<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی همتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alihemati</link>
        <description>داستان‌نویس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:53:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/104369/avatar/QvlfnJ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی همتی</title>
            <link>https://virgool.io/@alihemati</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مسئله‌های دیروز و مشکلات امروز</title>
                <link>https://virgool.io/@alihemati/%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%88-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-s86okkgrm6v2</link>
                <description>یکی از باورهایی که همیشه بهش فکر می‌کنم، این است که با خودم می‌گویم بعداً اوضاع بهتر می‌شود. احساس می‌کنم برعکسش اتفاق می‌افتاد؛ البته ممکن است به این خاطر باشد که الان حس‌وحالم بیشتر منفی است تا مثبت.همینش هم جالب است که خیلی از مسئله‌های گذشته حل نشده‌اند؛ بلکه بی‌ارزش شده‌اند و وقتی کنار مشکلات امروز قرار می‌گیرند بیشتر از اینکه مسئله‌ای باشند که درگیر کنند، خنده‌دارند.پس شاید بهتر باشد الان هم به‌جای اینکه درگیر سختی مسئله‌ها شوم، سعی کنم بهترین کاری که از دستم برمی‌آید را انجام بدهم و دیگر به بقیه‌اش، اگر چیزی بماند، اهمیت ندهم. فکر کنم همین راه حل از بقیه بهتر باشد.</description>
                <category>علی همتی</category>
                <author>علی همتی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2024 23:27:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درانتظارنویسی روزمره</title>
                <link>https://virgool.io/@alihemati/%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-giefdbwgzvof</link>
                <description>اینکه آدم همیشه سر قولی که به خودش می‌دهد بماند، انصافاً خارق‌العاده است. منظورم از قول، همان روتین و عادتی است که سعی می‌کنیم داشته باشیم. به نظر من نکته‌ی مهمی که باید حواسمان بهش باشد این است که اگر عادتی انجام نشد، مزخرف‌ترین کار ممکن، خودتخریبی است. اینکه شروع کنیم به خودمان بد و بی‌راه بگوییم که خاک بر سرت! همین یک کار را هم نتوانستی انجام بدهی... خیر سرت می‌خواهی فلان بشوی... مثلاً قرار بود آدمِ فلانی باشی و بیست و یک یا چهل روز پشت سر هم در این مسیر بمانی.ظاهرش این است که داریم خودمان را تنبیه می‌کنیم چون عادتمان برایمان مهم است؛ اما باطنش از جنس بی‌نقص‌گرایی (همان کمال‌گرایی خودمان) است که منجر می‌شود به بی‌عملی اما اگر مثل آدم به خودمان بگوییم: «کار خوبی نکردی ولی اشکال ندارد؛ این دفعه سعی کن انجامش بدهی» دیگر مشکلی وجود ندارد.این‌ها همه در بلندمدت خودشان را نشان می‌دهند. کافی است به عادت‌هایی فکر کنیم که می‌خواستیم داشته باشیم و همان شروع راه، ولش کرده‌ایم.</description>
                <category>علی همتی</category>
                <author>علی همتی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Nov 2024 00:31:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست دقیقه بیشتر است یا چهار ساعت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alihemati/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-vcygbt6eunjt</link>
                <description>زمان چیز عجیبیست! حساب و کتابش گاهی اوقات منطقی نیست.مثلاً وقتی فکر می‌کنی فقط بیست دقیقه فرصت داری و نمی‌شود کار را جلو برد ولی پایش می‌نشینی، در همان بیست دقیقه به نتیجه‌ای می‌رسی که اگر چهار ساعت وقت داشتی، عمراً می‌توانستی به اینجا برسی.شاید چون با خودت می‌گویی: «می‌دانم که بیست دقیقه برای این کار کم است؛ ولی قرار نیست تمامش کنی یا با بهترین کیفیت انجامش دهی. فقط قرار است به انجام دادنش بپردازی».به نظر من دلیل تاثیرگذاریش این است که آن موقع، خبری از قضاوت کردن خود نیست. ذهنت درگیر این نیست که آن طور که می‌خواستم نشد؛ چون همان اولش، هرچند ناخودآگاه، با خودت مرور کرده‌ای که قرار نیست به آن کیفیت دلخواه برسد. انگار گاردت را پایین آورده‌ای و دیگر با درونت نمی‌جنگی. شاید نتیجه‌ی همین صلح باشد.هرچه که هست هنوز برایم کشف نشده. با خودم می‌گویم اصلاً چرا لازم باشد کشفش کنم؟با اینکه دوست ندارم نثر و سعر را کنار هم بیاورم، صدای سهرابِ توی ذهنم سهراب بندتر از آن است که نادیده‌اش بگیرم:کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ.</description>
                <category>علی همتی</category>
                <author>علی همتی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Nov 2024 23:41:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرکلاس‌نویسی روزمره - مسائلم با خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@alihemati/%D8%B3%D8%B1%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A6%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-xzlrwjz4g7s6</link>
                <description>سر کلاسم و تا وقتی استاد بیاید فرصت دارم. حقیقتش چندروزی‌ست دلم می‌خواهد اینجا بنویسم؛ ولی هربار مسئله‌ای پیش می‌آید. گاهی اوقات دیر یادم می‌آید، بعضی ‌وقت‌ها حسی که دارم زیادی شخصی‌ست و با مطرح کردنش راحت نیستم، پیش هم آمده که کمال‌گرایی لعنتی نگذاشته چیزی منتشر کنم.یکی از مسئله‌هایی روی کارهایم تاثیر می‌گذارند، خواب است. اینکه چه ساعتی خوابیدم، چقدر شده، ساعت چند بیدار شدم و چه وقتی از روز به خواب رفتم. تا الان فهمیده‌ام که تا جای ممکن باید قبل از ساعت دوازده بخوابم؛ سعی کنم حداقل دو ساعت قبلش شام خورده باشم؛ سعی کنم خودم را تا ساعت ده صبح بیدار نگه دارم و بعد، تا حدود یازده بخوابم.خمیازه‌هایم زیاد شدند. فکر کنم نباید اول صبح درباره‌ی خواب صحبت می‌کردم.</description>
                <category>علی همتی</category>
                <author>علی همتی</author>
                <pubDate>Mon, 04 Nov 2024 07:06:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع داستان - همسایه</title>
                <link>https://virgool.io/@alihemati/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-as9avon4qlfo</link>
                <description>توی درگاه خانه‌اش ایستاده‌ام و به این فکر می‌کنم که دزد به‌حساب می‌آیم یا نه. اصلاً دوست ندارم این‌طور وارد خانه کسی بشوم؛ مخصوصاً حالا که معلوم نیست زنده است یا مرده.همین چند دقیقه پیش، همسایه کناری‌ام وقتی با یک دست، کلید و با دست دیگر، دستگیره درب خانه‌اش را می‌چرخاند، سکته کرد و کف زمین افتاد. البته مامور اورژانس از روی سنّش حدس زد که سکته کرده و گفت باید معاینه شود؛ آن هم وقتی دفترچه بیمه و مدارک پزشکی‌اش را برایشان ببرم.پیرمرد خوبی است. لهجه جنوبی بامزه‌ای دارد و یک سبیل پرپشت، که اصرار دارد مشکی بماند. کلاه شاپو سیاهش هم باید یادگاری دوران جوانی‌اش باشد. ولی چطور حاضر می‌شود توی این خانه به این کوچکی زندگی کند؟ من که دارم کلافه می‌شوم.من دانشجوی سال دوم حسابداری‌ام و دومین ماهی‌است که از خوابگاه به این ساختمان آمده‌ام. البته مطمئن نیستم که بشود نامش را ساختمان گذاشت: دو واحد حدوداً چهل متری که بیست و پنج پله دارد.همسایه بغلی‌ام ویژگی خاصی برای تعریف‌کردن ندارد: پیرمردی نمی‌دانم چندساله که بازنشسته است؛ این را هم نمی‌دانم که قبلاً کجا کار می‌کرده. الان که فکر می‌کنم شبیه آن آدم‌هایی است که انگار بازنشستگی تنها سابقه‌ی شغلی‌شان است.مکالمه روزانه‌مان در حد ((سلام علیکم-روز شما بخیر-خدانگهدار)) بود. مامور اورژانس هم از اینکه نتوانسته اسم و فامیل پیرمرد را در فرمش بنویسد، ناراحت شده‌بود و خداحافظی نکرد.