<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های AAF</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aliasgharforoutan86</link>
        <description>به هر حال یک روز میرسد که همه محو میشویم.این نوشته ها باقی میماند.منم مینویسم چه بسا خواننده ای ،همفکر با من از نوشته ها لذت ببرد.و نام من:«علی اصغر فروتن»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:03:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3750052/avatar/Wkx0SK.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>AAF</title>
            <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بسوز در عشق.اگر در نامه،معشوق نوشته.</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86/%D8%A8%D8%B3%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-dtnlevtzauqb</link>
                <description>یک شعر سپید در ایامی که عاشق و معشوق ها از هم فاصله گرفتند.در زمانی که دوری عشق،و تلخی غم هایی که به خیابان ها ریخته را،و تصویر های ریخته شدن پر کبوتر بر زمین،همه بر هم چیره شد،تا بنویسم این چنین.یک شعر سپید...برای کمی آرامش خویش.نکنم دوری دل را تحملاگر در نامه عاشقمرا معشوق نوشته...نکنم دوری دل را تحملاگر عشق ما بار سفر بسته باشداگر عشق ما مرا رها و آزاده بخواهدچه کنم من که عاشقی رااز او میخواهم...اگر عاشق مرا آزاده بخواهدچه کنم که در بند او اسیرم...اگر در نامه عاشقمرا معشوق نوشته باشدنکنم دوری دل را تحملکه جاریه اشک و سرشتم...اگر آسمان نورانیشود تاریک و خشکسالیچه کنم دل نگرانمنگرانشنگران رسیدن او و راهشباز شود نامه اواگه نوشته باشدعاشقم مرا معشوق چه کنم دل رااز هوس داشتن او...اگر رود خرابماگر مردهء جوانماگراگر خام و جاهلماگر بوداده و گَندماگر...اگر بزند بوسه...من آزاده و رهایم.اگر معشوق،مرامعشوقه خواندچه کنم دل رااز ترس هااز راهزنان و خطر هااگر می‌شد قربانی میشدمبر جان دلبر عشق اواگر در نامه مرامعشوق نوشته باشد...</description>
                <category>AAF</category>
                <author>AAF</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 06:55:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برف بازی با ناپلئون.</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86/%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%86-sdec4w6uhtrl</link>
                <description>دارن میزنندگلوله برفیمیزنندمیخورد به قلبمهمش از برفهدرون جنگلکنار منقلپای سفسطهکباب میکنیمدلمان رابرای دو روز زندگیکباب میکنیم...بازی ما بود...برف بازیاز بچگیتا بزرگ که شدیمدیگرپای میز شطرنجیم...و برای رسیدنبه همه اهدافماندرحال قربانی کردنههمه چیزیم...مثل ناپلئون میشویمدرون روسیه و برف...ششصد هزار نفر راچهل هزارتایی برمی‌گردانیم...قربانی ما همزندگی‌مان استپشت لحظه های سختجز رهایی و عقب نشینینکردیم کاری...همه را رها کردهبی نتیجه بازگشتیم.بی نتیجهکار می‌کردند بعضیناپلئون دوم بودندولی اگریک ریشه ایاز طراوت گل رابوی عسلشرابشیر دوشیده...حیات را درشانیاد آوری کنیم...برف بازی رااز سر گرفتهناپلئون بودن رارهاو زندگی رااز سر گرفته.ولی مگر زندگیبه ناپلئون ها نیازمند نیست؟</description>
                <category>AAF</category>
                <author>AAF</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 06:54:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی میکنم این...این به درخت میگن!</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%86-taq14w8ljlxz</link>
                <description>معرفی میکنماین...وسط پریدناخوشایند گفت-این به درخت میگن...و از شادی و سرحالیشروع به گفتار و دل بردن معشوقگفتم.مگر چه میشود؟درخت باشی و منبع حیات؟نکند مشکل است،دلیل حیات من بودن؟نکند فکر کردیادامه حیات را به آب بی مزه و رنگباختی؟نکند فکر کردی بی تو و ریشه محکمتبی تو و برگ های همه رنگتمیتوان ادامه داد؟مگر خودت را ندیدی؟مستحکم،تو دلیل زیباییتو از خودت هنری میباریاز آن میوه ها و سایه هااز آسایش و رقص تو همراه بادخودت را ضعیف نبین عزیزتو بهترینی،چه بسادرخت را تو باشی،درختِ غنی ای؛پس معرفی میکنمایشون،دلیل حیات من...</description>
                <category>AAF</category>
                <author>AAF</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 00:29:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منم انسانم،به من هم نگو...</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86/%D9%85%D9%86%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%86%DA%AF%D9%88-qy5nhuutqnjy</link>
