<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های معرفی کتاب ( کتاب خوب بخوانیم )</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alidabiri1374</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-30 23:08:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>معرفی کتاب ( کتاب خوب بخوانیم )</title>
            <link>https://virgool.io/@alidabiri1374</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خلاصه کتاب کوری</title>
                <link>https://virgool.io/@alidabiri1374/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-vtg5076y9zj1</link>
                <description>کتاب کوری، اثری است خیالی که رفتار های انسان ها را در شرایط غیرعادی نشان می دهد. داستان در مورد بیماری کوری است که سرایت می کند و کم کم تمام شهر را در بر می گیرد و در این بین فقط همسر چشم پزشک  بیناست. در این مقاله ابتدا خلاصه کتاب کوری آورده شده و بعد از آن یه معرفی کوتاه از کتاب به همراه جملات زیبا کتاب به رشته تحریر درآمده استدر این مقاله خلاصه کتاب کوری به همراه نقد و جملات زیبا کتاب تقدیم شما می گرددخلاصه کتاب کوریمردی در حین رانندگی کور شد. او دیگر نمی توانست جایی را ببیند. کوری که او تجربه می کرد با آنچه آن را کوری می پنداشت بسیار متفاوت بود. بجای آن که همه جا سیاه و تاریک شود، حس می کرد که در یک دریای شیر افتاده است. همه جا را سفید می دید. یک نفر به او کمک کرد و او را به خانه رساند. زمانی که همسر مرد کور به خانه رسید و متوجه حال همسرش شد، معلوم شد که شخصی که مرد را به خانه رسانده دزد بوده و با سوء استفاده از شرایط مرد کور، اتومبیل آنها را دزدیده است.مرد کور و همسرش به مطب چشم پزشک رفتند. چشم پزشک پس از معاینه چشم مرد، گفت که چشم های او کاملا سالم است و این اتفاق خیلی نادر است. شب، چشم پزشک به خانه رفت و در بین کتاب های خود به جستجوی مواردی مشابه پرداخت ولی خیلی موفق نبود. پس از مدتی چشم پزشک متوجه شد که خودش هم مانند مرد کور به کوری سفید دچار شده است. چشم پزشک، نگران از مسری بودن کوری، خواست از همسرش فاصله بگیرد ولی همسرش قبول نکرد و باور داشت که اگر کوری مسری بود، تا آن زمان به او نیز سرایت کرده  و برای فاصله گرفتن خیلی دیر بود. https://virgool.io/d/vtg5076y9zj1/%F0%9F%93%B7 چشم پزشک با تماس به رئیس بیمارستان داستان مرد کور و احتمال مسری بودن کوری را برای او توضیح داد. معلوم شد که چند نفر دیگر، که همه بیماران مطب چشم پزشک بودند نیز به کوری مبتلا شده اند. کمی بعد آمبولانسی برای انتقال چشم پزشک به بیمارستان به خانه او رفت. همسر چشم پزشک هم برای آن که بتواند همراه همسرش باشد، وانمود کرد که کور شده است.دولت یک تیمارستان را به کور ها اختصاص داد تا بتواند آن ها و کسانی که با آن ها در تماس بودند را قرنطینه کند. بخش کور ها از بخش کسانی که با آن ها در تماس بودند جدا بود. سربازهای دور بیمارستان دستور گرفته بودند که اگر یکی از افراد در قرنطینه، قرنطینه را شکست به او شلیک کنند. تنها چیزی که به تیمارستان وارد می شد غذا و آدم کور بود. کور ها حتی در هنگام بیماری و مرگ نیز از کمک بیرون قرنطینه برخوردار نمی شدند. چشم پزشک و همسرش، مرد کور اول و دزد اتومبیل، یک پسر لوچ و یک خانم با عینک آفتابی که هر دو از بیماران مطب چشم پزشک بودند، اولین کسانی بودند که در تیمارستان قرنطینه شدند. همسر چشم پزشک همچنان وانمود به کوری می کرد و از بینایی اش فقط همسرش خبر داشت.  پس از مدتی کور های بیشتری به تیمارستان وارد شدند تا جایی که غذا و تخت و امکانات بهداشتی برای همه نبود.پس از اذیت و آزار خانم عینکی توسط مرد دزد که به زخمی شدن او به وسیله کفش پاشنه بلند خانم عینکی موجب شد، دکتر و همسرش سعی کردند که وخیم بودن زخم مرد دزد را به سرباز ها اعلام کنند ولی موفق نبودند و هر لحظه ممکن بود که سرباز ها به آن ها شلیک کنند. مرد دزد خودش به سوی سربازان رفت تا از آن ها دارو بخواهد و این کار موجب شد که توسط آنها کشته شود. به کور ها اعلام شد که باید بدن دزد را دفن کنند. کور ها به سختی، با بیلی که از سربازان گرفته بودند جسد مرد دزد را دفن کردند.