<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی‌اکبر قزوینی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alighazvini</link>
        <description>دوست دارم به افرادِ علاقه‌مند به رشد و تحول، کمک کنم تا توانمندی‌هایشان را شکوفا کنند و در پی تحقق اهداف و رؤیاهای خویش بروند، برای همین بخشی از وقتم با لذت صرف کوچینگ و آموزش می‌شود :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:59:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/199812/avatar/dIIcWF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی‌اکبر قزوینی</title>
            <link>https://virgool.io/@alighazvini</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در انتهای این تونلِ تاریک…</title>
                <link>https://virgool.io/@alighazvini/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%84%D9%90-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-zjbuzpszcyxj</link>
                <description>در انتهای این تونلِ تاریک، نوری درخشان وجود/حضور دارد. نوری چنان تابناک و خیره‌کننده که برای رسیدن به آن/یکی شدن با آن، می‌ارزد که آدم تمامِ این تونلِ تاریک را برود. نور اصلاً در تاریکی نازل شده است. در تاریکی پنهان شده است. تاریکی، مسیرِ طیِ ِ«راه» تا «نور» است. انا انزلناه فی لیلة القدر…ما «آن» را که «همان» است، در شبی نازل کردیم که هنوز مانده تا قدرش را بدانی. تو کجا قدر شب را می‌دانی وقتی هنوز در تاریکی‌های ذهن خودت اسیری. شب سرشار از سِرّ است. راز اعظم را در شب برملا می‌کنند: دوش دیدم که ملائک… و آن «هُ» است. همان دهانهٔ تونلی که تاریکِ تاریک است اما تو را به نور می‌رساند. «هُ» تمامِ راز است. سرّ الاسرار است.این شبِ قدر از هزار ماه برتر است. هزار ماهِ بی‌قدر کجا با لحظه‌ای از این شبِ قدرناک تابِ برابری دارد؟ تنزّل الملائکة و الروح…فرشته‌باران است این شب! بارانِ فرشته‌هاست که می‌بارد برای «روح». و تو چه می‌دانی که روح چیست وقتی به دانشِ اندکِ ذهنی‌ات که تماماً تجربه‌های مبتنی بر واقعیتِ ناپایدار است غرّه شده‌ای؟سلامٌ هی…در آن/این شب تماماً «سلام» است. و سلام آغازِ «دیدار» است.حتی مطلع الفجر…و چه طلوعی باشد این انفجارِ نورانی!می‌ارزد که برای تماشای آن، تمامِ این تونلِ تاریک را تاب بیاوریم و طی کنیم؟ می‌ارزد! :)علی‌اکبر قزوینی۱۹ آبان ۹۹</description>
                <category>علی‌اکبر قزوینی</category>
                <author>علی‌اکبر قزوینی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 18:20:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجسّمِ آگاه پیش‌درآمدِ زندگیِ دلخواه است</title>
                <link>https://virgool.io/@alighazvini/%D8%AA%D8%AC%D8%B3%D9%91%D9%85%D9%90-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D8%AF%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-f88hdevkxypt</link>
                <description>تجسم آگاهانه و خلاق، انرژی ناپیدا و سیّالِ جهان را شکل می‌دهد و به صورتِ آن تجسم، قالب‌بندی می‌کند تا نهایتاً طی فرایندِ «خلق»، متجلّی شود.تجسم، و خلقِ تجربهٔ زندگی، نافی و نقض‌کنندهٔ اراده و خواست خداوند نیست. ارادهٔ خداوند همواره فوق همه‌چیز است و بهترین راه برای ساخت زندگی دلخواه، هم‌راستا کردن تمام وجود با ارادهٔ اوست. در عالی‌ترین و متعالی‌ترین شکلِ این هم‌سویی، که «تسلیم» می‌توانش خواند، شخص‌‌ْ دیگر هیچ نمی‌خواهد تا «خدا برای او بخواهد». در واقع، او به کانالی و مجرایی برای تجلی ارادهٔ خداوند ــ که همواره «خیر» است ــ تبدیل می‌شود.اما تا وقتی که فرد به نقطهٔ تسلیم نرسیده، نادیده انگاشتن خواست و تجسم خودش، یک نوع «خودفریبی» است. به جای آن، باید همچنان که از دست و مغز و سایر نعمت‌ها و عطایای خداداده‌اش استفاده می‌کند، از قدرت اندیشه و‌ تجسم خویش نیز که یک عطیهٔ الهی است، استفاده کند. (اگر قرار است باری را از روی زمین بلند کنیم، دست‌هایمان را بی‌مصرف نمی‌گذاریم و نمی‌گوییم خدایا تو آن را برای ما بلند کن! اما برای بلند کردن آن با دست، به خدا توکل می‌کنیم و کمکِ او را می‌طلبیم. همین رویه را در خصوص قدرت تجسم هم باید به کار بگیریم.)اما غایت مطلوب، رسیدن به جایی است که اجازه بدهیم رؤیای خداوند برای ما از طریق ما تحقق یابد و متجلی شود. برای رسیدن به آن نقطه، باید از منیّت و خواهش خالی شد. و این فرایند را می‌توان «سلوک» نامید.علی‌اکبر قزوینی۲۷ مهر ۹۹</description>
                <category>علی‌اکبر قزوینی</category>
                <author>علی‌اکبر قزوینی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 18:13:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دزدانِ حال</title>
                <link>https://virgool.io/@alighazvini/%D8%AF%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AD%D8%A7%D9%84-o5k7t0z88mkl</link>