                <description>شروع ماجرایک پیاده رو سمت پارکسن بلوغ و سرمان داغدوستم پرسید...:اگر گنج پیدا کنی،به منم میدهی؟من در فکر رفتم و آخر گفتمنه!-خبر هم نمیدهی؟نه!-چرا؟سؤالش به جا و من ترسیده از تکرارنمیدانستم فلسفه بگویم یا تاریخهگل از روح میگفت و انسانو امان از ما که محکوم به تکرارگفتم...:چه از قدیم چه از جدیدهمه دوستی ها پاینده بودندمگر اینکه بین راه اتفاقی رخ دهدمثل یافتن گنج.-چطور؟طمع!مثل خون و عشق در باطن انسانمثل نمک دریا بود و جدا نشدنیرهایی از آنمانند کشتار افکار استزمانی که دیگری چیزی یافتنتیجه دست گرفتن بودیکی شمشیر و دیگری نیزهیکی هفت‌تیر و دیگری تپانچه...از ارباب حلقه‌ها‌ بگویم چه؟از قدرت زیاد و زیاده خواستن چه؟من میترسم اگر به تو بگويم،مثل حیوان هابه جان یک دیگر بیافتیم.رفیقم در فکر بودمن در ترساز اون قول گرفتم اگر دید خبرم ندهداگر بختش باز بود به من چیزی نگویدمنم انسانم،هرچقدر هم دوست اوباز هم من انسانم.همانطور که عیسی را فروختندآن یهودا هم انسان بودهمانطور که قاجار مرز فروختآن شاه هم انسان بود...و همه ما انسانیم و محکوم به تکرار.نه،محکوم به غرق شدناول در افکار و دیگری طمع.</description>
                <category>AAF</category>
                <author>AAF</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 00:02:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلبِ کوزه‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86/%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%90-%DA%A9%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%A7%DB%8C-m1xpuqt07jgv</link>
                <description>درون خانه سوت و کورمدرون روستای خاموشهمیشه چشم بستهفکر آینده دورم...خبر از عروسی و جلا می آمدمن در عذاب دیدن معشوقمحاج محمود کوزه‌گردست رد داده بود به منقلب کوزه‌ایم را میشکستمیگفت:کی به تو دختر میده؟هر روز بیشتر طرد میشدمیک بچه شهری توی روستابین طبیعت،چمنزار و رود و کوه...این وسط کار ما چه شدبی دلیل عشق سمپاش محصول منمحصول غمگین مرا سمِ عشقکشت!کدخدا هم پسرش را خواستگاری برده بود.هر روز درون بازارحاج محمود بود و کوزه هایی بی لعابهرچندروز سفارش می‌گرفتبه من که می‌رسید چوپان دخترش بوددخترش ولی...سگ گله پدر بود و من گرگ شببره دخترش بود و چوپان کدخدا...منِ گرگ بره را برای لذت نمیخواستممن او را برای ادامه حیاتم میخواستمحیف و صد حیفچوپانِ دروغ گوی ماهمه دیدنش پای بساط قمار و مستیاو فقط هدفش یک چیز بودکشتارگاه و لذت از پول و قمارحاج محمود خانه باغ داشت و دامزمین و مغازه ای برای کسب و کارچه بهتر از اینآماده برای بردن سمت کشتارگاهپسرش!...درون خانه سوت و کورمدرون روستای خاموشهمیشه چشم بستهفکر آینده دورم...خبر از عروسی می آمدعروسی دختر حاج محمود...من دیگر خسته شدم،صدای طبل شادی رامیخواستم عوض کنمحتی اگر رختِ سفید بر تن عروسسیاه شود...</description>
                <category>AAF</category>
                <author>AAF</author>
                <pubDate>Mon, 15 Dec 2025 18:17:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انقراض کلمات</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86/%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B6-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-s4fd8yobkvmj</link>
                <description>سکوت.روی تپه سمت ساحل و دریاهر موج پر از حرف.کجا بود شنونده؟وقتی زمان صحبت گذشت.سگ گرسنه لب چمنزار و علفنخورد جرعه ای آبهمیشه مراقبمراقب گله ای پر از خطرکه گرگ شب چنگ نزندچیزی نگفت وقتی خورد زخم بدن.نوبل گرفت و مصاحبه ساکتبکت نبود مرد حرف.مثل دریاموج پر از حرف...شنونده کجا بود؟-درحال مراقبتاز گله یا انزوای دور؟هزاران شب بگذردشکسته شاخه ایجوش نمیخورد،که نگفتن مشکلنشود قدرت خالص.همه پی ناگفته هاگفتند بروگفتند بماننگفتند آخر و نتیجه سال ها حسرت...روی هر کلاه تبلیغاتیشعاری بسته:حرف بزن حتی به مرگ.همه دیدند و خواندند،اما انگاررودی باشد که به زمین خراب برسد.</description>
                <category>AAF</category>
                <author>AAF</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 03:07:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودتا در من</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86/%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-pnvtpunpguqs</link>
                <description>خشم و تخلیه اعصاب با نعرهشیهه اسب توی اصطبلصدایی از بوتهقلعه حریمم محاصرهاعصابم محافظِ دردروازه احساسم بسته.صدای پچ پچ میادانگار از روزنه هایک نقشه هاییدرحال پیشرفت رو به جلو میادمن بین احساساتم و افکارمبین این نگهبان هادرون قلعه وجودمریشه درختی جوانه زده بودبسیار قوی،از جنس خیانت،بزرگ و محکم.در راه رو های وجودم قدم میزدماز تابلو هایی که من بود،از نمای غممیگذشتمگذشتم و به تالار رسیدمهمه جا خالی و من تنهایک صدای پایک صدای خندههمه با هم نزدیک و نزدیک ترمن فرار کردم...من از خود فرار کردماز چیزی که بودم فرار کردمدر بین راه از نگهبان ها،از احساساتمگذشتمبعد از آن زنِ عمارت،معشوقِ افکارمگذشتمرسیدم به اصطبل شجاعتم،اسبم زخمیاز آن هم گذشتمبه دروازه که رسیدم...یک دنیا ترس و وحشت،من فراری شدماز قلعه وجودم.من!من یک فرد سرخورده و شکستهمن سرپا تیره و لباس پارهاز ضیافت های درباریرسیدم به دنیای بیرون از وجودمبا شدت و بی قراری...به قلعه وجودم نگاه میکردماز پنجره،انگار یک شخص میخندیدیک شخص با معشوق وجودم،میخوابید...و آن شخص من بودم،در نسخه ای جدید.باور نکردم،من بودم با رفتاری عجیبتازه،بعد از چندی فهمیدمتغییر یعنی چهتغییر همین استعوض شدن صاحب خانه...</description>
                <category>AAF</category>
                <author>AAF</author>