نفس عمیقی کشیدم و بالاخره وارد خانه‌اش شدم. پیرمرد قبل از اینکه روی زمین بیفتد، موفق شده بود درب را باز کند. خانه تقریباً خالی بود: یک پشتی که به نظر می‌آمد ده-دوازده سال پیش قرمز بوده؛ یک تلوزیون با آنتن قدیمی خیلی کوچک، از این‌هایی که دوتا شاخک دارند که احتمالاً آخرین گونه‌ است. طول و عرض تلوزیونش از دو وجب بیشتر نبود؛ لعنتی، نگاه کردن به صفحه‌ی خاموشش هم سردرد می‌آورد. کل خانه هم طوری بود که انگار همین روزها بخواهد اسباب کشی کند؛ در حالی که خبری از کارتن و بسته‌بندی وسایل نبود.وارد تنها اتاقِ خانه شدم. یک تخت فلزی ساده‌ی ساده که رویش پتو و بالشی بودند به رنگ سبز تیره؛ حقیقتاً سلیقه ندارد. اگر قرار است دوران پیری‌ام این شکلی باشد، امیدوارم هیچوقت پیر نشوم.کمد دیواری قفل شده بود؛ این یکی را جزو وسایلش حساب نکردم چون از اول توی هر واحد یک‌دانه ساخته‌بودند. تنها جایی که امکان داشت دفترچه بیمه و مدارک پزشکی‌اش را نگه دارد همان‌جا بود. با ملیدِ دیگر دسته‌کلید، بازش کردم. اولین چیزی که دیدم یک قاب عکس بود. از بین تمام افراد مشهور دنیا، انتظار دیدن عکس هرکسی را داشتم، به غیر از صدام.خود خودش بود: صدام حسین. با همان لباس سبز تیره و کلاه سیاه و سبیل پرکلاغی‌اش. دربِ دیگرِ کمد را باز کردم. حالا یک دست لباس سربازان عراقی آویزان بود. خط اتویش طوری بود که انگار بخواهد برای مراسمی آن را بپوشد. نزدیک شدم و روی شانه‌هایش را نگاهی انداختم: نه، درجه نداشت. نمی‌دانم چرا ولی خیالم راحت شد. فقط دو شلوار گرم و یک بلوز راحتی که همه‌شان هم سبز تیره بودند، کف کمد تا شده بودند. زل زدم توی چشم‌های صدام و گفتم: ((فقط تو ممکنه هوادارت رو بشناسی)). با این همه سبز تیره، انصافاً هم هوادار بود. ابروی راستم را تا جایی که می‌توانستم بالا دادم و سعی کردم پلک نزنم؛ وقتی فکرم به جایی نمی‌رسد، مغزم تعطیل می‌شود و از همین کارها می‌کنم. دلیلش را هم نه می‌دانم نه می‌توانم حدس بزنم.سراغ جیب‌های لباس پیرمرد رفتم. توی جیب سینه‌اش دو شناسنامه پیدا کردم؛ یک ایرانی و یکی دیگر که سیاه بود و عکس عقاب داشت. توی ایرانی محمد سالمی بود و توی آن‌یکی، محمد سعید عبدالله.همان‌طور که فکر می‌کردم محمد سعید را با خودم ببرم یا آقای سالمی، موبایلم زنگ خورد. یک تلفن گویا از بیمارستان بود. گفت که پیرمرد باید بستری بشود؛ ولی تا مدارک را برایشان نبرم، نمی‌توانند این کار را انجام دهند.خوشبختانه تا بیمارستان بیست دقیقه راه بود. هر روز توی مسیر دانشگاه، ساختمان بزرگ و چرک گرفته‌اش را می‌دیدم. فکر کنم سنّش بیشتر از پیرمرد باشد.چرا باید عکس صدام را توی کمدش داشته باشد؟ این‌جا چه می‌کند؟ چرا هنوز زنده است؟داشتم به درستیِ سوال آخرم فکر می‌کردم که دیدم جلوی اتاق نگهبانی بیمارستان ایستاده ام. کسی داخلش نبود. من هم سرم را پایین انداختم وارد ساختمان بیمارستان شدم.پیش‌خوانِ پذیرش روبروی درب ورودی بود. خانمی که به‌نظر می‌آمد مسئول پذیرش باشد، تنها بود و مشغول موبایلش. گفتم که چند دقیقه پیش با من تماس گرفته شد و هر دو شناسنامه را روی پیش‌خوان گذاشتم. هنوز هم نمی‌دانم چرا شناسنامه عراقی را روی پیش‌خوان گذاشتم؛ انگار می‌خواستم خودش انتخاب کند.خانم که سرش را بالا آورد، تازه صورتش را دیدم. قبلاً درباره رژ گونه شنیده بودم؛ اما کسی از رژِ چانه چیزی نگفته بود. احتمالاً زمانی که آرایش می‌کرده خبری از آینه نبوده. لعنتی. فکر کنم حتی لامسه‌ی صورتش هم از کار افتاده بود. آخر چطور می‌شود از زیر بینی تا بالای چانه را رژ بزنی و متوجه نشوی؟شناسانمه ایرانی را برداشت و گفت: ((همین یکی کافیه؛ ولی دفترچه بیمه‌اش برای ترخیص لازمه. این هم لطفاً همین الان بردارین. اگه گم بشه ما مسئولیتی نداریم ها.))داشتم به این فکر می‌کردم که یک نامه به ریاست بیمارستان بنویسم و پیشنهاد بدهم به‌‌جای این، یک صدای ضبط شده هم می‌توانند بگذارند.دوباره صورت را بالا آورد. این بار به سمت چپ نگاه کرد؛ سرش را کج نگه داشت، دهانش را جمع کرد و همان‌طور خیره ماند. به طرف نگاهش برگشتم. یک نفر پشت یک تختِ چرخ‌دار ایستاده بود و سعی می‌کرد با انگشتش، چیزی را از روی دیوار تمیز کند. زن مجبور شد چندبار بشکن بزند تا حواس مرد را به خودش جمع کند. بالاخره مرد، متوجه شد و تخت را به جلو هل داد و راه افتاد. جلوتر که آمد تازه متوجه خالی نبودن تخت شدم. لعنتی! از پشت ماسک هم سبیل مشکی‌اش معلوم بود. پیرمرد همسایه بود. به پیش‌خوان که رسیدند، دیدم چشم‌هایش نیمه‌باز اند.مسئول پذیرش پرسید: ((کدوم اتاق می‌بریش؟)). مرد هم گونه‌ی چپش را بالا داد، چشمکی زد و گفت: ((هرجایی بجز اتاق 11)).دقیقاً در همان لحظه ابروهای پیرمرد بالا رفتند و سپس توی هم گره خوردند. زل زده‌بود به من؛ صورتم نه، دستم. واضح‌تر بگویم: به شناسنامه عراقی‌‌اش خیره شده بود. صدای عجیبی از پشت ماسک اکسیژنش درآورد؛ اما مرد که همچنان به تنها مسئول پذیرش نگاه می‌کرد، متوجهش نشد.سالن خالی شده بود. فقط من آن‌جا بودم و صدای تایپ مسئول پذیرش.به سرعت از بیمارستان خارج شدم. می‌خواستم هر چه سریع‌تر به خانه برسم؛ از طرفی احساس می‌کردم یک نفر از طرف پیرمرد، دنبالم است. همیشه در این مواقع، منطقِ آدم جایی قایم می‌شود.توی راه بیشتر از پانصد مرتبه آن صحنه را برای خودم مرور کردم. منِ احمق نباید آن لعنتی را با خودم می‌بردم. حالا با خودش چه فکر می‌کند؟ اینکه می‌خواستم او را لو بدهم؟ نه. حالا چه می‌شود؟ چه کار کنم؟ آها. باید این ترم را از دانشگاه، مرخصی بگیرم و پیش پدر و مادرم بروم. آره. همین کار را می‌کنم.فکرکنم ساعت از دو نیمه‌شب گذشته بود. نمی‌دانستم از توی تاریکی پیاده‌رو بروم و هر ده ثانیه پشت سرم را نگاه کنم یا از کنار خیابان بروم و با هر صدای بوق، از جایم بپرم.یادم آمد کلید خانه‌ی پیرمرد را روی درب کمد، جا گذاشته‌ام. گور پدرش. او که در هر صورت کلک مرا می‌کَند.بدون اینکه کفشم را دربیاورم، وارد خانه‌ام شدم و شروع کردم به جمع‌کردن وسایلم. فقط چند تکه لباس و مسواکم را داخل کوله انداختم تا خانواده شک نکنند.در همین حین به ذهنم رسید: آن کسی که توانسته از جنگ فرار کند و در کشور دشمن، پناه بگیرد؛ پیدا کردن من برایش کاری ندارد. بند کوله از دستم رها شد و روی زمین افتاد. مگر منِ بدبخت چه گناهی کرده‌ام که می‌خواستم مدارک آن پیرِ سگ را برای بیمارستان کوفتی ببرم؟چشم‌هایم داشتند خیس می‌شدند که موبایلم زنگ خورد. دوباره همان شماره؛ مسئول پذیرش بیمارستان.</description>
                <category>علی همتی</category>
                <author>علی همتی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Oct 2024 05:56:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع داستان - بدبخت‌ترین عضو خانواده‌ی حشمتی</title>
                <link>https://virgool.io/@alihemati/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%B6%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AD%D8%B4%D9%85%D8%AA%DB%8C-p5tsroklh6ku</link>
                <description>مثل بقیه جمعه‌ها، خانه‌ی مادربزرگ بودیم و مثل همیشه هم آبگوشت داشتیم. دلیلش را نمی‌دانم؛ چون غذای موردعلاقه پدرم بود یا چون رسم است جمعه‌ها خانه‌ی مادربزرگ، آبگوشت بخوریم. خیلی هم اهمیت ندارد؛ در هرصورت باید آبگوشت بخوریم.هفته‌های پیش، یا مادربزرگ دردپا داشت و سر سفره، خودش و پای دردناکش جای دو نفر را می‌گرفتند یا پدر. یک‌بار هم که هردوشان هم‌درد بودند، من پشت سر همه و روی روفرشی غذا خوردم؛ اما این هفته کسی پایش درد نمی‌کرد و هرکس به اندازه خودش جا گرفته بود. این‌طور شد که مادربزرگ، به‌جای خالی نگاه کرد و گفت: «تو سفره جا باز شده، قراره مهمون بیاد». دلم می‌خواهد بدانم اولین‌بار این جمله از دهان چه کسی خارج شد یا اصلاً چرا جزو آداب و رسوم شد. نه که بخواهم فحش بدهم، فقط کاش کمی اصلاحش می‌کرد؛ مثلاً می‌گفت: «قراره مهمون بیاد، یکم براش نگه می‌داریم».دلیل اخم پدرم به من را نفهمیدم. احتمالاً چون من سفره را پهن کرده بودم؛ شاید هم گند دیگری زده بودم که هنوز خودم خبر نداشتم. در هرصورت جوابش یک چیز بود: سرم را پایین می‌اندازم و دو سه بار تکان می‌دهم که یعنی شرمنده‌ام. آن‌قدر همان‌طور می­مانم تا سرش را برگرداند و به چیز دیگری نگاه کند.نگاه پدر که تمام شد، تازه متوجه شدم همه از دستم عصبانی هستند. به این یکی هم عادت داشتم. شاید به این خاطر که بی اهمیت‌ترین عضو خانواده به حساب می‌آمدم. اگر قراربود یک لیست از افراد خانواده به ترتیب اهمیت‌شان نوشته شود، نام من در لیست دیگری می‌آمد. بقیه هم که به ترتیب؛ پدر و مادربزرگ و مادر و زنم.