز جدیدی شد. در این مرحله، بانک سپه به جای پذیرش مسئولیت، اقدام به تهدید رسانه‌ها به شکایت کرد. این رویکرد، نه‌تنها باعث آرام شدن فضا نشد، بلکه واکنش‌های گسترده‌تری را در پی داشت.رضا همدانچی - رئیس اداره کل روابط عمومی بانک سپه  در واکنش به این ادعاها، رضا همدانچی، رئیس اداره کل روابط‌عمومی بانک سپه، این موضوع را تکذیب کرده و بیان داشته است که سیستم‌های بانک سپه غیرقابل هک و نفوذ هستند و ارتباطی با اینترنت ندارند. وی تأکید کرده است که تاکنون هیچ‌گونه هک و نفوذی به سیستم‌های بانک سپه صورت نگرفته است و این ادعاها با هدف تشویش اذهان عمومی مطرح می‌شوند.​گروه Codebreakers در اطلاعیه خود ذکر کرده بود که هک بانک سپه، در روزهای گذشته انجام شده و مدیران این بانک تا ۷۲ ساعت فرصت داشتند برای جلوگیری از فروش اطلاعات، با هکرها مذاکره کنند. زومیتپس از پایان مهلت مذاکره، Codebreakers ادعا کرد که «مدیران این بانک برای مشتریان خود ارزشی قائل نشده و حاضر به پرداخت حتی یک دلار برای حفظ اطلاعات هر مشتری نبودند.» زومیتاین گروه هکری همچنین در کانال تلگرام خود، فایل‌هایی مربوط به اطلاعات مشتریان عادی، تجاری و ارگان‌های نظامی و داده‌هایی مربوط به اطلاعات دستگاه‌های پوز و اینترنت بانک سپه را منتشر کرده و گفته است به زودی «اطلاعات کامل ۲۰ هزار مشتری حقیقی و حقوقی» بانک سپه را منتشر خواهد کرد. صحت این اطلاعات قابل تأیید نیست. زومیتدر نهایت، گروه هکری Codebreakers اعلام کرده است که پس از پذیرش نشت اطلاعات از جانب بانک سپه، موقتاً انتشار اطلاعات این بانک را متوقف می‌کند و مبلغ ۴۲ میلیون دلار را برای فروش ۱۲ ترابایت اطلاعات در نظر گرفته است.تحلیل ماجرا از زوایای مختلف۱. ضعف شدید امنیتی بانک‌های ایرانیحملات سایبری به بانک‌های ایران موضوع تازه‌ای نیست. در سال‌های اخیر، چندین بانک از جمله بانک ملی و بانک ملت نیز با نشت اطلاعات مواجه شده‌اند. ضعف زیرساختی در سیستم‌های بانکی ایران به چند عامل برمی‌گردد:عدم استفاده از فناوری‌های امنیتی به‌روزعدم انجام تست‌های امنیتی منظم و شبیه‌سازی حملات سایبریعدم استفاده از متخصصان امنیتی کاربلد و ضعف نیروی انسانی در بخش امنیت اطلاعاتوابستگی به شبکه‌های داخلی ناکارآمد که فقط در ظاهر از اینترنت جدا هستند۲. پیامدهای اقتصادی و امنیتی هک اطلاعات بانک سپهیکی از مهم‌ترین تبعات این حمله سایبری، افشای اطلاعات حساب‌های حساس در حوزه دور زدن تحریم‌ها و تراکنش‌های امنیتی و نظامی است. برخی از پیامدهای این حمله:افشای حساب‌های مرتبط با نهادهای نظامی و امنیتی، که می‌تواند به مسدود شدن آن‌ها در بانک‌های خارجی و تحریم‌های بیشتر منجر شود.خطر مسافرت مقامات نظامی به خارج از کشور، زیرا اطلاعات آن‌ها حالا در دسترس نهادهای امنیتی خارجی است.افزایش بی‌اعتمادی عمومی به سیستم بانکی کشور که می‌تواند موج جدیدی از خروج سرمایه و کاهش سپرده‌گذاری را رقم بزند.همچنین میتوان اشاره کرد به این موضوع :* عکسی برداشته شده از سایت خبر فوری *گروه هکری جداولی را منتشر کرده‌اند که شامل نام افرادی با بیشترین دارایی حساب‌ها و وام‌های اخذ شده است. یکی از نام‌های برجسته در این فهرست، سردار حسن پلارک، فرمانده ستاد پشتیبانی جبهه مقاومت، رئیس هیئت امنای ستاد بازسازی عتبات و مسئول چندین مؤسسه خیریه و مردم‌نهاد است.بررسی‌های فنی نشان می‌دهد که نحوه تجمیع حساب‌ها و دسته‌بندی‌های ارائه‌شده در این داده‌ها، احتمال بروز نبودن یا ناهماهنگی در اطلاعات را تقویت می‌کند. به‌ویژه، برخی حساب‌ها که به نام افراد ثبت شده‌اند، در واقع متعلق به نهادها و سازمان‌ها بوده و به‌صورت مدیریتی به نام رئیس سازمان مربوطه ثبت شده‌اند. در این جداول، این حساب‌ها با برچسب «اشخاص نظامی» از حساب‌های حقیقی عادی تفکیک شده‌اند.انتشار این اطلاعات و تمرکز بر نام افرادی مانند سردار پلارک، می‌تواند تلاشی برای ترور شخصیتی و ایجاد سوءبرداشت در افکار عمومی باشد. ضروری است که رسانه‌ها و کاربران فضای مجازی با دقت و مسئولیت‌پذیری به انتشار و تحلیل چنین اطلاعاتی بپردازند و از دامن‌زدن به شایعات و اطلاعات نادرست خودداری کنند.۳. بحران مدیریتی و بی‌اعتمادی مردمیکی از بزرگ‌ترین مشکلات این پرونده، دروغ‌گویی مسئولان بانک سپه است. در ابتدا هک شدن را کاملاً تکذیب کردند، اما وقتی اطلاعات به‌تدریج منتشر شد، سیاست انکار و تهدید رسانه‌ها را در پیش گرفتند. چنین رویکردی نه‌تنها کمکی به حل بحران نکرد، بلکه نشان داد که مسئولان این بانک نه مسئولیت‌پذیرند و نه توانایی مدیریت بحران دارند.