<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سید علی برقعی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aliborghei82</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 03:15:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>سید علی برقعی</title>
            <link>https://virgool.io/@aliborghei82</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان بی عنوان - قسمت 11</title>
                <link>https://virgool.io/@aliborghei82/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-11-bamlk7dhqgn3</link>
                <description>آتش روشن کرده بود. دیگی از آب به روی آن بود و تقریبا بی­ دلیل می­ جوشید. جوان معمولا بدون فکر و از روی غریزه این کار را انجام می­ داد. به هر حال گرما را بیشتر از سرما دوست داشت. با اینکه تابستان بود، ولی سرمای شبانه او را می ­آزرد. جلوی اجاق نشسته بود و به آتش خیره شده بود. به حرف های بهمنِ­ آهنگر فکر می کرد. بحث عجیب و جالب تطهیر آتش. زمین سخت به کمرش دردی را تحمیل کرد و او را مجبور نمود تا بلند شود و روی تخت دراز بکشد. البته نمی ­شد نام آن تخته شکسته ها را تخت گذاشت. ببا این حال برای او خوب و دوست داشتنی بود. تقریبا تنها جایی بود که وقتی خیلی گیج می­ شد به آنجا پناه می­ آورد. پتوی پوسیده ­ای را به دور خود می ­پیچید و سعی می­ کرد به خواب برود. وسایل زیادی در کلبه نبود. از وسایل آشپزخانه چند دست قاشق و بشقاب و ملاقه، و یک دیگ و یک ماهیتابه ­ی بی­دسته. چند سطل و بشکه­ ی بزرگی برای جمع ­آوری آب. یکی دو جا شمعی و یک چراغ که روغن ­سوز بود. البته مدتها بود که روغن آن تمام شده بود و آنها قصد داشتند تا روغن تهیه کنند. دو تا تخت، یک میز و چهار تا صندلی. صندلی ها شش تا بودند که زمستان گذشته دو تا را سوزانده بودند. یک تبر، شن کِش، جارو، و اقلامی از این قبیل بودند که کمتر استفاده می ­شدند.وقتی به بالا خیره شد، به یاد سقف افتاد. باید تعمیر می ­شد. زیاد مشکلی نداشت، نه به خرابی سال گذشته. ولی باید زودتر نگاهی به آن بالا می ­انداخت. سکوت با باز شدن در، شکسته شد و فیروز با کیسه سیب و یک مرغ وارد کلبه شد. مثل همیشه در را نبست. به همین دلیل جوان ندیده گفت: در ... لطفا؟!فیروز همان طور که پشتش به در بود با پا در را به هم کوبید. جلو آمد و بارش را بر میز گذاشت و متوجه بسته­ ای شد که بر روی میز بود. با خود بلند گفت: خب ببینیم تو چی آوردی؟ بسته و کیسه آن را باز کرد و بلند بلند محتویات آن را بررسی کرد. یک تکه بزرگ نان، مقداری حبوبات خشک، سه تا پیاز و چند تا سیب ­زمینی. بعد به طرف اجاق رفت و گفت: باز هم آب خالی می­ جوشانی. و ملاقه را در آب چرخاند. اما ملاقه داغ شده بود و دستش را سوزاند. ناله ­ای کرد و زیر لب چیزی گفت و انگشتش را به دهان گذاشت.جوان روی تخت نشست و گفت: مرغ را از کجا آوردی؟فیروز بدون اینکه به او نگاه کند گفت: نترس! ندزدیده ام. همین پیرزن همسایه داد که به تو بدهم. امشب کباب می­ خوریم. جوان بلند شد و مرغ را در آغوش گرفت گفت: خیال باطل. من این را نگه می­ دارم.فیروز با عصبانیت گفت: می­ خواهی چه کارش کنی؟ پرواز یادش بدهی؟!جوان دوباره روی تخت نشست و مرغ را نوازش کرد و جواب داد: ما می­توانیم از تخم هایش استفاده کنیم. فقط باید جایی برایش درست کنیم. و نگاهی به دور و بر اتاق انداخت تا شاید تخته شکسته ­ای پیدا کند.فیروز همچنان زیر لب غر می­ زد.شام با تمام کم و کاستی­ هایش خورده شد. جوان دست و صورتش را شست و جلوی آتش ایستاد تا دست­هایش را خشک کند. فیروز بلافاصله از صندلی بلند شد و روی تختش دراز کشید. وقتی که با تکه چوبی دندان­ هایش را پاک می­ کرد شروع به صحبت نمود که تقریبا کلماتش نامفهوم بودند. او از جوان پرسید: نیستی! اگر حافظه­ ات برگردد، من را رها می کنی و از اینجا می روی؟جوان فوراً جواب داد: حتما این کار را خواهم کرد.فیروز روی تخت نشست و گفت: نمک نشناس! ما با هم روزها گذرانده ­ایم. آن وقت تو می­ گذاری می­ روی!جوان جواب داد: دست روزگار مرا پیش تو کشاند. اگر اینجا هستم دلیل بر این نیست که تو را تصدیق می­ کنم. ممکن است گذشته و احساساتم را از دست داده باشم، اما می­ دانم و خوب می­ فهمم که دزدی چه مفهومی دارد. همه از راه­ های گوناگونی به جلو حرکت می­ کنند ولی تو ساده ­ترین راه را انتخاب کرده­ ای. ممکن است ساده و سریع باشد اما تو منظره ­های زیبای مسیر را از دست داده­ ای.فیروز پوزخندی زد و گفت: اینها همش قصه است. آنها را ببین، همه چیز دارند. من را نگاه کن. بلند شد و یک دور چرخید. و ادامه داد: هیچی ندارم.جوان همانطور که به آتش خیره بود گفت: تو خودت این را می­خواهی.فیروز دو قدم جلو آمد و فریاد زد: آنها حق مرا خورده ­اند. آن را از حلقومشان بیرون می­ کشم.حالا نوبت جوان بود که با پوزخند جوابش را بدهد. چشمانش درخشید و گفت: فیروز بیچاره. آیا سهم تو از زندگی همین چهار تا سیب بود که آنها از تو دزدیده بودند. مطمئنا اگر به خودشان می­ گفتی سهمت را پس می­ دادند! خندید و دوباره گفت: فیروز بیچاره!جوان دزد که واقعا عصبانی بود: فریاد زد: حالا می­بینی، عاقبت من به جاهای مهمی خواهم رسید. و تو! تو همچنان در این کلبه خواهی ماند، در حالیکه با افکار پوچت همچنان دست به گریبانی.و خنده ­ای عصبی کرد.جوان با آرامش گفت: تو چرا هر موقع به بن بست می ­خوری فراموشی من را وسط می­ کشی. من که بخیل نیستم. امیدوارم روزی تو هم به آنچه می­ خواهی برسی. من فقط می­ گویم با این روش که تو در پیش گرفته ­ای سر و کارت به سیاهچال می­ افتد.فیروز چیز دیگری نگفت و به تخت خوابش پناه برد. رو انداز را روی خودش کشید و شب بخیر گفت. از این متنفر بود که همیشه حق با اوست. هیچ وقت به این موضوع اعتراف نکرد، اما به آن اعتقاد داشت.جوان هم او را می شناخت و می­ دانست که در خیرخواهیش شک نمی ­کند. او هم شب بخیر گفت و روی تختش دراز کشید. با خود اندیشید فردا دوباره متولد خواهد شد.</description>
                <category>سید علی برقعی</category>
                <author>سید علی برقعی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Feb 2021 09:07:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان بی عنوان - قسمت 10</title>
                <link>https://virgool.io/@aliborghei82/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-10-ch8s6e1cdvyp</link>
                <description>جوانک دزد از دیواری کوتاه پایین پرید و پشت دیوار خانه­ ی متروکی پنهان شد. سر تا پا خاک بود. نفس نفس می­ زد. مثل اینکه قلبش داشت از سینه­ اش بیرون می ­پرید. البته به این دویدن ها عادت داشت. و به گریختن ها. وقتی کمی حالش بهتر شد، آغوشش را باز کرد تا ببیند چند سیب برداشته. سیب ها پخش زمین خاکی شدند و هر کدام به گوشه­ ای غلتیدند. همه بزرگ و تازه بودند. یک ... دو ... سه ...کسی سیبی از زمین برداشت و گفت: روش تو خیلی اشتباه است. به جای اینکه یک باره به آنها هجوم ببری بهتر نیست دانه دانه و در چند بار این کار را انجام دهی!؟ فیروز من واقعا از کار تو در عجبم.فیروز، بلند شد و به طرفش رفت، و در حالی که سیب را از دستانش می ­قاپید جواب داد: من خودم می ­دانم چطور کار کنم. تو بهتر است به فکر آن عقلت باشی که نمی ­دانی کجا رفته. و با حالتی تمسخر آمیز او را خواند: نیستی... سفید کوچولو!جوان دیگر حرفی نداشت. شاید ناراحت هم شده بود. پس ساکت شد . به دیواری تکیه داد. فیروز که از شمردن سیب ها فارغ شده بود، لبخند زد و گفت: قهر نکن. خب من را ترساندی. اینجا را چطور پیدا کردی؟جوان با بی­ تفاوتی گفت: چند بار تا همین اطراف دنبالت آمدم تا فهیدم مخفیگاهت در شهر اینجاست.فیروز دوباره با تهدید لحن صدایش را عوض کرد و گفت: آن بچه ها را دنبال خودت نکشیده باشی اینجا؟ به طرف سوراخی که در دیوار بود و قبلا نقش پنجره را بازی می­کرد سری بیرون کشید و گفت: کسی که تعقیبت نکرد؟جوان خواست شوخی کند که پشیمان شد و از عاقبت و رفتار بعدی او ترسید. تنها گفت : نه.فیروز به گوشه­ ای از آن ساختمان رفت و از اجاق خرابه کیسه ­ای را که قبلا پنهان کرده بود بیرون آورد و سیب ها را درونش ریخت. بعد دستش را روی شانه­ ی جوان بی­ حافظه گذاشت و گفت: برویم. و با هم از درب خرابه با احتیاط خارج شدند. در راه که به طرف دروازه ­ی اول می­ رفتند، سکوت برقرار بود. فیروز سکوت جوان را دوست نداشت. هر موقع او سکوت را بیش از حد طول می­ داد، مشخص بود به موضوعی فکر می­ کند که عاقبتش بدبختی بود. به همین دلیل به حرف آمد و گفت: باز به چه فکر می­ کنی؟جوان به سرعت پاسخ داد: داشتم به این فکر می­ کردم که آب مقدس روی تو تاثیر چندانی ندارد. کمی مشکوک از او پرسید: آیا تو مطمئنی که هر روز صبح آب مقدس می ­نوشی؟فیروز گفت : البته. اگر شک داری فردا صبح با هم می­ نوشیم.جوان باز به سرعت گفت: پس واقعا بر تو کارگر نیست.فیروز پرسید: از کجا فهمیدی؟ آیا آب مقدس خاصیت خاصی دارد؟ آیا بر تو تاثیر گذاشته که چنین مجنون و دیوانه شدی؟جوان ناراحت شد: من دیوانه نیستم. من تنها گذشته ام را فراموش کرده ام.و باز سکوت برقرار شد.فیروز از کیسه سیبی بیرون آورد، تعارف کرد و گفت: باشد. تو فراموشکاری. خب. آب مقدس را بگو.