کور ها متوجه شده بودند که هر چه زودتر به کانتینرهای غذا برسند، احتمال بیشتری وجود دارد که غذا به آن ها هم برسد. شب، زمانی که سربازان برای رساندن شام به داخل ساختمان رفته بودند با کور های گرسنه ای مواجه شدند که منتظر غذا بودند. سرباز ها، از این مواجهه غیر منتظره ترسیدند و نه نفر از کور ها را با ضرب گلوله کشتند.چهار نفر از بند چشم پزشک و همسرش کشته شده بودند و بقیه برای بند دیگری بودند. قرار بر این شد که هر بند، کشته های متعلق به خودش را دفن کند. پس از اتمام دفن افراد بند چشم پزشک، بند دیگر از دفن افراد خودشان امتناع کردند. دستشویی های کثیف، کمبود لوازم بهداشتی، ناتوانی در نظافت و کشته های روی زمین باعث شد که چشم پزشک احساس کند که به حیوانی تبدیل شده است. https://virgool.io/d/vtg5076y9zj1/%F0%9F%93%B7 کور ها متوجه شده بودند که عده ای غذا ها را می دزدند. اوضاع با اضافه شدن کور های بیشتر بدتر شد و ارتش باور داشت که کسانی که با کور ها در ارتباط بودند هم به زودی کور خواهند شد پس از فرستادن کورهای جدید به بند آن ها ابایی نداشتند. بیناها از ورود کور ها جلوگیری کردند و کورهای جدید به بند کور ها فرستاده شدند. اضافه شدن کور های جدید باعث شد که افراد در قرنطینه تصمیم جدی بگیرند تا قوانینی را بین خود اجرا کنند. کشته های بندهای دیگر دفن شدند، زباله ها جمع شدند و بهداشت راهروها بهبود پیدا کرد. علاوه بر آن ارتش که از اعتراض و هجوم کور ها می ترسید تصمیم گرفت که غذای کافی بین آن ها پخش کند.پیرمردی از بیمار های چشم پزشک که نسبت به بقیه دیرتر کور شده بود به بند آن ها اضافه شد. پیرمرد به آن ها گفت که دولت در کنترل اپیدمی شکست خورده و پیوسته تعداد زیادی از مردم کور می شوند.تیمارستان کم کم کثیف و کثیف تر می شد. راهروها و حیاط پر از کثیفی هایی بود که کسانی که نمی توانستند یا نخواسته بودند محتویات روده شان را در توالت ها خالی کنند، بجا گذاشته بودند. همسر چشم پزشک دوست داشت که در برقراری نظم و نظافت آن جا کمک کند اما نمی توانست که به کورها بگوید که بیناست. چرا که می ترسید به کارگر آن ها تبدیل شود و آن ها از او بیگاری بکشند.عده ای از کورهایی که به تازگی وارد تیمارستان شده بودند با خود سلاح داشتند. آن ها کانتینرهای غذا را گرفتند و به ازای تحویل دادن غذا به کورهای دیگر، از آن ها وسایل باارزششان را می گرفتند. با این حال کمتر از همیشه به آنها غذا می دادند. همسر دکتر متوجه شد که در کیفش یک قیچی همراه دارد. پس از مدتی که اراذل تمام دارایی کورها را گرفتند، در ازای غذا، زنان هر بند را درخواست می کردند. همسر چشم پزشک با قیچی خود رئییس اراذل را کشت و به آن ها به بینا بودنش اعتراف کرد. او به اراذل گفت که هر روز دیگر که اراذل غذا ها را تصاحب کنند، یکی از آن ها کشته خواهد شد.پس از این اتفاق ورود غذا به تیمارستان قطع شد. کورها تصمیم گرفتند که به بخش اراذل حمله کرده و غذایی که آن ها ذخیره کردند را پس بگیرند. اما ناموفق بودند و نتوانستند که وارد بخش آن ها شوند. سردسته جدید اراذل با اسلحه به آن ها شلیک کرد، البته که با هر گلوله ای که شلیک کرد اقتدارش کمتر شد چرا که به محض تمام شدن گلوله ها او دیگر رییس اراذل نبود. همسر چشم پزشک به بقیه افراد هم از بینایی اش خبر داد.زنی با فندکی که به همراه داشت هشت تختی که سد ورود به بخش اراذل بودند را سوزاند. به دنبال تخت ها تمام تیمارستان آتش گرفت. کورها با اینکه از شلیک سرباز ها می ترسیدند به بیرون فرار کردند ولی متوجه شدند که هیچ سربازی دیگر از تیمارستان مراقبت نمی کند.کورها از تیمارستان بیرون آمدند و متوجه شدند که تمام مردم شهر کور شده اند. همسر پزشک و چند نفر از هم بندی هایش به دنبال غذا راه افتادند و متوجه شدند که تمام کورهای دیگر نیز بدنبال غذا هستند. او همبندانش را در جایی مستقر کرد و به دنبال غذا رفت. در یک انبار غذا پیدا کرد. تا جایی که می توانست برداشت و با خود به بیرون برد اما به کورهای اطراف در مورد انبار چیزی نگفت. وقتی به دنبال هم بندانش می گشت گم شد. نشست و گریست تا سگی پیش او رفت و اشک های چشمش را لیسید. سپس همسر چشم پزشک نقشه ای از شهر پیدا کرد که معمولا توریست ها از آن استفاده می کردند. او به کمک نقشه همسر و هم بندانش را پیدا کرد.