                <description>دزدانِ حال و انرژی در بیرون فراوانند. از خبرهای حال‌خراب‌کن و برباددهندهٔ امید و آرزوها گرفته تا روابط سمّی و آدم‌های منفی و حتی هوای آلوده که راهِ تنفّسِ پاکی را بر آدمی سخت می‌کند. انسان، خواه ناخواه در معرض همهٔ اینها هست چون نمی‌توان خود را به‌تمامی در جزیره‌ای جدا از بشریت محبوس کرد. حتی اگر امکانش باشد، دیگر اسم آن را نمی‌توان «تجربهٔ زندگی» گذاشت و ما برای زندگی در قرنطینه به این دنیا و سیارهٔ زمین نیامده‌ایم.اما داستانِ اصلی و اصلِ داستان این است که «دزدِ اصلی در خانهٔ خودِ ماست.» محکم‌ترین قلعه‌ها به‌راحتی به تصرف دشمن درآمده‌اند وقتی فردی خائن در داخل قلعه، درِ مخفی را برای دشمن باز کرده است. و در درونِ ما، ذهنِ هوسباز و سهل‌انگار است که اجازه می‌دهد تمام نیروهای منفیِ بیرون و لشگریانِ تاریکی وارد وجود ما شوند. در واقع، خودِ ماییم که «اجازه می‌دهیم» حالمان خراب شود و راهِ دزدها را باز می‌کنیم تا انرژی ما را به تاراج ببرند.کتاب‌های خوب را مطالعه نکردن، مراقبه و روتین صبحگاهی نداشتن، مراقبت نکردن از حال و انرژی در طی روز، با آدم‌های شاد و امیدوار مراوده نداشتن، پای هر نوع خوراک جسمی و ذهنی نشستن، تجسم خلاق نداشتن، بی‌رؤیا بودن، واقعیت را حقیقت انگاشتن و…، همه و همه به معنای باز کردن راه برای نفوذ دزدان انرژی و نیروهای منفی است.یاد گرفتنِ زندگی در میانهٔ تاریکیِ دنیا، هنری است که هر انسانی که در پی رشد شخصی و در پی «نور» است، روزی باید بیاموزد و این آموخته‌ها را با تمرین و تکرار و بازآموزی و نوآموزی، هر روز تازه کند. وگرنه در این جهان، خوراکِ نیروهای تاریکی خواهد شد و جز سرخوردگی و یأس نصیبی از این زندگی نخواهد داشت.علی‌اکبر قزوینی۲۸ مهر ۹۹</description>
                <category>علی‌اکبر قزوینی</category>
                <author>علی‌اکبر قزوینی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 18:11:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گنجِ ما کجاست؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@alighazvini/%DA%AF%D9%86%D8%AC%D9%90-%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-jeghoswk7dwi</link>
                <description>«هنگامی که گنج‌های بزرگی پیشِ رو داشته باشیم، هرگز نمی‌فهمیم. و می‌دانی چرا؟ چون انسان ها وجودِ گنج را باور ندارند.»ــ کیمیاگر، پائولو کوئلیوهر چه انسان می‌خواهد، در ساحتِ غیب (Invisible) برای او آماده و موجود است. باورِ انسان به وجودِ «گنج» است که گنج را از پرده‌ٔ مستوری و عالمِ ناپیدا به در می‌آورد و در جهانِ ماده متجلی می‌کند.این گنج، هم مادی است ‌هم معنوی. چون ماده و معنا دو سویهٔ یک چیزِ واحدند. دوگانگی، خطای ذهن است.و باور به کمبود و نبودِ گنج، و باور به اینکه در این جهان باید رنج برد و مصیبت کشید، ساخته و پرداختهٔ ذهن‌های طمّاع و صاحبان مکارِ رسانه‌هایی است که کمبودهای موضعی و واقعی را به عنوان «حقیقت» جلوه می‌دهند.جهان بر «مدارِ فراوانی» می‌گشته، می‌گردد و خواهد گردید؛ و روزی این حقیقت، واقعیتِ زندگی در جهان خواهد شد. روزگاری که می‌توان آن را «آخرالزمان» هم نامید. و به آن روزگار نخواهیم رسید مگر آنکه آگاهیِ جمعیِ بشر به مداری بالاتر ارتقا یافته باشد.علی‌اکبر قزوینی۳۰ مهر ۹۹</description>
                <category>علی‌اکبر قزوینی</category>
                <author>علی‌اکبر قزوینی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 18:10:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظهٔ حضور</title>
                <link>https://virgool.io/@alighazvini/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87%D9%94-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-ejlsybya5khs</link>
                <description>لحظه‌ای هست که‌ تمامِ گذشته و تمامِ آینده تمامِ اهمیتِ خود را از دست می‌دهند. نه غمی هست، نه غصه‌ای و نه ترسی. و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون.این/آن لحظه، «لحظهٔ حضور» است. «دیدار» در این/آن لحظه محقق می‌شود.به این/آن لحظه نمی‌توان با «این» یا «آن»‌ اشاره کرد چون فراتر از این و آن است و در لامکان و لازمان.و این/آن لحظه، هم حقیقی است و هم واقعی. و در آن همه‌چیز کامل است. همه‌چیز به وحدت رسیده است. یگانه است. «یک» است.علی‌اکبر قزوینی۳۰ مهر ۹۹</description>
                <category>علی‌اکبر قزوینی</category>
                <author>علی‌اکبر قزوینی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 18:07:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دین، زیباست…</title>
                <link>https://virgool.io/@alighazvini/%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA-walbufadilic</link>
                <description>دین، زیباست.آنچه زشت است، تفکراتِ مدعیانِ دینداری است.دین زیباست چون خدا زیباست. چون جمیل اسم اوست و چون بیش از هر چیز، خودش را با نام‌های رحمان و رحیم معرفی کرده است. چون «لا اکراه فی الدین»؛ نه در دین اجبار و اکراه هست و نه اینکه دین کریه است. آنچه کریه است، اعتقاداتی است که گاهی ارثی و گاهی در اثر آموزش‌های غلط به فرد رسیده و او بی‌آنکه شکی مقدس در این اعتقادات ارثی و این آموزش‌ها آورده باشد، آنها را دربست پذیرفته است.دین زیباست چون از جنس زندگی و از جنس فطرت الهی است که انسان را از همان سرشته است. «فطرت الله التی فطر الناس علیها.» دیگران را مجبور کردن به پذیرش یک تفکر و رفتار و پوشش و طرز زندگی، اسمش دین نیست. تفسیرهای خشن از آیات رحمانی و کلام اولیای دین، اسمش دین نیست. اینها همه رفتارهایی است که دین‌گریزی را موجب شده و می‌شود و ضد پرستش خدای آزاد است؛ جلوی نورِ حقیقت را پوشاندن است.خدا به مدعی و مدافع نیاز ندارد. دین هم همین‌طور. «انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون.» خدا اصلاً به چیزی و به کسی نیاز ندارد. اما او مردمانی را دوست دارد که بی‌آنکه دین را در چشم دیگران فرو کنند، تمامیت زندگی‌شان تجلی‌ای (هرچند در حد پرتوی کم‌فروغ) از آن حقیقتِ نورانی باشد.علی‌اکبر قزوینی۲ آبان ۹۹</description>