گردنم درد گرفته بود و به این فکر می‌کردم که آیا قرار است تا آمدن آن مهمان همین‌طوری به من نگاه کنند یا نه که تلفنم زنگ خورد. روی میز آرایش مادربزرگم بود؛ میزی که هر استفاده‌ای از آن می‌شد بجز آرایش.معمولاً شماره‌های ناشناس را جواب نمی‌دهم؛ اما این‌بار فرق می‌کرد. تبلیغات ضبط شده هم بهتر از نگاه‌های کش‌دار سر سفره بود.- الو؟چند ثانیه‌ای صبر کردم و به قیافه خودم نگاه کردم؛ ترکیبی از تعجب و امید.- الو بفرمایید.- سجاد؟- بفرمایید، شما؟- منم مصطفی.تعجب صورتم بیشتر شد.- کدوم مصطفی؟- هنوزم احمقی. صدام رو نشناختی؟ مصطفی حشمتی؛ عموت.دیگر قیافه‌ی خودم را ندیدم. از بقیه مکالمه هم فقط پارک کنار دانشگاه آزاد را شنیدم و اینکه هرچه سریع‌تر راه بیفتم. فکر کنم یک‌بار دیگر هم به من گفت احمق.خوشبختانه لباس‌هایم توی همان اتاق بود و راحت‌تر می‌شد آماده شوم. سریع از اتاق بیرون آمدم و چیزی درباره‌ی مغازه و حساب­وکتاب سرهم کردم. تنها بلیت خروجم از خانه، از نظر پدر، مسائل مالی بود.داشتم به‌سرعت کفش‌­هایم را می­پوشیدم کهمصطفی عمویم بود. البته این‌طور که معلوم شد، هنوز هم هست. چهار سال پیش، وقتی هنوز پدربزرگ زنده بود، عاشق دختر تنها رقیب پدربزرگ شد. شغل خانوادگی ما فرش­فروشی است و در مشهد، فقط یک نفر رقیب ما بود. آن زمان، گرم درس خواندن بودم و خیلی از این ماجرا خبر نداشتم. فقط می‌دانم همه مخالف بودند. بعدها مشخص شد که حتی دختره هم مخالف بود؛ ولی عمو دست‌بردار نبود. در آخر هم با پدر دختر درگیر می‌شود؛ طوری هلش می‌دهد که روی زمین می‌افتد و بی‌هوش می‌شود. مصطفی هم که خیال می‌کند او را کشته، کلاً فرار می‌کند و امروز قرار است بعد از چهار سال، دیده شود.***پیدا کردنش کار سختی نبود؛ صندلی‌های این پارک به ده‌تا نمی‌رسید. فقط هم یک نفر روی صندلی نشسته بود که او هم زل زده بود به من.- چقدر دیر کردی.- گمشو بابا. خودت که بیشتر دیر کردی.سعی داشتم کمی بامزه به نظر بیایم.گفت: «پس هم حماقتت رو حفظ کردی هم بی‌نمکیت.»- زر نزن بابا. از سر سفره بلندم کردی این‌ها رو بگی؟مصطفی تنها عضو خانواده است که می‌توانم این‌طوری با او صحبت کنم. شاید چون هم‌سن هستیم و هم‌بازی بچگی بوده‌ایم.گفت: «حالا انگار چقدر هم عاشق آبگوشتی».به جایی پشت سرم خیره شد و گفت: «اون روز هم ناهار آبگوشت بود. هنوز بوی پیازش تو دماغمه».نمی‌دانستم باید بغلش می‌کردم یا فقط دست می‌دادیم. این شد که کنارش نشستم. هروقت بین دو چیز گیر می‌کنم، یک چیز سوم می‌سازم و همان را انتخاب می‌کنم.با اینکه آدم ساکت و کم‌حرفی هستم، اما به شدت از سکوت بین چندنفر متنفرم. این شد که با اولین چیزی که به ذهنم رسید، سر صحبت را باز کردم.- واسه چی برگشتی؟- تو کل زندگیم فقط به یک نفر قول دادم؛ دلم نمی‌خواد از اون آدم‌هایی باشم که می‌زنن زیر قول‌شون.- و اون یک نفر...- مامان.منظورش مادربزرگ بود.- و اون قول...- ای مرگ. نگفتم بیای که سوال پیچم کنی.- مرسی. خب دقیقاً چرا گفتی بیام؟سرش را پایین انداخته بود و سنگ ریزه‌ای را بین پاهایش پاس‌کاری می‌کرد.- بهش قول داده بودم می‌برمش مکّه. هنوز که نرفته، نه؟- اوه. اممم، نه، فکر نکنم. یعنی نه، نرفته.چند دقیقه منتظر بودم که سنگ‌ریزه را به من پاس بدهد یا سوالی بپرسد. اما نه، باز هم کار خودم بود.- کجا بودی؟- طولانیه، حال ندارم توضیح بدم.- از کی‌ها خبر داری؟- هیچ‌کس.- حتی نیلوفر؟سنگ را زیر پای راستش نگه داشت و با اخم نگاهم کرد. اوه، هنوز هم رویش غیرت داشت. نیلوفر همان دختره بود؛ همان که برخلاف تصور مصطفی، پدرش زنده مانده بود و برخلاف تصور همه، رفیق صمیمی پدربزرگ هم شد. اما دو سال پیش هردویشان در یک سفر، که قرار بود اولین سفر کاری مشترک‌شان بشود، تصادف کردند و مردند. قسمت مهم و ترسناکش اینجاست: پدرم برای مراقبت و حمایت نیلوفر، که یتیم شده بود، او را عروس خانواده‌مان کرد: یعنی زن من.</description>
                <category>علی همتی</category>
                <author>علی همتی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Oct 2024 07:26:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم می‌خواهد بنویسم</title>
                <link>https://virgool.io/@alihemati/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-u7g9hw0oz9gl</link>
                <description>دلم می‌خواهد از در و دیوار بنویسم. هر چه باشد اشکالی ندارد؛ فقط بنویسم. دو دلیل دارد. اول اینکه امروز حرفی شنیدم که انتظارش را نداشتم و ناراحتم. دوم هم به این خاطر که می‌خواهم روزانه حداقل صد کلمه بنویسم تا قلمم خشک نشود و بیفتد.نوشتن هم دنیای خودش را دارد؛ گاهی اوقات می‌نویسی تا فراموش کنی و گاهی هم می‌نویسی تا به یاد بیاوری. لااقل من که اینطوری‌ام.این قسمتش را هم دوست دارم که وقتی می‌خواهی شروع کنی، دستت پیش نمی‌رود چون ذهنت هنوز راه نیفتاده و فکر می‌کنی نمی‌توانی. فقط کافی است اولین کلمه‌ها را بنویسی. بعدش باید کنار بایستی که سیل کلمات تو را با خودشان نبرند؛ البته هرچقدر هم کنار باشی، بازم زیرشان غرق می‌شوی و پس از چند جمله (اگر خوشبخت‌تر باشی پس از چند بند) به خودت می‌آیی و می‌بینی این همه نوشته‌ای.</description>
                <category>علی همتی</category>
                <author>علی همتی</author>
                <pubDate>Sat, 26 Oct 2024 00:23:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساندویچ‌پیراشکی</title>
                <link>https://virgool.io/@alihemati/%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%DB%8C%DA%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B4%DA%A9%DB%8C-prztaqqjcvqv</link>
                <description>تابه‌حال پیراشکی‌هایی خورده بودم که خودم هم سهمی در درست کردنشان داشتم؛ اما تا امروز پیش نیامده بود که جزو دست‌اندرکاران اصلی باشم.در کل تجربه‌ی جالبی بود. اینکه با آزمون و خطا یاد بگیرم چطور خمیر را ورز بدهم، چه کار کنم تا به دستم نچسبد، تکه‌هایی که از هم جدا شده‌اند را چطور دوباره به هم بچسبانم. همه‌چیز داشت خوب پیش می‌رفت تا اینکه به ذهنم رسید یکی از پیراشکی‌ها را به شکل ساندویچ درست کنم.خمیر کم آوردیم و مجبور شدیم ابعاد را بزرگتر در نظر بگیریم. این شد که همسرم یک پیراشکی به اندازه‌ی سه پیراشکی معمولی درست کرد، که انصافاً خوب از آب درآمد، من هم یک ساندویچ با همان طول ولی قطر خیلی بیشتر. علت قطر زیادش این بود که سعی کردم هرچه مواد پیراشکی اضافه مانده را داخلش جا بدهم. اما مشکل به همینجا ختم نشد.ساندویچی که در ذهن من بود، فکر کنم جایی هم دیده بودمش، لبه‌های خمیر به شکل چهارگوش روی هم قرار می‌گرفتند. من این کار را نکردم. چیزی که درست کردم مثل ساندویچ مدرسه‌ای شد که قرار باشد دو وعده‌ی دانش‌آموز به حساب بیاید؛ آن هم دانش‌آموزی که قرار نیست ورزشش را بیست بگیرد.این شد که داخل ساندویچ هزارلایه‌ی من نپخت و خمیرهای مانده‌بین‌مواد، قیافه‌ی پنیر پیتزا به خود گرفتند. چند دقیقه بعدش من بودم و معده‌ای که فشارش را روی مغزم خالی می‌کرد و نصف ساندویچ‌پیراشکی خورده نشده.</description>
                <category>علی همتی</category>
                <author>علی همتی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Oct 2024 10:48:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاه لگددار</title>
                <link>https://virgool.io/@alihemati/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%84%DA%AF%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B1-vx2cenghfyo1</link>
                <description>نگا‌ه چیز عجیبی است. گاهی اوقات نگاهی از جنس مخالف آدم حسی به آدم می‌دهد که اعتماد به نفس را بالا می‌برد. گاهی اوقات نگاهی از غریبه‌ای با چهره‌ی خشن، چهارستون بدن را می‌لرزاند. نگاهی هم هست که از گوشه‌ی چشم به ما می‌شود که لگد به بیضه شخصیت آدم می‌زند و دردش هر لحظه بیشتر می‌شود؛ مخصوصاً وقتی که با نیشخند همراه باشد. امروز بیضه‌ی شخصیتم لگدمال شد. جایی برای مصاحبه‌ی شغلی رفتم که برایش آماده نبودم. سوالاتش ساده بودند ولی از رشته‌ی دانشگاهی‌ام که خیلی وقت است از یکدیگر طلاق گرفته‌ایم. نتیجه‌اش هم نگاه مصاحبه‌کننده و شخصیت من که هنوز از درد به خود می‌پیچد.</description>