آن ها پس از غذا خوردن تصمیم گرفتند که به خانه های خود سر بزنند. آن ها حدس میزدند که خانه هایشان توسط کورهای گرسنه اشغال شده باشد. در ابتدا آن ها به خانه دختر با عینک دودی رفتند. پدر و مادر او دیگر در خانه نبودند اما پیرزن همسایه که کلید خانه آن ها را داشت در ازای مقداری غذا در را برای آن ها باز کرد و آن ها آن شب را در آن جا سپری کردند.فردا همه ی اعضای گروه با هم به خانه چشم پزشک و همسرش رفتند. خوشبختانه آن جا غارت نشده بود و چشم پزشک هنوز کلید خانه  را داشت. در آن جا سه زن گروه توانستند با آب باران خودشان را بشویند.  پس از آن، اولین مردی که کور شد و همسرش به همراه همسر چشم پزشک برای پیدا کردن خانه شان رفتند. در خانه آن ها یک نویسنده ساکن شده بود که خانه اش توسط کور های دیگر تصاحب شده بود. آن ها به نویسنده اجازه دادند تا در خانه شان بماند و خودشان به خانه چشم پزشک بازگشتند. https://virgool.io/d/vtg5076y9zj1/%F0%9F%93%B7 این بار چشم پزشک کنجکاو بود که بداند چه بر سر مطبش آمده است. دختر با عینک دودی هم دوست داشت بار دیگر به خانه اش برود به امید آن که مادر و پدرش به خانه بازگشته باشند. همان طور که انتظار داشتند مطب دکتر اشغال شده بود و پدر و مادر دختر هم بازنگشته بودند. دختر بخشی از موهایش را روی دستگیره در گذاشت تا اگر مادر و پدرش بازگشتند متوجه بازگشت او شوند.آن ها به خانه بازگشتند. چند روز بعد مجبور شدند برای جمع آوری غذا به بیرون از خانه بروند. همسر پزشک همسرش را به سوپرمارکتی که فردای آزادی از تیمارستان رفته بود، برد. او متوجه شد که پس از برداشتن غذا از انباری، کورهای دیگر که به دنبال غذا بودند به انباری رفته، سر خورده و افتاده اند. پس از آن هم نتوانسته اند بازگردند و همان جا مرده اند. همسر پزشک خودش را بخاطر این اتفاق سرزنش می کرد.چشم پزشک همسرش را که حال خوبی نداشت به کلیسایی در آن نزدیکی که مملوء از جمعیت بود، برد. همسر چشم پزشک پس از آن که حالش بهتر شد، متوجه شد چشم های تمام نقاشی ها و مجسمه های کلیسا پوشانده شده است. این امر برای آن ها بسیار عجیب بود. خبر چشم های بسته شمایل های مقدس  به سرعت در کلیسا پیچید و موجب ترس افراد درون کلیسا شد.چشم پزشک و همسرش به خانه برگشتند. زمانیکه طبق عادت هر شب، همسر چشم پزشک در حال خواندن کتاب بود، اولین مرد کور که چشم هایش را بسته بود متوجه شد که دیگر همه جا را سفید نمی بیند و همه جا تاریک شده است. او فکر کرد که کوری او وارد مرحله جدیدی شده است. سپس چشم هایش را باز کرد و متوجه شد که میبیند. پس از او دختر با عینک دودی هم بینا شد. پس از او همه شهر بینا شدند. https://virgool.io/d/vtg5076y9zj1/%F0%9F%93%B7 معرفی کتاب کوریشخصیت اصلی داستان، همسر چشم پزشک و اشک ها سمبل انسانیت هستند. همانطور که در داستان می خوانیم همسر چشم پزشک پس از کشتن سردسته اراذل، درست همان زمانی که با خود فکر می کرد که می تواند باز هم آدم بکشد، اشک می ریخت و این انزجار و ناراحتی خاطر او از این عمل را نشان می دهد.کمی بعد تر نیز، زمانی که در شهر هم بند های خود را گم کرده بود سگی اشک های او را لیسید و آن ها به آن سگ، سگ اشکی می گفتند.جملاتی زیبا از کتاب کوریمن تمام عمر به چشم های مردم نگاه کرده ام. چشم تنها عضو انسان است که شاید هنوز در آن روح وجود داشته باشد و اگر این چشم ها وجود نداشته باشند …دکتر گفت:” تنها آن کس که عمرش تمام شده خواهد مرد، نه هیچ کس دیگر.”در گذشته قبل از این کوری، آدم های کور دیگری هم هرچند کم، وجود داشتند. اما احساسات آن ها هم شبیه انسان های بینا بود!-نتیجه اش این است که آن ها با احساسات دیگران حس می کردند نه با احساس کوری خود. اما حالا بی شک احساسات واقعی آدم های کور ظاهر می شود.حالا بیشتر مردم می گویند که چشمی که نمی تواند ببیند، معده اش سنگی است! و شاید به همین دلیل باشد که آن ها این همه آشغال می خورند.من خیال نمی کنم که ما کور شدیم. فکر می کنم ما کور هستیم. کور اما بینا، کور هایی که قادر به دیدن هستند، اما نمی بینند</description>
