<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های AAF</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aliasgharforoutan86</link>
        <description>به هر حال یک روز میرسد که همه محو میشویم.این نوشته ها باقی میماند.منم مینویسم چه بسا خواننده ای ،همفکر با من از نوشته ها لذت ببرد.و نام من:«علی اصغر فروتن»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 15:06:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3750052/avatar/Wkx0SK.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>AAF</title>
            <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای همزاد مرده‌ام.</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-qbwdtmznq01q</link>
                <description>سلام بر تو ای همزاد. این بار، گذرم بر خورد به تو. اگر کمی میبینی مانند فیلم های کاراگاهی درحال فرار هستم و به تو پناه آوردم مرا ببخش. یادگاری‌ای باید بگذارم به جای. از تو ای که گمشده در دنیای بی کران. مقصود نیست که ببالم به دنیایی که درش بهشتی نیست. بهشت بود در واقع بهشت همین جا بود. آدم و حوا مهندسیِ خوب نداشتند. نظرم به نظر دیگران بند نیست، به تو نگاه میکنم و، تویی که حتی یک بار صورتت در دید نیست. به تویی که شبانگاه قبل خواب، نمیدانم کامل شدی و بعد سقط، نمیدانم قبل از خواب زمان دقیق شش ماهگی بود یا بعد از یک؛حتی نشد زمین را لمس کنی. آن وقت چه؟ چه میتوان گفت؟ غفلت دنیا را به پای چه میتوان گذاشت؟ این هوش و این ذکاوت برای چه چیزی دارد به جان کندن می‌اُفتد؟ برای چه چیزی دارد از آن مانند سوخت فسیلی استفاده میکنند؟ مثلا قرار است چه باشد؟ سوخت هواپیمای تاریخ با مسافرانی که قبل رسیدن به مقصد فوت شدند؟ حالا مثلا این سوخت قرار است چه کمکی کند؟ آها! همان سناریو تکراری مانند جنگ های صلیبی، جنگ جهانی اول و دوم؟ نه ممنون دیگر نیازی به عقل نداریم. مگر میشود بعد از آن کشف که چگونه در نطفه چیزی خفه کنی، به خودت بیایی که درحال از بین بردن زمین و خواستار شهوت بیشتری؟مانند شوک است! مانند شوک!اما امروز چه فایده که دیروزش به امروز وصل نیست؟ دیروز خورشیدش رنگی دیگر بود، امروز سرخ، دیروز رنگش را دزدیده بودند، فردا آبی، برای تو ای همزاد، از ایام این خورشید بگذار بگویم. نه، نمیگویم. تو که درکی نداری. تو که نیستی! تو همان شدی که وقتی این هوش یاد گرفت برای کشتار چطور از چوب، سنگ، بعد از آن فلز و آتش، گاز اشک آور و تیر و گلوله و...استفاده کنند حتی همین کار، پزشکی! در پزشکی هم میکشند، یکی مانند تو را. میگویند پزشکی مایه‌ی امید بخش ماست که کمک میکند ادامه حیات دهیم؟ نمونه بارز تویی ای همزاد. اگر این مورد بود که اصلا تو از نبودت خبری نبود. از این متن خبری نبود. تو بخشی از اولین قربانیان بودی. نه، قربانی نبودی. بلکه نمونه عملی از عمل، ترکیبی از علم. چه خوب، که بکشی، بلی چه خوب، شهوت را داشته باشی، ثروت را بروی به دست بیاوری، شوک پشت شوک وارد کنی وارد شود وارد به همه دنیا کنی، اخرش که گند بالا آوری، بروی گند کاری را جمع کنی. این همان حکایت معروف تاریخ است، یکی آغا محمد خان و دیگری مردم کرمان. و چه بهتر که خشن باشی نه؟ همزاد تو نظرت چیست؟ بنظرت غفلت از کیست؟ از خداوند؟ بنظرت این محبت بود که نیستی؟ این رنج را نمیکشی و انسان بودن را تجربه نمیکنی تا به جبر و سختی های خود ساخته ادامه دهی؟ به آن افسردگی ها با قرص های رنگین کمانی، همزاد اگر بودی میدیدی چه کار میکرد، اعتیاد های الکی به هرچیزی که حس خوبی بدهد چه آدم چه شراب و تریاک، همزاد اگر میدانستی به چه چیز هایی اعتیاد دارند خود آرزوی نبودن میکردی، حتی حرص خوردن ها، حتی و حتی هایی با مثال های دیگر. حال خوبی هایش را بگویم برایت جالب است؟ که ببینی این هوش و تو چه ارتباطی دارند؟ این سوخت فسیلی که میسوزد همچنان، برای هیچ و پوچ. اما نقطه عطف ماجرا این است که اهدافشان را اگر دقت کنی، همه همان که میگویند هدف فقط ساده زیستن است را بر زبان میاورند. خب کجاست؟ کدام ساده زیستن؟ کدام یک؟ برای درکش به آمار خودکشی نگاه کن همزادم. همزاد تو نمیدانی ولی حتی انسان خودش قاتل خودش میشود. آمار خودکشی از قتل هم بیشتر است...اما خوبی را دریاب از پرواز قاصدک در هوا یا خوردن سیب توسط کرم. بلی همزادم خوشی در طبیعت است. انسان هم خرابش کرد، محافظت میکنند بعضی ولی تعدادشان زیاد هم باشد چه فایده؟ همزاد خودت که بهتر میدانی قدرت دست افرادی با اهدافی مختلف است.بگذریم، همزاد سقط شده‌ی من، انتخابت که هیچ نیست، تو میبینی قطعا، ولی راستش را بگو راضی‌ای یا غبطه میخوری به طرز تفکرم؟ اینکه برای نبودت فکر میکنم؟ اینکه نیستی، تو از قبل نبودی، قبل از من، و قبل از دیدن دنیا. تو چه دیدی که رفتی؟ تو کجا رفتی؟ انتخاب بودن و نبودن دست تو نبود، ولی هرچه هست چرا جلوی مرا نگرفتی؟ مگر بازیکن تعویضی فوتبال بودم؟ حداقل یکم بازی میکردی داخل زمین ببینمت... یک هشدار ندادی که نرو، حال بودن با نبودن تو همان حکایت است. حکایت بودن یا نبودن. مسئله این است.</description>
                <category>AAF</category>
                <author>AAF</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jul 2026 04:40:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تو میجنگم...</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%85-yv06r1cka0hz</link>
                <description>هر اقدام من،بین این آتش و آبیک تیغه ساکت بودبین تیغه هایی پر انتظاراز یک تیغه پرسیدم چقدر در انتظار است،گفت:«سالهاست...توی میدان جنگ،مینوشتم از خاطره های جدید،از سنگر بزرگ،از رسوایی آدمی؛از زندگی ،از تو،ای امید.از صدای گلولهاز ستاره های آسمان،ستاره هایی که جایشان را خمپاره ها میگیرداز خواب نداشته،از سرمای سوز ناک.مینویسم برایت ای عزیزاز خبر های جدیداز دیدن دوستی در جنگ و زخمی،تا بریدن دست و پایی کبودهمه چیز تیره و تار بود.از خبر هایی که می آمد،امید درحال فرار بود.فرمانده،رضا قلی خان،یک ترکمن قهار بود.قلی میگفت:«مادر نزاییده کسی مرا شکست دهد.»همیشه خشمگین با سیبیلش بازی میکردمیگفتند بین راه تا لب مرز،یک حاجی بود همیشه غذا به دستبرای کمک به نیرو های ما،همیشه با کلی زحمتامروز برای رسیدن به او،از میدون تیر گذشتیم...ولی دیر شده بود...حاجی یک حکایت داشت،میگفت:«یک وجب خاک است و وجب دیگر حرام»نمیدانستم منظورش چیست،ولی گذرمان را با فکر او پر میکردیم.قلی میگفت،سربازی میگفت،من میگفتم،همه خاطره میگفتیمتیر سخن میگفت،خمپاره روس ها،و اخبار از میرزا،همه میگفتندمیگفتند ،از قدیم و جدید،فال حافظ میگفتندیک بار فال گرفتم برای خودم و تو،بخت خوبی باز شد.اما ناگهاندر بین راه بودیممن محو تماشای سایه‌ی کوه روی ابریک تیراندازی تیرم زد.حالا با دست زخمی برایت مینویسماز خاطره ها و نمایش ها مینویسماز رویای دیدن تواز خواب که به امید تو پا میشم.قلی گفت:«فردا روز نبرده»...فردا،شاید فردا،شاید دوباره،شاید مثل یک خاطره بمانمشاید دوباره،شاید مثل همیشه برگردم و در آغوشت بمانمحیف که نیستی،زیر درختان و گل های زیبا،توی جنگلی بزرگبا هم،هم آوا شویممن بوسه زنم،تو ببوسی،من گل بچینم،تو عشوه کنی...فردا روز موعود،جنگ ما جنگ با روس ها نیستبرای بقیه شاید،ولی من برای تو میجنگم...</description>
