<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی چوپان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alicheh</link>
        <description>در جستجوی سهل ممتنع</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:47:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1230/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی چوپان</title>
            <link>https://virgool.io/@alicheh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تجربه‌ی استفاده از رژیم لیمومی</title>
                <link>https://virgool.io/@alicheh/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%DA%98%DB%8C%D9%85-%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C-phwjbp14cslw</link>
                <description>Photo by Han Lahandoe on Unsplashسلامدر این پست دوست دارم در مورد تجربه‌ی دو ماه استفاده از رژیم غذایی لیمومی بنویسم. اگر شما هم این اواخر با موضوع افزایش وزن و چاقی درگیر هستین، امیدوارم این نوشته براتون مفید باشه، اگر هم هدفتون کاهش یا افزایش وزن نیست، ولی احساس می‌کنین که تغذیه‌ی مناسبی ندارین و علاقه دارین متناسب با طبع و مزاجتون غذا بخورین، بازم به نظرم براتون مفیده. اگر هم کلا به طبع و مزاج و این چیزا اعتقادی ندارین (مثل من) بازم شاید یه بخش‌هاییش مفید باشه. اگر از اون دسته آدم‌ها هستین که هر چی میخورین چاق نمی‌شین میتونین این متن رو نخونین! اول به صورت بولت‌وار یه سری از نکات مثبتی که به ذهنم میرسه رو میگم.ویژگی‌های مثبتیو‌ایکس(UX) عالی!!!به عنوان یه نفر کامپیوتری، از اینکه میتونستم بدون دخالت و ارتباط با هیچ فردی، رژیم رو بگیرم و پیش برم خیلی خوشحال بودم.یک بار فرآیندشون رو از اول تا آخر برین قشنگ متوجه این میشین که چقدر فکر شده که این یوایکس اینقدر ساده باشه.رژیم شما به صورت کامل در یک فایل پی‌دی‌اف میاد و این فایل خیلییی کامله، همه‌ی اطلاعات لازم برای اون دوره‌ی رژیم رو شامل میشه. سفارشی‌سازی‌های خوباولا که انواع رژیم‌ها وجود داره برای افراد مختلف مثل رژیم بارداری، رژیم شیردهی، رژیم چاقی، رژیم لاغری، … .توی رژیم از شما سوالات مختلفی پرسیده میشه مثلا چه غذاهایی رو دوست دارین و چه غذاهایی رو دوست ندارین؟معمولا وعده‌های غذایی‌تون رو چجوری و کی و کجا میخورین؟میزان فعالیتتون چقدره؟سابقه‌ی انواع بیماری‌ها؟و یک سری اطلاعات دیگه (بازم در مورد یوایکس خوب اینو بگم که اصلا وارد کردن این اطلاعات سخت نیست، فوقش میگید نمیدونم)مثلا در مورد اطلاعات بدنتون، چیزی که باید وارد کنین قد و وزن و دور مچ‌ه، ولی میتونین کلی اطلاعات دیگه رو هم اگه بخواین وارد کنین.امکان انتخاب گزینه‌ی خرید غذای بیرونمعمولا یه مشکلی که رژیم‌ها دارن اینه که یه فرض‌های عجیب در مورد آدما دارن، یعنی انگار نمی‌دونند یه کارمند ممکنه هر روز ناهارش رو از بیرون سفارش بده و … .اشاره شده که ترجیحا خودتون غذاتون رو آماده کنین تا بهتر نتیجه بگیرین از رژیم، ولی بازم امکانش هست که بتونین با سفارش غذا از بیرون هم رژیم بگیرین.تنوع غذاییآقا ما در اون دو ماهی که این رژیم رو داشتیم، با یک طیف متنوعی از غذاهای ساده و خوشمزه مواجه شدیم. معمولا سخته که خود به خود پاشید یه غذای ساده‌ی جدید رو آماده کنین، چرا؟سادگی غذاها، یه ترسی که من معمولا از رژیم داشتم اینه که یهو با یه سری مواد اولیه‌ی غذایی مواجه میشی که اصلا تا حالا نشنیدی و نمیدونی چجوری باید استفاده‌شون کنی، ولی توی رژیم ما، خیلی مواد غذایی ساده و آشنا بودند.دستور پخت غذاهابرای هر کدوم از غذاهایی که توی رژیمتون هست، یه دستور پخت ساده هم اومده، البته میتونین برای دستور پخت دقیق‌تر توی اینترنت هم سرچ کنین. یه خاطره بگم، یه روز من خونه بودم و ناهار اون روز من «کلم‌پلو» بود، شاید باورتون نشه ولی من تا این سن، برنج نپخته بودم، خلاصه وسط جلسات یه برنجی پختم و یه خورشتی و این دو تا رو قاطی کردم و … . بعد عکس از غذا برای همسرم فرستادم و گفتم این هم «کلم‌پلو» که همسرم گفت چرا به جای کلم، کدو پختی؟ :))))اندازه‌های دقیقمن یه ترازوی دیجیتالی با دقت دهمِ گرم داشتم، که برای اندازه‌گیری‌ها خیلی به کارمون اومد. یعنی به جای کف دست و قاشق و لیوان، دیگه دقیق وزن می‌کردیم. کم‌کم دستتون میاد که ۹۰ گرم نون چقدره.امکان انتخاب رژیم مشترکاگه یه نفر رژیم بگیره، نفر بعدی میتونه بگه که من دوست دارم رژیمم تا حد امکان شبیه به رژیم فلانی باشه، بازم پیشنهادشون اینه که از این کارا نکنین، تا نتیجه‌ی بهتری بگیرین، ولی به نظرم اینم از اون مواردی بود که این رژیم رو معقول‌تر و قابل‌اجراتر می‌کرد.میوه‌ی خیلی زیادراستش یکی از دوره‌هایی بود که ما خیلییی میوه خوردیم، من روزی ۴۰۰گرم میوه داشتم، و یه سری میوه‌ها هم توصیه شده بود که بیشتر بخورم و یه سری کمتر.تاکید بر پیاده‌روی روزانهما روزانه ۳۵ دقیقه پیاده‌روی داشتیم. این که یک برنامه‌ای گفته هر روز باید ۳۵ دقیقه پیاده‌روی کنی، خیلی برامون اثرات خوبی داشت. این چیزیه که شاید آدم هر روز دلش بخواد انجام بده، ولی نمیدونم چرا ما وقتی به یک برنامه پایبند میشیم، بهتر انجام میدیم. این پیاده‌روی خیلی برامون مفید و موثر بود. معمولا آخر روز کاری، میرفتیم توی محله و کم‌کم با پارک‌ها و فضاهای دور و بر خونه‌مون آشنا شدیم.این زمان‌های ۴۵ دقیقه‌ای فرصت خوبی بود برای صحبت دو تایی. معمولا وقتی که شما خونه هستین و کاری نمی‌کنین، حواستون پرت میشه به کار، به گوشی، به کتاب، به کارهای خونه و … و نمی‌تونین یک مکالمه‌ی با کیفیت داشته باشین. ولی موقع پیاده‌روی، بدن شما مشغول یک فعالیت نسبتا ساده‌س و یک فرصت عالی دارین برای صحبت.باعث شد ما برای اولین بار بریم دور دریاچه پیاده‌روی کنیم، اولین بار یادمه گفتیم دیگه از این پارک محله خسته شدیم، بریم یه جای دیگه پیاده‌روی، گفتیم بریم دور دریاچه، عصر/شب بود، با تپسی رفتیم، خیلی شلوغ بود، پیاده‌روی رو انجام دادیم و گفتیم عصرا شلوغه فردا صبح بیایم. فرداش ساعت ۷-۸ رفتیم، گرم بود، گفتیم پس باید ۶ بیایم. و این شاید عجیب‌ترین چیزی بود که اگه به خانواده‌هامون میگفتیم باور نمی‌کردن! ما ساعت ۶ صبح پاشیم، بریم پیاده‌روی!طبع مترز!از هزاران سال پیش، بشر برای درک و تفسیر بهتر دور و بر خودش یه سری فرضیه داشته و با یه سری آزمون و تجربه هم این فرضیات رو بهبود میداده. یکی از این نظریات که بعضا بهش طب سنتی میگن، اینه که یک نگاه ۴تایی به جهان داره، آتش، هوا، خاک و آب. و مثل هر فرضیه‌ی دیگه‌ای تلاش می‌کردن هر چیزی که میشه رو یه جوری ربط بدن به این عناصر اربعه! (عناصر چهارگانه)بعد این نگاه رو به گیاهان و حیوانات و خوراکی‌ها و اجزای بدن و .... آوردند.میشه این عناصر چهارگانه رو با دو تا صفت گرمی(دما) و خشکی(رطوبت) دسته‌بندی کرد. یعنی هر چیزی یا گرمه یا سرد و از طرف دیگه یا خشکه یا تر. مثلا آتش رو میشه گفت گرم و خشک، هوا گرم و تر، خاک سرد و خشک، آب سرد و تر. حالا میگن هر فردی هم ممکنه یه همچین طبعی داشته باشه. (فکر کنم یه فرق طب سنتی و طب اسلامی اینه که اونجا علاوه بر اون ۴ عنصر، یه عنصر روحانی (غیر مادی) هم برای هر چیزی در نظر میگیرن!)بعد هر طبعی رو میگن بهتره چه چیزایی بخوره یا چه کارایی بکنه که حالش بهتر باشه. (در واقع فکر کنم هدف نزدیک شدن به تعادله)یا برای هر طبعی، میگن که یه فرد با این طبع، معمولا چه ویژگی‌های رفتاری و ظاهری و اخلاقی ممکنه داشته باشه.من خودم آدمی بودم که همیشه میگفتم اینا چرت و پرت هستند، وقتی علم نوین پزشکی داریم، وقتی اتم و مولکول رو کشف کردیم، اینکه برگردیم برای آدم‌ها طبع تعریف کنیم، همون قدر احمقانه‌س که برگردیم به نظریه‌ی اتمی ۳۰۰۰ سال پیش. یا اگه قائل باشیم به این که طبایع درست هستند، پس میتونیم بگیم خورشید هم دور زمین میگرده!ولی چند وقت پیشا یه تغییر نگاهی در من ایجاد شد، اونم اینکه امتحان کنم چیزا رو، وقتی یه چیزی چند هزار سال دوام آورده، اگه برای آدم‌ها ذره‌ای شعور و عقل قائل باشیم، لاید کلی از باگ‌هاش هم در اومده و لابد یه کاربردی هم داشته که دوام آورده. برای همین با این نگاه شروع کردم این رژیم رو. راستش بعدش برام این دسته‌بندی شد یه چیزی شبیه تیپ‌های شخصیتی mbti یعنی ممکنه یه جاهایی «مفید» باشه.