<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی گروسی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aligaroosi</link>
        <description>ذره‌ای در کهکشان، کهکشانی از ذره‌ها</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-08 02:15:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/47501/avatar/nqs3xX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی گروسی</title>
            <link>https://virgool.io/@aligaroosi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>می‌خواهی به من بگویی هیچکس آن بیرون نیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aligaroosi/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%B3-%D8%A2%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ohelj8mb3g0v</link>
                <description>یک.شاید نام این مسئله‌ی فلسفی را شنیده باشید -- مسئله‌ی «دیگر اذهان» یا &quot;Other Minds&quot;. سوالی که در نگاه اول، پرسیدنش انگار فقط از آن دسته انسان‌هایی برمی‌آید که دچار اسکیزوفرنی(آن هم از نوع شدید) هستند:«چه شواهدی وجود دارد که موجودی آگاه و دارای تجربه‌ی ذهنی به جز خود من در دنیا وجود داشته باشد؟» یا «آیا من تنها موجود دارای ذهن در دنیا هستم؟»بله، ممکن است که تمامی انسان‌های دیگر ربات‌هایی از جنس پوست و خون و گوشت و استخوان ولی بدون تجربه‌ی ذهنی باشند. زامبی‌هایی که زنده‌اند ولی ذهن ندارند، صرفاً شبیه موجودی آگاه واکنش نشان می‌دهند. حتی ممکن است که همه‌ی دنیای اطراف از جمله انسان‌های دور و برم و حتی فضا و مکان و زمان و اشیاء برساخته‌ی ذهن من باشند و ما به ازای بیرونی‌ای وجود نداشته باشد!من اما در این نوشته کاری به این ندارم که این مسئله آیا سوالی معتبر یا حتی معنادار است یا نه. من مسیر فکری دیگری مد نظر دارم. این مسئله که جواب دادن به این سوال خیلی هم سرراست نیست، نشانه‌ی مهمی است. چرا نمی‌توان به راحتی به این سوال جوابی قانع‌کننده داد؟دلیل اینکه جواب دادن به این سوال ساده نیست این است که تجربه‌ی ذهنی، تمامی احساسات و ادراک و درد و لذت من مسئله‌ای به شدت درونی و شخصی است. مغز من در درون فضای تاریک و مرطوب جمجمه‌ام گیر کرده است. من، هیچ راهی، مطلقاً هیچ راهی برای شناخت چیزی بیرون از خودم ندارم به جز از طریق تجربه‌ی شخصی خود. هیچوقت نمی‌توانم بفهمم تجربه‌ی «دیگری بودن» چگونه است و هیچ کس نمی‌تواند تجربه‌ی «من بودن» را داشته باشد. من در تاریکی، در تنهایی مطلق ایستاده‌ام و رو به رویم تا ابد نیستی و مغاک است. دیگری دیگری است و من منم و هرگز این دو ذهن با هم ارتباطی مستقیم و بی‌واسطه ندارند.احتمالاً شنیده‌اید که تجربه‌ی ذهنی شما از یک رنگ خاص، مثلاً رنگ قرمز ممکن است متفاوت باشد. هم شما و هم دوستتان این طول موج خاص از نور را همیشه با یک تجربه‌ی ذهنی خاص می‌بینید، همیشه برای شما قرمز قرمز است. ولی هیچ تضمینی وجود ندارد که قرمز شما همان قرمز دوستتان باشد. نه فقط رنگ‌ها که حتی این آزمایش ذهنی را می‌توان به تجربه‌ی شکل‌ها، بافت اشیاء و هر عنصر تجربی‌ای گسترش داد. قسمت ترسناک ماجرا همینجا است، چه دوستتان یک زامبی بدون ذهن باشد، چه دارای تجربه‌ی خاص خود چه حتی دارای تجربه‌ای دقیقاً مشابه تجربه‌ی شما، راهی برای دانستن آن نیست. وادی ذهن سرزمین ماده نیست و مشاهده و علم راهی در آن سرزمین پیش نخواهند برد. من چه در دنیا تنها موجود دارای ذهن باشم، چه اذهان دیگری هم وجود داشته باشند ولی با تجربه‌ای متفاوت یا حتی اگر تجربه‌ی ذهنی‌ام چندان تفاوتی با بقیه‌ی موجودات نکند، در هر صورت این را نخواهم دانست و در هر صورت، در زندان ذهن خود گیر کرده‌ام. این، موضوع جستار امروز است: تنهایی اگزیستانسیال.دو.جواب‌های متنوعی به مسئله‌ی دیگر اذهان داده شده است. یکی از این جواب‌ها این است که در دنیا فقط یک ذهن وجود دارد و آن بین تمامی موجودات مشترک است. تمامی دنیا یک ذهن بزرگ است-- سنگ‌ها، رودخانه‌ها، گربه‌ی خانگی‌تان. و هر کدام با توجه به  تجربه‌ی خاص خود، بودن خود را تجربه می‌کنند. قاعدتاً برای موجوداتی که قدری پیچیده‌تر هستند و دنیای بیرون را در مغز خود مدل‌سازی می‌کنند، این تجربه پیچیده‌تر است. برای موجوداتی که دارای خودآگاهی هستند و حتی مدل خود از دنیا را هم، مدل می‌کنند این باز پیچیده‌تر و شاید حتی غنی‌تر است. برای یک سنگ چطور؟ احتمالاً یک سنگ هم تجربه‌ی سنگ بودن دارد، ولی این تجربه به شدت ایستا و با تغییرات بسیار آرام است. در نتیجه، غنای تجربه احتمالاً بسیار کمتر از یک موجود پویا مثل انسان است. من یکی که دلم نمی‌خواست سنگ باشم.حتی نکته‌ی دیگری که گفتنش خالی از لطف نیست این است که یک سیستم نورونی پیچیده در دستگاه گوارش شما وجود دارد. سیستمی که با روده و باکتری‌های روده‌ی شما برهمکنش دارد. اثر این سیستم تا جایی مهم تلقی شده که بعضی از پزشکان برای درمان افسردگی، راه‌هایی برای تغییر میکروبیوم روده دارند که در نتیجه، سیستم نورونی روده‌ی شما را بهبود بخشیده و منجر به بهبود افسردگی‌تان می‌شود.حال سوال اصلی اینجا است که چقدر از تجربه‌ی شخصی شما در اثر پردازش اطلاعات در مغزتان مربوط به مغزتان است، و چه مقدار مربوط به نورون‌های دستگاه گوارشی‌تان؟ چقدر از شما در مغزتان است و چقدر در روده‌تان؟ آیا فقط نورون‌ها اطلاعات را پردازش می‌کنند یا سلول‌های دیگر هم نقشی در این مسئله دارند؟ آیا اصل آگاهی و ذهن مربوط به پردازش اطلاعات است یا هر موجودی، حتی بدون مغز نیز، دارای ذهن است و صرفاً موجودات پیچیده‌تر تجربه‌های پیچیده‌تری دارند؟ شاید هم شما یک موجود یک‌پارچه نیستید و هر بخشی از مغز و بدن شما برای خودش آگاه است و همه‌ی بخش‌های مغز و بدنتان در حال همکاری و رقابت با هم هستند، موجوداتی جدا جدا که شما دسترسی به تجربه‌ی آن‌ها ندارید، فقط خودتان را به عنوان یه کلّ متشکل از اجزاء درک می‌کنید. شاید شما مجموعه‌ای از هزاران موجود زنده و هزاران ذهن کوچک هستید، ولی در لحظه به آن آگاه نیستید و فقط نتیجه‌ی تعامل این اجزاء را می‌بینید، که قاعدتاً به این نتیجه‌ی برهمکنش‌ها می‌گویید «خود».سه.فلسفه‌ی ذهن جالب است، ولی در نهایت چیزی که برای من مهم است تعامل با اضطراب وجودی و اگزیستانسیال است. در اینجا، مسئله‌ی تنهایی.بله، ممکن است که من در یک شبیه‌سازی کامپیوتری باشم و تمام موجودات زنده در دنیا به جز من، شبیه NPCهای بازی Grand Theft Auto باشند و بدون ذهن. شاید هم تمامی دنیا یک ذهن بزرگ است. شاید هم هر راه حل علمی-تخیلی و احمقانه‌ی دیگر. مسئله‌ی تنهایی امّا، چیزی بیش از بازی ذهنی است. مسئله‌ی تجربه‌ی من به عنوان نویسنده‌ی این متن(علی گروسی) است. مسئله‌ی من این است که آیا تمام هر چه که هست همین است؟ یا شاید تمام این‌ها ساخته‌ی «ذهن در خمره‌»ی من است-- جایی در یک دنیای واقعی‌تر، ذهن من در یک خمره قرار دارد و در حال خیال‌پردازی است و تمام این دنیای اطراف من را به وجود آورده. یک تجربه‌ی ذهنی و فقط ذهنی، بدون ما به ازای واقعی.چهار.فکر می‌کنم ژیژک بود که می‌گفت که «ایمان برای بی‌باوران است». من در حال حاضر لپ‌تاپم رو به رویم است. این را می‌دانم. شما دارید این متن را-شاید سرسری و شاید با اشتیاق- می‌خوانید. شما به این گزاره که «در حال خواندن این متن هستم» باور دارید ولی هیچ انتخابی نکرده‌اید که به این گزاره باور داشته باشید. حتی اگر مجبورتان هم کنم، نمی‌توانید به عکس آن باور داشته باشید. خب، بدیهی است. و البته که چه فضیلتی در باور وجود دارد وقتی انتخابی در کار نیست؟ از سوی دیگر، ایمان یعنی انتخاب. انتخاب در تاریکی مطلق و بدون هیچ شواهدی. جایی که با دو گزینه رو به رو می‌شوی، هیچ کدام شواهدی به نفع خود ندارند، یا در مثال مسئله‌ی دیگر اذهان، اصلاً نمی‌شود که شواهدی به نفعشان وجود داشته باشد. ولی شما اینجایید، دوستان و خانواده‌ی خود را دوست دارید و به آن‌ها کمک می‌کنید. بله، شواهدی قانع‌کننده وجود ندارد، ولی شما به وجود دیگر اذهان ایمان دارید و گونه‌ای زندگی می‌کنید که گویی این تنها حقیقت موجود است.من به چه ایمان دارم؟ به چیزی ورای خودم. موجودی غیر قابل وصف. به چیزی ورای دنیای ذهنی خودم. انتخاب می‌کنم که دنیا بسیار بزرگ‌تر از من و تجربه‌ی من است و من در مقابل کلیت و عظمت این موجود، موجودی که حتی نمی‌توان او را شناخت، کوچکم. من تعبّد را این گونه می‌فهمم. تعبّد فقط برای ناباوران معنا دارد.پنج.ممکن است بپرسید «ایمان داشتن به چیزی که غیر قابل توصیف است چه تفاوتی در زندگی من ایجاد می‌کند؟». و این سوالی است منطقی. ولی اینجا جایی ورای منطق(نه ضد منطق) است. در اینجا من پس از مواجهه با حقیقت هستی، و پس از درک کردن این که این حقیقت درک‌ناشدنی است، دچار حسی می‌شوم که انگلیسی‌زبانان به آن Awe می‌گویند. نمی‌دانم ترجمه‌ی دقیق آن به فارسی چیست. شاید «حیرت». می‌دانم در عربی به آن «خشوع» می‌گویند. حس مواجهه با چیزی غیر قابل توصیف و بزرگ‌تر از خود. وقتی که حس می‌کنم جزئی از چیزی بزرگ‌تر هستم. این مواجهه با امر قدسی، حیرت‌برانگیز است.و تنها واکنش منطقی در مواجهه با امر درک‌ناشدنی سکوت است. انجیل می‌گوید عیسی روی صلیب فریاد زد: «پدر من، پدر من، چرا مرا رها کرده‌ای؟» بخش مهم ماجرا این شکایت عیسی از خداوند نیست. قسمت مهم اینجا است که می‌دانیم هیچ جوابی به او داده نشد. سکوت محض. خداوند قرار نبود که با معجزه و فرشتگان و پرتو نور از او دلجویی کند. سکوت، کاری مقدس است. چه برای عاشق و چه برای معشوق. و موجود قدسی جز از طریق سکوت راهی برای مکالمه با ما ندارد، تنها راه ارتباطی بین محدود و نامحدود. فقط از آن طریق است که خود را همانگونه که هست نشان می‌دهد، بدون واسطه. شاید بهترین جواب برای مسائل اگزیستانسیال همین سکوت باشد، و تلاش برای دیدن در تاریکی به جای دنبال نور گشتن. شاید در نهایت چشممان به تاریکی عادت کند و بتوانیم زیبایی را در تاریکی ببینیم.شش و پایان.