جوان سیب را پس زد، حالت کنجکاوی قبلش را بازیافت و به سرعت گفت: چون تو دزدی. کسی که آب مقدس می­ نوشد سالم زندگی می­ کند و به دیگران خسارت نمی­ زند.فیروز گفت: چه کسی این حرف ها را زده. اگر آب مقدس تاثیر خاصی داشت که من الان شاه بودم. این آب تاثیری ندارد. فقط می ­خوریم که یادمان باشد آب مایع حیات است، همین!جوان گفت: پس دل درد را چه می گویی: اگر آب مقدس نخوری مریض می­ شوی. یادت رفته! همین خود تو بودی که یک روز آن را نخوردی و به شدت دل درد گرفتی.دزد نپذیرفت و گفت: دلیل نمی­ شود که چون اول صبح دل درد گرفتم، آب مقدس نخورده باشم. ممکن است شب قبل از آن چیز ناجوری خورده بودم یا در شام زیاده ­روی کردم.جوان گفت: پس جور دیگری باید این موضوع را به تو بفهمانم. بعد غرغر کنان گفت: انگار من تنها نیستم که دیوانه ­ام!فیروز خندید و متوجه شد که مرد جوان،آن حرف را به دل گرفته.جوان گفت: مازیار کیست؟ فیروز جواب داد: خوب مشخص است. او شاه است. جوان پرسید: همین؟! حرف دیگری نداری؟فیروز لبانش را ورچید و سرش را تکان داد و گفت: نه! ... خب به نظرم خیلی خوب شهر و سرزمینمان را اداره می­ کند. همه چیز مرتب و رو به ­راه است.جوان لبخند زد و گفت: پس این را ببین! بعد جلوی عابری را که گویا به منزل مراجعه می­ کرد گرفت و گفت: ببخشید! ... مازیار کیست؟ مرد صاف ایستاد، سرش را بالا گرفت و با حالت عجیبی گفت:- او خداونداگار ماست. او ولی نعمت ماست. چوپان ماست. ماتشنگانیم که از چشمه­ ی وجود او سیراب می شویم. زندگی بدون وجود او نیست.بعد با همان حالت صاف و کشیده دور شد. فیروز از حرکت بازایستاد و با تعجب گفت: واقعا عجیب است! من این جملات را جایی دیگر هم شنیده ­ام! و همچنان که غرق در این فکر بود که این جملات را کجا شنیده، آرام به حرکت درآمد.جوان خندید و گفت: به خودت فشار نیاور. این جملات را هر یک­شنبه می­ شنوی. در هر معبد در سخنرانی یک­ شنبه گفته می­ شود. فیروز که گویا موضوع جدیدی را کشف کرده بود، گفت: راست می­ گویی! چقدر من احمق هستم. فیروز بلافاصله جلوی فرد دیگری را گرفت و از او پرسید که مازیار کیست که فرد مورد نظر همان جملات را تکرار کرد. چشمان فیروز از تعجب گرد شده بود. ادامه داد: خیلی عجیب است.و بعد نفر بعدی و نفر بعدی تا اینکه یک نفر گفت: خب معلوم است. پادشاه ماست.فیروز سر خورده رو به جوان گفت: چه شد؟ چرا این یکی همان حرف ها را غِرغِره نکرد؟ جوان گفت: او هم مثل توست. حتما تاثیر زیادی نمی­ گیرد.فیروز گفت: ولی من ندیده­ ام او دزد باشد. با شیطنت ادامه داد: من در صنف خودمان همه را می­ شناسم. هر دو بسیار خندیدند و در حالی که با یکدیگر شوخی می­ کردند به دروازه نزدیک شدند.همین که دروازه و سربازان مشخص شدند، فیروز پشت جوان پنهان شد و گفت: خب خب. از این جا دیگر باید از هم جدا شویم. جوان خواست بچرخد تا او را ببیند که فیروز مانع شد و گفت: نه بر نگرد. آنها تو را دیده ­اند. تنها تا کنار آن دیوار برو من از آنجا خودم را پنهان می­ کنم.جوان همین طور که آرام جلو برده می­ شد و نمی­ توانست فیروز را ببیند، گفت: تو چطور آن پشت می ­رسی. یعنی از دروازه نمی­ گذری؟فیروز پوزخندی زد و آرام گفت: نیستیِ عزیز! موش بالاخره به محکم ترین انبارها هم نفوذ می­ کند. این دیوارها هم تنها این راه ورود و خروج را ندارند. تنها باید بگردی. پیدا خواهی کرد.و قبل از اینکه جوان بخواهد سوال دیگری بپرسد، در پس دیواری ناپدید شد. جوان مستقیم راهش را ادامه داد تا به دروازه رسید. او هیچ وقت با سربازان هم کلام نمی ­شد. یا حداقل خوش و بش نمی­ کرد. سربازان دروازه نیز او را می ­شناختند و داستانش را شنیده بودند. او جزو افرادی بود که مانند سران نظامی و حکومتی بدون محدودیت و مانعی از دروازه عبور می ­کرد.وقتی از دروازه گذشت، برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. با اینکه به توانایی های فیروز اعتقاد داشت، اما آرزو کرد که گرفتار نشود. مدتی بعد دروازه ها بسته شدند. او هم به محل خوابش رفت.</description>
                <category>سید علی برقعی</category>
                <author>سید علی برقعی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Feb 2021 08:53:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان بی عنوان - قسمت 9</title>
                <link>https://virgool.io/@aliborghei82/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-9-tzqgqckuqjbt</link>
                <description>بازی تمام شده بود و بچه ها رفته بودند. بعد از گشت و گذار در بازار دوباره به آهنگری­ که صبح آنجا بود رسید. به دیوار تکیه داد و به تماشای آهنگر نشست. بعد از یک روز کاری که او به سختی، پتک بر آهن سرخ شده کوبیده بود، خیسی عرق از دور هم پیدا بود. با اینکه مدام با دست، عرق پیشانی اش را پاک می­ک رد اما خیلی زود دوباره تمام صورتش با قطرات عرق خیس می شد و در چشمش می ­ریخت و مانع دیدش می شد. گاهی آنچنان پتک می­ کوبید که ضجّه می­زد. بعد آهن فرم داده شده را در آب می­ گذاشت و برای لحظه ای در بخار گُم می ­شد. و بعد قطعه­ ای دیگر. کوره­ ی داغ از دور هم چشم ها را می­ سوزاند. آنها صبح با وجود مشغله ­ی زیاد آهنگر، باز هم در مورد شغل آهنگری و آتش بحث کرده بودند.آهنگر آنقدر در کارش غرق شده بود که متوجه آمدن جوان نشد. جوان که می­ دانست آهنگر حسابی خسته شده، آستینش را تا روی دستش پایین کشید، در مشتش آن راجمع کرد و با نزدیک شدن به او سعی کرد عرقش را پاک کند. آهنگر هول شد و فلز گداخته از دستش افتاد. خواست فریاد بزند اما وقتی جوان را دید، آرام­تر گفت: چه کار می­کنی؟ کم مانده بود خودت و من را به آتش بکشی. عقب بایست.جوان عقب عقب رفت و جواب داد: می ­خواستم کمک کرده باشم. آهنگر گفت: کمک تو این است که همان بیرون بمانی و اینقدر مرا سوال پیچ نکنی. جوان ابروهایش را بالا انداخت و گفت: پس متاسفانه نمی­ توانم کمکی بکنم. آمده ام که سوالی بپرسم. آهنگر لبخندی زد و سرش را تکان داد و در حالی که سعی در جمع ­آوری وسایل کارش داشت گفت: من که نمی­ توانم مانعت شوم. خوب، باز چه شده؟ جوان جرات پیدا کرد. دو قدمی جلو آمد و گفت: صبح گفتی آتش، تطهیر کننده است.آهنگر آتش کوره را بر هم زد و چند تکه زغال جدید در آن انداخت و بدون اینکه سرش را بلند کند جواب داد: این نظر شخصی من است.جوان پشت سر او ایستاد و گفت: کمتر شنیده­ام کسی نظر شخصیش را بیان کند. آیا این منحصر به حرفه ­ی توست؟آهنگر جواب داد: نه. بعد، دست از کار کشید و دست روی شانه­ ی او گذاشت و گفت: شاید روزی بتوانم برایت توضیح دهم. اما الان وقتش نرسیده.جوان تعجب کرد و خواست بحث را ادامه دهد که آهنگر ادامه داد: و اما تطهیر آتش. و برگشت و به کارش مشغول شد.جوان دوباره یاد آتش افتاد و گفت: تو می­ گویی می­ توان با آتش پاکی ایجاد کرد. اما حرفت اشتباه است. دست­ های مرا ببین. کثیف شده، اگر آنها را بر روی آتش بگیرم دستانم خواهد سوخت و جز خاکستر چیزی باقی نمی­ ماند. آهنگر جواب داد: خوب دستان تو با آب تمیز می ­شود. اما بعضی کثیفی­ ها هست که با آب تمیز نمی­ شود. هرگز تمیز نمی شود. آتش تنها چاره ­ی کار این آلودگی هاست. خاکستر به مراتب تمیز تر است... تمیز تر است.بعد آهن سرخ شده ­ای را از کوره درآورد و به آن خیره شد. در حالتی که گویا به هیچ چیز و هیچ کس توجه نداشت ، گفت: چاره­ ی دروغگو آتش است. دروغگو هیچ وقت پاک نمی­شود.دندان هایش را به هم سایید و ادامه داد: چاره­ اش سوختن است. تنها با سوختن پاک می شود. اینگونه جامعه هم پاک خواهد شد.و همچنان به قطعه فلز سرخ شده خیره ماند. جوان هم ساکت بود و متعجب. کسی مانند او حرف نزده بود. حالت چهره اش هم بسیار ترسناک بود.شخصی دم در ظاهر شد و گفت: بهمن، تو اینجایی منتظرت هستیم. زود تعطیل کن و بیا. معلوم بود که با چشم و ابرو هم چیزهایی به آهنگر فهماند و ساکت در کنار در ایستاد. آهنگر رو به جوان کرد و گفت: برو ... می­ بینی که من هم باید بروم. خداحافظ.جوان این را خوب می ­فهمید که جایی که نباید باشد، نباید باشد. پس خداحافظی کرد و بیرون رفت. کم ­کم مغازه ­داران کار و کاسبی را تعطیل می­ کردند. جمعیت هم به خانه هایشان باز می­ گشتند. جوان برای بار آخر در آن روز در بازار گشت زد. مغازه داری چیزی برای شام به او داد و با لبخند از او دعوت کرد که فردا هم به مغازه­ اش سر بزند. مشغول صحبت بودند که ناگهان صدایی همه را متوجه میوه فروش کرد. مرد میوه فروش فریاد می­زد: دزد ... دزد ... سیب هایم را برد. بگیریدش.مرد جوانی چند سیب را در پیراهنش ریخته بود و فرار می­ کرد. چند سرباز به دنبالش دویدند. جوان چشم انداخت و چهره­ ی دزد را دید و او را شناخت. لبخند زد و سرش را تکان داد و با خود فکر کرد: او هیچ وقت یک دزد واقعی نمی ­شود.</description>
                <category>سید علی برقعی</category>
                <author>سید علی برقعی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Feb 2021 08:30:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان بی عنوان - قسمت 8</title>
                <link>https://virgool.io/@aliborghei82/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-8-s8sgcl0mnl8i</link>