                <pubDate>Tue, 09 Dec 2025 15:06:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چای تلخ من</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86/%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D9%85%D9%86-ef4wdvgzf8oa</link>
                <description>در این زمان و تاریکیدر این حالت خلسه و آزادیمن یک شکاف يافتمیک دریچه بی تعریفولی چه تعریفی؟چه جوابی بود برای پوچی؟ولی این مسئله پوچی نبودتعریف خواستنِ ما بیهوده استاین مسئله خودش جوابفهم و درک ترس .مشکل ما فهمیدنحیف که حقیقت چای تلخداغ می‌ریزد بر تن.تلاش میکنم ،برای شیرین کردن چایِ زندگینبات و خاطره ها و دخانیاتاز عرق و ویسکی و شربیجاتهمه یک محفل رو به پایانچایِ تلخِ ما فقط،یک رنگیک رنگ تفاوتش بود قهوه...گذر زمان میگذشت و چایِ ماتیره و تیره ترهمان یک تفاوت سرخ رنگیخیلی زود شد تیره‌رنگ.سیاه و تلخ...ولی دلنشینمینوشم،چایِ شکل قهوهتفاوتش شاید در طعمولی چاشنی مرگ و من...قهوه تلخ ما درون استکان تنهاییدقت نکرده بودمنعلبکی هم جنسش صداقت،ولی دروغین...بزرگ و بزرگ تر شدمتلاش میکردم هنوز برای امیدنعنا گرفتم و بی فایدهگل‌گاوزبان ، آن هم بی رایحه.چای من از دست رفته بود.از فهم و درکِ دیدنچشیدن،طعم تلخِ حقیقت.گاهی نوزادی می‌بینم با لبخندچون تصویر شیر مادرشیرین و پاکتمیز و هر روز روشن‌تر...شاید برای من همآغوش مادر نیاز استشیرخوارگی‌ام تمام شدولی آغوش چه؟شاید چای تلخِ من قهوه شدولی راه حل شیرین کردنآن الان نشد،آینده چطور؟و فقط چای من است،چای حقیقتِ تلخ،تیره و تاریک زهر آلود انگار قهوهولی همچنان چای تلخ من...</description>
                <category>AAF</category>
                <author>AAF</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 11:19:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب خونین خویشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D9%86-vz9coaf6kzeu</link>
                <description>کتاب خونین خویشتن نسبت به چیزی که میبایست باشد،بیشتر در تلاش برای یک شعر مرگ پذیر در حال رخ نمایی است که باید به مسئله‌ای اشاره داشت که مرگ برای بهترین راه حل،همیشه جوابگو نیست و نخواهد بود،ولی که میداند؟شاید راه های ما برای رسیدن به یک جواب یا موفقیت حتی،شاید مرگ باشد،اما ممکن است؛ولی امروزه اکثرا اینطور نمایان میکنند که مرگ تنها راه حل است.اما تنها راه حل ادامه دادن است،حتی در خود شعر هم،وقتی هیچ راهی نیست،شاید سمت چنین چیزی برود.پس به اطرافتان توجه کنید،و به تبلیغ پذیرفتن خودکشی حساس باشید،جامعه امروزه ما تحت تاثیر چنین مسئله‌هایی دارد دست و پنجه نرم میکند،و آمار خودکشی روز به روز درحال بیشتر شدن است.مثل یک کتابمنامش سیاهی و سفیدیهر صفحه خونریزی استدنبال جراح میگردم...زندگی ام بی جراح سپری‌ستاین صفحه ها هر قطره‌اشیک زخمی با داستان های عمیقداستان ها ادامه داردریغ از نقطه،پر از فشار...کتابم باز استکتابی خونین نوشته ها همه رنجپایان خوبی،سپسشاید یک جراح،شاید یک راهبهشاید یک پزشک دوره ندیدهمن اعتمادم را میبخشماگر چاره ام در دستانشان استهمه سو و همه طرف میروماگر جوهر من جوهر شوداگر کتاب من پاکیزه از رنج شود.شاید بالای کوهبین کندوی عسل و مگسشاید در آسمانبین شاهین و کرکسشاید در درونبین زخم و عبثو شاید های بی انتهاهر جا و هر راهیهر موجود و خوابیهر تعبیر و مرمتپلِ شکسته از غمپلِ فرار از زخم...پل ها شکسته بود،راه های فرار همه قرمزقلم من از هر چه بود،جنسَش!یک نیِ جواهر نشان،از اعتماد کورغم،و کمی رنج و دست های پینه سوز بود.مثل کتابمجلدم از کتاننام کتابم،یک خرابه‌ی بی نشانسفید یا سیاه؟گذشته ها گذشت و تغییر آغاز شدمثل کتابم،ورق هایم باهمجنسی از کاه پوچیچاپشان از چاپخانه زندگیهمگان زدودند سرانجامیک کتابی که منم.و شاید تنها خواننده داستان ماداستان خونین وار،یک والد و دیگری خداهرچند که مرگ شایدمرگ شاید پایان کتابچه بسا بهترین راه فرار...شاید پل ها خراب باشند و شکستهراه ها قرمز و محدودپریدن و جهیدن چطور؟بپرم از پل و بیندازم جانم رارها از زندگی،چشم بسته ببوسم مرگ را.مثل کتابم،هر صفحه پر از انتظاربرای اتمام این رنج و قضا...</description>
                <category>AAF</category>
                <author>AAF</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 21:29:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلوله‌ی سرگردان در تاریخ</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86/%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-ik1brai5eunw</link>
