<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی دولیخانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alidolikhani</link>
        <description>یک نفر انسان معمولی علاقه‌مند به ادبیات، سینما، عکاسی و هنر؛ اینجا عکس‌‌‌ها و نوشته‌هایی از خودم و دیگران با شما به اشتراک می‌ذارم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 05:16:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1295764/avatar/8zDxB2.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی دولیخانی</title>
            <link>https://virgool.io/@alidolikhani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گذشتۀ نزدیک</title>
                <link>https://virgool.io/@alidolikhani/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%DB%80-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-whutgd7by7jb</link>
                <description>عکسی از علی دولیخانیگذشتۀ مننزدیک‌تراز امروز؛یکی است با منامروز من استفردای من استدیروزهمه چیز من است.نوشته:علی دولیخانی «شیدا» - نوزدهم آبان‌ماه یکهزار و چهارصد خورشیدیعکاس: علی دولیخانی - هشتم نوامبر 2021</description>
                <category>علی دولیخانی</category>
                <author>علی دولیخانی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Nov 2021 18:05:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها، آرام، محکم</title>
                <link>https://virgool.io/@alidolikhani/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%85-jxzxuhjjmduh</link>
                <description>عکس از علی دولیخانیتنهاآراممحکمایستاده‌امتوبا خیال آسودهبندهایت را ببندمسیرناهموار است.نوشته: علی دولیخانی«شیدا» - نوزدهم آبان‌ماه یکهزار و چهارصد خورشیدیعکس: علی دولیخانی - هشتم نوامبر 2021 - بندرعباس</description>
                <category>علی دولیخانی</category>
                <author>علی دولیخانی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Nov 2021 17:43:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تماشای تو</title>
                <link>https://virgool.io/@alidolikhani/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-lfz1yxvypos2</link>
                <description>به تماشای تو نشستماما... - دریغ که نرگسِ مهربانتبه من ننگریستبه کودکان اندیشیدکه باید نهالی داشته باشندتا زندگی را بنگرنداز وجودتمایه حیات بخشیدیو چون ابرِ پاییزیباریدی!و من سراپا غرق در تماشای توبه اندیشۀ بوسه‌ای بودمبوسه‌ای که ستایش کندمهر و مه سیمای تو رااما نزدیک که شدمبه دور رفتمزیرا که در عمق وجودتچیزی را یافتمفراتر از افکار رویه زندگیمن در توعشق را دیدموَاللَّهُ يُحِبُّ إغاثَةَ اللَّهفانِرا دیدمو به خود گفتمخاموش!و تو آرام گفتی:تو هم می‌توانی- دستت را به من بدهو من دست‌های تو رادریافتمو به جهانی دیگرسفر کردم.اکنون نیزدر جستجویچیزی فراتر از جهان پیشهستم.علی دولیخانی «شیدا»(پانزدهم آبان‌ماه یکهزار و چهارصد – بندرعباس)</description>
                <category>علی دولیخانی</category>
                <author>علی دولیخانی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Nov 2021 00:16:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاه یا سفید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alidolikhani/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-mjswhihkd7pf</link>
                <description>عکاس: علی دولیخانی به چه می‌نگری؟به آفتاب؟کدامین آفتاب؟به دنبال نور می‌گردی؟به آغوشت بنگر.(نوشته: علی دولیخانی«شیدا» - پاییز 1400)نام عکس: سیاه یا سفید؟عکس: علی دولیخانی - پاییز 1400</description>
                <category>علی دولیخانی</category>
                <author>علی دولیخانی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Nov 2021 03:50:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به آینه بنگر</title>
                <link>https://virgool.io/@alidolikhani/%D8%A8%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%86%DA%AF%D8%B1-xmw3imhisur7</link>
                <description>عکاس: بابک فتلاحیدر جایگاه نخستکه پیمانه‌های قضا رادر نهانم می‌نهادندمَلکی آمد و گفت:– جهانش ظلمتمن به خود لرزیدمشبنم از غنچۀ نشکفته منافتاد بر زمین و صدایی کرد اندوهگینناگاه مَلک گفت:– عجب!دستی بر بالش کشیدچشم خود بستلحظه‌ای زمزمه‌ای گفت و رفتمن اما مثل برگِ پاییزیغمِ هجرانی داشتمکه خود از آن مطلع نبودم.□سال‌ها گذشت…و من به رستگاری رسیدماما جهان همچنان برایم ظلمت بودآینه تنها یک تصویر نشانم می‌دادسیاهی!تا سرانجام روزی که در آن جمعحس آشنایی با تو یافتمتو با من گوش شدیو به آواز خسرو نشستیمن برایت از عشق‌ها خواندمتو نیز در آغوشم به خواب رفتیخوابی عمیقو طنین نفس‌هایت مرا از پای در آورداما ترسِ این جهان ظلمترخصتِ فریاد نداد!و صدا در دهانم خاموش ماندتا آن شبکه من هراسان، حیراندر کنج خود می‌چرخیدمتو بال‌های پرشکوهت را گشودیو مرا سراسر غرق در «نور» خود کردیاما همچنان ترسِ ظلمتدلم را می‌لرزاندو مرا به سوی پرتگاه می‌کشیدتا آنکه لب به سخن گشودی-به آینه بنگرو من به سراغش رفتمهرچه غبار و غم بر آن نشسته بود زدودمو نگاهی به خویش انداختم– آری، راست می‌گوییو حیران ماندمآیا به درستی می‌دیدم؟یا که در خواب بودمکه تو به آواز خوشی گفتی– بیداری جانمو من زندگی را یافتمآن «زمزمه‌ای» مَلک راو سپس به پرستش تو نشستمتو که در این عالمنور زندگی را به من تابیدیو مرا از ظلمت رهانیدی.حال چه خوش استنگریستن در آینه،که با هرنگاهتو را و زندگی رابا چشم‌های فانیمی‌توان دید.«علی دولیخانی»عکاس: بابک فتلاحی(چهاردهم مهرماه یکهزار و چهارصد – بندرعباس)</description>
                <category>علی دولیخانی</category>
                <author>علی دولیخانی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Oct 2021 23:35:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>