                <category>معرفی کتاب ( کتاب خوب بخوانیم )</category>
                <author>معرفی کتاب ( کتاب خوب بخوانیم )</author>
                <pubDate>Sat, 05 Apr 2025 16:17:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>0 تا 100خلاصه کتاب اثر مرکب?</title>
                <link>https://virgool.io/@alidabiri1374/0-%D8%AA%D8%A7-100%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%A8-zgeujsmguynj</link>
                <description>اثر مرکب چیست؟دارن هاردی از نویسندگان و سخنرانان برجسته موفقیت بر این باور است که تمام انسان ها برهنه ، هراسان و بی سواد به دنیا می آیند . چیزی که زندگی آن ها را می سازد مجموعه تصمیم های کوچکیست که در زندگی روزمره خود می گیرند. در این کتاب هاردی سعی دارد که به خواننده تاثیر تصمیمات کوچک روزانه و تدوام آن ها در رسیدن به موفقیت های بزرگ را نشان دهد . در واقع اثر مرکب بدست آوردن پاداش های بزرگ از طریق مجموعه انتخاب های کوچک اما هوشمندانه است. هاردی با اطمینان می گوید :” اثر مرکب همیشه کار میکنه و همیشه شما را جایی خواهد برد.”0 تا 100 خلاصه کتاب شازده کوچولو به همراه نقد و پیام های کتاب برای زندگیچرا باید کتاب اثر مرکب را بخوانیم ؟هیچ کس دوست ندارد اضافه وزن پیدا کند . ورشکست شود یا رابطه اش به طلاق بیانجامد. مجموعه تصمیماتی که ما در زندگی خود میگیریم. این اتفاق ها را رقم میزند. اثر مرکب به شما کمک می کند تا با خلق عادت های خوب کوچک و تداوم در آنها ، از بین بردن عادت های بد و برنامه ریزی به  موفقیت های بزرگ دست پیدا کنید.0 تا 100 خلاصه کتاب جای خالی سلوچ به همراه نقد و معنی شخصیت های کتابدارن هاردی کیست؟دارن هاردی نویسنده، سخنران انگیزشی و ناشر مجله موفقیت متولد 1971 در آمریکاست. اثر مرکب که  مشهورترین کتاب اوست، در فهرست پرفروش‌ترین‌های نیویورک‌ تایمز قرار دارد. او در سن 18 سالگی اولین کسب و کارش را شروع کرد و در طول 5 سال به درآمد سالیانه یک میلیون دلار رسید. او کتاب های زیادی را منتشر کرده است که اثر مرکب، بهترین سال زندگی تو و ترن هوایی کارآفرینی پرفروش ترین آن ها هستند.خلاصه ای از کتاب اثر مرکبتغییرات کوچکتا وقتی یک فرد در زندگی روزمره اش تغییر ایجاد نکند قادر به تغییر زندگی اش نیست. پس کلید موفقیت هر فرد تغییر در زندگی روزانه اش است و کلید این تغییر برنامه ریزی است. با ایجاد نظم در زندگی روزمره و برنامه ریزی حتی می توانید از پس کارهایی که به انجام آن تمایل ندارید بر بیایید. هاردی بر این باور است که تعهد بر نظم شخصی از او میلیونری خود ساخته ساخته است و این نظم را مدیون پدرش می داند که فردی بسیار دقیق و منظم بود.اثر موجیدر بخش دیگر کتاب هاردی به اثر موجی اشاره میکند . اثر موجی یعنی آنکه یک تغییر کوچک در نهایت می تواند باعث تغییرات بسیار چشمگیر شود. به عنوان مثال خوردن یک تکه کیک در روز شاید قابل توجه نباشد اما اگر تداوم یابد می تواند در فاصله یک یا دوماه باعث اضافه وزن شما شود . اعتماد به نفس شما را پایین آورد و زیان های دیگری به شما برساند. همانطور که یک تغییر کوچک می تواند انقدر زیان آور باشد ، یک تغییر کوچک مثبت وتداوم در آن می تواند نتیجه ی مثبتی را در زندگی شما رقم بزند. و نکته مهم این است که هیچ کدام از این ضرر ها یا موفقیت ها یک شبه به دست نمی آیند. همه آن ها نیازمند صبر و تداوم هستند.اصل مسئولیت صد در صدیاز دیگر نکاتی که هاردی در کتاب اثر مرکب به آن اشاره می کند اصل مسئولیت صد در صدیست. نویسنده می گوید که مهم نیست کشورتان دچار چه بحران اقتصادیست یا خانواده شما خانواده فقیری است ، اصل مسئولیت صد در صدی هیچ بهانه ای برای شما باقی نمی گذارد. شما باید باور کنید که شما مسئول صد در صدی زندگیتان هستید . پیروزی ها و شکست شما تنها به شما و تصمیمات شما وابسته هستند نه دیگران .فرمول شانسهاردی شانس را یک پدیده اتفاقی نمیداند . اتفاقا برای شانس یک فرمول قطعی ارائه داده است. هاردی میگوید که اگر آمادگی برای پیشرفت شخصی شما با داشتن نگرش متفاوت و مثبت همراه شود ، علاوه بر آن فرصت ها شناسایی و استفاده شوند و همه این ها با عمل شما همراه شود ، شانس ایجاد می شود.