در جستار «مرگ و جهان‌های موازی» اشاره کردم که مونتنی، فیلسوف مورد علاقه‌ی من، در نهایت رویکردی سلبی به مرگ داشت: آن را مهم می‌شمرد، ولی نمی‌گذاشت حواسش را از زندگی پرت کند. زندگی خوب زندگی‌ای است که چه بدانی ده دقیقه دیگر قرار است بمیری، چه ده سال دیگر و چه اینکه تا ابد زنده بمانی، فرقی برایت نکند. در نهایت اهمیت چندانی ندارد، همین لحظه مهم است. و در نتیجه مونتنی دوست داشت که مرگ در حالی به سراغش بیاید که در حال انجام روزمره‌ترین کار ممکن(کاشتن کلم در باغچه‌ی خود) است، در حالی که حتی صدای پای آمدن فرشته‌ی مرگ را نمی‌شنود. شاید اضطراب تنهایی، اضطراب انتخاب و اضطراب بی‌معنایی هم مانند اضطراب مرگ، اضطرابی بی‌مورد باشد. گونه‌ی انسان تفکر انتزاعی یافته و حالا که به تمام شدن زندگی‌اش(یا تنها بودنش یا مختار بودنش یا بی‌معنا بودن زندگی‌اش) آگاه شده شروع می‌کند به ترسیدن. در صورتی که این یک عارضه‌ی جانبی است. عارضه‌ی جانبی به وجود آمده در اثر وجود مهارت تفکر انتزاعی. کیرکگارد در کتاب «سوسن دشت و پرنده‌ی آسمان» به ما همین را می‌گوید-- اینکه سکوت کنیم. و در سکوت، لحظه‌ای که دیگر تفکر نمی‌کنیم و نظاره‌گر هستیم، در همان لحظه که برای اولین بار تسلیم می‌شویم، به «ملکوت خداوند»[1] وارد می‌شویم. جایی که دیگر تفکر انتزاعی وجود ندارد. در واقع تفکر وجود ندارد. جایی که نظاره‌گر و تجربه‌گرم، نه سازنده‌ی ساختمان‌های فکری. آنجا ملکوت خداوند است. شاید در نهایت، بهترین جواب سکوت باشد. نمی‌دانم، ولی از جایی به بعد، دیگر اهمیت هم ندادم. زنده باد زندگی.سوسن دشت و پرنده‌ی آسمان1: نیازی نیست که مذهبی باشیم تا با متن سورن کیرکگارد احساس نزدیکی کنیم. او پدر اگزیستانسیالیسم است، فلسفه‌ای که به هیچ عنوان فلسفه‌ی متدینان نیست. از سارتر گرفته تا کامو، همه‌ی دنباله‌کنندگان کیرکگارد، انسان‌هایی مذهبی نبودند، ولی انگار که می‌توان دغدغه‌ها و استدلال‌های کیرکگارد را فارغ از زمینه‌ی مذهبی آن نگاه کرد و از آن ایده گرفت. الگو گرفت از نحوه‌ی فکر کردن او. به جای ملکوت خداوند می‌توانید هر عبارتی بگذارید و نتیجه تفاوتی نداشته باشد. </description>
                <category>علی گروسی</category>
                <author>علی گروسی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Apr 2025 23:15:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اضطراب مرگ و دنیاهای موازی</title>
                <link>https://virgool.io/@aligaroosi/%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C-kdiia4fzfhrf</link>
                <description>یک.«وقتی که من هستم، مرگ نیست. وقتی که مرگ باشد، من نیستم. پس چرا از چیزی بترسم که هیچوقت قرار نیست ملاقاتش کنم؟»اپیکور، فیلسوف یونانی قرن چهارم پیش از میلاد مسیحبگذارید همینجا یک چیز را روشن کنم. وقتی در مورد مرگ حرف می‌زنم منظورم فرآیند دردناک و عذاب‌آور مردن نیست، چون در آن حین هنوز زنده‌ایم. بله، دردناک است اما (تقریباً) غیر قابل اجتناب است. از سمتی، منظورم از مرگ سفری از این دنیا به دنیای آخرت نیست. البته که در تعالیم مذهبی مرگ صرفاً یک تغییر است، مثل عوض کردن لباس. لباس جسم را از تن خود درمیاوری. هنوز هستی، وجود داری، فقط به شکل دیگر.اینجا منظور از مرگ نیست شدن است، یا به طور دقیق‌تر: احتمال این که پس از مرگ دیگر نباشیم. بالاخره هیچ چیز را نمی‌شود با قطعیت گفت، مخصوصاً این مسئله. در هر صورت این ترس فلج‌کننده است.Vanitas Still Lifeدو.چرا باید از مرگ بترسم؟ اپیکور می‌گوید از مرگ نترس، زیرا هرگز آن را ملاقات نخواهی کرد. نبودن دردناک نیست و مهم‌تر از آن، هرگز نبودن را تجربه نخواهی کرد چون آن موقع که نباشی وجود نداری. ولی خب آقای اپیکور، با عرض معذرت باید خدمتت عرض کنم انسان‌ها لزوماً از خود نیستی نمی‌ترسند، از محدود بودن هستی‌شان می‌ترسند. اگر زندگی خود را دوست دارم خب دوست دارم تا ابد ادامه داشته باشد. اگر دارد بهم خوش می‌گذرد خب چرا یک مدت محدود؟ بگذار تا ابد خوش بگذرد. مرگ که بیاید داستان زندگی من همانجا قطع می‌شود، داستانی که می‌توانست ادامه داشته باشد. تا ابد.تا بحال به این فکر کرده‌اید که چرا وقتی یک فرد مسن از دنیا می‌رود نسبت به وقتی که یک کودک خردسال فوت می‌کند کمتر ناراحت می‌شویم؟ بله، اولی قابل پیش‌بینی است و دومی معمولاً غیر منتظره. اما انگار فقط این نیست. انگار کودک می‌توانست زندگی کند، مدرسه برود، دوست پیدا کند، عاشق بشود، ازدواج کند، بچه‌دار شود و در کل، زندگی کند. هزاران آینده‌ی احتمالی پیش روی کودک بود. و بله، ممکن بود که در یکی از این آینده‌ها هروئینی شود و توی جوی فاضلاب بمیرد ولی این انتخاب خودش بوده.مهم این است: می‌توانست ولی حالا که مرده دیگر نمی‌تواند. از سمتی فرد پیر خیلی هم از عمرش باقی نمانده بود، و با این وضع ناتوانی خیلی هم نمی‌توانست کار خاصی بکند. آینده‌های زیادی پیش روی او نیست، و همه شبیه به هم‌اند. در اکثر آن‌ها در حال گوش دادن به رادیو و غر زدن در مورد بی‌ بند و باری جوان‌ها و خواب نیم‌روزی است. او فرصت خود را داشته، اما کودک هرگز نداشته و نخواهد داشت.پس چرا باید از مرگ بترسیم و به حرف اپیکور گوش ندهیم؟ چون مرگ به خودی خود بی‌معنا است اما محدود بودن زندگی است که ترس دارد.سه.خب اپیکور هم بیکار ننشسته. بالاخره این جواب‌های ما را از بر است. جواب او بسیار ساده است:تمام نسخه‌های خودت را در دنیاهای موازی تصور کن: نسخه‌ای از تو که در آمریکا متولد شده. نسخه‌ای از تو که هزاران سال پیش در روم باستان متولد شده. هزاران هزار نسخه از تو می‌توانست وجود داشته باشد. نسخه‌ای از تو که در سرزمین میانه در دنیای آردا متولد شده. نسخه‌ای از تو که یازده سالگی برایش نامه‌ی هاگوارتز می‌آید. و خب، حقیقت ناراحت‌کننده این است که فقط یک نسخه از تو وجود دارد، و آن همین نسخه از تو است. چرا از مرگ خودت ناراحت می‌شوی؟ مگر نه اینکه مرگ یعنی نبودن همین نسخه از تو؟ خب، درست نگاه کن: هزاران نسخه از تو در دنیاهای موازی می‌توانستند باشند ولی نیستند.تو به اندازه‌ی تمام نسخه‌های موازی از خودت که جای آن‌ها زندگی نکرده‌‌ای مرده‌ای. حالا اگر بمیری، هزاران هزار نسخه از تو دیگر وجود ندارند، به علاوه‌ی این یکی. آن قدر هم فرق نمی‌کند. اگر دنبال بی‌نهایت بودنی، حتی همین الان که زنده‌ای بازی را باخته‌ای.چهار.جواب ما به آقای اپیکور این است که خب آخر آن نسخه‌ای از من که می‌توانست در آمریکا به دنیا بیاید که دیگر من نیست! من اینم. اینی که الان هستم. اینی که می‌بینی. با تمام تاریخچه‌ی خودم. با همه‌ی تروماهای کودکی‌ام و خاطرات خوشم. من نسبت به نسخه‌ی دنیای موازی خودم احساس نزدیکی نمی‌کنم، اما دلم برای خودم که دیگر نخواهم بود می‌سوزد.اما اینجا آقای اپیکور کار را تمام می‌کند. من را با حقیقتی مواجه می‌کند در مورد ذات زندگی. این که هر لحظه، هر انتخابی که من می‌کنم، علی‌های آینده را به دنیا می‌آورد یا از دنیا می‌برد. یعنی چه؟ خوب گوش کنید.من الان در حال تصمیم‌گیری برای مهاجرت هستم. اگر مثلاً به هلند مهاجرت کنم می‌توانم تجربه‌ی زندگی در یک کشور اروپایی را داشته باشم ولی اگر هرگز مهاجرت نکنم، می‌توانم بیشتر کنار خانواده باشم و از کنار آن‌ها بودن لذت ببرم. اینجا دو گزینه دارم: رفتن و ماندن. دو مسیر در پیش روی من قرار دارد. هر کدام را انتخاب کنم، و فقط یکی را می‌توانم انتخاب کنم، آن تبدیل به واقعیت می‌شود. انگار دو علی در آینده انتظار من را می‌کشند و من فقط می‌توانم یکی از آن‌ها را واقعی کنم. دیگری تا ابد محکوم به نابودی است.و دقت کنید که با هر دوی علی‌ها هم همدلی دارم، هر دو تاریخچه‌ی من را دارند و هر دو خود من‌اند ولی در نهایت باید انتخاب کنم و با هر انتخاب یک علی را زنده می‌کنم و علی دیگر را هرگز به زندگی نمی‌آورم.من در هر لحظه با هر انتخاب در حال قتل‌عام نسخه‌های آینده از خودم هستم، چرا ناراحت باشم که در لحظه‌ی مرگ صرفاً یکی بیشتر از این‌ها قرار است نباشد؟پنج.راستش هر چقدر بازی ذهنی کنیم و نشان دهیم مرگ چیزی است که هر روز تجربه می‌کنیم و پدیده‌ای عادی است و نباید از آن بترسیم فایده ندارد.خود من برای تخفیف اضطراب مرگ معمولاً به این مسئله فکر می‌کنم: در نهایت، من موجودی کوچک در برابر عظمت این کهکشانم. من ذره‌ای هستم در این کهکشان. چیزی بزرگ‌تر از من وجود دارد و آن چیز مهم‌تر از من است. ممکن است بپرسید خب چه چیزی است که از تو مهم‌تر است؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم چیزی ورای این تجربه‌ی من وجود دارد. اسمش را بگذارید «واقعیت» یا هر چه که دوست دارید. چیزی بزرگ‌تر از من که من از دل او متولد شده‌ام و در نهایت به آن برمی‌گردم. و خب، فکر آرامش‌بخشی است. این تفکر که با مرگ من دنیا به پایان نخواهد رسید.شش و پایان.شاید بهترین راه برای شکست دادن مرگ، این باشد که جوری زندگی کنیم که انگار مرگ وجود ندارد. بدون ذره‌ای ترس از مرگ. چون در نهایت زندگی است که مهم است نه مرگ. اگر قرار باشد هر لحظه ناراحت این باشم که زندگی قرار است به پایان برسد خب کی وقت می‌کنم زندگی کنم؟مونتنی، نویسنده‌ی فرانسوی قرن پانزدهم جمله‌ی زیبایی دارد:&quot;I want death to find me planting my cabbages, indifferent to it, with my garden still a work in progress.&quot;«می‌خواهم که مرگ مرا در حالی بیابد که در باغچه‌ی خود در حال کاشتن کلم باشم، در حالی که مردن یا زنده ماندن برایم تفاوتی ندارد و باغچه‌ام همچنان کارش تمام نشده است».</description>
                <category>علی گروسی</category>
                <author>علی گروسی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Oct 2024 18:32:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ضرورت و امکان در طویله: اضطراب انتخاب</title>
                <link>https://virgool.io/@aligaroosi/%D8%B6%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D8%A7%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%D9%88%DB%8C%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-v6sfyshhcay7</link>
                <description>یک.دایره‌ای روی کاغذ می‌کشم. این دایره می‌تواند خورشید باشد، اما هنوز نیست. می‌تواند یک چهره باشد، اما هنوز نیست. می‌تواند حلقه‌ی یگانه از داستان ارباب حلقه‌ها باشد، اما هنوز نیست.دایره همه‌ی این‌ها هست و هیچکدام از این‌ها نیست. صورتی خام، یا به قول فلاسفه‌ی ارسطویی: هیولای اولیٰ. موجودی که هیچ نیست و دقیقاً چون هیچ نیست می‌تواند هر چیزی باشد.دو.انسان هر لحظه با انتخابی رو به رو است و با هر انتخاب دایره‌ی احتمالات پیش‌رو را تنگ و تنگ‌تر می‌کند. تا زمانی که انتخاب نکرده‌ام که امروز بعد از ظهر به کافه‌ی مورد علاقه‌ام بروم یا در خانه بمانم، آغوش احتمالات گونه‌گون گشوده است: ممکن است به کافه بروم و دوستم را ببینم، و ممکن است خانه بمانم و این متن را بنویسم. هر دو ممکن است: هم هست و هم نیست. انگار دو علی در دو دنیای موازی وجود دارند، یکی در حال گپ زدن با دوستش در کافه است و دیگری خزعبلاتی تایپ می‌کند.