سیامک تدین طهماسبی - روزنامه‌نگاریاشار سلطانی - خبرنگارچه باید کرد؟ بانک سپه باید مسئولیت این فاجعه را بپذیرد و به‌جای تکذیب، اقدامات اصلاحی انجام دهد.اقدامات فوری برای تقویت امنیت بانک‌های کشور باید انجام شود، از جمله استخدام متخصصان امنیت سایبری و اجرای تست‌های امنیتی جدی. به‌جای تهدید رسانه‌ها، شفاف‌سازی کرده و اعتماد مردم را جلب کنند.نتیجه‌گیریهک بانک سپه، صرفاً یک حمله سایبری ساده نیست، بلکه نشان‌دهنده بحران امنیتی و مدیریتی در سیستم بانکی ایران است. تکذیب‌های مداوم، تهدید رسانه‌ها و عدم اقدام جدی برای اصلاح وضعیت، تنها اعتماد عمومی را کاهش داده و آسیب‌های بیشتری به کشور وارد خواهد کرد. مسئولان باید درک کنند که دروغ‌گویی در عصر اطلاعات، خود یک فاجعه بزرگ‌تر از هک شدن است.لازم به ذکر است که صحت این ادعاها قابل تأیید نیست و اطلاعات منتشر شده ممکن است نادرست یا دستکاری‌شده باشند!🙃 ماهم مثل بانک سپه امیدواریم که هیچ هک شدنی درکار نباشه ولی اطلاعاتی که در فضای مجازی پر شده است چیز دیگری میگویند!هکر خوب یا بد؟ در این پست به بررسی انواع هکر ها پرداختم.دیتا های ما به درد کی میخوره؟ در این پست به بررسی اینکه اطلاعات ما در اینترنت به چه کاری میاد پرداخته شده و از مثال واقعی هک اسنپ فود استفاده شده است.📌 نظر شما چیست؟ آیا این اتفاقات می‌توانند تبعات بلندمدت‌تری برای اقتصاد و امنیت ایران داشته باشند؟</description>
                <category>علی اصغر فتحی خواه</category>
                <author>علی اصغر فتحی خواه</author>
                <pubDate>Mon, 31 Mar 2025 21:07:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگهبان سیستم شما از راه دور جناب AFZ-SG</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharfathikhah/%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-afz-sg-jstn2mgkh7zc</link>
                <description>این تصویر AFZ-SG  است!دوستان عزیز سلام!تا حالا شده دلتون بخواد یه برنامه شخصی داشته باشید که نه‌تنها کارهایی مثل مانیتور کردن سیستم رو انجام بده، بلکه کمی فان هم به زندگیتون اضافه کنه؟ خب، اینجاست که پروژه من به نام &quot;AFZ-SG&quot; وارد می‌شه! یه پروژه خفن که با استفاده از زبان پایتون طراحی شده و ترکیبی از جدیت و شوخی رو براتون به ارمغان میاره.شاید بگین که AFZ-SG چیه چرا اسم این اینطوری هست؟ باید بگم که این نسخه از نسخه های AFZ هست که توسعه داده شده حالا AFZ چیه؟ این لینک فیلم کاملش در آپارات این پروژه دقیقاً چیه؟ مشاهده ویدیو در آپاراتتا حال شده لپتاپ خودتون رو ببرین شرکت، دفتر، مهمونی، کتابخونه، و مجبور بشین چند دقیقه تنهاش بگذارید؟ و بترسین کسی بالا سرش نره و اگر رمزش رو میدونن بازش نکن و اینا؟خب خب! دیگه این ترس بسه افز نگهبان اینجاست تا از راه دور با استفاده از یه بات تلگرامی سیستم شمارو کنترل کنه! به شما بگه چه بلایی داره سرش میاد و شما هم یه واکنشی نشون بدین!دیگه اینجوری لپتاپ شما همیشه همراه شماست!این برنامه یه ابزار چندمنظوره شبیه ویندوز دیفندر هست که با استفاده از پایتون ساخته شده و قابلیت‌هایی مثل گرفتن اسکرین‌شات،مانیتور کردن فرآیندها، گرفتن عکس از دوربین لپ‌تاپ، و ارسال اعلان‌ها رو داره. همچنین، از طریق یه ربات تلگرام می‌تونه نتایج و اطلاعات رو به کاربر ارسال کنه. این ابزار برای افرادی که می‌خوان سیستم خودشون رو زیر نظر داشته باشن، اعلان‌های امنیتی یا وضعیت رو در لحظه دریافت کنن، و حتی ابزارهای مانیتورینگ سبک برای پروژه‌های شخصی ایجاد کنن، مناسبه. به‌خصوص در زمان‌هایی که می‌خواید از راه دور وضعیت کامپیوترتون رو بررسی کنید یا در مواقع اضطراری از سیستم خودتون خروجی سریع بگیرید، این برنامه حسابی به کار میاد! 😊امکاناتش چیه؟عکس گرفتن از صفحه و سلفی از کاربر و گزارش فعالیت‌ها:همیشه آرزو داشتید ببینید کی داره پشت سیستم شما فضولی می‌کنه؟ حالا می‌تونید!نوتیفیکیشن دسکتاپ:برای اتفاقات مختلف یه پیغام خوشگل روی صفحه‌تون نمایش می‌ده.مانیتور کردن پروسه‌های فعال:برنامه‌هایی که در حال اجرا هستن رو براتون زیر نظر می‌گیره و اطلاعاتشون رو نشون می‌ده.کنترل دوربین سیستم:می‌تونید با دوربین سیستم عکس بگیرید. بله، درست شنیدید!کنترل سیستم:میتونید سیستم رو خاموش یا حتی ری استارت کنید! یا صفحه رو قفل کنید! کنترل دست شماست...ربات تلگرام:نتایج فعالیت‌های برنامه رو مستقیماً از طریق تلگرام براتون می‌فرسته.چطوری ازش استفاده کنیم؟خب، حالا که مشتاق شدید، وقتشه...مراحل اجرای پروژه (با توضیحات کامل)برای اینکه این پروژه رو اجرا کنید، باید مراحل زیر رو قدم‌به‌قدم انجام بدید. نگران نباشید، همه چیز رو دقیق توضیح می‌دم.۱. دانلود پروژه از گیت‌هاباولین قدم اینه که فایل‌های پروژه رو دانلود کنید. این کار رو با دستور زیر انجام بدید:git clone https://github.com/aliasgharfathikhah/afz-sg.git