                <description>بعد از نهار کنار سایه­ ی دیواری به خواب رفت و عصر با صدای بچه ها بیدار شد. آنها گاهی با او همراه می ­شدند. برایشان حرف می­ زد و حرف­هایشان را می­ شنید. کم پیش می ­آمد با آنها بازی کند. گاهی بیرون از بازار با آنها می­ دوید. کمتر از این موضوع شاد می­ شد، ولی فکر می­ک رد اگر نمی­ تواند پرواز کند، لااقل می ­تواند بدود. گرم شدن بدنش را بعد دویدن دوست داشت. و از سوختن ریه هایش لذت می برد. شاید در حین نفس نفس زدن لبخندی بر لبش می ­آمد. البته بچه ها هم او را دوست داشتند. چون هیچ گاه برای کاری مانعشان نمی شد. مشوّق شان بود و آنها را به ایده های نو دعوت می­ کرد.از بین آنها پسری را بیشتر دوست می ­داشت. نام پسر حامد بود. یتیم بود و کسی را نداشت. مانند آوارگان و بیچارگان نبود. بلکه بیشتر مواقع تمیز و مرتب بود. حرف های بزرگتر از سنش می ­زد. گاهی آنقدر بر عقیده ­اش اصرار می­ ورزید که در بحث ها قرمز می­ شد. تکیه کلامش این بود: من از کسی که این ها را شنیده ­ام مطمئن هستم.بیشتر مواقع بچه ها از او می پرسیدند: از چه کسی شنیده ای؟اما او جواب نمی ­داد و گفتگو را تمام می­ کرد. بیشتر مواقع حرف هایش را ناتمام می­ گذاشت. با هوش بود اما، کارهای عجیب و غریبی از او سر می ­زد. مثلا از معدود افرادی بود که گاهی به سربازان سنگ پرت می ­کرد. در معبد حاضر نمی­ شد و به سخنان خطبا و واعظان گوش نمی­ داد. وقتی از او می پرسیدند کجا بودی، جواب می­ داد همین جا، من شما را دیدم چطور مرا ندیدید !؟ ناگهان غیبش می زد و کاملا ناگهانی پیدایش می ­شد. هم صحبت خوبی برای جوان بود. گاهی شب ها پیش او می­ آمد و کنار آتش تا دیر وقت با هم صحبت می کردند.آن روز هم با بچه ها همراه شد. چون بچه ها می­ دانستند که چیزی از گذشته ­اش به خاطر ندارد، برایش اسم گذاشته بودند. او را به خاطر پوست روشنش &quot;سفید&quot; می گفتند. پدر و مادرها از این اسم خوششان نمی آمد. اگر در خانه ای بحث بر سر اسم او سر می گرفت، همیشه می گفتند : این همه اسم. سفید هم شد اسم؟کسی گفته بود: اگر اسم نداشته باشی انگار وجود نداری. به همین خاطر به او &quot; نیستی&quot; هم می گفتند.جوان با بچه ها رفت و پای درختی که همیشه جمع می­ شدند نشست. یکی گفت که مادرش می­ خواهد برایش یک خواهر کوچک بیاورد.دیگری گفت: بچه را کسی خودش نمی­ آورد. من خودم شنیدم که وقتی برادر کوچکم را می­ خواستند بیاورند، به دنبال پیرزنی که خانه ­اش کمی با ما فاصله دارد فرستادند تا برادرم را بیاورد.دخترکی گفت: من قبل از اینکه با مادرم باشم را به یاد ندارم. نمی دانم قبل از آن با چه کسی بودم.همه چیزی گفتند و جوان تنها می­ شنید. حامد که تا آخرین لحظه ساکت بود سرش را تکان داد و گفت: بچه ها به دنیا می آیند!!! تا به حال نشنیده ­اید؟ آن پیرزن هم تنها کمک می کند. بچه از جایی نمی ­آید. مهم این است که تا به دنیا می ­آید به او آب مقدس می دهند. این بزرگترین اشتباه است.پسری که از بقیه بزرگتر بود گفت: اگر آب مقدس را ننوشد که می میرد. مگر ندیده ای هر کدام از ما که آب مقدس را چند وعده در هفته نمی­ خورد، مریض می­ شود؟ تازه همه­ ی ما در کودکی، زندگی را با آب مقدس شروع کرده ­ایم.حامد وسط حرفش پرید و گفت: مثلا خود من. آب مقدس نخوردم و هیچ اتفاقی برایم نیفتاده!دختر کوچکی که درست حرف نمی­زد، نفس­ش را با وحشت بالا کشید و گفت: تو آب مقدس نخوردی؟ پس چه طور زنده ­ای؟بعد خودش را جمع و جور کرد و با وحشت بیشتری گفت: مادرم می­ گوید کسی که آب مقدس را نخورده باشد، شیطان می شود. سکوت بر قرار شد. بچه ها زیر چشمی یکدیگر را نگاه می­ کردند. ولی بیشتر حامد را زیر نظر داشتند.حامد عصبانی بلند شد و فریاد زد: احمق ها! واقعا همایون راست می ­گوید. شما همه نادانید. مریضید. یک روز ... یک روز بالاخره درستتان می ­کنیم.و بعد پا به فرار گذاشت و رفت. سکوت با رفتن حامد ادامه یافت. دخترک کوچک با بغض گفت: شیطان ها همه اینگونه هستند؟ جوان دخترک را در آغوش گرفت، بوسید و دست بر سرش کشید و گفت: نترس. مادرت اشتباه کرده. حامد همان حامد است که همه­ ی شما با او بازی می­ کردید و از این به بعد هم بازی خواهید کرد. از این موضوع به خانواده هایتان چیزی نگویید. بین خودمان این گفتگو را مثل یک راز نگاه می­ داریم. دستش را جلو آورد و گفت: قول می­ دهیم.همه بچه ها دستشان را روی دست جوان گذاشتند و قول دادند که در مورد حامد و حرف­ هایش با بزرگترهایشان چیزی نگویند. جوان بلند شد و گفت: بلند شوید برویم بازی کنیم. الان خورشید غروب می­ کند و یک روز را از دست می­ دهیم. و شروع به دویدن کرد. بچه هم جیغ کشان به دنبالش دویدند گویا که اتفاقی نیفتاده است.</description>
                <category>سید علی برقعی</category>
                <author>سید علی برقعی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Feb 2021 09:49:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان بی عنوان - قسمت 7</title>
                <link>https://virgool.io/@aliborghei82/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-7-uizpceyai1yj</link>
                <description>سلاماین داستان روزهای یک شنبه و چهارشنبه منتشر می شود. اما چون فردا روزی تعطیل است و من هم امکان انتشار در آن روز را نداشتم، آن را به امروز پیش انداختم.داستان ما تا به اینجا پیش رفت که در مورد  آگاهی در احوالات جوان بی نامی مطالبی گفتیم. ادامه مطلب را با هم بخوانیم.                                                                             ***تقریبا می داند چه کسی از چه چیزی بدش می آید. هر کسی مشکلش چیست. یا هر کسی، چه کسی را در دل دوست می­ دارد. خیلی­ ها در کنار او گریه کرده ­اند. افرادی که به استواری شهره بودند. او در تمام این اوضاع و احوال تنها شنونده است. نه می ­خندد و نه گریه می­ کند. همه پس از صحبت با او سبک می شوند. شاید به همین دلیل که در نهایت دوستش دارند، یا حداقل بدرفتاری نمی ­کنند. کسی به او گفت که حضورش آرامش بخش است. حتی آرامش را هم درست درک نمی کرد.آن روز هم بازار مثل همیشه شلوغ بود. به هر جا قدم می­ گذاشت ، مردم اطرافش ساکت می­ شدند و او را می پاییدند. گاهی زیر چشمی و گاهی چشم در چشم. از زنی پرسید: این ظرف که می­ خری برای چیست؟زن که مانند سایر اهالی به سوال های او عادت داشت، جواب داد: برای پختن بعضی ریشه های دیرپز مناسب است. او با حوصله برای جوان به طور کامل طرز پخت برخی سبزیجات و استفاده از آن ظرف را توضیح داد.با آهنگری مدتی طولانی در مورد آتش بحث کرد و با باربری چند بار دور بازار چرخید. هنگام ظهر، همه برای نهار مغازه ها را جمع کردند. او هم برای نهار رفت. تاجری بود خوش قلب که به جوان اجازه داده بود ظهر به حجره­ ی او برود و با کارگرانش نهار بخورد. وقتی رسید، خدمتکاران میز را می­ چیدند. خواست سوالی بپرسد که یکی از آنها گفت: خواهش می کنم امروز نه. به اندازه کافی امروز جنجال داشته ایم.او چیزی از اتفاقات امروز آنجا نمی ­دانست. ولی تصمیم گرفت که ساکت باشد.کارگران هر کدام آمدند و بدون آنکه کسی از قلم بیافتد به او سلام کردند و سر میز نشستند. نهار چیزی شبیه آش بود. نان هم بود. جوان همیشه قبل غذا خوردن مدتی صبر می­ نمود و غذا خوردن کارگران را تماشا می کرد. او غذا خوردن اقشار مختلف جامعه را دیده بود. اما غذا خوردن آنها را دوست داشت. بدون تکلف بودند و دوست داشتنی. از بیرون صدای الاغی به گوش رسید. جوان اندکی صبر کرد و متحیر ماند. گویا به چیزی فکر می ­کرد. بعد غذایش را برداشت و بیرون رفت. یک جفت الاغ در حیاط بسته شده بودند. جوان مدتی طولانی کاسه بدست به تماشایشان ایستاد. چیزی وجود داشت که او درک نمی­کرد. کسی پشت سرش سرفه کرد و گفت: باز چه چیزی برایت عجیب است؟جوان برنگشت. در واقع به آنچه فکر می کرد برایش اهمیت بیشتری داشت، تا صدای لطیف زنانه­ ای که او را مخاطب قرار داده بود. جواب داد: نمی دانم چرا درک نمی­ کنم! چیزی بین آنها هست که حس می­ کنم ؛ولی... ولی نمی بینم. نمی فهمم.صاحب صدا جلوتر آمد و شانه به شانه­ ی جوان ایستاد و گفت: این عشق است.سرش را تکان داد و آرام ادامه داد: کاش می فهمیدی.جوان ناراحت برگشت و کنار دیوار نشست. سرش را در میان دستانش گرفت، موهایش را کشید، دندان به هم سایید و آه کشید. ملتمسانه گفت: چرا من عشق را نمی فهمم؟ آیا این با گذشته­ ی فراموش شده ­ام ارتباط دارد؟ بهار! ... بهار! چرا من چیزی به یاد نمی آورم. هر وقت تو را می­بینم برایم از عشق می­ گویی ولی من چیزی نمی­ فهمم. بارها و بارها برایم توضیح داده ­ای. گفته ای که عشق مثل بال می­ ماند برای پریدن و اوج گرفتن آدم ها. گفته ­ای که عشق، کمیاب است و اصیل. نه می شود انکارش کرد و نه فراموشش. نه می شود واگذارش کرد و نه اینکه چندان عیان و علنی ­اش کرد. بهار! تو خیلی برایم ازین کلمه گفته ­ای، ولی من ... من ... .بهار همان طور که پشتش به او بود، چشمانش را پاک کرد. جوابی نداد و تنها آه کشید. مدتی سکوت بین آنها بود تا اینکه بهار سکوت را شکست و در حالی که حیاط را ترک می­ کرد گفت: کم کم دارم از این­که سفارشت را پیش پدرم کردم تا نهار را اینجا بخوری، پشیمان می شوم.بهار با این حرف می ­خواست حس خفته و فراموش شده ­ی جوان را بیدار کند و نمی­ خواست  تا جوان او را ترک کند. بلکه منتظر بود تا حداقل جوان از او بخواهد که نرود و برای لحظه ای بیشتر بماند. اما جوان چنین نکرد. هر چند که بهار می دانست او عشق را هم فراموش کرده، اما هر روز باز هم امید داشت تا او را تحت تاثیر قرار دهد. به داخل رفت و در را بست.</description>