                <description>شعری بر پایه نماد گرایی کامل.شعر در تلاش نمایش دادن یک بخشی از وجود فرد است که، اشاره میکند ما به آنها واقف نیستیم.شعر به دنبال یک سراب و خیال،از تاریخ آمریکا تا ایران را بر گیرنده است،از آغاز کننده دوره جدید کشور های عربی،لورنس عربستان هم گرد آورده است،این شعر یک نگاه میدانی،از نبرد شوگان ژاپن و زخم دل رستم است؛امیدوارم خوشتان بیاید.میدانی،منم توی یک دنیای سرابیمن خراب یک دل و مسخ کافکاییدنیای من بین خیال و غمپابرجاست یک فرجامیشاید جدیدشاید آید پدید و خوانند کز این دیدکه چه اهرام مصر است کوه زندگیچه جدید است آن موجود،سیاهغول پیکر،و دارای ماده ای لزج...مصر را فراموش میکنم از بس که گرم بوددنیای سراب من دنیای فرجام و خاموش بوددر لحظه انگار صحنه رستم و سهرابدر ثانیه نبرد شوگان و شورشیان...دنیای من دنیای نبرد،از هر ایدهایده افرینم ز بدن،بدنم طومار الفباالفبای زجر و انزوا...ابلیس است خیال و دنیای منهر صحنه مرگ،یک خوشی میداند سرابِ مناف‌کندی را میدهد نشاناز شلیک گلوله به ناصرالدین شاه قاجارگلوله در حین راه،از اف‌کندی،از ناصرو از من میشود رد که هدف بی نهایت استمن یک هدف ساده بین خواب و خیالاین زخم سراب است یا خون ابلیس خداست؟از خود میکردم دوری،یک آینه انگار در تاریکیدر رو در روی خود،میخندید و میزد چنگ جانمن دنبال یک رهایی،آینه دیوار برلین و پایان رهاییهر چه گفتم به خود کن جربزه به هماین بدن نبود آدم نبرد...مثل لورنس انگلیسی ترسم بود وحشی گری کنمنکند ناخواسته لذت برماز شکسته راهی از وجودسپس از درد خودماز خون ریزی وجود...آهبیدار شدم.یک خواب،یک شب،یک حالت همیشگی،بسترم گرم ،ولی درونم تیر کشید،مشکل کجاست؟وقتی زندگی،در من وزید...</description>
                <category>AAF</category>
                <author>AAF</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 02:55:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای غم،ای رفیق بد...</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86/%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-%D8%A8%D8%AF-cgkjaifbf9wv</link>
                <description>بین تیرگی شب و روزیک حالت بنفش،تیره،ولی هنوز روشنمثل شب،نه،روشن،مثل روزخاموش،یک خنثییک قطرهیک دنیا،من زنده و بی پروادر پیاده رو ساحل خلیجبین خلسه روشنی و خاموشیمن در تمنای یک رفیقای غم،از من فاصله بگیر...ای رفیق،زمان فرار تلخی رو از من نگیر...توی دریای خلیج یک کشتی نفهتهمحو،دارای پیچشی خیالیرفته رفته تیره،همراه نور ریزیشب که شود،یک لامپ روشن توی خلیجمیتابد مثل نور امیدکم ولی روشن،تا جایی کهبرسد گازوئیل امیدولی غم،خاموش و بُرندهمیزند ضربه به امیدکشتی ما تکان تکانتوی دریای غم و ناامیدسر پا شدن سختتوی تاریکی احاطه از غمتنهای تنهامثل یوسف درون چاهرفته رفته این آسمانپرده افکند از ستاره هاای رفیق بد،ای غمیاد آور زندگیخوب بنگراز ستاره های تابیده در سیاهیتا آدم های زندههمه یک ستاره‌انددر این خلسه بین روشن و خاموشیمن یک نظاره گر فراموشینظاره بر قطار بی برگشت زندگیدرون خلسه نگاهم رو به دریای نفریننفرین سادگی،که درگیر آن بودن مرگ حتمیغرق شدن،پایان منای غم،بیا بیرون از کالبدچه جالب می‌شد آسماندر این لحظه ها،ابر ها زیادطرح فیل و شکارچیرشته رشته ها،حتی نون سنگکیای غم،بین این خلسه تیره،رها کن مرا،از روح خسته،جسمی دنبال فنادر دریای غم،بی اسطرلاببی نقشه و خاموشی ستاره هاای غم افکارم را عوض نکنبنگر به ستاره ها...</description>
                <category>AAF</category>
                <author>AAF</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 11:37:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلبرگ گل رُز</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86/%DA%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%DA%AF%D9%84-%D8%B1%D9%8F%D8%B2-yheqlugufhxw</link>
                <description>گلبرگ های رزتوی باغچهلب حوضبین حیاط و خونهغروب آفتابانگار همه چیز غم میخونهاز یک خاطرهاز گلبرگ های رز.همه پخشتوی خونه...همه رنگمثل خاطره.هر گلبرگ مثل زندگیحواست نباشههمراه باد تو آسمونهمثل فرصت های شادیهمه چیز زود گذراگه توجه نداشته باشیمنم توی این خونهبین گلبرگ هااز سرخ و سفید و نارنجیغرق شدم.همه یاد آوریاد آور یک روز پر خاطرهفرش های سنتیهمراه خونه هشتیو گلبرگ های پخش توی حوضبا درخشش خورشیداشک میریزم از غمچه فرصت ها دادم از دستحال چاقوی توی دستمکنارش سیبی در دست دیگهنمیدونم ببرم بند وجودمیا پاره کنم شیرین بند سیببیخیال از غمبه فراغ باد خوش باشمو سر در آینده،گلبرگ نبینممگر اشتباه بند بریده باشم...</description>
                <category>AAF</category>
                <author>AAF</author>
                <pubDate>Fri, 28 Nov 2025 14:44:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تو میجنگم...</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%85-yv06r1cka0hz</link>
                <description>هر اقدام من،بین این آتش و آبیک تیغه ساکت بودبین تیغه هایی پر انتظاراز یک تیغه پرسیدم چقدر در انتظار است،گفت:«سالهاست...توی میدان جنگ،مینوشتم از خاطره های جدید،از سنگر بزرگ،از رسوایی آدمی؛از زندگی ،از تو،ای امید.از صدای گلولهاز ستاره های آسمان،ستاره هایی که جایشان را خمپاره ها میگیرداز خواب نداشته،از سرمای سوز ناک.مینویسم برایت ای عزیزاز خبر های جدیداز دیدن دوستی در جنگ و زخمی،تا بریدن دست و پایی کبودهمه چیز تیره و تار بود.از خبر هایی که می آمد،امید درحال فرار بود.فرمانده،رضا قلی خان،یک ترکمن قهار بود.قلی میگفت:«مادر نزاییده کسی مرا شکست دهد.»همیشه خشمگین با سیبیلش بازی میکردمیگفتند بین راه تا لب مرز،یک حاجی بود همیشه غذا به دستبرای کمک به نیرو های ما،همیشه با کلی زحمتامروز برای رسیدن به او،از میدون تیر گذشتیم...ولی دیر شده بود...حاجی یک حکایت داشت،میگفت:«یک وجب خاک است و وجب دیگر حرام»نمیدانستم منظورش چیست،ولی گذرمان را با فکر او پر میکردیم.