cd afz-sg۲. ایجاد ربات تلگرام و دریافت توکنبرای ارسال پیام‌ها و اعلان‌ها از طریق تلگرام، به یه ربات نیاز دارید. مراحل زیر رو انجام بدید:رفتن به تلگرام و ارتباط با ربات BotFatherتوی تلگرام BotFather رو پیدا کنید. این کار رو با جستجوی عبارت @BotFather توی قسمت جستجوی تلگرام می‌تونید انجام بدید.ایجاد ربات جدیدبه BotFather پیام زیر رو بفرستید:/newbotحالا ازتون می‌خواد که یه اسم برای رباتتون انتخاب کنید (مثلاً: MyDefenderBot).انتخاب نام کاربری برای رباتBotFather ازتون می‌خواد یه نام کاربری (Username) برای ربات انتخاب کنید که حتماً باید به _bot ختم بشه (مثلاً: MyDefender_bot).دریافت توکنبعد از اینکه مراحل بالا رو انجام دادید، BotFather یه پیام بهتون می‌ده که شامل توکن ربات هست. این توکن یه رشته شبیه اینه:123456789:ABCdefGh98797798QRSTuvWXyZاین توکن رو کپی کنید، چون قراره توی فایل تنظیمات استفاده بشه.۳. نصب پایتون و کتابخونه‌های موردنیازقبل از اجرا، باید مطمئن بشید که پایتون روی سیستم‌تون نصبه. اگه نصب نیست، می‌تونید از سایت python.org آخرین نسخه رو دانلود و نصب کنید.حالا کتابخونه‌های موردنیاز پروژه رو نصب کنید:pip install -r requirements.txt۴. تنظیم فایل settings.txtحالا باید یه فایل تنظیمات برای پروژه ایجاد کنید. توی پوشه پروژه، یه فایل به اسم settings.txt بسازید و محتوای زیر رو داخلش قرار بدید:
BOT_TOKEN=توکن_ربات_تلگرام
AUTHORIZED_USERNAME= نام کاربر شما در تلگرامBOT_TOKEN: توکنی که از BotFather گرفتید رو جایگزین کنید.5. اجرای برنامهحالا همه چیز آماده‌ست! برای اجرای برنامه دستور زیر رو بزنید:python afz_sg.py6. ارتباط با ربات تلگراموارد تلگرام بشید و به رباتی که ساختید پیام بدید (مثلاً: /start).برنامه به‌صورت خودکار CHAT_ID شما رو از تلگرام دریافت و توی فایل تنظیمات ذخیره می‌کنه.7. ساخت فایل اجرایی مستقل (اختیاری)اگه دوست دارید این پروژه رو به‌صورت فایل اجرایی مستقل استفاده کنید، می‌تونید از PyInstaller استفاده کنید:pyinstaller --noconsole --onefile --icon=windows-defender.ico --name=&amp;quotWindows Defender&amp;quot afz-sg.pyبعد از اجرای این دستور، فایل اجرایی شما توی پوشه dist/ ذخیره می‌شه.حالا برنامه آماده‌ست و می‌تونید از امکاناتش استفاده کنید! اگر سوالی دارید، همینجا بپرسید. 😊این برنامه برای کی مناسبه؟کسایی که دنبال یادگیری کتابخونه‌های پایتون هستن.دانشجوهایی که می‌خوان پروژه خلاقانه ارائه بدن.و البته کسایی که می‌خوان با تلگرام بیشتر حال کنن!و همینطور کسایی که دوست ندارن بقیه برن سر لپتاپشون :)یه شوخی کوچولو!می‌تونید این برنامه رو به دوستاتون معرفی کنید و بگید، &quot;نگران ویروس نباشید، این یه Windows Defender جدیده!&quot; البته یادتون نره توضیح بدید که شوخی کردید، چون ممکنه جدی بگیرن و بعدش... خب، خودتون می‌دونید! 😅 هرچند که یه نگهبان خوب میتونه از سیستم مراقبت کنه ولی اگر تو سیستم خودت اجرا باشه اسمش نگهبان میشه...  اگر بره رو سیستم یکی دیگه و برای تو دیتا بفرسته میشه جاسوس :))شاید بگید که کاربر ممکنه ببنده برنامه رو ولی یک هیچ برنامه ای باز نیست و دو چطوری میخواد تشخیص بده:نگهبان ما کارش رو خوب بلده :))امیدوارم از این پروژه لذت ببرید. اگر سوالی دارید، خوشحال می‌شم تو کامنت‌ها مطرح کنید! 👨‍💻❤️</description>
                <category>علی اصغر فتحی خواه</category>
                <author>علی اصغر فتحی خواه</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2025 11:26:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هکر خوب یا بد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharfathikhah/%D9%87%DA%A9%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AF-noyokzwukjgc</link>