جادوی نوشتنهاردی نوشتن تمام جزییات روزمره را یک بازدارنده قوی از ایجاد تصمیمات اشتباه می داند. او به مخاطبانش پیشنهاد می کند که نوشتن را شروع کنند و تمام جزییات روزمره خود را در یک دفتر بنویسند . تمام هزینه هایی که در روز می پردازد ، تمام غذاهایی که میخورند و امثال اینها. جادوی نوشتن کارهای روزانه در تداوم آن است در غیر این صورت نتیجه ای نخواهد داد. هاردی پیشنهاد می کند که در ابتدا برای سه هفته تمام جزییات را در دفتر خود یادداشت کنید. عادات و رفتاری که به دنبال تغییر آن هستید و 3 عملی که همین الان می توانید مسئولیت صد در صدی آن را بپذیرید را بنویسید .استراتژی از بین بردن عادات بدبرای از بین بردن عادات بد باید محرک های خودتان را بشناسید . برای مثال شما باید ریشه سیگار کشیدنتان را پیدا کنید . ببینید چه چیزی شما را به سیگار کشیدن ترغیب می کند؟ در وهله بعدی شما باید همه جا را از محرک ها پاک سازی کنید. و در قدم بعدی جایگزین مناسبی برای آن ها پیدا کنید. شاید یک موسیقی ملایم ، دوش آب خنک یا پیاده روی کوتاه بتواند جایگزین خوبی برای سیگار کشیدن باشد. یادتان باشد که سنگ بزرگ نشانه نزدن است. آرام شروع کنید . به جای کنار گذاشتن سیگار در یک روز می توانید در ابتدا تعداد سیگار مصرفی روزانه تان را کاهش دهید .گام های کوچکنتایج فوری همیشه خوشایند نیستند. در اکثر مواقع ، اثر آن ها سریع از بین می رود. به عنوان مثال کاهش وزن ده کیلیویی در طول یک هفته می تواند به سلامت شما آسیب بزند. علاوه بر آن اگر شما موفق به انجام هدفتان که کم کردن ده کیلو در طول یک هفته است نرسید ، ناامید شده و خود را فردی بی اراده و نالایق می دانید در صورتی که مشکل از هدف گذاری شماست نه از اراده ی شما! در واقعیت این تغییرات طولانی مدت هستند که موفقیت های مثبت و ارزشمند را ایجاد می کنند. کتاب، کاهش وزن فردی به نام اسکات را به عنوان مثال آورده است . اسکات با حذف 125 کالری از غذای روزانه خود ، گوش کردن به پادکست و نوار های خودسازی و پیاده روی بیشتر در طول روز توانست در 31 ماه 15 کیلوگرم کم کند.هدف گذاریاهدافتان را مشخص کنید. زیرا وقتی اهدافتان را دقیق بشناسید می توانید بهتر روی آن ها تمرکز کنید. قانون جذب می گوید که هر چیزی شبیه به خودش را جذب می کند. هدفتان را پیدا کنید. ببینید چه چیزی شما را خوشحال می کند و تمام خصوصیات و رفتار های مورد نیاز آن را یادداشت کرده و سعی کنید آن ها را در زندگی خود پیاده کنید. سپس در کسب نتایج شکیبا باشید و عجله نکنید.تکانه بزرگاگر استمرار در انجام یک کار را حفظ کنید (عادت خوب ) ، یک ریتم پایدار پیدا خواهید کرد. در عین حفظ سرعت این ریتم به تصمیم گیری های درست ادامه دهید تا جایی که حس کنید چیزی جلودار شما نیست. رفتار های سالم شما برای شتاب گرفتن باید در برنامه روزانه شما جای بگیرد. برای برنامه ریزی روزانه واقع بین باشید و سعی نکنید که همه کار ها را در یک مدت زمانی کم انجام دهید . سعی کنید یک روتین خلق کنید که زندگی شما را سخت نکند و به شما فشار نیاورد.جامعه اطراف شماافرادی که با آن ها ارتباط دارید بیشترین تاثیر را در موفقیت یا شکست شما دارند. زندگی شما میانگین  5 نفریست که بیشترین ارتباط را با آن ها دارید . علاوه بر افرادی که روی شما تاثیر دارند، داده های اطراف شما نیز روی شما تاثیرگذارند. به جای شنیدن اخبار جنگ یا رکود اقتصادی یک موسیقی الهام بخش گوش کنید .خودتان را بپذیریددر زندگی تمام انسان ها موانعی وجود دارند. موانع را بپذیرید. مواجه شدن با موانع امری اجتناب ناپذیر است اما این شمایید که تصمیم میگیرید در مواجهه با آن ها تسلیم شوید یا آن ها را از میان بردارید.آمادگی بیشترهمیشه بیشتر از چیزی که باید و از شما انتظار می رود ،آماده باشید! نویسنده می گوید که سال های سال است که سخنرانی انگیزشی می کند و در این کار حرفه ایست. اما قبل از هر سخنرانی در مورد  دانشگاه یا موسسه ی محل سخنرانی ، مخاطبانش و … تحقیق میکند. این کار باعث شده که راحت تر و تاثیرگذار تر با مخاطبانش ارتباط برقرار کند.در نهایت نویسنده ادعا میکند که شکیبایی و پیشرفت پیوسته شما را به جایی می برد که می خواهید بروید.</description>