                <category>سید علی برقعی</category>
                <author>سید علی برقعی</author>
                <pubDate>Tue, 09 Feb 2021 09:09:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان بی عنوان - قسمت 6</title>
                <link>https://virgool.io/@aliborghei82/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-6-hfguy84phkyn</link>
                <description>جوان نام نداشت. نامش را فراموش کرده بود. در حقیقت هیچ چیز از گذشته یادش نمی­ آمد. فقط می­ دانست که روزی که خود را شناخته وسط بازاری در شهری به نام هفت دروازه بوده. جای خواب مشخصی نداشت و کسی را نمی ­شناخت. همه با او مهربان بوده و هستند اما، کسی او را نمی­ پذیرد. گویا همه خیلی عادی زندگی می­ کنند اما، برای او همه چیز عجیب است. مردم به راحتی می­ خندند اما، برای او موضوعات خنده دار کم است. مردم خیلی راحت گریه می­ کنند اما، او اشک نمی ­ریزد. آنها همه راحت می­ خورند، می­ خوابند، می­ پوشند، با هم آشنا می­ شوند، اما او نه. و از همه مهمتر، همه عاشق می ­شوند و او نه.او هر روز در کلبه ­ای در خارج از دروازه­ ی دوم، در ساعت مشخصی بیدار است. وقتی خورشید طلوع می­ کند، گویا تازه متولد شده. شگفت انگیز است. دایره­ ای سرخ رنگ بالا می­ آید و کم کم زرد می شود. آنقدر زرد و درخشان که نمی­ توانی نگاهش کنی. بعد بیرون می­ رود. مردم به سر کار می­ روند. خوشحالند. عجیب است. دلیلی برای شاد بودن وجود ندارد. از صبح تا شب زمین را شخم زدن، راه رفتن و دویدن، یا با شاخ و برگ درختان سر کار داشتن و بالا و پایین رفتن از نردبان و ... . به نظرش شاد بودن در آن اول صبح معنی ندارد.سربازان! آنها هم مصمم و محکم سر پست هایشان هستند. گویا او را نمی­ بینند و می­ گذارند از دروازه بگذرد. گاهی ساعت ها آنها را نگاه می ­کند. دلیل رفتارشان را درک نمی­ کند. مدتها مسیر کوتاهی را به تکرار قدم زدن یا ساعتها در یک جا ایستادن، نه نه !! از عهده او خارج است. روزی می ­بایست معنی زندگی را از آنها می ­پرسید. به هر حال انکار نمی­ کرد که همه چیز را فراموش کرده و شاید معنی زندگی همین باشد که آنها درک کرده و بر آن اساس عمل می­ کنند.باید از چند کوچه و خیابان می­ گذشت تا به بازار می رسید. در نزدیکی خانه­ ها به ندرت مردی هنوز در خانه بود. به جز پیرمردها و پسر بچه­ ها. زن ها در حین آویزان کردن رخت بر طناب با هم گفتگو می­کنند. برای خرید یکدیگر را ترغیب می­ کنند و برای کاری دسته جمعی برنامه ­ریزی می­ کنند. با این که  یک مرد است، اما برایش تعجب آور است که زنها او را در جمعشان می پذیرند. او ساکت در گوشه­ ای می نشیند و ساعت ها به حرف هایشان گوش می­ دهد. از همه چیز می گویند. از شوهرهایشان، وضع کار و درآمدشان، پدر و مادرهایشان، بچه ها و شیطنت هایشان، از برنامه های آینده شان و شاید بچه­ ای که در راه است. دختران جوان البته او را کمتر می پذیرند. در نظر آنها او جوان بی­کار و مجنونی بیش نیست. در جمع که باشند، هر کدامشان او را رد می کند، از خود دور می کند. اما اگر هر یک، او را تنها گیر بیاورد یک دل سیر درد و دل می کنند. او همیشه سنگ صبور دیگران است. مردها ولی حس متفاوتی دارند.از او فراری­ اند. بی ­تفاوتی حضور او را مانند زنها ندارند. گاهی حس می­ کند به چشم جاسوسی او را در میان خود می­ بینند. مثل اینکه بیماری خاصی داشته باشد، از او دور می شوند یا او را ترک می کنند. اما می­ داند که از ته دل می­ خواهند که بماند. حضور داشته باشد و برایشان حرف بزند. می ­داند که غیرت نیست که آنها را از درون می­ آزارد. شاید حسادت باشد از اینکه زن ها به او اعتماد دارند که آنها اصلا خوششان نمی ­آید. می­ دانند که بی ­آزار است، ولی او را به خانه­ هایشان راه نمی ­دهند. گاهی جوانان او را مسخره می­ کنند ولی زود پشیمان می ­شوند. هرچند هیچ وقت هم عذرخواهی نمی­ کنند.</description>
                <category>سید علی برقعی</category>
                <author>سید علی برقعی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Feb 2021 07:54:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان بی عنوان - قسمت 5</title>
                <link>https://virgool.io/@aliborghei82/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-5-sqgrcvdzgpyd</link>
                <description>وقتی میوه فروش سبدهای سیب را که تازه چیده شده بودند، از گاری پیاده می­ کرد و در مغازه ­اش می­ چید، گاری­چی گفت: باز هم همان جوان؛ نگاه کن.میوه فروش که سبدی را در دست داشت، برگشت تا جایی را که او نشان داده بود ببیند. خودش بود. میوه فروش ایستاده با سبد سیب، با نگاهش جوان مورد نظر را تعقیب کرد.گاری­چی پرسید: هنوز نفهمیده ای از کجا آمده؟مرد به خود آمد و داخل مغازه شد. سبد را زمین گذاشت و گفت: هیچ کس نمی­ داند. گاهی پیدایش می­ شود. سوال های عجیب و غریب می ­پرسد، چرخی می­زند و باز برای مدتی ناپدید می ­شود. در هر صورت آزارش به کسی نمی­ رسد. وقتی می ­آید بچه ها دورش جمع می­ شوند تا برایشان حرف بزند. راستش را بخواهی همه دوستش دارند.البته میوه فروش این جمله­ اش را نگفت که وقتی با او حرف می­ زده است، گویا مسخ شده. چیز زیادی از آخرین صحبتشان به یاد نداشت. تنها می­ دانست گویا زیر بار سنگینی قرار گرفته. تاب تحمل نگاهش را نداشت. تنها او اینگونه نبود؛ بیشتر افرادی که می­ شناخت این را گفته بودند. مرد گاری­چی رشته­ ی افکارش را پاره کرد و گفت: چند سبد خالی کردی؟مرد سرش را تکانی داد و به خود آمد و جواب داد: چهار سبد.و به گاری­چی، پول چهار سبد سیب را پرداخت. وقتی گاری آنقدر دور شد که دیگر صدای ناله چرخ هایش در همهمه ­ی مردم گم شد، مرد میوه فروش از مغازه ­اش بیرون آمد تا شاید جوان را ببیند. چشم انداخت و بالا تا پایین بازار را برانداز کرد. اثری از جوان مذکور نبود. ناگهان صدایی از پشت سرش آمد که می­ گفت: سیب میوه ­ی بهشتی!!! ... تو داری قسمتی از بهشت را می فروشی! قیمت قسمتی از بهشت چند است؟با سرعت برگشت و جوان را دید. او یک دانه سیب در دست داشت و با کنجکاوی خاصی آن را زیر و رو می­ کرد. مرد سعی کرد لبخند بزند و گفت: برای تو قیمتی ندارد. از ذهنش گذشت که گویا خود تو هم قسمتی از بهشت هستی. اما جرات نکرد آن را به زبان بیاورد. بعد خواست نشان دهد که توجه خاصی به او ندارد. برای همین بدون نگاه دیگری به داخل مغازه رفت. پوست پسرک آنچنان روشن بود که از سفیدی می ­درخشید. نوری نامرئی­ او را احاطه می کرد که به مغازه دار اجازه نمی­ داد سر برگرداند و یک دل سیر او را برانداز کند. مضطرب بود. خود را به کاری مشغول کرد اما در دل امید داشت جوان نرفته باشد و سوال دیگری بپرسد. آرزویش برآورده نشد؛ چون جوان گفت: به نظر من که بهشت فروشی نیست! و سیب را گذاشت و رفت.مرد میوه فروش خیلی آرام به جلوی در مغازه آمد تا رفتن او را ببیند. اما خیلی زود هدفش را میان جمعیت گم کرد. او همان طور که مثل نور آمده بود، حالا رفته بود و مرد را در تاریکی تنها گذاشته بود.</description>
                <category>سید علی برقعی</category>
                <author>سید علی برقعی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Feb 2021 08:03:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان بی عنوان - قسمت 4</title>
                <link>https://virgool.io/@aliborghei82/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-4-dml0l6c1nlj2</link>
                <description>خدمتکار در حالی که دستش را با پیشبند جلوی سینه ­اش پاک می­کرد جلو آمد گفت: سلام. چه چیز میل دارید برایتان بیاورم؟ سلمان که تا آن موقع مشغول صحبت با سلیم بود، نگاهی به میز بلند بالایی که کاروانیان بر آن نشسته بودند کرد و گفت: چی دارید؟مرد با افتخار لبخندی زد و گفت: گوشت شکار، سیب زمینی، نخود سبز و هویج! همراه با نوشیدنی.سلیم پرسید: شکار چیست؟مرد جواب داد: گراز. از بزرگترین ها هستند. شکارچیان زحمت خیلی زیادی می کشند تا موفق به شکار این حیوان باهوش بشوند. این بهترین غذایی ست که شما می توانید اینجا و حتی آن پشت پیدا کنید. و با دست به دیوار دوم اشاره کرد.در مدتی که سلیم پیش خدمت را به حرف گرفته بود و سوال پیچش می­ کرد، سلمان نظر بقیه را پرسید و برای همان غذا، همه به توافق رسیدند. سلمان به مرد تعداد را گفت و درخواست کرد که نوشیدنی اضافی برایشان بیاورد. وقتی مرد به طرف آشپزخانه می رفت، تاجر درشت هیکلی با صدای بلند به او گفت: کباب بره هم دارید؟پیش خدمت با تعجب به او نگاه کرد و گفت: بره چیست؟ و راهش را به سمت آشپزخانه ادامه داد.مرد از بی ­جواب ماندن سوالش ناراحت شد و بلند شد تا چیزی بگوید که سلمان جلوی او را گرفت گفت: می بینی که امشب شب شلوغی برای آنهاست. احتمالا حرف تو را نشنیده یا درست نفهمیده. صبور باش. بگذار ببینیم گوشت شکارشان چگونه است؟ به هر جهت تاجر آرام شد و سر جایش نشست.