                <description>هکر بد vs هکر خوبدر پی پست مربوط به دیتا های ما به درد کی میخوره؟ مقاله ای نوشتم که با هکر ها و شغل های اونا آشنا بشیم.این روزا وقتی اسم «هکر» رو می‌شنوی، ممکنه بلافاصله فکر کنی به کسی که داره سیستم‌ها رو هک میکنه یا اطلاعاتو می‌دزده. ولی واقعیت اینه که هکرها فقط آدمای بد نیستن؛ بعضیاشون تو کارای خیلی مفیدی هستن. دو دسته اصلی از هکرها وجود دارن: هکرهای کلاه سفید (هکرای خوب) و هکرهای کلاه سیاه (هکرای بد). هر کدوم از این گروه‌ها درآمد و فعالیت‌های متفاوتی دارن. تو این متن، بهت میگم این هکرها چه کارایی می‌کنن، از کجا پول درمیارن، و شغل‌هاشون چیه.البته کلاه هکر ها فقط دو رنگ سیاه و سفید نیست قرار همه رو بررسی کنیم :))اول با انواع هکر ها آشنا بشیمهکرهای کلاه سفید (White Hat Hackers):اینا هکرای خوب و اخلاقی هستن. از مهارت‌هاشون برای حفظ امنیت استفاده می‌کنن. کارشون قانونیه و معمولاً تو شرکت‌ها یا به عنوان مشاور امنیت سایبری کار می‌کنن. باگ‌های امنیتی رو پیدا می‌کنن و به صاحبان سیستم‌ها گزارش می‌دن تا جلوی نفوذ هکرای بد گرفته بشه.هکرهای کلاه سیاه (Black Hat Hackers):اینا همون هکرای بد هستن. هدفشون نفوذ غیرقانونی به سیستم‌ها و دزدیدن اطلاعاته. از مهارتشون برای کارای خلاف استفاده می‌کنن و ممکنه اطلاعات شخصی، مالی یا حتی محرمانه رو سرقت کنن و ازشون سوءاستفاده کنن.هکرهای کلاه خاکستری (Gray Hat Hackers):این دسته یه چیزی بین کلاه سفید و کلاه سیاه هستن. ممکنه به صورت غیرمجاز به سیستم‌ها نفوذ کنن ولی هدفشون خرابکاری یا دزدی نیست. گاهی وقتا بدون اجازه یه باگ امنیتی رو پیدا می‌کنن و بعد به صاحب اون سیستم خبر میدن. این کارشون نه کاملاً قانونیه و نه به قصد خرابکاریه.هکرهای کلاه قرمز (Red Hat Hackers):اینا تقریباً مثل هکرای کلاه سفید هستن ولی خیلی جدی‌تر و تهاجمی‌تر عمل می‌کنن. وقتی یه هکر کلاه سیاه رو پیدا می‌کنن، به جای اینکه فقط جلویش رو بگیرن، ممکنه به سیستم‌های اون هکر نفوذ کنن و بهش آسیب بزنن تا برای همیشه از دنیای هک بیرونش کنن.هکرهای کلاه آبی (Blue Hat Hackers):اینا معمولاً خارج از سازمان‌ها هستن و به طور موقت استخدام می‌شن تا نقاط ضعف امنیتی رو بررسی کنن. مثل هکرای کلاه سفید عمل می‌کنن ولی به عنوان نیروی خارجی وارد عمل می‌شن و کارشون مقطعی و برای تست امنیتیه.خب حالا که یک دید خوبی پیدا کردیم. وقتش هست بفهمیم از چی پول در میارند.هکرهای کلاه سفید (White Hat Hackers):راه درآمد:شرکت در برنامه‌های باگ بانتی (Bug Bounty) که توسط شرکت‌های بزرگ مثل گوگل، فیسبوک و مایکروسافت اجرا میشه. در این برنامه‌ها، اگر هکر بتونه یه باگ امنیتی رو پیدا کنه و گزارش بده، پاداش می‌گیره.مشاوره امنیت سایبری برای شرکت‌ها و سازمان‌ها.استخدام در شرکت‌ها به عنوان متخصص امنیت برای پیدا کردن و رفع مشکلات امنیتی.قانونی بودن: این فعالیت‌ها کاملاً قانونی و اخلاقیه، چون هدفشون افزایش امنیت سیستم‌هاست.هکرهای کلاه سیاه (Black Hat Hackers):راه درآمد:دزدی اطلاعات شخصی و فروش اون‌ها در بازار سیاه.نفوذ به سیستم‌های بانکی و سرقت پول یا اطلاعات حساب‌های بانکی.هک وب‌سایت‌ها و باج‌گیری از صاحبانشون.فروش بدافزار و نرم‌افزارهای مخرب به دیگر خلافکاران.قانونی بودن: این فعالیت‌ها به شدت غیرقانونی هستن و در صورت شناسایی، مجازات‌های سنگینی برای هکرای کلاه سیاه وجود داره.هکرهای کلاه خاکستری (Gray Hat Hackers):راه درآمد:گاهی بدون اجازه به سیستم‌ها نفوذ می‌کنن و بعداً باگ‌های امنیتی رو گزارش می‌دن. ممکنه برای این کار پاداش بگیرن یا نه.بعضی وقت‌ها از طریق مشاوره امنیتی و برنامه‌های باگ بانتی هم درآمد کسب می‌کنن.قانونی بودن: این فعالیت‌ها یه جورایی توی مرز قانون و غیرقانونی هست. نفوذ بدون اجازه خلافه، ولی چون هدفشون دزدی نیست، بعضی وقتا بخشیده می‌شن.هکرهای کلاه قرمز (Red Hat Hackers):راه درآمد:معمولاً از طریق همکاری با سازمان‌های امنیتی و دولتی، یا به عنوان مدافع امنیت علیه هکرای کلاه سیاه فعالیت می‌کنن.ممکنه مثل کلاه سفیدها توی برنامه‌های باگ بانتی شرکت کنن، اما رویکردشون خیلی تهاجمی‌تره.قانونی بودن: این فعالیت‌ها معمولاً قانونی هست، به‌خصوص اگه در همکاری با سازمان‌های دولتی یا امنیتی باشه.هکرهای کلاه آبی (Blue Hat Hackers):راه درآمد:به طور موقت توسط شرکت‌ها برای تست نفوذ و بررسی امنیت استخدام می‌شن.معمولاً به عنوان نیروی خارجی وارد عمل می‌شن و به‌صورت پروژه‌ای درآمد دارن.قانونی بودن: این فعالیت‌ها کاملاً قانونی هست، چون هدفشون پیدا کردن نقاط ضعف امنیتیه، ولی برای مدت کوتاه و پروژه‌های خاص کار می‌کنن.حالا کی شهر هست کی مافیا😅کلاه سفید: دکتر یا کارآگاه (حامیان خوبی)کلاه سیاه: مافیا (خلاف‌کار اصلی)کلاه خاکستری: جانی مستقل (میانه‌رو و نامشخص)کلاه قرمز: شهردار (تهاجمی و مبارز علیه مافیا)کلاه آبی: گادفادر (قدرت موقت و پشت پرده)میشه اینطوری گفت ولی خب این نظر من هست ممکنه نظر شما چیز دیگری باشه در کل اندکی با هکر ها آشنا شدیم خوشحال میشم نظرتون رو بشنوم و اگر این پست برای شما مفید بود لایک کنید🧡</description>