                <category>AAF</category>
                <author>AAF</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 02:05:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آتش و خاکستر</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-btuxmfaolfke</link>
                <description>در چه زمانی میتوان یک دانشمند بزرگ بود؟زمانی که تلاش ها بی فرجام نماند.زمانی که تلاش های ما برای خودمان حداقلی ترین حالت ممکن را،ارزشی کوچک داشته باشند.؛نسبت به زندگی امروزه تا به حال دقتی داشته اید؟گاها ما درحال تلاش برای چه چیزی هستیم؟چرا به همه چیز توجه میکنیم به همه چیز امید میدهیم و برای خود همیشه درحال ساخت یک حالتی از امید ،انگیزه،و شرایطی که با فکر به آن ادامه دادن برایمان ساده شود ادامه میدهیم.چرا ما همیشه باید برای یک سری مسائل چه بر این باور که بحث دینی وسط باشد یا که درونی و حتی انرژی...چرا ما باید برای زندگی و ادامه دادن آن که در بیشتر اوقات سرکوفت شده ایم،یک راهی برای ادامه دادن باید به وجود اوریم؟موضوع این نوشته درحالی نامش خودنگری است که بر وجود انسان و کاهش اعتماد به نفس نسل امروز و مسائلی دیگر...میپردازد؛شروع پرسشسوال های زیاد وجود دارد،که ما برای درک کردن سطح زندگی خود،و اینکه در چه سطحی از زندگی قرار داریم هستیم همیشه همراه ما هستند.که اکثریت این سوال ها را با :«برو بابا کلی کار سرم ریخته» از ذهن خود فراری میدهند و یا اصلا خود را به بیخیال میزنند؛مثل خری که غذا جلویش باشد ولی از درد گرسنگی خودش را مریضی زده باشد؛اول خود شما،در چه سطحی از زندگی قرار دارید؟چه جور انسانی هستید؟خوب؟بد؟زشت؟هر چیزی که میگویید،به خودی خود که نیامده ،پس بگویید ببینم آیا این چیزی که میگویید هستید یا میخواهید باشید؟یا چیزی که خواهی شد؟و اما مسئله همه تر،اصلا آیا امیدی برای زندگی دارید؟شروع دیدنامروز اکثر مردم به این مسئله باور دارند که میتوان با انجام کار هایی شبیه خواندن یک آیه،انجام آیین های دینی،حتی انجام مدیتیشن،و هر چیز دیگری میتوان به پاکی روح درون رسید.تا جایی که اینجانب هم در مسجد بودم هم پیش میگسار ها،باید بگویم هیچ یک جوابگو نبوده که نیست،فقط راهی برای گمراهی و فرار از واقعیت بیش نیست؛یکی با ودکا در دست و دیگر با تسبیح نماز،یکی با سیگار و دیگر وضو و نماز؛همه اکثریت های خودکفا میگویند همیشه یک مسئله را ذکر میکنند که روح و روان سالم،و همینطور پاک،میتواند به زندگی بهتر کمک کند؛اما چه زندگی ای؟بهتر است بگوییم،به فرار از واقعیت زندگی کمک میکند؛ما همیشه درحال فرو رفتن در یک باتلاق خود ساخته هستیم.یک سیاهی عظیم که به دست بشریت ساخته شده است؛اما همیشه چشم خود را میبندیم و خود را به آن را میزنیم که انگار،مثل تایتانیک به عمق سیاهی فرو نمیرویم.ما همیشه بر این باور که هرکس بهتر است سرش به کار خودش باشد ادامه ندادیم؟و بعد از آن ،ما همیشه به این جمله،جمله ای ننگ بار اتکا نکردیم؟که میگفت:«همه مردم اجتماع گرگ‌ان اگه تو گرگ نباشی قشنگ زیر دست پای اونا له میشی...»حالا چه این حالت،یا حالت ها مختلف،شما شنیدید.شنیدید که میگفتند مردم گرگ هستند،بنظرتان این مسئله از کجا نشات میگیرد به جز وجود خودمان؟