قلی میگفت،سربازی میگفت،من میگفتم،همه خاطره میگفتیمتیر سخن میگفت،خمپاره روس ها،و اخبار از میرزا،همه میگفتندمیگفتند ،از قدیم و جدید،فال حافظ میگفتندیک بار فال گرفتم برای خودم و تو،بخت خوبی باز شد.اما ناگهاندر بین راه بودیممن محو تماشای سایه‌ی کوه روی ابریک تیراندازی تیرم زد.حالا با دست زخمی برایت مینویسماز خاطره ها و نمایش ها مینویسماز رویای دیدن تواز خواب که به امید تو پا میشم.قلی گفت:«فردا روز نبرده»...فردا،شاید فردا،شاید دوباره،شاید مثل یک خاطره بمانمشاید دوباره،شاید مثل همیشه برگردم و در آغوشت بمانمحیف که نیستی،زیر درختان و گل های زیبا،توی جنگلی بزرگبا هم،هم آوا شویممن بوسه زنم،تو ببوسی،من گل بچینم،تو عشوه کنی...فردا روز موعود،جنگ ما جنگ با روس ها نیستبرای بقیه شاید،ولی من برای تو میجنگم...</description>
                <category>AAF</category>
                <author>AAF</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 02:05:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوسه،چون لکه خونی گرفت...</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86/%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%84%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA-xtnftjkwmfzj</link>
                <description>لعل است و فامی چشیده ز بندگوید،چه بوسیده ز هم سرخ است و نازکی ز تار مویپوسیده،ارغوانی ز همسوی او بردیم نگاهدیدیم چه دارد این عشقِبا صفا!ترکش گلوله و سوخته باروتغم و اندوه جان زخمی او...یک لعل به نازکی تار مویهویدا کرد پایانی برایش خاموشِ،نور...شروع،بوسیده ارغوانی بوددید چه شیدایستبوسیدن معشوقِ خود.یک دلی غافل شدصحنه ها آغاز شد...بازنده‎ی جدال عاشقیدید ارغوان با که هم‌نشین شددلش بیتاب خاطره عشقچون بازنده دلی حسد باد شدجنگ طلبید تلخ خود کند تلخ دیگریچیزی نگذشتهدختر پای بساط بزک گریکشیدن سرمه به چشم...یگان ها،هجوم بردند اجنبیخانه خرابش که تجاوز درد فاتحیبوسه چون لکه خونی گرفتانتقام خوی وحشی گرفتتبر زین کرد و سوارهِ چاقوشعله به دستخانه ها انتقام گرفت...با آتش او...گذشت و حمله پایان گرفتبازگشته دختک بی جان در زیر خاک جای گرفتیک ارغوان بوسه شدحسد از دیگری که دیدبوسه چون خونی کردپایانی چنین پدیدمعشوقه بی ارغوان پوسیده شدگلی خاکستر زجا افراشته شدهمچو لعل ارغوانی...از نزدیکی با حسد،روشنا خاموش به باد رفته شد...</description>
                <category>AAF</category>
                <author>AAF</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 17:25:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک رابطه،یک نبرد...</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%81%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D9%88-r5zkltvnlj4o</link>
                <description>در صحرایی خونیبین روزنه تیر های خطا رفتهمن سواره بودمتو هفت خط روزگار...پیاده توی صحرا نباشیسوارَت کردم پا زخمی نباشیاز بخارا و بغداد گذشتیم.آشنایی ماآشنایی آتش و انسانسختی و راحتیو بدتردر زوزه کشیِ بادگذر سال های بعدرفتار سردِ توگرد باد و خرده سنگ.مثل نبرد بود رابطهخانه میدان جنگبیرون پُر واهمهزمان خواب،زمان خیالمثل تیر‌انداز کمان دارمثل منِ سواره با شمشیرمثل حرف تو،مثل تیر...گاهی فکر میکنمچقدر حرف های تند توعاشقانه اندچون تیر انگارفقط در قلب می‌نشینند...زمان زیادیستاز گذشته سواره بودنتا پیاده بودنِ تومن پیاده شدم،تو سواره بروعاشقم،عاشقِ دیدن توسرد،جواب نده عشقکه من سرد شدم،ولی با برف بهشت...شوالیه با زره بودمتو کمان دار عربزره صلیبی پاره کرد تیرتو با کلمه،من با آتش عشقشاید نفهمیدی،ولی پایانم...به دست تو هم کفایت می‌کند.اگر در پایان جنگ‌مانصلحی چون یافا عهد کنیم...معاهده یافا (انگلیسی: Treaty of Jaffa ) یا توافق رمله موافقت‌نامه‌ای بود که در جریان جنگ‌های صلیبی و در ۲ سپتامبر ۱۱۹۲ (اندکی پس از نبرد یافا) میان صلاح‌الدین ایوبی فرمانده مسلمانان و ریچارد یکم انگلستان به امضا رسید. طرفین توافق کردند که به مدت سه سال میان ارتش دو طرف آتش‌بس برقرار شود.</description>
                <category>AAF</category>
                <author>AAF</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 02:51:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آتش و خاکستر</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-btuxmfaolfke</link>
                <description>در چه زمانی میتوان یک دانشمند بزرگ بود؟زمانی که تلاش ها بی فرجام نماند.زمانی که تلاش های ما برای خودمان حداقلی ترین حالت ممکن را،ارزشی کوچک داشته باشند.؛نسبت به زندگی امروزه تا به حال دقتی داشته اید؟گاها ما درحال تلاش برای چه چیزی هستیم؟چرا به همه چیز توجه میکنیم به همه چیز امید میدهیم و برای خود همیشه درحال ساخت یک حالتی از امید ،انگیزه،و شرایطی که با فکر به آن ادامه دادن برایمان ساده شود ادامه میدهیم.چرا ما همیشه باید برای یک سری مسائل چه بر این باور که بحث دینی وسط باشد یا که درونی و حتی انرژی...چرا ما باید برای زندگی و ادامه دادن آن که در بیشتر اوقات سرکوفت شده ایم،یک راهی برای ادامه دادن باید به وجود اوریم؟موضوع این نوشته درحالی نامش خودنگری است که بر وجود انسان و کاهش اعتماد به نفس نسل امروز و مسائلی دیگر...