                <category>علی‌اکبر قزوینی</category>
                <author>علی‌اکبر قزوینی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 18:04:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«نظر»</title>
                <link>https://virgool.io/@alighazvini/%D9%86%D8%B8%D8%B1-qpuflcdwtjfq</link>
                <description>نظر یک واژه یا استعاره نیست. نظر، یک فعل است، یک «عمل»، و مثل هر فعل و عمل دیگری نیاز به فاعل و عامل دارد. پس برای نظر، ناظری باید.و این نظر، اگر از سوی آن ناظر و آنها که در حریمِ قدس اویند بر کسی بیفتد، انرژی درونش را در لحظه تغییر می‌دهد و نشانه‌اش معمولاً یک حال خوش عجیب و بی‌دلیل (و کاملاً متفاوت با خوشی‌های هیجانی)، و اشکی مقدس است که از قلب می‌جوشد و از چشمهٔ چشم‌ها جاری می‌شود.در قرآن کریم، که کلماتِ زندهٔ خداست، از مؤمنان خواسته شده تا پیامبر (ص) را با فعل «راعِنا» صدا نکنند، بلکه با گفتنِ «اُنظُرنا» از ایشان خواهش کنند که بر آنها «نظر افکند».يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَقُولُوا رَاعِنَا وَقُولُوا انْظُرْنَا وَاسْمَعُوا وَلِلْكَافِرِينَ عَذَابٌ أَلِيمٌ. (بقره: ۱۰۴)و آیه، فقط متعلق به صدر اسلام و حیات ظاهری پیامبر نیست. چه، قرآن زنده است و بی‌زمان، و پیامبر هم زنده است. پس آن که آگاه به این حقیقت است، همچنان عامل به این آیه است و «اُنظُرنا» را طالب. چه، می‌داند که فقط گوشهٔ چشمی همهٔ غمِ عالَم ببَرَد.علی‌اکبر قزوینی۲ آبان ۹۹</description>
                <category>علی‌اکبر قزوینی</category>
                <author>علی‌اکبر قزوینی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 18:02:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثل آفتابگردون باشیم :)</title>
                <link>https://virgool.io/@alighazvini/%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-m36wsifpmsbm</link>
                <description>«رسمِ» آفتابگردون از «اسم»اش هم پیداست. این گل زیبا را در عربی «عباد الشمس» (بندهٔ خورشید) می‌خوانند و در انگلیسی هم sunflower (گل خورشید).این گل، رو به همان سویی دارد که آفتاب هست. او آن‌قدر آفتاب را جُسته و رو به آن کرده که نهایتاً شبیهِ همان شده است.گل آفتابگردون را که می‌بینی، یادِ خورشید می‌افتی. آفتابگردون از خودش گذشته تا وجودش، نمایانگر چیزی بزرگ‌تر از خودش باشد.مثل آفتابگردون باشیم :)علی‌اکبر قزوینی۴ آبان ۹۹</description>
                <category>علی‌اکبر قزوینی</category>
                <author>علی‌اکبر قزوینی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 17:58:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>که عشق از پردهٔ عصمت… (روایتِ دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@alighazvini/%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%94-%D8%B9%D8%B5%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D8%AF%D9%88%D9%85-oumu6zq2soew</link>
                <description>که عشقاز پردهٔ عصمتبُرون آرد زلیخا را…هر آنچه که انسان می‌خواهد، برای او در ساحت invisible (غیب، ناپیدا) مهیاست؛ چون جهان منحصر به همین‌ جهانِ مرئی (پیدا و هویدا) نیست. هرچند بخش عمدهٔ همین جهان هم به شکل مادهٔ تاریک و انرژی تاریک از تیررسِ نگاه و فهم بشر پوشیده است. (پس این بشر متوهم چگونه می‌تواند ادعا کند که «غیب» وجود ندارد؟!)زلیخا زندگی می‌کرد اما در زندگی‌اش «عشق» نبود. وجودِ یوسف بود که او را متوجه این «کمبود» کرد. نقطهٔ آغازِ «تجلی»، از «آگاهی به کمبود» است. اما اگر انسان در «ذهنیتِ کمبود» و «رویکردِ کمبود» بماند، هرگز تجلی رخ نمی‌دهد.زلیخا در بار اولِ مواجهه با یوسف، در ذهنیت کمبود بود و می‌خواست یوسف را به‌زور تصاحب کند. اما این، موردِ تأیید آسمان نیست. و برای همین دوری و ماجراهای پس از آن رخ داد تا عشق از درون زلیخا بجوشد. زلیخا تا عاشقِ یوسف نمی‌شد، با یوسف نمی‌شد و همهٔ اینها البته تمهید آسمان بود و ماجراسازی‌های الهی برای رسیدن به خلوص لازم؛ رسیدن به «نقطهٔ جذب».زلیخا وقتی عاشق شد، دیگر در ذهنیت کمبود نبود. در عشق، کمبودی نیست. عشق یعنی آنچه می‌خواهی هم‌اکنون‌ هست؛ فقط زمان می‌بَرد تا «ذهنیت» به «عینیت» تبدیل شود و خواسته، متجلی شود.عشق، «ذهنیتِ فراوانی» و «رویکردِ فراوانی» است. حالِ عاشق خوب است. عاشق، با عینیتِ کمبود فریب نمی‌خورد چون با قلبش (نه ذهنش) می‌داند که هر آنچه می‌خواهد، در ساحت invisible (غیب، ناپیدا) برای او‌ مهیاست…علی‌اکبر قزوینی۱۳ آبان ۹۹</description>
                <category>علی‌اکبر قزوینی</category>