احساس سبکی و سیری ۵-۶یه ویژگی جالب رژیم این بود که خیلی احساس گرسنگی نمی‌کردم. در واقع بعد‌ا که دارم اینو می‌نویسم می‌دونم که بین «گرسنگی» و «ولع» تفاوت هست. آدم در چنین رژیمی احساس گرسنگی نمیکنه، ولی ولع خوردن غذاهای ممنوع رژیم وجود داره. حالا بعدا شاید مفصل در مورد تفاوت این دوتا بنویسم. ولی اگر در بازه‌ی ۱ تا ۱۰، ۱ رو برای گرسنگی شدید رو به موت در نظر بگیرم و ۱۰ رو سیری در حد ترکیدن، توی این رژیم همواره احساس ۵-۶ داشتم.یه چیز جالب اینه که غذا یهویی کم نمیشه، اون اوایل من حتی احساس می‌کردم دارم زیاد میخورم نسبت به قدیم،‌ مثلا توی رژیم من فکر کنم ۱۸قاشق برنج بود یه وعده‌هایی٬صرفه‌ی اقتصادی!یک اتفاق جالب این بود که ما دیدیم در کنار این رژیم چقدر هزینه‌های غذاهامون کاهش پیدا کرد. یه بخش عمده‌ای از این هزینه‌ها به خاطر خرید غذا از بیرون بود و شما وقتی تصمیم می‌گیرید از بیرون غذا بخرید دیگه بین پیتزا و قرمه‌سبزی، پیتزا رو ترجیح میدین! یعنی یه بار دیدیم ما هر چقدر به این رژیم در ماه پول بدیم (که زیاد هم نیست) توی همین کاهش هزینه‌ی غذاها جبران میشه.وعده‌ی آزادوعده‌ی آزاد یکی از اون چیزایی هست که وقتی دچار «ولع» شدین می‌تونین یه کمی با ولع‌تون چونه بزنید و موکول کنید به وعده‌ی آزاد. یک وعده‌ی غذایی در هفته (به اندازه‌ی یک ساعت) آزاد هستین که هر چی دلتون میخواد بخورین.ویژگی‌های منفیاصلی‌ترین مشکل هررر رژیمی: توجهمغز ما، یکی از باارزش‌ترین و کمیاب‌ترین منابعی که داره، توجه‌ه. رژیم توجه میخواد، اینکه صبح بیدار میشین به این فکر کنین که امروز صبحونه چی دارین، یا اگه در طول روز، طبق عادت‌های قدیمی، به ذهنتون میرسه یه چیزی بخورین و «حواستون» باشه که توی رژیم هستین، یا اگه بیرون هستین و یه چیزی می‌بینین و هوس می‌کنین، باید «حواستون» باشه، اگه ناراحت هستین و بدن و مغزتون مثل همیشه میخواد به خوردن پناه ببره، باید «حواستون» باشه، باید حواستون باشه که در طول ۲۴ ساعت، یک ساعت رو بذارین برای پیاده‌روی و قبل و بعدش. باید حواستون باشه که برای غذاهای فردا مواد اولیه‌ی لازم رو تهیه کنین و … .بنابراین رژیم‌ها یه چیزهایی هستند که سخته برای مدت طولانی بهشون پایبند بود، چون معمولا اتفاقاتی میفته که لازمه توجه شما یه مدت به اونا بیشتر باشه، مثلا ما یه ماه درگیر پیدا کردن خونه و اثاث‌کشی بودیم. خب این دوره، استرس و فشاری که وارد می‌کنه، کارهای جدیدی که پیش میاد، باعث میشه شما نتونین اون توجه لازم رو به رژیمتون بکنین. یا ممکنه در شغلتون یه بازه‌ای فشار و حجم کارها زیاد بشه و خب شما ناخودآگاه توی این جابجایی مصرف توجه، از رژیم میزنین.رژیم‌ها برای دوران صلح نوشته می‌شوند.  ما این رژیم رو فکر کنم در ماه ۱۱م سکونتمون در خونه‌ی قبلی داشتیم می‌گرفتیم، یعنی تازه اون موقع زندگیمون داشت روی یک روتین میفتاد که بتونیم صبح خیلی زود پاشیم بریم پیاده‌روی، یا بتونیم برنامه‌ریزی کنیم برای ساعت ناهار و شام و … . بعدش که فهمیدیم باید خونه رو جابجا کنیم، دوباره یه دوره‌ با ثبات‌ کمتر داشتیم تا بتونیم خونه‌ی جدید پیدا کنیم، جابجا بشیم و شاید چند هفته طول بکشه که خونه رو بچینیم و بعد از ۲-۳ ماه، تازه داریم به اون ثبات نزدیک میشیم. بنابراین یه همچین اتفاقاتی ممکنه رژیم گرفتن رو براتون سخت کنه.هر کدوم از موارد بالایی در عین حال که مثبت هستند ممکنه منفی هم بشن، مثلاتنوع بالا: وقتی شما مشغول کار هستین و هر روز میرین شرکت، تهیه‌ی دو وعده غذا سخت میشه، ما یه دوره‌ای که غذاهامون بیشترشون مشترک بود تلاش کردیم که ناهار رو همسرم شب قبلش آماده کنند و من هم در طول روز شام رو تهیه کنم. ولی دوره‌ی بعدی اشتراک غذاها خیلی کم بود و حتی به این فکر کردیم که خودمون بعضی غذاها رو جایگزین کنیم تا تنوع کم بشه.