شب خوبی بر آنها گذشت. غذا بسیار عالی و اشتهاآور بود. نوشیدنی هم همه را طوری گرم کرد که تا دیر وقت نشستند، تعریف کردند و خندیدند. بعد از مدت ها خوردن غذاهای حاضری و شکرهای کوچک گاه به گاه، این میز و محیط امن و گرم آن ضیافتی به حساب می آمد. وقتی به اتاق هایشان می ­رفتند ، همچنان صدای خنده ­شان اتاق های دیگر را می ­آزرد.صبح سلمان به سختی بیدار شد. حتی مردی مانند او نیز نمی توانست از آن رختخواب دل بکند. اما وقتی از پنجره صدای رفت و آمدها را شنید و نیم نگاهی به آفتاب کرد، به سرعت از جا پرید. زیرا ساعت ها بود که از طلوع خورشید می ­گذشت. سلیم در جایش نبود. او همچنان طبق عادت، زود بیدار شده بود. سلمان دست و صورت شست، لباس پوشید و برای صرف صبحانه به طبقه پایین رفت. سلیم در کنار یکی از میزهای کنار پنجره نشسته بود و چند طومار و قلم جلوی خود ریخته بود. معلوم بود به سرعت مشغول یادداشت برداری از وقایع شده تا چیزی را فراموش نکند. سلمان صبح بخیر گفت و کنار او روی صندلی نشست.روی میزها برای صبحانه رومیزی انداخته شده بود. چند تکه نان تازه و تنوری و مقداری هم سبزیجات پخته شده و سوپ. نوشیدنی گرم هم بود. با اینکه دیشب همه به مقدار زیادی غذا خورده بودند اما آنچه سر میز چیده شده بود اشتهای سلمان را باز کرد و به سرعت مشغول خوردن شد. سلیم زیاد راضی به نظر نمی­رسید. او در حالی که به پنجره نگاه می کرد با خود غر می زد. ناگهان رو به سلمان کرد و گفت: من عادت داشتم صبح ها یک لیوان شیر می خوردم. اما همین طور که می­بینی شیری در کار نیست. لحظه ­ای درنگ کرد و بلند شد.سلمان پرسید: کجا می­روی؟سلیم گفت: می­ خواهم از پیش خدمت درخواست مقداری شیر بکنم. سلمان دست او را گرفت و دعوت به نشستن کرد و گفت: ببین هیچ کسی در اینجا شیر نمی­ خورد. به میزها نگاه کن. ما خیلی شلوغ کرده ایم و مهمان­ های دیگر را تا حدودی آزرده ­ایم. بگذار از جای دیگری شیر تهیه کنیم. ممکن است برخوردی پیش بیاید و می دانی به خاطر خودت ما باید از کوچکترین برخوردها اجتناب کنیم.سلیم ناگهان بسیار ترسید و سرجایش آرام گرفت. در حقیقت سلمان به حرفی که زد اعتقاد نداشت. او تنها می خواست سلیم  از شکایت های ریز و درشتش دست بردارد.بعد از اینکه همه جمع شدند و بارشان را از انبار گرفتند، راهی بازارها شدند تا به کسب و کارشان بپردازند. سلیم هم از موقعیت های پیش آمده استفاده می­ کرد و آنچه به نظرش مهم بود را به ذهن می­ سپرد.در بازار صحنه جالبی توجه ­شان را جلب کرد. مردی بالای سکویی ایستاده بود و برای مردم صحبت می­ کرد. لباس مشکی ضخیمی به تن داشت و پارچه­ا ی به همان رنگ را هم بدون هیچ تشریفاتی بر سر انداخته بود. حرفهایش توضیح واضحات بود. با این حال مردمی که اطرافش ایستاده بودند با دقت به حرفهایش گوش می­ دادند و در پایان جملاتش به شدت به هیجان می ­آمدند. وقتی در مورد آن مرد پرس و جو کردند، متوجه شدند که او واعظی است که وظیفه دارد مانند بقیه هم مسلکانش در روز در چند نقطه متفاوت از شهر برای مردم صحبت کند. بیشتر صحبتهایش مدح شاه و وزیر بود و توجه دادن مردم به آینده­ ای درخشان برای مردم و بچه­ هایشان.سلیم این اطمینان را احمقانه می­ دانست. بزرگترین و قوی ترین حکومتها هم روزی سقوط می­ کردند. او با خود می­ اندیشید که هر چقدر مازیار شاه خوبی باشد، باز هم از اولاد او کسی پیدا خواهد شد تا طومار حکومت او را بپیچد. آنچه در پشت دروازه دوم اتفاق می­ افتاد، سلیم را مدام وسوسه می­ کرد تا مردم را در بخش­های مختلف با هم مقایسه کند.قدم بعدی او عبور از دروازه دوم بود.</description>
                <category>سید علی برقعی</category>
                <author>سید علی برقعی</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jan 2021 08:08:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان بی عنوان - قسمت 3</title>
                <link>https://virgool.io/@aliborghei82/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-3-lzg19femqtw1</link>
                <description>از ظهر مدتی بود که گذشته بود و آنها آماده می شدند تا محلی برای غذا و خواب پیدا کنند. کمی بعد از دروازه ها باز هم راه ، خاکی شده بود. دیوار بعدی پیدا نبود زیرا فاصله بین این دو دیوار بسیار طولانی بود و پستی و بلندی­ ها اجازه دیدن را نمی­دادند.. در این مسافت مزارع و باغات کشاورزان و باغداران وجود داشت. گُله به گُله کلبه ­های چوبی روستاییان یا آلونک های بی­ استقامتشان دیده می ­شد. چند جا چشمه­ های کوچک آب مقدس را دیدند و سربازانی که از آب مراقبت می­کردند. جوی های آب دیگری هم بود که بدون حفاظت سربازان بودند. مزارع و باغات دیوار حصار نداشت. همه سرسبز و خرم و محصولات فراوان بود. مردم بسیار پرکار و فعال بودند. طوری که بازرگانان از سر تعجب، آنان را به یکدیگر نشان می­ دادند. چند کشاورز در طول راه از آنان خواستند که در کنار مزارعشان بنشینند و اطراق کنند. اما آنها تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در یک تقاطع مجسمه­ ای از فردی قرار داشت که با کوزه ­ای برای شخصی که به نظر در راه مانده­ای می­ مانست آب می ­ریخت. از رهگذری نام و نشان این فرد را پرسیدند. رهگذر با افتخار سینه اش را صاف کرد و گفت: این ولی نعمتمان مازیار شاه شاهان است. او شروع به تعریف و تمجدید از شاهش کرده بود و به هیچ وجه دست از پر حرفی هایش بر نمی داشت.- او خداونداگار ماست. او ولی نعمت ماست. چوپان ماست. ماتشنگانیم که از چشمه­ ی وجود او سیراب می شویم. زندگی بدون وجود او ممکن نیست.وقتی از مرد گذشتند سلیم آرام در گوش سلمان گفت: حتی ما درباریان که از برکات سرورمان بیش از حد برخورداریم نیز او را اینگونه خطاب نمی ­کنیم. تا چه رسد به رعایا. همین چند وقت پیش، فردی را به دلیل اینکه به سرورمان ناسزا گفته بود به حبس انداختند. مازیار باید شاه عادل و مدبری باشد که رعایایش اینگونه خطابش می کنند.سلمان هم، تعجب خود را نشان داد و گفت: من نیز با تو موافقم. از وقتی از دروازه جدا شدیم جز آبادانی، خرمی و سرسبزی و تلاش مردم چیزی ندیدم. تو باید رمز این اتحاد را هم بفهمی.این گفتگو منحصر به دو برادر نمی ­شد. در بین تُجاری که برای بار اول به اینجا می ­آمدند هم، گفتگوها بالا گرفته بود و آنها هم با یکدیگر از حیرتشان می­ گفتند. سلمان بعد از مدتی گفت: غروب را در پیش داریم. باید جایی برای ماندن بیابیم. در نور سرخ رنگ غروب، دیوار دوم هم مشخص شد. بلند و محکم. هر چه به دیوار و دروازه­ی دوم نزدیکتر می­ شدند، ساختمان ها و سربازان بیشتر می ­شد.در میدان کوچکی مهمانسرایی یافتند. در همان نزدیکی آهنگری و اصطبلی. شخصی از میان کاروان بقیه را مخاطب قرارداد و گفت: اگر موافق باشید به مهمانخانه برویم و شب را آنجا بگذرانیم. همه موافق بودند. ولی سلیم برادرش را کناری کشید و گفت: بهتر است بیرون چادر بزنیم تا من بیشتر با مردم صحبت کنم و معاشرت داشته باشم.سلمان جواب داد: نمی­ توانم با رای اکثریت مخالفت کنم؛ هر چند که رئیس کاروان باشم. تو در آنجا هم می توانی با مردم صحبت کنی.و انگار که چیز مهمی را به یاد آورده باشد، با هیجان خاصی ادامه داد : می توانی از وضعیت مهمانخانه ها را نیز در گزارشت بیاوری.هر دو خندیدند و به دنبال بقیه برای رفتن به آنجا آماده شدند. سلمان رفت تا با انبارداری درمورد مکانی امن برای مال­التجاره ­شان صحبت کند و بر سر قیمتی مناسب به توافق برسد. ابتدا انباردار گفت: لازم نیست مالتان را به انبار بسپارید. ما در اینجا دزد نداریم. سلمان گفت: ولی ما خود در کنار دروازه ها دیدیم که مردی مرغی را دزدید. همه کاروانیان شهادت می­ دهند!انباردار گفت: آیا می ­توانند شهادت دهند که از اهالی و مردم ما بوده است؟ آنجا محل پر رفت و آمدی است و مردم از همه جا می آیند و می­ روند.با این حال سلمان راضی نشد و انبار را با قیمت مناسبی اجاره کرد. انباردار دو نفر امین را هم به او معرفی کرد تا در قبال اندکی پول، هنگام شب از مال آنها محافظت کنند. بعد با آهنگر صحبت کرد تا صبح زود قبل از حرکتشان نگاهی به ارابه ها، گاری ها و اسب هایشان بیندازد. و در آخر به دو پسر بچه پولی داد تا به اسب ها برسند و خورد و خوراکشان را تامین کنند.همه چیز خیلی خوب پیش رفت.وقتی زمان مشخصی را برای شام انتخاب کردند، همه به اتاق هایشان رفتند تا استراحت کنند. سلیم و سلمان هم به اتاقشان رفتند. مهمانخانه فاقد حمام بود، اما شنیدند که در قسمت بعدی و پشت دروازه دوم، مهمانخانه ها حمام نیز دارند. آنها به پارچ و لگنی قناعت کردند و دست و صورت شستند. وقتی بر تخت های نرم و گرم دراز کشیدند، سلیم خود را کش و قوسی داد و گفت: باید اعتراف کنم که به شدت از بر زمین خوابیدن بیزارم. در طول سفر، کمر درد بدی داشتم. امیدوارم امشب را به خوبی بخوابم.سلمان که به تخت و رختخواب نرم عادت نداشت و بیشتر عمرش را به خاطر شغلش بر زمین سفت خوابیده بود گفت: بر خلاف تو من فکر می­کنم امشب را خوب نخوابم. این تخت زیادی برای من مرفه است. همانگونه که می­ دانی حتی در خانه خود نیز چنین رختخوابی ندارم. فکر می کنم مجبور بشوم رختخوابم را روی زمین بیاندازم.سلیم مدتی در فکر فرو رفت و انتظار داشت که سلمان به حرف بیاید و چیزی از او بپرسد. اما وقتی به سلمان نگاه کرد، دید که او چشمانش را بسته و از ته ­لبخندی که بر لب داشت، مشخص بود از آرامشش لذت می­برد.سلیم بلند شد و در اتاق چرخی زد. بر همه چیز دست می­ کشید و آنها را امتحان می­ کرد. کمدها، پنجره ها، آینه و حتی دیوارها. بعد در حالی که دسته گلی را که در اتاقشان بود می­ بویید، آرام گفت: سلمان ... تو بیداری؟سلمان با چشمان بسته آرامتر از او جواب داد: بله!!سلیم متفکرانه پرسید: آیا هیچ متوجه جنس خوب چوب­ ها شده ­ای؟سلمان با چشمان بسته گفت: نه. فرصت نداشتم.سلیم ضربه­ ای به تخت زد و گفت: واقعا جالب است.با ابراز تعجب سلیم مکالمه پایان یافت و سلمان تا موقع شام بخواب رفت.</description>