در نهایت تصمیم می‌گیرم که در خانه بمانم. همین که این تصمیم را گرفتم، امکان تبدیل به ضرورت می‌شود، من دیگر در دنیایی که تصمیم گرفتم به کافه بروم زندگی نمی‌کنم. آن دنیا برای همیشه از بین رفته. آن علی در دنیای موازی از دست رفته و هیچ راهی برای به هستی برگرداندنش نیست.حتی اگر تصمیم بگیرم که الان، پس از گذشت ده دقیقه از تصمیم قبلی، خانه را ترک کنم و به کافه بروم، این تصمیمی جدید و دنیای احتمالاتی‌ای جدید است. آن تصمیم چیزی به جز این تصمیم است، با امکانی متفاوت و ضرورتی متفاوت.سه.ذات تصمیم‌گیری همین است. تبدیل امکان به ضرورت. از بین بردن احتمالات موازی. به عرصه‌ی وجود آوردن یک گزینه و فقط یک گزینه از بین هزاران گزینه‌ی ممکن. شکل دادن دنیای پیرامون. یا به عبارتی دیگر، کاری خداگونه: خلق کردن.تنها جایی که انسان می‌تواند نقش خدایی بگیرد همینجا است. همین تصمیم گرفتن است که ما را خالق می‌کند. همین که من تصمیم بگیرم خانه بمانم، در دنیایی زندگی می‌کنم که علی تصمیم گرفته در خانه بماند. ممکن هم هست به هر دلیل نتوانم در خانه بمانم، مثلاً زلزله بیاید و خانه بر سرم خراب شود. در این صورت دیگر خانه‌ای وجود ندارد که بخواهد علی در آن باشد. اما این اهمیتی ندارد، من قدرتی روی نتیجه‌ی تصمیمات خود ندارم. در واقع چه بسا که من کاری کنم و نتیجه عکس آن بشود. حتی در مواقعی هم که مادر طبیعت با من مهربان است و با خوش‌شانسی تمام هر تیری که می‌زنم به درستی به مرکز هدف می‌خورد، باز هم انتخابات محدودی دارم. نمی‌توانم تصمیم بگیرم که پرواز کنم[1]، اما اهمیتی ندارد زیرا مهم تصمیم من است.چهار.و اما بخش ترسناک ماجرا اینجا است: من در طی فرآیند تصمیم‌گیری، یک واقعیت را به وجود می‌آورم و هزاران واقعیت را از دست می‌دهم. من بالاخره باید با این حقیقت کنار بیایم که قرار نیست رتبه‌ی اول کنکور بشوم، در المپیاد دانش‌آموزی زیست‌شناسی مدال طلا بیاورم، کودکی‌ای به دور از تنش و آرام داشته باشم، یا چه می‌دانم، حتی این که خلبان بشوم. و آرام آرام هر چه جلوتر می‌روم این دایره کوچک و کوچک‌تر می‌شود تا در لحظه‌ی پیش از مرگ فقط و فقط یک گزینه پیش روی من است، بدون هیچ قدرت انتخابی: مرگ.این وضعیت اضطراب‌آور است، مخصوصاً برای کسانی که اسم خودشان را کمال‌گرا می‌گذارند. کسانی که می‌خواهند همه چیز را داشته باشند. نه، در واقع می‌خواهند همه باشند، به جای تک تک افراد روی دنیا زندگی کرده باشند، هر تجربه‌ای را مزه کرده باشند، در هر دنیای موازی‌ای سکونت گزیده باشند و هر امکانی را تبدیل به ضرورت کرده باشند وگرنه... وگرنه زندگی‌شان ارزش زندگی کردن نداشته. صرفاً قطره‌ای بوده در دریای بی‌نهایت امکان. بی‌معنا است، نه چون نیست. چون هست و در عین حال همه چیز نیست.پنج و پایان.الاغی در یک طویله است. مال آقایی به اسم بوریدان است. به یک اندازه گرسنه و به همان اندازه تشنه است. علوفه و آب در فاصله‌ی مساوی از او قرار گرفته. چون هر دو را به یک اندازه می‌خواهد، نمی‌تواند انتخاب کند. نه می‌تواند دنیایی را انتخاب کند که در آن اول علف می‌خورد سپس آب و نه دنیایی که در آن اول آب می‌خورد سپس علف. الاغ فکر می‌کند چون هیچ دلیلی برای ترجیح یکی بر دیگری ندارد، پس نباید انتخاب کند ولی نمی‌داند که انتخاب کردن دقیقاً همینجا است که معنا می‌دهد. اگر معلوم بود کدام بهتر است که دیگر «تصمیم» نبود. در اینجا الاغ ما می‌تواند با تصمیم خود نه ضرورت از بیرون اعمال شده‌ی طبیعت، بلکه انتخاب خودش را محقق کند. اینجا و در این لحظه او الاغ و آقای خودش است. فقط از این طریق است که می‌توان فهمید بیرون از ضرورت‌های بیرونی اعمال شده بر او، بیرون از تربیت خانوادگی و مادر و پدرش، بیرون از تأثیرات طبقه‌ی اجتماعی بر شخصیتش، جدای از همه‌ی تروماهایی که داشته و... فقط و فقط از همین طریق می‌توان فهمید که الاغ ما چجور الاغی است. اینجا بودن خود را اعلام می‌کند، نشان می‌دهد که وجود دارد. نشان می‌دهد که معنای بودن و الاغ بودن همین است.شاید آخر قصه را بدانید. در نهایت او از گرسنگی و تشنگی می‌میرد. با انتخاب نکردن خود دنیایی را انتخاب می‌‌کند که در آن نه علف خورده و نه آب. نه فقط جسم خودش را نابود کرده، که روح خود را هم با انتخاب نکردن نابود می‌کند. دنیا بدون او یا با او هیچ تفاوتی نداشته. جوری زندگی کرده که انگار هیچوقت نبوده. نه زندگی معناداری داشته و نه مرگ شایسته‌ای. داستان آشنایی است.[1] شاید حتی نتوانم تصمیم بگیرم که زندگی بهتری داشته باشم. بالاخره بخش بزرگی از بزرگسالی پذیرش این حقیقت است که اتفاقات تصادفی نقش بیشتری در شادکامی من دارند تا انتخاب‌های خودم. تواضعی که فقط پس از افزایش سن و قدری کتک خوردن از روزگار به دست می‌آید: شاید آنقدرها که فکر می‌کنم هم نمی‌توانم نتیجه را کنترل کنم.</description>
                <category>علی گروسی</category>
                <author>علی گروسی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2024 17:31:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای مقابله با وسوسه‌های زندگی: درسی از ادیسۀ هومر</title>