                <category>علی اصغر فتحی خواه</category>
                <author>علی اصغر فتحی خواه</author>
                <pubDate>Thu, 10 Oct 2024 11:09:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیتا های ما به درد کی میخوره؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharfathikhah/%D8%AF%DB%8C%D8%AA%D8%A7-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87-xjgpj5o0rpr2</link>
                <description>با سلام و درود خدمت دوستان عزیز، امیدوارم حال همگی شما عالی باشه.ممکن است این سوال برایتان پیش آمده باشد که داده‌های ما چه کاربردی دارند؟ یا چه کسانی به دنبال استفاده از آن‌ها هستند؟ آیا اصلاً اهمیت دارد که کسی بداند من در نیمه‌شب به دوستم سلام گفته‌ام؟ 😁 امروز قصد داریم در این خصوص صحبت کنیم...اول، داده یا دیتا چیست؟داده‌ها، همان اطلاعاتی هستند که ما در فضای اینترنت از خود به جا می‌گذاریم.خب بریم سراغ اصل داستان شاید تا الان لوگو اسنپ فود رو داخل عکس دیده باشین، چندی پیش قصد داشتم در این باره بنویسم و امروز این فرصت فراهم شد. هدفم این است که نشان دهم داده‌های شما چگونه استفاده می‌شوند، و فکر می‌کنم اسنپ‌فود مثال بسیار خوبی است، زیرا داده‌های آن طبیعی و آماده برای تحلیل هستند.بیایید یک مثال ساده بزنیم تا مسئله بیشتر برایمان روشن شود.قبل از هر چیز، این تحلیل مربوط به داده‌های هزار کاربر است.تحلیل دستگاه‌های کاربرانبیایید ببینیم این هزار نفر از چه گوشی‌هایی استفاده می‌کردند:11 نفر آیفون 9 داشتند، 1.1 درصد806 نفر از گوشی‌های سامسونگ استفاده می‌کردند، 80.6 درصد12 نفر دارای گوشی‌های ردمی بودند، که 3 نفر از آن‌ها ردمی نوت 8 پرو و 3 نفر دیگر ردمی نوت 9S داشتند، 1.2 درصد12 نفر گوشی مدل RNE-L21 داشتن، 1.2 درصد13 نفر از گوشی‌های HTC استفاده می‌کردند، 1.3 درصد17 نفر از گوشی‌های LG با مدل‌های مختلف بهره می‌بردند، 1.7 درصد6 نفر گوشی BAC-L21 داشتند، 0.6 درصد4 نفر از گوشی OnePlus 8 Pro استفاده می‌کردند، 0.4 درصددر کل، تا اینجا متوجه شدیم که سامسونگ با 80.6 درصد در بین این هزار نفر طرفداران بیشتری داشته است!منبع دانلود اپلیکیشن اسنپ‌فودبیایید ببینیم اسنپ‌فود بیشتر از کجا دانلود شده است:702 نفر آن را از بازار نصب کرده‌اند، 70.2 درصد26 نفر از مایکت، 2.6 درصد157 نفر از گوگل پلی، 15.7 درصد66 نفر از سایت، 6.6 درصد39 نفر از اپ استور، 3.9 درصد6 نفر از Freeket (اگر می‌دانید Freeket چیست، حتماً در نظرات به اشتراک بگذارید!)، 0.6 درصد3 نفر از ParsHubدر اینجا به روشنی می‌بینیم که بازار با 70.2 درصد به عنوان منبع اصلی نصب اپلیکیشن مطرح است.تحلیل سفارشات:ببینیم مردم بیشتر چه چیزهایی را سفارش داده بودند. از میان هزار سفارش، 42 عدد نوشابه وجود داشت، که اکثراً کوکاکولا بودند، یکی زمزم و 10 عدد پپسی.اما داستان پیتزا متفاوت بود؛ به نظر می‌رسد سفارش‌های بسیاری برای پیتزا، به‌ویژه پیتزاهای حاوی سوسیس ثبت شده بود!  همش سوسیس بوده 😅کباب هم به همین صورت شاید همش گوشت بوده :))نان بربری هم طرفداران زیادی نسبت به نان سنگک داشتآخ گرسنم شد بریم سراغ دیتا های دیگه😂نکته جالب در مورد نام‌هاحالا نگاهی به نام‌های پرطرفدار کاربران بیندازیم:63 نفر با نام علی.112 نفر محمد.82 نفر رضا.58 نفر امیر.6 نفر فاطمه.2 نفر بهار.این داده ها مربوط به یک برنامه کوچک بود ولی دیتا های که همه جا و حتی الان درحال تولید شدن هست بیگ دیتا (کلان داده) نام دارد در کل به حجم بسیار زیادی از اطلاعات اشاره دارد که روزانه توسط افراد و دستگاه‌ها تولید می‌شود. این داده‌ها می‌توانند ساختار یافته یا بدون ساختار باشند و از منابع مختلفی مانند شبکه‌های اجتماعی، سنسورها، دوربین‌ها، تراکنش‌های مالی، و وب‌سایت‌ها جمع‌آوری شوند. بیگ دیتا، به دلیل تنوع زیاد، سرعت تولید بالا، و حجم عظیم خود، نیازمند ابزارها و تکنیک‌های پیشرفته‌ای برای ذخیره‌سازی، پردازش، و تحلیل است.