                <category>علی همتی</category>
                <author>علی همتی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Oct 2024 23:46:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی قدیمی پیدا کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@alihemati/%DB%8C%DA%A9-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-ofgseewkrzkz</link>
                <description>یادداشت‌های گوشی تلفنم را بالا و پایین می‌کردم که یک متن سه خطی به چشمم خورد. سه بار خواندمش تا توانستم یک ذره از آن را متوجه شوم.ببینید شما متوجه‌اش می‌شوید.&quot;چشم‌هایم را که باز کردم، توی اتاقم بودم. لوله‌ی پلاستیکی از توی سقف بیرون آمده بود. چیز جدیدی نبود. به پهلوی راست که چرخیدم، دردی را سمت راست ستون فقراتم احساس کردم. نفسی که حبس‌شده بود، حالا تکه‌تکه با هر حرکتم بیرون می‌آمد. روی تخت که نشستم، کش و قوس آرامی به خودم دادم. هنوز همان‌جا بود.&quot;</description>
                <category>علی همتی</category>
                <author>علی همتی</author>
                <pubDate>Wed, 02 Mar 2022 09:50:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیجی</title>
                <link>https://virgool.io/@alihemati/%DA%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C-jt9juioo8l0q</link>
                <description>اکولایزر این داستان رو از پیج اینستاگرام مون ببینید @bookfriends.irهیچ‌چیز بدتر از بیدار شدن با سرفه نیست. سرفۀ یک نفر دیگر هم نه، خودت. نمی‌دانی خواب می‌بینی یا بیداری، فقط می‌دانی چیزی به خفه شدنت نمانده. حالا تصور کن آب هم توی گلویت باشد. از این بدتر نمی‌شود، نه؟ می‌شود. اگر آبش آب دریا باشد.نمکش چشم را کور می‌کرد. به هر زحمتی بود بازشان کردم تا ببینم این‌بار کجا خوابم برده.- هر چقدر هم سگ‌مست باشم امکان نداره اینجا بخوابم.مطمئن شدم که خواب نیستم. سینه‌ام درد می‌کرد. بچه که بودم یاد گرفتم آدم فقط وقتی بیدار است، درد می‌کشد. عاشق این‌طور کشف‌های تجربی‌ام.دست‌ها خواب رفته بودند؛ اما هنوز از مغز اطاعت می‌کردند. توانستم بنشینم. آسمان به دریا دوخته شده بود، هیچ‌چیز دیده نمی‌شد. همین‌که خواستم پشت سرم را ببینم، درد گردن یادم آورد جای خوبی خوابم نبرده. به هرسختی که بود بلند شدم. درخت. فقط همین بود. درخت‌های بلند و مسخره. دایره‌های سیاهی ازشان آویزان بود. به گمانم نارگیل بودند. نمی‌توانستم تشخیص بدهم که صدای موج‌های توی سرم از محیط بودند یا توهّم زده‌ام. تصور کنید به یک نمایندگی فروش تلوزیون رفته‌اید و همۀشان با صدای بلند دریا را پخش می‌کنند، آن هم با کیفیت دالبی! حاضر بودم یک کلیه‌ام را بدهم تا از این فروشگاه مسخره بیرون بروم.نزدیک بود بیفتم، فکر کنم غش کردن همین‌طوری باشد. به سایه‌ی درخت‌ها که رسیدم با صورت روی زمین افتادم. شارژ پاهایم تمام شدند.همیشه فکر می‌کردم این کار خیلی درد داشته باشد. حتی یادم هست بازیگر نقش اول فیلم تئوری همه‌چیز را بخاطر همین حرکت دوست داشتم. بنگ. طوری روی زمین افتاد که عینکش هم شکست.قطعاً اینکه اسمش را یادم نمی‌آید با جای خواب و صدای موج و آفتاب عزیز، رابطۀ مستقیم دارد. یا حتی غیر مستقیم. شارژ مغزم هم دارد تمام می‌شود.یک تیشرت سفید و خاکستری، یک شلوار خاکستری و یک لنگه کفش مشکی. رابطه خوبی با ست کردن ندارم. دلم هم برای آن لنگۀ دیگر کفشم تنگ نشد، با اینکه از آشنایی‌مان یک‌ماه هم نمی‌گذشت.نمی‌گویم تا کجاهایم شن رفته بود، فقط خیلی زمان برد تا خودم را تمیز کنم.راستی فکر نکنید خودم می‌دانم چطور از آن جهنم سر درآورده بودم ولی نمی‌خواهم بگویم تا قضیه را جذاب‌تر کنم. نه. واقعا نمی‌دانم. تصویرهایی از افراد مختلف توی سرم می‌چرخند که معلوم نیست واقعی هستند یا حاصل خواب دیشب: دختری که نمی‌خواهم حتی اسمش را بیاورم؛ دوستی که فکر کردن به او باعث می‌شود سر دردم بیشتر بشود؛ پدری که نمی‌دانم چطور هنوز قیافه‌اش را یادم هست و مادری که خیلی وقت بود زیر یک سنگ سفید خوابیده بود.حالا که فکر می‌کنم شاید خودکشی کرده بودم؛ مثلاً یک بلیط کشتی خریده بودم و شب، خودم را از روی عرشه پرت کرده بودم توی آب. اگر رسانه‌ها با خبر می‌شدند، عنوان “طولانی‌ترین خودکشی تاریخ”را به آن می‌دادند. شاید هم “مسخره‌ترین خودکشی نافرجام”. خوشحالم که روزنامه‌نگار نشدم.حالا دیگر صدای نفس‌هایم را بیشتر و واضح‌تر از موج‌ها می‌شنوم. نمی‌دانم خوب است یا بد.دم کوتاه ............. بازدم کوتاه‌تر ............ دم کوتاه ......... بازدم کوتاه‌تر........ دم کوتاه ... بازدم کوتاه‌تر.حوصله‌ی نفس کشیدن را هم ندارم.</description>
                <category>علی همتی</category>
                <author>علی همتی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2020 15:00:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سالن‌کار - قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-ojg9e0k9vwy2</link>
                <description>شرط می‌بندم همۀتان تا حالا این بازی با سکه را انجام داده‌اید. همان که یک انگشت را رویش می‌گذارید و با انگشت دست دیگر، ضربه‌ای به آن می‌زنید. صدای چرخیدنش روی میز بهتر است؛ ولی با سطوح دیگر هم می‌شود.ولی من سکه‌ای نداشتم. فکر کنم فهمیدید با چه‌چیزی انجامش می‌دادم.- جداً حلقه رو می‌خوای چیکار کنی؟ من که می‌گم...دست راستم را روی قلبم گذاشتم. فهمید. این سعید واقعاً بچۀ تیزی است. اگر کمی آدم‌تر باشد خیلی پیشرفت می‌کند؛ مثلاً می‌شود یک دستگاه قهوه‌ساز بزرگ، از آن ایتالیایی‌ها.- حیف من که به‌جای تو رفتم پشت صندوق. مگه قرار نشد کارای صندوق‌داری رو تو انجام بدی؟ کاری هم نداره آخه، همه‌شون کارت می‌کشن. ((قابل نداره)) میگی، ((مهمون ما باشید)) رو نمی‌گی، قیمت هم چهارتا جمع‌و‌تفریقه که رئیس واسه این هم لطف کرده ماشین‌حساب گذاشته. پس تو به چه دردی می‌خوری؟شبیه شیپور جنگ بود. سرم را چرخاندم و چند ثانیه با اخم نگاهش کردم. حساب کار دستش آمد. افتاد به جان پیش‌دستی چیزکیک. البته مشتری‌ها زحمت تمیز کردنش را کشیده بودند. رد زبان‌شان را مشخص بود.- فهمیدم بخاطر پسره ناراحت شدی. سفارش‌ها رو که گرفته‌بودی، کلاً قیافه‌ت عوض شده بود ولی شیر رو که براشون بردی، برگشتی به تنظیمات کارخونه. دلیلش همین بود، نه؟یکی از سوالاتی که این روزها از خودم می‌پرسم این است: چرا آدم‌ها این‌قدر دنبال دلیل‌اند؟! سوالاتی مثل: چرا همسرم مرا دوست ندارد؟ چرا احساس حقارت می‌کنم؟ چرا قدم بلند نمی‌شود؟ چرا این‌قدر چاقم؟ چرا کسی جوابِ چراهای مرا نمی‌داند؟؟باید بگویم من هم دلیل این مزخرفات را نمی‌دانم. فقط می‌دانم پرسیدن هر روز این‌ها هیچ کمکی به‌ کسی نمی‌کند. فقط باعث می‌شود مزخرف‌تر از اینی که هستند به‌نظر بیایند.لبخند مسخره‌ای زد. سرش را مقداری بالا آورد و لب پایین‌اش را به بالایی فشار داد. همان‌طوری که چانه آدم مثل هسته هلو می‌شود که یعنی من می‌دانم چه خبر است؛ من تو را می‌شناسم و از این چرندیات.برگشتم سر کارم، همان چرخاندن حلقه. این‌بار می‌خواستم یک‌دقیقه بچرخد. ساعت مچی‌ام را نگاه می‌کردم و منتظر رسیدن ثانیه‌شمار به دوازده بودم. این عقربه‌ها واقعاً روی اعصاب هستند؛ نگاه‌شان که می‌کنی سینه‌خیز حرکت می‌کنند. بین یازده و دوازده بود که درِ کافی‌شاپ باز شد. اصلاً حوصلۀ کار کردن نداشتم.- سلام.صدا آشنا بود. خم شدم و سرم را از در آشپزخانه بیرون آوردم. آه خداروشکر. هیچ‌وقت تا این حد از دیدن مجید خوشحال نشده بودم.- اوه، مرسی که تویی.- چی؟- هیچی ولش کن. چی شده؟- کلیدم رو نمی‌دونم کجا گذاشتم. تو ندیدیش؟ سلام سعید.این از آن سوال‌هایی بود که کم‌داشتن مجید را اثبات می‌کرد. سعید هم هنوز در حالتِ ازخودراضی گیر کرده بود. توی این حالت کمتر می‌شنود. این بود که مجید سوت زد. این بشر مصداق بارز گوساله است. فکر نمی‌کردم باید در آشپزخانه‌ی یک کافی‌شاپ، تابلوی سوت‌زدن‌ممنوع نصب کنیم.