                <link>https://virgool.io/@aligaroosi/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%B3%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%B3%DB%80-%D9%87%D9%88%D9%85%D8%B1-ledqd78xchln</link>
                <description> یک.در سرود دوازدهم از حماسۀ ادیسه، اولیس قصد دارد از دریایی بگذرد که در قلمرو سیرن‌ها است، دختران ایزد دریا با آوازی دلفریب که دریانوردان را گمراه کرده و به کام مرگ می‌کشاندند. سیرسۀ خردمند به اولیس پیشنهاد می‌دهد که گوش‌های همراهان‌اش را از موم پر کند تا نتوانند صدای سیرن‌ها را بشنوند و قادر باشند که به سلامتی از این دریا عبور کنند. اما خود اولیس از سویی مشتاق شنیدن آواز سیرن‌ها است و از سوی دیگر می‌ترسد که به دام آن‌ها بیافتد:«ای دوستان، ... مرا با بندهای بهم فشرده ببندید، تا از جای خویش نجنبم، در پای دکل ایستاده باشم، بندهایی مرا بدان بپیوندد. اگر از شما خواستار شوم و فرمان دهم که مرا بگشایید، آنگاه مرا بیشتر بفشارید.»[1]دو.همۀ ما، گاهی اوقات، گول شیطان قرمز کوچکی که روی شانۀ چپمان نشسته است را می‌خوریم: خوردن یک شیرینی خامه‌ای بزرگ، کشیدن یک نخ سیگار، یا خرد کردن صندلی سینما بر سر کسی که هنگام پخش فیلم با صدای بلند صحبت می‌کند؛ همۀ ما وسوسه‌های مخصوص به خود را داریم.اما تسلیم شدن در مقابل این وسوسه‌ها به قیمت از دست دادن تناسب اندام، سرطان ریه، و یا زیر پا گذاشتن اخلاقیات تمام می‌شود. راه چاره چیست؟سه.یک موش آزمایشگاهی را تصور کنید. آزمایش‌گر پس از مدتی تمرین موش را شرطی می‌کند که با فشردن دکمه غذا دریافت کند. دو دکمه پیش روی موش قرار می‌گیرد: دکمه‌ای سبز و دکمه‌ای بنفش. فشردن دکمۀ سبز برابر است با دریافت یک واحد غذا در لحظه و فشردن دکمۀ بنفش معادل با دریافت ده واحد غذا اما با ده ثانیه تأخیر است.فشردن دکمۀ بنفش، به روشنی به سود موش است،[2] اما آیا موش در مقابل وسوسۀ فشردن دکمۀ سبز مقاومت می‌کند و به جای دکمۀ سبز، به سراغ دکمۀ بنفش می‌رود؟ ظاهراً خیر. موش‌ها در برابر وسوسۀ غذای آنی مقاومت نمی‌کنند.حال تغییری کوچک در آزمایش‌مان می‌دهیم. دکمه‌ای قرمز اضافه می‌کنیم که تنها فایده‌اش این است که با فشردن آن دکمۀ سبز از کار افتاده و تحویل غذای آنی قطع می‌شود، یعنی فشردن این دکمه مساوی است با از بین بردن وسوسه در آینده.به نظر شما موش‌ها با دانستن کاربرد این دکمه، از آن استفاده می‌کنند تا وسوسه را از بین برده و در نتیجه به غذای بیشتری برسند؟ بله، بیشتر آن‌ها این کار را می‌کنند.چهار.کاری که موش‌ها انجام دادند شبیه دستور اولیس به یارانش بود: او را به دکل ببندند تا وقتی که با شنیدن آواز سیرن‌ها وسوسه شد به سمت آن‌ها حرکت کند نتواند.من به موضوع خویشتن‌داری مانند نزاعی بین «منِ حال حاضر» و «منِ آینده» نگاه می‌کنم. منِ حال حاضر با وسوسه‌ای رو به رو نیست، پس عاقلانه تصمیمی می‌گیرد که من آینده این تصمیم را نخواهد گرفت.[3] پس چه بهتر که همین الان، تا وقتی که وسوسه به سراغم نیامده، جلوی او را بگیرم.ما فقط نیاز به یک دکمۀ قرمز داریم.[4]این نوشتار اقتباسی از سخنرانی پروفسور دن آریلی در دانشگاه دوک است که از طریق لینک زیر می‌توانید آن را مشاهده کنید:https://www.youtube.com/watch?v=PPQhj6ktYSo ادیسه، ترجمۀ سعید نفیسی، انتشارات علمی فرهنگی.برای مثال اگر موش شمارۀ یک هر ثانیه یک‌ بار دکمۀ سبز و موشی شمارۀ دو هر ثانیه یک بار دکمۀ بنفش را بفشارد، بعد از گذشت بیست ثانیه موش اول 20 واحد غذا، ولی موش دوم 100 واحد غذا دریافت می‌کند.گویی در ساعتی از شب که ساعت تلفن همراه‌مان را تنظیم می‌کنیم همان کسی هستیم که صبح می‌خواهد ورزش کند و به کارهایش برسد اما صبح که می‌شود فرد دیگری هستیم که کمترین اهمیتی به ورزش یا کارهایش نمی‌دهد، تنها چیزی که می‌خواهد پنج دقیقه خواب بیشتر است.دن آریلی تعدادی از این دکمه‌های قرمز را معرفی می‌کند: ساعتی کوکی که صبح شروع به حرکت در اتاق می‌کند و راهی برای قطع کردنش ندارید مگر اینکه آن را بگیرید، آلارمی که به ازای هر بار قطع کردن آن باید 10 دلار باید بپردازید، یا حتی نرم‌افزاری که هنگام تماشای پورنوگرافی به آشنایتان اطلاع می‌دهد که در حال تماشای آن هستید. شما می‌توانید دکمۀ قرمز خودتان را طراحی کنید.</description>
                <category>علی گروسی</category>
                <author>علی گروسی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2019 16:33:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای یافتن معنای زندگی به کتابفروشی نروید، به نانوایی بروید</title>
                <link>https://virgool.io/@aligaroosi/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%86%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF-ghfvee5kxkqj</link>