وجودی نکبت بار که هر بدی ای بگویید از او سر زده؛اکثریت امروز تنهاییم.حتما متوجه هستید که با آن طرز فکر گرگ بودن،و تلاش برای زرنگ بودن ما در کنار این تنهایی،بیشتر درحال رفتار چون حیات وحش هستیم؟زمانی که همه در این موارد شروع به فکر کردن به باشند،دیگر مهم نیست چه کسی خیابان را تمیز میکند دیگر مهم نیست چه کسی خانه آتش گرفته را،به خاموشی در می آورد.دیگر در آن حالت هیچ چیزی مهم نیست،چون جز خود ما،بقیه را سر سوزنی اهمیتی نیست؛ارزشبه سوال های اول متن توجه کنید.چطور میتوان یک دانشمند بزرگ بود؟با کشف بزرگ؟با زحمت های بسیار؟زمانی که تلاش های ما بی فرجام نماند...الان چطور؟بنظر شما وقتی همه طرز فکر ها فقط به آن حالتی است که گفتیم،بنظر شما واقعا شخص میاید و خودش تلاش میکند؟نه؛در این مواقع آن ها و شخص هایی که ما در دست داریم میایند از هوش مصنوعی کمک گرفته،و حتی میایند و از پول و رشوه استفاده میکنند،مدرک میگیرند،و بسیار کار های دیگر،نمره میخرند...البته،این مسئله برمیگردد که ما دیگر دنبال ارزش نیستیم،فقط دنبال به رخ کشیدن،نشان دادن من توانستم تو نتوانستی،من بلدم تو بلد نیستی...و این بازی ها بچه گانه که حتی در بزرگ سالان هم نمونه اش وجود دارد.حتی در نمایش بدبختی،که شخص میگویند ما فلان قدر بدبختیم،دیگری میگوید اینکه چیزی نیست...خب دوباره میپرسیم،چطور میتوان با این طرز فکر که دیگر کار ها ارزش خودشان را از داده اند،میتوان دانشمندی شد که برای کارش ارزش قائل است نه اینکه دنبال به رخ کشیدن باشد؟بگذارید بحث ارزش را باز تر کنیم.بنظرتان حتی این زنده بودن و این تنفس،دم و باز دم،حتی دیگر این مسئله هم با ارزش نیست،چرا که دیگر ما به مسئله های پوچی درحال اهمیت دادن هستیم.حتی بین دیدن یک لحظه زیبا،مثل بوییدن یک گل زیبا،و رسیدن به یک کار اداری که در محل آن پر از ادم های بد اخلاق حضور دارند،ما فقط به اداره فکر کرده و اینکه چطوری در آنجا پیروز بیرون بیاییم فکر میکنیم.به اصطلاح جمع بندیدر رابطه با سوال هایی که در متن اول هم مطرح شد باید یک چیز دیگری هم بگویم.جدا از آنکه ما ارزش گذاری هایمان هم برعکس است،و جدا از اینکه دنبال به رخ کشیدن هستیم...باید بگویم که ما بهترین جامعه ای هستیم که،میفهمد ولی هیچ کاری نمیکند.یک جامعه که زوال خودش را میبیند،یک جامعه تمام نقص ها را میبیند.ولی هیچ کاری نمیکند.درواقع مشکل از مردم است.درواقع همه چیز از ما است،ما و اجتماعی که ساخته ایم با طرز فکر هایی عجیب و خودبینانه.رسما شصت درصد این حوزه زیر سر خود ماست.ما همیشه درحال داد زدن سر دیگری هستیم،ما همیشه درحال فحش دادن هستیم،ما همیشه درحال اثبات خود به احمقان دیگر هستیم،همان احمقان هم درحال اثبات کردن چیزی به خود یا به دیگری هستند.ما همه با هم در یک گودالی بزرگ،ساخته شده از دست خودمان هستیم.پس چرا همیشه باید چشم بسته از آن انتقاد کنیم و نقش خود را کمرنگ بشمار آوریم؟چرا؟گاها میتوانم به صورت کاملا جدی بگویم که حتی اگر من ،خود شخص من اگر دست به چاقو شود و شروع کند به چاقو کشی و قتل ها انجام دهم...نه تنها که کسی از من بدش نمی آید،بلکه حتی طرفدار هم پیدا خواهم کرد؛این مسئله را شاید عجیب بدانید،اما اگر دور و اطراف خودتان را ببینید هر کسی ممکن است طرفدار یک قاتلی چون من شود(البته در مثال اینکه قاتل شوم)؛چیزی که الان ها به صورت کاملی به شهود یک فرد بستگی دارد در این نسل درحال مرگ است و حتی آن مثالی که زده شد،خودش هم یکی دیگر از اینهاست.