آقای ازخودراضی هم نزدیک بود لیوان شِیک را بشکند. شانس بزرگی آوردیم.- اِ، آدم باش دیگه. بیا کلید من رو ببر. یادت نره از روش بزنی‌ها.- اگه یه تعارف هم بکنی بد نیست. خیلی هوس قهوه کردم. یه موکا برامون می‌زنی سعید آقا؟ از اون مخصوص‌ها.شروع کرد به خندیدن. با آن صدایی که هیچ شباهتی به انسان نداشت. بله. من قضیۀ موکا را برایش گفته بودم؛ یکی از آن وقت‌ها که سکوت خانه دیوانه‌ام کرده بود.- بشین. الان آماده‌ش میکنم.- نه بابا شوخی کردم.همان‌طور که هنوز داشت به شوخی خودش می‌خندید، رفت سراغ یخچال.حلقه را توی نور گرفتم، انگار داخلش چیزی نوشته بود. مثل پیرمردها چشم‌هایم را ریز کردم که پر استرس‌ترین صدای ممکن شنیده شد: صدای باز شدن درب بطری آب‌معدنی.همین‌طور که سرم را می‌چرخاندم با خودم گفتم: «نه، حتماً توهم زده‌ام. اثر جانبی آن دو قرصی است که با هم خورده‌ام»؛ اما نه. بی‌شرف دو قورت هم خورد. مثل یک جاروبرقی داشت همه‌ی آب بطری را می‌کشید داخل شکم صاحب مرده‌اش.- هوووی.سعید هم صدا را شنیده بود: ((نخور حیوون.))این واکنش ما باعث شد مقداری از آب به بطری برگردد؛ زده بود به گلویش.ما سعی کردیم به این قسمتش فکر نکنیم و تمرکزمان را روی بدبختی اصلی بگذاریم.بعد از آن صدایی که درآوردم، افتادم روی چهارپایه. انگار ستون‌اصلی بدنم را کشیدند. مثل یک عروسک، بی‌حرکت افتادم.سعید هم با چشم‌های سرخ، برایش تعریف کرد که مدیریت چه‌قدر روی آب‌معدنی‌ها حساس است. سکوت بدی توی تمام کافی‌شاپ بود. خیلی بد.با خودم می‌گفتم خب، این هم از این کار. به این فکر کردم که شاید رستوران سر کوچۀمان نیرو بخواهد. حتماً بعد از دیدن مشتری‌مداریِ من جذبم می‌کنند. یک سالن‌کار خوب که روی زمین نمی‌ماند.سعید هم کمی به حال خودش گریه می‌کرد؛ صدایی ازش شنیده نمی‌شد، فقط شانه‌هایش بالا و پایین می‌پریدند. فکر نمی‌کنم از خنده بوده‌ باشد.اما مجید همچنان به بطری نگاه می‌کرد، طوری که انگار از فضا آمده باشد. مطمئنم با خودش می‌گفت: ((اوه! پس من یه آب‌معدنی فضایی خوردم.))استانداردم رسیده‌ بود به شاگردِ سبزی‌فروش یا حتی شاگرد قصاب که مجید به سمت باریستا حمله‌ور شد. هردوی‌مان واقعاً ترسیدیم؛ اما مثل اینکه جناب نانوا با چاقوی بالای سر سعید کار داشت.چاقو را روی شعله گاز گرفت، زیر کتری آبی که قرار بود آبجوشِ موکای آقا باشد. بعد از چندثانیه که سر چاقو سرخ شده‌بود، درب بطری را باز و بسته کرد و چاقو را به نقطه‌هایی از درب زد. حالا دیگر من و سعید روی پاهایمان بودیم.- بیا. شد مثل روز اولش.من و سعید فقط هم‌دیگر را نگاه می‌کردیم. حتی صدای نفس کشیدن‌مان هم شنیده نمی‌شد.- این دنده‌های ریز رو ببینین. وقتی پلمپه، اینا به هم چسبیدن. الان دوباره به هم چسبوندم‌شون. می‌بینی؟و بطری را آورد توی صورت من. بوی پلاستیک سوخته تا خود مغزم بالا رفت.نفهمیدم چه شد که دوباره روی چهارپایه افتادم. فکر کنم هنوز ستونم را جا نزده بودند.</description>
                <category>علی همتی</category>
                <author>علی همتی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Mar 2020 20:15:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سالن‌کار - قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-mmp1td5z7zdl</link>
                <description>قسمت سوماز صبح توی سینه‌ام طبل می‌زنند. ریتم‌اش مانند شیر آب دست‌شویی است که سیامکی قرار بود درستش کند؛ اما فقط ضرب‌آهنگ را سریع‌تر کرد.از کاسه‌ی قرص‌های سعید توانستم یک پروپانولولِ چهل پیدا کنم. کاسه‌اش اندازه‌ی قابلمۀ سوپ مادربزرگ‌ها است. سالم هم که باشی باز آن‌تو دارویی برایت پیدا می‌شود.آقای باریستا در حالی‌ که دست‌هایش را با جلوی پیراهن‌اش خشک می‌کرد، بالای سرم آمد. بعضی‌وقت‌ها خیلی حال‌به‌هم‌زن می‌شود.- می‌گفتی خودم بهت بدم.- آدم نمی‌شی نه؟ داروها که دیگه وسایل کارِت نیستن؟- چته تو؟ اون دخترا چیزی بهت گفتن؟همین‌طور که لیوان را سر می‌کشیدم، چرخیدم و پشت‌به‌سعید ایستادم. این زاویه از آشپزخانه شبیه خرابه‌ها بود؛ یک ترک اندازه‌ی نصف سعید، باتلُم خالی لامپ، چند کاشی شکسته که آن هم قرار بود به دست رئیس درست شود. امیدوارم زودتر از بهداشت بیایند و حال این سیامکی را بگیرند.- اَه. چقدر گرم بود. آب سرد نداریم؟- می‌گم چته؟ قرص برای چیه؟ خنده‌هاشون این‌قدر رو اعصابه؟- نه بابا.لیوان را کف دستم گرفتم. از آن دسته‌دارهایی بود که توی هر خانه‌ای پیدا می‌شد، مال خودمان بود. دلم می‌خواست بین انگشت‌هایم خُردش کنم. واقعاً نمی‌دانم چرا.- از صبح حالت یه جوریه. بازهم گربۀ له شده؟- این دفعه آدم. البته فکر کردم له شد.داستان گربۀ له شده را بعداً برای‌تان می‌گویم.- کی؟ کِی؟ کجا؟همیشه همین‌طوری می‌پرسید؛ با کمترین کلمات انتظار بیشترین توضیحات را داشت. این کارش حرص آدم را در می‌آورد.- برات سوال نشده چرا سیامکی این‌قدر دیر کرده؟ماجرا را برایش تعریف کردم. باید قیافۀ مسخره‌اش را می‌دیدید. اولش متعجب بود با ابروهای گره‌خورده؛ بعد با هر کلمه، گره‌های ابرو باز می‌شدند و یک سانت بالا می‌رفتند. باور کنید اگر کمی کشش می‌دادم می‌رفتند توی موهایش.خودم با آمبولانس تماس گرفته بودم، ولی نگفتم شاهد تصادف بودم. گفتم فقط صدای ترمز شنیدم. ضربه‌ای به بالای پیشانی‌اش خورده بود؛ چشم‌هایم آن ‌قدری که فکر می‌کردم تیز نبودند.- حلقه رو می‌خوای چی‌کار کنی؟سوال خوب و اعصاب خرد کنی بود، چون دوست نداشتم انگشتر زن رئیسم را با خودم این‌طرف و آن‌طرف ببرم و البته نمی‌دانستم باید دقیقاً چه کارش کنم. فعلاً کیف پولم بهترین‌جا برایش بود.صدای نازکی از توی سالن شنیده شد. نازک و دلنشین.- ببخشید یه لحظه.- الان می‌رسم خدمت‌تون.باید می‌گفتم خدمت با سعادت‌تون، برای این‌ها نقش یک سالن‌کار خیلی مؤدب را بازی می‌کردم. حتی وقتی خواستند بنشینند، نزدیک بود بروم و صندلی را برای یکی‌شان عقب بکشم. اسمش نرگس بود و از هم کوتاه‌تر. نه از آن‌هایی که ممکن است زیر میزهای کافه گم شوند، نه. تقریباً متوسط بود. چشم‌های میشی داشت که وقتی آدم نگاهش می‌افتاد، پلک زدن هم مشکل می‌شد؛ چه برسد به آن‌که بخواهی سرت را برگردانی. شانس آوردم لبخند نزد.از همان لحظه که نشستند، شروع کردند به عکس گرفتن از خودشان، با آن لبخندهای مسخره‌تر از صدای خنده‌ها. فکر کنم یکی سرطان گرفته‌ بود یا قرار بود به سربازی‌ای جایی برود که این‌شکلی عکس یادگاری می‌گرفتند.- می‌شه یه‌ذره شیر بیارید؟- بله حتماً.- شکر هم بیار.این را یکی از دوست هایش گفت.- آره بی‌زحمت، شکر هم لطف کنید.- چشم.سومی هم خواست عرض اندامی بکند: چشمت بی بلا.واقعاً ادب و شعور با زیبایی رابطۀ مستقیم دارند؛ دوست‌هایش را نمی‌شد نگاه کرد. نمی‌دانم معیار نرگس برای انتخاب دوست چه بود؛ ولی حتماً باید در آن تجدید نظر می‌کرد. البته از نظر من اشکالی نداشت. تاثیر دوست روی آدم آن‌قدرها هم نگران‌کننده نیست.- نگفتی با حلقه می‌خوای چی‌کار کنی؟از اول صبح تمام ماجرای حلقه و تاکسی زرد مثل یک تابلوی نقاشی بزرگ جلوی چشمم بودند، تا زمان ورود این سه نفر. برای چندلحظه همه‌ی آن مزخرفات را فراموش کرده بودم؛ اما دوست خوبم سعید دوباره آن‌ها را روی سرم خراب کرد. دست راستم را روی سینه‌ام گذاشتم: به شرافتم قسم بعدِ این‌که فهمیدم می‌خوام باهاش چی‌کار کنم، زنگ می‌زنم بهت می‌گم. می‌شه ول کنی؟صورت بی‌حالت مسخره اش را برگرداند و دوباره به جان ماهیتابه افتاد. مطمئنم از آن تمیزتر نمی‌شد و حاضرم شرط ببندم خودش هم آن را می‌دانست؛ اما نمی‌دانم چرا هنوز دست از سر آن بیچاره برنمی‌داشت.نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم با لبخند سفارش‌ها را ببرم. می‌خواستم این‌بار بیشتر نگاهش کنم تا بیشتر یادم برود. پایم را روی اولین موزائیکِ سالن که گذاشتم، در باز شد. مردی با ریش بزی و پالتویی سفید آمد تو. موهایش هم سیخ کرده بود به سمت بالا. الان که فکر می‌کنم یک بز تمام‌عیار بود. بزی با یک کیک تولد.حوصلۀ تعریف کردن بقیه‌اش را ندارم. فقط همین را بدانید که بز رفیق نرگس بود و آمده بود سورپرایزش کند، آن هم با آغوش باز. توصیف‌اش دردآور است؛ مثل جویده شدن شاخه‌ی گل نرگسی در دهان یک بز. دلم می‌خواست تابلوی تصادف امروز را دوباره جلوی چشمم نصب کنم.سفارش را لبۀ میزشان گذاشتم و خودم را رساندم سر کاسه‌ی سعید.</description>