                <description>یک.در کتاب «راهنمای کهکشان برای رایگان‌سواران»، داگلاس آدامز داستان ابرکامپیوتری را نقل می‌کند که گروهی از موجودات فوق باهوش و چندبعدی، به مدت هفت و نیم میلیون سال آن را به کار گرفته‌اند تا جواب نهایی برای «زندگی، کهکشان و همه چیز» را بیابد. به زبان ساده، هدف این هوش مصنوعی پیدا کردن معنای زندگی است.قسمتی از مکالمۀ این کامپیوتر با متصدی‌اش را می‌خوانید[1]:تفکر عمیق بالاخره گفت: «روز به خیر.»لنکووال با لحنی آکنده از ترس گفت: «اِممم... روز به خیر، تفکر عمیق عزیزم... تو بالاخره اون... اِممم ... منظورم اینه که...»تفکر عمیق، خیلی آرام و باوقار، گفت: «می‌خوای بدونی جواب رو پیدا کردم یا نه؟ بله، پیدا کردم.»لنکووال پرسید: «آماده‌ای که جواب رو بهمون بگی؟»«همین حالا؟»«همین حالا.»تفکر عمیق گفت: «البته، فکر نکنم که از جواب خوشتون بیاد.»«هیچ اهمیتی نداره. هر چی هست باید بدونیم، همین حالا.»تفکر عمیق گفت: «باشه. پاسخ سوال اساسی .»«خب...»تفکر عمیق ادامه داد: «به زندگی، عالم و همه چیز...»«چی؟ بگو...»«می‌شه...»«چی می‌شه؟...»«می‌شه...»«جون به لبمون کردی. بگو...»تفکر عمیق، با لحنی بی‌نهایت آرام و باوقار گفت: «می‌شه ۴۲.»[2]دو.مدتی مسئلۀ معنای زندگی را مثل یک مسئلۀ ریاضی نگاه می‌کردم. مسئله‌ای که قبلاً جوابش را می‌دانستم، یا حداقل فکر می‌کردم که می‌دانم و حال از یادم رفتم بود. انگار که یک برهان فلسفی کافی بود تا مرا به جواب برساند. فقط باید مقدمات مناسب را فراهم می‌کردم، آن‌ها را به شکل مناسبی کنار هم می‌چیدم و بینگو! جواب همان معنای زندگی است. امّا از جایی به بعد، به این شیوه به دیدۀ تردید نگاه کردم. خود را شبیه «پو» در پاندای کنگ‌فوکار می‌دیدم که به دنبال راز جنگجوی اژدها بودن می‌گشت و در نهایت، وقتی طومار جنگجوی اژدها را باز کرد و دید خالی است سر خورده شد. گمان می‌کردم همچنین سرنوشتی در انتظارم است، تازه اگر بتوانم طومار را پیدا کنم.اما این روزها به نظرم می‌رسد که معنای زندگی بیشتر از این که جوابی نظری داشته باشد جوابی عملی دارد.اینطور نیست که ناگهان پیرمردی با ریشی بلند، پس از هفتاد سال مراقبه، از درون غاری نزدیک به قلۀ کوه پایین بیاید و کلمه‌ای در گوش شما زمزمه کند، و شما ناگهان زندگی خود را معنادار بیابید. به نظرم معنادار بودن زندگی بیشتر یک شیوه عمل است تا دانستن چیزی.سه. در فهرست دانشمندان محبوب من، ریچارد فاینمن یکی از افراد بالای جدول است. نه به این دلیل که یکی از برندگان جایزۀ نوبل است و نه برای پیشرفت‌هایی که در عرصۀ مکانیک کوانتومی به ارمغان آورده است.(راستش را بخواهید حتی نمی‌توانم بگویم تعریف مکانیک کوانتومی دقیقاً چیست.)امّا علاقۀ من به فاینمن از بینش حکیمانۀ او به زندگی سرچشمه می‌گیرد، بینشی عمیق، که بیش از بینش بسیاری از فلاسفه به دل من می‌نشیند.ریچارد فاینمن گفتۀ زیبایی دربارۀ معنای زندگی دارد که اینجا نقل می‌کنم:&quot;Fall in love with some activity, and do it! Nobody ever figures out what life is all about, and it doesn&#x27;t matter. Explore the world. Nearly everything is really interesting if you go into it deeply enough.&quot;«به فعالیتی عشق ورزیده و آن را انجام دهید! تابحال هیچکس نفهمیده که معنای زندگی چیست و اهمیتی هم ندارد. جهان را کاوش کنید. کمابیش همه چیز واقعاً جالب است، به شرطی که به اندازۀ کافی در آن غرق بشوید.»[3]این راهی است که اخیراً در پیش گرفته‌ام، مواقعی که زندگی را بی‌معنا و پوچ و بی‌هدف می‌یابم، به جای این که سراغ کتابخانه‌ام رفته و کتابی دیگر در رابطه با معنای زندگی بخوانم، به نانوایی رفته، و کمی آرد می‌خرم و در خانه نان می‌پزم، فعالیتی که وقتی خود را وقف آن می‌کنم احساس بهتری پیدا می‌کنم.1- ترجمۀ این بخش از کتاب «راهنمای کهکشان برای رایگان سواران» از فصل آخر کتاب «پاداش، منطق پنهانی که انگیزه‌های ما را شکل می‌دهد» از دن آریلی، با ترجمۀ سید امیرحسین میرابوطالبی از انتشارات ترجمان نقل شده است.2- این بخش از مکالمۀ تفکر عمیق و دو نفر متصدی‌اش در اقتباس تلویزیونی BBC از این کتاب در لینک زیر نمایش داده شده است: https://www.youtube.com/watch?v=5ZLtcTZP2js3- در لینک زیر می‌توانید ویدیوی طبل زدن ریچارد فاینمن را مشاهده کنید:https://twitter.com/ProfFeynman/status/1143213889775009793</description>
                <category>علی گروسی</category>
                <author>علی گروسی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2019 16:44:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج در عصر سرمایه‌داری</title>
                <link>https://virgool.io/@aligaroosi/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-qn648h6em5j0</link>
                <description> یک.ما در دنیایی نابرابر زندگی می‌کنیم. دنیای ما دنیای حرکت است، دنیای تغییر است، و تغییر و حرکت نابرابری می‌آفرینند. در جهان موجودات زنده نیز فرآیند تکامل، به نوبه خود، بر این نابرابری می‌افزاید: تکامل موجودات متنوعی می‌آفریند و سپس از بین آن‌ها شایسته‌ترین‌شان را انتخاب می‌کند. تکامل برای پیشرفت خود نیاز به تنوع(Diversity) دارد و بنابراین هر جا موجود زنده‌ای باشد تنوع و در نتیجه نابرابری‌ای هست.اما چند قرنی است که پدیده‌ای این شکاف را در میان انسان‌ها به بیشترین حد خود رسانده است: جامعه بازار آزاد.در بازار آزاد، موفقیت مالی فرد به انتخاب‌هایی که می‌کند بستگی دارد: یک سرمایه‌دار با یک سرمایه‌گذاری اشتباه تمام سرمایه خود را به خاکستر تبدیل می‌کند و فردی دیگر-با کمی خوش‌شانسی- از فرش به عرش می‌رسد.