یعنی نسل امروزه ای که نسل های قبل که از نظر خودشان پخته هستند ،یادشان رفته در جوانی،در زمانی که هم رده با نسل امروزی بودند اشتباه ها،و مسائلی دیگر را در بر داشتند،حال این نسل را که زاده شده و پرورش یافته همان نسل خودشان است زیر سوال میبرند...ما میتوانیم به این مسئله رجوع کنیم که ما خودمان را یا به دیوانگی زده ایم یا به کوری؛مگر میشود خودت کاری کنی و بعد بگویی مشکل از من نیست؟ما امثال این سوال را در کشورمان روزانه درحال دیدن هستیم،به خصوص در نسل جدید؛میخواهم یک چیزی را ذکر کنم،در رابطه با مواد مخدر،که نسل امروزه بی دلیل سمت چیزی نمیرود مگر اینکه یک سرچشمه ای دیده باشد،همه چیز یک سلسله زنجیره بار را قطعا طی کرده که به این نسل رسیده است،وگرنه هیچ چیز زمانی که زنجیر ارتباطی اش را قطع کرده باشیم دوباره زاده نمیشود.فقط یک خاطره،که یادش را کنیم.و متاسفانه نسل قدیم ما،و نسل جدید ما، هر دو در حال سنگ زدن به هم هستند و همیشه درحال پرسش های غلط هستند و هدف هایی که دارند نه تنها در یک راستا نبوده،بلکه انتخاب ها و بحث هایی که بین این دو نسل وجود آمده خودش نشانه عمق فاجعه است؛نسبتا اکثرایت نسل قدیم از دم از دین میزنند و نسل امروز ما فقط دم از آزادی با توضیح های بسیار که معلوم نیست کدام رو میخواهند،چپ گرا یا راست گرا؟همه و همه اینان به کنار که اصل ماجرا بحث وجود است.بحث درون،درونی که از بدو تولد ما نسل به نسل فقط سر کوفت و خشم دید،چه از نزدیک چه از دیگری؛باید بگویم که دیگر این لحظه ،دیگر هیچ امیدی برای نسل های امروزه مان نمانده،چه از لحاظ دینی،چه از لحاظ روحی،چه از لحاظ امید به ساخت زندگی،همه درحال له شدن بوده و هستیم،درحالیکه بر سر خود سنگ میزنیم و شاخه ای که روی آن نشسته ایم را اَره میکنیم،باید یک نقل قولی از سعدی بگویم: «تن آدمی شریف است به جان آدمیت    نه همین لباس زیباست نشان آدمیت»شما دیگر نباید بگذارید خوی حیوانی که در همه ما موج میزند دیگر طنین انداز شود.دیگر نباید مثل نسل های اولیه خودمان رفتار کنیم،ما نا سلامتی یک موجود دارای تاریخ هستیم،تاریخی که درش درس ها نهفته،از شهوت تا یافتن معنا همگی در ریخته.نکند میخواهید با رفتارهای نادرستمان ،شبیه گذشته بسوزیم؟اگر بحث این است که من بخواهم شما را نصیحت کنم که خیر،هرگز،ولی دنبال راهکار برای نرسیدن به فاجعه؟حتما.!ولی شما چه؟میخواهید هر روز  را پی ارزشی پوچ ،پی یک ذهنی خسته و عمل های تکراری پر از خشم بگذرانید؟به هر حال تمام کثیف کاری های جهان نزد انسان است؛از تجاوز به کودکان زیر سن قانونی یا حیوان گرفته،تا بدترین جنایات تاریخ مثل قطع کردن آب برای مردم شهر...مهم نیست چه آیینی دارید،مهم نیست چه آوایی دارید،مهم نیست از چه چیزی دفاعیه دارید،مهم این است که بیایید و کنار هم تا زمانی که یک هدف واحد شکل بگیرد فقط بسازیم.آری سخت است که درک کنیم که باید فقط با زندگی ساخت و چون شعمی سوخت،ولی بهتر از این نمیشود،زمانی که خودمان گند زده ایم،چیزی بهتر از این نمیشود؛بیاید با ارزش گذاری بهتر و درست رفتار کردن درستش کنیم وگرنه،هر چه هم بیشتر طولش بدهیم،برای انجام کار درست دیر کرده ایم؛تو میگویی شهر توی آتش از آتش انقلاب و آزادی... نگو که اینان ز عمد است صدمه زدن نوعی انقلاب است؟ </description>
                <category>AAF</category>
                <author>AAF</author>
                <pubDate>Sun, 16 Nov 2025 01:12:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی از درون.</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-xgbeugtcnnwq</link>