                <category>سید علی برقعی</category>
                <author>سید علی برقعی</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jan 2021 08:09:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان بی عنوان - قسمت 2</title>
                <link>https://virgool.io/@aliborghei82/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-2-qr6yruuzbdi7</link>
                <description>طبق عادت دیرینه ­اش، صبح قبل از طلوع خورشید از خواب بیدار شد و مشغول جمع ­آوری وسایلش گشت. وقتی دروازه ها باز شدند،  ساعت ها بود که روز آغاز شده بود. کاروان ها از دروازه های مختلف، از چهار جهت عالم به ترتیب وارد هفت دروازه می شدند. کاروان سلمان از دروازه ­ی جنوبی وارد شد. همه پشت سر هم صف کشیده بودند و سرک می کشیدند تا کی نوبت به آنها خواهد رسید.سلمان زیر چشمی برادرش را می پایید که دستانش را زیر قبایش پنهان کرده و سرش را به زیر انداخته بود. مدتی گذشت و صف به جلو رفت. هر چه جلوتر می­ رفتند سلیم بیشتر در خود فرو می­ رفت. نزدیکی های دروازه، سلمان به طرف سلیم رفت و او را به گوشه ­ای کشید و گفت: چه کار می کنی؟ آیا می خواهی به تو مشکوک شوند. متوجه هستی؟ آنقدر محکم دستانت را به­ هم  فشار نده. ببین چقدر قرمز شده ­اند. آرام باش. نفس عمیق بکش.سلیم نفس عمیقی کشید و گفت: دستانم می لرزند. و احساس کرد چقدر آهنگ  نفس کشیدن اش تند شده.سلمان زیر بغلش را گرفت و او را به سمت دروازه برد.جاده­ ی خاکی از جایی بیرون دروازه به سمت داخل، سنگ فرش شده بود. سربازان علاوه بر اینکه بر روی دیوارها قدم می زدند، به تعداد زیاد جلوی دروازه حضور داشتند. لباس و زره آنها دسته به دسته متفاوت بود. سربازانی که کاروان ها را به داخل هدایت می کردند و گاهی به تفتیش بار و بنه­ ی آنها می پرداختند، زره فلزی درخشانی داشتند. کلاه­خودهای آهنین تا روی گوشهایشان پایین آمده بود. بر روی آنها پرهای کوتاه قرمز رنگی در یک ردیف منظم نصب شده بود. علاوه بر نیزه هایی که به دست داشتند، شمشیر و خنجر هم به کمر بسته بودند. با تمام ساز و برگ فلزی که مجبور به حمل بودند، به راحتی و چابکی حرکت می کردند. سرحال بودند و حالتی از قدرت را به سایرین القا می کردند.در نزدیکی آنها مردی بدون زره و کلاه خود، با لباس چرمی آراسته؛ اما نه چندان گران قیمت پشت میزی نشسته بود. حتی اسلحه ای همراه نداشت. دفتری جلوی او باز بود و مشغول ثبت آمد و شد کاروان ها از دروازه بود. گاهی دستش را بی­ اختیار بالا می ­آورد و جلوی صورتش تکان می­داد و سرفه می­کرد. کمی آن سوتر، عده ­ای سرباز به دنبال مرد ورزیده ای حرکت می­ کردند. گویا فرمانده آنها بود. با آنها صحبت می­ کرد و گاهی با دست به نقاطی اشاره می­ کرد. سربازان دیگری هم می­ آمدند و در مقابلش خم و راست می­ شدند. حفاظت به سختی اجرا می ­شد. سلیم با خود فکر کرد اگر قرار بود با گروه کوچک نظامی به این ماموریت بیاید، حتما همین جلوی در گرفتار می ­شد. این برقراری امنیت با این کیفیت او را بیشتر مضطرب می کرد.سلیم به شدت سرگیجه داشت و اگر برادر کنار او نایستاده بود، حتما تا به حال چند باری نقش زمین شده بود. سربازان مشغول کنترل کاروان آنها بودند. یکی از آنها فریاد زد: رئیس این کاروان کیست؟ سلمان محکم جواب داد: من.سرباز به طرفشان آمد و نگاهی به دو برادر انداخت. از تعدادشان، محموله شان و شهر و دیارشان پرسید. اما در همین مدت کوتاه چشمش مدام به سلیم بود که سرش گیج می خورد و به برادر تکیه داده بود. سلمان داشت از سرزمینشان می ­گفت و اینکه برای بار اول است که برای تجارت به این طرف آمده اند که ناگهان سرباز ، حرفش را قطع کرد و گفت: این مرد کیست؟ ناخوش است.سلمان با عجله گفت: برادرم است. لحظه ­ای درنگ کرد تا افکارش را جمع و جور کند و ادامه داد: بله از صبح سرگیجه گرفته و نمی ­تواند درست راه برود. البته می ­ینید که، سن و سالی از او گذشته و این سفر طولانی برای او خسته کننده بوده است.سرباز گفت: به هر حال اگر مریضی سختی داشته باشد نمی ­تواند داخل شود. باید همین جا بماند تا پزشک او را ببیند و اجازه ورودش را بدهد.سلمان لبخندی زد و گفت: نه نه. او فقط خسته شده. .هر چند در هر صورت من او را به طبیب نشان خواهم داد. نگران نباشید. من برادرم را به شدت دوست دارم و مراقبش خواهم بود.سرباز همچنان دو دل آنها را نگاه می ­کرد و نمی­ توانست تصمیم بگیرد که ناگهان کسی فریاد زد : دزد ... دزد ... او مرغم را برد؟ چند سرباز به دنبال مرد فراری دویدند.سرباز مفتش بالاخره راضی شد و اجازه ورود داد. چند قدمی نرفته بودند که سلیم آرام به سلمان گفت: داشتم قبض روح می ­شدم. کم مانده بود که نقش زمین شوم.سلمان خندید و گفت: تو بسیار خوش شانس هستی. اگر آن مرغ دزد پیدایش نشده بود شاید الان جای دیگری بودیم.کسی از پشت آنها را خطاب قرار داد و فریاد زد: بایستید.عرق سردی بر پیشانی دو برادر نشست. سلیم چشمانش را بست و نتوانست به سوی منبع صدا بچرخد. ولی سلمان با آرامش برگشت و سرباز را دید که به سمت آنها می­ دود. سلمان لحظه ای بر شال کمرش دستی کشید تا شاید خنجرش را بیابد. اما به یاد آورد که آن را در بارش جاسازی کرده است. هیچ وسیله دفاعی دیگری در نزدیکیش نبود. تازه باید سلیم را هم به دوش می ­کشید. سرباز که به آنها رسید ، برگه کاغذی درآورد و جلوی سلمان گرفت و گفت: این نشان طبیب است. این دست نوشته را به او بدهید و بگویید من شما را فرستاده ­ام. زود شما را خواهد پذیرفت.سلمان نفس راحتی کشید و با خوشحالی دست سرباز را فشرد و تشکر کرد. سرباز برگشت تا به پستش برسد و دو برادر هم با کاروانشان راهی شدند. حالا که همه چیز تمام شده بود، سلیم سعی می­ کرد خود به تنهایی راه برود. سلمان بلند خندید و گفت: دیگر چه می خواهی؟ کمی صبر کنی خدم و حشم هم در اختیارت خواهند گذاشت.سلیم لبخندی زد و گفت: مهم این است که داخل شدیم. از فردا باید خیلی جاها را بازدید کنم. باید گزارش مفصلی بنویسم.</description>
                <category>سید علی برقعی</category>
                <author>سید علی برقعی</author>
                <pubDate>Sun, 24 Jan 2021 08:17:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان بی نام - قسمت 1</title>
                <link>https://virgool.io/@aliborghei82/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-1-c8lpbr4nckxc</link>
                <description>این داستان را وقتی در سال 88 در پروژه سد و نیروگاه سیاه بیشه کار می کردم نوشتم. قصد دارم دو روز در هفته بخش هایی از داستان را اینجا منتشر کنم.البته علی رقم طولانی شدن و پایانی که در ذهنم وجود داشت اما هیچ وقت تمام اش نکردم.برویم سراغ داستان گرمای آفتاب دم ظهر رو به کاستی گذاشته بود. وقتی از پس آخرین پیچ، چشم سلیم به برج و باروی شهر هفت دروازه افتاد، ترس کم­ کم به دل ناآرامش رخنه کرد و دانه های عرق از شقیقه هایش پایین چکید. لحظه ­ای ایستاد و به آن چه در جلوی چشمانش قرار گرفته بود خیره شد. راه پر پیچ و خم مانند ماری به شکم دوایری با مرکز یکسان وارد می ­شد. سلمان که جلوتر از او حرکت می­کرد، غیبتش را حس کرد و به عقب نگاه انداخت. سردرگمی و ترس را در چشمان برادر دید و فریاد زد: به چی نگاه می کنی؟ راه بیفت.سلیم به خود آمد و اسبش را هِی کرد. برای اولین بار خود را لعنت کرد که این ماموریت را پذیرفته. می ­توانست خود را به مریضی بزند. یا حتی نه، می ­توانست دلیل محکم تری جفت و جور کند. به هر حال اصلا حس خوبی نداشت و هر لحظه که به شهر نزدیک­تر می­ شدند دلش بیشتر مانند سیر و سرکه می جوشید. چند سوار همراه با بار و بنه شان از کنارش گذشتند و او بی آن که به آنها توجه کند، همچنان دل نگران و متفکر، آرام پیش می آمد.سلمان دهانه اسبش را برگرداند و به سراغش آمد. دست روی شانه­ اش گذاشت و گفت: این خود تو بودی که اصرار به آمدن داشتی. از چند فرسخی تردید در حرکتت مشخص است. مگر موقعیت سفر و ماموریتت را نسنجیده بودی؟سلیم با حال نزار به برادر کوچکتر گفت: این ماموریتی بود که سرورمان، فرمانروا بر عهده­ ی من گذاشت و همین طور که قبلا به تو گفته بودم تنها به خاطر ترس از ناشناخته بودن این سرزمین ،  او را واداشت تا کسی را برای خبر آوردن از اوضاع هفت دروازه بفرستد.سلمان گفت: آیا کسی به غیر از تو در دربار پیدا نمی ­شد؟ مثلا تو وزیر و دست راست او هستی!سلیم آهی کشید و گفت: همین باعث شد تا مرا انتخاب کنند. گفتند که کس دیگری را با درایت من سراغ ندارند و اعتمادشان در این ماموریت مهم ، تنها به من است.