درجه‌ی آزادی پایین: اصلا یکی از نکات مثبت رژیم اینه که شما رو از انتخاب کردن راحت میکنه. مثلا وقتی شما توی رژیمتون میخونین که شیرینی نباید بخورین، دیگه تموم شد، حالا اگه بیاین بگین یک ساعت در هفته میتونین فلان قدر شیرینی بخورین، یه کمی آزادی اضافه کردین و … . هر چقدر درجه‌ی آزادی رژیم کم باشه، شما انتخاب‌های کمتری دارین و انرژی کمتری مصرف می‌کنین، ولی از اونجایی که جهان داره به سمت آنتروپی بیشتر حرکت میکنه، این درجه‌ی آزادیِ کم در بلند‌مدت قابل نگهداری نیست. مثلا شما بالاخره یه روز هوس می‌کنین نوشابه بخورین و … .اندازه‌گیری: اندازه‌گیری دقیق، بازم از اون دسته مواردی هست که هم خوبه هم سخت.تهیه‌ی غذا: سخته دیگه خدایی!مسافرت و مهمونی :))ما هر وقت رفتیم مهمونی چاق شدیم!‌صفر یا یکیک مشکل ذهنی در رژیم‌ها اینه که شما یا داخل رژیم هستین یا نیستین. مثلا این رژیم دوره‌ش ۲۱روزه‌ بود. بین دو تا دوره یادمه یه روز فاصله انداختم و توی اون روز اصلا انگار رژیم نداشتم و خیلی بد غذا خوردم. باز هم شاید این یه چیز دو وجهی باشه، ولی شاید بهتر باشه رژیم رو وقتی هم نمیگیری یه چیزایی رو رعایت کنی!جمع‌بندی:ببینید رژیم‌ها ساخته شده‌اند تا شکست بخورند!‌ یا اینجوری بگم در طول تاریخ، همه‌ی رژیم‌ها سقوط کرده‌اند!رژیم‌ها میان و میرن ولی آدم‌ها می‌مونند، بشر به حیاتش ادامه میده و تکامل پیدا می‌کنه.کارکرد اصلی این رژیم طبقه گفته‌ی خودشون این که شما مثلا ۱۰ دوره رژیم کاهش وزن میگیرین تا به وزن مطلوبتون برسید. به اون وزن که رسیدین حالا میریم سراغ رژیم تثبیت، یعنی رژیمی که با رعایت کردنش بتونین این وزن رو نگه دارین. به نظرم این خیلی روال منطقی‌ای بود. پس شما در بهترین حالت استفاده از این رژیم این اتفاق براتون میفته که میرسین به وزنی که دوست داشتین و بعدش یه رژیم تثبیت میگیرین و احتمالا بعدش دیگه سبک‌ زندگی‌تون عوض میشه و بدنتون هم تغییر میکنه و توی همون وزن ایده‌آل می‌مونین، مثل خیلی‌ها که میشناسیم یه کاهش وزن عجیب داشتن و بعدش هم همون موندن.خب ولی من به این نتیجه نرسیدم از این رژیم. دلیلش هم این بود که احساس کردم سخته برام، ولی خیلی هم سخت نبود. خب اگه خودم تا ته نرفتم،‌ چه توصیه‌ای به بقیه میتونم بکنم؟ من میتونم بگم همین قدری که رفتم برام چیا داشت.یاد گرفتنطبعم و غذاهایی که برای طبعم مناسب هستند. مثلا من الان خیلی ساده می‌دونم که سبزی خوردن و پیاز حالم رو بد میکنه. یا خانومم میدونه که اگه من سالاد دوست دارم و اون دوست نداره خیلی طبیعیه. یا الان می‌فهمم من چرا عاشق بعضی میوه‌ها هستم.تجربه‌ی بعضی چیزها که همینجوری نمی‌رفتم تجربه کنممن مطمئنم اگر این رژیم و اون پیاده‌روی روزانه‌ش نبود، من هیچ وقت نمی‌رفتم دور دریاچه پیاده‌روی کنم. من هیچ وقت نمی‌رفتم توی پارک محله‌مون پیاده‌روی کنم. و به نظرم بعضی چیزها رو وقتی تجربه می‌کنین دیگه آدم سابق نیستین. الان دیگه من می‌دونم پیاده‌روی چقدر میتونه حالم رو خوب کنه، میدونم که میارزه ساعت ۶ صبح بری پیاده‌روی. این چیزیه که از این رژیم برام می‌مونه.من مطمئنم اگه این رژیم نبود من هنوز برنج نپخته بودم!پ.ن: الان که داشتم این متن رو می‌نوشتم،‌ رفتم یه نگاهی به لیمومی زدم و وقتی اینا برام یادآوری شد تصمیم گرفتم یه دوره‌ی دیگه‌ی لیمومی ثبت‌نام کنم.و دیدم که اگه از این لینک من ثبت‌نام کنین ۴۰ درصد تخفیف می‌گیرین برای اولین پرداختتون.اما الان دارم چیکار میکنم؟با یه مفهومی به نام «مغز وابسته به غذا» آشنا شدم. اینجوری که «سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل، بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران!»اگه عمری بود در مورد این هم یه کمی می‌نویسم.</description>
                <category>علی چوپان</category>
                <author>علی چوپان</author>
                <pubDate>Mon, 25 Oct 2021 18:20:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن از نوشتن ۱: اثر گذاشتن روی زندگی هم</title>