میپردازد؛شروع پرسشسوال های زیاد وجود دارد،که ما برای درک کردن سطح زندگی خود،و اینکه در چه سطحی از زندگی قرار داریم هستیم همیشه همراه ما هستند.که اکثریت این سوال ها را با :«برو بابا کلی کار سرم ریخته» از ذهن خود فراری میدهند و یا اصلا خود را به بیخیال میزنند؛مثل خری که غذا جلویش باشد ولی از درد گرسنگی خودش را مریضی زده باشد؛اول خود شما،در چه سطحی از زندگی قرار دارید؟چه جور انسانی هستید؟خوب؟بد؟زشت؟هر چیزی که میگویید،به خودی خود که نیامده ،پس بگویید ببینم آیا این چیزی که میگویید هستید یا میخواهید باشید؟یا چیزی که خواهی شد؟و اما مسئله همه تر،اصلا آیا امیدی برای زندگی دارید؟شروع دیدنامروز اکثر مردم به این مسئله باور دارند که میتوان با انجام کار هایی شبیه خواندن یک آیه،انجام آیین های دینی،حتی انجام مدیتیشن،و هر چیز دیگری میتوان به پاکی روح درون رسید.تا جایی که اینجانب هم در مسجد بودم هم پیش میگسار ها،باید بگویم هیچ یک جوابگو نبوده که نیست،فقط راهی برای گمراهی و فرار از واقعیت بیش نیست؛یکی با ودکا در دست و دیگر با تسبیح نماز،یکی با سیگار و دیگر وضو و نماز؛همه اکثریت های خودکفا میگویند همیشه یک مسئله را ذکر میکنند که روح و روان سالم،و همینطور پاک،میتواند به زندگی بهتر کمک کند؛اما چه زندگی ای؟بهتر است بگوییم،به فرار از واقعیت زندگی کمک میکند؛ما همیشه درحال فرو رفتن در یک باتلاق خود ساخته هستیم.یک سیاهی عظیم که به دست بشریت ساخته شده است؛اما همیشه چشم خود را میبندیم و خود را به آن را میزنیم که انگار،مثل تایتانیک به عمق سیاهی فرو نمیرویم.ما همیشه بر این باور که هرکس بهتر است سرش به کار خودش باشد ادامه ندادیم؟و بعد از آن ،ما همیشه به این جمله،جمله ای ننگ بار اتکا نکردیم؟که میگفت:«همه مردم اجتماع گرگ‌ان اگه تو گرگ نباشی قشنگ زیر دست پای اونا له میشی...»حالا چه این حالت،یا حالت ها مختلف،شما شنیدید.شنیدید که میگفتند مردم گرگ هستند،بنظرتان این مسئله از کجا نشات میگیرد به جز وجود خودمان؟وجودی نکبت بار که هر بدی ای بگویید از او سر زده؛اکثریت امروز تنهاییم.حتما متوجه هستید که با آن طرز فکر گرگ بودن،و تلاش برای زرنگ بودن ما در کنار این تنهایی،بیشتر درحال رفتار چون حیات وحش هستیم؟زمانی که همه در این موارد شروع به فکر کردن به باشند،دیگر مهم نیست چه کسی خیابان را تمیز میکند دیگر مهم نیست چه کسی خانه آتش گرفته را،به خاموشی در می آورد.دیگر در آن حالت هیچ چیزی مهم نیست،چون جز خود ما،بقیه را سر سوزنی اهمیتی نیست؛ارزشبه سوال های اول متن توجه کنید.چطور میتوان یک دانشمند بزرگ بود؟با کشف بزرگ؟با زحمت های بسیار؟زمانی که تلاش های ما بی فرجام نماند...الان چطور؟بنظر شما وقتی همه طرز فکر ها فقط به آن حالتی است که گفتیم،بنظر شما واقعا شخص میاید و خودش تلاش میکند؟نه؛در این مواقع آن ها و شخص هایی که ما در دست داریم میایند از هوش مصنوعی کمک گرفته،و حتی میایند و از پول و رشوه استفاده میکنند،مدرک میگیرند،و بسیار کار های دیگر،نمره میخرند...البته،این مسئله برمیگردد که ما دیگر دنبال ارزش نیستیم،فقط دنبال به رخ کشیدن،نشان دادن من توانستم تو نتوانستی،من بلدم تو بلد نیستی...و این بازی ها بچه گانه که حتی در بزرگ سالان هم نمونه اش وجود دارد.حتی در نمایش بدبختی،که شخص میگویند ما فلان قدر بدبختیم،دیگری میگوید اینکه چیزی نیست...خب دوباره میپرسیم،چطور میتوان با این طرز فکر که دیگر کار ها ارزش خودشان را از داده اند،میتوان دانشمندی شد که برای کارش ارزش قائل است نه اینکه دنبال به رخ کشیدن باشد؟بگذارید بحث ارزش را باز تر کنیم.بنظرتان حتی این زنده بودن و این تنفس،دم و باز دم،حتی دیگر این مسئله هم با ارزش نیست،چرا که دیگر ما به مسئله های پوچی درحال اهمیت دادن هستیم.حتی بین دیدن یک لحظه زیبا،مثل بوییدن یک گل زیبا،و رسیدن به یک کار اداری که در محل آن پر از ادم های بد اخلاق حضور دارند،ما فقط به اداره فکر کرده و اینکه چطوری در آنجا پیروز بیرون بیاییم فکر میکنیم.به اصطلاح جمع بندیدر رابطه با سوال هایی که در متن اول هم مطرح شد باید یک چیز دیگری هم بگویم.جدا از آنکه ما ارزش گذاری هایمان هم برعکس است،و جدا از اینکه دنبال به رخ کشیدن هستیم...باید بگویم که ما بهترین جامعه ای هستیم که،میفهمد ولی هیچ کاری نمیکند.یک جامعه که زوال خودش را میبیند،یک جامعه تمام نقص ها را میبیند.ولی هیچ کاری نمیکند.درواقع مشکل از مردم است.درواقع همه چیز از ما است،ما و اجتماعی که ساخته ایم با طرز فکر هایی عجیب و خودبینانه.رسما شصت درصد این حوزه زیر سر خود ماست.ما همیشه درحال داد زدن سر دیگری هستیم،ما همیشه درحال فحش دادن هستیم،ما همیشه درحال اثبات خود به احمقان دیگر هستیم،همان احمقان هم درحال اثبات کردن چیزی به خود یا به دیگری هستند.ما همه با هم در یک گودالی بزرگ،ساخته شده از دست خودمان هستیم.پس چرا همیشه باید چشم بسته از آن انتقاد کنیم و نقش خود را کمرنگ بشمار آوریم؟چرا؟گاها میتوانم به صورت کاملا جدی بگویم که حتی اگر من ،خود شخص من اگر دست به چاقو شود و شروع کند به چاقو کشی و قتل ها انجام دهم...نه تنها که کسی از من بدش نمی آید،بلکه حتی طرفدار هم پیدا خواهم کرد؛این مسئله را شاید عجیب بدانید،اما اگر دور و اطراف خودتان را ببینید هر کسی ممکن است طرفدار یک قاتلی چون من شود(البته در مثال اینکه قاتل شوم)؛چیزی که الان ها به صورت کاملی به شهود یک فرد بستگی دارد در این نسل درحال مرگ است و حتی آن مثالی که زده شد،خودش هم یکی دیگر از اینهاست.