                <category>معرفی کتاب ( کتاب خوب بخوانیم )</category>
                <author>معرفی کتاب ( کتاب خوب بخوانیم )</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jul 2021 15:48:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نتیجه گیری از کتاب شازده کوچولو</title>
                <link>https://virgool.io/@alidabiri1374/%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%AC%D9%87-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-bgb2fdhkkzfu</link>
                <description>انسانها را از طریق ویژگی های ظاهری انها همانند قد ، وزن ، اعداد و ارقام نمیتوان شناخت و برای آشنایی با انسانها بهتر است از علایق و استعداد های او سوال کرد.معیار قضاوت دیگران را حرف های انها قرار ندهیم بلکه معیار، کارهایی که آنها انجام می دهند باشد . در کتاب می خوانیم که اگرچه گل سرخ با حرف هایش دل شازده کوچولو را شکسته بود ولی با عطر خوشی که از خود بروز می داد موجب شادی شازده کوچولو شده بود و بهتر بود شازده کوچولو به جای توجه به حرف های رنجاننده گل سرخ که منجر به رها کردن گل سرخ توسط شازده شده بود ، به روح زیبای گل سرخ که در پس حرف های زننده اش بود توجه می کردتنهایی به معنای نبود آدم ها در کنار انسان نیست . بلکه انسانهایی  وجود دارند که اگرچه آدم هایی زیادی اطرافش هستند ، ولی احساس تنهایی می کندهمه ما باید در قبال چیزهایی که اهلی کرده ایم احساس مسئولیت کنیم و باید بدانیم زمانی که به فردی محبت کردیم و به او عشق ورزیدیم تا ابد نسبت به او مسئولیم و دیگر نمی توانیم او را رها کنیمخلاصه کتاب شازده کوچولو</description>
                <category>معرفی کتاب ( کتاب خوب بخوانیم )</category>
                <author>معرفی کتاب ( کتاب خوب بخوانیم )</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jul 2021 09:57:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنی و تلفظ صحیح اسامی شخصیت های رمان جای خالی سلوچ</title>
                <link>https://virgool.io/@alidabiri1374/%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D9%84%D9%81%D8%B8-%D8%B5%D8%AD%DB%8C%D8%AD-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%86-hjbktahdxerb</link>
                <description>سلوچ به معنای کوچ سالیانه ای است که عشایر در مناطق کوهستانی انجام می دهند ، در واقع سلوچ ترکیبی از دو کلمه سال و کوچ می باشد یعنی سلوچ = سال + کوچ . این اسم با توجه به حضور سلوچ در پایان داستان اسم با معنایی به نظر می رسد.مرگان – برای تلفظ صحیح کسره زیر میم گذاشته شود – در فرهنگ کرمانجی منطقه خراسان، به معنای کشنده شکار یا مرگ آفرین برای شکار است .البته محمود دولت آبادی در مورد نام مرگان می گوید :زمانی که کودک بوده از پدر و مادر خود و گهگاهی از دیگران نام مرگان را می شنیده ، پدرش معتقد بود که مرگان به معنای کشنده شکار است .و این نام در ذهن کودکانه دولت آبادی تاثیری ویژه گذاشته بود و هرگاه در گفتگوها در مورد توانایی زن صحبت می شد ، در نظرش، مرگان یک نام که در برگیرنده همه توانایی ها بود، می آمدزمینج : نام روستایی که که اتفاقات داستان در آن رخ می دهد . محمود دولت آبادی در مورد انتخاب نام زمینج برای روستا می گویدزمینج اسمی غیر واقعی است که از ترکیب کلمه زمین با حرف ج ایجاد شده( زمین + ج )، علت افزودن حرف جیم هم به خاطر ایجاد یک حالت گیرایی در آن است ، همانند کلمات چنگک و قلابابروا : نویسنده کتاب می گوید :معمولا برخی اسامی به قرینه اسم واقعی شخص برای او ساخته می شود و معمولا برخی اشخاص با توجه به رفتار و قد وقواره هر فرد ، برای او لقب هایی می سازند ، همانند شخصیت عباس در این داستان که بعد از افتادن در چاه ،به او لقب پشمال داده می شود. ابروا هم از این دست اسامی است .نویسنده گمان می برد که اسم واقعی ابروا ، ابراهیم باشدخلاصه کتاب جای خالی سلوچمعرفی کتاب</description>
                <category>معرفی کتاب ( کتاب خوب بخوانیم )</category>