                <description>این یک نوشته از چند دیده من نسبت به ادم های امروزی و کمی تفکر در رابطه با اجتماع بوده و از دارا بودن اشتباه  یا ترویج مسئله نادرست معذرت میخواهم.در هر از گاهی که شاید به درون خود فرو بروید، شاید کمی که حس هایی در پسا وحشت یا فرو ریختگی احساسی یا فرجامی احساسی یا هر انچه که شما را وا دارد از تازیانه های دنیای واقعی امروزی عقب نشینی کرده و کمی حال خوب برای خود خواستار شوید ، به درون خود پناه برده و در انجا پناه بگیرید.در هر لحظه تازه زندگی خود کم به کم شاید پیش اید خواهید کنید تجربه زندگی خیابان نشین های شهر را ، ولی ایا خواسته اید دلتان باشد پر از ترحم ازادی بخش و دوری از ندای شهوت رانی را ؟ گذر کنید دوستان گر شاید بپیداییت مسیری سرشار از حس خوب زندگی دارای شناختی از خود و دوری از اشفتگی های ذهنی و ارامشی بی کران.شناخت خود.گاهی اوقات ما ادم ها باید کمی حس خوبی در کنار خود داشته و با خودمان سر کار های کرده و نکرده مان بحث کنیم؛نمیدانم ولی من  یکی از همین ادم های بین دیگر ادم های به ظاهر متمدن هستم و هنوز که هنوز زنده ام هیچ شناخت خوبی از خود نداشته و در پی کاوشی کامل از خودم؛ اگاهی ما نسبت به شخصی که هستیم نسبت به کردارمان میتواند متفاوت باشد.گاهی اوقات ادم هایی را میبینم که در خود فرو رفته اند و فقط سیع در قانع کردن خود دارند که ادم بدی نیستند و فقط باید تلاش کنند بهتر تصمیم بگیرند تا بتوانند به بهترین حالت خود برسند ، اما ادمی را تجربه کاسبی را نهفته دانش جویی زندگی ، کاسبی عالمی را کرده دوری از سیاهی زندگی ، بعضی از کردار خود رفتند سری کنند زیر که خورند گول زیرکی های بد کاران ، تاوان میدهند گه گاهی بعضی ادمی شاید دلشان دوا کند دلی را شادی ، در پی خوشی و تن درستی ارزو های خوب و نامتعادل های نا منظم در زمان های بی قراری؛اکثر اوقات ما آدم های این بشر بی آنکه کمی صبر کنیم در خود کمی در تفکر های به اصطلاح درست مان فرو رویم به قدرت  هیجاناتی که در خود تنیده شده است پیرو میشویم و با آن مانند موجی دریا ، موج سواری میکنیم.مسئله اصلی و یکی از مظنونین ما شناخت خود است تا بتوانیم برای خود مفید باشیم نه اینکه خود باعث برگشت به عقب و پسرفت خود باشیم ، قرار نیست به شما نصیحت هایی گفته شود یا راز موفقیتی در کار باشد ، قراری نیست که شما بهترین باشید ، قراری نیست که حرف بزرگی زده شود ، مسئله فقط شناخت خود و خود اگاهی است.آشفتگی.در این دوره زمانه بیشترین راه نجات آدم ها اکثریت گزینه اخرشان است ، خودکشی؛ بیشتر حوزه های امروزه میتوان به آمار تولد و افزایش جمعیت پرداخت ولی یکی از موضوعات خاص این دوران عجیب و حیله گر امار خودکشی است که بیشتر در اثر آشفتگی و بسیار علل های گوناگون وسط می آید.مسئله حتی در اینجا هم خودکشی نیست و نخواهد بود بلکه چیزی که حال مهم است مسئله دوری از درونی ویرانه است ، تو که از خود میخواهی کنی کار ، ایا میدانی چه کردند بر سرت که میزنی زار؟ مسئله حال ما به همان مسئله قبلی مربوط است ، شناخت! اما در اینجا چیزی که نیاز است برای شناخت خود ویران نبودن است ، شکسته شدن را ویرانی دوا نیست ، بسا ما که میزنیم حرف چیزی جز جزا نیست.اگر من ، یا هر که خواهد رود سمت درون باید باشد شکلی تشکیل شده از حس و چیزی برای ادامه دادن ، انگیزه یا هر انچه چیزی که نیاز است ، حرفی انگیزشی در کار نیست بلکه فقط بحث ما بحثی جز تلاش برای سر پا ماندن بی جا نیست.آشفتگی را درمانی جز رهایی نیست ، و آن رهایی ، رهایی خود سمت به دست اوردن ارامشی بیش نیست؛خواسته زیاد است و ندارد توانی ذهنی آشفته کند کمک آدمی در دنیایی درمانده.شاید در متن های بعدی باز هم در این باره نوشته ای بنویسم.</description>