استفاده از داده‌هاداده‌های ما بسیار باارزش هستند و می‌توانند توسط بسیاری از کسب‌وکارها مورد استفاده قرار گیرند. مثلاً شرکت‌ها از این داده‌ها برای تحلیل بازار و فهمیدن علایق مشتریان بهره می‌برند، تا بتوانند محصولات پرطرفدار را تولید کرده و فروش خود را افزایش دهند. علاوه بر این، داده‌های ما می‌توانند به آموزش هوش مصنوعی کمک کنند، زیرا الگوریتم‌ها علایق ما را بررسی کرده و بازار را مطابق با آن‌ها تنظیم می‌کنند.بخشی از پیام‌های جالب سفارشات:سلام ممنون میشم تماس بگیرید پیک رسید زنگ نزننحالا فکر کن پیک شارژ نداشته باشه :)))))))))))))))لطفا پنیر بیشتری داشته باشهاین رو 10 بار نوشته بود :// به خدا میخونن یکبار کافیه 😁لطفاً پیتزا را تند تند کنینتند خوبه منم دوست دارم :))لطفا بستنی شل نباشه.آقا من از سوپر مارکت میخرم آب شدس بیچاره این کسی که میخواسته بیاره اون رو 😅قطعاً نظرات شما برای من ارزشمند است، خوشحال می‌شوم دیدگاه‌هایتان را در رابطه با این مطلب بشنوم و اگر این محتوا برایتان مفید بود، لطفاً فراموش نکنید که لایک کنید.تا پست بعدی، بدرود!این پست رو هم یه سر بزنید : هکر خوب یا بد؟</description>
                <category>علی اصغر فتحی خواه</category>
                <author>علی اصغر فتحی خواه</author>
                <pubDate>Thu, 26 Sep 2024 21:39:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تایپیست متقلب (ساخته شده با سلنیوم در پایتون)</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharfathikhah/%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%BE%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D9%84%D9%86%DB%8C%D9%88%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86-gd0sbmwz3z3e</link>
                <description>سلام و هزاران درود! همونطور که در تصویر میبینید سرعت تایپ من داخل سایت TypeTest.io عدد 640 هست! چیه تعجب کردی؟ اینکه چیزی نیست تازه من 1124 تاش رو هم زدم :) البته بگم خودم دروغ احساس میکنم دروغ گفتم. آره من یه کد با پایتون و با استفاده از از کتابخونه سلنیوم اینکارو کردم. شاید بگید چرا؟ الان داستان رو میگم:ما یک روزی داخل کلاس بودیم و استاد امتحان تست سرعت تایپ رو داخل این سایت گرفت. و خب منم چون استرس داشتم و روی دستم کنترل درست نداشتم سرعت تایپم خیلی کم شد :( اما وقتی رسیدم خونه یه کاری کردم سرعت تایپم از کل آدم های جهان بهتر شد :) حتی برنامه ام رو تغییر دادم گفتم یک حساب بسازه و با اون لاگین کنم حتی رکورد هم ثبت کردم. باور نمیکنی؟ عکس زیر رو ببین پس:البته خب چون سرعت تایپی که ثبت شده بود غیر عادی بود دفعه بعد که تست کردم و برنامه اومد لاگین کنه دیدم ای روزگار حساب شما مسدود شده است :( پس کد رو تغییر دادم که مثل آدم تایپ کنه بعد نفر سوم شدم بعد چندروز دوباره مثل اینکه آپدیت شده بود و حساب من اونجا نبود یعنی حسابم مسدود نشده بود ها.سلنیوم چیه هست و به چه دردی میخوره؟این دوست خوب ما یه ابزار تعامل با وب سایت ها هست یه ابزار خودکار یعنی چی؟ خلاصه بگم! الان خود شما میایم کروم یا فایرفاکس رو باز میکنی داخل سرچ بار یه چیزی میزنی و این مقاله رو میبینی و میخونی و مثلا که نه باید بزنی روی دکمه لایک کردن😅 بعدش هم میای کامنت میکنی 😆 خب اینکار هارو ما با سلنیوم انجام میدیم میگیم برو فایرفاکس رو باز کن بعد وارد فلان آدرس بشو و بعد که مقاله اومد بالا دکمه لایک رو پیدا کن این دکمه لایک با یکسری کلاس در HTML معلوم شده میگیم دکمه ای رو کیلیک کن که فلان کلاس رو داره اونم میگه چشم! برا کامنت هم همینطور میگیم فلان متن رو به فلان اینپوت با فلان کلاس ارسال کن!همین بود امیدوارم متوجه شده باشید😎یه نکته دیگم هست که بگم این تایید کن که انسان هستید رو زیاد دیدم این برای این هست که بیان جلوی این هارو بگیرن البته برای این ها هم بات های هست که میان درستش میکنن و میره بعدی :)برنامه نویسی همینه از این خنده های رجب بوههه بوههه🤣خب خیلی گفتم حالا این چطور کار میکنه اول از همه باید این کتابخونه دوست داشتنی رو نصب کنیم با دستور:pip install seleniumمن اینکار رو با فایر فاکس انجام میدمخب الان نصب شد بریم مرحله بعدی کار های که میخوایم بکنیم به ترتیب:باز کردن فایرفاکس و رفتن به آدرسfrom selenium import webdriverfrom selenium.webdriver.firefox.options import Optionsfrom selenium.webdriver.common.by import By