                <author>معرفی کتاب ( کتاب خوب بخوانیم )</author>
                <pubDate>Sun, 04 Apr 2021 11:54:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی شخصیت های رمان جای خالی سلوچ</title>
                <link>https://virgool.io/@alidabiri1374/%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%86-z3sqkmjhnnum</link>
                <description>شخصیت هایی که در داستان جای خالی سلوچ حضور دارند عبارت اند از  : سلوچ، مرگان، عباس، ابراو، هاجر، مولا امان، علي گناو،سالار، كربلايي دوشنبه و …سلوچ : شوهر مرگان و پدر عباس و ابروا و هاجر است که به علتی نامعلوم – البته با جلو رفتن داستان علت این ناپدید شدن تا حدودی روشن می شود – ناپدید می شود،سلوچ در داستان به صورت مستقیم حضور ندارد ولی از روی  ماجراهایی که در طول داستان اتفاق می افتد می توان به شخصیت سلوچ پی بردمرگان : مادر خانواده است که در زمان ناپدید شدن شوهرش دشواری های زندگی به گردن او می افتد و سعی می کند برای فرزندان خود شغلی دست و پا کند تا در تامین هزینه های روزمره کمک خرج او شوند . سختی های تامین معاش از یک طرف و حرف و حدیث های اهالی بد نظر روستا از طرف دیگر موجب آزردگی خاطر مرگان و فرزندانش می شود ، البته ناگفته نماند مرگان و فرزندانش به شنیدن این حرف و حدیث ها عادت کرده اند و گاهی با شنیدن این صحبت ها به سادگی از کنار آن عبور می کنندعباس : پسر بزرگ خانواده که به گونه ای شخصیت منفی داستان نیز می باشد . عباس بعد از ناپدید شدن پدر ، نه تنها کمکی به اهالی خانواده نمی کند بلکه با قماربازی و دزدی هایش، باری بر بارهای اعضای خانواده می افزاید و بعد از اتفاقی که در اثنای داستان برایش می افتد به یک انسان گدا صفت تبدیل می شود که چشم از اندک امکانات مانده برای خانواده نیز بر نمی داردهاجر : دختر مرگان و سلوچ، با اینکه سن و سال کمی دارد برخلاف میل باطنی به عقد علی گناو میانسال در می اید.کربلای دوشنبه : پیرمردی که به دیگران پول قرض می دهد و در عوض از انها سود می گیرد ، مدتیست عروسش او را از خانه بیرون کرده و جایی برای زندگی ندارد ،به همین دلیل، هم سفره ی خانواده مرگان می شود . البته بعد از مدتی ابروا او را از خانه بیرون می کندخرید کتاب</description>
                <category>معرفی کتاب ( کتاب خوب بخوانیم )</category>
                <author>معرفی کتاب ( کتاب خوب بخوانیم )</author>
                <pubDate>Sun, 04 Apr 2021 11:53:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب جای خالی سلوچ</title>
                <link>https://virgool.io/@alidabiri1374/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%86-ixn6qxbvlbna</link>
                <description>در این مقاله به معرفی کتاب جای خالی سلوچ می پردازیمداستان کتاب در روستایی به نام زمینج و با رفتن سلوچ اغاز می شود ، مردی که شغلش گچ کاری و تنورسازی ومغنی گری است ولی نمی تواند برای خود کاری پیدا کند و برای تهیه مایحتاج زندگی و سیر کردن شکم اعضای  خانواده به سختی افتاده و این اواخر نیز از سالار عبدالله ( یکی از شخصیت های کتاب ) مقداری پول قرض می کند.مردی که در نهایت به علت خرد شدن غرور مردانه اش در یک  صبح روز زمستانی خانواده را رها کرده و ناپدید می شود. بعد رفتن سلوچ مرگان می ماند با چندین بچه بزرگ کوچک به نام های عباس، ابروا و هاجر به همراه قرض و بدهی های که از زمان سلوچ  باقی مانده ، بدهکارانی که به ظروف مسی خانه مرگان نیز رحم نمی کنند .مرگان با رفتن سلوچ  در میان آشنایان و همسایه ها غریب می ماند و مورد هجوم نگاه و نیت های ناپاک آنها قرار می گیرد .  زنی که برای تهیه خرج و مخارج زندگی سختی های بسیاری می کشد و از انجام هیچ کاری دریغ نمی کند و به کارهای همانند گچ کاری و … که بسیار طاقت فرسا هستند تن می دهد . او برای مدیریت کردن دخل و خرج زندگی می خواهد فرزندان را به کار جمع آوری هیزم  و فروش آن مشغول کند ولی عباس پسر بزرگ خانواده ، که با رفتن پدر حس رهایی از بند پیدا می کند ، تن به کار نمی دهد و وقت خود را صرف قماربازی و خوش گذردانی و تن پروری می کند. پسر کوچکتر یا همان ابروا  با اینکه قد و قواره ی کوچکی دارد ولی کاری تر از برادر بزرگترش است و در خرج و مخارج به مادر کمک می کند و سختی زندگی را همراه مادر و خواهرش به دوش می گیرد .