                <category>AAF</category>
                <author>AAF</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2025 19:05:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سختی های خود ساخته.</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86/%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-g96dgxkjiibs</link>
                <description>انسانی چون ما میتواند در تمام مدت خود را در خوبی هایی ظاهری به ظاهری زیبا و نمای خوش رو با نزدیکانش برخورد کند و انگار که نه انگار ما ادمی را چون موجودی اجتماعی هستیم،تقدیر مان کرده گرد هم که به یکدیگر نیاز مندیم،که حیف و صد حیف که آدمی وجودش را پر خشم خالی میکند سر دیگری که نمیداند چرا و چگونه باید رفتار کند بر خشم دور از درگیری؛سربریده،اعضای بدن روی زمین ریخته شده،یکی به دار آویخته شده،دیگری در آتش سوخته شده،همگی سازه دست انسان است،وگرنه حیوان درنده،گوشتی میخورد،ولی این آدمی وجودت را میخورند،تو رابه کام مرگ میبرند،یا شاید خودشان تو را بکشند.شاید ها زیاد است ولی کمی که دقت کنیم،چشمی اسمان و زمین خود دوزیم،اشکار ساز میشود سختی های خود ساخته،از بدبختی پی کار های بیهوده،تا بحث های بی جواب برای کمی دل خوشی های چند روزه،ما خود کار های خود مان را سخت کردیم بی دلیل که نیست،خیر، بلکه سازش هم ساز بزرگان است بزرگانی چون عالمان دل بسته به دنیای زود گذر.دل ها بسنده کردند ادمی چون ما،دلی باختیم با مادی های زندگی،هر روز تلاش گر شدیم تلاشی که کنیم پیشرفت ساده زیستی در بین زیبایی ها،اخر سر فساد مان اشکار شد هر طرف،شاید خوشی را نیز بر ما خوش نیامده است،گاه بی گاه دلی دریا میزنند افراد دست به اعتراض اند شاید جوابی پی باشد.اما جواب را دنیای پس از مرگ را باید منتظر بود.</description>
                <category>AAF</category>
                <author>AAF</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jan 2025 07:50:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ،عدالت نهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@aliasgharforoutan86/%D9%85%D8%B1%DA%AF%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-c3q7g7qi1ceq</link>
                <description>کمی افکار که شاید در به اشتراک گذاشتن آن با شما لذت بخش باشد.گاهی فکر می‌کنم مرگ تنها چیزیه که برای همه یکسانه، یه نقطه پایان که هیچ‌کس نمی‌تونه فرار کنه.باید رفت و به یک عهد وفا کرداین زندگی را با تمام بدی هایش رها کرد باتن من رفته پی گوشه نشینی در خفاتو را نگاه کن یار بد قرارتو را نگاه کن زندگی پر از فرازتو را بنگر حال آدمی دردر وا کرده رنج تمام بنگرخلاص کنی رنج تمامی ندارتو را آنی از آن دنیایی بی خبرکه می‌داند چه داری توشه بر سفرسیاهی زندگی بر نگذردنیای پسا این و بعد را نگرانتخاب مان گرد آورده چنین حال شهرآنی ندان خود را بر زندگی بد قمرخوب باش زندگی خوب کنبدی سایه بر افروشته بر خود نکن.</description>
                <category>AAF</category>
                <author>AAF</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jan 2025 02:02:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>