یعنی نسل امروزه ای که نسل های قبل که از نظر خودشان پخته هستند ،یادشان رفته در جوانی،در زمانی که هم رده با نسل امروزی بودند اشتباه ها،و مسائلی دیگر را در بر داشتند،حال این نسل را که زاده شده و پرورش یافته همان نسل خودشان است زیر سوال میبرند...ما میتوانیم به این مسئله رجوع کنیم که ما خودمان را یا به دیوانگی زده ایم یا به کوری؛مگر میشود خودت کاری کنی و بعد بگویی مشکل از من نیست؟ما امثال این سوال را در کشورمان روزانه درحال دیدن هستیم،به خصوص در نسل جدید؛میخواهم یک چیزی را ذکر کنم،در رابطه با مواد مخدر،که نسل امروزه بی دلیل سمت چیزی نمیرود مگر اینکه یک سرچشمه ای دیده باشد،همه چیز یک سلسله زنجیره بار را قطعا طی کرده که به این نسل رسیده است،وگرنه هیچ چیز زمانی که زنجیر ارتباطی اش را قطع کرده باشیم دوباره زاده نمیشود.فقط یک خاطره،که یادش را کنیم.و متاسفانه نسل قدیم ما،و نسل جدید ما، هر دو در حال سنگ زدن به هم هستند و همیشه درحال پرسش های غلط هستند و هدف هایی که دارند نه تنها در یک راستا نبوده،بلکه انتخاب ها و بحث هایی که بین این دو نسل وجود آمده خودش نشانه عمق فاجعه است؛نسبتا اکثرایت نسل قدیم از دم از دین میزنند و نسل امروز ما فقط دم از آزادی با توضیح های بسیار که معلوم نیست کدام رو میخواهند،چپ گرا یا راست گرا؟همه و همه اینان به کنار که اصل ماجرا بحث وجود است.بحث درون،درونی که از بدو تولد ما نسل به نسل فقط سر کوفت و خشم دید،چه از نزدیک چه از دیگری؛باید بگویم که دیگر این لحظه ،دیگر هیچ امیدی برای نسل های امروزه مان نمانده،چه از لحاظ دینی،چه از لحاظ روحی،چه از لحاظ امید به ساخت زندگی،همه درحال له شدن بوده و هستیم،درحالیکه بر سر خود سنگ میزنیم و شاخه ای که روی آن نشسته ایم را اَره میکنیم،باید یک نقل قولی از سعدی بگویم: «تن آدمی شریف است به جان آدمیت    نه همین لباس زیباست نشان آدمیت»شما دیگر نباید بگذارید خوی حیوانی که در همه ما موج میزند دیگر طنین انداز شود.دیگر نباید مثل نسل های اولیه خودمان رفتار کنیم،ما نا سلامتی یک موجود دارای تاریخ هستیم،تاریخی که درش درس ها نهفته،از شهوت تا یافتن معنا همگی در ریخته.نکند میخواهید با رفتارهای نادرستمان ،شبیه گذشته بسوزیم؟اگر بحث این است که من بخواهم شما را نصیحت کنم که خیر،هرگز،ولی دنبال راهکار برای نرسیدن به فاجعه؟حتما.!ولی شما چه؟میخواهید هر روز  را پی ارزشی پوچ ،پی یک ذهنی خسته و عمل های تکراری پر از خشم بگذرانید؟به هر حال تمام کثیف کاری های جهان نزد انسان است؛از تجاوز به کودکان زیر سن قانونی یا حیوان گرفته،تا بدترین جنایات تاریخ مثل قطع کردن آب برای مردم شهر...مهم نیست چه آیینی دارید،مهم نیست چه آوایی دارید،مهم نیست از چه چیزی دفاعیه دارید،مهم این است که بیایید و کنار هم تا زمانی که یک هدف واحد شکل بگیرد فقط بسازیم.آری سخت است که درک کنیم که باید فقط با زندگی ساخت و چون شعمی سوخت،ولی بهتر از این نمیشود،زمانی که خودمان گند زده ایم،چیزی بهتر از این نمیشود؛بیاید با ارزش گذاری بهتر و درست رفتار کردن درستش کنیم وگرنه،هر چه هم بیشتر طولش بدهیم،برای انجام کار درست دیر کرده ایم؛تو میگویی شهر توی آتش از آتش انقلاب و آزادی... نگو که اینان ز عمد است صدمه زدن نوعی انقلاب است؟ </description>
                <category>AAF</category>
                <author>AAF</author>
                <pubDate>Sun, 16 Nov 2025 01:12:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی از درون.</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-xgbeugtcnnwq</link>
                <description>این یک نوشته از چند دیده من نسبت به ادم های امروزی و کمی تفکر در رابطه با اجتماع بوده و از دارا بودن اشتباه  یا ترویج مسئله نادرست معذرت میخواهم.در هر از گاهی که شاید به درون خود فرو بروید، شاید کمی که حس هایی در پسا وحشت یا فرو ریختگی احساسی یا فرجامی احساسی یا هر انچه که شما را وا دارد از تازیانه های دنیای واقعی امروزی عقب نشینی کرده و کمی حال خوب برای خود خواستار شوید ، به درون خود پناه برده و در انجا پناه بگیرید.در هر لحظه تازه زندگی خود کم به کم شاید پیش اید خواهید کنید تجربه زندگی خیابان نشین های شهر را ، ولی ایا خواسته اید دلتان باشد پر از ترحم ازادی بخش و دوری از ندای شهوت رانی را ؟ گذر کنید دوستان گر شاید بپیداییت مسیری سرشار از حس خوب زندگی دارای شناختی از خود و دوری از اشفتگی های ذهنی و ارامشی بی کران.شناخت خود.گاهی اوقات ما ادم ها باید کمی حس خوبی در کنار خود داشته و با خودمان سر کار های کرده و نکرده مان بحث کنیم؛نمیدانم ولی من  یکی از همین ادم های بین دیگر ادم های به ظاهر متمدن هستم و هنوز که هنوز زنده ام هیچ شناخت خوبی از خود نداشته و در پی کاوشی کامل از خودم؛ اگاهی ما نسبت به شخصی که هستیم نسبت به کردارمان میتواند متفاوت باشد.