علی گناو همسایه مرگان که مردی میانسال است در اثر صحبتهای زن قبلی اش ، مادرش را از خانه بیرون می کند و مادرش در اثر زندگی در خرابه از دنیا می رود ، او که زنش را مقصر مرگ مادرش می داند ، زنش را به شدت مورد ضرب و شتم قرار داده به طوری که زنش علیل می شود. علی گناو در فکر ازدواج مجدد است به همین دلیل پیشنهاد ازدواج با هاجر که دختری نوجوان است را به مرگان می دهد ولی مرگان به شدت با این درخواست علی گناو مخالفت می کند ولی علی گناو با صحبت هایی همچون اینکه خانواده مرگان احتیاج به یه بزرگتر دارد تا از انها مراقبت کند و قول یافتن کار برای  عباس و ابروان ، رضایت مرگان را جلب می کند . سرانجام علی گناو ، هاجر را به عقد خود در می آورد و هاجر به جای ازدواج با پسر دلیری که از اعماق وجود دوستش داشت، مجبور می شود زن دوم علی گناو میانسال شود.بعد ازدواج ، علی گناو ابروان را در حمام عمومی خود مشغول می کند و عباس را شتربان شترهای پسر عموی خود می کند .در ادامه داستان مسئله انقلاب سفید و تقسیم اراضی پیش می آید که بزرگان روستا و کدخدا قصد خرید و یکپارچه سازی زمینی به نام خدا زمین را در سر می پرورانند ، تا بتوانند از دولت وامی گرفته و در کل خدا زمین پسته پرورش دهند .این زمین در گذشته به چندین قسمت تقسیم شده و در اختیار رعیت آن روستا قرار گرفته بود ولی کدخدا و بزرگان روستا سهم هریک از اهالی را از آنها خریداری میکنند ولی مرگان با فروش زمین خود مخالفت کرده و تن به فروش زمین خویش نمی دهد ولی کدخدا و بزرگان روستا از طریق پسران و داماد مرگان زمین را از چنگ مرگان خارج می کنند . آنها دو دانگ زمین را از عباس می خرند و دو دانگ دیگرش را از ابروان با دادن وعده های همچون استخدام او به عنوان راننده تراکتوری که قرار است زمین های پسته را شخم بزند ، خریداری می کنند . یک دانگ دیگر که سهم هاجر است را نیز از طریق شوهر هاجر خریداری می کنند . تنها یک دانگ از زمین برای مرگان باقی مانده که آن یک دانگ هم به زور پسرش تحت مالکیت بزرگان روستا قرا می گیرددر نهایت در خدا زمین نهال پسته کاشته می شود و ابروان نیز راننده تراکتور می شود ولی بعد از مدتی ،یکی از شرکا به نام میرزا حسن وامی که از دولت گرفته شده بود را اختلاس کرده و ناپدید می شود . در اثر این اختلاس ، ابروا نیز که راننده تراکتور باغ پسته بود بیکار می شود .عباس که به شغل شتربانی مشغول است در یک روز  مورد حمله ی شتری قرار میگیرد و برای فرار از مهلکه خود را به درون چاهی می اندازد . چاهی که در آن دو مار افعی نیز بودند و در اثر ترس از این دو مار و شتری که به او حمله کرده بود تمام موهایش سفید می شود ، به گونه ای که بعد این اتفاق دیگر نتوانست کار شتربانی را ادامه بدهد و خانه نشین شد.سرانجام داستان بدین صورت است که برادر مرگان که نامش مولا امان است ، به مرگان می گوید که سلوچ را در شاهرود دیده است . مرگان حرف برادرش را باور میکند . و نزد عباس رفته و به او می گوید که به همراه ابروا ، تصمیم به مهاجرت از روستا گرفته اند . عباس از مادر دو خواسته دارد، اول اینکه هراز چندگاهی برایش پول بفرستد و دوم اینکه ، در صورت دیدن سلوچ ،از او کاغذی بگیرد که سلوچ در آن کاغذ ، خانه روستا را به نام عباس زده باشد .مرگان از همه چیز خود ، حتی عباس و هاجر می گذرد و با پسر دومش ابروا راهی می شوند که در راه سلوچ را می بینندبرای مطالعه خلاصه کتابهای بیشتر ، لطفا بروی لینک رو برو کلیک کنید                      مجله اینترنتی کتاب خوبخلاصه کتاب شازده کوچولوخلاصه کتاب جای خالی سلوچخلاصه کتاب 1984خرید کتاب با تخفیف خرید کتاب خرید اینترنتی کتاب فروشگاه کتاب</description>
                <category>معرفی کتاب ( کتاب خوب بخوانیم )</category>
                <author>معرفی کتاب ( کتاب خوب بخوانیم )</author>
                <pubDate>Sat, 03 Apr 2021 15:24:38 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>