                <link>https://virgool.io/@alicheh/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-f7k5zsq30sll</link>
                <description>خب امروز که داشتم با دوستی صحبت می‌کردم از دوستش گفت که بعد از دو سال دوباره برگشته سراغ علاقه‌ش به نوشتن و متنی نوشته و برای دو نفر آدم اهل نوشتن فرستاده و اونا هم کلی ازش تعریف کردن و این هم انگیزه پیدا کرده که بنویسه و تهش گفت که این اتفاق از کارگاه اتفاق افتاده! برام عجیبه و البته دیگه تعجبم از این موضوع کمتر شده و بیشتر ذوق و شعفه تا تعجب. مثلا یک بار هم محمدامین بهم گفت که بعد از اون چند ساعتی که به کارگاه سر زده بود دوباره برگشته سراغ تمرین‌های کمانچه‌ش و اون دفعه واقعا تعجب کردم که آخه چرا؟ تو که اصلا توی کارگاه به اون معنا شرکت نکردی؟ چی شد؟ و راستش از این دست‌ داستان‌ها کم نبودند و من همیشه دغدغه داشتم که چقدر حق دارم از این داستان‌ها بگم، یه نگرانیم این بوده که از این داستان‌ها به عنوان تبلیغ برای کارگاه استفاده نکنم، نگرانی بعدیم اینه که توی «کارگاه» «بلعیده» نشم، و این‌ها باعث میشن کمتر و کمتر از کارگاه بگم و بنویسم. همیشه گوشه‌ی ذهنم یه روزی هست مثل فارست گامپ که میگم خب دیگه کارگاه نمیذاریم و بعدش میتونم با خیال راحت و بدون ترس از تبلیغات این داستان‌ها رو بگم، درست مثل کانال که بعد از پر شدن کارگاه تازه عکس از کارگاه‌های قبلی میذارم! خب همونطور که می‌بینید پراکنده می‌نویسم و همین باعث میشه وسط نوشتن کلا فکرم پرت بشه بره یه جای دیگه و این نوشته هم به سرنوشت نوشته‌های قبلی دچار بشه و منتشر نشه، ولی برای خودم یه پومودورو ست میکنم و تا ۲۵ دقیقه‌ی دیگه هر چی شد منتشر می‌کنم و میرم میخوابم. چای گس لاهیجانم رو هم خوردم و الان می‌خوام در مورد همین تاثیر کارگاه بنویسم. تاثیری که به نظرم به آدم‌ها این جرئت رو میده که چیزی که مدت‌ها فراموشش کرده بودند، یا کنار گذاشته بودند رو پیگیری کنند، یا اگه می‌خواستند تغییری توی زندگی‌شون ایجاد کنند و کمی دودل بودند، این بار با قاطعیت بیشتری ادامه‌ش بدهند. ما ها توی زندگی خیلی از هم تاثیر می‌پذیریم و خیلی روی هم اثر می‌ذاریم، منی که اون روز داشتم می‌گفتم کاش توی زندگیم یه چیزی مثل موسیقی «خیلی دور، خیلی نزدیک» اثر محمدرضا علیقلی میساختم که ازم به یادگار بمونه، اگه یه روز یه دوست آلبوم ماه‌کولی رو بهم نمی‌داد احتمالا این همه مدت با آلبوم دیگه‌ای به خواب می‌رفتم! شاید من هم بدون اینکه خودم بدونم چنین اثراتی روی زندگی آدم‌های اطرافم داشتم. این تاثیرگذاری، این تغییر در زندگی آدم‌ها خیلی لذتبخشه، اینکه فکر کنی توی زندگی چند نفر یه تاثیری گذاشتی که اگه تو یه روزی از این دنیا رفتی، هنوز اون آدم‌ها هستند و هنوز توی خاطره‌ی اون آدم‌ها زنده‌ای، و شاید اونا هم به چند نفر دیگه گفتند و حتی بعد از رفتن اونا هم هنوز یادت زنده بود، همه‌ی اینا احتمال‌هایی هستند که اون میل به جاودانگی و اضطراب عمیق مرگ و فراموش شدن رو تسکین میدن، بین علما هم معمولا اختلافه که در این تسکین عمق اثرگذاری مهمه یا وسعتش!‌ اما یه جنبه‌ی دیگه‌ی این اثرگذاری ترسناکه، نکنه در مسیر زندگی آدم‌ها شدم یه حواسپرتی؟ نکنه مهمتر از اون عمق و وسعت یه جهتی هم در اثرگذاری دخیل باشه، شاید عمق و وسعیت کمیت‌هایی هستند که نسبتا تشخیصشون ساده‌س، شاید اسکالر و نرده‌ای هستند (یعنی یه عدد نشون میده دیگه، اینکه روی چند نفر اثر گذاشتی، یا روی یه نفر چه مقدار اثر داشتی) ولی جهت چی؟ جهت بُرداره! و احتمالا برای اینکه بتونی اثر یه بردار رو هم روی همون قلقلک جاودانگی پیدا بکنی باید یه جهت «درست» در نظر بگیری و بیای نزدیکی این بردار اثر با اون بردار «درست» رو با یه چیزی مثل ضرب‌داخلی! اندازه بگیری! حالا اون بردار «درست» رو از کجا پیدا می‌کنی؟ اصلا خودت می‌دونی بردار حرکت درست خودت چیه؟ خب از این جا به بعد به خاطر اینترنت داغون و این حالت چیز ویرگول ذخیره نشده بود و من تلاش می‌کنم از حافظه‌م دوباره بنویسم. یکی اینکه در مورد بردار حرکت درست شاید نشه خیلی با قطعیت چیزی گفت،‌ ولی من می‌تونم در مورد مولفه‌هاش یه چیزایی بگم، مثلا بگم در محوری که یه طرفش سادگی و یه طرفش پیچیدگی باشه،‌ بردار درست من به سمت سادگی میفته تصویرش. کتناینجا دیگه پومودوروی ما به صدا در اومد و ۲۵دقیقه‌مون تموم شد و دیدم با این تراوشات عجیبی که من داشتم بهتره چندتا نقاشی هم بکشم که حق مطلب ادا بشه، پس یه ۱۷ دقیقه‌ی دیگه به خودم وقت دادم و برگشتم و این عکس‌ها رو هم با مصیبت فراوان آپلود کردم و حالا می‌تونم اون «انتشار نوشته» رو بزنم، هدفم از این نوشته راستش این بود که کمترین «اثرگذاری» ممکن رو روی جهان بیرون داشته باشم، و صرفا برای خودم یه چالش بود که از این دام یه نوشته‌ی خفن می‌نویسم بیرون بیام و شروعی باشه برای نوشتن از تجربیات این چند وقت اخیر! با سختگیری کمتر! </description>
                <category>علی چوپان</category>
                <author>علی چوپان</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2019 04:13:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ی ما با OKRs (مقدمه)</title>
                <link>https://virgool.io/@alicheh/hamravesh-okrs-intro-dj837nnoflpf</link>
                <description>خب اولین پست از «‌هم‌نوشت» رو می‌خوام اختصاص بدم به تجربیاتمون از OKR.(داخل پرانتز بگم که OKR مخفف Objective and Key Results یه چارچوبه برای هدفگذاری و پیگیری رسیدن به اون اهداف) آخر سال ۹۶ ما یک سری جلسه‌ی دورهمی داشتیم تو ساختمان رشدمون، فضای جالبی بود برای بیان مسائل و ایده‌هایی که هر کس به ذهنش می‌رسد، یکی از مسائل یا دسته‌ی مسائلی که مطرح شد، هدف‌گذاری بود، اینکه ما چارچوبی داشته باشیم که در اون اعلام کنیم برای یک بازه‌ی زمانی چه اهدافی داریم و بعد هم معیارها و سنجه‌هایی (تلاش می‌کنم به جای واژه‌ی متر از معادل فارسیش استفاده کنم) داشته باشیم که بتونیم بفهمیم چقدر به اون اهداف اعلام شده رسیدیم. من توی یکی از اون جلسات اعلام کردم که سال بعد تلاش می‌کنم این موضوع رو پیگیری کنم، و به نوعی owner این مساله شدم، آخر‌های فصل بهار که از پروژه‌ی هولوگرام (که اون هم یه تجربه‌ی جالب بود در مورد مدیریت پروژه) یه کمی خلاص شدیم،‌ با توجه به اینکه قبلا از کتاب Work Rules با مفهوم OKRs آشنا شده بودم، رفتم سراغش تا ببینم چه کمکی می‌تونه به مساله‌ی ما بکنه. توی این پست می‌خوام یه مقدار در مورد OKR بنویسم. ۱- یه کوچولو تاریخچهتوی اون کتاب Work Rules و اون تاک معروف گوگل، گفته میشه که آقای John Doer وقتی که یه سرمایه‌گذاری خوبی توی گوگل می‌کنه، یه روز یه جلسه با هیئت مدیره داشته تا این روش رو که قبلا توی اینتل از یه آقای خفن دیگه‌ای که الان اسمش یادم نیست(الان پیداش کردم Andy Grove) یاد گرفته، به گوگلی‌ها معرفی کنه تا برای برنامه‌ریزی فصلی‌شون از این روش استفاده کنند. این آقای Doer برای ارائه‌ی همون جلسه‌ی خودش هم یه سری هدف و یه سری متریک می‌ذاره که آخر جلسه به چیا می‌خواد برسه. ۲- چی هستن این Objective و Key Resultها؟هدف یا Objective یعنی چیزی(What) که ما می‌خوایم بهش برسیم، یعنی مقصدی که انتخاب کردیم و هدفی که با انگیزه‌ی اون داریم تلاش می‌کنیم، معمولا به صورت یک گزاره‌ی کیفی و انگیزشی و حتی بلندپروازانه بیان میشه، مثلا ممکنه یه نفر توی زندگی شخصیش یکی از اهدافش این باشه که «به تناسب اندام برسم».نتایج کلیدی یا Key Results میشه اینکه چجوری(How) می‌خوایم به اون هدفی که بالا گفتیم برسیم، یا میشه همون تابلوهای کیلومتری که توی جاده‌ها می‌زنن که شما ۱۰۰ کیلومتر موندید به مقصد. برای همین مثالِ آدمی که هدفش رسیدن به تناسب اندام هست، این آدم چندتا متر و معیار عددی قابل سنجش و کمّی میذاره، که اگر به اون‌ها برسه میتونه بگه به تناسب اندام رسیده. مثلا ممکنه یک نفر بگه اگر وزنش به ۷۰ کیلوگرم برسه و هفته‌ای دو جلسه‌ی ۱ ساعته ورزش بکنه و یک کیلومتر رو زیر ۵ دقیقه بدوه. هدف۱: به تناسب اندام برسممعیار۱: وزنم به زیر ۷۰ کیلوگرم برسهمعیار۲: هفته‌ای دو جلسه ۱ ساعته ورزش کنممعیار۳: یک کیلومتر رو زیر ۵ دقیقه بدومپس این آدم بعد از این که این هدف رو گذاشت، حالا می‌تونه هر لحظه با اندازه‌گیری وزنش و اون دو تا متریک دیگه، بفهمه که چقدر به اون هدفش نزدیک شده. ۳- توی شرکت چه کمکی می‌کنه این روش؟ پایه‌های این روش چی هستن؟  من معمولا تلاش می‌کنم ببینم در ورای هر روشی چه اصولی قرار گرفته، چون اون اصول خیلی مهم‌تر از جزئیات پیاده‌سازی روش هستند و چه بسا که آدم بتونه با رعایت اون اصول پیاده‌سازی رو متناسب با شرایط خودش تغییر بده و چه بسا که ممکنه آدم روشی رو در ظاهر مو به مو اجرا کنه ولی چون از اون اصول پشت ماجرا خبر نداره به نتیجه‌ای نرسه و اصطلاحا اشتباه بزنه! این روش قرار نیست همه‌ی مشکلات رو حل کنه، ولی تلاش می‌کنه با سه اصل اولویت، شفافیت و ارتباطات مشکل هدف‌گذاری رو حل کنه، در ادامه یه کمی از این اصل‌ها میگم. اولویت و تمرکز داشتن: یکی از مشکلات مهم شرکت‌ها و تیم‌ها و حتی افراد در هدف‌گذاری اینه که همه چی رو می‌خوایم، یه لیست تقریبا بی‌نهایت از هدف‌هامون درست می‌کنیم و هی هم بهش اضافه می‌کنیم و در نهایت خواستن همه چیز میشه خواستن هیچ چیز. اینجوری میشه که امروز یه چیزی به ذهنمون میرسه، جوگیر میشیم، میریم دنبالش و یکی دو روز اون رو پی میگیریم و یه کمی که به جاهای سخت اون رسیدیم، یک چیز جذاب‌تر نظرمون رو جلب می‌کنه و می‌ریم دنبال اون و باز چند روز روی اون وقت می‌ذاریم، تهش ما برای کلی هدف مختلف، هر کدوم یه کمی وقت و انرژی گذاشتیم و در آخر به چیز خاصی نرسیدیم و این بازی هی تکرار میشه. پس توی این روش، شما بین هدف‌های مختلفتون برای یک بازه‌ی زمانی، ۳-۵ هدف مهم(Objective) رو انتخاب می‌کنید و بقیه رو میذارید کنار و توی اون بازه تمام تلاشتون رو صرف رسیدن به اون اهداف می‌کنید، به گونه‌ای که هر بار جلسه‌ای میذارید یا زمانی صرف می‌کنید از خودتون می‌پرسید که آیا این در راستای اهداف اصلی هست؟ شفافیت و داشتن متر و معیار، Data: یکی دیگه از مشکلات هدف‌گذاری‌های ما اینه که ما در طول مسیر اطلاع دقیقی نداریم که الان چقدر با هدفمون فاصله داریم،‌ سرعتمون خوب هست یا نه، جای نگرانی هست یا نه، فقط اگر آخر سال یادمون نره، یهو میاییم می‌بینیم که اِ من امسال فلان هدف رو هم داشتم‌! در این روش هر هدفی باید براش یک سری متر و نتیجه‌ی کلیدی تعیین بکنید، این متر‌ها بایستی SMART باشن و بشه در هر لحظه اندازه‌شون گرفت و براساسش فهمید که چقدر به اون هدف نزدیک شدیم. بحث دیگه‌ی شفافیت در سازمان برمیگرده به این که اهداف کلی سازمان، تیم‌ها و اشخاص برای بقیه روشن باشه و این اهداف با همدیگه هم هماهنگ باشن، یعنی اهداف فردی در راستای اهداف تیم‌ها و اهداف تیمی در راستای رسیدن به اهداف کلی سازمان باشه.ارتباط موثر و منظم و هماهنگ: بعد از تمرکز و داشتن اطلاعات کافی از میزان پیشرفت اهداف، موضوع بعدی ارتباط موثر در سازمان است که مشکلات پیش روی این اهداف مشخص بشن، معلوم باشه مسئول هر هدف یا معیاری چه کسی هست، و برای حل مشکلات قدم‌های بعدی تعیین بشه. توی این روش، شما یه سری جلسات منظم، مثلا هفته‌ای یک بار میذارید و میزان پیشرفت هر هدف رو با آپدیت کردن معیارهاش به دست میارید و می‌فهمید که اون هدف در وضعیت هشدار هست یا نه وضعیت سبزه و داره به خوبی پیش میره. ۴- هدف‌ها رو چجوری تعیین می‌کنند؟ برای تعیین هدف‌ها معمولا پیشنهادهای مختلفی میشه، مثلا به صورت بالا به پایین و سالانه اهداف کلان سازمان تعیین بشه، بعد برای هر فصل، اهداف سازمان و بعد معیارهاش نوشته میشن، این اهداف به صورت آبشاری در سازمان نشر پیدا می‌کنند و هر تیم و ارگانی با توجه به اهداف کلان، اهداف خودش رو تعیین میکنه تا برسیم به سطح افراد درون یک تیم. یه راه دیگه روش پایین به بالاست که هر فردی اهداف خودش و تیمش رو پیشنهاد می‌کنه و این اهداف تجمیع میشن و به بالا سرایت پیدا می‌کنن. در عمل معمولا روشی بینابین اتخاذ میشه و حتی بعضی جاها دیدم که مثلا میگن فلان درصد از اهداف حتما باید به صورت