او سرش را پایین انداخت و دوباره آه کشید.سلمان که حال برادر را این­گونه دید شانه­ ی او را فشرد و با لبخند گفت: نگران نباش. به دلت بد راه نده. با این لباسی که تو پوشیده ای، کاملا شبیه تاجران شده ای و کسی متوجه ماموریتت نخواهد شد. بقیه ی کاروان من را ببین. آنها همه تاجرند و از این که به سرزمین جدیدی پا می گذارند شادند. خود را همرنگ آنها کن تا به تو مشکوک نشوند. اگر با این قیافه­ ی آشفته بخواهی از دروازه ها عبور کنی ، حتما به تو شک می کنند و سوال ­پیچ خواهی شد.سلیم نفس عمیقی کشید و پاسخ داد: نگران من نباش به کاروان و تجارتت برس. تا آن موقع با این وضع کنار خواهم آمد.و سعی کرد لبخند بزند که البته به جز نشان دادن دندان ها، کاری از پیش نبرد. آشفتگی درونش بیش از این­ها بود. سلمان به این نتیجه رسید که او را مدتی به حال خود بگذارد تا با این موضوع کنار بیاید.عصر شده بود. اگر کمی سریع تر حرکت می کردند تا غروب به شهر می­رسیدند و می­توانستند قبل از بسته شدن دروازه ها وارد شهر شوند. اما سلمان این کار را نکرد. به عمد، حرکت کاروان را کند کرد تا شبی دیگر برادرش مهلت داشته باشد و آمادگی لازم را برای ماموریت جدیدش کسب کند.کاروان تجاری به راه خود ادامه می­داد و با آرامش از آخرین کوه و تپه پایین می ­آمد. کاروانی همراه با یک مسافر که برای ماموریتی سرّی فرستاده شده بود. او می بایست تا چند روز آینده حداقل از یکی دو تا از دروازه های شهر هفت دروازه که لایه ­های امنیتی آن به حساب می­ آمدند عبور می کرد و اطلاعاتی در مورد شهر، حکومت، مردم و امکانات نیروی نظامی بدست می­آورد.هفت دروازه سرزمینی بود که با چهار حصار تودرتو محافظت می­شد. حصارها دیوارهای سنگی بلندی بودند که به شدت توسط نگهبانان حفاظت می­ شدند. دیوار اول، ورودی شهر بود. چهار دروازه در آن ساخته شده بود که در چهار جهت قرار داشت. همه ساکنان این سرزمین از این دروازه به راحتی می گذشتند. اما دروازه های میانی مانند غربال عمل می­ کرد. طوری که افراد، هر چه به مرکز نزدیک­تر می­ شدند، عده­ ی بیشتری امکان وارد شدن به آن را از دست می­ دادند. می­ گفتند دروازه­ی آخر، دروازه ­ی قصر پادشاه است که تا به حال ،کسی از مردم شهر آن را ندیده بود. آخرین دیوار، بلندترین دیوار بود. به طوری که از پس همه ­ی دیوارها ، باز هم این دیوار دیده می شد.اما موضوع مهمی که شاه سرزمین همسایه را بر آن داشت تا وزیر و به عبارتی؛ دست راست خود را به این خطر بیندازد، شایعاتی بود در مورد یک چشمه­ ی آب. چشمه ای که پشت آخرین دروازه و درون قصر بود و آب آن به تمامی نقاط دولت­شهر می­ رسید. مسیل ها، چشمه ها و حوضچه ها به وسیله سربازان محافظت می شد. این آب برای مردم این سرزمین مقدس بود و خاصیت عجیبی داشت. سلیم فرستاده شده بود تا آب چشمه را امتحان کند. باید می­ فمید آن چشمه چه خاصیتی دارد. احتمال می ­داد شاید خاصیتی از رویین تنی دارد. یا شفا دهنده است. یا با نوشیدن از آب چشمه، بینش خاصی پیدا خواهد کرد.وقتی سلیم با صدای برادر، به خود آمد خورشید داشت غروب می کرد و سرخی غلیظی پهنای آسمان افق را دربر گرفته بود. کاروانیان آماده­ ی برپا کردن چادرها و روشن کردن آتش برای شب بودند. دروازه مدتی بود که بسته شده بود و سایر کاروان ها نیز خود را برای شب آماده می­کردند.سلمان، سلیم را صدا زد و او را به سوی چادرشان خواند. سلیم از اسب پیاده شد و افسار اسبش را به کسی سپرد تا اسب را آب و علوفه ­ای بدهد. سلمان برادرش را خوب می شناخت و از غوغای دلش آگاه بود. آب برای سلیم آورد تا دست و صورت خود را بشوید و خاک سفر را از تنش پاک کند. سلیم بعد از خوردن شام، با دیگر مسافران به دور آتش جمع شد و با صحبت کردن با آنها خود را سرگرم کرد . فکرش کمی از آن آشفتگی قبلی رها شد و برای لحظاتی توانست بخندد و آخر شب، با آرامش به بستر برود و تا صبح به خوبی بخوابد.</description>
                <category>سید علی برقعی</category>
                <author>سید علی برقعی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Jan 2021 08:52:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نماد سوال</title>
                <link>https://virgool.io/@aliborghei82/%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-vhvhwbe26tkq</link>
                <description>زیاد سوال بپرسید! سوژه عکاسی پیدا کنید.بسیاری از کتاب های خودیاری دارای مفاهیمی پایه ای هستند که در همه آنها تکرار می شوند.مثلا اینکه &quot;بنویس!&quot;نوشتن به شفاف شدن تصورات ذهن کمک بسیاری می کند. انگار قطعات پراکنده یک پازل را جمع می کند کنار هم که حالا بیا ببینیم چه کار باید بکنیم.در کنار این نوشتن برای شفاف شدن پرسیدن سوال مناسب و درست هم مزید بر علت خواهد شد. برای این مقاله در سایت دنبال یک عکس می گشتم که فکرم به نماد سوال پرسیدن در طول تاریخ رسید.                                                                  سقراطاگر کمی در مورد سقراط خوانده یا شنیده باشید، می دانید که او برای بیان نظرات و عقایدش از روش غیر مستقیم استفاده می کرد. او از طرف مقابلش شروع بع سوال پرسیدن می کرد و از جواب های آنها برای رسیدن به هدف خودش استفاده می کرد.البته اعتراف می کنم که فکرم به سمت ریدلر یکی از دشمنان بتمن هم رفت. فرم علامت سوال های طراحی شده برای این شخصیت را هم خیلی دوست داشتم.سوال پرسیدن آغاز رشته افکار جدید، آغاز شروع هر فکر کردن و ایده پردازی است. البته فراموش نکنیم که همین سوالها را هم اگر جایی ثبت و ضبط نکنیم مثل خیلی چیزها که در زندگی ما آنی دارند به سرعت می گذرند و فراموش می شوند.سوال های خود را چطور پاسخ می دهید؟ چطور با تجربه کردن و اندوخته های شخصی سوالات را پاسخ می دهدید؟ تجربیات چه نقشی در روان تر عمل کردن ذهن ما خواهند داشت؟به سایت سری بزنید و نظارت خود را با هم در مورد ایده جدیدی که می شود پرورش داد با هم در میان بگذارید.</description>
                <category>سید علی برقعی</category>
                <author>سید علی برقعی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Oct 2020 10:17:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مبانی دوربین دیجیتال خود را بیاموزید</title>
                <link>https://virgool.io/@aliborghei82/%D9%85%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%AF-tyj28hkvbisy</link>
                <description>مبانی دوربین دیجیتال خود را بیاموزیدهمین طور که در مقالات قبلی سایت نوشتم من خیلی سال پیش، نمی دانم شاید سال 93 یا 94 بود که با سایت لنزک آشنا شدم. واقعا برای من جالب و شگفت انگیز بود. نمی دانم گردانندگان سایت چه کسانی هستند و تا این لحظه ارتباطی از هم نگرفته ایم. اما واقعا از اینکه این همه مطلب را در دسترس بقیه قرار داده بودند، در شگفت بودم.همین طور که گفتم این مقاله کاری برای عکاسی کردن ندارد. ولی باز هم موضوعش اینقدر برایم چالش داشت که چه عکسی برای عنوانش باید بگیرم.امیدوارم مطالب این مقاله و داستان عکس بالا را در سایت بخوانید.واقعا منتظر نظر شما هستم.</description>
                <category>سید علی برقعی</category>
                <author>سید علی برقعی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Oct 2020 12:29:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قبل از هر چیز قوانین حاکم را شرح دهید</title>
                <link>https://virgool.io/@aliborghei82/%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%A7%DA%A9%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-slsfnufgdqd5</link>
                <description>خشت اول عکاسی را نباید گذاشت! باید برداشت!در مقاله بعدی ماجرای چرایی و چگونگی این جریان را تشریح کردم.اینکه به کجاها سرک می کشیم و چه می بینیم و چه خواهیم خواند. از ناشرین کتاب های عکاسی می گوییم و از سایت متمم. از افرادی تاثیگذار و خواندنی صحبت می کنیم.چارچوب ها را می بندیم تا یا علی بگوییم و شروع کنیم.لطفا من را همراهی کنید. نظرات و پیشنهادات خود را در پایان هر مقاله درج کنید تا من هم با سلیقه شما آشنا شوم.</description>
                <category>سید علی برقعی</category>
                <author>سید علی برقعی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Oct 2020 08:58:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع تجربه ای که در ذهنم کار بسیار پیچیده ای بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@aliborghei82/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-cuwmkb0oks5a</link>
                <description>سلامشروع همیشه سخته!همین. خیلی جمله واضحی است. اما در پست بعدی داستان سایت را برایتان نوشتم. هرچند خیلی جا دارد که بیشتر برای تان قصه تعریف بکنم و احتمالا بعدا بیشتر خواهم گفت.امیدوارم بخوانید و تجربیاتتان را با بقیه به اشتراک بگذارید.</description>
                <category>سید علی برقعی</category>