اما در جهانی با منابع کمابیش محدود، بالا رفتن عده‌ای از نردبان پیشرفت به قیمت سقوط دسته‌ای دیگر است، به طوری‌که امروزه شکاف بین فقرا و ثروتمندان از هر زمان دیگری در تاریخ بیشتر شده است.*آنچه مشخص است این است که در چنین جامعه‌ای داشته‌های طبقات مختلف اجتماع، -به حق یا به ناحق- نابرابر است.*دو.به طرز گیج‌کننده‌ای هر چه شکاف بین طبقات مختلف اجتماع بیشتر می‌شود، خواسته‌های طبقات مختلف افزایش میابد.قبل از انقلاب صنعتی-برخلاف آن‌چه در فیلم‌ها و انیمیشن‌های هالیوودی می‌بینید- فرزند یک دهقان امید چندانی به پیشرفت در نظام طبقاتی نداشت، با خود نمی‌گفت بزرگ که شدم می‌خواهم یک شاهزاده یا شوالیه بشوم و با شاهدخت ازدواج کنم؛ می‌دانست که اگر دهقان زاده شود محکوم به این است که دهقان بمیرد.اما امروزه، رسانه‌ها از خروس‌خوان سحر تا وقت بوق زدن سگ‌ها در شب، سطح انتظارات مردم را بالا می‌برند:«تو هم می‌توانی، فلان بیلیونر هم از صفر شروع کرد، او هم زمانی یک آدم عادی بود، درست مثل تو. تنها چیزی که نیاز داری یک آرمان است و اندکی تلاش.» و اگر بخواهیم با هم روراست باشیم، راه بقای نظام سرمایه‌داری نیز در همین امید دادن به مردم است. چرا؟زیرا سرمایه‌داری با بلندپروازی رشد می‌کند، با ریسک‌پذیری، با امید:«بیا و سرمایه‌گذاری کن، پولت را به ما بده تا با درصد بیشتر به تو برگردانیم، ولی ابتدا باید این پول را از تو بگیریم و چه راهی بهتر از این که خودت آن را به ما بدهی ».[1]و این «تو هم می‌توانی» یکی از بزرگترین عوامل رنج در این عصر است.سه.عصر کنونی عصر شکاف است، شکافی عمیق بین خواسته‌ها و داشته‌ها.و شکاف موجب رنج می‌شود: این که چیزی را با تمام وجود بخواهیم ولی به آن نرسیم موجب ناامیدی، اندوه و احساس شکست‌خورده و حتی بی‌ارزش بودن می‌شود.درست است، هیچکس منکر فواید بیشماری که سرمایه‌داری و بازار آزاد برایمان فراهم کرده نیست، به مدد سرمایه‌داری است که «کیک اقتصاد» بزرگ‌تر شده، فقر مطلق در حال ریشه‌کن شدن است و امید به زنده ماندن چندین سال افزایش یافته و هر سال کودکان کمتری در اثر فقر و جنگ و بیماری تلف می‌شوند،اما...اما از سویی سرمایه‌داری انتظارات ما را افزایش داده، خواسته‌های ما را بی‌اندازه کرده و آن «آقای خرچنگ» مخفی در وجودمان را بیدار کرده است.برخلاف گذشته، به مدد اینستاگرام و دیگر رسانه‌ها، زندگی «افراد موفق» بیست و چهار ساعته قابل دسترس است و تعریفمان از زندگی خوب را دچار تغییر کرده است.داشته‌های تقریباً هیچ کدام از ما به اندازه یک بازیکن فوتبال یا ستاره سینما نیست اما تعریف بسیاری از ما از زندگی عالی چیزی شبیه به زندگی آنان است.شاید از روی خجالت انکار کنیم، یا از سر عجز و ناامیدی خواسته‌مان رو سرکوب کنیم، اما آن ته ته دلمان برخی از ما معیار یک زندگی عالی را داشتن یک میلیارد دلار، اقامت در بورلی هیلز یا بردن جایزه نوبل می‌دانیم و اگر به آن معیارها نرسیده باشیم زندگی خود را شایسته زیستن نمی‌دانیم.و از آنجا که هیچ کدام اینها برایتان اتفاق نمیافتد -به من اعتماد کنید، هیچوقت جایزه نوبل نخواهید برد- قرار است تا انتهای عمر خود رنج بکشید.چهار.اما راه نجات چیست؟برای رهایی از رنج، باید شکاف بین خواسته‌ها و داشته‌ها را از بین ببرید و به نظر می‌رسد که فقط دو راه دارید:یا داشته‌های خود را متناسب خواسته‌های خود کنید(راه بیرونی)و یا خواسته‌های خود را با داشته‌هایتان تطبیق بدهید(راه درونی).اگر نظر من را می‌خواهید راه بیرونی به تنهایی جواب نخواهد داد، زیرا با افزودن هر چه بیشتر به داشته‌ها، خواسته‌هایتان هم افزایش پیدا می‌کنند و شکاف همچنان باقی می‌ماند.و اما راه دوم:در این راه شما تلاش می‌کنید معیارهای زندگی خود را بیشتر کیفی کنید تا کمّی، نه آن‌طور که کلبیون می‌گویند تلاش کنید که «هیچ نخواهید» و در میان زباله‌ها زندگی کنید، بلکه جنس خواسته‌های خود را قدری عوض کنید: یعنی به قسمت‌های واقعی‌تر زندگی توجه بیشتری کنید.مطالعه کتابی از نویسنده محبوبتان، دیدن خنده‌ای از جانب معشوق‌، بوسه‌ای بر پیشانی مادر، گذراندن شبی زیر آسمان در کنار دوستان، این‌ها تجربه‌هایی هستند که نیاز چندانی به پول ندارند، اما رضایتمندی عمیق‌تری نسبت به تجربه‌های مادی در اختیارمان می‌گذارند.پنج و پایان.مردی از میان جمعیت به عیسی گفت: «ای استاد، به برادر من بگو ارث خانواده را با من تقسیم کند». عیسی جواب داد: «ای مَرد، چه کسی مرا در میان شما قاضی و حَکَم قرار داده است؟». بعد به مردم فرمود: «مواظب باشید. خود را از هر نوع حرص و طمع دور بدارید، زیرا زندگی واقعی را ثروت فراوان، تشکیل نمی دهند.»1. از آنجا که معمولاً دنیا را با عینک زیست‌شناسانه می‌نگرم، باید اضافه کنم که به نظرم اینجا هم نوعی فرآیند انتخاب طبیعی وجود دارد، نظام اقتصادی‌ای که مردمش را توصیه به زهد و قناعت و کار کمتر و مصرف کمتر کند محکوم به شکست، و حذف از طریق فیلتر انتخاب طبیعی است، اما نظامی که مردمش را به خرید بیشتر، کار بیشتر و سرمایه‌گذاری بیشتر سوق بدهد شایستگی تکاملی بیشتری برای بقا دارد.</description>
                <category>علی گروسی</category>
                <author>علی گروسی</author>
                <pubDate>Fri, 17 May 2019 21:31:27 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>