                <author>علی‌اکبر قزوینی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 17:53:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>که عشق از پردهٔ عصمت… (روایتِ یکم)</title>
                <link>https://virgool.io/@alighazvini/%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%94-%D8%B9%D8%B5%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%90-%DB%8C%DA%A9%D9%85-vf8rzfdkqovx</link>
                <description>که عشق از پردهٔ عصمتبُرون آرد زلیخا را…پردهٔ عصمت، پردهٔ مستوری است. یوسف مظهر انسانی است که رؤیایی دارد، و زلیخا مظهر همان رؤیاست.عشقِ رؤیا به انسان (چون رؤیا عاشقِ متجلی شدن توسط انسان است)، آن را از پردهٔ غیب بیرون می‌آورد و انسان چشمش به جمال فریبای آن می‌افتد. اما نخستین نگاه، هنوز نفسانی است. نفْس باید از میان برداشته شود. برای همین یوسف باید سیاهچال و زندانِ ذهنش را تجربه کند تا در نهایت، دریابد که تنها به دست ربّ خودش می‌تواند از آن برهد. آنگاه که خالصانه رهایی (خلاصی) را طلب کند، رها (مُخلَص) می‌شود.زلیخا هم باید هجران را تاب بیاورد تا گوهرش ناب شود. تا رؤیایی شود هم‌شأنِ یوسف. چون رؤیاها هم مسیر تکاملی خودشان را دارند. چون هر چیز در این جهان، سیر تکاملی خودش را باید طی کند.حالا دیگر نه یوسف فقط یوسف است و نه زلیخا فقط زلیخا. چون هر دو به چیزی والاتر استحاله یافته‌اند. و آن دستی که هر دو را نوشته است (آن حقیقتِ یگانه که تنها حقیقت است)، حالا بر وصلتِ این دو و یکی شدنشان، مُهر تأیید زده است. اکنون، وقت سجدهٔ ماه و خورشید و یازده ستاره است بر این ازدواج آسمانی. رؤیا تعبیر شده است.علی‌اکبر قزوینی۵ آبان ۹۹</description>
                <category>علی‌اکبر قزوینی</category>
                <author>علی‌اکبر قزوینی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 17:51:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیامبر هم که باشی…</title>
                <link>https://virgool.io/@alighazvini/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1-%D9%87%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-vmscr7nuvtzd</link>
                <description>پیامبر رسالتی بر دوش داشت. رسالتی آسمانی. مأموریتی مستقیم از سوی خدا، خدایی که فرموده بود همه‌چیز را به خاطر تو‌ آفریدم: لولاك ما خلقت الافلاك. پیامبر پشتگرم و دلگرم به مددهای آسمانی بود. او که به غمزه‌ای مسئله‌آموزِ صد مدرّس شده بود و تا قاب قوسین (و شاید نزدیک‌تر) رسیده بود و شبانگاهی از مسجد الحرام تا مسجد الاقصی و به آسمان هفتم عروج کرده بود، اما در زمین، چونان زمینیان می‌زیست و در مسیر تحقق و تجلیِ رسالت شخصی خود که رسالتی آسمانی‌ بود، جفاها فراوان دید.انسان‌های زمینی گاهی با دیدن نخستین ناملایمت در مسیر تحقق و تجلی رؤیاها و افسانهٔ شخصی خویش، زبانِ گلایه به آسمان می‌گشایند و خدا را با هزار حرف می‌نوازند و مخصوصاً اگر خود را فردی بدانند که در مسیر رضایت الهی حرکت می‌کند، تصور می‌کنند که خدا نباید او را وارد ماجراهای سخت کند.نگاهی به سلوک و زندگی پیامبر نشان می‌دهد که این پنداره، از اساس باطل است و بی‌اساس. هر کسی که در روی زمین زندگی می‌کند، باید ماجراهای خودش را از سر بگذراند حتی اگر رسول باشد. و این ماجراها، هم سخت دارند و هم آسان. نه فقط سخت است و نه فقط آسان. که فرمود فان مع العسر یسرا، ان مع العسر یسرا.و فرمود در رسول خدا برای شما اسوهٔ حسنه قرار داده است؛ الگوی نیکو. او پشتگرم به مدد آسمانی بود اما از ابزارها و روش‌های زمینیِ مربوط به زمانهٔ خویش برای رسیدن به عدد استفاده کرد در حالی که هرگز دلگرم به عددها و فریفتهٔ آنها نبود چون او‌ همواره با «یک» کار می‌کرد. در عین حال می‌دانست که در زمین، چون زمینیان باید زیست. باید ماجرای زمین ‌را کامل از سر گذارند تا دوباره به آسمان پیوست.و‌ ماجرای او، ماجرای هر کسی است که خطابِ این آیات را به خودش دیده چون قرآن را چنان خوانده که گویی بر خودِ او نازل شده است:یس، والقرآن الحکیم، انك لمن المرسلین…یاسین، سوگند به قرآنی که حکیم است بدان که به‌یقین تو هم از رسولان هستی…علی‌اکبر قزوینیروز میلاد پیامبر (ص)سیزده آبان ۱۳۹۹</description>
                <category>علی‌اکبر قزوینی</category>
                <author>علی‌اکبر قزوینی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 17:48:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر روز سرشار از فرصت است…</title>
                <link>https://virgool.io/@alighazvini/%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ezjc8lqjiryd</link>
                <description>هر روزسرشار از فرصت استفرصت برای لبخند زدنبرای همدلیبرای کمک کردنبرای بخشیدنبرای دوست داشتنبرای دل دادن به جریان فراوانیبرای خلاقیتبرای انجام کارهایی که دوست داریمبرای بودن در لحظهبرای…سرزمینِ فرصت‌ها (The land of opportunities)جایی در دوردست نیستهمین لحظه است وهمین‌جا.علی‌اکبر قزوینی۱۵ آبان ۹۹</description>
                <category>علی‌اکبر قزوینی</category>
                <author>علی‌اکبر قزوینی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 17:44:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر کاری می‌کردم صدای زنگ گوشی قطع نمی‌شد…</title>