                <author>سید علی برقعی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Oct 2020 13:18:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوانی که ربطی به عکاسی ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@aliborghei82/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D8%A8%D8%B7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-sqkcjyhr0wvk</link>
                <description>این تجربه اولین انتشار پست در سایت شخصی است.خواهش می کنم به سایت من سر بزنید. متن را بخوانید و نظر بدید و در باقی مطالب با من شریک بشید و شرکت داشته باشید.دوست عزیزم مرتضی که زحمت سایت را کشیده وقتی اولین پست را دید، به گفته خودش عکس العملی نشان نداد. در حقیقت فکر کرده بود که این یک پست آزمایشی است وگرنه این موضوع چه ربطی به عکاسی دارد.در حقیقت لازم دیدم ابتدا بعضی مطالب مورد نظرم را مطرح کنم. داستان از این قرار است که داستان یک عکس موضوع عکاسی ندارد. عکاسی وسیله ای شده که کمی هدف های کوچکتر و بامزه تر و شاید برای امثال من جذاب تر به زندگی مان اضافه کنیم تا شاید در شرایطی که حرف زدن از شادی خودش مضحک است، وجود این هدف ها ما را خوشحال کند.Clash of Clans بازی کنید تا زندگی شادی داشته باشید!خواهش می کنم نقطه نظرات خود را در سایت برای بهتر شدن ابراز کنید.</description>
                <category>سید علی برقعی</category>
                <author>سید علی برقعی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Oct 2020 09:05:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی بنویسیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aliborghei82/%DA%86%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-yqzqvsrbion7</link>
                <description>اولین داستانم را وقتی نوشتم که سواد درست حسابی نداشتم. یادم هست که یک کمیک بود. داستان جوجه اردک زشت را تغییر داده بودم. یادم نیست که چی شده بود. فقط تصویری از نقاشی خودم در ذهنم نقش بسته که یک سوسمار سبز رنگ چند تا جوجه زرد نوک نارنجی را در دهان باز خودش دارد.بعد از آن چیزی که یادم باشد می رسد به اول راهنمایی داستانم در یک جایی که از طرف مدرسه ارسال شده بود سوم شد. همه خیلی خوشحال بودند. مجبور بودم برای هر کسی که می گفت به به آفرین حالا داستانت چی بوده یک دور بخوانمش. البته شاید از خواندنش برای هر آدم جدیدی لذت می بردم و آن بدبخت ها بودند که گیر من می افتادند.بعد از آن چیزهای دیگری نوشتم. یک داستان جنایی نوشتم. دوستی داشتم به اسم سیامک که تحت تاثیر داستان من به نوشتن علاقمند شد. یک داستان بر اساس فضای داستان هاکلبرفین نوشتم. یک داستان فضایی نوشتم. یک کتاب تاریخ جعلی نوشتم. یک نقشه کشیدم با مرز و شهر و راه. و شروع کردم تاریخ نوشتن بر اساس همان نقشه. پس ذهنم داستان افسانه سه برادر بود. نه کارتونی آن . آن یکی که عروسکی بود و دهه شصت پخش می شد. نمی دانم چند صفحه نوشتم. فقط یک دفتر دویست برگ استفاده شده متعلق به دختر خاله پدرم بود که اولش مثلثات نوشته بودند. الان که فکر می کنم می بینم در پوست خودم نمی گنجیدم. با هر فکر تازه ای برق از سرم می پرید. انگار من بودم که داشتم شهر ها و قلعه ها را فتح می کردم. یادم می آید سعی می کردم ابزارهای جنگی جدیدی خلق کنم. مثلا یک طرح منجنیق در داستانم کشیده بودم که به جای اینکه پرتابه را در مسیری روی صفحه ای عمود به زمین پرتاب کند، مسیری در صفحه ای موازی زمین پرتاب می کرد. البته می بینید که گرانش را در نظر نگرفته بودم.این داستان های ریز و درشت و بیشتر ناتمام ادامه داشت تا سال دوم دانشگاه و روزهای فرجه امتحان تئوری احتمالاتم. از چند روز قبل چیزی به ذهنم خطور کرده بود و هر روز بزرگ و بزرگ تر می شد. شاخ و برگ پیدا می کرد. شخصیت های جدید اضافه می شدند. دیگر به سختی خوابم می برد. دیدم اصلا امکان ندارد که بتوانم این طوری برای امتحانم چیزی بخوانم. پس یکی از روزهای فرجه ام را کامل به نوشتن اختصاص دادم. نوشتم تا تمام شد و خیال ذهن پریشانم راحت. داستان خوبی بود. یک درام اجتماعی. البته الان چنین دسته بندیش می کنم . آن موقع از این چیزها سر در نمی آوردم.داستان بعدی که کامل نوشتم را سال سوم دانشگاه بودم. تک شخصیت بود و تمام وقایع در یک آپارتمان اتفاق می افتاد. خیلی یادم نیست که چی بود ولی این را یادم هست که دختر عمویم زهرا که دستی به نوشتن داشت و توجه بیشتری نسبت به من برای انتشار نوشته هایش داشت، از داستان تعریف می کرد. می گفت نسبت به بقیه داستان هایت این را بیشتر دوست دارم. متاسفانه در اسباب کشی خانه دانشجویی اوراقم گم شد. به همراه یک شی با ارزش زندگیم که تا امروز حسرتش را می خورم. اولین عینک زندگیم که در دو سالگی صاحبش شدم.شاید باور نکنید ولی اولین باری که داستانم را در یک صفحه ورد 98 تایپ کردم، نمی دانستم که در انتهای صفحه به صورت اتوماتیک به صفحه بعدی می رود. هر صفحه را به صورت مجزا در یک فایل نوشتم. یادم نمی آید چه داستانی بود. ... واقعا یادم نمی آید!این وسط یک چیزی بگویم از دست خطم. هر بار که شروع می کردم به نوشتن با خودم قرار می گذاشتم که خوش خط بنویسم. اما در پایان صفحه اول که می رسیدم، تغییر دست خط شروع می شد. ادامه را آنچنان خرچنگ قورباغه می نوشتم و سریع که اگر دو روز از آنچه نوشته بودم می گذشت و پاکنویس نمی کردم یا حداقل یک بار برای خودم نمی خواندمش، حتما دیگر برای خودم هم قابل خواندن نبود.بلندترین چیزی که نوشتم سال 88 بود. بر اساس یک نظر شخصی چیزی شبیه به رمان شروع کردم. بالغ بر 120 صفحه در ورد تایپ کردم. داستان نیمه کاره ماند. داستان نیمه کاره ماندنش ربطی به نوشتن ندارد. به انتشار آن مرتبط است. بهار 89 وقتی که در اوج لذت نوشتن چنین موضوع طولانی بودم، به سرم زد که به فکر انتشار نوشته ام باشم. آن زمان در کارگاه سد سیاه بیشه برای شرکت تابلیه کار می کردم و آخر هفته ها را تهران می آمدم. اولین جایی که گشتم و یافتم یک انجمن بود که گویا رضا رهگذر(قصه ظهر جمعه) و رضا امیرخانی عضوش بودند. خیلی خفن بود. حتی اگر می توانستم راه کوچکی به آنجا باز کنم باید کلاهم را بالا می انداختم. اما نشد. در نمایشگاه کتاب آن سال از کسانی که غرفه انتشارات چشمه را می گرداندند در مورد چاپ داستان آماتورها پرسیدم. گفتند داستانت را می گیرم اگر خوب بود که خبرت می کنیم اگر نه که سطل آشغال، بدون اطلاع. رفتم انقلاب. منظورم خیابان انقلاب است. جاهایی سر زدم. حتی از انتشاراتی به رسم یادگاری کتاب گرفتم. اما چیزی برای چاپ داستان من نبود. دل سرد شدم. داستانم نیمه کاره ماند. البته پایان داشت که من ننوشتم.آخرین چیزهایی که نوشتم یکی داستان سفارشی بود که قرار بود به حوزه علم کمک کند. فکر کنم قرار بود به کار کنترل پروژه بیایید. اما فقط مدیریتی عمومی از کنترل زمان و منابع را مجسم می ساخت. هر چند من  دوستش داشتم. اگر بگویم موضوع چی بود حتما خنده تان می گیرد. یک خانم خرگوشی بود که در یک چمنزار قصد داشت برای یک گورکن پیر تولد بگیرد! خیلی قشنگ و ناز شد.حالا هم موضوعاتی در ذهنم دارم. اما نمی نویسم. چرایش را نپرسید. خودم هم نمی دانم چرا. فقط نمی نویسم. داستانش بماند برای بعد.955 کلمه</description>
                <category>سید علی برقعی</category>
                <author>سید علی برقعی</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jul 2020 12:51:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کله صبح و اولین پست ویرگولی</title>
                <link>https://virgool.io/@aliborghei82/%DA%A9%D9%84%D9%87-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D9%88-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-zj40aa2urf1s</link>
                <description>ساعت 7:17 دقیقه به محل کارمان رسیدیم. چند نامه را در کارتابل پاسخ دادم. دو تا نامه هم برای معاون نوشتم. چند تا سایت مورد علاقه ام را گشتی زدم و الان در خدمت شما هستم.هفته پیش در ویرگول ثبت نام کردم. الان که می خواستم متنی از یاورمشیرفر در ویرگول رابخوانم، وسوسه شدم که چیزی اینجا بنویسم. البته این واقعا اتفاقی نبود. بلکه در طول هفته های گذشته که داشتم از سایت ها و بلاگ های مختلف در مورد تولید محتوا می خواندم، همه و همه اظهار داشتند که هر طور شده و به هر شکل حتما روزی چیزی بنویس و منتشر کن. البته تعداد کلمات را هم بعضی منابع مدنظر قرار داده اند که با اجازه شما من همین طور نوشتم و چیزی را نشمردم. شاید ایده هایی برای نوشتن بیشتر داشته باشم ولی قصد قطعی برای روشن نگه داشتن آتش این بلاگ ندارم. فعلا قصدم دریافت اولین تجربه است.انتظار ندارم کسی این متن را بخواند. ولی قطعا اگر کسی به مرحله ای برسد که نوشته هایش توسط افرادی خوانده شود، از این مورد توجه قرار گرفتن لذت خواهند برد. بحث های مربوط به دریافت سایر چیزها بماند برای بعد. فعلا همین یک لذت را در نظر داشته باشیم.خوب حرفی دیگر ندارم. خوب و خوش باشید.لحظه کلیک &quot; انتشار نوشته &quot;!</description>
                <category>سید علی برقعی</category>
                <author>سید علی برقعی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jul 2020 11:01:21 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>