                <category>علی همتی</category>
                <author>علی همتی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Mar 2020 11:36:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سالن‌کار - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-yjea20bdjr0n</link>
                <description>زندگی روزمره یک سالن کار - قسمت دومامروز دیگر به‌موقع می‌رسم. معمولاً حدود شش‌و‌نیم بیدار می‌شدم و تا به خودم می‌آمدم، هفت و ده دقیقه سعید شروع می‌کرد به غرغر کردن که ((ساعت هفت است و باز هم ده دقیقه تأخیر))، ((هفت و پنج دقیقه است و باز هم نیم‌ساعت تأخیر))، ((باز هم بیست دقیقه تأخیر)). واقعاً عجیب بود. نه سعید معنی باز هم را فهمیده بود و نه من زمان به‌موقعِ حضور را می‌فهمیدم.اما امروز ساعت شش بیدار شدم. نه خبری از دویدن‌های مسخره و بوی گند عرق بود و نه اعلام ساعت و میزان دیرکرد. اگر شانس بیاورم من امروز ساعت را اعلام می‌کنم.فاصله‌ی خانه تا ایستگاه خیلی نبود. اگر مثل آدم راه می رفتم ده دقیقه طول می‌کشید. تا جایی که می‌توانستم دور‌وبَرم را نگاه کردم تا ببینم چه‌چیزهای دیدنی یا حتی شنیدنی را تا امروز از دست می‌دادم. هیچ! خیلی مسخره بود؛ ولی واقعاً هیچ‌چیز را از دست نمی‌دادم: آدم‌هایی با لباس رسمی را می‌شد هر ساعت از روز دید؛ آسمان هم همان آبی‌خاکستریِ همیشگی بود؛ ماشین‌ها هم همان گندی هستند که بودند. یک‌لحظه به سرم زد برگردم به رخت خوابم و دیگر از این غلط‌های تغییر و تحولی نکنم؛ اما رسیده بودم به زیرگذر مترو.داخل مترو هم هیچ‌فرقی نداشت. سکوت مسخره، خمیازه‌هایی که مثل بیماری‌های واگیردار به سرعت منتقل می‌شدند و البته فشار جمعیتی که دنده‌های آدم را خرد می‌کنند. حوصله‌ام واقعاً سر رفته بود. روی نوک پنجه‌هایم بلند شدم و شروع کردم به شمردن کچل‌ها. ریزش مو در این کشور بیداد می‌کند. تا جایی که می‌توانستم گردنم را بچرخانم بیست‌و‌پنج نفر از این بیماری رنج می‌بردند. با کمک ریاضی و آمار سعی می‌کردم مشاهداتم را به جمعیت کشور نسبت بدهم که دیدم چیزی از راه نمانده و بی‌خیال شدم. عمر واقعاً سریع می‌گذرد.دوباره روی نوک پاهایم ایستادم تا ببینم روزهای دیگر چه گروه‌هایی را می‌توانم سرشماری کنم که دیدم جلوی در انتهای واگن، شکوفه خانم، زن سیامکی ایستاده. فاصلۀ‌مان زیاد بود؛ ولی چشم‌های من رودست نداشتند. او هم در ایستگاه کافه پیاده شد. بعید نبود از طرف آقای رئیس برای چک کردن نیروها آمده باشد. شوهرش آن‌قدر خسیس بود که دوربین برای کافی‌شاپ نمی‌خرید اسمش را هم گذاشته بود ((اعتماد به کارکنان)). گور پدرش. مثل این‌که واقعاً قصد سرکشی به ما را داشت. مطمئناً این دفعه هم نتوانسته ماشین را از شوهر عزیزش بگیرد. تقریبا ماهی سه‌چهار‌بار به کافی شاپ می‌آمد و سعی می‌کرد بتواند رئیس را متقاعد کند که چند ساعتی ماشین دستش باشد؛ اما تا امروز هرگز موفق نشده بود.تا در مغازه طوری تعقیب‌اش کردم که یک لحظه هم شک نکرد. چه‌کسی می‌گوید دیدن سریال پلیسی وقت‌تلف‌کردن است؟ البته به‌جز خودم.جلوی کافی‌شاپ که رسید چند لحظه ایستاد. اول فکر کردم تازه فهمیده ما این ساعت باز نمی‌کنیم و به حماقت‌اش می‌خندد؛ اما همین‌که خواستم جلو بروم، صدای گریه‌اش بلند شد. درست در همین لحظه بود که مسخره‌ترین و دردناک‌ترین سکانس زندگیم را دیدم. حلقه‌اش را بعد از چهاربار پیچاندن درآورد و به سمت کرکره پرت کرد. حلقه هم با صدای آرامی به کرکره خورد و بعد درست خورد توی صورت شکوفه. لب‌هایم را به داخل دهانم کشیدم و چشم‌هایم را محکم بستم. مطمئنم خیلی درد داشت. چند ثانیه سمتِ چپِ صورتش را گرفت و به گریه ادامه داد. حالا دیگر می‌دانستم چرا گریه می‌کند. دلم واقعاً برایش می‌سوخت. می‌خواستم بروم دلداری‌اش بدهم؛ اما جداً نمی‌دانستم چطور می‌شود زن رئیست را که جلوی در مغازه گریه می‌کند و تازه حلقه‌اش را هم پرت کرده، دلداری داد. من هم داشت گریه‌ام می‌گرفت که سرش را بلند کرد و مرا دید. خوب قایم نشده بودم. ترسید و تکان خورد، نزدیک به یکی از آن تکان‌های من. تا آمدم سلام کنم به سمت خیابان اصلی دوید. فکر کنم می‌خواست با اولین تاکسی از آنجا دور شود؛ ولی درست سر خیابان پایش پیچ خورد و افتاد وسط خیابان. نمی‌دانم سرش به آسفالت خورد یا هنوز فاصله داشت که یک تاکسی زرد از روی سرش رد شد. نباید زودتر از شش‌و‌نیم از خانه بیرون می‌آمدم.</description>
                <category>علی همتی</category>
                <author>علی همتی</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2020 11:49:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سالن‌کار - قسمت اول (معرفی شخصیت)</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-l1bsekfckujr</link>
                <description>سالن‌کاربا صدای در کتری تکان خوردم. یکی از آن تکان‌های معروفم. برای خودم عادی شده؛ اما برای تمام آدم‌های مسخره‌ی دوروبرم همیشه جالب و بامزه است. یک‌بار جوری پریدم که بغل دستی‌ام اندازۀ من پرید. آن‌دفعه را قبول دارم؛ واقعا خنده‌دار بود.از روی چهارپایه بلند شدم و گاز را خاموش کردم. سیاست مدیریت این بود که صندلی‌ها فقط برای مشتری است و البته خودش. من و سعید همیشه این جمله‌اش را مسخره می‌کنیم و سر اینکه کدام‌مان شبیه‌تر به او جمله را می‌گوید، رقابت تنگاتنگی داریم. سعید باریستای کافه است. من که بهش می‌گویم قهوه‌درست‌کن یا قهوه‌ساز. او هم در جوابم بشکن می‌زند و می‌گوید: ((آی پسر، بیا اینجا ببینم...)). این همان شیپور جنگ است و می‌تواند به یک دعوای اساسی تبدیل شود. جنگی درون‌کافه‌ای میان باریستا و سالن‌کار. تنها دلیلی که برای شروع نشدن این جنگ وجود داشته، دشمن مشترک‌مان، آقای سیامکی بوده: آقای رئیس.یادم هست داشتم اولین موکای عمرم را می‌خوردم. وقتی می‌خواهم مزه‌ی چیزی را بفهمم چشم‌هایم را می‌بندم. سعید گفت: ((منو ببین)). با قهوه‌هایی که سوزانده بود روی صورتش سبیل سیامکی را کشید، با همان پیچ و تاب فرانسویِ احمقانه‌اش. همه‌ی دستمال پارچه‌ای‌های مرا هم زیر پیراهنش جا کرده بود. و همان‌جا بود که فهمیدم دهن و بینی آدم به هم راه دارند. خلاصه این شد که اولین موکا، آخرین موکا بود. تا چند وقت اسمش را هم نمی‌آوردیم.سالن‌کار بودن حس خوبی دارد. این که هر روز با چهره‌های جدید آشنا می‌شوی به کنار؛ من آن قسمتی را دوست دارم که به هر فرد، می‌توانم شخصیت جدیدی از خودم نشان بدهم. می‌توانم برای یک نفر، یک زبان‌نفهمِ به تمام معنا باشم و برای یکی دیگر، فوق‌تخصصِ همه‌چیز.بوی قهوه را هم خیلی دوست دارم. مزه نه، فقط بو. از نظر سعید اینکه در کافه کار کنی و قهوه دوست نداشته باشی مسخره است؛ ولی از نظر من خیلی هم عادی‌ست. همان‌طور که دوست دارم شیر موزم را بجای ریختن در یک لیوان بزرگ، در چند فنجان کوچک می‌ریزم و نوش جان می‌کنم. این‌طوری انگار بیشتر خورده‌ام. سعید با این هم مشکل دارد. از نظر من به این خاطر است که واقعاً مشکل دارد.یکی از ماگ‌های دمنوش را برداشتم و دو قاشق عسل تویش ریختم. ماگ‌های دمنوش‌مان بزرگترین لیوان‌های دسته‌دار ما بودند. اگر گلودرد نبودم می‌توانست یکی از آن صبح‌های قشنگی باشد که گوینده‌های رادیو از آن می‌گویند. همان‌هایی که شرط می‌بندم قبل از شروع برنامه چیزی مصرف می‌کنند. مگر می‌شود شش‌و‌نیم صبحِ شنبه بهترین لحظه‌ی هفته باشد؟ حتی اگر شنبه‌های‌شان تعطیل باشد باز هم شش‌و‌نیم صبح است.کافه‌ی ما از آن کافه‌هایی بود که صبح هم به مشتریان عزیز، قهوه می‌دهد. از نظر من همۀ این‌ها معتادند. معتاد به کافئین. آخر کدام انسان سالمی ساعت هفت صبح در‌به‌در دنبال قهوه می‌گردد؟ قسم می‌خورم چند روز پیش یکی‌شان را دیدم که موقع حساب کردن، خودش را می‌خاراند. ساعت و کت و شلوار قشنگی داشت و کیف چرمی اداری‌اش هم از آن‌هایی بود که پای ثابت پوسترهای تبلیغاتی بودند؛ اما من می‌دانم روزی می‌رسد که همان کیف‌اش را با یک اسپرسو عوض می‌کند. اعتیاد واقعاً خانمان‌سوز است.