options = Options()options.headless = Falsedriver = webdriver.Firefox(options=options)
driver.get(&#039;https://typetest.io/&#039;)driver.implicitly_wait(2)الان با اینکار ما فایرفاکس رو باز میکنیم و به آدرس مشخص شده میرویم. و حالا قدم بعدی:دریافت متن از اون تکست باکسی که هربار آپدیت میشهو چون قرار هست که اینکار هربار تکرار بشه داخل یک حلقه بینهایت میزاریم.تصویر زیر نام کلاسی که کاراکتر ها در آن هستند رو نشون میدههر کاراکتری که در اون باکس هست داخل یک کلاس هست برای همین باید هرچی با اون کلاس هست رو بگیرم کاراکتر هاش رو while True:   chars = driver.find_elements(By.CLASS_NAME, &#039;test-char&#039;)الان کاراکتر ها رو از اون باکس گرفتیم و کلاس ها گرفتیم حالا:زدن یک حلقه روی کاراکتر های دریافت شده از اون تکست باکساول باید ببینم نام کلاس یا آیدی اون input چی هستشپس کد ما برای ذخیره اون میشه:   input_field = driver.find_element(By.ID, &#039;test-input&#039;)و ارسال اون کاراکتر ها به اون اینپوتی که اونجا هست حالا وقت فور زدن هست:   for char in chars:      # time.sleep(.07)      input_field.send_keys(char.text)با استفاده از send_keys حرف ها رو ارسال میکنیم و بخش تایمی که کامنت شده هم برای این هست که اگر سرعت خیلی زیاد باشه سایت نمیکشه و ارور میده پس یه تایمی ست کنید براش.تبریک حالا شما میتونید این رو ران کنید و ببینید بسته به سرعت نت چقدر تایپ میکنه :) البته پروژه کامل و توضیحات بیشتر در گیت هاب بنده قرار داره در اینجا و کد که در اینجا هست دارای بخش لاگین و ثبت نام هم هست.امیدوارم لذت برده باشید! تا چیز های عجیب و باحال دیگه فعلا :)</description>
                <category>علی اصغر فتحی خواه</category>
                <author>علی اصغر فتحی خواه</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2024 23:21:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخانه wikipedia در پایتون (ساخت دستیار شخصی)</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharfathikhah/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-wikipedia-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-rszsj7jcy0u6</link>
                <description>سلام و درود امیدوارم حالتون عالی باشه!اینجا قراره که باهم با کتابخانه wikipedia آشنا بشیم و یک دستیار شخصی ساده بسازیم :)این کتابخونه چیه و به چه دردی میخوره؟این کتابخونه به برنامه نویس ها اجازه میده که به اطلاعات موجود در wikipedia به راحتی دسترسی داشته باشن. تا بتوانند با ارسال یک جمله یا کلمه به خلاصه اطلاعات یا لیست مقالات یا یک صفحه کامل از اون مقاله مربوط به اون موضوع رو بدست بیارن.خب حالا که باش آشنا شدیم بهتر کار رو شروع کنیم. برای نصب این دستور را وارد کنید:pip install wikipediaالان دیگه وقتش شده دست به کد بشیم پس لِس بو :)خب اول یه متغییر تعریف میکنیم برای جمله یا کلمه:text = &#039;Oppenheimer&#039;اینجا من میخوام یسری اطلاعات راجب Oppenheimer بدست بیارم. قدم بعدی ارسال به ویکی پدیاست و ریختن جواب در یک متغییر:summary = wikipedia.summary(text)با استفاده از summary به خلاصه اطلاعات دست پیدا میکنیم.و حالا وقتش شده اطلاعات رو مرتب کنیم یعنی تبدیل به چندین خط بشه خب خط باچی معلوم میشه؟ با .lines = summary.split(&#039;. &#039;)خب حالا خط هارو هم جدا کردیم و ریختیم تو متغییر الان باید از اون خط های بدست اومده چنتاش رو به صورت تصادفی انتخاب کنیم! چون اطلاعاتی که بدست میاد یکم زیاد هست باز هم که فرقش رو نشونتون میدم در آخر.selected_lines = random.sample(lines, min(2, len(lines)))result = &#039;. &#039;.join(selected_lines)