                <link>https://virgool.io/@alighazvini/%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%DA%AF-%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%82%D8%B7%D8%B9-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D8%AF-mnfzisvgq2sl</link>
                <description>امروز صبح آلارمِ گوشی سر ساعتی که آن را کوک کرده بودم به صدا درآمد. حالِ بلند شدن برای خاموش کردن صدای زنگ را نداشتم. موبایل همین‌طور زنگ می‌زد… روی مخ بود صدایش. بالاخره بلند شدم و خاموشش کردم. اما باز هم داشت زنگ می‌زد! باورم‌ نمی‌شد. گوشی را کلاً خاموش کردم. باز زنگ می‌زد. سیمش را از برق کشیدم… باز داشت زنگ می‌زد. کفری شده بودم. چرا این لامصب خفه نمی‌شد؟ می‌خواستم گوشی را محکم پرت کنم روی  زمین……که از خواب بیدار شدم و دیدم در خواب داشتم صدای زنگ را قطع می‌کردم! برایم تمام آن صحنه‌ها و کارها «واقعی» بود اما گوشم هنوز صدای واقعیتِ سطح بالاتر را می‌شنید و برای همین تصور می‌کردم (و این تصور هم واقعی بود) که هر کار می‌کنم، صدای آلارم موبایل قطع نمی‌شود.شاید باور نکنید اما این فرایند چند بار تکرار شد. یعنی باز خوابم می‌بُرد و موبایل همچنان در حال زنگ زدن بود و در خوابی که «شبیهِ» بیداری بود، هر کاری می‌کردم صدای زنگ قطع نمی‌شد تا بالاخره بیدار/هشیار می‌شدم و می‌دیدم همهٔ آن کلنجارهای بیهوده را در خواب رفته‌ام.بعد که به این ماجرا فکر کردم، یاد این کلام افتادم که:آدمی در دنیا، همان پادشاهی است که به خواب رفته و به جای اینکه بیدار شود و ببیند که پادشاه است، مدام در خواب این رؤیا را با آن رؤیا عوض می‌کند و همچنان احساس ناخوشبختی و ناکامل بودن می‌کند. فقط کافی است بیدار شد…علی‌اکبر قزوینی۲۰ آبان ۹۹پی‌نوشت:شما هم تا حالا از این خواب‌ها دیده‌اید؟ در بخش نظرات این یادداشت از این خواب‌های خود بنویسید :)</description>
                <category>علی‌اکبر قزوینی</category>
                <author>علی‌اکبر قزوینی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 17:42:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این در را که بکوبی، بالاخره آن را به رویت باز می‌کنند…</title>
                <link>https://virgool.io/@alighazvini/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DA%A9%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-wqqgou2lnsfe</link>
                <description>درِ «ارباب بی‌مروّت دنیا» را هم که بکوبی، بالاخره یک کلّه‌ای از آن داخل می‌آید بیرون تا ببیند این کیست که این‌قدر سِریش و کَنه است و ول‌کُن نیست و مُدام دارد این در را می‌کوبد. حالا فکر کن درِ خانهٔ «او» را بکوبی… مگر می‌شود بالاخره در را به رویت باز نکند؟و روزی که آن/این در را باز کند، و تو ببینی که همه‌چیز یک فروغ رخ ساقی بوده که انعکاسش در جام دنیا افتاده بود، تازه می‌فهمی (و دوزاری‌ات می‌افتد) که این در اصلاً هرگز بسته نبوده! تو «فکر می‌کردی» که «او» در را به رویت بسته است؛ در همیشه باز بوده و تو کافی بود دستگیره را می‌چرخاندی تا ببینی که همیشه در «خانه» بوده‌ای.این خانه، «کعبه» است، «بیت‌المقدس» است؛ نماز باید به سوی این خانه خواند و نیاز به درِ صاحبِ این خانه بُرد. این خانه، «سرزمین مقدس طوی» است؛ باید کفش‌های تعلقات گِل‌آلود دنیایی را از پای ذهنت درآوری تا ملائکه بر زخم‌هایی که در طول این مسیر برداشته‌ای مرهم بگذارند و تو را به دیدار صاحب خانه ببرند که حالا خودش ساقی است و با جامی از «شراباً طهوراً» منتظر توست. داستان را از اول برای تو برعکس تعریف کرده‌اند: تو منتظرِ او نبوده‌ای که در را به رویت باز کند، او منتظر تو بوده تا بالاخره دستگیرهٔ درِ این خانه را بچرخانی و «واردِ خانه» شوی.این خانه، نه جایی در عالم بالا (بهشت) است و نه جایی در عالم پایین (دنیا). این خانه، در خودِ توست. خانهٔ دل توست. عرش را او همین‌جا فرش کرده و بر آن مستقر شده است. مرکز حکومت عالم همین‌جاست و کارهای عالم را تماماً از همین‌جا تدبیر و تقدیر می‌کند. اگر در این خانه آینه‌ای پیدا کردی، حتماً تصویر خودت را در آن نگاه کن. از چیزی که سرانجام خواهی دید، چنان حیرت خواهی کرد که بعید نیست تو هم مثل حلاج بی‌اختیار «انا الحق» بگویی یا چون بایزید، دست‌افشان بخوانی که «سبحانی ما اعظم شأنی…»علی‌اکبر قزوینی۲۱ آبان ۹۹</description>
                <category>علی‌اکبر قزوینی</category>
                <author>علی‌اکبر قزوینی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 17:40:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگیِ درجه‌یک</title>
                <link>https://virgool.io/@alighazvini/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D9%87%DB%8C%DA%A9-xpmvhx70mmr7</link>