گاهی اوقات ادم هایی را میبینم که در خود فرو رفته اند و فقط سیع در قانع کردن خود دارند که ادم بدی نیستند و فقط باید تلاش کنند بهتر تصمیم بگیرند تا بتوانند به بهترین حالت خود برسند ، اما ادمی را تجربه کاسبی را نهفته دانش جویی زندگی ، کاسبی عالمی را کرده دوری از سیاهی زندگی ، بعضی از کردار خود رفتند سری کنند زیر که خورند گول زیرکی های بد کاران ، تاوان میدهند گه گاهی بعضی ادمی شاید دلشان دوا کند دلی را شادی ، در پی خوشی و تن درستی ارزو های خوب و نامتعادل های نا منظم در زمان های بی قراری؛اکثر اوقات ما آدم های این بشر بی آنکه کمی صبر کنیم در خود کمی در تفکر های به اصطلاح درست مان فرو رویم به قدرت  هیجاناتی که در خود تنیده شده است پیرو میشویم و با آن مانند موجی دریا ، موج سواری میکنیم.مسئله اصلی و یکی از مظنونین ما شناخت خود است تا بتوانیم برای خود مفید باشیم نه اینکه خود باعث برگشت به عقب و پسرفت خود باشیم ، قرار نیست به شما نصیحت هایی گفته شود یا راز موفقیتی در کار باشد ، قراری نیست که شما بهترین باشید ، قراری نیست که حرف بزرگی زده شود ، مسئله فقط شناخت خود و خود اگاهی است.آشفتگی.در این دوره زمانه بیشترین راه نجات آدم ها اکثریت گزینه اخرشان است ، خودکشی؛ بیشتر حوزه های امروزه میتوان به آمار تولد و افزایش جمعیت پرداخت ولی یکی از موضوعات خاص این دوران عجیب و حیله گر امار خودکشی است که بیشتر در اثر آشفتگی و بسیار علل های گوناگون وسط می آید.مسئله حتی در اینجا هم خودکشی نیست و نخواهد بود بلکه چیزی که حال مهم است مسئله دوری از درونی ویرانه است ، تو که از خود میخواهی کنی کار ، ایا میدانی چه کردند بر سرت که میزنی زار؟ مسئله حال ما به همان مسئله قبلی مربوط است ، شناخت! اما در اینجا چیزی که نیاز است برای شناخت خود ویران نبودن است ، شکسته شدن را ویرانی دوا نیست ، بسا ما که میزنیم حرف چیزی جز جزا نیست.اگر من ، یا هر که خواهد رود سمت درون باید باشد شکلی تشکیل شده از حس و چیزی برای ادامه دادن ، انگیزه یا هر انچه چیزی که نیاز است ، حرفی انگیزشی در کار نیست بلکه فقط بحث ما بحثی جز تلاش برای سر پا ماندن بی جا نیست.آشفتگی را درمانی جز رهایی نیست ، و آن رهایی ، رهایی خود سمت به دست اوردن ارامشی بیش نیست؛خواسته زیاد است و ندارد توانی ذهنی آشفته کند کمک آدمی در دنیایی درمانده.شاید در متن های بعدی باز هم در این باره نوشته ای بنویسم.</description>
                <category>AAF</category>
                <author>AAF</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2025 19:05:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سختی های خود ساخته.</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86/%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-g96dgxkjiibs</link>
                <description>انسانی چون ما میتواند در تمام مدت خود را در خوبی هایی ظاهری به ظاهری زیبا و نمای خوش رو با نزدیکانش برخورد کند و انگار که نه انگار ما ادمی را چون موجودی اجتماعی هستیم،تقدیر مان کرده گرد هم که به یکدیگر نیاز مندیم،که حیف و صد حیف که آدمی وجودش را پر خشم خالی میکند سر دیگری که نمیداند چرا و چگونه باید رفتار کند بر خشم دور از درگیری؛سربریده،اعضای بدن روی زمین ریخته شده،یکی به دار آویخته شده،دیگری در آتش سوخته شده،همگی سازه دست انسان است،وگرنه حیوان درنده،گوشتی میخورد،ولی این آدمی وجودت را میخورند،تو رابه کام مرگ میبرند،یا شاید خودشان تو را بکشند.شاید ها زیاد است ولی کمی که دقت کنیم،چشمی اسمان و زمین خود دوزیم،اشکار ساز میشود سختی های خود ساخته،از بدبختی پی کار های بیهوده،تا بحث های بی جواب برای کمی دل خوشی های چند روزه،ما خود کار های خود مان را سخت کردیم بی دلیل که نیست،خیر، بلکه سازش هم ساز بزرگان است بزرگانی چون عالمان دل بسته به دنیای زود گذر.دل ها بسنده کردند ادمی چون ما،دلی باختیم با مادی های زندگی،هر روز تلاش گر شدیم تلاشی که کنیم پیشرفت ساده زیستی در بین زیبایی ها،اخر سر فساد مان اشکار شد هر طرف،شاید خوشی را نیز بر ما خوش نیامده است،گاه بی گاه دلی دریا میزنند افراد دست به اعتراض اند شاید جوابی پی باشد.اما جواب را دنیای پس از مرگ را باید منتظر بود.</description>
                <category>AAF</category>
                <author>AAF</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jan 2025 07:50:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ،عدالت نهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86/%D9%85%D8%B1%DA%AF%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-c3q7g7qi1ceq</link>
                <description>این شعر بر گرفته از حس من نسبت به زمان الان منه و نسبتا دید منفی درش موج میزنه.گاهی فکر می‌کنم مرگ تنها چیزیه که برای همه یکسانه، یه نقطه پایان که هیچ‌کس نمی‌تونه فرار کنه.باید رفت و به یک عهد وفا کرداین زندگی را با تمام بدی هایش رها کردمه باتنی من رفته پی گوشه نشینی در خفاتو را نگا کن یار بد قرارتو را نگا کن زندگی پر از فرازتو را بنگر حال آدمی دردر وا کرده رنج تمام بنگرخلاص کنی رنج تمامی ندارتو را آنی از آن دنیا بی خبرکه می‌داند چه داری خوشه بر سفرسیاهی زندگی بر نگذردنیای پسا این و بعد را نگرانتخاب مان گرد آورده چنین حال شهرآنی ندان خود را بر زندگی بد قمرخوب  باش  زندگی  خوب  کنبدی سایه بر افروشته بر خود نکن.</description>
                <category>AAF</category>
                <author>AAF</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jan 2025 02:02:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>