print(result)اینجا عدد 2 تعداد خط رندومی هست که خواستم و در یک متغییر دیگه خط هارو میچسبوینم بهم که دنباله دار بشه.و خب خروجی این است!With his students, he also made contributions to the theory of neutron stars and black holes, quantum field theory, and the interactions of cosmic rays.    In 1942, Oppenheimer was recruited to work on the Manhattan Project, and in 1943 he was appointed director of the project&#x27;s Los Alamos Laboratory in New Mexico, tasked with developing the first nuclear weapons. In August 1945, the weapons were used against Japan in the bombings of Hiroshima and Nagasaki, the only use of nuclear weapons in an armed conflict.اما اگر خود متغییر lines را در خروجی چاپ کنیم شامل اطلاعات زیادی هست خودتون ببینید :)Robert Oppenheimer  (born Julius Robert Oppenheimer;  OP-ən-hy-mər; April 22, 1904 – February 18, 1967) was an American theoretical physicist&#x27;, &#x27;He was director of the Manhattan Project\&#x27;s Los Alamos Laboratory during World War II and is often called the &quot;father of the atomic bomb&quot;.\nBorn in New York City, Oppenheimer earned a bachelor of arts degree in chemistry from Harvard University in 1925 and a doctorate in physics from the University of Göttingen in Germany in 1927, where he studied under Max Born&#x27;, &#x27;After research at other institutions, he joined the physics department at the University of California, Berkeley, where he became a full professor in 1936&#x27;, &#x27;He made significant contributions to theoretical physics, including achievements in quantum mechanics and nuclear physics such as the Born–Oppenheimer approximation for molecular wave functions, work on the theory of electrons and positrons, the Oppenheimer–Phillips process in nuclear fusion, and early work on quantum tunneling&#x27;, &quot;With his students, he also made contributions to the theory of neutron stars and black holes, quantum field theory, and the interactions of cosmic rays.\nIn 1942, Oppenheimer was recruited to work on the Manhattan Project, and in 1943 he was appointed director of the project&#x27;s Los Alamos Laboratory in New Mexico, tasked with developing the first nuclear weapons&quot;, &quot;His leadership and scientific expertise were instrumental in the project&#x27;s success&quot;, &#x27;On July 16, 1945, he was present at the first test of the atomic bomb, Trinity&#x27;, &#x27;In August 1945, the weapons were used against Japan in the bombings of Hiroshima and Nagasaki, the only use of nuclear weapons in an armed conflict.\nIn 1947, Oppenheimer became the director of the Institute for Advanced Study in Princeton, New Jersey, and chaired the influential General Advisory Committee of the newly created U.S&#x27;, &#x27;Atomic Energy Commission&#x27;, &#x27;He lobbied for international control of nuclear power to avert nuclear proliferation and a nuclear arms race with the Soviet Union&#x27;, &#x27;He opposed the development of the hydrogen bomb during a 1949–1950 governmental debate on the question and subsequently took positions on defense-related issues that provoked the ire of some U.S&#x27;, &#x27;government and military factions&#x27;, &quot;During the second Red Scare, Oppenheimer&#x27;s stances, together with his past associations with the Communist Party USA, led to the revocation of his security clearance, following a 1954 security hearing&quot;, &quot;This effectively ended his access to the government&#x27;s atomic secrets and his career as a nuclear physicist&quot;, &#x27;Although stripped of his direct political influence, Oppenheimer nevertheless continued to lecture, write, and work in physics&#x27;, &#x27;In 1963, as a gesture of political rehabilitation, he was given the Enrico Fermi Award&#x27;, &#x27;He died four years later, of throat cancer&#x27;, &#x27;In 2022, the federal government vacated the 1954 revocation of his security clearance.شما میتونید این کد رو با کتابخونه های دیگه ترکیب کنید که ورودی صدا از کاربر بگیرید و در خروجی هم متن رو توسط کتابخانه pyttsx3 با صدای مرد یا زن بخوانید!امیدوارم خوشتون اومده باشه :)</description>
                <category>علی اصغر فتحی خواه</category>
                <author>علی اصغر فتحی خواه</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2024 12:16:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>