                <description>ما اینجا آمده‌ایم که درجه‌یک زندگی کنیم. درجه‌دو هم نه، چه رسد به زندگی در مسکنت و بدبختی و مصیبت و بیچارگی. ما اینجا آمده‌ایم که ممتاز و اعلا زندگی کنیم. از همه لحاظ. از جمله از لحاظ مادی و رفاهِ زندگی. ما اینجا آمده‌ایم که خوب بخوریم، خوب بپوشیم، خوب بگردیم، خوب بخوانیم و تماشا کنیم و لذت ببریم و در عین حال، یادمان نرود که اینها همه پله‌های رسیدن به یک ساحتِ وجودیِ بالاترند. وگرنه، زندگی ما جز یک حیاتِ حیوانیِ لوکس و مرفّه نخواهد بود.اما داستان اینجاست که آنقدر به اسم معنویت و دین و خدا توی سرِ زندگی زده‌اند که الان باید این وضعیت را به تعادل برسانیم. هر کس به اسم دین و معنویت و خدا و آخرت شما را به بیچارگی و فقر و فشار اقتصادی در دنیا دعوت کرد، بدانید یا داستان را نفهمیده یا در پی سواری گرفتن از شماست. این حرف‌ها را باید از گوشِ وجود بیرون ریخت و دل را از این زباله‌ها خالی کرد.همهٔ بزرگانِ دینی و معنوی ما ثروتمند بوده‌اند. پولدار بوده‌اند. اگر زیستِ ساده داشتند، به دلیل زمینه و زمانه و ترجیحات شخصی خودشان بوده است. اصلاً ساده‌زیستی زمانی معنا دارد و فضیلت است که پولِ لاکچری زندگی کردن را داشته باشی! وگرنه، فقط یک ریاکاریِ متدیّنانه و فریبکارانه است.ما اینجا آمده‌ایم که در رفاه اقتصادی باشیم و در عین حال انسان‌های دیگر و البته عالم بالا و ساحتِ بعدیِ حیات را از یاد نبریم. انسانی که این‌گونه «رویکرد فراوانی» دارد، در پی انباشتن از سر حرص نیست. چون می‌داند که کمبودی در کار نیست. کمبود فقط ساختهٔ ذهن ما و رسانه‌های فریبکاری است که توسط ذهن‌های استعمارگر و استثمارگر برنامه‌ریزی و هدایت می‌شوند. پیامبران آمدند تا انسان را از بردگی برهانند، و انسانِ مدرنِ قرنِ بیست‌ویکم هنوز برده است. و تا انسان بَرده است، چیزی از زندگی نبُرده است. او یک بازندهٔ واقعی است و اگر باورهای غلط دینی داشته باشد، فکر می‌کند آن دنیا برایش قرار است جبران کنند، در حالی که در ساحت بعدی حیات هم از این خبرها نیست.بهشت، میوهٔ آگاهی است. آن بهشتِ سراسر غفلت و بی‌خبری، بهشت نبود. برای همین «او» سناریویی را طراحی کرد تا آدم و حوا از میوهٔ درختِ آگاهی بخورند و در سیری آگاهانه، دوباره به بهشت و این بار به حقیقتِ بهشت ‌واصل شوند.ما اینجا آمده‌ایم که درجه‌یک زندگی کنیم. زندگیِ درجه‌دو را باور نکنید حتی اگر کسانی که این‌گونه می‌گویند، لباسِ دین به تن کرده باشند و حرف هایشان را با آیات و روایات زینت بدهند. در فقر و بیچارگی و مصیبت و بدبختی، هیچ معنویتی نیست.علی‌اکبر قزوینی۲۳ آبان ۹۹</description>
                <category>علی‌اکبر قزوینی</category>
                <author>علی‌اکبر قزوینی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 17:38:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سالُنِ ترانزیت: زمین</title>
                <link>https://virgool.io/@alighazvini/%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%8F%D9%86%D9%90-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B2%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-oyqrghs7xmli</link>
                <description>در سفرهای برون‌مرزی یکی از جاهایی که خیلی دوست دارم، فرودگاه‌های میانهٔ مسیر است. جایی که در قسمت connections یا ترانزیت، از هواپیمای قبلی که تو را از سرزمین قبلی آورده پیاده شده‌ای و منتظری تا سوار هواپیمای بعدی شوی که تو را به سرزمین جدید خواهد برد. ممکن است در فرودگاه شیفولِ آمستردام آبمیوه‌ای بنوشی، در فرودگاه آتاتورکِ استانبول از خدمات حرفه‌ای ماساژ استفاده کنی یا در فرودگاه بین‌المللی دوبی، همبرگر «بیج ماك» را گاز بزنی. در هر حال، سالن یا بخش ترانزیت سرشار از هیجان و تنوع است. هیچ‌کس آنجا برای «ماندن» نیامده. همه می‌دانند که «مسافر»ند و باید بروند. این بخش پر از شور و هیجان است و‌ چهره‌های متنوع و فروشگاه‌ها و رستوران‌ها از انواع مختلف را می‌توانی ببینی.وقتی به سیارهٔ زمین فکر می‌کنم که از بدو تولدْ خودمان را روی آن یافته‌ایم و احتمالاً گاه مرگ هم از همین‌جا رهسپارِ ساحتِ بعدیِ حیات (آخرت) خواهیم شد، نمی‌توانم به این فکر نکنم که اینجا هم یک سالن ترانزیت در مسیرِ سفرِ کیهانیِ ماست.حقیقتاً ما نمی‌دانیم از کجا آمده‌ایم. البته می‌دانیم که جسم ما برساختهٔ هم‌آمیزیِ «مَنی» و «تُخمک» بوده و در «رَحِم» عمل آمده و سرانجام پا به دنیا گذاشته؛ اما آیا می‌دانیم که «روح» چه زمانی و با پروازِ کدام ایرلاینِ عالم بالا وارد این جسم شده است؟نیز می‌دانیم که گاهِ مرگ، این کالبد فیزیکی که از جنس عناصر موجود در این دنیاست، به همین عناصر تجزیه خواهد شد و به آنها خواهد پیوست. اما آیا می‌دانیم کارتِ پروازِ بعدیِ ما مربوط به کدام ایرلاین است، از کدام‌ گیت و چه زمانی باید سوار شویم و مقصد بعدیِ ما کجاست؟من «نمی‌دانم» و‌ فکر می‌کنم هیچ‌کس دقیق نمی‌داند. پیامبران هم به شکل کُد و رمز از این پروازهای قبلی و بعدی سخن‌ گفته‌اند و آیات قرآن در این زمینه به‌شدت اسراری است و از هر معنای مرسومی می‌گریزد. حال چگونه است که عده‌ای چنان از بهشت و جهنم سخن می‌گویند که گویی بارها تورلیدرِ آن عوالم بوده‌اند، الله اعلم!اما من فکر می‌کنم مثل «خیام»، که یکی از عُرفای رِند و خردگُریز (نه خردستیز) این سرزمین بوده، باید این «دمِ حیات» را غنیمت شمرد و «به‌حقیقت خوش بود». این خوشی، البته با «غفلت» فرق دارد. خیام دنبال خوشیِ هیجانی و‌‌‌ مستیِ آگاهی‌بَرِ شراب انگوری و مشتقات الکل نبود، او به حقیقتی رسیده بود که مجال باز کردنش در این یادداشت کوتاه نیست.اما من وقتی به این سیارهٔ زیبا و شگفت‌انگیز، به این‌همه گیاه و حیوانات جالب و متنوع و تنوع گونه‌های انسانی و کوه و ابر و دریا و اقیانوس و… می‌اندیشم، چشم‌هایم غرق اشکِ شادمانی می‌شود و تمام وجودم خودانگیخته زبان به تحسینِ خالقِ این‌همه تنوع و زیبایی می‌گشاید و هستی‌ام در برابر او به سجدهٔ شُکر می‌افتد. فتبارك الله احسن الخالقین!علی‌اکبر قزوینی۲۴ آبان ۹۹</description>