جرئت دست زدن به لیمو‎ها را نداشتم. مدیریت حساب تک‌تک‌شان را داشت. وقتی تحویل سعید می‌دهد نمی‌گوید مثلا سه کیلو لیمو، دانه‌دانه‌اش را جلوی چشم هر دوتا‌مان می‌شمارد. دقیقاً شبیه معامله‌های مافیاست؛ همان‌ها که فقط دو نفر اصلی معامله عینک دودی ندارند و معمولا با سوراخ‌سوراخ شدن یک طرف تمام می‌شود. ما که تا الان که شانس آورده‌ایم.بالاخره آبلیمو را از کابینت‌های پایین پیدا کردم و توی استکان‌ چپه‌اش کردم. حساب این یکی را که نداشت. قاشق کوچکی برداشتم و روی چهارپایه نشستم تا از نوشیدنی‌ام لذت ببرم. بوی تیز آبلیمو را دوست داشتم. یاد زمانی افتادم که مادرم برایم آبجوش‌آبلیمو‌عسل درست می‌کرد. می‌دانم مسخره است اما فکر نمی‌کنم اسم دیگری داشته باشد. یک لحظه دلم برای مادرم تنگ شد. یک‌ماهی می‌شد که ندیده بودمش. شاید فکر کنید کار و مشغله و این‌جور چیزها نگذاشته سری به خانواده بزنم؛ اما خودم نمی‌خواهم آن‌ها را ببینم. حوصله‌ی نصیح‌ های مسخره‌ی پدرانه و مادرانه را ندارم. تک‌پسری و مخصوصاً تک‌فرزندی از بدترین حالت‌های ممکن در احتمالاتِ زندگی‌ست.دلم برای خودشان تنگ می‌شود نه برای حرف‌های‌شان. مثلا می‌توانم یک روز جمعه که به پارک می‌روند، بروم و چند‌ دقیقه‌ای از دور ببینم‌شان. مشکل اینجا بود که اصلاً به پارک نمی‌رفتند. یا مسافرت می‌رفتند یا به یکی از آن رستوران‌هایی که ارزان‌ترین غذای‌شان نصف اجارۀ خانه‌ام بود. دوسالی می‌شد که خانه گرفته بودم و جدا زندگی می‌کردم. همین‌ام مانده بود که در نیمه‌ی دهۀ سوم زندگی‌ام با مامان‌بابایم زندگی کنم.یک هم‌خانه هم داشتم. مجید. مجید از آن آدم‌هایی نیست که خیلی دل‌تان بخواهد راجع بهش بشنوید. همین که بدانید شاگرد نانوا است و یک ذره عقلش کم است، کافی‌ست. خودش هم خیلی اهل حرف زدن نیست. بعضی روزهای تعطیل احساس می‌کنم کر شده‌ام و هر چند‌ساعت یک‌بار صدایی از خود در می‌آورم تا مطمئن شوم سالمم. آخر ما تلوزیون هم نداریم.یک ربعی می‌شد که سعید توی دستشویی بود. کم‌کم داشتم نگران‌اش می‌شدم. از طرفی هم باید داروی دست‌سازم را می‌خوردم و استکان را می‌شستم و سر جایش می‌گذاشتم. سعید پسر خوبی بود؛ ولی این اخلا‌ق‌اش که کسی نباید به وسایل کارش دست بزند واقعاً افتضاح بود.کمی آب به استکان اضافه کردم. قطعا از شیر. آب‌معدنی‌ها خیلی توی چشم بودند. نزدیک آن‌ها هم نمی‌شد رفت. نوشیندی‌ام آرام مزه‌ کردم تا مثل هردفعه زبانم را نسوزانم.هم‌زمان صدای سوت سعید و صدای درِ کافی شاپ شنیده شد. فکر کنم باید استکان را پشت شیشه‌ی آبلیو قایم کنم.</description>
                <category>علی همتی</category>
                <author>علی همتی</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2020 23:17:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمرین داستان‌نویسی - خودکشی</title>
                <link>https://virgool.io/@alihemati/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-qe2lktyu7ri4</link>
                <description>خودکشیپره‌های بالگرد بدون لحظه‌ای مکث می‌چرخیدند.- حلّه.مردی که عینک زرد داشت، وسط کابین ایستاد و با صدای نسبتاً بلند گفت: «بچه‌ها چند دقیقه بیشتر تا درّه فاصله نیست. تاموقع کوله‌هاتون رو بردارید. امیر کوله‌ت کو؟» پسر جوان لبخند زد و شست دست راست‌اش را نشان مرد داد. مرد نزدیکش آمد. لبخند پسر جوان محو شد و پاهایش را به زیر صندلی کشید.- دیوانه، می‌گم کوله‌ات کو؟- آها، این‌جاست.از زیر صندلی، کوله‌ای سبز رنگ درآورد و نشان داد.- گفتی چند دقیقه دیگه می‌رسیم؟- دقیق‌اش رو نمی‌دونم. محمود هم امروز اعصاب نداره، جرئت نمی‌کنم ازش بپرسم. باور کن یه‌روز همه‌مون رو می‌کوبه به یه کوهی چیزی .- مگه خودت تا حالا نیومدی؟سرش را کمی جلو آورد، لبخند زد و ابروی راست‌اش را تکان داد.- جلو اینا سه نکن.امیر لبخند زد و سری تکان داد. تکه کاغذی را که در دست‌اش بود، داخل جیب جلوی کاپشن گذاشت.- با این دختره صحبت کردی؟- ول کن تو رو خدا سعید.- احمق! می‌گم ازت خوش‌اش اومده. چه‌قدر گاوی تو.- الان اصلاً وقت‌اش رو ندارم.- دقیقاً چه غلطی میکنی که وقت‌ات پُره؟ تنها کار مفیدی که انجام دادی همین چتربازیه که اونم بعدِ یه سال اومدی. نوشتن و کتاب‌خوندن خوبه؛ ولی در حد تفریح.سعید لحظه‌ای به پنجره نگاه کرد و نفس‌اش را آرام بیرون داد. خودش را به‌زور کنار امیر جا کرد.- بابا! من برای خودت می‌گم. باور کن یکی که بیاد تو زندگی‌ات، از این وضع درمیای.امیر سرش را به سمت پنجره می‌چرخاند.- به خدا منم دلم برای الهه تنگ می‌شه. منم هر وقت سوار این کوفتی می‌شم، آخرین نگاه‌اش از پنجره یادم میاد. با خودم میگم اگه بودم نمی‌ذاشتم بپره. ولی آخه تا کی؟ به خدا اونم راضی ...- خب که چی؟ چیکار کنم الان؟برمی‌گردد و به سعید نگاه می‌کند.- ببین. من نمی‌گم فراموش‌اش کن. ولی بالاخره باید بگذره دیگه، نه؟- خب؟- خب و مرگ. عزیز من دارم بهت می‌گم تو برو این دختره رو ببین. یه چند وقت با هم بیرون برین، هم رو بشناسین. چه می‌دونم؟ پارکی سینمایی جایی برین.امیر سرش را پایین می‌اندازد.- چی بگم؟ نمی‌دونم والا.- اصلاً نباید از تو نظر بخوام. امروز باهاش صحبت می‌کنم، فردا شب می‌رین رستورانِ مانی. می‌شناسی‌اش دیگه؟- آره.- اصلاً منم میام که خجالت نکشی.- هر جور صلاح می‌دونی.سرعت هلیکوپتر کم و کمتر شد و در آسمان ساکن شد. خلبان، محمود، با همان اخم همیشگی داد زد: رسیدیم. گم شین برین پایین که خیلی کار دارم.سعید بلند شد و پشت به در ایستاد.- خب، می‌بینم که همه کوله‌هاشون رو دوش‌شونه. خودتون حرفه‌ای هستین دیگه، لازم نیست چیزی رو تکرار کنم.در را باز کرد و یکی‌یکی با فاصله‌هایی که سعید مشخص می‌کرد، می‌پریدند. در کمتر از پنج دقیقه کابین بالگرد خالی شد. فقط سعید مانده بود و امیر و البته محمود که نفس‌اش را از بینی بیرون می‌داد و نگاه‌شان می‌کرد.- پاشو امیر، امروز من فقط اومدم همراهی کنم. دیشب تو باشگاه گرم نکردم، کمرم و پهلو‌هام گرفته. درد می‌کنه‌ها.امیر تکه کاغذ را از جیبش درآورد و نگاهش کرد، سرش را نزدیک برد و آرام گفت: «داره تموم می‌شه». لحظه‌ای همان‌طور نشست، سپس ایستاد. کوله را روی دوش‌اش انداخت و نفس‌اش را با شدت از دهان بیرون داد.- ماشاءاللّه پسر. عینک‌ات کو؟عینک سبزش را از جیب بغل کیف بیرون آورد و به چشمش زد.- ببینم چی‌کار می‌کنی. تو راه هم وقت زیاده، بهش فک کن. فقط خیلی نری تو فکر این دختره‌ها.سرش را بالا برد و قهقهه بلندی زد. امیر از صدای خنده تکان خورد و لبخند زد. قطرۀ اشکی روی گونه‌اش آمد؛ امّا به‌سرعت آن را پاک کرد. سعید که هنوز با چشمان بسته می‌خندید، آن را ندید. از جلوی در کنار آمد و امیر در آغوش‌اش گرفت. هر کدام دو ضربۀ محکم به پشت دیگری زدند. امیر خودش را جدا کرد و رو به در ایستاد. نفس عمیقی کشید، روی پنجۀ پا خم شد و با تمام قدرت، ولی بدون چتر پرید.</description>
                <category>علی همتی</category>
                <author>علی همتی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Feb 2020 14:29:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمرین داستان‌نویسی - گورخواب (بدون دیالوگ)</title>
                <link>https://virgool.io/@alihemati/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%88%DA%AF-%DA%AF%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-egcrenxml3cw</link>