پایین‌ به‌ بالا انتخاب شده باشن. بازه‌ی زمانی هم معمولا سه ماه در نظر گرفته میشه تا زمان مناسبی باشه برای به نتیجه رسوندن کارها. ۵- تجربه‌ی ماتو این قسمت می‌خوام یه کمی در مورد تجربیات خودمون از اجرای این روش بگم، ما این روش رو به صورت آزمایشی در یک بازه‌ی یک ماهه و با تیم زیرساختمون اجرا کردیم. با توجه به اینکه قبلا تجربه‌ی مشابهی نداشتیم برای یادگیری بهتر کوچک شروع کردیم. ممکنه به خاطر اینکه این پست طولانی نشه در بیان تجربیات و درس‌هامون کوتاهی بکنم، برای همین در یه پست دیگه بطور خاص به تجربه‌ی خودمون و چیزهایی که در عمل یاد گرفتیم می‌پردازم. </description>
                <category>علی چوپان</category>
                <author>علی چوپان</author>
                <pubDate>Sat, 06 Oct 2018 12:26:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیدوارم اینجا شبیه مدیوم نشه! یا چرا «ماست سیاهه»</title>
                <link>https://virgool.io/@alicheh/how-to-post-bullshit-in-medium-htv6pfdigovs</link>
                <description>راستش یه زمانی مدیوم زیاد می‌خوندم، هر روز ایمیلش برام میومد و واقعا مطالب جالبی برای خوندن وجود داشت. از یه جایی به بعد دیگه اون حس قبل رو نسبت به مدیوم از دست دادم. حس کردم ملت یه رویه‌ی تکراری رو برای نوشتن انتخاب کردن. چیزی که من فهمیدم به این صورته که اگر می‌خواید در مدیوم متن بنویسید باید این کارها رو بکنید. ۱- یک چالش شروع می‌کنید، مثلا می‌گید میخوام یک سال هر روز یه متنی بنویسم و توی مدیوم بذارم. پای هر متن هم شماره‌ی روزش رو می‌نویسید. مثلا این متن روز اوم من حساب میشه.۲- هر روز یه مطلب می‌نویسید. فرقی نمیکنه چی باشه، می‌تونه یه ایده‌ی خیلی ساده و ابتدایی باشه، مهم اینه که بنویسید، مثل همین فکرای چرت و پرتی که وقتی توی خیابون قدم می‌زنید به ذهنتون میرسه. متن‌هاتون لزومی نداره خیلی منطقی یا خیلی علمی باشن، فقط باشن! ۳- عنوان مناسب برای متن‌ها: عنوان خیلی مهمه! بهتره عنوانتون با همه‌ی باورهای قبلی افراد در تضاد باشه! مثلا بنویسید «ماست سیاهه»، یا «هر آنچه در مورد سفیدی ماست گفته‌اند چرت محضه»، هرچه عنوان شما تهاجمی‌تر احتمال اینکه خونده بشه بیشتر. قالب کلی عنوان: «یه چیزی که همه فکر می‌کنن خوبه، بده!» ۴- توی متنتون بالاخره یه جوری می‌تونید اون عنوان رو توجیه کنید، مثلا بیاید همیشه از یه زاویه‌ی دیگه به مسائل نگاه کنید، یا تجربه‌ی شخصی خودتون رو بگید، بگید از فلان زاویه اگه نگاه کنید ماست سفید نیست،  بلکه یه نمه به یخچالی میزنه، یا بگید ماست‌های اصیل سیاه هستند! این ماست‌‌سفیدا اصلا پروتئین ندارن، یا بگین من خودم یه ساله دارم هر روز به ماست دقت می‌کنم و متوجه شدم که اصلا هم سفید نیست، بلکه کاملا سیاهه! شاید هم چشمام سیاهی رفته. می‌تونید کلا مساله رو عوض کنید و بگید که عنوان متن در واقع یک کنایه بود. یک کنایه به اینکه به همه‌ی چیزهایی که به صورت بدیهی قبول کردید دوباره نگاه کنید، چشماتون رو بشورید و باورهای قدیمتون رو به چالش بکشید، یا متوجه می‌شید که اشتباه هستند یا اینکه اینبار از دیدن یک دبه ماست سفید لذت می‌برید! پس دفعه‌ی بعدی که ماست دیدید یادتون بیفته!۵- متنتون نذارید زیاد طولانی بشه، ملت متن طولانی نمی‌خونن، هر روز یه مقدار کمی متن بنویسید کافیه. ۶- ته متنتون هم انگار که با یه سری منگول طرف هستید، بگید که اگه از این متن خوشتون اومده اون قلب خوشگله رو بزنید تا قرمز بشه و کنار اسم من هم یه دکمه‌ی «+ دنبال کنید» وجود داره، روش کلیک کنید تا چراغش روشن بشه! تبریک می‌گم. شما اولین متن از #چالش_نوشتن_روزانه رو نوشتید. من هم با این متن شروع می‌کنم به نوشتن در ویرگول، واقعا امیدوارم که شبیه مدیوم نشه. </description>
                <category>علی چوپان</category>
                <author>علی چوپان</author>
                <pubDate>Mon, 25 Dec 2017 11:51:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>