                <category>علی‌اکبر قزوینی</category>
                <author>علی‌اکبر قزوینی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 17:37:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در دلِ این شبِ پُرماجرا…</title>
                <link>https://virgool.io/@alighazvini/%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8%D9%90-%D9%BE%D9%8F%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7-njxskfb0uice</link>
                <description>به معنای حقیقی ما هنوز و همچنان در «شب»ایم. دنیا در حرکت وضعیِ خود به دورِ خورشیدِ حقیقت هنوز به آن لحظهٔ جادوییِ «مطلع فجر» نرسیده است. ما در یک شبِ طولانی به سر می‌بریم و این با نگاهی مشاهده‌گرانه به اوضاع و احوال دنیا کاملاً روشن است. از لحظهٔ نخستِ هبوط آدم و حوا به زمینِ وجود، این شب آغاز شده و تا زمانی که وقتش را جز «او» نمی‌داند، این شب ادامه خواهد داشت. همهٔ ما در این شب، چه بدانیم و چه ندانیم، در انتظار روزیم. این شب، «شبِ انتظار» است.اما این شب، هر شبی نیست. یلدای بلندی است که در آن، مسیر تولد نور ساخته و پرداخته می‌شود. این شب، «قدر» است چون تقدیرات عالم در آن رقم می‌خورد. قدرت در دل این شب اعمال می‌شود و قادر که همان قدیر است، مقدّر کرده که عالم و عالمیان باید از دل این شب بگذرند و سرانجام تنها کسانی طلوع آن نورِ مهرانگیز را نظاره کنند که این شب را زنده نگه داشته و تا لحظهٔ سحرگاه، «بیدار» بوده‌اند.شب‌بیداری اینجا معنا دارد. کلِ این شب را باید «احیا» گرفت و یادِ «حیّ» را در دل زنده نگه داشت که تنها شب‌بیدارانِ زنده‌دل به لحظهٔ طلوع صبح می‌رسند.این شب، محل نزولات آسمانی است. در سراسر این شب او پیامبر و رسول و نبی و امام و ولی و فرزانه فرستاده تا به یاد شب‌زدگان بیاورند که این شب ماندنی نیست و دل به تیرگیِ شب نباید داد. انا انزلناهُ فی لیلة القدر… ما «آن‌همه» را، که در عین کثرت از یک منشأ واحد آمده‌اند و لذا در یک «هُ» قابل جمعند، در همین شب نازل کرده‌ایم. و ما ادراك ما لیلة القدر… و درکِ تو کجا به عظمتِ این شبِ سراسر اسراری می‌رسد؟این شب (لیلة)، مؤنث است. باردار است. آبستنِ نور است. زمینِ وجود است که منتظر بارش آب (ماء) آسمانی است تا در این هم‌آمیزیِ کیهانی، «نور» متولد شود. شبِ وصل است. آسمان و زمین در انتهای این شب یکی می‌شوند. رنج که زادهٔ دوگانگی است، در پایان این شب زایل می‌شود.اما برای گذرِ به‌سلامت از این شبِ ظلمانی (و هرچند پرقدر اما خطرناک)، باید «اسم شب» را بلد بود. «سلامٌ هی…» اسم شبِ این شب، «سلام» است. سلام، کلامِ انسان‌های صلح‌جوست. «أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ.» وارثانِ این زمین نهایتاً آنانی‌اند که به حیات احترام می‌گذارند و انسان و غیرانسان از وجود آنها نه‌تنها آزاری نمی‌بیند که در صلح و صفاست. بشارتی از این بالاتر نیست که ظالمان در دل همین شب دفن خواهند شد و هرگز حتی به «مطلع فجر» هم نمی‌رسند؛ چه رسد به ادامهٔ حیات در دوران طلایی زمین!و این البته هشدار هم هست: اگر ظالم باشی و از جنس این شبِ ظلمانی، تو هم «آن روز» را نخواهی دید. حال انتخاب با توست که به شب دل می‌دهی یا به «نور»… به اهریمن یا اهورامزدا… به دیو یا به میترا…علی‌اکبر قزوینی۲۲ آبان ۹۹</description>
                <category>علی‌اکبر قزوینی</category>
                <author>علی‌اکبر قزوینی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 17:35:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پول کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alighazvini/%D9%BE%D9%88%D9%84-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-wbtzugtnprsa</link>
                <description>مرتباً از این و آن که گاهی کارشناس‌های یک بازار هم هستند، می‌شنویم که «پول در فلان‌چیز یا فلان‌کار است.» قصد نفی این گفته‌ها را ندارم. برخی از این عزیزان سال‌ها خاکِ یک بازار یا تخصص را خورده‌اند و کاملاً خبره‌اند و از روی دانش صحبت می‌کنند.اما مسئله اینجاست که آن بازارِ خوب یا آن کارِ پولساز، برای «من»/«تو» هم خوب است؟ اینجاست که به نظر من به‌جای دنبال کردنِ «امور بیرونی» و گم شدن در «جهان کثرت»، باید به «خردِ/نورِ درونی» و «جهان وحدت» توجه کنیم.بهترین و راحت‌ترین کار برای تجربهٔ فراوانیِ جهان (و در نتیجه تمکّنِ مالی را هم تجربه کردن) این است که با انرژیِ فراوانیِ جهان و عشقِ تنیده‌شده در تاروپودِ عالم، هم‌فرکانس و هماهنگ و همسو شویم.این، یک کارِ سهلِ ممتنع است. ساده به‌نظر می‌رسد ولی در عمل مشکل است. مشکل، چون ذهنِ ما که طی هزاره‌ها با باورهای نادرست شرطی شده، مدام در راهِ این نوع تجلیِ فراوانی سنگ می‌اندازد و تصور می‌کند برای پول درآوردن، حتماً باید بیل زد و عرق ریخت و سختی کشید! (و نمی‌داند بیل زدن و عرق ریختن و سختی کشیدنی که از روی عشق و خواست درونیِ قلبی نباشد، زندگی را زهرمار می‌کند. آخر به این ذهن یاد داده‌اند که زندگی، زهرمار است و خوشی مالِ جهانِ دیگر!!!)