                <description>گور خوابچشمان‌اش باز شدند و نفسی عمیق کشید. آرام روی آرنج‌هایش بلند شد و چند دقیقه حرکت غبار در نور را تماشا کرد. همان‌ لحظه بود که گونه‌هایش بالا آمدند و نقشی شبیه لبخند ساختند. بلند شد ایستاد. حالا می‌توانست بیرون قبر را ببیند. وسایلش را گوشه‌ای جمع کرد و به هر زحمتی بود بالا آمد تا همسایه‌هایش را بیدار کند، آن‌هایی که هنوز مانند خودش زنده بودند. زودتر از بقیه روی لبۀ گورها، راهی سرویس‌های بهداشتی شد. ظهر پنجشنبه بود. صبحانه و ناهارشان روی سنگ‌های سفید، آماده بودند. بدون نگاه به اطراف، جیب‌های روی زانو را پر می‌کرد.از هر دیس حلوایی هم که می‌دید، کف دستی برمی‌داشت و توی دهان‌اش می‌گذاشت.نزدیک آخرین ردیف قبرستان ایستاد. هنوز چند دقیقه تا مقصد مانده بود. خانمی با لباس‌های مشکی، تنها کنار قبر تازه‌سنگ‌شده‌ی ردیف آخر نشسته بود. چند ثانیه مرد را نگاه کرد، سپس دستش را به سنگ تکیه داد و چشم‌هایش را با انگشتان پوشاند و روی صورت‌اش سایه انداخت. مرد، لحظه‌ای دیگر ایستاد و به لباس‌های خود نگاه کرد.چند قدم عقب رفت، برگشت و به سرعت سمت خوابگاه‌اش دوید. جعبه‌های خالی خرما و ظرف‌های چرب پلاستیکی روی قبرها جا مانده بودند. بدون توقف خود را به شیر آب رساند و شروع کرد به تکاندن خود و لباس‌هایش. با کف دست چند ضربه به پیراهن و شلوارش زد. ایستاد، چند سرفۀ خشک و گوش‌خراش زد. همان‌طور که نفس‌نفس می‌زد پیراهن را درآورد. از یقه‌اش گرفت و چند بار تکاند. حالا همه‌ی بازماندگانی که آن اطراف بودند، نگاه‌اش می‌کردند. پیراهن را به تن کرد و دست روی سگک کمربند برد؛ ولی با شنیدن خندۀ اطرافیان نظرش عوض شد و دوباره شیر را باز کرد. نقطه‌ای از شلوارش خشک نمانده بود؛ اما هنوز به کارش ادامه می‌داد. شیر را بست. از لباس‌هایش بخار بلند می‌شد؛ اما نمی‌لرزید.سمت گورش رفت و از میان خرت‌و‌پرت‌ها، جعبه‌ای فلزی که طرح شیرینی‌های شکرین داشت را برداشت و به طرف شیر آب برگشت. ابتدا ظرف را آب کشید و کنار شیر گذاشت؛ سپس خرماها را دانه‌دانه میان انگشتان‌اش شست و درون ظرف چید. دستی که قبل از خرماها شسته بود روی آن‌ها گذاشت، ظرف را کج کرد و چند بار تکان داد و آب مانده در ظرف را خالی کرد. با سرعت به سمت آن‌سوی قبرستان دوید . چند دانه خرما که روی زمین افتاد، سرعت‌اش را کم کرد. در راه، با دست راست‌اش که هنوز خیس بود به جان موهایش افتاد و فرق وسط‌اش را با ناخن شخم زد. دستی هم به گوشهٔ چشم‌اش کشید. در چند قدمی زن ایستاد. نفسی عمیق کشید. خرماها را برانداز کرد و به راه ادامه داد. خم شد و ظرف را جلو برد. سیاه‌پوش تکانی خورد، سرش را که همچنان به دستش تکیه داشت چرخاند و مرد را نگاه کرد. لبخندی زد و با پشت دست، اشک‌هایش را کنار زد. یک خرما برداشت و لب باز کرد که چیزی بگوید. مرد جعبه را روی سنگ گذاشت، با دو انگشت چند ضربه به سنگ زد و بدون اندکی مکث، دور شد. دختر سرش را بلند کرد و با نگاه متعجب‌اش او را دنبال کرد. ظرف خرما را برداشت و دورتادورش را با همان نگاه برانداز کرد. با انگشت روی برجستگی طرح شیرینی‌ها کشید؛ سپس دوباره روی قبر گذاشت.سرش را که بالا آورد، یک لایۀ دستمال کاغذی در دست مرد دید که به سمت‌اش آمده بود. دستمال را گرفت؛ اما تا دهانش را باز کرد مرد دوباره از او دور شد، این بار با سرعت بیشتر.چند لحظه بعد با یک ظرف آب و یک مشت گندمِ نپخته کنار قبر سبز شد. دید که زن، سوار بر تاکسی زرد رنگی دور می‌شد. خورشید هم داشت دور می‌شد، دیگر غروب بود.</description>
                <category>علی همتی</category>
                <author>علی همتی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Feb 2020 13:05:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمرین داستان‌نویسی - راوی کودک</title>
                <link>https://virgool.io/@alihemati/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-k8jruv7jxxof</link>
                <description>راوی کودکبرای تولدم یک ماشین کنترلی بزرگ سبز خریده بود. از همان‌ها که آژیر پلیس‌اش اعصاب بابا را به‌هم می‌ریزد. عیدی‌اش هم از همه بیشتر بود؛ ده‌تا پول سبز. حتی از مامان‌بزرگ که فقط دوتا آبیِ خیلی کوچک داد هم بیشتر.از دایی‌ هم بیشتر دوستش داشتم. با هم پارک و استخر می‌رفتیم و تازه، این‌دفعه در آن سونایی که بخار ندارد، پاها و شکمم را ماساژ داد. می‌گفت از الان باید تمرین‌های شنا را شروع کنم تا برای المپیک دوازده سال بعد آماده شوم. من که همان خلبانی را دوست داشتم، خودش هم می‌دانست.این شبی که خوابیدیم نه، شب قبلش رفتیم شهربازی. تاب، آن بشقاب پرنده‌ای که کوچک تر است و آهنگ هم دارد، اسب، چرخ‌وفلک، همه را سوار شدیم. شیرموز و پشمک سیخ‌دار هم خوردم، با نصف یک هات‌داگ. با او شرط بستم اسهال نمی‌شوم. اگر مامان بود نه می‌گذاشت سس تند بخورم، نه پشمک. چون می‌گوید حلق و گلویم جمع می‌شود و همه‌اش باید آب داغِ شور توی گلویم بچرخانم. من هم که مثل همیشه بالا می‌آورم. پشمک هم نباید بخورم چون آن‌طوری که بابا می‌گوید، با مسواکم دوست نیستم. آخر چطور می‌شود به کسی که دهانت را خونی می‌کند گفت دوست؟ مادر می‌گوید چون اولش است این‌شکلی می‌شود. من که باور نمی‌کنم. این هم باید یک دروغ کثیف دیگر مثل فرشته مهربان مهدکودک می‌بود.چرخ‌وفلک از همه بهتر بود. بالای بالا که رسیدیم مرا روی پایش گذاشت تا بتوانم ساختمانی را که در آن کار می‌کند ببینم، با اینکه زیاد شیر خورده‌‎ بودم و چانه‌ام به پایین شیشه می‌رسید؛ ولی من دوست نداشتم ناراحتش کنم و قبول کردم.او آنجا پای کامپیوتری می‌نشیند و عددبازی می‌کند. حال‌به‌هم‌زن‌ترین بازی است که تاحالا دیده‌ام. کرم‌بازی توی باغچه مادربزرگ جالب‌تر از این بود؛ لااقل آنجا می‌توانستی ببینی وقتی کمرشان را فشار بدهی چطور دوتا می‌شوند.آن دفعه‌ای که مرا با خودش برده‌بود، دکمه‌ی بالای کامپیوتر را زدم تا ببینم سی‌دی کارتونم آنجا هست یا نه. هیچ‌جا نمی‌توانستم پیدایش کنم؛ اما قبل از اینکه بیرون بیاید، جیغی زد و به من گفت بروم و از آقای نگهبان بخواهم بی‌سیم و تفنگش را نشانم بدهد. مثل نگهبان‌های دیگر نارنجک و شمشیر نداشت؛ اما بیسیم‌اش صدای باحالی می‌داد. شبیه همانی بود که مرد گنده‌ی فیلم موردعلاقه بابا همیشه به کمرش می‌بست ولی هیچ‌وقت از آن استفاده نمی‌کرد. بابا می‌گفت حتما یادش رفته شارژش کند؛ ولی به نظر من بلد نبود چطور صدایش را درآورد.چرخ‌وفلک که تمام شد به مامان پیام داد دیروقت است و امشب را در خانه‌اش می‌خوابم.استخر توپ مانده بود؛ اما داشتند برق هارا خاموش می‌کردند. آخر مهمانی پدربزرگ هم که در تالار بود، برق‌ها را خاموش کردند. همان‌جا بود که از بابا ((بیشعوربازی)) را شنیدم. من دوستش داشتم اما مامان و بابا نه. نمی‌دانم چطور بازی می‌شود ولی مطئنم هرچه باشد، از آن عددبازی مسخره بهتر است. به خانه‌اش که رسیدیم یک لیوان آب کامل را تنهایی خوردم.- خیلی تشنه‌ات بود، نه؟- آره. الان دیگه فقط دستشویی دارم.-  اوه اوه. اونو حتما برو. چون هر چقدر هم شنا بلد باشی تو سیل غرق میشی.دکمۀ این شلوارم واقعا بدقلق بود؛ حتی مامان‌بزرگ هم قبول داشت. برایم باز کرد و گفت: بدو تا منفجر نشدی. شلوارم را دمِ در درآوردم. کارم آن‌قدر کارم طول کشید که پشت پاهایم قرمزِ قرمز شده بودند. بیرون آمدم، شلوارم را برداشتم و مثل گداهای سر چهارراه‌ها لنگ می‌زدم و دنبالش می‌گشتم. حتی آن‌موقع هم نمی‌توانستم به خوبی دایی انجامش بدهم. بابا که می‌گوید او این کاره است و سر یکی از همین خیابان‌ها کار می‌کند.از توی اتاق صدایم زد. روی تخت نشسته بود و پنجه هایش را به سمتم گرفته بود. لباس هایش را هم درآورده‌بود. فکرکنم می‌خواست مثل ژاپنی‌ها کشتی بگیریم.-  بیا ببینم چقدر زور داری بچه.می‌دانست ((بچه)) گفتنش وحشی‌ام می‌کند. مثل شیرهایی که تلوزیون نشان می‌دهد از خودم صدا درآوردم و روی تخت پریدم. من را بلندکرد، در هوا چرخاند و محکم روی تخت انداخت. تختش فنری و نرم بود که توانستم مرد باشم و گریه نکنم.- خب دیگه، حالا وقت خوابه. شب بخیر شیر کوچولوی خلبان.کشتی‌مان از آنکه فکر میکردم زودتر تمام شد ولی چون خودم هم خیلی خوابم می‌آمد، شب‌بخیر گفتم و بی‌هوش شدم. با صدای تلفن از خواب پریدم؛ اما تا غلت زدم و از رویش رد شدم، قطع شد. باز توی خواب گرمم شده و لباس‌هایم را درآورده‌ بودم. همان‌طور که تنم می‌کردم، به شکمش نگاه کردم. از بس چربی داشت و بزرگ بود، یک ذره هم حرکت نمی‌کرد؛ حتی صدای نفسش هم نمی‌آمد. پدر همیشه می‌گوید: این همه استخر می‌ری، پس چرا هنوز این گنده‌بک همراه‌ته؟نمی‌دانست بی‌چاره هر چقدر از روی لبه استخر دست و پا زدنم را نگاه می‌کند، باز هم یاد نمی‌گیرد، من هم قول داده بودم آبرویش را نبرم. بدجوری دستشویی‌ام گرفت و از ترس منفجرشدن دویدم. این یکی شماره دو بود.اَه. شرط را باختم.</description>
                <category>علی همتی</category>
                <author>علی همتی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Feb 2020 13:54:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>