اما بیا این آیهٔ شگفت‌انگیزِ سورهٔ یاسین (این «قلبِ قرآن») را بخوانیم: «إِنَّ أَصْحَابَ الْجَنَّةِ الْيَوْمَ فِي شُغُلٍ فَاكِهُونَ». (یس: ۵۵)آیه می‌گوید که همین امروز (الیوم)، اصحاب بهشت مشغول انجام کارهایی دلپذیرند! (فی شغل فاکهون)جز «حال» زمانی نیست و این «الیوم» هم که تاکید بر «همین امروز» است، از زمانی در آینده‌ای موهوم صحبت نمی‌کند!برای بهشتی شدن، به ندای درونمان توجه کنیم، با جریان خیر و عشق و فراوانیِ جهان دروناً همسو شویم ‌تا «او» ما را به سمت «شغل فاکهون»مان هدایت و راهنمایی کند، و با مشغول شدن به آن شغل‌ها و کارهایی که دل را سرشار از عشق و روح را سیراب می‌کند و جسم را (با صرفِ انرژی‌اش در جای درست) به هیجان می‌آورد، در فراوانیِ کیفیتِ بهشتی زندگی کنیم!من فکر می‌کنم کسی شایستهٔ زیستن در بهشت‌های سرمدی است که در این جهان، فارغ از شرایط بیرونی، بتواند اغلب (و بدون کمال‌گرایی) در کیفیتِ درونیِ بهشتی زندگی کند…علی‌اکبر قزوینی۲۷ آبان ۹۹</description>
                <category>علی‌اکبر قزوینی</category>
                <author>علی‌اکبر قزوینی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 17:33:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی‌های پنهان</title>
                <link>https://virgool.io/@alighazvini/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-pq26jmnrbqqa</link>
                <description>بازی‌های پنهان، مناسباتِ شنگولانهٔ پنهان در ساحت ناپیدا (غیب) است. حافظ می‌گوید: باشد اندر «پرده» بازی‌های «پنهان». یعنی هم در پرده است، هم در عین حال پنهان است. یعنی غیب در غیب. پس با چشم عادی (و فهم عادی) نمی‌توان آن را دید. و چون نمی‌توان با منطق و نگاه عادی آن را دید، آدمی وقایع جهان (واقعیت) را می‌بیند و غصه می‌خورد. غم می‌خورد که بدترین خوردنیِ دنیاست. حرام اندر حرام است. اما اگر بداند که یک بازی‌هایی یک‌جایی در پشت پرده‌ای پنهانی در جریان است، دیگر غصه نمی‌خورد که! و برای همین حافظ مصرعش را با ردیفِ «غم مخور» تمام می‌کند: باشد اندر پرده بازی‌های پنهان، غم مخور!حافظ یکی از امیدوارترین آدم‌های روزگار بوده و با اینکه در واقعیتی نه‌چندان دلچسب می‌زیسته، یک‌چیزی از آن بازی‌های پشت پرده دیده بود که سروده:هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سرّ غیبباشد اندر پرده بازی‌های پنهان، غم مخور!سرّ است، غیب است، در پرده است، پنهان است؛ با این‌همه حقیقی‌تر از هر واقعیتی است و راهِ دل را به روی آن باز کردن، حقیقتِ امید و امیدِ حقیقی است.علی‌اکبر قزوینی۲۸ آبان ۹۹</description>
                <category>علی‌اکبر قزوینی</category>
                <author>علی‌اکبر قزوینی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 17:31:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نارضایتی از وضع موجود</title>
                <link>https://virgool.io/@alighazvini/%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%B6%D8%B9-%D9%85%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-dpu3hysup7cm</link>
                <description>اگر غم لشکر انگیزد که خونِ عاشقان ریزدمن و ساقی بدو تازیم و بنیادش براندازیمحافظ اینجا در اوج خوشی و سرمستی است. می‌خواهد بنیادهای ناساز پیشین را براندازد. آن بنیادهای خون‌ریزِ غم‌افزا را که دشمنِ عشقند. حافظ در اینجا، هیچ اهل مصالحه و معامله نیست. اما اهل صلح است و عمل. خشم ندارد. عشق دارد. عشق به درانداختنِ طرحی نو.بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیمفلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیمهمهٔ راز در این گل‌افشانی و ریختن می در ساغر و شکافتن سقفِ فلک است برای درانداختن طرحی نو. حافظ از وضع موجود به ستوه آمده اما امید را از کف نداده و می‌داند که صرفِ ویران شدن آن بنیادِ کژ و ناسازِ پیشین کافی نیست تا ادامهٔ زندگی بهتر شود. او در مشامش عطر گلاب است و در کامش طعم خوش شراب.شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیمنسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیمهر کس در جایی از زندگی به این آگاهی می‌رسد که روند پیشینِ زندگی‌اش او را به جایی و چیزی که می‌خواسته و همواره رؤیایش را داشته، نرسانده است. اما اگر تنها در فکر تخریب باشد و اندیشهٔ ساختن (و درست ساختنِ) پس از تخریب را نپرورانده باشد، بعید است پس از مدتی دوباره با یک سازهٔ ناساز روبرو نشود.این موضوع همان‌قدر که در ساحت فردی موضوعیت دارد، در ساحت اجتماعی هم دارای معناست چرا که اجتماع برساختهٔ تک‌تک افراد جامعه است.و در این مسیر است که داشتن راه‌بلد و کوچ به‌شدت می‌تواند به انسان کمک کند. کوچی که به یاد آدمی می‌آورد که ستارهٔ روشن صبح و گنجی عظیم در پیش است.چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوشکه دست‌افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیمعلی‌اکبر قزوینی۳۰ آبان ۹۹</description>
                <category>علی‌اکبر قزوینی</category>
                <author>علی‌اکبر قزوینی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 17:28:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>